<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://iranology-e.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Azadeh</id>
	<title>ویکی ایران - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://iranology-e.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Azadeh"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Azadeh"/>
	<updated>2026-06-21T04:31:16Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.43.1</generator>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C&amp;diff=12834</id>
		<title>مقدمات نوروزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C&amp;diff=12834"/>
		<updated>2026-01-05T08:08:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* مقدمات نوروزی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[نوروز بزرگ|نوروز]] را مقدماتی است، اعم از آنچه که برای برگزاری جشنها انجام می‌شود، همانند خرید لباس و تهیه شیرینی و خشکبار، برنج، روغن و نظایر آنها که در هر خانه‌ای معمول است و اذهان افراد خانواده را از پیرو جوان و خرد و بزرگ به خود مشغول نگاه می‌دارد، و یا خانه‌تکانی و شستن فرشها و رنگ‌زدن خانه و درست‌کردن سبزه و نظایر آنها که در هر حال، وقت و همّ و غم مردم را به خویش مشغول نگاه می‌دارد. معمول کار هم این است که مردم ماه اسفند را در شمار روزهای مقدّماتی این جشنها به حساب می‌آورند و از همان آغاز ماه، به نحوی دل مشغولیهای جدّی ایّام عید را با خود حمل می‌کنند. اینکه همه جا طالب نوروزند و مقدم آنرا پذیره، سخن روز است و اینکه دارا و ندار و عالی و دانی و عالم و جاهل، هر کسی در هر موقعیتی که هست خود را بی‌اختیار در جریان حوادث نوروزی می‌بیند، امری بدیهی و رایج. در هیچ جا نیست که بحث عمده روز، نوروز نباشد و رسومی که درین ایام، به صورت سنتهای استوار و بی‌تردید و غیرقابل گذشت، جلوه می‌کنند، مطرح نشود. روحیه‌ای نیز که پابه‌پای ذوب‌شدن برفهای زمستانی و کم‌شدن سرما و جوانه‌زدن درختها و شکوفه‌کردن شاخه‌های میوه و سبزشدن اطراف جویبارها، نضج می‌گیرد و هر روز نزهت و طراوت و شادابی تازه‌ای می‌یابد، به همین صورت در اوج است و با وجود وسعت یافتن دایره نیازها و افزایش خواستها و تهی‌شدن جیبها و بسیار شدن تکلفها، باز آنچه که واقعی است، خوشحالی انسانها از مواجهه با پدیده‌ای است که حقیقت محض است و برأی‌العین ملموس و محسوس و عزیز می‌نماید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساز و کارهای فرهنگی جوامع برگذارکننده نوروز به حدّی با نیروهای حرکتی (دینامیسم) اساسی خود انطباق دارد که هیچکس، درصدد متوقف کردن هیچ بخشی از قواعد نوروزی نیست و به ذهن احدی هم خطور نمی‌کند که خدشه‌ای بر ارکان متین و جاافتاده و مستحکم آن وارد آورد. حرکتهای شوق‌آفرین عمومی در راستای انجام سلسله اقداماتی است که نه کمی می‌پذیرد و نه سستی را راغب است، بلکه از درون و برون هماهنگ است تا مهمترین واقعه سال و بزرگترین پیشآمد خوشایند عمومی را خوشآمد گوید و با دلی مطمئن و روانی محکم و اندیشه‌ای امیدوار به رستاخیزی که در پی است بپیوندد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمگیرترین کاری که خانواده‌ها و خاصه زنان ایرانی انجام می‌دهند و سزاوار تفصیلی بیشتر است، درست کردن سبزه است، آن هم از حبوبات مختلف، و شاید چنانکه در گذشته‌ها بوده است، از هفت یا دوازده دانه ذیقیمت خوراکی، در مناطق جنوبی‌تر ایران و مثلاً استان کهنسال فارس و شیراز حسنت طراز آن برای اینکه سر در خانه‌ها سبز باشد ساقه‌های سبز چمن یا قصیل را با سل sol می‌آویزند. از دو هفته پیشتر نیز کوزه و بشقاب را با جو،گندم، برنج، ماش و عدس سبز می‌کنند. بدین طریق که بدواً مقداری گندم یا جو یا... را خیس می‌کنند بعد در ظرفی که می‌خواهند سبز کنند می‌ریزند و پارچه سفیدی را روی آن می‌اندازند و هر روز آب می‌دهند و پارچه را نیز کمی جابجا می‌کنند، زمانی که دانه‌ها شروع به جوانه‌زدن کرد، دیگر دست به پارچه نمی‌زنند، جوانه‌ها از زیر پارچه سر بر می‌زند و بعد از چند روز سبز می‌شود. برای سبز کردن کوزه دانه‌های خیس کرده را در نوارهای‌کیسه مانندی می‌کنند و دور کوزه می‌اندازند و پس از چند روز دانه‌ها شروع به سبزشدن می‌کند و برای اینکه زودتر جوانه بزند بعضی اوقات هر روز کمی در آفتاب می‌گذارند. بعضی به دستها و پاها و احیاناً سر خود حنا می‌بندند و تخم‌مرغ را آب‌پز و رنگ می‌کنند. رنگ‌کردن الاغ، اسب و گوسفند نیز هنوز در برخی از مراکز عشایری و ایلاتی رایج است بدین طریق که طوقهای هلالی رنگ سبز، زرد و قرمز به دورگردن یا سر و شکم و پا و دُم حیوان می‌کشند. درست کردن سمنو نیز بی‌شبهه از ضروریات است&amp;lt;ref&amp;gt;همایونی، صادق، فرهنگ مردم سروستان، تهران، وزارت اطلاعات، تهران، ۱۳۴۸، صص ۹۲-۳۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. باری، آنچه را که از روزگاران کهن تا امروز به صورت مقدمات برگزاری جشن نوروزی ذکر می‌کنند، می‌توان چنین رقم زد: این فقرات البته کلیت ندارد و پربدیهی است که در هر خانه حسب ضرورتها، برخی از نکات بدانها افزوده شوند و یا کاهش یابند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱-رنگ‌آمیزی اطاقها و تعمیر و مرمت خرابی‌های جزئی ساختمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- نظافت در و دیوار و محوطه خانه و پاک و آماده‌کردن ظروف &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3-گردگیری از فرش ها پرده ها و اتاق ها &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- خرید قالی یا قالیچه برای تکمیل فرش خانه یا تعویض و تبدیل فرش‌های کهنه به نو. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-تهیه لباس و کفش نو برای افراد خانواده، که فقره‌ای بسیار مهم و چشمگیر از هزینه‌های نوروزی را به خود اختصاص می‌دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶-تهیه برنج و روغن و گوشت برای پختن پلو شب عید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷-پخش و تهیه نان لواش برای عید. در روستاها این رسم هنوز نیز با قوت و قدرت اعمال می‌شود، به اضافه که برخی از خانواده‌های با سلیقه، حتی در شهرهای سنتی نیز شیرینی‌های موردنیاز را خود تهیه می‌کنند و سفره عید را با حلویاتی که تدارک دیده‌اند، زینت می‌بخشند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸-تهیه مواد و لوازم سفره هفت سین. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرپرست خانواده بر اساس سنت ملی و حیثیت خانوادگی و یا چشم و هم چشمی و هم حفظ ظاهر قبلاً هزینه این نونواریها و تهیه وسایل و احتیاجات عید نوروز را به هر نوع ممکن فراهم می‌کند، مثلاً در روستاها با فروش‌گندم و یا جو مازاد بر احتیاج و مصرف و یا روغن و کشمش که احتیاطاً برای شب عید ذخیره کرده، پولی روبه راه می‌کند و به انجام برنامه عید نوروز می‌پردازد. اگر خانواده‌ای فرضاً تهی دست بود و قادر نبود برای زن و فرزندان لباس نو یا برنج و روغن و گوشت تهیه کند، ناگزیر برای جواب‌گویی به خواسته‌های اهل خانه دست به سوی متمکنین دراز می‌کند و باگرفتن مبلغی قرض تا سر خرمن حداقل احتیاج افراد خانواده خود را فراهم می‌آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اوایل اسفند، در [[بازار|بازارها]]، مخصوصاً در دکانهای پارچه‌فروشی و کفش و کلاه‌دوزی ازدحام است. هر کس بقدر توانایی خود به فکر لباس عید برای افراد خانواده می‌افتد و کوشش می‌کند که شأن و اعتبار و منزلت شخصی و خانوادگی خویش را به نحوی حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بیستم اسفند به بعد برخی از مغازه‌داران که سر و کار مستقیم با عید دارند، دکانهای خود را تزیین می‌کنند، آجیل‌فروشها با طبق‌های معلق بزرگ و کوچک از فندق و بادام و پسته و تخمه هندوانه و تخمه‌کدو، پیشیاره و یا مخروطی‌هایی که از انواع آجیل بهم چسبیده می‌سازند و جلو دکان را زینت می‌دهند، میوه‌فروش‌ها گذشته از آرایش دکان، با میوه‌های الوان، پیاز نرگس و سنبل در گلدان‌های شیشه‌ای سبز می‌کنند و چنان به تربیت آنها می‌پردازند که در حدود شب عید گلهای اولیه آنها ببار آید. مفصّل‌تر از همه، آذین‌بندی قنادی‌هاست، زیرا سر و کار اینان با عید نوروز بیشتر از سایرین است.گاه در جلو دکان، دو اصله تیر سر و ته یکی که روی آنرا با کاغذ الوان، نقش و نگار انداخته‌اند، به دو جرز طرفین دکان تکیه می‌دهند سر آنها را بهم نزدیک می‌گردانند و جناقی در جبهه دکان احداث می‌کنند. بعد از کله قند که در ته آن نارنج و بعد از آن شیشه میمندی آب‌لیمو و در آخر شیشه گلاب که به آنهازرورق می‌زنند، رشته‌هایی ترتیب می‌دهند و آنها را تنگ درز، به این جناقی می‌آویزند. عده‌ای هم سپر و شمشیری از نبات می‌ریزند. و دو طرف جناقی به جبهه دکان نصب می‌کنند، در جلو دکان از گچ، مخروطی‌های سرزده‌ای می‌سازند و اقسام شیرینی در آنها می‌چینند و روی سر زده مخروط، جارهای چند شاخه می‌نهند در گذشته، پرده‌های نقاشی جنگ رستم و اسفندیار یا رستم و دیو سفید، در بالای جبهه نصب بود. بالای این پرده‌های نقاشی به چوب‌بندی نزدیک سقف، چهل چراغهایی هم آویخته می‌شد و تزیینات را کامل می‌کرد، اما در روزگار کنونی کمتر فرصت و حوصله‌ای برای این‌گونه تدارکات هست و به همان آرایشهای ساده‌تر قناعت می‌کنند، وقتی که مردم هنوز به حمام‌های عمومی عادت داشتند، آنها را هم زینت می‌کردند، رخت‌کن حمام، معمولاً چهار صفه و اکثراً چهار ستون داشت، بین ستونها برای استحکام بناتیرهایی کشیده بودند، این تیرها را با کاغذ الوان که برش‌هایی هم به آنها می‌دادند می‌پوشاندند. در همان‌گذشته‌ها در هفته آخرسال دسته‌هایی در شهر راه می‌افتادند که یکی از آنها آتش افروز بود، چهار پنج نفر دست و صورت و گردن خود را سیاه می‌کردند، مقداری خمیر به سرگرفته، روی آن پنبه و کهنه آغشته به نفت می‌گذاشتند و آتش می‌زدند، و هر یک مشعلی هم بدست داشتند و با ضرب تنبک و تصنیف خوانی عده دیگری، دور افتاده از هر دکان شاهی صد دیناری می‌گرفتند، ورد زبانشان این شعر بود: &amp;lt;blockquote&amp;gt;آتش افروز حقیرم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالی یکروز فقیرم &amp;lt;/blockquote&amp;gt;این مراسم البته جز آنی است که [[حاجی فیروز|حاجی‌فیروز]] و یا میر نوروزی خوانده می‌شود، در مورد آنها به طور تفصیلی‌تری سخن خواهیم گفت. دسته دیگری هم به اسم غول بیابانی بود که یک مرد قد بلند را انتخاب می‌کردند که قواره‌ای از پوست‌گوسفند سیاه با لباس چسبانی از سر تا به پای او را می‌پوشانید، عده‌ای تنبک‌زن و تصنیف خوان دور او را می‌گرفتند و از دکان‌ها اندک پولی دریافت می‌داشتند، ذکرشان این بود: &amp;lt;blockquote&amp;gt;من غول بیابانم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرگشته و حیرانم&amp;lt;ref&amp;gt;میرنیا، سیدعلی، فرهنگ مردم، پارسا، زمستان ۶۹، تهران، ص ۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;اما بدیهی است که از پیکهای خوش‌قدم و خوش خبر نوروزی تصویری نادرست نباید در ذهن داشت. اینان در گذشته‌ها کارشان هماهنگ با هدفشان پرشکوه و بزرگ و جلیل و انسانی بود. اصیلترین صورتهای پیکها را باید در آتش افروزان جستجو کرد و شاید قدیمی‌ترین نام آنها هم همین آتش‌افروز باشد. چه، درگذشته آتش افروختن در نوروز از مراسم بااهمیت شمرده می‌شد. چنانکه در کردستان هم اکنون نیز چنین است. محتملاً اینان آتش را از آتشکده‌ها برمی‌داشتند و به محله‌ها و خانه‌های مختلف می‌بردند. اینک آتش افروزان هم تن به خواری در داده‌اند و خود با آهنگ حزین می‌خوانند: آنش افروز آمده آتش افروز حقیرم روده پوده آمده سالی یک روز آمده سالی یک روز فقیرم هر چه نبوده آمد بدین نحو یکی از آنان نیز می‌رقصد و بازی درمی‌آورد و مردم دور و بر را سرگرم نگاه می‌دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[نامگذاری و علل پیدایش نوروز]]&lt;br /&gt;
* [[نوروز در شعر فردوسی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[نوروز جشن طبیعت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا (1379). آداب و رسوم نوروز. تهران: [https://alhoda.ir موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:نظام سیاسی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA&amp;diff=12833</id>
		<title>نوروز جشن طبیعت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA&amp;diff=12833"/>
		<updated>2026-01-05T08:05:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;اما [[نوروز بزرگ|نوروز]] اسمی است طبیعی و نامی که بر حسب ذات طبیعت بر چیزی گذاشته شود فی‌نفسه مستلزم وجود سابقه تاریخی و یا ادبی خاصی نیست. نوروز هنگامی است که روزگار کهن زندگی را از سر می‌گیرد و زمانه و آنچه در اوست نو می‌شود. موجودات گیتی حیاتی جدید می‌یابند و سال حقیقی دوره‌ای از ادوار خویش را به پایان رسانیده وارد مرحله‌ای تازه می‌شود. از این جهات است که این روز به [[نوروز بزرگ|«نوروز»]] موسوم شده است. به همین ملاحظه [[نوروز بزرگ|نوروز]] بزرگداشت ذات زمان است و بیان دارنده حقیقت لایزال آن. در سوابق این سخن هم دیدیم که ابوریحان بیرونی در «التفهیم لاوائل صناعة التنجیم» پارسی می‌نویسد: نوروز نخستین روز است از فروردین ماه بدین جهت روز نو نام کرده‌اند زیرا پیشانی سال نو است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌گونه نوروز قاعدتاً باید از اول[[نوروز بزرگ|ین روز فروردین]] شروع شود و اول نوروز با دخول آفتاب در برج حمل یعنی نقطه اعتدال ربیعی مصادف است، ولی بنابر مقدماتی که پیش از این ذکر شد دیرگاهی نوروز در این نقطه ثابت نبود. در اواخر عهد سلسله ساسانی نوروز در تابستان بود و بتدریج تغییر مکان داده بود. در زمان خلافت المعتضد بالله در ۲۶ حمل و در ۴۶۷ هجری یعنی در عهد سلطنت ملکشاه در نیمه برج حوت و بقولی در ۱۳ حوت و در زمان تألیف کتاب آثارالباقیه عن القرون الخالیه ابوریحان در اوایل برج حمل بوده است، و به همین ترتیب در گردش و تغییر بود تا آنکه در سال ۴۶۷ هق و یا ۴۷۱ هق در زمان ملکشاه سلجوقی و به امر او تقویم ایرانی اصلاح شد و نوروز به طور اساسی به اول حمل بازگشت&amp;lt;ref&amp;gt;دکتر صفا، ذبیح الله، گاهشماری و جشنهای ایران، شورای فرهنگ و هنر، تهران، صص ۷۱-۶۳ / اورنگ، مراد، جشنهای ایران باستان، درستی، ۱۳۳۵، صص ۴-۱ / دهخدا، علی‌اکبر، لفتنامه، ج ۱۴، دانشگاه تهران، پاییز ۱۳۷۳، ص ۲۰۱۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سبب بزرگ‌شمردن نوروز و علل ماندگاری آن در خاطره‌ها ایرانیان نکاتی را ذکر کرده‌اند: &amp;lt;blockquote&amp;gt;۱-کیومرث که نخستین پادشاه باشد در روز نوروز از مادر زائیده شده است&lt;br /&gt;
۳- هوشنگ شاه ییشدادی در همین روز فرخنده پا به عرصه وجود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-تهمورث در این روز فرخ دیوان تبهکار و مردم‌آزار را بند نهاده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- فریدون شاه در این روز کشور پهناور ایران را در میان سه فرزند خود ایرج و سلم و تور تقسیم نموده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵- سام نریمان قهرمان ملی ایرانیان در این روز در پی سرکوبی مردم‌آزاران برخاسته و بنیان تبهکاری را واژگون نموده و آسایش مردم کشور را پایدار ساخته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶-کیخسرو پورسیاوش در این روز از مادر زائیده شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷- شاه کیخسرو در این روز فرخنده افسر پادشاهی را به لهراسب بخشوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸-زرتشت در این روز آفریده شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹- زرتشت در همین روز مبارک از سوی آهورا مزدا به پیغمبری برگزیده شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۰- شاه گشتاسب و بانو کتایون و جاماسب در این روز آئین مزدیسنا را پذیرفته و از پیغمبر ایرانی پیروی کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱- و نیز بنابر عقیده فرقه امامیه «شیعه دوازده‌امامی» روز جلوس حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) بر مسند خلافت و نیز واقعه بزرگ تاریخی و مذهبی غدیر خم و انتخاب حضرت علی(ع) از طرف حضرت ختمی‌مرتبت(ص) به وصایت و ولایت خویش هر دو فقره در روز نوروز بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا بهمین جهت است که هاتف اصفهانی سروده است: همایون روز نوروز است امروز و به فیروزی &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&amp;lt;blockquote&amp;gt;بر اورنگ خلافت کرد شاه لافتی مأوی &amp;lt;/blockquote&amp;gt;مرد دانایی چون [[ابوریحان بیرونی|ابوریحان باوقوف]] بر اهمیت نوروز و نحوه پیدایش و جایگیری آن در ذهن و دل هموطنان خود می‌نویسد که:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«در روز ششم این ماه نوروز بزرگ است که نزد ایرانیان عید بزرگی است و گویند که خداوند در این روز از آفرینش جهان آسوده شد زیرا این روز آخر روزهای شش گانه است و در این روز خداوند مشتری را بیافرید و فرخنده‌ترین ساعتهای آن روز ساعات مشتری است. زردشتیان می‌گویند که در این روز زردشت توفیق یافت که با خداوند مناجات کند و کیخسرو بر هوا در این روز عروج کرد و در این روز برای ساکنان‌کره زمین سعادت را قسمت می‌کنند و از اینجاست که ایرانیان این روز را روزامید نام نهادند و اصحاب نیرنگها گفته‌اند هر کس در بامداد این روز پیش از اینکه سخن گوید شکر بچشد و با روغن زیتون تن خود را چرب کند در همه سال از انواع بلاها سالم خواهد ماند و ایرانیان می‌گویند که در بامداد این روز بر کوه پوشنگ شخصی صامت و خاموش دیده می‌شود که یک طاقه مرو در دست دارد و به اندازه یک ساعت پیداست سپس از چشم پنهان می‌شود و تا سال دیگر این وقت آشکار نمی‌گردد. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;زادویه در کتاب خود گفته که : &amp;lt;blockquote&amp;gt;سبب این است که آفتاب از ناحیه جنوبی طلوع می‌کند. بیان مطلب آن است که ابلیس لعین برکت را از مردم زایل کرده بود به قسمی که هر اندازه خوردنی و آشامیدنی تناول می‌کردند از طعام و شراب سیر نمی‌شدند و نیز باد را نمی‌گذاشت بوزد که سبب روئیدن اشجار شود و نزدیک شد که دنیا نابودگردد.» آنگاه می‌افزاید که: «جمشید به امر پروردگار به سوی جنوب رفت و غائله را برطرف کرد و مردم از نو به حالت اعتدال و برکت و فراوانی رسیدند و از بلا رهایی یافتند و جم در این هنگام به دنیا بازگشت و در چنین روزی مانند آفتاب طالع شد و نور از او می‌تافت و مردم از طلوع دو آفتاب در یک روز شگفت نمودند و در این روز هر چوبی که خشک شده بود سبز شد و مردم گفتند «روز نو» یعنی روزی نوین و هر شخص از راه تبرّک به این روز در طشتی جو کاشت سپس این رسم در ایرانیان پایدار ماند که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات در هفت استوانه بکارند و از روبیدن این غلات به خوبی و بدی زراعت و حاصل سالیانه حدس بزنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در این روز بود که جمشید به اشخاصی که حاضر بودند امر نمود و به آنانکه غائب بودند نوشت که گورستانهای کهنه را خراب کنند و گورستان تازه‌ای بسازند و این کار در ایرانیان باقی ماند و خداوند آنرا پسندید و پاداشی که ایزد تعالی جمشید را برای این کار داد این بود که رعایای او را از بیری و بیماری و حسد و فنا و غم و مصائب دیگر حفظ نمود و هیچ جانوری در مدت پادشاهی جم نمرد تا آنکه خواهرزاده او پیدا شد و جم را بکشت و به کشور او چیره گشت. چون در عهد پادشاهی جم هیچ جانوری نمرد و به طوری رو به فزونی گذاشتند که فراخنای زمین با همه پهنایی که داشت بدل به تنگنا شد. خداوند آن وقت زمین را سه برابر کرد و ایشان را امر نمود که با آب غسل نمایند تا از هر گناهی پاک شوند و در هر سال برای اینکه آفات را از ایشان دور کند این کار را تکرار نمایند.گفته‌اند سبب اینکه در این روز غسل می‌کنند این است که این روز به هروذا که فرشته آب است تعلق دارد و آب را با این فرشته مناسبتی است و از اینجاست که مردم در این روز هنگام سپیده دم از خواب برمی‌خیزند و با آب قنات و حوض خود را می‌شویند وگاهی نیز آب جاری بر خود از راه تبرّک و دفع آفات می‌ریزند. در این روز مردم به یکدیگر آب می‌پاشند و سبب این کلمه همان سبب اغتسال است و برخی گفته‌اند که علت این است که در کشور ایران دیرگاهی باران نبارید ناگهان باران سخت ببارید و مردم به این باران تبرک جستند و از این آب به یکدیگر پاشیدند و این کار همین طور در ایران مرسوم بماند. نیز گفته‌اند سبب اینکه ایرانیان در این روز آب به هم می‌پاشند این است که چون در زمستان تن انسانی‌به کثافات آتش از قبیل دود و خاکستر آلوده می‌شود این آب را برای تطهیر از آن کثافات بهم می‌ریزند و دیگر آنکه هوا را لطیف و تازه می‌کند و نمی‌گذارد که در هوا تولید وبا و بیماری شود.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[مقدمات نوروزی]]&lt;br /&gt;
* [[مراسم چهارشنبه سوری]]&lt;br /&gt;
* [[آتش افروزی]]&lt;br /&gt;
* [[بلاگردانی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references responsive=&amp;quot;0&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا (1379). آداب و رسوم نوروز. تهران: [https://alhodapub.com/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:جغرافیا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C&amp;diff=12832</id>
		<title>نوروز در شعر فردوسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C&amp;diff=12832"/>
		<updated>2026-01-05T08:04:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
نوروز در شعر فردوسی حماسه‌سرای بزرگ توس [[فردوسی|فردوسی علیه‌الرحمه]] در باب پیدایش [[نوروز بزرگ|نوروز]] به دست جمشید می‌گوید:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;همه کردنی‌ها چو آمد پدید تو گفتی جز از خویشتن را ندید &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بفر کیانی یکی تخت ساخت  چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که چون خواستی دیو برداشتی  ز هامون به گردون برافراشتی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو خورشید تابان میان هوا نشسته برو شاه فرمانروا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان انجمن شد بر تخت اوی شگفتی فرو ماند از بخت اوی  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جمشید بر گوهر افشاندند  مر آن روز را «[[نوروز بزرگ|روز نو]]» خواندند  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر سال نو هرمز فرودین  بر آسود از رنج دل تن زکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزرگان به شادی بیاراستند می و جام و رامشگران خواستند   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین جشن فرخ از آن روزگار بمانده است از آن خسروان یادگار&amp;lt;ref&amp;gt;شاهنامه به کوشش دکتر محمد دبیرسیافی &amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;بدیهی است که هیچ یک از این افسانه‌ها را دلیل ایجاد جشن [[نوروز بزرگ|نوروز]] نمی‌توان دانست. فقط می‌شود گفت که شاید [[نوروز بزرگ|جشن نوروز]] را این پادشاه داستانی، که شخصیتی هند و ایرانی است و در وجودش تقریباً نمی‌توان ردید کرد، مرسوم و متداول کرده باشد. بی‌شک این جشن از جشنهای بسیار قدیم ایرانی است و در زمره اعیادی است که از اجداد [[آریاییان|آریایی]] ایرانیان به ارث بدیشان رسیده و یا اقلاً قبل از زمان زرتشت&amp;lt;ref&amp;gt;محققان زمان پیامبر اریایی را قریب یک هزار و یک صد سال یپش از میلاد تخمین میزنند.&amp;lt;/ref&amp;gt; مرسوم گردیده است. بدین تقریر زمان پیدایش جشن را می‌توان دستکم تا حدود بیست قرن قبل از میلاد ارتقاء داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[نوروز جشن طبیعت]]&lt;br /&gt;
* [[مقدمات نوروزی]]&lt;br /&gt;
* [[مراسم چهارشنبه سوری]]&lt;br /&gt;
* [[آتش افروزی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا (1379). آداب و رسوم نوروز. تهران: [https://alhoda.ir موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:ادبیات]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%88_%D8%B9%D9%84%D9%84_%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2&amp;diff=12831</id>
		<title>نامگذاری و علل پیدایش نوروز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%88_%D8%B9%D9%84%D9%84_%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2&amp;diff=12831"/>
		<updated>2026-01-05T08:02:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[نوروز بزرگ|نوروز]] واژه مرکبی است که از دو جزء «نو» و «روز» تشکیل شده است و همانگونه که در لغت فارسی افاده معنا می‌کند. مفهوم «[[نوروز بزرگ|روز نو]]» از آن برمی‌خیزد و بر نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی تعلق می‌گیرد. در این روز آنگاه که آفتاب به برج بره انتقال می‌یابد و فصل بهار آغاز می‌گردد روز نویی از سال جدید نیز شروع می‌شود.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل پهلوی این واژه «نوک روج» یا «نوگ روز»۲ بوده است،  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانچه در برخی از فارسیات ابونواس آمده است: &amp;lt;blockquote&amp;gt;بحق المهر جان و نو کروز و انو کروز ابلکبار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و فر فیروز ابسال البکیس و جشن کاهنبار &amp;lt;/blockquote&amp;gt;[[ابوریحان بیرونی]] گوید:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«از رسمهای [[پارسیان]]، نوروز چیست؟ نخستین روز است از فروردین ماه و زین‌جهت روز نو نام کرده‌اند. زیرا که پیشانی سال نو است، آنچه از پس اوست از این پنج روز همه جشنهاست.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آداب و رسوم نوروز ==&lt;br /&gt;
[[نوروز بزرگ|نوروز]] در [[زبان عربی]] به دو صورت ذکر شده است: هم به چهره متداول فارسی آن «[[نوروز]]» به کار رفته و هم به گونه معرّب «نیروز» استعمال شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این، در فرهنگهای مختلف فارسی و عربی نیز معانی مختلفی برای نوروز ذکر شده است که من باب نمونه به برخی از آنها اشاره می‌شود، بدواً به این مسئله نیز می‌پردازد که معمولاً در چنین کتابهایی مطلب یکی است و مؤلفان و نویسندگان مختلف، از روی منابع واحدی، نکات موردنظر خود را نوشته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحاتی نیز که غالباً در منابع آورده شده، چندان از یکدیگر متمایز نیست، چون هیچکس در اصل [[نوروز بزرگ|نوروز]] و فهم معنای لغوی آن مشکل یا داعیه خاصی نداشته و درصدد ارائه مفهوم تازه‌ای هم برنیامده است، لذا چنانکه مشهود است دایرةالمعارف عظیمی مانند لغتنامه دهخدا، اقوال متعدد را در یکجا جمع کرده و با دقتی متین و حوصلتی وزین به بحث درباره آنها پرداخته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه من باب ارائه نمونه‌هایی از معانی موجود در کتب لغت فارسی و عربی به ذکر چند فقره مبادرت می‌شود و از اطناب محّل خودداری می‌گردد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«۱- المقوی: النیروز بفتع الفاء، والنوروز لغة وهو معرب وهو اول السنة لکنه عنه الفرس عند نزول الشمس اول الحمل  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- طریحی: النیروز، الاعتدال الربیعی، والمهرجان وقت النقماء الشمس الی المیزان و هوالاعتدال الربیعی، اعنی یتوی فیه اللیل والنهار نقلاً عن اهل التحقیق وفی‌الحدیث: «ان علیًا علیه السلام اعتق ابا نیرز و ریاحا و عیاضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- فیروزآبادی: النیروز اول یوم من السنة معرب نوروز  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- صفی پور: نیروز بالفتح نوروز معرب است و آن روز اوّل سال باشد  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-نوروز بالفتح (ن) این روز را در نزد پادشاهان عجم و یزدانیان ایران شرفها است، گویند در آن روز ایجاد و انشاء خلق شد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بداهتاً نوروز، خود گویای معنائی است که از کلام برمی‌خیزد. نویسندگان متعددی که در این باره اظهار عقیده کرده‌اند، پیش از همه به رأی فرزانه مرد نیشابوری اسناد جسته‌اند که رساله کوچکی در همین زمینه به وی نسبت داده می‌شود. &amp;lt;blockquote&amp;gt;حکیم عمر خیام در نوروزنامه می‌فرماید: «سبب نام نهادن نوروز از آن بوده است که آفتاب در سیصد و شصت و پنج شبانه‌روز و ربعی باول دقیقه حمل باز آید و چون جمشید آن روز را دریافت نوروز نام نهاد و جشن آئین آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان به او اقتدا کردند؛ چون آن وقت را پادشاهان عجم دریافتند از بهر بزرگ‌داشت آفتاب، آن را نشانه کردند و آن روز را جشن ساختند و عالمیان را خبر دادند تا همگان آن را بدانند و آن تاریخ را نگاه دارند. بر پادشاهان واجب است آثین و رسم ملوک را بجای آرند از بهر مبارکی و بهر تاریخ و خرمی کردن در اول سال. هرکه روز نوروز جشن کند و به خزمی پیوندد تا نوروز دیگر عمر در شادی گذراند و این تخربت را حکما از برای پادشاهان کردند.»1&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از: اررنگ، مراد. جشنهای ابران ابانسن، تهران، بینا، ۳۲۵ ۰ ن ۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;وسعت قلمرو و سرزمینهایی که نوروز در آنها جشن‌گرفته می‌شده و نیز قدمت تاریخی مراسمی که بدین نام شدت یافته است. طبعاً این اندیشه را به ذهنها متبادر می‌سازد که باید سابقه نوروز فراتر از پیشینه اقوام آریایی و حتی عرصه فعالیتهای زیستی آنان بوده باشد. چه بسا که در گذشته طوائف مدنی گوناگونی بوده‌اند که در طی مراتب تمدّنی و صیرورتهای ناگزیر آن به درجاتی از فهم طبیعی در باب تقسیمات سال و ماه و بالاخص نوشدن شرایط زمینی توجه کرده‌اند و پس از قرنها و حتی هزاره‌ها ممارست، سرانجام به شناخت دقیق لحظه تحویل سال کهنه و آغاز سال نو پی برده‌اند. &amp;lt;blockquote&amp;gt;دکتر مهرداد بهار که کنجکاوانه به موضوع نگریسته است، معتقد است که قدمت نوروز بس کهن است و فراتر از مرزهای شناسای کنونی، پس به راستی جشن نوروز به عنوان عید باستانی ایرانیان ریشه در کجا دارد و کهن‌ترین نشانه‌های نوروز را در کجا می‌توان یافت؟ به گمان وی قدیمی‌ترین نشانه‌هایی که در آسیای غربی از جشن سال نو بازمانده به نخستین خاندان سلطنتی اور مربوط می‌شود که در طی آن، ازدواج مقدّس میان الهه‌ی آب و خدای باروری انجام می‌گرفته و کاهنه‌ی معبد نقش الهه را برعهده داشته است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در هزاره‌ی سوم پیش از [[مسیحی، دین|مسیح]] بوده است. در این مراسم، شاه نقش خدای باروری را برعهده داشت. این جشن در اصل به مناسبت پیروزی ائایاانکی بود که اسپو، غول آبهای شیرین می‌شد و پس از پیروزی برای او جشن می‌گرفتند، بر رودخانه سد می‌ساختند تا بهتر به کشت و زرع بپردازند. این عید را بعدها بابلی‌ها حفظ کردند و در این جا مردوک جای انکی را گرفت.۱&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، مهرداد، جتاری چند در فرهنگ ایران، انتشارات فکر روز، تهران، ۰۱۳۷۴ ظچب دوم، س ۲&amp;lt;/ref&amp;gt; در آنجا که تمامی تمدن‌های آسیای غربی از آسیای صغیر تا مصب دجله و فرات و مدیترانه، همه تأثیرات مستقیم و غیرمستقیم اساطیر و آئین‌های سومری را پذیرا بودند و سومری‌ها خود اصلاً از طریق خلیج فارس و خوزستان ایران به بین‌النهرین رفته‌اند. محتمل است که نوروز، عید رایج در میان بومیان نسجد ایران بیش از آریائیها بوده باشد و لزوماً وام گرفته از بین‌النهرین نباشد به احتمال بسیار هم در فلات ایران و هم در بین‌النهرین عید نوروز وجود داشته است. در ایران باستان نیز دو عید بزرگ وجود داشت، یکی عید آفرینش در آغاز پاییز و دوم عید باز زایی و برکت‌بخشی در آغاز بهار. عید باززایی درواقع به دوموزی، خدای شهید شونده سومری مربوط بود، این ایزد در پایان هر سال کشته و در سر سال نو دوباره متولد می‌شد و زایش دوباره او را جشن می‌گرفتند. چون با زایشی او گیاهان و دانه‌ها می‌روییدند. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;آئین ایزد شهید شونده، دوموزی، و همسر اوانیانا، که بعدها در نزد بابلیان به صورت ایشتر درآمد، از هزاره‌ی سوم پیش از مسیح در بین‌النهرین وجود داشت و زنده‌شدن دوباره دوموزی در واقع، جشن آغاز سال نو بحساب می‌آمد. &amp;lt;blockquote&amp;gt;به اعتقاد بهار حاجی‌فیروز نیز بازمانده‌ی آئین بازگشت ایزد شهیدشونده یا سیاوش است. چهره‌ی سیاه او نماد بازگشت وی از جهان مردگان است و لباس سرخ او نیز نماد خون سرخ سیاوش و حیات مجدد ایزد شهیدشونده، و شادی او شادی زایش دوباره‌ای است که رویش و برکت را با خود می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;اهبر، مهرداد، همان کناب، مس ۲۳۱ و ۲۲۹&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&amp;lt;blockquote&amp;gt;وی در جای دیگر نیز اضافه می‌کند که : «... جالب توجه این است که در ادبیات دینی زردشتی سخنی از نوروز مهرگان و اعیاد بزرگ ملی ست، و محتملاً این اعیاد ملی یا اعیاد بومی به پیش از عصر آریائیان ربوط بوده است.»&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، مهرداد، پزوهی در اساطیر اریان، )پار: نخست(، جلد انتشارات توس، تهران، ۰۱۳۶۲ ص • ۲ T&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;باری، در فرهنگ ایرانی [[نوروز بزرگ|نوروز]] جشنی است که از روز هرمزد (روز اول) از ماه فروردین شروع می‌شود و تا مدتی دوام دارد. این عید که از بزرگترین اعیاد ملی ایرانیان و نماینده قریحه شاداب این ملت کهنسال است در میان اعیاد سایر ملل از آن جهت چشمگیرتر و ماندگارتر است که در هنگام جوانی جهان برپا می‌شود. یعنی مُبشر نوشدن زمان و به پایان رسیدن عمر زمستان است و به قول ابوریحان «پیشانی سال نو است» و بر تارک سال نو چون جواهری درخشنده جای می‌گیرد و به همان سان نیز می‌درخشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقدمه بحث هم یادآوری شد که در میان اقوام ایرانی، دلائلی را می‌توان جستجو کرد که این جشن بزرگ بر اساس آنها استواری و پایداری یافته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- نخست آنکه نوروز به صورت طبیعی در یکی از قسمت‌های دوگانه سال یعنی هَمHammaَ (تابستان) واقع شده و برای یک جشن ملی بسیار مناسب است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- دیگر اینکه از گذشته‌های دور،اول ماه و اول سال در نزد ایرانیان مقدّس بوده است اول روز هر ماه در نزد [[زرتشت|زرتشتیان]] به نام خداوند «اهورا مزدا» موسوم است و از این جهت بسیار محترم است و جشنی مذهبی بشمار می‌آید. بداهتأ اول هر سال نیز صرف نظر از مقام جداگانه خود مصادف با روز هرمزد می‌شود و محترم است. در دورانهای اسلامی نیز اول هر سال و اول هر ماه را همچنان در نزد ایرانیان مسلمان احترامی بوده است. &amp;lt;blockquote&amp;gt;منوچهری می‌گوید: «اورمزداست و خجسته سر سال و سر ماه»  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;هنوز هم درباره اول هر ماه و حرمت آن و عقایدی در میان عامه انتشار دارد. پس در نتیجه اتفاق دو روز مقدّس عیدی پدید آمده که موقع طبیعیش آنرا دوام داده است. در دوران اقتدار حکومتهای زرتشتی مذهب، و خاصه ساسانیان، چنانکه بیاید، اهمیت روز ششم یعنی خرداد روز از فروردین ماه نیز باعث قوت بیشتر امر مزبور شده و سبب امتداد جشن تا چند روز دیگر گردیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-بعضی از متتبّعین چون دکتر کانگیر آلمانی، علت پیدایش نوروز را انگیزه‌های مذهبی شمرده و گفته‌اند که: بنابر عقیده مذهبی زرتشتیان ماه فروردین و جشن فروردین متعلق بِفَروهرهای مقدّس است (فره‌وشی Fravashi اوستایی فرورتی هخامنشی فروهر Faravahar و فروت هلوی و فرورد و فروهر که آنرا «پروراننده» و «ملک غازی» معنا کرده‌اند).&amp;lt;ref&amp;gt;تقی زاده، حسن، مجله کاوه، درر: ندیم، برلین، شمارهاهی ۵ و ۶، مس ۴&amp;lt;/ref&amp;gt; به عقیده زرتشتیان و بنابر آنچه در بوندهش آمده است فروهر یکی از قوای پنجگانه انسان است که پیش از تولد او وجود دارد و تنها چیزی است که از وی باقی می‌ماند و جدا نمی‌شود مگر برای برگشت و اتصال مجدّد بدو. فره‌وشی‌های نیکوکاران همیشه مثل یک وجود واحد در فروردین بشت بنام اش‌انام فروشیو Ashaonamfravashayo یعنی (فره‌وشی نیکوکاران) آمده و کم‌کم اسماء خاصی نیز از آن مشتق شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عقیده [[زرتشت|زرتشتیان]] فره‌وشی‌ها در ده روز آخر سال به زمین و به اماکن اولیه خویش فرود می‌آیند.۲ این فره‌وشی‌ها در اول هر سال نیز همین عمل را تکرار می‌کنند و از این جهت مردم برای خشنودی ارواح نیاکان و درگذشتگان در ایام مزبور تشریفاتی قائل شده‌اند که رفته‌رفته صورت جشنی مذهبی پیداکرده است ازین روی این جشن بسیار شبیه به عید اموات است. برخی معتقدند که نوروز در اصل جشن مردگان بوده و بعد از صورت اصلی خود برگشته و به شکل جشنی ملی درآمده است. ولی پذیرش این عقیده دشوار است؛ چرا که ده روز آخر سال یعنی پنج روز خمسه مسترقه به اضافه پنج روز آخر اسفند ارمذ مخصوص نزول فره‌وشی‌هاست و در نزد ایرانیان قدیم حکم عید اموات را داشته است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا جشن فروردگان به دو قسمت فروردگان اول، همان پنج روز آخر اسفند و فروردگان ثانی که پنج روز خمسه مسترقه بوده تقسیم می‌شده است. و مصادف با ششمین گاهنبار یعنی همسپتمیدیم گاه Hamas Pathmaedayam می‌شود. و بنابراین به دشواری می‌توان بدون هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای جشن مردگان را از فروردگان عدول داد و جزو ایام فروردین بشمار آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ - نکته چهارم همان حکایت عدل افسانه‌ای است که داستان سرایان و مورخانی که از آنان پیروی کرده‌اند، اظهار می‌نمایند بدین گونه که: &amp;lt;blockquote&amp;gt;حسین‌بن عمروالرستمی که از سرداران مأمون بود از موبدان موبد خراسان سبب پیدایش نوروز و مهرگان را پرسید و او علت ایجاد نوروز را چنین شرح داد که: در بطیحه&#039; وبائی پدیدار گشت و ساکنان آن ناچار فرار اختیار کردند ولی مرگ برایشان مستولی شد و همگی بمردند، و چون اولین روز فروردین فرا رسید خداوند بارانی برایشان ببارید و آنان را زنده کرد و ایشان به مساکن خود بازگشتند. پس پادشاه زمان گفت که: «این نوروز است» یعنی روز جدیدی است و در نتیجه این روز بدان نامیده شد و مردم آن را مبارک شمرده عیدگرفتند. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;۵ -نکته پنجم اینکه برخی دیگر نوشته‌اند که بر اثر محاسباتی که در زمان کیومرث شد معلوم گردید که فروردین در هر سال چند ساعت از موقع اصلی خود عقب افتاده است و در مدت ۱۴۶۱ سال باز بدان محل که نقطه اعتدال ربیعی باشد باز می‌گردد. از موقعی که کیومرث حساب سال شمسی را بیدا کرد تا صد و بیست و یکمین سال سلطنت جمشید این روز به آخر رسید و فصل به محل نخستین بازگشت. درباره این شاه داستانی سخن بسیار گفته‌اند و ملخص کلام این است که نام او به کرّات در کَتب قدیمه هندوان و ایرانیان یاد شده و محققان او را مؤسس سلسله‌ای می‌پندارند که شاید دیرگاهی سلطنت کرده باشد. در کتب پیشینیان اسم او را جمشاد و جمع‌الشاد و جمشید نگاشته‌اند. نام پدرش را حمزه اصفهانی و ابوریحان یورزجهان و برخی مانند جاحظ پرویز جهان نگاشته‌اند. فردوسی طهمورث را پدر جمشید دانسته است. اما اسم او در سانسکریت Jama و در اوستا Jima آمده و اغلب در اوستا به لقب خشئتَ khshaeta (درخشان) خوانده شده است و اندک‌اندک یم به «جم» وخشئت به «شید» مبدل‌گردید. اضافه کنیم که اسم پدر جمشید در سانسکریت ویوسونت Vivasvant و در اوستا و یونهت Vivanhat آمده است که و یونگهان و ویونجهان معرب آن است. به طور قطع و یقین جمشید از پادشاهان مشترک اقوام هندو ایرانی است که زمان او را به تقریب می‌توان متجاوز از دو هزار سال قبل از میلاد حدس زد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== باری، بر مبنای این نظر، چون جمشید آن روز را دریافت =====&lt;br /&gt;
&amp;lt;blockquote&amp;gt;«جشن ساخت و نوروزش نام نهاد و مردمان را فرمود که هر سال چون فروردین نو شود آن روز جشن کنند و آنرا روز نو دانند. تا آنگاه که دور بزرگ باشد و نوروز حقیقت خوانند.» و در تکمیل همین سخن ابوعثمان جاحظ می‌گوید: «اول کسی که نوروز را بوجود آورد کیاخسروبن پرویز جهان است^&amp;lt;ref&amp;gt;خیام، حکیم ابوالفتح عمربن ابرامیم، نوردزنامه، ظچب تهران، صس ۲-۹&amp;lt;/ref&amp;gt; و اصل در نوروز این بود که او در این روز بر دنیا پادشاه شد و اقالیم ایرانشهر^&amp;lt;ref&amp;gt;سرزمین ایران&amp;lt;/ref&amp;gt;۲} را آبادان‌گردانید.۳&amp;lt;ref&amp;gt;ظح، ابو عشمان، المحاسن والاضداد، ظچب مصر، ص 233&amp;lt;/ref&amp;gt;» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== در همین باب گویند که: =====&lt;br /&gt;
&amp;lt;blockquote&amp;gt;چون اهریمن برکت را از روی زمین زائل کرد و باد را از وزش انداخت تا درختان خشک شوند، نزدیک بود که عالم وجود دچار فساد گردد، پس جمشید به امر خداوند و ارشاد او به ناحیه جنوبی رفت و قصد مقام ابلیس و یاران وی کرد و در آنجا مدتی بماند تا این غائله رفع شد. مردم به اعتدال و برکت و فراوانی برگشتند و از بلا نجات یافتند و در این هنگام جم به دنیا بازگشت و در این روز مانند آفتاب طلوع کرد و نور از او ساطع شد چه مثل خورشید نورانی بوده است، و از این‌روی مردم از طلوع دوم آفتاب تعجب کردند و آنچه چوب خشک بود سبز شد. پس مردم گفتند: اینک روز نو.^{&amp;lt;ref&amp;gt;یبدین، ۴ ابوریحان، آارالباقیه، ترجمه اکبر داناسرشت، ابن سینا، تهران، ۰۱۳۵۲ صص 215-217&amp;lt;/ref&amp;gt;}&amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D9%82%D9%87%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2 سوال از فقها در مورد نوروز]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85_%D9%88_%D9%85%D9%84%D9%84 نوروز در میان سایر اقوام و ملل]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%88_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C جشن بهاری و مراسم سوگواری]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D9%88%D8%AD%D8%AF%D8%AA_%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2 اندیشه وحدت گرایی جشن نوروز]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا (1379). آداب و رسوم نوروز. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%84_%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2&amp;diff=12830</id>
		<title>علل ماندگاری نوروز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%84_%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2&amp;diff=12830"/>
		<updated>2026-01-05T08:01:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* نویسنده مقاله */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
در زمره دلایل پابرجایی [[نوروز بزرگ|نوروز]]، می‌توان به طول مدتی که اجرای مراسم نوروزی از آن برخوردار است و در صفحات بعد بدانها اشاره خواهیم کرد، توجه داشت. چون در مقایسه با همه اعیادی که نشان از حدوث واقعه در روز معینی دارند و طبعاً هم در محدوده همان روز و ساعات مورد اعتنا هستند، نوروز از زمان بیشتری برخوردار است، بدین معنا که اگر مراسم مقدماتی کار را که معمولاً از چهارشنبه آخر سال آغاز می‌شود و خواه‌ناخواه مدتی مدید - و معمولاً تا سیزدهم فروردین ماه - طول می‌کشد در نظر آوریم، بیش از دو هفته عمر پیدا می‌کند. به اضافه که هنوز هم در میان پارسیان سنتی است که در روز بیست و پنجم فروردین ماه نیز بمانند سیزده نوروز به جشن و سرور می‌پردازند و نظیر همان مراسم را برپای می‌دارند، در میان مردم کوه‌نشین ایران هم جای جای مرسوم است که شبیه تشریفات سیزده را در یکی از روزهای نوزدهم و یا بیست و پنجم فروردین معمول دارند.&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه اهالی طالقان.&amp;lt;/ref&amp;gt; اینها به نوبه خود فرع بر تلاش‌هایی است که در اقصی نقاط ایران و کشورهای همجوار آن از همان آغازهای ماه اسفند به عمل می‌آورند و خود را برای گرامیداشت مقدم نوروزی آماده می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است طول مدت تعطیلات، تحت تأثیر شرایط طبیعی و اقلیمی مناطق مختلف هم هست و بخشهایی از ایران که قریب ماهی را به دید و بازدید و احیای روابط دوستی و خویشاوندی اختصاص می‌دهند، هنوز زمین را برای کشت مناسب نمی‌بینند و احیاناً به دلیل کمی رشد گیاهان گوسفندانی را که در آغل دارند، به صحرا و کوه نمی‌فرستند. در ادوار پیش از اسلام نیز که نوروز به دو بخش عامه و خاصه تقسیم می‌شده، پنج روز اول در شمار «عام» بوده و روز ششم که خردادروزش می‌گفتند، به نوروز خاص یا ویژه شاهان و تبار آنان مخصوص می‌مانده است.&amp;lt;ref&amp;gt;لفتنامه، یاد شده، همان جا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انطباق این شرایط با خستگیهای ناشی از رکود زمستانی و در خانه ماندنها و نیز حرمتی که عامه به هر دلیل برای سیزده نوروزی دارند و کار و فعالیت سودبخش در این روز را نحس و منافی با سلامت در طول سال می‌پندارند، باعث شده است که حتی در روزگاران متأخر نیز که روال زیست و کسب معاش متغیر شده است و اکثریت روستانشینان و کوه‌گزینان به مناطق شهری کوچ کرده و کارمند دولت یا شاغل در فعالیتهای آزاد شده‌اند، کماکان سنت یک دو هفته استراحت نوروزی را گرامی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام ما، تبریک‌گویی نوروزی خود به خود ماهی ادامه می‌یابد و ارسال نامه و کارت نیز بخشی از شیوه‌های مراوده را تشکیل می‌دهد. رفت و آمد به شهرستانها و مناطق دور و نزدیک،خاصه با تسهیلاتی که فی‌الحال فراهم است و به نسبت گذشته‌ها، امتیازات بیشماری را در اختیار گردشگران می‌گذارد، از عوامل عمده تداوم فرهنگ نوروزی به حساب می‌آید، علی‌الخصوص که سرزمینهایی چون ایران به دلیل وسعت خاک و تنوع اقلیمی، به راحتی می‌توانند زمینه‌های تغییر حال و تفریح و تفرّج مناسب را در اختیار فرزندان خود قرار دهند. فعالیت‌های جهانگردی که با امکانات کثیر خود، اینک به صنعتی سودبخش مبدّل شده است، تشویقهای لازم را از مردم مستعد و علاقمند به عمل می‌آورد و جاذبه‌های فزون از حدّ فرهنگی و تاریخی و هنری کشور خود به نوبه مؤید احوال جویندگان فضیلت و کمال می‌گردد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سنت پربرکت برای جماعات غیرشهرنشین نیز مصداق‌های بارزی دارد، چه، در محیط‌های روستایی و عشیره‌ای هم بی‌سبب بزرگی، اختلافهای کوچک پدیدار می‌شود و بغض و عناد پیران و جوانان و دوران و نزدیکان را نسبت به هم دامن می‌زند. اصطکاک‌های ناچیز حیات ساده مردمی که در عین صفا و طیبت و مهربانی می‌زیند، گاه چنان غباری از شائبه‌ها بر خود می‌گیرد که به زحمت می‌توان غرورهای جریحه‌دار شده را ترمیم و دل‌های پریش را استمالت کرد و راهی برای خروج از بن‌بست‌های اجباری و تحمیلی شرایط روز یافت، وقتی نیز دیده می‌شود که همان به عرصه رسیدن یک جوان، و انتخاب همسر مناسب وی از میان چندین دختری که فرضاً مناسب حال او تشخیص داده می‌شوند، خانواده‌ای را راضی می‌کند و خانواده‌های متوقع دیگری را هم بالطبع دلسرد و ناخشنود می‌گرداند، زدودن چنین شبهاتی از پیوندهای درون گروهی و میان تیره‌ای، خود نیاز به تدابیر معقول و مطمئنی دارد که در همه فرصتی میسّر نیست، حال آنکه نوروز به دلیل الزامات خاص خویش، مشکلات خانوادگی و قبیله‌ای را به راحتی از میان برمی‌دارد و همان پیشقدم شدن گروههایی در حلّ اختلافات، کمک مهمی به شستن و محوکردن معضلات فی‌مابین می‌نماید، خاصه که در محیطهای کوچک روستایی، شیوه‌هایی از دیرباز جاری است که دودمانهای مختلف با هم اجتماع می‌کنند و در روز معینی از سال تازه، به دیدار اغیار می‌شتابند، سنت این است که روزهای دیگری هم حتماً در خانه بمانند و دیدار شده‌های پیشین به بازدید آنان بیایند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه در آداب اجتماعی ایرانیان هر دیدنی را بازدیدی دربایست است، خود تا یک اندازه حکایت از نوسازی عواطف و تجدید حضور مهربانیها و مناسبات انسانی دارد. چنین روشهایی از پیوستگیها و وابستگیهای اخلاقی و مردمی را خوار و ناچیز نمی‌توان شمرد. به اضافه که حریمهای حیات روستائیان و عشایر، بسیار به هم نزدیک می‌نماید و در واقع به یکدیگر چسبیده است. سیاه‌چادرهای شبانان غالباً در محیط بسیار کوچکی تهیه می‌شود و صدای سرفه‌های ریز و نفسهای تند اهل هر چادر به سمع همسایگان اجباری آنان می‌رسد و ضرورتاً از بیش و کمی‌های زندگیها، آگاهی‌های دست اول دارند در جوامع ده‌نشین هم معمولاً درهای منازل یا اتاقهای مسکونی به حیات‌های کوچک و راهروهایی باز می‌شودکه در آن واحد، چندین خانوار در آن می‌زیند و در هر لحظه چشم به روی یکدیگر می‌گشایند، بسیار نیز پیش می‌آید که حیاط خانه یک خانواده، پشت بام خانوار و یا خانواده‌های دیگری را می‌سازد و خود به نوبت، همه ساختمانهای تک واحدی و ناچیز آنان بر یکدیگر اشراف دارد و مایملک خاص هر کدام به نحوی ملک مشاع دیگران تلقی می‌شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌گونه، وقتی که نوروز پیروز از راه فرا می‌رسد، سروری عمومی و بی‌شائبه بر همه جانها استیلا می‌یابد، نظافت و باکیزگی خانمان‌ها و تنها و روانها حکم ضرورت را پیدا می‌کند و چهره‌هایی که به طور عادی نشاط خود را باز می‌یابند، در تجانسی عام و شفاف و بی‌فشار، بر هم تأثیر می‌گذارند و این عید پردوام را، پردوامتر و رساتر و سازگارتر می‌گردانند، تا آنجا که واقعیتها بر اوهام چیره می‌شوند و شادیهای راستین بر هرگونه خستگی و ملال روزمرّه غلبه تام و تمام می‌یابند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته دیگر این است که نوروز به شخص یا گروه حاکم و یا طبقه و مردم امتیاز یافته و برکشیده معینی تعلق ندارد، هیأتهای حاکمه هر دوره، همان اندازه در برگزاری نوروز سهیم‌اند که مردمان کوچه و بازار، قشرها و طبقات مختلف اجتماعی، به همان حدّ در متن قضایایند که عناصر منفرد و پراکنده، بالانشینان و زبردستان به همان صورت تابع نظم طبیعتند که پایین‌تران و فرودستان. لطف خداوندی چنان عام است که احدی را در تدارک مقدمات و انجام مراسم بر دیگری سبق نیست، امری طبیعی است و عزمی ملی و اراده‌ای مردمی. صفحات جنوبی کشور به همان سان تابع آداب است که بخشهای شمالی، و کوه‌نشین‌ها در همان وضعی قرار می‌گیرند که جلگه‌نشینان و دشت‌پیمایان، نه بخشنامه‌ای از سوی دولتی صادر می‌شود که سردرهای خانه‌ها را آذین بندند و کوچه‌ها و خیابانها را چنین و چنان کنند و نه دستوری از سوی صاحب قدرتی نفاذ می‌یابد که مردمان را از انجام برخی از مراسم مربوط معاف دارد و بخشی از تدارکات جاریه را موقوف کند. مردم، همه در تکاپویند که به قدر وسع و توان، خود را در امری ملی و عمومی و مطلوب مشارکت دهند و بی‌شائبه غرضی و بی‌اراده ریاکارانه و مغرضانه‌ای به اجرای سنن نیکوی نیاکان پردازند. نه تحمیلی در کار است و نه رقابت نامشروعی در میان. هر کس به قدر همّت خود، خانه می‌سازد رخت نو می‌بوشد سفره تنعّم می‌گسترد و آنچه را که بهترین می‌داند در طبق اخلاص می‌گذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین است که مردمان باور دارند هر چه را که فراموش کنند و به هر سببی ندیده‌اش انگارند، نوروز را نمی‌توانند. به نحوی که اگر در خلال سال، جامه نو بر تن نکنند، در نوروز نمی‌شود ساکت بود دستکم این است که جورابی نو بپوشند، و یا اگر کلاهشان را می‌خواهند عوض کنند، خوبتر آنست که با همان قدیمی‌تر، تا عید بسازند و این دیگر را که خریده‌اند، در موسم مسعود نوروزی به سر نهند، کودکان و جوانترها هم البته حق خود را می‌جویند و سالی را به امید آن نوروز و خریدن لباس تازه و گرفتن عیدی و خوردن شیرینی و بهره‌مندی‌های دیگری که در ذهن‌هاست، به پایان می‌برند. تخم اشتیاقی که در دلهاست، بی‌شائبه هر سال یکبار جوانه می‌زند و سر بر می‌دارد، اینکه در خلال سالی دیگر، زندگی چگونه باید بگذرد، خود با تعبیرات متداول و عامیانه به روزهای نخستین سال نو برمی‌گردد که در چهار روز اول آن، نمای چهار فصل آتی آینه‌وار انعکاس می‌یابد و به گونه‌ای طالع‌نگری هم تبدیل می‌شود. میزان شدّت و ضعف سرما وگرما و رطوبت و خشکی نیز در همان چهار روز برای هر منطقه‌ای معین خواهد بود و اینکه گفته‌اند: سالی که نکوست از بهارش پیداست، شاید قدری نیز کنایه از همین معنا باشد!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدیابی از عمر، حتی برای‌کسانی که به زحمت انتظار طول زندگی بیشتری را دارند، در شمار بیام‌های ثبوتی نوروز است. اینکه مردمان به آشکارا سبزه‌ها را می‌بینند، بلا تکلّف آرزوی بر دمیدن دیگر باره را در دل می‌پرورانند و شوق زیستن و تکرار گذشته‌های خویشان‌را در خود می‌یابند، به خصوص که مشهور است در همان یک دو هفته آغاز فصل بهار،گیاه و گل از خود اشعه‌ای ساطع می‌گرداند که زندگی‌بخش و نیرودهنده است و اگر هم باری به حقیقت و واقع هموم و غموم انسانی را دفع و رفع نمی‌کند، به مجاز و معنا از عهده زدودن آلام برمی‌آید.&amp;lt;ref&amp;gt;در سال ۱۳۷۴، محققی ایرانی که ساکن در غرب است، به ادعای خویش اشعه‌ای را کشف کرده بود که خود نام آن را Rayon Charmant گذاشته بود و با تبلیغات بسیار رادیویی، اصرار می‌ورزید که چنین اعلام کند نور برخاسته از گیاهان، خاصه در روز سیزدهم فروردین بهترین دافع غمها و پدیدآورنده نشاط است.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیوستگی نوروز با همه ایام خوشی که به سیزدهم فروردین خاتمه می‌پذیرد، یادآور تمامی شعف‌ها و مسرتهائی است که مردمان ساکن در نیمکره شمالی زمین و وابسته به سنن معاش کشاورزی و دامداری از خود نشان می‌دهند، گرچه که در روزگاران تاریخی، و هم ناشی از نحسی در خانه‌نشستن این روز، بر تلاشهای مخلصانه توده‌ها سایه فکنده و بسیاری را هم بدین بهانه راهی باغ و دشت گردانیده باشد ولی شگون دل‌انگیز امر، بی‌گمان در روی آوردن به مادر زمین است که رزق جملگی را تأمین می‌کند و عصاره نایی را به قدرت خود شهد فایق می‌گرداند و تخم خرمایی را به یمن تربیت خویش نخل باسق می‌سازد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گره‌زدن سبزه که در میان زنان و دختران جوان مرسوم است بی‌شک در زمره اعمالی است که بعدها اضافه شده و مانند درآب افکندن سبزه‌هایی‌که برای تزیین سفره نوروزی تدارک دیده شده، بر جمع اموری که در این روز فرض است، افزوده شده است. دلربائیهای معصومانه دخترکان از پسران هم سنّ و سال، که آرزو دارند پیوندی مشروع و قانونی را پایه گذارند، به نحو شرافتمندانه امر ملحوظ خانواده‌هاست و از آن سوی، زورآزمایی جوانانی که برای نشان دادن قوت ماهیچه‌ها و استحکام تن‌ها و ورزیدگی عضلات و آشنایی بر فنونی که غلبه بر حریفان را امکان‌پذیر می‌گرداند، مطلوب شناخته شده است، بازیهای مختلفی که خاص این روز است و بویژه کشتی‌های قهرمانی جوانان، در پیشگاه نگاه بیران و بزرگترها، مؤید این دعوی است که خواستاران نام و نشان باید سالی را به ممارست بگذرانند تا روسپیدی بهلوانی پیدا کنند و سکّه «بی‌همتایی در میان اقران» را با به خاک آوردن پشت مدّعیان بسیار، به نام خویش ضرب کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر دلایل ماندگاری نوروز، در گذشته و حال، صرف نظر از یکی‌شدن تمنیات و عوالم خواص و عوام با یکدیگر، شاید بر سر لطف‌آمدن رهبران و بزرگان قوم نسبت به زیردستان باشد. تشریفات و آداب نزدیک شدن توده‌ها را به دستگاه مرکزی قدرت در جای خود، در همین تحقیق ذکر کرده‌ایم و در اینجا تنها به توضیح نکته‌ای بسنده می‌کنیم که «هسته مرکزی اقتدار ملَی»، هر کس که می‌بود، به پیروی از سنَّتی کهن خود را موظف می‌دید که بار عام دهد و عجزه و مساکین و همه درماندگانی را که به هر نحو ستم دیده و از دست کسانی عاصی شده بودند، ولو اینکه مقام ستمگر، شخص شاه و حاکم روز بوده باشد، بپذیرد و به تظلّمات آنان‌گوش فرا دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینکه رسم مزبور، بر اساس شواهد مطمئن، بیش از همه سنتی در میان فرمانروایان پیش از اسلام ایران بوده و کنایت از همبستگی اساسی قومی و نژادی زبردست و زیردست با یکدیگر داشته است، ولی در دوره‌هایی از تاریخ ایران بعد از اسلام هم که قائدانی متکی به مردم، در صحنه حضور داشته‌اند و به خصوص از عصر صفویه به این سو، به صورت یکی از آداب نوروزی شناخته می‌شده است. دستکم این است له شاهان ایرانی، جمعی از خواص و زبدگان و دعاگویان خاص را به حضور خویش می‌پذیرفته‌اند و با دادن عیدی و مواعید تازه و فرمانهای جدید، رضایت و اعتماد آنان را جلب می‌کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نوبه خود، نوروز فرصتی هم بوده است که حکّام مُلک، قلم عفو بر جرائم برخی از اصحاب خطاکار و یا دشمنان خرد خود کشند و با بخشودن جرمهای آنان، امید دوباره‌ای برای کار و فعالیت صادقانه بدیشان دهند. بر روی هم نوروز همه خوبی و همه حُسن است، با هیچکس و هیچ فرقه و هیچ گروهی ضدّیت نشان نمی‌دهد، دسته و جمع معینی را به زیان غیر، خوشبخت و سرشناس و متحوّل نمی‌گرداند. نیروی خدیعتی را برنمی‌انگیزاند و توطئه و تفتینی را برای ویرانی ملک و نابودی مردم در آستین نمی‌دارد. هر چه بدی است و خبث است و شیطانی است باید از جان مردم دور شود و اندیشه نیک و کردار نیک و گفتار نیک جایشان را بگیرد. زندگان باید، خود را برای از سرگیری سالی انباشته از خیرات و مبرّات آماده کنند و با چهره‌ای گشاده و ذهنی باز به استقبال روزگار نو روند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D9%82%D9%87%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2 سوال از فقها در مورد نوروز]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85_%D9%88_%D9%85%D9%84%D9%84 نوروز در میان سایر اقوام و ملل]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%88_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C جشن بهاری و مراسم سوگواری]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D9%88%D8%AD%D8%AF%D8%AA_%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2 اندیشه وحدت گرایی جشن نوروز]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا (1379). آداب و رسوم نوروز. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=12829</id>
		<title>سلسله ایلخانان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=12829"/>
		<updated>2026-01-05T08:00:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* منبع اصلی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
چنگیزخان در سال ۶۱۵ ق دولت ترکستان شرقی را از کوچک خان، امیر قوم نایمان، گرفت و به علت نقاری که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمد در صدد انتقام‌گرفتن از وی برآمد. توضیح آنکه، چنگیز فرستادگانی را همراه با جمعی از تجار به نزد خوارزمشاه فرستاد و آنان در ۶۱۵ ق به حضور وی رسیدند. سلطان محمد خوارزمشاه با این عده، که ریاست آنان با محمود یلواج بود، یک قرارداد دوستی امضا کرد. به دنبال این قرارداد حدود ۵۰۰ نفر از بازرگانان مغولی از مغولستان عازم ماوراءالنهر شدند. غایرخان، امیر شهر اترار، به طمع مال ایشان به بهانه‌های واهی همه آنها را کشت و تنها یکی از آنها توانست جان به دربرد و خبر را به چنگیز برساند. چنگیزخان سفیری به نزد خوارزمشاه فرستاد و از او خواست‌که غایرخان را به نزد وی بفرستد. اما سلطان محمد خوارزمشاه نه تنها چنین نکرد، بلکه این‌بار فرستاده چنگیز را نیز کشت و مجوزی استوار به دست آن دیوسیرت خونخوار سپرد که درصدد انتقام برآید. چنگیز ابتدا اترار راگرفت و پس از قتل غایرخان و همه سکنه شهر، در ۶۱۶ ق بخارا و پس از آن در محرم ۶۱۷ ق سمرقند و بقیه سرزمین‌های ماوراءالنهر را تصرف کرد. خوارزمشاه که همواره لاف پردلی و شجاعت می‌زد، چنان سراسیمه و متواری شد که طاقت ایستادگی در خود ندید. پس از آن لشکر مغول درصدد تعقیب سلطان برآمد و شهر به شهر به دنبال او رفت، تا اینکه خوارزمشاه به جزیره آبسکون، از جزایر دهانه نهر گرگان در داخل بحر خزر، پناه برد و در حالی که عجز و ضعف و زبونی و درماندگی بر همه وجودش استیلا یافته بود، در شوال ۶۱۷ ق در همانجا درگذشت. در این هنگام پسرش سلطان جلال‌الدین، جانشین پدر شد و مقاومت در برابر مغول‌ها را آغاز کرد. وی در آغاز به موفقیت‌هایی نیز نائل شد، از جمله در اوایل ۶۱۸ ق در جنگ پروان (از آبادی‌های، بین غزنه و بامیان) دوبار مغول‌ها را منهزم ساخت. اما به دلیل سبک‌سری و اشتغال در فساد و لهو و لعب، نتوانست از پیروزی‌های خود نتیجه مهمی بگیرد. در همان سال در کنار سند با مغول‌ها، که خود چنگیز نیز در بین آنان بود، به نبرد پرداخت، ولی شکست خورد و به هند گریخت.کمی بعد به ایران بازگشت و از خلیفه ناصر عباسی استمداد جست. اما خلیفه، که رفتار سلاطین قبلی خوارزمشاهی را دیده بود و از آنان دل خوشی نداشت، نه تنها این تقاضا را رد کرد. بلکه عده‌ای را نیز به جنگ جلال‌الدین فرستاد تا علاوه بر جنگ‌های مکرر، مردم را بر وی بشورانند و در هیج جا مکانی برای استقرار و تجدید قوا بدو ندهند. سلطان جلال‌الدین در سال (۶۲۲ ق تبریز را، که در دست اتابکان آذربایجان بود،گرفت. سپس با گرجی‌ها جنگید و در ارمنستان به محاصره قلعه اخلاط پرداخت. در سال ۶۲۵ ق در نزدیکی اصفهان مجدداً با مغول‌ها جنگید، اما شکست خورد. در سال ۶۲۸ ق برای استمداد از سلاطین شام و الجزیره به طرف اخلاط و دیار بکر عزیمت‌کرد و در نزدیکی شهر اخیر مورد حمله ناگهانی مغولان قرارگرفت و به حدود میافارقین‌گریخت و در آنجا به دست اکراد در شوال ۶۲۸ ق کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;-الکامل، ج ۲۶، صص ۱۴۷، ۱۴۸، ۱۵۵ - ۱۵۱، ۱۵۷، ۱۷۳ - ۱۶۰، ۱۸۲ - ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۸۵، ۲۰۸ - ۱۹۷، ۲۹۹ - ۲۸۹، ج۲۷ صص ۳۷ - ۳۰، ۴۲، ۵۷، ۷۹، ۸۱، ۹۷ - ۹۴، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۴۷ - ۱۴۴؛ جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۱۲، ۳۴۱، ۴۸ - ۳۴۴، ۷۴ - ۳۵۲، ۳۷۷، ۳۸۶؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۲۷؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۸۳۷ - ۸۲۳؛ امپراتوری صحرانوردان، رنه گروسه، ترجمه عبدالحسین میکده، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، صص ۴۲۶ - .۳۸۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اقبال ناسزاوار این شاهزاده نگونبخت این را نیز می‌توان شمرد که هرگز درصدد جلب عطوفت مردم برنیامد و جایی که می‌توانست کارها رابا عقل و تدبیر از پیش ببرد به قهر و خشم تمسک می‌جست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگیزخان پس از نابودکردن قسمت عمده ایران و خون‌ریزی‌های بی حد و حصر، به مسقط‌الرأس خویش بازگشت و در ۶۲۴ ق درگذشت. پسر سومش اوکتای در ۶۲۶ ق در گردهمایی مغولان، رسماً جانشین پدر شد و لشکری را به فرماندهی جرماغون نویان به ایران فرستاد. این سپاه مأموریت داشت بقیه خاک ایران را به اطاعت مغولان درآورد و سلطان جلال الدین را تعقیب نماید. لشکریان مغول پس از مرگ جلال‌الدین تا سال ۶۳۴ ق به طرف بغداد سرازیر گشتند، اما تسخیر این شهر تاریخی را، که مستقر دنیای خلافت بود، به بعد واگذاشتند. اوکتای در سال ۶۳۹ ق مرد و پسر بزرگ‌ترش گیوک جانشین او شد. وی نیز در سال ۶۴۷ ق درگذشت و منگو پسر تولوی به مقام قاآنی رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۸۶، ۴۵۵، ۵۵۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۳۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۴۰۶، ۴۱۵، ۴۲۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۴۴ - ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ایلخانان در ایران (۷۵۶ -۶۵۱ ق)&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگوخان (۶۶۳-۶۵۱ ق): ضرب شصتی که چنگیز خان به حکام و مردم ایران نشان داده بود جایی برای ظهور و بروز دولت تازه‌ای نمی‌گذاشت. به همین دلیل بعد از فتح خوارزم در ۶۱۸ ق مغول‌ها یکی از سرداران خود را برای حکومت در مملکت اصلی خوارزمشاهیان تعیین کردند و ز آن پس به مدت سی و پنج سال اداره ایران به همین نحو انجام می‌گرفت. آرامشی برخاسته از دهشت و وحشت بر سراسر خطّه وسیع آسیای غربی استیلا داشت و احدی را جرأت دم زدن نبود. تا اینکه هلاگوخان از جانب منگو مأمور فتح مناطق باقی مانده ایران شد. او در اواخر سال ۶۵۱ ق به سوی ایران حرکت کرد. ابتدا یکی از امرای خود را که کیتوبوقا نام داشت برای جنگ با اسماعیلیه به قهستان و رودبار فرستاد. اسماعیلیه فرقه کوچکی بودند، اما بسیار نترس می‌نمودند و دربرابر مرگ هراسی از خود نشان نمی‌دادند، بنابراین در مقابل کیتوبوقا سخت مقاومت‌کردند. اما با رسیدن خود هلاکو و بستن کلیه راههای‌گریز اسماعیلیه، بالاخره پیروزی از آن مغولان شد و هلاگو در سال ۶۵۴ ق رکن‌الدین خورشاه، آخرین رئیس اسماعیلیه را وادار به تسلیم کرد و از قلعه «میمون‌دز» واقع در میان رودبار و طالقان پایین آورد. بدین ترتیب اقتدار اسماعیلیان ایران به پایان رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن هلاگوخان قصد بغداد کرد. هر چند امنای دولت بغداد و کارگزاران خلیفه از خود تبعیت نشان می‌دادند، اما مقبول هلاگو نیفتاد و او عازم بغداد شد. اوضاع دربار خلیفه‌المستعصم بالله آشفته بود. در بحبوحه آن همه گرفتاری و مصیبت، از جنگ‌های کلامی میان پیروان فرق مختلف کاسته نمی‌شد. ابن‌العلقمی وزیر شیعه‌مذهب خلیفه، چون از اقدام پسر خلیفه در غارت محله شیعیان دلگیر بود، ظاهراً از آمدن هلاگو به سوی بغداد، ناخشنود نبود. هلاگو در سال ۶۵۵ ق سفرایی نزد خلیفه فرستاد و او را به اطاعت مطلق مغول فراخواند. اما خلیفه هلاگو را از قدرت روحانی خود ترسانید و عاقبت کسانی چون یعقوب لیث، و عمرو لیث و سلطان محمد خوارزمشاه را، که بر نظام خلافت شوریده بودند، متذکر شد. هلاگو به این اظهارات تو جهی نکرد و در ماه صفر ۶۵۶ ق به قهر و خشم وارد بغدادگردید و خلیفه و پسرش ابوبکر را به قتل رسانید و به حکومت پانصد و بیست و چهار ساله عباسیان (۶۵۶ - ۱۳۲ ق) پایان داد. پس از آن هلاگو حلب و دمشق را گشود و کیتوبوقا را به مصر فرستاد. اما مصریان در ۶۵۸ ق در محل «عینجالوت» کیتوبوقا و یارانش را کشتند. هلاگو از اندوه شکستی که بر سپاه مغول وارد شده‌بود و افسانه صدمه ناپذیری آنان را باطل ساخته بود، در ۶۶۳ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگو مراغه را به عنوان پایتخت برگزید و خواجه نصیرالدین طوسی، که از اعاظم دانشمندان شیعه است، رصدخانه‌ای در آن شهر بنا کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۵۵۳، ۵۶۰، ۵۹۹، ج ۲، صص ۶۹۱ - ۶۷۷، ۶۹۷، ۷۱۷ -۶۹۸، ۷۳۶؛ حبیب‌السیر، ج۳، صص ۹۷ - ۹۴؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۲۲، ۲۴، ۳۲ - ۲۵، ۳۷، ۶۶۳؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۸۴ - ۵۷۵، ۹۹ - ۵۹۵؛ تاریخ مغول در ایران، ۵۹ - ۵۲، ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آباقاخان (۶۸۰ - ۶۶۳ ق): با استقرار حاکمان مغول در ایران، رشته ارتباط آنان با مرکز اصلی ایل، قطع شد و دولتی مستقل در ایران پاگرفت. لذا هلاگو و جانشینان او به «سلاطین مغول ایران» یا «ایلخانان» معروفند. پس از مرگ هلاگوخان، پسرش اباقاخان بر تخت ایلخانی جلوس کردو شهر تبریز را به پایتختی انتخاب نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خود را حاکمی مستقل و غیروابسته به دربار خان مغول می‌دانست و برای نشان دادن درجه استقلال خویش، با خان مغول برکه‌خان پسر جوجی پسر چنگیز جنگ کرد و براق پادشاه الوس چغتای را، که بر ترکستان و ماوراءالنهر سلطنت داشت، شِکست داد. او با مسلمانان مصر نیز به نبرد پرداخت، اما نتیجه مهمی حاصل نشد و سرانجام در ذی‌حجه ۶۸۰ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۷۳۹، ۶۶ - ۷۴۴، ۷۷۸؛ حبیب‌السیر، صص ۱۴ - ۱۰۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۲- ۴۹۴؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۶ - ۵۹۹؛ تاریخ مغول در ایران، ۸۲ - ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان احمد تگودار (۶۸۳ - ۶۸۱ ق): تگودار برادر اباقاخان بود و در محرم ۶۸۱ ق رسماً به مقام «ایلخانی» رسید. اما عده‌ای از امرای مغول، خواهان ایلخانی ارغون پسر اباقاخان بودند، لذا میان آن دو دشمنی پدید آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تگو دار برای یافتن حامیان جدیدی که بتوانند در مقابل دشمن خانگی وی را یاوری دهند و نیز برای همسو شدن با سکنه کشور و پاس خاطر آنان، به اسلام‌گرایید و خود را «احمد» نامید. اما ارغون به زیرکی، جنگاوران مغولی را بر ضد وی برانگیخت و با بسیج آنان، سرانجام بر وی پیروز شد و در سال ۶۸۳ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۷۸۳، ۸۲۸ - ۸۰۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۲۱ - ۱۱۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۸۰ - ۷۰؛ تاریخ مفصل ایران، صصی ۵۰۲ - ۴۹۹: امپراتوری صحرانوردان، ص ۶۰۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۱-۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارغون خان (۶۹۰ - ۶۸۳ق): وی پس ازکشتن سلطان احمد تگودار به مقام «ایلخانی» رسید. پس از آن حکومت ری و مازندران و قومس را، به ضمیمه حکومت خراسان، به پسرش غازان و حکومت بلاد روم را به برادر خود گیخاتو سپرد. ارغون در ۶۹۰ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرابی کار مملکت و پریشانی وضع اقتصادی در این دوره به اوج رسیده‌بود و چون پایه کار مغولان بر ذلت و بدبختی رعایا و غارت آنان استوار بود، اوضاع به کلی درهم ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیخاتو (۶۹۴ - ۶۹۰ ق): او برای پاسخگویی به نیازهای بی‌شمار جنگجویان طماع مغول، دستور انتشار نوعی پول کاغذی شبیه به اسکناس داد که به «چاو» موسوم بود.&amp;lt;ref&amp;gt;.این اقدام شاید نخستین تلاش برای آشنایی با چاپ در ایران بود که ظاهراً از لغت چاو منشأ گرفته است.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اکثر شاهزادگان و امرای مغول را از خود رنجاند و به همین جهت بایدو نواده هلاگو، از بغداد برضد او لشکر کشید.گیخاتو به مغان‌گریخت و در آنجا به دست یاغیان مقتول شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایدو (۶۹۴ - ۶۹۴ ق): پس از کشته شدن گیخاتو، بایدو به ایلخانی رسید. اما غازان پسر ارغون‌خان از خراسان به قصد او به آذربایجان حرکت کرد و سرانجام در ذی‌قعده ۶۹۴ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد ارغون،گیخاتو، بایدو، رجوع‌کنید به: جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۲۵ -۸۰۵، ۸۳۸ - ۸۲۹؛ حبیب‌السیر. ج 3، صص ۱۲۴، ۱۳۴، ۱۳۸، ۱۳۹؛ تحریر تاریخ وصاف، ۸۱، ۱۲۷، ۱۶۰ -۱۴۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۹ - ۶۰۶، ۶۱۴؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۶ - ۹۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۶- ۵۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; مدت حکومت او پنج ماه بیش نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایلخانان مسلمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غازان‌خان (سلطان محمود) (۷۰۳ - ۶۹۴ ق): وی یکی از مشهورترین ایلخانان ایران و از داناترین و زیرک‌ترین آنان است. او در ذی‌حجه ۶۹۴ ق در تبریز بر تخت ایلخانی جلوس کرد و در همان روز مسلمانی خود را اعلام داشت و خود را «محمود» نامید. او در دوره ایلخانی خود بر شام، و بخشی از مصر دست یافت، اما بسیاری از مناطق مذکور مجدداً از دست او خارج شد. غازان در شوال ۷۰۳ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اقدامات و اصلاحات مهمی در زمینه مالیات، ارسال ایلچی، ممنوع کردن رباخواری، و منفعت دادن پول، یکسان سازی سکه‌ها و مقیاسات و اوزان، آبادانی شهرها، امنیت راهها، ممنوع کردن شراب‌خواری، اصلاح شیوه داوری، نظام بخشیدن به حقوق سپاهیان و اصلاح تقویم به عمل آورد. و بنای «شنب غازان» یا «شام غازان» را احداث کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۴۲ تا آخر؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۹۸ - ۱۴۰؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۹۳، ۲۱۵ - ۱۹۸، ۲۳۰ - ۲۱۹، ۲۴۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۲۲ - ۵۰۷؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۲۷ - ۶۱۷؛ تاریخ مغول در ایران، ۱۱۰ - ۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;بی شک این مرد با اسلاف خود تفاوتهای فراوان داشت و مهم‌تر از همه آنکه تکیه دولت خود را بر کاردانی مرد بزرگ و فهیمی از ایران، یعنی خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی نهاده‌بود.&amp;lt;ref&amp;gt;-تاریخ مبارک غازانی، که موثق‌ترین بخش جامع‌التواریخ رشیدی است و نیز دیگر منشآت و مکتوبات خواجه ازکمال و کفایت بی‌نظیر او حکایت دارد. ر.ک.اسئله و اجوبه رشیدی، به اهتمام رضا شعبانی، ج ۲، مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، اسلام‌آباد، صص ۷۳ - ۱۳۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) (۷۱۶ - ۷۰۳ ق): وی بر اثر مجالست با علامه حلی،که از بزرگ‌ترین علمای شیعه است، تعلقی به مذهب شیعه پیداکرد. در سال ۷۰۴ ق به ساخت بنای، سلطانیه در ابهر پرداخت. در ۷۰۶ ق گیلان را، که در طول دوران تسلط مغول‌ها مستقل مانده بود، تصرف کرد. وی در رمضان ۷۱۶ ق در سلطانیه درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدامات عمرانی و اصلاحی ناگزیر او، که به سبب خرابی کشور و پریشانی احوال رعایا انجام می‌شد، به مدد درایت و سعی خواجه رشیدالدین فضل‌الله ادامه یافت و بهبود چشمگیری، در امور پدید آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان ابوسعید (۷۳۶ - ۷۱۶ ق): وی آخرین ایلخان بزرگ ایران است. در دوران سلطنت خود، خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی مؤلف جامع‌التواریخ را به سعایت رقیبان مقتول ساخت (۷۱۸ ق). سپس خاندان امیر چوپان را، که از امرای بزرگ ایلخانان بود، پراکنده ساخت و امیر چوپان را به قتل رسانید. ظاهراً علت خشم او را بر خاندان امیر چوپان، عشق او به بغداد خاتون دختر امیر چوپان دانسته‌اند که در عقد شیخ حسن جلایری بود و سرانجام به زور آن زن را مطلقه ساخت و با وی ازدواج نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اقتضای ارادت خواجه رشیدالدین فضل‌الله به شیخ صفی‌الدین اسحاق اردبیلی، ابوسعید نیز به شیخ ارادتی داشت و به خانقاه او رفت و آمد می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به: صفوةالصفا، درویش توکلی‌بن اسماعیل‌بن بزاز اردبیلی، مشهور به ابن‌بزاز، نسخه خطی لیدن، صص ۴۲۵، ۴۰۸، ۴۱۱، ۴۱۳، ۴۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوسعید در ۱۳ ربیع‌الاخر ۷۳۶ ق درگذشت. با مرگ او سلطنت ایلخانان دچاز ضعف و پراکندگی شد و در هر گوشه‌ای از ایران، صاحبان قدرت، مدعی پادشاهی شدند. جانشینان ابوسعید، که گاه هم‌زمان در مناطقی از متصرفات ایلخانان حکم می‌راندند، عبارتند از: ارپاگاون (حدود هفت ماه تا ۴ شوال ۷۳۶ ق)؛ موسی‌خان (حدود سه ماه تا ۱۴ ذی‌حجه ۷۳۶ ق)؛ محمدخان (۷۳۸ - ۷۳۶ ق)؛ طغاتیمورخان (۷۵۳ - ۷۳۷ ق)؛ ساتی بیگ (۷۴۱ - ۷۳۹ ق)؛ شاه جهان تیمورخان (۷۴۰ - ۷۳۹ ق)؛ سلیمان‌خان (۷۴۵ - ۷۴۱ ق)؛ انوشیروان عادل (۷۵۶ - ۷۴۴). فرد اخیر، آخرین کسی است که از طرف امرا به مقام ایلخانی منصوب شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;-کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی، مطلع السعدین و مجمع البحرین، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی، ۱۳۷۲، صص ۱۳۰ - ۵۳، حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۲۱۸،۲۰۵،۱۹۹؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۵۵ - ۳۴۱؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۴۲ - ۶۳۸؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۱۳۴ - ۱۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84_%D8%AA%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C%D9%87&amp;diff=12828</id>
		<title>از مغول تا صفویه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84_%D8%AA%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C%D9%87&amp;diff=12828"/>
		<updated>2026-01-05T07:59:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
شاید اگر فجایع جنگ‌های جهانی اول و دوم در سده بیستم میلادی به وقوع نمی‌پیوست. دنیای بشری مصیبتی بزرگ‌تر از هجوم مغولان را به یاد نمی‌آورد. مردم درنده خو و وحشی‌طبعی که به یکباره به صحنه مدنیت درخشان اسلامی تاختند و در طی مدتی قلیل، دست کم شش میلیون نفر از سکنه بی‌دفاع و بی‌پناه مسلمان [[ایران|ایرانی]] را از دم تیغ گذراندند. هرچه بود پس از حمله این وحشیان به ایران، که تحت رهبری چنگیزخان صورت گرفت، دوران جدیدی از حکومت اقوام بیابان‌گرد در این سرزمین آغاز شد که با محاسبه حکمرانی طوایفی از همان‌ها، که در ایام فترت قدرت مرکزی ایلخانی به میدان آمدند، نزدیک به دو قرن طول کشید. ابن‌اثیر درباره هجوم مغولان به سرزمین‌های اسلامی می‌نویسد: «چندسال بود که از ذکر این حادثه خودداری می‌کردم، زیرا آن را بسیار بزرگ و هولناک می‌شمردم و از یادآوری آن اکراه ... آخر چه کسی برایش آسان خواهد بود که خبرگزار مرگ اسلام و مسلمانان باشد؟.... ای، داشتم..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش مادرم مرا نزاده‌بود یا پیش از بروز این حادثه مرده و از یاد رفته‌بودم... اگرگوینده‌ای می‌گفت: جهان از زمانی که پروردگار بزرگ و منزه، آدم را آفرید تا امروز به چنین بلایی‌گرفتار نشده‌بود، راست می‌گفت؛ زیرا در تواریخ، حادثه‌ای که برتر از این یا نزدیک به این رویداد باشد، دیده نمی‌شود... شاید تا انقراض عالم و پایان جهان، مردم همانند چنین حادثه و چنین قوم خونخواری را نبینند که نظیری جز یأجوج و مأجوج نداشتند».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، همان کتاب، ج ۲۶، صص ۲۵ - ۱۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حمله مغول به ایران و تأسیس سلسله ایلخانان&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگیزخان در سال ۶۱۵ ق دولت ترکستان شرقی را از کوچک خان، امیر قوم نایمان، گرفت و به علت نقاری که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمد در صدد انتقام‌گرفتن از وی برآمد. توضیح آنکه، چنگیز فرستادگانی را همراه با جمعی از تجار به نزد خوارزمشاه فرستاد و آنان در ۶۱۵ ق به حضور وی رسیدند. سلطان محمد خوارزمشاه با این عده، که ریاست آنان با محمود یلواج بود، یک قرارداد دوستی امضا کرد. به دنبال این قرارداد حدود ۵۰۰ نفر از بازرگانان مغولی از مغولستان عازم ماوراءالنهر شدند. غایرخان، امیر شهر اترار، به طمع مال ایشان به بهانه‌های واهی همه آنها را کشت و تنها یکی از آنها توانست جان به دربرد و خبر را به چنگیز برساند. چنگیزخان سفیری به نزد خوارزمشاه فرستاد و از او خواست‌که غایرخان را به نزد وی بفرستد. اما سلطان محمد خوارزمشاه نه تنها چنین نکرد، بلکه این‌بار فرستاده چنگیز را نیز کشت و مجوزی استوار به دست آن دیوسیرت خونخوار سپرد که درصدد انتقام برآید. چنگیز ابتدا اترار راگرفت و پس از قتل غایرخان و همه سکنه شهر، در ۶۱۶ ق بخارا و پس از آن در محرم ۶۱۷ ق سمرقند و بقیه سرزمین‌های ماوراءالنهر را تصرف کرد. خوارزمشاه که همواره لاف پردلی و شجاعت می‌زد، چنان سراسیمه و متواری شد که طاقت ایستادگی در خود ندید. پس از آن لشکر مغول درصدد تعقیب سلطان برآمد و شهر به شهر به دنبال او رفت، تا اینکه خوارزمشاه به جزیره آبسکون، از جزایر دهانه نهر گرگان در داخل بحر خزر، پناه برد و در حالی که عجز و ضعف و زبونی و درماندگی بر همه وجودش استیلا یافته بود، در شوال ۶۱۷ ق در همانجا درگذشت. در این هنگام پسرش سلطان جلال‌الدین، جانشین پدر شد و مقاومت در برابر مغول‌ها را آغاز کرد. وی در آغاز به موفقیت‌هایی نیز نائل شد، از جمله در اوایل ۶۱۸ ق در جنگ پروان (از آبادی‌های، بین غزنه و بامیان) دوبار مغول‌ها را منهزم ساخت. اما به دلیل سبک‌سری و اشتغال در فساد و لهو و لعب، نتوانست از پیروزی‌های خود نتیجه مهمی بگیرد. در همان سال در کنار سند با مغول‌ها، که خود چنگیز نیز در بین آنان بود، به نبرد پرداخت، ولی شکست خورد و به هند گریخت.کمی بعد به ایران بازگشت و از خلیفه ناصر عباسی استمداد جست. اما خلیفه، که رفتار سلاطین قبلی خوارزمشاهی را دیده بود و از آنان دل خوشی نداشت، نه تنها این تقاضا را رد کرد. بلکه عده‌ای را نیز به جنگ جلال‌الدین فرستاد تا علاوه بر جنگ‌های مکرر، مردم را بر وی بشورانند و در هیج جا مکانی برای استقرار و تجدید قوا بدو ندهند. سلطان جلال‌الدین در سال (۶۲۲ ق تبریز را، که در دست اتابکان آذربایجان بود،گرفت. سپس با گرجی‌ها جنگید و در ارمنستان به محاصره قلعه اخلاط پرداخت. در سال ۶۲۵ ق در نزدیکی اصفهان مجدداً با مغول‌ها جنگید، اما شکست خورد. در سال ۶۲۸ ق برای استمداد از سلاطین شام و الجزیره به طرف اخلاط و دیار بکر عزیمت‌کرد و در نزدیکی شهر اخیر مورد حمله ناگهانی مغولان قرارگرفت و به حدود میافارقین‌گریخت و در آنجا به دست اکراد در شوال ۶۲۸ ق کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;-الکامل، ج ۲۶، صص ۱۴۷، ۱۴۸، ۱۵۵ - ۱۵۱، ۱۵۷، ۱۷۳ - ۱۶۰، ۱۸۲ - ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۸۵، ۲۰۸ - ۱۹۷، ۲۹۹ - ۲۸۹، ج۲۷ صص ۳۷ - ۳۰، ۴۲، ۵۷، ۷۹، ۸۱، ۹۷ - ۹۴، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۴۷ - ۱۴۴؛ جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۱۲، ۳۴۱، ۴۸ - ۳۴۴، ۷۴ - ۳۵۲، ۳۷۷، ۳۸۶؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۲۷؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۸۳۷ - ۸۲۳؛ امپراتوری صحرانوردان، رنه گروسه، ترجمه عبدالحسین میکده، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، صص ۴۲۶ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.۳۸۲ &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اقبال ناسزاوار این شاهزاده نگونبخت این را نیز می‌توان شمرد که هرگز درصدد جلب عطوفت مردم برنیامد و جایی که می‌توانست کارها رابا عقل و تدبیر از پیش ببرد به قهر و خشم تمسک می‌جست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگیزخان پس از نابودکردن قسمت عمده ایران و خون‌ریزی‌های بی حد و حصر، به مسقط‌الرأس خویش بازگشت و در ۶۲۴ ق درگذشت. پسر سومش اوکتای در ۶۲۶ ق در گردهمایی مغولان، رسماً جانشین پدر شد و لشکری را به فرماندهی جرماغون نویان به ایران فرستاد. این سپاه مأموریت داشت بقیه خاک ایران را به اطاعت مغولان درآورد و سلطان جلال الدین را تعقیب نماید. لشکریان مغول پس از مرگ جلال‌الدین تا سال ۶۳۴ ق به طرف بغداد سرازیر گشتند، اما تسخیر این شهر تاریخی را، که مستقر دنیای خلافت بود، به بعد واگذاشتند. اوکتای در سال ۶۳۹ ق مرد و پسر بزرگ‌ترش گیوک جانشین او شد. وی نیز در سال ۶۴۷ ق درگذشت و منگو پسر تولوی به مقام قاآنی رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۸۶، ۴۵۵، ۵۵۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۳۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۴۰۶، ۴۱۵، ۴۲۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۴۴ - ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ایلخانان در ایران (۷۵۶ -۶۵۱ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگوخان (۶۶۳-۶۵۱ ق): ضرب شصتی که چنگیز خان به حکام و مردم ایران نشان داده بود جایی برای ظهور و بروز دولت تازه‌ای نمی‌گذاشت. به همین دلیل بعد از فتح خوارزم در ۶۱۸ ق مغول‌ها یکی از سرداران خود را برای حکومت در مملکت اصلی خوارزمشاهیان تعیین کردند و ز آن پس به مدت سی و پنج سال اداره ایران به همین نحو انجام می‌گرفت. آرامشی برخاسته از دهشت و وحشت بر سراسر خطّه وسیع آسیای غربی استیلا داشت و احدی را جرأت دم زدن نبود. تا اینکه هلاگوخان از جانب منگو مأمور فتح مناطق باقی مانده ایران شد. او در اواخر سال ۶۵۱ ق به سوی ایران حرکت کرد. ابتدا یکی از امرای خود را که کیتوبوقا نام داشت برای جنگ با اسماعیلیه به قهستان و رودبار فرستاد. اسماعیلیه فرقه کوچکی بودند، اما بسیار نترس می‌نمودند و دربرابر مرگ هراسی از خود نشان نمی‌دادند، بنابراین در مقابل کیتوبوقا سخت مقاومت‌کردند. اما با رسیدن خود هلاکو و بستن کلیه راههای‌گریز اسماعیلیه، بالاخره پیروزی از آن مغولان شد و هلاگو در سال ۶۵۴ ق رکن‌الدین خورشاه، آخرین رئیس اسماعیلیه را وادار به تسلیم کرد و از قلعه «میمون‌دز» واقع در میان رودبار و طالقان پایین آورد. بدین ترتیب اقتدار اسماعیلیان ایران به پایان رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن هلاگوخان قصد بغداد کرد. هر چند امنای دولت بغداد و کارگزاران خلیفه از خود تبعیت نشان می‌دادند، اما مقبول هلاگو نیفتاد و او عازم بغداد شد. اوضاع دربار خلیفه‌المستعصم بالله آشفته بود. در بحبوحه آن همه گرفتاری و مصیبت، از جنگ‌های کلامی میان پیروان فرق مختلف کاسته نمی‌شد. ابن‌العلقمی وزیر شیعه‌مذهب خلیفه، چون از اقدام پسر خلیفه در غارت محله شیعیان دلگیر بود، ظاهراً از آمدن هلاگو به سوی بغداد، ناخشنود نبود. هلاگو در سال ۶۵۵ ق سفرایی نزد خلیفه فرستاد و او را به اطاعت مطلق مغول فراخواند. اما خلیفه هلاگو را از قدرت روحانی خود ترسانید و عاقبت کسانی چون یعقوب لیث، و عمرو لیث و سلطان محمد خوارزمشاه را، که بر نظام خلافت شوریده بودند، متذکر شد. هلاگو به این اظهارات تو جهی نکرد و در ماه صفر ۶۵۶ ق به قهر و خشم وارد بغدادگردید و خلیفه و پسرش ابوبکر را به قتل رسانید و به حکومت پانصد و بیست و چهار ساله عباسیان (۶۵۶ - ۱۳۲ ق) پایان داد. پس از آن هلاگو حلب و دمشق را گشود و کیتوبوقا را به مصر فرستاد. اما مصریان در ۶۵۸ ق در محل «عینجالوت» کیتوبوقا و یارانش را کشتند. هلاگو از اندوه شکستی که بر سپاه مغول وارد شده‌بود و افسانه صدمه ناپذیری آنان را باطل ساخته بود، در ۶۶۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگو مراغه را به عنوان پایتخت برگزید و خواجه نصیرالدین طوسی، که از اعاظم دانشمندان شیعه است، رصدخانه‌ای در آن شهر بنا کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۵۵۳، ۵۶۰، ۵۹۹، ج ۲، صص ۶۹۱ - ۶۷۷، ۶۹۷، ۷۱۷ -۶۹۸، ۷۳۶؛ حبیب‌السیر، ج۳، صص ۹۷ - ۹۴؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۲۲، ۲۴، ۳۲ - ۲۵، ۳۷، ۶۶۳؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۸۴ - ۵۷۵، ۹۹ - ۵۹۵؛ تاریخ مغول در ایران، ۵۹ - ۵۲، ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آباقاخان (۶۸۰ - ۶۶۳ ق): با استقرار حاکمان مغول در ایران، رشته ارتباط آنان با مرکز اصلی ایل، قطع شد و دولتی مستقل در ایران پاگرفت. لذا هلاگو و جانشینان او به «سلاطین مغول ایران» یا «ایلخانان» معروفند. پس از مرگ هلاگوخان، پسرش اباقاخان بر تخت ایلخانی جلوس کردو شهر تبریز را به پایتختی انتخاب نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خود را حاکمی مستقل و غیروابسته به دربار خان مغول می‌دانست و برای نشان دادن درجه استقلال خویش، با خان مغول برکه‌خان پسر جوجی پسر چنگیز جنگ کرد و براق پادشاه الوس چغتای را، که بر ترکستان و ماوراءالنهر سلطنت داشت، شِکست داد. او با مسلمانان مصر نیز به نبرد پرداخت، اما نتیجه مهمی حاصل نشد و سرانجام در ذی‌حجه ۶۸۰ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۷۳۹، ۶۶ - ۷۴۴، ۷۷۸؛ حبیب‌السیر، صص ۱۴ - ۱۰۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۲- ۴۹۴؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۶ - ۵۹۹؛ تاریخ مغول در ایران، ۸۲ - ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان احمد تگودار (۶۸۳ - ۶۸۱ ق): تگودار برادر اباقاخان بود و در محرم ۶۸۱ ق رسماً به مقام «ایلخانی» رسید. اما عده‌ای از امرای مغول، خواهان ایلخانی ارغون پسر اباقاخان بودند، لذا میان آن دو دشمنی پدید آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تگو دار برای یافتن حامیان جدیدی که بتوانند در مقابل دشمن خانگی وی را یاوری دهند و نیز برای همسو شدن با سکنه کشور و پاس خاطر آنان، به اسلام‌گرایید و خود را «احمد» نامید. اما ارغون به زیرکی، جنگاوران مغولی را بر ضد وی برانگیخت و با بسیج آنان، سرانجام بر وی پیروز شد و در سال ۶۸۳ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۷۸۳، ۸۲۸ - ۸۰۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۲۱ - ۱۱۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۸۰ - ۷۰؛ تاریخ مفصل ایران، صصی ۵۰۲ - ۴۹۹: امپراتوری صحرانوردان، ص ۶۰۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۱-۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارغون خان (۶۹۰ - ۶۸۳ق): وی پس ازکشتن سلطان احمد تگودار به مقام «ایلخانی» رسید. پس از آن حکومت ری و مازندران و قومس را، به ضمیمه حکومت خراسان، به پسرش غازان و حکومت بلاد روم را به برادر خود گیخاتو سپرد. ارغون در ۶۹۰ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرابی کار مملکت و پریشانی وضع اقتصادی در این دوره به اوج رسیده‌بود و چون پایه کار مغولان بر ذلت و بدبختی رعایا و غارت آنان استوار بود، اوضاع به کلی درهم ریخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیخاتو (۶۹۴ - ۶۹۰ ق): او برای پاسخگویی به نیازهای بی‌شمار جنگجویان طماع مغول، دستور انتشار نوعی پول کاغذی شبیه به اسکناس داد که به «چاو» موسوم بود.&amp;lt;ref&amp;gt;.این اقدام شاید نخستین تلاش برای آشنایی با چاپ در ایران بود که ظاهراً از لغت چاو منشأ گرفته است.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اکثر شاهزادگان و امرای مغول را از خود رنجاند و به همین جهت بایدو نواده هلاگو، از بغداد برضد او لشکر کشید.گیخاتو به مغان‌گریخت و در آنجا به دست یاغیان مقتول شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایدو (۶۹۴ - ۶۹۴ ق): پس از کشته شدن گیخاتو، بایدو به ایلخانی رسید. اما غازان پسر ارغون‌خان از خراسان به قصد او به آذربایجان حرکت کرد و سرانجام در ذی‌قعده ۶۹۴ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد ارغون،گیخاتو، بایدو، رجوع‌کنید به: جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۲۵ -۸۰۵، ۸۳۸ - ۸۲۹؛ حبیب‌السیر. ج 3، صص ۱۲۴، ۱۳۴، ۱۳۸، ۱۳۹؛ تحریر تاریخ وصاف، ۸۱، ۱۲۷، ۱۶۰ -۱۴۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۹ - ۶۰۶، ۶۱۴؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۶ - ۹۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۶- ۵۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; مدت حکومت او پنج ماه بیش نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایلخانان مسلمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غازان‌خان (سلطان محمود) (۷۰۳ - ۶۹۴ ق): وی یکی از مشهورترین ایلخانان ایران و از داناترین و زیرک‌ترین آنان است. او در ذی‌حجه ۶۹۴ ق در تبریز بر تخت ایلخانی جلوس کرد و در همان روز مسلمانی خود را اعلام داشت و خود را «محمود» نامید. او در دوره ایلخانی خود بر شام، و بخشی از مصر دست یافت، اما بسیاری از مناطق مذکور مجدداً از دست او خارج شد. غازان در شوال ۷۰۳ ق وفات یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اقدامات و اصلاحات مهمی در زمینه مالیات، ارسال ایلچی، ممنوع کردن رباخواری، و منفعت دادن پول، یکسان سازی سکه‌ها و مقیاسات و اوزان، آبادانی شهرها، امنیت راهها، ممنوع کردن شراب‌خواری، اصلاح شیوه داوری، نظام بخشیدن به حقوق سپاهیان و اصلاح تقویم به عمل آورد. و بنای «شنب غازان» یا «شام غازان» را احداث کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۴۲ تا آخر؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۹۸ - ۱۴۰؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۹۳، ۲۱۵ - ۱۹۸، ۲۳۰ - ۲۱۹، ۲۴۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۲۲ - ۵۰۷؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۲۷ - ۶۱۷؛ تاریخ مغول در ایران، ۱۱۰ - ۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;بی شک این مرد با اسلاف خود تفاوتهای فراوان داشت و مهم‌تر از همه آنکه تکیه دولت خود را بر کاردانی مرد بزرگ و فهیمی از ایران، یعنی خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی نهاده‌بود.&amp;lt;ref&amp;gt;-تاریخ مبارک غازانی، که موثق‌ترین بخش جامع‌التواریخ رشیدی است و نیز دیگر منشآت و مکتوبات خواجه ازکمال و کفایت بی‌نظیر او حکایت دارد. ر.ک.اسئله و اجوبه رشیدی، به اهتمام رضا شعبانی، ج ۲، مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، اسلام‌آباد، صص ۷۳ - ۱۳۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) (۷۱۶ - ۷۰۳ ق): وی بر اثر مجالست با علامه حلی،که از بزرگ‌ترین علمای شیعه است، تعلقی به مذهب شیعه پیداکرد. در سال ۷۰۴ ق به ساخت بنای، سلطانیه در ابهر پرداخت. در ۷۰۶ ق گیلان را، که در طول دوران تسلط مغول‌ها مستقل مانده بود، تصرف کرد. وی در رمضان ۷۱۶ ق در سلطانیه درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدامات عمرانی و اصلاحی ناگزیر او، که به سبب خرابی کشور و پریشانی احوال رعایا انجام می‌شد، به مدد درایت و سعی خواجه رشیدالدین فضل‌الله ادامه یافت و بهبود چشمگیری، در امور پدید آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان ابوسعید (۷۳۶ - ۷۱۶ ق): وی آخرین ایلخان بزرگ ایران است. در دوران سلطنت خود، خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی مؤلف جامع‌التواریخ را به سعایت رقیبان مقتول ساخت (۷۱۸ ق). سپس خاندان امیر چوپان را، که از امرای بزرگ ایلخانان بود، پراکنده ساخت و امیر چوپان را به قتل رسانید. ظاهراً علت خشم او را بر خاندان امیر چوپان، عشق او به بغداد خاتون دختر امیر چوپان دانسته‌اند که در عقد شیخ حسن جلایری بود و سرانجام به زور آن زن را مطلقه ساخت و با وی ازدواج نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اقتضای ارادت خواجه رشیدالدین فضل‌الله به شیخ صفی‌الدین اسحاق اردبیلی، ابوسعید نیز به شیخ ارادتی داشت و به خانقاه او رفت و آمد می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به: صفوةالصفا، درویش توکلی‌بن اسماعیل‌بن بزاز اردبیلی، مشهور به ابن‌بزاز، نسخه خطی لیدن، صص ۴۲۵، ۴۰۸، ۴۱۱، ۴۱۳، ۴۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوسعید در ۱۳ ربیع‌الاخر ۷۳۶ ق درگذشت. با مرگ او سلطنت ایلخانان دچاز ضعف و پراکندگی شد و در هر گوشه‌ای از ایران، صاحبان قدرت، مدعی پادشاهی شدند. جانشینان ابوسعید، که گاه هم‌زمان در مناطقی از متصرفات ایلخانان حکم می‌راندند، عبارتند از: ارپاگاون (حدود هفت ماه تا ۴ شوال ۷۳۶ ق)؛ موسی‌خان (حدود سه ماه تا ۱۴ ذی‌حجه ۷۳۶ ق)؛ محمدخان (۷۳۸ - ۷۳۶ ق)؛ طغاتیمورخان (۷۵۳ - ۷۳۷ ق)؛ ساتی بیگ (۷۴۱ - ۷۳۹ ق)؛ شاه جهان تیمورخان (۷۴۰ - ۷۳۹ ق)؛ سلیمان‌خان (۷۴۵ - ۷۴۱ ق)؛ انوشیروان عادل (۷۵۶ - ۷۴۴). فرد اخیر، آخرین کسی است که از طرف امرا به مقام ایلخانی منصوب شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;-کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی، مطلع السعدین و مجمع البحرین، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی، ۱۳۷۲، صص ۱۳۰ - ۵۳، حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۲۱۸،۲۰۵،۱۹۹؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۵۵ - ۳۴۱؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۴۲ - ۶۳۸؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۱۳۴ - ۱۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;فترت بین دوره ایلخانی و دوره تیموری&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از فوت سلطان ابوسعید، در نقاط مختلف ایران پنج سلسله بر روی کار آمد. اتابکان نیزکه قبل از ظهور مغول حکومت‌های محلی متعددی را در اختیار داشتند و از مغولان اطاعت می‌کردند، همچنان به حکومت خود ادامه می‌دادند. حکومت‌های محلی بعد از ابوسعید عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌کرت، آل‌جلایر، امرای چوپانی، آل مظفر، خاندان اینجو، سربداران، اتابکان لرستان، اتابکان فارس (سلغری)، اتابکان یزد و قراختائیان کرمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌کرت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خاندان در شرق ایران حکومت می‌کردند و پایتخت آنها شهر هرات بود. امرای این خاندان ملک رکن‌الدین‌بن شمس‌الدین (۷۰۵ - ۶۷۷ ق)، ملک فخرالدین‌بن رکن‌الدین (۷۰۶ - ۷۰۵ ق)، ملک غیاث‌الدین (۷۷۱ - ۷۰۷ ق)، و سه پسر غیاث‌الدین، شمس محمد، ملک حافظ و ملک معزالدین حسین (از ۷۷۱ - ۷۲۹ ق)، ملک غیاث‌الدین ثانی (۷۸۳ - ۷۷۱ ق) هستند. اما برخی از این حکومت‌های محلی نیز تا قبل از مرگ ابوسعید منقرض شده‌بودند،که از آن جمله‌اند: اتابکان فارس و سلغوری‌که اقتدار آبش خاتون حاکم این خاندان در ۶۶۳ ه سلب گردید و در ۶۸۴ هکاملاً منقرض شدند. قراختاییان کرمان (انقراض در ۷۰۳ ق)؛ اتابکان لر،که از حدود ۵۵۰ ق حکومت آنان در لرستان شروع شد و در زمان ابوسعید نیز همچنان به حیات خود ادامه می‌دادند، اما اندکی پس از ابوسعید منقرض شدند. امرای اتابکان لر عبارت بودند از نصرت‌الدین احمد (۷۳۰ - ۶۹۵ ق)؛ یوسف شاه دوم (۷۴۰ - ۷۳۰ ق)؛ افراسیاب دوم (۷۴۰ ق)؛ نورالورد (۷۵۷ - ۷۴۰ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;مطلع السعدین، ج ۱، ص ۱۸۶، یحیی‌بن عبداللطیف قزوینی، لب التواریخ، انتشارات بنیاد وگویا، ۱۳۶۳، صص ۲۰۶ - ۱۹۴، ۲۳۰ - ۲۹۲،۲۱۹ - ۲۸۰؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۳۲۵.۳۳۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۶۶ - ۵۵۸؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۱۷۰ - ۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پنج سلسله‌ای که بعد از فوت ابوسعید تشکیل شد، عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱-خاندان آل مظفر (۷۹۵ - ۷۲۳ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این خاندان در تاریخ ایران نام و نشان بیشتری از سایر خاندان‌ها باقی مانده است، خاصه آنکه برخی از آنان در زمان خواجه بزرگ شیراز، حافظ، حکومت می‌کرده‌اند. فرمانروایان این سلسله هفت تن بودند. حکومت آل مظفر از سال ۷۱۸ ق که امیر مبارزالدین محمد حاکم یزد بود، شروع شد و تا دهم رجب ۷۹۵ ق در مناطق فارس و عراق و کرمان و چند ماهی نیز در آذربایجان حکمراندند. آل مظفر از فرزندان شخصی به نام غیاث‌الدین حاجی بودند که اصلاً از مردم خواف خراسان بود و هنگام استیلای لشکر چنگیز بر آن سرزمین، به یزد آمد و در آنجا مستقر شد. وی سه پسر داشت به نامهای ابوبکر، محمد و منصور.&amp;lt;ref&amp;gt;محمود کتبی، تاریخ آل مظفر، به اهتمام عبدالحسین نوایی، کتابفروشی ابن سینا، ۱۳۳۵، صص ۱.۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مبارزالدین محمد (۷۶۵ - ۷۱۸ ق): پس از مرگ سلطان ابوسعید، امیر مبارزالدین در یزد مدعی قدرت شد، اما امیر شیخ ابواسحاق اینجو نیز به یزد نظر داشت. به همین جهت امیر مبارزالدین عازم شیراز شد و با او به جنگ پرداخت و فارس را از ابواسحاق اینجو گرفت. وی مدت چهل سال در یزد و عراق و کرمان و فارس حکومت کرد. پسرش شاه شجاع در ۷۵۹ ق او را از حکومت خلع کرد و سرانجام امیر مبارزالدین در ۷۶۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج 3، ص ۲۹۴ - ۲۷۴؛ تاریخ آل مظفر، صص ۶۳ - ۴؛ لب التواریخ، صص 272 - ۲۶۸؛ مطلع‌السعدین، صص ۲۰۴ - ۱۸۷، ۲۱۲ - ۲۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه شجاع (۷۸۶ - ۷۶۰ ق): پس از خلع پدر، حکومت را در دست گرفت. در سال ۷۶۴ ه برادرش شاه محمود که حاکم اصفهان بود، بر او شورید. شاه شجاع به اصفهان لشکر کشید آن دو پس از مدتی جنگ با هم مصالحه کردند. وی در ۷۶۶ ق کرمان راگرفت و در میان او و برادرش شاه محمود مجدداً جنگ‌هایی رخداد که تا سال ۷۷۶ ق (سال مرگ شاه محمود) ادامه یافت. شاه شجاع در ۷۸۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ آل مظفر، صص ۸۴ - ۶۳؛ لب‌التواریخ، صص ۲۷۶ - ۲۷۲؛ مطلع‌السعدین، ج ۱، صص ۳۲۵ - ۳۵۵،۳۲۳، .۴۱۷ ،۳۷۰-۳۷۸ ،۳۵۹ - ۳۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زین‌العابدین (۷۸۹ - ۷۸۶ ق): وی در ۷۸۸ ق از سوی شاه منصور در قلعه «سلاسل» شوشتر محبوس شد. وی کمی بعد از زندان بیرون آمد و عازم اصفهان شد و آن شهر را تسخیر کرد. زین‌العابدین در اندک مدت به وسیله حاکم ری دستگیر و به خدمت شاه منصور فرستاده شد. این شاه نیز میل در چشم جهانبینش کشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه یحیی (۷۹۵ - ۷۸۹ ق): وی از سوی امیر تیمور به حکومت شیراز منصوب شد، اما پس از آنکه شاه منصور خبر مراجعت تیمور را شنید، به شیراز رفت و بر آن شهر دست یافت. شاه یحیی نیز عازم اصفهان شد و آن شهر را تحت حکومت خود درآورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه منصور (۷۹۵-۷۹۰ق): این پادشاه به دلاوری و رشادت شهرت داشت، اما در عین حال کارها به سبک‌سری می‌کرد. امیر تیمور در ۷۹۵ ق از شوشتر عازم شیراز شد و بین او و شاه منصور جنگ سختی درگرفت،که طی آن شاه منصور حتی نزدیک بود به شخص امیر تیمور نیز دست یابد، اما سرانجام تیمور پیروز شد و پس از کشتن شاه منصور سلسله آل‌مظفر را برانداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ آل مظفر، صص ۱۱۸ تا آخر؛ لب‌التواریخ، صص ۲۸۰ - ۲۷۶؛ همچنین رجوع‌کنید به: مواهب‌الهی، مولانا یزدی، تصحیح سعید نفیسی، اقبال، ۱۳۲۶؛ ذیل جامع‌التواریخ، روضةالصفا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- چوپانیان (۷۵۸ - ۷۳۸ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر شیخ حسن چوپانی (۷۴۴ - ۷۳۸ ق): چوپانیان فرزندان امیر چوپان سلدوز از امرای ایلخانان بودند. سلطان ابوسعید به طوری‌که گذشت امیر چوپان راکشت و خاندان وی را متفرق ساخت. امیر شیخ حسن، پسر تیمورتاش‌بن امیر چوپان در بلاد روم مخفی شد، و پس از مرگ ابوسعید مدعی قدرت گشت. شیخ حسن چوپانی سه بار با امیر شیخ حسن جلایری، که او هم مدعی قدرت بود، جنگید و سرانجام بر آذربایجان تسلط یافت. امیر شیخ حسن در سال ۷۴۴ ق کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی برای کسب قدرت، ساتی بیک خواهر ابوسعید را به ایلخانی تعیین کرده بود، اما مدتی، بعد شخصی را به نام سلیمان خان نامزد این مقام کرد. فرد اخیر از ۷۴۱ تا ۷۴۵ ق از سوی شیخ حسن چوپانی، مقام ایلخانی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;روضةالصفا، ج۵، ص ۵۴۵؛ حبیب‌السیر، ج 3، صص ۲۳۰ - ۲۲۶؛ مطلع السعدین، ج 1، صص ۱۷۰،۱۶۷؛ ذیل جامع‌التواریخ رشیدی، ص ۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملک اشرف چوپانی(۷۵۸ -۷۴۴ ق):هنگام مرگ شیخ حسن چوپانی، برادرش ملک اشرف در حال لشکرکشی به فارس بود، او پس از شنیدن خبر قتل برادر، به تبریز آمد و فردی به نام انوشیروان را به ایلخانی منصوب کرد. اما اندکی بعد او را معزول ساخت و خود اعلام استقلال کرد. ملک اشرف مدت چهارده سال با کمال ظلم و بی‌رحمی در آذربایجان حکومت کرد. بسیاری از بزرگان آن دیار از ظلم او جلای وطن کردند، از جمله شیخ صدرالدین به گیلان رفت و قاضی بردعی، عازم سرای پایتخت ازبکان شد و جانی‌بیگ خان ازبک را بر ضد ملک اشرف برانگیخت. جانی بیگ در ۷۵۸ ق وارد آذربایجان شد و در تبریز ملک اشرف را کشت. بدین ترتیب، عمر سلسله چوپانی به سرآمد.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌الیر، ج 3، صص ۲۳۸ - ۲۳۳؛ لب‌التواریخ، صص ۵۶ - ۲۵۳؛ صفوةالصفا، نسخه خطی لیدن، ص ۴۸۶، تاربخ قبچاق‌خانی، ص ۵۹؛ منتخب‌التواریخ معینی، ص ۸۳؛ مطلع السعدین، ج 1، صص 219. ۲۴۹، ۲۵۰، ۲۷۴، .۳۱۳-۱۵&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-آل جلایر (ایلکانیان) (۸۳۶ - ۷۴۰ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤسس این سلسله شیخ حسن جلایری یا شیخ حسن بزرگ (۷۵۷ - ۷۴۰ ق) بود. او پسر امیر حسین گورکان و نوه آقبوقا ایلکانویان است. سلطان ابوسعید، بغداد خاتون زوجه او را به زورگرفت و مدتی هم شیخ حسن را زندانی ساخت. پس از مرگ سلطان ابوسعید، شیخ حسن جلایری از مدعیان قدرت بود که شیخ حسن چوپانی رقیب عمده او محسوب می‌شد. سرانجام شیخ حسن جلایری در ۷۴۰ ق از شیخ حسن چوپانی شکست خورد و به عراق عرب رفت و تا پایان زندگی خود در آنجا حکومت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;روضةالصفا، ج 5، صص ۵ - ۵۵۴؛ حبیب‌السیر، ج ۳، ص ۲۳۸؛ لب‌التواریخ، ص ۲۵۷؛ مطلع السعدین، ج 2، صص ۳۱۰،۱۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین اویس (۷۷۶ - ۷۵۷ ق) وی پسر شیخ حسن جلایری بود و بعد از مرگ پدر جانشین او شد. جانی بیگ ازبک پس از کشتن ملک اشرف، پسر خود بردی بیگ را در آذربایجان گذاشته‌بود، اما، او هم به‌زودی تبریز را ترک کرد و اخی‌جوق را از جانب خود بر آنجا گماشت. سلطان اویس به تبریز حمله برد و در ۷۵۹ ق وارد آن شهر شد. بدین ترتیب آذربایجان نیز تحت حکومت جلایریان درآمد. اویس در ۷۷۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر. ج 3، صصص ۲۳۹؛ لب‌التواریخ، صص ۶۰ - ۲۵۸؛ مطلع السعدین. صص ۳۱۰، ۳۸۴؛ قراقویونلوها،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج ۱، صص ۵۴.۹. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان حسین (۷۸۴ - ۷۷۶ ق) در عهد او بیرام خواجه یکی از رؤسای ترکمانان‌که پیروان وی «قراقویونلو» خوانده می‌شدند، در جنوب دریاچه وان و حوالی سنجار و موش و موصل قدرتی پیدا کرده‌بود و عراق و آذربایجان را تهدید می‌نمود. وی برای رفع این تهدید اقدام به لشکرکشی کرد اما کار به صلح انجامید. سلطان حسین در ۷۸۴ ق توسط برادرش سلطان احمد کشته‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج 3، ص ۰۲۴۴ لب‌التواریخ. ص ۲۶۰؛ قراقویونلوها، ج 1، صص ۵۸، ۶۰، ۹۹، ۱۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان احمد (۸۱۳ - ۷۸۴ ق) وی پس از قتل برادر به سلطنت رسید. پس از ظهور امیر تیمور گورکان و آمدن او به ایران، سلطان احمد چون یارای برابری در برابر تیمور را نداشت و انقیاد تیمور را نیز نمی‌پذیرفت، از سال ۷۸۸ تا ۸۱۳ ق آواره و دربدر بود، امیر تیمور در ۷۸۸ ق آذربایجان را تصرف کرد و قلمرو سلطان احمد به عراق عرب منحصر شد. پس از رفتن امیر تیمور به بغداد، سلطان احمد به مصر گریخت و پس از فوت امیر تیمور در ۸۰۷ ق به ملک خود بازگشت، اما با قرایوسف ترکمان وارد جنگ شد. سلطان احمد در این جنگ کشته شد (۸۱۳ ق). با اینکه چند تن دیگر از جلایریان بعد از سلطان احمد تا سال ۸۳۶ ق حکومت کرده‌اند اما هیچکدام از اعتبار چندانی برخوردار نیستند و به‌حقیقت، سلطان احمد آخرین امیر سلسله ایلکانی محسوب می‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج 3، ص ۲۴۶؛ لب‌التواریخ. ج ۲، قراقویونلوها، ج ۱، صص ۹۱ ۴۹۳ امپراتوری صحرانوردان، صص ۱۸ - ۷۱۶؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۶۰۰ - ۵۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-سربداران (۷۸۸ - ۷۳۶ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سربداران از حکومت‌های مهم این دوره محسوب می‌گردند؛ زیرا قبل از صفویه به مخالفت با اهل تسنن و به طرفداری از تشیع قیام کردند. شیخ خلیفه مازندرانی از واعظانی بود که کوشید نهضت ناراضیان را سازمان دهد، ولی روحانیون مخالف او از سلطان ابوسعید خواستند که وی را به قتل برساند. ظاهراً ابوسعید ابا کرد، اما در ۲۲ ربیع‌الاول ۷۳۶ ق جسد به داراو یخته شده شیخ خلیفه را در مسجد جامع سبزوار پیداکردند.&amp;lt;ref&amp;gt;ایلیایائلرویج پطروشفسکی، نهضت سربداران خراسان، ترجمه کریم کشاورز، تهران: انتشارات پیام، ۱۳۵۳، صص ۳۴.۸،&amp;lt;/ref&amp;gt; یکی از شاگردان وی به نام شیخ حسن جوری راه شیخ را ادامه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان زمان در باشتین از قرای سبزوار خواجه متمولی می‌زیست به نام خواجه فضل‌الله، که پسرش عبدالرزاق از سوی ابوسعید به مأموریت دیوانی به کرمان رفته بود، اما اموال جمع‌آوری شده را حیف و میل کرده‌بود و نمی‌دانست جواب ایلخان را چه بدهد. چون در آن هنگام برادرانش ایلچی وزیر خراسان خواجه علاءالدین محمد را کشته‌بودند، این حادثه را دستاویز قرار داد و پس از کشتن خواجه علاءالدین محمد، علم استقلال برافراشت. اما به زودی به دست برادر خود وجیه‌الدین مسعود در ۷۳۸ ق به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;لب‌التواریخ. صص ۲۹۳.۳۰۲؛ حبیب‌السیر؛ ج ۳، صص ۸- ۳۵۶؛ نهضت سربداران خراسان، صصی ۵۲-۴۵؛ امپراتوری صحرانوردان، ص ۶۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجیه‌الدین مسعود (۷۴۴ - ۷۳۸ ق) وی پس از قتل برادر به جای او نشست و با شیخ حسن جوری دست اتحاد داده نیشابور را هم متصرف شد. در این هنگام در نیشابور طغاتیمورخان نواده برادر چنگیزخان حکومت می‌کرد و به همین جهت این خانواده را «طغاتیموریان» خوانده‌اند. طغاتیموریان از ۷۳۷ الی ۸۱۲ ق بر خراسان و جرجان حکومت کرده‌اند. امیر مسعود در ۷۴۱ ق لشکر طغاتیمور را شکست داد و برادرش امیر علی را به قتل رساند. در سال ۷۴۳ ق امیر مسعود به همراه شیخ حسن جوری درصدد تسخیر هرات برآمدند؛ زیرا ملک معزالدین حسین کرت در ترویج مذهب تسنن جدی بلیغ داشت. در ۱۳ صفر ۷۴۳ ق در زاوه جنگی میان آنها روی داد و شیخ حسن در جنگ کشته‌شد، در نتیجه سربداران منهزم گشتند و امیر مسعود در ۷۴۵ ق به دست مازندرانیان به قتل رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از قتل وی تعدادی از سربداران به امارت رسیدند از جمله آیتمور؛ شمس‌الدین برادر عبدالرزاق؛ خواجه شمس‌الدین علی چشمی؛ یحیی کرّابی؛ خواجه ظهیر کرّابی؛ پهلوان حیدرقصاب؛ میرزالطف‌الله‌بن خواجه مسعود؛ پهلوان حسن دامغانی؛ خواجه نجم‌الدین علی مؤید. این خواجه نجم‌الدین مردی باسیاست بود و از ۷۶۶ تا ۷۸۸ ق حکومت کرد. زمانی که تیمور در ۷۸۲ ق به خراسان آمد، خواجه علی به استقبال او شتافت و ملازم تیمور شد تا اینکه در جنگی، در خرم‌آباد در سال ۷۸۸ ق تیر خورد و به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۳، صصح ۶۶ - ۳۵۸؛ لب‌التواریخ، صص ۳۰۲ - ۲۹۵؛ نهضت سربداران خراسان، صص ۱۰۹. (۵۲؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۶۰۷ - ۶۰۱؛ جهت اطلاع رجوع کنید به روضةالصفا؛ تذکره دولتشاه سمرقندی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزهةالقلوب؛ مجمع الانساب، مجمل فصیحی. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-خاندان اینجو (۷۸۸ - ۷۴۲ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخشی از شهرت این خانواده نیز به علت تعلق خاطر خواجه شمس‌الدین محمد حافظ بدیشان است. سردودمان این سلسله امیر محمودشاه‌بن فضل‌الله‌بن عبدالله‌بن اسعدبن نصربن محمدبن عبدالله انصاری است که در زمان پادشاهان مغول وکیل خاصه شریفه بود و از این جهت او را «اینجو» می‌گفتند. در زمان سلطان ابوسعید بر مرتبه او افزوده شد، اما ارپاخان جانشین ابوسعید، امیر محمود شاه را به قتل رسانید. پسر امیر محمود یعنی امیر شیخ ابواسحق به امیر علی پادشاه، خال ابوسعید پیوست. هنگامی‌که پیر حسین چوپانی در سال ۷۴۰ ق از جانب شیخ حسن چوپانی به شیراز آمد، امیر سلطان پسر امیر محمود را به قتل رسانید و این باعث شورشی گردید. امیر پیر حسین، اصفهان را به برادر امیر سلطان، یعنی ابواسحق داد. بعد از اَمدن ملک اشرف چوپانی به شیراز، امیر شیخ ابواسحاق نیز بدانجا رفت و چون ملک اشرف به جهت قتل برادر خود شیخ حسن به تبریز بازگشت، امیر شیخ ابواسحاق در شیراز به حکومت نشست. وی در ۷۴۴ ق در آن شهر به نام خود سکه زد تا اینکه به دست امیر مبارزالدین محمد مظفری در ۷۵۸ ق مقتول شد.&amp;lt;ref&amp;gt;-لب‌التواریخ، صص ۶۶ - ۲۶۲؛ حبیب‌السیر، ج 3، صص ۲۷۸، ۲۸۰، ۲۸۲، ۲۹۴، ۲۸۹؛ تاریخ آل‌مظفر، صص ۱۴، .۵۲ ،۲۸ .۲۱ - ۲۶ .۱۶&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیموریان (۹۱۱ -۷۷۱ ه) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمور: بعد از زوال دولت ایلخانی، تیمور مهمترین کسی است که موفق به تشکیل سلسله و استقرار حکومت در ایران شد. امیر تیمور، مؤسس سلسله گورکانی، با ملک معزالدین کرت روابط دوستانه‌ای داشت، و ملک غیاث‌الدین پیرعلی، پسر ملک معزالدین، پس از مرگ پدر، خواهرزاده امیر تیمور را به عقد پسر خود درآورد و این دوستی را شدت بخشید. در این هنگام ۷۸۲ ق) در خراسان چندین نفر به تاخت و تاز مشغول بودند؛ از جمله خواجه علی مؤید سربداری و شاه شجاع و شاه منصور مظفری و ملک غیاث‌الدین‌کرت. بنابراین تیمور با استفاده ز نفاقی که در اقطار ملک خراسان بود در آن سال عازم خراسان شد، خواجه غیاث‌الدین را در یشابور شکست داد و پس از فتح هرات به جانب سبزوار حرکت کرد. در این شهر خواجه علی ؤید سربداری به اطاعت تیمور درآمد. هجوم تیمور به خراسان در سال‌های ۷۸۴ و ۷۸۵ ق دامه یافت. پس از تسلط بر آن دیار، نوبت به مازندران و استرآباد رسید. مازندران در ایام سلطه غول همچنان مستقل باقی مانده‌بود و تا سال ۷۵۰ ق طبقه‌ای از ملوک باوند بر آنجا حکومت ی‌کردند. در این سال افراسیاب چلاوی بر آخرین پادشاه آن سلسله دست یافت و او راکشت و مود فرمانروایی یافت. افراسیاب به یکی از سادات حسینی، یعنی سید قوام‌الدین مرعشی‌ج&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کامل رجوع‌کنید به: تاریخ‌گیلان و دیلمستان، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۴۴۶ -۳۲۷؛ تاریخ مفّصل ایران، ص ۶۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; از رزندان سیدعلی مرعش از احفاد علی بن حسین (ع) نزدیک شد، اما در نتیجه بروز اختلاف میان ن دو، افراسیاب به قتل رسید و سید قوام‌الدین حاکم مازندران شد. وی از ۷۶۰ تا ۷۸۱ ق بر سمت مهمی ازگیلان و فیروزکوه و کلارستاق و نور و کجور دست یافت، و سلسله «سادات لویه قوامیه» را بنیان‌گذاشت. پسر سید قوام‌الدین، یعنی سیدکمال‌الدین، در ۷۸۷ ق به اطاعت بمور درامد و تیمور حکومت مازندران را همچنان به عهده فرزندان سید قوام‌الدین گذاشت.۲ امیر تیمور بار دیگر در ۷۸۸ ق عازم ایران شد و آذربایجان و گرجستان و شروان را فتح کرد. پس اصفهان را تسخیر نمود و با بی‌رحمی زیادی با مردم آن شهر رفتار کرد، به طوری‌که هفتاد زار تن از سکنه بی دفاع راکشت و از سر آنان مناره ساخت. این یورش تیمور سه سال (۷۹۰ - ۷۸ ق) طول کشید. تیمور باردیگر در سال ۷۹۴ ق به ایران آمد و به مدت پنج سال، تا ۷۹۸ ق تاخت و تاز مشغول‌گشت. در این سفر شاه منصور مظفری را در شیراز کشت و «آق‌قویونلوها» نیز منهزم ساخت. در پایان این سفر آذربایجان را به پسرش میرانشاه و خراسان و هرات را نیز شاهرخ واگذاشت. در سال ۸۰۱ ق یورشی را آغاز کرد که هفت سال به طول انجامید (یورش ت ساله). در همین سفر پس از فتح شام، با سلطان احمد جلایری نیز جنگید و بغداد را از دست او گرفت و در ۸۰۴ ق در جنگ «انقره» یا «انگوریه»، سلطان با یزید عثمانی را در هم شکست. او سرانجام در ۸۰۷ ق در شهر اترار درگذشت. جسدش را به سمرقند بردند و در آنجا دفن کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ آل مظفر. ص ۱۱۸؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۰ - ۴۲۹، ۴۸، ۴۴۵، ۶۱، ۴۵۸، ۴۷۸، ۴۸۱، ۴۸۷.۵۰۸، ۲۴. ۵۱۹، ۵۳۳؛ لب‌التواریخ. صص ۳۰۹ - ۳۰۲&amp;lt;/ref&amp;gt; تیمور بی گمان فاتح بزرگی بود و موفقیت‌های زیادی داشت، اما خرابی‌ها و کشتارها و یورش‌های او جبران‌ناپذیر بود و خاطره‌های تلخی در اذهان گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان خلیل (۸۱۴-۸۰۷ ق): پس از تیمور متصرفات عظیم او میان فرزندان و فرزندزادگانش تقسیم شد. نخستین آنها سلطان خلیل است که پسر میرانشاه بود و ابتدا حکومت ماوراءالنهر را داشت، سپس از جانب شاهرخ پسر تیمور به حکومت عراق منصوب شد و تا پایان عمر خود (۸۱۴ ق) بر این منطقه حکومت می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ (۸۵۰ - ۸۰۷ ق): شاهرخ پسر امیر تیمور است که رسماً جانشین پدر بود. او پس از تسلط بر ماوراءالنهر و گرگان و سیستان و کرمان و فارس و عراق عجم، به جانب آذربایجان حرکت کرد تا از ترکمانان قراقویونلو، که برادرش میرانشاه را در سال ۸۱۰ ه کشته بودند، انتقام بگیرد. قرایوسف در ۸۲۳ ق به مقابله او شتافت اما در همان زمان به‌ناگهان در گذشت و دو پسرش اسکندر و جهانشاه با شاهرخ به جنگ پرداختند ولی شکست خوردند. پس از دو جنگ دیگر در سال‌های ۸۳۲ و ۸۳۸ ق جهانشاه، اطاعت شاهرخ را پذیرفت و از جانب او به حکومت آذربایجان منصوب شد. شاهرخ در ۸۵۰ ق درگذشت. او مردی نیکنام و بزرگ‌منش بود و در پایتخت خود هرات، زبده علما و هنرمندان روزگار را گردآورد و با جدّی تمام به ترمیم خرابی‌های پدر پرداخت. همسر وی گوهرشاد بیگم نیز مسجدی عظیم در مشهد بنا کرد و خیرات متعددی باقی گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الغ بیگ (۸۵۳ - ۸۵۰ ق): پس از مرگ پدر جانشین او شد و در ۸۵۳ ق به دست پسر خود عبدالطیف کشته شد. با مرگ او دولت تیموری تجزیه شد و نظمی که تا آن روز در مراتب قدرت اعمال می‌شد از میان رفت. شاهزادگان تیموری هر یک در گوشه‌ای از ایران مدعی سلطنت شدند و بدین گونه زوال سلسله خود را تسریع کردند.عبداللطیف (۸۵۳ تا ۸۵۴ ق به مدت ۶ ماه): او پس ازکشتن پدر بیش از شش ماه سلطنت نکرد و به دست نوکرانش به قتل رسید. عمل زشت وی در کشتن پدر هنرمند و بافرهنگش تأثیرات بدی بر اذهان معاصران باقی نهاد. هر چند که عمر خود او نیز دیری نپایید و صحنه کشورداری را به سرعت ترک گفت. میرزا عبدالله پسر میرزا ابراهیم سلطان بن شاهرخ (۸۵۵-۸۵۴ ق): او به دست ابوسعید نواده میرانشاه کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرزا بابربن میرزابایسنقربن شاهرخ (۸۶۱ - ۸۵۲ ق): در خراسان و هرات به استقلال سلطنت می‌کرد و در ۸۶۱ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان ابوسعید (۸۷۳ - ۸۵۵ ق): پسر میرزا سلطان محمدبن میرانشاه است. وی در ۸۵۵ ق ماوراءالنهر را فتح کرد و سپس بر هرات و غزنه و کابل و سیستان و خوارزم نیز تسلط یافت. در ۸۷۲ ق پس از کشته شدن جهانشاه قراقویونلو به دست امیر حسن بیگ آق قویونلو، ابوسعید به آذربایجان لشکر کشید. اما در جنگ با امیر حسن بیگ شکست خورد و به قتل رسید (۸۷۳ ق)، با این شکست حکومت تیموریان از ایران غربی و مرکزی برافتاد و منحصر به خراسان و ماوراءالنهر شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسران ابوسعید مدتی در ماوراءالنهر حکومت کردند و سرانجام ظهیرالدین محمد بابر، پسر عمر شیخ میرزا پسر ابوسعید، در ۹۰۵ ق از ازبکان شکست خورد و ماوراءالنهر را از دست داد. هر چند او بعد از جنگ مرو در ۹۱۶ ق و شکست ازبکان از شاه اسماعیل، مجدداً برای مدت کوتاهی بر سمرقند مستولی شد، اما به دلیل سوءتدبیر و عدم حمایت از امیر یاراحمد خوزانی، که به حمایتش شتافته بود، درنهایت از ماوراءالنهر صرفنظرکرد و به هندوستان تاخت و در سال ۹۳۲ ق سلسله «گورکانیان هند» را در آنجا تأسیس کرد. تنها سلطان حسین میرزا بایقرا نواده بایقرا پسر عمر شیخ‌بن امیر تیمور در خراسان باقی مانده‌بود که حکومت او را نیز ازبکان در جنگ مرل در ۹۱۱ ق برانداختند و بدین ترتیب حکومت تیموریان بر ایران خاتمه یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;- حبیب‌السیر، ج۳، صص ۵۵۱ تا آخر؛ لب‌التواریخ، صص ۴۵ - ۳۰۹؛ قراقویونلوها، صص ۱۲ - ۱۷۰، ۲۶، ۱۱۹، ۳۹، ۱۳۰، ۴۶، ۱۴۵؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰- ۶۴۰؛ حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۷- ۹۴، ۲۲۷؛ بابرنامه، ظهیرالدین محمد بابر، طبع میرزا محمد ملک‌الکتاب، بمبئی، محرم ۱۳۰۸، صص 37، ۵۴، ۱۳۵؛ روضةالصفا، ج7، ص ۱۶۷؛ تاریخ قطبی (با تاریخ ایلچی نظام شاه)، صص ۴۲ - ۵۴۱؛ تاریخ راقم، میرسید شریف راقم، نسخه خَطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، ص ۸۹؛ تاریخ قبچاق‌خانی، ص ۲۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; پادشاهان این سلسله عموماً نیکخواه و علم دوست و مشوق آبادانی بودند و برخلاف سرسلسله و جّد خود به سعادت مردم ایران و ترقی صناعت و بهبود تجارت علاقه نشان می‌دادند. قراقویونلوها (۸۷۳ - ۸۱۰ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گذشت اینان از طوایف ترکمان بودند و در شمال دریاچه وان سکونت داشتند. حاکمان این سلسله عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرایوسف (۸۲۳ - ۸۱۰ ق): وی مؤسس سلسله است و پسر قرامحمد از امرای سلطان احمد جلایری بود. در تهاجم تیمور به آسیای صغیر، قرایوسف عراق عرب را از دست سلطان احمد جلایر گرفت، اما از فرزندان تیمور شکست خورد و به مصر گریخت. پس از مرگ تیمور، قرایوسف به آذربایجان آمد و تبریز را در ۸۰۹ ق از میرزا ابابکر پسر میرانشاه گرفت و خود میرانشاه را در جنگ دیگری در ۸۱۰ ق به قتل رساند. پس از غلبه بر قراعثمان بایندری رئیس آق قویونلوها، سلطان احمد جلایر را مغلوب کرد و به قتل رساند و تا حلب پیش رفت. در سال ۸۲۳ ق عازم جنگ با شاهرخ بود که در اوجان آذربایجان به مرگ ناگهانی مرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندر (۸۳۹ - ۸۲۳ ق): پس از مرگ قرایوسف، پسرش اسکندر به قدرت رسید و در چندین نوبت با شاهرخ تیموری جنگید، اما چون برادرش جهانشاه و امرای دیگر آق قویونلو جانب شاهرخ را گرفتند، وی ناگزیر به فرار شد. در ضمن فرار، قراعثمان بایندری را مقتول ساخت و خود در ۸۴۱ ق به دست پسرش کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهانشاه (۸۷۲ - ۸۳۹ ق): از معروف‌ترین و نامدارترین امرای قراقویونلو است. وی پس از فرار اسکندر، از جانب شاهرخ فرمانروای آذربایجان شد و دولت قراقویونلو را به اوج عظمت و وسعت رسانید و قلمرو خود را تا عراق عجم و فارس و کرمان و هرات گسترش داد، اما با ابوسعید تیموری صلح کرد و خراسان را به او واگذاشت. وی سرانجام در جنگ با امیر حسن بیگ آق قویونلو در ۸۷۲ ق کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسنعلی میرزا (۸۷۳-۸۷۲ ق): آخرین امیر قراقو یونلو و پسر جهانشاه بودکه پس از شکست از امیر حسن بیگ و پسر او، فرمانروایی وی و خاندانش به سرآمد.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۸۴.۹۳؛ لب‌التواریخ، صص ۵۸ - ۳۴۶؛ قراقویونلوها، بیشتر صفحات؛ تاریخ و جغرافیای دارلسلطنه تبریز، صص ۲۹۴؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۵ - ۶۵۱؛ مطلع‌السعدین، ص ۱۲۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آق قویونلوها (۹۲۰ - ۸۷۲ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آق قویونلوها نیز از طوایف ترکمان بودند، اما برخلاف قراقویونلوهای شیعه مذهب، که دشمن امیر تیمور محسوب می‌شدند، مذهب تسنن داشتند و از امیر تیمور طرفداری می‌کردند. مؤسس این سلسله، امیر حسن بیگ آق‌قویونلو بود و حاکمان آن عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر حسن بیگ یا اوزون حسن (۸۸۲ - ۸۵۷ ق): وی نواده قراعثمان بایندری بود. امیر حسن ابتدا بر برادر خود جهانگیر غلبه یافت. آنگاه در ۸۷۲ ق جهانشاه و سپس در ۸۷۳ ق ابوسعید تیموری را شکست داد، اما در ۸۷۷ ق با مهمترین و تلخ‌ترین حادثه دوران عمر و پادشاهی خود روبرو شد و سلطان محمد عثمانی، مشهور به فاتح، در مغرب شهر ارزنجان بر او غلبه یافت. امیر حسن بیگ در ۸۸۲ ق در تبریز درگذشت. نام وی از این بابت نیز در تاریخ ایران باقی است که خواهر خود را به شیخ جنید و دخترش را نیز به شیخ حیدر داد که جدّ مادری شاه اسماعیل اول است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان خلیل (۸۸۳-۸۸۲ ق):او پسر اوزون حسن است و پس از آنکه جانشین پدر شد، برادر خود یعقوب بیگ را به حکومت دیار بکر فرستاد. اما یعقوب بیگ یکسال بعد در نزدیکی خوی، با برادر جنگید و سلطان خلیل در این جنگ کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب بیگ (۸۹۶ - ۸۸۳ ق): پس از مرگ برادر بر تخت پادشاهی جلوس کرد. زمانی که سلطان حیدر صفوی با فرخ یسار امیر شروان می‌جنگید، یعقوب بیگ لشکری به مدد فرخ یسار فرستاد و سلطان حیدر در جنگ کشته شد (۸۹۳ ق). یعقوب بیگ نیز در ۸۹۶ ق درگذشت. پس از یعقوب بیگ پسرش بایسنقر به امارت رسید، اما امرایی از آق‌قویونلوها به طرفداری از عموی او، مسیح برخاستند. بدین ترتیب جنگ و درگیری میان طرفین آغاز گشت و مسیح به همراه عده‌ای از شاهزادگان آق‌قویونلو کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رستم‌بن مقصودبیگ‌بن حسن‌بیگ (۹۰۲ -۸۹۷ ق): وی برای مقابله با بایسنقر از سلطان‌علی پسر سلطان‌حیدر صفوی، که در استخر فارس زندانی بود، مدد گرفت. اما پس از پیروزی بر بایسنقر، نسبت به سلطان‌علی بدگمان شد و قصد جان او کرد. سلطان‌علی به اردبیل‌گریخت، اما رستم کسانی را به دنبال او فرستاد. این گروه در نزدیکی اردبیل به سلطان‌علی رسیدند و او را کشتند. رستم در ۹۰۲ ق به دست پسر عمش به قتل رسید. پس از این حادثه امرای آق‌قویونلو سه دسته شدند و هر یک به طرفداری از یکی از شاهزادگان آق‌قویونلو پرداختند، تا آنکه دو تن از آنان، یعنی سلطان مراد پسر یعقوب‌بیگ و الوند میرزا پسر یوسف‌بن اوزون حسن، قلمرو آق‌قویونلو را میان خود تقسیم کردند. الوندمیرزا بر آذربایجان، مغان، اران و دیاربکر دست یافت و عراق، فارس و کرمان به سلطان مراد رسید. شاه اسماعیل در ۹۰۷ ق الوند میرزا را مغلوب ساخت و در ۹۰۸ ق نیز بر سلطان مراد پیروز شد. سلطان مراد به نزد سلطان سلیم رفت و مدت مدیدی در نزد ترکان عثمانی به‌سر برد و در ۹۲۰ ق به دست آچه سلطان قاجار کشته‌شد و سر او را نزد شاه اسماعیل فرستادند.&amp;lt;ref&amp;gt;لب‌التواریخ، صص ۷۹ - ۳۵۸؛ مطلع‌السعدین، ج ۲، ۱۳۱۹ -۱۲۱۷؛ حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۹۴ - ۸۴، ۴۶ - ۴۲۹؛ تشکیل دولت ملی در ایران، صص ۳۱ به بعد؛ تاریخ شاه اسماعیل صفوی، صص ۴۱ - ۳۴، ۴۹ -۴۷، ۵۷ - ۵۳، ۱۰۹، ۳۸ - ۱۳۲، همچنین رجوع‌کنید به: عالم‌آرای امینی، تألیف فضل‌الله بن روز بهان خنجی،کتاب دیار بکریه، (تایخ حسن بیگ آق قویونلو).&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایه گذاران بزرگ‌ترین حکومت ایران پس از اسلام، از دیرباز در خطّه آذربایجان و شهر تاریخی اردبیل می‌زیستند و از اولاد شیخ صفی‌الدین اردبیلی عارف نامی قرن هشتم هجری هستند. وی در سال ۶۵۰ در شهر اردبیل متولد شد و در حالی که ۲۵ سال از عمرش می‌گذشت مرید شیخ تاج‌الدین زاهد گیلانی شد. در سال ۷۰۰ ق جانشین استاد خود شد و در سال ۷۳۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کامل رجوع کنید به: صفوةالصفا، نسخه‌های خطی لیدن، و آستان قدس رضوی به تصحیح ابوالفتح حسینی‌گرگانی، ایاصوفیه، چاپ سنگی بمبئی به تصحیح احمدبن‌کریم تبریزی، ۱۳۲۹ هجری، و نسخه چاپی تهران به تصحیح غلامرضا طباطبایی&amp;lt;/ref&amp;gt; جانشینان او یکی بعد از دیگری و خلفاًعن سلف بر سجاده ارشاد مستقر گشتند. از میان آنها سلطان جنید، جد شاه اسماعیل و سلطان حیدر، پدر شاه اسماعیل، علناً برای دستیابی به حکومت و قدرت دنیوی، تلاش‌های فوق‌العاده‌ای انجام دادند. اما هر دو در جنگ با شروان‌شاهان جان خود را از دست دادند، آنان هرچند از حمایت‌گروهی خاص از مریدان ترکمان که بعدها به «قزل‌باشیه» معروف شدند بهره‌مند بودند، ولی کاری از پیش نبردند.&amp;lt;ref&amp;gt;تشکیل دولت ملی ایران، صص ۱۱۶ - ۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%AC%D9%88%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12827</id>
		<title>سلسله سلجوقیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%AC%D9%88%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12827"/>
		<updated>2026-01-05T07:57:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
چنانکه ذکر شد در زمان سلطان مسعود غزنوی، میان او و پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری، و یبغو جنگی درگرفت که سرانجام در محل دندانقان به شکست سلطان مسعود انجامید. شکست خوردن غزنویان سبب شد هیچ قدرت دیگری در برابر سلجوقیان پای نگیرد غزنویان همه مخالفان خود به خصوص سلسله‌های ایرانی تبار دیلمی را از میان برداشتند و هیچ رقیبی باقی نگذاشتند. حکمرانان سلجوقی عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن میکائیل (۴۵۵ - ۴۲۹ ق): وی در ۴۲۹ ق در نیشابور بر تخت سلطنت جلوس کرد. پس از برانداختن قدرت غزنویان از خراسان و گرگان، طبرستان را نیز از نوشیروان‌بن فلک‌المعالی منوچهر گرفت و سلسله «آل زیار» را منقرض ساخت. سپس در ۴۳۴ ق خوارزم و ری را فتح نمود. در سال ۴۴۷ ق با اسیر کردن ملک رحیم، در بغداد سلسله «آل بویه» را برانداخت. در ۴۴۶ ق آذربایجان را از «روّادیان»،که منسوب به مهاجرین عرب بودندگرفت و در ۴۴۷ ق وارد بغداد شد. خلیفه‌القائم بالّله دختر خود را به عقد او درآورد و در بغداد خطبه به نام طغرل خوانده‌شد. در سال ۴۵۱ ق ارسلان بساسیری را، که رئیس لشکریان ترک بود و قائم خلیفه از پیش او در  بغداد گریخته‌بود، در کوفه شکست داد و سرش را به نزد قائم فرستاد. طغرل در اوایل سال ۴۵۵ق از ارمنستان عازم بغداد شد و دو ماه در آن شهر اقامت‌گزید، در آن زمان بغداد هنوز مقر خلفای عباسی بود و بی آنکه حائز اقتدار سیاسی باشد،کانون قدرت معنوی به حساب می‌آمد. طغرل پس از دوماه از بغداد به سوی ری حرکت کرد و در رمضان ۴۵۵ ق در همانجا درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;- راحةالصدور، صص ۱۱۴ - ۹۷؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۸۷ - ۴۷۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۸ - ۴۰۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۲۰ -۳۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلب‌ارسلان‌بن جغری (۴۶۵ -۴۵۵ ق): وی برادرزاده طغرل بود. او وزیرانی چون عمیدالملک کندری و خواجه نظام‌الملک طوسی داشت و از خدمات آنها بهره‌ها می‌برد. وی پس از فتح ماوراءالنهر و خراسان، به عزم جهاد عازم روم شرقی شد، در ۴۵۶ ق ارمنستان و گرجستان را فتح کرد و در سال ۴۶۳ ق در شهر ملازگرد، رومانوس دیوجانس امپراتور روم را شکست داد. پس از این حادثه، رومیان دیگر نتوانستند در ارمنستان اعمال نفوذ نمایند. الب ارسلان در ۴۶۵ ق به دست یوسف خوارزمی کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۲۴ - ۱۶ ۱؛ الکامل، ج ۱۶، صص ۳۵۸ - ۳۵۰، ج ۱۷، صص ۱۵ - ۳، ۳۸، ۴۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۵۷، ۶۵۸، ۶۶۰، ۶۷۱؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۹۰ - ۴۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن آلب‌ارسلان (۴۸۵ - ۴۶۵ ق): وی در سال ۴۶۸ ق دمشق را تصرف کرد و در ۴۷۰ ق برادرش تتش را به شام فرستاد. تتش در ۴۷۲ ق با تصرف دمشق، سنلسله «سلاجقه شام» را تأسیس کرد. ملکشاه در ۴۷۰ ق حکومت قونیه و آق سرا از بلاد آسیای صغیر را به سلیمان پسر قتلمش‌بن اسرائیل پسر عم طغرل، واگذاشت و این سلیمان مؤسس حکومتی بزرگ است که به نام «سلاجقه روم» معروف است و مدیدی ادامه یافت. جالب آنکه سلاجقه روم از مشوقان بزرگ ادب و فرهنگ ایرانی بودند و با انتخاب نامهای کهن شاهنامه‌ای چون کی‌خسرو، کی‌قباد،کی‌کاووس به گسترش و رواج اندیشه‌ها و آداب ایرانی، علاقه خاصی نشان دادند. در ایام حکومت ملکشاه، که بی شک بزرگ‌ترین و موفق‌ترین سلاطین این سلسله است، حسن‌بن صباح، داعی اسماعیلی در ایران سربرافراشت و از اواخر سال ۴۷۳ ق به دعوت مردم ایران به مذهب اسماعیلی نزاری پرداخت. حسن در ۴۸۳ ق بر قلعه الموت دست یافت و این قلعه مرکز اقامت و تبلیغات او شد. خواجه نظام‌الملک وزیر مشهور ملکشاه سلجوقی به دست یکی از فدائیان این داعی کشته‌شد. ملکشاه نیز در ۴۸۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۶۷ - ۱۳۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ۹ - ۴۰۸؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۵۵ - ۵۲، ۶۷، ۹۸، ۱۸۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۰ - ۴۹۰، جهت اطلاع کامل از تاریخ اسماعیلیان ایران، رجوع کنید به: سرگذشت حسن صباح و قلعة الموت، ناصر نجمی، ارغوان؛ تاریخ اسماعیلیان در ایران، استرویوالودمیلا ولادیمیرونا، ترجمه دکتر پروین منزوی، نشر اشاره؛ دیوان ناصر خسرو، ناصربن خسروبن حارث القبادیانی، تهران: مؤسسه انتشارات نگاه، ۱۳۷۵، (مقدمه).&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت او را شبیه‌ترین حکومت‌ها به دولت ساسانی دانسته‌اند، چون به درایت و همت وزرای کاردان ایرانی از نظر نظم امور و اداره کشور از همان الگو پیروی می‌کرده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برکیارق (۴۹۸ - ۴۸۵ ق): وی پسر ارشد ملکشاه بود. در ۴۸۶ ق به بغداد رفت و خلیفه مقتدی او را «سلطان» خواند و به لقب «رکن‌الدین» ملقب ساخت. در سال ۴۸۷ ق در کردستان با عم خود تتش جنگید و از او شکست خورد. و برادرش محمد نیز در ۴۹۲ ق بر وی شورید و در زنجان او را منهزم ساخت. این دو برادر پنج بار با یکدیگر جنگیدند تا اینکه سرانجام در ۴۹۷ ق با یکدیگر صلح کردند و مملکت سلجوقی را بین خود تقسیم نمودند. برکیارق در ۴۹۸ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۷، صص ۱۹۶، ۱۹۷، ۲۰۵، ۲۰۹، ۲۲۱، ۲۶۱، ۳۰۸ - ۳۰۶، ۳۵۳، ۳۵۵؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷ - ۵۰۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۴۵، ۳۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمد (۵۱۱ - ۴۹۸ ق): سومین پسر ملکشاه و کوچک‌تر از برکیارق بود. گفتیم که دولت سلجوقی عملاً از زمان برکیارق تجزیه شده‌بود. برکیارق رسماً در بلاد جبال و اصفهان و عراق حکم می‌راند و سایر نواحی آن دولت، به ظاهر از او تبعیت داشتند. شام در دست تتش بود و بلاد روم تحت سلطه فرزندان سلیمان‌بن قتلمش قرار داشت. سلطان سنجر برادر برکیارق نیز، در ماوراءالنهر و ایران شرقی حکومت می‌کرد که پس از مرگ برکیارق به اطاعت محمد درآمد. در ایام سلطنت محمد، اسماعیلیه که مخالف ترکان و دیگر بیگانگان بودند، نفوذ و فعالیت زیادی داشتند؛ تا آنجا که احمدبن عبدالملک عطّاش یکی از رؤسای آنان، در شاهدز اصفهان مرکزی برای آن فرقه به وجود آورده‌بود. محمد در سال ۵۰۰ ق شاهدز را محاصره کرد و احمد عطاش و پسرش راکشت. در محرم ۵۰۳ ق نیز لشکری را برای فتح‌الموت فرستاد که نتیجه‌ای حاصل نکرد. محمد در ۵۱۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۶۶ - ۱۵۲؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۱۱. ۴۱۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷، ۵۰۳؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۲۶۱، ۲۶۷، ۲۷۰، ۲۷۷، ۲۸۰، ۲۸۴، ۲۹۸ - ۲۸۷، ۳۰۶، ۳۳۳، ۳۴۳؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱ - ۳۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین احمد سنجر (۵۵۲ - ۵۱۱ ق): او بیش از همه حاکمان سلجوقی بر ایران فرمانروایی، کرده است و دوران حکومت وی به دو بخش تقسیم می‌شود: اول، دوره امارت بر خراسان و ماوراءالنهر از سال ۵۱۱ تا ۵۴۹ ق ،که در این مدت فتوحات زیادی نصیب وی شد. دوم، دوران سلطنت او بر کل ممالک سلجوقی از ۵۴۹ تا ۵۵۲ ق در این ایام دولت قراختایی در اراضی شمالی کوه‌های «تیان‌شان» و دره‌های «انهار ایلی» و «تاریم» مابین دو دریاچه «بلخاش» و «ایسی‌گول» توسط یلوتاشه (گورخان) تشکیل شد و بلاساغون را پایتخت خود کردند. از سوی دیگر یکی از امرای سلجوقی غلامی به نام انوشتکین غرجه داشت، امیر حبشی پسر انوشتکین را به نام قطب‌الدین محمد در سال ۴۹۰ ق از طرف برکیارق به حکومت خوارزم فرستاد، این شخص مؤسس سلسله خوارزمشاهی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد خوارزمشاه تا زمان مرگ مطیع سنجر سلجوقی بود و پس از او پسرش علاءالدوله اتسز نیز به همان شیوه رفتار می‌کرد، اما چون مورد حسد امرای سنجر و بی‌مهری خود شاه قرارگرفت به خوارزم رفت و بر سنجر شورید. جنگ‌های متعددی میان آن دو روی داد که از جمله آنها جنگ «هزاراسب» در ۵۳۵ ق بود. سلطان سنجر در ۵۳۶ ق در محل «قطوان» در شش‌فرسخی سمرقند از گورخان قراختایی شکست خورد. به دنبال این واقعه در سال ۵۴۸ ق اسیر بدویان غز شد و این اسارت بیش از سه سال ادامه یافت. پس از آنکه از اسارت‌گریخت به مرو آمد اما در ۵۵۲ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر سلاطین این سلسله شهرت چندانی ندارند با اینکه عمر دولت آنان مدتی به طول انجامید اما هرگز اعتبار و عظمت عصر سلطان سنجر را به دست نیاوردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمودبن محمد (۵۲۵ - ۵۱۱ ق): این پادشاه در ۵۱۲ ق با مسترشد خلیفه جنگید اما سرانجام بین آنها صلح برقرار شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داودبن محمد (تا جمادی الآخر ۵۲۶ ق): او مدت ۹ ماه حکومت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن محمد (۵۲۹ - ۵۲۶ ق). کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن محمود (تاذی‌قعده‌ی ۵۴۷ ق): او به مدت ۴ ماه حکومت  کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن محمود (۵۴۴ -۵۴۷ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلیمان‌شاه‌بن سلطان محمد (۵۵۶ - ۵۵۴ ق).ارسلان‌شاه‌بن طغرل (۵۷۱ - ۵۵۶ ق).مسعودبن محمد (۵۴۷ - ۵۲۹ ق): که خلیفه مسترشد در ۵۲۹ ق در جنگ با وی اسیر و سپس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن ارسلان‌شاه (۵۹۰ - ۵۷۱ ق):که در جنگ با تکش خوارزمشاه و قتلغ اینانج پسر محمد جهان پهلوان حاکم اصفهان، در ۵۹۰ ق به قتل رسید و با مرگ او دولت سلجوقیان ایران به پایان آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه برای تربیت شاهزادگان خردسال و یا هنگام فرستادن آنها به حکومت هر ناحیه، اشخاصی را به سرپرستی آنها می‌گماردند که اینگونه افراد را «آتابیک» می‌گفتند. در اواخر دوره سلجوقی این اتابیک‌ها از ضعف پادشاهان استفاده کردند و هرکدام در نواحی تحت تسلط خود دولتی تشکیل دادند، که از آن جمله‌اند: اتابکان آذربایجان (۶۲۶ - ۵۴۱ ق) تا قبل از استیلای، مغول. اتابکان فارس (سلغوری) (۶۸۴ - ۵۴۳ ق)، آل‌کرت (۷۸۳ - ۶۴۳ ق). قراختائیان کرمان (۷۰۳ - ۶۱۹ ق). اتابکان لرستان (۸۲۷ - ۵۵۰ ق).که چون از مغول اطاعت کردند، مغول‌ها و ایلخانان ایران نیز مزاحمتی برای آنها ایجاد نکردند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع مشروح از تاریخ سلاجقه، علاوه بر منابع مذکور، رجوع کنید به: تاریخ ابن‌بی‌بی یا الاوامرالعلائیه فی امور العلانیه که محمد جراد مشکور در کتاب اخبار سلاجقه روم، بخش مفصلی از آن را عیناً ذکر کرده است. -&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه با اینکه دراساس از ترکمانان آسیای مرکزی بودند، ولی با حضور در فضای زندگی، ایرانیان، آداب و عادات ایرانی را پذیرفتند و با تشویق فضلا و دانشمندان ملک و به کار گرفتن وزرای باتدبیر ایرانی خدماتی شایان به فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سلاجقه، عمادالدین کاتب اصفهانی (به عربی)، هو تسما، خلاصه‌ای از این کناب را با حواشی و تعلیقات در الندن به چاپ رسانیده‌است، تاریخ افضل یا بدائع‌الزمان فی وقایع الکرمان. حمیدالدین ابوحامد افضل، چاپ تهران، (۱۳۲۶. تاریخ بیهق. علی‌بن زید بیهفی (ابن فندق)، چاپ تهران، ۱۳۱۷. تجارب‌السلف. و در مورد اتابکان نیز به اتحریر تاریخ وصاف، صص ۱۲۹ - ۱۱. ۲۳۵ - ۲۳۱، سلسله‌های اسلامی، صص ۱۹۲.۱۹۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%BA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12826</id>
		<title>سلسله غوریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%BA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12826"/>
		<updated>2026-01-05T07:55:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* مآخذ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسروملک‌بن خسروشاه (۵۸۲ - ۵۵۵ ق): او آخرین پادشاه غزنوی است و به دست یاران شهاب‌الدین محمدبن سام غوری دستگیر شد و تا سال ۵۹۸ ق در زندانی در غور محبوس بود و غور ناحیه کوهستانی بالنسبه وسیعی مابین دو ولایت هرات و غزَنه بوده‌است. سرحد شمالی ولایت کوهستانی غور و غرجستان، ابتدای جلگه ماوراءالنهر، و دره شعب جنوبی آمو دریاست، که در قدیم بخش‌های شمالی آن را طخارستان می‌نامیدند. بزرگ‌ترین و مشهورترین آبادی‌های ناحیه غور، شهر فیروزکوه بود که پایتخت اصلی غوریان محسوب می‌شد. اما این طایفه بعدها با گسترش متصرفات خود، بامیان و بعد هرات و سپس غزنه را به پایتختی برگزیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن سوری از رؤسای غوری، متعرض متصرفات غزنویان می‌شد. سلطان محمود در سال ۴۰۱ ق بر او تاخت و اسیرش کرد و حکومت غور را به پسر او سپرد. غوریان از این تاریخ تحت تبعیت غزنویان درآمدند، اما در سرزمین اصلی خود همان استقلال سابق را داشتند. در دوره بهرام‌شاه غزنوی، که ضعف سلاطین غزنه آشکار شده‌بود و قدرت سلجوقیان هر روز فزونی می‌گرفت، غوریان به اطاعت سلطان سنجر سلجوقی درآمدند. مؤسس حقیقی سلسله غوریه، سیف‌الدین سوری پسر ملک عزالدین حسین است، و حکمرانان این سلسله عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیف‌الدین سوری (۵۴۴ - ۵۴۳ ق): وی در سال ۵۴۳ ق به غزنه حمله کرد، زیرا بهرام‌شاه غزنوی، برادر سیف‌الدین را، که به وی پناه برده بود، مسموم ساخته بود. او بهرام‌شاه را منهزم ساخت اما سال بعد بهرام‌شاه سیف‌الدین را دستگیر کرد و به قتل رساند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدین حسین جهان‌سوز (۵۵۶ -۵۴۴ ق):وی به قصد انتقام برادر خود سیف‌الدین چندین بار با بهرام‌شاه جنگید و او را به سوی هند منهزم ساخت. او پس از دستیابی به غزنین، از شدت غضب، مدت هفت شبانه روز آن شهر را سوزانید، آثار و عمارات غزنویان را با خاک یکسان ساخت و به همین دلیل به «جهان‌سوز» ملقب شد. سپس بلخ را از سلجوقیان گرفت. اما در سال ۵۴۷ ق از سلطان سنجر شکست خورد و سرانجام در ۵۵۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۰۲.۶۰۴؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۰۹، ۷۱۰، ۷۲۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۹۴،۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین حسین (۵۵۸ -۵۵۶ ق): وی پس از مرگ پدرش جهان‌سوز جانشین او شد. با دعات اسماعیلی که پدرش را به مذهب اسماعیلی فراخوانده بودند در افتاد و آنان راکشت و فرمان قتل اسماعیلیان را در قلمرو خود صادر کرد. اما سرانجام در جنگ با ترکان غز از پای در آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمدبن سام (۵۹۹ - ۵۵۸ ق): وی پسر عم محمدبن علاءالدین بود. در ۵۶۹ ق غزنین را از ترکمانان غز، که بر خراسان مستولی شده‌بودند،گرفت و مرزهای دولت غوریه را از طرف مغرب و جنوب غربی گسترش داد. در همان اوان، سلسله خوارزمشاهی در خراسان و ماوراءالنهر و خراسان به جای سلسله سلجوقی روی کار آمده و دولت قدرتمندی تشکیل داده‌بودند. سلطان علاءالدین تکش خوارزمشاهی قدرت زیادی یافته‌بود، و برادر او جلال‌الدین محمود سلطان‌شاه متعرض بلاد غوریه شد. اما از غیاث‌الدین غوری شکست خورد. سرانجام در ۵۹۷ ق سلطان‌محمد خوارزمشاه غوریان را مغلوب نمود. محمد در ۵۹۹ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین محمدبن سام (ملک شهاب‌الدین) (۶۰۲ - ۵۹۹ ق): دردوره حکومت او فتوحات گسترده‌ای در سرزمین هند نصیب غوریان شد. این امیر با سلطان محمد خوارزمشاه نیز به جنگ پرداخت، اما شکست سختی را متحمل شد. پس از این شکست عده‌ای از غلامانش ادعای، استقلال نمودند از جمله تاج‌الدین یلدز و آیبک. معزالدین در ۶۰۲ ق به دست تعدادی از  علاءالدین محمدبن شجاع‌الدین علی (۶۱۲ - ۶۱۰ ق): وی بعد از دو سال امارت تسلیم عمال خوارزمشاه شد و بدین ترتیب سلسله غوریه پایان یافت.۱ غوریان دراصل خاندانی ایرانی‌اند و به آداب و رسوم ایرانی نیز توجهی تمام نشان می‌دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%BA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12825</id>
		<title>سلسله غوریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%BA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12825"/>
		<updated>2026-01-05T07:55:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* نویسنده مقاله */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسروملک‌بن خسروشاه (۵۸۲ - ۵۵۵ ق): او آخرین پادشاه غزنوی است و به دست یاران شهاب‌الدین محمدبن سام غوری دستگیر شد و تا سال ۵۹۸ ق در زندانی در غور محبوس بود و غور ناحیه کوهستانی بالنسبه وسیعی مابین دو ولایت هرات و غزَنه بوده‌است. سرحد شمالی ولایت کوهستانی غور و غرجستان، ابتدای جلگه ماوراءالنهر، و دره شعب جنوبی آمو دریاست، که در قدیم بخش‌های شمالی آن را طخارستان می‌نامیدند. بزرگ‌ترین و مشهورترین آبادی‌های ناحیه غور، شهر فیروزکوه بود که پایتخت اصلی غوریان محسوب می‌شد. اما این طایفه بعدها با گسترش متصرفات خود، بامیان و بعد هرات و سپس غزنه را به پایتختی برگزیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن سوری از رؤسای غوری، متعرض متصرفات غزنویان می‌شد. سلطان محمود در سال ۴۰۱ ق بر او تاخت و اسیرش کرد و حکومت غور را به پسر او سپرد. غوریان از این تاریخ تحت تبعیت غزنویان درآمدند، اما در سرزمین اصلی خود همان استقلال سابق را داشتند. در دوره بهرام‌شاه غزنوی، که ضعف سلاطین غزنه آشکار شده‌بود و قدرت سلجوقیان هر روز فزونی می‌گرفت، غوریان به اطاعت سلطان سنجر سلجوقی درآمدند. مؤسس حقیقی سلسله غوریه، سیف‌الدین سوری پسر ملک عزالدین حسین است، و حکمرانان این سلسله عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیف‌الدین سوری (۵۴۴ - ۵۴۳ ق): وی در سال ۵۴۳ ق به غزنه حمله کرد، زیرا بهرام‌شاه غزنوی، برادر سیف‌الدین را، که به وی پناه برده بود، مسموم ساخته بود. او بهرام‌شاه را منهزم ساخت اما سال بعد بهرام‌شاه سیف‌الدین را دستگیر کرد و به قتل رساند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدین حسین جهان‌سوز (۵۵۶ -۵۴۴ ق):وی به قصد انتقام برادر خود سیف‌الدین چندین بار با بهرام‌شاه جنگید و او را به سوی هند منهزم ساخت. او پس از دستیابی به غزنین، از شدت غضب، مدت هفت شبانه روز آن شهر را سوزانید، آثار و عمارات غزنویان را با خاک یکسان ساخت و به همین دلیل به «جهان‌سوز» ملقب شد. سپس بلخ را از سلجوقیان گرفت. اما در سال ۵۴۷ ق از سلطان سنجر شکست خورد و سرانجام در ۵۵۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۰۲.۶۰۴؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۰۹، ۷۱۰، ۷۲۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۹۴،۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین حسین (۵۵۸ -۵۵۶ ق): وی پس از مرگ پدرش جهان‌سوز جانشین او شد. با دعات اسماعیلی که پدرش را به مذهب اسماعیلی فراخوانده بودند در افتاد و آنان راکشت و فرمان قتل اسماعیلیان را در قلمرو خود صادر کرد. اما سرانجام در جنگ با ترکان غز از پای در آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمدبن سام (۵۹۹ - ۵۵۸ ق): وی پسر عم محمدبن علاءالدین بود. در ۵۶۹ ق غزنین را از ترکمانان غز، که بر خراسان مستولی شده‌بودند،گرفت و مرزهای دولت غوریه را از طرف مغرب و جنوب غربی گسترش داد. در همان اوان، سلسله خوارزمشاهی در خراسان و ماوراءالنهر و خراسان به جای سلسله سلجوقی روی کار آمده و دولت قدرتمندی تشکیل داده‌بودند. سلطان علاءالدین تکش خوارزمشاهی قدرت زیادی یافته‌بود، و برادر او جلال‌الدین محمود سلطان‌شاه متعرض بلاد غوریه شد. اما از غیاث‌الدین غوری شکست خورد. سرانجام در ۵۹۷ ق سلطان‌محمد خوارزمشاه غوریان را مغلوب نمود. محمد در ۵۹۹ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین محمدبن سام (ملک شهاب‌الدین) (۶۰۲ - ۵۹۹ ق): دردوره حکومت او فتوحات گسترده‌ای در سرزمین هند نصیب غوریان شد. این امیر با سلطان محمد خوارزمشاه نیز به جنگ پرداخت، اما شکست سختی را متحمل شد. پس از این شکست عده‌ای از غلامانش ادعای، استقلال نمودند از جمله تاج‌الدین یلدز و آیبک. معزالدین در ۶۰۲ ق به دست تعدادی از  علاءالدین محمدبن شجاع‌الدین علی (۶۱۲ - ۶۱۰ ق): وی بعد از دو سال امارت تسلیم عمال خوارزمشاه شد و بدین ترتیب سلسله غوریه پایان یافت.۱ غوریان دراصل خاندانی ایرانی‌اند و به آداب و رسوم ایرانی نیز توجهی تمام نشان می‌دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12769</id>
		<title>غزنویان 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12769"/>
		<updated>2026-01-03T08:28:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آلپتکین غلامی به نام «سبکتکین» داشت که وی را به دامادی خود سرافراز کرده‌بود. پس از مرگ اسحاق، دو تن از غلامان آلپتکین به امارت رسیدند، اما سرانجام سبکتکین که مردی زیرک بود قدرت را در دست گرفت. در واقع او بنیانگذار حقیقی سلسله غزنویان است. سبکتکین به فراست دریافت که در مرزهای شرقی سرزمین تحت فرماندهی وی، سرزمین‌های وسیعی وجود دارد که تسلط بر آنها آسان است. بنابراین سپاهیان خود راگرد آورد و عازم غزا در هند شد و پس ازکسب پیروزی‌هایی در آنجا،کارش بالاگرفت. امیر بُست که «طغان» نام داشت با مخالفت یکی، از امرا به نام بابی‌توز (بای توز) مواجه شد و برای دفع او از سبکتکین یاری خواست سبکتکین درخواست وی را پذیرفت و بای توز را شکست داد، اما چون طغان به وعده‌های خود عمل نکرد، سبکتکین بُست را تسخیر نمود و سپس بر «قصدار» یا «غزدار» تسلط یافت. آنگاه در جلگه سند، جیپال پادشاه هند را شکست داد و شهر «پیشاور» را تصرف نمود. او سرانجام «بلخ» را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرد. وی در ۳۸۷ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۵، صص ۹۸ تا ۱۰۲؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۷۱ تا ۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمودبن سبکتکین (۴۲۱-۳۸۷ق): پس از مرگ سبکتکین، و بنا به وصیت او، پسرش اسماعیل که از محمود کوچک‌تر بود، به امارت رسید. اما سلطان محمود به کمک عمّ خود بُغراجق و برادر دیگرش نصر، در نزدیکی غزنه با اسماعیل جنگید و او را شکست داد. سپس او را محبوس کرد و اسماعیل در همان زندان درگذشت. محمود پس از آن با ایلک خان ترک جنگید و بر او غلبه کرد. در سال ۳۹۰ ق با خلف‌بن احمد سیستانی درگیر شد و برای‌گرفتن انتقام مرگ بغراجق، که به دست خلف کشته شده بود، عازم سیستان گشت. او خلف را در قلعه اسپهند محاصره کرد و باگرفتن صد هزار دینار دست از محاصره برداشت و امیر خلف بانو مطیع او شد، اما محمود که تصور می‌کرد خلف بانو دارای ثروت هنگفتی است، به اطاعت او قانع نشد و سرانجام در ۳۹۳ ق با تصرف قطعی سیستان، خلف را به زندان فرستاد و به دستور محمود این آخرین امیر سلسله صفاری در سال ۳۹۹ ق در زندان قلعه دهک به قتل رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
القادر بالله خلیفه عباسی، به محمود لقب «یمین‌الدوله» داد و او را به جای سامانیان والی خراسان گردانید. چون ایلک نصرخان مزاحم خراسان می‌شد، سلطان محمود در ۳۹۸ ق در دشت کتر به مقابله او رفت و او را به سختی شکست داد. سپس در فاصله سال‌های ۴۰۷ و ۴۰۸ ق خوارزم و جرجانیه را فتح نمود و سرحدات ملک خود را در بخش‌های شمالی وسعتی، عظیم بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;- الکامل، ج ۱۵، صص ۲۴۴، ۲۵۲، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۷۲؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۷۸ - ۳۷۳؛ ترکستان‌نامه، ج ۱، صص ۶۰۲ - ۵۷۷؛ تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۲۰۴ - ۱۹۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۶۰ -۲۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت سلطان محمود بیشتر به دلیل جنگ‌های او در هندوستان است که به آنها نام «جهاد» و «غزا» داده‌بود. وی به دنبال سوداهای پدر، از سال ۳۹۲ تا ۴۱۶ ق حدود شانزده یا هفده بار به هندوستان لشکر کشید. آخرین و بزرگ‌ترین این لشکرکشی‌ها به ولایت گجرات و شبه‌جزیره کاتیاور بود که به «فتح سومنات» (معبد ماه) معروف است. بتخانه سومنات، که از شاهکارهای هنری هند به شمار می‌رفت، ویران شد اموالی راکه سلطان محمود از غارت آنجا به دست آورد بیست میلیون دینار برآورد کرده‌اند. بدین سان خزانه محمود بسیار انباشته شد و او با وارد کردن قریب ده‌هزار تن از سربازان هندی در سپاه خود، اقتداری گسترده پیداکرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمود یکسال پیش از مرگ خود در ۴۲۰ ق مجدالدوله دیلمی را در ری دستگیر کرد و به عمر دولت دیالمه ری پایان داد. پس از وارد آوردن خرابی بسیار به این پایتخت باستانی، که با کشتن‌کثیری از شیعیان و آتش زدن کتابخانه‌ها همراه بود، شهرهای قزوین و ساوه و آوه و زنجان و ابهر راگرفت. سپس اصفهان و همدان به تصرف او درآمد. سلطان محمود در ۴۲۱ ق در غزنین درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۸۴ - ۳۷۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۳۸۷، ۴۰۵؛ الکامل، ج ۱۵، صص ۲۸۵ - ۲۸۱، ۲۹۷، ۳۰۲، ۳۳۴، ۳۴۹، ج ۱۶، صص ۳۰ - ۲۸، ۵۱. ۶۱ - ۵۸، ۸۵، ۸۶، ۱۱۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۶۸ - .۲۶۰&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمدبن محمود (از ربیع‌الآخر ۴۲۱ تا شوال ۴۲۱ ق): سلطان محمود هنگام مرگ، پسرش محمد را به جانشینی تعیین کرد، اما وی فردی ضعیف‌النفس و نسبت به امور مملکت بی توجه بود، در نتیجه برادرش مسعود او راگرفته، کور ساخت و خود بر تخت سلطنت جلوس کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مسعودبن محمود (۴۳۲ - ۴۲۱ ق): سلطان مسعود پس از جلوس بر تخت پادشاهی، خواجه ابوعلی حسنک وزیر میکالی را، که طرفدار محمدبن محمود بود، به قرمطی بودن متهم کرد و به دار آویخت. سپس به ولایت مکران،کرمان، ری و همدان لشکر کشید و در سال ۴۲۴ ق عازم هند شد. بار دیگر در ۴۲۸ ق و اوایل ۴۲۹ ق به این سرزمین لشکر کشید و با غنایم بسیار بازگشت. او سرانجام از سلجوقیان شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلجوقیان» یکی از قبایل ترک اُغز بودند و به نام رئیس قبیله خود «سلجوق» به طایفه «سلجوقی» معروف شدند. سلجوق به آیین اسلام گروید و در شهر جند در کنار سیحون اقامت گزید. مسلمانان، که از هجوم‌های مکرر فرزندان سلجوق در رنج بودند، پس از مرگ سلجوق، فرزندان و قبیله او را به سمت جنوب راندند و آنها در قریه نور بخارا ساکن شدند. سلجوقیان از سال ۳۹۸ ق تحت حمایت غزنویان در آمدند و سلطان محمود به چهارهزار خانوار از ترکمانان سلجوقی اجازه داد تا از جیحون بگذرند و در خراسان ساکن شوند. مورخان این کار را در ردیف اشتباهات فاحش سلطان محمود شمرده‌اند. چه، سلجوقیان به‌زودی ثابت کردند که دشمنانی، تازه نفس و پابرجایند. این‌گروه پس از سکونت در خراسان به آزار مردم پرداختند، تا اینکه سرانجام محمود در ۴۱۹ ق آنان را به سوی خوارزم منهزم ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان سلطان مسعود، پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری و یبغو، از مسعود خواستند که به آنان اجازه دهد دوباره در خراسان اقامت گزینند، اما مسعود تصمیم به سرکوبی آنان‌گرفت. ولی پس از چندین جنگ، سرانجام در محل دندانقان از ترکمانان سلجوقی شکست خورد. پس از این شکست و هزیمت در واقع حکومت غزنویان از ماوراءالنهرِ و بخش‌های شرقی ایران برافتاد و به‌زودی تمام این مناطق تحت امر دولت سلجوقی درآمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعود پس از شکست دندانقان به غزنین آمد و سرانجام در ۴۳۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مردی شجاع و متهور بود، اما در همان حال از مساعی جدّی در امور لشکر و کشور تغافل می‌ورزید و دوران پادشاهی را در لهو و لعب به سر برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مودودبن مسعود (۴۴۱ -۴۳۲ ق):او در واقع پادشاه غزنه و متصرفات غزنویآن در هند بود. در سال ۴۳۵ ق به قصد بازپس گرفتن خراسان از سلجوقی‌ها به جنگ آنها رفت ولی از الب‌ارسلان سلجوقی شکست خورد و در ۴۴۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد محمدبن محمود و مسعودبن محمود رجوع کنید به: الکامل، ج ۱۶، صص ۱۱۴ - ۱۱۱، ۱۲۶، ۱۳۵، ۱۳۶، ۱۷۲،۱۴۰ - ۱۶۹، ۱۹۵ ۱۹۲۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صصَ 385.39۳؛ راحةالصدور وآیةالترور، صص ۹۶ - ۸۶، .۹۹ ۰ ۱۰۲&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعودبن مودود و علی‌بن مسعود: پس از مرگ مودود، پسرش مسعود ام شد اما پس از پنج روز علی‌بن مسعودبن محمود با لقب بهاءالدوله در امارت او شریک شد. دو ماه بعد عبدالرشید پسر دیگر محمود تاج و تخت را تصرف‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امرای دیگر این خاندان را چنین بر شمرده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرشیدبن محمودبن سبکتکین (۴۴۴ - ۴۴۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرخزادبن مسعودبن محمود (۴۵۱ -۴۴۴ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم برادر فرخزاد (۴۹۲ - ۴۵۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدوله مسعودبن ابراهیم (۵۰۹ -۴۹۲ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارسلان‌شاه پسر مسعود (۵۱۱ -۵۰۹ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهرام‌شاه‌بن مسعود (۵۴۸-۵۱۱ق):او مردی ادب دوست و با کمال بود. در روزگار این امیر، امرای «غوری» که بعدها به حیات سلسله غزنوی در ایران و هند خاتمه دادند، اقتدار زیادی یافتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسروشاه بن بهرام‌شاه (۵۵۵ - ۵۴۸ ق).در همین سال کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84&amp;diff=12768</id>
		<title>از غزنویان تا مغول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84&amp;diff=12768"/>
		<updated>2026-01-03T08:27:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;پادشاهان پیش از اسلام ایران به شدت مراقب مرزهای شمال شرقی کشور بودند و از دورترین اعصار تا پایان عمر دولت اشکانی، از این سرحدات که جزو بخش‌های آسیب‌پذیر ایران بودند به سختی و شدت محافظت می‌کردند؛ تا آنجاکه شمار معتنابهی از شاهان و پهلوانان نیز در جنگ‌های با زرد پوستان مهاجم جان باختند. آخرین حکومت ایران پیش از اسلام، یعنی، ساسانیان، نیز در طول دوران فرمانروایی خود با تمام قوا در مقابل حمله‌های ترکها ایستادگی، کردند و مانع ورود نیروهای نژاد زرد به مرزهای قلمرو خود شدند. اما با ورود اسلام به ایران، و سپس گسترش آن تا ماوراءالنهر و حدود چین، ترک‌ها نیز عمدتاً به وسیله ایرانیان به اسلام گرویدند و با حضور در جامعه مسلمانان، جواز ورود به مرزهای داخل ایران نیز به آنها داده‌شد. این امر در دوران حکومت سامانی شدت یافت، زیرا امرای این سلسله با خاندان‌های متنفذ و کهن زمین‌دار ایرانی (دهقانان) درگیری داشتند و برای تضعیف دهقانان به عنصر ترک متوسل شدند، بویژه که توانایی نظامی ترک‌ها بسیار چشم‌گیر بود. امرای سامانی غلامان ترک را می‌خریدند و آنها را برای مقاصد نظامی و فرماندهی، تربیت می‌کردند. اما بسیاری از این غلام‌ها به مقامات بالای نظامی می‌رسیدند. از جمله اینان شخصی بود به نام «آلپتکین»که در ۳۴۹ ق از سوی عبدالملک‌بن نوح سامانی به سپهسالاری خراسان برگزیده‌شد. پس از مرگ عبدالملک در ۳۵۰ ق آلپتکین پسر وی نصر را به امارت برگزید، اما با مخالفت بزرگان خاندان سامانی و رؤسای لشکر مواجه شد. پس به ناچار به غزنین رفت و در آنجا اقامت گزید و در سال ۳۵۲ درگذشت. پس از آن پسرش اسحاق جانشین وی شد که او هم در سال ۳۵۵ ق ذرگذشت. هسته نخستین قدرتی که به تشکیل سلسله غزنوی‌انجامید، بدین‌گونه شکل‌گرفت و کمی بعد بالندگی، پذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غزنویان (۵۸۲-۳۵۱ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلپتکین غلامی به نام «سبکتکین» داشت که وی را به دامادی خود سرافراز کرده‌بود. پس از مرگ اسحاق، دو تن از غلامان آلپتکین به امارت رسیدند، اما سرانجام سبکتکین که مردی زیرک بود قدرت را در دست گرفت. در واقع او بنیانگذار حقیقی سلسله غزنویان است. سبکتکین به فراست دریافت که در مرزهای شرقی سرزمین تحت فرماندهی وی، سرزمین‌های وسیعی وجود دارد که تسلط بر آنها آسان است. بنابراین سپاهیان خود راگرد آورد و عازم غزا در هند شد و پس ازکسب پیروزی‌هایی در آنجا،کارش بالاگرفت. امیر بُست که «طغان» نام داشت با مخالفت یکی، از امرا به نام بابی‌توز (بای توز) مواجه شد و برای دفع او از سبکتکین یاری خواست سبکتکین درخواست وی را پذیرفت و بای توز را شکست داد، اما چون طغان به وعده‌های خود عمل نکرد، سبکتکین بُست را تسخیر نمود و سپس بر «قصدار» یا «غزدار» تسلط یافت. آنگاه در جلگه سند، جیپال پادشاه هند را شکست داد و شهر «پیشاور» را تصرف نمود. او سرانجام «بلخ» را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرد. وی در ۳۸۷ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۵، صص ۹۸ تا ۱۰۲؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۷۱ تا ۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمودبن سبکتکین (۴۲۱-۳۸۷ق): پس از مرگ سبکتکین، و بنا به وصیت او، پسرش اسماعیل که از محمود کوچک‌تر بود، به امارت رسید. اما سلطان محمود به کمک عمّ خود بُغراجق و برادر دیگرش نصر، در نزدیکی غزنه با اسماعیل جنگید و او را شکست داد. سپس او را محبوس کرد و اسماعیل در همان زندان درگذشت. محمود پس از آن با ایلک خان ترک جنگید و بر او غلبه کرد. در سال ۳۹۰ ق با خلف‌بن احمد سیستانی درگیر شد و برای‌گرفتن انتقام مرگ بغراجق، که به دست خلف کشته شده بود، عازم سیستان گشت. او خلف را در قلعه اسپهند محاصره کرد و باگرفتن صد هزار دینار دست از محاصره برداشت و امیر خلف بانو مطیع او شد، اما محمود که تصور می‌کرد خلف بانو دارای ثروت هنگفتی است، به اطاعت او قانع نشد و سرانجام در ۳۹۳ ق با تصرف قطعی سیستان، خلف را به زندان فرستاد و به دستور محمود این آخرین امیر سلسله صفاری در سال ۳۹۹ ق در زندان قلعه دهک به قتل رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
القادر بالله خلیفه عباسی، به محمود لقب «یمین‌الدوله» داد و او را به جای سامانیان والی خراسان گردانید. چون ایلک نصرخان مزاحم خراسان می‌شد، سلطان محمود در ۳۹۸ ق در دشت کتر به مقابله او رفت و او را به سختی شکست داد. سپس در فاصله سال‌های ۴۰۷ و ۴۰۸ ق خوارزم و جرجانیه را فتح نمود و سرحدات ملک خود را در بخش‌های شمالی وسعتی، عظیم بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;- الکامل، ج ۱۵، صص ۲۴۴، ۲۵۲، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۷۲؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۷۸ - ۳۷۳؛ ترکستان‌نامه، ج ۱، صص ۶۰۲ - ۵۷۷؛ تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۲۰۴ - ۱۹۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۶۰ -۲۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت سلطان محمود بیشتر به دلیل جنگ‌های او در هندوستان است که به آنها نام «جهاد» و «غزا» داده‌بود. وی به دنبال سوداهای پدر، از سال ۳۹۲ تا ۴۱۶ ق حدود شانزده یا هفده بار به هندوستان لشکر کشید. آخرین و بزرگ‌ترین این لشکرکشی‌ها به ولایت گجرات و شبه‌جزیره کاتیاور بود که به «فتح سومنات» (معبد ماه) معروف است. بتخانه سومنات، که از شاهکارهای هنری هند به شمار می‌رفت، ویران شد اموالی راکه سلطان محمود از غارت آنجا به دست آورد بیست میلیون دینار برآورد کرده‌اند. بدین سان خزانه محمود بسیار انباشته شد و او با وارد کردن قریب ده‌هزار تن از سربازان هندی در سپاه خود، اقتداری گسترده پیداکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمود یکسال پیش از مرگ خود در ۴۲۰ ق مجدالدوله دیلمی را در ری دستگیر کرد و به عمر دولت دیالمه ری پایان داد. پس از وارد آوردن خرابی بسیار به این پایتخت باستانی، که با کشتن‌کثیری از شیعیان و آتش زدن کتابخانه‌ها همراه بود، شهرهای قزوین و ساوه و آوه و زنجان و ابهر راگرفت. سپس اصفهان و همدان به تصرف او درآمد. سلطان محمود در ۴۲۱ ق در غزنین درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۸۴ - ۳۷۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۳۸۷، ۴۰۵؛ الکامل، ج ۱۵، صص ۲۸۵ - ۲۸۱، ۲۹۷، ۳۰۲، ۳۳۴، ۳۴۹، ج ۱۶، صص ۳۰ - ۲۸، ۵۱. ۶۱ - ۵۸، ۸۵، ۸۶، ۱۱۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۶۸ - .۲۶۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمدبن محمود (از ربیع‌الآخر ۴۲۱ تا شوال ۴۲۱ ق): سلطان محمود هنگام مرگ، پسرش محمد را به جانشینی تعیین کرد، اما وی فردی ضعیف‌النفس و نسبت به امور مملکت بی توجه بود، در نتیجه برادرش مسعود او راگرفته، کور ساخت و خود بر تخت سلطنت جلوس کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مسعودبن محمود (۴۳۲ - ۴۲۱ ق): سلطان مسعود پس از جلوس بر تخت پادشاهی، خواجه ابوعلی حسنک وزیر میکالی را، که طرفدار محمدبن محمود بود، به قرمطی بودن متهم کرد و به دار آویخت. سپس به ولایت مکران،کرمان، ری و همدان لشکر کشید و در سال ۴۲۴ ق عازم هند شد. بار دیگر در ۴۲۸ ق و اوایل ۴۲۹ ق به این سرزمین لشکر کشید و با غنایم بسیار بازگشت. او سرانجام از سلجوقیان شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلجوقیان» یکی از قبایل ترک اُغز بودند و به نام رئیس قبیله خود «سلجوق» به طایفه «سلجوقی» معروف شدند. سلجوق به آیین اسلام گروید و در شهر جند در کنار سیحون اقامت گزید. مسلمانان، که از هجوم‌های مکرر فرزندان سلجوق در رنج بودند، پس از مرگ سلجوق، فرزندان و قبیله او را به سمت جنوب راندند و آنها در قریه نور بخارا ساکن شدند. سلجوقیان از سال ۳۹۸ ق تحت حمایت غزنویان در آمدند و سلطان محمود به چهارهزار خانوار از ترکمانان سلجوقی اجازه داد تا از جیحون بگذرند و در خراسان ساکن شوند. مورخان این کار را در ردیف اشتباهات فاحش سلطان محمود شمرده‌اند. چه، سلجوقیان به‌زودی ثابت کردند که دشمنانی، تازه نفس و پابرجایند. این‌گروه پس از سکونت در خراسان به آزار مردم پرداختند، تا اینکه سرانجام محمود در ۴۱۹ ق آنان را به سوی خوارزم منهزم ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان سلطان مسعود، پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری و یبغو، از مسعود خواستند که به آنان اجازه دهد دوباره در خراسان اقامت گزینند، اما مسعود تصمیم به سرکوبی آنان‌گرفت. ولی پس از چندین جنگ، سرانجام در محل دندانقان از ترکمانان سلجوقی شکست خورد. پس از این شکست و هزیمت در واقع حکومت غزنویان از ماوراءالنهرِ و بخش‌های شرقی ایران برافتاد و به‌زودی تمام این مناطق تحت امر دولت سلجوقی درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعود پس از شکست دندانقان به غزنین آمد و سرانجام در ۴۳۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مردی شجاع و متهور بود، اما در همان حال از مساعی جدّی در امور لشکر و کشور تغافل می‌ورزید و دوران پادشاهی را در لهو و لعب به سر برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مودودبن مسعود (۴۴۱ -۴۳۲ ق):او در واقع پادشاه غزنه و متصرفات غزنویآن در هند بود. در سال ۴۳۵ ق به قصد بازپس گرفتن خراسان از سلجوقی‌ها به جنگ آنها رفت ولی از الب‌ارسلان سلجوقی شکست خورد و در ۴۴۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد محمدبن محمود و مسعودبن محمود رجوع کنید به: الکامل، ج ۱۶، صص ۱۱۴ - ۱۱۱، ۱۲۶، ۱۳۵، ۱۳۶، ۱۷۲،۱۴۰ - ۱۶۹، ۱۹۵ ۱۹۲۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صصَ 385.39۳؛ راحةالصدور وآیةالترور، صص ۹۶ - ۸۶، .۹۹ ۰ ۱۰۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعودبن مودود و علی‌بن مسعود: پس از مرگ مودود، پسرش مسعود ام شد اما پس از پنج روز علی‌بن مسعودبن محمود با لقب بهاءالدوله در امارت او شریک شد. دو ماه بعد عبدالرشید پسر دیگر محمود تاج و تخت را تصرف‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امرای دیگر این خاندان را چنین بر شمرده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرشیدبن محمودبن سبکتکین (۴۴۴ - ۴۴۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرخزادبن مسعودبن محمود (۴۵۱ -۴۴۴ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم برادر فرخزاد (۴۹۲ - ۴۵۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدوله مسعودبن ابراهیم (۵۰۹ -۴۹۲ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارسلان‌شاه پسر مسعود (۵۱۱ -۵۰۹ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهرام‌شاه‌بن مسعود (۵۴۸-۵۱۱ق):او مردی ادب دوست و با کمال بود. در روزگار این امیر، امرای «غوری» که بعدها به حیات سلسله غزنوی در ایران و هند خاتمه دادند، اقتدار زیادی یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسروشاه بن بهرام‌شاه (۵۵۵ - ۵۴۸ ق).در همین سال کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسروملک‌بن خسروشاه (۵۸۲ - ۵۵۵ ق): او آخرین پادشاه غزنوی است و به دست یاران شهاب‌الدین محمدبن سام غوری دستگیر شد و تا سال ۵۹۸ ق در زندانی در غور محبوس بود و غور ناحیه کوهستانی بالنسبه وسیعی مابین دو ولایت هرات و غزَنه بوده‌است. سرحد شمالی ولایت کوهستانی غور و غرجستان، ابتدای جلگه ماوراءالنهر، و دره شعب جنوبی آمو دریاست، که در قدیم بخش‌های شمالی آن را طخارستان می‌نامیدند. بزرگ‌ترین و مشهورترین آبادی‌های ناحیه غور، شهر فیروزکوه بود که پایتخت اصلی غوریان محسوب می‌شد. اما این طایفه بعدها با گسترش متصرفات خود، بامیان و بعد هرات و سپس غزنه را به پایتختی برگزیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن سوری از رؤسای غوری، متعرض متصرفات غزنویان می‌شد. سلطان محمود در سال ۴۰۱ ق بر او تاخت و اسیرش کرد و حکومت غور را به پسر او سپرد. غوریان از این تاریخ تحت تبعیت غزنویان درآمدند، اما در سرزمین اصلی خود همان استقلال سابق را داشتند. در دوره بهرام‌شاه غزنوی، که ضعف سلاطین غزنه آشکار شده‌بود و قدرت سلجوقیان هر روز فزونی می‌گرفت، غوریان به اطاعت سلطان سنجر سلجوقی درآمدند. مؤسس حقیقی سلسله غوریه، سیف‌الدین سوری پسر ملک عزالدین حسین است، و حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیف‌الدین سوری (۵۴۴ - ۵۴۳ ق): وی در سال ۵۴۳ ق به غزنه حمله کرد، زیرا بهرام‌شاه غزنوی، برادر سیف‌الدین را، که به وی پناه برده بود، مسموم ساخته بود. او بهرام‌شاه را منهزم ساخت اما سال بعد بهرام‌شاه سیف‌الدین را دستگیر کرد و به قتل رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدین حسین جهان‌سوز (۵۵۶ -۵۴۴ ق):وی به قصد انتقام برادر خود سیف‌الدین چندین بار با بهرام‌شاه جنگید و او را به سوی هند منهزم ساخت. او پس از دستیابی به غزنین، از شدت غضب، مدت هفت شبانه روز آن شهر را سوزانید، آثار و عمارات غزنویان را با خاک یکسان ساخت و به همین دلیل به «جهان‌سوز» ملقب شد. سپس بلخ را از سلجوقیان گرفت. اما در سال ۵۴۷ ق از سلطان سنجر شکست خورد و سرانجام در ۵۵۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۰۲.۶۰۴؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۰۹، ۷۱۰، ۷۲۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۹۴،۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین حسین (۵۵۸ -۵۵۶ ق): وی پس از مرگ پدرش جهان‌سوز جانشین او شد. با دعات اسماعیلی که پدرش را به مذهب اسماعیلی فراخوانده بودند در افتاد و آنان راکشت و فرمان قتل اسماعیلیان را در قلمرو خود صادر کرد. اما سرانجام در جنگ با ترکان غز از پای در آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمدبن سام (۵۹۹ - ۵۵۸ ق): وی پسر عم محمدبن علاءالدین بود. در ۵۶۹ ق غزنین را از ترکمانان غز، که بر خراسان مستولی شده‌بودند،گرفت و مرزهای دولت غوریه را از طرف مغرب و جنوب غربی گسترش داد. در همان اوان، سلسله خوارزمشاهی در خراسان و ماوراءالنهر و خراسان به جای سلسله سلجوقی روی کار آمده و دولت قدرتمندی تشکیل داده‌بودند. سلطان علاءالدین تکش خوارزمشاهی قدرت زیادی یافته‌بود، و برادر او جلال‌الدین محمود سلطان‌شاه متعرض بلاد غوریه شد. اما از غیاث‌الدین غوری شکست خورد. سرانجام در ۵۹۷ ق سلطان‌محمد خوارزمشاه غوریان را مغلوب نمود. محمد در ۵۹۹ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین محمدبن سام (ملک شهاب‌الدین) (۶۰۲ - ۵۹۹ ق): دردوره حکومت او فتوحات گسترده‌ای در سرزمین هند نصیب غوریان شد. این امیر با سلطان محمد خوارزمشاه نیز به جنگ پرداخت، اما شکست سختی را متحمل شد. پس از این شکست عده‌ای از غلامانش ادعای، استقلال نمودند از جمله تاج‌الدین یلدز و آیبک. معزالدین در ۶۰۲ ق به دست تعدادی از  علاءالدین محمدبن شجاع‌الدین علی (۶۱۲ - ۶۱۰ ق): وی بعد از دو سال امارت تسلیم عمال خوارزمشاه شد و بدین ترتیب سلسله غوریه پایان یافت.۱ غوریان دراصل خاندانی ایرانی‌اند و به آداب و رسوم ایرانی نیز توجهی تمام نشان می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سلجوقیان (۵۹۰ - ۴۲۹ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه ذکر شد در زمان سلطان مسعود غزنوی، میان او و پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری، و یبغو جنگی درگرفت که سرانجام در محل دندانقان به شکست سلطان مسعود انجامید. شکست خوردن غزنویان سبب شد هیچ قدرت دیگری در برابر سلجوقیان پای نگیرد غزنویان همه مخالفان خود به خصوص سلسله‌های ایرانی تبار دیلمی را از میان برداشتند و هیچ رقیبی باقی نگذاشتند. حکمرانان سلجوقی عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن میکائیل (۴۵۵ - ۴۲۹ ق): وی در ۴۲۹ ق در نیشابور بر تخت سلطنت جلوس کرد. پس از برانداختن قدرت غزنویان از خراسان و گرگان، طبرستان را نیز از نوشیروان‌بن فلک‌المعالی منوچهر گرفت و سلسله «آل زیار» را منقرض ساخت. سپس در ۴۳۴ ق خوارزم و ری را فتح نمود. در سال ۴۴۷ ق با اسیر کردن ملک رحیم، در بغداد سلسله «آل بویه» را برانداخت. در ۴۴۶ ق آذربایجان را از «روّادیان»،که منسوب به مهاجرین عرب بودندگرفت و در ۴۴۷ ق وارد بغداد شد. خلیفه‌القائم بالّله دختر خود را به عقد او درآورد و در بغداد خطبه به نام طغرل خوانده‌شد. در سال ۴۵۱ ق ارسلان بساسیری را، که رئیس لشکریان ترک بود و قائم خلیفه از پیش او در  بغداد گریخته‌بود، در کوفه شکست داد و سرش را به نزد قائم فرستاد. طغرل در اوایل سال ۴۵۵ق از ارمنستان عازم بغداد شد و دو ماه در آن شهر اقامت‌گزید، در آن زمان بغداد هنوز مقر خلفای عباسی بود و بی آنکه حائز اقتدار سیاسی باشد،کانون قدرت معنوی به حساب می‌آمد. طغرل پس از دوماه از بغداد به سوی ری حرکت کرد و در رمضان ۴۵۵ ق در همانجا درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;- راحةالصدور، صص ۱۱۴ - ۹۷؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۸۷ - ۴۷۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۸ - ۴۰۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۲۰ -۳۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلب‌ارسلان‌بن جغری (۴۶۵ -۴۵۵ ق): وی برادرزاده طغرل بود. او وزیرانی چون عمیدالملک کندری و خواجه نظام‌الملک طوسی داشت و از خدمات آنها بهره‌ها می‌برد. وی پس از فتح ماوراءالنهر و خراسان، به عزم جهاد عازم روم شرقی شد، در ۴۵۶ ق ارمنستان و گرجستان را فتح کرد و در سال ۴۶۳ ق در شهر ملازگرد، رومانوس دیوجانس امپراتور روم را شکست داد. پس از این حادثه، رومیان دیگر نتوانستند در ارمنستان اعمال نفوذ نمایند. الب ارسلان در ۴۶۵ ق به دست یوسف خوارزمی کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۲۴ - ۱۶ ۱؛ الکامل، ج ۱۶، صص ۳۵۸ - ۳۵۰، ج ۱۷، صص ۱۵ - ۳، ۳۸، ۴۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۵۷، ۶۵۸، ۶۶۰، ۶۷۱؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۹۰ - ۴۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن آلب‌ارسلان (۴۸۵ - ۴۶۵ ق): وی در سال ۴۶۸ ق دمشق را تصرف کرد و در ۴۷۰ ق برادرش تتش را به شام فرستاد. تتش در ۴۷۲ ق با تصرف دمشق، سنلسله «سلاجقه شام» را تأسیس کرد. ملکشاه در ۴۷۰ ق حکومت قونیه و آق سرا از بلاد آسیای صغیر را به سلیمان پسر قتلمش‌بن اسرائیل پسر عم طغرل، واگذاشت و این سلیمان مؤسس حکومتی بزرگ است که به نام «سلاجقه روم» معروف است و مدیدی ادامه یافت. جالب آنکه سلاجقه روم از مشوقان بزرگ ادب و فرهنگ ایرانی بودند و با انتخاب نامهای کهن شاهنامه‌ای چون کی‌خسرو، کی‌قباد،کی‌کاووس به گسترش و رواج اندیشه‌ها و آداب ایرانی، علاقه خاصی نشان دادند. در ایام حکومت ملکشاه، که بی شک بزرگ‌ترین و موفق‌ترین سلاطین این سلسله است، حسن‌بن صباح، داعی اسماعیلی در ایران سربرافراشت و از اواخر سال ۴۷۳ ق به دعوت مردم ایران به مذهب اسماعیلی نزاری پرداخت. حسن در ۴۸۳ ق بر قلعه الموت دست یافت و این قلعه مرکز اقامت و تبلیغات او شد. خواجه نظام‌الملک وزیر مشهور ملکشاه سلجوقی به دست یکی از فدائیان این داعی کشته‌شد. ملکشاه نیز در ۴۸۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۶۷ - ۱۳۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ۹ - ۴۰۸؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۵۵ - ۵۲، ۶۷، ۹۸، ۱۸۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۰ - ۴۹۰، جهت اطلاع کامل از تاریخ اسماعیلیان ایران، رجوع کنید به: سرگذشت حسن صباح و قلعة الموت، ناصر نجمی، ارغوان؛ تاریخ اسماعیلیان در ایران، استرویوالودمیلا ولادیمیرونا، ترجمه دکتر پروین منزوی، نشر اشاره؛ دیوان ناصر خسرو، ناصربن خسروبن حارث القبادیانی، تهران: مؤسسه انتشارات نگاه، ۱۳۷۵، (مقدمه).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت او را شبیه‌ترین حکومت‌ها به دولت ساسانی دانسته‌اند، چون به درایت و همت وزرای کاردان ایرانی از نظر نظم امور و اداره کشور از همان الگو پیروی می‌کرده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برکیارق (۴۹۸ - ۴۸۵ ق): وی پسر ارشد ملکشاه بود. در ۴۸۶ ق به بغداد رفت و خلیفه مقتدی او را «سلطان» خواند و به لقب «رکن‌الدین» ملقب ساخت. در سال ۴۸۷ ق در کردستان با عم خود تتش جنگید و از او شکست خورد. و برادرش محمد نیز در ۴۹۲ ق بر وی شورید و در زنجان او را منهزم ساخت. این دو برادر پنج بار با یکدیگر جنگیدند تا اینکه سرانجام در ۴۹۷ ق با یکدیگر صلح کردند و مملکت سلجوقی را بین خود تقسیم نمودند. برکیارق در ۴۹۸ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۷، صص ۱۹۶، ۱۹۷، ۲۰۵، ۲۰۹، ۲۲۱، ۲۶۱، ۳۰۸ - ۳۰۶، ۳۵۳، ۳۵۵؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷ - ۵۰۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۴۵، ۳۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمد (۵۱۱ - ۴۹۸ ق): سومین پسر ملکشاه و کوچک‌تر از برکیارق بود. گفتیم که دولت سلجوقی عملاً از زمان برکیارق تجزیه شده‌بود. برکیارق رسماً در بلاد جبال و اصفهان و عراق حکم می‌راند و سایر نواحی آن دولت، به ظاهر از او تبعیت داشتند. شام در دست تتش بود و بلاد روم تحت سلطه فرزندان سلیمان‌بن قتلمش قرار داشت. سلطان سنجر برادر برکیارق نیز، در ماوراءالنهر و ایران شرقی حکومت می‌کرد که پس از مرگ برکیارق به اطاعت محمد درآمد. در ایام سلطنت محمد، اسماعیلیه که مخالف ترکان و دیگر بیگانگان بودند، نفوذ و فعالیت زیادی داشتند؛ تا آنجا که احمدبن عبدالملک عطّاش یکی از رؤسای آنان، در شاهدز اصفهان مرکزی برای آن فرقه به وجود آورده‌بود. محمد در سال ۵۰۰ ق شاهدز را محاصره کرد و احمد عطاش و پسرش راکشت. در محرم ۵۰۳ ق نیز لشکری را برای فتح‌الموت فرستاد که نتیجه‌ای حاصل نکرد. محمد در ۵۱۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۶۶ - ۱۵۲؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۱۱. ۴۱۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷، ۵۰۳؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۲۶۱، ۲۶۷، ۲۷۰، ۲۷۷، ۲۸۰، ۲۸۴، ۲۹۸ - ۲۸۷، ۳۰۶، ۳۳۳، ۳۴۳؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱ - ۳۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین احمد سنجر (۵۵۲ - ۵۱۱ ق): او بیش از همه حاکمان سلجوقی بر ایران فرمانروایی، کرده است و دوران حکومت وی به دو بخش تقسیم می‌شود: اول، دوره امارت بر خراسان و ماوراءالنهر از سال ۵۱۱ تا ۵۴۹ ق ،که در این مدت فتوحات زیادی نصیب وی شد. دوم، دوران سلطنت او بر کل ممالک سلجوقی از ۵۴۹ تا ۵۵۲ ق در این ایام دولت قراختایی در اراضی شمالی کوه‌های «تیان‌شان» و دره‌های «انهار ایلی» و «تاریم» مابین دو دریاچه «بلخاش» و «ایسی‌گول» توسط یلوتاشه (گورخان) تشکیل شد و بلاساغون را پایتخت خود کردند. از سوی دیگر یکی از امرای سلجوقی غلامی به نام انوشتکین غرجه داشت، امیر حبشی پسر انوشتکین را به نام قطب‌الدین محمد در سال ۴۹۰ ق از طرف برکیارق به حکومت خوارزم فرستاد، این شخص مؤسس سلسله خوارزمشاهی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد خوارزمشاه تا زمان مرگ مطیع سنجر سلجوقی بود و پس از او پسرش علاءالدوله اتسز نیز به همان شیوه رفتار می‌کرد، اما چون مورد حسد امرای سنجر و بی‌مهری خود شاه قرارگرفت به خوارزم رفت و بر سنجر شورید. جنگ‌های متعددی میان آن دو روی داد که از جمله آنها جنگ «هزاراسب» در ۵۳۵ ق بود. سلطان سنجر در ۵۳۶ ق در محل «قطوان» در شش‌فرسخی سمرقند از گورخان قراختایی شکست خورد. به دنبال این واقعه در سال ۵۴۸ ق اسیر بدویان غز شد و این اسارت بیش از سه سال ادامه یافت. پس از آنکه از اسارت‌گریخت به مرو آمد اما در ۵۵۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر سلاطین این سلسله شهرت چندانی ندارند با اینکه عمر دولت آنان مدتی به طول انجامید اما هرگز اعتبار و عظمت عصر سلطان سنجر را به دست نیاوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمودبن محمد (۵۲۵ - ۵۱۱ ق): این پادشاه در ۵۱۲ ق با مسترشد خلیفه جنگید اما سرانجام بین آنها صلح برقرار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داودبن محمد (تا جمادی الآخر ۵۲۶ ق): او مدت ۹ ماه حکومت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن محمد (۵۲۹ - ۵۲۶ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن محمود (تاذی‌قعده‌ی ۵۴۷ ق): او به مدت ۴ ماه حکومت  کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن محمود (۵۴۴ -۵۴۷ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلیمان‌شاه‌بن سلطان محمد (۵۵۶ - ۵۵۴ ق).ارسلان‌شاه‌بن طغرل (۵۷۱ - ۵۵۶ ق).مسعودبن محمد (۵۴۷ - ۵۲۹ ق): که خلیفه مسترشد در ۵۲۹ ق در جنگ با وی اسیر و سپس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن ارسلان‌شاه (۵۹۰ - ۵۷۱ ق):که در جنگ با تکش خوارزمشاه و قتلغ اینانج پسر محمد جهان پهلوان حاکم اصفهان، در ۵۹۰ ق به قتل رسید و با مرگ او دولت سلجوقیان ایران به پایان آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه برای تربیت شاهزادگان خردسال و یا هنگام فرستادن آنها به حکومت هر ناحیه، اشخاصی را به سرپرستی آنها می‌گماردند که اینگونه افراد را «آتابیک» می‌گفتند. در اواخر دوره سلجوقی این اتابیک‌ها از ضعف پادشاهان استفاده کردند و هرکدام در نواحی تحت تسلط خود دولتی تشکیل دادند، که از آن جمله‌اند: اتابکان آذربایجان (۶۲۶ - ۵۴۱ ق) تا قبل از استیلای، مغول. اتابکان فارس (سلغوری) (۶۸۴ - ۵۴۳ ق)، آل‌کرت (۷۸۳ - ۶۴۳ ق). قراختائیان کرمان (۷۰۳ - ۶۱۹ ق). اتابکان لرستان (۸۲۷ - ۵۵۰ ق).که چون از مغول اطاعت کردند، مغول‌ها و ایلخانان ایران نیز مزاحمتی برای آنها ایجاد نکردند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع مشروح از تاریخ سلاجقه، علاوه بر منابع مذکور، رجوع کنید به: تاریخ ابن‌بی‌بی یا الاوامرالعلائیه فی امور العلانیه که محمد جراد مشکور در کتاب اخبار سلاجقه روم، بخش مفصلی از آن را عیناً ذکر کرده است. -&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه با اینکه دراساس از ترکمانان آسیای مرکزی بودند، ولی با حضور در فضای زندگی، ایرانیان، آداب و عادات ایرانی را پذیرفتند و با تشویق فضلا و دانشمندان ملک و به کار گرفتن وزرای باتدبیر ایرانی خدماتی شایان به فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سلاجقه، عمادالدین کاتب اصفهانی (به عربی)، هو تسما، خلاصه‌ای از این کناب را با حواشی و تعلیقات در الندن به چاپ رسانیده‌است، تاریخ افضل یا بدائع‌الزمان فی وقایع الکرمان. حمیدالدین ابوحامد افضل، چاپ تهران، (۱۳۲۶. تاریخ بیهق. علی‌بن زید بیهفی (ابن فندق)، چاپ تهران، ۱۳۱۷. تجارب‌السلف. و در مورد اتابکان نیز به اتحریر تاریخ وصاف، صص ۱۲۹ - ۱۱. ۲۳۵ - ۲۳۱، سلسله‌های اسلامی، صص ۱۹۲.۱۹۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;خوارزمشاهیان (۶۲۸ - ۴۹۰ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوارزمشاهیان از فرزندان غلامی به نام انوشتکین غرجه بودند که در سال ۴۹۰ ق حاکم خراسان، امیر حبشی، فرزند او قطب‌الدین محمد را به سمت خوارزمشاهی تعیین کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن انوشتکین (۵۲۲ - ۴۹۰ ق): او در تمام مدت، مطیع سلطان سنجر بود و هیچ خصومت آشکاری به آل سلجوق نشان نداد و در تمکین کامل، به صورت حاکمی وفادار زیست، تا اینکه در ۵۲۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتسزبن قطب‌الدین محمد (۵۵۱ - ۵۲۲ ق): او نیز تا ۵۳۰ ق مانند پدر، مطیع سلطان سنجر بود. اما پس از مشاهده فتور در ارکان قدرت سلجوقی و مشکلات متعددی که برای سنجر پیش آمد، میانه آن دو به هم خورد و با هم جنگ‌هایی کردند تا اینکه اتسز در ۵۵۱ ق در قوچان درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;-راحةالصدور، صص ۴۰۵ - ۳۷۵؛ الکامل، ج ۱۷، ص ۲۴۳، ج ۲۵، صص ۱۶ -۳، ۱۱۳ - ۱۰۶، ۱۱۷، ۱۲۹، ۱۵۴ - ۱۵۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۳۲ - ۶۲۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۹۶ - ۶۹۲؛ تاریخ مفصل ایران، ۳۸۸.۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایل ارسلان‌بن اتسز (۵۶۷ - ۵۵۱): برای کمک کردن به طایفه قرلق، به ماوراءالنهر لشکر کشید و بخارا و سمرقند راگرفت، اما در ۵۶۷ ق از گورخان قراختایی شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌شاه‌بن ایل‌ارسلان (تا ربیع‌الآخر ۵۶۸ ق): او مدت ۸ ماه حکومت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکش‌بن ایل‌ارسلان (۵۹۶-۵۶۸ق): ناصر خلیفه به او لقب «قطب‌الدین» داده بود. وی در ۵۹۱ ه از ترکان قپچاق شکست خورد و در ۵۹۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین تکش (۶۱۸ - ۵۹۶ ق): وی در فاصله سال‌های ۶۰۶ و ۶۰۷ ق مازندران و کرمان را تصرف کرد و سلسله قراختائیان کرمان را برانداخت. اما با ناصر خلیفه اختلاف پیداکرد، خلیفه نیز در صدد تحریک غوریان بر ضد او برآمد. سلطان محمد خوارزمشاه چون با حملات مغول مواجه شد به جزیره آبسکون‌گریخت و در حالیکه شبح مغولان را آشکارا در تعقیب خود می‌دید؛ خائف و عاجز در ۶۱۷ ق در این جزیره درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال‌الدین منکبرنی (۶۲۸ -۶۱۷ ق): هنگام فرار پدر به آبسکون با او همراه بود و در آنجا به جانشینی وی انتخاب شد، اما با مخالفت برادر خود اوزلاغ شاه و ترکان قپچاق، که هنوز از فاجعه حمله مغولان درسی نگرفته‌بودند و کوس ضدیت خانگی با هم می‌کوفتند، روبرو گردید و به خراسان گریخت. تا سال ۶۲۸ ق به دفعات با مغول‌ها جنگید و توفیقات متعددی نیز، از جمله در نبرد پروان، نصیب وی‌گردید، اما به دلیل سبک‌سری و تکیه بر شمشیر،کار عمده‌ای از پیش نبرد، تا اینکه در آن سال در حدود میافارقین به دست جمعی از کردان به قتل رسید. در حالی که مردم و مملکت بیش از هر وقت به وجود مرد شجاع و دلاوری مانند او نیاز داشتند و اگر اندک خردی در ملکداری به کار می‌برد، به گردش حلقه می‌زدند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع تفصیلی رجوع کنید به: جهانگشای جوینی؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع‌التواریخ، به کوشش دکتر بهمن کریمی، آقبال، ۱۳۶۷، ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۹۰ - ۶۷۹؛ حبیب‌السیر، صص ۶۶۶ - ۶۳۳، الکامل، ج ۲۵. صص ۲۱۶ -۱۸۵، ۲۸۶ - ۲۸۳، ج ۲۷، صص ۵۵ -۵۴، ۸۱ - ۷۷، ۹۱، ۹۶، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۳۵ -۲۶؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۴۰۹ - ۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12767</id>
		<title>سامانیان 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12767"/>
		<updated>2026-01-03T08:08:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات».&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12766</id>
		<title>از طاهریان تا غزنویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12766"/>
		<updated>2026-01-03T08:03:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* مآخذ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۵۲-۳۵۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۹۷-۹۵؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶؛ مروج‌الذهب، ج 2، صص ۴۲-۴۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، امام علی‌بن موسی‌الرضا (ع) را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز امام علی‌بن موسی‌الرضا در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، مجمل‌التواریخ والقصص، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳&amp;lt;/ref&amp;gt;اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد. &amp;lt;ref&amp;gt;مجمل‌التواریخ والقصص، ص ۳۵۴، معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.&amp;lt;/ref&amp;gt;پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون علویان طبرستان و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق نیشابور را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به: تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۵۴۶-۴۷۴؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۱۱۳؛ جهان اسلام، صص .۱۰۰-۱۰۱&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: «طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است».«&amp;lt;ref&amp;gt;استخری، مسالکد و ممالک، ص ۷۰-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۶۸-۱۶۲. یکی از منابع عمده این سلسله، تاریخ طبرستان. ابهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار کاتب است که باید به جلد اول، صص ۱۸۳ تا آخر رجوع کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان امام حسن (ع) را که در ری بود به رویان دعوت کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۱، صص ۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، صص ۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛ حبیب‌السیر، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به گیلان رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;مروج‌الذهب، ج 2، ص ۷۴۲؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۴-۴۱۳؛ الکامل، ج ۱۳، صص ۲۲-۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیالمه ری و همدان و اصفهان:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه&amp;lt;ref&amp;gt;مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&amp;lt;/ref&amp;gt; علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که یعقوب‌بن لیث هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. اهواز راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، الکامل، ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به خوزستان بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در نیشابور به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از طاهریان تا غزنویان به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به تاریخ بخارا، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قنل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو صفاریان حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، ج ۱، ص ۲۴۵؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۳۶۸؛ تاریخ بخارا، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۱۸ - .۱۸۵&amp;lt;/ref&amp;gt; سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم ایران پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات».&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12765</id>
		<title>از طاهریان تا غزنویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12765"/>
		<updated>2026-01-03T08:02:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* منبع اصلی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۵۲-۳۵۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۹۷-۹۵؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶؛ مروج‌الذهب، ج 2، صص ۴۲-۴۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، امام علی‌بن موسی‌الرضا (ع) را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز امام علی‌بن موسی‌الرضا در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، مجمل‌التواریخ والقصص، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳&amp;lt;/ref&amp;gt;اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد. &amp;lt;ref&amp;gt;مجمل‌التواریخ والقصص، ص ۳۵۴، معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.&amp;lt;/ref&amp;gt;پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون علویان طبرستان و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق نیشابور را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به: تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۵۴۶-۴۷۴؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۱۱۳؛ جهان اسلام، صص .۱۰۰-۱۰۱&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: «طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است».«&amp;lt;ref&amp;gt;استخری، مسالکد و ممالک، ص ۷۰-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۶۸-۱۶۲. یکی از منابع عمده این سلسله، تاریخ طبرستان. ابهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار کاتب است که باید به جلد اول، صص ۱۸۳ تا آخر رجوع کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان امام حسن (ع) را که در ری بود به رویان دعوت کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۱، صص ۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، صص ۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛ حبیب‌السیر، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به گیلان رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;مروج‌الذهب، ج 2، ص ۷۴۲؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۴-۴۱۳؛ الکامل، ج ۱۳، صص ۲۲-۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیالمه ری و همدان و اصفهان:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه&amp;lt;ref&amp;gt;مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&amp;lt;/ref&amp;gt; علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که یعقوب‌بن لیث هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. اهواز راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، الکامل، ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به خوزستان بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در نیشابور به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از طاهریان تا غزنویان به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به تاریخ بخارا، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قنل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو صفاریان حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، ج ۱، ص ۲۴۵؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۳۶۸؛ تاریخ بخارا، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۱۸ - .۱۸۵&amp;lt;/ref&amp;gt; سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم ایران پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات».&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12683</id>
		<title>صفاریان 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12683"/>
		<updated>2025-12-29T07:35:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* مآخذ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه&amp;lt;ref&amp;gt;مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&amp;lt;/ref&amp;gt; علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که یعقوب‌بن لیث هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. اهواز راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، الکامل، ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به خوزستان بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در نیشابور به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از طاهریان تا غزنویان به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به تاریخ بخارا، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قنل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو صفاریان حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، ج ۱، ص ۲۴۵؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۳۶۸؛ تاریخ بخارا، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۱۸ - .۱۸۵&amp;lt;/ref&amp;gt; سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم ایران پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12682</id>
		<title>صفاریان 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12682"/>
		<updated>2025-12-29T07:35:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه&amp;lt;ref&amp;gt;مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&amp;lt;/ref&amp;gt; علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که یعقوب‌بن لیث هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. اهواز راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، الکامل، ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به خوزستان بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در نیشابور به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از طاهریان تا غزنویان به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به تاریخ بخارا، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قنل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو صفاریان حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، ج ۱، ص ۲۴۵؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۳۶۸؛ تاریخ بخارا، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۱۸ - .۱۸۵&amp;lt;/ref&amp;gt; سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم ایران پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=12681</id>
		<title>آل بویه 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=12681"/>
		<updated>2025-12-29T07:34:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* نیز نگاه کنید به */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیالمه ری و همدان و اصفهان:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=12680</id>
		<title>آل بویه 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=12680"/>
		<updated>2025-12-29T07:34:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* نیز نگاه کنید به */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیالمه ری و همدان و اصفهان:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1&amp;diff=12679</id>
		<title>آل زیار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1&amp;diff=12679"/>
		<updated>2025-12-29T07:33:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* منبع اصلی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1&amp;diff=12678</id>
		<title>آل زیار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1&amp;diff=12678"/>
		<updated>2025-12-29T07:33:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12677</id>
		<title>دیلمیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12677"/>
		<updated>2025-12-29T07:31:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیالمه ری و همدان و اصفهان: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=12676</id>
		<title>علویان طبرستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=12676"/>
		<updated>2025-12-29T07:29:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: «طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است».«&amp;lt;ref&amp;gt;استخری، مسالکد و ممالک، ص ۷۰-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۶۸-۱۶۲. یکی از منابع عمده این سلسله، تاریخ طبرستان. ابهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار کاتب است که باید به جلد اول، صص ۱۸۳ تا آخر رجوع کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان امام حسن (ع) را که در ری بود به رویان دعوت کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۱، صص ۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، صص ۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛ حبیب‌السیر، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به گیلان رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;مروج‌الذهب، ج 2، ص ۷۴۲؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۴-۴۱۳؛ الکامل، ج ۱۳، صص ۲۲-۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D8%B3%D9%81%D9%91%D8%A7%D8%AD_%D9%88_%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12675</id>
		<title>خلافت سفّاح و ظهور طاهریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D8%B3%D9%81%D9%91%D8%A7%D8%AD_%D9%88_%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12675"/>
		<updated>2025-12-29T07:27:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
ابوالعباس سفاح (۱۳۶-۱۳۲ ه) هنگامی که وارد کوفه شد در خانه ابوسلمه، که ایرانی و داماد بکیربن ماهان بود، فرودآمد و بعد از نیل به خلافت او را با لقب «وزیر آل محمد» به وزارت خود برگزید. به کمک این دو مرد بزرگ ایرانی، یعنی ابوسلمه خلاّل و ابومسلم، ایرانیان مسلمان جایگاه بلندی در دولت جدید پیداکردند. پایتخت سفاح شهر «انبار» در غرب فرات بود. معروف است که ایرانیان، که در اساس دل به خاندان علی (ع) داشتند، متوجه اشتباه خود شدند. لذا به زودی ابوسلمه و ابومسلم درصدد انتقال قدرت از آل عباس به علویان برآمدند. سفاح، ابوسلمه را محبوس و مقتول ساخت و خالد برمکی را جانشین او نمود ولی نتوانست بر ابومسلم دست یابد. بعد از سفاح، برادر او ابوجعفر منصور این کار را به انجام رسانید و با نیرنگ و خدعه ابومسلم راکشت (شعبان ۱۳۷ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;- رجوع کنید به تاریخ مختصرالدول، صص ۸۴-۱۸۱؛ الکامل، ج ۹، صص ۱۱۸-۶۸؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۵۷-۳۲۹؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۹۶-۲۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه، تغییر خاندان خلافت و نیز مرکز حکومت از دمشق به بغداد، تأثیر خود را بخشید و در نهایت با روی‌کار آمدن عباسیان، عنصر ایرانی جان تازه‌ای یافت. «گرچه ابومسلم ایرانی به دست منصور کشته شد، اما هم منصور و هم جانشینان او، ایرانیان را در کارهای، مملکت جلو آورده، امور مهمی را به دست آنان سپردند که از آن جمله مقام وزارت، عالی‌ترین منصب‌های دربار عباسی، با ایرانیان بود و درنتیجه برمکیان (وزیران ایرانی دوره عباسی) در زمان هارون‌الرشید دارای قدرت و نفوذ بسیاری شدند. هارون که این دانست، برمکیان را سرکوب کرده از میان برداشت».&amp;lt;ref&amp;gt;جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه علی جواهرکلام، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۶، ص ۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; از طرفی نیز در داخل ایران آرامش مورد نظر خلفا به زودی ظاهر نگشت؛ قتل ابومسلم اعتراضاتی را برانگیخت و سبب ایجاد نهضت هایی گشت که از آن جمله بود طغیان اسحق ترک، نهضت سنباد، قیام مقنع&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب، همان کتاب، ص ۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جنبش خرمیان، که به امامت ابومسلم عقیده داشتند و به «مسلمیه» مشهور بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، همان کتاب، ج ۲، ص ۲۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از منصور، مهدی (۱۶۹-۱۵۸ ق) هادی (۱۷۰-۱۶۹ ق) و هارون‌الرشید (۱۹۳-۱۷۰ ق) به ترتیب به خلافت رسیدند. هارون‌الرشید که، اعظم خلفای عباسی است و شهرت دربار و تجملات او عالمگیر است، از ۱۷۰ تا ۱۹۳ ق خلافت‌کرد. از حوادث مهم دوره خلافت هادی، قیام هاشم‌بن عطا معروف به «المقنع» بود. از وقایع مهم دوران هارون‌الرشید نیز می‌توان به قتل برامکه اشاره کرد که به بهانه‌هایی بس واهی اتفاق افتاد و در حقیقت از ترس خلیفه از ظهور جّدی ایرانیان خردمند وباکفایت در عرصه ملکداری نشأت می‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;احمدبن ابی یعقوب یعقوبی، همان کناب، ج ۲، صص ۲۹۳ و ۴۱۱-۴۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از درگذشت هارون میان دو فرزند او، امین و مأمون، اختلاف افتاد و این امربه ظاهر موجب تجزیه دولت بنی عباس شد. چون مادر پسر دوم یعنی مأمون ایرانی بود ایرانی‌ها او را نزدیک به خود می‌دانستند و به طرفداری از او برخاستند و در مرو به نفع او قیام کردند و این امر مقدمه ظهور اولین سلسله محلی ایرانی گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این پس علم و دانش ایرانیان نیز به صورت‌های مختلف در خدمت جهان اسلام قرار داده شده، که ازجمله آنها تأسیس بیت‌الحکمه یا دارالحکمه بودکه در زمان مأمون صورت گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=12674</id>
		<title>تاریخ ایران بعد از اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=12674"/>
		<updated>2025-12-29T07:26:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* منبع اصلی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمابان پس از رحلت رسول گرامی اسلام(ص) و در زمان خلیفه اول، پس از ایجاد آرامش در جزیرةالعرب، به صورت جدی‌تری به ایران توجه کردند و در صدد فتح آن بر آمدند. هرچند تا پایان زندگانی این خلیفه، تعرّضی جدی به ایران صورت نبست، ولی معروف است که مثنی‌بن حارثةبن سلمه از طایفه شیبانی،&amp;lt;ref&amp;gt;-احمدبن یحیی بن جابر بلاذری، فتوح‌البلدان، ترجمه دکتر محمدتوکل، تهران: نشر نقره، ۱۳۷۷، ص ۳۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt; سواد را مورد حمله قرار داد. این منطقه را پادشاهان ایران «دل ایرانشهر» یعنی قلب ایران لقب داده‌بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن خردادبه، مسالک و ممالک، ترجمه سعید خاکرند، تهران: مؤسسه مطالعات و انتشارات تاریخی میراث ملل، مؤسسه فرهنگ حنفا، ۱۳۷۱، ص ۷. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبکر بن ابی‌قحافه (۱۳ - ۱۱ ق) بنا به درخواست مثنی؛ او را بر افراد طایفه‌اش ولایت داد تا آنان را به اسلام فراخواند و با اهل فارس بجنگند. آنگاه ابوبکر، خالدبن ولید مخزومی را به عراق فرستاد و مثنی را تحت فرمان او قرار داد.&amp;lt;ref&amp;gt;-فتوح‌البلدان، ص ۳۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; بدین ترتیب مقدمات فتح ایران از سوی مسلمانان و انتقال حکومت از امپراتوری ساسانی به فرمانروایان اسلامی فراهم آمد. تدارک مقدمات نبرد و انجام نبردها نزدیک به دو دهه به طول انجامید که شرح آن در پی خواهد آمد. هرچند تسخیر بخش‌هایی از شمال و شمال شرقی ایران به سادگی انجام نپذیرفت و ورود اسلام در برخی از مناطق یکی دو قرن به طول انجامید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خالد در «حفیر»، «مذار»، «لجه» و «الیس»، در کنار فرات، با ایرانیان جنگ کرد و در نبرد اخیر، پس از پیروزی، بر ایرانیان سخت گرفت تا جایی که سوگند خورد کسی از آنها را زنده انگذارد و جوی خون از آنها روان کند و به همین جهت در کشتن اسرای ایرانی راه افراط پیمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن خالد به فتح «حیره»، «انبار» و «عین‌التمر» مشغول شد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر جرزی، الکامل فی التاریخ، ج ۲، صص ۱۲۲-۱۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از آنکه نوبت خلافت به عمربن خطاب (۲۳-۱۳ ق) رسید، وی تصمیم‌گرفت به فتوحات مسلمانان در عراق ادامه دهد. به همین جهت، ابوعبیدةبن مسعود ثقفی را به عراق فرستاد. مردانشاه حاجب نیز از سوی ایرانیان به مقابله او شتافت. در «قسّ ناطف» به دستور ابوعبید، پلی بر روی رود زدند و مسلمانان با عبور از روی آن به سوی ایرانیان رفتند، اما از ایشان شکست خوردند و ابوعبیده نیز کشته شد. (رمضان سال ۱۳ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;دینوری، الاخبارالطوال، صص ۴۵ - ۱۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt; این نخستین تجربه جدی، برای مسلمانان‌گران به دست آمد. اما اراده آنان را سست نکرد و پریشانی اوضاع داخلی نیز به یاری آنان آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکسال پس از این واقعه، عمر، جریربن عبداللّه بجلی را مأمور جنگ عراق کرد. مسلمانان در «نخیله» اردو زدند و پس از جنگی سخت، که به کشته شدن مهران بن مهر بنداد همدانی انجامید، بر ایرانیان غالب گشتند (۱۴ ق). هجده ماه بعد عمر، سعدبن ابی‌وقاص را،که نام اصلی او مالک‌بن اهیب‌بن عبدمناف‌بن زهرةبن کلاب بود، به جنگ ایرانیان فرستاد. اهل فارس به فرماندهی رستم فرخزاد مابین «حیره» و «سیلحین» و مسلمانان میان «عزیب» و «قادسیه» اردو زدند. مدت چهارماه هیچ یک از طرفین اقدام به جنگ نکرد. در این مدت، مکاتبات و ارسال سفرا، بین دو فرمانده لشکر ادامه داشت و مذاکرات سفیران طرفین با فرماندهان دو سپاه بسیار جلب توجه نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در این مورد، رجوع کنید به فتوح‌البلدان، صص ۳۷۶-۳۶۵؛ الکامل، صص ۲۷۵-۲۱۰؛ الاخبارالطوال، صص۳۷۴-۳۶۳؛ تاریخ طبری، صص ۴۳۸-۳۸۲؛ شاهنامه فردوسی، ج 7، صص ۲۲۵-۲۱۶&amp;lt;/ref&amp;gt; به هر صورت، روز آخر سال ۱۶ ق نبرد «قادسیه» در نهایت شدت آغاز شد و به شکست ایرانیان انجامید. مسلمانان پس از آن به پیشروی پرداختند تا به «بهر سیر» در ناحیه کوفه رسیدند و پس از نه ماه، یا به قولی هجده ماه، آن شهر را نیز تصرف کردند. سپس ناحیه شرقی «مدائن» راگشودند و آنگاه عازم «جلولا» شدند (۱۶ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزدگرد سوم، آخرین شاه ساسانی که در میان دنیایی از اغتشاش بر تخت لرزان امپراتوری ایران نشسته بود و هیچگاه هم هنر بارزی برای کشورداری از خود نشان نداده بود، برای تشویق ایرانیان به «حلوان» رفت و مهران رازی را به فرماندهی سپاه برگزید، اما این اقدامات سودی نبخشید و شکست بر اهل فارس افتاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، همان کتاب، صص ۴۰-۳۳۸&amp;lt;/ref&amp;gt; چون خبر شکست به یزدگرد رسید سراسیمه شد و در سال ۱۹ ق از حلوان‌گریخت. سپس مردم «فارس» و «ری» و «دامغان» و «اصفهان» و «همدان» و «نهاوند» در سال بیستم در کنار یزدگرد جمع شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر نیز نعمان‌بن مقرن را نامزد جنگ با ایرانیان‌کرد، دو سپاه در «نهاوند» رویاروی هم قرار گرفتند و بار دیگر پیروزی از آن مسلمانان شد.&amp;lt;ref&amp;gt;بلاذری، همان کتاب، صص ۳۲-۴۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt; اعراب این جنگ را «فتح‌الفتوح» نامیدند، چراکه بعد از آن مقاومت چشمگیری از سوی ایرانیان در مقابل مسلمانان صورت نگرفت. مسلمانان تا سال ۲۳ ق که آخرین سال حکومت عمر بود، به فتوحات خود ادامه دادند و «قم» و «کاشان» و «اصفهان» راگشودند و در فاصله سالهای ۲۲ تا ۲۳ ق «ری»، «قومس» و «آذربایجان» را نیز تحت تصرف خود درآوردند. یزدگرد سوم به خراسان گریخت و در سال ۳۱ ق /۶۵۲م. در دوران خلافت عثمان‌بن عفان در مرو کشته شد. بدین ترتیب قسمت مهمی از ایران جزو سرزمینهای، اسلامی گشت.&amp;lt;ref&amp;gt;- ابن اثیر، همان کتاب، ج ۳، صص ۴۷-۳؛ همچنین جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به فتوح‌البلدان، صص ۴۸۴-۴۲۷؛ الاخبارالطوال، صص ۱۷۶-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سال ۱۱ تا ۳۶ ق به مدت ۲۵ سال، مرکز حکومت اسلامی شهر مدینه بود و طبعاً در این مدت ایران نیز، که به تدریج به تصرف مسلمانان در می‌آمد، زیر نظر خلفا اداره می‌شد. تا اینکه در سال ۳۶ ق امام علی (ع) که خلیفه وقت بود، عازم کوفه شد و با ورود و استقرار آن حضرت، این شهر تا سال ۴۰ ق مرکز حکومت جهان اسلام‌گشت. پس از شهادت آن بزرگوار در سال ۴۰ ق و انتقال خلافت به خاندان بنی‌امیه، پایتخت امپراتوری اسلامی به دمشق منتقل شد. در این دوره اداره سرزمین ایران به دو استان بصره و کوفه واگذار شد. استان بصره ایالتهای خوزستان، فارس، کرمان و مکران را در اختیار داشت، و قهستان&amp;lt;ref&amp;gt;- قهستان = قوهستان، کوهستان = جبل: شرقی کوهستان بیابان خراسان است و غربی کوهستان آذربایگان و شمالی کوهستان دیلمان و قزوین و ری و جنوبی کوهستان عراق است و بهری از خوزستان شهرهای مهم آن همدان و دینور و سپاهان و قم و کاشان و نهاوند است (مسالک و ممالک)، ص ۱۶۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;و اسپهان و ری و دامغان و طبرستان به استان کوفه واگذار شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن بلخی، فارسنامه، به کوشش سترنج: لندن، ۱۹۲۱، ص ۱۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;معاویه در سال ۴۲ ق مغیرةبن شعبه را والی کوفه کرد و بعد از او عبدالله‌بن عامر بن کریز عهده دار این سمت‌گشت. زیادبن ابیه هم سالیان درازی والی بصره بود.&amp;lt;ref&amp;gt;احمدبن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۲، صص ۴۹-۱۴۸&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت بنی امیه تا سال ۱۳۲ ق دوام یافت. حکمرانان این سلسله، خلافت مذهبی را به سلطنت سیاسی تبدیل کردند و تعصبات نژادی و قبیله‌ای عرب را دوباره زنده کردند. دامن زدن به روحیات جاهلی سبب شد که خوارج مشکلات زیادی برای آنان ایجاد کنند، تا آنجا که عبدالملک‌بن مروان (۸۶-۶۵ ق) برای سرکوبی آنان مهلّب‌بن ابی صفره را به استانداری بصره تعیین کرد. استاندار عبدالملک درکوفه همان حجاج‌بن یوسف ثقفی مشهور بود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالحسن علی‌بن حسین مسعودی، مروج‌الذهب و معادن‌الجواهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵، ص ۱۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهلّب‌بن ابی‌صفره و قتیّبةبن مسلم از عاملان حجاج‌بن یوسف در خراسان بودند. نصربن سیّار از سران سپاهی قتیّبةبن مسلم بر فرغانه مسلط شد و آنان توانستند در دوره بنی‌امیه، حدود ممالک اسلامی را به آسیای میانه و مرز چین برسانند. بدین نحو قرن اول هجری به پایان رسید و ایرانیان مسلمان نیز به عنوان بخشی از نیروهای جهان اسلام، در تصرف سرزمین‌های دیگر تلاش فراوانی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=12673</id>
		<title>تاریخ ایران بعد از اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=12673"/>
		<updated>2025-12-29T07:24:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمابان پس از رحلت رسول گرامی اسلام(ص) و در زمان خلیفه اول، پس از ایجاد آرامش در جزیرةالعرب، به صورت جدی‌تری به ایران توجه کردند و در صدد فتح آن بر آمدند. هرچند تا پایان زندگانی این خلیفه، تعرّضی جدی به ایران صورت نبست، ولی معروف است که مثنی‌بن حارثةبن سلمه از طایفه شیبانی،&amp;lt;ref&amp;gt;-احمدبن یحیی بن جابر بلاذری، فتوح‌البلدان، ترجمه دکتر محمدتوکل، تهران: نشر نقره، ۱۳۷۷، ص ۳۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt; سواد را مورد حمله قرار داد. این منطقه را پادشاهان ایران «دل ایرانشهر» یعنی قلب ایران لقب داده‌بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن خردادبه، مسالک و ممالک، ترجمه سعید خاکرند، تهران: مؤسسه مطالعات و انتشارات تاریخی میراث ملل، مؤسسه فرهنگ حنفا، ۱۳۷۱، ص ۷. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبکر بن ابی‌قحافه (۱۳ - ۱۱ ق) بنا به درخواست مثنی؛ او را بر افراد طایفه‌اش ولایت داد تا آنان را به اسلام فراخواند و با اهل فارس بجنگند. آنگاه ابوبکر، خالدبن ولید مخزومی را به عراق فرستاد و مثنی را تحت فرمان او قرار داد.&amp;lt;ref&amp;gt;-فتوح‌البلدان، ص ۳۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; بدین ترتیب مقدمات فتح ایران از سوی مسلمانان و انتقال حکومت از امپراتوری ساسانی به فرمانروایان اسلامی فراهم آمد. تدارک مقدمات نبرد و انجام نبردها نزدیک به دو دهه به طول انجامید که شرح آن در پی خواهد آمد. هرچند تسخیر بخش‌هایی از شمال و شمال شرقی ایران به سادگی انجام نپذیرفت و ورود اسلام در برخی از مناطق یکی دو قرن به طول انجامید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خالد در «حفیر»، «مذار»، «لجه» و «الیس»، در کنار فرات، با ایرانیان جنگ کرد و در نبرد اخیر، پس از پیروزی، بر ایرانیان سخت گرفت تا جایی که سوگند خورد کسی از آنها را زنده انگذارد و جوی خون از آنها روان کند و به همین جهت در کشتن اسرای ایرانی راه افراط پیمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن خالد به فتح «حیره»، «انبار» و «عین‌التمر» مشغول شد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر جرزی، الکامل فی التاریخ، ج ۲، صص ۱۲۲-۱۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از آنکه نوبت خلافت به عمربن خطاب (۲۳-۱۳ ق) رسید، وی تصمیم‌گرفت به فتوحات مسلمانان در عراق ادامه دهد. به همین جهت، ابوعبیدةبن مسعود ثقفی را به عراق فرستاد. مردانشاه حاجب نیز از سوی ایرانیان به مقابله او شتافت. در «قسّ ناطف» به دستور ابوعبید، پلی بر روی رود زدند و مسلمانان با عبور از روی آن به سوی ایرانیان رفتند، اما از ایشان شکست خوردند و ابوعبیده نیز کشته شد. (رمضان سال ۱۳ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;دینوری، الاخبارالطوال، صص ۴۵ - ۱۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt; این نخستین تجربه جدی، برای مسلمانان‌گران به دست آمد. اما اراده آنان را سست نکرد و پریشانی اوضاع داخلی نیز به یاری آنان آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکسال پس از این واقعه، عمر، جریربن عبداللّه بجلی را مأمور جنگ عراق کرد. مسلمانان در «نخیله» اردو زدند و پس از جنگی سخت، که به کشته شدن مهران بن مهر بنداد همدانی انجامید، بر ایرانیان غالب گشتند (۱۴ ق). هجده ماه بعد عمر، سعدبن ابی‌وقاص را،که نام اصلی او مالک‌بن اهیب‌بن عبدمناف‌بن زهرةبن کلاب بود، به جنگ ایرانیان فرستاد. اهل فارس به فرماندهی رستم فرخزاد مابین «حیره» و «سیلحین» و مسلمانان میان «عزیب» و «قادسیه» اردو زدند. مدت چهارماه هیچ یک از طرفین اقدام به جنگ نکرد. در این مدت، مکاتبات و ارسال سفرا، بین دو فرمانده لشکر ادامه داشت و مذاکرات سفیران طرفین با فرماندهان دو سپاه بسیار جلب توجه نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در این مورد، رجوع کنید به فتوح‌البلدان، صص ۳۷۶-۳۶۵؛ الکامل، صص ۲۷۵-۲۱۰؛ الاخبارالطوال، صص۳۷۴-۳۶۳؛ تاریخ طبری، صص ۴۳۸-۳۸۲؛ شاهنامه فردوسی، ج 7، صص ۲۲۵-۲۱۶&amp;lt;/ref&amp;gt; به هر صورت، روز آخر سال ۱۶ ق نبرد «قادسیه» در نهایت شدت آغاز شد و به شکست ایرانیان انجامید. مسلمانان پس از آن به پیشروی پرداختند تا به «بهر سیر» در ناحیه کوفه رسیدند و پس از نه ماه، یا به قولی هجده ماه، آن شهر را نیز تصرف کردند. سپس ناحیه شرقی «مدائن» راگشودند و آنگاه عازم «جلولا» شدند (۱۶ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزدگرد سوم، آخرین شاه ساسانی که در میان دنیایی از اغتشاش بر تخت لرزان امپراتوری ایران نشسته بود و هیچگاه هم هنر بارزی برای کشورداری از خود نشان نداده بود، برای تشویق ایرانیان به «حلوان» رفت و مهران رازی را به فرماندهی سپاه برگزید، اما این اقدامات سودی نبخشید و شکست بر اهل فارس افتاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، همان کتاب، صص ۴۰-۳۳۸&amp;lt;/ref&amp;gt; چون خبر شکست به یزدگرد رسید سراسیمه شد و در سال ۱۹ ق از حلوان‌گریخت. سپس مردم «فارس» و «ری» و «دامغان» و «اصفهان» و «همدان» و «نهاوند» در سال بیستم در کنار یزدگرد جمع شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر نیز نعمان‌بن مقرن را نامزد جنگ با ایرانیان‌کرد، دو سپاه در «نهاوند» رویاروی هم قرار گرفتند و بار دیگر پیروزی از آن مسلمانان شد.&amp;lt;ref&amp;gt;بلاذری، همان کتاب، صص ۳۲-۴۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt; اعراب این جنگ را «فتح‌الفتوح» نامیدند، چراکه بعد از آن مقاومت چشمگیری از سوی ایرانیان در مقابل مسلمانان صورت نگرفت. مسلمانان تا سال ۲۳ ق که آخرین سال حکومت عمر بود، به فتوحات خود ادامه دادند و «قم» و «کاشان» و «اصفهان» راگشودند و در فاصله سالهای ۲۲ تا ۲۳ ق «ری»، «قومس» و «آذربایجان» را نیز تحت تصرف خود درآوردند. یزدگرد سوم به خراسان گریخت و در سال ۳۱ ق /۶۵۲م. در دوران خلافت عثمان‌بن عفان در مرو کشته شد. بدین ترتیب قسمت مهمی از ایران جزو سرزمینهای، اسلامی گشت.&amp;lt;ref&amp;gt;- ابن اثیر، همان کتاب، ج ۳، صص ۴۷-۳؛ همچنین جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به فتوح‌البلدان، صص ۴۸۴-۴۲۷؛ الاخبارالطوال، صص ۱۷۶-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سال ۱۱ تا ۳۶ ق به مدت ۲۵ سال، مرکز حکومت اسلامی شهر مدینه بود و طبعاً در این مدت ایران نیز، که به تدریج به تصرف مسلمانان در می‌آمد، زیر نظر خلفا اداره می‌شد. تا اینکه در سال ۳۶ ق امام علی (ع) که خلیفه وقت بود، عازم کوفه شد و با ورود و استقرار آن حضرت، این شهر تا سال ۴۰ ق مرکز حکومت جهان اسلام‌گشت. پس از شهادت آن بزرگوار در سال ۴۰ ق و انتقال خلافت به خاندان بنی‌امیه، پایتخت امپراتوری اسلامی به دمشق منتقل شد. در این دوره اداره سرزمین ایران به دو استان بصره و کوفه واگذار شد. استان بصره ایالتهای خوزستان، فارس، کرمان و مکران را در اختیار داشت، و قهستان&amp;lt;ref&amp;gt;- قهستان = قوهستان، کوهستان = جبل: شرقی کوهستان بیابان خراسان است و غربی کوهستان آذربایگان و شمالی کوهستان دیلمان و قزوین و ری و جنوبی کوهستان عراق است و بهری از خوزستان شهرهای مهم آن همدان و دینور و سپاهان و قم و کاشان و نهاوند است (مسالک و ممالک)، ص ۱۶۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;و اسپهان و ری و دامغان و طبرستان به استان کوفه واگذار شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن بلخی، فارسنامه، به کوشش سترنج: لندن، ۱۹۲۱، ص ۱۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;معاویه در سال ۴۲ ق مغیرةبن شعبه را والی کوفه کرد و بعد از او عبدالله‌بن عامر بن کریز عهده دار این سمت‌گشت. زیادبن ابیه هم سالیان درازی والی بصره بود.&amp;lt;ref&amp;gt;احمدبن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۲، صص ۴۹-۱۴۸&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت بنی امیه تا سال ۱۳۲ ق دوام یافت. حکمرانان این سلسله، خلافت مذهبی را به سلطنت سیاسی تبدیل کردند و تعصبات نژادی و قبیله‌ای عرب را دوباره زنده کردند. دامن زدن به روحیات جاهلی سبب شد که خوارج مشکلات زیادی برای آنان ایجاد کنند، تا آنجا که عبدالملک‌بن مروان (۸۶-۶۵ ق) برای سرکوبی آنان مهلّب‌بن ابی صفره را به استانداری بصره تعیین کرد. استاندار عبدالملک درکوفه همان حجاج‌بن یوسف ثقفی مشهور بود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالحسن علی‌بن حسین مسعودی، مروج‌الذهب و معادن‌الجواهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵، ص ۱۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهلّب‌بن ابی‌صفره و قتیّبةبن مسلم از عاملان حجاج‌بن یوسف در خراسان بودند. نصربن سیّار از سران سپاهی قتیّبةبن مسلم بر فرغانه مسلط شد و آنان توانستند در دوره بنی‌امیه، حدود ممالک اسلامی را به آسیای میانه و مرز چین برسانند. بدین نحو قرن اول هجری به پایان رسید و ایرانیان مسلمان نیز به عنوان بخشی از نیروهای جهان اسلام، در تصرف سرزمین‌های دیگر تلاش فراوانی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=12672</id>
		<title>عصر ساسانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=12672"/>
		<updated>2025-12-29T07:23:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;از نگاه جامعه‌شناسی تاریخی همواره پنج نهاد مهم و بنیادی، تقریباً در همه شئون زندگی فردی و اجتماعی تعامل یا تقابلی تنگاتنگ دارند و آنگاه که بستر مناسبی برای ظهور و تجلی این نهادها فراهم آمد، آن جامعه به دوران تاریخی پای می‌گذارد و مراحل مختلف تکامل و توسعه را درپیش می‌گیرد. این نهادها عبارتند از نهاد خانواده، نهاد پرورش و آموزش، نهاد دین، نهاد حکومت و نهاد اقتصاد. نهاد حکومت گرچه به لحاظ قدمت تاریخی، نخستین نهاد تشکل‌یافته نیست، اما به لحاظ اهمیت، میزان تأثیر و نفوذ، گستردگی و جایگاه برترش شاید بحث‌انگیزترین و مناقشه‌برانگیزترین نهاد تمدن بشری باشد که می‌تواند نهادهای دیگر را در مسیرها و عرصه‌های موردنظر هدایت کند..به این دلیل نحوه ارتباط و برخورد نهاد حاکمیت ساسانی با چهار نهاد دیگر، از اهم مسائل داخلی آن عصر مهم است که بیشترین تأثیرات را نیز بر تحولات سیاسی- نظامی جامعه و همچنین تحولات مختلف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن روزگار باقی نهاده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ایالت فارس در آستانه تشکیل دولت ساسانی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه در بخش‌های گذشته یادآور شدیم، شکل‌گیری اساسی کشور ایران در زمان مادها و هخامنشیان تحقق کامل یافت. اما ساختار سیاسی و اجتماعی ایران عهد هخامنشی، در فترت دوران سلوکی و عهد فرمانروایان یونانی‌تبار، فراز و فرودهای فراوانی را پشت‌سر نهاد. حکومت قدرتمند اشکانی نیز، علی‌رغم دوره طولانی اقتدار خود، هیچگاه نتوانست آثار شوم هجوم اسکندر و حکومت سلوکیان را بزداید و جامعه ایران را به عصر پادشاهان کیانی پیوند زند. از همان آغاز آشکار بود که شکاف عظیمی میان قبایل چادرنشین و بیابانگرد پارتی که زندگی، ساده‌ای داشتند با دیگر اقوام شهرنشین و ساکن ایران وجود دارد. این اختلافات بیش از همه در شیوه معیشت، افکار و اعتقادات، دیدگاه آنها نسبت به کائنات و بینش سیاسی - اجتماعی آنان خودنمایی می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پارتیان]] به عنوان جانشینان امپراتوری منحط [[سلوکی ها|سلوکی]]، وارث اداره سرزمینی شده‌بودندکه از امیرنشین‌های متعدد و مجزا و «پولیس»های نوظهور تشکیل می‌گردید. در مورد تعداد این ایالات همواره اختلاف‌نظر وجود داشته‌است اما اشکانیان، که از ایجاد تغییر یا تحول بنیادی در پیکره این نظام عاجز بودند، یا به علت نوع زندگی خود که بر پایه ساختار عشیره‌ای بود تجارب کمتری در امور سیاسی و اداری داشتند، از عزل فرمانروایان و شاهان خرده‌پا خودداری می‌کردند. البته این سیاست تا آنجا اجرا می‌شد که آن والیان حاضر به تبعیت و گردن نهادن به حاکمیت اشکانی بودند، بنابراین حاکمانی که از پذیرش سیطره اشکانیان سر باز می‌زدند نابود می‌شدند و شاهانی جدید جایگزین آنان می‌گردیدند. حکامی که با آنان از سر اطاعت درمی‌آمدند، ملزم به اجرای احترام، دادن خراج، تدارک قشون و اجابت هر نیازی بودند که از سوی حاکمیت مرکزی ضرورت می‌یافت، بسیاری از آن والیان، از اشراف و خاندان‌های حکومتگر ایران باستان بودند. گفتیم که ساختار اجتماعی دولت پارت آمیزه‌ای بود از سنت‌ها و اسلوب‌های معیشتی، دوران هخامنشی، آیین‌های هلنی با آداب و فرهنگ خاص خود، حکومت‌های محلی، سلطه خاندان‌های اشرافی، نفوذ کمرنگ اما مستمر عشایر بیابانگرد پرنی وداهه و استمرار نوعی دموکراسی قبیله‌ای. طبیعتاً در چنین جامعه‌ای عناصر و زمینه های تضاد به شکلی آشکار وجود داشت و هراس از نارضایی، شورش و طغیان ایالات تابع به صورت کابوسی بزرگ یا معضلی لاینحل پیش‌چشم حاکمان اشکانی بود. چنانکه یادآور شدیم نجبای بزرگی‌که در آغاز کار نیروی حمایتی شاهان پارت را تشکیل می‌دادند، خود زمینه‌ساز سقوط این سلسله نیز شدند. زمین‌داران بزرگ و حاکمان محلی با ضعف شاهان اشکانی، قدرتی اندوختند که اوضاع را دگرگون می‌ساخت و روابط شاه را با رعایا دچار مشکل می‌کرد. در سراسر تاریخ پارت، نجبا از راه‌های گوناگون از جمله استفاده از دسته‌بندی‌های درون گروهی و همراهی با روحانیون وارد عرصه می‌شدند و گاه به اتکای خارجیان (غالباً روم) پادشاهان را عزل و نصب می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کناب، ص ۲۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر بار اکه پادشاهی در صدد تثبیت پایه‌های قدرت خود برمی‌آمد، به عنوان ستمگری سرنگون می‌گردید. تقریباً در زمان تغییر پادشاه، جنگی داخلی رخ می‌داد و بسیاری از مدعیان خود را شاه می‌خواندند، بدون آنکه مردم بدانند حق با کیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان در سرزمین پارس نهضتی برای بنیان‌گذاشتن دولتی نوین، نشو و نما یافت. هرچند این ایالت تا آغاز سده سوم میلادی شهرت پیشین خویش را، که یادآور خاطرات درخشان تخت‌جمشید پایتخت دولت جهانی هخامنشیان بود، تا حدی از دست داده بود، اما در کنار تخت جمشید، تختگاهی نوین موسوم به «استخر» ظهور یافت‌که شاهان محلی آن به حفظ سنت‌های کهن، میراث گذشته و نامهای بلندآوازه شاهنشاهان هخامنشی چون اردشیر و دارا می‌پرداختند. آنان، و اغلب پرچم‌داران فرهنگ کهن، صرفنظر از خصومتی که با تمدن یونانی داشتند، قوم پارتی را به چشم بدویانی غاصب می‌نگریستندکه با زور حق آنان را پایمال‌کرده‌اند. این نگرش بدون شک نزد پارسیان شدیدتر بود، زیرا آنان با پشتکار و جدیت تمام به حفاظت خصایص عصر هخامنشیان ازگزند یونانی مآبی و اشکانی‌گری و اشاعه آن همت گماشته بودند. هنگامی که مهرداد اول برای سرکوبی نهایی سلوکی‌ها می‌جنگید، پارسی‌ها به عوض کمک به وی جانب یونانیان را گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;-شیرین بیانی، شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان. تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۵۵، ص ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; زیرا به تصور آنان تابعیت از حکومت ضعیف شده سلوکی بر اطاعت از اقوام تازه نفس جویای نام اشکانی برتری داشت. بویژه‌که هر دوی آنان در نزد پارسیان بیگانه می‌نمودند. این نخستین واکنش آشکار به غلبه قوم جدید، نشان می‌دادکه در میان خادم و مخدوم اختلافات اساسی و رو به گسترشی وجود دارد. مهرداد پس از غلبه بر سلوکی‌ها، به‌سختی از پارس‌ها انتقام گرفت. پارتیان هیچگاه در صدد تکیه‌کردن بر نیروهای داخلی برنیامدند، بلکه همواره متوجه استپ نشینان شرق دریای مازندران بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که از رابطه پارت و پارس سخن می‌رفت بیان شد که از نحوه اداره ایالت پارس در دوره اشکانی اطلاعات فراوانی در دست نیست. عمده‌ترین منبع در این باره بی‌شک سکه‌هاست. شاهان پارس نیز، همانند برخی دیگر از شاهان نیمه‌مستقل اشکانی، حق ضرب سکه به نام خویش را داشتند که این امر از زمان [[سلوکیان]] معمول شده بود. فرمانروایان پارس  خود را «فره ترکه» می‌خواندند، که به معنای «فرمانروا» بود. این عنوان از سده دوم میلادی به «شاه» تغییر یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;ولادیمیرگریگورویج نوکونین، تمدن ساسانی، ترجمه عنایت‌ا... رضا، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵، ص ۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; روی سکه‌های آنان افسر و نشانه‌های شاهی، تصویر پرستشگاه، آتشدان با آتشی شعله‌ور و مظاهری از ماه و ستاره و نقش اهورامزدا ضرب شده‌است،که نشان از اعتقادات مذهبی و ملی آنان و پرستش ایزدان زرتشتی دارد. این شواهد نشان می‌دهد که اغلب شاهزادگان هخامنشی فرمانروای پارس، همچنان حکومت‌های اجدادی و محلی خویش را در دوره سلوکی و اشکانی به واسطه انتساب به دودمان پراهمیت کیانی و حفظ استقلال داخلی، ادامه می‌دادند. از زمان بغ‌دات اول تا حکومت اردشیر بابکان، حدود سی تن در این منطقه حکمرانی کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;شیرین بیانی، شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان، ص ۳.۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جالب آنکه هیچ پراکندگی و انقطاعی در حکومت ایشان در طی ادوارگوناگون مشاهده نمی‌شود. همین موضوع دلیلی محکم بر قدرت و پایگاه مستحکم اجتماعی این سلسله‌های محلی است، که مسلماً در پیشبرد مقاصد اردشیر نیز نقش اساسی بر عهده داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پایگاه سیاسی-اجتماعی خاندان ساسانی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاندان نجیب‌زاده، روحانی و صاحب نفوذ ساسانی، همانند همه وابستگان و منتسبان به دودمان هخامنشی، خود را از نژاد «دارای دارایان» می‌شمردند و به پارسی بودن خویش فخر می‌فروختند. آنها در حفظ و اشاعه سنت‌های ملی و فرهنگ کهن این سرزمین تلاشی صمیمانه می‌ورزیدند،ایالت پارس را بالاتر از همه ممالک می‌دانستند و در محو آثار یونانی مآب و تمدن هلنی کوشش وافر به کار می‌بردند. اینان به این دلیل که نخستین اقوام آریایی بودند که در ایران اقامت‌گزیده بودند، اینک مدعیان تاج و تخت و پرچمدار نبرد با غاصبان برای احیای حاکمیت گذشته محسوب می‌شدند و سلطنت را حق مسلم خویش می‌پنداشتند. در فارس آداب و سنت‌های عمده هخامنشی پابرجاتر از سایر نقاط بود، و هواداران این فرهنگ سرزمین فارس را به کانون نیروهای ضد اشکانی و ضدهلنی تبدیل کرده بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این ایالت ظاهراً همه شهرهای نسبتاً مهم فرمانروایان مخصوص به خود را داشتند. مهمترین این امارات، شهر استخر بود که در حقیقت پایتختی باستانی بود و از مراکز بسیار مهم سیاسی و دینی به‌حساب می‌آمد. این شهر مهم و استراتژیک، تا قرن سوم میلادی به دست سلسله «بازرنگی» اداره می‌شد و از مهمترین حکومت‌های ایالت پارس و یا نواحی مرکزی ایران به شمار می‌رفت. آنچه در این شهر جلوه‌ای تمام داشت، عبادتگاه یا معبد آناهیتا بود که با حفظ اعتبار و نفوذ پیشین خویش در دل مردم و در چشم شاهان جایگاهی استوار و درخور ستایش داشت. شعله فروزان و اهورایی «آتور آناهیت» یا «آتش مقدس» همواره در این معبد فروزان بود. خاندان ساسانی نیز، که اصل و نسب خود را به مغان می‌رسانید و در زمره گروه‌های قدرتمند ساکن در فلات ایران و خاصه منطقه فارس بود، به دلیل رهبری مذهبی و فکری این قوم، از دیرباز جایگاهی معتبر و قابل احترام در میان اقشار مختلف جامعه ایران یافته‌بود. بی‌شک در جوامع کهن آریایی هیچ عنصری نمی‌توانست جایگاه بلند مذهب و اعتقادات دینی را اشغال نماید و هیچ منصبی با مقام رفیع روحانیان برابری نمی‌کرد. ساسان و اجداد وی نیز به دلیل داشتن مقام روحانیت و ریاست مهمترین معبد ایالت پارس، موقعیت و نفوذی انکارناپذیر داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساسان روحانی زیرکی بود که اوضاع زمان خویش را به خوبی زیرنظر داشت. وقتی بروز دگرگونی‌هایی را در خاندان «با زرنگی» دید، با دختری از آن خاندان ازدواج نمود تا قدرت مذهبی خویش را با قدرت سیاسی درهم آمیزد. وی از همان زمان خیالات جاه طلبانه و آرزوهای بلندپروازانه خود را در قالب جملاتی عام‌پسند بیان می‌کرد، چنانکه‌گفته بود: «اگر روزی ملک به من رسد، من روی زمین از اشکانیان پاک کنم.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; این نخستین و اساسی‌ترین گام در جدال با حاکمیت موجود بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مرگ ساسان، پسرش بابک وارث مقام روحانی پدر شد. او نیز بایکی از دختران بازرنگی ازدواج کرد و با این کار بر اهمیت مذهبی-سیاسی خویش و خانواده‌اش افزود. شاید با نفوذ در خاندان بازرنگی توانسته است که به مناصب سیاسی و اجرایی نیز دست یافته باشد، چنانکه در کارنامه اردشیر به آن اشارت رفته‌است. وی احتمالاً مرزبانی از مرزبانان فارس شد. در چنین منزلت استواری بود که بابک فرزندش اردشیر را به سمت ارگبذی دارابگرد منصوب کرد و راه صعود به قدرت را برای وی هموار نمود. از دید محققان به نظر می‌رسد «پرستشگاه آناهیتا» همان «کعبه زرتشت» باشد که در آغاز سده سوم میلادی «آتش آناهیتای استخر» نام‌گرفته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;ولادیمیر گریگورویچ لوکونین، همان کتاب، ص ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کعبه زرتشت بنایی است بزرگ و باشکوه که بنای آن را در اوایل شاهنشاهی هخامنشیان می‌دانند. ساختن معابدی نظیر آن در دوران‌های متقدم‌تر، بویژه در نزد اورارتوها، رواج داشت. تصویری از کعبه زرتشت به همراه شاه پارس در سکه‌های شاهان این دیار متعلق به سال‌های ۲۵۰ تا ۱۵۰ ق.م. دیده شده‌است.۱&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;سرپرست این عبادتگاه را «پریستار» نام می‌نهادند که این شغل تا روزگار بهرام دوم ادامه یافت. بدین ترتیب در مورد رابطه باستانی کعبه زرتشت، پرستشگاه ورجاوند ایرانیان، با پادشاهان پارس، که از بازماندگان دودمان هخامنشی بودند، تردیدی نیست. اسلاف خاندان ساسانی متولیان بزرگ‌ترین عبادتگاه زرتشتیان بودند که مظهری، هم از اهورامزدا و هم از سلسله کیانی بود. ساسانیان این قدرت سیاسی و مذهبی را که در اختیار داشتند، چون کانونی برای فعالیت‌های سیاسی و انقلاب ضد پارتی به کار گرفتند و با حربه توانمند دین به عرصه نبرد برای کسب حاکمیت گام نهادند و چنانکه معلوم است خیلی زود به نتیجه رسیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین نحو، ساسانیان بخشی از جامعه مغان ایران بودند که از مهمترین و متنفذترین طبقات کشور محسوب می‌شدند، و با استفاده از آزادی‌های مذهبی، که اشکانیان هوادار آن بودند، به گسترش اندیشه‌های مذهبی و نفوذ سیاسی خویش همت گماشتند، دل‌های بسیاری را به تسخیر درآوردند، با بسیج نیروی عظیم روحانیت و تحریک محافل دینی، از پشتیبانی طبقات گسترده مردم بویژه مؤمنان زرتشتی، که در اقلیم فارس بزرگ‌ترین جامعه مذهبی به شمار می‌رفت، برخوردار شدند و با اعطای امتیازات فراوان دنیوی و اخروی به هم‌کیشان و روحانیون از حمایت آنان اطمینان یافتند. آنها به خوبی از عواید اتشکده‌ها و وجوه برّ مؤمنان استفاده کردند و با طرح اندیشه حاکمیت مذهبی و احیای مظاهر عصر هخامنشی که در آن زمان رونقی خاص داشت، به تقویت بنیه اقتصادی خویش همت گماشتند. ساسانیان مغ‌ها را تمجید می‌کردند و با احترامی زایدالوصف بدیشان می‌نگریستند. آنان تقریباً می‌توانستند در جمیع امور دینی و دنیایی زرتشتیان، از عبادات و فرایض شخصی‌گرفته، تا محاکمات سیاسی مداخله‌کنند. این حوزه گسترده فعالیت ایشان‌که به طورکلی از مهد تا لحد افراد جامعه را دربر می‌گرفت نشان از اعتبار و اقتدار و نفوذ کلمه آنان داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر عهد اشکانی،که تکاپوی ساسانیان پرای تاج و تخت حساس‌ترین مراحل خود را می‌گذراند، پایگاه اجتماعی و نفوذ سیاسی - مذهبی مغ‌ها آن قدر بالاگرفت‌که تنسر، موبد بزرگ آن روزگار که در عهد پارت‌ها جایگاهی بسیار والا داشت، برای ساسانیان و سلطنت آنان به دعوت پرداخت. او ظهور اردشیر را مژده داد و برای این منظور مبلغانی به ولایت‌ها فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، التنبیه والاشراف، ترجمه ابوالقاسم پابنده، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۵، ص ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; علاوه بر این بسیاری از اشراف و اعیان اصیل، که وارثان کیانیان محسوب می‌شدند، اینک خواستار احیای مجد و عظمت گذشته خویش بودند و این شعاری بود که ساسانیان آن را بر زبان‌ها جاری ساخته بودند، بنابراین با این عناصر قدرتمند و صاحب‌نفوذ پیوندی نزدیک یافتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تأسیس سلسله ساسانی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مباحث پیشین تا حدودی پایگاه خاندان ساسانی را روشن ساختیم و با نگاهی‌کوتاه به نظام سیاسی و اداری عهد اشکانی، تضادهای موجود و شکاف‌های بالقوه آن را که به شکلی فزاینده تمایل به واپس‌گرایی داشت، نمایان‌گردانیدیم. علاوه بر مسائل مزبور، عوامل و عناصر دیگری نیز در ساختار سیاسی دولت اشکانی ریشه دوانده بود که عرصه را برای ظهور جانشینی، قدرتمند فراهم می‌ساخت؛ در همه منابع عصر ساسانی، بیان شده‌است که قدرت‌های محلی بسیاری در عرصه حکومت اشکانی پا گرفته‌بودند و حضور حدود ۹۰ تا ۲۴۰ حکومت خودمختار با اقتصاد سیاسی ناهمگون و فرهنگ‌های فرعی متفاوت در قلمرو این امپراتوری همواره باعث ناپایداری و تزلزل سیاسی دولت مرکزی می‌شدند. این وضع به هنگام تعویض پادشاهان یا جنگ‌های خارجی، دولت را به سوی بحران، آشوب داخلی و ضعف سیاسی سوق می‌داد. از سویی دیگر جنگ‌های مداوم و متوالی با رومیان و شرق و نیز اتخاذ مواضع سیاسی متفاوت وگاه معارض حاکمان خودمختار داخلی و حتی خود شاهزادگان اشکانی،که علی‌الدوام در جریان بود، علاوه بر ناتوان ساختن دولت در مواجهه با اقوام مهاجم خارجی، به تشنج داخلی، بی‌ثباتی سیاسی، بحران اقتصادی و آشوب اجتماعی نیز منجر می‌شد. بویژه در اواخر حاکمیت پارتیان این جنگ‌ها و پیامدهای آن آشکارا چهره می‌نمود. چنانکه در آغاز قرن سوم میلادی بلاش چهارم اشکانی از سپتیموس سوروس قیصر روم شکست سختی خورد، پایتختش تیسفون تسخیر شد و عرصه تاراج و یغما گشت. پس از درگذشت وی در ۹-۲۰۸ م. بر سر شاهنشاهی اشکانی میان دو برادر، یعنی بلاش پنجم و اردوان پنجم، نزاع درگرفت و هرج و مرج‌های سیاسی و ناپایداری اجتماعی حکومت اشکانی کاراکالای رومی را وسوسه کرد تا با تدبیر شوم و ابلهانه خود نقشه‌های جهانگیری اسکندر مقدونی را ادامه دهد و چنانکه در فصل مربوط ذکر آن رفت هجوم وی صدمات بسیاری بر کشور واردکرد. این حوادث،که مقارن با آغاز جنبش ساسانیان بود، تزلزل و ضعف مفرط حاکمیت اشکانی را نشان می‌دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند پارتیان ایرانی و از نژاد آریایی بودند، اما به لحاظ شکل زندگی، نوع فرهنگ، نگرششان به مذهب و اعتقادات و سنت‌های موجود، همواره دارای نوعی حالت بدویت بودند یا دست کم تمدنی به‌مراتب پایین‌تر از مادی‌ها و پارسیان داشتند و در چشم دیگر ایرانیان، یک جانشین‌کم‌فرهنگ برای آن حکومت‌ها تلقی می‌شدند. پنج قرن حکومت این قوم هرگز نتوانست آنان را با فرهنگ سیاسی - اجتماعی موجود در ایران هماهنگ و به آن یگانه سازد. آنچه موجب تشدید این امر می‌شد، تأکیدی بود که شاهان اشکانی در تمایل به فرهنگ غاصب هلنی، می‌کردند و این امر در انتخاب عباراتی چون «فیل هلن» برای خود یا ابقای آثار سلوکیان مشخص است، عناصر بیگانه‌ای که هیچگاه در چشم ایرانیان اصیل محبوبیت نیافتند. اما در نظر پارسیان حقیقی اصرار اشکانیان در پایداری این فرهنگ اجنبی چیزی جز احیای خاطرات تلخ و شرم‌آور سقوط امپراتوری جهانی و افتخارآمیز هخامنشی و تاراج و ترکتازی مقدونیان در قلب این سرزمین خدایی نبود. این امر قطعاً پایگاه اشکانیان را نزد مردم به مخاطره می‌انداخت. اما ساسانیان با درک به‌موقع این حقیقت، درفش مخالفت و براندازی مظاهر شوم بیگانه را برافراشتند و با پیوند دادن خویش به «فرّه ایزدی» و خاندان کیانی،که پارتیان تا حدودی از آن غافل مانده بودند، و با تبلیغ فراوان در پیرامون اصالت‌های ملی و دینی که با مساعدت متولیان مذهبی و مؤمنان زرتشتی و اعیان و اشراف ریشه‌دار، همراهی می‌شد، به‌سرعت پایه‌های قدرت خویش را تحکیم بخشیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیکارهای خونین کاراکالا، که در قلب سرزمین‌ها و پایتخت اشکانیان تا سال ۲۱۸ م. جریان داشت، نیروی حیاتی طرفین را تحلیل برد و سبب شد تا دولت‌های کوچک نواحی غربی ایران، که اغلب در عرصه منازعات مستمر ایران و روم قرارداشتند، سیاستی مستقل در پیش گیرند و کمتر نگران سرسپردگی به رومیان یا پارتیان باشند. در این زمان انسجام و وحدت امپراتوری اشکانی به افسانه بیشتر می‌مانست تا واقعیت. بحران اقتصادی، کشاکش داخلی، ناامنی سرحدات و انهدام نیروی منسجم‌کننده قلمرو اشکانی، فرمانروایان کوچک را تشویق به دست‌درازی و نبرد برای احراز تاج و تخت می‌کرد. اردشیر معروف‌ترین آنها بود که عزمی استوار برای تصاحب قدرت داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سوابق این دفتر یادآوری شد که اردشیر نواده ساسان بود. ساسان سرپرست و روحانی، بزرگ معبد آناهیتای پارس بود که نفوذ فوق‌العاده‌ای برجامعه داشت و با خاندان بزرگ‌ترین شاهان پارس موسوم به «بازرنگیان» وصلت نمود. باز یادآوری شد که فرزندش بابک،که موبدی، بلندپایه بود و بعد از پدر متولی معبد آناهیتا شد، درست پا در جای پای پدر نهاد و با خاندان «بازرنگی» پیوند زناشویی بست. بدین‌گونه قدرت سیاسی را با قدرت مذهبی درآمیخت و به مناصب اجرایی مهمتری نظیر «شهرداری» هم ارتقا یافت. چنانکه در کتیبه کعبه زرتشت بدان اشارت رفته‌است، اردشیر بابکان در چنین خاندانی که از پایگاه سیاسی - اجتماعی و مذهبی، استواری برخوردار بود، تولد یافت. هنگامی که هفت‌ساله بود پدرش وی را نزد «گوچهر» یا «گوزهر» پادشاه بازرنگی استخر برد. ظاهراً غلامی اخته به نام «تیرا» از جانب گوزهر ارگبذ دارابگرد بود که مقام حاکم یا فرمانده نظامی و سیاسی شهر و قلعه را داشت. بابک پدر اردشیر همه نفوذ و قدرتش را به کار بست، تا صعود اردشیر به مقام ارگبذی فراهم آید. جایگاه بلند خاندان بابک و موقعیت احترام‌انگیزی که اکنون با وصلت‌های مکرر این خاندان با دودمان بازرنگی جلوه‌ای خاص یافته بود، سبب‌گردید تاگوزهر طی فرمانی خطاب به تیرا، از او بخواهد که اردشیر را شاگرد و قائم مقام خویش گرداند. تیرا که از موهبت داشتن فرزند محروم بود، از اردشیر استقبالی تمام کرد، تا آنجا که وی را پسرخوانده خویش خواند&amp;lt;ref&amp;gt;محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: انتشارات اساطیر، ۱۳۶۲، ص ۵۸۱&amp;lt;/ref&amp;gt; و به تربیت و کارآموزی او اهتمام کامل ورزید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سمت «ارگبذی» مهمترین مقام سپاهی آن دوران و برابر با فرماندهی سپاه یک منطقه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;شیرین بیانی، همان‌کتاب، ص ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; دارابگرد هم از شهرهای مهم سرحدات شرقی ایالت پارس در مرز کرمان (داراب امروزی) بود. با مرگ تیرا کوکب اقبال اردشیر درخششی تمام یافت. او که در دوران آشفته حاکمیت پارتی نشوونما می‌یافت، از عمق گسیختگی سیاسی - اجتماعی، هرج و مرج و آشفتگی بی‌لجام آن حکومت شناخت کافی داشت. در آن زمان حاکمیت‌های محلی به دلیل ضعف روزافزون اشکانیان و جنگ‌های خانمانسوز داخلی و خارجی و منازعه بر سر تاج و تخت، واپسین دم حیات خویش را می‌گذراندند، و به جان هم افتاده‌بودند. ساسانیان‌که در مقایسه با آنان از اعتبار و نفود و احترام بیشتری برخوردار بودند و پیروان و هواداران بی‌شمار و ثابت‌قدم‌تری داشتند، با درک درست شرایط روزگار به‌سرعت قدم به عرصه منازعات سیاسی نهادند. ابتدا بابک طی نقشه ماهرانه و با اتکا به قدرت دینی و دنیایی و به کمک گروه یاران خویش، طی‌کودتایی بر پدرزن خویش‌گوزهْر (گوچهر) غلبه یافت. وی با این شیوه،گوچهر و مخالفان دیگر خود را نابود ساخت و بر تخت شاهی نشست. این ماجرا در حدود سال ۲۰۸م. اتفاق افتاده. دولت اشکانی، نسبت به اقدامات بابک واکنش نشان داد، اما از آنجا که گرفتار مسایل متعدد داخلی و خارجی، بود، نتوانست اقدامی عملی به‌جا آورد؛ ولی فرمانروایی بابک را به رسمیت نشناخت. این سرآغاز مخالفت یا خصومت آشکار دو خاندان حکومتگر محسوب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر، که اینک موقعیت خویش را با توجه به سپاه تحت فرمان تحکیم بخشیده‌بود به دنبال دریافت اخبار توفیقات روزافزون پدر و با پشتگرمی از جایگاه وی، برنامه جهانگیری خویش را به اجراگذاشت. مؤمنان زرتشتی، که تعدادشان در سرزمین پارس بر دیگر فرق می‌چربید، اکنون مژده ظهور حاکمیت دلخواه خود را، که متکی بر سنت‌های عهد کیانی، فرّه ایزدی و فضایل دینی باشد، از سوی مغان می‌شنیدند و به انتظار نشسته‌بودند. اردشیر نیز با لیاقت و کاردانی خویش، آرام آرام، بر سراسر ایالت فارس تسلط می‌یافت. ابتدا بر حوالی دارابگرد و حاکم ان «فایسل» و سپس برکونس و پادشاهش «منوچهر» و برریزد حاکمش «داراشاه» پیروز شد و قلمروش را به سرحدات پدر رسانید. بابک برای اینکه به این اقدامات خودسرانه مشروعیت بخشد، به اردوان متوسل شد و طی نامه‌ای التماس‌آمیز از پادشاه اشکانی، خواست تا از او حمایت‌کند و تاج‌گوزهر (گوچهر) را بر سر شاپور پسر ارشدش نهد. اما اردوان پاسخی سخت عتاب‌آمیز به وی داد و تلاش‌های او و پسرش، اردشیر، را در کشتن شاهان، خطایی بزرگ دانست و آنان را با عباراتی توهین‌آمیز به مبارزه فراخواند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمدبن جریر طبری، همان‌کتاب، ج ۲، ص ۵۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; وقتی شاپور به جای بابک نشست، درصدد مقابله با دولت مرکزی برآمد. اما اردشیر با درایت خویش دریافت که در این شرایط، که نبرد برای تاج و تخت میان اردوان پنجم و بلاش پنجم درگرفته است، باید صبر و انتظار درپیش‌گیرد و مترصد بهره‌برداری از فرصت بنشیند. پس از مرگ بابک، رقابت میان شاپور و اردشیر بالاگرفت. اما شاپور هنگامی‌که برای جنگ با اشکانیان آماده می‌شد، بر اثر حادثه‌ای، که شاید به تحریک عوامل اردشیر تدارک دیده شده‌بود، درگذشت و راه سلطه بلامنازع اردشیر هموار گشت. او برادران دیگر را با خود همراه ساخت و با معدوم نمودن دشمنان سلطنت خویش را بر سراسر فارس گسترد. این مرد صاحب‌عزم و کاردان در فاصله سال‌های ۲۱۲ تا ۲۲۴م. طی چندین نبرد متهورانه و موفقیت‌آمیز بر اردوان پنجم غلبه نمود و سراسر قلمرو اشکانیان را به تصرف خود درآورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تغییر ضرب سکه‌های پارس را، که در آنها نام فرمانروایان ساسانی جایگزین نام دودمان پیشین گشته است، می‌توان حدود سال ۲۰۹ م دانست. هرچند از بابک و یا پدرش ساسان سکه‌ای در دست نیست، اما دست‌کم سکه‌های پنج درهم نقره‌ای به نام پسر بزرگ‌ترش شاپور شناسایی شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ولادیمیر گریگورویچ لوکونین، همان کتاب، ص ۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سوی این سکه‌ها تصویر شاپور بر تخت شاهی نقش شده است. بر افسر شاهی نشانه هلال ماه دیده می‌شود و بر پشت سکه‌ها تصویر پدرش بابک است که هر دو عنوان شاهی دارند. نقش این سکه‌ها با مضامین کتیبه کعبه زرتشت کاملاً هماهنگ است. این دو نقش در نگارگری‌های تخت‌جمشید نیز دیده می‌شود. نقش آتشدان و ایستادن شاه به حال نیایش در برابر پرستشگاه، صحنه‌ای نمادین از وظیفه و مقام روحانی شاه است. در برابر بابک پسرش شاپور، سوار بر اسب به همراه ملتزمین رکاب وی دیده می‌شود که نماد بخشیدن تاج از سوی اهورامزداست. شاپور حلقه‌ای با نوار آویخته، که نشانه فرّه ایزدی است. به دست دارد. نقش‌های تخت‌جمشید از جهت نشان دادن سابقه تاریخی امر بسیار در خور توجه‌اند. در این نگاره‌ها، برخلاف نقش‌ها و مراسم مربوط به اعطای حلقه شهریاری در زمان فرمانروایان اشکانی، بابک را در لباس موبدی نشان می‌دهد که حلقه شهریاری را به فرزندش شاپور اعطا می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; در حالیکه در سنت اشکانیان این حلقه، یا نشان حاکمیت، به وسیله پادشاه اشکانی به حاکمان تابعه بخشیده‌می‌شود. این بیانگر حقیقتی آشکار است که ساسانیان حکومت پارس را با زور سرنیزه، و نه با توافق سلاطین اشکانی، به چنگ آورده‌اند. این نقش‌ها را تعمداً پدید آورده‌اند. تا عدم وابستگی خویش را از شاهان اشکانی در نقش‌های رسمی خود نمودار سازند. پیوند مذهبی - سیاسی (دینیخ دنیایی) که نخستین بار در سکه‌ها و نقوش اولیه دیده می‌شود به عنوان خصلت برجسته حاکمیت ساسانی تا پایان کار این سلسله، با اندک نوسانی، امتداد می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دین و دولت؛ سیاست مذهبی و مذهب سیاسی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین تلاش‌های دولت نوبنیاد ساسانی، توجه به تبیین اهمیت دین و جایگاه آن در ساختار حاکمیت بود. آنچه ساسانیان را به این امر ناگزیر می‌ساخت از یک سو خاستگاه مذهبی، و روحانی آنان بود،و از سوی دیگر پایگاه توانمند آتشگاه‌ها و به طور مشخص معبد آناهیتای استخر، همچنین نقش موثر و انکارناپذیر مغان و موبدان بلندپایه، و به تبع آنان مؤمنان زرتشتی، در تأسیس و ترویج و تحکیم قدرت ساسانیان، چنین ضرورتی را ایجاب می‌کرد. به‌علاوه نیازی که حاکمان نخستین این سلسله به پشتیبانی اقشار مذهبی از فرمانروایی خود و توجیه سیاست‌ها و برنامه‌هایشان از سوی متولیان مذهبی احساس می‌کردند، بر دامنه این نیاز می‌افزود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین ضرورتی ایجاب می‌کرد که اردشیر پیشه اجدادی‌اش را، که ریاست مذهبی و نگهبانی از معابد دینی بود، با افتخار و اهتمام تمام در دست داشته باشد، بدین ترتیب خطری که از جانب دین و پایگاه استوار آن احساس می‌کرد، مرتفع می‌گردید. او در نصایح حکیمانه خرد چنین می‌گفت: «بدانید در یک کشور هیچگاه یک سرداری دینی نهانی با یک شهریاری آشکار هرگز با هم نسازد. جز آنکه، سرانجام آنچه را در دست سررشته‌دار شاهی بوده سردار دینی از او گرفته‌است. زیرا دین بنیاد است و شاهی ستون و کسی که بنیاد را در دست دارد بهتر تواند بر کسی، که ستون را دارد چیره شود و همه بنا را به دست گیرد. در پیشاپیش چیزهایی که از آنها برشما بیمناکم یکی آن است‌که فرومایگان به خواندن دین و پژوهیدن و دریافتن آن دست یازند».&amp;lt;ref&amp;gt;احسان عباس، عهد اردشیر، ترجمه محمدعلی شوشتری، تهران: انجمن آثار ملی، ۱۳۵۶، ص ۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; در عبارتی دیگر شاه چنین ادامه می‌دهد: «شاه نباید برگ دهد که زاهدان و نیایش‌کاران و گوشه‌گیران بیش از او هواخواه دین نموده شوند و نگهدار آن جلوه کنند. نباید بگذارد سررشته‌داران دین و جز ایشان از راه پرداختن به دین و نیایش‌کاری از فرمان بیرون باشند. زیرا بیرون ماندن نیایش‌کاران و جز ایشان از فرمان، نقصی بر شهریاران است و شکافی در کشورداری، شکافی که مردم از روزنه آن به زیان شاه و جانشینان او درخواهند نگریست».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص 71.70.&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر این سخنان پرمعنی و عمیق واقعاً از اردشیر باشد، تا حدود زیادی جایگاه مذهب و نقش آن در جامعه و حکومت و همچنین سیاست مذهبی وی را، دست کم به شکلی آرمانی، نمایش می‌دهند. او شاید تنها پادشاه عصر ساسانی بود که رهبر مذهبی هم به شمار می‌رفت و به اهمیت هر دو نهاد و میزان ارتباط آن دو به‌خوبی واقف بود. اما آیا سلاطین دیگر توانستند چنین موازنه دقیق و لازمی را دریابند و به آن عمل‌کنند؟ و آیا توانستند رهبران پرنفوذ دینی را به رعایت خطوط ترسیم‌شده توسط وی وادارند یا نه؟ اینها سؤال‌هایی است‌که تاریخ ساسانیان به شکلی مبهم به آن پاسخ گفته‌است. جز پادشاهان مقتدری که تعدادشان از انگشتان یک دست تجاوز نمی‌کند و همان‌ها هستند که توانسته‌اند سیاست مذهبی منسجم و موفقی ارائه کنند بقیه پادشاهان این سلسله تحت تأثیر جریان قدرتمند مذهب سیاسی قرار گرفتند، و عملاً موبدان صحنه‌گردان سیاست کشور بودند و بسیاری از پادشاهان نیز در غوغای ارائه نقش‌های اساسی و پشت پرده توسط روحانیان قدرتمندگم شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پراکندگی ادیان و مذاهب، نحله‌های‌گوناگون فکری و چنددستگی‌های اعتقادی، از همان آغاز ساسانیان را، همچون همه متولیان دینی، واداشت تا به منظور ایجاد وحدت مذهبی در قلمرو کشورشان کیش خویش را به عنوان مذهب رسمی اشاعه دهند. آنان در آغاز برای اجتناب از دامن زدن به اختلافات دینی، از اعمال فشار پرهیز داشتند. اما با هدایت و حمایت آنان نهادهای مذهبی و رؤسای آن به این امر اهتمام کامل ورزیدند و اندکی بعد کیش زرتشتی به صورت مبنای اعتقادی غالب نمایان‌گردید. این اندیشه که با تبلیغات زیاد و مبالغات فراوان در مورد بنیانگذاران سلسله ساسانی همراه بود و در سکه‌ها، کتیبه‌ها، تصاویر و نقوش دیده می‌شود، تا آنجا پیش رفت که برخی از پادشاهان مزداپرست ساسانی را از نژاد خدایان و کسانی که چهره ایزدی دارند، معرفی کرد. این موضوع به کرات در کتیبه‌های ساسانی انعکاس یافته است.&amp;lt;ref&amp;gt;ولادیمیر گریگورویج لوکونین، همان کتاب، ص ۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طورکلی ساسانیان، همچنان که از نظام زمین‌داری و پراکنده شاهی اشکانیان و عواقب آن هراس داشتند، از تفرقه مذهبی و فکری مردم نیز، که در حاکمیت اشکانی جلوه‌ای نمایان داشت، بیمناک بودند و به همین دلیل خواستار گرد آوردن همه ملل تابعه، تحت لوای عنصر توانمند دینی واحد بودند. این اندیشه، که گرایشی آشکار به اتحاد افکار فلسفی و سیاسی داشت و از یک زبان ملی و تفکر دینی پشتیبانی می‌کرد، در اواخر سلسله اشکانی در شرف تکوین بود. ساسانیان این ضرورت را برای تسلط معنوی بر اقوام ایرانی نژاد، تحکیم مبانی حکومت خود و توجیه دینی آن دریافتند و به اجرا نهادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسائل مذهبی دوران اولیه سلسله ساسانی بر محور دو شخصیت بزرگ و با نفوذ یعنی «تنسر» و سپس «کرتیر» می‌چرخید. اولی هیربذان هیربذ عصر اردشیر و دومی هیربذان هیربذ دوره شاپور و چهار شاه دیگر بود. تنسر از بزرگان عهد پارتی بود که به همراه پیروان خویش به جرگه یاران اردشیر پیوست، و بر ضد اشکانیان و به سود ساسانیان به تبلیغ در شهرها و بلاد مختلف پرداخت. بدعت‌ها و دگرگونی‌هایی که اردشیر در دین ایجادکرد به وسیله او توجیه شد و مطابق با شرایط زمان تفسیر گردید. اما کرتیر موقعیتی فراتر از تنسر یافت و پس از شاپور، دومین مقام قدرتمند در سراسر کشور بود. این دو روحانی بلندپایه در ولایت‌های ایران آتشکده‌های بسیاری بنا نمودند و روحانیان را مورد تفقد قرار دادند. روحانیون که اینک موقعیت خویشتن را استوار و مستحکم می‌دیدند، به تحریف حقایق عصر اشکانی پرداختند و آزادمنشی، مذهبی آنان را تحقیر کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه تنسر نوشت: «... شگفت از این دارد که جهانداری و مملکت عالم، چگونه صید کرد؟ نه تنها با آنکه همه زمین از شیران چشه خورده موج می‌زد و چهارصد سال برآمده بود (تا جهان پر بود از سباع و وحوش) و شیاطین آدمی‌صورت بی‌دین و ادب و فرهنگ و عقل و شرم. قومی بودند که جز خرابی و فساد جهان از ایشان چیزی ظاهر نشد و شهرها به پایان شده و عمارات پست‌گشت. به مدت چهارده سال و به حیلت و قوت و کفایت بدینجا رسانید. جمله بیابان‌ها آب‌ها روان‌گردانید و شهرها بنیاد نهاد و ... زمین را پادشاهی به راستینی چون او نبود و این در خیر و صلاح که او بر خلایق گشاد تا هزار سال بماند...گفتمی که او غم عالم تا ابد خورده‌است و اگرچه ما از اهل فنا و نیستی‌ایم، لیکن در حکمت آن است که کارها برای بقا بسازیم و حیلت برای ابد کنیم...».&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، نامه تنسر به گشنسب، به کوشش مجتبی مینوی، تهران: مطبعه مجلس، ۱۳۱۱، ص ۴۳ ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از محققان اجتماعی بر آن سرندکه ساسانیان درصدد بودند تا با رسمیت بخشیدن به دین زرتشتی، مردمان را در جایگاه طبقاتی خویش ثابت نگاه دارند و مانع خواست آنان برای رشد و تعالی و رسیدن به طبقات بالاتر اجتماع‌گردند. یک نظر دیگر هم در این مورد آن است که ساسانیان با حمایت تعصب‌آمیز از دین، آن را وسیله‌ای برای تهدید منافع مردمی قرار دادند و بردگان و کشاورزان را واداشتند تا با رضایت برای ارباب کار کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;فریدون شایان، سیری در تاریخ ایران باستان، تهران: (رز)، ۱۳۵۱، ص ۲۰۱&amp;lt;/ref&amp;gt;تشریفات فراوان، و اغلب دست و پاگیری در دین زرتشتی به وجود آمده بود، هرچند این تشریفات همواره آدمی را تا آستانه آلودن عناصر مقدس پیش می‌برد و امید فلاح و نجات مردمان را تنها منوط به انجام چنین مراسم کاملاً سرگرم کننده و وقت‌گیر می‌دانست که در نهایت مردمان دانا را از اندیشیدن باز می‌داشت؛ اما در آن زمان این امور ظلم و ستم طبقاتی را تحمل‌پذیر می‌ساخت مردم را در برابر فشارهای وارده آرام می‌کرد و از شورش‌ها می‌کاست. بعلاوه از آنجا که دین زرتشتی دینی کاملاً ملی بود و رستگاری همه ابنای بشر را تضمین نمی‌کرد، در برابر اقوام خارجی نیز، هویتی ملی و مذهبی به ایرانیان می‌بخشید. این احساسات و هویت ملی در هنگام جنگ تا سر حد نفرت و انزجار از مهاجمان بالا می‌گرفت و ساسانیان از این امر بهره وافر می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه اردشیر با درایت سیاسی خاص خود به زودی خطر فزاینده قدرت مغان را دریافت و دانست که توسعه بی‌رویه این نهاد، بنیان شاهنشاهی را متزلزل خواهد ساخت. او که عصارة مذهب و سیاست بود به درستی قدرت مغان را مهار کرد و در این باب سخنانی نغز و حکیمانه به جای نهاد. چنانکه گفته‌بود: «پادشاه نباید اجازه دهد هیچکس بیش از او هواخواه و نگهدار دین جلوه کند.»&amp;lt;ref&amp;gt;احسان عباس، همان کتاب، صص ۷۱-۷۰&amp;lt;/ref&amp;gt; یا «بیمناک‌ترین‌گزندها از زبان‌ها نیرنگ دینی است.»&amp;lt;ref&amp;gt;شیرین بیانی، همان‌کتاب، ص ۵۰&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر خطرناک‌ترین تهدیدگران حکومت راکسانی می‌شناخت که دین را دستاو یز مقاصد خویش قرار داده و با سلاح برنده دین به عرصه کارزار قدم نهاده‌اند. چه، خود او یکی از همین افراد بود. لذا خود را به صورت بالاترین مقام مذهبی کشور شناساند. به عنوان نگهبان دین،برگزیده اهورامزدا و دارای فرّه یزدانی و حتی زاده ایزدان. وی تا آنجا پیش رفت که بدعت‌های، دلخواه در دین ایجاد کرد و موبدان را وادار به توجیه آن نمود. در زمان حیات اردشیر دین زرتشتی به عنوان کیش رسمی در همه‌جای مملکت رسوخ یافت ولی اندکی بعد با تندروی‌های مغان به عنوان معضل اصلی کشور تا پایان دوره ساسانی استمرار یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحانیان در رأس طبقات اجتماعی قرار گرفتند و در میان خود سلسله مراتبی به وجود آوردند و نوعی تقسیم کار ایجاد نمودند؛ در رأس طبقه روحانیون «موبدان موبد» قرار داشت که در حکم «پاپ» اعظم زرتشتیان بود. وی علاوه بر اداره سازمان بزرگ اجتماعی موبدان، در جمیع اموری که به دین ارتباط می‌یافت مشاور پادشاه محسوب می‌شد. از آنجا که وی رهبر اخلاقی و مرشد و مدبر روحانی شاه نیز بود،&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل‌کریستن‌سن، همان کتاب، ص ۵۲&amp;lt;/ref&amp;gt;می‌توانست نفوذ عظیمی در تمام امور کشور داشته‌باشد. هنوز به‌درستی نمی‌توان گفت که موبدان موبد را چه‌کسی به این مقام منصوب می‌کرده‌است؛ شاه یا سازمان روحانیت؟ اما به هر صورت مغان از احترام زایدالوصف و اعتبار فراوانی، برخوردار بودند. همه معاملات و محاکمات، و اصولاً هر امری، می‌بایست به‌وسیله آنان وجهه شرعی یابد تا قابل اجرا باشد. تشریفات، آیین‌ها و مراسم مذهبی آنقدر گسترده بود که همه افراد ملت از گهواره تا گور زیر نظر روحانیان قرار می‌گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهاد حکومت و نهاد دین در اداره کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین امور حیات و ممات مردم توافق و همکاری کامل داشتند، هرچند در میان آنها رقابت‌های آشکاری نیز وجود داشت. مغان با استقلال زیادی مطابق شریعت و قوانین خود می‌زیستند. تاآنجا که می‌توان گفت که احتمالاً آنها در قلب دولت ایران دولت دیگری ایجاد کرده‌بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۹۷-۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;همین‌قدر اشاره شود که آنها به عنوان مدیران اخلاقی، رهبران مذهبی و فکری مردم، قسمت بزرگی از تعالیم ابتدایی و کلیه معارف عالیه را در انحصار خود داشتند. موبدان متعصب با فرق دیگر کینه‌توزانه رفتار می‌کردند. هر نوع دیگراندیشی یا پویش فکری به منزله کفر و ارتداد و همدستی با اهریمن بود. این نوع نگرش زمینه‌های تعارض و عصیان داخلی را فراهم می‌آورد و در مواجهه با ادیان دیگر به خوبی خود را می‌نمایاند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه آرمانی‌اندیشه سیاسی حاکم بر ایران باستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفوذ چشمگیر اندیشه‌های دینی و اختلاط آن با قدرت سیاسی، موجب تغییرات عمده‌ای در نظام سیاسی کشور شد. برای درک حوادث عصر لازم است که به تشریح ساختار سیاسی و سازمان‌های اداری ایران دوره ساسانی بپردازیم و سیمایی از «شاه آرمانی» را که محور تفکر غالب آن دوران بود، تصویر کنیم؛ زیرا این اندیشه به ملاحظات نظری مبنا و اساس حاکمیت ساسانی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام پادشاهی سنتی، تا انقلاب مشروطه، تنها شکل حکومت در ایران بود. اما این نظام با همه معایب خود در ایران باستان، مبتنی بر یک سلسله مبانی و اصولی بود که در چارچوب نظری و سیاسی آن پادشاه از ویژگی‌ها، خصال و توانمندهای خاصی برخوردار بود، به نحوی که وی را تا سرحد یک اَبَرانسان بالا می‌برد. شاه آرمانی نماینده مستقیم خداوند برای حکومت و هدایت سیاسی بندگان به شمار می‌رفت و صرفنظر از شیوه‌ها و راه‌هایی که برای رسیدن به قدرت برگزیده بود، مظهر اراده خداوند و موجودی ممتاز و استثنایی تلقی می‌شد. خلاصه این اندیشه را خواجه نظام‌الملک اینگونه منعکس می‌کند: «ایزد تعالی در هر عصری و روزگاری یکی را از میان خلق برگزیند و او را به هنرهای پادشاهانه و ستوده آراسته گرداند و مصالح جهان و آرام بندگان را بدو بازبندد و در فساد و آشوب و فتنه بدو بسته گرداند و هیبت و حشمت او اندر دل‌ها و چشم خلایق بگستراند تا مردم اندر عدل وی روزگار می‌گذرانند.»&amp;lt;ref&amp;gt;نظام‌الملک، ابوعلی حسن‌بن علی، سیاست‌نامه، تصحیح هیورت دارک، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۷، ص 7.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه دست‌کم می‌بایست دارای چهار خصیصه کلی باشد که عبارت بودند از: نژاد،گوهر، هنر و خرد.&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ رجایی، اندیشه سیاسی در شرق باستان، تهران: نشر قومس، ۱۳۷۱، ص ۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; هرکدام از این خصوصیت‌ها شامل طیف گسترده‌ای از انواع تخصص‌ها، مهارت‌ها، ورزیدگی‌ها، صفات اخلاقی،توانایی‌های سیاسی، سلامت جسمانی و ... می‌شد. به عنوان نمونه جوانمردی، عشق به راستی در گفتار و کردار و اندیشه، دادگری، رعیت‌پروری، وفاداری به پیمان، خویشتن‌داری، عقل معاش و عقل معاد، آشنایی با فنون جنگی و هنرهای رزمی، آگاهی به اصول سیاسی، دینداری و حمایت از دین و آنچه با دین درست و اعتقاد نیکو مناسبت دارد، سلامت قلب و ضمیر، قدرت عفو، سهولت اخلاق، یادآوری دائم زوال‌پذیری ملک، علم به اینکه صاحبان تدبیر نیک را باید ترفیع مقام دهد و اصحاب تدبیر بد را مقهور سازد، با مردم به اشتراک آراء زیست کند بارعام دهد، احکام به استحقاق صادر نماید، عدل او شامل همه‌کس و در همه حال شود، رهانیدن مردم از بیم اقدام دشمن، هواداری از نیکان و پارسایان، مواظبت در &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;این اوصاف را کریستن‌سن با تفصیل بیشتری در کتاب خویش ذکر کرده‌است. ر.ک. ایران در زمان ساسانیان، صص ۱۲۰-۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصب عمال مملکت، خویشتن را برتر از همه‌کس دارد .. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر نژاد پادشاه می‌بایست از تخمه کیانیان و منتسب به خاندان آنها باشد و سلسله نسب اصیل وی از طریق این خاندان تا به «کیومرث» انسان نخستین در آیین اوستایی برسد. چنانکه ساسانیان با اصرار و سماجت خاصی، به رغم برخی تردیدها، خود را از تیره کیانی و واجد اوصاف شاهی می‌شمردند.گوهر، که مهمترین عنصر اندیشه شاهی آرمانی به شمار می‌رفت، نماد باارزش فره ایزدی بود (در برابر دو نوع فرّه دیگر: فرّه کیانی یا شاهنشهی و فرّه موبدی). چنانکه فردوسی فرماید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گهر آنکه از فر یزدان بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیازد به بد دست و بد نشنود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتن فره ایزدی درحقیقت اندیشه‌ای بود که به حاکمیت‌های ایران باستان، خاصه ساسانی، شکل حکومت دینی&amp;lt;ref&amp;gt;Theocracy.&amp;lt;/ref&amp;gt; می‌بخشید. فره ایزدی را به مانند هاله‌ای مرئی،که‌گرداگرد شاهان در تجلی است، تصور می‌کردند. چنانکه در باب کیومرث نخستین پادشاه دوران اسطوره‌ای این مطلب بیان شده است، این هاله ساطع بویژه در هنگام سقوط حکومت‌ها یا هرج و مرج ناشی از بلایای طبیعی و مصایب اجتماعی، کسانی را که در جستجوی شاه واقعی بودند راهنمایی، می‌کرد. رستم از همین طریق کیقباد را شناخت، یا گیو پسر گودرز پس از هفت سال جستجو و تلاش کیخسرو پسر سیاوش را به همین کیفیت شناسائی کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;محمود صدری، «تحلیل جامعه‌شناختی مفهوم فره ایزدی در شاهنامه فردوسی»، مجله کیان، شماره ۲۹، ص ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; شاهان صاحب فره ایزدی، صاحب کرامات و فتوحات فراوان بودند. به روایت شاهنامه چهار شاه نخست دوره اسطوره‌ای؛ یعنی کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید با استفاده از فره خود حیوانات وحشی را اهلی و آتش را کشف کردند و زراعت را بنیاد نهادند، هنرهایی از قبیل آشپزی، خط و ذوب فلزات را به مردمان آموختند، طبقات اجتماعی و مراتب را بنا کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند بعدها فره‌ایزدی جنبه تکوینی و مذهبی خود را تدریجاً از دست داد و جنبه کارکردی یافت. فره‌ایزدی به سلطنت مقام «موهبت الهی» می‌داد، و شاه را به دلیل این فروغ (خوارنه، خورنه) از دیگران بسی ممتاز می‌کرد و شایسته تاج و تخت می‌ساخت. شاه با یاری فره آسایش‌گستر و دادگر می‌شد، در همه دشواری‌ها، ناملایمات و جنگ‌ها همواره کامیاب و پیروز می‌گشت. پادشاه در اثر فره‌ایزدی نه‌تنها شکوه و عظمت را، که لازمه تکریم مردمان است، به دست می‌آورد، بلکه دانش و خرد واطمینان به نفس در وی دمیده‌می‌شد،&amp;lt;ref&amp;gt;مید نیرنوری، سهم ایران در تمدن جهان، تهران: انتشارات شرکت ملی نفت ایران، ۱۳۴۵، ص ۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;حقایقی بر او آشکار می‌گردید که مردمان عادی توان دیدن آن را ندارند، لذا خردمندترین، منصف‌ترین و نیرومندترین بشر زمانه خویش می‌گشت. ساسانیان به این دلیل که خود را دارای فره‌ایزدی می‌دانستند، از دایره معمول پا فراتر نهادند و در کتیبه‌ها و آثار بجا مانده، خویش را زاده آسمان (بغپور)، از نژاد پاک خدایان و ... خواندند.&amp;lt;ref&amp;gt;این معنی در اغلب کتیبه‌ها و سنگ نوشته‌های ساسانی انعکاس یافته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt; در روایات عصر ساسانی، بویژه در کارنامه اردشیر بابکان،که محتمل است سال‌ها و بلکه سده‌ها پس از عصر این پادشاه تدوین شده‌باشد، فره ایزدی به شکل غُرم (قوچ نر) بسیار زیبایی تصویر شده‌است که به هنگام فرار اردشیر و کنیزک اردوان، ازپی آنها می‌دوید.&amp;lt;ref&amp;gt;کارنامه اردشیر بابکان، ترجمه بهرام فره‌وشی، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۵۴، ص ۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; اردوان و یارانش که در تعقیب وی بودند، زمانی‌که اطلاع یافتند غرم درشت و زیبا، چالاک بر اسب اردشیر نشسته و به او ملحق گشته‌است، دانستند که اردشیر به فرکیانی رسیده و جدا ساختن او از آن بسیار دشوار و بلکه ناممکن است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همین دلیل ادوارد براون می‌گوید: «احتمال می‌رود در هیچ مملکتی مانند ایرانِ عصر ساسانی، اصلی که به موجب آن حق آسمانی برای پادشاه قائل شوند پیروانی راسخ‌العقیده‌تر از ایرانیان نداشته است.»&amp;lt;ref&amp;gt;ادوارد گرانویل براون، تاریخ ادبی ایران، ترجمه علی پاشا صالح، تهران، ۱۳۳۳، ج ۱، ص ۱۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; بدین ترتیب مفهوم فره از بعد فلسفی و دینی مشروعیت‌دهنده حکومت و مقام و منزلت شاهی محسوب می‌شد. با این همه در اثر برخی خطاها، ضعف‌ها، کاستی‌ها، ناتوانی‌های جسمی و فکری شکست‌های پیاپی در جنگ‌ها، ناتوانی در تنظیم سیاست و اداره کشور بروز شکاف در میان مردم یا انشقاق ملی و مسائلی که به هر صورت حیثیت پادشاه یا منافع ملت و آیین رایج را به خطر اندازد، ممکن بود فره ایزدی نیز از پادشاه موردنظر دور شود و بر شخصی دیگر تجلی‌کند. البته این عقیده حربه‌ای بود که در عصر ساسانی به موبدان قدرتمند و یکه‌تاز اجازه می‌داد شاهان انحصارگری را که مجال کمتری برای مداخلات لجام‌گسیخته متولیان مذهب در امور کشور باقی می‌گذاردند، از اریکه قدرت به زیر کشند و آنان را مستحق مقام اهورایی «شاهی» ندانند. چه، به زعم آنها چنین‌کسی ویژگی‌های شاهی را از کف داده‌است و ادامه حکومت او ملک و ملت و دین و رعیت را به تباهی می‌کشاند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر مهمترین ویژگی اندیشه سیاسی ایران باستان، هم‌ترازی دین و سیاست است. لذا عرصه سیاست تابعی از چارچوب تفکر دینی بود. تمامی شاهان یک‌صدا از نزدیکی، دین و دنیا سخن گفته‌اند و خود و موفقیت‌ها و کامیابی‌های خویش را یکسره مرهون خدایان دانسته‌اند. از نخستین سند مکتوب که در کتیبه اَرشام، جد کوروش، انعکاس یافته است تا حجم گسترده آثار عصر ساسانی این نکته را درمی‌یابیم که: چو بردین کند شهریار آفرین نه بی تخت شاهی بود دین به پای چنان دین و دولت به یکدیگرند چو دین را بود پادشاه پاسبان برابر شود پادشاهی و دین نه بی دین بود شهریاری به جای تو گویی که در زیر یک چادرند تو این هردو را جز برادر مخوان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برازندگی و بهبود آفریدگان در آن است که با یکی شدن7 شاهی و دیانت، شاهی راستین پدید آید و شاهی راستین با دین بهی یکی شود.» &amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ رجایی، همان کتاب، ص ۵۹&amp;lt;/ref&amp;gt;«بدین ترتیب غایت زندگی دنیایی، و به تبع آن زندگی سیاسی، کوششی است در جهت زیستن در چارچوب نظم کیهانی. ارباب قدرت و سیاست را نیرویی است که در جهت نظام دینی پیش می‌رود و نظم‌کیهانی راکشف می‌کند ولی در حکم‌داری و در معنای عام حکومت، که شامل جهانگیری و جهانداری هردو است، دخالت نمی‌کند.»&amp;lt;ref&amp;gt;- همان، ص ۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; «دین پشتوانه فکری حکومت است، یا به تعبیر دیگر، آرمانی است که حکومت بر بنیاد آن استوار بود. مفهوم دین در روزگار ساسانی بویژه پیش از رواج اندیشه‌های ترک دنیا و زهد و بدبینی به دنیا (گنستیکی) در جامعه و آشفتگی فکری و مذهبی، آیین زندگی بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;محمدعلی امام شوشتری، تاریخ شهریاری در شاهنشاهی ایران، تهران:انتشارات فرهنگ و هنر،۱۳۵۰،ص ۲۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; درحقیقت دین نوعی سیاست مدنی بود که بر اخلاق تکیه داشت. نتیجه دین، اصلاح زندگی اجتماعی و ایجاد خوشبختی و آسایش برای مردم بود. به همین دلیل کشورداری و موضوعات دینی و اخلاقی سخت به هم آمیخته بود. با همه این درهم آمیختگی دین و سیاست، تلاش برای خارج ساختن آنها از حالت تعادل و هم‌ترازی،که در اندیشه سیاسی ایران‌شهری بر آن تکیه می‌شد، در دوره ساسانی پیامدهای ناگواری داشت که در فصل بعد از آن سخن خواهیم گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت پادشاه آرمانی ایرانیان هیچگاه به شمشیر یا زور و غلبه و قهر متکی نبود، بلکه سیادت وی را به‌جهت خصایص والای وی، به طوع و رضایت، می‌پذیرفتند.گاه اگر پادشاه ناگزیر بود به شمشیر متوسل‌گردد، جهت سرکوب یاغیان، متجاوزان و غاصبان خطاکار شمرده می‌شد که در صدد بودند ایران‌شهر را به آشوب کشند، چه، به گفته اردشیر در چنین موردی شاه نباید از به‌کار بردن زور بیمناک باشد. چرا که «به مصلحت بازمانده ایشان است و کسانی راکه با او بازمانده‌اند از دغلی و زیان‌کاری بازخواهد داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;احسان عباس، همان‌کتاب، صص ۸۱،۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; «بدانید در مردم‌کسانی هست که هوس را بر خود چیره ساخته و دین را باری سنگین، و فرومایگان که از رشک و هم‌چشمی همواره خشمگین‌اند. برای اینگونه کسان ناچار باید نرمی را با درشتی درآمیخت و جان بخشیدن را با کشتن».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما هنگامی که اردشیر برای استقرار حاکمیت خویش خون مردمان بسیاری را ریخت، حاکم مازندران علت آن را از تنسر، روحانی قدرتمند عصر اردشیر، پرسید. وی علت و دلیل این امر را عصیان مردمان و فساد آنها و عدم تبعیت از عقل و دین در قیاس با مردمان اعصار گذشته دانست و گفت: «قلت قتل و عقوبت در آن زمان و کثرت در این زمان از قبل رعیت است نه از پادشاه.»&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، نامه تنسر به گشنسب، گردآوری و تحقیقات مجتبی مینوی، محمداسماعیل رضوانی، تهران: انتشارات خورازمی، ۱۳۵۴، ص ۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; این نقض آشکار اندیشه شاهی آرمانی و تلاش برای استقرار حاکمیتی کاملاً متکی به زور و سرنیزه بود،که در مقایسه با اشکانیان و هخامنشیان یک مرحله عقب‌گرد شمرده‌می‌شد. به همین دلیل ساسانیان هیچگاه در ذهن مردم ایران پایگاه دو سلسله مذکور را نیافتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اندیشه شاهی آرمانی، پادشاه می‌باید از هرگونه نقصی در خلقتش مبرا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل‌کریستن سن، همان‌کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; یعنی همچنانکه مظهر سلامت فکری، اخلاقی و سیاسی است؛ نمادی از سلامت جسمانی نیز باشد. ازاین‌جاست که شاهان،گاهی افرادی از خاندان ساسانی را که از خطر رقابتشان ایمن نبودند،کور می‌کردند یا نقصی به یکی از اعضای ایشان وارد می‌ساختند و بدین وسیله وی را از داشتن شرط عمده استحقاق شاهی محروم می‌نمودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گفته تنسر: «یقین بباید دانست که پادشاه نظام است میان رعیت و اسفاهی، و زینت است روز زینت، و مقرع و ملجا و پناه است روز ترس از دشمن».۱&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، همان کتاب، ص ۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;علی‌رغم اینکه در اوستا از تعدد پادشاهان و پراکنده شاهی سخن رفته است، با تکامل جامعه و ظهور شهرهای بزرگ و گسترش ممالک میل به تمرکز قدرت و حکومت یک پادشاه گسترش یافت. اردشیر نیز معتقد بود: «نظم و انسجام کشور زمانی میسر است که تنها یک پادشاه بر ایران‌شهر حکمرانی کند، چه، همه رعیت از وی فرمان برند، دین عزیز و زندگانی فراخ‌گردد، دل‌های مردمان نزدیک و در جنگ با دشمن یگانه شود...»&amp;lt;ref&amp;gt;حمزه اصفهانی، تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶. ص ۴۳ و ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناختن آیین‌ها و قراردادهای اجتماعی بویژه آشنایی با «ارته» یا «اشه»، که از دید ایرانیان کهن نظم خاص حاکم بر عالم وجود است، خصیصه دیگر شاه آرمانی است. از آنجا که این نظم در قالب زرتشتی‌گری ارائه می‌شد، شاه می‌بایست به آیین زرتشتی مشرف باشد و در چارچوب آن بیندیشد و عمل کند.&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ رجایی، همان کتاب، ص ۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;در نتیجه پادشاه نماینده خاص اهورامزدا بر زمین بودکه با فرّه ایزدی و نیروهای فراانسانی، فرمانروای ممالک بسیاری بود که خداوند به آنان محبت می‌ورزیده‌است. پادشاه نگهبان «ارته» در پیشگاه اهورامزدا مسئول بود که حکومتش بر بنیاد اخلاقی باشد و محور زندگیش گفتار نیک، کردار نیک و اندیشه نیک باشد. زیردستان شاه یا رعایا مؤظف به خدمت یا فرمانبرداری از او هستند. چه، به تعبیر داریوش «چه حکومتی ممکن است بهتر از حکومت لایق‌ترین فردی (پادشاه) باشد که در تمام مملکت هست.»&amp;lt;ref&amp;gt;محمدرضا فشاهی، از گاتها تا مشروطیت، تهران:گوتنبرگ، ۱۳۵۴، ص ۳۹&amp;lt;/ref&amp;gt; بروز و تحقق این اصول تحت لوای یک چارچوب، می‌تواند به روی کارآمدن شاهی آرمانی بینجامد و در پی آن «به دینی و شاهی خوب پیوند خورد، جهان از کاستی پاک، هنر افزون، پتیارگی اندک، عیاری بیش، راست‌کرداری فراوان، دروغگویی در میان مردمان ناچیز، نیکان بسیار و توانا، بدان ناچیز و ناتوان، جهان آبادان، همه آفرینش شاد و نیکی پدرام و آراسته گردد.گزند اهریمنی یکسره نابود و آفرینش از آن آسوده و پاک شود و نه شکرت روی نماید...»&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ رجایی، همان‌کتاب، ص ۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سیری اجمالی در اندیشه شاه آرمانی، به روشنی دره‌ی‌یابیم که پادشاه در این تفکر مستبد نیست. دلایل فراوانی وجود دارد تا نشان دهد که پادشاه حاکمی ستمگر و خودکامه نیست. به شرط آنکه از نگرش تاریخی اجتناب ورزیم و این اندیشه را تنها در عرصه نظر ارزیابی کنیم، نه در صحنه عمل. چه، رویکرد تاریخی آن نتایجی به‌غایت متفاوت داشته‌است. مهم این است که از دیدگاه آن تفکر و از منظر دست‌اندرکاران حکومت به قضایا نگریسته‌شود که جهدی، عظیم برای اثبات حقانیت سلطه خود به کار می‌بردند. به دیگر سخن، «استبداد» زیر پا نهادن حق دیگران شمرده‌می‌شد و از دید عده‌ای مستبد فعال مایشائی بودکه حق دیگری را پایمال می‌کند؛ یعنی مستبد رقیب دارد و دیگرانی هستند که دست‌کم با او ادعای برابری دارند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص 92.&amp;lt;/ref&amp;gt; حال آنکه در تعبیر خردورزان ساسانی، «پادشاه» هماورد و همانند ندارد. او شخصیتی یگانه و در حقیقت یک «اَبّر انسان» باقوا و خصایل نیمه‌مطلق است. بنابراین هیچکس نمی‌تواند در جایگاه وی قرار گیرد و با وی توان برابری داشته باشد. همانند خداوند که علی‌رغم همه اختیاراتش مستبد نیست چون شریک ندارد. شاه نیز شأنی مشابه خداوند داشت لذا می‌بایست قدرت و اختیار مطلق داشته باشد، چه بر حقایق عالم آگاه است. شاید بتوان «شاه ارمانی» را با اندیشه «شاه فیلسوف» در افکار افلاطون،که واجد جمیع صفات پادشاه مطلوب است، قابل مقایسه دانست، و این نکته را هم افزودکه هنگام تنزل قدرت شاه و ایجاد تردید در توانایی‌های وی فره ایزدی از وی روی، می‌تافت، و بدین ترتیب اهرم کارآمدی برای مراقبت از استبداد و خودکامگی شاه به‌دست می‌داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اندیشه شاهی در عمل؛ تداوم و تحول&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اینکه اندیشه شاه آرمانی چقدر در عمل قابل تحقق بود، سؤالی است که تاریخ ساسانی باید به آن پاسخ‌گوید. در یک نگاه اجمالی می‌توان‌گفت که بین عرصه نظر و عمل، تفاوت‌ها و تنازعات اساسی بسیاری دیده می‌شود. حکومت ساسانی از همان آغاز راه از تفکر تعدد پادشاهان و «پراکنده شاهی» طرح‌شده در اوستا که همراه با خودمختاری داخلی و آزادی‌های، سیاسی، مذهبی و اقتصادی ایالات‌بود، فاصله گرفت و به تمرکز سیاسی - مذهبی گرایید و نظام «پراکنده‌شاهی» را نوعی هرج و مرج سیاسی و یادگار عصر سلطه هلنیسم و پارتی شمرد. اردشیر آشکارا می‌گفت: «ما تصمیم گرفته‌ایم که لقب پادشاه را به هیچ مخلوقی در کشور اجدادی خود ندهیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالله رازی، تاریخ کامل ایران، تهران: اقبال، ۱۳۶۹، ص ۱۱۳. ۲&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر پادشاهی برای اعمال قدرت از امکانات‌کافی برخوردار می‌شد و تصمیم می‌گرفت خواست فردی خویش را تحقق بخشد، اندیشه «شاه آرمانی» بهترین توجیه این خودکامگی بود. چه، در این نگرش هیچ عامل قانونی نبود تا مراقب قدرت مادی و اجتماعی شاه و تحدید اختیارات او باشد، و شاه در نهایت، داور مطلق محسوب می‌شد. فرّه ایزدی نقش جامعه‌شناسانه کمرنگ‌تری داشت. با این همه حاکم در ایران باستان نه مصداق تحقق کامل اندیشه «شاه آرمانی» بود و نه به طور صد درصد ستمگر، مستبد و غاصب. یک نظام پیچیده، قدرتمند و کارآمد دیوانسالاری اداره امور را به شکلی متمرکز در اختیار داشت و یک نظام طبقاتی و کاستی جامد و خشن، افراد اجتماع را نسل اندر نسل، در جایگاه خانوادگی خویش ثابت نگاه می‌داشت و جامعه را از پویایی و تحرک اجتماعی لازم می‌انداخت و استمرار حاکمیت ساسانی را، با توجیه مذهبی وضعیت موجود، تسهیل می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شاه» در فارسی کهن به معنی «بزرگ» و «سالار تیره‌ها»ست و «پادشاه» که از ترکیب دوکلمه «پاد» و «شاه» ساخته شده است؛ یعنی «برتر از شاه».&amp;lt;ref&amp;gt;محمدعلی امام شوشتری، همان‌کتاب، ص ۲&amp;lt;/ref&amp;gt;گویی کلمه «شاهنشاه» و «پادشاه» محصول دوره‌ای است که در ایران حاکمیت مرکزی و قدرتمند در حال تکوین بود. نخستین وظیفه پادشاه یا شاهنشاه بازداشتن شاهان‌کوچک از ستمگری در حق مردمان است،لذا با مفهوم «امپراتور»، که حاکمیتی غاصبانه و توأم با زور و غلبه را در ذهن تداعی می‌کند، تفاوت‌های بنیادی، داشته‌است (حداقل در حوزه نظر). در عصر ساسانی هرگاه نیروی بزرگان کشور بویژه اعیان، روحانیون و سرداران بزرگ از حد خویش تجاوز می‌کرد، لاجرم از نفوذ و اقتدار پادشاه کاسته می‌شد. اگر در چنین شرایطی پادشاه سیاستی مستقل در پیش می‌گرفت که با منافع نجبا و روحانیان و نظامیان در تضاد بود، به‌سرعت قربانی ساخت و پاخت‌های این گروه می‌گشت، و متهم به از دست دادن فرّه ایزدی می‌شد؛ درنتیجه کشته یا اسیر می‌گردید نظیر یزدگرد دوم، قباد، هرمزد و...از همین جا دخالت آشکار اشراف در امور سیاسی به خوبی دیده می‌شود.نفوذ مجلس اشراف و مغان در قرون چهارم و پنجم بسیار بود، اما در زمان انوشیروان در این مجلس تغییراتی اعمال گردید، تعدادی از اعضای طبقه نوظهور دبیران نیز در آن عضویت یافتند، که در حقیقت حربه‌ای کارآمد علیه اقتدار اشراف و حتی شخص شاه بود.هر چند پادشاهان مقتدری چون اردشیر بابکان، شاپور دوم، خسرو انوشیروان، خسروپرویز و دیگران با اقتدار تمام حکم‌راندند و همه موانع را درنوردیدند، اما تعداد آنها و مدت حکومتشان در مقایسه با دوران طولانی حاکمیت‌ونفوذ بی‌چون و چرا و مداخلات لجام گسیخته اشراف چندان چشمگیر نبوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره نحوه انتخاب جانشین یا ولیعهد در زمان ساسانی در منابع موجود اختلاف‌نظر وجود دارد. این منابع،که اغلب از سوی روحانیان نگارش‌یافته‌اند، این موضوع را به نحوی بیان کرده‌اند که گویی تصمیم‌گیران نهایی خود موبدان هستند. در نامه تنسر و همچنین در اندرز اردشیر از خطرات تعیین جانشین و معرفی آن به‌کرات سخن رفته‌است:&amp;lt;ref&amp;gt;ننسر، همان کتاب، ص ۲۶ و عهد اردشیر. صص ۸۲ و ۸۳&amp;lt;/ref&amp;gt; «یکی از آفت‌های شهریاری آشکار شدن نام جانشین پادشاه است. نخستن زیان،کینه فزاینده میان شاه و جانشین اوست که هریک در صددند شکوه دیگری را تحت‌الشعاع قرار داده یا اصولا او را براندازند و با شکاف در جامعه سیاسی و مردمان کشور، به واسطه افزایش هواداران آنها هریک از آنها آرزوی مرگ دیگری را در سر پرورد و برای تحقق آن به انواع توطئه‌ها و خیانت‌ها متوسل گردد. لذا فرمانروا باید نخست خداوند و پس از او مردم و سپس خویشتن را درنظر بگیرد و جانشین خود را برگزیند. سه نسخه بنو یسد (در عهد اردشیر چهار نسخه آمده‌است) به خط خویش و هریک به امینی و معتمدی سپارد؛ یکی به رئیس موبدان و دیگری به مهتر دبیران و سوم به اسپهبد اسپهبدان، که حاوی ملاحظات عمومی درباره سجایا و استعداد نامزدهای مختلف شاهنشاهی، برحسب احتیاجات کشور خواهد بود. با مرگ شاه آن سه کس گرد آیند و مهر از نامه‌ها بگشایند. اگر رأی موبدان‌موبد موافق آرای سه‌گانه باشد، شاه تعیین می‌شود. در غیر این صورت موبدان موبد با سایر مغان برای کسب تأیید اهورامزدا به تضرع و خضوع و ابتهال به طاعت و زمزم خلوت کند، تا خدای تعالی پس از نماز شام بر دل موبد افکند و آن شب به بارگاه رفته تاج بر سریر فرد نهند و مردم را به بشارت فلان پادشاه شاد گردانند».&amp;lt;ref&amp;gt;همان. صص 39، ۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; البته این روش در زمان تعیین جانشین برای پادشاهان ضعیف اجرا می‌شد، وگرنه شاهان قدرتمند خود در هنگام حیات پادشاه بعدی را انتخاب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمله اسکندر و میان‌پرده حکومت سلوکی، که درصدد اشاعه و تحمیل تفکر و فرهنگ خاص یونانی بر ایران بود، در عمل توفیق چندانی نیافت. این تأثیر بیشتر در حیطه حکومت و تا حدودی هنر نمودارگشت. در پهنه اندیشه بویژه در اندیشه «شاه آرمانی» تقریباً بی‌تأثیر بود. چه، اشکانیان اندیشه شاهی را با قدرت تمام توسعه دادند و آن را تداوم بخشیدند و درحقیقت نمودار کاملی از حاکمیت آزادمنشانه را به تصویر کشیدند. اما ظهور ساسانیان موبدزاده از همان آغاز، حکومت را در چارچوب اندیشه‌های دینی قرار داد. برای اولین بار ایران‌شهر دارای مذهب رسمی‌گردید که بر تفسیری متشرعانه و برداشتی خاص و یک سویه از آیین زرتشتی استوار بود. این امر، که متولیان آن موبدان متعصب بودند، پیامدهایی خاص برای جامعه، سیاست و اندیشه ایرانیان داشت؛ از بین رفتن تساهل و تسامح فکری و مذهبی، عقیم شدن رشد اندیشه و رکود اندیشه با دگراندیشی، افزایش چشمگیر قشر دین‌یاران، گسترش سلسله مراتب و اتحادیه صنف‌گونه و کاملاً پیچیده دستگاه مذهبی، دخالت هواداران مذهب در تمام شئون سیاسی و اداری کشور و توجیه آن مطابق منافع خود، دخالت بیش از حد روحانیان در زندگانی و معیشت مردم، پیچیده شدن و توسعه آداب و تشریفات دست و پاگیر، توجیه برخی مظالم و مفاسد حاکمان و خودکامگان، گسترش «خرمی» مسلکی و پیچیده شدن تقدیراندیشی و سرنوشت‌باوری، مهار عقل، متابعت علم و اندیشه از سیاست و مذهب حاکم، استفاده از حربه تکفیر برای تخریب یا سرکوب مخالفان، نفوذ روحانیان در نهاد قضاوت و سلطه بر شخص شاه به عنوان نگهبان روان پادشاه، مربی دینی و رئیس دادگاه عالی کشور و ظهور مانی و تفسیر وی از مبانی مذهب زرتشتی و وضع مذهبی عرفانی و فلسفی، که گزیده‌هایی از ادیان مسیحی و زرتشتی و بودایی را در خود داشت، نه تنها نقدی بر قدرت بلامنازع موبدان و دین یاران بود، بلکه به راستی اعتراضی اَشکار و بیّن بر بنیاد نظری مشروعیّت قدرت سیاسی شاه به حساب می‌آمد. او آیین خویش را چنان گسترده طرح کرد که با هر فرهنگ و ملتی سازگار افتد و به زعم خویش جامع همه حقایق دین زرتشتی، مسیحی و بودایی و افکار فلسفی یونانی و گنوستیک باشد. حمایت شاپور از وی، صرفنظر از هر تفسیری که ممکن است درباره آن بشود، به این حقیقت اشاره دارد که احتمالاً شاپور از نفوذ روحانیت زرتشتی در حاکمیت سیاسی به شدت نگران بود، لذا در صدد حمایت از دینی برآمد که ضمن کوتاه نمودن دست موبدان، زمینه جهانی شدن اندیشه‌های دینی را نیز در سرزمین‌های وسیع امپراتوری میسر سازد، و این تصمیم از بلندپروازی او جهت ایجاد تحرک و تحول در امور اقتصادی و سیاسی سرچشمه می‌گرفت. هرچند تعمیق و گسترش آن ممکن بود بنیان‌های حاکمیت و مبانی فکری، حاکم را، که پیوندی نزدیک با زرتشتی‌گری داشت، متزلزل سازد. چه، در اندیشه مانی طبقات اجتماعی و کاستی ساسانی نفی می‌شد و سلسله مراتبی مذهبی جایگزین آن می‌شد. در نتیجه‌هم، منزلت شاه و هم نظام طبقات اجتماعی لطمات اساسی می‌دید. به عقیده او اصل و جوهر آدمی و زندگی او، گوهر دوگانه‌ای دارد که در آغاز از یکدیگر جدا بوده‌اند، اما دنیایی شدن بیش از حد آدمی سبب شد که نیروی خیر و شر به جای جدایی، با یکدیگر درآمیزند&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ رجایی، همان‌کتاب، ص ۱۰۸&amp;lt;/ref&amp;gt; و این سراغازگرفتاری‌های بشر است. راه حلّ این است که انسان در درجه اول متوجه این دوگانگی نور و ظلمت در وجود خویش‌گردد و آنگاه با پرهیز از لذایذ مادی، توالد و تناسل و خوردن گوشت و روی آوردن به تناول گیاهان بخش نورانی هستی خویش را پرورش دهد و تقویت کند و پاک گرداند تا به فلک عروج‌کند و آسمانی‌گردد. به همین دلیل جامعه آرمانی وی، جامعه‌ای است که مبتنی بر شاه نیست بلکه مبتنی بر برگزیدگان و قدیسان است.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; این اندیشه واکنشی نسبت به اوضاع حاکم برکشور و احساس نیاز به وحدت عقیدتی مردمان ساکن در حریم امپراتوری بود.&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۴، ص ۷۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; شاید هم قدرت اشرافیت او را به ترس واداشته‌بود و چون مانی راه دیگری برای پایان دادن به نفوذ و مداخلات اشراف نمی‌شناخت، لذا تلاش وی در راستای مبارزه با نابرابری‌ها و اختلافات طبقاتی و نظام عبودیت حاکمان قابل تفسیر بود. هرچند این تفکر نیز به جای اتخاذ تدابیری قانونی، یا ایجاد یک چارچوب فکری جهت تحدید قدرت شاه و اشراف و ارائه شیوه‌های، اصولی برای مهار گروه قدرت، بشر را به نوعی واکنش منفی، صوفی‌گری و اجتناب از مواهب طبیعی رهنمون می‌شد تا غرایز ناسازگار،کینه، افزون‌خواهی، برتری طلبی و سلطه‌جویی انسان را مهار کند. لذا، همچون همه نحله‌های فکری شرقی، به جای نظریه‌پردازی سیاسی رنگ مذهبی دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موبدان‌که متوجه عمق خطر مانی و تعلیمات وی بودند، به‌زودی با دستیاری هرمزد او را کشتند و آثار وی را محو کردند. قدرت فزاینده روحانیان و گسترش کمی آنها، که در سراسر کشور ریشه دوانیده بود، دولت ساسانی را، که نفوذش در میان خاندان‌های بزرگ نیز رو به کاهش نهاده بود، واداشت تا برای تداوم و حفاظت از پایگاه خویش به تقویت دو گروه عمده دیگر بپردازد؛ یعنی رزم‌آوران (سپاهیان) و دیوانیان (دبیران). به همین دلیل سپاهیگری با ترکیب و سلسله مراتب جدید رو به توسعه نهاد. از طرف دیگر طبقه دبیران نیز به دستگاه عظیم اداری و دیوانسالاری تبدیل‌گردید. چون چهار طبقه اول، یعنی نجبا و شاهزادگان، روحانیان، جنگیان و دبیران، که اینک تعداد آنها رو به فزونی نهاده بود، صرفاً ماهیت خدماتی داشتند، نظام اقتصادی، و مناسبات ارضی و تولیدی خاصی پدید آوردند،که درنتیجه ساختار جامعه طبقاتی را به شکل محکمی درآورد. منازعات خارجی با روم و هیاطله در دو سوی کشور و افزایش مالیات‌ها برای تأمین هزینه‌های گزاف، جنگ‌های دائمی و خانمانسوز با دشمنان، ایران را با بحران بزرگ اجتماعی مواجه ساخت و زمینه را برای شکل‌گیری اندیشه‌ای نو فراهم ساخت. منادی این اندیشه نو «مزدک» بود که نماینده و سخنگوی منافع آسیب‌دیدگان زمان نیز بود. این مرد، تا جایی که خبری از او در دست است، همه مناسبات موجود را به زیر سؤال برد و مردم را به انجام تغییراتی اساسی در جامعه فراخواند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند مزدک با اندیشه سیاسی غالب درنیفتاد، اما به شیوه‌های رفتار حاکمان و انحصارگری اشراف و روحانیون و قوّت و قدرت طبقاتی و سیطره دو عنصر خون و مالکیت اعتراض اساسی داشت. با اینکه در منابع موجود حتی یک سطر نیز، به طور مستقیم، ازگفته‌ها و موعظه‌های وی یافت نمی‌شود و همه‌جا قلم در دست دشمنان او است، اما باز پیداست که عدم مساوات در جامعه را دارای علت طبیعی نمی‌دانسته، بلکه آن را به نابسامانی‌های اجتماعی و شرایط حاکم سیاسی منتسب می‌کرده است. چنین مستفاد می‌شود که معتقد بوده همه افراد انسانی برابرند، ولی دیوان بدخواهی که می‌خواهند جهانِ خدایی را صحنه رنج بی‌پایان‌گردانند، با وضع مفهوم مالکیت انفرادی، بشر را به نامردمی می‌کشانند.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمد اقبال لاهوری، سیر فلسفه در ایران، ترجمه امیرحسین آریان‌پور، تهران: مؤسسه فرهنگی منطقه‌ای، ۱۳۵۴، ص ۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;لذا تنها با اندیشه دینی نمی‌توان با این اوضاع مقابله کرد مگر آنکه با برنامه‌هایی خاص به این کشمکش طبقاتی پایان بخشید. مهمترین جنبه اندیشه مزدک «تفکر مساوات» بود،که معتقد بود برای رسیدن به اجتماعی بر پایه عدل، لازم است همه مردم به طور مساوی، از زن و خواسته بهره‌برگیرند. اصل و تکیه سخن مزدک مبارزه برای تغییر نظام مالکیت بود و همین امر، مایه اصلی انقلاب و اصلاحات اجتماعی مزدک، به عنوان رهبر مردم‌گرای ایران باستان شده است. او را مبارز و مصلح اجتماعی نیز شمرده‌اند که درصدد بوده تا نابسامانی‌ها را رفع کند و رفاه و راحت نسبی اقشار ضعیف را فراهم گرداند. به اعتقاد نولدکه: «تعلیمات اشتراکی مزدک با سوسیالیسم عصر ما تفاوت دارد. چه، اندیشه‌های اشتراکی مزدک اساسی مذهبی و دنیاگریز داشت، حال آنکه سوسیالیسم زمان ما بر مادی‌گرایی استوار است.»&amp;lt;ref&amp;gt;سیدعلی مهدی نقوی، عقاید مزدک، تهران: انتشارات عطائی، ۱۳۵۲، ص ۲۴&amp;lt;/ref&amp;gt;در نتیجه قیام او جامعه را به سوی آشفتگی شدید و هرج و مرج سیاسی کشانید و منافع گروه‌های انحصارگر و محافظه‌کار را به مخاطره افکند. او درصدد احقاق حقوق مردمانی بود که از زن و مالکیت محروم بودند و در پی درهم شکستن چارچوبه‌های نابرابری و عدم مساوات بود و می‌خواست ریشه اینگونه گرفتاری‌ها و ناملایمات بشر را که از کینه، رشک، خشم، جنگ و دیگر رذایل برمی‌خاست، بخشکاند و نابرابری در استفاده از نعم مادی را از میان بردارد. اما سرانجام قربانی اقدامات مشترک شاه و روحانیان گردید و در یک توطئه حساب‌شده به قتل رسید. چه، به عقیده میرزا آقاخان کرمانی، «انوشیروان به فراست دریافت که مال و نتیجه سخنان مزدک،که نام آن را مساوات حقوق و دادگری نهاده‌بود، به ابطال حق سلطنت و تأسیس جمهوریت منتهی می‌گردد.» این نیز واقعه بحران‌زای بزرگ عصر ساسانی با اندیشه تحریف‌شده «شاه آرمانی» به شمار می‌رفت که ساسانیان متولی آن به شمار می‌رفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سازمان سیاسی حاکمیت ساسانی &amp;lt;ref&amp;gt;رحیم رئیس‌نیا، از مزدک تا بعد، تهران: انتشارات پیام، ۱۳۵۸، ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;دربارنهاد قدرتمند سلطنت از هرجا که ریشه گرفته بود، دست کم تا دوره مشروطه بالاترین، مهمترین و بنیادی‌ترین رکن حکومت و درحقیقت شالوده آن بود. زیرا هم در صحنه عمل و هم در عرصه نظر، در سراسر تاریخ ایران، موجودیت ممتاز خود را حفظ کرده‌بود و حافظ شاه و خاندان او بود. درباره جایگاه شاه، میزان نفوذ و نقش وی در ساختار حاکمیت و اندیشه «شاه آرمانی» در مباحث پیشین سخن رفت و حاجت به تکرار آن نیست، همین‌قدر اضافه شود که بر اثر تبلیغات پردامنه، شاه به عنوان یک «اَبّر انسان» و نماینده مستقیم اهورامزدا، دارای فرّه ایزدی، گوهر و نژاد برتر، خرد وهنر شناخته می‌شد و دارای اختیارات مطلق و بی‌حد و حصری در همه امور و شئون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و نظامی بود و هیچکس را حتی نمی‌توان با وی مقایسه کرد. او بالاترین مرجع قانونی، عالی‌ترین مقام سیاسی و اجرایی و مقتدرترین فرد مملکت بود که به همراه سازمان‌های دیگر کشور را اداره می‌کرد، و این مطلب موضوع گفتار دیگری است که در پی می‌آید، اما اینک به برخی از جنبه‌های تشریفاتی موقعیت و مقام وی نظری افکنده می‌شود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق رسوم دربازی، شاه جز در ایام بارعام، خویش را به مردم نمی‌نمایاند. بین شاه و نزدیکانش پرده‌ای آویخته‌بودند که «خرمباش» نگهبان آن بود. هروقت شاه اجازه ملاقات می‌داد به دستور خرمباش یک نفر بر بالای بام می‌رفت و فریاد می‌زد: «زبان خود را نگه‌دارید زیرا که در برابر شاهید».&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، همان کتاب، ص ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; «در مجالس جشن و آواز نیز درباریان و اطرافیان شاه اجازه سخن گفتن نداشتند. در مواقع رسمی با لباسی فاخر بر تخت می‌نشست و بالای سر او تاج گرانبهای جواهرنشانی به زنجیری زرین آویخته‌بود. هیچکس از خوابگاه شاه اطلاع نداشت، سعی می‌شد نه خفتنگاه وی بر کسی معلوم گردد و نه آسایشگاه وی به روز مشهود و هویدا باشد. اردشیر بابکان، شاپور، بهرام، یزدگرد، خسرو پرویز و انوشیروان را هریک چهل خوابگاه بود که درهریک چهل تخت نهاده و چهل رخت گسترده و قابل تشخیص نبود شاید هم پادشاه در هیچیک از این شبستان‌ها نبوده و به جایی خسبیده دور ازگمان و نه جایی در خور پادشاهان و چه بساکه در چنین محلی آرنج خود را زیر سر نهاده به خواب می‌رفت.»&amp;lt;ref&amp;gt;ابرعثمان عمروبن مجیر جاحظ، تاج در اخلاق پادشاهان و منش ایشان، حبیب‌ا... نوبخت، تهران: تابان، ۱۳۲۸، ص ۱۵۹&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پادشاهان ایران»،از اردشیر سردودمان ساسانی تا یزدگرد واپسین، هیچیک در مجالس خوش‌گذرانی آشکارا و برابر دیگران نمی‌نشستند و میان پادشاه و نخستین طبقه ندیمان پرده‌ای افکنده و آن پرده نیز به‌اندازه ده بازو از نشیمن شاه به‌دور بود.ندیمان، که به‌جانب دیگر بودند، به اندازه ده ذراع از آن پرده دورتر می‌نشستند.لذا از شاه‌نشین تا ندیمان حدود بیست‌ذراع فاصله بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;» شاه می‌بایست از همه کس حذر کند مگر پدر و مادر که در نزدیکی آنها زیانی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آیین تاجگذاری،که مهمترین آیین پادشاهی است، با شکوه تمام انجام‌می‌شد تا فرّه‌ایزدی، که راهنمای شاه به سوی خیر و نیکی است، در نهادش جایگزین گردد. تاج برابر سنت های باستانی نشانه فرّه ایزدی است و تخت نشانه فرمانروایی بر جهان مادی.»&amp;lt;ref&amp;gt;محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ج ۱، ص ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; لذا تاجگذاری قداست والایی داشت و مردمان آن را نیایشی عملی یا شکرگزاری به درگاه اهورامزدا می‌شمردند. عظمت و شکوه دربار شاهان ساسانی تجملاتی حیرت‌انگیز داشت. به گفته سایکس: «در تاریخ عالم نظیر آن در هیچیک از خاندان‌های سلطنتی دیده نشده است.»&amp;lt;ref&amp;gt;سایکس سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه محمدتقی فخرداعی‌گیلانی، تهران: انتشارات علمی، ۱۳۴۳، ج ۱، ص ۶۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; مجموعه این مسائل نشان می‌دهد که شاه شخصیتی دست نیافتنی بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهزادگانی که انتظار می‌رفت بر تخت بنشینند می‌بایست برای پادشاهی ممارست‌کنند و تجربه لازم را با حکومت کردن در ولایاتی خاص کسب نمایند. نداشتن سابقه حکمرانی در ولایاتی خاص و بسیار مهم، بویژه در ایالات مجاور روم، عاملی بود که بزرگان و اشراف به وسیله آن شاهزادگانی را که گاه با مطامع آنان همسو نبودند، از حق شاهی محروم گردانند؛ نظیر بهرام گور، نرسی و . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه در مسائل مهم و عمده کشور، اعم از مذهبی، سیاسی، روابط خارجی و جنگ، معمولاً با خبرگان این فن که در شورایی خاص گرد می‌آمدند، به مشورت می‌نشست و نظر بزرگان، موبدان‌موبد، اسپهبد اسپهبدان، ایران دبیربذ و دیگران را جویا می‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صرفنظر از شاه و خاندان وی، دربار برای خود تشکیلات خاصی داشت، که مهمترین افراد این تشکیلات عبارتند از: «۱- «تگرید» یا رئیس دربار، یعنی وزیر دربار، ۲- «اندریمان‌کاران» یا رئیس تشریفات، ۳- «خرم باش» یا حاجب‌سالار (پرده‌دار)، ۴- «خوان سالار» رئیس آشپزخانه، ۵- «می‌بد» یا رئیس ساقیان، ۶- «سکایان» یا «سفکیان» رئیس عمله خلوت، ۷- «آخوربد» یا آخورسالار رئیس اسطبل شاهی، ۸-«آستوران» رئیس ستوران، ۹-«دربار سالار» رئیس درباریان، ۱۰- «پشتیگان سالار» رئیس خدمه و مستحفظین شاه، ۱۱- «مردبد» یا رئیس خواجه‌سرای، شاهی، ۱۲-«دربد» یا مسئول درهای کاخ شاهی و ۱۳-«دربار اندرزبد» و ... به‌علاوه عده زیادی، از خدمه و کنیزان و شکارچیان و خوانندگان و رامشگران و غیره بودند که تعداد آنها در برخی از دربارهای سلاطین گاه به چندین‌هزار می‌رسید. اشخاصی نیز بودند که پادشاه را در زمان راحت یا افسردگی یا در محفل بزم با سخنان شیرین و مطایبه به خنده درمی‌آوردند، ولی اینان در سه موقع رزم، بارعام و پوشش اجازه نداشتند به وی نزدیک گردند.» ۲-دستگاه اداری کشور یا دیوان سالاری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دانیم که بابک خود درباری کوچک داشته که نام اعضای برجسته آن در «کتیبه شاپور» آمده است. شاید این دربار را بتوان با دربار شاهان دست‌نشانده یا حکام ولایات مقایسه کرد. سازمان‌های سیاسی و اداری عصر اردشیر نیز در آغاز، تا حد زیادی به ساختارهای دوره اشکانیان شباهت داشت. اما اردشیر پس از استقرار حاکمیت خود در آنها تغییرات عمده‌ای ایجاد نمود مهمترین این تغییرات، که چهره حکومت وی را دگرگون ساخت، پایه‌گذاری تمرکز سیاسی، و مذهبی، به جای پراکنده‌شاهی و آزادمذهبی بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه، عصر ساسانی در حقیقت شامل مجموعه‌ای از دولت‌های متحد و نیمه‌مستقل هم می‌شد. حاکمان این دولت‌ها که اغلب از مرکز فرستاده‌می‌شدند، گاه با عنوان «شاه» و گاهی «صاحب‌اختیار» یا «خدا» یا القابی از این دست خوانده‌می‌شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سازمان ساده اداری عصر بابک و اردشیر در پایان چنان‌گسترش و توسعه فزاینده‌ای یافت که به سازمانی دیوانی و پیچیده تبدیل گردید و در بسیاری از ساختارهای تشکیلاتی به تشکیلات حکومت رومی شباهت داشت. در عصر انوشیروان، به دلیل توسعه شهرها، تحولات اجتماعی و پیامدهای شورش مزدکیان، لزوم تجدیدنظر در نظام سیاسی کشور مشهود گردید. مهمترین این ابتکارات شاید نیرو گرفتن بزرگان فرودست یا دهقانان باشد،&amp;lt;ref&amp;gt;ریچارد فرای، میراث باستانی ایران، ترجمه مسعود رجب‌نیا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۶، ص ۳۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;که تا پایان فرمانروایی ساسانی و حتی در عهد اسلامی زمین‌ها را در تصرف داشتند و اداره می‌کردند. اینان در برابر خاندان‌های بزرگ هفتگانه، از سوی شاه حمایت می‌شدند. این سیاست که به ثبات درآمد خزانه کمک می‌کرد، تحولات اداری و نظامی‌ای درپی داشت که به طور جداگانه مورد مطالعه قرار خواهد گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طور کلی سیاست خسرو اول منجر به از بین رفتن برخی از امتیازات و حقوق سلطنت گشت؛ چه، با اجرای سیاست تمرکز قدرت، نیروی دیرین خاندان‌های حکومتگر هفتگانه کاستی پذیرفت و دستگاه اداری، دیوانی و سرداران سپاه جایگزین آن‌گردیدند. این قدرتمندان نوظهور، توان خویش را علیه سلطنت حاکم به کار می‌گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص 375.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخی از این صاحب‌منصبان بزرگ کشوری روحانی بودند. در حقیقت پیش از اسلام‌گروهی از سرداران، پیشوایان دینی و دیوانیان بر کشور حکم می‌راندند. شاه قدرتی نداشت، تنها بازیچه‌ای بود، چرا که دهقانان و دبیران و سپاهیان از این سران حکومت پشتیبانی می‌کردند. ساختار حاکم و ثابت، مملکت را پریشان ساخت و راه زوال را هموار نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک به عمده‌ترین سازمان‌ها و مناصب ساسانیان نظری اجمالی خواهیم افکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-وزیر اعظم یا بزرگ فرمذار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدر اعظم در ابتدا «هزاربد» خوانده می‌شدکه این عنوان یادگاری از عصر هخامنشی است. شاه امور دولت را به وسیله دستهای توانای وی می‌چرخاند. لقب رسمی وزیر، تا آخرین روزهای حکومت ساسانی «وزرگ فرماذار» بود. در باب دامنه اختیارات وی اطلاعات کافی در دست نیست، اما مسلم است که امور کشور را تحت نظارت شاه و با هدایت وی، و نه از روی، اراده یا ملاحظات شخصی، اداره می‌کرد. او هم وزیر تفویضی است و هم وزیر تنفیذی، هنگامی، که شاه به سفر یا جنگ می‌رفت یا به نحوی پایتخت را ترک می‌گفت، تا زمان بازگشت او، وزیر می‌بایست جانشین او باشد. وزارت مختار و سفارت غیرعادی به دربار دول دیگر نیز از جمله کارهای او محسوب می‌شد. در زمان بروز جنگ نیز ممکن بود مسئولیت‌هایی در فرماندهی لشکر به او داده شود. وی به عنوان مستشار عمده شاه بر تمام شئون و سازمان‌های سیاسی، نظامی و مذهبی‌کشور احاطه و نفوذ کامل داشت. در اغلب امور حق مداخله داشت. وی می‌بایست در فرهنگ، هنر، ادب، سیاست و توانایی در مشاوره با شاه، بر همه اقران برتر باشد. در مزاج شاه نفوذ کند، جانب رعیت را حفظ نماید و اخلاق شاه را به اصلاح آورد. این مقام، علی‌رغم اهمیتش به عنوان مهمترین و قدرتمندترین شخص کشور پس از شاه، هیچگاه به ارث منتقل نمی‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن‌سن، همان‌کتاب، ص ۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;چه، اگر شاه در انتخاب این بزرگ‌ترین مقام رأیی نداشت و آن را موروثی می‌ساخت، با توجه به میزان اختیارات وزیر اعظم، شاه عملاً بازیچه دست وی می‌گردید و این امر، با استمرار و اقتدار قدرت استبدادی ساسانی منافات داشت و سریعاً آن دولت را با خطر سقوط مواجه می‌ساخت. هرچند در نهایت این مقام از میان خاندان‌های بزرگ انتخاب می‌گردید و متکفل تعهدات و خدمات فراوان می‌شد و بر همه دیوان‌ها و نظام اداری کشور سلطه کامل داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-دیوان‌های عصر ساسانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حل و عقد و رتق و فتق مهمات مملکت در چندین اداره انجام می‌گرفت‌که در آنها امور با نهایت دقت و وسواس انجام می‌شد. اطلاع دقیقی درباره تعداد دیوان‌ها و شعبه‌های اداری هریک از آنها در دست نیست. همین قدر مسلم است که شاه برای کتابت اسرار و رسایل خود و نیز برای نوشتن فرمان‌های قتل و تنظیم امور سجلات و اقطاعات، منشورهای تشریف و تنفیذ مناصب، ثبت خراج، اداره امور برید، راهداری، سپاه و همچنین برای محاسبه نقود نقره و طلا و ضیاع و عقار خاصه شاهی مهرهای مختلف و دفاتر متفاوتی داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسخه اصلی فرمان شاهی را نزد «بزرگ فرماذار»،که انگشتری و مهر نیز در خدمت وی بود، می‌بردند و او آن را برای مسئولان اجرای اوامر یا رؤسای دیوان‌ها می‌فرستاد و شاه را در جریان کارهای انجام شده می‌گذاشت. در دیوان رسایل، منشورها و سجلات شاهی، عهود و سایر اسناد دولتی بایستی نوشته می‌شد و با انگشتری شاه که نقش خاص (احتمالاً گراز) بر آن تصویر شده‌بود، مهر می‌شد. اگر سند درباره تعهدات دولت ایران در برابر یک منطقه مستقل یا تابع ایران بود یک کیسه نمک ممهور به مهر پادشاه نیز به نشان ثبات عهد و حفظ سوگند همراه نامه ارسال می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۸۲-۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق شواهد موجود دیوان برید دو وظیفه بزرگ برعهده داشت، یکی به‌دست آوردن آگاهی از همه رویدادهای درونی و بیرونی کشور جهت برنامه‌ریزی سیاسی، و دیگری نگهداری شاهراه‌های اصلی و چاپارخانه‌ها، کاروانسراها، گماشتن نامه‌رسانان، آماده کردن اسبان و استران و شتران تیزرو،کبوتران نامه‌بر اما کسب اطلاعات از سراسر کشور، بویژه از اوضاع ممالک همجوار و دشمنان از اهم امور بود. شاهان بزرگ نظیر اردشیر، خسرو اول و دوم برای این امر اهمیت فراوان قائل بودند تا حفاظت از ایران‌شهر به‌سهولت ممکن گردد. حفظ و نگهداری راه‌ها، چاپارخانه‌ها، پل‌ها و معابر علاوه بر استفاده‌های تجاری، لشکرکشی‌ها و خبرگیری‌ها را تسهیل می‌نمود چه غفلت از این کارها شهریاری را با دشواری مواجه می‌ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پادشاه بود که هر روز درباره کار وزیر، درباریان، دبیران، دیوان‌ها، روحانیون و لشکریان پژوهش‌کند، چه وزیر ستون شهریاری، و ندیم او زبان دانایی و دبیر او نماینده دل‌آگاهی و نشانه‌ای از شیوه فرمانروایی او بودند. احتمالاً این امور و نظارت بر حسن جریان آن از سوی «سازمان برید» به اطلاع شاه می‌رسید. در دیوان برید شاخه‌ای ویژه رازنویسی بود که در آن شاخه، دفتری بود که همه گزارش‌های نمایندگان برید در آنجا نگاشته می شد.&amp;lt;ref&amp;gt;محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۳۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیوان برید همچون سایر دیوان‌ها مهری ویژه داشت که آن را به نامه‌ها و طومارها می‌زدند. برید مختص حمل نامه‌ها و پیام‌های دولت بود و به مراسلات عادی کاری نداشت. تلاش برید تنها معطوف به سهولت و سرعت وصول مکاتبات و رد و بدل کردن پیغام‌های میان حکومت مرکزی با دول مجاور و عمال ولایات بود. در چاپارخانه‌های میان راه، افراد و اسبان آماده و تیزرو مأموریت‌ها را ادامه می‌دادند. اداره همه دیوان‌ها به‌وسیله طبقه نوظهور و رو به گسترش دبیران تمشیت می‌یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید مهمترین دیوان عصر ساسانی از دیدگاه اقتصادی، و تا حدود زیادی سیاسی، «دیوان خراج» باشد. مستوفی دیوان مزبور «واستریوشان‌سالار» (واستریوش‌بذ) به معنای «سرکرده کشاورزان» مسئول جمع و جبایت مالیات ارضی بود. سرچشمه‌های اصلی درآمد دولت ساسانی عبارت بودند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- مالیات زمین‌های کشاورزی و باغ‌ها (خراج). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- مالیات بر درآمد بازرگانان، پیشه‌وران، صنعتگران، کارگران (گزیت یا مالیات سرانه). ۳- مالیات بر خرید و فروش اموال و اجناس. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- مالیات گمرکی و دهیک (عشر) که در مرزها اخذ می‌شد و در داخل به «راهداری» موسوم بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-کارمزد سکه زدن زر و سیم و پشیز در سکه‌خانه‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶- منابع متغیر نظیر غنیمت جنگی در صورت پیروزی، دریاف مبالغ حفاظت از دربندهای قفقاز و داریال، جریمه گناهکاران، مصادره اموال، ارمغان‌ها و هدایای اعیاد و نظایر آنها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمده‌ترین ممرّ عایدی دولت مالیات ارضی بود که سالانه یکجا وضع می‌گردید و سپس در میان مناطق مختلف کشور برحسب توانایی‌هایشان تقسیم می‌گردید. «واستریوشان‌سالار» با عمال و مأموران خود مسئول این محاسبات بود. به‌علاوه وی ریاست صنعتگران، غلامان، دهقانان و به طورکلی همه طبقات مالیات‌پرداز را، از جهت تصدی امور مالی، برعهده داشت. در واقع وزیر کشاورزی، مالیه، تجارت و صنعت محسوب می‌شد. عمده‌ترین زیردستان و کارپردازان دیوان خراج، دهقانان بودند که خود املاک گسترده‌ای داشتند و دارای نفوذ و جایگاه محلی بالایی بودند و آنان کار جمع‌آوری و تقسیم خراج در میان کشاورزان و روستاییان را برعهده داشتند. این دیوان برای خود سلسله مراتب مجزا و گسترده‌ای داشت که شاید مهمترین آن خزانه‌دار یا گنجور بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوان بنیادی دیگری، که مسئولیت حفاظت از نظم و امنیت داخلی و خارجی را بویژه در سرحدات به‌عهده داشت، دیوان سپاه (وزارت جنگ) نامیده‌می‌شد، که همواره بیشترین توجهات، امعان‌نظرها و نگاه‌ها به سوی آن معطوف بود، هرچند پرهزینه‌ترین سازمان کشور نیز به شمار می‌آمد دفترهایی بود که نام همه سپاهیان و افسران و پایگاه ایشان، پیشینه و سابقه فعالیت آنها در آن درج می‌گردید&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;و خود شعبات تخصصی‌تری نظیر دیوان ستوران، دیوان انبار اسلحه و ... داشت. طبیعی است که این سازمان تنها مسئول انجام امور مالی و اداری سپاهیان بود؛ امور فرماندهی، نظارت نظام و فعالیت‌های سیاسی آن به عهده «ایران سپهبذ» بود که بی‌گمان حوزه خاص خود را داشت. تا حد زیادی می‌توان‌گفت تلاش نظام مالیاتی در راستای تأمین هزینه‌های این دیوان بود. از انوشیروان منقول است که: «آبادی‌های آبادکنندگان جز با پشتیبانی جنگیان پدید نیاید و اگر جنگیان از آنان حفاظت نکنند، آبادکنندگان بی‌پناه گردند، دشمن بر آنها غلبه خواهد کرد و هستی آنان را به باد خواهد داد. پس حق آن است که برای امنیت خویش، فزونی مالشان را به خزانه سپارند.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;خسروپرویز در نصایح خویش به پسرش شیرویه گفت: «زندگانی سپاهیان را به حدی توسعه مده که از تو بی‌نیازگردند و چندان به مضیقه نیفکن که به جان آمده از تو شکایت کنند. حقوق مناسب آنان را بده به خوش‌رویی تقاضای آنان را رد کن، زیاد امیدوارشان کن ولی در عطایا زیاده‌روی مکن.»&amp;lt;ref&amp;gt;محمدجواد مشکور، تاریخ سیاسی ساسانیان، تهران: انتشارات دنبای‌کتاب، ۱۳۶۶، ص ۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; این‌گونه سخنان درحقیقت سرسلسله همان بحث‌هایی است که امروزه در ذیل عنوان «ارتش و سیاست» در «جامعه‌شناسی سیاسی» جایگاه درخشانی یافته‌است. و لزوم مراقبت از ارتشیان و نظارت در کار سپاه، این شمشیر دوپهلو را که همواره چون سنانی آخته ممکن بود که هستی و استمرار حاکمیت دولت را به مخاطره افکند، گوشزد می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-اداره ایالات، تقسیمات کشوری و مرزبانان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایران عصر ساسانی در حقیقت مجموعه‌ای از دولت‌های متحد و نیمه‌مستقل بود که تحت حاکمیت اشخاص بلندمرتبه‌ای، اداره می‌گردید. این افراد عموماً به نام شاه و گاهی خدا و یا القاب دیگر خوانده می‌شدند، و همه آنها از فرمانده و مرکز واحدی به نام «شاهنشاه» تبعیت می‌کردند و در امور داخلی تا حدی مستقل بودند، به شرط آنکه مالیات‌های مقرر را بپردازند و تعهدات خود را به دولت مرکزی در حسن اداره امور و حفاظت از حدود و ثغور ایالت ها به خوبی انجام دهند و در مواقع لازم سپاه برای جنگ در اختیار حکومت مرکزی قرار دهند. هرچند نظارت‌های خاصی بر اعمال آنها از طریق اهرم‌های و یژه دولت مرکزی اعمال می‌گردید. طبیعتاً برای ممانعت از تشکیل حاکمیتی پایدار در ولایات، حکومت آن نواحی را موروثی نمی‌کردند، بلکه پیوسته به مقتضای حال آنان را تغییر می‌دادند تا از امکان یاغیگری آنها بکاهند و سیطره سیاسی و اقتصادی آنان را بی‌ثبات و متزلزل نگاه دارند. در ایالات مهم و پرآشوب، بویژه مناطق مرزی، شاهزادگان را به عنوان والی برای تمرین پادشاهی و تجربه‌اندوزی سیاسی و کسب فنون کشورداری اعزام می‌داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر ناحیه‌ای به تناسب اوضاع جغرافیایی، فرهنگی، نژادی، زبانی، دینی، سیاسی و مرزی اختیارات خاصی داشت، چنانکه برخی از آنها حق ضرب سکه داشتند؛ منتها نقش سکه و عیار آن مانند سکه‌های پایتخت بود.&amp;lt;ref&amp;gt;سعید نفیسی، تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی، ۱۳۴۲، ص ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخی زبان و خط مخصوص داشتند. در صورت بروز جنگ آنان می‌باید به نسبت توان خود سپاهیانی مجهز با امکانات لازم تحت فرماندهی خویش به جبهه‌ها بفرستند. و نیز موظف بودند خراج مقرر شده را بپردازند. حاکمان ولایات راگاه «استاندار» می‌نامیدند. بخشی از مسئولیت آنها اداره املاک خالصه بود. آنها در امور داخلی استقلال نسبی داشتند، اما به هنگام تغییر پادشاه ضرورتاً به پایتخت می‌آمدند و نزد پادشاه جدید اظهار اطاعت می‌کردند و به تعبیر درست «تاج آن شناسدکه پادشاه بر سر او نهد و ملک آن داند که او به وی سپارد اگر چنین کرد نام شاهی از وی نیفکنیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، همان کتاب، ص ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر عهد ساسانی در این نظام تغییراتی حاصل شد که نتیجه عمده آن سپرِدن اداره ولایات منحصراً به «اسپاهبذان» بود که «پاذگوسپان» زیردست او بود، یا آنکه کار او را نیز به وظایف خویش ضمیمه می‌کرد. «اسپاهبذ» به واسطه داشتن اختیارات فوق‌العاده، توان نظامی و اقتصادی، در حقیقت یک ربع از مملکت را در اختیار داشت و حدود و توان او از ساتراپ‌های هخامنشی پیشی گرفته بود و حتی به سوی ارثی شدن سیر می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن سن، همان کتاب، ص ۶۴. ۴- همان، صص ۳۰ و ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکام هر ولایت متناسب با نام آن سرزمین عنوان خاصی داشتند. مثلاً حاکم کابل را «کابل‌شاه»، حاکم خوارزم را «خوارزمشاه»، حاکم کوشان را «کوشان‌شاه»، حاکم طبرستان را «پذشخوارگرشاه»، شاهان فرغانه را «اخشید»، شاهان اشروسنه را «افشین»، شاهان سیستان را «رتبیل»، شاهان زابلستان را «پیروز»، شاهان ابیورد را «بهمنه» و به همین ترتیب ... می‌نامیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;عسکر حقوقی، سهم ایران در سیاست کشورداری، تهران: [بی‌نا]، ۱۳۵۴، ص ۸۶۲&amp;lt;/ref&amp;gt;تقسیمات کشور و وضعیت ایالات مختلف بویژه ایالت‌های مرزبان‌نشین به دلایل سیاسی، نظامی و اداری همواره در حال تغییر بود. شهرهای ایالات را «شهرداران» و روستاها را «کدخدایان» اداره می‌کردند. فرمانروایی ایالات و حدود آنها در حکومت ساسانی همواره تحولی اَشکار داشت، تا اینکه سرانجام خسرو انوشیروان در پی اصلاحات گوناگون خویش، سراسر قلمرو ایران‌شهر را به چهار حوزه بزرگ بر اساس جهات چهارگانه تقسیم کرد؛ اپاختر (شمال)، خوراسان (شرق)، نیمروز (جنوب)، خوروران (مغرب). برای هریک از این «پادگس»ها نایب‌السلطنه‌ای تعیین نمود موسوم به «پاذگس‌بان» یا «ایران سپاهبذ» و در تشکیلات نظامی، منصب «ایران سپهبذ» را ملغی کرد.۱ این سپاهبذان در چهار سوی کشور حکومت می‌کردند: «سپاهبذ خراسان» امور کرمان، سیستان و خراسان را برعهده داشت، «سپاهبذ نیمروز» ریاست پارس و خوزستان، و «سپاهبذ خوروران» ریاست عراق تا مرزهای روم و «سپاهبذ شمال» ریاست ماد بزرگ واران را به همراه فرماندهی نظامی سپاهیان و اداره آن حوزه برعهده داشتند. استوار و غیرقابل نفوذ نگهداشتن مرزهای کشور، به عهده مرزبانان و در حکم بالاترین وظایف شاه بود. تا دوره انوشیروان «مرزبان» به معنای عام حکام و والیان سرزمین‌های مرزی است و در معنای اخص، بر فرماندهان نظامی نواحی سرحدی، یعنی «اصحاب ثغور» اطلاق می‌گردید که به هنگام جنگ تحت فرماندهی سپاهبذان به عنوان سرهنگان سپاه به کارزار مشغول می‌شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل‌کریستن‌سن، همان‌کتاب، ص ۶۲&amp;lt;/ref&amp;gt; ظاهراً مرزبانان همواره تغییر می‌یافتند و کار آنها بیشتر جنبه نظامی داشت تا اداری. در زمان انوشیروان مرزبانان تابع سپاهبذان چهارگانه شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گفته محققان مشکل دیگری که دولت ساسانی با آن مواجه بود، محل نامناسب و مخاطره‌آمیز پایتخت آنان بود که در معرض حملات روم و اعراب قرار داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن تقی‌زاده، از پرویز تا چنگیز، تهران: انتشارات فروغی، ۱۳۸۸، ص ۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; به تعبیر دیگر دوری پایتخت از مناطق شرقی، ساسانیان را از توجه بیشتر به این نواحی غافل می‌کرد در حالی این نواحی با خطر هیاطله، هون‌ها، ترک‌ها و ... مواجه بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درنتیجه پیشروی‌های قوای مخاصم همواره پایتخت را در موقعیتی خطرناک و هراس‌انگیز قرار می‌داد که این امر با اصول مملکت‌داری چندان سازگار نبود. چنانچه در زمان دولت امویان در اندلس نیز پس از نخستین شکست‌های نظامی، هر بار پایتخت به اشغال قوای مخالف درمی‌آمد و طومار حکومت را درهم می‌پیچید. در پایان لازم است از طبقه‌ای دیگر نیز در زمان ساسانیان یاد کنیم که جایگاه نسبتاً مهمی از لحاظ اقتصادی و طبعاً سیاسی داشتند. این طبقه یعنی «آزادان» پایین‌تر از نجبا بودند و افراد زیادی از آنها در سازمان اداری کشور اشتغال داشتند. ۱- عسکر حقوقی، سهم ایران در سیاست کشورداری، تهران: [بی‌نا]، ۱۳۵۴، ص ۸۶۲. ۲- آرتور امانوئل‌کریستن‌سن، همان‌کتاب، ص ۶۲. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- حسن تقی‌زاده، از پرویز تا چنگیز، تهران: انتشارات فروغی، ۱۳۸۸، ص ۱۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار آنها مشخصاً سرپرستی دهکده‌ها و مالکیت آنها بود.کدخدایان و دهقانان نیز از این گروه هستند. اداره امور دهکده‌ها به شکل موروثی به آنها می‌رسید&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، همان کتاب، ج ۱، ص ۶۳۲&amp;lt;/ref&amp;gt; و در مقام عامل، نماینده و واسطه میان روستاییان و رعایا با حاکمیت مرکزی محسوب می‌شدند و شاخص‌ترین وظیفه آنها جبایت مالیات‌ها و خراج بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶-سفیران و آیین سفارت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روزگار ساسانی طبیعتاً هنوز ارتباط کشورها به اندازه‌ای‌گسترده نبودکه کشوری در میان ممالک دیگر نمایندگان دائمی داشته باشد، اما متناسب با زمان خود، از الگویی خاص پیروی می‌کرد. روابط ایران بادولت‌های‌کهنسال شرقی یعنی چین و هند پیوسته حسنه بود، اما با روم و اعراب و همسایگان شرقی تشنج و بحران همواره بر دوستی می‌چربید. احتمالاً روابط با ملل دیگر زیرنظر شخص شاهنشاه بود و دیوان «ایران دبیربد» یا «ایران دبربد» متصدی آن به شمار می‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;ساسانیان در تلاش بودند ضمن حفاظت از قلمرو خویش، آن را از رخنه خارجیان، چه از دیدگاه سیاسی و چه مذهبی، مصون نگاه دارند و کلیت و یکپارچگی ایران را حفظ کنند. لذا همسایگان نمی‌بایست آنقدر قدرتمندگردند که چشم طمع به ایران شهر بدوزند و مهاجمات اسکندر و خاطرات تلخ آن را زنده‌کنند. بنابراین، به‌استثنای خسروپرویز، سایر حاکمان ساسانی تلاش می‌کردند از قلمرو تاریخی فلات ایران تجاوز نکنند. چه، هرگونه تغییر و بی‌ثباتی در مرزها، ایران را با آماج حملات سهمگین ترکان، هیاطله، خون‌ها (هون‌ها) در شرق و رومیان در غرب مواجه می‌ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساسانیان در انتخاب سفرا وسواس و دقت فوق‌العاده‌ای به خرج می‌دادند، چه، سفیر نماینده یک کشور محسوب می‌شد و بر اثر هرگونه اهمال او در مأموریتش، ممکن بود پیمان‌های متعددی نقض گردد، خون‌ها ریخته شود و جنگ‌ها برافروخته شود. لذا سفرا می‌بایست آزمایش‌ها و امتحانات مختلفی را پشت‌سر می‌گذاشتند. نخست آنها را به همراه پیامی نزد یکی از مرزداران و استانداران اعزام می‌کردند و بر آنان جاسوسی می‌گماردند تاگفتار و کردارشان را تحت نظارت‌گیرد و آنچه می‌بیند نهانی به شاه گزارش دهد.گفتار سفیر را با گزارش جاسوس مطابقت می‌کردند تا اگر نیرنگی یا دروغی رفته‌است هویدا شود. اگر به درستی و شایستگی از عهده آن برامده‌بود با مأموریتی دیگر آزموده می‌شد. این بار به سرزمین دشمن فرستاده می‌شد و در پی وی خبرگیر ماهری می‌رفت تا گزارش مأموریتش را منعکس کند. نتایج گزارش او و جاسوس مقابله می‌شد تا مشخص شود آیا توانسته است از دشمنی بیگانگان بکاهد یا برعکس بر خصومت‌ها افزوده‌است، پیام را به درستی رسانده یا دخل و تصرفی در آن نموده و ...؟ اگر در همه موارد صدق گفتار و کردارش تأیید می‌شد، او را به ممالک دیگر به سفارت می‌فرستادند.&amp;lt;ref&amp;gt;برای تفصیل بیشتر رجوع کنید به: جاحظ، تاج در اخلاق پادشاهان و منش ایشان، ص ۱۵۵ به بعد&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در پذیرش سفرای بیگانه، شاه پس از وقوف بر موضوع مسافرت، عده‌ای از دیوانیان ایران دبیربد را مأمور می‌کرد که وی را تحت مراقبت داشته‌باشند تا در طی مسافرت خویش به نفع دولت متبوعش جاسوسی نکند، هرچند نمایندگان ایران می‌باید در این زمینه اطلاعات سودمندی کسب نمایند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دربار ساسانی، همچون هخامنشیان، جاسوسانی به عنوان چشم‌های پادشاه در نقاط مختلف مملکت مراقب اوضاع بودند و به کار حکام و کارگزاران رسیدگی می‌کردند. ظاهراً از عهد خسرو اول، سازمان جاسوسی در ایران وسعت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، همان کتاب، ج اول، ص ،۶۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه بزرگان عهد خسرو اول سنگینی بار مراقبت‌های خفیه را احساس می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷-خاندان‌های بزرگ (واسپهران) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سراسر تاریخ باستانی ایران، علی‌رغم تحولات اجتماعی و سیاسی بویژه جابجایی، سلسله‌ها، هفت خاندان بزرگ همواره اهمیت، نفوذ و پایگاه خویش را به دور از جریانات موجود حفظ کرده‌اند و در سازمان سیاسی- اقتصادی هر عصر نقش‌های اساسی و کلیدی را برعهده داشته‌اند. این هفت خاندان عبارتند از: قارن، سورن، اسپندیار، سپهبد، مهران، زیک و هفتمی آن خود خاندان ساسانی. هرکدام از این خاندان‌های حکومتگر، ضمن حکومت در قلمروی خاص و اداره آن ناحیه پیوسته با حاکمیت مرکزی روابط حسنه‌ای داشتند. خاندان قارن در نهاوند و ماد، خاندان سورن در سیستان، اسپندیار در حوالی ری، اسپهبد درگرگان، مهران در خراسان و ساسانیان در پارس. برخی مشاغل به شکل موروثی به رؤسای بیوتات هفتگانه تعلق داشته، اما قطعاً این امر شامل مناصب حساسی چون «بزرگ فرمذار» یا «ایران سپهبذ» نمی‌شده‌است. به نظر می‌رسد برخی مشاغل و مناصب اداری و سیاسی در خاندان آنها به شکل موروثی تداوم می‌یافت. هرچند تعیین وظایف و اختیارات آنها به صورت تفکیک‌شده‌ای مشخص نیست اما به طور کلی آنها متصدی مناصب زیر بودند:&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن‌سن، همان کتاب، صص ۳۷ و ۳۸&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- نهادن تاج بر سر شاه، حفظ رتبه شاهی و خدمت به آن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. ۲- تصدی امور نظامی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. ۳-اداره امور کشوری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- فیصله دادن به محاکمات متداعیین (امور قضایی). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-فرماندهی اسواران. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶- تعهد جبایت خراج رعایا و مواظبت از خزائن شاهی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷- حفاظت از زرادخانه و مأموریت تهیه ملزومات نظامی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷- حفاظت از زرادخانه و مأموریت تهیه ملزومات نظامی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این شغل‌ها سلسله مراتب و مناصب دیگری را در زیرمجموعه خویش داشت. از مناصب فوق سه منصب کشوری است مانند رئیس کل امور کشوری، قاضی دعاوی و موکل جبایت خراج و ناظر خزاین شاهی و سه منصب دیگر لشکری است مانند سردار اسواران، رئیس مخازن و ذخایر سپاهیان (ایران انبارگ‌بذ) و فرمانده کل قوا. با این همه، مناصب بلندپایه و حساس هیچگاه موروثی نبود؛ هرچند ممکن است برخی از اعضای این خاندان به آن مناصب دست یافته‌باشند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامه تنسر در باب فساد بیوتات می‌نویسد: «فساد بیوتات و درجات دو نوع است؛ یکی آنکه خانه را حرم کنند و درجه به غیر حق روا دارند یا آنکه روزگار خود بی‌سعی دیگری عز و بها و جلالت قدر ایشان بازگیرد. و اعقاب ناخلف در ایشان افتد. چون مهنه به کسب مال مشغول شوند از ادخای فخر باز ایستند و مصاهره با فرومایه قدر ایشان پیش عامه برود. شاهنشاه برای تشرف ایشان فرمود به مرکب و لباس و سرای و بستان و زن و خدمتکار میان ارباب درجات تفّاوت نهند و ...».&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، همان کتاب، ص ۱۸&amp;lt;/ref&amp;gt;تعداد اعضای این خاندان‌ها طبق برآورد محققان به هفتصدهزار تن.می‌رسیده است، که در برابر جمعیت یکصد و چهل میلیونی ایران آن روز، صاحبان اصلی منابع ثروت کشور، دارای ضیاع و عقار گسترده، برده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;سعید نفیسی، همان کتاب، ص ۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; تلاش می‌شد تا این خاندان‌ها همواره جایگاه بلندشان را در حیات سیاسی - اجتماعی ایران حفظ کنند و آن را تداوم بخشند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸-دیوان قضا و دادکستری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داد و دادگری از مبانی استقرار حاکمیت‌های سیاسی و استمرار آنهاست. عدالت نه تنها یکی از شاخصه‌های برجسته و متمایز انسان است، بلکه محور عمده مبارزه‌ها و تلاش‌های فکری بشر و نهضت انبیا بوده‌است. در بستر حاکمیت‌های سیاسی، شاید عدالت مهمترین و بزرگ‌ترین رهاورد یا آرمان موردانتظار بشر تلقی گردد. در تفکر ایرانیان همواره بر عدالت و دادگری تأکید شده‌است. این موضوع، رکن اصلی اندیشه سیاسی ایرانی، یعنی شاهی آرمانی، را قوام می‌بخشد. پادشاهان‌گذشته ایران صرفنظر از پایبندی آنان به مذهب یا عدم پایبندی به آن، همواره در گفتار یا در عرصه نظر، بر لزوم گسترش داد اصرار داشته‌اند. اجتناب از داد ممکن بود فره ایزدی را از شاه دور کند و شاه شاهان را از سریر عزت و اقتدار به زیر کشد. از اردشیر منقول است: «آنجا که پادشاه ستم کند آبادی پدید نیاید، شهریار دادگر از فراوانی یاران بهتر است و شیر درنده از پادشاه ستمگر بهتر، هر زمان شهریار از دادگری سر بپیچد مردم از فرمانبری او سرپیچند. دادگر رستگار است و زورگو در سراشیب تباهی».&amp;lt;ref&amp;gt;احسان عباس، همان کتاب، ترجمه محمدعلی شوشتری، ص ۱۱۳؛ محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۲۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا گفته‌است: «نیرو جز با سپاه پدید نیاید و سپاه جز به مال و مال جز به آبادانی و آبادانی جز از راه نیکورهبری و دادگری».&amp;lt;ref&amp;gt;شوشتری، ایران نامه یاکارنامه‌ی ایرانیان در عصر ساسانی، تهران: آسیا، ۱۳۴۲، ص ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه فردوسی علیه‌الرحمه از زبان او سروده‌است:&amp;lt;ref&amp;gt;۴- حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش دبیر سیاقی، تهران: علمی، ج ۴، ۱۳۳۵، ص ۱۷۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرتخت شاهان بپیچد سه کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آنکه بی‌مایه را برکشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌دیگر که با گنج خویشی کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پادشه از گنج آورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین زبیدادگر شهریار ز مرد هنرمند برتر کشد به دینار کوشد که بیشی کند تن زیردستان به رنج آورد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- سعید نفیسی، همان کتاب، ص ۲۵. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- احسان عباس، همان کتاب، ترجمه محمدعلی شوشتری، ص ۱۱۳؛ محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۲۵۳. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- شوشتری، ایران نامه یاکارنامه‌ی ایرانیان در عصر ساسانی، تهران: آسیا، ۱۳۴۲، ص ۵۲. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش دبیر سیاقی، تهران: علمی، ج ۴، ۱۳۳۵، ص ۱۷۴۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا گنج دهقان بود گنج اوست نگهبان بود شاه گنج ورا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگرچند بر کوشش و رنج اوست به بار آورد شاخ رنج ورا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در رأس تشکیلات قضایی شاه قرار داشت او بزرگترین قاضی بود.کسانی از رعایا که موفق به اخذ حقوق خود نمی‌شدند، حق داشتند به وی مراجعه کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۳۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه از روایات برمی‌آید، شاه سالی دوبار در اعیاد نوروز و مهرگان طی بارعامی افراد ملت را به اقامه دعاوی فرا می‌خواند. اگر کسی سخن به‌حق می‌گفت، پاداش می‌یافت و اگر موفق به اثبات حقش نمی‌شد، به‌شدت مجازات می‌دید و اعدام می‌شد و می‌گفتند: «این است سزای کسی که خواسته است به پادشاه نسبت ظلم دهد».&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، همان کتاب، ج اول، ص ۶۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این همه اراده فرمانروایان به منزله قانون بود، هرچند خلاف موازین انسانی و اخلاقی باشد. به همین جهت مونتسکیو معتقد است: «در ایران وقتی که پادشاه کسی را محکوم‌کند نمی‌توان به او در این باره حرفی زد یا استدعای عفو کرد، ولو اینکه فرمانی در حال مستی و بدون تعقل صادر شده‌باشد باید فوراً اجرا گردد، چه تأخیر به معنای نقض قانون؛ که همان فرمان شاهی است، تعبیر می‌شود. این طرز فکر در ایران همیشگی بوده‌است».۳ &amp;lt;ref&amp;gt;علی‌اکبر صبحی، سیری در جامعه‌شناسی ایران، تهران: دهخدا، ۱۳۴۹، ص ۴۳ و ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;اگر پادشاه حکم داوری را مناسب خویش نمی‌یافت وی را مجازات می‌کرد. معمولاً وقتی شاه از اطرافیان خود می‌رنجید، به جای کشاندن آنها به دادگاه، خود حکمی فوری صادر می‌کرد و گاه برای، حضور متهمان به دادگاه تنها به آوردن بخشی از اعضای بدن وی‌کفایت می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;علی‌اکبر صبحی، سیری در جامعه‌شناسی ایران، تهران: دهخدا، ۱۳۴۹، ص ۴۳ و ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که دین زرتشتی، به عنوان مذهب رسمی، بر پیوستگی انفکاک‌ناپذیرکیش و اخلاق و حقوق استرار است قوه قضائیه مالاً در اختیار رهبران دینی بود و چنانکه عملکرد تاریخی آن می‌نمایاند، روحانیان و موبدان زرتشتی همه امور مربوط به قضاوت را با سلسله مراتب خویش در شهر و روستا در اختیار داشتند. آنان به عنوان آشنایان به حقوق و علوم الهی محاکم عدلیه را اداره می‌کردند. «شهرداور» یا «داور داوران» در رأس تشکیلات حقوقی قرار داشت. در هر شهر و هر ناحیه و هر روستایی قضاتی مخصوص موسوم به «دستوران» به حل و عقد امور مردمان از هر طبقه اشتغال داشتند. مسائل قضایی لشکریان نیز برعهده داوری مخصوص به نام «سپاه داور» بود. در دیوان‌ها، سازمان‌ها و تشکیلات و طبقات دیگر نیز، به همین ترتیب، قاضیان کارکشته فعالیت داشتند که در زمینه کار خود آموزش دیده و اطلاعات و دانش لازم را آموخته‌بودند. در منابع عصر ساسانی موارد متعددی از شکایات مردمان، از حاکمان و فرمانروایان و صاحبان قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی نقل گردیده‌است، هرچند این شکایات نتایج و پیامدهای متفاوتی داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹-طبقات اجتماعی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختمان اجتماعی در آغاز فرمانروایی ساسانیان، میراثی از عهد اشکانی بود و به نظر می‌رسد که تا اواسط دوران ساسانی نیز طبقات عمده اجتماعی دست‌نخورده باقی مانده باشد. از این زمان به بعد، و درپی تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه ایران، بو یژه گسترش شهرنشینی، توسعه تجارت و گسترش نظام دیوانسالاری و قوای نظامی در برابر سازمان گسترده و قدرتمند روحانیت، طبقه نوظهور دبیران به ترکیب دیگر طبقات جامعه ساسانی اضافه شد. چه در روایات اوستایی سازمان اجتماعی جامعه به سه طبقه عمده نجبا، جنگیان، روحانیان و عامه مردم تقسیم می‌گردید. حال آنکه در نامه تنسر آمده‌است: «بدان که مردم در دین چهار اعضااند، سر آن پادشاه است و عضو اول اصحاب دین، شامل حکام و عباد و زهاد و سدنه و معلمان. عضو دوم مردان کارزار، شامل پیاده و سواره و تقسیم‌بندیهای دیگر. عضو سوم‌کُتّاب و ایشان شامل‌کُتّاب رسایل،کُتّاب محاسبات،کُتّاب اقضیه و سجلات و شروط،کُتّاب سیر، اطبا، شعرا، منجمان. عضو چهارم مهنه شامل برزگران، رعایا، تجّار و دیگر صاحبان حرف».۱ این ساختار به دلایل متعدد مانع هرگونه تحرک اجتماعی می‌گردید. هرچند تنسر می‌نویسد: «اگر در جبایت یکی از طبقات پایین اهلیتی شایع ببینند آن را بر شهنشاه عرضه دارند، اگر تجربت موبدان و هرابذه و طول مشاهدات و آزمایشات، استحقاق وی را مسلم شمرد برحسب استعدادش به یکی از طبقات دبیران، جنگیان می‌پیوندد. لیکن چون مردم به روزگار فساد و سلطانی‌که صلاح عالم را ضابط نبود، افتادند به چیزهایی طمع بستندکه حق ایشان نبود، آداب ضایع کردند. سخت فروگذاشته رای رها کرده به اقتحام، سر در راه‌ها نهاده که پایان آن پیدا نبود و ... تا عیش و دین بر جمله تمام گشت. لذا شهنشاه‌به‌عقل‌محض , و فیض فضل، این اعضا راکه از هم‌شده بودند باهم اعاده فرمودو همه را بامقر و مفصل خویش برد و به مرتبه‌ای، فروداشت و از آن منع کرد که یکی از ایشان به غیرصنعتی که خدای جل جلاله برای آن آفریده‌باشد، مشغول باشند. بر هریک از طبقات رئیسی برپای‌کرد و بعد رئیس عارضی تا ایشان را شمرده دارد و بعد از او مفتشی امین تا تفتیش دغل ایشان کند و معلمی دیگر تا از کودکی باز هریک را به حرفه و عمل او تعلیم دهد و همواره به فعالیت اشتغال داشته‌باشند؛ چه دل فارغ از کار پیوسته تفحص محالات و تتبع خبرهای آراکند و از آن فتنه زاید و دست بی‌صنعت در بزه آویزد».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۱۶_۱۳ نقل به تلخیص.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر، به عنوان پایه‌گذار و طراح سیاسی و نظریه‌پرداز و عامل اجرایی عصر ساسانی، و متعاقب او دیگر سلاطین این سلسله، از خطرات هراس‌انگیز تحرک و جابجایی طبقاتی و ناپایداری اجتماعی آگاهی داشتند. لذا برای استقرار یک نظام طبقاتی باثبات همت‌گماشتند تا افراد جامعه و نسل‌های بعدی را به مشاغل پدرانشان پایبند سازند. چه، توفیق در این مرحله، از خطر تهدید حاکمیت آنان به‌شدت می‌کاست و یک نظام ارزشی توأم بر تفاسیر دینی، سرنوشت باوری و تخدیر فکری استمرار می‌یافت، و تحرک طبقاتی را، که در صورت تداوم ممکن بود به حریم حکومت تجاوز کند، در نطفه خفه می‌کرد. چنانکه اردشیر گفته‌است: «هیچ بلایی به آن اندازه ویرانی نیارد و حکومتی را منقرض نسازد که طبقات با هم مختلط شوند و فرومایگان به گاه پرمایگان برآیند و به‌نژادان جاه‌مند از ایشان فروتر نشینند».&amp;lt;ref&amp;gt;ابوعثمان جاحظ، تاج در اخلاق پادشاهان و منش ایشان، ص ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;یا: «از هیچ چیز چندان ترس نداشته‌باشید مگر از سری‌که دم‌گشته یا از دمی که سرگشته؛ زیرا ازگرویدن مردم از حالی به حال دیگر، هرکس چیزهایی فراتر از پایه و منزلت خویش می‌جوید و چون دریافت، چیزی برتر آرزو کند و در طلب آن همت گمارد. در نتیجه طبقاتی که به شاهان نزدیک‌ترند در شاهی طمع بندند و هوس مقام ایشان کنند».&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، همان‌کتاب، ج ۱، ص ۲۴، و ۶۲۵: احسان عباس، همان کتاب، ص ۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقسیم جامعه به طبقات محدود و ثبات نظام تولیدی و عدم امکان تحرک افراد جامعه و. ارتقاء به طبقات بالاتر، قبول سلطه حکام و شاهان بر همه‌چیز، لایتغیر پنداشتن همه امور کائنات و لزوم حفاظت از هنجارها و سنن کهن و توجیه کردن معضلات سیاسی و اجتماعی به وسیله مذهب، مسلماً جامعه را به نوعی محافظه کاری و دشمنی با تحول و تکامل می‌کشاند. لذا نه‌تنها همه عرف‌ها و موازین موجود در شکل و موقعیتی که جای‌گرفته بودند نه مجال استمرار می‌یافتند، بلکه مانع اصلی هرگونه نوخواهی و تغییر موازین جامعه نیز می‌شدند. بنابراین طبقات حاکم، بویژه نجبا و روحانیان، به عنوان حافظان و میراث‌داران این رژیم، حفظ و تداوم آن را راهبرد پایدار خویش می‌دانستند. شاید با ملاحظه شرایط آن عصر بتوان از کارآیی و فایده‌بخشی این نظام در بخش عمده دوران ساسانیان سخن‌گفت، ولی این شیوه از تفکر و عملکرد ناشی از آن در دوره دوم حیات این سلسله، دشواری‌های خاص خود را نیز درپی داشت. موازین مربوط به وضع موجود می‌باید حتی در ظاهر هم رعایت گردد. اشراف می‌بایست به لباس و مراکب و آلات تجمل از محترفه و مهنه ممتاز باشند. زنان ایشان به جامه‌های ابریشمین و قصرهای منیف و رائین و کلاه و حدید و آنچه آیین اشراف است مزین شوند.&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، همان کتاب، ص ۲۳ و ۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از معاشرت با طبقات پائین بپرهیزند، چه،گاه باشد که صاحب معرفت از یک ماه معاشرت با فرومایگان سفله، روزگاری دراز عقل خویش را تباه یابد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، همان‌کتاب، ص ۲۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; درنتیجه، همه کسانی که متعلق به طبقه ممتاز نبودند به هر قسم خدمتی تن درمی‌دادند، مثلاً اینکه در ساختمان کاخ شاهی شرکت‌کنند، در تهیه مواد بکوشند، ایستگاه‌های چاپار را حفظ نمایند و در آنها بیگاری‌کنند، از سپاهیان پذیرایی نمایند، اغنام و احشام شاه را بچرانند و به زندگی به سبک موجود کاملاً راضی، باشند و همواره به درگاه اهورامزدا خاضع و شکرگزار باشند. برطبق قوانین روزگار و عرف موجود، باید تلاش‌کرد تا خون خاندان‌های بزرگ با خون خانواده‌های پست به هم نیامیزد. یک فرومایه هیچگاه جرأت آن نداشت که حتی افتخارات مختصر مردمان‌کریم‌الاصل را توقع یا ادعا کند. لذا سعی می‌شد تا اینگونه مردمان در امور مختلف‌کمتر مورد خطاب قرارگیرند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که خسرو دوم از سلطنت خلع‌گردید یکی از انتقادات علیه وی، برکشیدن یکی از فرومایگان به مقام «واستریوشان‌سالار» (وزارت مالیه) بود. بدین ترتیب کل جامعه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران ثبات نسبتاً پایداری داشت که معیارهای فکری، مذهبی و عرفی و سنت‌های ریشه‌دار برآن‌صحه می‌گذاشت و تثبیت‌واستمرار حاکمیت ساسانی را تسهیل‌می‌نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7&amp;diff=12671</id>
		<title>پارت ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7&amp;diff=12671"/>
		<updated>2025-12-29T07:20:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* نیز نگاه کنید به */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
سرزمین پارت در قدیمترین منابع، یعنی کتیبه‌های بیستون، تخت جمشید و نقش رستم «پرثوه» نامیده شده‌است. یونانیها نیز آن را «پارثیا» یا «پارثرآیا» نامیده‌اند. در واقع تلفظ صحیح کلمه پارت، «پارث» است اما برای آنکه این تلفظ با «پارس» اشتباه نشود، آن را پارت گویند. سرزمین پارت شامل خراسان امروزی و بلکه خراسان بزرگ است. نویسندگان قرون نخستین اسلامی، پادشاهان این دوره را «اشکانی» یا «اشغانی» نامیده‌اند و از آن با عنوان «دوره ملوک‌الطوایف» یاد می‌کنند، که البته با توجه به شیوه زمینداری سنتی در ایران، اصطلاح درستی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از مورخین مثل ژوستن، پارت‌ها را از مردمان سکایی دانسته‌اند و گفته‌اند پارت در زبان سکایی، به معنی تبعیدشده است. استرابون پارت‌ها را از مردم «داژ» می‌داند که آنان نیز سکایی بوده‌اند. در اینکه سکاهای ساکن ایران نیز، ایرانی‌تبار و آریایی‌نژاد بوده‌اند، تردیدی نیست و تحقیقات علمای جدید نیز نشان می‌دهد که پارت‌ها به زبان «پهلوی» تکلم‌می‌کرده‌اند. البته «پهلوی شمالی» که اندکی با «پهلوی جنوبی» تفاوت داشته‌است. پس پارت‌ها آریایی هستند، اما بر اثر همجواری و همنشینی با سکاهای ایرانی‌تبار، اخلاق و عادات آنها در ایشان رسوخ کرده‌است. هرودوت نیز پارتها را جزو ایرانیان ذکر کرده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;-حسن پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۱۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتیبه‌های پادشاهان سکاها سخن رفته‌است که خود نشان دهنده تقرب ممتاز نژادی آنان  است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤدب به آداب یونانی را مورد مرحمت قرار می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختار اجتماعی- سیاسی جامعه عصر اشکانی اقتصاد شبانی چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# خانوارهای چندی را در خود جای می‌دادند.&lt;br /&gt;
# که کلیتی مستقل به شمار می‌رفت و می‌توان آن را به «روستا» تعبیر  کرد.&lt;br /&gt;
# از ویس بود و می‌توان آن را به «شهرستان» تعبیرکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هخامنشی نیز، که انساب و نزدیکی‌ها رعایت می‌شد، به ترتیب از پارسیان- مادها- پارتیان و به روایت اعتمادالسلطنه، پارتی‌ها در دوره‌ای از عمر پادشاهی خود، در مذاکرات با رومی‌ها و سایر دول خارجه، با زبان یونانی می‌گفتند و می‌نوشتند. این امر بدون شک کنایه از اقداماتی دارد که برای جلب نظر عناصر یونانی به کار می‌رفت و از طرفی نیز جماعات شهرنشین اصولاً جامعه پارت جامعه کوچ‌نشین آریایی بوده است. ساختار جامعه آریایی بر مبنای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ -نمان&amp;lt;ref&amp;gt;vis&amp;lt;/ref&amp;gt; یا دمان &amp;lt;ref&amp;gt;nman&amp;lt;/ref&amp;gt;های مستقل (خانمان‌ها یا دودمان‌ها): این هسته که کوچک‌ترین واحد جمعیتی جامعه به شمار می‌رفتند، همان خانواده گسترده یا «گروه خانوادگی» بودند که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ -ویس:&amp;lt;ref&amp;gt;dman&amp;lt;/ref&amp;gt; چند گروه خانوادگی (نمان- دمان) بر روی هم یک «ویس» را پدید می‌آوردند،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ - زنتو:&amp;lt;ref&amp;gt;dahyu&amp;lt;/ref&amp;gt; چند «ویس» یک «زنتو» را پدید می‌آورد. زنتو از نظر اجتماعی و جمعیتی برتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ - دهیو: &amp;lt;ref&amp;gt;Zantu&amp;lt;/ref&amp;gt;دو تا سه «زنتو» بر روی هم یک «دهیو» را پدید می‌آورد، که بزرگ‌ترین واحد جمعیتی و اجتماعی مستقل جامعه به شمار می‌رفت. «بزرگ دهیو» فرمانروایی بود که بر فرمانرواهای کوچک‌تر زنتوها فرمان می‌راند. تسلط یک دهیو بر دیگر دهیوها معمولاً با جنگ یا از راه‌های سیاسی صورت می‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، ص ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبایل ایرانی ساکن غرب ایران در اثر تماس و تبادل نظر مدنی دایمی با بابل، عیلام و آشور به‌مرور زمان در ساختار اجتماعی خود تغییراتی دادند که طبعاً تحولات ناشی از یکجانشینی هم در این امر مؤثر بوده. پادشاهان ماد و هخامنشی با گذشت زمان از اقتدار و قدرت رؤسای طوایف کاستند و به قدرت خود افزودند. طبیعتاً چون زندگی اقوام ساکن ایران (آریایی‌های شرق ایران) به شکل اولیه خود نزدیک‌تر بود، ساختار اجتماعی- سیاسی حیات کوچ‌نشین بر محور اقتصاد شبانی را بیشتر حفظ کرده‌بود. اشکانیان از میان قوم پارت با چنین ساختار سیاسی و اجتماعی روی‌کار آمدند. اما در ایران به علت تقویت ریشه‌ای حکام نیمه مستقل توسط اسکندر و سلوکیان، ناگزیر بودند به آنان امتیازاتی بدهند. محققین ایجاد و تشکیل دولت اشکانی را نوعی انتقال قدرت از غرب ایران به شمال شرقی ایران می‌دانند. همچنین دولت اشکانی را دولتی پاک‌تر به حساب می‌آورند و ویژگی‌های ایرانی‌گری را در آنان چشمگیرتر می‌دانند. هر چند این دولت تا مدتی در ظاهر صبغه و رنگ یونانی داشت؛ اما به عنوان حافظان سنن ایرانی در برابر حاکمیت یونانی، یعنی وارثان اسکندر، و همچنین به عنوان حافظان بزرگ ایران در مقابل روم و قبایل مهاجم شمال و شرق اهمیت عمده‌ای پیداکرد. چون اشکانیان نزدیک‌ترین نوع زندگی را به حیات اولیه آریایی داشتند؛ خانواده‌های هفت‌گانه آریایی را در جریان مبارزه با مهاجمان و حکام بیگانه به خدمت‌گرفتند و آنها را تقویت‌کردند، بویژه خانواده‌های سورن و قارن که به نظر می‌رسد در این دوران اهمیت بیشتری یافته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مالکیت زمین‌های وسیع و اصالت خون، همچنین داشتن نیروی نظامی، و موروثی بودن مشاغل، روز به روز بر قدرت این خانواده‌ها می‌افزود. به نظر می‌رسد حکام ولایات نیز غالباً همین تیول داران و مالکان بزرگ بودند. اقتدار بزرگان به حدی بود که در انتخاب شاه بزرگ هم نقش اساسی داشتند و شاهان، که به تعبیر محمد حسن‌خان اعتمادالسلطنه در حکم «ملک‌الملوک» بودند، بویژه در ایام ضعف و سستی باید جانب این شرکا را رعایت می‌کردند. اما طبعاً هرگاه که شاهان قدرت می‌یافتند ملوک‌الطوایف قدرتمند را از میان برمی‌داشتند، ولو آنکه بزرگ‌ترین خدمت‌ها را نیز به آنها کرده‌بودند، یکی از نمونه‌های بد رفتاری اُرُد با سورنا است. ملوک کوچک با رعایا و عوامل کار و تولید هم، مناسبات و روابط مستحکمی داشتند و در حقیقت شاه از طریق آنان با قاطبه رعیت ارتباط می‌یافت. اگر چه اقتدار نظامی این شرکای شاه متغیر بود، اما به نظر می‌رسد در مواردی قدرت آنها تعیین‌کننده بوده‌است؛ مثلاً سورن در نبرد با کراسوس بیش از ده‌هزار نیروی نظامی داشت در حالی که کل نیروی ارتش درگیر با کراسوس چهل یا پنجاه هزار نفر بوده‌است. همه والیان ولایات هجده‌گانه عنوان «شاه» نداشتند، بلکه آنان که از تخمه شاهی بودند سزاوار چنین لقبی به حساب می‌آمدند.گاهی دیده می‌شد که این عوامل قدرت در امپراتوری با همدستی یکدیگر شاه را خلع می‌کردند. عمده آنان عبارتند از: خاندان‌های سورن پهلو در سیستان، قارن پهلو در نهاوند، مهران در ری، اسپندیاد در ری، زیک، اسپهبت در گرگان. گرچه اشکانیان کشوری وسیع و امپراتوری پهناوری همانند هخامنشیان تشکیل ندادند، اما در یک امر تفاوتی بین این دو سلسله دیده نمی‌شود و آن، قدرت شاهنشاه است. شاه در انجام اعمال خود در برابر هیچ‌کس مسئول نبود.گاه دیده می‌شد که شاه همه افراد ذکور خاندان خود را از میان برمی‌داشت تا مبادا در آینده با مدعی یا مدعیانی روبرو شود. در واقع علاج واقعه را قبل از وقوع می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ یک از رعایا دسترسی به شاه نداشت و اساساً شاهان زندگی افسانه‌ای داشتند. به موازات زندگی افسانه‌ای شاهان، طبعاً عناصر مالک و قدرتمند نیز دارای امتیازات خاص بودند. هرکدام از اینها سعی می‌کردند از نظر تجملات و تشریفات مانند شاه زندگی‌کنند. تصویری که پلوتارک از باروبنه و همراهان و خدم و حشم سورنا، حتی در میدان جنگ، ارائه می‌دهد به خوبی موقعیت وی و سایر اشراف را می‌نمایاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه سلسله پانصدساله اشکانی را باید در ردیف بهترین دودمان های حکومتگر ایران شمرد، چه در خلال تمامی دوران حکومت خود توانستند با کفایت بسیار در برابر دشمنان کشور در شرق و غرب ایستادگی کنند. خاصه آنکه دولت رو به توسعه روم، در اوج توانایی و قدرت نظامی بود و حکومت اشکانی تنها دولتی بود که توانست با شیوه‌های عملی و درست در برابر آن ایستادگی کند. اما فشار اقوام مهاجم زردپوست را نیز به هیچ وجه نمی‌توان دست کم گرفت، چون این اقوام به طور مستمر در صدد پیدا کردن مراکز تازه‌ای برای زندگی بودند. به گواهی تاریخ، این فقط تلاش دایمی پادشاهان اشکانی و بیداری مستمر آنان در برابر سیل‌های بنیاد برافکن مهاجم بود که توانست موجودیت ایران را حفظ کند&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه غلامرضا رشید یاسمی، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۷۰، ص ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و حتی در سال‌های پایانی عمر سلسله نیز به رومیان درس عبرتی دهد. آخرین سخن لازم به ذکر درباره نحوه کشورداری آنان این است که؛ سرانجام پس از پنج سده حکومت، قدرت ایران را به گروه ایرانی دیگری، سپردند و در حالی صحنه ایران‌بانی را وداع گفتند که از ورود اغیار به درون مرزهای مملکت جلوگیری کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اوضاع اجتماعی&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقوق خانوادگی در عصر اشکانی از اهمیتی خاص برخوردار است. چون بررسی کم و کیف زندگی شهروندان، اعم از ایرانی و غیر ایرانی، بدون در نظرگرفتن چگونگی رعایت حقوق خانواده امکان‌پذیر نیست، و این قاعده در تمامی حکومت‌ها و حاکمیت‌ها مصداق بارز دارد؛ بنابراین ابتدا به بررسی نهاد خانواده و نحوه توجه حکام بدان می‌پردازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حقوق خانوادگی و توجه به اجداد&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار «اشک اول» در قیام علیه تجاوز سلوکی‌ها اقدامی خطیر بود و کارهای دیگر شاهان اشکانی به پای او نمی‌رسد. افزودن نام اشک به اول نام همه شاهان اشکانی، حق‌شناسی آنان را نسبت به جد بزرگشان نشان می‌دهد. ضرب صورت اشک اول بر پشت بیشتر سکه‌ها، به شکل‌های‌گوناگون (در پشت بعضی از سکه‌ها ارشک برروی سنگ مخروطی نشسته و کمانی به دست دارد، در بعضی دیگر ارشک عقاب و عصای سلطنت را به دست گرفته است)&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۲۶۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; از سوی پادشاهان بعدی به نوعی نیاپرستی تعبیر شده‌است، که این مسئله با توجه.به مجسمه‌های اجداد اشکانیان که در حفاری‌های محل سکونت ایشان یافت شده‌است، توجیه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید توجه داشت روحیه پدرسالاری و احترام به پدر، در همه سلسله‌های ایرانی قبل از اسلام حتی در دوره اسلامی نیز رعایت می‌شده است، وجود نام هخامنشیان به احترام هخامنش بنای نخستین این سلسله بر سنگ مخروطی یادآور عمل یونانیان هم است زیرا در معبد دلف مجسمه آپلون رب‌النوع آفتاب، پسر زئوس، رب‌الارباب یونانی را بر چنین سنگی نصب‌کرده‌اند. سلسله ساسانی به احترام ساسان خود را به این نام نامیده‌اند و حتی در دوره اسلامی نیز طاهریان- سامانیان و.... تا صفویان همه این سنت را رعایت کرده‌اند و نام جد خود را بر سلسله خویش نهاده‌اند. اما پارتها در رأس هرم حفظ و ارائه سنن خالص و قدیم پدرسالاری ایرانی قرار می‌گیرند؛ چون افراط آنان در این زمینه،گاه شائبه پرستش اجداد را به ذهن‌ها متبادر کرده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حقوق خانوادگی شاه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقدس شاه و احترام فوق‌العاده به شخص وی نمونه دیگری از سنت احترام به بزرگان است. این امر نیز بیانگر احترام به ارزش‌ها و سنن جامعه قدیم آریایی است. شاید قدیمیترین نشان آن را بتوان در ساختار سیاسی خاص آریایی‌های مهاجر به آسیای صغیر در هزاره سوم قبل از میلاد یافت، مانند نظام حاکمیت خاص اشرافیت هند و اروپایی حاکم در میان میتانی‌ها- هیتی‌ها و کاسی‌ها.&amp;lt;ref&amp;gt;هنری لوکاس، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران: یزدان، ۱۳۶۸، ج ۱، ص ۱۲۶-۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt; اساساً در ساختار هرمی‌شکل جامعه آریایی، به خصوص در دوران مهاجرت از اورازی و ائرونج و مهاجرت به ایران، احترام به سران خانواده متبلور است و همچنان تداوم می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکانیان شخص شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش نام او را با تعظیم و تکریم می‌بردند. شاه اشکانی در موقع صرف غذا میزی جداگانه داشت که آن را بر جایی بلندتر از محل میز مدعوین می‌گذاردند و کسی از دوستان شاه بر سر میز او نمی‌نشست. نزدیکان او خیلی پایین‌تر بر زمین می‌نشستند و از سفره شاه به آنها غذا می‌دادند. قراولان مخصوص، وزرا و آجودان ها در اطراف شاه می‌ایستادند تا به یک اشاره حکم شاه را مجری دارند.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شاه بر تخت زرین می‌خوابید و جز او احدی مجاز نبود بر بستری از زر بخوابد. یک نفر بیگانه نمی‌توانست شاه را ببیند و اگر آمدن چنین کسی مقتضی می‌شد، صاحب منصبی مخصوص او را به‌نزد شاه می‌برد. شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش مجسمه او را می‌ساختند و محترم می‌داشتند. حتی بعضی گفته‌اند که می‌پرستیدند. بلندکردن دست بر شاه اشکانی، فعلی حرام بود، حتی مدعیان سلطنت هنگامی که شاهی را اسیر می‌کردند او را نمی‌کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; این امر درباره شاه متخلف و خلع‌شده هم صادق بود. اما از هنگامی که تمدن مادّی‌گرای یونانی در خانواده اشکانی نفوذکرد، مسموم‌کردن پدر و پدرکشی به‌خصوص از دوره نفوذکنیزک رومی، یعنی موزا، دیده می‌شود که فرهاد چهارم را مسموم کرد. این امر ثمره تسلط فرهنگ بیگانه است. شاه می‌توانست هرکس را بدون محاکمه به قتل برساند و در برابر هیچ‌کس (حتی مجلس مهستان) پاسخگو نبود. این قدرت فراوان توسط مورخان و محققان از هرودوت تا سرجان ملکم با این عبارت نقل شده‌است که «شاه در ایران دارای بالاترین قدرت است».&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; ارد حدود سی تن از برادران خود را به قتل رساند و این بدترین نوع سوء استفاده از قدرت بود. قتل سورنا توسط ارد را می‌توان در همین ارتباط مورد بررسی قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ولیعهد&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاطین اشکانی چنین قرار داده‌بودند که فرزند ارشد خود را ولیعهد کنند، اما همیشه از این روال پیروی نمی‌شد.گاهی رشد و قابلیت یکی دیگر از فرزندان و علاقه پدر موجب می‌شد غیر از فرزند اول شخص دیگری ولیعهد شود. این تخلف باعث جنگ و جدال می‌شد؛ زیرا درگذشت پادشاه، طغیان سایر فرزندان حتی اعمام و بنی‌اعمام را به دنبال داشت و هر کدام داعیه سلطنت داشتند. امرا، رجال ، حکام بلاد و عمال نیز هر یک با توجه به حرفه خود با یکی از شاهزادگان همراهی می‌کردند. بدین سبب نفاق و خلاف درمی‌گرفت تا شاهزاده‌ای به واسطه لیاقت و استعداد فطری یا اتفاقات خارجی بر سایرین غلبه یابد و آنها را مضمحل نماید و به سلطنت بپردازد.گاه پسر پادشاه با جمعی همدست می‌شده و پدر را با زور اسلحه مقهور می‌کرد. طبیعی است که حکام ولایات نیز، با آنکه وابسته به دودمان و دستگاه سلطنت بودند، اغتشاش می‌آفریدند. به قول اعتمادالسلطنه: «مکرر اتفاق می‌افتاد که سلاطین اشکانی فرزندان خود را هلاک و یا تبعید کرده‌اند؛ فرهاد چهارم پسرانش را به روم نزد اگوست اعزام داشت، بلاش اول پسرش را به خدمت نرون فرستاد. بعضی دیگر اولاد خود را به بیت‌المقدس یا به پایتخت سلاطین عرب می‌فرستادند و پس از فراغت، پسری را که بیشتر دوست می‌داشتند در حیات خود لقب پادشاهی می‌دادند.گاهی نیز به جهت علاقه به همسر دوم، فرزند وی را، با آنکه کوچک‌تر بود، به ولیعهدی انتخاب می‌کردند. ولی پس از مرگ شاه ولیعهد اول حتی متوسل به دول اجنبی می‌شد و با عساکر خارجه به ایران می‌آمد و بر سر تاج و تخت خونریزیهای فراوان می‌کرد، تا اینکه موفق شود و تاج را به دست آورد. اغلب اوقات مجلس شورای دولتی شاهزاده‌ای را به ولیعهدی معین می‌کرد. اما در هنگام اجرای خیالات خود، رقبا و طامعین و متغلبین ناسخ شده و نگذاشته‌اند مجرا شود، مگر بعد از زحمت بسیار و رنج بی‌شمار.»&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، همان کتاب، ص ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; پیرنیا توضیح می‌دهد که: «فرهاد اول قبل از مرگ جانشین خود را تعیین کرد. با آنکه چند پسر داشت اما چون نمی‌خواست مقدرات پارت به دست شخصی جوان و بی‌تجربه بیفتد، لذا مهرداد برادر خود را به سلطنت انتخاب کرد، حال آنکه موافق عادات پارتی باید پسر ارشد خود را انتخاب می‌نمود. ژوستن در این باب‌گوید: او پسران خود را از تخت دور کرده، برادر خود مهرداد را، که جنگی و دلاور بود، بر پسران ترجیح داد. زیرا او پنداشت که وظیفه‌اش نسبت به پسرش پایین‌تر از وظیفه‌ای است که نسبت به سلطنت دارد او منافع وطنش را برتر از منافع پسرانش دانست».۲&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۲۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;البته عمل فرهاد اول در تاریخ ایران منحصربه‌فرد نیست. این بزرگواری و مصلحت‌اندیشی در مورد روی کار آمدن امیراسماعیل سامانی هم صادق است. اما مصلحت مهمی که فرهاد در نظر گرفت با توجه به موقعیت خاص دولت پارت در شرایط هجوم دولت سلوکی از غرب و دولت باختر از شرق بود و سرنوشت دولت جوان پارت چنین تصمیم‌گیری‌ای را می‌طلبید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باگذشت ایّام و دور شدن پارت‌ها از اخلاق بزرگوارانه آریایی و توجه به امیال شخصی و قرارگرفتن تحت تأثیرکنیزان و نفوذ فرهنگ و عوامل یونان و روم، در اراده حاکمیت، و به دنبال آن گسترش خوددوستی‌ها؛ سنت‌های صالح گذشتگان در انتخاب جانشین نقض شد و مصالح کشور و حتی قوم هم فراموش‌گردید. شاهانی چون فرهاد چهارم به خطا رفتند و تبعید فرزندان به روم مرسوم شد. تربیت رومی برای شاهزادگان اشکانی مشکلی شد، و اشراف و بزرگان را مجبور کرد تا آنان را کنار بزنند. جنگ‌های بی‌پایان جهت تعیین جانشین با دخالت امیال و مطامع اشراف، در ابعادی وسیع گسترش یافت و اشکانیان را دچار ضعف و انحطاط کرد تا آنکه سرانجام در کام انقراضشان فروبرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ملکه، زنان و کنیزان&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکه از میان زنان پارتی، و در اکثر موارد از میان شاهزاده خانم‌های اشکانی، انتخاب می‌شد و به ندرت دختر یکی از شاهان دست‌نشانده به این مقام می‌رسید. ملکه محترم‌ترین زن حرمسرا، زوجه شاه و شاهبانوی‌کشور بود. بقیه زنان در حکم متعه، مغنیه و مطربه بودند. ملکه به هنگام جنگ در خانه می‌ماند و سایرین عموماً همراه اردو می‌رفتند.گاهی شاهان اشکانی، مفتون رعنایی و زیبایی کنیزکانی رامشگر و غیر آنها می‌شدند و حتی کنیزکی را به مقام ملکه می‌رساندند. البته این کار در موارد استثنایی و معدودی اتفاق افتاده‌است. زنان غیر عقدی شاهان اشکانی غالباً دختران رجال یونانی بودند.گرچه پلوتارک این مسئله را فقط در مورد «سورنا» گفته است اما ظاهراً عمومیت داشته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۲۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان به طور کلی از مردان جدا بودند و داخل مجالس مردان نمی‌شدند. شاهان اشکانی، بر خلاف هخامنشایان، اجازه دخالت در امور را به زنان نمی‌دادند. تنها استثناء خاص در این مورد «موزا» مادر فرهاد پنجم است، که نمونه کامل انحطاط اخلاقی جامعه اشکانی است. غیر از این مورد، شاه تحت نفوذ زنان نبود و با قدرت تمام مملکت را اداره می‌کرد. همچنین به هیچ خواجه یا وزیری اجازه دخالت نمی‌داد. بر روی سکه‌های اشکانی هرگز عکس زنان نقش نشده‌است، مگر در یک مورد و آن هم نفش موزا مادر فرهادپنجم است. در یک مورد دیگر هم نقش ملکه در حال دعا در کتیبه‌ای دیده می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۷۰۶ و ص ۲۶۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; شأن ملکه به حدی بوده که بعضی محققین معتقدند ملکه از حیث مقام خیلی پایین‌تر از شاه نبوده است. زنان غیرعقدی شاه از ملکه جدا بودند و برای هر یک قصری جداگانه می‌ساختند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; حفظ حقوق ملکه و زنان و در عین حال عدم دخالت آنها در امور کشور، حفظ نسبی پاکدامنی دربار از دشواریهایی است که بر اثر وساوس زنان و نوجوانان حرمسرایی پدید می‌آمد. پارت‌هادر مقایسه با هخامنشیان و ساسانیان از این نظر افتخارات بیشتری دارند، زیرا پارت‌ها در این مورد از دو سلسله مقتدر نامبرده موفق‌ترند. پیرنیا این امر را یکی از عوامل دیرپایی و دوام حکومت پارت‌ها می‌داند. حقوق زنان در عصر اشکانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن قبل از فوت شوهر می‌توانست شوهری دیگر اختیارکند، یعنی طلاق جائز نبود. اما زن محترمه در صورت عدم رضایت از شوهر خود، به‌آسانی طلاق می‌گرفته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد فقط در چهار صورت زن خود را طلاق می‌داد: ۱- اگر زن عقیم بود. ۲-اگر جادوگری می‌کرد. ۳- اخلاقش فاسد بود ۴-ایام قاعده را از شوهر پنهان می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۶۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌های پارتی با مردان آمیزش نداشتند. اندرونی از بیرونی جدا بود و زنان در کارهای خارج از خانه دخالت نمی‌کردند. چنانکه ذکر کردیم عدم مداخله زنان در امور، در دوره پارت‌ها یک اصل بود. در موارد جنایات واقع‌شده در خانواده؛ مثل قتل زن به دست شوهر، یا قتل پسر و دختر به دست پدر، یا قتل خواهر به دست برادر و یا هرنوع جنایتی مابین پسران و برادران به عدلیه رجوع نمی‌شد. خانواده خود باید در این مورد تصمیمی می‌گرفت؛ زیرا پارتی‌ها این گونه جنایات را به حقوق عمومی مرتبط نمی‌دانستند، بلکه آنها را منحصراً مربوط به حقوق خانوادگی می‌دانستند. اما اگر این جنایت در مورد دختر یا خواهرشوهرداری اتفاق می‌افتاد، امر به عدلیه ارجاع می‌شد؛ زیرا زن شوهرکرده، جزو خانواده شوهر محسوب می‌شد. مجازات خیانت زن به شوهر خیلی سخت بود، در این زمینه مرد حتی حق کشتن زن را داشت. اگر کسی، مرتکب عمل شنیعی بر ضد طبیعت می‌شد، می‌بایست خودکشی‌کند، پارتی‌ها در این باب هیچ استثنایی روا نمی‌داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;علی سامی «آیین دادرسی در ایران باستان (عصر اشکانی)»، مجله بررسی‌های تاریخی، شماره ۱، سال ۶ ، ص ۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکه شدن کنیزک و پیامدهای آن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موزا» کنیزکی رومی بود که قیصر به عنوان هدیه برای فرهاد چهارم فرستاد و فرهاد مهر این زن را به دل گرفت و با او ازدواج کرد. او پسری به دنیا آورد به نام فرهادک (۲۰ ق .م.). فرهاد برای اینکه او را ولیعهد کند، بقیه پسرانش را به روم فرستاد و امرکرد در روم اقامت‌گزینند. این چهار شاهزاده به نامهای ونن، سراس پاران، رداسپ و فرهاد بودند. قطعاً موزا در انتخاب ولیعهد جدید دست داشت و کوشید تا فرهادک را به تخت بنشاند. فرهاد پدر را در سال ۲ ق .م. زهر داد و بعد با مادر مشترکاً به تخت نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام روم در امور ارمنستان دخالت کرده و شاه آن را تغییر داده‌بود. در عین حال به علت پیری «آگوست» و نداشتن سرداری لایق برای اداره امور، امپراتوری در حال ضعف بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;مآخذ&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7&amp;diff=12670</id>
		<title>سلوکی ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7&amp;diff=12670"/>
		<updated>2025-12-29T07:18:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* نویسنده مقاله */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کشمکش بین سرداران و تلاش‌های سلوکوس در نمایش توان جنگی خود، وی را به عنوان سرداری کارآمد و توانا در میان سرداران یونانی درگیر معرفی کرد. شرکت کردن سرداران در اتحادیه‌هایی علیه یکدیگر، سرانجام ایران را سهم سلوکوس کرد. اشتغال سرداران به جنگ با یکدیگر، این فرصت را برای سلوکوس مهیا کرد که قلمرو خود راگسترش دهد و موقعیت خود را استحکام بخشد. سلوکوس به خوبی از این فرصت بهره برد و در جنگ بین داعیه‌داران، با قدرت و توان بیشتری شرکت کرد. سلوکوس پس از شکست دادن مدعیان برای وحدت بخشیدن به امپراتوری الوهیت داشتن حاکم را مطرح کرد. وی با ادامه سیاست افزایش و گسترش مهاجرنشینان، سعی کرد وحدت در امپراتوری ایجاد کند، اما انجام چنین چیزی ممکن نبود. سلوکوس و جانشینانش هیچگاه به عنوان یک سلسله ملی و ایرانی به حساب نمی‌آمدند هرچند که پسرش آنتیوخوس از مادری ایرانی به دنیا آمده‌بود. به همین دلیل، حاکمان اتکای، همه‌جانبه‌ای بر یونانی‌های‌کوچیده به ایران داشتند. بخش نظامی و تشکیلاتی (اداری) حاکمیت در دست همین یونانی‌ها بود. مسائل داخلی یونان در این ایام به انتقال یونانی‌ها کمک کرد. ساختن شهرهای هرچه بیشتر در اطراف جاده‌های تجاری، نشان‌دهنده تمایل فراوان مقدونی‌ها به تجارت است. تعمیر بعضی شهرها، ساختن چند شهر جدید و حتی تغییر نام شهرها به یونانی، سلوکیان را به «شهر گرایان» مشهور کرده‌است. تقریباً در همه شهرها، ساخلویونانی مستقر بود و آنانٍ سعی در رواج سنن خود داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌ها، مقدونی‌ها و مردم سرزمین‌های همجوار آنها و مدافعان فرهنگ هلنیسم، در بخش‌های مختلف ایران سکونت یافته‌بودند. یونانی‌ها و مقدونی‌ها براساس اعتقادات خود، شاه و ملکه را به عنوان خدایان پذیرفتند. اما ایرانی‌ها چه کردند؟ توده روستانشین و دامدار، که به روایت مورخان و محققان اساساً سنت‌های یونانی و مقدونی را نپذیرفته بودند، چگونه می‌توانستند ادعای خدایی و الوهیت آنان را بپذیرند؟ اما حاکمیت بیگانه، به قبول ظاهری آداب و سنن یونانی توسط مصلحت‌اندیشان ایرانی و یونانی و مقدونی قانع بود و در مورد ملت مغلوب با اغماض و تسامح نظر می‌کرد. ساختار ملوک‌الطوایفی سلوکیان نشان‌دهنده میزان سازش آنها در حاکمیت بود. در عین حال شاه مالک همه زمین‌ها حتی ثروت معابد به حساب می‌آمد. زبان یونانی که از هنگام غلبه اسکندر بر ایران و به کارگیری ایرانیان در سپاه شروع به گسترش کرده بود، اینک جای زبان آرامی را می‌گرفت، به طوری‌که در دوره اشکانی هم در سکه‌ها وهم در بعضی اسناد دیده می‌شود، مردم بداهتاً زبان قوم حاکم را هم مانند سنن آنها نپذیرفتند و به راه خود ادامه دادند. ازدواج‌های بین دو قوم، لطف و جذابیت معتقدات ایرانیان، بزرگواری و روح بزرگ آنان و فی‌الجمله شرقیان، به مرور زمان یونانی‌ها را در خود غرق نمود! طبعاً در این میان عشایر دامدار و روستانشینان به شهرنشینان یونانی به چشم دشمن نگاه می‌کردند؛ زیرا علاوه بر دادن مالیات و بیگاری، باید یوغ بیگانه مسلط را تحمل می‌کردند طبیعی است که ولایت پارس تضاد بیشتری با یونانیان داشت. و روشن است که نواحی شرقی و چادرنشین به میزان ناچیزی تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفت؛ زیرا کاری چندان با آنان نداشت. چادرنشینان در ارتباط با حاکمیت، همیشه استقلال بیشتری داشتند. به موازات همین امر، سلوکیان به مرور زمان استثمار هر چه بیشتر مردم را مد نظر قرار دادند و به جور و غارت مردم پرداختند.کار به جایی رسید که مالیات بر افراد، منازل، چارپایان، مزرعه‌ها، باغ‌ها، تولدها، ازدواج‌ها، و مرگ‌ها تعلق می‌گرفت &amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;این پول‌ها صرف جلال و شکوه حاکمان، جنگ‌های آنها با رقبا، حفظ و نگه‌داری سپاه برای انجام مأموریت‌های خارجی و سرکوب مردم و نیز اداره امور معابد و غیره می‌شد. بیگانه بودن حاکمیت در نمودی عریان‌تر هم مشخص شد، زیرا اندیشه وحدت سیاسی دو قوم با شکست قاطع مواجه شد و متعاقباً دولتی ملی تشکیل نگردید. ایرانیان دریافتندکه ترفند یونانی کردن ایران و رواج هلنیسم، در واقع ابزاری برای حاکمیت است. در نتیجه هلنیسم، که مورد قبول عامه مردم نبود، کاملاً واپس زده شد. واپس زدن هلنیسم با حمایت از اشکانیان همراه بود.گرچه طی نزدیک به هشتاد سال (۲۵۰-۳۳۰ ق .م) صرف این امرگشت، اما کاری مداوم و پیوسه بود که توسط ملتی مصمم صورت می‌گرفت. در سبب قیام اشکانیان علیه جانشینان اسکندر و تشکیل سلسله بزرگ پانصدساله آنان، معروف است که ارشک و تیرداد پسران «فری یاپت» بودند و فری یاپت پسر «ارشک». این دو برادر از باختر به پارت نزد «فرک لس» والی سلوکی آمدند. چون تیرداد صباحت منظر داشت و والی موافق عادت زشت یونانی‌های آن زمان خواست تمتعی از جمال او برگیرد، این رفتار بر ارشک بسیار گران آمد. فرک لس راکه میزبانش بود شبانه به معاونت تیرداد وپنج نفراز همدستان کشت و پس از آن عزم خود را به قیام بر ضد سلوکی‌ها جزم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا،همان کتاب، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجاکه چون حرص و طمع مقدونی‌ها به غارت و چپاول معلوم بود؛ مردمان تایع، منتظر موقعی بودند که از قید بیگانگان برهند. آنتیوخوس دوم چنانکه از نوشته‌های عهد قدیم دیده می‌شود، شخصی جاه‌طلب و دارای فساد اخلاق بود. جاه‌طلبی او از اینجا پیداست که بی آنکه کاری انجام داده‌باشد عنوانی را پذیرفت که در آسیا سابقه نداشت و در انظار مردمان بسیار کفرآمیز بود، او را «آنتیوخوس خداوند خدایان» می‌خواندند. شهر می‌لت یونانی در آسیای صغیر این عنوان را به او داده بود. از طرف دیگر پادشاهی بود سست‌عنصر و پرورده ناز و نعمت،ک اوقات خود را به لهو و لعب می‌گذراند. زنان و محبوبه‌های او از مرد و زن مطلق‌العنان بودند که هر چه می‌خواهند بکنند. بدترین جنایات آنها بی‌مجازات می‌ماند. نتیجه این نوع اخلاق آن بود که ولات خود سر شدند و به جان مردم افتادند و ظلم بالاگرفت و مردم را به یاغیگری واداشت. وضع پارت هم چنین بود و توهین والی به ارشک یا تیرداد اگر راست باشد موقعی را برای قیام فراهم آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱. ۲- همان، ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اردوان اول همدان را تصرف کرد، آنتیوخوس سوم (کبیر) لشکری نیرومند جمع‌کرده به طرف مشرق روانه شد، تا تمامی ایالات سابق دولت سلوکی را برگرداند. عده افراد او یکصد هزار پیاده و بیست‌هزار سواره بودند. پس از عبور ازکوه‌های زاگرس به همدان رفت و به سادگی آن شهر را تصرف و غارت کرد، حتی معبد آناهیتا با ذخایری به مقدار چهار هزار تالان غارت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; جنگ‌های خانگی، سلوکی‌ها را کاملاً گرفتار و درمانده کرده‌بود. مدت بیست سال کشمکش در خانواده سلوکی فرصت خوبی برای مهرداد ایجاد کرده بود تا موقعیت پارت‌ها را استحکام بخشد. راه دولت پارت از باختر تا بابل صاف شده‌بود. سلوکی‌ها به فرماندهی، دمتریوس، با آنکه جنگ خانگی کاملاً تمام نشده‌بود، به مقابله با مهرداد تاختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمتریوس لشکری نیرومند داشت و امیدوار بود که ملل تابعه با وجود همه بدرفتاریهایی که می‌دیدند، اما چون چندسالی بود که به خدمت آنها خو کرده‌بودند، جانب او را بگیرند، همچنین مطمئن بود که شهرهای یونانی‌که علم‌داران تمدن یونانی بودند، بی‌شک سلوکی‌ها را بر پارتی‌های شجاع و جسور ترجیح دهند و کمک‌های معنوی به او کنند و بالاخره دمتریوس امید فراوانی به دولت یونانی باختر داشت؛ زیرا این دولت با پارت ها دشمنی می‌ورزید و مصالح خود را در دوستی با سلوکیان می‌جست. دمتریوس با لشکری جرّارکه به قول ژوستن پارسی‌ها، عیلامی‌ها و باختری‌ها هم جزو آن بودند به قصد مهرداد حرکت‌کرذ و پارت‌ها را در چند جنگ شکست داد. ژوستن‌گوید: «مهرداد پس از چند شکست به حیله‌ای متوسل شد، مذاکرات صلح را بهانه قرار داد و دمتریوس را از قراولانش جداکرد. سپس بر او تاخته اسیرش‌کرد و شهر به شهر او را گرداند تا مردمانی که او را همراهی کرده‌بودند مأیوس شوند. پس از این واقعه، لشکر دمتریوس فرار کرد و تار و مار شد. محل اقامت او را درگرگان تعیین کرد و با او چنان رفتار نمود که با پادشاهی‌کنند. حتی به او وعده داد که دختر خود رد گونه را به حباله نکاهش درآورد.^{۳} آنتیوخوس سوم با سپاهی انبوه که مشتمل بر هشتاد هزار سپاهی و سیصدهزار خدمتکار و تجمل بسیار بود به سوی پارت تاخت.گویی این سپاه به میهمانی می‌رود. چند پادشاه مشرق زمین که از سختی رفتار پارتی‌ها در عذاب بودند، به استقبال آنتیوخوس آمدند و خود و ممالکشان را تسلیم کردند. جنگ شروع شد. آنتیوخوس در سه جنگ غالب آمد. بابل راگرفت و خود را «کبیر» خواند. برای پارت‌ها مملکتی جز پارت نماند. زیرا همه از اطاعت آنها سر برتافتند. فرهاد دمتریوس را با قشونی از پارتی‌ها به سوریه فرستاد تا تاج و تخت را به دست آورد و آنتیوخوس را مجبور به بازگشت‌کند. از طرف دیگر او در هر جا دام‌هایی برای آنتیوخوس‌گسترد. آنتیوخوس در این حال از افزونی سپاه خود دچار رنج و تعب شد. سربازان را به شهرها تقسیم کرد تا زمستان را بگذرانند. به سبب بد رفتاری سربازان با اهالی و از جهت آن که اهالی ناچار بودند که به سربازان آذوقه بدهند، مردم به ستوه آمدند و طرفدار پارت‌ها گردیدند و روزی ناگهان بر سپاهیان پراکنده پادشاه سلوکی حمله کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر به آنتیوخوس رسید و او با لشکری‌که در نزدیکی‌اش اردو زده‌بود، بیرون رفت. در راه به فرهاد برخورد. جنگ شروع شد، سپاه فراری شد و آنتیوخوس شکست خورد و کشته‌شد. فرهاد دفن شاهانه‌ای برای او ترتیب داد و دختر دمتریوس راکه در اردوی آنتیوخوس بود به زنی گرفت. در مورد تعداد لشکریان وی ژوستن‌گو ید عده افراد مسلح سیصدهزار و خدمه هشتادهزار نفر بودند. اوسیوس، که نویسنده اوایل قرن پنجم میلادی است، سخن ژوستن را درست نمی‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۲۳۶،&amp;lt;/ref&amp;gt; در این جنگ یهودی‌ها کمک فراوانی به آنتیوخوس کردند. لشکر یهودی به فرماندهی «ژان هیرکانوس» در ابتدا بابل راگرفتند و پادشاهان دست‌نشانده پارتی‌ها هم، که از آنان ناراضی بودند، به آنها پیوستند.&amp;lt;ref&amp;gt;یوسف فلاویوس. تاریخ عهد قدیم یهود، کتاب ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; رفتار فرک لس با تیرداد برادر ارشک، خودخداخوانی آنتیوخوس، تجاوز اطرافیان او بر مردم، خودسری ولات، غارت معبد آناهیتا و شکست و اسارت دمتریوس و پراکندگی سپاه وی، همه و همه نشان‌دهنده نفرت مردم از سلوکی‌هاست و دلیل حمایت مردم و جانبداری آنان از پارتی‌ها، رفتار شاه اشکانی با دمتریوس اسیر و ایجاد قفس طلایی برای او (اشاره به ازدواج با ردگونه دختر مهرداد است) و متلاشی شدن سپاه آنتیوخوس‌کبیر سلوکی پس از تعدیات فراوان به اهالی، نشان دهنده دشواری‌های زندگی مردم است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12669</id>
		<title>سلسله هخامنشیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12669"/>
		<updated>2025-12-29T07:15:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;با ملاحظه وسعت دولت ماد در عصر هووخشتره اگر آن را دولتی جهانی بدانیم و امپراتوری جانشین آن، هخامنشی را دومین قدرت بزرگ [https://iranology-e.ir/%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D9%86 آریایی] مشرق زمین به حساب آوریم اشتباه نخواهد بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گسترش یافتن پارس، از وقایع مهم تاریخ قدیم است. پارسیان دولتی تأسیس کردند که جهان کهن را به‌استثنای دو ثلث یونان در تحت تسلط خود درآورد و مدت دو قرن و نیم با افکار و آرمان‌های ارزشمند انسانی خود مردمان را راه برد، رسم و راه‌های جدیدی بنا نهادکه تا آن روز یگانه و بی‌نظیر بود و بعدها نیز شاید هیچگاه همانندی پیدا نکرد. وقتی هم که آن دولت عظیم رو به زوال آورد به دست فاتح سعادتمندی، که فقط مرد رزم بود از پای درآمد. از خوش اقبالی‌های این سرباز فاتح آن بود که در برابر مرد ضعیف و زبون و جبونی قرار گرفته بود و در جنگی که به مثابه یک نبرد تن به تن بود او را هلاک کرد. با این همه پارسیان از تاریخ خارج نشدند، بلکه در مدت دو هزار و چند صد سال، مکرر بلندی‌ها و پستی‌ها را پیمودند و مدام از اوج به حضیض و از حضیض به اوج رسیدند. این است‌که نام آنان از عهد قدیم تا امروز در بیرون از مرزهای ایران، به صورت پارس یا فرس، قائم‌مقام نام ایران شده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۲۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره زمان ورود پارسیان به سرزمینی که بعدها مسکن مألوف ایشان و همراهان آنها از دیگر اقوام آریایی گشت به طور محقق نمی‌توان اظهارنظر کرد. آنچه در این باره در مبحث مادی‌ها گفته شد، بی‌گمان در مورد پارسی‌ها نیز صحیح است، چه، این دو قوم یگانه، همواره در کنار هم بوده‌اند و در طول حرکت‌های تاریخی خرد و مهاجرتی، که محتملاً مدیدی به طول انجامیده دوش به دوش یکدیگر می‌زیسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;فریدون جنیدی، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، تهران: جاپ‌گیتی. ج ۲، ۱۳۷۴، ص ۱۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt; کتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد نام آمادای و پارسراً و پارسوماش را ثبت‌کرده‌اند. یکی از سلاطین آشورکه در قرن ۹ ق. م. سلطنت داشته، افتخار می‌کند که بیست و هفت نفر از پادشاهان پارسوا را مطیع نموده و نیز معلوم است که در زمان سارگن شلم نصر پادشاه آشور (۷۳۱ -۷۱۳ ق. م.) و نیز در زمان آشورهادون (تا ۶۶۷ ق. م.) پادشاهان یا بهتر است گفته شود رؤسای قبایل پارس دست‌نشانده آنها بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ۱۳۰۸، ص ۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اوج‌گیری اقتدار مادی‌ها و ضعف روزافزون توان آشوری‌ها، پارسیان نیز حمایت مادی‌ها را پذیرفتند و سود خود را کماکان در همراهی با برادران هم نژادشان دیدند. این وضع، چنانکه در مبحث تاریخ ماد ذکر شد، تا حوالی سال ۵۵۰ ق .م. ادامه یافت، تا اینکه بنا بر روایات، در آن سال کوروش سوم نواده آژیدهاگ بر پدربزرگ خود شورید و پس از نبردهای مختصری توانست قلب‌های سپاهیان و سرداران مادی را به سوی خود برگرداند و با ورود به هگمتانه، وحدت اساسی هر دو قوم را در زیر لوایی واحد اعلام کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه از کتیبه بیستون داریوش دانسته‌می‌شود، این است که پیش از کوروش بزرگ شش تن دیگر به عنوان شاه پارس شناخته‌شده‌اند که همه از فرزندان هخامنش جدّ این خانواده‌اند. شاهان مزبور به ترتیب عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - چیش پش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ -کمبوجیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ -کوروش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ - چیش‌پش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵ -کوروش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶ -کمبوجیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷ -کوروش سوم (بزرگ)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه می‌شمارد که شش طایفه از آنها شهری و ده‌نشین (ساکن) بوده‌اند که اسامی آنها عبارت است از: پاسارگادی‌ها، مَرّفی، ماسپیان‌ها، پانتالی‌ها، دروزی‌ها، گرمان‌ها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتی‌ها، مردها، دروپیک‌ها و دائن‌ها تشکیل‌می‌دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد جواد مشکور، ایران در عهد باستان، تهران: اشرفی، ۱۳۴۳، صص ۱۶۶-۱۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt; به عقیده هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادی‌ها هستند و از نجیب‌ترین و مهمترین خاندان‌های پارسی محسوب می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمان‌ها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پی‌افکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون اداره‌کند. روش‌های مملکت‌داری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوه‌های حکومتی دولت‌های پیش از خودشان نداشت و بی‌تردید می‌توان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راه‌های اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمی‌کردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم می‌داشتند. بیان درست‌تر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمین‌های با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را می‌پوشیدند، به معابدشان پای می‌نهادند و همانند خود آنان به عبادت می‌پرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهان‌بینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل مسئله در نظر هخامنشیان این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالی‌تر برسانند، حرمت‌های آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیری‌های کوروش و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدن‌های قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازه‌ای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بین‌النهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی خلیج فارس بود. .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پارسیان بر سر لجاجت و کینه‌توزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشه‌های خود بر شکست‌خوردگان بر می‌آمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن می‌گفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمی‌ترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگ‌های قدیم محفوظ بماند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۱۳۶-۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی می‌کردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت می‌گذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود می‌پنداشتند. پیروزی‌های سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطره‌های آنان در هاله‌ای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمان‌بندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت می‌شناختند و خراج مربوط را می‌پرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که هخامنشیان در اصول مملکت‌داری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگ‌تر آنان محسوب می‌شدند و در امور کشورداری برآنان حق‌تقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولت‌های مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست هخامنشی درآمدند، شماری از رسم و راه‌های کشورداری را به هخامنشیان آموختند. درست است‌که عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سه‌هزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شده‌بود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی مانده‌بود، کافی بود که سلطه فوری هخامنشیان را امکان‌پذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بی‌شک هخامنشیان قوم تازه‌ای را که در خود مستحیل ساخته‌بودند، سخت عزیز می‌شمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیش‌پش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردمی چنین باتدبیر از پادشاهی کوچک گمنامی، که در دامنه‌های جنوب غربی ایران مستقر بود، بیرون آمدند و امپراتوری وسیعی را در دوران یک نسل به وجود آوردند که نه تنها شأن و شوکت پیشینیان خود را حفظ کرد، بلکه چون بنای آن بر تخریب نبود و در صدد خون‌ریزی و نابودکردن سرزمین‌های دیگر برنمی‌آمد، توانست جایگاه هر یک از اقوام تابع خود را نیز در همان موقعیتی که بودند، محفوظ نگاه دارد. چنانکه همدان نه تنهامحفوظ ماند، بلکه همچنان به صورت پایتخت باقی بود و عمال مادی هم در مشاغل خود باقی ماندند. یادآورشدیم که انتقال قدرت از ماد به هخامنشیان چنان مخفیانه صورت‌گرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;کلمان هرار، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۳، صص ۷۲-۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه اشارت رفت، نظیر همین امر برای حوزه‌های مدنی دیگر روزگار اعم از شوش، بابل، سارد و مصر و غیره پیش آمد و حکومت جهانی پارسیان، ایران را به صورت پل ارتباطی و حد واسط تمدن‌های شرق و غرب درآورد. آنگاه که کوروش سواحل مدیترانه و آسیای صغیر و سرزمین پرآوازه لیدی را از سمت غرب تسخیر کرد، به فکر بخش‌های شرقی کشور افتاد و متصرفات مادها را، که به رود آمودریا رسیده بود، توسعه داد و تا آن سوی سیر دریا و نواحی سغد و فرغانه و پامیر، که شاید جایگاه زندگی نخستین اجداد او و دیگر آریاییان ایران بود، رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این اوقات، بابل شهری بلندآوازه بود که پس از انهدام آشور، بخش عمده متصرفات آن دولت و نیز ثروت و مکنت شهرهایش را در خود گرد آورده‌بود. طرز تسخیر این شهر که بدون خونریزی عمده‌ای انجام پذیرفت، نشان می‌دهدکه آوازه جهانداری‌کوروش همه جا راگرفته بود و سیران و خاصه کاهنان بابل، مقاومت مهمی در پذیرش فاتح جدید نکردند. شهر به آسانی تصرف شد و کوروش به همه آنچه که وعده داده بود، عمل کرد. حقوق اجتماعی کلیه مردم را محترم شمرد، به تمدن و فرهنگ قدیمی و مقدسات مذهبی مردم بابل احترام گذاشت و مانند سلاطین روم، خدای بابلیان را لمس کرد و در همان نخستین سال فرمانروایی، فرمانی صادر کرد که ازادی قوم یهود را اعلام می‌نمود. به آنان اجازه داد به موطن اصلی خود، بیت‌المقدس، بروند و باقی‌مانده دارایی‌های خود را با خود برگیرند و معابدشان را از نو بسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالقاسم هاشمی، تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: (بی‌نا)، ۱۳۶۷، ج ۱. صص ۱۱۹-۱۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شادمانی یهودیان از فرمان کوروش در کتاب‌های دینی آنان منعکس شده‌است، چنانکه می‌خوانیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کوروش پادشاه پارس چنین می‌فرماید: یهوه خدای آسمان‌ها، جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرموده‌است که خانه‌ای برای وی در اورشلیم، که در یهوداست، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد. او به اورشلیم که در یهوداست برود و خانه یهوه که خدی اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب عزرا، باب اول.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشعیا گوید: «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته، چنین می‌گوید: من یهوه هستم و همه چیز را آفریده‌ام. درباره اورشلیم می‌گوید معمور خواهد شد و درباره شهرهای یهوداکه بنا خواهند شد... و درباره کوروش می‌گویدکه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، کتاب اشعیاء، باب ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشعیا متعاقباً می‌افزاید: «خداوند به مسیح خویش، یعنی به کوروش، می‌گوید من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت‌ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. تا درها را به روی وی بازکنم و دروازه‌ها به روی او دیگر بسته‌نشود. چنین می‌گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جای‌های ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج‌های ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل می‌باشم و تو را به اسمت خوانده‌ام ... هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو رابستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، باب ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الطاف‌کوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل می‌زیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلی‌شان شدند، به زودی با هم‌کیشان ساکن در فلسطین دچار دشواری‌های تازه‌ای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکش‌های داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کرده‌است. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواسته‌است خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیش‌پش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفته‌است، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیله‌ای بوده‌است. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خون‌ریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، که آوازه‌ای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از الواح بابلی چنین بر می‌آید که کوروش نه‌تنها خدایان بابل را محترم می‌داشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی می‌شمرده و دستور داده بود بت‌های شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز ایران شمرده شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، صص ۳۹۲-۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب خصال کوروش می‌توان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل می‌جست. با شکست‌خوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم می‌شمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتل‌عام نمی‌کرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و می‌توان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجات‌دهنده و پیامبر یاد شده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین پادشاه بزرگ سلسله هخامنشی کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و پارت و کرمان بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورش‌هایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شده‌بود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارس‌ها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئه‌های آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد.کمبوجیه بر خلاف پیش‌بینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، صص ۱۱۸-۱۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبه‌ای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسارگاد (آرامگاه کوروش)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسارگاد (طرح بازسازی دیولافوا)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف فراوان کرده و پادشاه ایران را به رتبه و مقام الاهه نیت&amp;lt;ref&amp;gt;NEYT&amp;lt;/ref&amp;gt; ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را ذکر کرده‌است. از کتیبه او جاگررسنت استنباط می‌شود که کمبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس فرعون بر تخت صورت می‌گرفت، انجام داد. این کارها طبعاً برای آن بود که به فرمانروایی خود در مصر صورت قانونی و مشروع بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه ایران همان روش سیاست ملایم و آرام پدر را تعقیب کرد و پس از دفع مقاومت مسلحانه مصریان از ویرانی آن کشور و قتل‌عام مردم امتناع ورزید و حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه تصمیم گرفت بخش دیگری از ایالات آفریقا را به تصرف خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا تنها با میل و اراده خویش به اطاعت و انقیاد او درآمدند و اگر در نظر گرفته شود که منطقه قرطاجنه (کارتاژ = تقریباً تونس کنونی) نیز با قبول اطاعت فنیقیان، فرمانروایی ایرانیان را بر خود پذیرفته‌بودند و در این هنگام به ارتش ایران برای ایجاد امنیت در سواحل جنوبی دریای مدیترانه کمک می‌رسانیدند، می‌توان‌گفت چنانکه بعدها داریوش ادعا کرد: نیزه مرد پارسی تا سرزمین‌های دور رفته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام، کمبوجیه در صدد برآمد که به بخش‌های جنوبی‌تر آفریقا و از جمله حبشه لشکرکشی کند. «منابع یونانی،که شاید تحت تأثیر و تحریک منابع مصری قرارگرفته‌بودند، نقل می‌کنند که سفر جنگی به حبشه- که شخص پادشاه فرمانده آن بود- منجر به شکست گردید. سپاهیان آذوقه نداشتند و در مراجعت، قسمت اعظم افراد از بین رفتند. مع‌هذا دلایلی در دست است که می‌رساند پارسیان به نبطه رسیده‌بودند؛ زیرا پس از این عهد، دیگر ذکری از این حکومت در منابع تاریخی به میان نمی‌آید. شهری به نام زوجه کمبوجیه- مروئه- بنا نهاده‌شد و این امر هم ثابت می‌کند که سفر جنگی مورد بحث، چنانکه بعضی منابع آن را نکبت‌بار معرفی می‌کنند، نبوده‌است.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن‌گیرشمن، همان کتاب، صص ۱۴۹-۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بردیا و قتل او به دست‌کمبوجیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسب انتخاب پدر، والی پارثه،گرگان، باختر و خوارزم بود. (کتیبه  بیستون، بند ۳۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوروش غیر از کمبوجیه پسری داشت به نام «بردیا»،که برادر تنی کمبوجیه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;کتیبه بیستون بند ۱ ستون ۱، به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی بر اسم او در آثار مختلف چنین نوشته شده است: درکتیبه بیستون ستون ۱ بند ۱۰:«بردیا» در نسخه بابلی همان‌کتیبه «برزیا» هرودوت از او به عنوان بردیا نام برده* و اشیل، مصنف یونانی، در تصنیف خود موسوم به «پارسی‌ها» رفردیس نامیده و کتزیاس، او را «نای نک ساریس» و گزنفون «تانااکسارس» نامیده‌اند. بنابراین معلوم‌است که مورخین یونانی‌این‌اسم راتصحیف کرده‌اند و اسم او بردیا بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کناب، ص ۴۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;در باب واقعه بردیا دو سند مهم وجود دارد؛ یکی سند رسمی و درباری یعنی‌کتیبه بیستون و دیگری تاریخ هرودوت که دارای تناقضاتی است. در ابتدا قول و روایت هرودوت را بیان می‌کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وی (کمبوجیه) درگذشته نیز عقل چندان صحیحی نداشت، اولین جنایت او این بود که برادر خود بردیا را،که با هم از یک پدر و مادر بودند، به قتل رسانید. این برادر را از مصر به پارس فرستاده‌بود و علت آن حسادتی بودکه به او می‌ورزید؛ زیرا از بین تمام پارس‌ها او تنها کسی بود که توانسته بود کمانی را که پادشاه حبشه به ایختیوفاژها داده بود، تا دو انگشت به آخر مانده بکشد. هیچ یک دیگر از پارس‌ها نتوانسته‌بودند این عمل را انجام دهند. وقتی بردیا به پارس مراجعت می‌کرد، کمبوجیه در خواب دید که چاپاری از راه رسید و خبر داد که بردیا بر تخت سلطنت جلوس کرده و سر او به آسمان رسیده است وی بر خود بیمناک شد و ترسید که مبادا برادرش او را بکشد و سلطنت را به چنگ آورد. پس پرگزاسپ را،که مورد اعتماد و بیش از تمام پارس‌ها به وی وفادار بود، به پارس فرستاد تا او را هلاک کند. پرگزاسپ به شوش رفت و بردیا را کشت. بعضی می‌گویند او را به بهانه شکار با خود برد و بعضی دیگر می‌گویند که وی را به دریای اریتره برده و در امواج آب افکند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه دکتر هادی هدایتی، ج ۳، بند ۳۰، صص ۴-۱۳۳&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق کتیبه بیستون (ستون ۱، بند ۱۰) داریوش شاه گوید:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«این (است) آنچه به وسیله من‌کرده‌شد پس از آن که شاه شدم.کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود، بردی نام، از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت. به مردم معلوم شد که بردی کشته شده‌بود. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد. وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد، هم در پارس و هم در ماد و هم در سایر کشورها.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;بنابراین با مقایسه &amp;quot;تاریخ هرودوت&amp;quot; و &amp;quot;کتیبه بیستون&amp;quot; مشخص می‌شود که نظریه هرودوت، مبنی بر آنکه بردیا در سفر جنگی‌کمبوجیه به مصر با او بوده است و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را که شرح می‌دهد، کاملاً بی‌اساس است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتزیاس شرح قضیه را طوری دیگر نوشته است. مورخ مذکور می‌گوید: تای نک سارسس، برادر کمبوجیه، مغی را که نامش سپنت‌دات بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کمبوجیه رفت وگفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد. اگر می‌خواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید که نخواهد آمد.کمبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده، در آمدن عجله نکرد... و پس از احضار سوم روانه گشت. کمبوجیه در صدد کشتنش برآمد. مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار به تأخیر افتاد، ولی کمبوجیه همواره در صدد بود که مانع را برطرف کرده، نقشه خود را اجرا کند. در این احوال سپنت دات که مغ بود به کمک او آمد. توضیح آنکه سپنت‌دات شباهت بسیار به شاهزاده داشت و به کمبوجیه گفت شاهزاده را بکشد. سپس او لباس شاهزاده را خواهد پوشید به طوری‌که هیچ‌کس متوجه نشود که وی به قتل رسیده‌است.&amp;quot;&#039; تا آن که روزی خواجه‌ای «تی‌به ته» نام که به حکم مغ مجازات شده‌بود، گریخته نزد مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، رفت و سر را فاش کرد. او از کمبوجیه خواست که مغ مزبور را به وی تسلیم کند. کمبوجیه امتناع ورزید و آمی‌تیس علناً کمبوجیه را نفرین کرده و خود، زهر خورد و مرد. کمبوجیه از نفرین مادر سخت متأثر گردید و خواست اثر آن را بگرداند. با این مقصود امر کرد حیوانات زیاد قربانی‌کردند، ولی خون حیوانات جاری نشد و کمبوجیه از این قضیه به وحشت افتاد. چندی بعد «رکسانه» زن شاه، طفلی زایید که سرنداشت. کمبوجیه غیبگوها را جمع کرده تعبیر آن را پرسید.گفتند: &amp;quot;تو پسری نخواهی داشت که جانشین تو گردد&amp;quot;. پس از آن کمبوجیه شکل مادر خود را در بیداری دید و مادرش به او گفت: &amp;quot; زود باشدکه به جزای عمل خود برسی &amp;quot;. شاه که در آن زمان در بابل بود، روزی چوبی را قطع می‌کرد و در این حال کارد به ران او آمده زخمی برداشت که بعد از یازده روز رنج و تعب شدید، از آن درگذشت.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۴۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بین نوشته‌های هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را &amp;quot;آمی‌تیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مقایسه دو روایت معلوم می‌شود همه نوشته‌های کتزیاس در این باب بیشتر به داستان‌گویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمی‌شناسند و به دنیا آمدن طفل بی‌سر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه این‌گفته‌ها، شاخ و برگ‌های داستانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== قیام بردیای دروغین و حکومت وی ====&lt;br /&gt;
در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه بیستون از داریوش است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت است‌که به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل می‌کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریوش در مورد قیام گئوماته (کتیبه بیستون، ستون ۱، بند ۱۱):&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش شاه گوید:&amp;lt;blockquote&amp;gt;پس از آن مردی مغ بود گئومات نام از «پَ- شیشی یا وودا» برخاست. کوهی است «ارکدریش» نام، چون از آنجا برخاست ۱۴ روز از ماه «وی یخن» گذشته‌بود. او به مردم چنان دروغ گفت که من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را او برای خود گرفت. ۹ روز از ماه &amp;quot;گرم پد &amp;quot;گذشته بود. آنگاه شاهی را او برای خودگرفت، پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۲): داریوش‌شاه‌گوید: این شاهی، که گئومات مغ ازکمبوجیه ستانده بود، این شاهی، از دیرگاهان در تخمه ما بود. پس از آن‌گئومات مغ آن را از کمبوجیه ستاند هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها را او تصرف نمود. از آن خود کرد. او شاه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۳): داریوش شاه‌گوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کسی از تخمه ما، که شاهی را از آن گئومات مغ بازستاند. مردم شدیداً از او ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناخته‌بودند، بکشد. بدان جهت مردم رامی‌کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشته‌بود. آن‌گاه من با چند مرد آن‌گئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیک‌ی‌ووتیش» نام در سرزمینی «نی‌سای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۴): داریوش شاه‌گوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شده‌بود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاه‌هایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاه‌ها و رمه‌ها و غلامان و خانه‌هایی را که گئومات مغ ستانده‌بود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را برداشته شده‌بود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;۱ به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، صص ۳۹-۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاه‌گوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی می‌خواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا»&amp;lt;ref&amp;gt;Gobryas&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «وایسپار» پارسی، «اوتان» &amp;lt;ref&amp;gt;intaphernes&amp;lt;/ref&amp;gt;نام پسر «ثوفر» پارسی، «گئوبروو»&amp;lt;ref&amp;gt;Otanes&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «مردونی‌ی»&amp;lt;ref&amp;gt;Megabyzus&amp;lt;/ref&amp;gt; پارسی، «ویدرن»&amp;lt;ref&amp;gt;Mardonius&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «پگابیگ ن» پارسی، «بگ بوخش»&amp;lt;ref&amp;gt;Hydarnes&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «داتو و ه ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر  «و ه و ک» پارسی.&lt;br /&gt;
(بند ۱۹): داریوش شاه‌گو ید: تو که از این پس شاه خواهی بود،  دودمان این مردمان را نیک نگهداری‌کن.&amp;lt;ref&amp;gt;همان؛ ص 73-72.&amp;lt;/ref&amp;gt;بنابراین از کتیبه بیستون چنین مستفاد می‌شود که اولاً نام مغ  مزبور،گئومات بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر  می‌داند. سوم آنکه مرگ کمبوجیه را به سبب خودکشی می‌شمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین  ماد می‌خواند.&lt;br /&gt;
داریوش ویران نمودن معابد را به گئومات نسبت می‌دهد و این نشان‌دهنده  آن است که در مذهب وی ساختن معابد مرسوم نبوده‌است.&lt;br /&gt;
همچنین داریوش بعد از سرکوبی قیام می‌گویدکه اموال مردم را به  آنها پس دادم. منظور از کلمه &amp;quot;مردم&amp;quot; در این کتیبه‌ها، &amp;quot;اشراف&amp;quot; است  نه توده‌های مردم. و این نشان می‌دهد که مغ مزبوراموال اشراف را مصادره نموده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که می‌گوید هرکسی بعد از من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمان‌ها یعنی هفت خاندانی‌که به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرت‌آور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;در کتیبه بیستون صحبتی از وجود دو برادر نیست و فقط از گئومات مغ گفتگر شده. به علاوه هیچ یک از مورخان باستان، غیر از هرودوت و ژوستن، قیام بردیای دروغی را با مشارکت برادر او ندانسته‌اند.&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه یکی از این دو نفر را به سمت ناظر، مأمور اداره اموال خود کرده‌بود و همین شخص بود که توطئه را طرح کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;در کتیبه بیستون درباره شغل بردیای دروغی قبل از آنکه به سلطنت برسد، چیزی گفته نشده‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt; این شخص متوجه شده‌بود که مرگ بردیا را از مردم پنهان‌کرده‌بودند و فقط تعداد کمی از پارس‌ها از آن باخبر بودند و دیگران هنوز او را زنده تصور می‌کردند. پس طرح خود را بر این اساس پایه گذارد و به خاندان سلطنتی تجاوز کرد. او برادری داشت که به شرحی که نقل کردم در شورش سهیم بود. این برادر به قدری به بردیا، فرزند کوروش و برادر کمبوجیه که به امر پادشاه کشته شده‌بود، شباهت داشت که می‌توانست ایجاد شبهه کند. نه تنها از لحاظ صورت به بردیا شبیه بود، بلکه نام او هم بردیا بود.&amp;lt;ref&amp;gt;چنانکه گفته شد در کتیبه بیستون نام مغ مزبور،گئومات ذکر شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;پاتی زی تس&amp;quot;۴ &amp;lt;ref&amp;gt;ن- برادر بردیای دروغین که نقشه توطئه را طرح کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt;مغ به او اطمینان داد که شخصاً جریان را به نفع او رهبری خواهد کرد. سپس او، وی را به مقر سلطنت برد و بر تخت شاهی قرار داد. پس از آن رسولان به تمام نقاط و حتی تب و مصر فرستاد تا سپاه را مطلع کنند که از این پس باید از بردیا فرزند کوروش فرمانبری کنند نه از کمبوجیه.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانت‌کرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بوده‌است او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کرده‌ای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۳): سپس‌کمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافت‌کرده‌ای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آن‌کسی‌که شورش کرده را پرسید و چون نام &amp;quot;بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیده‌بود و شبحی‌که به او گفته‌بود: شخصی &amp;quot;بردیا&amp;quot; نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بی‌جهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستن‌کرد، تا بی‌تأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعی‌که او بر زین اسب می‌پرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطه‌ای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر &amp;quot;اکباتان&amp;quot; نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کرده‌بود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۱۶۲-۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کمبوجیه بزرگان را می‌طلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شده‌ام و شما اطمینان داشته‌باشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی می‌کنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کرده‌ام و برادرش بردیا. آن کس‌که باید در برابر جسارت و گستاخی خفت‌آور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شده‌است که از خانواده او سرچشمه گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس‌ها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما می‌توانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی می‌کنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بی‌قیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمه‌ها برای شما بره‌ها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان می‌خواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت می‌کنم که علاوه بر آن، هر یک از پارس‌ها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۴-۱۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; هنگامی که کمبوجیه این عبارات را بر زبان جاری می‌کرد، بر سرنوشت خود می‌گریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پارس‌ها، پادشاه خود را در حال زاری دیدند، آنها هم‌گریستند. مدتی بعد کمبوجیه که جمعاً هفت سال و پنج ماه سلطنت‌کرده‌بود و فرزندی از خود باقی نگذارده‌بود، در گذشت. پارس‌هایی که در آن محل حاضر بودند، نمی‌توانستند باور کنند که مغ‌ها سلطنت را به دست گرفته‌اند و اطمینان داشتند که آنچه کمبوجیه درباره مرگ بردیا برای آنها نقل‌کرده، به قصد آن بوده که به برادر خود لطمه زند و تمام پارس‌های امپراتوری را برضد او بشوراند. آنها مطمئن بودند که آن‌کس که سطنت می‌کند، همان بردیا فرزند کوروش است. از طرفی پرگزاسپ هم قتل بردیا را جداً انکار می‌کرد؛ زیرا بعد از مرگ کمبوجیه اعتراف به قتل فرزند کوروش برای او خطر داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۵-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مقایسه روایت هرودوت وکتیبه بیستون در مورد واقعه بردیای دروغی، مستفاد می‌شود که بین آن دو اختلافاتی هست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - در کتیبه بیستون سخن از یک مغ است در حالی که در تاریخ هرودوت صحبت از دو مغ است که برادر بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ - مطابق کتیبه داریوش در بیستون،گئوماته را در دژی از سرزمین ماد به قتل می‌رسانند و هرودوت آن را در شوش می‌داند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ - در کتیبه بیستون، داریوش به نقش خود اهمیت بیشتری می‌دهد و عامل اصلی، سرکوبی بردیا را شخص خودش ذکر می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ارزیابی قیام گئوماته مغ&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارس‌ها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معاف‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سئوالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شده‌است؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعث‌گرایش مردم به او شده‌است؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش می‌کرد، باعث توهم افکار می‌گردید؟ نمی‌توان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن می‌رودکه در اندیشه ایران باستان شاه می‌بایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیق‌تر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق می‌کرد، و چون‌گئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، می‌بایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیت‌کند و چه شجره‌ای قوی‌تر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب می‌آمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب می‌آمدند. به طوری‌که همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض می‌نمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت می‌نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونت‌آمیز بود، و هم از لحاظ داخلی می‌خواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که &amp;quot;دولت&amp;quot; و &amp;quot;حکومت&amp;quot; و در رأس آن &amp;quot;شاه&amp;quot; قدرت داشته باشد و نیروهای‌گریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل می‌شدند. ویل دورانت می‌نویسد: &amp;quot;کمبوجیه برای آنکه زشتی‌های حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حمله‌های دل درد سخت خویش انجام می‌داد، به این معنی که خواهر و همسر خود &amp;quot;رکسانا&amp;quot; و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان ایران را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون می‌دانست که حکم او را اجرا نکرده‌اند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زده‌بودند، کیفر داد.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ویل دورانت. تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ج ۱، بخش اول، ص ۵۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از یک طرف اشراف، چون کمبوجیه آنها را در قدرت سهیم نکرد و امتیازاتی به آنها نداد، باعث تحریکاتی در جامعه و مهیا نمودن کودتای‌گئومات شدند؛ از طرف دیگر، بنا به نظر ریچارد فرای چون کمبوجیه از درآمد معابد کاست، کاهنان بر او شوریدند و داستان‌های دروغین درباره او پراکندند. اومستد که در این مورد با فرای هم داستان است، می‌افزاید: «&amp;quot;بردیا &amp;quot; برادر تنی کمبر جیه است که در سال ۵۲۲ ق .م. خود را شاه خواند و مردم زیردست، پادشاهی او را پذیرفتند؛ زیرا او سه سال باج‌ها و سربازگیری را معلق گذاشت. ولی آزادگان شهرستان‌ها به تحریک داریوش علیه او قیام کردند و به وی فرصت ندادند که اصلاحات اجتماعی خود را استوار کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اومستد می‌گوید: «داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت می‌دانستند.»&amp;lt;ref&amp;gt;آلبرت تن ایک اومستد، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲، ص ۱۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; نتیجه آن که اشراف با کمبوجیه، که امتیازات آنها را محدود کرده‌بود، میانه خوبی نداشتند و احتمال دارد که برای از میان برداشتن او، ماجرای‌گئو ماته را بر پانموده باشند، بدین ترتیب که با گئوماته همدست شده‌اند و وقتی کمبرجیه به دست خود کشته می‌شود (چنانکه داریوش می‌گو ید) و یا احتمال بسیارکم به دست همان اشراف از جمله داریوش،کشته می‌شود، تصمیم می‌گیرند که مانع مهم‌تر یعنی‌گئوماته را نیز از میان بردارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف مؤلف کتاب تاریخ ماد این واقعه را چنین تحلیل می‌کند: «وضع مردم ماد در عهد هخامنشیان سخت به بدی‌گرایید و ایشان بالنتیجه ناراضی شدند. ممکن است حوادثی که پس از فتح آسیای صغیر و بابل و مصر در پایان پادشاهی کمبوجیه وقوع یافت، در این زمینه و محیط، تکوین یافته بوده‌است».&amp;lt;ref&amp;gt;ایگور میخائیلریچ دیاکونوف،تاریخ ماد،ترجمه کریم‌کشاورز،تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵،ص۳۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌نویسد:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«سبب اینکه گئوماته چنین به‌آسانی تمام اقرام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بی‌خرد کوروش و ناکامی‌های نظامی او در حبشه در این مورد دخیل بوده‌است و اینکه به عادت پارسیان بخش عمده نیروی جنگی و دستگاه اداری مرکزی‌کشور، در لشکرکشی با پادشاه بوده‌اند، نیزکار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید در جای دیگر جستجو کرد. گئوماته به مردم ساکن امپراتوری چیزی وعده داده‌بود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال برد نصیب ایشان شود، و این خود بی‌درنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت و تمام آزادگان تابع گئوماته شدند، و سبب اتفاق کلمه ایشان همان علاقه‌ای بود که به اصلاحات وسیع پیشنهادی‌گئوماته داشتند. ما نبایدگئوماته راکمال مطلوب مردم‌دوستی بشماریم؛ چرا که به خاطر رقابتی بود که میان اصناف مختلف کاهنان وجود داشته و بر سر قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر مبارزه می‌کرده‌است. از جهت دیگر نیز نباید غلو کرد که گئوماته پهلوانی، انقلابی بوده و به خاطر اَزادی ماد مبارزه می‌کرده‌است.کودتای گئوماته نهضت مردم نبود، تحولی درباری بود و خود گئوماته خویشتن را پارسی و هخامنشی می‌خوانده، اگر چه مادیان تکیه‌گاه او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحات‌گئوماته زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند.گمان می‌رود که گئوماته به بزرگان درباری و سران لشکری دست نزد، زیرا که اولاً اینان نقطه اتکای سیاست مرکزیت کشور بودند و گئوماته کمتر از هووخشتره و کوروش به مرکزیت نیازمند نبود و ثانیاً بسیار نیرومند بودند و با وضعی که گئوماته داشته، تحریک ایشان خطرناک می‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دشمن عمده گئوماته، بخش معینی از بزرگان بوده‌اند؛ زیراکه مهمترین طرفداران داریوش از بزرگان بوده‌اند.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سرکوبی قیام گئوماته مغ&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت به‌تفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان می‌کند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگ‌ترین پارس‌ها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شده‌بود که مغ از ارگ خارج نمی‌شود و هیچ‌یک از پارس‌های بزرگ‌زاده را به حضور نمی‌پذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواج‌کرده‌بود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآورده‌بود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا می‌زیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او هم‌بستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بی‌خبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمی‌داند چه کسی با او هم‌خوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمی‌شناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی می‌کنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، کتاب سوم، بندهای ۶۸۷۹، صص ۱۷۶-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمی‌توانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست می‌کنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد که‌گوش‌های بردیا کنده‌شده. اگر توانستی‌گوش‌های او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علی‌رغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگ‌ترین شخصیت‌های پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناری‌کشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس می‌زدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانی‌گفته او را باور کردند و تصمیم‌گرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکره‌کردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس می‌آمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود.&amp;lt;ref&amp;gt;برخلاف گفته هرودوت هیستاسب، پدر داریوش، حاکم ایالات پارت بود، نه فارس. (کتیبه بیستون، بند ۳۵).&amp;lt;/ref&amp;gt; وقتی داریوش رسید، آن شش تن تصمیم گرفتند او را نیز با خود همراه‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفت‌گانه و نقشه آنها را توضیح می‌دهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیب‌زاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بی‌تأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئن‌ترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفت‌کرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشته‌بود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارس‌ها برای او احترام زیادی قائل بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کرده‌بودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارس‌ها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شده‌بود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیان‌کرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بی‌تأمل به مغ‌ها حمله‌کنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تن‌به‌تن صورت‌گرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشته‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص صص ۱۶۸.۱۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس‌کشتار مغان آغاز شد، هرجا مغی می‌یافتند خون او را می‌ریختند. هرودوت می‌نویسد: «این روز، جشن بزرگ ملی پارس‌هاست. مراسم بزرگی در این روز برپا می‌کنند که به «قتل‌عام» معروف است. در موقع انجام این مراسم هیچ مغی حق ندارد خود را به مردم نشان دهد و در آن روز در خانه می‌مانند.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجلاس مشورتی سران خاندان‌های بزرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت می‌نویسد: «وقتی اغتشاش آرام شد و پنج روز از این حادثه‌گذشت، کسانی که بر ضد مغ‌ها قیام کرده‌بودند برای مشورت جلسه‌ای تشکیل دادند. نطق‌هایی ایراد شد که بی‌تردید برای بعضی از یونانی‌ها باورکردنی نیست، ولی در هر حال صحّت دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;.همان، بند ۸۰، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانی‌ها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارس‌ها جور در نمی‌آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== نطق هوتانه ====&lt;br /&gt;
اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال می‌کرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. این‌کار نه خوب است و نه مفید. شما می‌دانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجه‌ای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردی‌که به آن دست یابد نقشه‌های غیرعادی الهام می‌کند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش می‌یابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان می‌روید. این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمی‌آورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همه‌چیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار می‌افتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت می‌ورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشته‌باشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملق‌گویند به او برمی‌خورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفته‌اید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت می‌گردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» می‌نامد، صحبت می‌کند و می‌گوید: «در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمی‌شود، مقامات به قید قرعه واگذار می‌شود و صاحب‌منصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار می‌شود. بنابراین من پیشنهاد می‌کنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق مگابیز =====&lt;br /&gt;
چنانکه ازگفته‌های هرودوت برمی‌آید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر می‌رسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیت‌گذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن نطق مگابیز چنین است: «درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او هم‌عقیده‌ام. اما وقتی او توصیه می‌کند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکرده‌است؛ مردمی‌که از آنها هیچ انتظاری نمی‌توان داشت، ابله‌ترین و گستاخ‌ترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بی‌قید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیده‌اند چگونه می‌توانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
،. ما باید دسته‌ای از مردان برگزیده را انتخاب کنیم و حکومت را به دست آنان بسپاریم. ما خود به‌یقین از این مردان خواهیم بود. به نظر می‌رسد که بهترین تصمیمات از بهترین اشخاص سرچشمه می‌گیرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، بند 81، ص ۱۷۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نطق داریوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش نه با نظر اوتان،که معتقد به حکومت عوام بود، موافق بود و نه با نظر مگابیز، که معتقد به حکومت اشراف قبایل بود؛ بلکه خواهان یک حکومت سلطنتی مطلقه بود که در رأس آن یک نفر تصمیم بگیرد، اما به این شرط که این شخص متقی باشد. وی به این علل با این نوع حکومت موافق بود که: «بهتر از تقوای سلطانی که در عین شکوه و جلال است هیچ‌چیز نمی‌توان یافت. چنین پادشاهی با عدالتی که فرض وجود او است، در جهت خیر و صلاح ملت حکومت خواهد کرد و اسرار امور را در برابر بداندیشان بهتر محفوظ خواهدداشت. اما در حکومت اشرافی، اشراف که استعدادهای خود را در راه منافع عمومی به کار می‌اندازند غالباً گرفتار خصومت‌ها÷ی شخصی بسیار تند می‌باشند.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، بند 82، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایدگفت داریوش از اتحاد قبایل، به نحو احسن، در جهت رسیدن به قدرت استفاده نمود. لیکن نهایت هدف وی، تمرکز بخشیدن امور بر محور وجود شاه بود که از نظر او دارای نوعی قدرت معنوی بود. وی چنین استدلال کرد: «چون هریک از آنها می‌خواهند بر دیگران ریاست کنند و عقیده خود را تفوق دهند، سرانجام از یکدیگر به‌شدت متنفر می‌شوند و این خود موجب جنایات و خیانات و بازگشت حکومت سلطنتی می‌شود. همین امر نشان می‌دهد که تا چه حد این حکومت بهترین نوع حکومت می‌باشد.»&amp;lt;ref&amp;gt;3- همان، ج 3، ص 179.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریه [https://iranology-e.ir/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4 داریوش] و استدلال وی، تا حدی انعکاسی از نظریه افلاطون درباره حکومتهاست. داریوش مفاسد و ایرادات حکومت عوام را چنین برمی‌شمرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محال است که حکومت آزادی به فساد منتهی نشود. این فساد برای ملت مصیبت‌بار است، ولی بین مردمان فاسد نفاق و کینه‌ای ایجاد نخواهد کرد و موجب استحکام دوستی آنها می‌شود، زیرا برای چپاول کردن دولت، بهتر آن است که آنها با هم متحد شوند.»&amp;lt;ref&amp;gt;۴- همان، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این قرار حکومت اشرافی به نفاق و دشمنی، و حکومت عوام به اتحاد و اتفاق بیشتر عوامل فساد منجر می‌گردد. سپس [https://iranology-e.ir/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4 داریوش] در ادامه بحث پیرامون حکومت عوام می‌گوید: «این وضع(اتحاد اشراف مخالف) آن‌قدر ادامه می‌یابد تا مردی رهبری ملت را به عهده‌گیرد و به این اقدامات خاتمه دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خلاصه کلام آنکه آزادی را چه کسی به ما داده‌است؟ آیا ملت است یا اشراف یا سلطان آن را به ما اعطا کرده‌اند؟ به این دلایل من عقیده دارم اکنون که به کمک یک نفر آزاد شده‌ایم (کوروش) به نوع حکومت یک‌نفری وفادار بمانیم، و اگر این دلیل را هم کنار گذاریم سنن و رسوم اجدادی را، چون نیکو هستند، از بین نبریم؛ این عمل برای ما فایده‌ای نخواهد داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; این سه عقیده‌ای بودکه درباره روش حکومت آینده، بعد از قیام بردیای دروغی، توسط سه تن از بزرگان پارسی ابراز شد. چهار تن پارسی دیگر، که باقی مانده‌بودند، با نظر داریوش موافقت کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوتان که مایل بود مساوات سیاسی در پارس مستقر شود، وقتی خود را در اقلیت دید، نطقی به این شرح برای دیگران ایراد کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوستان! از هم‌اکنون معلوم است که یکی از ما،که از سران انقلاب هستیم، پادشاه خواهد شد؛ خواه آنکه انتخاب او را به مردم پارس واگذارکنیم یا اینکه از راه قرعه باشد و یا راه دیگری، برای آن برگزینیم. در هر حال من در برابر شما داوطلب نخواهم بود. آرزوی من این است که نه بر کسی حکومت‌کنم و نه ازکسی فرمان برم. پس من حاضرم از حکومت صرف‌نظر کنم. به شرط آن که خودم و هیچ یک از بازماندگانم تا ابد از هیچ یک از شما فرمان نبریم.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، بند ۸۳، ص ۱۸۰.۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شش تن دیگر با شرایط او موافقت کردند. پس چون او از قبول این مقام خودداری‌کرد، کنار رفت و امروز نیز در پارس این خانواده تنها خانواده ای است که آزاد است و اگر افراد آن برخلاف قوانین معمول رفتار نکنند تعهدی جز آنچه از روی میل به‌عهده نگرفته‌اند ندارند. همچنین قرار شدکه وقتی یکی از شش تن دیگر به سلطنت رسید برای او تان و آیندگان او امتیازات فوق العاده‌ای قایل شود. از جمله امتیازات او این بود که هر سال یک دست لباس مادی &amp;lt;ref&amp;gt;پوشیدن قبای بلند مادها با آستین‌های گشاد بین بزرگان پارس مرسوم بود و این لباس یکی از بهترین خلعت‌های پادشاهان محسوب می‌شد.&amp;lt;/ref&amp;gt;و جمیع پاداش‌هایی را که در نظر پارس‌ها باارزش‌ترین است دریافت کند. آنها این افتخارات را از آن جهت برای او تصویب کردند، که اولین کسی بود که طرح انقلاب را ریخته‌بود و آنها را گردهم جمع کرده‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امتیازات مزبور اختصاص به هوتان داشت. سپس آنها امتیازات زیر را نیز برای‌خود قایل شدند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از هفت نفر که مایل بود می‌توانست آزادانه و بی‌اعلام قبلی به حرمسرای پادشاه وارد شود مگر در موردی‌که پادشاه با یکی از زنان خود هم‌بستر باشد. پادشاه نمی‌توانست از غیر از خانواده یکی از سران انقلاب برای خود زن انتخاب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما درباره اختلاف در تعیین پادشاه چنین تصمیم گرفته شد: اسب هرکس که در طلوع آفتاب در حومه شهر، در حالی که صاحب خود را بر پشت دارد، قبل از دیگر اسبان شیهه بکشد سلطنت از آن او خواهد بود. سپس هرودوت داستانی را برای تعیین شاه ذکر می‌کند که بیشتر به افسانه می‌ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، بند ۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گفته شد، داریوش با دست یاری اشراف قبایل (شش تن) توانست بر اریکه سلطنت تکیه زند و چون در میان آن هفت تن وی از از نظر اصل و نسب، اصیل‌ترین فرد پارسی بود، بعد از پدرش «ویشتاسب» نزدیک‌ترین شخص به تخت سلطنت محسوب می‌شد و چون پارسی‌های قدیم خیلی اشرافی بودند و عقیده راسخ داشتند که باید شخصی از خانواده سلطنت بر تخت بنشیند، بعید است، که در باب تقدم ویشتاسب یا داریوش اختلاف‌نظری پیش آمده‌باشد. تا به شیهه اسبی متوسل شده‌باشند.کناره‌گرفتن اتانس نیز به همین جهت بوده است، چه او می‌دانسته که شخص دیگری به جز داریوش نمی‌تواند سلطنت‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۵۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; البته بزرگان پارسی، از طریق شرکت در شوراهای حکومتی، با حکومت در ارتباط بودند و شاه از آنها به عنوان مشاوران سیاسی استفاده می‌نمود. در مواقع اخذ تصمیمات مهم، شاهنشاه عقاید آنان را استماع می‌کرد و از راهنمایی آنان در اجرای مقاصد خود بهره می‌برد و تصمیمات دولتی بر مشورت و آرا و عقاید این بزرگان مبتنی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی احتشام، ایران در زمان هخامنشیان، تهران: جیبی، ۲۵۳۵/۱۳۵۵، صی ۴۴؛ نصرت‌الله بختورتاش، دیپلماسی هخامنشی، تهران: ستاد بزرگ ارتشتاران، ۱۳۵۳، ص ۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین گونه مشاهده شد که نارضایی پارس‌ها، خاصه سران قبایل هفت‌گانه از مجموع پیشامدها، تأثیر خود را بخشید. چون همه آنها از داریوش، که نزدیک‌ترین فرد به دودمان سلطنت و شایسته‌ترین آنها برای تصاحب قدرت بود، حمایت کردند. داریوش با پشتیبانی بزرگترین نجبای ایرانی، همراه گروه قلیلی از هم‌دستان خود وارد قلعه «سیکایااوواتیش» واقع در ایالت نسادر ماد شد و گئومات و همکاران وی را به قتل رسانید. تاریخ این واقعه را ۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲ ق.م. ذکر کرده‌اند بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دست‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، صص ۱۲۳_۱۲۲&amp;lt;/ref&amp;gt; سرعت اقدامات داریوش بعد از به تخت نشستن چندان بود که دو ماه بعد از مرگ کمبوجیه،گئومات اسیر و اعدام گردید و کشور در دست‌های توانایی قرار گرفت که مقدّر عظمت ایران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش اول - شاید کمتر پادشاهی را در جهان بتوان یافت که مانند داریوش در آغاز کار با مشکلات عدیده روبرو شده باشد. با این همه او فردی بود که ثابت کرد نه تنها لایق‌ترین جانشین برای مردی چون‌کوروش بزرگ است، بلکه شایسته‌ترین پادشاهی است که ایران در اوج گستردگی مرزها و پهناوری قلمرو خود می‌توانست داشته‌باشد. اراده آهنین و قوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته و کم‌نظیر تاریخ ایران و جهان بدانها متصف است. صفات عالی او بعدها با شناختن مردم و ملل گوناگون همراه شد و فهم درستی از نحوه اداره یک امپراتوری بی‌نظیر تاریخی را به وی داد، و موجب شد تا اصولی‌ترین و استوارترین سازمان‌های کشورداری را به وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش شورش‌هایی را که تقریباً در سراسر امپراتوری به وقوع پیوسته بود، به‌سرعت دنبال و به‌شدت سرکوب کرد. نخست عیلامی‌ها را بر سر جای خود نشانید. آنگاه روی به بابل آورد، زیرا شخصی به نام نیدنتو بعل، که تحت عنوان نبوکد نصر سوم پسر نبونید، قدرت را در آنجا در دست گرفته بود. طغیان کرده بود. داریوش بابل را متصرف شد و یاغی را به قتل رسانید. هم‌زمان شورشهایی در ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (آراخوزی) و ساک .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌وقوع پیوست که حکایت از آشفتگی سراسری و اضمحلال امپراتوری داشت.کمی بعد (بهار ۵۲۱ ق.م.) شورش بسیار عظیمی در ارمنستان برخاست‌که باعث تشدید وقایع تلخی می‌شد که در مقر اصلی هخامنشیان، پارس، می‌گذشت. مردی که به نام «وهیزدات» خود را بردیا معرفی می‌کرد تقریباً جای آرامی در قلمرو حکمرانی داریوش باقی ننهاده بود. داریوش با کمک اشراف نیرومندی که به او پیوسته بودند و تدبیر و کیاست و شجاعت خود، همه اغتشاشات را فرونشانید و آنگاه در سال ۵۱۹ ق.م. راهی مصر شد تا نافرمانی نیل‌نشینان را چاره کند. «اوجاگوررسنت» معروف، دوباره به عنوان واسطه بین پادشاه ایران و خدایان مصر به صحنه آمد و مراسم تاج‌گذاری مخصوص فراعنه با همان تشریفات برای داریوش انجام شد. مستملکه یونانی کیرن&amp;lt;ref&amp;gt;KIREN.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بخش‌های دیگری از ایالات آفریقا به ایران اضافه شد و داریوش بعدها قدرت خرد را در درّه هند و سرزمین‌های دیگر توسعه‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;- م. م. دیاکونوف، همان‌کتاب، صص ۱۳۳_۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که داریوش نفوذ و قدرت‌خویش را مسجّل ساخت و با ارتش نیرومندو منضبط خؤد شورش‌ها و مقاومت‌های متعدد را درهم شکست، به‌انجام یک سلسله اقدامات‌اداری و اقتصادی مبادرت ورزید که تجارب تلخ سال‌های بحران، ضرورت انجام آنها را ثابت کرده‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت قسمت‌های اداری ایران را بنا بر میزان مالیات‌هایی که به خزانه دولت می‌دادند، بیست و شش ایالت ذکرکرده‌است.ولی برطبق کتیبه داریوش در نقش رستم،تعداد آنها سی ایالت است‌وبدین‌نحو می‌توان دولت هخامنشی را بزرگ‌ترین دولتی دانست‌که تا آن زمان تشکیل شده بود. به‌خصوص اگر درنظر آوریم‌که ایالاتی چون بابل،سوریه،فنیقیه و تعدادی از نواحی مترقی آسیای صغیر،از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی آن عصر به‌شمار می‌آمدند و از مقاصد و نیّات هخامنشیان مبنی بر تصرف‌کلیه کشورهای مشرق حمایت می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این که در ایالات مزبور چهل و شش گروه مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبان‌ها و عادات و اخلاق گوناگون زندگی می‌کردند، همگان آزاد بودند که بر اساس معتقدات خود رفتار نمایند. مذهب هخامنشیان و اهالی ایران هر چه که بود به هیچ‌وجه بر احدی تحمیل نمی‌شد و گذشته از آن هر ایالتی مختار بود که مؤسسات ملی و سلسله امرا و روحانیون خود را حفظ کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش برای حفظ وحدت ممالک وسیع ایران، تشکیلات جدیدی به وجود آورد که بر اساس آن، هریک از بخش‌های امپراتوری، هم سوابق مألوف حکمرانی خود را حفظ کند و تا جایی که به ارکان عمده حکومت مرکزی خللی وارد نیاورد، در امور داخلی خود آزاد بماند و هم با دیگر قسمت‌های قلمرو بزرگ پارس در ارتباط و پیوستگی مطلوب و مترقی باقی بماند. برخی از ملل، همانند بابلیان، به تمرکزگرایی متمایل بودند و تجاربی مهم در این زمینه به دست آورده‌بودند که مورد استفاده ایرانیان قرار گرفت. آریاییان ساکن در بخش‌های مختلف ایران هم، ترتیب حکومت‌های وراثتی را از گذشته‌های دور آزموده و بدان شیوه دل بسته‌بودند ولی بداهتاً کاربرد این روش‌ها در مناطق غربی دشواری‌های خاص خود را به وجود می‌آورد و برای شاه باتدبیر و دقیق ایران، راهی باقی نگذاشت جز این که نظامات مختلف سنّتی‌شده سرزمین‌های امپراتوری را رعایت کند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، صص ۱۲۰_۱۱۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمایلات آزادی‌خواهانه ملل مختلف ثابت کرده‌بود که فقط قوم پارس می‌توانست مورداطمینان کامل پادشاه قرار گیرد. بنابراین قوم پارس می‌بایست به عنوان سرور و مخدوم حکومت کند و همه ممالکی را که وارد مجموعه امپراتوری می‌شدند، اداره نماید. به‌استثنای چند مورد محدود، در همه‌جا نمایندگان پارس، با داشتن املاک ارضی بسیار و معافیت از مالیات،که فقط شامل حال آنان می‌شد، در رأس تشکیلات جدید قرار داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام کلی حکومت بر همان قاعده مبتنی بود که بخش‌های‌گوناگون به خَشَترپاون‌نشین (شهربان‌نشین)ها یا ساتراپ یونانی تقسیم شود، که هرکدام تحت فرمانروایی یک شهربان باشند. این مأمور عالی‌رتبه، منشی یا دبیری داشت که وظیفه او چشم‌گماردن برکارهای شهربان و گزارش آنها به دربار بود.&amp;lt;ref&amp;gt;-کلمان هوار، همان کتاب، ص ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; برای این که اوامر و احکام مرکز در کمال سرعت به ایالات برسد و خاصّه در هنگام اردوکشی‌ها معطّلی فراهم نیاید، راه‌های متعددی در این دوره ساخته شد که شرق و غرب کشور و همچنین بخش‌های شمالی و جنوبی را به یکدیگر متصل کند. مشهورترین آنها راهی بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا پایتخت کشیده شده بود. هنوز هم شالوده اساسی راههای ایران بر همان جاده‌های ساخته‌شده در عصر داریوش قرار دارد و به مرور زمان نیز اهمیت و اعتبار شاهراهی خود را ثابت و حفظ کرده‌است. نکته مهم این است که به فرمان شاه، منازل و مهمان خانه‌های خوبی تهیه شده بود و چاپارخانه‌هایی تأمین کرده‌بودند که به قدر کفایت اسب‌های خوب داشت و پست دولتی ایران را در ردیف ممتازترین سازمان‌های ارتباطی جهان جلوه می‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، ایران باستان، صص ۱۴۹۲ - ۱۴۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر منشیانی که داریوش برای خبرگیری تعیین‌کرده بود، سازمان بازرسی دقیقی نیز در ولایات، کارهای رؤسای محلی را زیرنظر داشت، همچنین مأمورانی که به «چشم و گوش شاه» شهرت داشتند، هر سال برای بررسی اوضاع و احوال به دورترین نواحی می‌رفتند. سازمان مرکزی حکومت به گزارش‌های آنان توجه مخصوص می‌کرد و بر مبنای اطلاعات واصله، تصمیمات اساسی و تغییرناپذیر می‌گرفت. حکام ولایات به دربار فراخوانده‌می‌شدند تا از تمامی امور منطقه زیرنظر، خبرهای مطمئنی بدهند و اگر احیاناً در مواردی نیز جرمی مرتکب شده بودند، در دادگاه صالحی که تشکیل می‌شد از خود دفاع کنند. داریوش چنان ترتیباتی اتخاذ کرده بود که هیچ حقی زایل نشود و هیچ باطلی لباس حق بر خود نپوشد. او اکیداً بر عدالت و انصاف حکام توجه می‌کرد و در نهایت به صورتی رفتار می‌نمودکه قدرت مطلق پادشاه، مصون از تعرض باشد. در موارد اضطراری شهربان اداره امور نظامی را عهده‌دار می‌شد. این کار که از عصر داریوش متداول شده بود، در پایان عمر آن سلسله به صورت رسمی معمول انجام می‌پذیرفت. شاه در امور کیفری، خود بالاترین قاضی بود و حکم نهایی را صادر می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;کلمان هوار، همان کتاب، ۷۴-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;گستردگی سرحدات اجازه می‌داد که شهربانان ولایات،گاه قدرت نامحدودی حس کنند و راهزنان و ستیزه‌جویان محلّی را مجازات نمایند؛ تا در جاده‌ها و شهرها و روستاها امنیت برقرار بماند و از کشت و زرع و دامداری مردم حمایت شود. داریوش، چون خود روزگاری را به عنوان فرمانده نگهبانان شاهی‌گذرانیده بود، به نیروهای نظامی اهمیت مخصوص می‌داد. نگهبانان متشکل از پارسیان و مادی‌ها محافظت از شخص شاه را برعهده داشتند. اینان در مجموع شامل دوهزار سوار و دوهزار پیاده بودند که همه از میان نجیب‌زادگان برگزیده می‌شدند و مسلح به نیزه‌هایی بودند که در ته آن سیبی زرین یا سیمین تعبیه شده‌بود. بعد از نگهبانان شاهی، سپاه ده‌هزار نفری «جاویدان» بود که زبده‌ترین نیروهای نظامی محسوب می‌شدند. این سپاه به ده گردان تقسیم می‌شد و گردان اول مسلّح به نیزه‌هایی بودند که آراسته به انار زرین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدام مهم دیگری که داریوش برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلف امپراتوری به عمل آورد، تدوین نظام مالیاتی مخصوص و ایجاد پول واحد بود. پایه این نظام بر سکه طلای «دریک» استوار بود که وزن آن ۴/۸گرم، یعنی برابرسای تالانت بود. سکّه نقره‌ای نیز به نام «سیکل» ضرب کرد که معادل با لب«دریک» بود و ۶/۵ کُرم وزن داشت. ضرب سکّه طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود، ولی فرمانروایان ایالات و سلاطین محلّی و شهرهایی که استقلال داخلی داشتند، می‌توانستند سکّه نقره ضرب کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۳۴&amp;lt;/ref&amp;gt; فلز موردنیاز به ایران وارد می‌شد و به شمش تبدیل می‌گردید و همین فلزات پشتوانه خزانه دولت به شمار می‌رفت. تقریباً تمامی مردان پارس، با پولی که به عنوان مالیات‌ها از سایر بخش‌های کشور وصول می‌شد، می‌زیستند و ازاین‌رو تمامی آنان، اعم از نجبا و غیره، از حکومت هخامنشی حمایت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخورد ایران و یونان - تقریباً در حدود سال ۵۱۵ ق.م. فرماندهان ارتش داریوش، مگابیز و هئوتانه (اوتانا)،&amp;lt;ref&amp;gt;-این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانه‌وا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائی‌گردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است.&amp;lt;/ref&amp;gt; بر فریگیه استیلا یافتند و «آمنیت» پادشاه مقدونیه را مطیع خود ساختند. به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. در آغاز سده پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانی‌نشین آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که شهرهای یونانی واقع در آن را مورد حمایت قرار دادند. آنان مترصد بودند که نیروهای پیشتاز ایران را به‌زودی در شهرهای خود ببینند. شورش شهرهای آسیای صغیر در ۴۹۴ق.م. سرکوب شد و از آن پس داریوش در صدد تأدیب دولت شهرهای یونانی برآمد. نبردی که درسال ۴۹۰ق.م. در دشت ماراتن اتفاق افتاد، به‌ظاهر از نابود شدن یونانی‌ها جلوگیری‌کرد و عدم محاسبه درست قدرت خصم از سوی ایرانیان، باعث شد که یونانیان همان‌که از پای نیفتاده و نابود نشده بودند خود را پیروز بدانند. داریوش‌که تازه به اهمیت این نبرد پی برده‌بود درصدد تهیه مقدمات برای یک لشکرکشی کامل‌عیار بود که در سال ۴۸۶ق.م. درگذشت و ابتکار عمل را برای پسر و جانشین خود خشایارشاه باقی گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۶۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;خشایارشاه -«خشایارشا» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر کوروش بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «[https://iranology-e.ir/%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 هخامنش]» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل به‌وقوع پیوسته بود، به بین‌النهرین بازگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشایارشاه -«خشایارشا» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر کوروش بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل به‌وقوع پیوسته بود، به بین‌النهرین بازگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌دانست که باید برای تعیین تکلیف نهایی قدرت در دریای اژه، نبردی سرنوشت‌ساز با دولت شهرهای یاغی یونانی‌کند و به همین دلیل درصدد تدارک ارتشی افتاد که به قول هرودوت نفرات آن به یک میلیون و هفتصدهزار نفر بالغ می‌شد. بدیهی است که این رقم سخت مبالغه‌آمیز است و محققان تعداد افراد نیروی اعزامی را قریب یکصد هزار تن ذکر می‌کنند،که خود به نسبت امکانات آن روز جهان، فوق‌العاده به نظر می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۴۱. منابع یونانی به قدری در این زمینه‌ها مبالغه کرده‌اند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشته‌اند (گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپاه ایران برای ورود به یونان باید از تنگه داردانل عبور می‌کرد، برای این کار پلی از قایق ساختند و به مدت هفت روز پیاپی از آن عبور کردند. تسالیه و مقدونیه هیچ مقاومتی از خود نشان ندادند و یونانیان شمال مطیع شدند. با درنظر گرفتن ممالک آسیا و آفریقا، بیش از نصف دنیای یونانی رعیت پادشاه ایران بودند. آتنی‌ها که در ابتدا مصمم بودند با ایرانیان متحد شوند، تحت تأثیر اسپارتی‌ها به جنگ برخاستند و در تنگه ترموپیل شکست فاحشی خوردند. ارتش ایران وارد آتن شد و به انتقام خساراتی که یونانیان به سارد وارد کرده‌بودند، آن شهر را به آتش کشیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۱۴-۲۱۳&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانیان‌که به دریا پناه برده‌بودند و درکشتی‌های خود می‌جنگیدند، نیروی دریایی ایران را به سمت تنگه کوچک سالامین (سالامیس) راندند که میدان وسیعی برای مبارزه نداشت و به تعبیر ناپلئون: «همان که در زیر دست و پای ایرانی‌ها منکوب نشدند و از میان نرفتند، خود را فاتح خواندند.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، صص ۸۱۶- ۸۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأثیر این وقایع، که یونانی‌ها آن را به صورت مبالغه‌آمیزی ذکر کرده‌اند، بر ایران مشخص نیست، همین قدر می‌توان‌گفت که ایرانیان به هیچ‌وجه از میدان بیرون نرفتند و اقتدارکامل خود را به مدت یکصد و پنجاه سال پس از این وقایع نیز در آنجا حفظ کردند و شاید آنچه را نتوانسته بودند به واسطه شتاب‌زدگی و احیاناً غرور ناشی از فتوحات نظامی به دست بیاورند، در پناه درایت و پختگی و کاردانی بعدی‌که از خود نمودند،کسب‌کنند و آن حفظ اقتدار سیاسی و نفوذ در دولت شهرهای‌کوچک یونانی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشیارشا، سال‌های آخر عمر خود را به شدت تحت تأثیر درباریان و خواجه سرایانی بود که هر روز بیش از پیش بر او تسلّط می‌یافتند، سرانجام هم زندگانی او به وجهی اسف‌آور به پایان رسید و در سال ۴۶۵ ق.م. در کاخ خویش کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر اول -(۴۲۴-۴۶۵ ق.م) -بعد از خشایارشا، جنگ‌های داخلی در میان فرزندان او به وقوع پیوست که مدت سه سال (۴۶۲-۴۶۵ ق.م) به درازا انجامید. سرانجام، اردشیر اول، ملقب به درازدست، به پادشاهی رسید، همه برادران خود را کشت. طبق روال متداول، بعد از مرگ هر پادشاه، ولایات مختلف طغیان می‌کردند و مدعیان‌گوناگون به میدان می‌آمدند. در این زمان نیز مصری‌ها دوباره شوریدند ولی به‌زودی سرکوب شدند و «بغابوخش» فاتح مصر، که خود از سوی اردشیر مورد بی‌حرمتی قرار گرفته‌بود، دست به عصیان زد. این قیام نیز سرکوب شد و از آن پس، در طول حکمرانی طولانی شاه، اتفاق مهمّی به وقوع نپیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جانشینان اردشیر -«خشایارشاه دوم» بعد از پدر به مدت چهل و پنج روز پادشاهی‌کرد و به دست برادر دیگر خود «سغدیان» کشته شد. سغدیان نیز حدود شش ماه سلطنت کرد و به دست «وهوک» برادر دیگر خود که والی باختر بود، از پای درآمد. وهوک در تاریخ ملقب به «داریوش دوم» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش دوّم -در زمان این پادشاه، جنگ‌های داخلی یونانیان که به نام «پلوپونز» معروف است، آغاز شد و مدیدی به درازا انجامید. هر دو شهر درگیر جنگ یعنی آتن و اسپارت خواستار جلب مساعدت ایران بودند، ولی داریوش به گونه‌ای از اسپارتی‌ها حمایت می‌کرد و بدانان پول می‌رسانیدکه نبردها ادامه یابد و هیچ‌یک از دو طرف به طورکامل پیروز نشود. آنگاه که کوروش، پسر داریوش، والی آسیای صغیر شد؛ کمک‌های زیاد به لیزاندر سردار سپاه اسپارتی کرد که در نتیجه آن آتنی‌ها را شکست دادند و شهر و دیارشان را کاملاً منهدم کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتیجه کاردانی دو والی برجسته ایران «تیسافرن» و «فرناباذ»، مشکلات نفوذ ایران در مناطق یونانی‌نشین آسیای صغیر و در خاک اصلی یونان از میان رفت و برخی از جزایر یونانی، مجدداً تابع ایران شدند. داریوش دوم در ۴۰۴ ق.م. در حالی درگذشت که دربار او کانون فتنه و فساد شده‌بود و همسر شاه و خواجگان حرم در رأس این فتنه‌ها بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۶۱ ق.م) -اسم این شاه در آغاز «ارشک» بود و در دوران سلطنت به اردشیر ملقب گشت. یونانی‌ها او را «باحافظه» خوانده‌اند. مهمترین واقعه آغاز پادشاهی او، عصیان برادرش کوروش بود که به نام «کوروش کوچک» خوانده می‌شود. این مرد که از خشم برادر رسته‌بود، سپاه بزرگی مرکب از یکصدهزار نفر تدارک دید و سیزده هزار نفر از مردم یونانی را نیز به خدمت‌گرفت. جنگ در محلّی به نام کوّناکسا در نزدیکی بابل بین دو برادر درگرفت و با وجود غلبه سپاه کوروش، به دلیل کشته‌شدن خود وی، به زیان نیروهای طاغی تمام شد. یونانیان به همراهی فرمانده جدید خود، «گزنفون» از طریق ترابوزان به خاک وطن بازگشتند. این حادثه، موجب وهن تمام برای امپراتوری ایران گردید که با وجود آن همه وسعت و قدرت نتوانسته‌بود از عقب‌نشینی ده‌هزار یونانی جلوگیری کند.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب، همان‌کتاب، صص ۱۸۸ ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌هزار نفر مزبورکه از معرکه جان سالم به‌در برده‌بودند، بار دیگر با اسپارت متحد شدند و به ایران حمله کردند و ظاهراً در نزدیکی سارد فتح نمایانی کردند. ولی به زودی باتلاش سیاسی، ایران، دشمنی بین شهرهای آتن و اسپارت بالاگرفت و کار به شکست اسپارتیان انجامید.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۲۴.۲۲۵&amp;lt;/ref&amp;gt; قدرت سیاسی و اقتصادی ایران به نحوی بود که در سال ۳۸۷ ق.م. پیشنهاد صلحی به طرفین داد،که هردو آن را پذیرفتند. فرمان اردشیر دوم بدین مضمون صادر شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پادشاه ایران عادلانه می‌داند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او می‌باشند و نیز عادلانه می‌داند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، صص ۱۱۱۸- ۱۱۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; دولت اسپارت در ازای مساعدت ایران متعهد شد که هیچ‌گونه همراهی با شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر نداشته‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر سوم-این مرد در زمره کسانی است که در دوران انحلال و اضمحلال حکومت‌ها بر تخت می‌نشینند. او پس از جلوس به تخت، همه خویشاوندان خود را کشت تا کسی مدعی، سلطنت وی نشود. او به کمک سردارانی که داشت، توانست مناطق شورشی غرب امپراتوری را وادار به تمکین‌کند. محاصره شهر صیدا در سوریه با خودکشی و خودسوزی مردم از میان رفت، جزیره قبرس تسلیم شد و مصر را، که از زمان پدر وی در آشوب و ناامنی به‌سر می‌برد، مجدداً تسخیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشته‌شد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.)-این پادشاه در نخستین اقدام خود، باگواس راکشت. مورخان همین امر را یکی از دلایل انقراض سلسله هخامنشی می‌دانند زیرا حکومت از وجود مردی بااراده محروم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سال‌های ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیف‌المزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ هخامنشی را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان‌کتاب، صص ۱۵۴.۱۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=12668</id>
		<title>تاریخ قبل از اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=12668"/>
		<updated>2025-12-29T07:14:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: /* نویسنده مقاله */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ دقیق حضور [[ماد]]&amp;lt;nowiki/&amp;gt;ها در ایران و استقرار آنها در مناطق غربی و مرکزی این سرزمین مشخص نیست و احتمال زیادی دارد که این کار بین هزاره‌های دوم و اول پیش از میلاد، یعنی هنگامی اتفاق افتاده باشد که دیگر قبایل [[آریاییان|آریایی]] از مناطق مسکونی خود به سوی صفحات جنوبی‌تر حرکت کرده‌اند. علی‌رغم حدس‌های مختلفی که درباره موطن اولیه هند و اروپایی زده می‌شود، همه محققین در یک امر اتفاق‌نظر دارند که اقوام مزبور در بخش‌های شمالی‌تر سکونت داشته‌اند و به مرور زمان، بر اثر کثرت جمعیت و افزایش سرمای محیط و فشار اقوام دیگر مهاجم، اعم از [[آریاییان|آریایی]] و غیرآریایی، ناچار به مهاجرت شده‌اند و به طور قطع قسمتی از آنان راه دیار گرم هند را در پیش‌گرفته‌اند و شماری نیز در مناطق مختلف فلات ایران استقرار یافته‌اند. در حوالی سده نهم پیش از میلاد در ایران، به استثنای بخش‌های غربی و شاید بخش‌هایی، از نواحی شرقی، قبایلی می‌زیستند که به لهجه‌های مختلف ایرانی منسوب به گروه آریایی زبان‌های هند و اروپایی سخن می‌گفتند. به تعبیر دیاکونوف:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«البته نباید چنین تصورکردکه کلیه این قبایل از مهاجرین بودند. ظاهراً تحت نفوذ و تأثیر عوامل مختلف، اقوامی از ایالات مجاور وارد سرزمین ایران می‌شدند و به زبان جدید سخن می‌گفتند، که از طرف بومی‌های فلات ایران زبان آنها پذیرفته شد.»&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;تیگلات پل سر اول، از پادشاهان آشور (حدود ۱۱۰۰ ق.م) به سرزمین‌هایی که بعدها جزو قلمرو مادها محسوب می‌شد، لشکر کشید و از زاگرس گذشت ولی اسمی از [[مادها]] نبرده‌است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از او شلم نصر سوم در ۸۴۴ق.م. به کردستان حمله کرد و در خلال جنگ‌هایی که تا سال ۸۳۸ ق.م. تداوم یافت، بخش‌هایی از آمادای (ماد) و پارسواش (پارسوا) را تسخیر کرد. در این که «اَمادای» همان ماد تاریخی است تردیدی وجود ندارد، چون آشوریان از این پس نیز تا روزگار انقراض خود در کتیبه‌هایشان از ماد نام برده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ۱۳۴۱، ص ۱۶۹&amp;lt;/ref&amp;gt;اداد نیراری سوم (۷۸۲-۸۱۰ ق.م.) پادشاه آشور و مادر او سمیرامید هشت بار به ایران حمله کردند و متصرفات آشور را تا حوالی «دریای طلوع خورشید» (یعنی تا دریاچه ارومیه یا دریای خزر)گسترش دادند و بدین‌گونه مناطقی از اقلیم ماد را اشغال کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۶۲&amp;lt;/ref&amp;gt; آشوریان خود در مناطق سخت و کم‌محصول شمال دجله می‌زیستند و بنابراین توانایی‌کشت و کار در زمین‌های زراعی و یا حوصله کافی برای‌گله‌داری را نداشتند و به همین جهت در خلال قرون متمادی، از اواسط هزاره دوم تا اواخر سده هفتم پیش از میلاد، بیشتر به لشکرکشی و غارت سرزمین‌های مجاور می‌پرداختند و به همین دلیل اقوام همجوار همواره از آنها در بیم بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری‌که آشوریان به صورت جدی به سرزمین‌های ماد حمله کردند سال ۷۴۴ ق.م بود که تیکلات پلسر سوم، پس از شکست دادن اقوام اوارتو، نواحی زاگرس را از ارومیه تا مرز عیلام به تصرف درآورد. اضافه بر آن سردار آشوری دانی‌نانی به ماد شرقی حمله برد و ظاهراً تا حوالی کوه دماوند و کرانه دشت پیش رفت. جمعیت قابل توجه مادها و آبادانی سرزمین‌های آنان از آنجا معلوم می‌شود که آشوریان در این حملات گروه کثیری از آنها را به اسارت بردند و غنایم بسیاری نیز به چنگشان افتاد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در این روزگار مادها هنوز تجارب کافی سیاسی برای تشکیل دولتی متحد کسب نکرده بودند تا بتوانند در برابر همسایگان قدرتمند خود، یعنی آشوری‌ها در مغرب و سکایی‌ها در شمال مقاومت‌کنند به همین دلیل است که می‌بینیم هر چند این «مادهای نیرومند»&amp;lt;ref&amp;gt;اصطلاحی است که آشوریان به کار می‌برند. .&amp;lt;/ref&amp;gt; برای حفاظت از خود و خانواده و دستاوردهای دراز مدت خویش رشادت زیادی نشان می‌دادند، اما باز به دلیل پراکندگی اقوام هم‌نژاد، اسیر دست دشمنان می‌شدند و گرفتار حیله‌ها و ترفندهای آنان بودند. با این همه محرز است که به مرور زمان بر ضعف‌های خود چیره‌شدند و با ساختن استحکامات قوی در مرزهای غربی کشور، که تصاویر آنها در آثار آشوری باقی مانده‌است، ضعف‌های عملی خود را برطرف کردند و آرام‌آرام به صورت قدرتی قابل ملاحظه درآمدند. مادها با تشکیل اتحادیه‌ای از شش قبیله بزرگ قوم بر توانایی خود افزودند و به‌تدریج نشان دادند که رقیب خطرناکی برای کشورهای همسایه به حساب می‌آیند. این شش قبیله عبارتند از: «پارتاکن‌ها» که محتملاً «فریدن» کنونی در نزدیکی اصفهان، از این نام مشتق شده است و «آریزانت‌ها» در بخش‌های شرقی، و قبایل «بوس‌ها»، «تروخات‌ها»، «بودی‌ها» و «مغ‌ها» که محل اقامت آنها معلوم نیست. دیاکونوف معتقد است: «با مطالعه نامهایی که در دسترس ماست و وجه اشتقاق آنها که روشن است، این طور می‌توان نتیجه گرفت که مادها از نژاد هند و اروپایی هستند و زبان آنها ایرانی بوده‌است.»&amp;lt;ref&amp;gt;۱- همان، ص ۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; براساس خراجی که آشوریان از اقوام مادی، می‌گرفتند می‌توان دریافت که زندگی اساسی آنان، و یا دست کم گروههای عمده‌ای از اقوام مادی، از طریق دامداری می‌گذشته است و آنان در پرورش احشام و خاصه اسب «نیسایه» یا «نسا» شهرتی ممتاز داشته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن می‌نویسد: «تیگلات پلیسر سوم حدود شصت و پنج هزار اسبر از مادی‌ها گرفت»، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه دکتر محمد معینی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۴، ص ۹۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر قول هرودوت را، که در حقیقت نخستین و منحصر به‌فردترین مورخی است که درباره مادها به تفصیل سخن گفته‌است، معتبر بشماریم؛ اینان تا اواسط سده هشتم پیش از میلاد، هنوز موفق به تشکیل حکومت واحدی نشده‌بودند، ولی حملات مکرر آشوریان و نیز اقوام «اورارتو» و «مانایی» موجب شد که از تجارب تلخ تاریخی درس عبرت بگیرند و صلاح کار را در تشکیل دولت متحد و یگانه‌ای ببینند که توانایی ماندگاری در برابر دشمنان را داشته باشد. در سال ۷۱۵ ق.م. نامی از «دیااکو» برده می‌شود که با روسای اول پادشاه اورارتو توطئه‌های ناموفقی علیه «اولوسونو» پادشاه مانایی کرد که با مداخله سارگون دوم به شکست انجامید ولی این واقعه تاریخی شاید یادآور همان نامی باشد که هرودوت از آن، به عنوان بنیان‌گذار حکومت ماد یاد کرده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، همان صص ۷۰-۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هجوم اقوام متعدد کیمری و سکایی،که هر دو خود از تبار [[آریاییان|آریایی]] بودند و بیشتر در طلب غارت و غنیمت به این سوی کوه‌های قفقاز و رود ارس حمله می‌کردند، برای مدت‌ها گرفتاری‌های زیادی برای مادها به وجود آوردو شایداین امر بیش از هر عامل دیگری باعث شد که انقراض آشوریان به دست [[مادها]] به تعویق بیفتد. سلطنت آسورهادون (حدود ۳-۶۷۲ ق.م.) همراه با جنگ‌های آشوریان با مردمان آریایی تباری است که پیوسته به نینوا فشار می‌آوردند و می‌خواستند که آشور را منهدم کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کناب، ص ۱۷۲&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری به نظر می‌رسد فشار شدیدی که از طرف سارگون دوم بر ماد وارد می‌آمد، در زمان سلطنت جانشین وی، سنا خریب (۶۸۱-۷۰۵ ق.م)کمتر شده باشد. چه، او در مواضع دیگر مشغول جنگ با مدعیان متعدد بابلی و مصری و یهودی بود. این را شاید بتوان یکی از دلایل اتحاد اقوام ماد در تحت قیادت خاندان دیااکو شمرد «وی ابتدا حاکم یک شهر بود و به زودی به ریاست اتحادیه‌ای قوی منصوب گردید. او محققاً مردی ارجمند بود، زیرا آسورهادون، که جانشین سنا خریب شد، سفیری به سوی او فرستاد.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کناب ، ص ۹۶&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حقیقت وی نه تنها مادها را با یکدیگر متحد ساخت بلکه اقوام هم‌نژاد مانایی و کیمری، را جمع کرد. قوم اخیر از اقوام ایرانی‌الاصل بودند که همراه با سکاییان در مهاجرتی نو از قفقاز عبورکردند و در مرزهای دو کشور به عنوان رقیب آشور و اورارتو ساکن شدند. با این که تدوین دقیق تاریخ ماد کار ساده‌ای نیست و دو روایت بازمانده از هرودوت و کتزیاس، طبیب یونانی، دربار اردشیر دوم، با یکدیگر سازگاری ندارد؛ ولی مورخان نوشته‌های هرودوت را، که محتملاً از زبان نجیب‌زادگان مادی عصر خود نقل کرده است، به حقیقت نزدیک‌تر می‌دانند. بر این اساس تشکیل دولت ماد را در حدود سال‌های ۷۰۸ یا ۷۰۱ ق.م تخمین می‌زنند که در مجموع طول سلطنت آنان به یکصد و پنجاه سال می‌رسد. ولی کتزیاس از قبایل متعدد مادی و حکومت‌های، نیمه‌مستقل و کوچکی نیز که در مناطق مختلف فرمانروایی داشته‌اند، به صورت حکمرانان نام می‌برد و بدین طریق طول دوران فرمانروایی آنان را به دو برابر افزایش می‌دهد&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; تعداد فرمانروایان مادی را هم به نه نفز می‌رساند. اضافه کنیم که برخی از دانشمندان اروپایی نظیر هرتسفلد نیز سعی کرده‌اند که سلاطین کهن تاریخی ایران را، که مقامی اسطوره‌ای یافته‌اند، با پادشاهان کم و بیش داستانی ماد تطبیق کنند، چنانکه به عنوان مثال کوروش هخامنشی را با «هئوسروه» یا کیخسرو یکی می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;کریستن سن.کیانیان. ترجمه ذبیح‌الله صفا، نهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۳، ص ۲&amp;lt;/ref&amp;gt; در این که نام دیااکو لقبی بوده‌است که فرضاً بر «دهیو پِت»ها اطلاق می‌شده است مورخان اتفاق‌نظر دارند، ولی فقدان مدارک کافی، مانع آن است که بتوان تاریخ دقیق و جامع سلسله ماد را از نخستین دهیوپت بزرگ یا دیااکو تا پایان دوران حکومتشان تدوین کرد. به تعبیر دکتر زرین‌کوب: «از مجموع این اسناد این اندازه برمی‌آید که تا مدت‌ها بعد از عهد دیااکو، طوایف ماد همچنان به وسیله سرکردگان خویش اداره می‌شده‌اند و دولت واحدی که تمام طوایف از آن فرمانبرداری‌کنند، هنوز وجود نداشته‌است. آنگونه که از قراین مستفاد می‌شود بعد از پایان غائله سکاها و فتح نینوا بود که سرکردگان ماد توانستند با جلب اتحاد پارس‌ها یا مطیع کردن رؤسای قبایل آنها دولتی مستقل و واحد به وجود بیاورند. از روایات یونانی، روایت منقول ازکتزیاس شاید در این نکته که تاریخ ماد را از انقراض آشور آغاز می‌کند، درست‌تر باشد».&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب. تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ۱۳۶۳، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; مسلم است که قرابت موجود در میان [[مادها]] و پارس‌ها زمینه اساسی پیوستگی‌های این دو قوم بزرگ را به گونه‌ای فراهم کرده بود که به طور عمده دشمنان قوم دیگر را دشمن خود بپندارند و دوستان خود را نیز دوست آن دیگر تلقی‌کنند؛ این همان پیوستگی صحیح و مطلوبی است که تقریباً در طول تمامی ادوار حکمرانی هر دو سلسله مشهود است و چنانکه در فصل هخامنشیان خواهیم دید، حتی باعث شده است مورخان یونانی نیز آنان را یکی بپندارند و جنگ‌های بین خود و ایرانیان را «جنگ‌های مادی» بنامند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدر متیقن این است که طرایف متعدد ماد، برای پیشرفت کار خود به این نتیجه رسیده‌بودند که باید شر دشمن قری را از سر خود کم کنند و این را نیز به همسایگان آریایی‌نژاد خود یعنی اورارتوها، سکاها،کیمری‌ها، مانایی‌ها و هخامنشیان قبولانده بودندکه تأمین ثبات و اَرامش و پیشرفت، جز در سایه کم کردن اختلافات داخلی و اتحاد نظر، امکان‌پذیر نیست. شاید هم کثرت قبایل مادی و مبارزات دایمی آنان با هجوم‌های بی‌وقفه‌ای که از هر سمت پیش می‌آمد، عنصر اساسی تقویت حکومت و اساساً سبب پیدایش فکر دولت متحد در میان آنها بوده باشد. این عامل اخیر به گونه‌ای افسانه‌ای در آثار هرودوت، نمایان است و به همین صورت نخستین دولت بزرگ آریایی شرق را به صحنه تاریخ کشانیده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;Herodatus Histories, (2 Vols) translated by George Rawlinson: Dent - London, 1964. PP. 96-107.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بپذیریم که نحوه انتخاب دیااکو (حدود ۷۲۸ ق.م.) به روش معمول آریاهای آن زمان بوده و پیر قبیله و ریش سفید قومی را، که دارای فضل و عدل و کاردانی بوده، در رأس کارهای عمومی قرار داده‌اند، باید بر این نکته نیز اذعان کرد که رؤسای دیگر قبایل اعتبار و حیثیت سیاسی-نظامی خود راکماکان حفظ کرده‌اند، اما صلاح کار را در تقویت هسته قدرت مرکزی،که نهاد سیاسی حاکمیت را تشکیل می‌داده، دیده‌اند. بر اساس درک و احساس همین ضرورت تاریخی است که دیااکو پس از پنجاه و سه سال حاکمیت چنان موقعیت مستحکمی داشت که توانست با وجود مخالفت‌های آشکار و نهان آشور، فرزندش فرورتیش را به عنوان جانشین خود برگزیند.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب، همان‌کتاب، ص ۱۸۹؛ حسن پیرنیا، همان‌کتاب،  ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهریار در ابتدا سیاست پدر خود را تعقیب کرد، چون می‌دانست که دولت ماد هنوز آن اندازه قوی نیست که از قید آشوری‌ها خلاص شود. ظاهراً در دوران بیست و دو ساله حکومت او (۶۳۳-۶۵۵ق.م) متصرفات مادها توسعه بیشتری یافت. او علاوه بر این که با پارسیان پیمان اتحاد بست، بخش‌های دیگری را نیز در هر سوی، ضمیمه قلمرو خود کرد. احساس قدرتی که به دلیل تدابیر دقیق کشورداری و تقویت بنیه نظامی برای این مرد کاردان حاصل شده‌بود، موجب شد که برای دفع شر دشمن قهار، و در عین حال به فسادگراییده خود، اقدام قاطعی کند. غافل از این که قوای مسلح ماد هنوز آن‌قدر ورزیده نبود که بتواند با آشوری‌های جنگجو، که همه ملل آسیای پیشین را عاجز کرده‌بودند، بجنگد. شاه ماد جان بر سر اشتباه خود نهاد و در نتیجه حمله بی‌نتیجه‌ای که به آشورکرد،کشته شد. مقدر این بود که سرنوشت نهایی جنگ و پیروزی در آن، نصیب جانشین وی، هووخشتره شود.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۱۸۰. ر&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد که در سلسله پادشاهان مادی منقول از هرودوت، سومین پادشاه محسوب می‌شود، سلطنتی طولانی داشت (۵۸۵-۶۳۳ ق.م.) و از آنجا که نام او و پدر و فرزندش در کتیبه‌های داریوش اول آمده، معلوم می‌شود که شخصیتی حقیقی و برجسته و نامدار داشته‌است. استحکام مبانی قدرت نظامی، و به تبع آن قدرت سیاسی دولت ماد به رأی و تدبیر او انجام گرفت و در حقیقت بنیاد اساسی حاکمیت ایرانیان بر سرزمین خود و بر مناطقی که بعداً در ذیل لوای مادی‌ها و پارسیان به ایران پیوستند به وسیله وی نهاده شد. نخستین مسئله او این بود که از شکست پدر درس عبرتی‌گیرد و سپاه درهم شکسته و از بین رفته را سروسامانی دهد. تجربه پدر ثابت کرده‌بود که سپاهیان نامنظم ماد از عهده نظامیان ورزیده و جنگ‌آزموده آشور برنمی‌آیند. بنابراین ارتشی دایمی به وجود آورد. در ارتش جدید پیاده‌نظام مسلح به تیر و کمان و شمشیر شد. سواره‌نظام نیز تیراندازان ماهری بودند که اسب‌سواری را از دوران کودکی تجربه می‌کردند، چون اسب‌های مادی و به‌خصوص اسب‌های نیسایه شهرتی بسزا داشتند و چنانکه پیشتر یادآوری شد آشوری‌ها به جای خراج از این اسب‌ها طلب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با اغتنام فرصتی که دو سردار آشوری در درون کشور خود برای احراز تخت و تاج پدید آورده و با یکدیگر به منازعه برخاسته بودند، به آن سرزمین حمله برد.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، صص ۷۷.۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; این دو رقیب سین - شومی - لی‌شر و سین‌شارو و ایشکون (بعد از سال‌های ۶۲۸ ق.م.) بودند. چیزی نمانده بود که این لشکرکشی موفق بنیاد حکومت آشوری را براندازد و جهان آن روز را از وجود خصمی قوی آسوده سازد، چون با وجود مقاومت شدید سردار آشوری، سرانجام شکست خوردند و سپاه ماد برای بار دوم وارد سرزمین آشور شد و نینوا پایتخت آن را محاصره کرد. هووخشتره چون می‌دانست که به واسطه استحکامات نینوا، محاصره آن به طول می‌انجامد بخشی از سپاه را مأمور غارت و خراب کردن جلگه‌های حاصلخیز اطراف کرد، زیرا تصمیم گرفته بود که دشمن را منهدم و نام آشور را از صفحه روزگار محو کند، «از اینجا به‌خوبی استنباط می‌شود که کینه‌ورزی مادی‌ها از جهت مظالم آشوری‌ها به چه اندازه بوده.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۱۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته دولت آشور نیز در این هنگام بیکار نمانده‌بود و گروه‌های سکایی را، که از دربند قفقاز گذشته و سیل‌آسا راهی جنوب شده‌بودند، تشویق به هجوم به ماد کرد. این واقعه مصیبت‌بار سبب شد که هووخشتره برای محافظت از کشور و ملت نوپای خویش دست از محاصره نینوا بردارد وبه جنگ سکاها بشتابد.گیرشمن تاریخ این واقعه را ۶۵۳ ق.م. ذکر می‌کند و می‌نویسد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خشتریته از پشت مورد حمله سکاییان تحت فرماندهی مادیس&amp;lt;ref&amp;gt;Madyes.&amp;lt;/ref&amp;gt; پسر پارتاتوا، یکی از متحدان آشور واقع شده، شکست یافت و جان خود را نیز از دست داد.»&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، همان کناب، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما محرز است که هووخشتره از شکست جان سالم به در برد ولی ناگزیر شد که به تعبیر هرودوت «مدت بیست و هشت سال تاخت و تاز آنان را تحمل کند،&amp;lt;ref&amp;gt;هرودوت، متن اصلی، همان، صص ۹۸.۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; این طوایف سکایی که همراه کیمری‌ها و یا در تعقیب آنان در عهد آسارهادون به ایران غربی آمده‌بودند، قبایلی غارتگر از طوایف جنگجوی آریایی بودند که مانند اسلاف مادی و هخامنشی خرد، به سوی مناطق حاصلخیز و مستعد دامداری و کشاورزی فلات ایران به راه افتاده‌بودند. طبایع خشن و ناآرام آنها، جز به غارت و انهدام و خون‌ریزی نمی‌اندیشید و چنین معلوم است که در برابر طوایف و قبایلی که قبلاً در این سرزمین ساکن شده بودند به ارعاب و خشونت زیادی توسل می‌جست. از مطالعه تورات به‌خوبی معلوم می‌شود که چه رعبی از سکاها (اشکنازی‌ها) و کشت و کشتار آنان در دل مردمان آن روز به وجود آمده بود. ارمیای نبی گوید: «ای بنی‌بن‌یاسین! از اورشلیم فرار کنید.کرنا را در تقوع (شهری در نزدیکی بیت‌اللحم) بنوازید و علامتی بر بیت هگاریم (نزدیک قوع) برافرازید، زیرا بلایی از طرف شمال و شکستی عظیم روی خواهد داد... خداوند چنین می‌گوید: اینک قومی از شمال می‌آورم، امتی عظیم از اقصای زمین برخواهند خاست و کمان و نیزه خواهند گرفت. ایشان مردانی ستم‌کیش می‌باشند که ترحم ندارند. به آواز خود مثل دریا خروش خواهند کرد و بر اسبان سوار شده مثل مردان جنگی، به ضد قوای دختر صهیون خودآرایی کنند. آوازه این را شنیدیم. دست‌های ما سست گردید و درد مثل زنی که می‌زاید بر ما مستولی شده‌است. به صحرا بیرون مشوید و به راه مروید، زیرا شمشیر دشمنان و خوف از هر طرف است. ای دختر قوم من! پلاس بپوش و خویشتن را در خاکستر بغلتان، ماتم پسر یگانه و نوحه‌گری تلخ برای خود بکن. زیرا تاراج‌کننده ناگهان بر ما می‌آید... دم پر زور می‌دمد، سرب در آتش فانی می‌گردد و قالگر عبث قال می‌گذارد. زیرا شریران جدا نمی‌شوند.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، ارمیای نبی، باب ششم؛ گیرشمن، همان کتاب، صص ۹۹.۱۰۰؛ حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۱۸۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین تورات،که رنج و درد یهودان را از ستم آشوریان پنهان نمی‌کند، در جای دیگری نیز خبر خوش حمله مادی‌ها به نینوا سخن می‌گوید و پیداست که در دل مردم محنت‌کشیده آن روز، شادمانی عمیقی از موفقیت‌های مادی‌ها به وجود آمده بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب ناحوم، باب دوم&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره ناگزیر شد مدت‌های مدیدی ترکتازی‌های چپاولگران را تحمل کند سرانجام پادشاه سکاها، مادویس را با تمامی سرکردگان وی به مهمانی فراخواند و پس از مست کردن آنان، همه را به قتل رساند. مورخان در این که آیا واقعاً مدت سلطه سکاها بر مادها بیست و هشت سال طول کشیده‌است و یا کمتر و این که کلاً این گرفتاری‌ها در زمان فرورتیش پیش آمده و یا هووخشتره، اختلاف نظر دارند، ولی واضح است که تحریکات آشوریان به موقع انجام شده و مادویس فرمانده سکاییان، فرزند پارتاتوا یعنی همان سرکرده‌ای بودکه آسارهادون دختر خود را نامزده او کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب، همان‌کتاب، صص ۱۲- ۹۱&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتکار عمل هووخشتره نه تنها ایران، بلکه کلیه ملل آسیای غربی و حتی مصر راکه باج‌گزار سکاها شده‌بودند، نجات بخشید و از آن پس دیگر مانع عمده‌ای در میان نبود تا آشور به انقراض گراییده را از زوال حتمی نجات دهد. به تعبیر درست‌تر، این کشور در نیمه قرن هفتم قبل از میلاد یعنی تقریباً چهل سال قبل از انقراض، به اوج عظمت رسیده‌بود؛ مصر مطیع آن دولت شده بود، ولیدیه خاضع شده بود و دولت عیلام، دشمن موروثی آشور، ویران شده‌بود. مملکت وان دیگر جرأت تخطی نداشت. در داخل کشور درخشندگی تمدن مادی به طور برجسته‌ای ظاهر بود، اما برای مردم و سرزمین کوچکی مانند آشور نگهداری آن همه ممالک دشوار، بلکه محال بود. آنان برای آرام نگاه داشتن ملل مغلوب از شیوه‌های خشن ارعاب و قتل و چپاول استفاده می‌کردند. ولی با تمامی احوال از زمانی که همسایگان قدرتمند آریایی به میدان آمدند، از شیوه‌های دیگر، یعنی تزویر و اختلاف و نفاق، نیز بهره‌گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;- همان کتاب، صص ۸-۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نهایت، عصر قدیم به مرحله‌ای پای می‌گذاشت که نیروهای توانمند تازه‌ای به میدان آمده‌بودند و نه تنها جمعیت قابل اعتنا و روزافزونی برای اقامت و اسکان در سرزمین‌های فتح شده داشتند، بلکه مبشر راه و رسم‌های جدیدی نیز بودند که مبتنی بر اخلاق و فضیلت و قانونمندی در امور ملک‌داری بود. جهان‌بینی و شیوه کشورداری مادها همان است که بعدها تجلی کامل‌تر و درخشان‌تر آن را در عصر هخامنشی می‌بینیم. این جهان‌بینی به‌حقیقت برخاسته از فرهنگ مدنی خاصی بود که ایرانیان متدیّن به وحدانیّت خداوند بی چون، از قرن‌ها و شاید هزاره‌های پیش‌تر تجربه کرده‌بودند و اساس آن بر محترم شمردن انسان‌ها و اعتقادات قومی و مذهبی آنان نهاده شده‌بود. این شیوه در واقع ندای انسانی و فریاد ضرورتی بود که برای ایجاد تحولی شگرف بلکه ارائه انقلابی اخلاقی در دنیای قدیم برخاسته‌بود و خواه ناخواه تفکر مبتنی بر قهر و غلبه و نابرد کردن شهرها و مراکز زندگی و هدم و هتک مردمان را به بوته فراموشی می‌سپرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشوریان در برابر حملات حساب‌شده و منظم دو دولت ماد و بابل، که دست به دست هم داده بودند، توانایی ایستادگی نداشتند. مرگ آشور بانی‌پال در سال ۶۲۶ ق.م و سلطنت کوتاه دو پسر وی که با مدعیان و مخالفان در کشمکش بودند، علائم انقراض حکومت آشور را آشکارتر گردانید. نبوپلسر، حاکم محلی بابل نیز که در همین سال حکومت را در دست‌گرفته‌بود، به دلیل بی‌حرمتی‌های آنان به خدایان شهر خود، درصدد طغیان بود&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان‌کتاب، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از مساعدت‌های دولت ماد استقبال می‌کرد. پس هر دو دولت، که از آشوریان ستم فراوان دیده بودند، دست به دست هم دادند و با حمله به نینوا و درهم شکستن حصن‌های حصینی که داشت، سین شارشکین را با دشواری و دستپاچگی روبه رو کردند. حکمران بابل در حمله‌ای که به مواضع سرحدی آشور کرد توفیقی نیافت، ولی حمله سریع هووخشتره آشوریان را ذلیل کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین کوب، همان کتاب، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام پس از یک سلسله جنگ‌های خونین دولت آشور خلع سلاح شد و نینوا در پایان محاصره‌ای طولانی از پای درآمد. تاریخ این واقعه را سال ۶۱۲ ق.م. نوشته‌اند. ولی «اوسویوس تاریخ آن را سال اول چهل و سو مین المپیاد معین کرده، پرونیم یک سال پیش‌تر رفته، تورات این سال را سال کشته‌شدن یوشینا در جنگ با مصری‌ها دانسته، نبونید پادشاه بابل گوید که معبد خزان را پنجاه و چهار سال بعد از انهدام آن از نو بساخت. بنابراین اطلاعات، تاریخ انهدام نینوا را در سال ۶۰۷ ق.م می‌دانند، بعضی ۶۰۵ و ۶۰۶ ق.م هم می‌نویسند.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۱۹۰، دیاکونوف نیز بقایای لشکر آشور را در ۶۰۵ ق.م. شکست خورده می‌داند. تاریخ ایران باستان، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هرحال آشور پس از این ضربت دیگر کمر راست نکرده و در هنگام تقسیم، به طور اساسی سهم دولت ماد شد. پس از انقراض دولت ماد نیز به اسم «آثورا» جزو امپراتوری هخامنشی شد و بعدها به دست اسکندر و سلوکی‌ها افتاد. انقراض این دولت مقتدر، آن هم درست چهل سال پس از نابودکردن عیلام موجب حیرت است و نشان می‌دهد که اساس ان تنها بر قدرت و قوت نظامی بوده و همین‌که شمشیرشان شکست، دیگر عاملی وجود نداشت تا آنان را به عنوان دولتی مستقل حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این واقعه‌که از مهمترین وقایع دنیای قدیم بود، نبوپلسر بین‌النهرین سفلی را تصرف کرد و پسر خود بخت‌النصر دوم را مأمور تسخیر مصر نمود. او که به دلیل مرگ ناگهانی پدر به بابل بازگشته‌بود، دو کرّت دیگر، به صفحات شرقی مدیترانه لشکر کشید و خرابی‌های بسیار به بار آورد. ازجمله، صدمات زیادی بر مردم بیت‌المقدس وارد کرد و سپاهیان خود را در کشتار و غارت آزاد گذاشت، به نحوی‌که انعکاس اعمال او در خلال هزاره‌های متمادی باقی مانده‌است. در تورات آمده است: «پس پادشاه کلدانیان، جوانان ایشان را در خانه مقدس ایشان به شمشیر کشت و بر جوانان، دوشیزگان، پسران و ریش‌سفیدان ترحم نکرد. او سایر ظروف خانه خدا را از بزرگ و کوچک، خزانه‌های خانه خداوند،گنج‌های پادشاه و سرورانش را تماماً به بابل برد و خانه خد؛ را سوزانید. حصار اورشلیم را منهدم ساخت. همه قصرهایش را به آتش سوزانیدند. جمیع آلات نفیسه آنها را ضایع کردند و بقیةالسیف را به بابل به اسیری برد که ایشان تا زمان سلطنت پادشاهان پارس او و پسرانش را بنده بودند.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با تیزبینی و درک قوی سیاسی می‌دانست که بهتر است در تقسیم سرزمین‌های بازمانده از آشور، تنها به گرفتن حدودی قناعت ورزد که مجاور سرزمین ماد بود، چون اداره مناطق شرقی دریای مدیترانه را متعذر می‌دید. اما بعدها تلاش زیادی برای به زانو درآوردن دولت لیدی به کار بست و از این جهت معلوم می‌شود که به طور واقع‌بینانه، توسعه متصرفات دولت مترقّی و رو به رشد خود را به سمت بحرالجزایر (دریای اژه) مفیدتر می‌شمرده است. این لشکرکشی که گویا قریب پنج سال طول کشید به این دلیل که لیدی‌ها همه امکانات خود را علیه مادها به کارگرفتند، به توقف انجامید، چه نخست این که، لیدیان در خانه خود می‌جنگیدند و مادی‌ها از پایگاههایشان فاصله بسیار داشتند. دیگر این که، دولت لیدی عده‌ای از سپاهیان یونانی راکه دارای اسلحه سنگین بودند اجیر کرده بود و آنان در فنون جنگی بسیار ماهر بودند و سه‌دیگر آن‌که سواره‌نظام لیدی تفوق خیره کننده‌ای داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۱۹۸&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، نبرد به دلیل کسوفی که روی داد، و معروف است که تالس می‌لتی آن را پیش‌بینی کرده‌بود، به صلح انجامید و با پادرمیانی سوبنیوس «پادشاه‌کیلیکیه» و بخت‌النصر، پادشاه بابل، مقرر شد که رود هالیس (قزل‌ایرماق کنونی) سرحد دولتین گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هووخشتره به فتح اشور و بین‌النهرین شمالی اکتفا نکرد و به تعبیر هرودوت تعدادی از استان‌های ایران را نیز به ماد ملحق ساخت. بخش‌های مزبور عبارتند از: هیرکانی (گرگان) و پارت و همچنین منطقه بلخ، «بدین طریق حدود دولت ماد در صفحات شمال خاوری محتملاً دشت قره‌قوم در ترکمنستان‌کنونی و حتی آمودریا بوده‌است که در آنجا مادها طبق گفته کتزیاس با سکاها رو به رو شدند. پارس و عیلام در شمار حکومت‌هایی بود که در تحت اطاعت و انقیاد ماد قرار داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان‌کتاب، ص ۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف در دنباله سخن می‌افزاید که هووخشتره ناگزیر بود که برای ادامه جنگ با لیدی، مدت زمانی، تمامی ارمنستان یا به عبارت دیگر «سرزمین اورارتو» را در تحت تصرف خود داشته‌باشد. بدین‌گونه قسمت‌های مهمی از قفقازیه نیز جزو این دولت بزرگ قرار گرفته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۸۲&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از این جنگ‌ها، آلیات پادشاه لیدی، دختر خود را به فرزند هووخشتره داد و او که کمی بعد جانشین پدر شد، به نام آستیاگس (ایختوویگو = آژیدهاک) زمام امورکشوری مهم و مشهور را در دست‌گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معروف است که چهارمین و آخرین پادشاه ماد، درخشندگی شخصیتی و قدرت رهبری پدر خود را نداشت. چه، مورخان به‌حق هووخشتره را یکی از سرداران نامی جهان و از رهبران مواقع مهم تاریخ می‌شمارند. زمان سلطنت آژیدهاگ را از ۵۸۵ تا ۵۵۰ ق.م می‌دانند و می‌توان باور داشت که این مدت به طور عمده در آرامش و صلح گذشته‌است. دلایل این کار نیز تا حدی روشن است، زیرا اگر او می‌خواست با دولت‌های لیدی و بابل به جنگ برخیزد، هر دو توانایی کافی برای حفاظت سرحدات خویش را داشتند. آلیات، پدر زن آژیدهاگ، نیز با فرزند خویش کرزوس درس‌های مهمی از منازعه پنج شش ساله با مادی‌ها گرفته بودند و با اجیر کردن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌های آسیای صغیر، قدرتی مهم به شمار می‌رفتند. دولت بابل نیز، که تحت اداره مرد صاحب‌اراده‌ای چون بخت‌النصر بود، توانایی خود را برای نگاهداری و حتی توسعه سرزمین‌های خود نشان داده بود. بخت‌النصر استحکامات بابل را تقویت کرد و در بخش‌های شمالی و جنوبی شهر، در میان دو رود دجله و فرات، چنان حصاری ساخت که به هنگام خطر تبدیل به دریاچه‌هایی شوند و مانع ورود دشمنان به آنجا گردند. با این همه بعد از مرگ بخت‌النصر آرامش حاصل‌شده دیری نپایید و چند تن که پیاپی بر تخت نشستند، به زودی کشته شدند و یا درگذشتند. سرانجام کاهنان بابل شخصی به نام نبونید (بابلی نبونه‌خه) را، که از خانواده سلطنتی نبود، به حکومت برگزیدند. از لوحه‌های به‌دست‌آمده، معلوم می‌شود که پدر این مرد، کاهن معبد «سین» یا رب‌النوع ماه در حران بوده و احیاناً قرابتی نیز با دودمان سلطنتی آشور داشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع تاریخی به نحو محسوسی حکایت از آن دارند که بین او و آژیدهاگ کشمکش‌هایی بوده است. لوحه‌های به جای مانده از نبونید پر از آگاهی درباره آثار عتیقه بابل و استوانه‌هایی است که در ویرانه‌های معابد قدیم شهر می‌توان یافت و به طور اجمال اشاره‌ای نیز به لشکرکشی، پادشاه کرده است و معلوم می‌کند که اگر کوروش بر آژیدهاگ خروج نکرده‌بود، جنگ ماد و بابل ادامه می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع آمده‌است که آژیدهاک فرزند پسری نداشت و طبق گفته کتزیاس قرار بود که سلطنت وی به دامادش سپتاما برسد. این نام خانوادگی [https://iranology-e.ir/%D8%B2%D8%B1%D8%AA%D8%B4%D8%AA زرتشت] است و جالب است که عقاید پیغمبر ایرانی، از هر کجای کشور که برخاسته باشد، در بین مادی‌ها و پارس‌ها و مردم ایران شرقی و آسیای میانه طرفدارانی بسیار یافته‌بود و «برای تمام ایران اهمیت فوق‌العاده‌ای داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;۲- م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقدیر این بود که بر اساس نوشته مورخ دیگر یونانی، هرودوت، امپراتوری وی نصیب نواده او، کوروش دوم شود که از سال ۵۵۷ ق.م. در مناطق پارس و انزان حکومت می‌کرد و از میان بازماندگان جدّ مادریش، هووخشتره، شایسته‌ترین فردی بودکه می‌توانست آرمان‌های بلند وی را دنبال و تکمیل‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌که این جابجایی بزرگ قدرت بی هیچگونه درگیری بزرگی انجام شده، دلیل دیگری، است که مردمان ماد و پارس با یکدیگر پیوند بسیار داشته‌اند و خاصه رجال دربار آژیدهاگ را به داشتن منزلتی مطمئن در دربار شاه جدید امیدوار می‌ساخته است.&amp;lt;ref&amp;gt;۱- عبدالحسین زرین‌کوب، همان کتاب، ص ۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میراث عمده‌ای که پس از انتقال مرکز قدرت از هگمتانه به پارسه برای ایران باقی ماند، بدون شک همان وارث برجسته این خاندان، کوروش بود؛ چرا که این پادشاه هخامنشی نه فقط تربیت و فرهنگ دربار ماذ را از طریق مادرش ماندانا آموخته بود، بلکه در عین حال تمام سنت‌ها و آداب حکومت دیااکوئیان را نیز همراه قلمرو آستیاگ در حوزه اختیار خویش درآورده‌بود. به علاوه این نکته جالب که مغان ماد و کاهنان قوم پارس همچنان مجری و ناظر اداب و مراسم دینی باقی ماندند، نشان می‌دهد که طوایف ماد و پارس با آن‌که طی چندین قرن از سایر طوایف ایرانه‌وئجه جدا شده بودند، همچنان مراسم و عقاید دیرینه خود را نگه داشته بودند و آداب و اصول هر دو قوم چنان مشترک و مشابه بود که اجرای مراسم دینی طوایف پارسی هم به وسیله کاهنان قبایل ماد به عمل می‌آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;۲- همان، صص ۱۰۸- ۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== هخامنشیان ===&lt;br /&gt;
با ملاحظه وسعت دولت ماد در عصر هووخشتره اگر آن را دولتی جهانی بدانیم و امپراتوری جانشین آن، هخامنشی را دومین قدرت بزرگ [[آریاییان|آریایی]] مشرق زمین به حساب آوریم اشتباه نخواهد بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گسترش یافتن پارس، از وقایع مهم تاریخ قدیم است. پارسیان دولتی تأسیس کردند که جهان کهن را به‌استثنای دو ثلث یونان در تحت تسلط خود درآورد و مدت دو قرن و نیم با افکار و آرمان‌های ارزشمند انسانی خود مردمان را راه برد، رسم و راه‌های جدیدی بنا نهادکه تا آن روز یگانه و بی‌نظیر بود و بعدها نیز شاید هیچگاه همانندی پیدا نکرد. وقتی هم که آن دولت عظیم رو به زوال آورد به دست فاتح سعادتمندی، که فقط مرد رزم بود از پای درآمد. از خوش اقبالی‌های این سرباز فاتح آن بود که در برابر مرد ضعیف و زبون و جبونی قرار گرفته بود و در جنگی که به مثابه یک نبرد تن به تن بود او را هلاک کرد. با این همه پارسیان از تاریخ خارج نشدند، بلکه در مدت دو هزار و چند صد سال، مکرر بلندی‌ها و پستی‌ها را پیمودند و مدام از اوج به حضیض و از حضیض به اوج رسیدند. این است‌که نام آنان از عهد قدیم تا امروز در بیرون از مرزهای ایران، به صورت پارس یا فرس، قائم‌مقام نام ایران شده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۲۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره زمان ورود پارسیان به سرزمینی که بعدها مسکن مألوف ایشان و همراهان آنها از دیگر اقوام آریایی گشت به طور محقق نمی‌توان اظهارنظر کرد. آنچه در این باره در مبحث مادی‌ها گفته شد، بی‌گمان در مورد پارسی‌ها نیز صحیح است، چه، این دو قوم یگانه، همواره در کنار هم بوده‌اند و در طول حرکت‌های تاریخی خرد و مهاجرتی، که محتملاً مدیدی به طول انجامیده دوش به دوش یکدیگر می‌زیسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;فریدون جنیدی، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، تهران: جاپ‌گیتی. ج ۲، ۱۳۷۴، ص ۱۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt; کتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد نام آمادای و پارسراً و پارسوماش را ثبت‌کرده‌اند. یکی از سلاطین آشورکه در قرن ۹ ق. م. سلطنت داشته، افتخار می‌کند که بیست و هفت نفر از پادشاهان پارسوا را مطیع نموده و نیز معلوم است که در زمان سارگن شلم نصر پادشاه آشور (۷۳۱ -۷۱۳ ق. م.) و نیز در زمان آشورهادون (تا ۶۶۷ ق. م.) پادشاهان یا بهتر است گفته شود رؤسای قبایل پارس دست‌نشانده آنها بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ۱۳۰۸، ص ۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اوج‌گیری اقتدار مادی‌ها و ضعف روزافزون توان آشوری‌ها، پارسیان نیز حمایت مادی‌ها را پذیرفتند و سود خود را کماکان در همراهی با برادران هم نژادشان دیدند. این وضع، چنانکه در مبحث تاریخ ماد ذکر شد، تا حوالی سال ۵۵۰ ق .م. ادامه یافت، تا اینکه بنا بر روایات، در آن سال کوروش سوم نواده آژیدهاگ بر پدربزرگ خود شورید و پس از نبردهای مختصری توانست قلب‌های سپاهیان و سرداران مادی را به سوی خود برگرداند و با ورود به هگمتانه، وحدت اساسی هر دو قوم را در زیر لوایی واحد اعلام کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه از کتیبه بیستون داریوش دانسته‌می‌شود، این است که پیش از کوروش بزرگ شش تن دیگر به عنوان شاه پارس شناخته‌شده‌اند که همه از فرزندان هخامنش جدّ این خانواده‌اند. شاهان مزبور به ترتیب عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - چیش پش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ -کمبوجیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ -کوروش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ - چیش‌پش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵ -کوروش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶ -کمبوجیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷ -کوروش سوم (بزرگ)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه می‌شمارد که شش طایفه از آنها شهری و ده‌نشین (ساکن) بوده‌اند که اسامی آنها عبارت است از: پاسارگادی‌ها، مَرّفی، ماسپیان‌ها، پانتالی‌ها، دروزی‌ها، گرمان‌ها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتی‌ها، مردها، دروپیک‌ها و دائن‌ها تشکیل‌می‌دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد جواد مشکور، ایران در عهد باستان، تهران: اشرفی، ۱۳۴۳، صص ۱۶۶-۱۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt; به عقیده هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادی‌ها هستند و از نجیب‌ترین و مهمترین خاندان‌های پارسی محسوب می‌شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمان‌ها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پی‌افکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون اداره‌کند. روش‌های مملکت‌داری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوه‌های حکومتی دولت‌های پیش از خودشان نداشت و بی‌تردید می‌توان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راه‌های اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمی‌کردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم می‌داشتند. بیان درست‌تر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمین‌های با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را می‌پوشیدند، به معابدشان پای می‌نهادند و همانند خود آنان به عبادت می‌پرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهان‌بینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل مسئله در نظر هخامنشیان این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالی‌تر برسانند، حرمت‌های آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیری‌های کوروش و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدن‌های قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازه‌ای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بین‌النهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی خلیج فارس بود. .  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پارسیان بر سر لجاجت و کینه‌توزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشه‌های خود بر شکست‌خوردگان بر می‌آمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن می‌گفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمی‌ترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگ‌های قدیم محفوظ بماند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۱۳۶-۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی می‌کردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت می‌گذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود می‌پنداشتند. پیروزی‌های سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطره‌های آنان در هاله‌ای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمان‌بندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت می‌شناختند و خراج مربوط را می‌پرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که هخامنشیان در اصول مملکت‌داری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگ‌تر آنان محسوب می‌شدند و در امور کشورداری برآنان حق‌تقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولت‌های مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست هخامنشی درآمدند، شماری از رسم و راه‌های کشورداری را به هخامنشیان آموختند. درست است‌که عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سه‌هزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شده‌بود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی مانده‌بود، کافی بود که سلطه فوری هخامنشیان را امکان‌پذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بی‌شک هخامنشیان قوم تازه‌ای را که در خود مستحیل ساخته‌بودند، سخت عزیز می‌شمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیش‌پش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردمی چنین باتدبیر از پادشاهی کوچک گمنامی، که در دامنه‌های جنوب غربی ایران مستقر بود، بیرون آمدند و امپراتوری وسیعی را در دوران یک نسل به وجود آوردند که نه تنها شأن و شوکت پیشینیان خود را حفظ کرد، بلکه چون بنای آن بر تخریب نبود و در صدد خون‌ریزی و نابودکردن سرزمین‌های دیگر برنمی‌آمد، توانست جایگاه هر یک از اقوام تابع خود را نیز در همان موقعیتی که بودند، محفوظ نگاه دارد. چنانکه همدان نه تنهامحفوظ ماند، بلکه همچنان به صورت پایتخت باقی بود و عمال مادی هم در مشاغل خود باقی ماندند. یادآورشدیم که انتقال قدرت از ماد به هخامنشیان چنان مخفیانه صورت‌گرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;کلمان هرار، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۳، صص ۷۲-۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه اشارت رفت، نظیر همین امر برای حوزه‌های مدنی دیگر روزگار اعم از شوش، بابل، سارد و مصر و غیره پیش آمد و حکومت جهانی پارسیان، ایران را به صورت پل ارتباطی و حد واسط تمدن‌های شرق و غرب درآورد. آنگاه که کوروش سواحل مدیترانه و آسیای صغیر و سرزمین پرآوازه لیدی را از سمت غرب تسخیر کرد، به فکر بخش‌های شرقی کشور افتاد و متصرفات مادها را، که به رود آمودریا رسیده بود، توسعه داد و تا آن سوی سیر دریا و نواحی سغد و فرغانه و پامیر، که شاید جایگاه زندگی نخستین اجداد او و دیگر آریاییان ایران بود، رسانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این اوقات، بابل شهری بلندآوازه بود که پس از انهدام آشور، بخش عمده متصرفات آن دولت و نیز ثروت و مکنت شهرهایش را در خود گرد آورده‌بود. طرز تسخیر این شهر که بدون خونریزی عمده‌ای انجام پذیرفت، نشان می‌دهدکه آوازه جهانداری‌کوروش همه جا راگرفته بود و سیران و خاصه کاهنان بابل، مقاومت مهمی در پذیرش فاتح جدید نکردند. شهر به آسانی تصرف شد و کوروش به همه آنچه که وعده داده بود، عمل کرد. حقوق اجتماعی کلیه مردم را محترم شمرد، به تمدن و فرهنگ قدیمی و مقدسات مذهبی مردم بابل احترام گذاشت و مانند سلاطین روم، خدای بابلیان را لمس کرد و در همان نخستین سال فرمانروایی، فرمانی صادر کرد که ازادی قوم یهود را اعلام می‌نمود. به آنان اجازه داد به موطن اصلی خود، بیت‌المقدس، بروند و باقی‌مانده دارایی‌های خود را با خود برگیرند و معابدشان را از نو بسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالقاسم هاشمی، تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: (بی‌نا)، ۱۳۶۷، ج ۱. صص ۱۱۹-۱۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شادمانی یهودیان از فرمان کوروش در کتاب‌های دینی آنان منعکس شده‌است، چنانکه می‌خوانیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کوروش پادشاه پارس چنین می‌فرماید: یهوه خدای آسمان‌ها، جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرموده‌است که خانه‌ای برای وی در اورشلیم، که در یهوداست، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد. او به اورشلیم که در یهوداست برود و خانه یهوه که خدی اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب عزرا، باب اول.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشعیا گوید: «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته، چنین می‌گوید: من یهوه هستم و همه چیز را آفریده‌ام. درباره اورشلیم می‌گوید معمور خواهد شد و درباره شهرهای یهوداکه بنا خواهند شد... و درباره کوروش می‌گویدکه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، کتاب اشعیاء، باب ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشعیا متعاقباً می‌افزاید: «خداوند به مسیح خویش، یعنی به کوروش، می‌گوید من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت‌ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. تا درها را به روی وی بازکنم و دروازه‌ها به روی او دیگر بسته‌نشود. چنین می‌گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جای‌های ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج‌های ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل می‌باشم و تو را به اسمت خوانده‌ام ... هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو رابستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، باب ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الطاف‌کوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل می‌زیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلی‌شان شدند، به زودی با هم‌کیشان ساکن در فلسطین دچار دشواری‌های تازه‌ای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکش‌های داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کرده‌است. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواسته‌است خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیش‌پش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفته‌است، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیله‌ای بوده‌است. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خون‌ریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، که آوازه‌ای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از الواح بابلی چنین بر می‌آید که کوروش نه‌تنها خدایان بابل را محترم می‌داشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی می‌شمرده و دستور داده بود بت‌های شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز ایران شمرده شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، صص ۳۹۲-۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب خصال کوروش می‌توان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل می‌جست. با شکست‌خوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم می‌شمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتل‌عام نمی‌کرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و می‌توان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجات‌دهنده و پیامبر یاد شده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین پادشاه بزرگ سلسله هخامنشی کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و پارت و کرمان بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورش‌هایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شده‌بود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارس‌ها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئه‌های آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد.کمبوجیه بر خلاف پیش‌بینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، صص ۱۱۸-۱۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبه‌ای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسارگاد (آرامگاه کوروش) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسارگاد (طرح بازسازی دیولافوا) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف فراوان کرده و پادشاه ایران را به رتبه و مقام الاهه نیت&amp;lt;ref&amp;gt;NEYT&amp;lt;/ref&amp;gt; ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را ذکر کرده‌است. از کتیبه او جاگررسنت استنباط می‌شود که کمبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس فرعون بر تخت صورت می‌گرفت، انجام داد. این کارها طبعاً برای آن بود که به فرمانروایی خود در مصر صورت قانونی و مشروع بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه ایران همان روش سیاست ملایم و آرام پدر را تعقیب کرد و پس از دفع مقاومت مسلحانه مصریان از ویرانی آن کشور و قتل‌عام مردم امتناع ورزید و حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه تصمیم گرفت بخش دیگری از ایالات آفریقا را به تصرف خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا تنها با میل و اراده خویش به اطاعت و انقیاد او درآمدند و اگر در نظر گرفته شود که منطقه قرطاجنه (کارتاژ = تقریباً تونس کنونی) نیز با قبول اطاعت فنیقیان، فرمانروایی ایرانیان را بر خود پذیرفته‌بودند و در این هنگام به ارتش ایران برای ایجاد امنیت در سواحل جنوبی دریای مدیترانه کمک می‌رسانیدند، می‌توان‌گفت چنانکه بعدها داریوش ادعا کرد: نیزه مرد پارسی تا سرزمین‌های دور رفته‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام، کمبوجیه در صدد برآمد که به بخش‌های جنوبی‌تر آفریقا و از جمله حبشه لشکرکشی کند. «منابع یونانی،که شاید تحت تأثیر و تحریک منابع مصری قرارگرفته‌بودند، نقل می‌کنند که سفر جنگی به حبشه- که شخص پادشاه فرمانده آن بود- منجر به شکست گردید. سپاهیان آذوقه نداشتند و در مراجعت، قسمت اعظم افراد از بین رفتند. مع‌هذا دلایلی در دست است که می‌رساند پارسیان به نبطه رسیده‌بودند؛ زیرا پس از این عهد، دیگر ذکری از این حکومت در منابع تاریخی به میان نمی‌آید. شهری به نام زوجه کمبوجیه- مروئه- بنا نهاده‌شد و این امر هم ثابت می‌کند که سفر جنگی مورد بحث، چنانکه بعضی منابع آن را نکبت‌بار معرفی می‌کنند، نبوده‌است.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن‌گیرشمن، همان کتاب، صص ۱۴۹-۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بردیا و قتل او به دست‌کمبوجیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسب انتخاب پدر، والی پارثه،گرگان، باختر و خوارزم بود. (کتیبه  بیستون، بند ۳۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوروش غیر از کمبوجیه پسری داشت به نام «بردیا»،که برادر تنی کمبوجیه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;کتیبه بیستون بند ۱ ستون ۱، به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی بر اسم او در آثار مختلف چنین نوشته شده است: درکتیبه بیستون ستون ۱ بند ۱۰:«بردیا» در نسخه بابلی همان‌کتیبه «برزیا» هرودوت از او به عنوان بردیا نام برده* و اشیل، مصنف یونانی، در تصنیف خود موسوم به «پارسی‌ها» رفردیس نامیده و کتزیاس، او را «نای نک ساریس» و گزنفون «تانااکسارس» نامیده‌اند. بنابراین معلوم‌است که مورخین یونانی‌این‌اسم راتصحیف کرده‌اند و اسم او بردیا بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کناب، ص ۴۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;در باب واقعه بردیا دو سند مهم وجود دارد؛ یکی سند رسمی و درباری یعنی‌کتیبه بیستون و دیگری تاریخ هرودوت که دارای تناقضاتی است. در ابتدا قول و روایت هرودوت را بیان می‌کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وی (کمبوجیه) درگذشته نیز عقل چندان صحیحی نداشت، اولین جنایت او این بود که برادر خود بردیا را،که با هم از یک پدر و مادر بودند، به قتل رسانید. این برادر را از مصر به پارس فرستاده‌بود و علت آن حسادتی بودکه به او می‌ورزید؛ زیرا از بین تمام پارس‌ها او تنها کسی بود که توانسته بود کمانی را که پادشاه حبشه به ایختیوفاژها داده بود، تا دو انگشت به آخر مانده بکشد. هیچ یک دیگر از پارس‌ها نتوانسته‌بودند این عمل را انجام دهند. وقتی بردیا به پارس مراجعت می‌کرد، کمبوجیه در خواب دید که چاپاری از راه رسید و خبر داد که بردیا بر تخت سلطنت جلوس کرده و سر او به آسمان رسیده است وی بر خود بیمناک شد و ترسید که مبادا برادرش او را بکشد و سلطنت را به چنگ آورد. پس پرگزاسپ را،که مورد اعتماد و بیش از تمام پارس‌ها به وی وفادار بود، به پارس فرستاد تا او را هلاک کند. پرگزاسپ به شوش رفت و بردیا را کشت. بعضی می‌گویند او را به بهانه شکار با خود برد و بعضی دیگر می‌گویند که وی را به دریای اریتره برده و در امواج آب افکند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه دکتر هادی هدایتی، ج ۳، بند ۳۰، صص ۴-۱۳۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق کتیبه بیستون (ستون ۱، بند ۱۰) داریوش شاه گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«این (است) آنچه به وسیله من‌کرده‌شد پس از آن که شاه شدم.کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان کمبوجیه را برادری بود، بردی نام، از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت. به مردم معلوم شد که بردی کشته شده‌بود. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد. وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد، هم در پارس و هم در ماد و هم در سایر کشورها.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;بنابراین با مقایسه &amp;quot;تاریخ هرودوت&amp;quot; و &amp;quot;کتیبه بیستون&amp;quot; مشخص می‌شود که نظریه هرودوت، مبنی بر آنکه بردیا در سفر جنگی‌کمبوجیه به مصر با او بوده است و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را که شرح می‌دهد، کاملاً بی‌اساس است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتزیاس شرح قضیه را طوری دیگر نوشته است. مورخ مذکور می‌گوید: تای نک سارسس، برادر کمبوجیه، مغی را که نامش سپنت‌دات بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کمبوجیه رفت وگفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد. اگر می‌خواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید که نخواهد آمد.کمبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده، در آمدن عجله نکرد... و پس از احضار سوم روانه گشت. کمبوجیه در صدد کشتنش برآمد. مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار به تأخیر افتاد، ولی کمبوجیه همواره در صدد بود که مانع را برطرف کرده، نقشه خود را اجرا کند. در این احوال سپنت دات که مغ بود به کمک او آمد. توضیح آنکه سپنت‌دات شباهت بسیار به شاهزاده داشت و به کمبوجیه گفت شاهزاده را بکشد. سپس او لباس شاهزاده را خواهد پوشید به طوری‌که هیچ‌کس متوجه نشود که وی به قتل رسیده‌است.&amp;quot;&#039; تا آن که روزی خواجه‌ای «تی‌به ته» نام که به حکم مغ مجازات شده‌بود، گریخته نزد مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، رفت و سر را فاش کرد. او از کمبوجیه خواست که مغ مزبور را به وی تسلیم کند. کمبوجیه امتناع ورزید و آمی‌تیس علناً کمبوجیه را نفرین کرده و خود، زهر خورد و مرد. کمبوجیه از نفرین مادر سخت متأثر گردید و خواست اثر آن را بگرداند. با این مقصود امر کرد حیوانات زیاد قربانی‌کردند، ولی خون حیوانات جاری نشد و کمبوجیه از این قضیه به وحشت افتاد. چندی بعد «رکسانه» زن شاه، طفلی زایید که سرنداشت. کمبوجیه غیبگوها را جمع کرده تعبیر آن را پرسید.گفتند: &amp;quot;تو پسری نخواهی داشت که جانشین تو گردد&amp;quot;. پس از آن کمبوجیه شکل مادر خود را در بیداری دید و مادرش به او گفت: &amp;quot; زود باشدکه به جزای عمل خود برسی &amp;quot;. شاه که در آن زمان در بابل بود، روزی چوبی را قطع می‌کرد و در این حال کارد به ران او آمده زخمی برداشت که بعد از یازده روز رنج و تعب شدید، از آن درگذشت.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۴۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بین نوشته‌های هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را &amp;quot;آمی‌تیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشته‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مقایسه دو روایت معلوم می‌شود همه نوشته‌های کتزیاس در این باب بیشتر به داستان‌گویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمی‌شناسند و به دنیا آمدن طفل بی‌سر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه این‌گفته‌ها، شاخ و برگ‌های داستانی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== قیام بردیای دروغین و حکومت وی ====&lt;br /&gt;
در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه بیستون از داریوش است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت است‌که به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل می‌کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریوش در مورد قیام گئوماته (کتیبه بیستون، ستون ۱، بند ۱۱): &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش شاه گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;پس از آن مردی مغ بود گئومات نام از «پَ- شیشی یا وودا» برخاست. کوهی است «ارکدریش» نام، چون از آنجا برخاست ۱۴ روز از ماه «وی یخن» گذشته‌بود. او به مردم چنان دروغ گفت که من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را او برای خود گرفت. ۹ روز از ماه &amp;quot;گرم پد &amp;quot;گذشته بود. آنگاه شاهی را او برای خودگرفت، پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۲): داریوش‌شاه‌گوید: این شاهی، که گئومات مغ ازکمبوجیه ستانده بود، این شاهی، از دیرگاهان در تخمه ما بود. پس از آن‌گئومات مغ آن را از کمبوجیه ستاند هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها را او تصرف نمود. از آن خود کرد. او شاه شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۳): داریوش شاه‌گوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کسی از تخمه ما، که شاهی را از آن گئومات مغ بازستاند. مردم شدیداً از او ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناخته‌بودند، بکشد. بدان جهت مردم رامی‌کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشته‌بود. آن‌گاه من با چند مرد آن‌گئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیک‌ی‌ووتیش» نام در سرزمینی «نی‌سای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۴): داریوش شاه‌گوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شده‌بود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاه‌هایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاه‌ها و رمه‌ها و غلامان و خانه‌هایی را که گئومات مغ ستانده‌بود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را برداشته شده‌بود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;۱ به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، صص ۳۹-۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاه‌گوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی می‌خواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا»&amp;lt;ref&amp;gt;Gobryas&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «وایسپار» پارسی، «اوتان» &amp;lt;ref&amp;gt;intaphernes&amp;lt;/ref&amp;gt;نام پسر «ثوفر» پارسی، «گئوبروو»&amp;lt;ref&amp;gt;Otanes&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «مردونی‌ی»&amp;lt;ref&amp;gt;Megabyzus&amp;lt;/ref&amp;gt; پارسی، «ویدرن»&amp;lt;ref&amp;gt;Mardonius&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «پگابیگ ن» پارسی، «بگ بوخش»&amp;lt;ref&amp;gt;Hydarnes&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «داتو و ه ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر  «و ه و ک» پارسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۹): داریوش شاه‌گو ید: تو که از این پس شاه خواهی بود،  دودمان این مردمان را نیک نگهداری‌کن.&amp;lt;ref&amp;gt;همان؛ ص 73-72.&amp;lt;/ref&amp;gt;بنابراین از کتیبه بیستون چنین مستفاد می‌شود که اولاً نام مغ  مزبور،گئومات بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر  می‌داند. سوم آنکه مرگ کمبوجیه را به سبب خودکشی می‌شمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین  ماد می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش ویران نمودن معابد را به گئومات نسبت می‌دهد و این نشان‌دهنده  آن است که در مذهب وی ساختن معابد مرسوم نبوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین داریوش بعد از سرکوبی قیام می‌گویدکه اموال مردم را به  آنها پس دادم. منظور از کلمه &amp;quot;مردم&amp;quot; در این کتیبه‌ها، &amp;quot;اشراف&amp;quot; است  نه توده‌های مردم. و این نشان می‌دهد که مغ مزبوراموال اشراف را مصادره نموده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که می‌گوید هرکسی بعد از من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمان‌ها یعنی هفت خاندانی‌که به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرت‌آور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;در کتیبه بیستون صحبتی از وجود دو برادر نیست و فقط از گئومات مغ گفتگر شده. به علاوه هیچ یک از مورخان باستان، غیر از هرودوت و ژوستن، قیام بردیای دروغی را با مشارکت برادر او ندانسته‌اند.&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه یکی از این دو نفر را به سمت ناظر، مأمور اداره اموال خود کرده‌بود و همین شخص بود که توطئه را طرح کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;در کتیبه بیستون درباره شغل بردیای دروغی قبل از آنکه به سلطنت برسد، چیزی گفته نشده‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt; این شخص متوجه شده‌بود که مرگ بردیا را از مردم پنهان‌کرده‌بودند و فقط تعداد کمی از پارس‌ها از آن باخبر بودند و دیگران هنوز او را زنده تصور می‌کردند. پس طرح خود را بر این اساس پایه گذارد و به خاندان سلطنتی تجاوز کرد. او برادری داشت که به شرحی که نقل کردم در شورش سهیم بود. این برادر به قدری به بردیا، فرزند کوروش و برادر کمبوجیه که به امر پادشاه کشته شده‌بود، شباهت داشت که می‌توانست ایجاد شبهه کند. نه تنها از لحاظ صورت به بردیا شبیه بود، بلکه نام او هم بردیا بود.&amp;lt;ref&amp;gt;چنانکه گفته شد در کتیبه بیستون نام مغ مزبور،گئومات ذکر شده است. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;پاتی زی تس&amp;quot;۴ &amp;lt;ref&amp;gt;ن- برادر بردیای دروغین که نقشه توطئه را طرح کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt;مغ به او اطمینان داد که شخصاً جریان را به نفع او رهبری خواهد کرد. سپس او، وی را به مقر سلطنت برد و بر تخت شاهی قرار داد. پس از آن رسولان به تمام نقاط و حتی تب و مصر فرستاد تا سپاه را مطلع کنند که از این پس باید از بردیا فرزند کوروش فرمانبری کنند نه از کمبوجیه.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانت‌کرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بوده‌است او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کرده‌ای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۳): سپس‌کمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافت‌کرده‌ای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آن‌کسی‌که شورش کرده را پرسید و چون نام &amp;quot;بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیده‌بود و شبحی‌که به او گفته‌بود: شخصی &amp;quot;بردیا&amp;quot; نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بی‌جهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستن‌کرد، تا بی‌تأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعی‌که او بر زین اسب می‌پرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطه‌ای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر &amp;quot;اکباتان&amp;quot; نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کرده‌بود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۱۶۲-۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کمبوجیه بزرگان را می‌طلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شده‌ام و شما اطمینان داشته‌باشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی می‌کنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کرده‌ام و برادرش بردیا. آن کس‌که باید در برابر جسارت و گستاخی خفت‌آور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شده‌است که از خانواده او سرچشمه گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس‌ها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما می‌توانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی می‌کنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بی‌قیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمه‌ها برای شما بره‌ها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان می‌خواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت می‌کنم که علاوه بر آن، هر یک از پارس‌ها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۴-۱۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; هنگامی که کمبوجیه این عبارات را بر زبان جاری می‌کرد، بر سرنوشت خود می‌گریست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پارس‌ها، پادشاه خود را در حال زاری دیدند، آنها هم‌گریستند. مدتی بعد کمبوجیه که جمعاً هفت سال و پنج ماه سلطنت‌کرده‌بود و فرزندی از خود باقی نگذارده‌بود، در گذشت. پارس‌هایی که در آن محل حاضر بودند، نمی‌توانستند باور کنند که مغ‌ها سلطنت را به دست گرفته‌اند و اطمینان داشتند که آنچه کمبوجیه درباره مرگ بردیا برای آنها نقل‌کرده، به قصد آن بوده که به برادر خود لطمه زند و تمام پارس‌های امپراتوری را برضد او بشوراند. آنها مطمئن بودند که آن‌کس که سطنت می‌کند، همان بردیا فرزند کوروش است. از طرفی پرگزاسپ هم قتل بردیا را جداً انکار می‌کرد؛ زیرا بعد از مرگ کمبوجیه اعتراف به قتل فرزند کوروش برای او خطر داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۵-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مقایسه روایت هرودوت وکتیبه بیستون در مورد واقعه بردیای دروغی، مستفاد می‌شود که بین آن دو اختلافاتی هست: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - در کتیبه بیستون سخن از یک مغ است در حالی که در تاریخ هرودوت صحبت از دو مغ است که برادر بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ - مطابق کتیبه داریوش در بیستون،گئوماته را در دژی از سرزمین ماد به قتل می‌رسانند و هرودوت آن را در شوش می‌داند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ - در کتیبه بیستون، داریوش به نقش خود اهمیت بیشتری می‌دهد و عامل اصلی، سرکوبی بردیا را شخص خودش ذکر می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ارزیابی قیام گئوماته مغ&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارس‌ها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معاف‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سئوالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شده‌است؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعث‌گرایش مردم به او شده‌است؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش می‌کرد، باعث توهم افکار می‌گردید؟ نمی‌توان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن می‌رودکه در اندیشه ایران باستان شاه می‌بایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیق‌تر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق می‌کرد، و چون‌گئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، می‌بایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیت‌کند و چه شجره‌ای قوی‌تر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن ؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب می‌آمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب می‌آمدند. به طوری‌که همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض می‌نمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت می‌نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونت‌آمیز بود، و هم از لحاظ داخلی می‌خواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که &amp;quot;دولت&amp;quot; و &amp;quot;حکومت&amp;quot; و در رأس آن &amp;quot;شاه&amp;quot; قدرت داشته باشد و نیروهای‌گریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل می‌شدند. ویل دورانت می‌نویسد: &amp;quot;کمبوجیه برای آنکه زشتی‌های حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حمله‌های دل درد سخت خویش انجام می‌داد، به این معنی که خواهر و همسر خود &amp;quot;رکسانا&amp;quot; و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان ایران را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون می‌دانست که حکم او را اجرا نکرده‌اند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زده‌بودند، کیفر داد.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ویل دورانت. تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ج ۱، بخش اول، ص ۵۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از یک طرف اشراف، چون کمبوجیه آنها را در قدرت سهیم نکرد و امتیازاتی به آنها نداد، باعث تحریکاتی در جامعه و مهیا نمودن کودتای‌گئومات شدند؛ از طرف دیگر، بنا به نظر ریچارد فرای چون کمبوجیه از درآمد معابد کاست، کاهنان بر او شوریدند و داستان‌های دروغین درباره او پراکندند. اومستد که در این مورد با فرای هم داستان است، می‌افزاید: «&amp;quot;بردیا &amp;quot; برادر تنی کمبر جیه است که در سال ۵۲۲ ق .م. خود را شاه خواند و مردم زیردست، پادشاهی او را پذیرفتند؛ زیرا او سه سال باج‌ها و سربازگیری را معلق گذاشت. ولی آزادگان شهرستان‌ها به تحریک داریوش علیه او قیام کردند و به وی فرصت ندادند که اصلاحات اجتماعی خود را استوار کند.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اومستد می‌گوید: «داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت می‌دانستند.»&amp;lt;ref&amp;gt;آلبرت تن ایک اومستد، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲، ص ۱۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; نتیجه آن که اشراف با کمبوجیه، که امتیازات آنها را محدود کرده‌بود، میانه خوبی نداشتند و احتمال دارد که برای از میان برداشتن او، ماجرای‌گئو ماته را بر پانموده باشند، بدین ترتیب که با گئوماته همدست شده‌اند و وقتی کمبرجیه به دست خود کشته می‌شود (چنانکه داریوش می‌گو ید) و یا احتمال بسیارکم به دست همان اشراف از جمله داریوش،کشته می‌شود، تصمیم می‌گیرند که مانع مهم‌تر یعنی‌گئوماته را نیز از میان بردارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف مؤلف کتاب تاریخ ماد این واقعه را چنین تحلیل می‌کند: «وضع مردم ماد در عهد هخامنشیان سخت به بدی‌گرایید و ایشان بالنتیجه ناراضی شدند. ممکن است حوادثی که پس از فتح آسیای صغیر و بابل و مصر در پایان پادشاهی کمبوجیه وقوع یافت، در این زمینه و محیط، تکوین یافته بوده‌است».&amp;lt;ref&amp;gt;ایگور میخائیلریچ دیاکونوف،تاریخ ماد،ترجمه کریم‌کشاورز،تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵،ص۳۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«سبب اینکه گئوماته چنین به‌آسانی تمام اقرام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بی‌خرد کوروش و ناکامی‌های نظامی او در حبشه در این مورد دخیل بوده‌است و اینکه به عادت پارسیان بخش عمده نیروی جنگی و دستگاه اداری مرکزی‌کشور، در لشکرکشی با پادشاه بوده‌اند، نیزکار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید در جای دیگر جستجو کرد. گئوماته به مردم ساکن امپراتوری چیزی وعده داده‌بود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال برد نصیب ایشان شود، و این خود بی‌درنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت و تمام آزادگان تابع گئوماته شدند، و سبب اتفاق کلمه ایشان همان علاقه‌ای بود که به اصلاحات وسیع پیشنهادی‌گئوماته داشتند. ما نبایدگئوماته راکمال مطلوب مردم‌دوستی بشماریم؛ چرا که به خاطر رقابتی بود که میان اصناف مختلف کاهنان وجود داشته و بر سر قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر مبارزه می‌کرده‌است. از جهت دیگر نیز نباید غلو کرد که گئوماته پهلوانی، انقلابی بوده و به خاطر اَزادی ماد مبارزه می‌کرده‌است.کودتای گئوماته نهضت مردم نبود، تحولی درباری بود و خود گئوماته خویشتن را پارسی و هخامنشی می‌خوانده، اگر چه مادیان تکیه‌گاه او بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحات‌گئوماته زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند.گمان می‌رود که گئوماته به بزرگان درباری و سران لشکری دست نزد، زیرا که اولاً اینان نقطه اتکای سیاست مرکزیت کشور بودند و گئوماته کمتر از هووخشتره و کوروش به مرکزیت نیازمند نبود و ثانیاً بسیار نیرومند بودند و با وضعی که گئوماته داشته، تحریک ایشان خطرناک می‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دشمن عمده گئوماته، بخش معینی از بزرگان بوده‌اند؛ زیراکه مهمترین طرفداران داریوش از بزرگان بوده‌اند.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سرکوبی قیام گئوماته مغ&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت به‌تفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان می‌کند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگ‌ترین پارس‌ها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شده‌بود که مغ از ارگ خارج نمی‌شود و هیچ‌یک از پارس‌های بزرگ‌زاده را به حضور نمی‌پذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواج‌کرده‌بود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآورده‌بود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا می‌زیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او هم‌بستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بی‌خبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمی‌داند چه کسی با او هم‌خوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمی‌شناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی می‌کنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، کتاب سوم، بندهای ۶۸۷۹، صص ۱۷۶-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمی‌توانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست می‌کنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد که‌گوش‌های بردیا کنده‌شده. اگر توانستی‌گوش‌های او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علی‌رغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگ‌ترین شخصیت‌های پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناری‌کشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس می‌زدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانی‌گفته او را باور کردند و تصمیم‌گرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکره‌کردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس می‌آمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود.&amp;lt;ref&amp;gt;برخلاف گفته هرودوت هیستاسب، پدر داریوش، حاکم ایالات پارت بود، نه فارس. (کتیبه بیستون، بند ۳۵).&amp;lt;/ref&amp;gt; وقتی داریوش رسید، آن شش تن تصمیم گرفتند او را نیز با خود همراه‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفت‌گانه و نقشه آنها را توضیح می‌دهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیب‌زاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بی‌تأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئن‌ترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفت‌کرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشته‌بود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارس‌ها برای او احترام زیادی قائل بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کرده‌بودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارس‌ها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شده‌بود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیان‌کرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بی‌تأمل به مغ‌ها حمله‌کنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تن‌به‌تن صورت‌گرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشته‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص صص ۱۶۸.۱۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس‌کشتار مغان آغاز شد، هرجا مغی می‌یافتند خون او را می‌ریختند. هرودوت می‌نویسد: «این روز، جشن بزرگ ملی پارس‌هاست. مراسم بزرگی در این روز برپا می‌کنند که به «قتل‌عام» معروف است. در موقع انجام این مراسم هیچ مغی حق ندارد خود را به مردم نشان دهد و در آن روز در خانه می‌مانند.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجلاس مشورتی سران خاندان‌های بزرگ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت می‌نویسد: «وقتی اغتشاش آرام شد و پنج روز از این حادثه‌گذشت، کسانی که بر ضد مغ‌ها قیام کرده‌بودند برای مشورت جلسه‌ای تشکیل دادند. نطق‌هایی ایراد شد که بی‌تردید برای بعضی از یونانی‌ها باورکردنی نیست، ولی در هر حال صحّت دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;.همان، بند ۸۰، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانی‌ها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارس‌ها جور در نمی‌آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== نطق هوتانه ====&lt;br /&gt;
اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال می‌کرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. این‌کار نه خوب است و نه مفید. شما می‌دانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجه‌ای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردی‌که به آن دست یابد نقشه‌های غیرعادی الهام می‌کند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش می‌یابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان می‌روید. این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمی‌آورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همه‌چیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار می‌افتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت می‌ورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشته‌باشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملق‌گویند به او برمی‌خورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفته‌اید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت می‌گردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» می‌نامد، صحبت می‌کند و می‌گوید: «در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمی‌شود، مقامات به قید قرعه واگذار می‌شود و صاحب‌منصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار می‌شود. بنابراین من پیشنهاد می‌کنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق مگابیز =====&lt;br /&gt;
چنانکه ازگفته‌های هرودوت برمی‌آید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر می‌رسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیت‌گذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن نطق مگابیز چنین است: «درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او هم‌عقیده‌ام. اما وقتی او توصیه می‌کند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکرده‌است؛ مردمی‌که از آنها هیچ انتظاری نمی‌توان داشت، ابله‌ترین و گستاخ‌ترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بی‌قید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیده‌اند چگونه می‌توانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
،. ما باید دسته‌ای از مردان برگزیده را انتخاب کنیم و حکومت را به دست آنان بسپاریم. ما خود به‌یقین از این مردان خواهیم بود. به نظر می‌رسد که بهترین تصمیمات از بهترین اشخاص سرچشمه می‌گیرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، بند 81، ص ۱۷۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نطق داریوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش نه با نظر اوتان،که معتقد به حکومت عوام بود، موافق بود و نه با نظر مگابیز، که معتقد به حکومت اشراف قبایل بود؛ بلکه خواهان یک حکومت سلطنتی مطلقه بود که در رأس آن یک نفر تصمیم بگیرد، اما به این شرط که این شخص متقی باشد. وی به این علل با این نوع حکومت موافق بود که: «بهتر از تقوای سلطانی که در عین شکوه و جلال است هیچ‌چیز نمی‌توان یافت. چنین پادشاهی با عدالتی که فرض وجود او است، در جهت خیر و صلاح ملت حکومت خواهد کرد و اسرار امور را در برابر بداندیشان بهتر محفوظ خواهدداشت. اما در حکومت اشرافی، اشراف که استعدادهای خود را در راه منافع عمومی به کار می‌اندازند غالباً گرفتار خصومت‌ها÷ی شخصی بسیار تند می‌باشند.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، بند 82، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایدگفت داریوش از اتحاد قبایل، به نحو احسن، در جهت رسیدن به قدرت استفاده نمود. لیکن نهایت هدف وی، تمرکز بخشیدن امور بر محور وجود شاه بود که از نظر او دارای نوعی قدرت معنوی بود. وی چنین استدلال کرد: «چون هریک از آنها می‌خواهند بر دیگران ریاست کنند و عقیده خود را تفوق دهند، سرانجام از یکدیگر به‌شدت متنفر می‌شوند و این خود موجب جنایات و خیانات و بازگشت حکومت سلطنتی می‌شود. همین امر نشان می‌دهد که تا چه حد این حکومت بهترین نوع حکومت می‌باشد.»&amp;lt;ref&amp;gt;3- همان، ج 3، ص 179.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریه [[داریوش]] و استدلال وی، تا حدی انعکاسی از نظریه افلاطون درباره حکومتهاست. داریوش مفاسد و ایرادات حکومت عوام را چنین برمی‌شمرد:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محال است که حکومت آزادی به فساد منتهی نشود. این فساد برای ملت مصیبت‌بار است، ولی بین مردمان فاسد نفاق و کینه‌ای ایجاد نخواهد کرد و موجب استحکام دوستی آنها می‌شود، زیرا برای چپاول کردن دولت، بهتر آن است که آنها با هم متحد شوند.»&amp;lt;ref&amp;gt;۴- همان، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این قرار حکومت اشرافی به نفاق و دشمنی، و حکومت عوام به اتحاد و اتفاق بیشتر عوامل فساد منجر می‌گردد. سپس [[داریوش]] در ادامه بحث پیرامون حکومت عوام می‌گوید: «این وضع(اتحاد اشراف مخالف) آن‌قدر ادامه می‌یابد تا مردی رهبری ملت را به عهده‌گیرد و به این اقدامات خاتمه دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خلاصه کلام آنکه آزادی را چه کسی به ما داده‌است؟ آیا ملت است یا اشراف یا سلطان آن را به ما اعطا کرده‌اند؟ به این دلایل من عقیده دارم اکنون که به کمک یک نفر آزاد شده‌ایم (کوروش) به نوع حکومت یک‌نفری وفادار بمانیم، و اگر این دلیل را هم کنار گذاریم سنن و رسوم اجدادی را، چون نیکو هستند، از بین نبریم؛ این عمل برای ما فایده‌ای نخواهد داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; این سه عقیده‌ای بودکه درباره روش حکومت آینده، بعد از قیام بردیای دروغی، توسط سه تن از بزرگان پارسی ابراز شد. چهار تن پارسی دیگر، که باقی مانده‌بودند، با نظر داریوش موافقت کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوتان که مایل بود مساوات سیاسی در پارس مستقر شود، وقتی خود را در اقلیت دید، نطقی به این شرح برای دیگران ایراد کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوستان! از هم‌اکنون معلوم است که یکی از ما،که از سران انقلاب هستیم، پادشاه خواهد شد؛ خواه آنکه انتخاب او را به مردم پارس واگذارکنیم یا اینکه از راه قرعه باشد و یا راه دیگری، برای آن برگزینیم. در هر حال من در برابر شما داوطلب نخواهم بود. آرزوی من این است که نه بر کسی حکومت‌کنم و نه ازکسی فرمان برم. پس من حاضرم از حکومت صرف‌نظر کنم. به شرط آن که خودم و هیچ یک از بازماندگانم تا ابد از هیچ یک از شما فرمان نبریم.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، بند ۸۳، ص ۱۸۰.۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شش تن دیگر با شرایط او موافقت کردند. پس چون او از قبول این مقام خودداری‌کرد، کنار رفت و امروز نیز در پارس این خانواده تنها خانواده ای است که آزاد است و اگر افراد آن برخلاف قوانین معمول رفتار نکنند تعهدی جز آنچه از روی میل به‌عهده نگرفته‌اند ندارند. همچنین قرار شدکه وقتی یکی از شش تن دیگر به سلطنت رسید برای او تان و آیندگان او امتیازات فوق العاده‌ای قایل شود. از جمله امتیازات او این بود که هر سال یک دست لباس مادی &amp;lt;ref&amp;gt;پوشیدن قبای بلند مادها با آستین‌های گشاد بین بزرگان پارس مرسوم بود و این لباس یکی از بهترین خلعت‌های پادشاهان محسوب می‌شد.&amp;lt;/ref&amp;gt;و جمیع پاداش‌هایی را که در نظر پارس‌ها باارزش‌ترین است دریافت کند. آنها این افتخارات را از آن جهت برای او تصویب کردند، که اولین کسی بود که طرح انقلاب را ریخته‌بود و آنها را گردهم جمع کرده‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امتیازات مزبور اختصاص به هوتان داشت. سپس آنها امتیازات زیر را نیز برای‌خود قایل شدند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از هفت نفر که مایل بود می‌توانست آزادانه و بی‌اعلام قبلی به حرمسرای پادشاه وارد شود مگر در موردی‌که پادشاه با یکی از زنان خود هم‌بستر باشد. پادشاه نمی‌توانست از غیر از خانواده یکی از سران انقلاب برای خود زن انتخاب کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما درباره اختلاف در تعیین پادشاه چنین تصمیم گرفته شد: اسب هرکس که در طلوع آفتاب در حومه شهر، در حالی که صاحب خود را بر پشت دارد، قبل از دیگر اسبان شیهه بکشد سلطنت از آن او خواهد بود. سپس هرودوت داستانی را برای تعیین شاه ذکر می‌کند که بیشتر به افسانه می‌ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، بند ۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گفته شد، داریوش با دست یاری اشراف قبایل (شش تن) توانست بر اریکه سلطنت تکیه زند و چون در میان آن هفت تن وی از از نظر اصل و نسب، اصیل‌ترین فرد پارسی بود، بعد از پدرش «ویشتاسب» نزدیک‌ترین شخص به تخت سلطنت محسوب می‌شد و چون پارسی‌های قدیم خیلی اشرافی بودند و عقیده راسخ داشتند که باید شخصی از خانواده سلطنت بر تخت بنشیند، بعید است، که در باب تقدم ویشتاسب یا داریوش اختلاف‌نظری پیش آمده‌باشد. تا به شیهه اسبی متوسل شده‌باشند.کناره‌گرفتن اتانس نیز به همین جهت بوده است، چه او می‌دانسته که شخص دیگری به جز داریوش نمی‌تواند سلطنت‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۵۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; البته بزرگان پارسی، از طریق شرکت در شوراهای حکومتی، با حکومت در ارتباط بودند و شاه از آنها به عنوان مشاوران سیاسی استفاده می‌نمود. در مواقع اخذ تصمیمات مهم، شاهنشاه عقاید آنان را استماع می‌کرد و از راهنمایی آنان در اجرای مقاصد خود بهره می‌برد و تصمیمات دولتی بر مشورت و آرا و عقاید این بزرگان مبتنی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی احتشام، ایران در زمان هخامنشیان، تهران: جیبی، ۲۵۳۵/۱۳۵۵، صی ۴۴؛ نصرت‌الله بختورتاش، دیپلماسی هخامنشی، تهران: ستاد بزرگ ارتشتاران، ۱۳۵۳، ص ۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین گونه مشاهده شد که نارضایی پارس‌ها، خاصه سران قبایل هفت‌گانه از مجموع پیشامدها، تأثیر خود را بخشید. چون همه آنها از داریوش، که نزدیک‌ترین فرد به دودمان سلطنت و شایسته‌ترین آنها برای تصاحب قدرت بود، حمایت کردند. داریوش با پشتیبانی بزرگترین نجبای ایرانی، همراه گروه قلیلی از هم‌دستان خود وارد قلعه «سیکایااوواتیش» واقع در ایالت نسادر ماد شد و گئومات و همکاران وی را به قتل رسانید. تاریخ این واقعه را ۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲ ق.م. ذکر کرده‌اند بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دست‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، صص ۱۲۳_۱۲۲&amp;lt;/ref&amp;gt; سرعت اقدامات داریوش بعد از به تخت نشستن چندان بود که دو ماه بعد از مرگ کمبوجیه،گئومات اسیر و اعدام گردید و کشور در دست‌های توانایی قرار گرفت که مقدّر عظمت ایران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش اول - شاید کمتر پادشاهی را در جهان بتوان یافت که مانند داریوش در آغاز کار با مشکلات عدیده روبرو شده باشد. با این همه او فردی بود که ثابت کرد نه تنها لایق‌ترین جانشین برای مردی چون‌کوروش بزرگ است، بلکه شایسته‌ترین پادشاهی است که ایران در اوج گستردگی مرزها و پهناوری قلمرو خود می‌توانست داشته‌باشد. اراده آهنین و قوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته و کم‌نظیر تاریخ ایران و جهان بدانها متصف است. صفات عالی او بعدها با شناختن مردم و ملل گوناگون همراه شد و فهم درستی از نحوه اداره یک امپراتوری بی‌نظیر تاریخی را به وی داد، و موجب شد تا اصولی‌ترین و استوارترین سازمان‌های کشورداری را به وجود آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش شورش‌هایی را که تقریباً در سراسر امپراتوری به وقوع پیوسته بود، به‌سرعت دنبال و به‌شدت سرکوب کرد. نخست عیلامی‌ها را بر سر جای خود نشانید. آنگاه روی به بابل آورد، زیرا شخصی به نام نیدنتو بعل، که تحت عنوان نبوکد نصر سوم پسر نبونید، قدرت را در آنجا در دست گرفته بود. طغیان کرده بود. داریوش بابل را متصرف شد و یاغی را به قتل رسانید. هم‌زمان شورشهایی در ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (آراخوزی) و ساک . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌وقوع پیوست که حکایت از آشفتگی سراسری و اضمحلال امپراتوری داشت.کمی بعد (بهار ۵۲۱ ق.م.) شورش بسیار عظیمی در ارمنستان برخاست‌که باعث تشدید وقایع تلخی می‌شد که در مقر اصلی هخامنشیان، پارس، می‌گذشت. مردی که به نام «وهیزدات» خود را بردیا معرفی می‌کرد تقریباً جای آرامی در قلمرو حکمرانی داریوش باقی ننهاده بود. داریوش با کمک اشراف نیرومندی که به او پیوسته بودند و تدبیر و کیاست و شجاعت خود، همه اغتشاشات را فرونشانید و آنگاه در سال ۵۱۹ ق.م. راهی مصر شد تا نافرمانی نیل‌نشینان را چاره کند. «اوجاگوررسنت» معروف، دوباره به عنوان واسطه بین پادشاه ایران و خدایان مصر به صحنه آمد و مراسم تاج‌گذاری مخصوص فراعنه با همان تشریفات برای داریوش انجام شد. مستملکه یونانی کیرن&amp;lt;ref&amp;gt;KIREN.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بخش‌های دیگری از ایالات آفریقا به ایران اضافه شد و داریوش بعدها قدرت خرد را در درّه هند و سرزمین‌های دیگر توسعه‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;- م. م. دیاکونوف، همان‌کتاب، صص ۱۳۳_۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که داریوش نفوذ و قدرت‌خویش را مسجّل ساخت و با ارتش نیرومندو منضبط خؤد شورش‌ها و مقاومت‌های متعدد را درهم شکست، به‌انجام یک سلسله اقدامات‌اداری و اقتصادی مبادرت ورزید که تجارب تلخ سال‌های بحران، ضرورت انجام آنها را ثابت کرده‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت قسمت‌های اداری ایران را بنا بر میزان مالیات‌هایی که به خزانه دولت می‌دادند، بیست و شش ایالت ذکرکرده‌است.ولی برطبق کتیبه داریوش در نقش رستم،تعداد آنها سی ایالت است‌وبدین‌نحو می‌توان دولت هخامنشی را بزرگ‌ترین دولتی دانست‌که تا آن زمان تشکیل شده بود. به‌خصوص اگر درنظر آوریم‌که ایالاتی چون بابل،سوریه،فنیقیه و تعدادی از نواحی مترقی آسیای صغیر،از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی آن عصر به‌شمار می‌آمدند و از مقاصد و نیّات هخامنشیان مبنی بر تصرف‌کلیه کشورهای مشرق حمایت می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این که در ایالات مزبور چهل و شش گروه مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبان‌ها و عادات و اخلاق گوناگون زندگی می‌کردند، همگان آزاد بودند که بر اساس معتقدات خود رفتار نمایند. مذهب هخامنشیان و اهالی ایران هر چه که بود به هیچ‌وجه بر احدی تحمیل نمی‌شد و گذشته از آن هر ایالتی مختار بود که مؤسسات ملی و سلسله امرا و روحانیون خود را حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش برای حفظ وحدت ممالک وسیع ایران، تشکیلات جدیدی به وجود آورد که بر اساس آن، هریک از بخش‌های امپراتوری، هم سوابق مألوف حکمرانی خود را حفظ کند و تا جایی که به ارکان عمده حکومت مرکزی خللی وارد نیاورد، در امور داخلی خود آزاد بماند و هم با دیگر قسمت‌های قلمرو بزرگ پارس در ارتباط و پیوستگی مطلوب و مترقی باقی بماند. برخی از ملل، همانند بابلیان، به تمرکزگرایی متمایل بودند و تجاربی مهم در این زمینه به دست آورده‌بودند که مورد استفاده ایرانیان قرار گرفت. آریاییان ساکن در بخش‌های مختلف ایران هم، ترتیب حکومت‌های وراثتی را از گذشته‌های دور آزموده و بدان شیوه دل بسته‌بودند ولی بداهتاً کاربرد این روش‌ها در مناطق غربی دشواری‌های خاص خود را به وجود می‌آورد و برای شاه باتدبیر و دقیق ایران، راهی باقی نگذاشت جز این که نظامات مختلف سنّتی‌شده سرزمین‌های امپراتوری را رعایت کند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، صص ۱۲۰_۱۱۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمایلات آزادی‌خواهانه ملل مختلف ثابت کرده‌بود که فقط قوم پارس می‌توانست مورداطمینان کامل پادشاه قرار گیرد. بنابراین قوم پارس می‌بایست به عنوان سرور و مخدوم حکومت کند و همه ممالکی را که وارد مجموعه امپراتوری می‌شدند، اداره نماید. به‌استثنای چند مورد محدود، در همه‌جا نمایندگان پارس، با داشتن املاک ارضی بسیار و معافیت از مالیات،که فقط شامل حال آنان می‌شد، در رأس تشکیلات جدید قرار داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام کلی حکومت بر همان قاعده مبتنی بود که بخش‌های‌گوناگون به خَشَترپاون‌نشین (شهربان‌نشین)ها یا ساتراپ یونانی تقسیم شود، که هرکدام تحت فرمانروایی یک شهربان باشند. این مأمور عالی‌رتبه، منشی یا دبیری داشت که وظیفه او چشم‌گماردن برکارهای شهربان و گزارش آنها به دربار بود.&amp;lt;ref&amp;gt;-کلمان هوار، همان کتاب، ص ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; برای این که اوامر و احکام مرکز در کمال سرعت به ایالات برسد و خاصّه در هنگام اردوکشی‌ها معطّلی فراهم نیاید، راه‌های متعددی در این دوره ساخته شد که شرق و غرب کشور و همچنین بخش‌های شمالی و جنوبی را به یکدیگر متصل کند. مشهورترین آنها راهی بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا پایتخت کشیده شده بود. هنوز هم شالوده اساسی راههای ایران بر همان جاده‌های ساخته‌شده در عصر داریوش قرار دارد و به مرور زمان نیز اهمیت و اعتبار شاهراهی خود را ثابت و حفظ کرده‌است. نکته مهم این است که به فرمان شاه، منازل و مهمان خانه‌های خوبی تهیه شده بود و چاپارخانه‌هایی تأمین کرده‌بودند که به قدر کفایت اسب‌های خوب داشت و پست دولتی ایران را در ردیف ممتازترین سازمان‌های ارتباطی جهان جلوه می‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، ایران باستان، صص ۱۴۹۲ - ۱۴۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر منشیانی که داریوش برای خبرگیری تعیین‌کرده بود، سازمان بازرسی دقیقی نیز در ولایات، کارهای رؤسای محلی را زیرنظر داشت، همچنین مأمورانی که به «چشم و گوش شاه» شهرت داشتند، هر سال برای بررسی اوضاع و احوال به دورترین نواحی می‌رفتند. سازمان مرکزی حکومت به گزارش‌های آنان توجه مخصوص می‌کرد و بر مبنای اطلاعات واصله، تصمیمات اساسی و تغییرناپذیر می‌گرفت. حکام ولایات به دربار فراخوانده‌می‌شدند تا از تمامی امور منطقه زیرنظر، خبرهای مطمئنی بدهند و اگر احیاناً در مواردی نیز جرمی مرتکب شده بودند، در دادگاه صالحی که تشکیل می‌شد از خود دفاع کنند. داریوش چنان ترتیباتی اتخاذ کرده بود که هیچ حقی زایل نشود و هیچ باطلی لباس حق بر خود نپوشد. او اکیداً بر عدالت و انصاف حکام توجه می‌کرد و در نهایت به صورتی رفتار می‌نمودکه قدرت مطلق پادشاه، مصون از تعرض باشد. در موارد اضطراری شهربان اداره امور نظامی را عهده‌دار می‌شد. این کار که از عصر داریوش متداول شده بود، در پایان عمر آن سلسله به صورت رسمی معمول انجام می‌پذیرفت. شاه در امور کیفری، خود بالاترین قاضی بود و حکم نهایی را صادر می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;کلمان هوار، همان کتاب، ۷۴-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;گستردگی سرحدات اجازه می‌داد که شهربانان ولایات،گاه قدرت نامحدودی حس کنند و راهزنان و ستیزه‌جویان محلّی را مجازات نمایند؛ تا در جاده‌ها و شهرها و روستاها امنیت برقرار بماند و از کشت و زرع و دامداری مردم حمایت شود. داریوش، چون خود روزگاری را به عنوان فرمانده نگهبانان شاهی‌گذرانیده بود، به نیروهای نظامی اهمیت مخصوص می‌داد. نگهبانان متشکل از پارسیان و مادی‌ها محافظت از شخص شاه را برعهده داشتند. اینان در مجموع شامل دوهزار سوار و دوهزار پیاده بودند که همه از میان نجیب‌زادگان برگزیده می‌شدند و مسلح به نیزه‌هایی بودند که در ته آن سیبی زرین یا سیمین تعبیه شده‌بود. بعد از نگهبانان شاهی، سپاه ده‌هزار نفری «جاویدان» بود که زبده‌ترین نیروهای نظامی محسوب می‌شدند. این سپاه به ده گردان تقسیم می‌شد و گردان اول مسلّح به نیزه‌هایی بودند که آراسته به انار زرین بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدام مهم دیگری که داریوش برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلف امپراتوری به عمل آورد، تدوین نظام مالیاتی مخصوص و ایجاد پول واحد بود. پایه این نظام بر سکه طلای «دریک» استوار بود که وزن آن ۴/۸گرم، یعنی برابرسای تالانت بود. سکّه نقره‌ای نیز به نام «سیکل» ضرب کرد که معادل با لب«دریک» بود و ۶/۵ کُرم وزن داشت. ضرب سکّه طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود، ولی فرمانروایان ایالات و سلاطین محلّی و شهرهایی که استقلال داخلی داشتند، می‌توانستند سکّه نقره ضرب کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۳۴&amp;lt;/ref&amp;gt; فلز موردنیاز به ایران وارد می‌شد و به شمش تبدیل می‌گردید و همین فلزات پشتوانه خزانه دولت به شمار می‌رفت. تقریباً تمامی مردان پارس، با پولی که به عنوان مالیات‌ها از سایر بخش‌های کشور وصول می‌شد، می‌زیستند و ازاین‌رو تمامی آنان، اعم از نجبا و غیره، از حکومت هخامنشی حمایت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخورد ایران و یونان - تقریباً در حدود سال ۵۱۵ ق.م. فرماندهان ارتش داریوش، مگابیز و هئوتانه (اوتانا)،&amp;lt;ref&amp;gt;-این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانه‌وا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائی‌گردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است.&amp;lt;/ref&amp;gt; بر فریگیه استیلا یافتند و «آمنیت» پادشاه مقدونیه را مطیع خود ساختند. به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. در آغاز سده پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانی‌نشین آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که شهرهای یونانی واقع در آن را مورد حمایت قرار دادند. آنان مترصد بودند که نیروهای پیشتاز ایران را به‌زودی در شهرهای خود ببینند. شورش شهرهای آسیای صغیر در ۴۹۴ق.م. سرکوب شد و از آن پس داریوش در صدد تأدیب دولت شهرهای یونانی برآمد. نبردی که درسال ۴۹۰ق.م. در دشت ماراتن اتفاق افتاد، به‌ظاهر از نابود شدن یونانی‌ها جلوگیری‌کرد و عدم محاسبه درست قدرت خصم از سوی ایرانیان، باعث شد که یونانیان همان‌که از پای نیفتاده و نابود نشده بودند خود را پیروز بدانند. داریوش‌که تازه به اهمیت این نبرد پی برده‌بود درصدد تهیه مقدمات برای یک لشکرکشی کامل‌عیار بود که در سال ۴۸۶ق.م. درگذشت و ابتکار عمل را برای پسر و جانشین خود خشایارشاه باقی گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۶۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;خشایارشاه -«خشایارشا» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر کوروش بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «[[هخامنشیان|هخامنش]]» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل به‌وقوع پیوسته بود، به بین‌النهرین بازگشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشایارشاه -«خشایارشا» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر کوروش بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل به‌وقوع پیوسته بود، به بین‌النهرین بازگشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌دانست که باید برای تعیین تکلیف نهایی قدرت در دریای اژه، نبردی سرنوشت‌ساز با دولت شهرهای یاغی یونانی‌کند و به همین دلیل درصدد تدارک ارتشی افتاد که به قول هرودوت نفرات آن به یک میلیون و هفتصدهزار نفر بالغ می‌شد. بدیهی است که این رقم سخت مبالغه‌آمیز است و محققان تعداد افراد نیروی اعزامی را قریب یکصد هزار تن ذکر می‌کنند،که خود به نسبت امکانات آن روز جهان، فوق‌العاده به نظر می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۴۱. منابع یونانی به قدری در این زمینه‌ها مبالغه کرده‌اند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشته‌اند (گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱)&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپاه ایران برای ورود به یونان باید از تنگه داردانل عبور می‌کرد، برای این کار پلی از قایق ساختند و به مدت هفت روز پیاپی از آن عبور کردند. تسالیه و مقدونیه هیچ مقاومتی از خود نشان ندادند و یونانیان شمال مطیع شدند. با درنظر گرفتن ممالک آسیا و آفریقا، بیش از نصف دنیای یونانی رعیت پادشاه ایران بودند. آتنی‌ها که در ابتدا مصمم بودند با ایرانیان متحد شوند، تحت تأثیر اسپارتی‌ها به جنگ برخاستند و در تنگه ترموپیل شکست فاحشی خوردند. ارتش ایران وارد آتن شد و به انتقام خساراتی که یونانیان به سارد وارد کرده‌بودند، آن شهر را به آتش کشیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۱۴-۲۱۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانیان‌که به دریا پناه برده‌بودند و درکشتی‌های خود می‌جنگیدند، نیروی دریایی ایران را به سمت تنگه کوچک سالامین (سالامیس) راندند که میدان وسیعی برای مبارزه نداشت و به تعبیر ناپلئون: «همان که در زیر دست و پای ایرانی‌ها منکوب نشدند و از میان نرفتند، خود را فاتح خواندند.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، صص ۸۱۶- ۸۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأثیر این وقایع، که یونانی‌ها آن را به صورت مبالغه‌آمیزی ذکر کرده‌اند، بر ایران مشخص نیست، همین قدر می‌توان‌گفت که ایرانیان به هیچ‌وجه از میدان بیرون نرفتند و اقتدارکامل خود را به مدت یکصد و پنجاه سال پس از این وقایع نیز در آنجا حفظ کردند و شاید آنچه را نتوانسته بودند به واسطه شتاب‌زدگی و احیاناً غرور ناشی از فتوحات نظامی به دست بیاورند، در پناه درایت و پختگی و کاردانی بعدی‌که از خود نمودند،کسب‌کنند و آن حفظ اقتدار سیاسی و نفوذ در دولت شهرهای‌کوچک یونانی بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشیارشا، سال‌های آخر عمر خود را به شدت تحت تأثیر درباریان و خواجه سرایانی بود که هر روز بیش از پیش بر او تسلّط می‌یافتند، سرانجام هم زندگانی او به وجهی اسف‌آور به پایان رسید و در سال ۴۶۵ ق.م. در کاخ خویش کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر اول -(۴۲۴-۴۶۵ ق.م) -بعد از خشایارشا، جنگ‌های داخلی در میان فرزندان او به وقوع پیوست که مدت سه سال (۴۶۲-۴۶۵ ق.م) به درازا انجامید. سرانجام، اردشیر اول، ملقب به درازدست، به پادشاهی رسید، همه برادران خود را کشت. طبق روال متداول، بعد از مرگ هر پادشاه، ولایات مختلف طغیان می‌کردند و مدعیان‌گوناگون به میدان می‌آمدند. در این زمان نیز مصری‌ها دوباره شوریدند ولی به‌زودی سرکوب شدند و «بغابوخش» فاتح مصر، که خود از سوی اردشیر مورد بی‌حرمتی قرار گرفته‌بود، دست به عصیان زد. این قیام نیز سرکوب شد و از آن پس، در طول حکمرانی طولانی شاه، اتفاق مهمّی به وقوع نپیوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جانشینان اردشیر -«خشایارشاه دوم» بعد از پدر به مدت چهل و پنج روز پادشاهی‌کرد و به دست برادر دیگر خود «سغدیان» کشته شد. سغدیان نیز حدود شش ماه سلطنت کرد و به دست «وهوک» برادر دیگر خود که والی باختر بود، از پای درآمد. وهوک در تاریخ ملقب به «داریوش دوم» است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش دوّم -در زمان این پادشاه، جنگ‌های داخلی یونانیان که به نام «پلوپونز» معروف است، آغاز شد و مدیدی به درازا انجامید. هر دو شهر درگیر جنگ یعنی آتن و اسپارت خواستار جلب مساعدت ایران بودند، ولی داریوش به گونه‌ای از اسپارتی‌ها حمایت می‌کرد و بدانان پول می‌رسانیدکه نبردها ادامه یابد و هیچ‌یک از دو طرف به طورکامل پیروز نشود. آنگاه که کوروش، پسر داریوش، والی آسیای صغیر شد؛ کمک‌های زیاد به لیزاندر سردار سپاه اسپارتی کرد که در نتیجه آن آتنی‌ها را شکست دادند و شهر و دیارشان را کاملاً منهدم کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتیجه کاردانی دو والی برجسته ایران «تیسافرن» و «فرناباذ»، مشکلات نفوذ ایران در مناطق یونانی‌نشین آسیای صغیر و در خاک اصلی یونان از میان رفت و برخی از جزایر یونانی، مجدداً تابع ایران شدند. داریوش دوم در ۴۰۴ ق.م. در حالی درگذشت که دربار او کانون فتنه و فساد شده‌بود و همسر شاه و خواجگان حرم در رأس این فتنه‌ها بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۶۱ ق.م) -اسم این شاه در آغاز «ارشک» بود و در دوران سلطنت به اردشیر ملقب گشت. یونانی‌ها او را «باحافظه» خوانده‌اند. مهمترین واقعه آغاز پادشاهی او، عصیان برادرش کوروش بود که به نام «کوروش کوچک» خوانده می‌شود. این مرد که از خشم برادر رسته‌بود، سپاه بزرگی مرکب از یکصدهزار نفر تدارک دید و سیزده هزار نفر از مردم یونانی را نیز به خدمت‌گرفت. جنگ در محلّی به نام کوّناکسا در نزدیکی بابل بین دو برادر درگرفت و با وجود غلبه سپاه کوروش، به دلیل کشته‌شدن خود وی، به زیان نیروهای طاغی تمام شد. یونانیان به همراهی فرمانده جدید خود، «گزنفون» از طریق ترابوزان به خاک وطن بازگشتند. این حادثه، موجب وهن تمام برای امپراتوری ایران گردید که با وجود آن همه وسعت و قدرت نتوانسته‌بود از عقب‌نشینی ده‌هزار یونانی جلوگیری کند.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب، همان‌کتاب، صص ۱۸۸ ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌هزار نفر مزبورکه از معرکه جان سالم به‌در برده‌بودند، بار دیگر با اسپارت متحد شدند و به ایران حمله کردند و ظاهراً در نزدیکی سارد فتح نمایانی کردند. ولی به زودی باتلاش سیاسی، ایران، دشمنی بین شهرهای آتن و اسپارت بالاگرفت و کار به شکست اسپارتیان انجامید.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۲۴.۲۲۵&amp;lt;/ref&amp;gt; قدرت سیاسی و اقتصادی ایران به نحوی بود که در سال ۳۸۷ ق.م. پیشنهاد صلحی به طرفین داد،که هردو آن را پذیرفتند. فرمان اردشیر دوم بدین مضمون صادر شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پادشاه ایران عادلانه می‌داند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او می‌باشند و نیز عادلانه می‌داند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، صص ۱۱۱۸- ۱۱۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; دولت اسپارت در ازای مساعدت ایران متعهد شد که هیچ‌گونه همراهی با شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر نداشته‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر سوم-این مرد در زمره کسانی است که در دوران انحلال و اضمحلال حکومت‌ها بر تخت می‌نشینند. او پس از جلوس به تخت، همه خویشاوندان خود را کشت تا کسی مدعی، سلطنت وی نشود. او به کمک سردارانی که داشت، توانست مناطق شورشی غرب امپراتوری را وادار به تمکین‌کند. محاصره شهر صیدا در سوریه با خودکشی و خودسوزی مردم از میان رفت، جزیره قبرس تسلیم شد و مصر را، که از زمان پدر وی در آشوب و ناامنی به‌سر می‌برد، مجدداً تسخیر کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشته‌شد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.)-این پادشاه در نخستین اقدام خود، باگواس راکشت. مورخان همین امر را یکی از دلایل انقراض سلسله هخامنشی می‌دانند زیرا حکومت از وجود مردی بااراده محروم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سال‌های ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیف‌المزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ هخامنشی را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان‌کتاب، صص ۱۵۴.۱۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== عصر اسکندر ===&lt;br /&gt;
زندگانی مردم و حقوق آنان در عصر اسکندر مقدونی شدیداً آسیب دید و نه‌تنها سکنه ایران، بلکه مردم تمامی آسیا و حتی ساکنان یونان نیز از نظر تأمین جانی، آزادی مذهبی و اقتصادی امنیت نداشتند. برخلاف تسامح کوروش و حکمت و تعلّم داریوش، اسکندر فقط به جهانگیری و جهانشاهی می‌اندیشید؛ درنتیجه قتل و غارت و از میان بردن آزادی ملت‌های مغلوب، با اقدامات وی قرین و همراه بود. از سوی دیگر سیاست‌های نظامیگری أسکندر و سردارانش، یونان و جامعه ایرانی را به انحطاط کشانید. یونان دیگر هرگز عصر طلایی پریکلس را، در دوران تسلط اسکندر بر یونان و بعد از آن ندید. ایران نیز دهه‌ها درگیر ظلم و زورگویی‌های، سرداران اسکندر بود تا توانست در عصر پارت‌ها نفسی تازه کند و متجاوزان و زورگویان را بیرون براند. به تعبیر گیرشمن: «اسکندر برای اطمینان از عقب دستور داد تبس را، که مردم آن ساخلو مقدونی را به قتل رسانیده‌بودند، بسوزانند و سکنه آن را به بردگی بفروشند»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و: «شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شد و آزادی آنها اعلام گردید، اما در بین آنها شهرهایی مانند «هالیکارناسوس» یاهانیکارناس وجود داشت که خواستند نسبت به شاه بزرگ وفادار بمانند و بدین‌وسیله ثابت کردند که یوغ پارسیان برای آنها سنگین نبوده‌است. هالیکارناسوس در مدت محاصره دچار حریق‌گردید!»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; «از میان همه شهرهای فنیقیه فقط «تیر» مقاومتی لجوجانه نشان داد. در نتیجه هفت ماه کار اسکندر را به تعویق انداخت. تیر سقوط کرد و مغلوبیت آن موجب انهدام تفوق بحری و تجارتی فنیقیه گردید. اسکندریه - شهر جدیدی که اسکندر بنا کرد - جانشین تیرگردید و نیروی دریایی یونان جانشین نیروی دریایی آسیایی شد»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۴۱&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته دیگر آنکه: «در اواخر ایام اقامت اسکندر در تخت جمشید، حادثه‌ای شدید موجب شد شهر شاهی دچار حریق گردد. آیا اسکندر مصمماً دستور این تخریب را برای انتقام آتن - که خشایارشا آن را خراب کرده‌بود - صادر کرد، چنانکه برخی بر این عقیده‌اند؟»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;گیرشمن، که سعی می‌کند تهاجمات غرب به شرق را با تخفیف بیان‌کند، در مورد حریق تخت‌جمشید سعی، کرده‌است آن را اتفاقی قلمداد کند. این امر چندان قابل قبول نیست و طبق نظر مورخان قدیم از قبیل دیودوروس و ژوستن و فلوطرخس (پلوتارک)، اسکندر آن را تخریب و تاراج کرد و با سکنه اَنجا در نهایت خشونت رفتار کرد. وی در ادامه مطالب مربوط به اسکندر می‌نویسد: «اسکندر آخرین ماه‌های حیات خود را در تنظیم امور شاهنشاهی خود گذرانید. با الهاماتی عمیق که از افکار شاهان بزرگ هخامنشی در اقدامات خودگرفت، اصولی جدید - وسیع‌تر و انسانی‌تر - در آنها داخل کرد و تقسیم شاهنشاهی را به ایالات (شهربانی‌ها) قبول کرد و عده‌ای از ولات پارسی را به شغل خود باقی گذاشت، از جمله والیان شوش، بابل، پاراتکین، هرات و ماد بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۵، ۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; عبارات اخیر به‌خوبی نشان می‌دهد که اسکندر یک سردار نظامی و یک سرباز بیش نبود و اساساً جهانگشا و جنگ سالار بود و طرحی و برنامه‌ای خاص برای تغییر نظام و روش و مجموعه دستگاه اداری ایران نداشت و ناگزیر بود که طرح هخامنشیان و برنامه آنها را ادامه دهد. مورخ مشهور عصر ناصری، محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه صاحب کتاب دررالتیجان، که حیات او در شرایط خاص استبدادی گذشته است، و این امر در نوشته‌هایش به‌خوبی مشهود است تحقیقی گسترده و وسیع، با توجه به زمان خود، درباره اشکانیان نموده‌است به نام دُرَرُالتّیجان فی اَخبارِ بَنی‌الاشْکان. حتی او نیز بر اساس روش سنتی، اسکندر را که روزی این مملکت را غارت کرده بود، «اسکندر کبیر» می‌نامد. وی که به خوبی از تحقیقات قرون معاصر اروپاییان بهره برده‌است، می‌نویسد: «مورخین یونانی و رومی، حتی بعضی نویسنده‌های متعصب این عصر، اسکندر را ملامت می‌نمایند که چرا زی ایران را اختیار کرد و به این لباس ملبّس شد؟ اما صاحب‌نظران می‌دانند که او مردی مدبّر بود و گمان نمی‌کرد با عظمتی که او را حاصل شده در جوانی از این جهان می‌رود و خلفی او را نمی‌ماند که در ممالک وسیعه اسکندری خلیفه او باشد. لذا می‌خواست بنای سلطنت خود و اخلاف را به همرنگ کردن آمر و مأمور و پادشاه و رعیت محکم نماید. دلیل این مدعا آنکه با کمال قدرت، قوانین جمهوری و رسوم آزادی یونان را به حال خود گذاشت و استقلال ایران را - چنانکه بود - حفظ نمود. مثلاً در زمان کیان، ولات در ولایات تسلط کامل داشتند و نسلاً بعد نسل حکمرانی می‌نمودند. بعد از دارا همین‌قدر که تمکین اسکندر کردند، او وضع آنها را به هم نزد و حکومت آنها را تصدیق نمود و سردارهای یونانی را، که با او بودند و به فرمانروایی ولایات و تاراج کردن آن چشم داشتند، فقط به اعتبارات و امتیازات و مال ساکت و راضی ساخت و حتی آنها را در مشاوره‌ای که راجع به مهام و امور ایران بود دخالت نداد. در این باب تنها عقلا و وزرای ایرانی طرف مشورت او بودند، اگرچه یونانی‌ها در نفس‌الامر مکدر گشتند و از نظامی و قلعی، بلکه فلاسفه و علمای یونان، عاقبت با هم در قتل اسکندر مواضعه‌کردند.»&amp;lt;ref&amp;gt;محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ۱۳۷۱، ص ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در جای دیگر درباره اسکندر می‌نویسد: «اسکندر کبیر چون بر ممالک ایران دست یافت، جمعی کثیر از مردم یونان را کوچانیده، در اقطار ایران سکنی داد. بعد از او خلفای او هم مادامی که حکومت این نواحی را داشتند این طریقه او را پیروی نمودند. بنابراین در شهرهای بزرگ عراق عرب و شامات و آسیای صغیر و ایران و ترکستان، بلکه تا حدود هندوستان، مهاجرین یونانی جای‌گرفته‌بودند و اینان در تربیت و تمدن به هیچ وجه با ملت پارت و اشکانی‌ها طرف مقایسه و نسبت نمی‌شدند؛ چه ملت یونان در آن دوره از حیث علوم و معارف و حرف و صنایع و فنون نظامی و آداب قشون کشی - اعم از اینکه تعرضی باشد یا دفاعی - با ایرانی‌های قدیم هم، نسبتی نداشته تا چه رسد به پارت‌ها که از کلیه این مزایا به کلی عاطل بوده‌اند. و از آنجا که هیچ دولت و سلطنتی را از وجود هنرمندان عالم و کاردانان عاقل و صاحب‌صنعتان ماهر و نویسندگان کافی گریزی نیست، آن جماعت یعنی یونانی‌های متمدن طرف ملاحظه و احترام اشکانیان‌گردیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینکه نویسنده مزبور کار قابل‌توجه و تقدیری برای تاریخ اشکانیان انجام داده، اما به چند نکته در تحلیل خود توجه نکرده است؛ اولاً اسکندر با دیدن قدرت، تجمل و امکانات شاهان هخامنشی شیفته مقام و موقعیت شاهی شد و خود نیز روش فرد محوری را برگزید و برای ادامه روش استبدادی ناگزیر بود به ایرانیان روی بیاورد و به یونانیان‌کم‌مهری‌کند. از سوی دیگر با کشوری عظیم به نام امپراتوری هخامنشی و ساختاری منسجم و مخصوص به خود مواجه بود و نمی‌توانست به‌سادگی آن را تغییر دهد. از سوی دیگر او شخصی خودپرست بود و قدرت‌طلبی را دوست داشت و طبیعی بودکه طبعی استبدادی داشته باشد. اما در مورد مهاجرت یونانی‌ها به ایران، اسکندر از نظر منافع خود درست عمل کرد و تغییر ساختار سیاسی، اجتماعی، را در طی زمان مورد توجه قرار داد. از سوی دیگر جماعات یونانی حداکثر بهره را از تجارت و کشاورزی و دامداری ایران می‌بردند. این تغییر ساختار اجتماعی - سیاسی تا پایان‌کار اشکانیان به عنوان یک عامل مهم در مقابل حکومت اشکانی‌ها عمل می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن پیرنیا محقق عالم و پرکار تاریخ ایران باستان در مورد اسکندر قضاوت واقع‌بینانه و بسیار دقیق‌تر و کامل‌تری دارد. وی می‌نو یسد: «اسکندر مقدونیه را توسعه داد، یونان را مطیع کرد و ممالک ایران هخامنشی را به‌استثنای قفقازیه، شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه به تصرف درآورد. تصمیم داشت به عربستان نیز لشکرکشی کند که اجل مهلتش نداد. برای اسکندر رسیدن به اهداف خود، به هر قیمتی، مهم بود و روش او بیش از هرچیز دیگر مبتنی بر خشونت بود؛ به همین جهت شهر تب را از بیخ و بن برکند، اهالی یونانی میلت را برده کرد، هالیکارناس را و یران کرد، صور (شهر مهم واسطه تجارت شرق و غرب) را برانداخت، غزّه را منهدم نمود، تخت جمشید و قصرهای آن را در آتش سوخت، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر ممانس‌ها، کشتار اهالی سغد، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن، رفتار وحشیانه با مریض‌های آن، قتل‌عام در شهر مالیان و هر شهری‌که مقاومت می‌کرد، برده‌کردن و فروختن اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب می‌شد و ... .&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۱۹۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی جنگ‌های اسکندر به چه بهایی تمام شد؟ مورخین هر بار قتل‌عام‌های او را هزاران یا ده‌ها هزار نفر گفته‌اند. دیودور در یک جاکه سخن از شورش اهالی سغد می‌کند، می‌نویسد که اسکندر اهالی سغد را به عدد ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در برابر این همه کشتار و ویرانی، تنها ساختن شهر اسکندریه مصر و چند شهر دیگر را به اسکندر منسوب می‌کنند که از میان آنها، اسکندریه مصر برای نسل‌های بعد باقی مانده و آن هم محل استقرار نظامیان پیر و از کار افتاده مقدونی بوده‌است. در حقیقت اهالی مقدونیه و اسکندر برای مردم آسیا چیزی به ارمغان نیاوردند، و در اصل هم چیز جدیدی برای مردم آسیای غربی نداشتند؛ زیرا از نظر تمدن در سطح پایینی قرار داشتند. اسکندر در موارد چندی درباره مقدونی‌ها به استهزا می‌گفت: «آیا چنین نیست که یونانی‌ها در میان مقدونی‌ها مانند نیم‌خدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند».&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل می‌کردند. اگر برخورد اسکندر با ملت‌های مغلوب را با برخورد کوروش و داریوش مقایسه‌کنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه هخامنشی هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک می‌کنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمی‌شد در یک جمع‌بندی‌کلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمی‌کردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتل‌عام‌ها و جنگ‌ها، نخستین و اساسی‌ترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین می‌رود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جانشینان اسکندر (سرداران)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام می‌خواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخی به حساب می‌آید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرت‌طلبی‌های فراوان از خود نشان دادند، چگونه می‌خواستند نسبت به ملت‌های مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمی‌کرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئه‌ای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را می‌شناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین هم‌کرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرت‌طلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار می‌نمود. درنتیجه زمینه برای کشمکش‌هایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایان‌ناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشه‌ای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرنیا در تفصیل این مطالب می‌نویسد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمده‌اش را به قصر طلبیدند تا مشورت‌های لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عده‌ای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباس‌ها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت: خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که می‌خواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را بگیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه‌آرخ - سردار دیگر اسکندر گفت: سلطنت حق اعقاب اسکندر است، در انتظار پادشاه نزاده بودن خطاست، تاج حق پسر اسکندر از برسین است. مردم را خوش نیامد و صدای زدن نیزه‌ها به سپرها بلند شد. نزدیک بود شورش روی دهد که بطلمیوس تشکیل جلسه با حضور سرداران مورد مشورت اسکندر را صلاح دید؛ طرفداران چندی یافت اما اکثریت رأی پردیکاس را صلاح دیدند و از او خواستند انگشتری را بردارد. آریستوتوس‌گفت: وقتی از اسکندر پرسیدند پس از خود چه کسی را برمی‌گزینی گفت: لایقترین را و انگشتری را به پردیکاس داد، در حالی که همه حضور داشتند. اما پردیکاس پس از تردید و تذبذب طولانی انگشتری را نپذیرفت و در میان کرسی‌های ردیف اول عقب نشست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مل‌آگر یکی از جسورترین سرداران اسکندر، پس از دیدن تردید پردیکاس فریاد زد: خدا نکند ملک اسکندر و چنین بارگرانی بر چنین دوش‌هایی قرار گیرد. شجاعان زیر بار نخواهند رفت. پردیکاس با عنوان قیمومیت پسر رکسانه می‌خواهد خود بر قدرت تسلط داشته باشد. اگر اسکندر می‌خواست پردیکاس جانشین او باشد من از میان تمام اراده‌های او این یکی را قبول نمی‌کردم، بروید و خزانه‌های اسکندر را تاراج کنید که این حق شماست و ثروت اسکندر به مقدونی‌ها می‌رسد. مل‌آگر آماده غارت می شد و عده زیادی از سربازان اطراف او جمع شده بودند که ناگهان صدایی برخاست و آریده پسر فیلیپ و برادر اسکندر را لایق پادشاهی اعلان‌کرد. پی‌تون با این نقشه مخالفت کرد، اما طرفداری مل‌آگر، که شدیداً با پردیکاس مخالف بود، همچنین هلهله جمعیت، «آریده» ضعیف‌العقل را روی کار آورد! سرداران بزرگ به ویژه پی تون این رأی را نپسندیدند و رأی دادند که پردیکاس و لئوناتوس، که هر دو از خانواده، سلطنت هستند، قیم‌های پسر رکسانه باشند. کراتر و آنتی پاتر کارهای اروپا را بگردانند و همه قسم یاد کنند که به پسر اسکندر از رکسانه صادق و وفادار باشند. همه پذیرفتند، اما مل‌آگرکه از جان خود می‌ترسید، بیرون رفت و با آریده برگشت و با نطق‌های مؤثر، مردم را طرفدار او کرد، چنانکه سربازان آریده را شاه خواندند، جامه اسکندر به او پوشانده شد مل‌آگر با اسلحه و جوشن به صف هواخواهان او پیوست. پیاده نظام شادی و شعف کردند و زوبین‌ها را بر سپرها زدند. مل‌آگر اگفت:کسانی که بخواهند تاج را به کسی دهند که از آن او نیست معدوم می‌شوند. نام فیلیپ همه سربازان را به وجد آورده‌بود.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۱۹۵۹-۱۹۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; روایات دیگر مبین کشمکش جدی بین دو جناح قدرت‌طلب به ریاست پردیکاس و مل‌آگر است، که پردیکاس سواره‌نظام و مل آگر پیاده‌نظام را در اختیار داشتند. کشمکش‌های درونی قدرت بین دو سردار، سرانجام با تسلط پردیکاس برآریده پسر فیلیپ علنی‌تر شد و طبق طرحی از قبل تعیین شده در مراسم پاک کردن، پردیکاس موفق شد سیصد تن از سپاهیان مؤثر و طرفدار مل‌آگر را از میان بردارد و بعدها مل‌آگر هم که به معبدی پناه برده‌بود معدوم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت می‌کردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتن‌دوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیده‌می‌شود و جز نفع‌طلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان می‌داد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه می‌توانستند به فکر دیگران باشند و چگونه می‌توانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌هایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموخته‌بودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورش‌های آسیای علیا و یونان، با جنگ‌های سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیده‌شدند. در شهر شورشی درپی‌سیدیه، مردم پس از محاصره و جنگ‌های سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسان‌های سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگ‌های فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهره‌ای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دیگر «آنتی‌پاتر» نایب‌السلطنه شد و ولایات تقسیم شدند و جنگ‌هایی از نو شروع شد. آنتی‌پاتر با اِوْمِن جنگید و با توطئه و کشتار او را وادار به تسلیم کرد. هم‌چنین با آل‌ستاس جنگ کرد. آل‌ستاس برادر پردیکاس، نایب‌السلطنه سابق بود. جنگ در پی‌سیدیه واقع شِد و آخرین محل درگیری شهر تِرمِس بود که آل‌ستاس به آن پناه برده‌بود. هنگامی‌که آنتی‌گون شهر را محاصره کرد، نفاقی بین اهالی واقع شد؛ زیرا آنتی‌پاتر خواستار استرداد آل‌ستاس بود. پیرمردان تصمیم گرفتند پس از کشیده‌شدن جنگ به بیرون از شهر و دور شدن جوانان از شهر، آل‌ستاس را تحویل آنتی‌پاتر دهند. در نتیجه هنگامی که جوانان مشغول نبرد در شهر بودند، پیرمردان با غلامان خود به آل‌ستاس حمله کردند. اما آل‌ستاس خود را نابود کرد تا به دست آنتی‌پاتر نیفتد. آنان جسد او را برای آنتی‌پاتر فرستادند. اما آنتی‌پاتر جسد را دفن نکرد تا به حال تجزیه افتاد. پس از رفتن قشون آنتی‌پاتر جوانان جسد وی را دفن کردند. آنها ابتدا تصمیم گرفتند شهر را آتش بزنند، اما بعدها ترجیح دادند راهزنی کنند. آنتی‌پاتر وقتی احساس کرد که زمان مرگ او فرا رسیده‌است، سردار دیگر اسکندر را که «پولیس پرخون» نام داشت، به نایب‌السلطنگی برگزید و پسر خود کاساندر را به مقام «خیلی‌آره‌خ» (رئیس هزار نفر) که از مناصب مهم درباری اسکندر و برگرفته از اسلوب پارس ها بود، رسانید. اما دور جدیدی از کشمکش‌ها و کشتارها در بین سرداران به راه افتاد. حتی مدتی بعد المپیاس، مادر اسکندر، بر تخت نشست و دور جدیدی از کشتارها را به راه انداخت. سرانجام کاساندر با سپاهی‌گران به سمت مقدونیه رفت تا انتقام قتل آریده و فیلیپ و همسر او و همچنین انتقام قتل برادر کاساندر را از المپیاس بگیرد. المپیاس در پیدنای مقدونیه محصور شد و کاساندر راه رساندن هر نوع کمکی را به وی بست. هیچ‌گونه کمکی به شهر نمی‌رسید. دیری نگذشت که قحطی در شهر رخ داد. سربازان و سواران فراوان همراه با پیل‌های بسیار تلف شدند، کوچه‌ها پر از اجساد مردگان شد و عده‌ای به خوردن‌گوشت مردگان پرداختند. در بهار قحطی شدت یافت، عده‌ای از سربازان از المپیاس خواستند که آنها را مرخص کند زیرا او نمی‌توانست غذای آنها را بدهد. پس از خروج سربازان از شهر،کاساندر آنها را به گرمی پذیرفت؛ در نتیجه المپیاس با چند نفری ماند. المپیاس تصمیم گرفت با کشتی از شهر بگریزد، اما خبر به کاساندر رسید و کشتی توقیف شد. ملکه به شرط در امان ماندن جانش تسلیم شد، ولی اندکی بعد در مجلسی مرکب از سران مقدونی به اعدام محکوم شد.کاساندر به ملکه پیشنهاد کرد که به آتن بگریزد. ملکه که از برنامه خبر داشت نپذیرفت و حاضر شد شخصاً در مجلس محاکمه حاضر شود، اما کاساندر نپذیرفت و از عواقب آن ترسید. لذا دویست نفر از سربازان را مأمور قتل ملکه کرد. سرانجام ملکه به دست اقربای‌کسانی که قبلاً به قتل رسانده‌بود، کشته شد. ملکه راگرفتند سرش را جدا کردند، اما ملکه حتی فریاد هم نکشید. این عاقبت المپیاس همسر فیلیپ و مادر اسکندر بود که در مدت عمر آن همه احترام دیده بود. چنین بود مرگ دختر نئوب تولم پادشاه اپیر، خواهر اسکندری که به ایتالیا قشون‌کشید، زن فیلیپ یکی از مقتدرترین پادشاهان اروپا، و مادر اسکندری که آنقدر کارهای بزرگ انجام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشتار سرداران همچنان ادامه داشت.کاساندر سپهسالار قشون چون دید که پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. پس به گلرسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و فرزند او اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان‌کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری‌گردید،کاساندر، لیزیماک، بطلمیوس و آنتی‌گون از این واقعه خشنود شدند؛ چه، آنها همواره نگران بودند که مبادا اسکندر بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنان بخواهد. لذا از این هنگام به بعد امیدوار شدند که بدون منازع بر ممالک تحت تصرف خود سلطنت خواهند کرد. (۳۱۱ ق.م) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت‌طلبی بی پایان سرداران و رقابت آنها با هم، دائماً قربانیانی از سپاهیان دوطرف می‌گرفت و بدیهی است که در این میان حقوق مردم ممالک تابعه پایمال می‌شد. اهالی شهر ترمس باید تاوان قدرت‌طلبی‌های آل‌ستاس را بدهند. آنتی‌گون آن‌چنان کینه‌ای از آل ستاس به دل داشت که از دفن جسد او هم خودداری‌کرد. آنتی‌پاتر هنگامی که کاساندر پسر خود را به عنوان «خیلی‌آرخ پرلیس پرخون» نایب‌السلطنه جدید گمارد، ماهیت سرداران اسکندر را عریان و بی‌پرده نشان داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
المپیاس، مادر اسکندر، نیز میل به فرمانروایی را پنهان نمی‌کرد. مردم پیدنای مقدونیه به سختی تاوان آنچه را که به دیگران نموده‌بودند، دادند. طعم بدبختی، کشتار و قحطی تا سرحد خوردن اجساد را چشیدند. المپیاس مادر اسکندر، محصول کار خود را از کاساندر دریافت کرد و ترجیح داد برای آرامش روح سردار بزرگ مقدونیه (پسرش) موقعی که سرش را جدا می‌کنند حتی فریاد هم نکشد. رکسانا همسر اسکندر و پسر او اسکندر نیز محبوس و مقتول شدند. دموکراسی دولت شهرها و هلنیسم نتوانست حتی خانواده اسکندر را هم نجات دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسان‌ها کمترین اهمیتی نداشت. چرخ‌های سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداخته‌بود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهره‌ای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بی‌کفایت خود داریوش سوم، آن‌همه ستم و رنج بی‌قیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستاده‌بود، لگدکوب ستم ستوران مقدونی‌ها شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== سلوکی‌ها ===&lt;br /&gt;
کشمکش بین سرداران و تلاش‌های سلوکوس در نمایش توان جنگی خود، وی را به عنوان سرداری کارآمد و توانا در میان سرداران یونانی درگیر معرفی کرد. شرکت کردن سرداران در اتحادیه‌هایی علیه یکدیگر، سرانجام ایران را سهم سلوکوس کرد. اشتغال سرداران به جنگ با یکدیگر، این فرصت را برای سلوکوس مهیا کرد که قلمرو خود راگسترش دهد و موقعیت خود را استحکام بخشد. سلوکوس به خوبی از این فرصت بهره برد و در جنگ بین داعیه‌داران، با قدرت و توان بیشتری شرکت کرد. سلوکوس پس از شکست دادن مدعیان برای وحدت بخشیدن به امپراتوری الوهیت داشتن حاکم را مطرح کرد. وی با ادامه سیاست افزایش و گسترش مهاجرنشینان، سعی کرد وحدت در امپراتوری ایجاد کند، اما انجام چنین چیزی ممکن نبود. سلوکوس و جانشینانش هیچگاه به عنوان یک سلسله ملی و ایرانی به حساب نمی‌آمدند هرچند که پسرش آنتیوخوس از مادری ایرانی به دنیا آمده‌بود. به همین دلیل، حاکمان اتکای، همه‌جانبه‌ای بر یونانی‌های‌کوچیده به ایران داشتند. بخش نظامی و تشکیلاتی (اداری) حاکمیت در دست همین یونانی‌ها بود. مسائل داخلی یونان در این ایام به انتقال یونانی‌ها کمک کرد. ساختن شهرهای هرچه بیشتر در اطراف جاده‌های تجاری، نشان‌دهنده تمایل فراوان مقدونی‌ها به تجارت است. تعمیر بعضی شهرها، ساختن چند شهر جدید و حتی تغییر نام شهرها به یونانی، سلوکیان را به «شهر گرایان» مشهور کرده‌است. تقریباً در همه شهرها، ساخلویونانی مستقر بود و آنانٍ سعی در رواج سنن خود داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌ها، مقدونی‌ها و مردم سرزمین‌های همجوار آنها و مدافعان فرهنگ هلنیسم، در بخش‌های مختلف ایران سکونت یافته‌بودند. یونانی‌ها و مقدونی‌ها براساس اعتقادات خود، شاه و ملکه را به عنوان خدایان پذیرفتند. اما ایرانی‌ها چه کردند؟ توده روستانشین و دامدار، که به روایت مورخان و محققان اساساً سنت‌های یونانی و مقدونی را نپذیرفته بودند، چگونه می‌توانستند ادعای خدایی و الوهیت آنان را بپذیرند؟ اما حاکمیت بیگانه، به قبول ظاهری آداب و سنن یونانی توسط مصلحت‌اندیشان ایرانی و یونانی و مقدونی قانع بود و در مورد ملت مغلوب با اغماض و تسامح نظر می‌کرد. ساختار ملوک‌الطوایفی سلوکیان نشان‌دهنده میزان سازش آنها در حاکمیت بود. در عین حال شاه مالک همه زمین‌ها حتی ثروت معابد به حساب می‌آمد. زبان یونانی که از هنگام غلبه اسکندر بر ایران و به کارگیری ایرانیان در سپاه شروع به گسترش کرده بود، اینک جای زبان آرامی را می‌گرفت، به طوری‌که در دوره اشکانی هم در سکه‌ها وهم در بعضی اسناد دیده می‌شود، مردم بداهتاً زبان قوم حاکم را هم مانند سنن آنها نپذیرفتند و به راه خود ادامه دادند. ازدواج‌های بین دو قوم، لطف و جذابیت معتقدات ایرانیان، بزرگواری و روح بزرگ آنان و فی‌الجمله شرقیان، به مرور زمان یونانی‌ها را در خود غرق نمود! طبعاً در این میان عشایر دامدار و روستانشینان به شهرنشینان یونانی به چشم دشمن نگاه می‌کردند؛ زیرا علاوه بر دادن مالیات و بیگاری، باید یوغ بیگانه مسلط را تحمل می‌کردند طبیعی است که ولایت پارس تضاد بیشتری با یونانیان داشت. و روشن است که نواحی شرقی و چادرنشین به میزان ناچیزی تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفت؛ زیرا کاری چندان با آنان نداشت. چادرنشینان در ارتباط با حاکمیت، همیشه استقلال بیشتری داشتند. به موازات همین امر، سلوکیان به مرور زمان استثمار هر چه بیشتر مردم را مد نظر قرار دادند و به جور و غارت مردم پرداختند.کار به جایی رسید که مالیات بر افراد، منازل، چارپایان، مزرعه‌ها، باغ‌ها، تولدها، ازدواج‌ها، و مرگ‌ها تعلق می‌گرفت &amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;این پول‌ها صرف جلال و شکوه حاکمان، جنگ‌های آنها با رقبا، حفظ و نگه‌داری سپاه برای انجام مأموریت‌های خارجی و سرکوب مردم و نیز اداره امور معابد و غیره می‌شد. بیگانه بودن حاکمیت در نمودی عریان‌تر هم مشخص شد، زیرا اندیشه وحدت سیاسی دو قوم با شکست قاطع مواجه شد و متعاقباً دولتی ملی تشکیل نگردید. ایرانیان دریافتندکه ترفند یونانی کردن ایران و رواج هلنیسم، در واقع ابزاری برای حاکمیت است. در نتیجه هلنیسم، که مورد قبول عامه مردم نبود، کاملاً واپس زده شد. واپس زدن هلنیسم با حمایت از اشکانیان همراه بود.گرچه طی نزدیک به هشتاد سال (۲۵۰-۳۳۰ ق .م) صرف این امرگشت، اما کاری مداوم و پیوسه بود که توسط ملتی مصمم صورت می‌گرفت. در سبب قیام اشکانیان علیه جانشینان اسکندر و تشکیل سلسله بزرگ پانصدساله آنان، معروف است که ارشک و تیرداد پسران «فری یاپت» بودند و فری یاپت پسر «ارشک». این دو برادر از باختر به پارت نزد «فرک لس» والی سلوکی آمدند. چون تیرداد صباحت منظر داشت و والی موافق عادت زشت یونانی‌های آن زمان خواست تمتعی از جمال او برگیرد، این رفتار بر ارشک بسیار گران آمد. فرک لس راکه میزبانش بود شبانه به معاونت تیرداد وپنج نفراز همدستان کشت و پس از آن عزم خود را به قیام بر ضد سلوکی‌ها جزم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا،همان کتاب، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجاکه چون حرص و طمع مقدونی‌ها به غارت و چپاول معلوم بود؛ مردمان تایع، منتظر موقعی بودند که از قید بیگانگان برهند. آنتیوخوس دوم چنانکه از نوشته‌های عهد قدیم دیده می‌شود، شخصی جاه‌طلب و دارای فساد اخلاق بود. جاه‌طلبی او از اینجا پیداست که بی آنکه کاری انجام داده‌باشد عنوانی را پذیرفت که در آسیا سابقه نداشت و در انظار مردمان بسیار کفرآمیز بود، او را «آنتیوخوس خداوند خدایان» می‌خواندند. شهر می‌لت یونانی در آسیای صغیر این عنوان را به او داده بود. از طرف دیگر پادشاهی بود سست‌عنصر و پرورده ناز و نعمت،ک اوقات خود را به لهو و لعب می‌گذراند. زنان و محبوبه‌های او از مرد و زن مطلق‌العنان بودند که هر چه می‌خواهند بکنند. بدترین جنایات آنها بی‌مجازات می‌ماند. نتیجه این نوع اخلاق آن بود که ولات خود سر شدند و به جان مردم افتادند و ظلم بالاگرفت و مردم را به یاغیگری واداشت. وضع پارت هم چنین بود و توهین والی به ارشک یا تیرداد اگر راست باشد موقعی را برای قیام فراهم آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱. ۲- همان، ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اردوان اول همدان را تصرف کرد، آنتیوخوس سوم (کبیر) لشکری نیرومند جمع‌کرده به طرف مشرق روانه شد، تا تمامی ایالات سابق دولت سلوکی را برگرداند. عده افراد او یکصد هزار پیاده و بیست‌هزار سواره بودند. پس از عبور ازکوه‌های زاگرس به همدان رفت و به سادگی آن شهر را تصرف و غارت کرد، حتی معبد آناهیتا با ذخایری به مقدار چهار هزار تالان غارت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; جنگ‌های خانگی، سلوکی‌ها را کاملاً گرفتار و درمانده کرده‌بود. مدت بیست سال کشمکش در خانواده سلوکی فرصت خوبی برای مهرداد ایجاد کرده بود تا موقعیت پارت‌ها را استحکام بخشد. راه دولت پارت از باختر تا بابل صاف شده‌بود. سلوکی‌ها به فرماندهی، دمتریوس، با آنکه جنگ خانگی کاملاً تمام نشده‌بود، به مقابله با مهرداد تاختند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمتریوس لشکری نیرومند داشت و امیدوار بود که ملل تابعه با وجود همه بدرفتاریهایی که می‌دیدند، اما چون چندسالی بود که به خدمت آنها خو کرده‌بودند، جانب او را بگیرند، همچنین مطمئن بود که شهرهای یونانی‌که علم‌داران تمدن یونانی بودند، بی‌شک سلوکی‌ها را بر پارتی‌های شجاع و جسور ترجیح دهند و کمک‌های معنوی به او کنند و بالاخره دمتریوس امید فراوانی به دولت یونانی باختر داشت؛ زیرا این دولت با پارت ها دشمنی می‌ورزید و مصالح خود را در دوستی با سلوکیان می‌جست. دمتریوس با لشکری جرّارکه به قول ژوستن پارسی‌ها، عیلامی‌ها و باختری‌ها هم جزو آن بودند به قصد مهرداد حرکت‌کرذ و پارت‌ها را در چند جنگ شکست داد. ژوستن‌گوید: «مهرداد پس از چند شکست به حیله‌ای متوسل شد، مذاکرات صلح را بهانه قرار داد و دمتریوس را از قراولانش جداکرد. سپس بر او تاخته اسیرش‌کرد و شهر به شهر او را گرداند تا مردمانی که او را همراهی کرده‌بودند مأیوس شوند. پس از این واقعه، لشکر دمتریوس فرار کرد و تار و مار شد. محل اقامت او را درگرگان تعیین کرد و با او چنان رفتار نمود که با پادشاهی‌کنند. حتی به او وعده داد که دختر خود رد گونه را به حباله نکاهش درآورد.^{۳} آنتیوخوس سوم با سپاهی انبوه که مشتمل بر هشتاد هزار سپاهی و سیصدهزار خدمتکار و تجمل بسیار بود به سوی پارت تاخت.گویی این سپاه به میهمانی می‌رود. چند پادشاه مشرق زمین که از سختی رفتار پارتی‌ها در عذاب بودند، به استقبال آنتیوخوس آمدند و خود و ممالکشان را تسلیم کردند. جنگ شروع شد. آنتیوخوس در سه جنگ غالب آمد. بابل راگرفت و خود را «کبیر» خواند. برای پارت‌ها مملکتی جز پارت نماند. زیرا همه از اطاعت آنها سر برتافتند. فرهاد دمتریوس را با قشونی از پارتی‌ها به سوریه فرستاد تا تاج و تخت را به دست آورد و آنتیوخوس را مجبور به بازگشت‌کند. از طرف دیگر او در هر جا دام‌هایی برای آنتیوخوس‌گسترد. آنتیوخوس در این حال از افزونی سپاه خود دچار رنج و تعب شد. سربازان را به شهرها تقسیم کرد تا زمستان را بگذرانند. به سبب بد رفتاری سربازان با اهالی و از جهت آن که اهالی ناچار بودند که به سربازان آذوقه بدهند، مردم به ستوه آمدند و طرفدار پارت‌ها گردیدند و روزی ناگهان بر سپاهیان پراکنده پادشاه سلوکی حمله کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر به آنتیوخوس رسید و او با لشکری‌که در نزدیکی‌اش اردو زده‌بود، بیرون رفت. در راه به فرهاد برخورد. جنگ شروع شد، سپاه فراری شد و آنتیوخوس شکست خورد و کشته‌شد. فرهاد دفن شاهانه‌ای برای او ترتیب داد و دختر دمتریوس راکه در اردوی آنتیوخوس بود به زنی گرفت. در مورد تعداد لشکریان وی ژوستن‌گو ید عده افراد مسلح سیصدهزار و خدمه هشتادهزار نفر بودند. اوسیوس، که نویسنده اوایل قرن پنجم میلادی است، سخن ژوستن را درست نمی‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۲۳۶،&amp;lt;/ref&amp;gt; در این جنگ یهودی‌ها کمک فراوانی به آنتیوخوس کردند. لشکر یهودی به فرماندهی «ژان هیرکانوس» در ابتدا بابل راگرفتند و پادشاهان دست‌نشانده پارتی‌ها هم، که از آنان ناراضی بودند، به آنها پیوستند.&amp;lt;ref&amp;gt;یوسف فلاویوس. تاریخ عهد قدیم یهود، کتاب ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; رفتار فرک لس با تیرداد برادر ارشک، خودخداخوانی آنتیوخوس، تجاوز اطرافیان او بر مردم، خودسری ولات، غارت معبد آناهیتا و شکست و اسارت دمتریوس و پراکندگی سپاه وی، همه و همه نشان‌دهنده نفرت مردم از سلوکی‌هاست و دلیل حمایت مردم و جانبداری آنان از پارتی‌ها، رفتار شاه اشکانی با دمتریوس اسیر و ایجاد قفس طلایی برای او (اشاره به ازدواج با ردگونه دختر مهرداد است) و متلاشی شدن سپاه آنتیوخوس‌کبیر سلوکی پس از تعدیات فراوان به اهالی، نشان دهنده دشواری‌های زندگی مردم است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== پارت‌ها ===&lt;br /&gt;
سرزمین پارت در قدیمترین منابع، یعنی کتیبه‌های بیستون، تخت جمشید و نقش رستم «پرثوه» نامیده شده‌است. یونانیها نیز آن را «پارثیا» یا «پارثرآیا» نامیده‌اند. در واقع تلفظ صحیح کلمه پارت، «پارث» است اما برای آنکه این تلفظ با «پارس» اشتباه نشود، آن را پارت گویند. سرزمین پارت شامل خراسان امروزی و بلکه خراسان بزرگ است. نویسندگان قرون نخستین اسلامی، پادشاهان این دوره را «اشکانی» یا «اشغانی» نامیده‌اند و از آن با عنوان «دوره ملوک‌الطوایف» یاد می‌کنند، که البته با توجه به شیوه زمینداری سنتی در ایران، اصطلاح درستی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از مورخین مثل ژوستن، پارت‌ها را از مردمان سکایی دانسته‌اند و گفته‌اند پارت در زبان سکایی، به معنی تبعیدشده است. استرابون پارت‌ها را از مردم «داژ» می‌داند که آنان نیز سکایی بوده‌اند. در اینکه سکاهای ساکن ایران نیز، ایرانی‌تبار و آریایی‌نژاد بوده‌اند، تردیدی نیست و تحقیقات علمای جدید نیز نشان می‌دهد که پارت‌ها به زبان «پهلوی» تکلم‌می‌کرده‌اند. البته «پهلوی شمالی» که اندکی با «پهلوی جنوبی» تفاوت داشته‌است. پس پارت‌ها آریایی هستند، اما بر اثر همجواری و همنشینی با سکاهای ایرانی‌تبار، اخلاق و عادات آنها در ایشان رسوخ کرده‌است. هرودوت نیز پارتها را جزو ایرانیان ذکر کرده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;-حسن پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۱۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتیبه‌های پادشاهان سکاها سخن رفته‌است که خود نشان دهنده تقرب ممتاز نژادی آنان  است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤدب به آداب یونانی را مورد مرحمت قرار می‌داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختار اجتماعی- سیاسی جامعه عصر اشکانی اقتصاد شبانی چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# خانوارهای چندی را در خود جای می‌دادند.&lt;br /&gt;
# که کلیتی مستقل به شمار می‌رفت و می‌توان آن را به «روستا» تعبیر  کرد.&lt;br /&gt;
# از ویس بود و می‌توان آن را به «شهرستان» تعبیرکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هخامنشی نیز، که انساب و نزدیکی‌ها رعایت می‌شد، به ترتیب از پارسیان- مادها- پارتیان و به روایت اعتمادالسلطنه، پارتی‌ها در دوره‌ای از عمر پادشاهی خود، در مذاکرات با رومی‌ها و سایر دول خارجه، با زبان یونانی می‌گفتند و می‌نوشتند. این امر بدون شک کنایه از اقداماتی دارد که برای جلب نظر عناصر یونانی به کار می‌رفت و از طرفی نیز جماعات شهرنشین اصولاً جامعه پارت جامعه کوچ‌نشین آریایی بوده است. ساختار جامعه آریایی بر مبنای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ -نمان&amp;lt;ref&amp;gt;vis&amp;lt;/ref&amp;gt; یا دمان &amp;lt;ref&amp;gt;nman&amp;lt;/ref&amp;gt;های مستقل (خانمان‌ها یا دودمان‌ها): این هسته که کوچک‌ترین واحد جمعیتی جامعه به شمار می‌رفتند، همان خانواده گسترده یا «گروه خانوادگی» بودند که &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ -ویس:&amp;lt;ref&amp;gt;dman&amp;lt;/ref&amp;gt; چند گروه خانوادگی (نمان- دمان) بر روی هم یک «ویس» را پدید می‌آوردند، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ - زنتو:&amp;lt;ref&amp;gt;dahyu&amp;lt;/ref&amp;gt; چند «ویس» یک «زنتو» را پدید می‌آورد. زنتو از نظر اجتماعی و جمعیتی برتر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ - دهیو: &amp;lt;ref&amp;gt;Zantu&amp;lt;/ref&amp;gt;دو تا سه «زنتو» بر روی هم یک «دهیو» را پدید می‌آورد، که بزرگ‌ترین واحد جمعیتی و اجتماعی مستقل جامعه به شمار می‌رفت. «بزرگ دهیو» فرمانروایی بود که بر فرمانرواهای کوچک‌تر زنتوها فرمان می‌راند. تسلط یک دهیو بر دیگر دهیوها معمولاً با جنگ یا از راه‌های سیاسی صورت می‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، ص ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبایل ایرانی ساکن غرب ایران در اثر تماس و تبادل نظر مدنی دایمی با بابل، عیلام و آشور به‌مرور زمان در ساختار اجتماعی خود تغییراتی دادند که طبعاً تحولات ناشی از یکجانشینی هم در این امر مؤثر بوده. پادشاهان ماد و هخامنشی با گذشت زمان از اقتدار و قدرت رؤسای طوایف کاستند و به قدرت خود افزودند. طبیعتاً چون زندگی اقوام ساکن ایران (آریایی‌های شرق ایران) به شکل اولیه خود نزدیک‌تر بود، ساختار اجتماعی- سیاسی حیات کوچ‌نشین بر محور اقتصاد شبانی را بیشتر حفظ کرده‌بود. اشکانیان از میان قوم پارت با چنین ساختار سیاسی و اجتماعی روی‌کار آمدند. اما در ایران به علت تقویت ریشه‌ای حکام نیمه مستقل توسط اسکندر و سلوکیان، ناگزیر بودند به آنان امتیازاتی بدهند. محققین ایجاد و تشکیل دولت اشکانی را نوعی انتقال قدرت از غرب ایران به شمال شرقی ایران می‌دانند. همچنین دولت اشکانی را دولتی پاک‌تر به حساب می‌آورند و ویژگی‌های ایرانی‌گری را در آنان چشمگیرتر می‌دانند. هر چند این دولت تا مدتی در ظاهر صبغه و رنگ یونانی داشت؛ اما به عنوان حافظان سنن ایرانی در برابر حاکمیت یونانی، یعنی وارثان اسکندر، و همچنین به عنوان حافظان بزرگ ایران در مقابل روم و قبایل مهاجم شمال و شرق اهمیت عمده‌ای پیداکرد. چون اشکانیان نزدیک‌ترین نوع زندگی را به حیات اولیه آریایی داشتند؛ خانواده‌های هفت‌گانه آریایی را در جریان مبارزه با مهاجمان و حکام بیگانه به خدمت‌گرفتند و آنها را تقویت‌کردند، بویژه خانواده‌های سورن و قارن که به نظر می‌رسد در این دوران اهمیت بیشتری یافته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مالکیت زمین‌های وسیع و اصالت خون، همچنین داشتن نیروی نظامی، و موروثی بودن مشاغل، روز به روز بر قدرت این خانواده‌ها می‌افزود. به نظر می‌رسد حکام ولایات نیز غالباً همین تیول داران و مالکان بزرگ بودند. اقتدار بزرگان به حدی بود که در انتخاب شاه بزرگ هم نقش اساسی داشتند و شاهان، که به تعبیر محمد حسن‌خان اعتمادالسلطنه در حکم «ملک‌الملوک» بودند، بویژه در ایام ضعف و سستی باید جانب این شرکا را رعایت می‌کردند. اما طبعاً هرگاه که شاهان قدرت می‌یافتند ملوک‌الطوایف قدرتمند را از میان برمی‌داشتند، ولو آنکه بزرگ‌ترین خدمت‌ها را نیز به آنها کرده‌بودند، یکی از نمونه‌های بد رفتاری اُرُد با سورنا است. ملوک کوچک با رعایا و عوامل کار و تولید هم، مناسبات و روابط مستحکمی داشتند و در حقیقت شاه از طریق آنان با قاطبه رعیت ارتباط می‌یافت. اگر چه اقتدار نظامی این شرکای شاه متغیر بود، اما به نظر می‌رسد در مواردی قدرت آنها تعیین‌کننده بوده‌است؛ مثلاً سورن در نبرد با کراسوس بیش از ده‌هزار نیروی نظامی داشت در حالی که کل نیروی ارتش درگیر با کراسوس چهل یا پنجاه هزار نفر بوده‌است. همه والیان ولایات هجده‌گانه عنوان «شاه» نداشتند، بلکه آنان که از تخمه شاهی بودند سزاوار چنین لقبی به حساب می‌آمدند.گاهی دیده می‌شد که این عوامل قدرت در امپراتوری با همدستی یکدیگر شاه را خلع می‌کردند. عمده آنان عبارتند از: خاندان‌های سورن پهلو در سیستان، قارن پهلو در نهاوند، مهران در ری، اسپندیاد در ری، زیک، اسپهبت در گرگان. گرچه اشکانیان کشوری وسیع و امپراتوری پهناوری همانند هخامنشیان تشکیل ندادند، اما در یک امر تفاوتی بین این دو سلسله دیده نمی‌شود و آن، قدرت شاهنشاه است. شاه در انجام اعمال خود در برابر هیچ‌کس مسئول نبود.گاه دیده می‌شد که شاه همه افراد ذکور خاندان خود را از میان برمی‌داشت تا مبادا در آینده با مدعی یا مدعیانی روبرو شود. در واقع علاج واقعه را قبل از وقوع می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ یک از رعایا دسترسی به شاه نداشت و اساساً شاهان زندگی افسانه‌ای داشتند. به موازات زندگی افسانه‌ای شاهان، طبعاً عناصر مالک و قدرتمند نیز دارای امتیازات خاص بودند. هرکدام از اینها سعی می‌کردند از نظر تجملات و تشریفات مانند شاه زندگی‌کنند. تصویری که پلوتارک از باروبنه و همراهان و خدم و حشم سورنا، حتی در میدان جنگ، ارائه می‌دهد به خوبی موقعیت وی و سایر اشراف را می‌نمایاند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه سلسله پانصدساله اشکانی را باید در ردیف بهترین دودمان های حکومتگر ایران شمرد، چه در خلال تمامی دوران حکومت خود توانستند با کفایت بسیار در برابر دشمنان کشور در شرق و غرب ایستادگی کنند. خاصه آنکه دولت رو به توسعه روم، در اوج توانایی و قدرت نظامی بود و حکومت اشکانی تنها دولتی بود که توانست با شیوه‌های عملی و درست در برابر آن ایستادگی کند. اما فشار اقوام مهاجم زردپوست را نیز به هیچ وجه نمی‌توان دست کم گرفت، چون این اقوام به طور مستمر در صدد پیدا کردن مراکز تازه‌ای برای زندگی بودند. به گواهی تاریخ، این فقط تلاش دایمی پادشاهان اشکانی و بیداری مستمر آنان در برابر سیل‌های بنیاد برافکن مهاجم بود که توانست موجودیت ایران را حفظ کند&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه غلامرضا رشید یاسمی، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۷۰، ص ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و حتی در سال‌های پایانی عمر سلسله نیز به رومیان درس عبرتی دهد. آخرین سخن لازم به ذکر درباره نحوه کشورداری آنان این است که؛ سرانجام پس از پنج سده حکومت، قدرت ایران را به گروه ایرانی دیگری، سپردند و در حالی صحنه ایران‌بانی را وداع گفتند که از ورود اغیار به درون مرزهای مملکت جلوگیری کرده بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اوضاع اجتماعی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقوق خانوادگی در عصر اشکانی از اهمیتی خاص برخوردار است. چون بررسی کم و کیف زندگی شهروندان، اعم از ایرانی و غیر ایرانی، بدون در نظرگرفتن چگونگی رعایت حقوق خانواده امکان‌پذیر نیست، و این قاعده در تمامی حکومت‌ها و حاکمیت‌ها مصداق بارز دارد؛ بنابراین ابتدا به بررسی نهاد خانواده و نحوه توجه حکام بدان می‌پردازیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حقوق خانوادگی و توجه به اجداد&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار «اشک اول» در قیام علیه تجاوز سلوکی‌ها اقدامی خطیر بود و کارهای دیگر شاهان اشکانی به پای او نمی‌رسد. افزودن نام اشک به اول نام همه شاهان اشکانی، حق‌شناسی آنان را نسبت به جد بزرگشان نشان می‌دهد. ضرب صورت اشک اول بر پشت بیشتر سکه‌ها، به شکل‌های‌گوناگون (در پشت بعضی از سکه‌ها ارشک برروی سنگ مخروطی نشسته و کمانی به دست دارد، در بعضی دیگر ارشک عقاب و عصای سلطنت را به دست گرفته است)&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۲۶۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; از سوی پادشاهان بعدی به نوعی نیاپرستی تعبیر شده‌است، که این مسئله با توجه.به مجسمه‌های اجداد اشکانیان که در حفاری‌های محل سکونت ایشان یافت شده‌است، توجیه می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید توجه داشت روحیه پدرسالاری و احترام به پدر، در همه سلسله‌های ایرانی قبل از اسلام حتی در دوره اسلامی نیز رعایت می‌شده است، وجود نام هخامنشیان به احترام هخامنش بنای نخستین این سلسله بر سنگ مخروطی یادآور عمل یونانیان هم است زیرا در معبد دلف مجسمه آپلون رب‌النوع آفتاب، پسر زئوس، رب‌الارباب یونانی را بر چنین سنگی نصب‌کرده‌اند. سلسله ساسانی به احترام ساسان خود را به این نام نامیده‌اند و حتی در دوره اسلامی نیز طاهریان- سامانیان و.... تا صفویان همه این سنت را رعایت کرده‌اند و نام جد خود را بر سلسله خویش نهاده‌اند. اما پارتها در رأس هرم حفظ و ارائه سنن خالص و قدیم پدرسالاری ایرانی قرار می‌گیرند؛ چون افراط آنان در این زمینه،گاه شائبه پرستش اجداد را به ذهن‌ها متبادر کرده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حقوق خانوادگی شاه&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقدس شاه و احترام فوق‌العاده به شخص وی نمونه دیگری از سنت احترام به بزرگان است. این امر نیز بیانگر احترام به ارزش‌ها و سنن جامعه قدیم آریایی است. شاید قدیمیترین نشان آن را بتوان در ساختار سیاسی خاص آریایی‌های مهاجر به آسیای صغیر در هزاره سوم قبل از میلاد یافت، مانند نظام حاکمیت خاص اشرافیت هند و اروپایی حاکم در میان میتانی‌ها- هیتی‌ها و کاسی‌ها.&amp;lt;ref&amp;gt;هنری لوکاس، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران: یزدان، ۱۳۶۸، ج ۱، ص ۱۲۶-۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt; اساساً در ساختار هرمی‌شکل جامعه آریایی، به خصوص در دوران مهاجرت از اورازی و ائرونج و مهاجرت به ایران، احترام به سران خانواده متبلور است و همچنان تداوم می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکانیان شخص شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش نام او را با تعظیم و تکریم می‌بردند. شاه اشکانی در موقع صرف غذا میزی جداگانه داشت که آن را بر جایی بلندتر از محل میز مدعوین می‌گذاردند و کسی از دوستان شاه بر سر میز او نمی‌نشست. نزدیکان او خیلی پایین‌تر بر زمین می‌نشستند و از سفره شاه به آنها غذا می‌دادند. قراولان مخصوص، وزرا و آجودان ها در اطراف شاه می‌ایستادند تا به یک اشاره حکم شاه را مجری دارند.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شاه بر تخت زرین می‌خوابید و جز او احدی مجاز نبود بر بستری از زر بخوابد. یک نفر بیگانه نمی‌توانست شاه را ببیند و اگر آمدن چنین کسی مقتضی می‌شد، صاحب منصبی مخصوص او را به‌نزد شاه می‌برد. شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش مجسمه او را می‌ساختند و محترم می‌داشتند. حتی بعضی گفته‌اند که می‌پرستیدند. بلندکردن دست بر شاه اشکانی، فعلی حرام بود، حتی مدعیان سلطنت هنگامی که شاهی را اسیر می‌کردند او را نمی‌کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; این امر درباره شاه متخلف و خلع‌شده هم صادق بود. اما از هنگامی که تمدن مادّی‌گرای یونانی در خانواده اشکانی نفوذکرد، مسموم‌کردن پدر و پدرکشی به‌خصوص از دوره نفوذکنیزک رومی، یعنی موزا، دیده می‌شود که فرهاد چهارم را مسموم کرد. این امر ثمره تسلط فرهنگ بیگانه است. شاه می‌توانست هرکس را بدون محاکمه به قتل برساند و در برابر هیچ‌کس (حتی مجلس مهستان) پاسخگو نبود. این قدرت فراوان توسط مورخان و محققان از هرودوت تا سرجان ملکم با این عبارت نقل شده‌است که «شاه در ایران دارای بالاترین قدرت است».&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; ارد حدود سی تن از برادران خود را به قتل رساند و این بدترین نوع سوء استفاده از قدرت بود. قتل سورنا توسط ارد را می‌توان در همین ارتباط مورد بررسی قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ولیعهد&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاطین اشکانی چنین قرار داده‌بودند که فرزند ارشد خود را ولیعهد کنند، اما همیشه از این روال پیروی نمی‌شد.گاهی رشد و قابلیت یکی دیگر از فرزندان و علاقه پدر موجب می‌شد غیر از فرزند اول شخص دیگری ولیعهد شود. این تخلف باعث جنگ و جدال می‌شد؛ زیرا درگذشت پادشاه، طغیان سایر فرزندان حتی اعمام و بنی‌اعمام را به دنبال داشت و هر کدام داعیه سلطنت داشتند. امرا، رجال ، حکام بلاد و عمال نیز هر یک با توجه به حرفه خود با یکی از شاهزادگان همراهی می‌کردند. بدین سبب نفاق و خلاف درمی‌گرفت تا شاهزاده‌ای به واسطه لیاقت و استعداد فطری یا اتفاقات خارجی بر سایرین غلبه یابد و آنها را مضمحل نماید و به سلطنت بپردازد.گاه پسر پادشاه با جمعی همدست می‌شده و پدر را با زور اسلحه مقهور می‌کرد. طبیعی است که حکام ولایات نیز، با آنکه وابسته به دودمان و دستگاه سلطنت بودند، اغتشاش می‌آفریدند. به قول اعتمادالسلطنه: «مکرر اتفاق می‌افتاد که سلاطین اشکانی فرزندان خود را هلاک و یا تبعید کرده‌اند؛ فرهاد چهارم پسرانش را به روم نزد اگوست اعزام داشت، بلاش اول پسرش را به خدمت نرون فرستاد. بعضی دیگر اولاد خود را به بیت‌المقدس یا به پایتخت سلاطین عرب می‌فرستادند و پس از فراغت، پسری را که بیشتر دوست می‌داشتند در حیات خود لقب پادشاهی می‌دادند.گاهی نیز به جهت علاقه به همسر دوم، فرزند وی را، با آنکه کوچک‌تر بود، به ولیعهدی انتخاب می‌کردند. ولی پس از مرگ شاه ولیعهد اول حتی متوسل به دول اجنبی می‌شد و با عساکر خارجه به ایران می‌آمد و بر سر تاج و تخت خونریزیهای فراوان می‌کرد، تا اینکه موفق شود و تاج را به دست آورد. اغلب اوقات مجلس شورای دولتی شاهزاده‌ای را به ولیعهدی معین می‌کرد. اما در هنگام اجرای خیالات خود، رقبا و طامعین و متغلبین ناسخ شده و نگذاشته‌اند مجرا شود، مگر بعد از زحمت بسیار و رنج بی‌شمار.»&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، همان کتاب، ص ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; پیرنیا توضیح می‌دهد که: «فرهاد اول قبل از مرگ جانشین خود را تعیین کرد. با آنکه چند پسر داشت اما چون نمی‌خواست مقدرات پارت به دست شخصی جوان و بی‌تجربه بیفتد، لذا مهرداد برادر خود را به سلطنت انتخاب کرد، حال آنکه موافق عادات پارتی باید پسر ارشد خود را انتخاب می‌نمود. ژوستن در این باب‌گوید: او پسران خود را از تخت دور کرده، برادر خود مهرداد را، که جنگی و دلاور بود، بر پسران ترجیح داد. زیرا او پنداشت که وظیفه‌اش نسبت به پسرش پایین‌تر از وظیفه‌ای است که نسبت به سلطنت دارد او منافع وطنش را برتر از منافع پسرانش دانست».۲&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۲۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;البته عمل فرهاد اول در تاریخ ایران منحصربه‌فرد نیست. این بزرگواری و مصلحت‌اندیشی در مورد روی کار آمدن امیراسماعیل سامانی هم صادق است. اما مصلحت مهمی که فرهاد در نظر گرفت با توجه به موقعیت خاص دولت پارت در شرایط هجوم دولت سلوکی از غرب و دولت باختر از شرق بود و سرنوشت دولت جوان پارت چنین تصمیم‌گیری‌ای را می‌طلبید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باگذشت ایّام و دور شدن پارت‌ها از اخلاق بزرگوارانه آریایی و توجه به امیال شخصی و قرارگرفتن تحت تأثیرکنیزان و نفوذ فرهنگ و عوامل یونان و روم، در اراده حاکمیت، و به دنبال آن گسترش خوددوستی‌ها؛ سنت‌های صالح گذشتگان در انتخاب جانشین نقض شد و مصالح کشور و حتی قوم هم فراموش‌گردید. شاهانی چون فرهاد چهارم به خطا رفتند و تبعید فرزندان به روم مرسوم شد. تربیت رومی برای شاهزادگان اشکانی مشکلی شد، و اشراف و بزرگان را مجبور کرد تا آنان را کنار بزنند. جنگ‌های بی‌پایان جهت تعیین جانشین با دخالت امیال و مطامع اشراف، در ابعادی وسیع گسترش یافت و اشکانیان را دچار ضعف و انحطاط کرد تا آنکه سرانجام در کام انقراضشان فروبرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ملکه، زنان و کنیزان&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکه از میان زنان پارتی، و در اکثر موارد از میان شاهزاده خانم‌های اشکانی، انتخاب می‌شد و به ندرت دختر یکی از شاهان دست‌نشانده به این مقام می‌رسید. ملکه محترم‌ترین زن حرمسرا، زوجه شاه و شاهبانوی‌کشور بود. بقیه زنان در حکم متعه، مغنیه و مطربه بودند. ملکه به هنگام جنگ در خانه می‌ماند و سایرین عموماً همراه اردو می‌رفتند.گاهی شاهان اشکانی، مفتون رعنایی و زیبایی کنیزکانی رامشگر و غیر آنها می‌شدند و حتی کنیزکی را به مقام ملکه می‌رساندند. البته این کار در موارد استثنایی و معدودی اتفاق افتاده‌است. زنان غیر عقدی شاهان اشکانی غالباً دختران رجال یونانی بودند.گرچه پلوتارک این مسئله را فقط در مورد «سورنا» گفته است اما ظاهراً عمومیت داشته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۲۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان به طور کلی از مردان جدا بودند و داخل مجالس مردان نمی‌شدند. شاهان اشکانی، بر خلاف هخامنشایان، اجازه دخالت در امور را به زنان نمی‌دادند. تنها استثناء خاص در این مورد «موزا» مادر فرهاد پنجم است، که نمونه کامل انحطاط اخلاقی جامعه اشکانی است. غیر از این مورد، شاه تحت نفوذ زنان نبود و با قدرت تمام مملکت را اداره می‌کرد. همچنین به هیچ خواجه یا وزیری اجازه دخالت نمی‌داد. بر روی سکه‌های اشکانی هرگز عکس زنان نقش نشده‌است، مگر در یک مورد و آن هم نفش موزا مادر فرهادپنجم است. در یک مورد دیگر هم نقش ملکه در حال دعا در کتیبه‌ای دیده می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۷۰۶ و ص ۲۶۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; شأن ملکه به حدی بوده که بعضی محققین معتقدند ملکه از حیث مقام خیلی پایین‌تر از شاه نبوده است. زنان غیرعقدی شاه از ملکه جدا بودند و برای هر یک قصری جداگانه می‌ساختند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; حفظ حقوق ملکه و زنان و در عین حال عدم دخالت آنها در امور کشور، حفظ نسبی پاکدامنی دربار از دشواریهایی است که بر اثر وساوس زنان و نوجوانان حرمسرایی پدید می‌آمد. پارت‌هادر مقایسه با هخامنشیان و ساسانیان از این نظر افتخارات بیشتری دارند، زیرا پارت‌ها در این مورد از دو سلسله مقتدر نامبرده موفق‌ترند. پیرنیا این امر را یکی از عوامل دیرپایی و دوام حکومت پارت‌ها می‌داند. حقوق زنان در عصر اشکانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن قبل از فوت شوهر می‌توانست شوهری دیگر اختیارکند، یعنی طلاق جائز نبود. اما زن محترمه در صورت عدم رضایت از شوهر خود، به‌آسانی طلاق می‌گرفته‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد فقط در چهار صورت زن خود را طلاق می‌داد: ۱- اگر زن عقیم بود. ۲-اگر جادوگری می‌کرد. ۳- اخلاقش فاسد بود ۴-ایام قاعده را از شوهر پنهان می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۶۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌های پارتی با مردان آمیزش نداشتند. اندرونی از بیرونی جدا بود و زنان در کارهای خارج از خانه دخالت نمی‌کردند. چنانکه ذکر کردیم عدم مداخله زنان در امور، در دوره پارت‌ها یک اصل بود. در موارد جنایات واقع‌شده در خانواده؛ مثل قتل زن به دست شوهر، یا قتل پسر و دختر به دست پدر، یا قتل خواهر به دست برادر و یا هرنوع جنایتی مابین پسران و برادران به عدلیه رجوع نمی‌شد. خانواده خود باید در این مورد تصمیمی می‌گرفت؛ زیرا پارتی‌ها این گونه جنایات را به حقوق عمومی مرتبط نمی‌دانستند، بلکه آنها را منحصراً مربوط به حقوق خانوادگی می‌دانستند. اما اگر این جنایت در مورد دختر یا خواهرشوهرداری اتفاق می‌افتاد، امر به عدلیه ارجاع می‌شد؛ زیرا زن شوهرکرده، جزو خانواده شوهر محسوب می‌شد. مجازات خیانت زن به شوهر خیلی سخت بود، در این زمینه مرد حتی حق کشتن زن را داشت. اگر کسی، مرتکب عمل شنیعی بر ضد طبیعت می‌شد، می‌بایست خودکشی‌کند، پارتی‌ها در این باب هیچ استثنایی روا نمی‌داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;علی سامی «آیین دادرسی در ایران باستان (عصر اشکانی)»، مجله بررسی‌های تاریخی، شماره ۱، سال ۶ ، ص ۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکه شدن کنیزک و پیامدهای آن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موزا» کنیزکی رومی بود که قیصر به عنوان هدیه برای فرهاد چهارم فرستاد و فرهاد مهر این زن را به دل گرفت و با او ازدواج کرد. او پسری به دنیا آورد به نام فرهادک (۲۰ ق .م.). فرهاد برای اینکه او را ولیعهد کند، بقیه پسرانش را به روم فرستاد و امرکرد در روم اقامت‌گزینند. این چهار شاهزاده به نامهای ونن، سراس پاران، رداسپ و فرهاد بودند. قطعاً موزا در انتخاب ولیعهد جدید دست داشت و کوشید تا فرهادک را به تخت بنشاند. فرهاد پدر را در سال ۲ ق .م. زهر داد و بعد با مادر مشترکاً به تخت نشست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام روم در امور ارمنستان دخالت کرده و شاه آن را تغییر داده‌بود. در عین حال به علت پیری «آگوست» و نداشتن سرداری لایق برای اداره امور، امپراتوری در حال ضعف بود  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=12667</id>
		<title>تاریخ قبل از اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=12667"/>
		<updated>2025-12-29T07:12:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ دقیق حضور [[ماد]]&amp;lt;nowiki/&amp;gt;ها در ایران و استقرار آنها در مناطق غربی و مرکزی این سرزمین مشخص نیست و احتمال زیادی دارد که این کار بین هزاره‌های دوم و اول پیش از میلاد، یعنی هنگامی اتفاق افتاده باشد که دیگر قبایل [[آریاییان|آریایی]] از مناطق مسکونی خود به سوی صفحات جنوبی‌تر حرکت کرده‌اند. علی‌رغم حدس‌های مختلفی که درباره موطن اولیه هند و اروپایی زده می‌شود، همه محققین در یک امر اتفاق‌نظر دارند که اقوام مزبور در بخش‌های شمالی‌تر سکونت داشته‌اند و به مرور زمان، بر اثر کثرت جمعیت و افزایش سرمای محیط و فشار اقوام دیگر مهاجم، اعم از [[آریاییان|آریایی]] و غیرآریایی، ناچار به مهاجرت شده‌اند و به طور قطع قسمتی از آنان راه دیار گرم هند را در پیش‌گرفته‌اند و شماری نیز در مناطق مختلف فلات ایران استقرار یافته‌اند. در حوالی سده نهم پیش از میلاد در ایران، به استثنای بخش‌های غربی و شاید بخش‌هایی، از نواحی شرقی، قبایلی می‌زیستند که به لهجه‌های مختلف ایرانی منسوب به گروه آریایی زبان‌های هند و اروپایی سخن می‌گفتند. به تعبیر دیاکونوف:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«البته نباید چنین تصورکردکه کلیه این قبایل از مهاجرین بودند. ظاهراً تحت نفوذ و تأثیر عوامل مختلف، اقوامی از ایالات مجاور وارد سرزمین ایران می‌شدند و به زبان جدید سخن می‌گفتند، که از طرف بومی‌های فلات ایران زبان آنها پذیرفته شد.»&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;تیگلات پل سر اول، از پادشاهان آشور (حدود ۱۱۰۰ ق.م) به سرزمین‌هایی که بعدها جزو قلمرو مادها محسوب می‌شد، لشکر کشید و از زاگرس گذشت ولی اسمی از [[مادها]] نبرده‌است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از او شلم نصر سوم در ۸۴۴ق.م. به کردستان حمله کرد و در خلال جنگ‌هایی که تا سال ۸۳۸ ق.م. تداوم یافت، بخش‌هایی از آمادای (ماد) و پارسواش (پارسوا) را تسخیر کرد. در این که «اَمادای» همان ماد تاریخی است تردیدی وجود ندارد، چون آشوریان از این پس نیز تا روزگار انقراض خود در کتیبه‌هایشان از ماد نام برده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ۱۳۴۱، ص ۱۶۹&amp;lt;/ref&amp;gt;اداد نیراری سوم (۷۸۲-۸۱۰ ق.م.) پادشاه آشور و مادر او سمیرامید هشت بار به ایران حمله کردند و متصرفات آشور را تا حوالی «دریای طلوع خورشید» (یعنی تا دریاچه ارومیه یا دریای خزر)گسترش دادند و بدین‌گونه مناطقی از اقلیم ماد را اشغال کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۶۲&amp;lt;/ref&amp;gt; آشوریان خود در مناطق سخت و کم‌محصول شمال دجله می‌زیستند و بنابراین توانایی‌کشت و کار در زمین‌های زراعی و یا حوصله کافی برای‌گله‌داری را نداشتند و به همین جهت در خلال قرون متمادی، از اواسط هزاره دوم تا اواخر سده هفتم پیش از میلاد، بیشتر به لشکرکشی و غارت سرزمین‌های مجاور می‌پرداختند و به همین دلیل اقوام همجوار همواره از آنها در بیم بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری‌که آشوریان به صورت جدی به سرزمین‌های ماد حمله کردند سال ۷۴۴ ق.م بود که تیکلات پلسر سوم، پس از شکست دادن اقوام اوارتو، نواحی زاگرس را از ارومیه تا مرز عیلام به تصرف درآورد. اضافه بر آن سردار آشوری دانی‌نانی به ماد شرقی حمله برد و ظاهراً تا حوالی کوه دماوند و کرانه دشت پیش رفت. جمعیت قابل توجه مادها و آبادانی سرزمین‌های آنان از آنجا معلوم می‌شود که آشوریان در این حملات گروه کثیری از آنها را به اسارت بردند و غنایم بسیاری نیز به چنگشان افتاد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در این روزگار مادها هنوز تجارب کافی سیاسی برای تشکیل دولتی متحد کسب نکرده بودند تا بتوانند در برابر همسایگان قدرتمند خود، یعنی آشوری‌ها در مغرب و سکایی‌ها در شمال مقاومت‌کنند به همین دلیل است که می‌بینیم هر چند این «مادهای نیرومند»&amp;lt;ref&amp;gt;اصطلاحی است که آشوریان به کار می‌برند. .&amp;lt;/ref&amp;gt; برای حفاظت از خود و خانواده و دستاوردهای دراز مدت خویش رشادت زیادی نشان می‌دادند، اما باز به دلیل پراکندگی اقوام هم‌نژاد، اسیر دست دشمنان می‌شدند و گرفتار حیله‌ها و ترفندهای آنان بودند. با این همه محرز است که به مرور زمان بر ضعف‌های خود چیره‌شدند و با ساختن استحکامات قوی در مرزهای غربی کشور، که تصاویر آنها در آثار آشوری باقی مانده‌است، ضعف‌های عملی خود را برطرف کردند و آرام‌آرام به صورت قدرتی قابل ملاحظه درآمدند. مادها با تشکیل اتحادیه‌ای از شش قبیله بزرگ قوم بر توانایی خود افزودند و به‌تدریج نشان دادند که رقیب خطرناکی برای کشورهای همسایه به حساب می‌آیند. این شش قبیله عبارتند از: «پارتاکن‌ها» که محتملاً «فریدن» کنونی در نزدیکی اصفهان، از این نام مشتق شده است و «آریزانت‌ها» در بخش‌های شرقی، و قبایل «بوس‌ها»، «تروخات‌ها»، «بودی‌ها» و «مغ‌ها» که محل اقامت آنها معلوم نیست. دیاکونوف معتقد است: «با مطالعه نامهایی که در دسترس ماست و وجه اشتقاق آنها که روشن است، این طور می‌توان نتیجه گرفت که مادها از نژاد هند و اروپایی هستند و زبان آنها ایرانی بوده‌است.»&amp;lt;ref&amp;gt;۱- همان، ص ۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; براساس خراجی که آشوریان از اقوام مادی، می‌گرفتند می‌توان دریافت که زندگی اساسی آنان، و یا دست کم گروههای عمده‌ای از اقوام مادی، از طریق دامداری می‌گذشته است و آنان در پرورش احشام و خاصه اسب «نیسایه» یا «نسا» شهرتی ممتاز داشته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن می‌نویسد: «تیگلات پلیسر سوم حدود شصت و پنج هزار اسبر از مادی‌ها گرفت»، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه دکتر محمد معینی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۴، ص ۹۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر قول هرودوت را، که در حقیقت نخستین و منحصر به‌فردترین مورخی است که درباره مادها به تفصیل سخن گفته‌است، معتبر بشماریم؛ اینان تا اواسط سده هشتم پیش از میلاد، هنوز موفق به تشکیل حکومت واحدی نشده‌بودند، ولی حملات مکرر آشوریان و نیز اقوام «اورارتو» و «مانایی» موجب شد که از تجارب تلخ تاریخی درس عبرت بگیرند و صلاح کار را در تشکیل دولت متحد و یگانه‌ای ببینند که توانایی ماندگاری در برابر دشمنان را داشته باشد. در سال ۷۱۵ ق.م. نامی از «دیااکو» برده می‌شود که با روسای اول پادشاه اورارتو توطئه‌های ناموفقی علیه «اولوسونو» پادشاه مانایی کرد که با مداخله سارگون دوم به شکست انجامید ولی این واقعه تاریخی شاید یادآور همان نامی باشد که هرودوت از آن، به عنوان بنیان‌گذار حکومت ماد یاد کرده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، همان صص ۷۰-۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هجوم اقوام متعدد کیمری و سکایی،که هر دو خود از تبار [[آریاییان|آریایی]] بودند و بیشتر در طلب غارت و غنیمت به این سوی کوه‌های قفقاز و رود ارس حمله می‌کردند، برای مدت‌ها گرفتاری‌های زیادی برای مادها به وجود آوردو شایداین امر بیش از هر عامل دیگری باعث شد که انقراض آشوریان به دست [[مادها]] به تعویق بیفتد. سلطنت آسورهادون (حدود ۳-۶۷۲ ق.م.) همراه با جنگ‌های آشوریان با مردمان آریایی تباری است که پیوسته به نینوا فشار می‌آوردند و می‌خواستند که آشور را منهدم کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کناب، ص ۱۷۲&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری به نظر می‌رسد فشار شدیدی که از طرف سارگون دوم بر ماد وارد می‌آمد، در زمان سلطنت جانشین وی، سنا خریب (۶۸۱-۷۰۵ ق.م)کمتر شده باشد. چه، او در مواضع دیگر مشغول جنگ با مدعیان متعدد بابلی و مصری و یهودی بود. این را شاید بتوان یکی از دلایل اتحاد اقوام ماد در تحت قیادت خاندان دیااکو شمرد «وی ابتدا حاکم یک شهر بود و به زودی به ریاست اتحادیه‌ای قوی منصوب گردید. او محققاً مردی ارجمند بود، زیرا آسورهادون، که جانشین سنا خریب شد، سفیری به سوی او فرستاد.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کناب ، ص ۹۶&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حقیقت وی نه تنها مادها را با یکدیگر متحد ساخت بلکه اقوام هم‌نژاد مانایی و کیمری، را جمع کرد. قوم اخیر از اقوام ایرانی‌الاصل بودند که همراه با سکاییان در مهاجرتی نو از قفقاز عبورکردند و در مرزهای دو کشور به عنوان رقیب آشور و اورارتو ساکن شدند. با این که تدوین دقیق تاریخ ماد کار ساده‌ای نیست و دو روایت بازمانده از هرودوت و کتزیاس، طبیب یونانی، دربار اردشیر دوم، با یکدیگر سازگاری ندارد؛ ولی مورخان نوشته‌های هرودوت را، که محتملاً از زبان نجیب‌زادگان مادی عصر خود نقل کرده است، به حقیقت نزدیک‌تر می‌دانند. بر این اساس تشکیل دولت ماد را در حدود سال‌های ۷۰۸ یا ۷۰۱ ق.م تخمین می‌زنند که در مجموع طول سلطنت آنان به یکصد و پنجاه سال می‌رسد. ولی کتزیاس از قبایل متعدد مادی و حکومت‌های، نیمه‌مستقل و کوچکی نیز که در مناطق مختلف فرمانروایی داشته‌اند، به صورت حکمرانان نام می‌برد و بدین طریق طول دوران فرمانروایی آنان را به دو برابر افزایش می‌دهد&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; تعداد فرمانروایان مادی را هم به نه نفز می‌رساند. اضافه کنیم که برخی از دانشمندان اروپایی نظیر هرتسفلد نیز سعی کرده‌اند که سلاطین کهن تاریخی ایران را، که مقامی اسطوره‌ای یافته‌اند، با پادشاهان کم و بیش داستانی ماد تطبیق کنند، چنانکه به عنوان مثال کوروش هخامنشی را با «هئوسروه» یا کیخسرو یکی می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;کریستن سن.کیانیان. ترجمه ذبیح‌الله صفا، نهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۳، ص ۲&amp;lt;/ref&amp;gt; در این که نام دیااکو لقبی بوده‌است که فرضاً بر «دهیو پِت»ها اطلاق می‌شده است مورخان اتفاق‌نظر دارند، ولی فقدان مدارک کافی، مانع آن است که بتوان تاریخ دقیق و جامع سلسله ماد را از نخستین دهیوپت بزرگ یا دیااکو تا پایان دوران حکومتشان تدوین کرد. به تعبیر دکتر زرین‌کوب: «از مجموع این اسناد این اندازه برمی‌آید که تا مدت‌ها بعد از عهد دیااکو، طوایف ماد همچنان به وسیله سرکردگان خویش اداره می‌شده‌اند و دولت واحدی که تمام طوایف از آن فرمانبرداری‌کنند، هنوز وجود نداشته‌است. آنگونه که از قراین مستفاد می‌شود بعد از پایان غائله سکاها و فتح نینوا بود که سرکردگان ماد توانستند با جلب اتحاد پارس‌ها یا مطیع کردن رؤسای قبایل آنها دولتی مستقل و واحد به وجود بیاورند. از روایات یونانی، روایت منقول ازکتزیاس شاید در این نکته که تاریخ ماد را از انقراض آشور آغاز می‌کند، درست‌تر باشد».&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب. تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ۱۳۶۳، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; مسلم است که قرابت موجود در میان [[مادها]] و پارس‌ها زمینه اساسی پیوستگی‌های این دو قوم بزرگ را به گونه‌ای فراهم کرده بود که به طور عمده دشمنان قوم دیگر را دشمن خود بپندارند و دوستان خود را نیز دوست آن دیگر تلقی‌کنند؛ این همان پیوستگی صحیح و مطلوبی است که تقریباً در طول تمامی ادوار حکمرانی هر دو سلسله مشهود است و چنانکه در فصل هخامنشیان خواهیم دید، حتی باعث شده است مورخان یونانی نیز آنان را یکی بپندارند و جنگ‌های بین خود و ایرانیان را «جنگ‌های مادی» بنامند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدر متیقن این است که طرایف متعدد ماد، برای پیشرفت کار خود به این نتیجه رسیده‌بودند که باید شر دشمن قری را از سر خود کم کنند و این را نیز به همسایگان آریایی‌نژاد خود یعنی اورارتوها، سکاها،کیمری‌ها، مانایی‌ها و هخامنشیان قبولانده بودندکه تأمین ثبات و اَرامش و پیشرفت، جز در سایه کم کردن اختلافات داخلی و اتحاد نظر، امکان‌پذیر نیست. شاید هم کثرت قبایل مادی و مبارزات دایمی آنان با هجوم‌های بی‌وقفه‌ای که از هر سمت پیش می‌آمد، عنصر اساسی تقویت حکومت و اساساً سبب پیدایش فکر دولت متحد در میان آنها بوده باشد. این عامل اخیر به گونه‌ای افسانه‌ای در آثار هرودوت، نمایان است و به همین صورت نخستین دولت بزرگ آریایی شرق را به صحنه تاریخ کشانیده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;Herodatus Histories, (2 Vols) translated by George Rawlinson: Dent - London, 1964. PP. 96-107.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بپذیریم که نحوه انتخاب دیااکو (حدود ۷۲۸ ق.م.) به روش معمول آریاهای آن زمان بوده و پیر قبیله و ریش سفید قومی را، که دارای فضل و عدل و کاردانی بوده، در رأس کارهای عمومی قرار داده‌اند، باید بر این نکته نیز اذعان کرد که رؤسای دیگر قبایل اعتبار و حیثیت سیاسی-نظامی خود راکماکان حفظ کرده‌اند، اما صلاح کار را در تقویت هسته قدرت مرکزی،که نهاد سیاسی حاکمیت را تشکیل می‌داده، دیده‌اند. بر اساس درک و احساس همین ضرورت تاریخی است که دیااکو پس از پنجاه و سه سال حاکمیت چنان موقعیت مستحکمی داشت که توانست با وجود مخالفت‌های آشکار و نهان آشور، فرزندش فرورتیش را به عنوان جانشین خود برگزیند.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب، همان‌کتاب، ص ۱۸۹؛ حسن پیرنیا، همان‌کتاب،  ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهریار در ابتدا سیاست پدر خود را تعقیب کرد، چون می‌دانست که دولت ماد هنوز آن اندازه قوی نیست که از قید آشوری‌ها خلاص شود. ظاهراً در دوران بیست و دو ساله حکومت او (۶۳۳-۶۵۵ق.م) متصرفات مادها توسعه بیشتری یافت. او علاوه بر این که با پارسیان پیمان اتحاد بست، بخش‌های دیگری را نیز در هر سوی، ضمیمه قلمرو خود کرد. احساس قدرتی که به دلیل تدابیر دقیق کشورداری و تقویت بنیه نظامی برای این مرد کاردان حاصل شده‌بود، موجب شد که برای دفع شر دشمن قهار، و در عین حال به فسادگراییده خود، اقدام قاطعی کند. غافل از این که قوای مسلح ماد هنوز آن‌قدر ورزیده نبود که بتواند با آشوری‌های جنگجو، که همه ملل آسیای پیشین را عاجز کرده‌بودند، بجنگد. شاه ماد جان بر سر اشتباه خود نهاد و در نتیجه حمله بی‌نتیجه‌ای که به آشورکرد،کشته شد. مقدر این بود که سرنوشت نهایی جنگ و پیروزی در آن، نصیب جانشین وی، هووخشتره شود.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۱۸۰. ر&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد که در سلسله پادشاهان مادی منقول از هرودوت، سومین پادشاه محسوب می‌شود، سلطنتی طولانی داشت (۵۸۵-۶۳۳ ق.م.) و از آنجا که نام او و پدر و فرزندش در کتیبه‌های داریوش اول آمده، معلوم می‌شود که شخصیتی حقیقی و برجسته و نامدار داشته‌است. استحکام مبانی قدرت نظامی، و به تبع آن قدرت سیاسی دولت ماد به رأی و تدبیر او انجام گرفت و در حقیقت بنیاد اساسی حاکمیت ایرانیان بر سرزمین خود و بر مناطقی که بعداً در ذیل لوای مادی‌ها و پارسیان به ایران پیوستند به وسیله وی نهاده شد. نخستین مسئله او این بود که از شکست پدر درس عبرتی‌گیرد و سپاه درهم شکسته و از بین رفته را سروسامانی دهد. تجربه پدر ثابت کرده‌بود که سپاهیان نامنظم ماد از عهده نظامیان ورزیده و جنگ‌آزموده آشور برنمی‌آیند. بنابراین ارتشی دایمی به وجود آورد. در ارتش جدید پیاده‌نظام مسلح به تیر و کمان و شمشیر شد. سواره‌نظام نیز تیراندازان ماهری بودند که اسب‌سواری را از دوران کودکی تجربه می‌کردند، چون اسب‌های مادی و به‌خصوص اسب‌های نیسایه شهرتی بسزا داشتند و چنانکه پیشتر یادآوری شد آشوری‌ها به جای خراج از این اسب‌ها طلب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با اغتنام فرصتی که دو سردار آشوری در درون کشور خود برای احراز تخت و تاج پدید آورده و با یکدیگر به منازعه برخاسته بودند، به آن سرزمین حمله برد.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، صص ۷۷.۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; این دو رقیب سین - شومی - لی‌شر و سین‌شارو و ایشکون (بعد از سال‌های ۶۲۸ ق.م.) بودند. چیزی نمانده بود که این لشکرکشی موفق بنیاد حکومت آشوری را براندازد و جهان آن روز را از وجود خصمی قوی آسوده سازد، چون با وجود مقاومت شدید سردار آشوری، سرانجام شکست خوردند و سپاه ماد برای بار دوم وارد سرزمین آشور شد و نینوا پایتخت آن را محاصره کرد. هووخشتره چون می‌دانست که به واسطه استحکامات نینوا، محاصره آن به طول می‌انجامد بخشی از سپاه را مأمور غارت و خراب کردن جلگه‌های حاصلخیز اطراف کرد، زیرا تصمیم گرفته بود که دشمن را منهدم و نام آشور را از صفحه روزگار محو کند، «از اینجا به‌خوبی استنباط می‌شود که کینه‌ورزی مادی‌ها از جهت مظالم آشوری‌ها به چه اندازه بوده.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۱۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته دولت آشور نیز در این هنگام بیکار نمانده‌بود و گروه‌های سکایی را، که از دربند قفقاز گذشته و سیل‌آسا راهی جنوب شده‌بودند، تشویق به هجوم به ماد کرد. این واقعه مصیبت‌بار سبب شد که هووخشتره برای محافظت از کشور و ملت نوپای خویش دست از محاصره نینوا بردارد وبه جنگ سکاها بشتابد.گیرشمن تاریخ این واقعه را ۶۵۳ ق.م. ذکر می‌کند و می‌نویسد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خشتریته از پشت مورد حمله سکاییان تحت فرماندهی مادیس&amp;lt;ref&amp;gt;Madyes.&amp;lt;/ref&amp;gt; پسر پارتاتوا، یکی از متحدان آشور واقع شده، شکست یافت و جان خود را نیز از دست داد.»&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، همان کناب، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما محرز است که هووخشتره از شکست جان سالم به در برد ولی ناگزیر شد که به تعبیر هرودوت «مدت بیست و هشت سال تاخت و تاز آنان را تحمل کند،&amp;lt;ref&amp;gt;هرودوت، متن اصلی، همان، صص ۹۸.۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; این طوایف سکایی که همراه کیمری‌ها و یا در تعقیب آنان در عهد آسارهادون به ایران غربی آمده‌بودند، قبایلی غارتگر از طوایف جنگجوی آریایی بودند که مانند اسلاف مادی و هخامنشی خرد، به سوی مناطق حاصلخیز و مستعد دامداری و کشاورزی فلات ایران به راه افتاده‌بودند. طبایع خشن و ناآرام آنها، جز به غارت و انهدام و خون‌ریزی نمی‌اندیشید و چنین معلوم است که در برابر طوایف و قبایلی که قبلاً در این سرزمین ساکن شده بودند به ارعاب و خشونت زیادی توسل می‌جست. از مطالعه تورات به‌خوبی معلوم می‌شود که چه رعبی از سکاها (اشکنازی‌ها) و کشت و کشتار آنان در دل مردمان آن روز به وجود آمده بود. ارمیای نبی گوید: «ای بنی‌بن‌یاسین! از اورشلیم فرار کنید.کرنا را در تقوع (شهری در نزدیکی بیت‌اللحم) بنوازید و علامتی بر بیت هگاریم (نزدیک قوع) برافرازید، زیرا بلایی از طرف شمال و شکستی عظیم روی خواهد داد... خداوند چنین می‌گوید: اینک قومی از شمال می‌آورم، امتی عظیم از اقصای زمین برخواهند خاست و کمان و نیزه خواهند گرفت. ایشان مردانی ستم‌کیش می‌باشند که ترحم ندارند. به آواز خود مثل دریا خروش خواهند کرد و بر اسبان سوار شده مثل مردان جنگی، به ضد قوای دختر صهیون خودآرایی کنند. آوازه این را شنیدیم. دست‌های ما سست گردید و درد مثل زنی که می‌زاید بر ما مستولی شده‌است. به صحرا بیرون مشوید و به راه مروید، زیرا شمشیر دشمنان و خوف از هر طرف است. ای دختر قوم من! پلاس بپوش و خویشتن را در خاکستر بغلتان، ماتم پسر یگانه و نوحه‌گری تلخ برای خود بکن. زیرا تاراج‌کننده ناگهان بر ما می‌آید... دم پر زور می‌دمد، سرب در آتش فانی می‌گردد و قالگر عبث قال می‌گذارد. زیرا شریران جدا نمی‌شوند.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، ارمیای نبی، باب ششم؛ گیرشمن، همان کتاب، صص ۹۹.۱۰۰؛ حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۱۸۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین تورات،که رنج و درد یهودان را از ستم آشوریان پنهان نمی‌کند، در جای دیگری نیز خبر خوش حمله مادی‌ها به نینوا سخن می‌گوید و پیداست که در دل مردم محنت‌کشیده آن روز، شادمانی عمیقی از موفقیت‌های مادی‌ها به وجود آمده بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب ناحوم، باب دوم&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره ناگزیر شد مدت‌های مدیدی ترکتازی‌های چپاولگران را تحمل کند سرانجام پادشاه سکاها، مادویس را با تمامی سرکردگان وی به مهمانی فراخواند و پس از مست کردن آنان، همه را به قتل رساند. مورخان در این که آیا واقعاً مدت سلطه سکاها بر مادها بیست و هشت سال طول کشیده‌است و یا کمتر و این که کلاً این گرفتاری‌ها در زمان فرورتیش پیش آمده و یا هووخشتره، اختلاف نظر دارند، ولی واضح است که تحریکات آشوریان به موقع انجام شده و مادویس فرمانده سکاییان، فرزند پارتاتوا یعنی همان سرکرده‌ای بودکه آسارهادون دختر خود را نامزده او کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب، همان‌کتاب، صص ۱۲- ۹۱&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتکار عمل هووخشتره نه تنها ایران، بلکه کلیه ملل آسیای غربی و حتی مصر راکه باج‌گزار سکاها شده‌بودند، نجات بخشید و از آن پس دیگر مانع عمده‌ای در میان نبود تا آشور به انقراض گراییده را از زوال حتمی نجات دهد. به تعبیر درست‌تر، این کشور در نیمه قرن هفتم قبل از میلاد یعنی تقریباً چهل سال قبل از انقراض، به اوج عظمت رسیده‌بود؛ مصر مطیع آن دولت شده بود، ولیدیه خاضع شده بود و دولت عیلام، دشمن موروثی آشور، ویران شده‌بود. مملکت وان دیگر جرأت تخطی نداشت. در داخل کشور درخشندگی تمدن مادی به طور برجسته‌ای ظاهر بود، اما برای مردم و سرزمین کوچکی مانند آشور نگهداری آن همه ممالک دشوار، بلکه محال بود. آنان برای آرام نگاه داشتن ملل مغلوب از شیوه‌های خشن ارعاب و قتل و چپاول استفاده می‌کردند. ولی با تمامی احوال از زمانی که همسایگان قدرتمند آریایی به میدان آمدند، از شیوه‌های دیگر، یعنی تزویر و اختلاف و نفاق، نیز بهره‌گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;- همان کتاب، صص ۸-۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نهایت، عصر قدیم به مرحله‌ای پای می‌گذاشت که نیروهای توانمند تازه‌ای به میدان آمده‌بودند و نه تنها جمعیت قابل اعتنا و روزافزونی برای اقامت و اسکان در سرزمین‌های فتح شده داشتند، بلکه مبشر راه و رسم‌های جدیدی نیز بودند که مبتنی بر اخلاق و فضیلت و قانونمندی در امور ملک‌داری بود. جهان‌بینی و شیوه کشورداری مادها همان است که بعدها تجلی کامل‌تر و درخشان‌تر آن را در عصر هخامنشی می‌بینیم. این جهان‌بینی به‌حقیقت برخاسته از فرهنگ مدنی خاصی بود که ایرانیان متدیّن به وحدانیّت خداوند بی چون، از قرن‌ها و شاید هزاره‌های پیش‌تر تجربه کرده‌بودند و اساس آن بر محترم شمردن انسان‌ها و اعتقادات قومی و مذهبی آنان نهاده شده‌بود. این شیوه در واقع ندای انسانی و فریاد ضرورتی بود که برای ایجاد تحولی شگرف بلکه ارائه انقلابی اخلاقی در دنیای قدیم برخاسته‌بود و خواه ناخواه تفکر مبتنی بر قهر و غلبه و نابرد کردن شهرها و مراکز زندگی و هدم و هتک مردمان را به بوته فراموشی می‌سپرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشوریان در برابر حملات حساب‌شده و منظم دو دولت ماد و بابل، که دست به دست هم داده بودند، توانایی ایستادگی نداشتند. مرگ آشور بانی‌پال در سال ۶۲۶ ق.م و سلطنت کوتاه دو پسر وی که با مدعیان و مخالفان در کشمکش بودند، علائم انقراض حکومت آشور را آشکارتر گردانید. نبوپلسر، حاکم محلی بابل نیز که در همین سال حکومت را در دست‌گرفته‌بود، به دلیل بی‌حرمتی‌های آنان به خدایان شهر خود، درصدد طغیان بود&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان‌کتاب، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از مساعدت‌های دولت ماد استقبال می‌کرد. پس هر دو دولت، که از آشوریان ستم فراوان دیده بودند، دست به دست هم دادند و با حمله به نینوا و درهم شکستن حصن‌های حصینی که داشت، سین شارشکین را با دشواری و دستپاچگی روبه رو کردند. حکمران بابل در حمله‌ای که به مواضع سرحدی آشور کرد توفیقی نیافت، ولی حمله سریع هووخشتره آشوریان را ذلیل کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین کوب، همان کتاب، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام پس از یک سلسله جنگ‌های خونین دولت آشور خلع سلاح شد و نینوا در پایان محاصره‌ای طولانی از پای درآمد. تاریخ این واقعه را سال ۶۱۲ ق.م. نوشته‌اند. ولی «اوسویوس تاریخ آن را سال اول چهل و سو مین المپیاد معین کرده، پرونیم یک سال پیش‌تر رفته، تورات این سال را سال کشته‌شدن یوشینا در جنگ با مصری‌ها دانسته، نبونید پادشاه بابل گوید که معبد خزان را پنجاه و چهار سال بعد از انهدام آن از نو بساخت. بنابراین اطلاعات، تاریخ انهدام نینوا را در سال ۶۰۷ ق.م می‌دانند، بعضی ۶۰۵ و ۶۰۶ ق.م هم می‌نویسند.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۱۹۰، دیاکونوف نیز بقایای لشکر آشور را در ۶۰۵ ق.م. شکست خورده می‌داند. تاریخ ایران باستان، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هرحال آشور پس از این ضربت دیگر کمر راست نکرده و در هنگام تقسیم، به طور اساسی سهم دولت ماد شد. پس از انقراض دولت ماد نیز به اسم «آثورا» جزو امپراتوری هخامنشی شد و بعدها به دست اسکندر و سلوکی‌ها افتاد. انقراض این دولت مقتدر، آن هم درست چهل سال پس از نابودکردن عیلام موجب حیرت است و نشان می‌دهد که اساس ان تنها بر قدرت و قوت نظامی بوده و همین‌که شمشیرشان شکست، دیگر عاملی وجود نداشت تا آنان را به عنوان دولتی مستقل حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این واقعه‌که از مهمترین وقایع دنیای قدیم بود، نبوپلسر بین‌النهرین سفلی را تصرف کرد و پسر خود بخت‌النصر دوم را مأمور تسخیر مصر نمود. او که به دلیل مرگ ناگهانی پدر به بابل بازگشته‌بود، دو کرّت دیگر، به صفحات شرقی مدیترانه لشکر کشید و خرابی‌های بسیار به بار آورد. ازجمله، صدمات زیادی بر مردم بیت‌المقدس وارد کرد و سپاهیان خود را در کشتار و غارت آزاد گذاشت، به نحوی‌که انعکاس اعمال او در خلال هزاره‌های متمادی باقی مانده‌است. در تورات آمده است: «پس پادشاه کلدانیان، جوانان ایشان را در خانه مقدس ایشان به شمشیر کشت و بر جوانان، دوشیزگان، پسران و ریش‌سفیدان ترحم نکرد. او سایر ظروف خانه خدا را از بزرگ و کوچک، خزانه‌های خانه خداوند،گنج‌های پادشاه و سرورانش را تماماً به بابل برد و خانه خد؛ را سوزانید. حصار اورشلیم را منهدم ساخت. همه قصرهایش را به آتش سوزانیدند. جمیع آلات نفیسه آنها را ضایع کردند و بقیةالسیف را به بابل به اسیری برد که ایشان تا زمان سلطنت پادشاهان پارس او و پسرانش را بنده بودند.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با تیزبینی و درک قوی سیاسی می‌دانست که بهتر است در تقسیم سرزمین‌های بازمانده از آشور، تنها به گرفتن حدودی قناعت ورزد که مجاور سرزمین ماد بود، چون اداره مناطق شرقی دریای مدیترانه را متعذر می‌دید. اما بعدها تلاش زیادی برای به زانو درآوردن دولت لیدی به کار بست و از این جهت معلوم می‌شود که به طور واقع‌بینانه، توسعه متصرفات دولت مترقّی و رو به رشد خود را به سمت بحرالجزایر (دریای اژه) مفیدتر می‌شمرده است. این لشکرکشی که گویا قریب پنج سال طول کشید به این دلیل که لیدی‌ها همه امکانات خود را علیه مادها به کارگرفتند، به توقف انجامید، چه نخست این که، لیدیان در خانه خود می‌جنگیدند و مادی‌ها از پایگاههایشان فاصله بسیار داشتند. دیگر این که، دولت لیدی عده‌ای از سپاهیان یونانی راکه دارای اسلحه سنگین بودند اجیر کرده بود و آنان در فنون جنگی بسیار ماهر بودند و سه‌دیگر آن‌که سواره‌نظام لیدی تفوق خیره کننده‌ای داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۱۹۸&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، نبرد به دلیل کسوفی که روی داد، و معروف است که تالس می‌لتی آن را پیش‌بینی کرده‌بود، به صلح انجامید و با پادرمیانی سوبنیوس «پادشاه‌کیلیکیه» و بخت‌النصر، پادشاه بابل، مقرر شد که رود هالیس (قزل‌ایرماق کنونی) سرحد دولتین گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هووخشتره به فتح اشور و بین‌النهرین شمالی اکتفا نکرد و به تعبیر هرودوت تعدادی از استان‌های ایران را نیز به ماد ملحق ساخت. بخش‌های مزبور عبارتند از: هیرکانی (گرگان) و پارت و همچنین منطقه بلخ، «بدین طریق حدود دولت ماد در صفحات شمال خاوری محتملاً دشت قره‌قوم در ترکمنستان‌کنونی و حتی آمودریا بوده‌است که در آنجا مادها طبق گفته کتزیاس با سکاها رو به رو شدند. پارس و عیلام در شمار حکومت‌هایی بود که در تحت اطاعت و انقیاد ماد قرار داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان‌کتاب، ص ۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف در دنباله سخن می‌افزاید که هووخشتره ناگزیر بود که برای ادامه جنگ با لیدی، مدت زمانی، تمامی ارمنستان یا به عبارت دیگر «سرزمین اورارتو» را در تحت تصرف خود داشته‌باشد. بدین‌گونه قسمت‌های مهمی از قفقازیه نیز جزو این دولت بزرگ قرار گرفته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۸۲&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از این جنگ‌ها، آلیات پادشاه لیدی، دختر خود را به فرزند هووخشتره داد و او که کمی بعد جانشین پدر شد، به نام آستیاگس (ایختوویگو = آژیدهاک) زمام امورکشوری مهم و مشهور را در دست‌گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معروف است که چهارمین و آخرین پادشاه ماد، درخشندگی شخصیتی و قدرت رهبری پدر خود را نداشت. چه، مورخان به‌حق هووخشتره را یکی از سرداران نامی جهان و از رهبران مواقع مهم تاریخ می‌شمارند. زمان سلطنت آژیدهاگ را از ۵۸۵ تا ۵۵۰ ق.م می‌دانند و می‌توان باور داشت که این مدت به طور عمده در آرامش و صلح گذشته‌است. دلایل این کار نیز تا حدی روشن است، زیرا اگر او می‌خواست با دولت‌های لیدی و بابل به جنگ برخیزد، هر دو توانایی کافی برای حفاظت سرحدات خویش را داشتند. آلیات، پدر زن آژیدهاگ، نیز با فرزند خویش کرزوس درس‌های مهمی از منازعه پنج شش ساله با مادی‌ها گرفته بودند و با اجیر کردن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌های آسیای صغیر، قدرتی مهم به شمار می‌رفتند. دولت بابل نیز، که تحت اداره مرد صاحب‌اراده‌ای چون بخت‌النصر بود، توانایی خود را برای نگاهداری و حتی توسعه سرزمین‌های خود نشان داده بود. بخت‌النصر استحکامات بابل را تقویت کرد و در بخش‌های شمالی و جنوبی شهر، در میان دو رود دجله و فرات، چنان حصاری ساخت که به هنگام خطر تبدیل به دریاچه‌هایی شوند و مانع ورود دشمنان به آنجا گردند. با این همه بعد از مرگ بخت‌النصر آرامش حاصل‌شده دیری نپایید و چند تن که پیاپی بر تخت نشستند، به زودی کشته شدند و یا درگذشتند. سرانجام کاهنان بابل شخصی به نام نبونید (بابلی نبونه‌خه) را، که از خانواده سلطنتی نبود، به حکومت برگزیدند. از لوحه‌های به‌دست‌آمده، معلوم می‌شود که پدر این مرد، کاهن معبد «سین» یا رب‌النوع ماه در حران بوده و احیاناً قرابتی نیز با دودمان سلطنتی آشور داشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع تاریخی به نحو محسوسی حکایت از آن دارند که بین او و آژیدهاگ کشمکش‌هایی بوده است. لوحه‌های به جای مانده از نبونید پر از آگاهی درباره آثار عتیقه بابل و استوانه‌هایی است که در ویرانه‌های معابد قدیم شهر می‌توان یافت و به طور اجمال اشاره‌ای نیز به لشکرکشی، پادشاه کرده است و معلوم می‌کند که اگر کوروش بر آژیدهاگ خروج نکرده‌بود، جنگ ماد و بابل ادامه می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع آمده‌است که آژیدهاک فرزند پسری نداشت و طبق گفته کتزیاس قرار بود که سلطنت وی به دامادش سپتاما برسد. این نام خانوادگی [https://iranology-e.ir/%D8%B2%D8%B1%D8%AA%D8%B4%D8%AA زرتشت] است و جالب است که عقاید پیغمبر ایرانی، از هر کجای کشور که برخاسته باشد، در بین مادی‌ها و پارس‌ها و مردم ایران شرقی و آسیای میانه طرفدارانی بسیار یافته‌بود و «برای تمام ایران اهمیت فوق‌العاده‌ای داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;۲- م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقدیر این بود که بر اساس نوشته مورخ دیگر یونانی، هرودوت، امپراتوری وی نصیب نواده او، کوروش دوم شود که از سال ۵۵۷ ق.م. در مناطق پارس و انزان حکومت می‌کرد و از میان بازماندگان جدّ مادریش، هووخشتره، شایسته‌ترین فردی بودکه می‌توانست آرمان‌های بلند وی را دنبال و تکمیل‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌که این جابجایی بزرگ قدرت بی هیچگونه درگیری بزرگی انجام شده، دلیل دیگری، است که مردمان ماد و پارس با یکدیگر پیوند بسیار داشته‌اند و خاصه رجال دربار آژیدهاگ را به داشتن منزلتی مطمئن در دربار شاه جدید امیدوار می‌ساخته است.&amp;lt;ref&amp;gt;۱- عبدالحسین زرین‌کوب، همان کتاب، ص ۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میراث عمده‌ای که پس از انتقال مرکز قدرت از هگمتانه به پارسه برای ایران باقی ماند، بدون شک همان وارث برجسته این خاندان، کوروش بود؛ چرا که این پادشاه هخامنشی نه فقط تربیت و فرهنگ دربار ماذ را از طریق مادرش ماندانا آموخته بود، بلکه در عین حال تمام سنت‌ها و آداب حکومت دیااکوئیان را نیز همراه قلمرو آستیاگ در حوزه اختیار خویش درآورده‌بود. به علاوه این نکته جالب که مغان ماد و کاهنان قوم پارس همچنان مجری و ناظر اداب و مراسم دینی باقی ماندند، نشان می‌دهد که طوایف ماد و پارس با آن‌که طی چندین قرن از سایر طوایف ایرانه‌وئجه جدا شده بودند، همچنان مراسم و عقاید دیرینه خود را نگه داشته بودند و آداب و اصول هر دو قوم چنان مشترک و مشابه بود که اجرای مراسم دینی طوایف پارسی هم به وسیله کاهنان قبایل ماد به عمل می‌آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;۲- همان، صص ۱۰۸- ۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== هخامنشیان ===&lt;br /&gt;
با ملاحظه وسعت دولت ماد در عصر هووخشتره اگر آن را دولتی جهانی بدانیم و امپراتوری جانشین آن، هخامنشی را دومین قدرت بزرگ [[آریاییان|آریایی]] مشرق زمین به حساب آوریم اشتباه نخواهد بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گسترش یافتن پارس، از وقایع مهم تاریخ قدیم است. پارسیان دولتی تأسیس کردند که جهان کهن را به‌استثنای دو ثلث یونان در تحت تسلط خود درآورد و مدت دو قرن و نیم با افکار و آرمان‌های ارزشمند انسانی خود مردمان را راه برد، رسم و راه‌های جدیدی بنا نهادکه تا آن روز یگانه و بی‌نظیر بود و بعدها نیز شاید هیچگاه همانندی پیدا نکرد. وقتی هم که آن دولت عظیم رو به زوال آورد به دست فاتح سعادتمندی، که فقط مرد رزم بود از پای درآمد. از خوش اقبالی‌های این سرباز فاتح آن بود که در برابر مرد ضعیف و زبون و جبونی قرار گرفته بود و در جنگی که به مثابه یک نبرد تن به تن بود او را هلاک کرد. با این همه پارسیان از تاریخ خارج نشدند، بلکه در مدت دو هزار و چند صد سال، مکرر بلندی‌ها و پستی‌ها را پیمودند و مدام از اوج به حضیض و از حضیض به اوج رسیدند. این است‌که نام آنان از عهد قدیم تا امروز در بیرون از مرزهای ایران، به صورت پارس یا فرس، قائم‌مقام نام ایران شده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۲۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره زمان ورود پارسیان به سرزمینی که بعدها مسکن مألوف ایشان و همراهان آنها از دیگر اقوام آریایی گشت به طور محقق نمی‌توان اظهارنظر کرد. آنچه در این باره در مبحث مادی‌ها گفته شد، بی‌گمان در مورد پارسی‌ها نیز صحیح است، چه، این دو قوم یگانه، همواره در کنار هم بوده‌اند و در طول حرکت‌های تاریخی خرد و مهاجرتی، که محتملاً مدیدی به طول انجامیده دوش به دوش یکدیگر می‌زیسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;فریدون جنیدی، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، تهران: جاپ‌گیتی. ج ۲، ۱۳۷۴، ص ۱۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt; کتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد نام آمادای و پارسراً و پارسوماش را ثبت‌کرده‌اند. یکی از سلاطین آشورکه در قرن ۹ ق. م. سلطنت داشته، افتخار می‌کند که بیست و هفت نفر از پادشاهان پارسوا را مطیع نموده و نیز معلوم است که در زمان سارگن شلم نصر پادشاه آشور (۷۳۱ -۷۱۳ ق. م.) و نیز در زمان آشورهادون (تا ۶۶۷ ق. م.) پادشاهان یا بهتر است گفته شود رؤسای قبایل پارس دست‌نشانده آنها بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ۱۳۰۸، ص ۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اوج‌گیری اقتدار مادی‌ها و ضعف روزافزون توان آشوری‌ها، پارسیان نیز حمایت مادی‌ها را پذیرفتند و سود خود را کماکان در همراهی با برادران هم نژادشان دیدند. این وضع، چنانکه در مبحث تاریخ ماد ذکر شد، تا حوالی سال ۵۵۰ ق .م. ادامه یافت، تا اینکه بنا بر روایات، در آن سال کوروش سوم نواده آژیدهاگ بر پدربزرگ خود شورید و پس از نبردهای مختصری توانست قلب‌های سپاهیان و سرداران مادی را به سوی خود برگرداند و با ورود به هگمتانه، وحدت اساسی هر دو قوم را در زیر لوایی واحد اعلام کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه از کتیبه بیستون داریوش دانسته‌می‌شود، این است که پیش از کوروش بزرگ شش تن دیگر به عنوان شاه پارس شناخته‌شده‌اند که همه از فرزندان هخامنش جدّ این خانواده‌اند. شاهان مزبور به ترتیب عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - چیش پش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ -کمبوجیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ -کوروش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ - چیش‌پش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵ -کوروش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶ -کمبوجیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷ -کوروش سوم (بزرگ)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه می‌شمارد که شش طایفه از آنها شهری و ده‌نشین (ساکن) بوده‌اند که اسامی آنها عبارت است از: پاسارگادی‌ها، مَرّفی، ماسپیان‌ها، پانتالی‌ها، دروزی‌ها، گرمان‌ها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتی‌ها، مردها، دروپیک‌ها و دائن‌ها تشکیل‌می‌دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد جواد مشکور، ایران در عهد باستان، تهران: اشرفی، ۱۳۴۳، صص ۱۶۶-۱۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt; به عقیده هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادی‌ها هستند و از نجیب‌ترین و مهمترین خاندان‌های پارسی محسوب می‌شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمان‌ها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پی‌افکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون اداره‌کند. روش‌های مملکت‌داری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوه‌های حکومتی دولت‌های پیش از خودشان نداشت و بی‌تردید می‌توان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راه‌های اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمی‌کردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم می‌داشتند. بیان درست‌تر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمین‌های با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را می‌پوشیدند، به معابدشان پای می‌نهادند و همانند خود آنان به عبادت می‌پرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهان‌بینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل مسئله در نظر هخامنشیان این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالی‌تر برسانند، حرمت‌های آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیری‌های کوروش و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدن‌های قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازه‌ای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بین‌النهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی خلیج فارس بود. .  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پارسیان بر سر لجاجت و کینه‌توزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشه‌های خود بر شکست‌خوردگان بر می‌آمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن می‌گفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمی‌ترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگ‌های قدیم محفوظ بماند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۱۳۶-۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی می‌کردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت می‌گذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود می‌پنداشتند. پیروزی‌های سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطره‌های آنان در هاله‌ای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمان‌بندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت می‌شناختند و خراج مربوط را می‌پرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که هخامنشیان در اصول مملکت‌داری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگ‌تر آنان محسوب می‌شدند و در امور کشورداری برآنان حق‌تقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولت‌های مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست هخامنشی درآمدند، شماری از رسم و راه‌های کشورداری را به هخامنشیان آموختند. درست است‌که عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سه‌هزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شده‌بود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی مانده‌بود، کافی بود که سلطه فوری هخامنشیان را امکان‌پذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بی‌شک هخامنشیان قوم تازه‌ای را که در خود مستحیل ساخته‌بودند، سخت عزیز می‌شمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیش‌پش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردمی چنین باتدبیر از پادشاهی کوچک گمنامی، که در دامنه‌های جنوب غربی ایران مستقر بود، بیرون آمدند و امپراتوری وسیعی را در دوران یک نسل به وجود آوردند که نه تنها شأن و شوکت پیشینیان خود را حفظ کرد، بلکه چون بنای آن بر تخریب نبود و در صدد خون‌ریزی و نابودکردن سرزمین‌های دیگر برنمی‌آمد، توانست جایگاه هر یک از اقوام تابع خود را نیز در همان موقعیتی که بودند، محفوظ نگاه دارد. چنانکه همدان نه تنهامحفوظ ماند، بلکه همچنان به صورت پایتخت باقی بود و عمال مادی هم در مشاغل خود باقی ماندند. یادآورشدیم که انتقال قدرت از ماد به هخامنشیان چنان مخفیانه صورت‌گرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;کلمان هرار، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۳، صص ۷۲-۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه اشارت رفت، نظیر همین امر برای حوزه‌های مدنی دیگر روزگار اعم از شوش، بابل، سارد و مصر و غیره پیش آمد و حکومت جهانی پارسیان، ایران را به صورت پل ارتباطی و حد واسط تمدن‌های شرق و غرب درآورد. آنگاه که کوروش سواحل مدیترانه و آسیای صغیر و سرزمین پرآوازه لیدی را از سمت غرب تسخیر کرد، به فکر بخش‌های شرقی کشور افتاد و متصرفات مادها را، که به رود آمودریا رسیده بود، توسعه داد و تا آن سوی سیر دریا و نواحی سغد و فرغانه و پامیر، که شاید جایگاه زندگی نخستین اجداد او و دیگر آریاییان ایران بود، رسانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این اوقات، بابل شهری بلندآوازه بود که پس از انهدام آشور، بخش عمده متصرفات آن دولت و نیز ثروت و مکنت شهرهایش را در خود گرد آورده‌بود. طرز تسخیر این شهر که بدون خونریزی عمده‌ای انجام پذیرفت، نشان می‌دهدکه آوازه جهانداری‌کوروش همه جا راگرفته بود و سیران و خاصه کاهنان بابل، مقاومت مهمی در پذیرش فاتح جدید نکردند. شهر به آسانی تصرف شد و کوروش به همه آنچه که وعده داده بود، عمل کرد. حقوق اجتماعی کلیه مردم را محترم شمرد، به تمدن و فرهنگ قدیمی و مقدسات مذهبی مردم بابل احترام گذاشت و مانند سلاطین روم، خدای بابلیان را لمس کرد و در همان نخستین سال فرمانروایی، فرمانی صادر کرد که ازادی قوم یهود را اعلام می‌نمود. به آنان اجازه داد به موطن اصلی خود، بیت‌المقدس، بروند و باقی‌مانده دارایی‌های خود را با خود برگیرند و معابدشان را از نو بسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالقاسم هاشمی، تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: (بی‌نا)، ۱۳۶۷، ج ۱. صص ۱۱۹-۱۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شادمانی یهودیان از فرمان کوروش در کتاب‌های دینی آنان منعکس شده‌است، چنانکه می‌خوانیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کوروش پادشاه پارس چنین می‌فرماید: یهوه خدای آسمان‌ها، جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرموده‌است که خانه‌ای برای وی در اورشلیم، که در یهوداست، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد. او به اورشلیم که در یهوداست برود و خانه یهوه که خدی اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب عزرا، باب اول.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشعیا گوید: «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته، چنین می‌گوید: من یهوه هستم و همه چیز را آفریده‌ام. درباره اورشلیم می‌گوید معمور خواهد شد و درباره شهرهای یهوداکه بنا خواهند شد... و درباره کوروش می‌گویدکه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، کتاب اشعیاء، باب ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشعیا متعاقباً می‌افزاید: «خداوند به مسیح خویش، یعنی به کوروش، می‌گوید من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت‌ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. تا درها را به روی وی بازکنم و دروازه‌ها به روی او دیگر بسته‌نشود. چنین می‌گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جای‌های ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج‌های ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل می‌باشم و تو را به اسمت خوانده‌ام ... هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو رابستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، باب ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الطاف‌کوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل می‌زیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلی‌شان شدند، به زودی با هم‌کیشان ساکن در فلسطین دچار دشواری‌های تازه‌ای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکش‌های داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کرده‌است. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواسته‌است خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیش‌پش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفته‌است، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیله‌ای بوده‌است. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خون‌ریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، که آوازه‌ای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از الواح بابلی چنین بر می‌آید که کوروش نه‌تنها خدایان بابل را محترم می‌داشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی می‌شمرده و دستور داده بود بت‌های شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز ایران شمرده شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، صص ۳۹۲-۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب خصال کوروش می‌توان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل می‌جست. با شکست‌خوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم می‌شمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتل‌عام نمی‌کرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و می‌توان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجات‌دهنده و پیامبر یاد شده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین پادشاه بزرگ سلسله هخامنشی کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و پارت و کرمان بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورش‌هایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شده‌بود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارس‌ها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئه‌های آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد.کمبوجیه بر خلاف پیش‌بینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، صص ۱۱۸-۱۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبه‌ای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسارگاد (آرامگاه کوروش) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسارگاد (طرح بازسازی دیولافوا) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف فراوان کرده و پادشاه ایران را به رتبه و مقام الاهه نیت&amp;lt;ref&amp;gt;NEYT&amp;lt;/ref&amp;gt; ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را ذکر کرده‌است. از کتیبه او جاگررسنت استنباط می‌شود که کمبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس فرعون بر تخت صورت می‌گرفت، انجام داد. این کارها طبعاً برای آن بود که به فرمانروایی خود در مصر صورت قانونی و مشروع بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه ایران همان روش سیاست ملایم و آرام پدر را تعقیب کرد و پس از دفع مقاومت مسلحانه مصریان از ویرانی آن کشور و قتل‌عام مردم امتناع ورزید و حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه تصمیم گرفت بخش دیگری از ایالات آفریقا را به تصرف خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا تنها با میل و اراده خویش به اطاعت و انقیاد او درآمدند و اگر در نظر گرفته شود که منطقه قرطاجنه (کارتاژ = تقریباً تونس کنونی) نیز با قبول اطاعت فنیقیان، فرمانروایی ایرانیان را بر خود پذیرفته‌بودند و در این هنگام به ارتش ایران برای ایجاد امنیت در سواحل جنوبی دریای مدیترانه کمک می‌رسانیدند، می‌توان‌گفت چنانکه بعدها داریوش ادعا کرد: نیزه مرد پارسی تا سرزمین‌های دور رفته‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام، کمبوجیه در صدد برآمد که به بخش‌های جنوبی‌تر آفریقا و از جمله حبشه لشکرکشی کند. «منابع یونانی،که شاید تحت تأثیر و تحریک منابع مصری قرارگرفته‌بودند، نقل می‌کنند که سفر جنگی به حبشه- که شخص پادشاه فرمانده آن بود- منجر به شکست گردید. سپاهیان آذوقه نداشتند و در مراجعت، قسمت اعظم افراد از بین رفتند. مع‌هذا دلایلی در دست است که می‌رساند پارسیان به نبطه رسیده‌بودند؛ زیرا پس از این عهد، دیگر ذکری از این حکومت در منابع تاریخی به میان نمی‌آید. شهری به نام زوجه کمبوجیه- مروئه- بنا نهاده‌شد و این امر هم ثابت می‌کند که سفر جنگی مورد بحث، چنانکه بعضی منابع آن را نکبت‌بار معرفی می‌کنند، نبوده‌است.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن‌گیرشمن، همان کتاب، صص ۱۴۹-۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بردیا و قتل او به دست‌کمبوجیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسب انتخاب پدر، والی پارثه،گرگان، باختر و خوارزم بود. (کتیبه  بیستون، بند ۳۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوروش غیر از کمبوجیه پسری داشت به نام «بردیا»،که برادر تنی کمبوجیه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;کتیبه بیستون بند ۱ ستون ۱، به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی بر اسم او در آثار مختلف چنین نوشته شده است: درکتیبه بیستون ستون ۱ بند ۱۰:«بردیا» در نسخه بابلی همان‌کتیبه «برزیا» هرودوت از او به عنوان بردیا نام برده* و اشیل، مصنف یونانی، در تصنیف خود موسوم به «پارسی‌ها» رفردیس نامیده و کتزیاس، او را «نای نک ساریس» و گزنفون «تانااکسارس» نامیده‌اند. بنابراین معلوم‌است که مورخین یونانی‌این‌اسم راتصحیف کرده‌اند و اسم او بردیا بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کناب، ص ۴۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;در باب واقعه بردیا دو سند مهم وجود دارد؛ یکی سند رسمی و درباری یعنی‌کتیبه بیستون و دیگری تاریخ هرودوت که دارای تناقضاتی است. در ابتدا قول و روایت هرودوت را بیان می‌کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وی (کمبوجیه) درگذشته نیز عقل چندان صحیحی نداشت، اولین جنایت او این بود که برادر خود بردیا را،که با هم از یک پدر و مادر بودند، به قتل رسانید. این برادر را از مصر به پارس فرستاده‌بود و علت آن حسادتی بودکه به او می‌ورزید؛ زیرا از بین تمام پارس‌ها او تنها کسی بود که توانسته بود کمانی را که پادشاه حبشه به ایختیوفاژها داده بود، تا دو انگشت به آخر مانده بکشد. هیچ یک دیگر از پارس‌ها نتوانسته‌بودند این عمل را انجام دهند. وقتی بردیا به پارس مراجعت می‌کرد، کمبوجیه در خواب دید که چاپاری از راه رسید و خبر داد که بردیا بر تخت سلطنت جلوس کرده و سر او به آسمان رسیده است وی بر خود بیمناک شد و ترسید که مبادا برادرش او را بکشد و سلطنت را به چنگ آورد. پس پرگزاسپ را،که مورد اعتماد و بیش از تمام پارس‌ها به وی وفادار بود، به پارس فرستاد تا او را هلاک کند. پرگزاسپ به شوش رفت و بردیا را کشت. بعضی می‌گویند او را به بهانه شکار با خود برد و بعضی دیگر می‌گویند که وی را به دریای اریتره برده و در امواج آب افکند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه دکتر هادی هدایتی، ج ۳، بند ۳۰، صص ۴-۱۳۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق کتیبه بیستون (ستون ۱، بند ۱۰) داریوش شاه گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«این (است) آنچه به وسیله من‌کرده‌شد پس از آن که شاه شدم.کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان کمبوجیه را برادری بود، بردی نام، از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت. به مردم معلوم شد که بردی کشته شده‌بود. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد. وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد، هم در پارس و هم در ماد و هم در سایر کشورها.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;بنابراین با مقایسه &amp;quot;تاریخ هرودوت&amp;quot; و &amp;quot;کتیبه بیستون&amp;quot; مشخص می‌شود که نظریه هرودوت، مبنی بر آنکه بردیا در سفر جنگی‌کمبوجیه به مصر با او بوده است و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را که شرح می‌دهد، کاملاً بی‌اساس است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتزیاس شرح قضیه را طوری دیگر نوشته است. مورخ مذکور می‌گوید: تای نک سارسس، برادر کمبوجیه، مغی را که نامش سپنت‌دات بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کمبوجیه رفت وگفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد. اگر می‌خواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید که نخواهد آمد.کمبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده، در آمدن عجله نکرد... و پس از احضار سوم روانه گشت. کمبوجیه در صدد کشتنش برآمد. مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار به تأخیر افتاد، ولی کمبوجیه همواره در صدد بود که مانع را برطرف کرده، نقشه خود را اجرا کند. در این احوال سپنت دات که مغ بود به کمک او آمد. توضیح آنکه سپنت‌دات شباهت بسیار به شاهزاده داشت و به کمبوجیه گفت شاهزاده را بکشد. سپس او لباس شاهزاده را خواهد پوشید به طوری‌که هیچ‌کس متوجه نشود که وی به قتل رسیده‌است.&amp;quot;&#039; تا آن که روزی خواجه‌ای «تی‌به ته» نام که به حکم مغ مجازات شده‌بود، گریخته نزد مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، رفت و سر را فاش کرد. او از کمبوجیه خواست که مغ مزبور را به وی تسلیم کند. کمبوجیه امتناع ورزید و آمی‌تیس علناً کمبوجیه را نفرین کرده و خود، زهر خورد و مرد. کمبوجیه از نفرین مادر سخت متأثر گردید و خواست اثر آن را بگرداند. با این مقصود امر کرد حیوانات زیاد قربانی‌کردند، ولی خون حیوانات جاری نشد و کمبوجیه از این قضیه به وحشت افتاد. چندی بعد «رکسانه» زن شاه، طفلی زایید که سرنداشت. کمبوجیه غیبگوها را جمع کرده تعبیر آن را پرسید.گفتند: &amp;quot;تو پسری نخواهی داشت که جانشین تو گردد&amp;quot;. پس از آن کمبوجیه شکل مادر خود را در بیداری دید و مادرش به او گفت: &amp;quot; زود باشدکه به جزای عمل خود برسی &amp;quot;. شاه که در آن زمان در بابل بود، روزی چوبی را قطع می‌کرد و در این حال کارد به ران او آمده زخمی برداشت که بعد از یازده روز رنج و تعب شدید، از آن درگذشت.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۴۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بین نوشته‌های هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را &amp;quot;آمی‌تیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشته‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مقایسه دو روایت معلوم می‌شود همه نوشته‌های کتزیاس در این باب بیشتر به داستان‌گویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمی‌شناسند و به دنیا آمدن طفل بی‌سر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه این‌گفته‌ها، شاخ و برگ‌های داستانی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== قیام بردیای دروغین و حکومت وی ====&lt;br /&gt;
در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه بیستون از داریوش است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت است‌که به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل می‌کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریوش در مورد قیام گئوماته (کتیبه بیستون، ستون ۱، بند ۱۱): &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش شاه گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;پس از آن مردی مغ بود گئومات نام از «پَ- شیشی یا وودا» برخاست. کوهی است «ارکدریش» نام، چون از آنجا برخاست ۱۴ روز از ماه «وی یخن» گذشته‌بود. او به مردم چنان دروغ گفت که من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را او برای خود گرفت. ۹ روز از ماه &amp;quot;گرم پد &amp;quot;گذشته بود. آنگاه شاهی را او برای خودگرفت، پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۲): داریوش‌شاه‌گوید: این شاهی، که گئومات مغ ازکمبوجیه ستانده بود، این شاهی، از دیرگاهان در تخمه ما بود. پس از آن‌گئومات مغ آن را از کمبوجیه ستاند هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها را او تصرف نمود. از آن خود کرد. او شاه شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۳): داریوش شاه‌گوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کسی از تخمه ما، که شاهی را از آن گئومات مغ بازستاند. مردم شدیداً از او ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناخته‌بودند، بکشد. بدان جهت مردم رامی‌کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشته‌بود. آن‌گاه من با چند مرد آن‌گئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیک‌ی‌ووتیش» نام در سرزمینی «نی‌سای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۴): داریوش شاه‌گوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شده‌بود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاه‌هایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاه‌ها و رمه‌ها و غلامان و خانه‌هایی را که گئومات مغ ستانده‌بود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را برداشته شده‌بود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;۱ به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، صص ۳۹-۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاه‌گوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی می‌خواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا»&amp;lt;ref&amp;gt;Gobryas&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «وایسپار» پارسی، «اوتان» &amp;lt;ref&amp;gt;intaphernes&amp;lt;/ref&amp;gt;نام پسر «ثوفر» پارسی، «گئوبروو»&amp;lt;ref&amp;gt;Otanes&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «مردونی‌ی»&amp;lt;ref&amp;gt;Megabyzus&amp;lt;/ref&amp;gt; پارسی، «ویدرن»&amp;lt;ref&amp;gt;Mardonius&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «پگابیگ ن» پارسی، «بگ بوخش»&amp;lt;ref&amp;gt;Hydarnes&amp;lt;/ref&amp;gt; نام پسر «داتو و ه ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر  «و ه و ک» پارسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۹): داریوش شاه‌گو ید: تو که از این پس شاه خواهی بود،  دودمان این مردمان را نیک نگهداری‌کن.&amp;lt;ref&amp;gt;همان؛ ص 73-72.&amp;lt;/ref&amp;gt;بنابراین از کتیبه بیستون چنین مستفاد می‌شود که اولاً نام مغ  مزبور،گئومات بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر  می‌داند. سوم آنکه مرگ کمبوجیه را به سبب خودکشی می‌شمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین  ماد می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش ویران نمودن معابد را به گئومات نسبت می‌دهد و این نشان‌دهنده  آن است که در مذهب وی ساختن معابد مرسوم نبوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین داریوش بعد از سرکوبی قیام می‌گویدکه اموال مردم را به  آنها پس دادم. منظور از کلمه &amp;quot;مردم&amp;quot; در این کتیبه‌ها، &amp;quot;اشراف&amp;quot; است  نه توده‌های مردم. و این نشان می‌دهد که مغ مزبوراموال اشراف را مصادره نموده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که می‌گوید هرکسی بعد از من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمان‌ها یعنی هفت خاندانی‌که به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرت‌آور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;در کتیبه بیستون صحبتی از وجود دو برادر نیست و فقط از گئومات مغ گفتگر شده. به علاوه هیچ یک از مورخان باستان، غیر از هرودوت و ژوستن، قیام بردیای دروغی را با مشارکت برادر او ندانسته‌اند.&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه یکی از این دو نفر را به سمت ناظر، مأمور اداره اموال خود کرده‌بود و همین شخص بود که توطئه را طرح کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;در کتیبه بیستون درباره شغل بردیای دروغی قبل از آنکه به سلطنت برسد، چیزی گفته نشده‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt; این شخص متوجه شده‌بود که مرگ بردیا را از مردم پنهان‌کرده‌بودند و فقط تعداد کمی از پارس‌ها از آن باخبر بودند و دیگران هنوز او را زنده تصور می‌کردند. پس طرح خود را بر این اساس پایه گذارد و به خاندان سلطنتی تجاوز کرد. او برادری داشت که به شرحی که نقل کردم در شورش سهیم بود. این برادر به قدری به بردیا، فرزند کوروش و برادر کمبوجیه که به امر پادشاه کشته شده‌بود، شباهت داشت که می‌توانست ایجاد شبهه کند. نه تنها از لحاظ صورت به بردیا شبیه بود، بلکه نام او هم بردیا بود.&amp;lt;ref&amp;gt;چنانکه گفته شد در کتیبه بیستون نام مغ مزبور،گئومات ذکر شده است. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;پاتی زی تس&amp;quot;۴ &amp;lt;ref&amp;gt;ن- برادر بردیای دروغین که نقشه توطئه را طرح کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt;مغ به او اطمینان داد که شخصاً جریان را به نفع او رهبری خواهد کرد. سپس او، وی را به مقر سلطنت برد و بر تخت شاهی قرار داد. پس از آن رسولان به تمام نقاط و حتی تب و مصر فرستاد تا سپاه را مطلع کنند که از این پس باید از بردیا فرزند کوروش فرمانبری کنند نه از کمبوجیه.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانت‌کرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بوده‌است او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کرده‌ای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۳): سپس‌کمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافت‌کرده‌ای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آن‌کسی‌که شورش کرده را پرسید و چون نام &amp;quot;بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیده‌بود و شبحی‌که به او گفته‌بود: شخصی &amp;quot;بردیا&amp;quot; نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بی‌جهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستن‌کرد، تا بی‌تأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعی‌که او بر زین اسب می‌پرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطه‌ای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر &amp;quot;اکباتان&amp;quot; نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کرده‌بود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۱۶۲-۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کمبوجیه بزرگان را می‌طلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شده‌ام و شما اطمینان داشته‌باشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی می‌کنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کرده‌ام و برادرش بردیا. آن کس‌که باید در برابر جسارت و گستاخی خفت‌آور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شده‌است که از خانواده او سرچشمه گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس‌ها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما می‌توانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی می‌کنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بی‌قیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمه‌ها برای شما بره‌ها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان می‌خواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت می‌کنم که علاوه بر آن، هر یک از پارس‌ها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۴-۱۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; هنگامی که کمبوجیه این عبارات را بر زبان جاری می‌کرد، بر سرنوشت خود می‌گریست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پارس‌ها، پادشاه خود را در حال زاری دیدند، آنها هم‌گریستند. مدتی بعد کمبوجیه که جمعاً هفت سال و پنج ماه سلطنت‌کرده‌بود و فرزندی از خود باقی نگذارده‌بود، در گذشت. پارس‌هایی که در آن محل حاضر بودند، نمی‌توانستند باور کنند که مغ‌ها سلطنت را به دست گرفته‌اند و اطمینان داشتند که آنچه کمبوجیه درباره مرگ بردیا برای آنها نقل‌کرده، به قصد آن بوده که به برادر خود لطمه زند و تمام پارس‌های امپراتوری را برضد او بشوراند. آنها مطمئن بودند که آن‌کس که سطنت می‌کند، همان بردیا فرزند کوروش است. از طرفی پرگزاسپ هم قتل بردیا را جداً انکار می‌کرد؛ زیرا بعد از مرگ کمبوجیه اعتراف به قتل فرزند کوروش برای او خطر داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۵-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مقایسه روایت هرودوت وکتیبه بیستون در مورد واقعه بردیای دروغی، مستفاد می‌شود که بین آن دو اختلافاتی هست: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - در کتیبه بیستون سخن از یک مغ است در حالی که در تاریخ هرودوت صحبت از دو مغ است که برادر بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ - مطابق کتیبه داریوش در بیستون،گئوماته را در دژی از سرزمین ماد به قتل می‌رسانند و هرودوت آن را در شوش می‌داند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ - در کتیبه بیستون، داریوش به نقش خود اهمیت بیشتری می‌دهد و عامل اصلی، سرکوبی بردیا را شخص خودش ذکر می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ارزیابی قیام گئوماته مغ&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارس‌ها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معاف‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سئوالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شده‌است؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعث‌گرایش مردم به او شده‌است؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش می‌کرد، باعث توهم افکار می‌گردید؟ نمی‌توان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن می‌رودکه در اندیشه ایران باستان شاه می‌بایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیق‌تر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق می‌کرد، و چون‌گئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، می‌بایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیت‌کند و چه شجره‌ای قوی‌تر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن ؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب می‌آمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب می‌آمدند. به طوری‌که همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض می‌نمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت می‌نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونت‌آمیز بود، و هم از لحاظ داخلی می‌خواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که &amp;quot;دولت&amp;quot; و &amp;quot;حکومت&amp;quot; و در رأس آن &amp;quot;شاه&amp;quot; قدرت داشته باشد و نیروهای‌گریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل می‌شدند. ویل دورانت می‌نویسد: &amp;quot;کمبوجیه برای آنکه زشتی‌های حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حمله‌های دل درد سخت خویش انجام می‌داد، به این معنی که خواهر و همسر خود &amp;quot;رکسانا&amp;quot; و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان ایران را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون می‌دانست که حکم او را اجرا نکرده‌اند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زده‌بودند، کیفر داد.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ویل دورانت. تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ج ۱، بخش اول، ص ۵۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از یک طرف اشراف، چون کمبوجیه آنها را در قدرت سهیم نکرد و امتیازاتی به آنها نداد، باعث تحریکاتی در جامعه و مهیا نمودن کودتای‌گئومات شدند؛ از طرف دیگر، بنا به نظر ریچارد فرای چون کمبوجیه از درآمد معابد کاست، کاهنان بر او شوریدند و داستان‌های دروغین درباره او پراکندند. اومستد که در این مورد با فرای هم داستان است، می‌افزاید: «&amp;quot;بردیا &amp;quot; برادر تنی کمبر جیه است که در سال ۵۲۲ ق .م. خود را شاه خواند و مردم زیردست، پادشاهی او را پذیرفتند؛ زیرا او سه سال باج‌ها و سربازگیری را معلق گذاشت. ولی آزادگان شهرستان‌ها به تحریک داریوش علیه او قیام کردند و به وی فرصت ندادند که اصلاحات اجتماعی خود را استوار کند.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اومستد می‌گوید: «داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت می‌دانستند.»&amp;lt;ref&amp;gt;آلبرت تن ایک اومستد، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲، ص ۱۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; نتیجه آن که اشراف با کمبوجیه، که امتیازات آنها را محدود کرده‌بود، میانه خوبی نداشتند و احتمال دارد که برای از میان برداشتن او، ماجرای‌گئو ماته را بر پانموده باشند، بدین ترتیب که با گئوماته همدست شده‌اند و وقتی کمبرجیه به دست خود کشته می‌شود (چنانکه داریوش می‌گو ید) و یا احتمال بسیارکم به دست همان اشراف از جمله داریوش،کشته می‌شود، تصمیم می‌گیرند که مانع مهم‌تر یعنی‌گئوماته را نیز از میان بردارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف مؤلف کتاب تاریخ ماد این واقعه را چنین تحلیل می‌کند: «وضع مردم ماد در عهد هخامنشیان سخت به بدی‌گرایید و ایشان بالنتیجه ناراضی شدند. ممکن است حوادثی که پس از فتح آسیای صغیر و بابل و مصر در پایان پادشاهی کمبوجیه وقوع یافت، در این زمینه و محیط، تکوین یافته بوده‌است».&amp;lt;ref&amp;gt;ایگور میخائیلریچ دیاکونوف،تاریخ ماد،ترجمه کریم‌کشاورز،تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵،ص۳۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«سبب اینکه گئوماته چنین به‌آسانی تمام اقرام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بی‌خرد کوروش و ناکامی‌های نظامی او در حبشه در این مورد دخیل بوده‌است و اینکه به عادت پارسیان بخش عمده نیروی جنگی و دستگاه اداری مرکزی‌کشور، در لشکرکشی با پادشاه بوده‌اند، نیزکار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید در جای دیگر جستجو کرد. گئوماته به مردم ساکن امپراتوری چیزی وعده داده‌بود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال برد نصیب ایشان شود، و این خود بی‌درنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت و تمام آزادگان تابع گئوماته شدند، و سبب اتفاق کلمه ایشان همان علاقه‌ای بود که به اصلاحات وسیع پیشنهادی‌گئوماته داشتند. ما نبایدگئوماته راکمال مطلوب مردم‌دوستی بشماریم؛ چرا که به خاطر رقابتی بود که میان اصناف مختلف کاهنان وجود داشته و بر سر قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر مبارزه می‌کرده‌است. از جهت دیگر نیز نباید غلو کرد که گئوماته پهلوانی، انقلابی بوده و به خاطر اَزادی ماد مبارزه می‌کرده‌است.کودتای گئوماته نهضت مردم نبود، تحولی درباری بود و خود گئوماته خویشتن را پارسی و هخامنشی می‌خوانده، اگر چه مادیان تکیه‌گاه او بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحات‌گئوماته زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند.گمان می‌رود که گئوماته به بزرگان درباری و سران لشکری دست نزد، زیرا که اولاً اینان نقطه اتکای سیاست مرکزیت کشور بودند و گئوماته کمتر از هووخشتره و کوروش به مرکزیت نیازمند نبود و ثانیاً بسیار نیرومند بودند و با وضعی که گئوماته داشته، تحریک ایشان خطرناک می‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دشمن عمده گئوماته، بخش معینی از بزرگان بوده‌اند؛ زیراکه مهمترین طرفداران داریوش از بزرگان بوده‌اند.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سرکوبی قیام گئوماته مغ&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت به‌تفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان می‌کند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگ‌ترین پارس‌ها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شده‌بود که مغ از ارگ خارج نمی‌شود و هیچ‌یک از پارس‌های بزرگ‌زاده را به حضور نمی‌پذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواج‌کرده‌بود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآورده‌بود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا می‌زیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او هم‌بستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بی‌خبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمی‌داند چه کسی با او هم‌خوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمی‌شناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی می‌کنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، کتاب سوم، بندهای ۶۸۷۹، صص ۱۷۶-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمی‌توانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست می‌کنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد که‌گوش‌های بردیا کنده‌شده. اگر توانستی‌گوش‌های او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علی‌رغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگ‌ترین شخصیت‌های پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناری‌کشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس می‌زدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانی‌گفته او را باور کردند و تصمیم‌گرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکره‌کردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس می‌آمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود.&amp;lt;ref&amp;gt;برخلاف گفته هرودوت هیستاسب، پدر داریوش، حاکم ایالات پارت بود، نه فارس. (کتیبه بیستون، بند ۳۵).&amp;lt;/ref&amp;gt; وقتی داریوش رسید، آن شش تن تصمیم گرفتند او را نیز با خود همراه‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفت‌گانه و نقشه آنها را توضیح می‌دهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیب‌زاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بی‌تأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئن‌ترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفت‌کرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشته‌بود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارس‌ها برای او احترام زیادی قائل بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کرده‌بودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارس‌ها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شده‌بود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیان‌کرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بی‌تأمل به مغ‌ها حمله‌کنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تن‌به‌تن صورت‌گرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشته‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص صص ۱۶۸.۱۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس‌کشتار مغان آغاز شد، هرجا مغی می‌یافتند خون او را می‌ریختند. هرودوت می‌نویسد: «این روز، جشن بزرگ ملی پارس‌هاست. مراسم بزرگی در این روز برپا می‌کنند که به «قتل‌عام» معروف است. در موقع انجام این مراسم هیچ مغی حق ندارد خود را به مردم نشان دهد و در آن روز در خانه می‌مانند.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجلاس مشورتی سران خاندان‌های بزرگ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت می‌نویسد: «وقتی اغتشاش آرام شد و پنج روز از این حادثه‌گذشت، کسانی که بر ضد مغ‌ها قیام کرده‌بودند برای مشورت جلسه‌ای تشکیل دادند. نطق‌هایی ایراد شد که بی‌تردید برای بعضی از یونانی‌ها باورکردنی نیست، ولی در هر حال صحّت دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;.همان، بند ۸۰، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانی‌ها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارس‌ها جور در نمی‌آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== نطق هوتانه ====&lt;br /&gt;
اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال می‌کرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. این‌کار نه خوب است و نه مفید. شما می‌دانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجه‌ای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردی‌که به آن دست یابد نقشه‌های غیرعادی الهام می‌کند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش می‌یابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان می‌روید. این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمی‌آورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همه‌چیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار می‌افتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت می‌ورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشته‌باشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملق‌گویند به او برمی‌خورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفته‌اید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت می‌گردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» می‌نامد، صحبت می‌کند و می‌گوید: «در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمی‌شود، مقامات به قید قرعه واگذار می‌شود و صاحب‌منصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار می‌شود. بنابراین من پیشنهاد می‌کنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق مگابیز =====&lt;br /&gt;
چنانکه ازگفته‌های هرودوت برمی‌آید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر می‌رسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیت‌گذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن نطق مگابیز چنین است: «درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او هم‌عقیده‌ام. اما وقتی او توصیه می‌کند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکرده‌است؛ مردمی‌که از آنها هیچ انتظاری نمی‌توان داشت، ابله‌ترین و گستاخ‌ترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بی‌قید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیده‌اند چگونه می‌توانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
،. ما باید دسته‌ای از مردان برگزیده را انتخاب کنیم و حکومت را به دست آنان بسپاریم. ما خود به‌یقین از این مردان خواهیم بود. به نظر می‌رسد که بهترین تصمیمات از بهترین اشخاص سرچشمه می‌گیرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، بند 81، ص ۱۷۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نطق داریوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش نه با نظر اوتان،که معتقد به حکومت عوام بود، موافق بود و نه با نظر مگابیز، که معتقد به حکومت اشراف قبایل بود؛ بلکه خواهان یک حکومت سلطنتی مطلقه بود که در رأس آن یک نفر تصمیم بگیرد، اما به این شرط که این شخص متقی باشد. وی به این علل با این نوع حکومت موافق بود که: «بهتر از تقوای سلطانی که در عین شکوه و جلال است هیچ‌چیز نمی‌توان یافت. چنین پادشاهی با عدالتی که فرض وجود او است، در جهت خیر و صلاح ملت حکومت خواهد کرد و اسرار امور را در برابر بداندیشان بهتر محفوظ خواهدداشت. اما در حکومت اشرافی، اشراف که استعدادهای خود را در راه منافع عمومی به کار می‌اندازند غالباً گرفتار خصومت‌ها÷ی شخصی بسیار تند می‌باشند.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، بند 82، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایدگفت داریوش از اتحاد قبایل، به نحو احسن، در جهت رسیدن به قدرت استفاده نمود. لیکن نهایت هدف وی، تمرکز بخشیدن امور بر محور وجود شاه بود که از نظر او دارای نوعی قدرت معنوی بود. وی چنین استدلال کرد: «چون هریک از آنها می‌خواهند بر دیگران ریاست کنند و عقیده خود را تفوق دهند، سرانجام از یکدیگر به‌شدت متنفر می‌شوند و این خود موجب جنایات و خیانات و بازگشت حکومت سلطنتی می‌شود. همین امر نشان می‌دهد که تا چه حد این حکومت بهترین نوع حکومت می‌باشد.»&amp;lt;ref&amp;gt;3- همان، ج 3، ص 179.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریه [[داریوش]] و استدلال وی، تا حدی انعکاسی از نظریه افلاطون درباره حکومتهاست. داریوش مفاسد و ایرادات حکومت عوام را چنین برمی‌شمرد:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محال است که حکومت آزادی به فساد منتهی نشود. این فساد برای ملت مصیبت‌بار است، ولی بین مردمان فاسد نفاق و کینه‌ای ایجاد نخواهد کرد و موجب استحکام دوستی آنها می‌شود، زیرا برای چپاول کردن دولت، بهتر آن است که آنها با هم متحد شوند.»&amp;lt;ref&amp;gt;۴- همان، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این قرار حکومت اشرافی به نفاق و دشمنی، و حکومت عوام به اتحاد و اتفاق بیشتر عوامل فساد منجر می‌گردد. سپس [[داریوش]] در ادامه بحث پیرامون حکومت عوام می‌گوید: «این وضع(اتحاد اشراف مخالف) آن‌قدر ادامه می‌یابد تا مردی رهبری ملت را به عهده‌گیرد و به این اقدامات خاتمه دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خلاصه کلام آنکه آزادی را چه کسی به ما داده‌است؟ آیا ملت است یا اشراف یا سلطان آن را به ما اعطا کرده‌اند؟ به این دلایل من عقیده دارم اکنون که به کمک یک نفر آزاد شده‌ایم (کوروش) به نوع حکومت یک‌نفری وفادار بمانیم، و اگر این دلیل را هم کنار گذاریم سنن و رسوم اجدادی را، چون نیکو هستند، از بین نبریم؛ این عمل برای ما فایده‌ای نخواهد داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; این سه عقیده‌ای بودکه درباره روش حکومت آینده، بعد از قیام بردیای دروغی، توسط سه تن از بزرگان پارسی ابراز شد. چهار تن پارسی دیگر، که باقی مانده‌بودند، با نظر داریوش موافقت کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوتان که مایل بود مساوات سیاسی در پارس مستقر شود، وقتی خود را در اقلیت دید، نطقی به این شرح برای دیگران ایراد کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوستان! از هم‌اکنون معلوم است که یکی از ما،که از سران انقلاب هستیم، پادشاه خواهد شد؛ خواه آنکه انتخاب او را به مردم پارس واگذارکنیم یا اینکه از راه قرعه باشد و یا راه دیگری، برای آن برگزینیم. در هر حال من در برابر شما داوطلب نخواهم بود. آرزوی من این است که نه بر کسی حکومت‌کنم و نه ازکسی فرمان برم. پس من حاضرم از حکومت صرف‌نظر کنم. به شرط آن که خودم و هیچ یک از بازماندگانم تا ابد از هیچ یک از شما فرمان نبریم.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، بند ۸۳، ص ۱۸۰.۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شش تن دیگر با شرایط او موافقت کردند. پس چون او از قبول این مقام خودداری‌کرد، کنار رفت و امروز نیز در پارس این خانواده تنها خانواده ای است که آزاد است و اگر افراد آن برخلاف قوانین معمول رفتار نکنند تعهدی جز آنچه از روی میل به‌عهده نگرفته‌اند ندارند. همچنین قرار شدکه وقتی یکی از شش تن دیگر به سلطنت رسید برای او تان و آیندگان او امتیازات فوق العاده‌ای قایل شود. از جمله امتیازات او این بود که هر سال یک دست لباس مادی &amp;lt;ref&amp;gt;پوشیدن قبای بلند مادها با آستین‌های گشاد بین بزرگان پارس مرسوم بود و این لباس یکی از بهترین خلعت‌های پادشاهان محسوب می‌شد.&amp;lt;/ref&amp;gt;و جمیع پاداش‌هایی را که در نظر پارس‌ها باارزش‌ترین است دریافت کند. آنها این افتخارات را از آن جهت برای او تصویب کردند، که اولین کسی بود که طرح انقلاب را ریخته‌بود و آنها را گردهم جمع کرده‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امتیازات مزبور اختصاص به هوتان داشت. سپس آنها امتیازات زیر را نیز برای‌خود قایل شدند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از هفت نفر که مایل بود می‌توانست آزادانه و بی‌اعلام قبلی به حرمسرای پادشاه وارد شود مگر در موردی‌که پادشاه با یکی از زنان خود هم‌بستر باشد. پادشاه نمی‌توانست از غیر از خانواده یکی از سران انقلاب برای خود زن انتخاب کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما درباره اختلاف در تعیین پادشاه چنین تصمیم گرفته شد: اسب هرکس که در طلوع آفتاب در حومه شهر، در حالی که صاحب خود را بر پشت دارد، قبل از دیگر اسبان شیهه بکشد سلطنت از آن او خواهد بود. سپس هرودوت داستانی را برای تعیین شاه ذکر می‌کند که بیشتر به افسانه می‌ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، بند ۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گفته شد، داریوش با دست یاری اشراف قبایل (شش تن) توانست بر اریکه سلطنت تکیه زند و چون در میان آن هفت تن وی از از نظر اصل و نسب، اصیل‌ترین فرد پارسی بود، بعد از پدرش «ویشتاسب» نزدیک‌ترین شخص به تخت سلطنت محسوب می‌شد و چون پارسی‌های قدیم خیلی اشرافی بودند و عقیده راسخ داشتند که باید شخصی از خانواده سلطنت بر تخت بنشیند، بعید است، که در باب تقدم ویشتاسب یا داریوش اختلاف‌نظری پیش آمده‌باشد. تا به شیهه اسبی متوسل شده‌باشند.کناره‌گرفتن اتانس نیز به همین جهت بوده است، چه او می‌دانسته که شخص دیگری به جز داریوش نمی‌تواند سلطنت‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۵۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; البته بزرگان پارسی، از طریق شرکت در شوراهای حکومتی، با حکومت در ارتباط بودند و شاه از آنها به عنوان مشاوران سیاسی استفاده می‌نمود. در مواقع اخذ تصمیمات مهم، شاهنشاه عقاید آنان را استماع می‌کرد و از راهنمایی آنان در اجرای مقاصد خود بهره می‌برد و تصمیمات دولتی بر مشورت و آرا و عقاید این بزرگان مبتنی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی احتشام، ایران در زمان هخامنشیان، تهران: جیبی، ۲۵۳۵/۱۳۵۵، صی ۴۴؛ نصرت‌الله بختورتاش، دیپلماسی هخامنشی، تهران: ستاد بزرگ ارتشتاران، ۱۳۵۳، ص ۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین گونه مشاهده شد که نارضایی پارس‌ها، خاصه سران قبایل هفت‌گانه از مجموع پیشامدها، تأثیر خود را بخشید. چون همه آنها از داریوش، که نزدیک‌ترین فرد به دودمان سلطنت و شایسته‌ترین آنها برای تصاحب قدرت بود، حمایت کردند. داریوش با پشتیبانی بزرگترین نجبای ایرانی، همراه گروه قلیلی از هم‌دستان خود وارد قلعه «سیکایااوواتیش» واقع در ایالت نسادر ماد شد و گئومات و همکاران وی را به قتل رسانید. تاریخ این واقعه را ۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲ ق.م. ذکر کرده‌اند بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دست‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، صص ۱۲۳_۱۲۲&amp;lt;/ref&amp;gt; سرعت اقدامات داریوش بعد از به تخت نشستن چندان بود که دو ماه بعد از مرگ کمبوجیه،گئومات اسیر و اعدام گردید و کشور در دست‌های توانایی قرار گرفت که مقدّر عظمت ایران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش اول - شاید کمتر پادشاهی را در جهان بتوان یافت که مانند داریوش در آغاز کار با مشکلات عدیده روبرو شده باشد. با این همه او فردی بود که ثابت کرد نه تنها لایق‌ترین جانشین برای مردی چون‌کوروش بزرگ است، بلکه شایسته‌ترین پادشاهی است که ایران در اوج گستردگی مرزها و پهناوری قلمرو خود می‌توانست داشته‌باشد. اراده آهنین و قوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته و کم‌نظیر تاریخ ایران و جهان بدانها متصف است. صفات عالی او بعدها با شناختن مردم و ملل گوناگون همراه شد و فهم درستی از نحوه اداره یک امپراتوری بی‌نظیر تاریخی را به وی داد، و موجب شد تا اصولی‌ترین و استوارترین سازمان‌های کشورداری را به وجود آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش شورش‌هایی را که تقریباً در سراسر امپراتوری به وقوع پیوسته بود، به‌سرعت دنبال و به‌شدت سرکوب کرد. نخست عیلامی‌ها را بر سر جای خود نشانید. آنگاه روی به بابل آورد، زیرا شخصی به نام نیدنتو بعل، که تحت عنوان نبوکد نصر سوم پسر نبونید، قدرت را در آنجا در دست گرفته بود. طغیان کرده بود. داریوش بابل را متصرف شد و یاغی را به قتل رسانید. هم‌زمان شورشهایی در ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (آراخوزی) و ساک . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌وقوع پیوست که حکایت از آشفتگی سراسری و اضمحلال امپراتوری داشت.کمی بعد (بهار ۵۲۱ ق.م.) شورش بسیار عظیمی در ارمنستان برخاست‌که باعث تشدید وقایع تلخی می‌شد که در مقر اصلی هخامنشیان، پارس، می‌گذشت. مردی که به نام «وهیزدات» خود را بردیا معرفی می‌کرد تقریباً جای آرامی در قلمرو حکمرانی داریوش باقی ننهاده بود. داریوش با کمک اشراف نیرومندی که به او پیوسته بودند و تدبیر و کیاست و شجاعت خود، همه اغتشاشات را فرونشانید و آنگاه در سال ۵۱۹ ق.م. راهی مصر شد تا نافرمانی نیل‌نشینان را چاره کند. «اوجاگوررسنت» معروف، دوباره به عنوان واسطه بین پادشاه ایران و خدایان مصر به صحنه آمد و مراسم تاج‌گذاری مخصوص فراعنه با همان تشریفات برای داریوش انجام شد. مستملکه یونانی کیرن&amp;lt;ref&amp;gt;KIREN.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بخش‌های دیگری از ایالات آفریقا به ایران اضافه شد و داریوش بعدها قدرت خرد را در درّه هند و سرزمین‌های دیگر توسعه‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;- م. م. دیاکونوف، همان‌کتاب، صص ۱۳۳_۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که داریوش نفوذ و قدرت‌خویش را مسجّل ساخت و با ارتش نیرومندو منضبط خؤد شورش‌ها و مقاومت‌های متعدد را درهم شکست، به‌انجام یک سلسله اقدامات‌اداری و اقتصادی مبادرت ورزید که تجارب تلخ سال‌های بحران، ضرورت انجام آنها را ثابت کرده‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت قسمت‌های اداری ایران را بنا بر میزان مالیات‌هایی که به خزانه دولت می‌دادند، بیست و شش ایالت ذکرکرده‌است.ولی برطبق کتیبه داریوش در نقش رستم،تعداد آنها سی ایالت است‌وبدین‌نحو می‌توان دولت هخامنشی را بزرگ‌ترین دولتی دانست‌که تا آن زمان تشکیل شده بود. به‌خصوص اگر درنظر آوریم‌که ایالاتی چون بابل،سوریه،فنیقیه و تعدادی از نواحی مترقی آسیای صغیر،از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی آن عصر به‌شمار می‌آمدند و از مقاصد و نیّات هخامنشیان مبنی بر تصرف‌کلیه کشورهای مشرق حمایت می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این که در ایالات مزبور چهل و شش گروه مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبان‌ها و عادات و اخلاق گوناگون زندگی می‌کردند، همگان آزاد بودند که بر اساس معتقدات خود رفتار نمایند. مذهب هخامنشیان و اهالی ایران هر چه که بود به هیچ‌وجه بر احدی تحمیل نمی‌شد و گذشته از آن هر ایالتی مختار بود که مؤسسات ملی و سلسله امرا و روحانیون خود را حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش برای حفظ وحدت ممالک وسیع ایران، تشکیلات جدیدی به وجود آورد که بر اساس آن، هریک از بخش‌های امپراتوری، هم سوابق مألوف حکمرانی خود را حفظ کند و تا جایی که به ارکان عمده حکومت مرکزی خللی وارد نیاورد، در امور داخلی خود آزاد بماند و هم با دیگر قسمت‌های قلمرو بزرگ پارس در ارتباط و پیوستگی مطلوب و مترقی باقی بماند. برخی از ملل، همانند بابلیان، به تمرکزگرایی متمایل بودند و تجاربی مهم در این زمینه به دست آورده‌بودند که مورد استفاده ایرانیان قرار گرفت. آریاییان ساکن در بخش‌های مختلف ایران هم، ترتیب حکومت‌های وراثتی را از گذشته‌های دور آزموده و بدان شیوه دل بسته‌بودند ولی بداهتاً کاربرد این روش‌ها در مناطق غربی دشواری‌های خاص خود را به وجود می‌آورد و برای شاه باتدبیر و دقیق ایران، راهی باقی نگذاشت جز این که نظامات مختلف سنّتی‌شده سرزمین‌های امپراتوری را رعایت کند.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، صص ۱۲۰_۱۱۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمایلات آزادی‌خواهانه ملل مختلف ثابت کرده‌بود که فقط قوم پارس می‌توانست مورداطمینان کامل پادشاه قرار گیرد. بنابراین قوم پارس می‌بایست به عنوان سرور و مخدوم حکومت کند و همه ممالکی را که وارد مجموعه امپراتوری می‌شدند، اداره نماید. به‌استثنای چند مورد محدود، در همه‌جا نمایندگان پارس، با داشتن املاک ارضی بسیار و معافیت از مالیات،که فقط شامل حال آنان می‌شد، در رأس تشکیلات جدید قرار داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام کلی حکومت بر همان قاعده مبتنی بود که بخش‌های‌گوناگون به خَشَترپاون‌نشین (شهربان‌نشین)ها یا ساتراپ یونانی تقسیم شود، که هرکدام تحت فرمانروایی یک شهربان باشند. این مأمور عالی‌رتبه، منشی یا دبیری داشت که وظیفه او چشم‌گماردن برکارهای شهربان و گزارش آنها به دربار بود.&amp;lt;ref&amp;gt;-کلمان هوار، همان کتاب، ص ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; برای این که اوامر و احکام مرکز در کمال سرعت به ایالات برسد و خاصّه در هنگام اردوکشی‌ها معطّلی فراهم نیاید، راه‌های متعددی در این دوره ساخته شد که شرق و غرب کشور و همچنین بخش‌های شمالی و جنوبی را به یکدیگر متصل کند. مشهورترین آنها راهی بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا پایتخت کشیده شده بود. هنوز هم شالوده اساسی راههای ایران بر همان جاده‌های ساخته‌شده در عصر داریوش قرار دارد و به مرور زمان نیز اهمیت و اعتبار شاهراهی خود را ثابت و حفظ کرده‌است. نکته مهم این است که به فرمان شاه، منازل و مهمان خانه‌های خوبی تهیه شده بود و چاپارخانه‌هایی تأمین کرده‌بودند که به قدر کفایت اسب‌های خوب داشت و پست دولتی ایران را در ردیف ممتازترین سازمان‌های ارتباطی جهان جلوه می‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، ایران باستان، صص ۱۴۹۲ - ۱۴۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر منشیانی که داریوش برای خبرگیری تعیین‌کرده بود، سازمان بازرسی دقیقی نیز در ولایات، کارهای رؤسای محلی را زیرنظر داشت، همچنین مأمورانی که به «چشم و گوش شاه» شهرت داشتند، هر سال برای بررسی اوضاع و احوال به دورترین نواحی می‌رفتند. سازمان مرکزی حکومت به گزارش‌های آنان توجه مخصوص می‌کرد و بر مبنای اطلاعات واصله، تصمیمات اساسی و تغییرناپذیر می‌گرفت. حکام ولایات به دربار فراخوانده‌می‌شدند تا از تمامی امور منطقه زیرنظر، خبرهای مطمئنی بدهند و اگر احیاناً در مواردی نیز جرمی مرتکب شده بودند، در دادگاه صالحی که تشکیل می‌شد از خود دفاع کنند. داریوش چنان ترتیباتی اتخاذ کرده بود که هیچ حقی زایل نشود و هیچ باطلی لباس حق بر خود نپوشد. او اکیداً بر عدالت و انصاف حکام توجه می‌کرد و در نهایت به صورتی رفتار می‌نمودکه قدرت مطلق پادشاه، مصون از تعرض باشد. در موارد اضطراری شهربان اداره امور نظامی را عهده‌دار می‌شد. این کار که از عصر داریوش متداول شده بود، در پایان عمر آن سلسله به صورت رسمی معمول انجام می‌پذیرفت. شاه در امور کیفری، خود بالاترین قاضی بود و حکم نهایی را صادر می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;کلمان هوار، همان کتاب، ۷۴-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;گستردگی سرحدات اجازه می‌داد که شهربانان ولایات،گاه قدرت نامحدودی حس کنند و راهزنان و ستیزه‌جویان محلّی را مجازات نمایند؛ تا در جاده‌ها و شهرها و روستاها امنیت برقرار بماند و از کشت و زرع و دامداری مردم حمایت شود. داریوش، چون خود روزگاری را به عنوان فرمانده نگهبانان شاهی‌گذرانیده بود، به نیروهای نظامی اهمیت مخصوص می‌داد. نگهبانان متشکل از پارسیان و مادی‌ها محافظت از شخص شاه را برعهده داشتند. اینان در مجموع شامل دوهزار سوار و دوهزار پیاده بودند که همه از میان نجیب‌زادگان برگزیده می‌شدند و مسلح به نیزه‌هایی بودند که در ته آن سیبی زرین یا سیمین تعبیه شده‌بود. بعد از نگهبانان شاهی، سپاه ده‌هزار نفری «جاویدان» بود که زبده‌ترین نیروهای نظامی محسوب می‌شدند. این سپاه به ده گردان تقسیم می‌شد و گردان اول مسلّح به نیزه‌هایی بودند که آراسته به انار زرین بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدام مهم دیگری که داریوش برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلف امپراتوری به عمل آورد، تدوین نظام مالیاتی مخصوص و ایجاد پول واحد بود. پایه این نظام بر سکه طلای «دریک» استوار بود که وزن آن ۴/۸گرم، یعنی برابرسای تالانت بود. سکّه نقره‌ای نیز به نام «سیکل» ضرب کرد که معادل با لب«دریک» بود و ۶/۵ کُرم وزن داشت. ضرب سکّه طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود، ولی فرمانروایان ایالات و سلاطین محلّی و شهرهایی که استقلال داخلی داشتند، می‌توانستند سکّه نقره ضرب کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۳۴&amp;lt;/ref&amp;gt; فلز موردنیاز به ایران وارد می‌شد و به شمش تبدیل می‌گردید و همین فلزات پشتوانه خزانه دولت به شمار می‌رفت. تقریباً تمامی مردان پارس، با پولی که به عنوان مالیات‌ها از سایر بخش‌های کشور وصول می‌شد، می‌زیستند و ازاین‌رو تمامی آنان، اعم از نجبا و غیره، از حکومت هخامنشی حمایت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخورد ایران و یونان - تقریباً در حدود سال ۵۱۵ ق.م. فرماندهان ارتش داریوش، مگابیز و هئوتانه (اوتانا)،&amp;lt;ref&amp;gt;-این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانه‌وا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائی‌گردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است.&amp;lt;/ref&amp;gt; بر فریگیه استیلا یافتند و «آمنیت» پادشاه مقدونیه را مطیع خود ساختند. به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. در آغاز سده پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانی‌نشین آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که شهرهای یونانی واقع در آن را مورد حمایت قرار دادند. آنان مترصد بودند که نیروهای پیشتاز ایران را به‌زودی در شهرهای خود ببینند. شورش شهرهای آسیای صغیر در ۴۹۴ق.م. سرکوب شد و از آن پس داریوش در صدد تأدیب دولت شهرهای یونانی برآمد. نبردی که درسال ۴۹۰ق.م. در دشت ماراتن اتفاق افتاد، به‌ظاهر از نابود شدن یونانی‌ها جلوگیری‌کرد و عدم محاسبه درست قدرت خصم از سوی ایرانیان، باعث شد که یونانیان همان‌که از پای نیفتاده و نابود نشده بودند خود را پیروز بدانند. داریوش‌که تازه به اهمیت این نبرد پی برده‌بود درصدد تهیه مقدمات برای یک لشکرکشی کامل‌عیار بود که در سال ۴۸۶ق.م. درگذشت و ابتکار عمل را برای پسر و جانشین خود خشایارشاه باقی گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۶۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;خشایارشاه -«خشایارشا» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر کوروش بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «[[هخامنشیان|هخامنش]]» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل به‌وقوع پیوسته بود، به بین‌النهرین بازگشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشایارشاه -«خشایارشا» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر کوروش بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل به‌وقوع پیوسته بود، به بین‌النهرین بازگشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌دانست که باید برای تعیین تکلیف نهایی قدرت در دریای اژه، نبردی سرنوشت‌ساز با دولت شهرهای یاغی یونانی‌کند و به همین دلیل درصدد تدارک ارتشی افتاد که به قول هرودوت نفرات آن به یک میلیون و هفتصدهزار نفر بالغ می‌شد. بدیهی است که این رقم سخت مبالغه‌آمیز است و محققان تعداد افراد نیروی اعزامی را قریب یکصد هزار تن ذکر می‌کنند،که خود به نسبت امکانات آن روز جهان، فوق‌العاده به نظر می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۴۱. منابع یونانی به قدری در این زمینه‌ها مبالغه کرده‌اند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشته‌اند (گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱)&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپاه ایران برای ورود به یونان باید از تنگه داردانل عبور می‌کرد، برای این کار پلی از قایق ساختند و به مدت هفت روز پیاپی از آن عبور کردند. تسالیه و مقدونیه هیچ مقاومتی از خود نشان ندادند و یونانیان شمال مطیع شدند. با درنظر گرفتن ممالک آسیا و آفریقا، بیش از نصف دنیای یونانی رعیت پادشاه ایران بودند. آتنی‌ها که در ابتدا مصمم بودند با ایرانیان متحد شوند، تحت تأثیر اسپارتی‌ها به جنگ برخاستند و در تنگه ترموپیل شکست فاحشی خوردند. ارتش ایران وارد آتن شد و به انتقام خساراتی که یونانیان به سارد وارد کرده‌بودند، آن شهر را به آتش کشیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۱۴-۲۱۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانیان‌که به دریا پناه برده‌بودند و درکشتی‌های خود می‌جنگیدند، نیروی دریایی ایران را به سمت تنگه کوچک سالامین (سالامیس) راندند که میدان وسیعی برای مبارزه نداشت و به تعبیر ناپلئون: «همان که در زیر دست و پای ایرانی‌ها منکوب نشدند و از میان نرفتند، خود را فاتح خواندند.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، صص ۸۱۶- ۸۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأثیر این وقایع، که یونانی‌ها آن را به صورت مبالغه‌آمیزی ذکر کرده‌اند، بر ایران مشخص نیست، همین قدر می‌توان‌گفت که ایرانیان به هیچ‌وجه از میدان بیرون نرفتند و اقتدارکامل خود را به مدت یکصد و پنجاه سال پس از این وقایع نیز در آنجا حفظ کردند و شاید آنچه را نتوانسته بودند به واسطه شتاب‌زدگی و احیاناً غرور ناشی از فتوحات نظامی به دست بیاورند، در پناه درایت و پختگی و کاردانی بعدی‌که از خود نمودند،کسب‌کنند و آن حفظ اقتدار سیاسی و نفوذ در دولت شهرهای‌کوچک یونانی بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشیارشا، سال‌های آخر عمر خود را به شدت تحت تأثیر درباریان و خواجه سرایانی بود که هر روز بیش از پیش بر او تسلّط می‌یافتند، سرانجام هم زندگانی او به وجهی اسف‌آور به پایان رسید و در سال ۴۶۵ ق.م. در کاخ خویش کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر اول -(۴۲۴-۴۶۵ ق.م) -بعد از خشایارشا، جنگ‌های داخلی در میان فرزندان او به وقوع پیوست که مدت سه سال (۴۶۲-۴۶۵ ق.م) به درازا انجامید. سرانجام، اردشیر اول، ملقب به درازدست، به پادشاهی رسید، همه برادران خود را کشت. طبق روال متداول، بعد از مرگ هر پادشاه، ولایات مختلف طغیان می‌کردند و مدعیان‌گوناگون به میدان می‌آمدند. در این زمان نیز مصری‌ها دوباره شوریدند ولی به‌زودی سرکوب شدند و «بغابوخش» فاتح مصر، که خود از سوی اردشیر مورد بی‌حرمتی قرار گرفته‌بود، دست به عصیان زد. این قیام نیز سرکوب شد و از آن پس، در طول حکمرانی طولانی شاه، اتفاق مهمّی به وقوع نپیوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جانشینان اردشیر -«خشایارشاه دوم» بعد از پدر به مدت چهل و پنج روز پادشاهی‌کرد و به دست برادر دیگر خود «سغدیان» کشته شد. سغدیان نیز حدود شش ماه سلطنت کرد و به دست «وهوک» برادر دیگر خود که والی باختر بود، از پای درآمد. وهوک در تاریخ ملقب به «داریوش دوم» است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش دوّم -در زمان این پادشاه، جنگ‌های داخلی یونانیان که به نام «پلوپونز» معروف است، آغاز شد و مدیدی به درازا انجامید. هر دو شهر درگیر جنگ یعنی آتن و اسپارت خواستار جلب مساعدت ایران بودند، ولی داریوش به گونه‌ای از اسپارتی‌ها حمایت می‌کرد و بدانان پول می‌رسانیدکه نبردها ادامه یابد و هیچ‌یک از دو طرف به طورکامل پیروز نشود. آنگاه که کوروش، پسر داریوش، والی آسیای صغیر شد؛ کمک‌های زیاد به لیزاندر سردار سپاه اسپارتی کرد که در نتیجه آن آتنی‌ها را شکست دادند و شهر و دیارشان را کاملاً منهدم کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتیجه کاردانی دو والی برجسته ایران «تیسافرن» و «فرناباذ»، مشکلات نفوذ ایران در مناطق یونانی‌نشین آسیای صغیر و در خاک اصلی یونان از میان رفت و برخی از جزایر یونانی، مجدداً تابع ایران شدند. داریوش دوم در ۴۰۴ ق.م. در حالی درگذشت که دربار او کانون فتنه و فساد شده‌بود و همسر شاه و خواجگان حرم در رأس این فتنه‌ها بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۶۱ ق.م) -اسم این شاه در آغاز «ارشک» بود و در دوران سلطنت به اردشیر ملقب گشت. یونانی‌ها او را «باحافظه» خوانده‌اند. مهمترین واقعه آغاز پادشاهی او، عصیان برادرش کوروش بود که به نام «کوروش کوچک» خوانده می‌شود. این مرد که از خشم برادر رسته‌بود، سپاه بزرگی مرکب از یکصدهزار نفر تدارک دید و سیزده هزار نفر از مردم یونانی را نیز به خدمت‌گرفت. جنگ در محلّی به نام کوّناکسا در نزدیکی بابل بین دو برادر درگرفت و با وجود غلبه سپاه کوروش، به دلیل کشته‌شدن خود وی، به زیان نیروهای طاغی تمام شد. یونانیان به همراهی فرمانده جدید خود، «گزنفون» از طریق ترابوزان به خاک وطن بازگشتند. این حادثه، موجب وهن تمام برای امپراتوری ایران گردید که با وجود آن همه وسعت و قدرت نتوانسته‌بود از عقب‌نشینی ده‌هزار یونانی جلوگیری کند.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب، همان‌کتاب، صص ۱۸۸ ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌هزار نفر مزبورکه از معرکه جان سالم به‌در برده‌بودند، بار دیگر با اسپارت متحد شدند و به ایران حمله کردند و ظاهراً در نزدیکی سارد فتح نمایانی کردند. ولی به زودی باتلاش سیاسی، ایران، دشمنی بین شهرهای آتن و اسپارت بالاگرفت و کار به شکست اسپارتیان انجامید.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۲۴.۲۲۵&amp;lt;/ref&amp;gt; قدرت سیاسی و اقتصادی ایران به نحوی بود که در سال ۳۸۷ ق.م. پیشنهاد صلحی به طرفین داد،که هردو آن را پذیرفتند. فرمان اردشیر دوم بدین مضمون صادر شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پادشاه ایران عادلانه می‌داند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او می‌باشند و نیز عادلانه می‌داند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، صص ۱۱۱۸- ۱۱۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; دولت اسپارت در ازای مساعدت ایران متعهد شد که هیچ‌گونه همراهی با شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر نداشته‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر سوم-این مرد در زمره کسانی است که در دوران انحلال و اضمحلال حکومت‌ها بر تخت می‌نشینند. او پس از جلوس به تخت، همه خویشاوندان خود را کشت تا کسی مدعی، سلطنت وی نشود. او به کمک سردارانی که داشت، توانست مناطق شورشی غرب امپراتوری را وادار به تمکین‌کند. محاصره شهر صیدا در سوریه با خودکشی و خودسوزی مردم از میان رفت، جزیره قبرس تسلیم شد و مصر را، که از زمان پدر وی در آشوب و ناامنی به‌سر می‌برد، مجدداً تسخیر کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشته‌شد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.)-این پادشاه در نخستین اقدام خود، باگواس راکشت. مورخان همین امر را یکی از دلایل انقراض سلسله هخامنشی می‌دانند زیرا حکومت از وجود مردی بااراده محروم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سال‌های ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیف‌المزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ هخامنشی را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;م. م. دیاکونوف، همان‌کتاب، صص ۱۵۴.۱۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== عصر اسکندر ===&lt;br /&gt;
زندگانی مردم و حقوق آنان در عصر اسکندر مقدونی شدیداً آسیب دید و نه‌تنها سکنه ایران، بلکه مردم تمامی آسیا و حتی ساکنان یونان نیز از نظر تأمین جانی، آزادی مذهبی و اقتصادی امنیت نداشتند. برخلاف تسامح کوروش و حکمت و تعلّم داریوش، اسکندر فقط به جهانگیری و جهانشاهی می‌اندیشید؛ درنتیجه قتل و غارت و از میان بردن آزادی ملت‌های مغلوب، با اقدامات وی قرین و همراه بود. از سوی دیگر سیاست‌های نظامیگری أسکندر و سردارانش، یونان و جامعه ایرانی را به انحطاط کشانید. یونان دیگر هرگز عصر طلایی پریکلس را، در دوران تسلط اسکندر بر یونان و بعد از آن ندید. ایران نیز دهه‌ها درگیر ظلم و زورگویی‌های، سرداران اسکندر بود تا توانست در عصر پارت‌ها نفسی تازه کند و متجاوزان و زورگویان را بیرون براند. به تعبیر گیرشمن: «اسکندر برای اطمینان از عقب دستور داد تبس را، که مردم آن ساخلو مقدونی را به قتل رسانیده‌بودند، بسوزانند و سکنه آن را به بردگی بفروشند»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و: «شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شد و آزادی آنها اعلام گردید، اما در بین آنها شهرهایی مانند «هالیکارناسوس» یاهانیکارناس وجود داشت که خواستند نسبت به شاه بزرگ وفادار بمانند و بدین‌وسیله ثابت کردند که یوغ پارسیان برای آنها سنگین نبوده‌است. هالیکارناسوس در مدت محاصره دچار حریق‌گردید!»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; «از میان همه شهرهای فنیقیه فقط «تیر» مقاومتی لجوجانه نشان داد. در نتیجه هفت ماه کار اسکندر را به تعویق انداخت. تیر سقوط کرد و مغلوبیت آن موجب انهدام تفوق بحری و تجارتی فنیقیه گردید. اسکندریه - شهر جدیدی که اسکندر بنا کرد - جانشین تیرگردید و نیروی دریایی یونان جانشین نیروی دریایی آسیایی شد»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۴۱&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته دیگر آنکه: «در اواخر ایام اقامت اسکندر در تخت جمشید، حادثه‌ای شدید موجب شد شهر شاهی دچار حریق گردد. آیا اسکندر مصمماً دستور این تخریب را برای انتقام آتن - که خشایارشا آن را خراب کرده‌بود - صادر کرد، چنانکه برخی بر این عقیده‌اند؟»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;گیرشمن، که سعی می‌کند تهاجمات غرب به شرق را با تخفیف بیان‌کند، در مورد حریق تخت‌جمشید سعی، کرده‌است آن را اتفاقی قلمداد کند. این امر چندان قابل قبول نیست و طبق نظر مورخان قدیم از قبیل دیودوروس و ژوستن و فلوطرخس (پلوتارک)، اسکندر آن را تخریب و تاراج کرد و با سکنه اَنجا در نهایت خشونت رفتار کرد. وی در ادامه مطالب مربوط به اسکندر می‌نویسد: «اسکندر آخرین ماه‌های حیات خود را در تنظیم امور شاهنشاهی خود گذرانید. با الهاماتی عمیق که از افکار شاهان بزرگ هخامنشی در اقدامات خودگرفت، اصولی جدید - وسیع‌تر و انسانی‌تر - در آنها داخل کرد و تقسیم شاهنشاهی را به ایالات (شهربانی‌ها) قبول کرد و عده‌ای از ولات پارسی را به شغل خود باقی گذاشت، از جمله والیان شوش، بابل، پاراتکین، هرات و ماد بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۵، ۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; عبارات اخیر به‌خوبی نشان می‌دهد که اسکندر یک سردار نظامی و یک سرباز بیش نبود و اساساً جهانگشا و جنگ سالار بود و طرحی و برنامه‌ای خاص برای تغییر نظام و روش و مجموعه دستگاه اداری ایران نداشت و ناگزیر بود که طرح هخامنشیان و برنامه آنها را ادامه دهد. مورخ مشهور عصر ناصری، محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه صاحب کتاب دررالتیجان، که حیات او در شرایط خاص استبدادی گذشته است، و این امر در نوشته‌هایش به‌خوبی مشهود است تحقیقی گسترده و وسیع، با توجه به زمان خود، درباره اشکانیان نموده‌است به نام دُرَرُالتّیجان فی اَخبارِ بَنی‌الاشْکان. حتی او نیز بر اساس روش سنتی، اسکندر را که روزی این مملکت را غارت کرده بود، «اسکندر کبیر» می‌نامد. وی که به خوبی از تحقیقات قرون معاصر اروپاییان بهره برده‌است، می‌نویسد: «مورخین یونانی و رومی، حتی بعضی نویسنده‌های متعصب این عصر، اسکندر را ملامت می‌نمایند که چرا زی ایران را اختیار کرد و به این لباس ملبّس شد؟ اما صاحب‌نظران می‌دانند که او مردی مدبّر بود و گمان نمی‌کرد با عظمتی که او را حاصل شده در جوانی از این جهان می‌رود و خلفی او را نمی‌ماند که در ممالک وسیعه اسکندری خلیفه او باشد. لذا می‌خواست بنای سلطنت خود و اخلاف را به همرنگ کردن آمر و مأمور و پادشاه و رعیت محکم نماید. دلیل این مدعا آنکه با کمال قدرت، قوانین جمهوری و رسوم آزادی یونان را به حال خود گذاشت و استقلال ایران را - چنانکه بود - حفظ نمود. مثلاً در زمان کیان، ولات در ولایات تسلط کامل داشتند و نسلاً بعد نسل حکمرانی می‌نمودند. بعد از دارا همین‌قدر که تمکین اسکندر کردند، او وضع آنها را به هم نزد و حکومت آنها را تصدیق نمود و سردارهای یونانی را، که با او بودند و به فرمانروایی ولایات و تاراج کردن آن چشم داشتند، فقط به اعتبارات و امتیازات و مال ساکت و راضی ساخت و حتی آنها را در مشاوره‌ای که راجع به مهام و امور ایران بود دخالت نداد. در این باب تنها عقلا و وزرای ایرانی طرف مشورت او بودند، اگرچه یونانی‌ها در نفس‌الامر مکدر گشتند و از نظامی و قلعی، بلکه فلاسفه و علمای یونان، عاقبت با هم در قتل اسکندر مواضعه‌کردند.»&amp;lt;ref&amp;gt;محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ۱۳۷۱، ص ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در جای دیگر درباره اسکندر می‌نویسد: «اسکندر کبیر چون بر ممالک ایران دست یافت، جمعی کثیر از مردم یونان را کوچانیده، در اقطار ایران سکنی داد. بعد از او خلفای او هم مادامی که حکومت این نواحی را داشتند این طریقه او را پیروی نمودند. بنابراین در شهرهای بزرگ عراق عرب و شامات و آسیای صغیر و ایران و ترکستان، بلکه تا حدود هندوستان، مهاجرین یونانی جای‌گرفته‌بودند و اینان در تربیت و تمدن به هیچ وجه با ملت پارت و اشکانی‌ها طرف مقایسه و نسبت نمی‌شدند؛ چه ملت یونان در آن دوره از حیث علوم و معارف و حرف و صنایع و فنون نظامی و آداب قشون کشی - اعم از اینکه تعرضی باشد یا دفاعی - با ایرانی‌های قدیم هم، نسبتی نداشته تا چه رسد به پارت‌ها که از کلیه این مزایا به کلی عاطل بوده‌اند. و از آنجا که هیچ دولت و سلطنتی را از وجود هنرمندان عالم و کاردانان عاقل و صاحب‌صنعتان ماهر و نویسندگان کافی گریزی نیست، آن جماعت یعنی یونانی‌های متمدن طرف ملاحظه و احترام اشکانیان‌گردیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینکه نویسنده مزبور کار قابل‌توجه و تقدیری برای تاریخ اشکانیان انجام داده، اما به چند نکته در تحلیل خود توجه نکرده است؛ اولاً اسکندر با دیدن قدرت، تجمل و امکانات شاهان هخامنشی شیفته مقام و موقعیت شاهی شد و خود نیز روش فرد محوری را برگزید و برای ادامه روش استبدادی ناگزیر بود به ایرانیان روی بیاورد و به یونانیان‌کم‌مهری‌کند. از سوی دیگر با کشوری عظیم به نام امپراتوری هخامنشی و ساختاری منسجم و مخصوص به خود مواجه بود و نمی‌توانست به‌سادگی آن را تغییر دهد. از سوی دیگر او شخصی خودپرست بود و قدرت‌طلبی را دوست داشت و طبیعی بودکه طبعی استبدادی داشته باشد. اما در مورد مهاجرت یونانی‌ها به ایران، اسکندر از نظر منافع خود درست عمل کرد و تغییر ساختار سیاسی، اجتماعی، را در طی زمان مورد توجه قرار داد. از سوی دیگر جماعات یونانی حداکثر بهره را از تجارت و کشاورزی و دامداری ایران می‌بردند. این تغییر ساختار اجتماعی - سیاسی تا پایان‌کار اشکانیان به عنوان یک عامل مهم در مقابل حکومت اشکانی‌ها عمل می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن پیرنیا محقق عالم و پرکار تاریخ ایران باستان در مورد اسکندر قضاوت واقع‌بینانه و بسیار دقیق‌تر و کامل‌تری دارد. وی می‌نو یسد: «اسکندر مقدونیه را توسعه داد، یونان را مطیع کرد و ممالک ایران هخامنشی را به‌استثنای قفقازیه، شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه به تصرف درآورد. تصمیم داشت به عربستان نیز لشکرکشی کند که اجل مهلتش نداد. برای اسکندر رسیدن به اهداف خود، به هر قیمتی، مهم بود و روش او بیش از هرچیز دیگر مبتنی بر خشونت بود؛ به همین جهت شهر تب را از بیخ و بن برکند، اهالی یونانی میلت را برده کرد، هالیکارناس را و یران کرد، صور (شهر مهم واسطه تجارت شرق و غرب) را برانداخت، غزّه را منهدم نمود، تخت جمشید و قصرهای آن را در آتش سوخت، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر ممانس‌ها، کشتار اهالی سغد، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن، رفتار وحشیانه با مریض‌های آن، قتل‌عام در شهر مالیان و هر شهری‌که مقاومت می‌کرد، برده‌کردن و فروختن اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب می‌شد و ... .&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۱۹۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی جنگ‌های اسکندر به چه بهایی تمام شد؟ مورخین هر بار قتل‌عام‌های او را هزاران یا ده‌ها هزار نفر گفته‌اند. دیودور در یک جاکه سخن از شورش اهالی سغد می‌کند، می‌نویسد که اسکندر اهالی سغد را به عدد ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در برابر این همه کشتار و ویرانی، تنها ساختن شهر اسکندریه مصر و چند شهر دیگر را به اسکندر منسوب می‌کنند که از میان آنها، اسکندریه مصر برای نسل‌های بعد باقی مانده و آن هم محل استقرار نظامیان پیر و از کار افتاده مقدونی بوده‌است. در حقیقت اهالی مقدونیه و اسکندر برای مردم آسیا چیزی به ارمغان نیاوردند، و در اصل هم چیز جدیدی برای مردم آسیای غربی نداشتند؛ زیرا از نظر تمدن در سطح پایینی قرار داشتند. اسکندر در موارد چندی درباره مقدونی‌ها به استهزا می‌گفت: «آیا چنین نیست که یونانی‌ها در میان مقدونی‌ها مانند نیم‌خدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند».&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل می‌کردند. اگر برخورد اسکندر با ملت‌های مغلوب را با برخورد کوروش و داریوش مقایسه‌کنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه هخامنشی هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک می‌کنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمی‌شد در یک جمع‌بندی‌کلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمی‌کردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتل‌عام‌ها و جنگ‌ها، نخستین و اساسی‌ترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین می‌رود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جانشینان اسکندر (سرداران)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام می‌خواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخی به حساب می‌آید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرت‌طلبی‌های فراوان از خود نشان دادند، چگونه می‌خواستند نسبت به ملت‌های مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمی‌کرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئه‌ای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را می‌شناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین هم‌کرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرت‌طلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار می‌نمود. درنتیجه زمینه برای کشمکش‌هایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایان‌ناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشه‌ای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرنیا در تفصیل این مطالب می‌نویسد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمده‌اش را به قصر طلبیدند تا مشورت‌های لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عده‌ای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباس‌ها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت: خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که می‌خواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را بگیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نه‌آرخ - سردار دیگر اسکندر گفت: سلطنت حق اعقاب اسکندر است، در انتظار پادشاه نزاده بودن خطاست، تاج حق پسر اسکندر از برسین است. مردم را خوش نیامد و صدای زدن نیزه‌ها به سپرها بلند شد. نزدیک بود شورش روی دهد که بطلمیوس تشکیل جلسه با حضور سرداران مورد مشورت اسکندر را صلاح دید؛ طرفداران چندی یافت اما اکثریت رأی پردیکاس را صلاح دیدند و از او خواستند انگشتری را بردارد. آریستوتوس‌گفت: وقتی از اسکندر پرسیدند پس از خود چه کسی را برمی‌گزینی گفت: لایقترین را و انگشتری را به پردیکاس داد، در حالی که همه حضور داشتند. اما پردیکاس پس از تردید و تذبذب طولانی انگشتری را نپذیرفت و در میان کرسی‌های ردیف اول عقب نشست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مل‌آگر یکی از جسورترین سرداران اسکندر، پس از دیدن تردید پردیکاس فریاد زد: خدا نکند ملک اسکندر و چنین بارگرانی بر چنین دوش‌هایی قرار گیرد. شجاعان زیر بار نخواهند رفت. پردیکاس با عنوان قیمومیت پسر رکسانه می‌خواهد خود بر قدرت تسلط داشته باشد. اگر اسکندر می‌خواست پردیکاس جانشین او باشد من از میان تمام اراده‌های او این یکی را قبول نمی‌کردم، بروید و خزانه‌های اسکندر را تاراج کنید که این حق شماست و ثروت اسکندر به مقدونی‌ها می‌رسد. مل‌آگر آماده غارت می شد و عده زیادی از سربازان اطراف او جمع شده بودند که ناگهان صدایی برخاست و آریده پسر فیلیپ و برادر اسکندر را لایق پادشاهی اعلان‌کرد. پی‌تون با این نقشه مخالفت کرد، اما طرفداری مل‌آگر، که شدیداً با پردیکاس مخالف بود، همچنین هلهله جمعیت، «آریده» ضعیف‌العقل را روی کار آورد! سرداران بزرگ به ویژه پی تون این رأی را نپسندیدند و رأی دادند که پردیکاس و لئوناتوس، که هر دو از خانواده، سلطنت هستند، قیم‌های پسر رکسانه باشند. کراتر و آنتی پاتر کارهای اروپا را بگردانند و همه قسم یاد کنند که به پسر اسکندر از رکسانه صادق و وفادار باشند. همه پذیرفتند، اما مل‌آگرکه از جان خود می‌ترسید، بیرون رفت و با آریده برگشت و با نطق‌های مؤثر، مردم را طرفدار او کرد، چنانکه سربازان آریده را شاه خواندند، جامه اسکندر به او پوشانده شد مل‌آگر با اسلحه و جوشن به صف هواخواهان او پیوست. پیاده نظام شادی و شعف کردند و زوبین‌ها را بر سپرها زدند. مل‌آگر اگفت:کسانی که بخواهند تاج را به کسی دهند که از آن او نیست معدوم می‌شوند. نام فیلیپ همه سربازان را به وجد آورده‌بود.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۱۹۵۹-۱۹۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; روایات دیگر مبین کشمکش جدی بین دو جناح قدرت‌طلب به ریاست پردیکاس و مل‌آگر است، که پردیکاس سواره‌نظام و مل آگر پیاده‌نظام را در اختیار داشتند. کشمکش‌های درونی قدرت بین دو سردار، سرانجام با تسلط پردیکاس برآریده پسر فیلیپ علنی‌تر شد و طبق طرحی از قبل تعیین شده در مراسم پاک کردن، پردیکاس موفق شد سیصد تن از سپاهیان مؤثر و طرفدار مل‌آگر را از میان بردارد و بعدها مل‌آگر هم که به معبدی پناه برده‌بود معدوم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت می‌کردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتن‌دوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیده‌می‌شود و جز نفع‌طلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان می‌داد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه می‌توانستند به فکر دیگران باشند و چگونه می‌توانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌هایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموخته‌بودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورش‌های آسیای علیا و یونان، با جنگ‌های سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیده‌شدند. در شهر شورشی درپی‌سیدیه، مردم پس از محاصره و جنگ‌های سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسان‌های سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگ‌های فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهره‌ای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دیگر «آنتی‌پاتر» نایب‌السلطنه شد و ولایات تقسیم شدند و جنگ‌هایی از نو شروع شد. آنتی‌پاتر با اِوْمِن جنگید و با توطئه و کشتار او را وادار به تسلیم کرد. هم‌چنین با آل‌ستاس جنگ کرد. آل‌ستاس برادر پردیکاس، نایب‌السلطنه سابق بود. جنگ در پی‌سیدیه واقع شِد و آخرین محل درگیری شهر تِرمِس بود که آل‌ستاس به آن پناه برده‌بود. هنگامی‌که آنتی‌گون شهر را محاصره کرد، نفاقی بین اهالی واقع شد؛ زیرا آنتی‌پاتر خواستار استرداد آل‌ستاس بود. پیرمردان تصمیم گرفتند پس از کشیده‌شدن جنگ به بیرون از شهر و دور شدن جوانان از شهر، آل‌ستاس را تحویل آنتی‌پاتر دهند. در نتیجه هنگامی که جوانان مشغول نبرد در شهر بودند، پیرمردان با غلامان خود به آل‌ستاس حمله کردند. اما آل‌ستاس خود را نابود کرد تا به دست آنتی‌پاتر نیفتد. آنان جسد او را برای آنتی‌پاتر فرستادند. اما آنتی‌پاتر جسد را دفن نکرد تا به حال تجزیه افتاد. پس از رفتن قشون آنتی‌پاتر جوانان جسد وی را دفن کردند. آنها ابتدا تصمیم گرفتند شهر را آتش بزنند، اما بعدها ترجیح دادند راهزنی کنند. آنتی‌پاتر وقتی احساس کرد که زمان مرگ او فرا رسیده‌است، سردار دیگر اسکندر را که «پولیس پرخون» نام داشت، به نایب‌السلطنگی برگزید و پسر خود کاساندر را به مقام «خیلی‌آره‌خ» (رئیس هزار نفر) که از مناصب مهم درباری اسکندر و برگرفته از اسلوب پارس ها بود، رسانید. اما دور جدیدی از کشمکش‌ها و کشتارها در بین سرداران به راه افتاد. حتی مدتی بعد المپیاس، مادر اسکندر، بر تخت نشست و دور جدیدی از کشتارها را به راه انداخت. سرانجام کاساندر با سپاهی‌گران به سمت مقدونیه رفت تا انتقام قتل آریده و فیلیپ و همسر او و همچنین انتقام قتل برادر کاساندر را از المپیاس بگیرد. المپیاس در پیدنای مقدونیه محصور شد و کاساندر راه رساندن هر نوع کمکی را به وی بست. هیچ‌گونه کمکی به شهر نمی‌رسید. دیری نگذشت که قحطی در شهر رخ داد. سربازان و سواران فراوان همراه با پیل‌های بسیار تلف شدند، کوچه‌ها پر از اجساد مردگان شد و عده‌ای به خوردن‌گوشت مردگان پرداختند. در بهار قحطی شدت یافت، عده‌ای از سربازان از المپیاس خواستند که آنها را مرخص کند زیرا او نمی‌توانست غذای آنها را بدهد. پس از خروج سربازان از شهر،کاساندر آنها را به گرمی پذیرفت؛ در نتیجه المپیاس با چند نفری ماند. المپیاس تصمیم گرفت با کشتی از شهر بگریزد، اما خبر به کاساندر رسید و کشتی توقیف شد. ملکه به شرط در امان ماندن جانش تسلیم شد، ولی اندکی بعد در مجلسی مرکب از سران مقدونی به اعدام محکوم شد.کاساندر به ملکه پیشنهاد کرد که به آتن بگریزد. ملکه که از برنامه خبر داشت نپذیرفت و حاضر شد شخصاً در مجلس محاکمه حاضر شود، اما کاساندر نپذیرفت و از عواقب آن ترسید. لذا دویست نفر از سربازان را مأمور قتل ملکه کرد. سرانجام ملکه به دست اقربای‌کسانی که قبلاً به قتل رسانده‌بود، کشته شد. ملکه راگرفتند سرش را جدا کردند، اما ملکه حتی فریاد هم نکشید. این عاقبت المپیاس همسر فیلیپ و مادر اسکندر بود که در مدت عمر آن همه احترام دیده بود. چنین بود مرگ دختر نئوب تولم پادشاه اپیر، خواهر اسکندری که به ایتالیا قشون‌کشید، زن فیلیپ یکی از مقتدرترین پادشاهان اروپا، و مادر اسکندری که آنقدر کارهای بزرگ انجام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشتار سرداران همچنان ادامه داشت.کاساندر سپهسالار قشون چون دید که پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. پس به گلرسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و فرزند او اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان‌کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری‌گردید،کاساندر، لیزیماک، بطلمیوس و آنتی‌گون از این واقعه خشنود شدند؛ چه، آنها همواره نگران بودند که مبادا اسکندر بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنان بخواهد. لذا از این هنگام به بعد امیدوار شدند که بدون منازع بر ممالک تحت تصرف خود سلطنت خواهند کرد. (۳۱۱ ق.م) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت‌طلبی بی پایان سرداران و رقابت آنها با هم، دائماً قربانیانی از سپاهیان دوطرف می‌گرفت و بدیهی است که در این میان حقوق مردم ممالک تابعه پایمال می‌شد. اهالی شهر ترمس باید تاوان قدرت‌طلبی‌های آل‌ستاس را بدهند. آنتی‌گون آن‌چنان کینه‌ای از آل ستاس به دل داشت که از دفن جسد او هم خودداری‌کرد. آنتی‌پاتر هنگامی که کاساندر پسر خود را به عنوان «خیلی‌آرخ پرلیس پرخون» نایب‌السلطنه جدید گمارد، ماهیت سرداران اسکندر را عریان و بی‌پرده نشان داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
المپیاس، مادر اسکندر، نیز میل به فرمانروایی را پنهان نمی‌کرد. مردم پیدنای مقدونیه به سختی تاوان آنچه را که به دیگران نموده‌بودند، دادند. طعم بدبختی، کشتار و قحطی تا سرحد خوردن اجساد را چشیدند. المپیاس مادر اسکندر، محصول کار خود را از کاساندر دریافت کرد و ترجیح داد برای آرامش روح سردار بزرگ مقدونیه (پسرش) موقعی که سرش را جدا می‌کنند حتی فریاد هم نکشد. رکسانا همسر اسکندر و پسر او اسکندر نیز محبوس و مقتول شدند. دموکراسی دولت شهرها و هلنیسم نتوانست حتی خانواده اسکندر را هم نجات دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسان‌ها کمترین اهمیتی نداشت. چرخ‌های سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداخته‌بود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهره‌ای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بی‌کفایت خود داریوش سوم، آن‌همه ستم و رنج بی‌قیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستاده‌بود، لگدکوب ستم ستوران مقدونی‌ها شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== سلوکی‌ها ===&lt;br /&gt;
کشمکش بین سرداران و تلاش‌های سلوکوس در نمایش توان جنگی خود، وی را به عنوان سرداری کارآمد و توانا در میان سرداران یونانی درگیر معرفی کرد. شرکت کردن سرداران در اتحادیه‌هایی علیه یکدیگر، سرانجام ایران را سهم سلوکوس کرد. اشتغال سرداران به جنگ با یکدیگر، این فرصت را برای سلوکوس مهیا کرد که قلمرو خود راگسترش دهد و موقعیت خود را استحکام بخشد. سلوکوس به خوبی از این فرصت بهره برد و در جنگ بین داعیه‌داران، با قدرت و توان بیشتری شرکت کرد. سلوکوس پس از شکست دادن مدعیان برای وحدت بخشیدن به امپراتوری الوهیت داشتن حاکم را مطرح کرد. وی با ادامه سیاست افزایش و گسترش مهاجرنشینان، سعی کرد وحدت در امپراتوری ایجاد کند، اما انجام چنین چیزی ممکن نبود. سلوکوس و جانشینانش هیچگاه به عنوان یک سلسله ملی و ایرانی به حساب نمی‌آمدند هرچند که پسرش آنتیوخوس از مادری ایرانی به دنیا آمده‌بود. به همین دلیل، حاکمان اتکای، همه‌جانبه‌ای بر یونانی‌های‌کوچیده به ایران داشتند. بخش نظامی و تشکیلاتی (اداری) حاکمیت در دست همین یونانی‌ها بود. مسائل داخلی یونان در این ایام به انتقال یونانی‌ها کمک کرد. ساختن شهرهای هرچه بیشتر در اطراف جاده‌های تجاری، نشان‌دهنده تمایل فراوان مقدونی‌ها به تجارت است. تعمیر بعضی شهرها، ساختن چند شهر جدید و حتی تغییر نام شهرها به یونانی، سلوکیان را به «شهر گرایان» مشهور کرده‌است. تقریباً در همه شهرها، ساخلویونانی مستقر بود و آنانٍ سعی در رواج سنن خود داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌ها، مقدونی‌ها و مردم سرزمین‌های همجوار آنها و مدافعان فرهنگ هلنیسم، در بخش‌های مختلف ایران سکونت یافته‌بودند. یونانی‌ها و مقدونی‌ها براساس اعتقادات خود، شاه و ملکه را به عنوان خدایان پذیرفتند. اما ایرانی‌ها چه کردند؟ توده روستانشین و دامدار، که به روایت مورخان و محققان اساساً سنت‌های یونانی و مقدونی را نپذیرفته بودند، چگونه می‌توانستند ادعای خدایی و الوهیت آنان را بپذیرند؟ اما حاکمیت بیگانه، به قبول ظاهری آداب و سنن یونانی توسط مصلحت‌اندیشان ایرانی و یونانی و مقدونی قانع بود و در مورد ملت مغلوب با اغماض و تسامح نظر می‌کرد. ساختار ملوک‌الطوایفی سلوکیان نشان‌دهنده میزان سازش آنها در حاکمیت بود. در عین حال شاه مالک همه زمین‌ها حتی ثروت معابد به حساب می‌آمد. زبان یونانی که از هنگام غلبه اسکندر بر ایران و به کارگیری ایرانیان در سپاه شروع به گسترش کرده بود، اینک جای زبان آرامی را می‌گرفت، به طوری‌که در دوره اشکانی هم در سکه‌ها وهم در بعضی اسناد دیده می‌شود، مردم بداهتاً زبان قوم حاکم را هم مانند سنن آنها نپذیرفتند و به راه خود ادامه دادند. ازدواج‌های بین دو قوم، لطف و جذابیت معتقدات ایرانیان، بزرگواری و روح بزرگ آنان و فی‌الجمله شرقیان، به مرور زمان یونانی‌ها را در خود غرق نمود! طبعاً در این میان عشایر دامدار و روستانشینان به شهرنشینان یونانی به چشم دشمن نگاه می‌کردند؛ زیرا علاوه بر دادن مالیات و بیگاری، باید یوغ بیگانه مسلط را تحمل می‌کردند طبیعی است که ولایت پارس تضاد بیشتری با یونانیان داشت. و روشن است که نواحی شرقی و چادرنشین به میزان ناچیزی تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفت؛ زیرا کاری چندان با آنان نداشت. چادرنشینان در ارتباط با حاکمیت، همیشه استقلال بیشتری داشتند. به موازات همین امر، سلوکیان به مرور زمان استثمار هر چه بیشتر مردم را مد نظر قرار دادند و به جور و غارت مردم پرداختند.کار به جایی رسید که مالیات بر افراد، منازل، چارپایان، مزرعه‌ها، باغ‌ها، تولدها، ازدواج‌ها، و مرگ‌ها تعلق می‌گرفت &amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;این پول‌ها صرف جلال و شکوه حاکمان، جنگ‌های آنها با رقبا، حفظ و نگه‌داری سپاه برای انجام مأموریت‌های خارجی و سرکوب مردم و نیز اداره امور معابد و غیره می‌شد. بیگانه بودن حاکمیت در نمودی عریان‌تر هم مشخص شد، زیرا اندیشه وحدت سیاسی دو قوم با شکست قاطع مواجه شد و متعاقباً دولتی ملی تشکیل نگردید. ایرانیان دریافتندکه ترفند یونانی کردن ایران و رواج هلنیسم، در واقع ابزاری برای حاکمیت است. در نتیجه هلنیسم، که مورد قبول عامه مردم نبود، کاملاً واپس زده شد. واپس زدن هلنیسم با حمایت از اشکانیان همراه بود.گرچه طی نزدیک به هشتاد سال (۲۵۰-۳۳۰ ق .م) صرف این امرگشت، اما کاری مداوم و پیوسه بود که توسط ملتی مصمم صورت می‌گرفت. در سبب قیام اشکانیان علیه جانشینان اسکندر و تشکیل سلسله بزرگ پانصدساله آنان، معروف است که ارشک و تیرداد پسران «فری یاپت» بودند و فری یاپت پسر «ارشک». این دو برادر از باختر به پارت نزد «فرک لس» والی سلوکی آمدند. چون تیرداد صباحت منظر داشت و والی موافق عادت زشت یونانی‌های آن زمان خواست تمتعی از جمال او برگیرد، این رفتار بر ارشک بسیار گران آمد. فرک لس راکه میزبانش بود شبانه به معاونت تیرداد وپنج نفراز همدستان کشت و پس از آن عزم خود را به قیام بر ضد سلوکی‌ها جزم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا،همان کتاب، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجاکه چون حرص و طمع مقدونی‌ها به غارت و چپاول معلوم بود؛ مردمان تایع، منتظر موقعی بودند که از قید بیگانگان برهند. آنتیوخوس دوم چنانکه از نوشته‌های عهد قدیم دیده می‌شود، شخصی جاه‌طلب و دارای فساد اخلاق بود. جاه‌طلبی او از اینجا پیداست که بی آنکه کاری انجام داده‌باشد عنوانی را پذیرفت که در آسیا سابقه نداشت و در انظار مردمان بسیار کفرآمیز بود، او را «آنتیوخوس خداوند خدایان» می‌خواندند. شهر می‌لت یونانی در آسیای صغیر این عنوان را به او داده بود. از طرف دیگر پادشاهی بود سست‌عنصر و پرورده ناز و نعمت،ک اوقات خود را به لهو و لعب می‌گذراند. زنان و محبوبه‌های او از مرد و زن مطلق‌العنان بودند که هر چه می‌خواهند بکنند. بدترین جنایات آنها بی‌مجازات می‌ماند. نتیجه این نوع اخلاق آن بود که ولات خود سر شدند و به جان مردم افتادند و ظلم بالاگرفت و مردم را به یاغیگری واداشت. وضع پارت هم چنین بود و توهین والی به ارشک یا تیرداد اگر راست باشد موقعی را برای قیام فراهم آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱. ۲- همان، ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اردوان اول همدان را تصرف کرد، آنتیوخوس سوم (کبیر) لشکری نیرومند جمع‌کرده به طرف مشرق روانه شد، تا تمامی ایالات سابق دولت سلوکی را برگرداند. عده افراد او یکصد هزار پیاده و بیست‌هزار سواره بودند. پس از عبور ازکوه‌های زاگرس به همدان رفت و به سادگی آن شهر را تصرف و غارت کرد، حتی معبد آناهیتا با ذخایری به مقدار چهار هزار تالان غارت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; جنگ‌های خانگی، سلوکی‌ها را کاملاً گرفتار و درمانده کرده‌بود. مدت بیست سال کشمکش در خانواده سلوکی فرصت خوبی برای مهرداد ایجاد کرده بود تا موقعیت پارت‌ها را استحکام بخشد. راه دولت پارت از باختر تا بابل صاف شده‌بود. سلوکی‌ها به فرماندهی، دمتریوس، با آنکه جنگ خانگی کاملاً تمام نشده‌بود، به مقابله با مهرداد تاختند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمتریوس لشکری نیرومند داشت و امیدوار بود که ملل تابعه با وجود همه بدرفتاریهایی که می‌دیدند، اما چون چندسالی بود که به خدمت آنها خو کرده‌بودند، جانب او را بگیرند، همچنین مطمئن بود که شهرهای یونانی‌که علم‌داران تمدن یونانی بودند، بی‌شک سلوکی‌ها را بر پارتی‌های شجاع و جسور ترجیح دهند و کمک‌های معنوی به او کنند و بالاخره دمتریوس امید فراوانی به دولت یونانی باختر داشت؛ زیرا این دولت با پارت ها دشمنی می‌ورزید و مصالح خود را در دوستی با سلوکیان می‌جست. دمتریوس با لشکری جرّارکه به قول ژوستن پارسی‌ها، عیلامی‌ها و باختری‌ها هم جزو آن بودند به قصد مهرداد حرکت‌کرذ و پارت‌ها را در چند جنگ شکست داد. ژوستن‌گوید: «مهرداد پس از چند شکست به حیله‌ای متوسل شد، مذاکرات صلح را بهانه قرار داد و دمتریوس را از قراولانش جداکرد. سپس بر او تاخته اسیرش‌کرد و شهر به شهر او را گرداند تا مردمانی که او را همراهی کرده‌بودند مأیوس شوند. پس از این واقعه، لشکر دمتریوس فرار کرد و تار و مار شد. محل اقامت او را درگرگان تعیین کرد و با او چنان رفتار نمود که با پادشاهی‌کنند. حتی به او وعده داد که دختر خود رد گونه را به حباله نکاهش درآورد.^{۳} آنتیوخوس سوم با سپاهی انبوه که مشتمل بر هشتاد هزار سپاهی و سیصدهزار خدمتکار و تجمل بسیار بود به سوی پارت تاخت.گویی این سپاه به میهمانی می‌رود. چند پادشاه مشرق زمین که از سختی رفتار پارتی‌ها در عذاب بودند، به استقبال آنتیوخوس آمدند و خود و ممالکشان را تسلیم کردند. جنگ شروع شد. آنتیوخوس در سه جنگ غالب آمد. بابل راگرفت و خود را «کبیر» خواند. برای پارت‌ها مملکتی جز پارت نماند. زیرا همه از اطاعت آنها سر برتافتند. فرهاد دمتریوس را با قشونی از پارتی‌ها به سوریه فرستاد تا تاج و تخت را به دست آورد و آنتیوخوس را مجبور به بازگشت‌کند. از طرف دیگر او در هر جا دام‌هایی برای آنتیوخوس‌گسترد. آنتیوخوس در این حال از افزونی سپاه خود دچار رنج و تعب شد. سربازان را به شهرها تقسیم کرد تا زمستان را بگذرانند. به سبب بد رفتاری سربازان با اهالی و از جهت آن که اهالی ناچار بودند که به سربازان آذوقه بدهند، مردم به ستوه آمدند و طرفدار پارت‌ها گردیدند و روزی ناگهان بر سپاهیان پراکنده پادشاه سلوکی حمله کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر به آنتیوخوس رسید و او با لشکری‌که در نزدیکی‌اش اردو زده‌بود، بیرون رفت. در راه به فرهاد برخورد. جنگ شروع شد، سپاه فراری شد و آنتیوخوس شکست خورد و کشته‌شد. فرهاد دفن شاهانه‌ای برای او ترتیب داد و دختر دمتریوس راکه در اردوی آنتیوخوس بود به زنی گرفت. در مورد تعداد لشکریان وی ژوستن‌گو ید عده افراد مسلح سیصدهزار و خدمه هشتادهزار نفر بودند. اوسیوس، که نویسنده اوایل قرن پنجم میلادی است، سخن ژوستن را درست نمی‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۲۳۶،&amp;lt;/ref&amp;gt; در این جنگ یهودی‌ها کمک فراوانی به آنتیوخوس کردند. لشکر یهودی به فرماندهی «ژان هیرکانوس» در ابتدا بابل راگرفتند و پادشاهان دست‌نشانده پارتی‌ها هم، که از آنان ناراضی بودند، به آنها پیوستند.&amp;lt;ref&amp;gt;یوسف فلاویوس. تاریخ عهد قدیم یهود، کتاب ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; رفتار فرک لس با تیرداد برادر ارشک، خودخداخوانی آنتیوخوس، تجاوز اطرافیان او بر مردم، خودسری ولات، غارت معبد آناهیتا و شکست و اسارت دمتریوس و پراکندگی سپاه وی، همه و همه نشان‌دهنده نفرت مردم از سلوکی‌هاست و دلیل حمایت مردم و جانبداری آنان از پارتی‌ها، رفتار شاه اشکانی با دمتریوس اسیر و ایجاد قفس طلایی برای او (اشاره به ازدواج با ردگونه دختر مهرداد است) و متلاشی شدن سپاه آنتیوخوس‌کبیر سلوکی پس از تعدیات فراوان به اهالی، نشان دهنده دشواری‌های زندگی مردم است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== پارت‌ها ===&lt;br /&gt;
سرزمین پارت در قدیمترین منابع، یعنی کتیبه‌های بیستون، تخت جمشید و نقش رستم «پرثوه» نامیده شده‌است. یونانیها نیز آن را «پارثیا» یا «پارثرآیا» نامیده‌اند. در واقع تلفظ صحیح کلمه پارت، «پارث» است اما برای آنکه این تلفظ با «پارس» اشتباه نشود، آن را پارت گویند. سرزمین پارت شامل خراسان امروزی و بلکه خراسان بزرگ است. نویسندگان قرون نخستین اسلامی، پادشاهان این دوره را «اشکانی» یا «اشغانی» نامیده‌اند و از آن با عنوان «دوره ملوک‌الطوایف» یاد می‌کنند، که البته با توجه به شیوه زمینداری سنتی در ایران، اصطلاح درستی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از مورخین مثل ژوستن، پارت‌ها را از مردمان سکایی دانسته‌اند و گفته‌اند پارت در زبان سکایی، به معنی تبعیدشده است. استرابون پارت‌ها را از مردم «داژ» می‌داند که آنان نیز سکایی بوده‌اند. در اینکه سکاهای ساکن ایران نیز، ایرانی‌تبار و آریایی‌نژاد بوده‌اند، تردیدی نیست و تحقیقات علمای جدید نیز نشان می‌دهد که پارت‌ها به زبان «پهلوی» تکلم‌می‌کرده‌اند. البته «پهلوی شمالی» که اندکی با «پهلوی جنوبی» تفاوت داشته‌است. پس پارت‌ها آریایی هستند، اما بر اثر همجواری و همنشینی با سکاهای ایرانی‌تبار، اخلاق و عادات آنها در ایشان رسوخ کرده‌است. هرودوت نیز پارتها را جزو ایرانیان ذکر کرده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;-حسن پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۱۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتیبه‌های پادشاهان سکاها سخن رفته‌است که خود نشان دهنده تقرب ممتاز نژادی آنان  است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤدب به آداب یونانی را مورد مرحمت قرار می‌داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختار اجتماعی- سیاسی جامعه عصر اشکانی اقتصاد شبانی چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# خانوارهای چندی را در خود جای می‌دادند.&lt;br /&gt;
# که کلیتی مستقل به شمار می‌رفت و می‌توان آن را به «روستا» تعبیر  کرد.&lt;br /&gt;
# از ویس بود و می‌توان آن را به «شهرستان» تعبیرکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هخامنشی نیز، که انساب و نزدیکی‌ها رعایت می‌شد، به ترتیب از پارسیان- مادها- پارتیان و به روایت اعتمادالسلطنه، پارتی‌ها در دوره‌ای از عمر پادشاهی خود، در مذاکرات با رومی‌ها و سایر دول خارجه، با زبان یونانی می‌گفتند و می‌نوشتند. این امر بدون شک کنایه از اقداماتی دارد که برای جلب نظر عناصر یونانی به کار می‌رفت و از طرفی نیز جماعات شهرنشین اصولاً جامعه پارت جامعه کوچ‌نشین آریایی بوده است. ساختار جامعه آریایی بر مبنای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ -نمان&amp;lt;ref&amp;gt;vis&amp;lt;/ref&amp;gt; یا دمان &amp;lt;ref&amp;gt;nman&amp;lt;/ref&amp;gt;های مستقل (خانمان‌ها یا دودمان‌ها): این هسته که کوچک‌ترین واحد جمعیتی جامعه به شمار می‌رفتند، همان خانواده گسترده یا «گروه خانوادگی» بودند که &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ -ویس:&amp;lt;ref&amp;gt;dman&amp;lt;/ref&amp;gt; چند گروه خانوادگی (نمان- دمان) بر روی هم یک «ویس» را پدید می‌آوردند، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ - زنتو:&amp;lt;ref&amp;gt;dahyu&amp;lt;/ref&amp;gt; چند «ویس» یک «زنتو» را پدید می‌آورد. زنتو از نظر اجتماعی و جمعیتی برتر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ - دهیو: &amp;lt;ref&amp;gt;Zantu&amp;lt;/ref&amp;gt;دو تا سه «زنتو» بر روی هم یک «دهیو» را پدید می‌آورد، که بزرگ‌ترین واحد جمعیتی و اجتماعی مستقل جامعه به شمار می‌رفت. «بزرگ دهیو» فرمانروایی بود که بر فرمانرواهای کوچک‌تر زنتوها فرمان می‌راند. تسلط یک دهیو بر دیگر دهیوها معمولاً با جنگ یا از راه‌های سیاسی صورت می‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، ص ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبایل ایرانی ساکن غرب ایران در اثر تماس و تبادل نظر مدنی دایمی با بابل، عیلام و آشور به‌مرور زمان در ساختار اجتماعی خود تغییراتی دادند که طبعاً تحولات ناشی از یکجانشینی هم در این امر مؤثر بوده. پادشاهان ماد و هخامنشی با گذشت زمان از اقتدار و قدرت رؤسای طوایف کاستند و به قدرت خود افزودند. طبیعتاً چون زندگی اقوام ساکن ایران (آریایی‌های شرق ایران) به شکل اولیه خود نزدیک‌تر بود، ساختار اجتماعی- سیاسی حیات کوچ‌نشین بر محور اقتصاد شبانی را بیشتر حفظ کرده‌بود. اشکانیان از میان قوم پارت با چنین ساختار سیاسی و اجتماعی روی‌کار آمدند. اما در ایران به علت تقویت ریشه‌ای حکام نیمه مستقل توسط اسکندر و سلوکیان، ناگزیر بودند به آنان امتیازاتی بدهند. محققین ایجاد و تشکیل دولت اشکانی را نوعی انتقال قدرت از غرب ایران به شمال شرقی ایران می‌دانند. همچنین دولت اشکانی را دولتی پاک‌تر به حساب می‌آورند و ویژگی‌های ایرانی‌گری را در آنان چشمگیرتر می‌دانند. هر چند این دولت تا مدتی در ظاهر صبغه و رنگ یونانی داشت؛ اما به عنوان حافظان سنن ایرانی در برابر حاکمیت یونانی، یعنی وارثان اسکندر، و همچنین به عنوان حافظان بزرگ ایران در مقابل روم و قبایل مهاجم شمال و شرق اهمیت عمده‌ای پیداکرد. چون اشکانیان نزدیک‌ترین نوع زندگی را به حیات اولیه آریایی داشتند؛ خانواده‌های هفت‌گانه آریایی را در جریان مبارزه با مهاجمان و حکام بیگانه به خدمت‌گرفتند و آنها را تقویت‌کردند، بویژه خانواده‌های سورن و قارن که به نظر می‌رسد در این دوران اهمیت بیشتری یافته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مالکیت زمین‌های وسیع و اصالت خون، همچنین داشتن نیروی نظامی، و موروثی بودن مشاغل، روز به روز بر قدرت این خانواده‌ها می‌افزود. به نظر می‌رسد حکام ولایات نیز غالباً همین تیول داران و مالکان بزرگ بودند. اقتدار بزرگان به حدی بود که در انتخاب شاه بزرگ هم نقش اساسی داشتند و شاهان، که به تعبیر محمد حسن‌خان اعتمادالسلطنه در حکم «ملک‌الملوک» بودند، بویژه در ایام ضعف و سستی باید جانب این شرکا را رعایت می‌کردند. اما طبعاً هرگاه که شاهان قدرت می‌یافتند ملوک‌الطوایف قدرتمند را از میان برمی‌داشتند، ولو آنکه بزرگ‌ترین خدمت‌ها را نیز به آنها کرده‌بودند، یکی از نمونه‌های بد رفتاری اُرُد با سورنا است. ملوک کوچک با رعایا و عوامل کار و تولید هم، مناسبات و روابط مستحکمی داشتند و در حقیقت شاه از طریق آنان با قاطبه رعیت ارتباط می‌یافت. اگر چه اقتدار نظامی این شرکای شاه متغیر بود، اما به نظر می‌رسد در مواردی قدرت آنها تعیین‌کننده بوده‌است؛ مثلاً سورن در نبرد با کراسوس بیش از ده‌هزار نیروی نظامی داشت در حالی که کل نیروی ارتش درگیر با کراسوس چهل یا پنجاه هزار نفر بوده‌است. همه والیان ولایات هجده‌گانه عنوان «شاه» نداشتند، بلکه آنان که از تخمه شاهی بودند سزاوار چنین لقبی به حساب می‌آمدند.گاهی دیده می‌شد که این عوامل قدرت در امپراتوری با همدستی یکدیگر شاه را خلع می‌کردند. عمده آنان عبارتند از: خاندان‌های سورن پهلو در سیستان، قارن پهلو در نهاوند، مهران در ری، اسپندیاد در ری، زیک، اسپهبت در گرگان. گرچه اشکانیان کشوری وسیع و امپراتوری پهناوری همانند هخامنشیان تشکیل ندادند، اما در یک امر تفاوتی بین این دو سلسله دیده نمی‌شود و آن، قدرت شاهنشاه است. شاه در انجام اعمال خود در برابر هیچ‌کس مسئول نبود.گاه دیده می‌شد که شاه همه افراد ذکور خاندان خود را از میان برمی‌داشت تا مبادا در آینده با مدعی یا مدعیانی روبرو شود. در واقع علاج واقعه را قبل از وقوع می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ یک از رعایا دسترسی به شاه نداشت و اساساً شاهان زندگی افسانه‌ای داشتند. به موازات زندگی افسانه‌ای شاهان، طبعاً عناصر مالک و قدرتمند نیز دارای امتیازات خاص بودند. هرکدام از اینها سعی می‌کردند از نظر تجملات و تشریفات مانند شاه زندگی‌کنند. تصویری که پلوتارک از باروبنه و همراهان و خدم و حشم سورنا، حتی در میدان جنگ، ارائه می‌دهد به خوبی موقعیت وی و سایر اشراف را می‌نمایاند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه سلسله پانصدساله اشکانی را باید در ردیف بهترین دودمان های حکومتگر ایران شمرد، چه در خلال تمامی دوران حکومت خود توانستند با کفایت بسیار در برابر دشمنان کشور در شرق و غرب ایستادگی کنند. خاصه آنکه دولت رو به توسعه روم، در اوج توانایی و قدرت نظامی بود و حکومت اشکانی تنها دولتی بود که توانست با شیوه‌های عملی و درست در برابر آن ایستادگی کند. اما فشار اقوام مهاجم زردپوست را نیز به هیچ وجه نمی‌توان دست کم گرفت، چون این اقوام به طور مستمر در صدد پیدا کردن مراکز تازه‌ای برای زندگی بودند. به گواهی تاریخ، این فقط تلاش دایمی پادشاهان اشکانی و بیداری مستمر آنان در برابر سیل‌های بنیاد برافکن مهاجم بود که توانست موجودیت ایران را حفظ کند&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه غلامرضا رشید یاسمی، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۷۰، ص ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و حتی در سال‌های پایانی عمر سلسله نیز به رومیان درس عبرتی دهد. آخرین سخن لازم به ذکر درباره نحوه کشورداری آنان این است که؛ سرانجام پس از پنج سده حکومت، قدرت ایران را به گروه ایرانی دیگری، سپردند و در حالی صحنه ایران‌بانی را وداع گفتند که از ورود اغیار به درون مرزهای مملکت جلوگیری کرده بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اوضاع اجتماعی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقوق خانوادگی در عصر اشکانی از اهمیتی خاص برخوردار است. چون بررسی کم و کیف زندگی شهروندان، اعم از ایرانی و غیر ایرانی، بدون در نظرگرفتن چگونگی رعایت حقوق خانواده امکان‌پذیر نیست، و این قاعده در تمامی حکومت‌ها و حاکمیت‌ها مصداق بارز دارد؛ بنابراین ابتدا به بررسی نهاد خانواده و نحوه توجه حکام بدان می‌پردازیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حقوق خانوادگی و توجه به اجداد&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار «اشک اول» در قیام علیه تجاوز سلوکی‌ها اقدامی خطیر بود و کارهای دیگر شاهان اشکانی به پای او نمی‌رسد. افزودن نام اشک به اول نام همه شاهان اشکانی، حق‌شناسی آنان را نسبت به جد بزرگشان نشان می‌دهد. ضرب صورت اشک اول بر پشت بیشتر سکه‌ها، به شکل‌های‌گوناگون (در پشت بعضی از سکه‌ها ارشک برروی سنگ مخروطی نشسته و کمانی به دست دارد، در بعضی دیگر ارشک عقاب و عصای سلطنت را به دست گرفته است)&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۲۶۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; از سوی پادشاهان بعدی به نوعی نیاپرستی تعبیر شده‌است، که این مسئله با توجه.به مجسمه‌های اجداد اشکانیان که در حفاری‌های محل سکونت ایشان یافت شده‌است، توجیه می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید توجه داشت روحیه پدرسالاری و احترام به پدر، در همه سلسله‌های ایرانی قبل از اسلام حتی در دوره اسلامی نیز رعایت می‌شده است، وجود نام هخامنشیان به احترام هخامنش بنای نخستین این سلسله بر سنگ مخروطی یادآور عمل یونانیان هم است زیرا در معبد دلف مجسمه آپلون رب‌النوع آفتاب، پسر زئوس، رب‌الارباب یونانی را بر چنین سنگی نصب‌کرده‌اند. سلسله ساسانی به احترام ساسان خود را به این نام نامیده‌اند و حتی در دوره اسلامی نیز طاهریان- سامانیان و.... تا صفویان همه این سنت را رعایت کرده‌اند و نام جد خود را بر سلسله خویش نهاده‌اند. اما پارتها در رأس هرم حفظ و ارائه سنن خالص و قدیم پدرسالاری ایرانی قرار می‌گیرند؛ چون افراط آنان در این زمینه،گاه شائبه پرستش اجداد را به ذهن‌ها متبادر کرده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حقوق خانوادگی شاه&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقدس شاه و احترام فوق‌العاده به شخص وی نمونه دیگری از سنت احترام به بزرگان است. این امر نیز بیانگر احترام به ارزش‌ها و سنن جامعه قدیم آریایی است. شاید قدیمیترین نشان آن را بتوان در ساختار سیاسی خاص آریایی‌های مهاجر به آسیای صغیر در هزاره سوم قبل از میلاد یافت، مانند نظام حاکمیت خاص اشرافیت هند و اروپایی حاکم در میان میتانی‌ها- هیتی‌ها و کاسی‌ها.&amp;lt;ref&amp;gt;هنری لوکاس، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران: یزدان، ۱۳۶۸، ج ۱، ص ۱۲۶-۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt; اساساً در ساختار هرمی‌شکل جامعه آریایی، به خصوص در دوران مهاجرت از اورازی و ائرونج و مهاجرت به ایران، احترام به سران خانواده متبلور است و همچنان تداوم می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکانیان شخص شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش نام او را با تعظیم و تکریم می‌بردند. شاه اشکانی در موقع صرف غذا میزی جداگانه داشت که آن را بر جایی بلندتر از محل میز مدعوین می‌گذاردند و کسی از دوستان شاه بر سر میز او نمی‌نشست. نزدیکان او خیلی پایین‌تر بر زمین می‌نشستند و از سفره شاه به آنها غذا می‌دادند. قراولان مخصوص، وزرا و آجودان ها در اطراف شاه می‌ایستادند تا به یک اشاره حکم شاه را مجری دارند.»&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شاه بر تخت زرین می‌خوابید و جز او احدی مجاز نبود بر بستری از زر بخوابد. یک نفر بیگانه نمی‌توانست شاه را ببیند و اگر آمدن چنین کسی مقتضی می‌شد، صاحب منصبی مخصوص او را به‌نزد شاه می‌برد. شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش مجسمه او را می‌ساختند و محترم می‌داشتند. حتی بعضی گفته‌اند که می‌پرستیدند. بلندکردن دست بر شاه اشکانی، فعلی حرام بود، حتی مدعیان سلطنت هنگامی که شاهی را اسیر می‌کردند او را نمی‌کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; این امر درباره شاه متخلف و خلع‌شده هم صادق بود. اما از هنگامی که تمدن مادّی‌گرای یونانی در خانواده اشکانی نفوذکرد، مسموم‌کردن پدر و پدرکشی به‌خصوص از دوره نفوذکنیزک رومی، یعنی موزا، دیده می‌شود که فرهاد چهارم را مسموم کرد. این امر ثمره تسلط فرهنگ بیگانه است. شاه می‌توانست هرکس را بدون محاکمه به قتل برساند و در برابر هیچ‌کس (حتی مجلس مهستان) پاسخگو نبود. این قدرت فراوان توسط مورخان و محققان از هرودوت تا سرجان ملکم با این عبارت نقل شده‌است که «شاه در ایران دارای بالاترین قدرت است».&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; ارد حدود سی تن از برادران خود را به قتل رساند و این بدترین نوع سوء استفاده از قدرت بود. قتل سورنا توسط ارد را می‌توان در همین ارتباط مورد بررسی قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ولیعهد&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاطین اشکانی چنین قرار داده‌بودند که فرزند ارشد خود را ولیعهد کنند، اما همیشه از این روال پیروی نمی‌شد.گاهی رشد و قابلیت یکی دیگر از فرزندان و علاقه پدر موجب می‌شد غیر از فرزند اول شخص دیگری ولیعهد شود. این تخلف باعث جنگ و جدال می‌شد؛ زیرا درگذشت پادشاه، طغیان سایر فرزندان حتی اعمام و بنی‌اعمام را به دنبال داشت و هر کدام داعیه سلطنت داشتند. امرا، رجال ، حکام بلاد و عمال نیز هر یک با توجه به حرفه خود با یکی از شاهزادگان همراهی می‌کردند. بدین سبب نفاق و خلاف درمی‌گرفت تا شاهزاده‌ای به واسطه لیاقت و استعداد فطری یا اتفاقات خارجی بر سایرین غلبه یابد و آنها را مضمحل نماید و به سلطنت بپردازد.گاه پسر پادشاه با جمعی همدست می‌شده و پدر را با زور اسلحه مقهور می‌کرد. طبیعی است که حکام ولایات نیز، با آنکه وابسته به دودمان و دستگاه سلطنت بودند، اغتشاش می‌آفریدند. به قول اعتمادالسلطنه: «مکرر اتفاق می‌افتاد که سلاطین اشکانی فرزندان خود را هلاک و یا تبعید کرده‌اند؛ فرهاد چهارم پسرانش را به روم نزد اگوست اعزام داشت، بلاش اول پسرش را به خدمت نرون فرستاد. بعضی دیگر اولاد خود را به بیت‌المقدس یا به پایتخت سلاطین عرب می‌فرستادند و پس از فراغت، پسری را که بیشتر دوست می‌داشتند در حیات خود لقب پادشاهی می‌دادند.گاهی نیز به جهت علاقه به همسر دوم، فرزند وی را، با آنکه کوچک‌تر بود، به ولیعهدی انتخاب می‌کردند. ولی پس از مرگ شاه ولیعهد اول حتی متوسل به دول اجنبی می‌شد و با عساکر خارجه به ایران می‌آمد و بر سر تاج و تخت خونریزیهای فراوان می‌کرد، تا اینکه موفق شود و تاج را به دست آورد. اغلب اوقات مجلس شورای دولتی شاهزاده‌ای را به ولیعهدی معین می‌کرد. اما در هنگام اجرای خیالات خود، رقبا و طامعین و متغلبین ناسخ شده و نگذاشته‌اند مجرا شود، مگر بعد از زحمت بسیار و رنج بی‌شمار.»&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، همان کتاب، ص ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; پیرنیا توضیح می‌دهد که: «فرهاد اول قبل از مرگ جانشین خود را تعیین کرد. با آنکه چند پسر داشت اما چون نمی‌خواست مقدرات پارت به دست شخصی جوان و بی‌تجربه بیفتد، لذا مهرداد برادر خود را به سلطنت انتخاب کرد، حال آنکه موافق عادات پارتی باید پسر ارشد خود را انتخاب می‌نمود. ژوستن در این باب‌گوید: او پسران خود را از تخت دور کرده، برادر خود مهرداد را، که جنگی و دلاور بود، بر پسران ترجیح داد. زیرا او پنداشت که وظیفه‌اش نسبت به پسرش پایین‌تر از وظیفه‌ای است که نسبت به سلطنت دارد او منافع وطنش را برتر از منافع پسرانش دانست».۲&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۲۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;البته عمل فرهاد اول در تاریخ ایران منحصربه‌فرد نیست. این بزرگواری و مصلحت‌اندیشی در مورد روی کار آمدن امیراسماعیل سامانی هم صادق است. اما مصلحت مهمی که فرهاد در نظر گرفت با توجه به موقعیت خاص دولت پارت در شرایط هجوم دولت سلوکی از غرب و دولت باختر از شرق بود و سرنوشت دولت جوان پارت چنین تصمیم‌گیری‌ای را می‌طلبید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باگذشت ایّام و دور شدن پارت‌ها از اخلاق بزرگوارانه آریایی و توجه به امیال شخصی و قرارگرفتن تحت تأثیرکنیزان و نفوذ فرهنگ و عوامل یونان و روم، در اراده حاکمیت، و به دنبال آن گسترش خوددوستی‌ها؛ سنت‌های صالح گذشتگان در انتخاب جانشین نقض شد و مصالح کشور و حتی قوم هم فراموش‌گردید. شاهانی چون فرهاد چهارم به خطا رفتند و تبعید فرزندان به روم مرسوم شد. تربیت رومی برای شاهزادگان اشکانی مشکلی شد، و اشراف و بزرگان را مجبور کرد تا آنان را کنار بزنند. جنگ‌های بی‌پایان جهت تعیین جانشین با دخالت امیال و مطامع اشراف، در ابعادی وسیع گسترش یافت و اشکانیان را دچار ضعف و انحطاط کرد تا آنکه سرانجام در کام انقراضشان فروبرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ملکه، زنان و کنیزان&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکه از میان زنان پارتی، و در اکثر موارد از میان شاهزاده خانم‌های اشکانی، انتخاب می‌شد و به ندرت دختر یکی از شاهان دست‌نشانده به این مقام می‌رسید. ملکه محترم‌ترین زن حرمسرا، زوجه شاه و شاهبانوی‌کشور بود. بقیه زنان در حکم متعه، مغنیه و مطربه بودند. ملکه به هنگام جنگ در خانه می‌ماند و سایرین عموماً همراه اردو می‌رفتند.گاهی شاهان اشکانی، مفتون رعنایی و زیبایی کنیزکانی رامشگر و غیر آنها می‌شدند و حتی کنیزکی را به مقام ملکه می‌رساندند. البته این کار در موارد استثنایی و معدودی اتفاق افتاده‌است. زنان غیر عقدی شاهان اشکانی غالباً دختران رجال یونانی بودند.گرچه پلوتارک این مسئله را فقط در مورد «سورنا» گفته است اما ظاهراً عمومیت داشته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۲۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان به طور کلی از مردان جدا بودند و داخل مجالس مردان نمی‌شدند. شاهان اشکانی، بر خلاف هخامنشایان، اجازه دخالت در امور را به زنان نمی‌دادند. تنها استثناء خاص در این مورد «موزا» مادر فرهاد پنجم است، که نمونه کامل انحطاط اخلاقی جامعه اشکانی است. غیر از این مورد، شاه تحت نفوذ زنان نبود و با قدرت تمام مملکت را اداره می‌کرد. همچنین به هیچ خواجه یا وزیری اجازه دخالت نمی‌داد. بر روی سکه‌های اشکانی هرگز عکس زنان نقش نشده‌است، مگر در یک مورد و آن هم نفش موزا مادر فرهادپنجم است. در یک مورد دیگر هم نقش ملکه در حال دعا در کتیبه‌ای دیده می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۷۰۶ و ص ۲۶۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; شأن ملکه به حدی بوده که بعضی محققین معتقدند ملکه از حیث مقام خیلی پایین‌تر از شاه نبوده است. زنان غیرعقدی شاه از ملکه جدا بودند و برای هر یک قصری جداگانه می‌ساختند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; حفظ حقوق ملکه و زنان و در عین حال عدم دخالت آنها در امور کشور، حفظ نسبی پاکدامنی دربار از دشواریهایی است که بر اثر وساوس زنان و نوجوانان حرمسرایی پدید می‌آمد. پارت‌هادر مقایسه با هخامنشیان و ساسانیان از این نظر افتخارات بیشتری دارند، زیرا پارت‌ها در این مورد از دو سلسله مقتدر نامبرده موفق‌ترند. پیرنیا این امر را یکی از عوامل دیرپایی و دوام حکومت پارت‌ها می‌داند. حقوق زنان در عصر اشکانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن قبل از فوت شوهر می‌توانست شوهری دیگر اختیارکند، یعنی طلاق جائز نبود. اما زن محترمه در صورت عدم رضایت از شوهر خود، به‌آسانی طلاق می‌گرفته‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد فقط در چهار صورت زن خود را طلاق می‌داد: ۱- اگر زن عقیم بود. ۲-اگر جادوگری می‌کرد. ۳- اخلاقش فاسد بود ۴-ایام قاعده را از شوهر پنهان می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۲۶۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌های پارتی با مردان آمیزش نداشتند. اندرونی از بیرونی جدا بود و زنان در کارهای خارج از خانه دخالت نمی‌کردند. چنانکه ذکر کردیم عدم مداخله زنان در امور، در دوره پارت‌ها یک اصل بود. در موارد جنایات واقع‌شده در خانواده؛ مثل قتل زن به دست شوهر، یا قتل پسر و دختر به دست پدر، یا قتل خواهر به دست برادر و یا هرنوع جنایتی مابین پسران و برادران به عدلیه رجوع نمی‌شد. خانواده خود باید در این مورد تصمیمی می‌گرفت؛ زیرا پارتی‌ها این گونه جنایات را به حقوق عمومی مرتبط نمی‌دانستند، بلکه آنها را منحصراً مربوط به حقوق خانوادگی می‌دانستند. اما اگر این جنایت در مورد دختر یا خواهرشوهرداری اتفاق می‌افتاد، امر به عدلیه ارجاع می‌شد؛ زیرا زن شوهرکرده، جزو خانواده شوهر محسوب می‌شد. مجازات خیانت زن به شوهر خیلی سخت بود، در این زمینه مرد حتی حق کشتن زن را داشت. اگر کسی، مرتکب عمل شنیعی بر ضد طبیعت می‌شد، می‌بایست خودکشی‌کند، پارتی‌ها در این باب هیچ استثنایی روا نمی‌داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;علی سامی «آیین دادرسی در ایران باستان (عصر اشکانی)»، مجله بررسی‌های تاریخی، شماره ۱، سال ۶ ، ص ۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکه شدن کنیزک و پیامدهای آن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«موزا» کنیزکی رومی بود که قیصر به عنوان هدیه برای فرهاد چهارم فرستاد و فرهاد مهر این زن را به دل گرفت و با او ازدواج کرد. او پسری به دنیا آورد به نام فرهادک (۲۰ ق .م.). فرهاد برای اینکه او را ولیعهد کند، بقیه پسرانش را به روم فرستاد و امرکرد در روم اقامت‌گزینند. این چهار شاهزاده به نامهای ونن، سراس پاران، رداسپ و فرهاد بودند. قطعاً موزا در انتخاب ولیعهد جدید دست داشت و کوشید تا فرهادک را به تخت بنشاند. فرهاد پدر را در سال ۲ ق .م. زهر داد و بعد با مادر مشترکاً به تخت نشست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام روم در امور ارمنستان دخالت کرده و شاه آن را تغییر داده‌بود. در عین حال به علت پیری «آگوست» و نداشتن سرداری لایق برای اداره امور، امپراتوری در حال ضعف بود  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=12367</id>
		<title>عصر ساسانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=12367"/>
		<updated>2025-12-06T09:14:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;عصر ساسانی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نگاه جامعه‌شناسی تاریخی همواره پنج نهاد مهم و بنیادی، تقریباً در همه شئون زندگی فردی و اجتماعی تعامل یا تقابلی تنگاتنگ دارند و آنگاه که بستر مناسبی برای ظهور و تجلی این نهادها فراهم آمد، آن جامعه به دوران تاریخی پای می‌گذارد و مراحل مختلف تکامل و توسعه را درپیش می‌گیرد. این نهادها عبارتند از نهاد خانواده، نهاد پرورش و آموزش، نهاد دین، نهاد حکومت و نهاد اقتصاد. نهاد حکومت گرچه به لحاظ قدمت تاریخی، نخستین نهاد تشکل‌یافته نیست، اما به لحاظ اهمیت، میزان تأثیر و نفوذ، گستردگی و جایگاه برترش شاید بحث‌انگیزترین و مناقشه‌برانگیزترین نهاد تمدن بشری باشد که می‌تواند نهادهای دیگر را در مسیرها و عرصه‌های موردنظر هدایت کند..به این دلیل نحوه ارتباط و برخورد نهاد حاکمیت ساسانی با چهار نهاد دیگر، از اهم مسائل داخلی آن عصر مهم است که بیشترین تأثیرات را نیز بر تحولات سیاسی- نظامی جامعه و همچنین تحولات مختلف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن روزگار باقی نهاده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ایالت فارس در آستانه تشکیل دولت ساسانی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه در بخش‌های گذشته یادآور شدیم، شکل‌گیری اساسی کشور ایران در زمان مادها و هخامنشیان تحقق کامل یافت. اما ساختار سیاسی و اجتماعی ایران عهد هخامنشی، در فترت دوران سلوکی و عهد فرمانروایان یونانی‌تبار، فراز و فرودهای فراوانی را پشت‌سر نهاد. حکومت قدرتمند اشکانی نیز، علی‌رغم دوره طولانی اقتدار خود، هیچگاه نتوانست آثار شوم هجوم اسکندر و حکومت سلوکیان را بزداید و جامعه ایران را به عصر پادشاهان کیانی پیوند زند. از همان آغاز آشکار بود که شکاف عظیمی میان قبایل چادرنشین و بیابانگرد پارتی که زندگی، ساده‌ای داشتند با دیگر اقوام شهرنشین و ساکن ایران وجود دارد. این اختلافات بیش از همه در شیوه معیشت، افکار و اعتقادات، دیدگاه آنها نسبت به کائنات و بینش سیاسی - اجتماعی آنان خودنمایی می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پارتیان]] به عنوان جانشینان امپراتوری منحط [[سلوکی ها|سلوکی]]، وارث اداره سرزمینی شده‌بودندکه از امیرنشین‌های متعدد و مجزا و «پولیس»های نوظهور تشکیل می‌گردید. در مورد تعداد این ایالات همواره اختلاف‌نظر وجود داشته‌است اما اشکانیان، که از ایجاد تغییر یا تحول بنیادی در پیکره این نظام عاجز بودند، یا به علت نوع زندگی خود که بر پایه ساختار عشیره‌ای بود تجارب کمتری در امور سیاسی و اداری داشتند، از عزل فرمانروایان و شاهان خرده‌پا خودداری می‌کردند. البته این سیاست تا آنجا اجرا می‌شد که آن والیان حاضر به تبعیت و گردن نهادن به حاکمیت اشکانی بودند، بنابراین حاکمانی که از پذیرش سیطره اشکانیان سر باز می‌زدند نابود می‌شدند و شاهانی جدید جایگزین آنان می‌گردیدند. حکامی که با آنان از سر اطاعت درمی‌آمدند، ملزم به اجرای احترام، دادن خراج، تدارک قشون و اجابت هر نیازی بودند که از سوی حاکمیت مرکزی ضرورت می‌یافت، بسیاری از آن والیان، از اشراف و خاندان‌های حکومتگر ایران باستان بودند. گفتیم که ساختار اجتماعی دولت پارت آمیزه‌ای بود از سنت‌ها و اسلوب‌های معیشتی، دوران هخامنشی، آیین‌های هلنی با آداب و فرهنگ خاص خود، حکومت‌های محلی، سلطه خاندان‌های اشرافی، نفوذ کمرنگ اما مستمر عشایر بیابانگرد پرنی وداهه و استمرار نوعی دموکراسی قبیله‌ای. طبیعتاً در چنین جامعه‌ای عناصر و زمینه های تضاد به شکلی آشکار وجود داشت و هراس از نارضایی، شورش و طغیان ایالات تابع به صورت کابوسی بزرگ یا معضلی لاینحل پیش‌چشم حاکمان اشکانی بود. چنانکه یادآور شدیم نجبای بزرگی‌که در آغاز کار نیروی حمایتی شاهان پارت را تشکیل می‌دادند، خود زمینه‌ساز سقوط این سلسله نیز شدند. زمین‌داران بزرگ و حاکمان محلی با ضعف شاهان اشکانی، قدرتی اندوختند که اوضاع را دگرگون می‌ساخت و روابط شاه را با رعایا دچار مشکل می‌کرد. در سراسر تاریخ پارت، نجبا از راه‌های گوناگون از جمله استفاده از دسته‌بندی‌های درون گروهی و همراهی با روحانیون وارد عرصه می‌شدند و گاه به اتکای خارجیان (غالباً روم) پادشاهان را عزل و نصب می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کناب، ص ۲۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر بار اکه پادشاهی در صدد تثبیت پایه‌های قدرت خود برمی‌آمد، به عنوان ستمگری سرنگون می‌گردید. تقریباً در زمان تغییر پادشاه، جنگی داخلی رخ می‌داد و بسیاری از مدعیان خود را شاه می‌خواندند، بدون آنکه مردم بدانند حق با کیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان در سرزمین پارس نهضتی برای بنیان‌گذاشتن دولتی نوین، نشو و نما یافت. هرچند این ایالت تا آغاز سده سوم میلادی شهرت پیشین خویش را، که یادآور خاطرات درخشان تخت‌جمشید پایتخت دولت جهانی هخامنشیان بود، تا حدی از دست داده بود، اما در کنار تخت جمشید، تختگاهی نوین موسوم به «استخر» ظهور یافت‌که شاهان محلی آن به حفظ سنت‌های کهن، میراث گذشته و نامهای بلندآوازه شاهنشاهان هخامنشی چون اردشیر و دارا می‌پرداختند. آنان، و اغلب پرچم‌داران فرهنگ کهن، صرفنظر از خصومتی که با تمدن یونانی داشتند، قوم پارتی را به چشم بدویانی غاصب می‌نگریستندکه با زور حق آنان را پایمال‌کرده‌اند. این نگرش بدون شک نزد پارسیان شدیدتر بود، زیرا آنان با پشتکار و جدیت تمام به حفاظت خصایص عصر هخامنشیان ازگزند یونانی مآبی و اشکانی‌گری و اشاعه آن همت گماشته بودند. هنگامی که مهرداد اول برای سرکوبی نهایی سلوکی‌ها می‌جنگید، پارسی‌ها به عوض کمک به وی جانب یونانیان را گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;-شیرین بیانی، شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان. تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۵۵، ص ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; زیرا به تصور آنان تابعیت از حکومت ضعیف شده سلوکی بر اطاعت از اقوام تازه نفس جویای نام اشکانی برتری داشت. بویژه‌که هر دوی آنان در نزد پارسیان بیگانه می‌نمودند. این نخستین واکنش آشکار به غلبه قوم جدید، نشان می‌دادکه در میان خادم و مخدوم اختلافات اساسی و رو به گسترشی وجود دارد. مهرداد پس از غلبه بر سلوکی‌ها، به‌سختی از پارس‌ها انتقام گرفت. پارتیان هیچگاه در صدد تکیه‌کردن بر نیروهای داخلی برنیامدند، بلکه همواره متوجه استپ نشینان شرق دریای مازندران بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که از رابطه پارت و پارس سخن می‌رفت بیان شد که از نحوه اداره ایالت پارس در دوره اشکانی اطلاعات فراوانی در دست نیست. عمده‌ترین منبع در این باره بی‌شک سکه‌هاست. شاهان پارس نیز، همانند برخی دیگر از شاهان نیمه‌مستقل اشکانی، حق ضرب سکه به نام خویش را داشتند که این امر از زمان [[سلوکیان]] معمول شده بود. فرمانروایان پارس  خود را «فره ترکه» می‌خواندند، که به معنای «فرمانروا» بود. این عنوان از سده دوم میلادی به «شاه» تغییر یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;ولادیمیرگریگورویج نوکونین، تمدن ساسانی، ترجمه عنایت‌ا... رضا، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵، ص ۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; روی سکه‌های آنان افسر و نشانه‌های شاهی، تصویر پرستشگاه، آتشدان با آتشی شعله‌ور و مظاهری از ماه و ستاره و نقش اهورامزدا ضرب شده‌است،که نشان از اعتقادات مذهبی و ملی آنان و پرستش ایزدان زرتشتی دارد. این شواهد نشان می‌دهد که اغلب شاهزادگان هخامنشی فرمانروای پارس، همچنان حکومت‌های اجدادی و محلی خویش را در دوره سلوکی و اشکانی به واسطه انتساب به دودمان پراهمیت کیانی و حفظ استقلال داخلی، ادامه می‌دادند. از زمان بغ‌دات اول تا حکومت اردشیر بابکان، حدود سی تن در این منطقه حکمرانی کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;شیرین بیانی، شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان، ص ۳.۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جالب آنکه هیچ پراکندگی و انقطاعی در حکومت ایشان در طی ادوارگوناگون مشاهده نمی‌شود. همین موضوع دلیلی محکم بر قدرت و پایگاه مستحکم اجتماعی این سلسله‌های محلی است، که مسلماً در پیشبرد مقاصد اردشیر نیز نقش اساسی بر عهده داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پایگاه سیاسی-اجتماعی خاندان ساسانی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاندان نجیب‌زاده، روحانی و صاحب نفوذ ساسانی، همانند همه وابستگان و منتسبان به دودمان هخامنشی، خود را از نژاد «دارای دارایان» می‌شمردند و به پارسی بودن خویش فخر می‌فروختند. آنها در حفظ و اشاعه سنت‌های ملی و فرهنگ کهن این سرزمین تلاشی صمیمانه می‌ورزیدند،ایالت پارس را بالاتر از همه ممالک می‌دانستند و در محو آثار یونانی مآب و تمدن هلنی کوشش وافر به کار می‌بردند. اینان به این دلیل که نخستین اقوام آریایی بودند که در ایران اقامت‌گزیده بودند، اینک مدعیان تاج و تخت و پرچمدار نبرد با غاصبان برای احیای حاکمیت گذشته محسوب می‌شدند و سلطنت را حق مسلم خویش می‌پنداشتند. در فارس آداب و سنت‌های عمده هخامنشی پابرجاتر از سایر نقاط بود، و هواداران این فرهنگ سرزمین فارس را به کانون نیروهای ضد اشکانی و ضدهلنی تبدیل کرده بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این ایالت ظاهراً همه شهرهای نسبتاً مهم فرمانروایان مخصوص به خود را داشتند. مهمترین این امارات، شهر استخر بود که در حقیقت پایتختی باستانی بود و از مراکز بسیار مهم سیاسی و دینی به‌حساب می‌آمد. این شهر مهم و استراتژیک، تا قرن سوم میلادی به دست سلسله «بازرنگی» اداره می‌شد و از مهمترین حکومت‌های ایالت پارس و یا نواحی مرکزی ایران به شمار می‌رفت. آنچه در این شهر جلوه‌ای تمام داشت، عبادتگاه یا معبد آناهیتا بود که با حفظ اعتبار و نفوذ پیشین خویش در دل مردم و در چشم شاهان جایگاهی استوار و درخور ستایش داشت. شعله فروزان و اهورایی «آتور آناهیت» یا «آتش مقدس» همواره در این معبد فروزان بود. خاندان ساسانی نیز، که اصل و نسب خود را به مغان می‌رسانید و در زمره گروه‌های قدرتمند ساکن در فلات ایران و خاصه منطقه فارس بود، به دلیل رهبری مذهبی و فکری این قوم، از دیرباز جایگاهی معتبر و قابل احترام در میان اقشار مختلف جامعه ایران یافته‌بود. بی‌شک در جوامع کهن آریایی هیچ عنصری نمی‌توانست جایگاه بلند مذهب و اعتقادات دینی را اشغال نماید و هیچ منصبی با مقام رفیع روحانیان برابری نمی‌کرد. ساسان و اجداد وی نیز به دلیل داشتن مقام روحانیت و ریاست مهمترین معبد ایالت پارس، موقعیت و نفوذی انکارناپذیر داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساسان روحانی زیرکی بود که اوضاع زمان خویش را به خوبی زیرنظر داشت. وقتی بروز دگرگونی‌هایی را در خاندان «با زرنگی» دید، با دختری از آن خاندان ازدواج نمود تا قدرت مذهبی خویش را با قدرت سیاسی درهم آمیزد. وی از همان زمان خیالات جاه طلبانه و آرزوهای بلندپروازانه خود را در قالب جملاتی عام‌پسند بیان می‌کرد، چنانکه‌گفته بود: «اگر روزی ملک به من رسد، من روی زمین از اشکانیان پاک کنم.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; این نخستین و اساسی‌ترین گام در جدال با حاکمیت موجود بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مرگ ساسان، پسرش بابک وارث مقام روحانی پدر شد. او نیز بایکی از دختران بازرنگی ازدواج کرد و با این کار بر اهمیت مذهبی-سیاسی خویش و خانواده‌اش افزود. شاید با نفوذ در خاندان بازرنگی توانسته است که به مناصب سیاسی و اجرایی نیز دست یافته باشد، چنانکه در کارنامه اردشیر به آن اشارت رفته‌است. وی احتمالاً مرزبانی از مرزبانان فارس شد. در چنین منزلت استواری بود که بابک فرزندش اردشیر را به سمت ارگبذی دارابگرد منصوب کرد و راه صعود به قدرت را برای وی هموار نمود. از دید محققان به نظر می‌رسد «پرستشگاه آناهیتا» همان «کعبه زرتشت» باشد که در آغاز سده سوم میلادی «آتش آناهیتای استخر» نام‌گرفته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;ولادیمیر گریگورویچ لوکونین، همان کتاب، ص ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کعبه زرتشت بنایی است بزرگ و باشکوه که بنای آن را در اوایل شاهنشاهی هخامنشیان می‌دانند. ساختن معابدی نظیر آن در دوران‌های متقدم‌تر، بویژه در نزد اورارتوها، رواج داشت. تصویری از کعبه زرتشت به همراه شاه پارس در سکه‌های شاهان این دیار متعلق به سال‌های ۲۵۰ تا ۱۵۰ ق.م. دیده شده‌است.۱&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;سرپرست این عبادتگاه را «پریستار» نام می‌نهادند که این شغل تا روزگار بهرام دوم ادامه یافت. بدین ترتیب در مورد رابطه باستانی کعبه زرتشت، پرستشگاه ورجاوند ایرانیان، با پادشاهان پارس، که از بازماندگان دودمان هخامنشی بودند، تردیدی نیست. اسلاف خاندان ساسانی متولیان بزرگ‌ترین عبادتگاه زرتشتیان بودند که مظهری، هم از اهورامزدا و هم از سلسله کیانی بود. ساسانیان این قدرت سیاسی و مذهبی را که در اختیار داشتند، چون کانونی برای فعالیت‌های سیاسی و انقلاب ضد پارتی به کار گرفتند و با حربه توانمند دین به عرصه نبرد برای کسب حاکمیت گام نهادند و چنانکه معلوم است خیلی زود به نتیجه رسیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین نحو، ساسانیان بخشی از جامعه مغان ایران بودند که از مهمترین و متنفذترین طبقات کشور محسوب می‌شدند، و با استفاده از آزادی‌های مذهبی، که اشکانیان هوادار آن بودند، به گسترش اندیشه‌های مذهبی و نفوذ سیاسی خویش همت گماشتند، دل‌های بسیاری را به تسخیر درآوردند، با بسیج نیروی عظیم روحانیت و تحریک محافل دینی، از پشتیبانی طبقات گسترده مردم بویژه مؤمنان زرتشتی، که در اقلیم فارس بزرگ‌ترین جامعه مذهبی به شمار می‌رفت، برخوردار شدند و با اعطای امتیازات فراوان دنیوی و اخروی به هم‌کیشان و روحانیون از حمایت آنان اطمینان یافتند. آنها به خوبی از عواید اتشکده‌ها و وجوه برّ مؤمنان استفاده کردند و با طرح اندیشه حاکمیت مذهبی و احیای مظاهر عصر هخامنشی که در آن زمان رونقی خاص داشت، به تقویت بنیه اقتصادی خویش همت گماشتند. ساسانیان مغ‌ها را تمجید می‌کردند و با احترامی زایدالوصف بدیشان می‌نگریستند. آنان تقریباً می‌توانستند در جمیع امور دینی و دنیایی زرتشتیان، از عبادات و فرایض شخصی‌گرفته، تا محاکمات سیاسی مداخله‌کنند. این حوزه گسترده فعالیت ایشان‌که به طورکلی از مهد تا لحد افراد جامعه را دربر می‌گرفت نشان از اعتبار و اقتدار و نفوذ کلمه آنان داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر عهد اشکانی،که تکاپوی ساسانیان پرای تاج و تخت حساس‌ترین مراحل خود را می‌گذراند، پایگاه اجتماعی و نفوذ سیاسی - مذهبی مغ‌ها آن قدر بالاگرفت‌که تنسر، موبد بزرگ آن روزگار که در عهد پارت‌ها جایگاهی بسیار والا داشت، برای ساسانیان و سلطنت آنان به دعوت پرداخت. او ظهور اردشیر را مژده داد و برای این منظور مبلغانی به ولایت‌ها فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، التنبیه والاشراف، ترجمه ابوالقاسم پابنده، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۵، ص ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; علاوه بر این بسیاری از اشراف و اعیان اصیل، که وارثان کیانیان محسوب می‌شدند، اینک خواستار احیای مجد و عظمت گذشته خویش بودند و این شعاری بود که ساسانیان آن را بر زبان‌ها جاری ساخته بودند، بنابراین با این عناصر قدرتمند و صاحب‌نفوذ پیوندی نزدیک یافتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تأسیس سلسله ساسانی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مباحث پیشین تا حدودی پایگاه خاندان ساسانی را روشن ساختیم و با نگاهی‌کوتاه به نظام سیاسی و اداری عهد اشکانی، تضادهای موجود و شکاف‌های بالقوه آن را که به شکلی فزاینده تمایل به واپس‌گرایی داشت، نمایان‌گردانیدیم. علاوه بر مسائل مزبور، عوامل و عناصر دیگری نیز در ساختار سیاسی دولت اشکانی ریشه دوانده بود که عرصه را برای ظهور جانشینی، قدرتمند فراهم می‌ساخت؛ در همه منابع عصر ساسانی، بیان شده‌است که قدرت‌های محلی بسیاری در عرصه حکومت اشکانی پا گرفته‌بودند و حضور حدود ۹۰ تا ۲۴۰ حکومت خودمختار با اقتصاد سیاسی ناهمگون و فرهنگ‌های فرعی متفاوت در قلمرو این امپراتوری همواره باعث ناپایداری و تزلزل سیاسی دولت مرکزی می‌شدند. این وضع به هنگام تعویض پادشاهان یا جنگ‌های خارجی، دولت را به سوی بحران، آشوب داخلی و ضعف سیاسی سوق می‌داد. از سویی دیگر جنگ‌های مداوم و متوالی با رومیان و شرق و نیز اتخاذ مواضع سیاسی متفاوت وگاه معارض حاکمان خودمختار داخلی و حتی خود شاهزادگان اشکانی،که علی‌الدوام در جریان بود، علاوه بر ناتوان ساختن دولت در مواجهه با اقوام مهاجم خارجی، به تشنج داخلی، بی‌ثباتی سیاسی، بحران اقتصادی و آشوب اجتماعی نیز منجر می‌شد. بویژه در اواخر حاکمیت پارتیان این جنگ‌ها و پیامدهای آن آشکارا چهره می‌نمود. چنانکه در آغاز قرن سوم میلادی بلاش چهارم اشکانی از سپتیموس سوروس قیصر روم شکست سختی خورد، پایتختش تیسفون تسخیر شد و عرصه تاراج و یغما گشت. پس از درگذشت وی در ۹-۲۰۸ م. بر سر شاهنشاهی اشکانی میان دو برادر، یعنی بلاش پنجم و اردوان پنجم، نزاع درگرفت و هرج و مرج‌های سیاسی و ناپایداری اجتماعی حکومت اشکانی کاراکالای رومی را وسوسه کرد تا با تدبیر شوم و ابلهانه خود نقشه‌های جهانگیری اسکندر مقدونی را ادامه دهد و چنانکه در فصل مربوط ذکر آن رفت هجوم وی صدمات بسیاری بر کشور واردکرد. این حوادث،که مقارن با آغاز جنبش ساسانیان بود، تزلزل و ضعف مفرط حاکمیت اشکانی را نشان می‌دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند پارتیان ایرانی و از نژاد آریایی بودند، اما به لحاظ شکل زندگی، نوع فرهنگ، نگرششان به مذهب و اعتقادات و سنت‌های موجود، همواره دارای نوعی حالت بدویت بودند یا دست کم تمدنی به‌مراتب پایین‌تر از مادی‌ها و پارسیان داشتند و در چشم دیگر ایرانیان، یک جانشین‌کم‌فرهنگ برای آن حکومت‌ها تلقی می‌شدند. پنج قرن حکومت این قوم هرگز نتوانست آنان را با فرهنگ سیاسی - اجتماعی موجود در ایران هماهنگ و به آن یگانه سازد. آنچه موجب تشدید این امر می‌شد، تأکیدی بود که شاهان اشکانی در تمایل به فرهنگ غاصب هلنی، می‌کردند و این امر در انتخاب عباراتی چون «فیل هلن» برای خود یا ابقای آثار سلوکیان مشخص است، عناصر بیگانه‌ای که هیچگاه در چشم ایرانیان اصیل محبوبیت نیافتند. اما در نظر پارسیان حقیقی اصرار اشکانیان در پایداری این فرهنگ اجنبی چیزی جز احیای خاطرات تلخ و شرم‌آور سقوط امپراتوری جهانی و افتخارآمیز هخامنشی و تاراج و ترکتازی مقدونیان در قلب این سرزمین خدایی نبود. این امر قطعاً پایگاه اشکانیان را نزد مردم به مخاطره می‌انداخت. اما ساسانیان با درک به‌موقع این حقیقت، درفش مخالفت و براندازی مظاهر شوم بیگانه را برافراشتند و با پیوند دادن خویش به «فرّه ایزدی» و خاندان کیانی،که پارتیان تا حدودی از آن غافل مانده بودند، و با تبلیغ فراوان در پیرامون اصالت‌های ملی و دینی که با مساعدت متولیان مذهبی و مؤمنان زرتشتی و اعیان و اشراف ریشه‌دار، همراهی می‌شد، به‌سرعت پایه‌های قدرت خویش را تحکیم بخشیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیکارهای خونین کاراکالا، که در قلب سرزمین‌ها و پایتخت اشکانیان تا سال ۲۱۸ م. جریان داشت، نیروی حیاتی طرفین را تحلیل برد و سبب شد تا دولت‌های کوچک نواحی غربی ایران، که اغلب در عرصه منازعات مستمر ایران و روم قرارداشتند، سیاستی مستقل در پیش گیرند و کمتر نگران سرسپردگی به رومیان یا پارتیان باشند. در این زمان انسجام و وحدت امپراتوری اشکانی به افسانه بیشتر می‌مانست تا واقعیت. بحران اقتصادی، کشاکش داخلی، ناامنی سرحدات و انهدام نیروی منسجم‌کننده قلمرو اشکانی، فرمانروایان کوچک را تشویق به دست‌درازی و نبرد برای احراز تاج و تخت می‌کرد. اردشیر معروف‌ترین آنها بود که عزمی استوار برای تصاحب قدرت داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سوابق این دفتر یادآوری شد که اردشیر نواده ساسان بود. ساسان سرپرست و روحانی، بزرگ معبد آناهیتای پارس بود که نفوذ فوق‌العاده‌ای برجامعه داشت و با خاندان بزرگ‌ترین شاهان پارس موسوم به «بازرنگیان» وصلت نمود. باز یادآوری شد که فرزندش بابک،که موبدی، بلندپایه بود و بعد از پدر متولی معبد آناهیتا شد، درست پا در جای پای پدر نهاد و با خاندان «بازرنگی» پیوند زناشویی بست. بدین‌گونه قدرت سیاسی را با قدرت مذهبی درآمیخت و به مناصب اجرایی مهمتری نظیر «شهرداری» هم ارتقا یافت. چنانکه در کتیبه کعبه زرتشت بدان اشارت رفته‌است، اردشیر بابکان در چنین خاندانی که از پایگاه سیاسی - اجتماعی و مذهبی، استواری برخوردار بود، تولد یافت. هنگامی که هفت‌ساله بود پدرش وی را نزد «گوچهر» یا «گوزهر» پادشاه بازرنگی استخر برد. ظاهراً غلامی اخته به نام «تیرا» از جانب گوزهر ارگبذ دارابگرد بود که مقام حاکم یا فرمانده نظامی و سیاسی شهر و قلعه را داشت. بابک پدر اردشیر همه نفوذ و قدرتش را به کار بست، تا صعود اردشیر به مقام ارگبذی فراهم آید. جایگاه بلند خاندان بابک و موقعیت احترام‌انگیزی که اکنون با وصلت‌های مکرر این خاندان با دودمان بازرنگی جلوه‌ای خاص یافته بود، سبب‌گردید تاگوزهر طی فرمانی خطاب به تیرا، از او بخواهد که اردشیر را شاگرد و قائم مقام خویش گرداند. تیرا که از موهبت داشتن فرزند محروم بود، از اردشیر استقبالی تمام کرد، تا آنجا که وی را پسرخوانده خویش خواند&amp;lt;ref&amp;gt;محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: انتشارات اساطیر، ۱۳۶۲، ص ۵۸۱&amp;lt;/ref&amp;gt; و به تربیت و کارآموزی او اهتمام کامل ورزید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سمت «ارگبذی» مهمترین مقام سپاهی آن دوران و برابر با فرماندهی سپاه یک منطقه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;شیرین بیانی، همان‌کتاب، ص ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; دارابگرد هم از شهرهای مهم سرحدات شرقی ایالت پارس در مرز کرمان (داراب امروزی) بود. با مرگ تیرا کوکب اقبال اردشیر درخششی تمام یافت. او که در دوران آشفته حاکمیت پارتی نشوونما می‌یافت، از عمق گسیختگی سیاسی - اجتماعی، هرج و مرج و آشفتگی بی‌لجام آن حکومت شناخت کافی داشت. در آن زمان حاکمیت‌های محلی به دلیل ضعف روزافزون اشکانیان و جنگ‌های خانمانسوز داخلی و خارجی و منازعه بر سر تاج و تخت، واپسین دم حیات خویش را می‌گذراندند، و به جان هم افتاده‌بودند. ساسانیان‌که در مقایسه با آنان از اعتبار و نفود و احترام بیشتری برخوردار بودند و پیروان و هواداران بی‌شمار و ثابت‌قدم‌تری داشتند، با درک درست شرایط روزگار به‌سرعت قدم به عرصه منازعات سیاسی نهادند. ابتدا بابک طی نقشه ماهرانه و با اتکا به قدرت دینی و دنیایی و به کمک گروه یاران خویش، طی‌کودتایی بر پدرزن خویش‌گوزهْر (گوچهر) غلبه یافت. وی با این شیوه،گوچهر و مخالفان دیگر خود را نابود ساخت و بر تخت شاهی نشست. این ماجرا در حدود سال ۲۰۸م. اتفاق افتاده. دولت اشکانی، نسبت به اقدامات بابک واکنش نشان داد، اما از آنجا که گرفتار مسایل متعدد داخلی و خارجی، بود، نتوانست اقدامی عملی به‌جا آورد؛ ولی فرمانروایی بابک را به رسمیت نشناخت. این سرآغاز مخالفت یا خصومت آشکار دو خاندان حکومتگر محسوب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر، که اینک موقعیت خویش را با توجه به سپاه تحت فرمان تحکیم بخشیده‌بود به دنبال دریافت اخبار توفیقات روزافزون پدر و با پشتگرمی از جایگاه وی، برنامه جهانگیری خویش را به اجراگذاشت. مؤمنان زرتشتی، که تعدادشان در سرزمین پارس بر دیگر فرق می‌چربید، اکنون مژده ظهور حاکمیت دلخواه خود را، که متکی بر سنت‌های عهد کیانی، فرّه ایزدی و فضایل دینی باشد، از سوی مغان می‌شنیدند و به انتظار نشسته‌بودند. اردشیر نیز با لیاقت و کاردانی خویش، آرام آرام، بر سراسر ایالت فارس تسلط می‌یافت. ابتدا بر حوالی دارابگرد و حاکم ان «فایسل» و سپس برکونس و پادشاهش «منوچهر» و برریزد حاکمش «داراشاه» پیروز شد و قلمروش را به سرحدات پدر رسانید. بابک برای اینکه به این اقدامات خودسرانه مشروعیت بخشد، به اردوان متوسل شد و طی نامه‌ای التماس‌آمیز از پادشاه اشکانی، خواست تا از او حمایت‌کند و تاج‌گوزهر (گوچهر) را بر سر شاپور پسر ارشدش نهد. اما اردوان پاسخی سخت عتاب‌آمیز به وی داد و تلاش‌های او و پسرش، اردشیر، را در کشتن شاهان، خطایی بزرگ دانست و آنان را با عباراتی توهین‌آمیز به مبارزه فراخواند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمدبن جریر طبری، همان‌کتاب، ج ۲، ص ۵۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; وقتی شاپور به جای بابک نشست، درصدد مقابله با دولت مرکزی برآمد. اما اردشیر با درایت خویش دریافت که در این شرایط، که نبرد برای تاج و تخت میان اردوان پنجم و بلاش پنجم درگرفته است، باید صبر و انتظار درپیش‌گیرد و مترصد بهره‌برداری از فرصت بنشیند. پس از مرگ بابک، رقابت میان شاپور و اردشیر بالاگرفت. اما شاپور هنگامی‌که برای جنگ با اشکانیان آماده می‌شد، بر اثر حادثه‌ای، که شاید به تحریک عوامل اردشیر تدارک دیده شده‌بود، درگذشت و راه سلطه بلامنازع اردشیر هموار گشت. او برادران دیگر را با خود همراه ساخت و با معدوم نمودن دشمنان سلطنت خویش را بر سراسر فارس گسترد. این مرد صاحب‌عزم و کاردان در فاصله سال‌های ۲۱۲ تا ۲۲۴م. طی چندین نبرد متهورانه و موفقیت‌آمیز بر اردوان پنجم غلبه نمود و سراسر قلمرو اشکانیان را به تصرف خود درآورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تغییر ضرب سکه‌های پارس را، که در آنها نام فرمانروایان ساسانی جایگزین نام دودمان پیشین گشته است، می‌توان حدود سال ۲۰۹ م دانست. هرچند از بابک و یا پدرش ساسان سکه‌ای در دست نیست، اما دست‌کم سکه‌های پنج درهم نقره‌ای به نام پسر بزرگ‌ترش شاپور شناسایی شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ولادیمیر گریگورویچ لوکونین، همان کتاب، ص ۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سوی این سکه‌ها تصویر شاپور بر تخت شاهی نقش شده است. بر افسر شاهی نشانه هلال ماه دیده می‌شود و بر پشت سکه‌ها تصویر پدرش بابک است که هر دو عنوان شاهی دارند. نقش این سکه‌ها با مضامین کتیبه کعبه زرتشت کاملاً هماهنگ است. این دو نقش در نگارگری‌های تخت‌جمشید نیز دیده می‌شود. نقش آتشدان و ایستادن شاه به حال نیایش در برابر پرستشگاه، صحنه‌ای نمادین از وظیفه و مقام روحانی شاه است. در برابر بابک پسرش شاپور، سوار بر اسب به همراه ملتزمین رکاب وی دیده می‌شود که نماد بخشیدن تاج از سوی اهورامزداست. شاپور حلقه‌ای با نوار آویخته، که نشانه فرّه ایزدی است. به دست دارد. نقش‌های تخت‌جمشید از جهت نشان دادن سابقه تاریخی امر بسیار در خور توجه‌اند. در این نگاره‌ها، برخلاف نقش‌ها و مراسم مربوط به اعطای حلقه شهریاری در زمان فرمانروایان اشکانی، بابک را در لباس موبدی نشان می‌دهد که حلقه شهریاری را به فرزندش شاپور اعطا می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; در حالیکه در سنت اشکانیان این حلقه، یا نشان حاکمیت، به وسیله پادشاه اشکانی به حاکمان تابعه بخشیده‌می‌شود. این بیانگر حقیقتی آشکار است که ساسانیان حکومت پارس را با زور سرنیزه، و نه با توافق سلاطین اشکانی، به چنگ آورده‌اند. این نقش‌ها را تعمداً پدید آورده‌اند. تا عدم وابستگی خویش را از شاهان اشکانی در نقش‌های رسمی خود نمودار سازند. پیوند مذهبی - سیاسی (دینیخ دنیایی) که نخستین بار در سکه‌ها و نقوش اولیه دیده می‌شود به عنوان خصلت برجسته حاکمیت ساسانی تا پایان کار این سلسله، با اندک نوسانی، امتداد می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دین و دولت؛ سیاست مذهبی و مذهب سیاسی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین تلاش‌های دولت نوبنیاد ساسانی، توجه به تبیین اهمیت دین و جایگاه آن در ساختار حاکمیت بود. آنچه ساسانیان را به این امر ناگزیر می‌ساخت از یک سو خاستگاه مذهبی، و روحانی آنان بود،و از سوی دیگر پایگاه توانمند آتشگاه‌ها و به طور مشخص معبد آناهیتای استخر، همچنین نقش موثر و انکارناپذیر مغان و موبدان بلندپایه، و به تبع آنان مؤمنان زرتشتی، در تأسیس و ترویج و تحکیم قدرت ساسانیان، چنین ضرورتی را ایجاب می‌کرد. به‌علاوه نیازی که حاکمان نخستین این سلسله به پشتیبانی اقشار مذهبی از فرمانروایی خود و توجیه سیاست‌ها و برنامه‌هایشان از سوی متولیان مذهبی احساس می‌کردند، بر دامنه این نیاز می‌افزود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین ضرورتی ایجاب می‌کرد که اردشیر پیشه اجدادی‌اش را، که ریاست مذهبی و نگهبانی از معابد دینی بود، با افتخار و اهتمام تمام در دست داشته باشد، بدین ترتیب خطری که از جانب دین و پایگاه استوار آن احساس می‌کرد، مرتفع می‌گردید. او در نصایح حکیمانه خرد چنین می‌گفت: «بدانید در یک کشور هیچگاه یک سرداری دینی نهانی با یک شهریاری آشکار هرگز با هم نسازد. جز آنکه، سرانجام آنچه را در دست سررشته‌دار شاهی بوده سردار دینی از او گرفته‌است. زیرا دین بنیاد است و شاهی ستون و کسی که بنیاد را در دست دارد بهتر تواند بر کسی، که ستون را دارد چیره شود و همه بنا را به دست گیرد. در پیشاپیش چیزهایی که از آنها برشما بیمناکم یکی آن است‌که فرومایگان به خواندن دین و پژوهیدن و دریافتن آن دست یازند».&amp;lt;ref&amp;gt;احسان عباس، عهد اردشیر، ترجمه محمدعلی شوشتری، تهران: انجمن آثار ملی، ۱۳۵۶، ص ۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; در عبارتی دیگر شاه چنین ادامه می‌دهد: «شاه نباید برگ دهد که زاهدان و نیایش‌کاران و گوشه‌گیران بیش از او هواخواه دین نموده شوند و نگهدار آن جلوه کنند. نباید بگذارد سررشته‌داران دین و جز ایشان از راه پرداختن به دین و نیایش‌کاری از فرمان بیرون باشند. زیرا بیرون ماندن نیایش‌کاران و جز ایشان از فرمان، نقصی بر شهریاران است و شکافی در کشورداری، شکافی که مردم از روزنه آن به زیان شاه و جانشینان او درخواهند نگریست».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص 71.70.&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر این سخنان پرمعنی و عمیق واقعاً از اردشیر باشد، تا حدود زیادی جایگاه مذهب و نقش آن در جامعه و حکومت و همچنین سیاست مذهبی وی را، دست کم به شکلی آرمانی، نمایش می‌دهند. او شاید تنها پادشاه عصر ساسانی بود که رهبر مذهبی هم به شمار می‌رفت و به اهمیت هر دو نهاد و میزان ارتباط آن دو به‌خوبی واقف بود. اما آیا سلاطین دیگر توانستند چنین موازنه دقیق و لازمی را دریابند و به آن عمل‌کنند؟ و آیا توانستند رهبران پرنفوذ دینی را به رعایت خطوط ترسیم‌شده توسط وی وادارند یا نه؟ اینها سؤال‌هایی است‌که تاریخ ساسانیان به شکلی مبهم به آن پاسخ گفته‌است. جز پادشاهان مقتدری که تعدادشان از انگشتان یک دست تجاوز نمی‌کند و همان‌ها هستند که توانسته‌اند سیاست مذهبی منسجم و موفقی ارائه کنند بقیه پادشاهان این سلسله تحت تأثیر جریان قدرتمند مذهب سیاسی قرار گرفتند، و عملاً موبدان صحنه‌گردان سیاست کشور بودند و بسیاری از پادشاهان نیز در غوغای ارائه نقش‌های اساسی و پشت پرده توسط روحانیان قدرتمندگم شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پراکندگی ادیان و مذاهب، نحله‌های‌گوناگون فکری و چنددستگی‌های اعتقادی، از همان آغاز ساسانیان را، همچون همه متولیان دینی، واداشت تا به منظور ایجاد وحدت مذهبی در قلمرو کشورشان کیش خویش را به عنوان مذهب رسمی اشاعه دهند. آنان در آغاز برای اجتناب از دامن زدن به اختلافات دینی، از اعمال فشار پرهیز داشتند. اما با هدایت و حمایت آنان نهادهای مذهبی و رؤسای آن به این امر اهتمام کامل ورزیدند و اندکی بعد کیش زرتشتی به صورت مبنای اعتقادی غالب نمایان‌گردید. این اندیشه که با تبلیغات زیاد و مبالغات فراوان در مورد بنیانگذاران سلسله ساسانی همراه بود و در سکه‌ها، کتیبه‌ها، تصاویر و نقوش دیده می‌شود، تا آنجا پیش رفت که برخی از پادشاهان مزداپرست ساسانی را از نژاد خدایان و کسانی که چهره ایزدی دارند، معرفی کرد. این موضوع به کرات در کتیبه‌های ساسانی انعکاس یافته است.&amp;lt;ref&amp;gt;ولادیمیر گریگورویج لوکونین، همان کتاب، ص ۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طورکلی ساسانیان، همچنان که از نظام زمین‌داری و پراکنده شاهی اشکانیان و عواقب آن هراس داشتند، از تفرقه مذهبی و فکری مردم نیز، که در حاکمیت اشکانی جلوه‌ای نمایان داشت، بیمناک بودند و به همین دلیل خواستار گرد آوردن همه ملل تابعه، تحت لوای عنصر توانمند دینی واحد بودند. این اندیشه، که گرایشی آشکار به اتحاد افکار فلسفی و سیاسی داشت و از یک زبان ملی و تفکر دینی پشتیبانی می‌کرد، در اواخر سلسله اشکانی در شرف تکوین بود. ساسانیان این ضرورت را برای تسلط معنوی بر اقوام ایرانی نژاد، تحکیم مبانی حکومت خود و توجیه دینی آن دریافتند و به اجرا نهادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسائل مذهبی دوران اولیه سلسله ساسانی بر محور دو شخصیت بزرگ و با نفوذ یعنی «تنسر» و سپس «کرتیر» می‌چرخید. اولی هیربذان هیربذ عصر اردشیر و دومی هیربذان هیربذ دوره شاپور و چهار شاه دیگر بود. تنسر از بزرگان عهد پارتی بود که به همراه پیروان خویش به جرگه یاران اردشیر پیوست، و بر ضد اشکانیان و به سود ساسانیان به تبلیغ در شهرها و بلاد مختلف پرداخت. بدعت‌ها و دگرگونی‌هایی که اردشیر در دین ایجادکرد به وسیله او توجیه شد و مطابق با شرایط زمان تفسیر گردید. اما کرتیر موقعیتی فراتر از تنسر یافت و پس از شاپور، دومین مقام قدرتمند در سراسر کشور بود. این دو روحانی بلندپایه در ولایت‌های ایران آتشکده‌های بسیاری بنا نمودند و روحانیان را مورد تفقد قرار دادند. روحانیون که اینک موقعیت خویشتن را استوار و مستحکم می‌دیدند، به تحریف حقایق عصر اشکانی پرداختند و آزادمنشی، مذهبی آنان را تحقیر کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه تنسر نوشت: «... شگفت از این دارد که جهانداری و مملکت عالم، چگونه صید کرد؟ نه تنها با آنکه همه زمین از شیران چشه خورده موج می‌زد و چهارصد سال برآمده بود (تا جهان پر بود از سباع و وحوش) و شیاطین آدمی‌صورت بی‌دین و ادب و فرهنگ و عقل و شرم. قومی بودند که جز خرابی و فساد جهان از ایشان چیزی ظاهر نشد و شهرها به پایان شده و عمارات پست‌گشت. به مدت چهارده سال و به حیلت و قوت و کفایت بدینجا رسانید. جمله بیابان‌ها آب‌ها روان‌گردانید و شهرها بنیاد نهاد و ... زمین را پادشاهی به راستینی چون او نبود و این در خیر و صلاح که او بر خلایق گشاد تا هزار سال بماند...گفتمی که او غم عالم تا ابد خورده‌است و اگرچه ما از اهل فنا و نیستی‌ایم، لیکن در حکمت آن است که کارها برای بقا بسازیم و حیلت برای ابد کنیم...».&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، نامه تنسر به گشنسب، به کوشش مجتبی مینوی، تهران: مطبعه مجلس، ۱۳۱۱، ص ۴۳ ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از محققان اجتماعی بر آن سرندکه ساسانیان درصدد بودند تا با رسمیت بخشیدن به دین زرتشتی، مردمان را در جایگاه طبقاتی خویش ثابت نگاه دارند و مانع خواست آنان برای رشد و تعالی و رسیدن به طبقات بالاتر اجتماع‌گردند. یک نظر دیگر هم در این مورد آن است که ساسانیان با حمایت تعصب‌آمیز از دین، آن را وسیله‌ای برای تهدید منافع مردمی قرار دادند و بردگان و کشاورزان را واداشتند تا با رضایت برای ارباب کار کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;فریدون شایان، سیری در تاریخ ایران باستان، تهران: (رز)، ۱۳۵۱، ص ۲۰۱&amp;lt;/ref&amp;gt;تشریفات فراوان، و اغلب دست و پاگیری در دین زرتشتی به وجود آمده بود، هرچند این تشریفات همواره آدمی را تا آستانه آلودن عناصر مقدس پیش می‌برد و امید فلاح و نجات مردمان را تنها منوط به انجام چنین مراسم کاملاً سرگرم کننده و وقت‌گیر می‌دانست که در نهایت مردمان دانا را از اندیشیدن باز می‌داشت؛ اما در آن زمان این امور ظلم و ستم طبقاتی را تحمل‌پذیر می‌ساخت مردم را در برابر فشارهای وارده آرام می‌کرد و از شورش‌ها می‌کاست. بعلاوه از آنجا که دین زرتشتی دینی کاملاً ملی بود و رستگاری همه ابنای بشر را تضمین نمی‌کرد، در برابر اقوام خارجی نیز، هویتی ملی و مذهبی به ایرانیان می‌بخشید. این احساسات و هویت ملی در هنگام جنگ تا سر حد نفرت و انزجار از مهاجمان بالا می‌گرفت و ساسانیان از این امر بهره وافر می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه اردشیر با درایت سیاسی خاص خود به زودی خطر فزاینده قدرت مغان را دریافت و دانست که توسعه بی‌رویه این نهاد، بنیان شاهنشاهی را متزلزل خواهد ساخت. او که عصارة مذهب و سیاست بود به درستی قدرت مغان را مهار کرد و در این باب سخنانی نغز و حکیمانه به جای نهاد. چنانکه گفته‌بود: «پادشاه نباید اجازه دهد هیچکس بیش از او هواخواه و نگهدار دین جلوه کند.»&amp;lt;ref&amp;gt;احسان عباس، همان کتاب، صص ۷۱-۷۰&amp;lt;/ref&amp;gt; یا «بیمناک‌ترین‌گزندها از زبان‌ها نیرنگ دینی است.»&amp;lt;ref&amp;gt;شیرین بیانی، همان‌کتاب، ص ۵۰&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر خطرناک‌ترین تهدیدگران حکومت راکسانی می‌شناخت که دین را دستاو یز مقاصد خویش قرار داده و با سلاح برنده دین به عرصه کارزار قدم نهاده‌اند. چه، خود او یکی از همین افراد بود. لذا خود را به صورت بالاترین مقام مذهبی کشور شناساند. به عنوان نگهبان دین،برگزیده اهورامزدا و دارای فرّه یزدانی و حتی زاده ایزدان. وی تا آنجا پیش رفت که بدعت‌های، دلخواه در دین ایجاد کرد و موبدان را وادار به توجیه آن نمود. در زمان حیات اردشیر دین زرتشتی به عنوان کیش رسمی در همه‌جای مملکت رسوخ یافت ولی اندکی بعد با تندروی‌های مغان به عنوان معضل اصلی کشور تا پایان دوره ساسانی استمرار یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحانیان در رأس طبقات اجتماعی قرار گرفتند و در میان خود سلسله مراتبی به وجود آوردند و نوعی تقسیم کار ایجاد نمودند؛ در رأس طبقه روحانیون «موبدان موبد» قرار داشت که در حکم «پاپ» اعظم زرتشتیان بود. وی علاوه بر اداره سازمان بزرگ اجتماعی موبدان، در جمیع اموری که به دین ارتباط می‌یافت مشاور پادشاه محسوب می‌شد. از آنجا که وی رهبر اخلاقی و مرشد و مدبر روحانی شاه نیز بود،&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل‌کریستن‌سن، همان کتاب، ص ۵۲&amp;lt;/ref&amp;gt;می‌توانست نفوذ عظیمی در تمام امور کشور داشته‌باشد. هنوز به‌درستی نمی‌توان گفت که موبدان موبد را چه‌کسی به این مقام منصوب می‌کرده‌است؛ شاه یا سازمان روحانیت؟ اما به هر صورت مغان از احترام زایدالوصف و اعتبار فراوانی، برخوردار بودند. همه معاملات و محاکمات، و اصولاً هر امری، می‌بایست به‌وسیله آنان وجهه شرعی یابد تا قابل اجرا باشد. تشریفات، آیین‌ها و مراسم مذهبی آنقدر گسترده بود که همه افراد ملت از گهواره تا گور زیر نظر روحانیان قرار می‌گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهاد حکومت و نهاد دین در اداره کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین امور حیات و ممات مردم توافق و همکاری کامل داشتند، هرچند در میان آنها رقابت‌های آشکاری نیز وجود داشت. مغان با استقلال زیادی مطابق شریعت و قوانین خود می‌زیستند. تاآنجا که می‌توان گفت که احتمالاً آنها در قلب دولت ایران دولت دیگری ایجاد کرده‌بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۹۷-۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;همین‌قدر اشاره شود که آنها به عنوان مدیران اخلاقی، رهبران مذهبی و فکری مردم، قسمت بزرگی از تعالیم ابتدایی و کلیه معارف عالیه را در انحصار خود داشتند. موبدان متعصب با فرق دیگر کینه‌توزانه رفتار می‌کردند. هر نوع دیگراندیشی یا پویش فکری به منزله کفر و ارتداد و همدستی با اهریمن بود. این نوع نگرش زمینه‌های تعارض و عصیان داخلی را فراهم می‌آورد و در مواجهه با ادیان دیگر به خوبی خود را می‌نمایاند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه آرمانی‌اندیشه سیاسی حاکم بر ایران باستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفوذ چشمگیر اندیشه‌های دینی و اختلاط آن با قدرت سیاسی، موجب تغییرات عمده‌ای در نظام سیاسی کشور شد. برای درک حوادث عصر لازم است که به تشریح ساختار سیاسی و سازمان‌های اداری ایران دوره ساسانی بپردازیم و سیمایی از «شاه آرمانی» را که محور تفکر غالب آن دوران بود، تصویر کنیم؛ زیرا این اندیشه به ملاحظات نظری مبنا و اساس حاکمیت ساسانی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام پادشاهی سنتی، تا انقلاب مشروطه، تنها شکل حکومت در ایران بود. اما این نظام با همه معایب خود در ایران باستان، مبتنی بر یک سلسله مبانی و اصولی بود که در چارچوب نظری و سیاسی آن پادشاه از ویژگی‌ها، خصال و توانمندهای خاصی برخوردار بود، به نحوی که وی را تا سرحد یک اَبَرانسان بالا می‌برد. شاه آرمانی نماینده مستقیم خداوند برای حکومت و هدایت سیاسی بندگان به شمار می‌رفت و صرفنظر از شیوه‌ها و راه‌هایی که برای رسیدن به قدرت برگزیده بود، مظهر اراده خداوند و موجودی ممتاز و استثنایی تلقی می‌شد. خلاصه این اندیشه را خواجه نظام‌الملک اینگونه منعکس می‌کند: «ایزد تعالی در هر عصری و روزگاری یکی را از میان خلق برگزیند و او را به هنرهای پادشاهانه و ستوده آراسته گرداند و مصالح جهان و آرام بندگان را بدو بازبندد و در فساد و آشوب و فتنه بدو بسته گرداند و هیبت و حشمت او اندر دل‌ها و چشم خلایق بگستراند تا مردم اندر عدل وی روزگار می‌گذرانند.»&amp;lt;ref&amp;gt;نظام‌الملک، ابوعلی حسن‌بن علی، سیاست‌نامه، تصحیح هیورت دارک، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۷، ص 7.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه دست‌کم می‌بایست دارای چهار خصیصه کلی باشد که عبارت بودند از: نژاد،گوهر، هنر و خرد.&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ رجایی، اندیشه سیاسی در شرق باستان، تهران: نشر قومس، ۱۳۷۱، ص ۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; هرکدام از این خصوصیت‌ها شامل طیف گسترده‌ای از انواع تخصص‌ها، مهارت‌ها، ورزیدگی‌ها، صفات اخلاقی،توانایی‌های سیاسی، سلامت جسمانی و ... می‌شد. به عنوان نمونه جوانمردی، عشق به راستی در گفتار و کردار و اندیشه، دادگری، رعیت‌پروری، وفاداری به پیمان، خویشتن‌داری، عقل معاش و عقل معاد، آشنایی با فنون جنگی و هنرهای رزمی، آگاهی به اصول سیاسی، دینداری و حمایت از دین و آنچه با دین درست و اعتقاد نیکو مناسبت دارد، سلامت قلب و ضمیر، قدرت عفو، سهولت اخلاق، یادآوری دائم زوال‌پذیری ملک، علم به اینکه صاحبان تدبیر نیک را باید ترفیع مقام دهد و اصحاب تدبیر بد را مقهور سازد، با مردم به اشتراک آراء زیست کند بارعام دهد، احکام به استحقاق صادر نماید، عدل او شامل همه‌کس و در همه حال شود، رهانیدن مردم از بیم اقدام دشمن، هواداری از نیکان و پارسایان، مواظبت در &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;این اوصاف را کریستن‌سن با تفصیل بیشتری در کتاب خویش ذکر کرده‌است. ر.ک. ایران در زمان ساسانیان، صص ۱۲۰-۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصب عمال مملکت، خویشتن را برتر از همه‌کس دارد .. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر نژاد پادشاه می‌بایست از تخمه کیانیان و منتسب به خاندان آنها باشد و سلسله نسب اصیل وی از طریق این خاندان تا به «کیومرث» انسان نخستین در آیین اوستایی برسد. چنانکه ساسانیان با اصرار و سماجت خاصی، به رغم برخی تردیدها، خود را از تیره کیانی و واجد اوصاف شاهی می‌شمردند.گوهر، که مهمترین عنصر اندیشه شاهی آرمانی به شمار می‌رفت، نماد باارزش فره ایزدی بود (در برابر دو نوع فرّه دیگر: فرّه کیانی یا شاهنشهی و فرّه موبدی). چنانکه فردوسی فرماید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گهر آنکه از فر یزدان بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیازد به بد دست و بد نشنود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتن فره ایزدی درحقیقت اندیشه‌ای بود که به حاکمیت‌های ایران باستان، خاصه ساسانی، شکل حکومت دینی&amp;lt;ref&amp;gt;Theocracy.&amp;lt;/ref&amp;gt; می‌بخشید. فره ایزدی را به مانند هاله‌ای مرئی،که‌گرداگرد شاهان در تجلی است، تصور می‌کردند. چنانکه در باب کیومرث نخستین پادشاه دوران اسطوره‌ای این مطلب بیان شده است، این هاله ساطع بویژه در هنگام سقوط حکومت‌ها یا هرج و مرج ناشی از بلایای طبیعی و مصایب اجتماعی، کسانی را که در جستجوی شاه واقعی بودند راهنمایی، می‌کرد. رستم از همین طریق کیقباد را شناخت، یا گیو پسر گودرز پس از هفت سال جستجو و تلاش کیخسرو پسر سیاوش را به همین کیفیت شناسائی کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;محمود صدری، «تحلیل جامعه‌شناختی مفهوم فره ایزدی در شاهنامه فردوسی»، مجله کیان، شماره ۲۹، ص ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; شاهان صاحب فره ایزدی، صاحب کرامات و فتوحات فراوان بودند. به روایت شاهنامه چهار شاه نخست دوره اسطوره‌ای؛ یعنی کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید با استفاده از فره خود حیوانات وحشی را اهلی و آتش را کشف کردند و زراعت را بنیاد نهادند، هنرهایی از قبیل آشپزی، خط و ذوب فلزات را به مردمان آموختند، طبقات اجتماعی و مراتب را بنا کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند بعدها فره‌ایزدی جنبه تکوینی و مذهبی خود را تدریجاً از دست داد و جنبه کارکردی یافت. فره‌ایزدی به سلطنت مقام «موهبت الهی» می‌داد، و شاه را به دلیل این فروغ (خوارنه، خورنه) از دیگران بسی ممتاز می‌کرد و شایسته تاج و تخت می‌ساخت. شاه با یاری فره آسایش‌گستر و دادگر می‌شد، در همه دشواری‌ها، ناملایمات و جنگ‌ها همواره کامیاب و پیروز می‌گشت. پادشاه در اثر فره‌ایزدی نه‌تنها شکوه و عظمت را، که لازمه تکریم مردمان است، به دست می‌آورد، بلکه دانش و خرد واطمینان به نفس در وی دمیده‌می‌شد،&amp;lt;ref&amp;gt;مید نیرنوری، سهم ایران در تمدن جهان، تهران: انتشارات شرکت ملی نفت ایران، ۱۳۴۵، ص ۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;حقایقی بر او آشکار می‌گردید که مردمان عادی توان دیدن آن را ندارند، لذا خردمندترین، منصف‌ترین و نیرومندترین بشر زمانه خویش می‌گشت. ساسانیان به این دلیل که خود را دارای فره‌ایزدی می‌دانستند، از دایره معمول پا فراتر نهادند و در کتیبه‌ها و آثار بجا مانده، خویش را زاده آسمان (بغپور)، از نژاد پاک خدایان و ... خواندند.&amp;lt;ref&amp;gt;این معنی در اغلب کتیبه‌ها و سنگ نوشته‌های ساسانی انعکاس یافته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt; در روایات عصر ساسانی، بویژه در کارنامه اردشیر بابکان،که محتمل است سال‌ها و بلکه سده‌ها پس از عصر این پادشاه تدوین شده‌باشد، فره ایزدی به شکل غُرم (قوچ نر) بسیار زیبایی تصویر شده‌است که به هنگام فرار اردشیر و کنیزک اردوان، ازپی آنها می‌دوید.&amp;lt;ref&amp;gt;کارنامه اردشیر بابکان، ترجمه بهرام فره‌وشی، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۵۴، ص ۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; اردوان و یارانش که در تعقیب وی بودند، زمانی‌که اطلاع یافتند غرم درشت و زیبا، چالاک بر اسب اردشیر نشسته و به او ملحق گشته‌است، دانستند که اردشیر به فرکیانی رسیده و جدا ساختن او از آن بسیار دشوار و بلکه ناممکن است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همین دلیل ادوارد براون می‌گوید: «احتمال می‌رود در هیچ مملکتی مانند ایرانِ عصر ساسانی، اصلی که به موجب آن حق آسمانی برای پادشاه قائل شوند پیروانی راسخ‌العقیده‌تر از ایرانیان نداشته است.»&amp;lt;ref&amp;gt;ادوارد گرانویل براون، تاریخ ادبی ایران، ترجمه علی پاشا صالح، تهران، ۱۳۳۳، ج ۱، ص ۱۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; بدین ترتیب مفهوم فره از بعد فلسفی و دینی مشروعیت‌دهنده حکومت و مقام و منزلت شاهی محسوب می‌شد. با این همه در اثر برخی خطاها، ضعف‌ها، کاستی‌ها، ناتوانی‌های جسمی و فکری شکست‌های پیاپی در جنگ‌ها، ناتوانی در تنظیم سیاست و اداره کشور بروز شکاف در میان مردم یا انشقاق ملی و مسائلی که به هر صورت حیثیت پادشاه یا منافع ملت و آیین رایج را به خطر اندازد، ممکن بود فره ایزدی نیز از پادشاه موردنظر دور شود و بر شخصی دیگر تجلی‌کند. البته این عقیده حربه‌ای بود که در عصر ساسانی به موبدان قدرتمند و یکه‌تاز اجازه می‌داد شاهان انحصارگری را که مجال کمتری برای مداخلات لجام‌گسیخته متولیان مذهب در امور کشور باقی می‌گذاردند، از اریکه قدرت به زیر کشند و آنان را مستحق مقام اهورایی «شاهی» ندانند. چه، به زعم آنها چنین‌کسی ویژگی‌های شاهی را از کف داده‌است و ادامه حکومت او ملک و ملت و دین و رعیت را به تباهی می‌کشاند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر مهمترین ویژگی اندیشه سیاسی ایران باستان، هم‌ترازی دین و سیاست است. لذا عرصه سیاست تابعی از چارچوب تفکر دینی بود. تمامی شاهان یک‌صدا از نزدیکی، دین و دنیا سخن گفته‌اند و خود و موفقیت‌ها و کامیابی‌های خویش را یکسره مرهون خدایان دانسته‌اند. از نخستین سند مکتوب که در کتیبه اَرشام، جد کوروش، انعکاس یافته است تا حجم گسترده آثار عصر ساسانی این نکته را درمی‌یابیم که: چو بردین کند شهریار آفرین نه بی تخت شاهی بود دین به پای چنان دین و دولت به یکدیگرند چو دین را بود پادشاه پاسبان برابر شود پادشاهی و دین نه بی دین بود شهریاری به جای تو گویی که در زیر یک چادرند تو این هردو را جز برادر مخوان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برازندگی و بهبود آفریدگان در آن است که با یکی شدن7 شاهی و دیانت، شاهی راستین پدید آید و شاهی راستین با دین بهی یکی شود.» &amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ رجایی، همان کتاب، ص ۵۹&amp;lt;/ref&amp;gt;«بدین ترتیب غایت زندگی دنیایی، و به تبع آن زندگی سیاسی، کوششی است در جهت زیستن در چارچوب نظم کیهانی. ارباب قدرت و سیاست را نیرویی است که در جهت نظام دینی پیش می‌رود و نظم‌کیهانی راکشف می‌کند ولی در حکم‌داری و در معنای عام حکومت، که شامل جهانگیری و جهانداری هردو است، دخالت نمی‌کند.»&amp;lt;ref&amp;gt;- همان، ص ۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; «دین پشتوانه فکری حکومت است، یا به تعبیر دیگر، آرمانی است که حکومت بر بنیاد آن استوار بود. مفهوم دین در روزگار ساسانی بویژه پیش از رواج اندیشه‌های ترک دنیا و زهد و بدبینی به دنیا (گنستیکی) در جامعه و آشفتگی فکری و مذهبی، آیین زندگی بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;محمدعلی امام شوشتری، تاریخ شهریاری در شاهنشاهی ایران، تهران:انتشارات فرهنگ و هنر،۱۳۵۰،ص ۲۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; درحقیقت دین نوعی سیاست مدنی بود که بر اخلاق تکیه داشت. نتیجه دین، اصلاح زندگی اجتماعی و ایجاد خوشبختی و آسایش برای مردم بود. به همین دلیل کشورداری و موضوعات دینی و اخلاقی سخت به هم آمیخته بود. با همه این درهم آمیختگی دین و سیاست، تلاش برای خارج ساختن آنها از حالت تعادل و هم‌ترازی،که در اندیشه سیاسی ایران‌شهری بر آن تکیه می‌شد، در دوره ساسانی پیامدهای ناگواری داشت که در فصل بعد از آن سخن خواهیم گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت پادشاه آرمانی ایرانیان هیچگاه به شمشیر یا زور و غلبه و قهر متکی نبود، بلکه سیادت وی را به‌جهت خصایص والای وی، به طوع و رضایت، می‌پذیرفتند.گاه اگر پادشاه ناگزیر بود به شمشیر متوسل‌گردد، جهت سرکوب یاغیان، متجاوزان و غاصبان خطاکار شمرده می‌شد که در صدد بودند ایران‌شهر را به آشوب کشند، چه، به گفته اردشیر در چنین موردی شاه نباید از به‌کار بردن زور بیمناک باشد. چرا که «به مصلحت بازمانده ایشان است و کسانی راکه با او بازمانده‌اند از دغلی و زیان‌کاری بازخواهد داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;احسان عباس، همان‌کتاب، صص ۸۱،۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; «بدانید در مردم‌کسانی هست که هوس را بر خود چیره ساخته و دین را باری سنگین، و فرومایگان که از رشک و هم‌چشمی همواره خشمگین‌اند. برای اینگونه کسان ناچار باید نرمی را با درشتی درآمیخت و جان بخشیدن را با کشتن».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما هنگامی که اردشیر برای استقرار حاکمیت خویش خون مردمان بسیاری را ریخت، حاکم مازندران علت آن را از تنسر، روحانی قدرتمند عصر اردشیر، پرسید. وی علت و دلیل این امر را عصیان مردمان و فساد آنها و عدم تبعیت از عقل و دین در قیاس با مردمان اعصار گذشته دانست و گفت: «قلت قتل و عقوبت در آن زمان و کثرت در این زمان از قبل رعیت است نه از پادشاه.»&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، نامه تنسر به گشنسب، گردآوری و تحقیقات مجتبی مینوی، محمداسماعیل رضوانی، تهران: انتشارات خورازمی، ۱۳۵۴، ص ۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; این نقض آشکار اندیشه شاهی آرمانی و تلاش برای استقرار حاکمیتی کاملاً متکی به زور و سرنیزه بود،که در مقایسه با اشکانیان و هخامنشیان یک مرحله عقب‌گرد شمرده‌می‌شد. به همین دلیل ساسانیان هیچگاه در ذهن مردم ایران پایگاه دو سلسله مذکور را نیافتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اندیشه شاهی آرمانی، پادشاه می‌باید از هرگونه نقصی در خلقتش مبرا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل‌کریستن سن، همان‌کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; یعنی همچنانکه مظهر سلامت فکری، اخلاقی و سیاسی است؛ نمادی از سلامت جسمانی نیز باشد. ازاین‌جاست که شاهان،گاهی افرادی از خاندان ساسانی را که از خطر رقابتشان ایمن نبودند،کور می‌کردند یا نقصی به یکی از اعضای ایشان وارد می‌ساختند و بدین وسیله وی را از داشتن شرط عمده استحقاق شاهی محروم می‌نمودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گفته تنسر: «یقین بباید دانست که پادشاه نظام است میان رعیت و اسفاهی، و زینت است روز زینت، و مقرع و ملجا و پناه است روز ترس از دشمن».۱&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، همان کتاب، ص ۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;علی‌رغم اینکه در اوستا از تعدد پادشاهان و پراکنده شاهی سخن رفته است، با تکامل جامعه و ظهور شهرهای بزرگ و گسترش ممالک میل به تمرکز قدرت و حکومت یک پادشاه گسترش یافت. اردشیر نیز معتقد بود: «نظم و انسجام کشور زمانی میسر است که تنها یک پادشاه بر ایران‌شهر حکمرانی کند، چه، همه رعیت از وی فرمان برند، دین عزیز و زندگانی فراخ‌گردد، دل‌های مردمان نزدیک و در جنگ با دشمن یگانه شود...»&amp;lt;ref&amp;gt;حمزه اصفهانی، تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶. ص ۴۳ و ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناختن آیین‌ها و قراردادهای اجتماعی بویژه آشنایی با «ارته» یا «اشه»، که از دید ایرانیان کهن نظم خاص حاکم بر عالم وجود است، خصیصه دیگر شاه آرمانی است. از آنجا که این نظم در قالب زرتشتی‌گری ارائه می‌شد، شاه می‌بایست به آیین زرتشتی مشرف باشد و در چارچوب آن بیندیشد و عمل کند.&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ رجایی، همان کتاب، ص ۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;در نتیجه پادشاه نماینده خاص اهورامزدا بر زمین بودکه با فرّه ایزدی و نیروهای فراانسانی، فرمانروای ممالک بسیاری بود که خداوند به آنان محبت می‌ورزیده‌است. پادشاه نگهبان «ارته» در پیشگاه اهورامزدا مسئول بود که حکومتش بر بنیاد اخلاقی باشد و محور زندگیش گفتار نیک، کردار نیک و اندیشه نیک باشد. زیردستان شاه یا رعایا مؤظف به خدمت یا فرمانبرداری از او هستند. چه، به تعبیر داریوش «چه حکومتی ممکن است بهتر از حکومت لایق‌ترین فردی (پادشاه) باشد که در تمام مملکت هست.»&amp;lt;ref&amp;gt;محمدرضا فشاهی، از گاتها تا مشروطیت، تهران:گوتنبرگ، ۱۳۵۴، ص ۳۹&amp;lt;/ref&amp;gt; بروز و تحقق این اصول تحت لوای یک چارچوب، می‌تواند به روی کارآمدن شاهی آرمانی بینجامد و در پی آن «به دینی و شاهی خوب پیوند خورد، جهان از کاستی پاک، هنر افزون، پتیارگی اندک، عیاری بیش، راست‌کرداری فراوان، دروغگویی در میان مردمان ناچیز، نیکان بسیار و توانا، بدان ناچیز و ناتوان، جهان آبادان، همه آفرینش شاد و نیکی پدرام و آراسته گردد.گزند اهریمنی یکسره نابود و آفرینش از آن آسوده و پاک شود و نه شکرت روی نماید...»&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ رجایی، همان‌کتاب، ص ۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سیری اجمالی در اندیشه شاه آرمانی، به روشنی دره‌ی‌یابیم که پادشاه در این تفکر مستبد نیست. دلایل فراوانی وجود دارد تا نشان دهد که پادشاه حاکمی ستمگر و خودکامه نیست. به شرط آنکه از نگرش تاریخی اجتناب ورزیم و این اندیشه را تنها در عرصه نظر ارزیابی کنیم، نه در صحنه عمل. چه، رویکرد تاریخی آن نتایجی به‌غایت متفاوت داشته‌است. مهم این است که از دیدگاه آن تفکر و از منظر دست‌اندرکاران حکومت به قضایا نگریسته‌شود که جهدی، عظیم برای اثبات حقانیت سلطه خود به کار می‌بردند. به دیگر سخن، «استبداد» زیر پا نهادن حق دیگران شمرده‌می‌شد و از دید عده‌ای مستبد فعال مایشائی بودکه حق دیگری را پایمال می‌کند؛ یعنی مستبد رقیب دارد و دیگرانی هستند که دست‌کم با او ادعای برابری دارند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص 92.&amp;lt;/ref&amp;gt; حال آنکه در تعبیر خردورزان ساسانی، «پادشاه» هماورد و همانند ندارد. او شخصیتی یگانه و در حقیقت یک «اَبّر انسان» باقوا و خصایل نیمه‌مطلق است. بنابراین هیچکس نمی‌تواند در جایگاه وی قرار گیرد و با وی توان برابری داشته باشد. همانند خداوند که علی‌رغم همه اختیاراتش مستبد نیست چون شریک ندارد. شاه نیز شأنی مشابه خداوند داشت لذا می‌بایست قدرت و اختیار مطلق داشته باشد، چه بر حقایق عالم آگاه است. شاید بتوان «شاه ارمانی» را با اندیشه «شاه فیلسوف» در افکار افلاطون،که واجد جمیع صفات پادشاه مطلوب است، قابل مقایسه دانست، و این نکته را هم افزودکه هنگام تنزل قدرت شاه و ایجاد تردید در توانایی‌های وی فره ایزدی از وی روی، می‌تافت، و بدین ترتیب اهرم کارآمدی برای مراقبت از استبداد و خودکامگی شاه به‌دست می‌داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اندیشه شاهی در عمل؛ تداوم و تحول&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اینکه اندیشه شاه آرمانی چقدر در عمل قابل تحقق بود، سؤالی است که تاریخ ساسانی باید به آن پاسخ‌گوید. در یک نگاه اجمالی می‌توان‌گفت که بین عرصه نظر و عمل، تفاوت‌ها و تنازعات اساسی بسیاری دیده می‌شود. حکومت ساسانی از همان آغاز راه از تفکر تعدد پادشاهان و «پراکنده شاهی» طرح‌شده در اوستا که همراه با خودمختاری داخلی و آزادی‌های، سیاسی، مذهبی و اقتصادی ایالات‌بود، فاصله گرفت و به تمرکز سیاسی - مذهبی گرایید و نظام «پراکنده‌شاهی» را نوعی هرج و مرج سیاسی و یادگار عصر سلطه هلنیسم و پارتی شمرد. اردشیر آشکارا می‌گفت: «ما تصمیم گرفته‌ایم که لقب پادشاه را به هیچ مخلوقی در کشور اجدادی خود ندهیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالله رازی، تاریخ کامل ایران، تهران: اقبال، ۱۳۶۹، ص ۱۱۳. ۲&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر پادشاهی برای اعمال قدرت از امکانات‌کافی برخوردار می‌شد و تصمیم می‌گرفت خواست فردی خویش را تحقق بخشد، اندیشه «شاه آرمانی» بهترین توجیه این خودکامگی بود. چه، در این نگرش هیچ عامل قانونی نبود تا مراقب قدرت مادی و اجتماعی شاه و تحدید اختیارات او باشد، و شاه در نهایت، داور مطلق محسوب می‌شد. فرّه ایزدی نقش جامعه‌شناسانه کمرنگ‌تری داشت. با این همه حاکم در ایران باستان نه مصداق تحقق کامل اندیشه «شاه آرمانی» بود و نه به طور صد درصد ستمگر، مستبد و غاصب. یک نظام پیچیده، قدرتمند و کارآمد دیوانسالاری اداره امور را به شکلی متمرکز در اختیار داشت و یک نظام طبقاتی و کاستی جامد و خشن، افراد اجتماع را نسل اندر نسل، در جایگاه خانوادگی خویش ثابت نگاه می‌داشت و جامعه را از پویایی و تحرک اجتماعی لازم می‌انداخت و استمرار حاکمیت ساسانی را، با توجیه مذهبی وضعیت موجود، تسهیل می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شاه» در فارسی کهن به معنی «بزرگ» و «سالار تیره‌ها»ست و «پادشاه» که از ترکیب دوکلمه «پاد» و «شاه» ساخته شده است؛ یعنی «برتر از شاه».&amp;lt;ref&amp;gt;محمدعلی امام شوشتری، همان‌کتاب، ص ۲&amp;lt;/ref&amp;gt;گویی کلمه «شاهنشاه» و «پادشاه» محصول دوره‌ای است که در ایران حاکمیت مرکزی و قدرتمند در حال تکوین بود. نخستین وظیفه پادشاه یا شاهنشاه بازداشتن شاهان‌کوچک از ستمگری در حق مردمان است،لذا با مفهوم «امپراتور»، که حاکمیتی غاصبانه و توأم با زور و غلبه را در ذهن تداعی می‌کند، تفاوت‌های بنیادی، داشته‌است (حداقل در حوزه نظر). در عصر ساسانی هرگاه نیروی بزرگان کشور بویژه اعیان، روحانیون و سرداران بزرگ از حد خویش تجاوز می‌کرد، لاجرم از نفوذ و اقتدار پادشاه کاسته می‌شد. اگر در چنین شرایطی پادشاه سیاستی مستقل در پیش می‌گرفت که با منافع نجبا و روحانیان و نظامیان در تضاد بود، به‌سرعت قربانی ساخت و پاخت‌های این گروه می‌گشت، و متهم به از دست دادن فرّه ایزدی می‌شد؛ درنتیجه کشته یا اسیر می‌گردید نظیر یزدگرد دوم، قباد، هرمزد و...از همین جا دخالت آشکار اشراف در امور سیاسی به خوبی دیده می‌شود.نفوذ مجلس اشراف و مغان در قرون چهارم و پنجم بسیار بود، اما در زمان انوشیروان در این مجلس تغییراتی اعمال گردید، تعدادی از اعضای طبقه نوظهور دبیران نیز در آن عضویت یافتند، که در حقیقت حربه‌ای کارآمد علیه اقتدار اشراف و حتی شخص شاه بود.هر چند پادشاهان مقتدری چون اردشیر بابکان، شاپور دوم، خسرو انوشیروان، خسروپرویز و دیگران با اقتدار تمام حکم‌راندند و همه موانع را درنوردیدند، اما تعداد آنها و مدت حکومتشان در مقایسه با دوران طولانی حاکمیت‌ونفوذ بی‌چون و چرا و مداخلات لجام گسیخته اشراف چندان چشمگیر نبوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره نحوه انتخاب جانشین یا ولیعهد در زمان ساسانی در منابع موجود اختلاف‌نظر وجود دارد. این منابع،که اغلب از سوی روحانیان نگارش‌یافته‌اند، این موضوع را به نحوی بیان کرده‌اند که گویی تصمیم‌گیران نهایی خود موبدان هستند. در نامه تنسر و همچنین در اندرز اردشیر از خطرات تعیین جانشین و معرفی آن به‌کرات سخن رفته‌است:&amp;lt;ref&amp;gt;ننسر، همان کتاب، ص ۲۶ و عهد اردشیر. صص ۸۲ و ۸۳&amp;lt;/ref&amp;gt; «یکی از آفت‌های شهریاری آشکار شدن نام جانشین پادشاه است. نخستن زیان،کینه فزاینده میان شاه و جانشین اوست که هریک در صددند شکوه دیگری را تحت‌الشعاع قرار داده یا اصولا او را براندازند و با شکاف در جامعه سیاسی و مردمان کشور، به واسطه افزایش هواداران آنها هریک از آنها آرزوی مرگ دیگری را در سر پرورد و برای تحقق آن به انواع توطئه‌ها و خیانت‌ها متوسل گردد. لذا فرمانروا باید نخست خداوند و پس از او مردم و سپس خویشتن را درنظر بگیرد و جانشین خود را برگزیند. سه نسخه بنو یسد (در عهد اردشیر چهار نسخه آمده‌است) به خط خویش و هریک به امینی و معتمدی سپارد؛ یکی به رئیس موبدان و دیگری به مهتر دبیران و سوم به اسپهبد اسپهبدان، که حاوی ملاحظات عمومی درباره سجایا و استعداد نامزدهای مختلف شاهنشاهی، برحسب احتیاجات کشور خواهد بود. با مرگ شاه آن سه کس گرد آیند و مهر از نامه‌ها بگشایند. اگر رأی موبدان‌موبد موافق آرای سه‌گانه باشد، شاه تعیین می‌شود. در غیر این صورت موبدان موبد با سایر مغان برای کسب تأیید اهورامزدا به تضرع و خضوع و ابتهال به طاعت و زمزم خلوت کند، تا خدای تعالی پس از نماز شام بر دل موبد افکند و آن شب به بارگاه رفته تاج بر سریر فرد نهند و مردم را به بشارت فلان پادشاه شاد گردانند».&amp;lt;ref&amp;gt;همان. صص 39، ۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; البته این روش در زمان تعیین جانشین برای پادشاهان ضعیف اجرا می‌شد، وگرنه شاهان قدرتمند خود در هنگام حیات پادشاه بعدی را انتخاب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمله اسکندر و میان‌پرده حکومت سلوکی، که درصدد اشاعه و تحمیل تفکر و فرهنگ خاص یونانی بر ایران بود، در عمل توفیق چندانی نیافت. این تأثیر بیشتر در حیطه حکومت و تا حدودی هنر نمودارگشت. در پهنه اندیشه بویژه در اندیشه «شاه آرمانی» تقریباً بی‌تأثیر بود. چه، اشکانیان اندیشه شاهی را با قدرت تمام توسعه دادند و آن را تداوم بخشیدند و درحقیقت نمودار کاملی از حاکمیت آزادمنشانه را به تصویر کشیدند. اما ظهور ساسانیان موبدزاده از همان آغاز، حکومت را در چارچوب اندیشه‌های دینی قرار داد. برای اولین بار ایران‌شهر دارای مذهب رسمی‌گردید که بر تفسیری متشرعانه و برداشتی خاص و یک سویه از آیین زرتشتی استوار بود. این امر، که متولیان آن موبدان متعصب بودند، پیامدهایی خاص برای جامعه، سیاست و اندیشه ایرانیان داشت؛ از بین رفتن تساهل و تسامح فکری و مذهبی، عقیم شدن رشد اندیشه و رکود اندیشه با دگراندیشی، افزایش چشمگیر قشر دین‌یاران، گسترش سلسله مراتب و اتحادیه صنف‌گونه و کاملاً پیچیده دستگاه مذهبی، دخالت هواداران مذهب در تمام شئون سیاسی و اداری کشور و توجیه آن مطابق منافع خود، دخالت بیش از حد روحانیان در زندگانی و معیشت مردم، پیچیده شدن و توسعه آداب و تشریفات دست و پاگیر، توجیه برخی مظالم و مفاسد حاکمان و خودکامگان، گسترش «خرمی» مسلکی و پیچیده شدن تقدیراندیشی و سرنوشت‌باوری، مهار عقل، متابعت علم و اندیشه از سیاست و مذهب حاکم، استفاده از حربه تکفیر برای تخریب یا سرکوب مخالفان، نفوذ روحانیان در نهاد قضاوت و سلطه بر شخص شاه به عنوان نگهبان روان پادشاه، مربی دینی و رئیس دادگاه عالی کشور و ظهور مانی و تفسیر وی از مبانی مذهب زرتشتی و وضع مذهبی عرفانی و فلسفی، که گزیده‌هایی از ادیان مسیحی و زرتشتی و بودایی را در خود داشت، نه تنها نقدی بر قدرت بلامنازع موبدان و دین یاران بود، بلکه به راستی اعتراضی اَشکار و بیّن بر بنیاد نظری مشروعیّت قدرت سیاسی شاه به حساب می‌آمد. او آیین خویش را چنان گسترده طرح کرد که با هر فرهنگ و ملتی سازگار افتد و به زعم خویش جامع همه حقایق دین زرتشتی، مسیحی و بودایی و افکار فلسفی یونانی و گنوستیک باشد. حمایت شاپور از وی، صرفنظر از هر تفسیری که ممکن است درباره آن بشود، به این حقیقت اشاره دارد که احتمالاً شاپور از نفوذ روحانیت زرتشتی در حاکمیت سیاسی به شدت نگران بود، لذا در صدد حمایت از دینی برآمد که ضمن کوتاه نمودن دست موبدان، زمینه جهانی شدن اندیشه‌های دینی را نیز در سرزمین‌های وسیع امپراتوری میسر سازد، و این تصمیم از بلندپروازی او جهت ایجاد تحرک و تحول در امور اقتصادی و سیاسی سرچشمه می‌گرفت. هرچند تعمیق و گسترش آن ممکن بود بنیان‌های حاکمیت و مبانی فکری، حاکم را، که پیوندی نزدیک با زرتشتی‌گری داشت، متزلزل سازد. چه، در اندیشه مانی طبقات اجتماعی و کاستی ساسانی نفی می‌شد و سلسله مراتبی مذهبی جایگزین آن می‌شد. در نتیجه‌هم، منزلت شاه و هم نظام طبقات اجتماعی لطمات اساسی می‌دید. به عقیده او اصل و جوهر آدمی و زندگی او، گوهر دوگانه‌ای دارد که در آغاز از یکدیگر جدا بوده‌اند، اما دنیایی شدن بیش از حد آدمی سبب شد که نیروی خیر و شر به جای جدایی، با یکدیگر درآمیزند&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ رجایی، همان‌کتاب، ص ۱۰۸&amp;lt;/ref&amp;gt; و این سراغازگرفتاری‌های بشر است. راه حلّ این است که انسان در درجه اول متوجه این دوگانگی نور و ظلمت در وجود خویش‌گردد و آنگاه با پرهیز از لذایذ مادی، توالد و تناسل و خوردن گوشت و روی آوردن به تناول گیاهان بخش نورانی هستی خویش را پرورش دهد و تقویت کند و پاک گرداند تا به فلک عروج‌کند و آسمانی‌گردد. به همین دلیل جامعه آرمانی وی، جامعه‌ای است که مبتنی بر شاه نیست بلکه مبتنی بر برگزیدگان و قدیسان است.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; این اندیشه واکنشی نسبت به اوضاع حاکم برکشور و احساس نیاز به وحدت عقیدتی مردمان ساکن در حریم امپراتوری بود.&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۴، ص ۷۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; شاید هم قدرت اشرافیت او را به ترس واداشته‌بود و چون مانی راه دیگری برای پایان دادن به نفوذ و مداخلات اشراف نمی‌شناخت، لذا تلاش وی در راستای مبارزه با نابرابری‌ها و اختلافات طبقاتی و نظام عبودیت حاکمان قابل تفسیر بود. هرچند این تفکر نیز به جای اتخاذ تدابیری قانونی، یا ایجاد یک چارچوب فکری جهت تحدید قدرت شاه و اشراف و ارائه شیوه‌های، اصولی برای مهار گروه قدرت، بشر را به نوعی واکنش منفی، صوفی‌گری و اجتناب از مواهب طبیعی رهنمون می‌شد تا غرایز ناسازگار،کینه، افزون‌خواهی، برتری طلبی و سلطه‌جویی انسان را مهار کند. لذا، همچون همه نحله‌های فکری شرقی، به جای نظریه‌پردازی سیاسی رنگ مذهبی دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موبدان‌که متوجه عمق خطر مانی و تعلیمات وی بودند، به‌زودی با دستیاری هرمزد او را کشتند و آثار وی را محو کردند. قدرت فزاینده روحانیان و گسترش کمی آنها، که در سراسر کشور ریشه دوانیده بود، دولت ساسانی را، که نفوذش در میان خاندان‌های بزرگ نیز رو به کاهش نهاده بود، واداشت تا برای تداوم و حفاظت از پایگاه خویش به تقویت دو گروه عمده دیگر بپردازد؛ یعنی رزم‌آوران (سپاهیان) و دیوانیان (دبیران). به همین دلیل سپاهیگری با ترکیب و سلسله مراتب جدید رو به توسعه نهاد. از طرف دیگر طبقه دبیران نیز به دستگاه عظیم اداری و دیوانسالاری تبدیل‌گردید. چون چهار طبقه اول، یعنی نجبا و شاهزادگان، روحانیان، جنگیان و دبیران، که اینک تعداد آنها رو به فزونی نهاده بود، صرفاً ماهیت خدماتی داشتند، نظام اقتصادی، و مناسبات ارضی و تولیدی خاصی پدید آوردند،که درنتیجه ساختار جامعه طبقاتی را به شکل محکمی درآورد. منازعات خارجی با روم و هیاطله در دو سوی کشور و افزایش مالیات‌ها برای تأمین هزینه‌های گزاف، جنگ‌های دائمی و خانمانسوز با دشمنان، ایران را با بحران بزرگ اجتماعی مواجه ساخت و زمینه را برای شکل‌گیری اندیشه‌ای نو فراهم ساخت. منادی این اندیشه نو «مزدک» بود که نماینده و سخنگوی منافع آسیب‌دیدگان زمان نیز بود. این مرد، تا جایی که خبری از او در دست است، همه مناسبات موجود را به زیر سؤال برد و مردم را به انجام تغییراتی اساسی در جامعه فراخواند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند مزدک با اندیشه سیاسی غالب درنیفتاد، اما به شیوه‌های رفتار حاکمان و انحصارگری اشراف و روحانیون و قوّت و قدرت طبقاتی و سیطره دو عنصر خون و مالکیت اعتراض اساسی داشت. با اینکه در منابع موجود حتی یک سطر نیز، به طور مستقیم، ازگفته‌ها و موعظه‌های وی یافت نمی‌شود و همه‌جا قلم در دست دشمنان او است، اما باز پیداست که عدم مساوات در جامعه را دارای علت طبیعی نمی‌دانسته، بلکه آن را به نابسامانی‌های اجتماعی و شرایط حاکم سیاسی منتسب می‌کرده است. چنین مستفاد می‌شود که معتقد بوده همه افراد انسانی برابرند، ولی دیوان بدخواهی که می‌خواهند جهانِ خدایی را صحنه رنج بی‌پایان‌گردانند، با وضع مفهوم مالکیت انفرادی، بشر را به نامردمی می‌کشانند.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمد اقبال لاهوری، سیر فلسفه در ایران، ترجمه امیرحسین آریان‌پور، تهران: مؤسسه فرهنگی منطقه‌ای، ۱۳۵۴، ص ۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;لذا تنها با اندیشه دینی نمی‌توان با این اوضاع مقابله کرد مگر آنکه با برنامه‌هایی خاص به این کشمکش طبقاتی پایان بخشید. مهمترین جنبه اندیشه مزدک «تفکر مساوات» بود،که معتقد بود برای رسیدن به اجتماعی بر پایه عدل، لازم است همه مردم به طور مساوی، از زن و خواسته بهره‌برگیرند. اصل و تکیه سخن مزدک مبارزه برای تغییر نظام مالکیت بود و همین امر، مایه اصلی انقلاب و اصلاحات اجتماعی مزدک، به عنوان رهبر مردم‌گرای ایران باستان شده است. او را مبارز و مصلح اجتماعی نیز شمرده‌اند که درصدد بوده تا نابسامانی‌ها را رفع کند و رفاه و راحت نسبی اقشار ضعیف را فراهم گرداند. به اعتقاد نولدکه: «تعلیمات اشتراکی مزدک با سوسیالیسم عصر ما تفاوت دارد. چه، اندیشه‌های اشتراکی مزدک اساسی مذهبی و دنیاگریز داشت، حال آنکه سوسیالیسم زمان ما بر مادی‌گرایی استوار است.»&amp;lt;ref&amp;gt;سیدعلی مهدی نقوی، عقاید مزدک، تهران: انتشارات عطائی، ۱۳۵۲، ص ۲۴&amp;lt;/ref&amp;gt;در نتیجه قیام او جامعه را به سوی آشفتگی شدید و هرج و مرج سیاسی کشانید و منافع گروه‌های انحصارگر و محافظه‌کار را به مخاطره افکند. او درصدد احقاق حقوق مردمانی بود که از زن و مالکیت محروم بودند و در پی درهم شکستن چارچوبه‌های نابرابری و عدم مساوات بود و می‌خواست ریشه اینگونه گرفتاری‌ها و ناملایمات بشر را که از کینه، رشک، خشم، جنگ و دیگر رذایل برمی‌خاست، بخشکاند و نابرابری در استفاده از نعم مادی را از میان بردارد. اما سرانجام قربانی اقدامات مشترک شاه و روحانیان گردید و در یک توطئه حساب‌شده به قتل رسید. چه، به عقیده میرزا آقاخان کرمانی، «انوشیروان به فراست دریافت که مال و نتیجه سخنان مزدک،که نام آن را مساوات حقوق و دادگری نهاده‌بود، به ابطال حق سلطنت و تأسیس جمهوریت منتهی می‌گردد.» این نیز واقعه بحران‌زای بزرگ عصر ساسانی با اندیشه تحریف‌شده «شاه آرمانی» به شمار می‌رفت که ساسانیان متولی آن به شمار می‌رفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سازمان سیاسی حاکمیت ساسانی &amp;lt;ref&amp;gt;رحیم رئیس‌نیا، از مزدک تا بعد، تهران: انتشارات پیام، ۱۳۵۸، ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;دربارنهاد قدرتمند سلطنت از هرجا که ریشه گرفته بود، دست کم تا دوره مشروطه بالاترین، مهمترین و بنیادی‌ترین رکن حکومت و درحقیقت شالوده آن بود. زیرا هم در صحنه عمل و هم در عرصه نظر، در سراسر تاریخ ایران، موجودیت ممتاز خود را حفظ کرده‌بود و حافظ شاه و خاندان او بود. درباره جایگاه شاه، میزان نفوذ و نقش وی در ساختار حاکمیت و اندیشه «شاه آرمانی» در مباحث پیشین سخن رفت و حاجت به تکرار آن نیست، همین‌قدر اضافه شود که بر اثر تبلیغات پردامنه، شاه به عنوان یک «اَبّر انسان» و نماینده مستقیم اهورامزدا، دارای فرّه ایزدی، گوهر و نژاد برتر، خرد وهنر شناخته می‌شد و دارای اختیارات مطلق و بی‌حد و حصری در همه امور و شئون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و نظامی بود و هیچکس را حتی نمی‌توان با وی مقایسه کرد. او بالاترین مرجع قانونی، عالی‌ترین مقام سیاسی و اجرایی و مقتدرترین فرد مملکت بود که به همراه سازمان‌های دیگر کشور را اداره می‌کرد، و این مطلب موضوع گفتار دیگری است که در پی می‌آید، اما اینک به برخی از جنبه‌های تشریفاتی موقعیت و مقام وی نظری افکنده می‌شود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق رسوم دربازی، شاه جز در ایام بارعام، خویش را به مردم نمی‌نمایاند. بین شاه و نزدیکانش پرده‌ای آویخته‌بودند که «خرمباش» نگهبان آن بود. هروقت شاه اجازه ملاقات می‌داد به دستور خرمباش یک نفر بر بالای بام می‌رفت و فریاد می‌زد: «زبان خود را نگه‌دارید زیرا که در برابر شاهید».&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، همان کتاب، ص ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; «در مجالس جشن و آواز نیز درباریان و اطرافیان شاه اجازه سخن گفتن نداشتند. در مواقع رسمی با لباسی فاخر بر تخت می‌نشست و بالای سر او تاج گرانبهای جواهرنشانی به زنجیری زرین آویخته‌بود. هیچکس از خوابگاه شاه اطلاع نداشت، سعی می‌شد نه خفتنگاه وی بر کسی معلوم گردد و نه آسایشگاه وی به روز مشهود و هویدا باشد. اردشیر بابکان، شاپور، بهرام، یزدگرد، خسرو پرویز و انوشیروان را هریک چهل خوابگاه بود که درهریک چهل تخت نهاده و چهل رخت گسترده و قابل تشخیص نبود شاید هم پادشاه در هیچیک از این شبستان‌ها نبوده و به جایی خسبیده دور ازگمان و نه جایی در خور پادشاهان و چه بساکه در چنین محلی آرنج خود را زیر سر نهاده به خواب می‌رفت.»&amp;lt;ref&amp;gt;ابرعثمان عمروبن مجیر جاحظ، تاج در اخلاق پادشاهان و منش ایشان، حبیب‌ا... نوبخت، تهران: تابان، ۱۳۲۸، ص ۱۵۹&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پادشاهان ایران»،از اردشیر سردودمان ساسانی تا یزدگرد واپسین، هیچیک در مجالس خوش‌گذرانی آشکارا و برابر دیگران نمی‌نشستند و میان پادشاه و نخستین طبقه ندیمان پرده‌ای افکنده و آن پرده نیز به‌اندازه ده بازو از نشیمن شاه به‌دور بود.ندیمان، که به‌جانب دیگر بودند، به اندازه ده ذراع از آن پرده دورتر می‌نشستند.لذا از شاه‌نشین تا ندیمان حدود بیست‌ذراع فاصله بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;» شاه می‌بایست از همه کس حذر کند مگر پدر و مادر که در نزدیکی آنها زیانی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آیین تاجگذاری،که مهمترین آیین پادشاهی است، با شکوه تمام انجام‌می‌شد تا فرّه‌ایزدی، که راهنمای شاه به سوی خیر و نیکی است، در نهادش جایگزین گردد. تاج برابر سنت های باستانی نشانه فرّه ایزدی است و تخت نشانه فرمانروایی بر جهان مادی.»&amp;lt;ref&amp;gt;محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ج ۱، ص ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; لذا تاجگذاری قداست والایی داشت و مردمان آن را نیایشی عملی یا شکرگزاری به درگاه اهورامزدا می‌شمردند. عظمت و شکوه دربار شاهان ساسانی تجملاتی حیرت‌انگیز داشت. به گفته سایکس: «در تاریخ عالم نظیر آن در هیچیک از خاندان‌های سلطنتی دیده نشده است.»&amp;lt;ref&amp;gt;سایکس سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه محمدتقی فخرداعی‌گیلانی، تهران: انتشارات علمی، ۱۳۴۳، ج ۱، ص ۶۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; مجموعه این مسائل نشان می‌دهد که شاه شخصیتی دست نیافتنی بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهزادگانی که انتظار می‌رفت بر تخت بنشینند می‌بایست برای پادشاهی ممارست‌کنند و تجربه لازم را با حکومت کردن در ولایاتی خاص کسب نمایند. نداشتن سابقه حکمرانی در ولایاتی خاص و بسیار مهم، بویژه در ایالات مجاور روم، عاملی بود که بزرگان و اشراف به وسیله آن شاهزادگانی را که گاه با مطامع آنان همسو نبودند، از حق شاهی محروم گردانند؛ نظیر بهرام گور، نرسی و . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه در مسائل مهم و عمده کشور، اعم از مذهبی، سیاسی، روابط خارجی و جنگ، معمولاً با خبرگان این فن که در شورایی خاص گرد می‌آمدند، به مشورت می‌نشست و نظر بزرگان، موبدان‌موبد، اسپهبد اسپهبدان، ایران دبیربذ و دیگران را جویا می‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صرفنظر از شاه و خاندان وی، دربار برای خود تشکیلات خاصی داشت، که مهمترین افراد این تشکیلات عبارتند از: «۱- «تگرید» یا رئیس دربار، یعنی وزیر دربار، ۲- «اندریمان‌کاران» یا رئیس تشریفات، ۳- «خرم باش» یا حاجب‌سالار (پرده‌دار)، ۴- «خوان سالار» رئیس آشپزخانه، ۵- «می‌بد» یا رئیس ساقیان، ۶- «سکایان» یا «سفکیان» رئیس عمله خلوت، ۷- «آخوربد» یا آخورسالار رئیس اسطبل شاهی، ۸-«آستوران» رئیس ستوران، ۹-«دربار سالار» رئیس درباریان، ۱۰- «پشتیگان سالار» رئیس خدمه و مستحفظین شاه، ۱۱- «مردبد» یا رئیس خواجه‌سرای، شاهی، ۱۲-«دربد» یا مسئول درهای کاخ شاهی و ۱۳-«دربار اندرزبد» و ... به‌علاوه عده زیادی، از خدمه و کنیزان و شکارچیان و خوانندگان و رامشگران و غیره بودند که تعداد آنها در برخی از دربارهای سلاطین گاه به چندین‌هزار می‌رسید. اشخاصی نیز بودند که پادشاه را در زمان راحت یا افسردگی یا در محفل بزم با سخنان شیرین و مطایبه به خنده درمی‌آوردند، ولی اینان در سه موقع رزم، بارعام و پوشش اجازه نداشتند به وی نزدیک گردند.» ۲-دستگاه اداری کشور یا دیوان سالاری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دانیم که بابک خود درباری کوچک داشته که نام اعضای برجسته آن در «کتیبه شاپور» آمده است. شاید این دربار را بتوان با دربار شاهان دست‌نشانده یا حکام ولایات مقایسه کرد. سازمان‌های سیاسی و اداری عصر اردشیر نیز در آغاز، تا حد زیادی به ساختارهای دوره اشکانیان شباهت داشت. اما اردشیر پس از استقرار حاکمیت خود در آنها تغییرات عمده‌ای ایجاد نمود مهمترین این تغییرات، که چهره حکومت وی را دگرگون ساخت، پایه‌گذاری تمرکز سیاسی، و مذهبی، به جای پراکنده‌شاهی و آزادمذهبی بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه، عصر ساسانی در حقیقت شامل مجموعه‌ای از دولت‌های متحد و نیمه‌مستقل هم می‌شد. حاکمان این دولت‌ها که اغلب از مرکز فرستاده‌می‌شدند، گاه با عنوان «شاه» و گاهی «صاحب‌اختیار» یا «خدا» یا القابی از این دست خوانده‌می‌شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سازمان ساده اداری عصر بابک و اردشیر در پایان چنان‌گسترش و توسعه فزاینده‌ای یافت که به سازمانی دیوانی و پیچیده تبدیل گردید و در بسیاری از ساختارهای تشکیلاتی به تشکیلات حکومت رومی شباهت داشت. در عصر انوشیروان، به دلیل توسعه شهرها، تحولات اجتماعی و پیامدهای شورش مزدکیان، لزوم تجدیدنظر در نظام سیاسی کشور مشهود گردید. مهمترین این ابتکارات شاید نیرو گرفتن بزرگان فرودست یا دهقانان باشد،&amp;lt;ref&amp;gt;ریچارد فرای، میراث باستانی ایران، ترجمه مسعود رجب‌نیا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۶، ص ۳۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;که تا پایان فرمانروایی ساسانی و حتی در عهد اسلامی زمین‌ها را در تصرف داشتند و اداره می‌کردند. اینان در برابر خاندان‌های بزرگ هفتگانه، از سوی شاه حمایت می‌شدند. این سیاست که به ثبات درآمد خزانه کمک می‌کرد، تحولات اداری و نظامی‌ای درپی داشت که به طور جداگانه مورد مطالعه قرار خواهد گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طور کلی سیاست خسرو اول منجر به از بین رفتن برخی از امتیازات و حقوق سلطنت گشت؛ چه، با اجرای سیاست تمرکز قدرت، نیروی دیرین خاندان‌های حکومتگر هفتگانه کاستی پذیرفت و دستگاه اداری، دیوانی و سرداران سپاه جایگزین آن‌گردیدند. این قدرتمندان نوظهور، توان خویش را علیه سلطنت حاکم به کار می‌گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص 375.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخی از این صاحب‌منصبان بزرگ کشوری روحانی بودند. در حقیقت پیش از اسلام‌گروهی از سرداران، پیشوایان دینی و دیوانیان بر کشور حکم می‌راندند. شاه قدرتی نداشت، تنها بازیچه‌ای بود، چرا که دهقانان و دبیران و سپاهیان از این سران حکومت پشتیبانی می‌کردند. ساختار حاکم و ثابت، مملکت را پریشان ساخت و راه زوال را هموار نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک به عمده‌ترین سازمان‌ها و مناصب ساسانیان نظری اجمالی خواهیم افکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-وزیر اعظم یا بزرگ فرمذار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدر اعظم در ابتدا «هزاربد» خوانده می‌شدکه این عنوان یادگاری از عصر هخامنشی است. شاه امور دولت را به وسیله دستهای توانای وی می‌چرخاند. لقب رسمی وزیر، تا آخرین روزهای حکومت ساسانی «وزرگ فرماذار» بود. در باب دامنه اختیارات وی اطلاعات کافی در دست نیست، اما مسلم است که امور کشور را تحت نظارت شاه و با هدایت وی، و نه از روی، اراده یا ملاحظات شخصی، اداره می‌کرد. او هم وزیر تفویضی است و هم وزیر تنفیذی، هنگامی، که شاه به سفر یا جنگ می‌رفت یا به نحوی پایتخت را ترک می‌گفت، تا زمان بازگشت او، وزیر می‌بایست جانشین او باشد. وزارت مختار و سفارت غیرعادی به دربار دول دیگر نیز از جمله کارهای او محسوب می‌شد. در زمان بروز جنگ نیز ممکن بود مسئولیت‌هایی در فرماندهی لشکر به او داده شود. وی به عنوان مستشار عمده شاه بر تمام شئون و سازمان‌های سیاسی، نظامی و مذهبی‌کشور احاطه و نفوذ کامل داشت. در اغلب امور حق مداخله داشت. وی می‌بایست در فرهنگ، هنر، ادب، سیاست و توانایی در مشاوره با شاه، بر همه اقران برتر باشد. در مزاج شاه نفوذ کند، جانب رعیت را حفظ نماید و اخلاق شاه را به اصلاح آورد. این مقام، علی‌رغم اهمیتش به عنوان مهمترین و قدرتمندترین شخص کشور پس از شاه، هیچگاه به ارث منتقل نمی‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن‌سن، همان‌کتاب، ص ۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;چه، اگر شاه در انتخاب این بزرگ‌ترین مقام رأیی نداشت و آن را موروثی می‌ساخت، با توجه به میزان اختیارات وزیر اعظم، شاه عملاً بازیچه دست وی می‌گردید و این امر، با استمرار و اقتدار قدرت استبدادی ساسانی منافات داشت و سریعاً آن دولت را با خطر سقوط مواجه می‌ساخت. هرچند در نهایت این مقام از میان خاندان‌های بزرگ انتخاب می‌گردید و متکفل تعهدات و خدمات فراوان می‌شد و بر همه دیوان‌ها و نظام اداری کشور سلطه کامل داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-دیوان‌های عصر ساسانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حل و عقد و رتق و فتق مهمات مملکت در چندین اداره انجام می‌گرفت‌که در آنها امور با نهایت دقت و وسواس انجام می‌شد. اطلاع دقیقی درباره تعداد دیوان‌ها و شعبه‌های اداری هریک از آنها در دست نیست. همین قدر مسلم است که شاه برای کتابت اسرار و رسایل خود و نیز برای نوشتن فرمان‌های قتل و تنظیم امور سجلات و اقطاعات، منشورهای تشریف و تنفیذ مناصب، ثبت خراج، اداره امور برید، راهداری، سپاه و همچنین برای محاسبه نقود نقره و طلا و ضیاع و عقار خاصه شاهی مهرهای مختلف و دفاتر متفاوتی داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسخه اصلی فرمان شاهی را نزد «بزرگ فرماذار»،که انگشتری و مهر نیز در خدمت وی بود، می‌بردند و او آن را برای مسئولان اجرای اوامر یا رؤسای دیوان‌ها می‌فرستاد و شاه را در جریان کارهای انجام شده می‌گذاشت. در دیوان رسایل، منشورها و سجلات شاهی، عهود و سایر اسناد دولتی بایستی نوشته می‌شد و با انگشتری شاه که نقش خاص (احتمالاً گراز) بر آن تصویر شده‌بود، مهر می‌شد. اگر سند درباره تعهدات دولت ایران در برابر یک منطقه مستقل یا تابع ایران بود یک کیسه نمک ممهور به مهر پادشاه نیز به نشان ثبات عهد و حفظ سوگند همراه نامه ارسال می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۸۲-۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق شواهد موجود دیوان برید دو وظیفه بزرگ برعهده داشت، یکی به‌دست آوردن آگاهی از همه رویدادهای درونی و بیرونی کشور جهت برنامه‌ریزی سیاسی، و دیگری نگهداری شاهراه‌های اصلی و چاپارخانه‌ها، کاروانسراها، گماشتن نامه‌رسانان، آماده کردن اسبان و استران و شتران تیزرو،کبوتران نامه‌بر اما کسب اطلاعات از سراسر کشور، بویژه از اوضاع ممالک همجوار و دشمنان از اهم امور بود. شاهان بزرگ نظیر اردشیر، خسرو اول و دوم برای این امر اهمیت فراوان قائل بودند تا حفاظت از ایران‌شهر به‌سهولت ممکن گردد. حفظ و نگهداری راه‌ها، چاپارخانه‌ها، پل‌ها و معابر علاوه بر استفاده‌های تجاری، لشکرکشی‌ها و خبرگیری‌ها را تسهیل می‌نمود چه غفلت از این کارها شهریاری را با دشواری مواجه می‌ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پادشاه بود که هر روز درباره کار وزیر، درباریان، دبیران، دیوان‌ها، روحانیون و لشکریان پژوهش‌کند، چه وزیر ستون شهریاری، و ندیم او زبان دانایی و دبیر او نماینده دل‌آگاهی و نشانه‌ای از شیوه فرمانروایی او بودند. احتمالاً این امور و نظارت بر حسن جریان آن از سوی «سازمان برید» به اطلاع شاه می‌رسید. در دیوان برید شاخه‌ای ویژه رازنویسی بود که در آن شاخه، دفتری بود که همه گزارش‌های نمایندگان برید در آنجا نگاشته می شد.&amp;lt;ref&amp;gt;محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۳۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیوان برید همچون سایر دیوان‌ها مهری ویژه داشت که آن را به نامه‌ها و طومارها می‌زدند. برید مختص حمل نامه‌ها و پیام‌های دولت بود و به مراسلات عادی کاری نداشت. تلاش برید تنها معطوف به سهولت و سرعت وصول مکاتبات و رد و بدل کردن پیغام‌های میان حکومت مرکزی با دول مجاور و عمال ولایات بود. در چاپارخانه‌های میان راه، افراد و اسبان آماده و تیزرو مأموریت‌ها را ادامه می‌دادند. اداره همه دیوان‌ها به‌وسیله طبقه نوظهور و رو به گسترش دبیران تمشیت می‌یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید مهمترین دیوان عصر ساسانی از دیدگاه اقتصادی، و تا حدود زیادی سیاسی، «دیوان خراج» باشد. مستوفی دیوان مزبور «واستریوشان‌سالار» (واستریوش‌بذ) به معنای «سرکرده کشاورزان» مسئول جمع و جبایت مالیات ارضی بود. سرچشمه‌های اصلی درآمد دولت ساسانی عبارت بودند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- مالیات زمین‌های کشاورزی و باغ‌ها (خراج). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- مالیات بر درآمد بازرگانان، پیشه‌وران، صنعتگران، کارگران (گزیت یا مالیات سرانه). ۳- مالیات بر خرید و فروش اموال و اجناس. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- مالیات گمرکی و دهیک (عشر) که در مرزها اخذ می‌شد و در داخل به «راهداری» موسوم بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-کارمزد سکه زدن زر و سیم و پشیز در سکه‌خانه‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶- منابع متغیر نظیر غنیمت جنگی در صورت پیروزی، دریاف مبالغ حفاظت از دربندهای قفقاز و داریال، جریمه گناهکاران، مصادره اموال، ارمغان‌ها و هدایای اعیاد و نظایر آنها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمده‌ترین ممرّ عایدی دولت مالیات ارضی بود که سالانه یکجا وضع می‌گردید و سپس در میان مناطق مختلف کشور برحسب توانایی‌هایشان تقسیم می‌گردید. «واستریوشان‌سالار» با عمال و مأموران خود مسئول این محاسبات بود. به‌علاوه وی ریاست صنعتگران، غلامان، دهقانان و به طورکلی همه طبقات مالیات‌پرداز را، از جهت تصدی امور مالی، برعهده داشت. در واقع وزیر کشاورزی، مالیه، تجارت و صنعت محسوب می‌شد. عمده‌ترین زیردستان و کارپردازان دیوان خراج، دهقانان بودند که خود املاک گسترده‌ای داشتند و دارای نفوذ و جایگاه محلی بالایی بودند و آنان کار جمع‌آوری و تقسیم خراج در میان کشاورزان و روستاییان را برعهده داشتند. این دیوان برای خود سلسله مراتب مجزا و گسترده‌ای داشت که شاید مهمترین آن خزانه‌دار یا گنجور بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوان بنیادی دیگری، که مسئولیت حفاظت از نظم و امنیت داخلی و خارجی را بویژه در سرحدات به‌عهده داشت، دیوان سپاه (وزارت جنگ) نامیده‌می‌شد، که همواره بیشترین توجهات، امعان‌نظرها و نگاه‌ها به سوی آن معطوف بود، هرچند پرهزینه‌ترین سازمان کشور نیز به شمار می‌آمد دفترهایی بود که نام همه سپاهیان و افسران و پایگاه ایشان، پیشینه و سابقه فعالیت آنها در آن درج می‌گردید&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;و خود شعبات تخصصی‌تری نظیر دیوان ستوران، دیوان انبار اسلحه و ... داشت. طبیعی است که این سازمان تنها مسئول انجام امور مالی و اداری سپاهیان بود؛ امور فرماندهی، نظارت نظام و فعالیت‌های سیاسی آن به عهده «ایران سپهبذ» بود که بی‌گمان حوزه خاص خود را داشت. تا حد زیادی می‌توان‌گفت تلاش نظام مالیاتی در راستای تأمین هزینه‌های این دیوان بود. از انوشیروان منقول است که: «آبادی‌های آبادکنندگان جز با پشتیبانی جنگیان پدید نیاید و اگر جنگیان از آنان حفاظت نکنند، آبادکنندگان بی‌پناه گردند، دشمن بر آنها غلبه خواهد کرد و هستی آنان را به باد خواهد داد. پس حق آن است که برای امنیت خویش، فزونی مالشان را به خزانه سپارند.»&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;خسروپرویز در نصایح خویش به پسرش شیرویه گفت: «زندگانی سپاهیان را به حدی توسعه مده که از تو بی‌نیازگردند و چندان به مضیقه نیفکن که به جان آمده از تو شکایت کنند. حقوق مناسب آنان را بده به خوش‌رویی تقاضای آنان را رد کن، زیاد امیدوارشان کن ولی در عطایا زیاده‌روی مکن.»&amp;lt;ref&amp;gt;محمدجواد مشکور، تاریخ سیاسی ساسانیان، تهران: انتشارات دنبای‌کتاب، ۱۳۶۶، ص ۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; این‌گونه سخنان درحقیقت سرسلسله همان بحث‌هایی است که امروزه در ذیل عنوان «ارتش و سیاست» در «جامعه‌شناسی سیاسی» جایگاه درخشانی یافته‌است. و لزوم مراقبت از ارتشیان و نظارت در کار سپاه، این شمشیر دوپهلو را که همواره چون سنانی آخته ممکن بود که هستی و استمرار حاکمیت دولت را به مخاطره افکند، گوشزد می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-اداره ایالات، تقسیمات کشوری و مرزبانان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایران عصر ساسانی در حقیقت مجموعه‌ای از دولت‌های متحد و نیمه‌مستقل بود که تحت حاکمیت اشخاص بلندمرتبه‌ای، اداره می‌گردید. این افراد عموماً به نام شاه و گاهی خدا و یا القاب دیگر خوانده می‌شدند، و همه آنها از فرمانده و مرکز واحدی به نام «شاهنشاه» تبعیت می‌کردند و در امور داخلی تا حدی مستقل بودند، به شرط آنکه مالیات‌های مقرر را بپردازند و تعهدات خود را به دولت مرکزی در حسن اداره امور و حفاظت از حدود و ثغور ایالت ها به خوبی انجام دهند و در مواقع لازم سپاه برای جنگ در اختیار حکومت مرکزی قرار دهند. هرچند نظارت‌های خاصی بر اعمال آنها از طریق اهرم‌های و یژه دولت مرکزی اعمال می‌گردید. طبیعتاً برای ممانعت از تشکیل حاکمیتی پایدار در ولایات، حکومت آن نواحی را موروثی نمی‌کردند، بلکه پیوسته به مقتضای حال آنان را تغییر می‌دادند تا از امکان یاغیگری آنها بکاهند و سیطره سیاسی و اقتصادی آنان را بی‌ثبات و متزلزل نگاه دارند. در ایالات مهم و پرآشوب، بویژه مناطق مرزی، شاهزادگان را به عنوان والی برای تمرین پادشاهی و تجربه‌اندوزی سیاسی و کسب فنون کشورداری اعزام می‌داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر ناحیه‌ای به تناسب اوضاع جغرافیایی، فرهنگی، نژادی، زبانی، دینی، سیاسی و مرزی اختیارات خاصی داشت، چنانکه برخی از آنها حق ضرب سکه داشتند؛ منتها نقش سکه و عیار آن مانند سکه‌های پایتخت بود.&amp;lt;ref&amp;gt;سعید نفیسی، تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی، ۱۳۴۲، ص ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخی زبان و خط مخصوص داشتند. در صورت بروز جنگ آنان می‌باید به نسبت توان خود سپاهیانی مجهز با امکانات لازم تحت فرماندهی خویش به جبهه‌ها بفرستند. و نیز موظف بودند خراج مقرر شده را بپردازند. حاکمان ولایات راگاه «استاندار» می‌نامیدند. بخشی از مسئولیت آنها اداره املاک خالصه بود. آنها در امور داخلی استقلال نسبی داشتند، اما به هنگام تغییر پادشاه ضرورتاً به پایتخت می‌آمدند و نزد پادشاه جدید اظهار اطاعت می‌کردند و به تعبیر درست «تاج آن شناسدکه پادشاه بر سر او نهد و ملک آن داند که او به وی سپارد اگر چنین کرد نام شاهی از وی نیفکنیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، همان کتاب، ص ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر عهد ساسانی در این نظام تغییراتی حاصل شد که نتیجه عمده آن سپرِدن اداره ولایات منحصراً به «اسپاهبذان» بود که «پاذگوسپان» زیردست او بود، یا آنکه کار او را نیز به وظایف خویش ضمیمه می‌کرد. «اسپاهبذ» به واسطه داشتن اختیارات فوق‌العاده، توان نظامی و اقتصادی، در حقیقت یک ربع از مملکت را در اختیار داشت و حدود و توان او از ساتراپ‌های هخامنشی پیشی گرفته بود و حتی به سوی ارثی شدن سیر می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن سن، همان کتاب، ص ۶۴. ۴- همان، صص ۳۰ و ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکام هر ولایت متناسب با نام آن سرزمین عنوان خاصی داشتند. مثلاً حاکم کابل را «کابل‌شاه»، حاکم خوارزم را «خوارزمشاه»، حاکم کوشان را «کوشان‌شاه»، حاکم طبرستان را «پذشخوارگرشاه»، شاهان فرغانه را «اخشید»، شاهان اشروسنه را «افشین»، شاهان سیستان را «رتبیل»، شاهان زابلستان را «پیروز»، شاهان ابیورد را «بهمنه» و به همین ترتیب ... می‌نامیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;عسکر حقوقی، سهم ایران در سیاست کشورداری، تهران: [بی‌نا]، ۱۳۵۴، ص ۸۶۲&amp;lt;/ref&amp;gt;تقسیمات کشور و وضعیت ایالات مختلف بویژه ایالت‌های مرزبان‌نشین به دلایل سیاسی، نظامی و اداری همواره در حال تغییر بود. شهرهای ایالات را «شهرداران» و روستاها را «کدخدایان» اداره می‌کردند. فرمانروایی ایالات و حدود آنها در حکومت ساسانی همواره تحولی اَشکار داشت، تا اینکه سرانجام خسرو انوشیروان در پی اصلاحات گوناگون خویش، سراسر قلمرو ایران‌شهر را به چهار حوزه بزرگ بر اساس جهات چهارگانه تقسیم کرد؛ اپاختر (شمال)، خوراسان (شرق)، نیمروز (جنوب)، خوروران (مغرب). برای هریک از این «پادگس»ها نایب‌السلطنه‌ای تعیین نمود موسوم به «پاذگس‌بان» یا «ایران سپاهبذ» و در تشکیلات نظامی، منصب «ایران سپهبذ» را ملغی کرد.۱ این سپاهبذان در چهار سوی کشور حکومت می‌کردند: «سپاهبذ خراسان» امور کرمان، سیستان و خراسان را برعهده داشت، «سپاهبذ نیمروز» ریاست پارس و خوزستان، و «سپاهبذ خوروران» ریاست عراق تا مرزهای روم و «سپاهبذ شمال» ریاست ماد بزرگ واران را به همراه فرماندهی نظامی سپاهیان و اداره آن حوزه برعهده داشتند. استوار و غیرقابل نفوذ نگهداشتن مرزهای کشور، به عهده مرزبانان و در حکم بالاترین وظایف شاه بود. تا دوره انوشیروان «مرزبان» به معنای عام حکام و والیان سرزمین‌های مرزی است و در معنای اخص، بر فرماندهان نظامی نواحی سرحدی، یعنی «اصحاب ثغور» اطلاق می‌گردید که به هنگام جنگ تحت فرماندهی سپاهبذان به عنوان سرهنگان سپاه به کارزار مشغول می‌شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل‌کریستن‌سن، همان‌کتاب، ص ۶۲&amp;lt;/ref&amp;gt; ظاهراً مرزبانان همواره تغییر می‌یافتند و کار آنها بیشتر جنبه نظامی داشت تا اداری. در زمان انوشیروان مرزبانان تابع سپاهبذان چهارگانه شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گفته محققان مشکل دیگری که دولت ساسانی با آن مواجه بود، محل نامناسب و مخاطره‌آمیز پایتخت آنان بود که در معرض حملات روم و اعراب قرار داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن تقی‌زاده، از پرویز تا چنگیز، تهران: انتشارات فروغی، ۱۳۸۸، ص ۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; به تعبیر دیگر دوری پایتخت از مناطق شرقی، ساسانیان را از توجه بیشتر به این نواحی غافل می‌کرد در حالی این نواحی با خطر هیاطله، هون‌ها، ترک‌ها و ... مواجه بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درنتیجه پیشروی‌های قوای مخاصم همواره پایتخت را در موقعیتی خطرناک و هراس‌انگیز قرار می‌داد که این امر با اصول مملکت‌داری چندان سازگار نبود. چنانچه در زمان دولت امویان در اندلس نیز پس از نخستین شکست‌های نظامی، هر بار پایتخت به اشغال قوای مخالف درمی‌آمد و طومار حکومت را درهم می‌پیچید. در پایان لازم است از طبقه‌ای دیگر نیز در زمان ساسانیان یاد کنیم که جایگاه نسبتاً مهمی از لحاظ اقتصادی و طبعاً سیاسی داشتند. این طبقه یعنی «آزادان» پایین‌تر از نجبا بودند و افراد زیادی از آنها در سازمان اداری کشور اشتغال داشتند. ۱- عسکر حقوقی، سهم ایران در سیاست کشورداری، تهران: [بی‌نا]، ۱۳۵۴، ص ۸۶۲. ۲- آرتور امانوئل‌کریستن‌سن، همان‌کتاب، ص ۶۲. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- حسن تقی‌زاده، از پرویز تا چنگیز، تهران: انتشارات فروغی، ۱۳۸۸، ص ۱۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار آنها مشخصاً سرپرستی دهکده‌ها و مالکیت آنها بود.کدخدایان و دهقانان نیز از این گروه هستند. اداره امور دهکده‌ها به شکل موروثی به آنها می‌رسید&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، همان کتاب، ج ۱، ص ۶۳۲&amp;lt;/ref&amp;gt; و در مقام عامل، نماینده و واسطه میان روستاییان و رعایا با حاکمیت مرکزی محسوب می‌شدند و شاخص‌ترین وظیفه آنها جبایت مالیات‌ها و خراج بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶-سفیران و آیین سفارت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روزگار ساسانی طبیعتاً هنوز ارتباط کشورها به اندازه‌ای‌گسترده نبودکه کشوری در میان ممالک دیگر نمایندگان دائمی داشته باشد، اما متناسب با زمان خود، از الگویی خاص پیروی می‌کرد. روابط ایران بادولت‌های‌کهنسال شرقی یعنی چین و هند پیوسته حسنه بود، اما با روم و اعراب و همسایگان شرقی تشنج و بحران همواره بر دوستی می‌چربید. احتمالاً روابط با ملل دیگر زیرنظر شخص شاهنشاه بود و دیوان «ایران دبیربد» یا «ایران دبربد» متصدی آن به شمار می‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;ساسانیان در تلاش بودند ضمن حفاظت از قلمرو خویش، آن را از رخنه خارجیان، چه از دیدگاه سیاسی و چه مذهبی، مصون نگاه دارند و کلیت و یکپارچگی ایران را حفظ کنند. لذا همسایگان نمی‌بایست آنقدر قدرتمندگردند که چشم طمع به ایران شهر بدوزند و مهاجمات اسکندر و خاطرات تلخ آن را زنده‌کنند. بنابراین، به‌استثنای خسروپرویز، سایر حاکمان ساسانی تلاش می‌کردند از قلمرو تاریخی فلات ایران تجاوز نکنند. چه، هرگونه تغییر و بی‌ثباتی در مرزها، ایران را با آماج حملات سهمگین ترکان، هیاطله، خون‌ها (هون‌ها) در شرق و رومیان در غرب مواجه می‌ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساسانیان در انتخاب سفرا وسواس و دقت فوق‌العاده‌ای به خرج می‌دادند، چه، سفیر نماینده یک کشور محسوب می‌شد و بر اثر هرگونه اهمال او در مأموریتش، ممکن بود پیمان‌های متعددی نقض گردد، خون‌ها ریخته شود و جنگ‌ها برافروخته شود. لذا سفرا می‌بایست آزمایش‌ها و امتحانات مختلفی را پشت‌سر می‌گذاشتند. نخست آنها را به همراه پیامی نزد یکی از مرزداران و استانداران اعزام می‌کردند و بر آنان جاسوسی می‌گماردند تاگفتار و کردارشان را تحت نظارت‌گیرد و آنچه می‌بیند نهانی به شاه گزارش دهد.گفتار سفیر را با گزارش جاسوس مطابقت می‌کردند تا اگر نیرنگی یا دروغی رفته‌است هویدا شود. اگر به درستی و شایستگی از عهده آن برامده‌بود با مأموریتی دیگر آزموده می‌شد. این بار به سرزمین دشمن فرستاده می‌شد و در پی وی خبرگیر ماهری می‌رفت تا گزارش مأموریتش را منعکس کند. نتایج گزارش او و جاسوس مقابله می‌شد تا مشخص شود آیا توانسته است از دشمنی بیگانگان بکاهد یا برعکس بر خصومت‌ها افزوده‌است، پیام را به درستی رسانده یا دخل و تصرفی در آن نموده و ...؟ اگر در همه موارد صدق گفتار و کردارش تأیید می‌شد، او را به ممالک دیگر به سفارت می‌فرستادند.&amp;lt;ref&amp;gt;برای تفصیل بیشتر رجوع کنید به: جاحظ، تاج در اخلاق پادشاهان و منش ایشان، ص ۱۵۵ به بعد&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در پذیرش سفرای بیگانه، شاه پس از وقوف بر موضوع مسافرت، عده‌ای از دیوانیان ایران دبیربد را مأمور می‌کرد که وی را تحت مراقبت داشته‌باشند تا در طی مسافرت خویش به نفع دولت متبوعش جاسوسی نکند، هرچند نمایندگان ایران می‌باید در این زمینه اطلاعات سودمندی کسب نمایند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دربار ساسانی، همچون هخامنشیان، جاسوسانی به عنوان چشم‌های پادشاه در نقاط مختلف مملکت مراقب اوضاع بودند و به کار حکام و کارگزاران رسیدگی می‌کردند. ظاهراً از عهد خسرو اول، سازمان جاسوسی در ایران وسعت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، همان کتاب، ج اول، ص ،۶۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه بزرگان عهد خسرو اول سنگینی بار مراقبت‌های خفیه را احساس می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷-خاندان‌های بزرگ (واسپهران) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سراسر تاریخ باستانی ایران، علی‌رغم تحولات اجتماعی و سیاسی بویژه جابجایی، سلسله‌ها، هفت خاندان بزرگ همواره اهمیت، نفوذ و پایگاه خویش را به دور از جریانات موجود حفظ کرده‌اند و در سازمان سیاسی- اقتصادی هر عصر نقش‌های اساسی و کلیدی را برعهده داشته‌اند. این هفت خاندان عبارتند از: قارن، سورن، اسپندیار، سپهبد، مهران، زیک و هفتمی آن خود خاندان ساسانی. هرکدام از این خاندان‌های حکومتگر، ضمن حکومت در قلمروی خاص و اداره آن ناحیه پیوسته با حاکمیت مرکزی روابط حسنه‌ای داشتند. خاندان قارن در نهاوند و ماد، خاندان سورن در سیستان، اسپندیار در حوالی ری، اسپهبد درگرگان، مهران در خراسان و ساسانیان در پارس. برخی مشاغل به شکل موروثی به رؤسای بیوتات هفتگانه تعلق داشته، اما قطعاً این امر شامل مناصب حساسی چون «بزرگ فرمذار» یا «ایران سپهبذ» نمی‌شده‌است. به نظر می‌رسد برخی مشاغل و مناصب اداری و سیاسی در خاندان آنها به شکل موروثی تداوم می‌یافت. هرچند تعیین وظایف و اختیارات آنها به صورت تفکیک‌شده‌ای مشخص نیست اما به طور کلی آنها متصدی مناصب زیر بودند:&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن‌سن، همان کتاب، صص ۳۷ و ۳۸&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- نهادن تاج بر سر شاه، حفظ رتبه شاهی و خدمت به آن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. ۲- تصدی امور نظامی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. ۳-اداره امور کشوری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- فیصله دادن به محاکمات متداعیین (امور قضایی). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-فرماندهی اسواران. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶- تعهد جبایت خراج رعایا و مواظبت از خزائن شاهی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷- حفاظت از زرادخانه و مأموریت تهیه ملزومات نظامی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷- حفاظت از زرادخانه و مأموریت تهیه ملزومات نظامی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این شغل‌ها سلسله مراتب و مناصب دیگری را در زیرمجموعه خویش داشت. از مناصب فوق سه منصب کشوری است مانند رئیس کل امور کشوری، قاضی دعاوی و موکل جبایت خراج و ناظر خزاین شاهی و سه منصب دیگر لشکری است مانند سردار اسواران، رئیس مخازن و ذخایر سپاهیان (ایران انبارگ‌بذ) و فرمانده کل قوا. با این همه، مناصب بلندپایه و حساس هیچگاه موروثی نبود؛ هرچند ممکن است برخی از اعضای این خاندان به آن مناصب دست یافته‌باشند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامه تنسر در باب فساد بیوتات می‌نویسد: «فساد بیوتات و درجات دو نوع است؛ یکی آنکه خانه را حرم کنند و درجه به غیر حق روا دارند یا آنکه روزگار خود بی‌سعی دیگری عز و بها و جلالت قدر ایشان بازگیرد. و اعقاب ناخلف در ایشان افتد. چون مهنه به کسب مال مشغول شوند از ادخای فخر باز ایستند و مصاهره با فرومایه قدر ایشان پیش عامه برود. شاهنشاه برای تشرف ایشان فرمود به مرکب و لباس و سرای و بستان و زن و خدمتکار میان ارباب درجات تفّاوت نهند و ...».&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، همان کتاب، ص ۱۸&amp;lt;/ref&amp;gt;تعداد اعضای این خاندان‌ها طبق برآورد محققان به هفتصدهزار تن.می‌رسیده است، که در برابر جمعیت یکصد و چهل میلیونی ایران آن روز، صاحبان اصلی منابع ثروت کشور، دارای ضیاع و عقار گسترده، برده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;سعید نفیسی، همان کتاب، ص ۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; تلاش می‌شد تا این خاندان‌ها همواره جایگاه بلندشان را در حیات سیاسی - اجتماعی ایران حفظ کنند و آن را تداوم بخشند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸-دیوان قضا و دادکستری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داد و دادگری از مبانی استقرار حاکمیت‌های سیاسی و استمرار آنهاست. عدالت نه تنها یکی از شاخصه‌های برجسته و متمایز انسان است، بلکه محور عمده مبارزه‌ها و تلاش‌های فکری بشر و نهضت انبیا بوده‌است. در بستر حاکمیت‌های سیاسی، شاید عدالت مهمترین و بزرگ‌ترین رهاورد یا آرمان موردانتظار بشر تلقی گردد. در تفکر ایرانیان همواره بر عدالت و دادگری تأکید شده‌است. این موضوع، رکن اصلی اندیشه سیاسی ایرانی، یعنی شاهی آرمانی، را قوام می‌بخشد. پادشاهان‌گذشته ایران صرفنظر از پایبندی آنان به مذهب یا عدم پایبندی به آن، همواره در گفتار یا در عرصه نظر، بر لزوم گسترش داد اصرار داشته‌اند. اجتناب از داد ممکن بود فره ایزدی را از شاه دور کند و شاه شاهان را از سریر عزت و اقتدار به زیر کشد. از اردشیر منقول است: «آنجا که پادشاه ستم کند آبادی پدید نیاید، شهریار دادگر از فراوانی یاران بهتر است و شیر درنده از پادشاه ستمگر بهتر، هر زمان شهریار از دادگری سر بپیچد مردم از فرمانبری او سرپیچند. دادگر رستگار است و زورگو در سراشیب تباهی».&amp;lt;ref&amp;gt;احسان عباس، همان کتاب، ترجمه محمدعلی شوشتری، ص ۱۱۳؛ محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۲۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا گفته‌است: «نیرو جز با سپاه پدید نیاید و سپاه جز به مال و مال جز به آبادانی و آبادانی جز از راه نیکورهبری و دادگری».&amp;lt;ref&amp;gt;شوشتری، ایران نامه یاکارنامه‌ی ایرانیان در عصر ساسانی، تهران: آسیا، ۱۳۴۲، ص ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه فردوسی علیه‌الرحمه از زبان او سروده‌است:&amp;lt;ref&amp;gt;۴- حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش دبیر سیاقی، تهران: علمی، ج ۴، ۱۳۳۵، ص ۱۷۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرتخت شاهان بپیچد سه کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آنکه بی‌مایه را برکشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌دیگر که با گنج خویشی کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پادشه از گنج آورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین زبیدادگر شهریار ز مرد هنرمند برتر کشد به دینار کوشد که بیشی کند تن زیردستان به رنج آورد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- سعید نفیسی، همان کتاب، ص ۲۵. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- احسان عباس، همان کتاب، ترجمه محمدعلی شوشتری، ص ۱۱۳؛ محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۲۵۳. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- شوشتری، ایران نامه یاکارنامه‌ی ایرانیان در عصر ساسانی، تهران: آسیا، ۱۳۴۲، ص ۵۲. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش دبیر سیاقی، تهران: علمی، ج ۴، ۱۳۳۵، ص ۱۷۴۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا گنج دهقان بود گنج اوست نگهبان بود شاه گنج ورا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگرچند بر کوشش و رنج اوست به بار آورد شاخ رنج ورا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در رأس تشکیلات قضایی شاه قرار داشت او بزرگترین قاضی بود.کسانی از رعایا که موفق به اخذ حقوق خود نمی‌شدند، حق داشتند به وی مراجعه کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۳۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه از روایات برمی‌آید، شاه سالی دوبار در اعیاد نوروز و مهرگان طی بارعامی افراد ملت را به اقامه دعاوی فرا می‌خواند. اگر کسی سخن به‌حق می‌گفت، پاداش می‌یافت و اگر موفق به اثبات حقش نمی‌شد، به‌شدت مجازات می‌دید و اعدام می‌شد و می‌گفتند: «این است سزای کسی که خواسته است به پادشاه نسبت ظلم دهد».&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، همان کتاب، ج اول، ص ۶۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این همه اراده فرمانروایان به منزله قانون بود، هرچند خلاف موازین انسانی و اخلاقی باشد. به همین جهت مونتسکیو معتقد است: «در ایران وقتی که پادشاه کسی را محکوم‌کند نمی‌توان به او در این باره حرفی زد یا استدعای عفو کرد، ولو اینکه فرمانی در حال مستی و بدون تعقل صادر شده‌باشد باید فوراً اجرا گردد، چه تأخیر به معنای نقض قانون؛ که همان فرمان شاهی است، تعبیر می‌شود. این طرز فکر در ایران همیشگی بوده‌است».۳ &amp;lt;ref&amp;gt;علی‌اکبر صبحی، سیری در جامعه‌شناسی ایران، تهران: دهخدا، ۱۳۴۹، ص ۴۳ و ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;اگر پادشاه حکم داوری را مناسب خویش نمی‌یافت وی را مجازات می‌کرد. معمولاً وقتی شاه از اطرافیان خود می‌رنجید، به جای کشاندن آنها به دادگاه، خود حکمی فوری صادر می‌کرد و گاه برای، حضور متهمان به دادگاه تنها به آوردن بخشی از اعضای بدن وی‌کفایت می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;علی‌اکبر صبحی، سیری در جامعه‌شناسی ایران، تهران: دهخدا، ۱۳۴۹، ص ۴۳ و ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که دین زرتشتی، به عنوان مذهب رسمی، بر پیوستگی انفکاک‌ناپذیرکیش و اخلاق و حقوق استرار است قوه قضائیه مالاً در اختیار رهبران دینی بود و چنانکه عملکرد تاریخی آن می‌نمایاند، روحانیان و موبدان زرتشتی همه امور مربوط به قضاوت را با سلسله مراتب خویش در شهر و روستا در اختیار داشتند. آنان به عنوان آشنایان به حقوق و علوم الهی محاکم عدلیه را اداره می‌کردند. «شهرداور» یا «داور داوران» در رأس تشکیلات حقوقی قرار داشت. در هر شهر و هر ناحیه و هر روستایی قضاتی مخصوص موسوم به «دستوران» به حل و عقد امور مردمان از هر طبقه اشتغال داشتند. مسائل قضایی لشکریان نیز برعهده داوری مخصوص به نام «سپاه داور» بود. در دیوان‌ها، سازمان‌ها و تشکیلات و طبقات دیگر نیز، به همین ترتیب، قاضیان کارکشته فعالیت داشتند که در زمینه کار خود آموزش دیده و اطلاعات و دانش لازم را آموخته‌بودند. در منابع عصر ساسانی موارد متعددی از شکایات مردمان، از حاکمان و فرمانروایان و صاحبان قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی نقل گردیده‌است، هرچند این شکایات نتایج و پیامدهای متفاوتی داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹-طبقات اجتماعی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختمان اجتماعی در آغاز فرمانروایی ساسانیان، میراثی از عهد اشکانی بود و به نظر می‌رسد که تا اواسط دوران ساسانی نیز طبقات عمده اجتماعی دست‌نخورده باقی مانده باشد. از این زمان به بعد، و درپی تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه ایران، بو یژه گسترش شهرنشینی، توسعه تجارت و گسترش نظام دیوانسالاری و قوای نظامی در برابر سازمان گسترده و قدرتمند روحانیت، طبقه نوظهور دبیران به ترکیب دیگر طبقات جامعه ساسانی اضافه شد. چه در روایات اوستایی سازمان اجتماعی جامعه به سه طبقه عمده نجبا، جنگیان، روحانیان و عامه مردم تقسیم می‌گردید. حال آنکه در نامه تنسر آمده‌است: «بدان که مردم در دین چهار اعضااند، سر آن پادشاه است و عضو اول اصحاب دین، شامل حکام و عباد و زهاد و سدنه و معلمان. عضو دوم مردان کارزار، شامل پیاده و سواره و تقسیم‌بندیهای دیگر. عضو سوم‌کُتّاب و ایشان شامل‌کُتّاب رسایل،کُتّاب محاسبات،کُتّاب اقضیه و سجلات و شروط،کُتّاب سیر، اطبا، شعرا، منجمان. عضو چهارم مهنه شامل برزگران، رعایا، تجّار و دیگر صاحبان حرف».۱ این ساختار به دلایل متعدد مانع هرگونه تحرک اجتماعی می‌گردید. هرچند تنسر می‌نویسد: «اگر در جبایت یکی از طبقات پایین اهلیتی شایع ببینند آن را بر شهنشاه عرضه دارند، اگر تجربت موبدان و هرابذه و طول مشاهدات و آزمایشات، استحقاق وی را مسلم شمرد برحسب استعدادش به یکی از طبقات دبیران، جنگیان می‌پیوندد. لیکن چون مردم به روزگار فساد و سلطانی‌که صلاح عالم را ضابط نبود، افتادند به چیزهایی طمع بستندکه حق ایشان نبود، آداب ضایع کردند. سخت فروگذاشته رای رها کرده به اقتحام، سر در راه‌ها نهاده که پایان آن پیدا نبود و ... تا عیش و دین بر جمله تمام گشت. لذا شهنشاه‌به‌عقل‌محض , و فیض فضل، این اعضا راکه از هم‌شده بودند باهم اعاده فرمودو همه را بامقر و مفصل خویش برد و به مرتبه‌ای، فروداشت و از آن منع کرد که یکی از ایشان به غیرصنعتی که خدای جل جلاله برای آن آفریده‌باشد، مشغول باشند. بر هریک از طبقات رئیسی برپای‌کرد و بعد رئیس عارضی تا ایشان را شمرده دارد و بعد از او مفتشی امین تا تفتیش دغل ایشان کند و معلمی دیگر تا از کودکی باز هریک را به حرفه و عمل او تعلیم دهد و همواره به فعالیت اشتغال داشته‌باشند؛ چه دل فارغ از کار پیوسته تفحص محالات و تتبع خبرهای آراکند و از آن فتنه زاید و دست بی‌صنعت در بزه آویزد».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، صص ۱۶_۱۳ نقل به تلخیص.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردشیر، به عنوان پایه‌گذار و طراح سیاسی و نظریه‌پرداز و عامل اجرایی عصر ساسانی، و متعاقب او دیگر سلاطین این سلسله، از خطرات هراس‌انگیز تحرک و جابجایی طبقاتی و ناپایداری اجتماعی آگاهی داشتند. لذا برای استقرار یک نظام طبقاتی باثبات همت‌گماشتند تا افراد جامعه و نسل‌های بعدی را به مشاغل پدرانشان پایبند سازند. چه، توفیق در این مرحله، از خطر تهدید حاکمیت آنان به‌شدت می‌کاست و یک نظام ارزشی توأم بر تفاسیر دینی، سرنوشت باوری و تخدیر فکری استمرار می‌یافت، و تحرک طبقاتی را، که در صورت تداوم ممکن بود به حریم حکومت تجاوز کند، در نطفه خفه می‌کرد. چنانکه اردشیر گفته‌است: «هیچ بلایی به آن اندازه ویرانی نیارد و حکومتی را منقرض نسازد که طبقات با هم مختلط شوند و فرومایگان به گاه پرمایگان برآیند و به‌نژادان جاه‌مند از ایشان فروتر نشینند».&amp;lt;ref&amp;gt;ابوعثمان جاحظ، تاج در اخلاق پادشاهان و منش ایشان، ص ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;یا: «از هیچ چیز چندان ترس نداشته‌باشید مگر از سری‌که دم‌گشته یا از دمی که سرگشته؛ زیرا ازگرویدن مردم از حالی به حال دیگر، هرکس چیزهایی فراتر از پایه و منزلت خویش می‌جوید و چون دریافت، چیزی برتر آرزو کند و در طلب آن همت گمارد. در نتیجه طبقاتی که به شاهان نزدیک‌ترند در شاهی طمع بندند و هوس مقام ایشان کنند».&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی راوندی، همان‌کتاب، ج ۱، ص ۲۴، و ۶۲۵: احسان عباس، همان کتاب، ص ۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقسیم جامعه به طبقات محدود و ثبات نظام تولیدی و عدم امکان تحرک افراد جامعه و. ارتقاء به طبقات بالاتر، قبول سلطه حکام و شاهان بر همه‌چیز، لایتغیر پنداشتن همه امور کائنات و لزوم حفاظت از هنجارها و سنن کهن و توجیه کردن معضلات سیاسی و اجتماعی به وسیله مذهب، مسلماً جامعه را به نوعی محافظه کاری و دشمنی با تحول و تکامل می‌کشاند. لذا نه‌تنها همه عرف‌ها و موازین موجود در شکل و موقعیتی که جای‌گرفته بودند نه مجال استمرار می‌یافتند، بلکه مانع اصلی هرگونه نوخواهی و تغییر موازین جامعه نیز می‌شدند. بنابراین طبقات حاکم، بویژه نجبا و روحانیان، به عنوان حافظان و میراث‌داران این رژیم، حفظ و تداوم آن را راهبرد پایدار خویش می‌دانستند. شاید با ملاحظه شرایط آن عصر بتوان از کارآیی و فایده‌بخشی این نظام در بخش عمده دوران ساسانیان سخن‌گفت، ولی این شیوه از تفکر و عملکرد ناشی از آن در دوره دوم حیات این سلسله، دشواری‌های خاص خود را نیز درپی داشت. موازین مربوط به وضع موجود می‌باید حتی در ظاهر هم رعایت گردد. اشراف می‌بایست به لباس و مراکب و آلات تجمل از محترفه و مهنه ممتاز باشند. زنان ایشان به جامه‌های ابریشمین و قصرهای منیف و رائین و کلاه و حدید و آنچه آیین اشراف است مزین شوند.&amp;lt;ref&amp;gt;تنسر، همان کتاب، ص ۲۳ و ۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از معاشرت با طبقات پائین بپرهیزند، چه،گاه باشد که صاحب معرفت از یک ماه معاشرت با فرومایگان سفله، روزگاری دراز عقل خویش را تباه یابد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، همان‌کتاب، ص ۲۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; درنتیجه، همه کسانی که متعلق به طبقه ممتاز نبودند به هر قسم خدمتی تن درمی‌دادند، مثلاً اینکه در ساختمان کاخ شاهی شرکت‌کنند، در تهیه مواد بکوشند، ایستگاه‌های چاپار را حفظ نمایند و در آنها بیگاری‌کنند، از سپاهیان پذیرایی نمایند، اغنام و احشام شاه را بچرانند و به زندگی به سبک موجود کاملاً راضی، باشند و همواره به درگاه اهورامزدا خاضع و شکرگزار باشند. برطبق قوانین روزگار و عرف موجود، باید تلاش‌کرد تا خون خاندان‌های بزرگ با خون خانواده‌های پست به هم نیامیزد. یک فرومایه هیچگاه جرأت آن نداشت که حتی افتخارات مختصر مردمان‌کریم‌الاصل را توقع یا ادعا کند. لذا سعی می‌شد تا اینگونه مردمان در امور مختلف‌کمتر مورد خطاب قرارگیرند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که خسرو دوم از سلطنت خلع‌گردید یکی از انتقادات علیه وی، برکشیدن یکی از فرومایگان به مقام «واستریوشان‌سالار» (وزارت مالیه) بود. بدین ترتیب کل جامعه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران ثبات نسبتاً پایداری داشت که معیارهای فکری، مذهبی و عرفی و سنت‌های ریشه‌دار برآن‌صحه می‌گذاشت و تثبیت‌واستمرار حاکمیت ساسانی را تسهیل‌می‌نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12350</id>
		<title>از طاهریان تا غزنویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12350"/>
		<updated>2025-12-05T19:23:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۵۲-۳۵۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۹۷-۹۵؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶؛ مروج‌الذهب، ج 2، صص ۴۲-۴۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، امام علی‌بن موسی‌الرضا (ع) را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز امام علی‌بن موسی‌الرضا در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، مجمل‌التواریخ والقصص، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳&amp;lt;/ref&amp;gt;اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد. &amp;lt;ref&amp;gt;مجمل‌التواریخ والقصص، ص ۳۵۴، معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.&amp;lt;/ref&amp;gt;پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون علویان طبرستان و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق نیشابور را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به: تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۵۴۶-۴۷۴؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۱۱۳؛ جهان اسلام، صص .۱۰۰-۱۰۱&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: «طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است».«&amp;lt;ref&amp;gt;استخری، مسالکد و ممالک، ص ۷۰-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۶۸-۱۶۲. یکی از منابع عمده این سلسله، تاریخ طبرستان. ابهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار کاتب است که باید به جلد اول، صص ۱۸۳ تا آخر رجوع کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان امام حسن (ع) را که در ری بود به رویان دعوت کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۱، صص ۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، صص ۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛ حبیب‌السیر، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به گیلان رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;مروج‌الذهب، ج 2، ص ۷۴۲؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۴-۴۱۳؛ الکامل، ج ۱۳، صص ۲۲-۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیالمه ری و همدان و اصفهان:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه&amp;lt;ref&amp;gt;مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&amp;lt;/ref&amp;gt; علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که یعقوب‌بن لیث هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. اهواز راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، الکامل، ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به خوزستان بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در نیشابور به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از طاهریان تا غزنویان به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به تاریخ بخارا، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قنل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو صفاریان حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، ج ۱، ص ۲۴۵؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۳۶۸؛ تاریخ بخارا، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۱۸ - .۱۸۵&amp;lt;/ref&amp;gt; سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم ایران پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات».&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=12349</id>
		<title>سلسله ایلخانان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=12349"/>
		<updated>2025-12-05T19:06:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
چنگیزخان در سال ۶۱۵ ق دولت ترکستان شرقی را از کوچک خان، امیر قوم نایمان، گرفت و به علت نقاری که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمد در صدد انتقام‌گرفتن از وی برآمد. توضیح آنکه، چنگیز فرستادگانی را همراه با جمعی از تجار به نزد خوارزمشاه فرستاد و آنان در ۶۱۵ ق به حضور وی رسیدند. سلطان محمد خوارزمشاه با این عده، که ریاست آنان با محمود یلواج بود، یک قرارداد دوستی امضا کرد. به دنبال این قرارداد حدود ۵۰۰ نفر از بازرگانان مغولی از مغولستان عازم ماوراءالنهر شدند. غایرخان، امیر شهر اترار، به طمع مال ایشان به بهانه‌های واهی همه آنها را کشت و تنها یکی از آنها توانست جان به دربرد و خبر را به چنگیز برساند. چنگیزخان سفیری به نزد خوارزمشاه فرستاد و از او خواست‌که غایرخان را به نزد وی بفرستد. اما سلطان محمد خوارزمشاه نه تنها چنین نکرد، بلکه این‌بار فرستاده چنگیز را نیز کشت و مجوزی استوار به دست آن دیوسیرت خونخوار سپرد که درصدد انتقام برآید. چنگیز ابتدا اترار راگرفت و پس از قتل غایرخان و همه سکنه شهر، در ۶۱۶ ق بخارا و پس از آن در محرم ۶۱۷ ق سمرقند و بقیه سرزمین‌های ماوراءالنهر را تصرف کرد. خوارزمشاه که همواره لاف پردلی و شجاعت می‌زد، چنان سراسیمه و متواری شد که طاقت ایستادگی در خود ندید. پس از آن لشکر مغول درصدد تعقیب سلطان برآمد و شهر به شهر به دنبال او رفت، تا اینکه خوارزمشاه به جزیره آبسکون، از جزایر دهانه نهر گرگان در داخل بحر خزر، پناه برد و در حالی که عجز و ضعف و زبونی و درماندگی بر همه وجودش استیلا یافته بود، در شوال ۶۱۷ ق در همانجا درگذشت. در این هنگام پسرش سلطان جلال‌الدین، جانشین پدر شد و مقاومت در برابر مغول‌ها را آغاز کرد. وی در آغاز به موفقیت‌هایی نیز نائل شد، از جمله در اوایل ۶۱۸ ق در جنگ پروان (از آبادی‌های، بین غزنه و بامیان) دوبار مغول‌ها را منهزم ساخت. اما به دلیل سبک‌سری و اشتغال در فساد و لهو و لعب، نتوانست از پیروزی‌های خود نتیجه مهمی بگیرد. در همان سال در کنار سند با مغول‌ها، که خود چنگیز نیز در بین آنان بود، به نبرد پرداخت، ولی شکست خورد و به هند گریخت.کمی بعد به ایران بازگشت و از خلیفه ناصر عباسی استمداد جست. اما خلیفه، که رفتار سلاطین قبلی خوارزمشاهی را دیده بود و از آنان دل خوشی نداشت، نه تنها این تقاضا را رد کرد. بلکه عده‌ای را نیز به جنگ جلال‌الدین فرستاد تا علاوه بر جنگ‌های مکرر، مردم را بر وی بشورانند و در هیج جا مکانی برای استقرار و تجدید قوا بدو ندهند. سلطان جلال‌الدین در سال (۶۲۲ ق تبریز را، که در دست اتابکان آذربایجان بود،گرفت. سپس با گرجی‌ها جنگید و در ارمنستان به محاصره قلعه اخلاط پرداخت. در سال ۶۲۵ ق در نزدیکی اصفهان مجدداً با مغول‌ها جنگید، اما شکست خورد. در سال ۶۲۸ ق برای استمداد از سلاطین شام و الجزیره به طرف اخلاط و دیار بکر عزیمت‌کرد و در نزدیکی شهر اخیر مورد حمله ناگهانی مغولان قرارگرفت و به حدود میافارقین‌گریخت و در آنجا به دست اکراد در شوال ۶۲۸ ق کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;-الکامل، ج ۲۶، صص ۱۴۷، ۱۴۸، ۱۵۵ - ۱۵۱، ۱۵۷، ۱۷۳ - ۱۶۰، ۱۸۲ - ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۸۵، ۲۰۸ - ۱۹۷، ۲۹۹ - ۲۸۹، ج۲۷ صص ۳۷ - ۳۰، ۴۲، ۵۷، ۷۹، ۸۱، ۹۷ - ۹۴، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۴۷ - ۱۴۴؛ جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۱۲، ۳۴۱، ۴۸ - ۳۴۴، ۷۴ - ۳۵۲، ۳۷۷، ۳۸۶؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۲۷؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۸۳۷ - ۸۲۳؛ امپراتوری صحرانوردان، رنه گروسه، ترجمه عبدالحسین میکده، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، صص ۴۲۶ - .۳۸۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اقبال ناسزاوار این شاهزاده نگونبخت این را نیز می‌توان شمرد که هرگز درصدد جلب عطوفت مردم برنیامد و جایی که می‌توانست کارها رابا عقل و تدبیر از پیش ببرد به قهر و خشم تمسک می‌جست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگیزخان پس از نابودکردن قسمت عمده ایران و خون‌ریزی‌های بی حد و حصر، به مسقط‌الرأس خویش بازگشت و در ۶۲۴ ق درگذشت. پسر سومش اوکتای در ۶۲۶ ق در گردهمایی مغولان، رسماً جانشین پدر شد و لشکری را به فرماندهی جرماغون نویان به ایران فرستاد. این سپاه مأموریت داشت بقیه خاک ایران را به اطاعت مغولان درآورد و سلطان جلال الدین را تعقیب نماید. لشکریان مغول پس از مرگ جلال‌الدین تا سال ۶۳۴ ق به طرف بغداد سرازیر گشتند، اما تسخیر این شهر تاریخی را، که مستقر دنیای خلافت بود، به بعد واگذاشتند. اوکتای در سال ۶۳۹ ق مرد و پسر بزرگ‌ترش گیوک جانشین او شد. وی نیز در سال ۶۴۷ ق درگذشت و منگو پسر تولوی به مقام قاآنی رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۸۶، ۴۵۵، ۵۵۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۳۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۴۰۶، ۴۱۵، ۴۲۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۴۴ - ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ایلخانان در ایران (۷۵۶ -۶۵۱ ق)&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگوخان (۶۶۳-۶۵۱ ق): ضرب شصتی که چنگیز خان به حکام و مردم ایران نشان داده بود جایی برای ظهور و بروز دولت تازه‌ای نمی‌گذاشت. به همین دلیل بعد از فتح خوارزم در ۶۱۸ ق مغول‌ها یکی از سرداران خود را برای حکومت در مملکت اصلی خوارزمشاهیان تعیین کردند و ز آن پس به مدت سی و پنج سال اداره ایران به همین نحو انجام می‌گرفت. آرامشی برخاسته از دهشت و وحشت بر سراسر خطّه وسیع آسیای غربی استیلا داشت و احدی را جرأت دم زدن نبود. تا اینکه هلاگوخان از جانب منگو مأمور فتح مناطق باقی مانده ایران شد. او در اواخر سال ۶۵۱ ق به سوی ایران حرکت کرد. ابتدا یکی از امرای خود را که کیتوبوقا نام داشت برای جنگ با اسماعیلیه به قهستان و رودبار فرستاد. اسماعیلیه فرقه کوچکی بودند، اما بسیار نترس می‌نمودند و دربرابر مرگ هراسی از خود نشان نمی‌دادند، بنابراین در مقابل کیتوبوقا سخت مقاومت‌کردند. اما با رسیدن خود هلاکو و بستن کلیه راههای‌گریز اسماعیلیه، بالاخره پیروزی از آن مغولان شد و هلاگو در سال ۶۵۴ ق رکن‌الدین خورشاه، آخرین رئیس اسماعیلیه را وادار به تسلیم کرد و از قلعه «میمون‌دز» واقع در میان رودبار و طالقان پایین آورد. بدین ترتیب اقتدار اسماعیلیان ایران به پایان رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن هلاگوخان قصد بغداد کرد. هر چند امنای دولت بغداد و کارگزاران خلیفه از خود تبعیت نشان می‌دادند، اما مقبول هلاگو نیفتاد و او عازم بغداد شد. اوضاع دربار خلیفه‌المستعصم بالله آشفته بود. در بحبوحه آن همه گرفتاری و مصیبت، از جنگ‌های کلامی میان پیروان فرق مختلف کاسته نمی‌شد. ابن‌العلقمی وزیر شیعه‌مذهب خلیفه، چون از اقدام پسر خلیفه در غارت محله شیعیان دلگیر بود، ظاهراً از آمدن هلاگو به سوی بغداد، ناخشنود نبود. هلاگو در سال ۶۵۵ ق سفرایی نزد خلیفه فرستاد و او را به اطاعت مطلق مغول فراخواند. اما خلیفه هلاگو را از قدرت روحانی خود ترسانید و عاقبت کسانی چون یعقوب لیث، و عمرو لیث و سلطان محمد خوارزمشاه را، که بر نظام خلافت شوریده بودند، متذکر شد. هلاگو به این اظهارات تو جهی نکرد و در ماه صفر ۶۵۶ ق به قهر و خشم وارد بغدادگردید و خلیفه و پسرش ابوبکر را به قتل رسانید و به حکومت پانصد و بیست و چهار ساله عباسیان (۶۵۶ - ۱۳۲ ق) پایان داد. پس از آن هلاگو حلب و دمشق را گشود و کیتوبوقا را به مصر فرستاد. اما مصریان در ۶۵۸ ق در محل «عینجالوت» کیتوبوقا و یارانش را کشتند. هلاگو از اندوه شکستی که بر سپاه مغول وارد شده‌بود و افسانه صدمه ناپذیری آنان را باطل ساخته بود، در ۶۶۳ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگو مراغه را به عنوان پایتخت برگزید و خواجه نصیرالدین طوسی، که از اعاظم دانشمندان شیعه است، رصدخانه‌ای در آن شهر بنا کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۵۵۳، ۵۶۰، ۵۹۹، ج ۲، صص ۶۹۱ - ۶۷۷، ۶۹۷، ۷۱۷ -۶۹۸، ۷۳۶؛ حبیب‌السیر، ج۳، صص ۹۷ - ۹۴؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۲۲، ۲۴، ۳۲ - ۲۵، ۳۷، ۶۶۳؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۸۴ - ۵۷۵، ۹۹ - ۵۹۵؛ تاریخ مغول در ایران، ۵۹ - ۵۲، ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آباقاخان (۶۸۰ - ۶۶۳ ق): با استقرار حاکمان مغول در ایران، رشته ارتباط آنان با مرکز اصلی ایل، قطع شد و دولتی مستقل در ایران پاگرفت. لذا هلاگو و جانشینان او به «سلاطین مغول ایران» یا «ایلخانان» معروفند. پس از مرگ هلاگوخان، پسرش اباقاخان بر تخت ایلخانی جلوس کردو شهر تبریز را به پایتختی انتخاب نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خود را حاکمی مستقل و غیروابسته به دربار خان مغول می‌دانست و برای نشان دادن درجه استقلال خویش، با خان مغول برکه‌خان پسر جوجی پسر چنگیز جنگ کرد و براق پادشاه الوس چغتای را، که بر ترکستان و ماوراءالنهر سلطنت داشت، شِکست داد. او با مسلمانان مصر نیز به نبرد پرداخت، اما نتیجه مهمی حاصل نشد و سرانجام در ذی‌حجه ۶۸۰ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۷۳۹، ۶۶ - ۷۴۴، ۷۷۸؛ حبیب‌السیر، صص ۱۴ - ۱۰۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۲- ۴۹۴؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۶ - ۵۹۹؛ تاریخ مغول در ایران، ۸۲ - ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان احمد تگودار (۶۸۳ - ۶۸۱ ق): تگودار برادر اباقاخان بود و در محرم ۶۸۱ ق رسماً به مقام «ایلخانی» رسید. اما عده‌ای از امرای مغول، خواهان ایلخانی ارغون پسر اباقاخان بودند، لذا میان آن دو دشمنی پدید آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تگو دار برای یافتن حامیان جدیدی که بتوانند در مقابل دشمن خانگی وی را یاوری دهند و نیز برای همسو شدن با سکنه کشور و پاس خاطر آنان، به اسلام‌گرایید و خود را «احمد» نامید. اما ارغون به زیرکی، جنگاوران مغولی را بر ضد وی برانگیخت و با بسیج آنان، سرانجام بر وی پیروز شد و در سال ۶۸۳ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۷۸۳، ۸۲۸ - ۸۰۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۲۱ - ۱۱۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۸۰ - ۷۰؛ تاریخ مفصل ایران، صصی ۵۰۲ - ۴۹۹: امپراتوری صحرانوردان، ص ۶۰۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۱-۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارغون خان (۶۹۰ - ۶۸۳ق): وی پس ازکشتن سلطان احمد تگودار به مقام «ایلخانی» رسید. پس از آن حکومت ری و مازندران و قومس را، به ضمیمه حکومت خراسان، به پسرش غازان و حکومت بلاد روم را به برادر خود گیخاتو سپرد. ارغون در ۶۹۰ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرابی کار مملکت و پریشانی وضع اقتصادی در این دوره به اوج رسیده‌بود و چون پایه کار مغولان بر ذلت و بدبختی رعایا و غارت آنان استوار بود، اوضاع به کلی درهم ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیخاتو (۶۹۴ - ۶۹۰ ق): او برای پاسخگویی به نیازهای بی‌شمار جنگجویان طماع مغول، دستور انتشار نوعی پول کاغذی شبیه به اسکناس داد که به «چاو» موسوم بود.&amp;lt;ref&amp;gt;.این اقدام شاید نخستین تلاش برای آشنایی با چاپ در ایران بود که ظاهراً از لغت چاو منشأ گرفته است.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اکثر شاهزادگان و امرای مغول را از خود رنجاند و به همین جهت بایدو نواده هلاگو، از بغداد برضد او لشکر کشید.گیخاتو به مغان‌گریخت و در آنجا به دست یاغیان مقتول شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایدو (۶۹۴ - ۶۹۴ ق): پس از کشته شدن گیخاتو، بایدو به ایلخانی رسید. اما غازان پسر ارغون‌خان از خراسان به قصد او به آذربایجان حرکت کرد و سرانجام در ذی‌قعده ۶۹۴ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد ارغون،گیخاتو، بایدو، رجوع‌کنید به: جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۲۵ -۸۰۵، ۸۳۸ - ۸۲۹؛ حبیب‌السیر. ج 3، صص ۱۲۴، ۱۳۴، ۱۳۸، ۱۳۹؛ تحریر تاریخ وصاف، ۸۱، ۱۲۷، ۱۶۰ -۱۴۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۹ - ۶۰۶، ۶۱۴؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۶ - ۹۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۶- ۵۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; مدت حکومت او پنج ماه بیش نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایلخانان مسلمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غازان‌خان (سلطان محمود) (۷۰۳ - ۶۹۴ ق): وی یکی از مشهورترین ایلخانان ایران و از داناترین و زیرک‌ترین آنان است. او در ذی‌حجه ۶۹۴ ق در تبریز بر تخت ایلخانی جلوس کرد و در همان روز مسلمانی خود را اعلام داشت و خود را «محمود» نامید. او در دوره ایلخانی خود بر شام، و بخشی از مصر دست یافت، اما بسیاری از مناطق مذکور مجدداً از دست او خارج شد. غازان در شوال ۷۰۳ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اقدامات و اصلاحات مهمی در زمینه مالیات، ارسال ایلچی، ممنوع کردن رباخواری، و منفعت دادن پول، یکسان سازی سکه‌ها و مقیاسات و اوزان، آبادانی شهرها، امنیت راهها، ممنوع کردن شراب‌خواری، اصلاح شیوه داوری، نظام بخشیدن به حقوق سپاهیان و اصلاح تقویم به عمل آورد. و بنای «شنب غازان» یا «شام غازان» را احداث کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۴۲ تا آخر؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۹۸ - ۱۴۰؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۹۳، ۲۱۵ - ۱۹۸، ۲۳۰ - ۲۱۹، ۲۴۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۲۲ - ۵۰۷؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۲۷ - ۶۱۷؛ تاریخ مغول در ایران، ۱۱۰ - ۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;بی شک این مرد با اسلاف خود تفاوتهای فراوان داشت و مهم‌تر از همه آنکه تکیه دولت خود را بر کاردانی مرد بزرگ و فهیمی از ایران، یعنی خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی نهاده‌بود.&amp;lt;ref&amp;gt;-تاریخ مبارک غازانی، که موثق‌ترین بخش جامع‌التواریخ رشیدی است و نیز دیگر منشآت و مکتوبات خواجه ازکمال و کفایت بی‌نظیر او حکایت دارد. ر.ک.اسئله و اجوبه رشیدی، به اهتمام رضا شعبانی، ج ۲، مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، اسلام‌آباد، صص ۷۳ - ۱۳۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) (۷۱۶ - ۷۰۳ ق): وی بر اثر مجالست با علامه حلی،که از بزرگ‌ترین علمای شیعه است، تعلقی به مذهب شیعه پیداکرد. در سال ۷۰۴ ق به ساخت بنای، سلطانیه در ابهر پرداخت. در ۷۰۶ ق گیلان را، که در طول دوران تسلط مغول‌ها مستقل مانده بود، تصرف کرد. وی در رمضان ۷۱۶ ق در سلطانیه درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدامات عمرانی و اصلاحی ناگزیر او، که به سبب خرابی کشور و پریشانی احوال رعایا انجام می‌شد، به مدد درایت و سعی خواجه رشیدالدین فضل‌الله ادامه یافت و بهبود چشمگیری، در امور پدید آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان ابوسعید (۷۳۶ - ۷۱۶ ق): وی آخرین ایلخان بزرگ ایران است. در دوران سلطنت خود، خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی مؤلف جامع‌التواریخ را به سعایت رقیبان مقتول ساخت (۷۱۸ ق). سپس خاندان امیر چوپان را، که از امرای بزرگ ایلخانان بود، پراکنده ساخت و امیر چوپان را به قتل رسانید. ظاهراً علت خشم او را بر خاندان امیر چوپان، عشق او به بغداد خاتون دختر امیر چوپان دانسته‌اند که در عقد شیخ حسن جلایری بود و سرانجام به زور آن زن را مطلقه ساخت و با وی ازدواج نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اقتضای ارادت خواجه رشیدالدین فضل‌الله به شیخ صفی‌الدین اسحاق اردبیلی، ابوسعید نیز به شیخ ارادتی داشت و به خانقاه او رفت و آمد می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به: صفوةالصفا، درویش توکلی‌بن اسماعیل‌بن بزاز اردبیلی، مشهور به ابن‌بزاز، نسخه خطی لیدن، صص ۴۲۵، ۴۰۸، ۴۱۱، ۴۱۳، ۴۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوسعید در ۱۳ ربیع‌الاخر ۷۳۶ ق درگذشت. با مرگ او سلطنت ایلخانان دچاز ضعف و پراکندگی شد و در هر گوشه‌ای از ایران، صاحبان قدرت، مدعی پادشاهی شدند. جانشینان ابوسعید، که گاه هم‌زمان در مناطقی از متصرفات ایلخانان حکم می‌راندند، عبارتند از: ارپاگاون (حدود هفت ماه تا ۴ شوال ۷۳۶ ق)؛ موسی‌خان (حدود سه ماه تا ۱۴ ذی‌حجه ۷۳۶ ق)؛ محمدخان (۷۳۸ - ۷۳۶ ق)؛ طغاتیمورخان (۷۵۳ - ۷۳۷ ق)؛ ساتی بیگ (۷۴۱ - ۷۳۹ ق)؛ شاه جهان تیمورخان (۷۴۰ - ۷۳۹ ق)؛ سلیمان‌خان (۷۴۵ - ۷۴۱ ق)؛ انوشیروان عادل (۷۵۶ - ۷۴۴). فرد اخیر، آخرین کسی است که از طرف امرا به مقام ایلخانی منصوب شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;-کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی، مطلع السعدین و مجمع البحرین، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی، ۱۳۷۲، صص ۱۳۰ - ۵۳، حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۲۱۸،۲۰۵،۱۹۹؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۵۵ - ۳۴۱؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۴۲ - ۶۳۸؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۱۳۴ - ۱۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12348</id>
		<title>سلسله خوارزمشاهیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12348"/>
		<updated>2025-12-05T19:03:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;خوارزمشاهیان (۶۲۸ - ۴۹۰ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوارزمشاهیان از فرزندان غلامی به نام انوشتکین غرجه بودند که در سال ۴۹۰ ق حاکم خراسان، امیر حبشی، فرزند او قطب‌الدین محمد را به سمت خوارزمشاهی تعیین کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن انوشتکین (۵۲۲ - ۴۹۰ ق): او در تمام مدت، مطیع سلطان سنجر بود و هیچ خصومت آشکاری به آل سلجوق نشان نداد و در تمکین کامل، به صورت حاکمی وفادار زیست، تا اینکه در ۵۲۲ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتسزبن قطب‌الدین محمد (۵۵۱ - ۵۲۲ ق): او نیز تا ۵۳۰ ق مانند پدر، مطیع سلطان سنجر بود. اما پس از مشاهده فتور در ارکان قدرت سلجوقی و مشکلات متعددی که برای سنجر پیش آمد، میانه آن دو به هم خورد و با هم جنگ‌هایی کردند تا اینکه اتسز در ۵۵۱ ق در قوچان درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;-راحةالصدور، صص ۴۰۵ - ۳۷۵؛ الکامل، ج ۱۷، ص ۲۴۳، ج ۲۵، صص ۱۶ -۳، ۱۱۳ - ۱۰۶، ۱۱۷، ۱۲۹، ۱۵۴ - ۱۵۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۳۲ - ۶۲۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۹۶ - ۶۹۲؛ تاریخ مفصل ایران، ۳۸۸.۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایل ارسلان‌بن اتسز (۵۶۷ - ۵۵۱): برای کمک کردن به طایفه قرلق، به ماوراءالنهر لشکر کشید و بخارا و سمرقند راگرفت، اما در ۵۶۷ ق از گورخان قراختایی شکست خورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌شاه‌بن ایل‌ارسلان (تا ربیع‌الآخر ۵۶۸ ق): او مدت ۸ ماه حکومت کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکش‌بن ایل‌ارسلان (۵۹۶-۵۶۸ق): ناصر خلیفه به او لقب «قطب‌الدین» داده بود. وی در ۵۹۱ ه از ترکان قپچاق شکست خورد و در ۵۹۶ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین تکش (۶۱۸ - ۵۹۶ ق): وی در فاصله سال‌های ۶۰۶ و ۶۰۷ ق مازندران و کرمان را تصرف کرد و سلسله قراختائیان کرمان را برانداخت. اما با ناصر خلیفه اختلاف پیداکرد، خلیفه نیز در صدد تحریک غوریان بر ضد او برآمد. سلطان محمد خوارزمشاه چون با حملات مغول مواجه شد به جزیره آبسکون‌گریخت و در حالیکه شبح مغولان را آشکارا در تعقیب خود می‌دید؛ خائف و عاجز در ۶۱۷ ق در این جزیره درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال‌الدین منکبرنی (۶۲۸ -۶۱۷ ق): هنگام فرار پدر به آبسکون با او همراه بود و در آنجا به جانشینی وی انتخاب شد، اما با مخالفت برادر خود اوزلاغ شاه و ترکان قپچاق، که هنوز از فاجعه حمله مغولان درسی نگرفته‌بودند و کوس ضدیت خانگی با هم می‌کوفتند، روبرو گردید و به خراسان گریخت. تا سال ۶۲۸ ق به دفعات با مغول‌ها جنگید و توفیقات متعددی نیز، از جمله در نبرد پروان، نصیب وی‌گردید، اما به دلیل سبک‌سری و تکیه بر شمشیر،کار عمده‌ای از پیش نبرد، تا اینکه در آن سال در حدود میافارقین به دست جمعی از کردان به قتل رسید. در حالی که مردم و مملکت بیش از هر وقت به وجود مرد شجاع و دلاوری مانند او نیاز داشتند و اگر اندک خردی در ملکداری به کار می‌برد، به گردش حلقه می‌زدند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع تفصیلی رجوع کنید به: جهانگشای جوینی؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع‌التواریخ، به کوشش دکتر بهمن کریمی، آقبال، ۱۳۶۷، ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۹۰ - ۶۷۹؛ حبیب‌السیر، صص ۶۶۶ - ۶۳۳، الکامل، ج ۲۵. صص ۲۱۶ -۱۸۵، ۲۸۶ - ۲۸۳، ج ۲۷، صص ۵۵ -۵۴، ۸۱ - ۷۷، ۹۱، ۹۶، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۳۵ -۲۶؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۴۰۹ - ۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84_%D8%AA%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C%D9%87&amp;diff=12347</id>
		<title>از مغول تا صفویه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84_%D8%AA%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C%D9%87&amp;diff=12347"/>
		<updated>2025-12-05T19:02:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از مغول تا صفویه&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اگر فجایع جنگ‌های جهانی اول و دوم در سده بیستم میلادی به وقوع نمی‌پیوست. دنیای بشری مصیبتی بزرگ‌تر از هجوم مغولان را به یاد نمی‌آورد. مردم درنده خو و وحشی‌طبعی که به یکباره به صحنه مدنیت درخشان اسلامی تاختند و در طی مدتی قلیل، دست کم شش میلیون نفر از سکنه بی‌دفاع و بی‌پناه مسلمان [[ایران|ایرانی]] را از دم تیغ گذراندند. هرچه بود پس از حمله این وحشیان به ایران، که تحت رهبری چنگیزخان صورت گرفت، دوران جدیدی از حکومت اقوام بیابان‌گرد در این سرزمین آغاز شد که با محاسبه حکمرانی طوایفی از همان‌ها، که در ایام فترت قدرت مرکزی ایلخانی به میدان آمدند، نزدیک به دو قرن طول کشید. ابن‌اثیر درباره هجوم مغولان به سرزمین‌های اسلامی می‌نویسد: «چندسال بود که از ذکر این حادثه خودداری می‌کردم، زیرا آن را بسیار بزرگ و هولناک می‌شمردم و از یادآوری آن اکراه ... آخر چه کسی برایش آسان خواهد بود که خبرگزار مرگ اسلام و مسلمانان باشد؟.... ای، داشتم.. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش مادرم مرا نزاده‌بود یا پیش از بروز این حادثه مرده و از یاد رفته‌بودم... اگرگوینده‌ای می‌گفت: جهان از زمانی که پروردگار بزرگ و منزه، آدم را آفرید تا امروز به چنین بلایی‌گرفتار نشده‌بود، راست می‌گفت؛ زیرا در تواریخ، حادثه‌ای که برتر از این یا نزدیک به این رویداد باشد، دیده نمی‌شود... شاید تا انقراض عالم و پایان جهان، مردم همانند چنین حادثه و چنین قوم خونخواری را نبینند که نظیری جز یأجوج و مأجوج نداشتند».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، همان کتاب، ج ۲۶، صص ۲۵ - ۱۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حمله مغول به ایران و تأسیس سلسله ایلخانان&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگیزخان در سال ۶۱۵ ق دولت ترکستان شرقی را از کوچک خان، امیر قوم نایمان، گرفت و به علت نقاری که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمد در صدد انتقام‌گرفتن از وی برآمد. توضیح آنکه، چنگیز فرستادگانی را همراه با جمعی از تجار به نزد خوارزمشاه فرستاد و آنان در ۶۱۵ ق به حضور وی رسیدند. سلطان محمد خوارزمشاه با این عده، که ریاست آنان با محمود یلواج بود، یک قرارداد دوستی امضا کرد. به دنبال این قرارداد حدود ۵۰۰ نفر از بازرگانان مغولی از مغولستان عازم ماوراءالنهر شدند. غایرخان، امیر شهر اترار، به طمع مال ایشان به بهانه‌های واهی همه آنها را کشت و تنها یکی از آنها توانست جان به دربرد و خبر را به چنگیز برساند. چنگیزخان سفیری به نزد خوارزمشاه فرستاد و از او خواست‌که غایرخان را به نزد وی بفرستد. اما سلطان محمد خوارزمشاه نه تنها چنین نکرد، بلکه این‌بار فرستاده چنگیز را نیز کشت و مجوزی استوار به دست آن دیوسیرت خونخوار سپرد که درصدد انتقام برآید. چنگیز ابتدا اترار راگرفت و پس از قتل غایرخان و همه سکنه شهر، در ۶۱۶ ق بخارا و پس از آن در محرم ۶۱۷ ق سمرقند و بقیه سرزمین‌های ماوراءالنهر را تصرف کرد. خوارزمشاه که همواره لاف پردلی و شجاعت می‌زد، چنان سراسیمه و متواری شد که طاقت ایستادگی در خود ندید. پس از آن لشکر مغول درصدد تعقیب سلطان برآمد و شهر به شهر به دنبال او رفت، تا اینکه خوارزمشاه به جزیره آبسکون، از جزایر دهانه نهر گرگان در داخل بحر خزر، پناه برد و در حالی که عجز و ضعف و زبونی و درماندگی بر همه وجودش استیلا یافته بود، در شوال ۶۱۷ ق در همانجا درگذشت. در این هنگام پسرش سلطان جلال‌الدین، جانشین پدر شد و مقاومت در برابر مغول‌ها را آغاز کرد. وی در آغاز به موفقیت‌هایی نیز نائل شد، از جمله در اوایل ۶۱۸ ق در جنگ پروان (از آبادی‌های، بین غزنه و بامیان) دوبار مغول‌ها را منهزم ساخت. اما به دلیل سبک‌سری و اشتغال در فساد و لهو و لعب، نتوانست از پیروزی‌های خود نتیجه مهمی بگیرد. در همان سال در کنار سند با مغول‌ها، که خود چنگیز نیز در بین آنان بود، به نبرد پرداخت، ولی شکست خورد و به هند گریخت.کمی بعد به ایران بازگشت و از خلیفه ناصر عباسی استمداد جست. اما خلیفه، که رفتار سلاطین قبلی خوارزمشاهی را دیده بود و از آنان دل خوشی نداشت، نه تنها این تقاضا را رد کرد. بلکه عده‌ای را نیز به جنگ جلال‌الدین فرستاد تا علاوه بر جنگ‌های مکرر، مردم را بر وی بشورانند و در هیج جا مکانی برای استقرار و تجدید قوا بدو ندهند. سلطان جلال‌الدین در سال (۶۲۲ ق تبریز را، که در دست اتابکان آذربایجان بود،گرفت. سپس با گرجی‌ها جنگید و در ارمنستان به محاصره قلعه اخلاط پرداخت. در سال ۶۲۵ ق در نزدیکی اصفهان مجدداً با مغول‌ها جنگید، اما شکست خورد. در سال ۶۲۸ ق برای استمداد از سلاطین شام و الجزیره به طرف اخلاط و دیار بکر عزیمت‌کرد و در نزدیکی شهر اخیر مورد حمله ناگهانی مغولان قرارگرفت و به حدود میافارقین‌گریخت و در آنجا به دست اکراد در شوال ۶۲۸ ق کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;-الکامل، ج ۲۶، صص ۱۴۷، ۱۴۸، ۱۵۵ - ۱۵۱، ۱۵۷، ۱۷۳ - ۱۶۰، ۱۸۲ - ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۸۵، ۲۰۸ - ۱۹۷، ۲۹۹ - ۲۸۹، ج۲۷ صص ۳۷ - ۳۰، ۴۲، ۵۷، ۷۹، ۸۱، ۹۷ - ۹۴، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۴۷ - ۱۴۴؛ جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۱۲، ۳۴۱، ۴۸ - ۳۴۴، ۷۴ - ۳۵۲، ۳۷۷، ۳۸۶؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۲۷؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۸۳۷ - ۸۲۳؛ امپراتوری صحرانوردان، رنه گروسه، ترجمه عبدالحسین میکده، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، صص ۴۲۶ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.۳۸۲ &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اقبال ناسزاوار این شاهزاده نگونبخت این را نیز می‌توان شمرد که هرگز درصدد جلب عطوفت مردم برنیامد و جایی که می‌توانست کارها رابا عقل و تدبیر از پیش ببرد به قهر و خشم تمسک می‌جست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگیزخان پس از نابودکردن قسمت عمده ایران و خون‌ریزی‌های بی حد و حصر، به مسقط‌الرأس خویش بازگشت و در ۶۲۴ ق درگذشت. پسر سومش اوکتای در ۶۲۶ ق در گردهمایی مغولان، رسماً جانشین پدر شد و لشکری را به فرماندهی جرماغون نویان به ایران فرستاد. این سپاه مأموریت داشت بقیه خاک ایران را به اطاعت مغولان درآورد و سلطان جلال الدین را تعقیب نماید. لشکریان مغول پس از مرگ جلال‌الدین تا سال ۶۳۴ ق به طرف بغداد سرازیر گشتند، اما تسخیر این شهر تاریخی را، که مستقر دنیای خلافت بود، به بعد واگذاشتند. اوکتای در سال ۶۳۹ ق مرد و پسر بزرگ‌ترش گیوک جانشین او شد. وی نیز در سال ۶۴۷ ق درگذشت و منگو پسر تولوی به مقام قاآنی رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۸۶، ۴۵۵، ۵۵۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۳۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۴۰۶، ۴۱۵، ۴۲۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۴۴ - ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ایلخانان در ایران (۷۵۶ -۶۵۱ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگوخان (۶۶۳-۶۵۱ ق): ضرب شصتی که چنگیز خان به حکام و مردم ایران نشان داده بود جایی برای ظهور و بروز دولت تازه‌ای نمی‌گذاشت. به همین دلیل بعد از فتح خوارزم در ۶۱۸ ق مغول‌ها یکی از سرداران خود را برای حکومت در مملکت اصلی خوارزمشاهیان تعیین کردند و ز آن پس به مدت سی و پنج سال اداره ایران به همین نحو انجام می‌گرفت. آرامشی برخاسته از دهشت و وحشت بر سراسر خطّه وسیع آسیای غربی استیلا داشت و احدی را جرأت دم زدن نبود. تا اینکه هلاگوخان از جانب منگو مأمور فتح مناطق باقی مانده ایران شد. او در اواخر سال ۶۵۱ ق به سوی ایران حرکت کرد. ابتدا یکی از امرای خود را که کیتوبوقا نام داشت برای جنگ با اسماعیلیه به قهستان و رودبار فرستاد. اسماعیلیه فرقه کوچکی بودند، اما بسیار نترس می‌نمودند و دربرابر مرگ هراسی از خود نشان نمی‌دادند، بنابراین در مقابل کیتوبوقا سخت مقاومت‌کردند. اما با رسیدن خود هلاکو و بستن کلیه راههای‌گریز اسماعیلیه، بالاخره پیروزی از آن مغولان شد و هلاگو در سال ۶۵۴ ق رکن‌الدین خورشاه، آخرین رئیس اسماعیلیه را وادار به تسلیم کرد و از قلعه «میمون‌دز» واقع در میان رودبار و طالقان پایین آورد. بدین ترتیب اقتدار اسماعیلیان ایران به پایان رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن هلاگوخان قصد بغداد کرد. هر چند امنای دولت بغداد و کارگزاران خلیفه از خود تبعیت نشان می‌دادند، اما مقبول هلاگو نیفتاد و او عازم بغداد شد. اوضاع دربار خلیفه‌المستعصم بالله آشفته بود. در بحبوحه آن همه گرفتاری و مصیبت، از جنگ‌های کلامی میان پیروان فرق مختلف کاسته نمی‌شد. ابن‌العلقمی وزیر شیعه‌مذهب خلیفه، چون از اقدام پسر خلیفه در غارت محله شیعیان دلگیر بود، ظاهراً از آمدن هلاگو به سوی بغداد، ناخشنود نبود. هلاگو در سال ۶۵۵ ق سفرایی نزد خلیفه فرستاد و او را به اطاعت مطلق مغول فراخواند. اما خلیفه هلاگو را از قدرت روحانی خود ترسانید و عاقبت کسانی چون یعقوب لیث، و عمرو لیث و سلطان محمد خوارزمشاه را، که بر نظام خلافت شوریده بودند، متذکر شد. هلاگو به این اظهارات تو جهی نکرد و در ماه صفر ۶۵۶ ق به قهر و خشم وارد بغدادگردید و خلیفه و پسرش ابوبکر را به قتل رسانید و به حکومت پانصد و بیست و چهار ساله عباسیان (۶۵۶ - ۱۳۲ ق) پایان داد. پس از آن هلاگو حلب و دمشق را گشود و کیتوبوقا را به مصر فرستاد. اما مصریان در ۶۵۸ ق در محل «عینجالوت» کیتوبوقا و یارانش را کشتند. هلاگو از اندوه شکستی که بر سپاه مغول وارد شده‌بود و افسانه صدمه ناپذیری آنان را باطل ساخته بود، در ۶۶۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگو مراغه را به عنوان پایتخت برگزید و خواجه نصیرالدین طوسی، که از اعاظم دانشمندان شیعه است، رصدخانه‌ای در آن شهر بنا کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۵۵۳، ۵۶۰، ۵۹۹، ج ۲، صص ۶۹۱ - ۶۷۷، ۶۹۷، ۷۱۷ -۶۹۸، ۷۳۶؛ حبیب‌السیر، ج۳، صص ۹۷ - ۹۴؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۲۲، ۲۴، ۳۲ - ۲۵، ۳۷، ۶۶۳؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۸۴ - ۵۷۵، ۹۹ - ۵۹۵؛ تاریخ مغول در ایران، ۵۹ - ۵۲، ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آباقاخان (۶۸۰ - ۶۶۳ ق): با استقرار حاکمان مغول در ایران، رشته ارتباط آنان با مرکز اصلی ایل، قطع شد و دولتی مستقل در ایران پاگرفت. لذا هلاگو و جانشینان او به «سلاطین مغول ایران» یا «ایلخانان» معروفند. پس از مرگ هلاگوخان، پسرش اباقاخان بر تخت ایلخانی جلوس کردو شهر تبریز را به پایتختی انتخاب نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خود را حاکمی مستقل و غیروابسته به دربار خان مغول می‌دانست و برای نشان دادن درجه استقلال خویش، با خان مغول برکه‌خان پسر جوجی پسر چنگیز جنگ کرد و براق پادشاه الوس چغتای را، که بر ترکستان و ماوراءالنهر سلطنت داشت، شِکست داد. او با مسلمانان مصر نیز به نبرد پرداخت، اما نتیجه مهمی حاصل نشد و سرانجام در ذی‌حجه ۶۸۰ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۷۳۹، ۶۶ - ۷۴۴، ۷۷۸؛ حبیب‌السیر، صص ۱۴ - ۱۰۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۲- ۴۹۴؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۶ - ۵۹۹؛ تاریخ مغول در ایران، ۸۲ - ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان احمد تگودار (۶۸۳ - ۶۸۱ ق): تگودار برادر اباقاخان بود و در محرم ۶۸۱ ق رسماً به مقام «ایلخانی» رسید. اما عده‌ای از امرای مغول، خواهان ایلخانی ارغون پسر اباقاخان بودند، لذا میان آن دو دشمنی پدید آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تگو دار برای یافتن حامیان جدیدی که بتوانند در مقابل دشمن خانگی وی را یاوری دهند و نیز برای همسو شدن با سکنه کشور و پاس خاطر آنان، به اسلام‌گرایید و خود را «احمد» نامید. اما ارغون به زیرکی، جنگاوران مغولی را بر ضد وی برانگیخت و با بسیج آنان، سرانجام بر وی پیروز شد و در سال ۶۸۳ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۷۸۳، ۸۲۸ - ۸۰۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۲۱ - ۱۱۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۸۰ - ۷۰؛ تاریخ مفصل ایران، صصی ۵۰۲ - ۴۹۹: امپراتوری صحرانوردان، ص ۶۰۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۱-۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارغون خان (۶۹۰ - ۶۸۳ق): وی پس ازکشتن سلطان احمد تگودار به مقام «ایلخانی» رسید. پس از آن حکومت ری و مازندران و قومس را، به ضمیمه حکومت خراسان، به پسرش غازان و حکومت بلاد روم را به برادر خود گیخاتو سپرد. ارغون در ۶۹۰ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرابی کار مملکت و پریشانی وضع اقتصادی در این دوره به اوج رسیده‌بود و چون پایه کار مغولان بر ذلت و بدبختی رعایا و غارت آنان استوار بود، اوضاع به کلی درهم ریخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیخاتو (۶۹۴ - ۶۹۰ ق): او برای پاسخگویی به نیازهای بی‌شمار جنگجویان طماع مغول، دستور انتشار نوعی پول کاغذی شبیه به اسکناس داد که به «چاو» موسوم بود.&amp;lt;ref&amp;gt;.این اقدام شاید نخستین تلاش برای آشنایی با چاپ در ایران بود که ظاهراً از لغت چاو منشأ گرفته است.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اکثر شاهزادگان و امرای مغول را از خود رنجاند و به همین جهت بایدو نواده هلاگو، از بغداد برضد او لشکر کشید.گیخاتو به مغان‌گریخت و در آنجا به دست یاغیان مقتول شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایدو (۶۹۴ - ۶۹۴ ق): پس از کشته شدن گیخاتو، بایدو به ایلخانی رسید. اما غازان پسر ارغون‌خان از خراسان به قصد او به آذربایجان حرکت کرد و سرانجام در ذی‌قعده ۶۹۴ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد ارغون،گیخاتو، بایدو، رجوع‌کنید به: جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۲۵ -۸۰۵، ۸۳۸ - ۸۲۹؛ حبیب‌السیر. ج 3، صص ۱۲۴، ۱۳۴، ۱۳۸، ۱۳۹؛ تحریر تاریخ وصاف، ۸۱، ۱۲۷، ۱۶۰ -۱۴۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۹ - ۶۰۶، ۶۱۴؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۶ - ۹۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۶- ۵۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; مدت حکومت او پنج ماه بیش نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایلخانان مسلمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غازان‌خان (سلطان محمود) (۷۰۳ - ۶۹۴ ق): وی یکی از مشهورترین ایلخانان ایران و از داناترین و زیرک‌ترین آنان است. او در ذی‌حجه ۶۹۴ ق در تبریز بر تخت ایلخانی جلوس کرد و در همان روز مسلمانی خود را اعلام داشت و خود را «محمود» نامید. او در دوره ایلخانی خود بر شام، و بخشی از مصر دست یافت، اما بسیاری از مناطق مذکور مجدداً از دست او خارج شد. غازان در شوال ۷۰۳ ق وفات یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اقدامات و اصلاحات مهمی در زمینه مالیات، ارسال ایلچی، ممنوع کردن رباخواری، و منفعت دادن پول، یکسان سازی سکه‌ها و مقیاسات و اوزان، آبادانی شهرها، امنیت راهها، ممنوع کردن شراب‌خواری، اصلاح شیوه داوری، نظام بخشیدن به حقوق سپاهیان و اصلاح تقویم به عمل آورد. و بنای «شنب غازان» یا «شام غازان» را احداث کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۴۲ تا آخر؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۹۸ - ۱۴۰؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۹۳، ۲۱۵ - ۱۹۸، ۲۳۰ - ۲۱۹، ۲۴۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۲۲ - ۵۰۷؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۲۷ - ۶۱۷؛ تاریخ مغول در ایران، ۱۱۰ - ۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;بی شک این مرد با اسلاف خود تفاوتهای فراوان داشت و مهم‌تر از همه آنکه تکیه دولت خود را بر کاردانی مرد بزرگ و فهیمی از ایران، یعنی خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی نهاده‌بود.&amp;lt;ref&amp;gt;-تاریخ مبارک غازانی، که موثق‌ترین بخش جامع‌التواریخ رشیدی است و نیز دیگر منشآت و مکتوبات خواجه ازکمال و کفایت بی‌نظیر او حکایت دارد. ر.ک.اسئله و اجوبه رشیدی، به اهتمام رضا شعبانی، ج ۲، مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، اسلام‌آباد، صص ۷۳ - ۱۳۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) (۷۱۶ - ۷۰۳ ق): وی بر اثر مجالست با علامه حلی،که از بزرگ‌ترین علمای شیعه است، تعلقی به مذهب شیعه پیداکرد. در سال ۷۰۴ ق به ساخت بنای، سلطانیه در ابهر پرداخت. در ۷۰۶ ق گیلان را، که در طول دوران تسلط مغول‌ها مستقل مانده بود، تصرف کرد. وی در رمضان ۷۱۶ ق در سلطانیه درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدامات عمرانی و اصلاحی ناگزیر او، که به سبب خرابی کشور و پریشانی احوال رعایا انجام می‌شد، به مدد درایت و سعی خواجه رشیدالدین فضل‌الله ادامه یافت و بهبود چشمگیری، در امور پدید آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان ابوسعید (۷۳۶ - ۷۱۶ ق): وی آخرین ایلخان بزرگ ایران است. در دوران سلطنت خود، خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی مؤلف جامع‌التواریخ را به سعایت رقیبان مقتول ساخت (۷۱۸ ق). سپس خاندان امیر چوپان را، که از امرای بزرگ ایلخانان بود، پراکنده ساخت و امیر چوپان را به قتل رسانید. ظاهراً علت خشم او را بر خاندان امیر چوپان، عشق او به بغداد خاتون دختر امیر چوپان دانسته‌اند که در عقد شیخ حسن جلایری بود و سرانجام به زور آن زن را مطلقه ساخت و با وی ازدواج نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اقتضای ارادت خواجه رشیدالدین فضل‌الله به شیخ صفی‌الدین اسحاق اردبیلی، ابوسعید نیز به شیخ ارادتی داشت و به خانقاه او رفت و آمد می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به: صفوةالصفا، درویش توکلی‌بن اسماعیل‌بن بزاز اردبیلی، مشهور به ابن‌بزاز، نسخه خطی لیدن، صص ۴۲۵، ۴۰۸، ۴۱۱، ۴۱۳، ۴۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوسعید در ۱۳ ربیع‌الاخر ۷۳۶ ق درگذشت. با مرگ او سلطنت ایلخانان دچاز ضعف و پراکندگی شد و در هر گوشه‌ای از ایران، صاحبان قدرت، مدعی پادشاهی شدند. جانشینان ابوسعید، که گاه هم‌زمان در مناطقی از متصرفات ایلخانان حکم می‌راندند، عبارتند از: ارپاگاون (حدود هفت ماه تا ۴ شوال ۷۳۶ ق)؛ موسی‌خان (حدود سه ماه تا ۱۴ ذی‌حجه ۷۳۶ ق)؛ محمدخان (۷۳۸ - ۷۳۶ ق)؛ طغاتیمورخان (۷۵۳ - ۷۳۷ ق)؛ ساتی بیگ (۷۴۱ - ۷۳۹ ق)؛ شاه جهان تیمورخان (۷۴۰ - ۷۳۹ ق)؛ سلیمان‌خان (۷۴۵ - ۷۴۱ ق)؛ انوشیروان عادل (۷۵۶ - ۷۴۴). فرد اخیر، آخرین کسی است که از طرف امرا به مقام ایلخانی منصوب شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;-کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی، مطلع السعدین و مجمع البحرین، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی، ۱۳۷۲، صص ۱۳۰ - ۵۳، حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۲۱۸،۲۰۵،۱۹۹؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۵۵ - ۳۴۱؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۴۲ - ۶۳۸؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۱۳۴ - ۱۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;فترت بین دوره ایلخانی و دوره تیموری&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از فوت سلطان ابوسعید، در نقاط مختلف ایران پنج سلسله بر روی کار آمد. اتابکان نیزکه قبل از ظهور مغول حکومت‌های محلی متعددی را در اختیار داشتند و از مغولان اطاعت می‌کردند، همچنان به حکومت خود ادامه می‌دادند. حکومت‌های محلی بعد از ابوسعید عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌کرت، آل‌جلایر، امرای چوپانی، آل مظفر، خاندان اینجو، سربداران، اتابکان لرستان، اتابکان فارس (سلغری)، اتابکان یزد و قراختائیان کرمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌کرت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خاندان در شرق ایران حکومت می‌کردند و پایتخت آنها شهر هرات بود. امرای این خاندان ملک رکن‌الدین‌بن شمس‌الدین (۷۰۵ - ۶۷۷ ق)، ملک فخرالدین‌بن رکن‌الدین (۷۰۶ - ۷۰۵ ق)، ملک غیاث‌الدین (۷۷۱ - ۷۰۷ ق)، و سه پسر غیاث‌الدین، شمس محمد، ملک حافظ و ملک معزالدین حسین (از ۷۷۱ - ۷۲۹ ق)، ملک غیاث‌الدین ثانی (۷۸۳ - ۷۷۱ ق) هستند. اما برخی از این حکومت‌های محلی نیز تا قبل از مرگ ابوسعید منقرض شده‌بودند،که از آن جمله‌اند: اتابکان فارس و سلغوری‌که اقتدار آبش خاتون حاکم این خاندان در ۶۶۳ ه سلب گردید و در ۶۸۴ هکاملاً منقرض شدند. قراختاییان کرمان (انقراض در ۷۰۳ ق)؛ اتابکان لر،که از حدود ۵۵۰ ق حکومت آنان در لرستان شروع شد و در زمان ابوسعید نیز همچنان به حیات خود ادامه می‌دادند، اما اندکی پس از ابوسعید منقرض شدند. امرای اتابکان لر عبارت بودند از نصرت‌الدین احمد (۷۳۰ - ۶۹۵ ق)؛ یوسف شاه دوم (۷۴۰ - ۷۳۰ ق)؛ افراسیاب دوم (۷۴۰ ق)؛ نورالورد (۷۵۷ - ۷۴۰ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;مطلع السعدین، ج ۱، ص ۱۸۶، یحیی‌بن عبداللطیف قزوینی، لب التواریخ، انتشارات بنیاد وگویا، ۱۳۶۳، صص ۲۰۶ - ۱۹۴، ۲۳۰ - ۲۹۲،۲۱۹ - ۲۸۰؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۳۲۵.۳۳۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۶۶ - ۵۵۸؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۱۷۰ - ۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پنج سلسله‌ای که بعد از فوت ابوسعید تشکیل شد، عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱-خاندان آل مظفر (۷۹۵ - ۷۲۳ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این خاندان در تاریخ ایران نام و نشان بیشتری از سایر خاندان‌ها باقی مانده است، خاصه آنکه برخی از آنان در زمان خواجه بزرگ شیراز، حافظ، حکومت می‌کرده‌اند. فرمانروایان این سلسله هفت تن بودند. حکومت آل مظفر از سال ۷۱۸ ق که امیر مبارزالدین محمد حاکم یزد بود، شروع شد و تا دهم رجب ۷۹۵ ق در مناطق فارس و عراق و کرمان و چند ماهی نیز در آذربایجان حکمراندند. آل مظفر از فرزندان شخصی به نام غیاث‌الدین حاجی بودند که اصلاً از مردم خواف خراسان بود و هنگام استیلای لشکر چنگیز بر آن سرزمین، به یزد آمد و در آنجا مستقر شد. وی سه پسر داشت به نامهای ابوبکر، محمد و منصور.&amp;lt;ref&amp;gt;محمود کتبی، تاریخ آل مظفر، به اهتمام عبدالحسین نوایی، کتابفروشی ابن سینا، ۱۳۳۵، صص ۱.۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مبارزالدین محمد (۷۶۵ - ۷۱۸ ق): پس از مرگ سلطان ابوسعید، امیر مبارزالدین در یزد مدعی قدرت شد، اما امیر شیخ ابواسحاق اینجو نیز به یزد نظر داشت. به همین جهت امیر مبارزالدین عازم شیراز شد و با او به جنگ پرداخت و فارس را از ابواسحاق اینجو گرفت. وی مدت چهل سال در یزد و عراق و کرمان و فارس حکومت کرد. پسرش شاه شجاع در ۷۵۹ ق او را از حکومت خلع کرد و سرانجام امیر مبارزالدین در ۷۶۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج 3، ص ۲۹۴ - ۲۷۴؛ تاریخ آل مظفر، صص ۶۳ - ۴؛ لب التواریخ، صص 272 - ۲۶۸؛ مطلع‌السعدین، صص ۲۰۴ - ۱۸۷، ۲۱۲ - ۲۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه شجاع (۷۸۶ - ۷۶۰ ق): پس از خلع پدر، حکومت را در دست گرفت. در سال ۷۶۴ ه برادرش شاه محمود که حاکم اصفهان بود، بر او شورید. شاه شجاع به اصفهان لشکر کشید آن دو پس از مدتی جنگ با هم مصالحه کردند. وی در ۷۶۶ ق کرمان راگرفت و در میان او و برادرش شاه محمود مجدداً جنگ‌هایی رخداد که تا سال ۷۷۶ ق (سال مرگ شاه محمود) ادامه یافت. شاه شجاع در ۷۸۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ آل مظفر، صص ۸۴ - ۶۳؛ لب‌التواریخ، صص ۲۷۶ - ۲۷۲؛ مطلع‌السعدین، ج ۱، صص ۳۲۵ - ۳۵۵،۳۲۳، .۴۱۷ ،۳۷۰-۳۷۸ ،۳۵۹ - ۳۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زین‌العابدین (۷۸۹ - ۷۸۶ ق): وی در ۷۸۸ ق از سوی شاه منصور در قلعه «سلاسل» شوشتر محبوس شد. وی کمی بعد از زندان بیرون آمد و عازم اصفهان شد و آن شهر را تسخیر کرد. زین‌العابدین در اندک مدت به وسیله حاکم ری دستگیر و به خدمت شاه منصور فرستاده شد. این شاه نیز میل در چشم جهانبینش کشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه یحیی (۷۹۵ - ۷۸۹ ق): وی از سوی امیر تیمور به حکومت شیراز منصوب شد، اما پس از آنکه شاه منصور خبر مراجعت تیمور را شنید، به شیراز رفت و بر آن شهر دست یافت. شاه یحیی نیز عازم اصفهان شد و آن شهر را تحت حکومت خود درآورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه منصور (۷۹۵-۷۹۰ق): این پادشاه به دلاوری و رشادت شهرت داشت، اما در عین حال کارها به سبک‌سری می‌کرد. امیر تیمور در ۷۹۵ ق از شوشتر عازم شیراز شد و بین او و شاه منصور جنگ سختی درگرفت،که طی آن شاه منصور حتی نزدیک بود به شخص امیر تیمور نیز دست یابد، اما سرانجام تیمور پیروز شد و پس از کشتن شاه منصور سلسله آل‌مظفر را برانداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ آل مظفر، صص ۱۱۸ تا آخر؛ لب‌التواریخ، صص ۲۸۰ - ۲۷۶؛ همچنین رجوع‌کنید به: مواهب‌الهی، مولانا یزدی، تصحیح سعید نفیسی، اقبال، ۱۳۲۶؛ ذیل جامع‌التواریخ، روضةالصفا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- چوپانیان (۷۵۸ - ۷۳۸ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر شیخ حسن چوپانی (۷۴۴ - ۷۳۸ ق): چوپانیان فرزندان امیر چوپان سلدوز از امرای ایلخانان بودند. سلطان ابوسعید به طوری‌که گذشت امیر چوپان راکشت و خاندان وی را متفرق ساخت. امیر شیخ حسن، پسر تیمورتاش‌بن امیر چوپان در بلاد روم مخفی شد، و پس از مرگ ابوسعید مدعی قدرت گشت. شیخ حسن چوپانی سه بار با امیر شیخ حسن جلایری، که او هم مدعی قدرت بود، جنگید و سرانجام بر آذربایجان تسلط یافت. امیر شیخ حسن در سال ۷۴۴ ق کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی برای کسب قدرت، ساتی بیک خواهر ابوسعید را به ایلخانی تعیین کرده بود، اما مدتی، بعد شخصی را به نام سلیمان خان نامزد این مقام کرد. فرد اخیر از ۷۴۱ تا ۷۴۵ ق از سوی شیخ حسن چوپانی، مقام ایلخانی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;روضةالصفا، ج۵، ص ۵۴۵؛ حبیب‌السیر، ج 3، صص ۲۳۰ - ۲۲۶؛ مطلع السعدین، ج 1، صص ۱۷۰،۱۶۷؛ ذیل جامع‌التواریخ رشیدی، ص ۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملک اشرف چوپانی(۷۵۸ -۷۴۴ ق):هنگام مرگ شیخ حسن چوپانی، برادرش ملک اشرف در حال لشکرکشی به فارس بود، او پس از شنیدن خبر قتل برادر، به تبریز آمد و فردی به نام انوشیروان را به ایلخانی منصوب کرد. اما اندکی بعد او را معزول ساخت و خود اعلام استقلال کرد. ملک اشرف مدت چهارده سال با کمال ظلم و بی‌رحمی در آذربایجان حکومت کرد. بسیاری از بزرگان آن دیار از ظلم او جلای وطن کردند، از جمله شیخ صدرالدین به گیلان رفت و قاضی بردعی، عازم سرای پایتخت ازبکان شد و جانی‌بیگ خان ازبک را بر ضد ملک اشرف برانگیخت. جانی بیگ در ۷۵۸ ق وارد آذربایجان شد و در تبریز ملک اشرف را کشت. بدین ترتیب، عمر سلسله چوپانی به سرآمد.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌الیر، ج 3، صص ۲۳۸ - ۲۳۳؛ لب‌التواریخ، صص ۵۶ - ۲۵۳؛ صفوةالصفا، نسخه خطی لیدن، ص ۴۸۶، تاربخ قبچاق‌خانی، ص ۵۹؛ منتخب‌التواریخ معینی، ص ۸۳؛ مطلع السعدین، ج 1، صص 219. ۲۴۹، ۲۵۰، ۲۷۴، .۳۱۳-۱۵&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-آل جلایر (ایلکانیان) (۸۳۶ - ۷۴۰ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤسس این سلسله شیخ حسن جلایری یا شیخ حسن بزرگ (۷۵۷ - ۷۴۰ ق) بود. او پسر امیر حسین گورکان و نوه آقبوقا ایلکانویان است. سلطان ابوسعید، بغداد خاتون زوجه او را به زورگرفت و مدتی هم شیخ حسن را زندانی ساخت. پس از مرگ سلطان ابوسعید، شیخ حسن جلایری از مدعیان قدرت بود که شیخ حسن چوپانی رقیب عمده او محسوب می‌شد. سرانجام شیخ حسن جلایری در ۷۴۰ ق از شیخ حسن چوپانی شکست خورد و به عراق عرب رفت و تا پایان زندگی خود در آنجا حکومت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;روضةالصفا، ج 5، صص ۵ - ۵۵۴؛ حبیب‌السیر، ج ۳، ص ۲۳۸؛ لب‌التواریخ، ص ۲۵۷؛ مطلع السعدین، ج 2، صص ۳۱۰،۱۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین اویس (۷۷۶ - ۷۵۷ ق) وی پسر شیخ حسن جلایری بود و بعد از مرگ پدر جانشین او شد. جانی بیگ ازبک پس از کشتن ملک اشرف، پسر خود بردی بیگ را در آذربایجان گذاشته‌بود، اما، او هم به‌زودی تبریز را ترک کرد و اخی‌جوق را از جانب خود بر آنجا گماشت. سلطان اویس به تبریز حمله برد و در ۷۵۹ ق وارد آن شهر شد. بدین ترتیب آذربایجان نیز تحت حکومت جلایریان درآمد. اویس در ۷۷۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر. ج 3، صصص ۲۳۹؛ لب‌التواریخ، صص ۶۰ - ۲۵۸؛ مطلع السعدین. صص ۳۱۰، ۳۸۴؛ قراقویونلوها،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج ۱، صص ۵۴.۹. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان حسین (۷۸۴ - ۷۷۶ ق) در عهد او بیرام خواجه یکی از رؤسای ترکمانان‌که پیروان وی «قراقویونلو» خوانده می‌شدند، در جنوب دریاچه وان و حوالی سنجار و موش و موصل قدرتی پیدا کرده‌بود و عراق و آذربایجان را تهدید می‌نمود. وی برای رفع این تهدید اقدام به لشکرکشی کرد اما کار به صلح انجامید. سلطان حسین در ۷۸۴ ق توسط برادرش سلطان احمد کشته‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج 3، ص ۰۲۴۴ لب‌التواریخ. ص ۲۶۰؛ قراقویونلوها، ج 1، صص ۵۸، ۶۰، ۹۹، ۱۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان احمد (۸۱۳ - ۷۸۴ ق) وی پس از قتل برادر به سلطنت رسید. پس از ظهور امیر تیمور گورکان و آمدن او به ایران، سلطان احمد چون یارای برابری در برابر تیمور را نداشت و انقیاد تیمور را نیز نمی‌پذیرفت، از سال ۷۸۸ تا ۸۱۳ ق آواره و دربدر بود، امیر تیمور در ۷۸۸ ق آذربایجان را تصرف کرد و قلمرو سلطان احمد به عراق عرب منحصر شد. پس از رفتن امیر تیمور به بغداد، سلطان احمد به مصر گریخت و پس از فوت امیر تیمور در ۸۰۷ ق به ملک خود بازگشت، اما با قرایوسف ترکمان وارد جنگ شد. سلطان احمد در این جنگ کشته شد (۸۱۳ ق). با اینکه چند تن دیگر از جلایریان بعد از سلطان احمد تا سال ۸۳۶ ق حکومت کرده‌اند اما هیچکدام از اعتبار چندانی برخوردار نیستند و به‌حقیقت، سلطان احمد آخرین امیر سلسله ایلکانی محسوب می‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج 3، ص ۲۴۶؛ لب‌التواریخ. ج ۲، قراقویونلوها، ج ۱، صص ۹۱ ۴۹۳ امپراتوری صحرانوردان، صص ۱۸ - ۷۱۶؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۶۰۰ - ۵۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-سربداران (۷۸۸ - ۷۳۶ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سربداران از حکومت‌های مهم این دوره محسوب می‌گردند؛ زیرا قبل از صفویه به مخالفت با اهل تسنن و به طرفداری از تشیع قیام کردند. شیخ خلیفه مازندرانی از واعظانی بود که کوشید نهضت ناراضیان را سازمان دهد، ولی روحانیون مخالف او از سلطان ابوسعید خواستند که وی را به قتل برساند. ظاهراً ابوسعید ابا کرد، اما در ۲۲ ربیع‌الاول ۷۳۶ ق جسد به داراو یخته شده شیخ خلیفه را در مسجد جامع سبزوار پیداکردند.&amp;lt;ref&amp;gt;ایلیایائلرویج پطروشفسکی، نهضت سربداران خراسان، ترجمه کریم کشاورز، تهران: انتشارات پیام، ۱۳۵۳، صص ۳۴.۸،&amp;lt;/ref&amp;gt; یکی از شاگردان وی به نام شیخ حسن جوری راه شیخ را ادامه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان زمان در باشتین از قرای سبزوار خواجه متمولی می‌زیست به نام خواجه فضل‌الله، که پسرش عبدالرزاق از سوی ابوسعید به مأموریت دیوانی به کرمان رفته بود، اما اموال جمع‌آوری شده را حیف و میل کرده‌بود و نمی‌دانست جواب ایلخان را چه بدهد. چون در آن هنگام برادرانش ایلچی وزیر خراسان خواجه علاءالدین محمد را کشته‌بودند، این حادثه را دستاویز قرار داد و پس از کشتن خواجه علاءالدین محمد، علم استقلال برافراشت. اما به زودی به دست برادر خود وجیه‌الدین مسعود در ۷۳۸ ق به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;لب‌التواریخ. صص ۲۹۳.۳۰۲؛ حبیب‌السیر؛ ج ۳، صص ۸- ۳۵۶؛ نهضت سربداران خراسان، صصی ۵۲-۴۵؛ امپراتوری صحرانوردان، ص ۶۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجیه‌الدین مسعود (۷۴۴ - ۷۳۸ ق) وی پس از قتل برادر به جای او نشست و با شیخ حسن جوری دست اتحاد داده نیشابور را هم متصرف شد. در این هنگام در نیشابور طغاتیمورخان نواده برادر چنگیزخان حکومت می‌کرد و به همین جهت این خانواده را «طغاتیموریان» خوانده‌اند. طغاتیموریان از ۷۳۷ الی ۸۱۲ ق بر خراسان و جرجان حکومت کرده‌اند. امیر مسعود در ۷۴۱ ق لشکر طغاتیمور را شکست داد و برادرش امیر علی را به قتل رساند. در سال ۷۴۳ ق امیر مسعود به همراه شیخ حسن جوری درصدد تسخیر هرات برآمدند؛ زیرا ملک معزالدین حسین کرت در ترویج مذهب تسنن جدی بلیغ داشت. در ۱۳ صفر ۷۴۳ ق در زاوه جنگی میان آنها روی داد و شیخ حسن در جنگ کشته‌شد، در نتیجه سربداران منهزم گشتند و امیر مسعود در ۷۴۵ ق به دست مازندرانیان به قتل رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از قتل وی تعدادی از سربداران به امارت رسیدند از جمله آیتمور؛ شمس‌الدین برادر عبدالرزاق؛ خواجه شمس‌الدین علی چشمی؛ یحیی کرّابی؛ خواجه ظهیر کرّابی؛ پهلوان حیدرقصاب؛ میرزالطف‌الله‌بن خواجه مسعود؛ پهلوان حسن دامغانی؛ خواجه نجم‌الدین علی مؤید. این خواجه نجم‌الدین مردی باسیاست بود و از ۷۶۶ تا ۷۸۸ ق حکومت کرد. زمانی که تیمور در ۷۸۲ ق به خراسان آمد، خواجه علی به استقبال او شتافت و ملازم تیمور شد تا اینکه در جنگی، در خرم‌آباد در سال ۷۸۸ ق تیر خورد و به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۳، صصح ۶۶ - ۳۵۸؛ لب‌التواریخ، صص ۳۰۲ - ۲۹۵؛ نهضت سربداران خراسان، صص ۱۰۹. (۵۲؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۶۰۷ - ۶۰۱؛ جهت اطلاع رجوع کنید به روضةالصفا؛ تذکره دولتشاه سمرقندی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزهةالقلوب؛ مجمع الانساب، مجمل فصیحی. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-خاندان اینجو (۷۸۸ - ۷۴۲ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخشی از شهرت این خانواده نیز به علت تعلق خاطر خواجه شمس‌الدین محمد حافظ بدیشان است. سردودمان این سلسله امیر محمودشاه‌بن فضل‌الله‌بن عبدالله‌بن اسعدبن نصربن محمدبن عبدالله انصاری است که در زمان پادشاهان مغول وکیل خاصه شریفه بود و از این جهت او را «اینجو» می‌گفتند. در زمان سلطان ابوسعید بر مرتبه او افزوده شد، اما ارپاخان جانشین ابوسعید، امیر محمود شاه را به قتل رسانید. پسر امیر محمود یعنی امیر شیخ ابواسحق به امیر علی پادشاه، خال ابوسعید پیوست. هنگامی‌که پیر حسین چوپانی در سال ۷۴۰ ق از جانب شیخ حسن چوپانی به شیراز آمد، امیر سلطان پسر امیر محمود را به قتل رسانید و این باعث شورشی گردید. امیر پیر حسین، اصفهان را به برادر امیر سلطان، یعنی ابواسحق داد. بعد از اَمدن ملک اشرف چوپانی به شیراز، امیر شیخ ابواسحاق نیز بدانجا رفت و چون ملک اشرف به جهت قتل برادر خود شیخ حسن به تبریز بازگشت، امیر شیخ ابواسحاق در شیراز به حکومت نشست. وی در ۷۴۴ ق در آن شهر به نام خود سکه زد تا اینکه به دست امیر مبارزالدین محمد مظفری در ۷۵۸ ق مقتول شد.&amp;lt;ref&amp;gt;-لب‌التواریخ، صص ۶۶ - ۲۶۲؛ حبیب‌السیر، ج 3، صص ۲۷۸، ۲۸۰، ۲۸۲، ۲۹۴، ۲۸۹؛ تاریخ آل‌مظفر، صص ۱۴، .۵۲ ،۲۸ .۲۱ - ۲۶ .۱۶&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیموریان (۹۱۱ -۷۷۱ ه) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمور: بعد از زوال دولت ایلخانی، تیمور مهمترین کسی است که موفق به تشکیل سلسله و استقرار حکومت در ایران شد. امیر تیمور، مؤسس سلسله گورکانی، با ملک معزالدین کرت روابط دوستانه‌ای داشت، و ملک غیاث‌الدین پیرعلی، پسر ملک معزالدین، پس از مرگ پدر، خواهرزاده امیر تیمور را به عقد پسر خود درآورد و این دوستی را شدت بخشید. در این هنگام ۷۸۲ ق) در خراسان چندین نفر به تاخت و تاز مشغول بودند؛ از جمله خواجه علی مؤید سربداری و شاه شجاع و شاه منصور مظفری و ملک غیاث‌الدین‌کرت. بنابراین تیمور با استفاده ز نفاقی که در اقطار ملک خراسان بود در آن سال عازم خراسان شد، خواجه غیاث‌الدین را در یشابور شکست داد و پس از فتح هرات به جانب سبزوار حرکت کرد. در این شهر خواجه علی ؤید سربداری به اطاعت تیمور درآمد. هجوم تیمور به خراسان در سال‌های ۷۸۴ و ۷۸۵ ق دامه یافت. پس از تسلط بر آن دیار، نوبت به مازندران و استرآباد رسید. مازندران در ایام سلطه غول همچنان مستقل باقی مانده‌بود و تا سال ۷۵۰ ق طبقه‌ای از ملوک باوند بر آنجا حکومت ی‌کردند. در این سال افراسیاب چلاوی بر آخرین پادشاه آن سلسله دست یافت و او راکشت و مود فرمانروایی یافت. افراسیاب به یکی از سادات حسینی، یعنی سید قوام‌الدین مرعشی‌ج&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کامل رجوع‌کنید به: تاریخ‌گیلان و دیلمستان، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۴۴۶ -۳۲۷؛ تاریخ مفّصل ایران، ص ۶۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; از رزندان سیدعلی مرعش از احفاد علی بن حسین (ع) نزدیک شد، اما در نتیجه بروز اختلاف میان ن دو، افراسیاب به قتل رسید و سید قوام‌الدین حاکم مازندران شد. وی از ۷۶۰ تا ۷۸۱ ق بر سمت مهمی ازگیلان و فیروزکوه و کلارستاق و نور و کجور دست یافت، و سلسله «سادات لویه قوامیه» را بنیان‌گذاشت. پسر سید قوام‌الدین، یعنی سیدکمال‌الدین، در ۷۸۷ ق به اطاعت بمور درامد و تیمور حکومت مازندران را همچنان به عهده فرزندان سید قوام‌الدین گذاشت.۲ امیر تیمور بار دیگر در ۷۸۸ ق عازم ایران شد و آذربایجان و گرجستان و شروان را فتح کرد. پس اصفهان را تسخیر نمود و با بی‌رحمی زیادی با مردم آن شهر رفتار کرد، به طوری‌که هفتاد زار تن از سکنه بی دفاع راکشت و از سر آنان مناره ساخت. این یورش تیمور سه سال (۷۹۰ - ۷۸ ق) طول کشید. تیمور باردیگر در سال ۷۹۴ ق به ایران آمد و به مدت پنج سال، تا ۷۹۸ ق تاخت و تاز مشغول‌گشت. در این سفر شاه منصور مظفری را در شیراز کشت و «آق‌قویونلوها» نیز منهزم ساخت. در پایان این سفر آذربایجان را به پسرش میرانشاه و خراسان و هرات را نیز شاهرخ واگذاشت. در سال ۸۰۱ ق یورشی را آغاز کرد که هفت سال به طول انجامید (یورش ت ساله). در همین سفر پس از فتح شام، با سلطان احمد جلایری نیز جنگید و بغداد را از دست او گرفت و در ۸۰۴ ق در جنگ «انقره» یا «انگوریه»، سلطان با یزید عثمانی را در هم شکست. او سرانجام در ۸۰۷ ق در شهر اترار درگذشت. جسدش را به سمرقند بردند و در آنجا دفن کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ آل مظفر. ص ۱۱۸؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۰ - ۴۲۹، ۴۸، ۴۴۵، ۶۱، ۴۵۸، ۴۷۸، ۴۸۱، ۴۸۷.۵۰۸، ۲۴. ۵۱۹، ۵۳۳؛ لب‌التواریخ. صص ۳۰۹ - ۳۰۲&amp;lt;/ref&amp;gt; تیمور بی گمان فاتح بزرگی بود و موفقیت‌های زیادی داشت، اما خرابی‌ها و کشتارها و یورش‌های او جبران‌ناپذیر بود و خاطره‌های تلخی در اذهان گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان خلیل (۸۱۴-۸۰۷ ق): پس از تیمور متصرفات عظیم او میان فرزندان و فرزندزادگانش تقسیم شد. نخستین آنها سلطان خلیل است که پسر میرانشاه بود و ابتدا حکومت ماوراءالنهر را داشت، سپس از جانب شاهرخ پسر تیمور به حکومت عراق منصوب شد و تا پایان عمر خود (۸۱۴ ق) بر این منطقه حکومت می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ (۸۵۰ - ۸۰۷ ق): شاهرخ پسر امیر تیمور است که رسماً جانشین پدر بود. او پس از تسلط بر ماوراءالنهر و گرگان و سیستان و کرمان و فارس و عراق عجم، به جانب آذربایجان حرکت کرد تا از ترکمانان قراقویونلو، که برادرش میرانشاه را در سال ۸۱۰ ه کشته بودند، انتقام بگیرد. قرایوسف در ۸۲۳ ق به مقابله او شتافت اما در همان زمان به‌ناگهان در گذشت و دو پسرش اسکندر و جهانشاه با شاهرخ به جنگ پرداختند ولی شکست خوردند. پس از دو جنگ دیگر در سال‌های ۸۳۲ و ۸۳۸ ق جهانشاه، اطاعت شاهرخ را پذیرفت و از جانب او به حکومت آذربایجان منصوب شد. شاهرخ در ۸۵۰ ق درگذشت. او مردی نیکنام و بزرگ‌منش بود و در پایتخت خود هرات، زبده علما و هنرمندان روزگار را گردآورد و با جدّی تمام به ترمیم خرابی‌های پدر پرداخت. همسر وی گوهرشاد بیگم نیز مسجدی عظیم در مشهد بنا کرد و خیرات متعددی باقی گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الغ بیگ (۸۵۳ - ۸۵۰ ق): پس از مرگ پدر جانشین او شد و در ۸۵۳ ق به دست پسر خود عبدالطیف کشته شد. با مرگ او دولت تیموری تجزیه شد و نظمی که تا آن روز در مراتب قدرت اعمال می‌شد از میان رفت. شاهزادگان تیموری هر یک در گوشه‌ای از ایران مدعی سلطنت شدند و بدین گونه زوال سلسله خود را تسریع کردند.عبداللطیف (۸۵۳ تا ۸۵۴ ق به مدت ۶ ماه): او پس ازکشتن پدر بیش از شش ماه سلطنت نکرد و به دست نوکرانش به قتل رسید. عمل زشت وی در کشتن پدر هنرمند و بافرهنگش تأثیرات بدی بر اذهان معاصران باقی نهاد. هر چند که عمر خود او نیز دیری نپایید و صحنه کشورداری را به سرعت ترک گفت. میرزا عبدالله پسر میرزا ابراهیم سلطان بن شاهرخ (۸۵۵-۸۵۴ ق): او به دست ابوسعید نواده میرانشاه کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرزا بابربن میرزابایسنقربن شاهرخ (۸۶۱ - ۸۵۲ ق): در خراسان و هرات به استقلال سلطنت می‌کرد و در ۸۶۱ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان ابوسعید (۸۷۳ - ۸۵۵ ق): پسر میرزا سلطان محمدبن میرانشاه است. وی در ۸۵۵ ق ماوراءالنهر را فتح کرد و سپس بر هرات و غزنه و کابل و سیستان و خوارزم نیز تسلط یافت. در ۸۷۲ ق پس از کشته شدن جهانشاه قراقویونلو به دست امیر حسن بیگ آق قویونلو، ابوسعید به آذربایجان لشکر کشید. اما در جنگ با امیر حسن بیگ شکست خورد و به قتل رسید (۸۷۳ ق)، با این شکست حکومت تیموریان از ایران غربی و مرکزی برافتاد و منحصر به خراسان و ماوراءالنهر شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسران ابوسعید مدتی در ماوراءالنهر حکومت کردند و سرانجام ظهیرالدین محمد بابر، پسر عمر شیخ میرزا پسر ابوسعید، در ۹۰۵ ق از ازبکان شکست خورد و ماوراءالنهر را از دست داد. هر چند او بعد از جنگ مرو در ۹۱۶ ق و شکست ازبکان از شاه اسماعیل، مجدداً برای مدت کوتاهی بر سمرقند مستولی شد، اما به دلیل سوءتدبیر و عدم حمایت از امیر یاراحمد خوزانی، که به حمایتش شتافته بود، درنهایت از ماوراءالنهر صرفنظرکرد و به هندوستان تاخت و در سال ۹۳۲ ق سلسله «گورکانیان هند» را در آنجا تأسیس کرد. تنها سلطان حسین میرزا بایقرا نواده بایقرا پسر عمر شیخ‌بن امیر تیمور در خراسان باقی مانده‌بود که حکومت او را نیز ازبکان در جنگ مرل در ۹۱۱ ق برانداختند و بدین ترتیب حکومت تیموریان بر ایران خاتمه یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;- حبیب‌السیر، ج۳، صص ۵۵۱ تا آخر؛ لب‌التواریخ، صص ۴۵ - ۳۰۹؛ قراقویونلوها، صص ۱۲ - ۱۷۰، ۲۶، ۱۱۹، ۳۹، ۱۳۰، ۴۶، ۱۴۵؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰- ۶۴۰؛ حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۷- ۹۴، ۲۲۷؛ بابرنامه، ظهیرالدین محمد بابر، طبع میرزا محمد ملک‌الکتاب، بمبئی، محرم ۱۳۰۸، صص 37، ۵۴، ۱۳۵؛ روضةالصفا، ج7، ص ۱۶۷؛ تاریخ قطبی (با تاریخ ایلچی نظام شاه)، صص ۴۲ - ۵۴۱؛ تاریخ راقم، میرسید شریف راقم، نسخه خَطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، ص ۸۹؛ تاریخ قبچاق‌خانی، ص ۲۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; پادشاهان این سلسله عموماً نیکخواه و علم دوست و مشوق آبادانی بودند و برخلاف سرسلسله و جّد خود به سعادت مردم ایران و ترقی صناعت و بهبود تجارت علاقه نشان می‌دادند. قراقویونلوها (۸۷۳ - ۸۱۰ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گذشت اینان از طوایف ترکمان بودند و در شمال دریاچه وان سکونت داشتند. حاکمان این سلسله عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرایوسف (۸۲۳ - ۸۱۰ ق): وی مؤسس سلسله است و پسر قرامحمد از امرای سلطان احمد جلایری بود. در تهاجم تیمور به آسیای صغیر، قرایوسف عراق عرب را از دست سلطان احمد جلایر گرفت، اما از فرزندان تیمور شکست خورد و به مصر گریخت. پس از مرگ تیمور، قرایوسف به آذربایجان آمد و تبریز را در ۸۰۹ ق از میرزا ابابکر پسر میرانشاه گرفت و خود میرانشاه را در جنگ دیگری در ۸۱۰ ق به قتل رساند. پس از غلبه بر قراعثمان بایندری رئیس آق قویونلوها، سلطان احمد جلایر را مغلوب کرد و به قتل رساند و تا حلب پیش رفت. در سال ۸۲۳ ق عازم جنگ با شاهرخ بود که در اوجان آذربایجان به مرگ ناگهانی مرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندر (۸۳۹ - ۸۲۳ ق): پس از مرگ قرایوسف، پسرش اسکندر به قدرت رسید و در چندین نوبت با شاهرخ تیموری جنگید، اما چون برادرش جهانشاه و امرای دیگر آق قویونلو جانب شاهرخ را گرفتند، وی ناگزیر به فرار شد. در ضمن فرار، قراعثمان بایندری را مقتول ساخت و خود در ۸۴۱ ق به دست پسرش کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهانشاه (۸۷۲ - ۸۳۹ ق): از معروف‌ترین و نامدارترین امرای قراقویونلو است. وی پس از فرار اسکندر، از جانب شاهرخ فرمانروای آذربایجان شد و دولت قراقویونلو را به اوج عظمت و وسعت رسانید و قلمرو خود را تا عراق عجم و فارس و کرمان و هرات گسترش داد، اما با ابوسعید تیموری صلح کرد و خراسان را به او واگذاشت. وی سرانجام در جنگ با امیر حسن بیگ آق قویونلو در ۸۷۲ ق کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسنعلی میرزا (۸۷۳-۸۷۲ ق): آخرین امیر قراقو یونلو و پسر جهانشاه بودکه پس از شکست از امیر حسن بیگ و پسر او، فرمانروایی وی و خاندانش به سرآمد.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۸۴.۹۳؛ لب‌التواریخ، صص ۵۸ - ۳۴۶؛ قراقویونلوها، بیشتر صفحات؛ تاریخ و جغرافیای دارلسلطنه تبریز، صص ۲۹۴؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۵ - ۶۵۱؛ مطلع‌السعدین، ص ۱۲۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آق قویونلوها (۹۲۰ - ۸۷۲ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آق قویونلوها نیز از طوایف ترکمان بودند، اما برخلاف قراقویونلوهای شیعه مذهب، که دشمن امیر تیمور محسوب می‌شدند، مذهب تسنن داشتند و از امیر تیمور طرفداری می‌کردند. مؤسس این سلسله، امیر حسن بیگ آق‌قویونلو بود و حاکمان آن عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر حسن بیگ یا اوزون حسن (۸۸۲ - ۸۵۷ ق): وی نواده قراعثمان بایندری بود. امیر حسن ابتدا بر برادر خود جهانگیر غلبه یافت. آنگاه در ۸۷۲ ق جهانشاه و سپس در ۸۷۳ ق ابوسعید تیموری را شکست داد، اما در ۸۷۷ ق با مهمترین و تلخ‌ترین حادثه دوران عمر و پادشاهی خود روبرو شد و سلطان محمد عثمانی، مشهور به فاتح، در مغرب شهر ارزنجان بر او غلبه یافت. امیر حسن بیگ در ۸۸۲ ق در تبریز درگذشت. نام وی از این بابت نیز در تاریخ ایران باقی است که خواهر خود را به شیخ جنید و دخترش را نیز به شیخ حیدر داد که جدّ مادری شاه اسماعیل اول است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان خلیل (۸۸۳-۸۸۲ ق):او پسر اوزون حسن است و پس از آنکه جانشین پدر شد، برادر خود یعقوب بیگ را به حکومت دیار بکر فرستاد. اما یعقوب بیگ یکسال بعد در نزدیکی خوی، با برادر جنگید و سلطان خلیل در این جنگ کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب بیگ (۸۹۶ - ۸۸۳ ق): پس از مرگ برادر بر تخت پادشاهی جلوس کرد. زمانی که سلطان حیدر صفوی با فرخ یسار امیر شروان می‌جنگید، یعقوب بیگ لشکری به مدد فرخ یسار فرستاد و سلطان حیدر در جنگ کشته شد (۸۹۳ ق). یعقوب بیگ نیز در ۸۹۶ ق درگذشت. پس از یعقوب بیگ پسرش بایسنقر به امارت رسید، اما امرایی از آق‌قویونلوها به طرفداری از عموی او، مسیح برخاستند. بدین ترتیب جنگ و درگیری میان طرفین آغاز گشت و مسیح به همراه عده‌ای از شاهزادگان آق‌قویونلو کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رستم‌بن مقصودبیگ‌بن حسن‌بیگ (۹۰۲ -۸۹۷ ق): وی برای مقابله با بایسنقر از سلطان‌علی پسر سلطان‌حیدر صفوی، که در استخر فارس زندانی بود، مدد گرفت. اما پس از پیروزی بر بایسنقر، نسبت به سلطان‌علی بدگمان شد و قصد جان او کرد. سلطان‌علی به اردبیل‌گریخت، اما رستم کسانی را به دنبال او فرستاد. این گروه در نزدیکی اردبیل به سلطان‌علی رسیدند و او را کشتند. رستم در ۹۰۲ ق به دست پسر عمش به قتل رسید. پس از این حادثه امرای آق‌قویونلو سه دسته شدند و هر یک به طرفداری از یکی از شاهزادگان آق‌قویونلو پرداختند، تا آنکه دو تن از آنان، یعنی سلطان مراد پسر یعقوب‌بیگ و الوند میرزا پسر یوسف‌بن اوزون حسن، قلمرو آق‌قویونلو را میان خود تقسیم کردند. الوندمیرزا بر آذربایجان، مغان، اران و دیاربکر دست یافت و عراق، فارس و کرمان به سلطان مراد رسید. شاه اسماعیل در ۹۰۷ ق الوند میرزا را مغلوب ساخت و در ۹۰۸ ق نیز بر سلطان مراد پیروز شد. سلطان مراد به نزد سلطان سلیم رفت و مدت مدیدی در نزد ترکان عثمانی به‌سر برد و در ۹۲۰ ق به دست آچه سلطان قاجار کشته‌شد و سر او را نزد شاه اسماعیل فرستادند.&amp;lt;ref&amp;gt;لب‌التواریخ، صص ۷۹ - ۳۵۸؛ مطلع‌السعدین، ج ۲، ۱۳۱۹ -۱۲۱۷؛ حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۹۴ - ۸۴، ۴۶ - ۴۲۹؛ تشکیل دولت ملی در ایران، صص ۳۱ به بعد؛ تاریخ شاه اسماعیل صفوی، صص ۴۱ - ۳۴، ۴۹ -۴۷، ۵۷ - ۵۳، ۱۰۹، ۳۸ - ۱۳۲، همچنین رجوع‌کنید به: عالم‌آرای امینی، تألیف فضل‌الله بن روز بهان خنجی،کتاب دیار بکریه، (تایخ حسن بیگ آق قویونلو).&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایه گذاران بزرگ‌ترین حکومت ایران پس از اسلام، از دیرباز در خطّه آذربایجان و شهر تاریخی اردبیل می‌زیستند و از اولاد شیخ صفی‌الدین اردبیلی عارف نامی قرن هشتم هجری هستند. وی در سال ۶۵۰ در شهر اردبیل متولد شد و در حالی که ۲۵ سال از عمرش می‌گذشت مرید شیخ تاج‌الدین زاهد گیلانی شد. در سال ۷۰۰ ق جانشین استاد خود شد و در سال ۷۳۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کامل رجوع کنید به: صفوةالصفا، نسخه‌های خطی لیدن، و آستان قدس رضوی به تصحیح ابوالفتح حسینی‌گرگانی، ایاصوفیه، چاپ سنگی بمبئی به تصحیح احمدبن‌کریم تبریزی، ۱۳۲۹ هجری، و نسخه چاپی تهران به تصحیح غلامرضا طباطبایی&amp;lt;/ref&amp;gt; جانشینان او یکی بعد از دیگری و خلفاًعن سلف بر سجاده ارشاد مستقر گشتند. از میان آنها سلطان جنید، جد شاه اسماعیل و سلطان حیدر، پدر شاه اسماعیل، علناً برای دستیابی به حکومت و قدرت دنیوی، تلاش‌های فوق‌العاده‌ای انجام دادند. اما هر دو در جنگ با شروان‌شاهان جان خود را از دست دادند، آنان هرچند از حمایت‌گروهی خاص از مریدان ترکمان که بعدها به «قزل‌باشیه» معروف شدند بهره‌مند بودند، ولی کاری از پیش نبردند.&amp;lt;ref&amp;gt;تشکیل دولت ملی ایران، صص ۱۱۶ - ۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84_%D8%AA%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C%D9%87&amp;diff=12346</id>
		<title>از مغول تا صفویه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84_%D8%AA%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C%D9%87&amp;diff=12346"/>
		<updated>2025-12-05T18:52:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از مغول تا صفویه&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اگر فجایع جنگ‌های جهانی اول و دوم در سده بیستم میلادی به وقوع نمی‌پیوست. دنیای بشری مصیبتی بزرگ‌تر از هجوم مغولان را به یاد نمی‌آورد. مردم درنده خو و وحشی‌طبعی که به یکباره به صحنه مدنیت درخشان اسلامی تاختند و در طی مدتی قلیل، دست کم شش میلیون نفر از سکنه بی‌دفاع و بی‌پناه مسلمان [[ایران|ایرانی]] را از دم تیغ گذراندند. هرچه بود پس از حمله این وحشیان به ایران، که تحت رهبری چنگیزخان صورت گرفت، دوران جدیدی از حکومت اقوام بیابان‌گرد در این سرزمین آغاز شد که با محاسبه حکمرانی طوایفی از همان‌ها، که در ایام فترت قدرت مرکزی ایلخانی به میدان آمدند، نزدیک به دو قرن طول کشید. ابن‌اثیر درباره هجوم مغولان به سرزمین‌های اسلامی می‌نویسد: «چندسال بود که از ذکر این حادثه خودداری می‌کردم، زیرا آن را بسیار بزرگ و هولناک می‌شمردم و از یادآوری آن اکراه ... آخر چه کسی برایش آسان خواهد بود که خبرگزار مرگ اسلام و مسلمانان باشد؟.... ای، داشتم.. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش مادرم مرا نزاده‌بود یا پیش از بروز این حادثه مرده و از یاد رفته‌بودم... اگرگوینده‌ای می‌گفت: جهان از زمانی که پروردگار بزرگ و منزه، آدم را آفرید تا امروز به چنین بلایی‌گرفتار نشده‌بود، راست می‌گفت؛ زیرا در تواریخ، حادثه‌ای که برتر از این یا نزدیک به این رویداد باشد، دیده نمی‌شود... شاید تا انقراض عالم و پایان جهان، مردم همانند چنین حادثه و چنین قوم خونخواری را نبینند که نظیری جز یأجوج و مأجوج نداشتند».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، همان کتاب، ج ۲۶، صص ۲۵ - ۱۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حمله مغول به ایران و تأسیس سلسله ایلخانان&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگیزخان در سال ۶۱۵ ق دولت ترکستان شرقی را از کوچک خان، امیر قوم نایمان، گرفت و به علت نقاری که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمد در صدد انتقام‌گرفتن از وی برآمد. توضیح آنکه، چنگیز فرستادگانی را همراه با جمعی از تجار به نزد خوارزمشاه فرستاد و آنان در ۶۱۵ ق به حضور وی رسیدند. سلطان محمد خوارزمشاه با این عده، که ریاست آنان با محمود یلواج بود، یک قرارداد دوستی امضا کرد. به دنبال این قرارداد حدود ۵۰۰ نفر از بازرگانان مغولی از مغولستان عازم ماوراءالنهر شدند. غایرخان، امیر شهر اترار، به طمع مال ایشان به بهانه‌های واهی همه آنها را کشت و تنها یکی از آنها توانست جان به دربرد و خبر را به چنگیز برساند. چنگیزخان سفیری به نزد خوارزمشاه فرستاد و از او خواست‌که غایرخان را به نزد وی بفرستد. اما سلطان محمد خوارزمشاه نه تنها چنین نکرد، بلکه این‌بار فرستاده چنگیز را نیز کشت و مجوزی استوار به دست آن دیوسیرت خونخوار سپرد که درصدد انتقام برآید. چنگیز ابتدا اترار راگرفت و پس از قتل غایرخان و همه سکنه شهر، در ۶۱۶ ق بخارا و پس از آن در محرم ۶۱۷ ق سمرقند و بقیه سرزمین‌های ماوراءالنهر را تصرف کرد. خوارزمشاه که همواره لاف پردلی و شجاعت می‌زد، چنان سراسیمه و متواری شد که طاقت ایستادگی در خود ندید. پس از آن لشکر مغول درصدد تعقیب سلطان برآمد و شهر به شهر به دنبال او رفت، تا اینکه خوارزمشاه به جزیره آبسکون، از جزایر دهانه نهر گرگان در داخل بحر خزر، پناه برد و در حالی که عجز و ضعف و زبونی و درماندگی بر همه وجودش استیلا یافته بود، در شوال ۶۱۷ ق در همانجا درگذشت. در این هنگام پسرش سلطان جلال‌الدین، جانشین پدر شد و مقاومت در برابر مغول‌ها را آغاز کرد. وی در آغاز به موفقیت‌هایی نیز نائل شد، از جمله در اوایل ۶۱۸ ق در جنگ پروان (از آبادی‌های، بین غزنه و بامیان) دوبار مغول‌ها را منهزم ساخت. اما به دلیل سبک‌سری و اشتغال در فساد و لهو و لعب، نتوانست از پیروزی‌های خود نتیجه مهمی بگیرد. در همان سال در کنار سند با مغول‌ها، که خود چنگیز نیز در بین آنان بود، به نبرد پرداخت، ولی شکست خورد و به هند گریخت.کمی بعد به ایران بازگشت و از خلیفه ناصر عباسی استمداد جست. اما خلیفه، که رفتار سلاطین قبلی خوارزمشاهی را دیده بود و از آنان دل خوشی نداشت، نه تنها این تقاضا را رد کرد. بلکه عده‌ای را نیز به جنگ جلال‌الدین فرستاد تا علاوه بر جنگ‌های مکرر، مردم را بر وی بشورانند و در هیج جا مکانی برای استقرار و تجدید قوا بدو ندهند. سلطان جلال‌الدین در سال (۶۲۲ ق تبریز را، که در دست اتابکان آذربایجان بود،گرفت. سپس با گرجی‌ها جنگید و در ارمنستان به محاصره قلعه اخلاط پرداخت. در سال ۶۲۵ ق در نزدیکی اصفهان مجدداً با مغول‌ها جنگید، اما شکست خورد. در سال ۶۲۸ ق برای استمداد از سلاطین شام و الجزیره به طرف اخلاط و دیار بکر عزیمت‌کرد و در نزدیکی شهر اخیر مورد حمله ناگهانی مغولان قرارگرفت و به حدود میافارقین‌گریخت و در آنجا به دست اکراد در شوال ۶۲۸ ق کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;-الکامل، ج ۲۶، صص ۱۴۷، ۱۴۸، ۱۵۵ - ۱۵۱، ۱۵۷، ۱۷۳ - ۱۶۰، ۱۸۲ - ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۸۵، ۲۰۸ - ۱۹۷، ۲۹۹ - ۲۸۹، ج۲۷ صص ۳۷ - ۳۰، ۴۲، ۵۷، ۷۹، ۸۱، ۹۷ - ۹۴، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۴۷ - ۱۴۴؛ جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۱۲، ۳۴۱، ۴۸ - ۳۴۴، ۷۴ - ۳۵۲، ۳۷۷، ۳۸۶؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۲۷؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۸۳۷ - ۸۲۳؛ امپراتوری صحرانوردان، رنه گروسه، ترجمه عبدالحسین میکده، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، صص ۴۲۶ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.۳۸۲ &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اقبال ناسزاوار این شاهزاده نگونبخت این را نیز می‌توان شمرد که هرگز درصدد جلب عطوفت مردم برنیامد و جایی که می‌توانست کارها رابا عقل و تدبیر از پیش ببرد به قهر و خشم تمسک می‌جست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگیزخان پس از نابودکردن قسمت عمده ایران و خون‌ریزی‌های بی حد و حصر، به مسقط‌الرأس خویش بازگشت و در ۶۲۴ ق درگذشت. پسر سومش اوکتای در ۶۲۶ ق در گردهمایی مغولان، رسماً جانشین پدر شد و لشکری را به فرماندهی جرماغون نویان به ایران فرستاد. این سپاه مأموریت داشت بقیه خاک ایران را به اطاعت مغولان درآورد و سلطان جلال الدین را تعقیب نماید. لشکریان مغول پس از مرگ جلال‌الدین تا سال ۶۳۴ ق به طرف بغداد سرازیر گشتند، اما تسخیر این شهر تاریخی را، که مستقر دنیای خلافت بود، به بعد واگذاشتند. اوکتای در سال ۶۳۹ ق مرد و پسر بزرگ‌ترش گیوک جانشین او شد. وی نیز در سال ۶۴۷ ق درگذشت و منگو پسر تولوی به مقام قاآنی رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۸۶، ۴۵۵، ۵۵۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۳۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۴۰۶، ۴۱۵، ۴۲۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۴۴ - ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ایلخانان در ایران (۷۵۶ -۶۵۱ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگوخان (۶۶۳-۶۵۱ ق): ضرب شصتی که چنگیز خان به حکام و مردم ایران نشان داده بود جایی برای ظهور و بروز دولت تازه‌ای نمی‌گذاشت. به همین دلیل بعد از فتح خوارزم در ۶۱۸ ق مغول‌ها یکی از سرداران خود را برای حکومت در مملکت اصلی خوارزمشاهیان تعیین کردند و ز آن پس به مدت سی و پنج سال اداره ایران به همین نحو انجام می‌گرفت. آرامشی برخاسته از دهشت و وحشت بر سراسر خطّه وسیع آسیای غربی استیلا داشت و احدی را جرأت دم زدن نبود. تا اینکه هلاگوخان از جانب منگو مأمور فتح مناطق باقی مانده ایران شد. او در اواخر سال ۶۵۱ ق به سوی ایران حرکت کرد. ابتدا یکی از امرای خود را که کیتوبوقا نام داشت برای جنگ با اسماعیلیه به قهستان و رودبار فرستاد. اسماعیلیه فرقه کوچکی بودند، اما بسیار نترس می‌نمودند و دربرابر مرگ هراسی از خود نشان نمی‌دادند، بنابراین در مقابل کیتوبوقا سخت مقاومت‌کردند. اما با رسیدن خود هلاکو و بستن کلیه راههای‌گریز اسماعیلیه، بالاخره پیروزی از آن مغولان شد و هلاگو در سال ۶۵۴ ق رکن‌الدین خورشاه، آخرین رئیس اسماعیلیه را وادار به تسلیم کرد و از قلعه «میمون‌دز» واقع در میان رودبار و طالقان پایین آورد. بدین ترتیب اقتدار اسماعیلیان ایران به پایان رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن هلاگوخان قصد بغداد کرد. هر چند امنای دولت بغداد و کارگزاران خلیفه از خود تبعیت نشان می‌دادند، اما مقبول هلاگو نیفتاد و او عازم بغداد شد. اوضاع دربار خلیفه‌المستعصم بالله آشفته بود. در بحبوحه آن همه گرفتاری و مصیبت، از جنگ‌های کلامی میان پیروان فرق مختلف کاسته نمی‌شد. ابن‌العلقمی وزیر شیعه‌مذهب خلیفه، چون از اقدام پسر خلیفه در غارت محله شیعیان دلگیر بود، ظاهراً از آمدن هلاگو به سوی بغداد، ناخشنود نبود. هلاگو در سال ۶۵۵ ق سفرایی نزد خلیفه فرستاد و او را به اطاعت مطلق مغول فراخواند. اما خلیفه هلاگو را از قدرت روحانی خود ترسانید و عاقبت کسانی چون یعقوب لیث، و عمرو لیث و سلطان محمد خوارزمشاه را، که بر نظام خلافت شوریده بودند، متذکر شد. هلاگو به این اظهارات تو جهی نکرد و در ماه صفر ۶۵۶ ق به قهر و خشم وارد بغدادگردید و خلیفه و پسرش ابوبکر را به قتل رسانید و به حکومت پانصد و بیست و چهار ساله عباسیان (۶۵۶ - ۱۳۲ ق) پایان داد. پس از آن هلاگو حلب و دمشق را گشود و کیتوبوقا را به مصر فرستاد. اما مصریان در ۶۵۸ ق در محل «عینجالوت» کیتوبوقا و یارانش را کشتند. هلاگو از اندوه شکستی که بر سپاه مغول وارد شده‌بود و افسانه صدمه ناپذیری آنان را باطل ساخته بود، در ۶۶۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگو مراغه را به عنوان پایتخت برگزید و خواجه نصیرالدین طوسی، که از اعاظم دانشمندان شیعه است، رصدخانه‌ای در آن شهر بنا کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۵۵۳، ۵۶۰، ۵۹۹، ج ۲، صص ۶۹۱ - ۶۷۷، ۶۹۷، ۷۱۷ -۶۹۸، ۷۳۶؛ حبیب‌السیر، ج۳، صص ۹۷ - ۹۴؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۲۲، ۲۴، ۳۲ - ۲۵، ۳۷، ۶۶۳؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۸۴ - ۵۷۵، ۹۹ - ۵۹۵؛ تاریخ مغول در ایران، ۵۹ - ۵۲، ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آباقاخان (۶۸۰ - ۶۶۳ ق): با استقرار حاکمان مغول در ایران، رشته ارتباط آنان با مرکز اصلی ایل، قطع شد و دولتی مستقل در ایران پاگرفت. لذا هلاگو و جانشینان او به «سلاطین مغول ایران» یا «ایلخانان» معروفند. پس از مرگ هلاگوخان، پسرش اباقاخان بر تخت ایلخانی جلوس کردو شهر تبریز را به پایتختی انتخاب نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خود را حاکمی مستقل و غیروابسته به دربار خان مغول می‌دانست و برای نشان دادن درجه استقلال خویش، با خان مغول برکه‌خان پسر جوجی پسر چنگیز جنگ کرد و براق پادشاه الوس چغتای را، که بر ترکستان و ماوراءالنهر سلطنت داشت، شِکست داد. او با مسلمانان مصر نیز به نبرد پرداخت، اما نتیجه مهمی حاصل نشد و سرانجام در ذی‌حجه ۶۸۰ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۷۳۹، ۶۶ - ۷۴۴، ۷۷۸؛ حبیب‌السیر، صص ۱۴ - ۱۰۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۲- ۴۹۴؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۶ - ۵۹۹؛ تاریخ مغول در ایران، ۸۲ - ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان احمد تگودار (۶۸۳ - ۶۸۱ ق): تگودار برادر اباقاخان بود و در محرم ۶۸۱ ق رسماً به مقام «ایلخانی» رسید. اما عده‌ای از امرای مغول، خواهان ایلخانی ارغون پسر اباقاخان بودند، لذا میان آن دو دشمنی پدید آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تگو دار برای یافتن حامیان جدیدی که بتوانند در مقابل دشمن خانگی وی را یاوری دهند و نیز برای همسو شدن با سکنه کشور و پاس خاطر آنان، به اسلام‌گرایید و خود را «احمد» نامید. اما ارغون به زیرکی، جنگاوران مغولی را بر ضد وی برانگیخت و با بسیج آنان، سرانجام بر وی پیروز شد و در سال ۶۸۳ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۷۸۳، ۸۲۸ - ۸۰۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۲۱ - ۱۱۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۸۰ - ۷۰؛ تاریخ مفصل ایران، صصی ۵۰۲ - ۴۹۹: امپراتوری صحرانوردان، ص ۶۰۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۱-۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارغون خان (۶۹۰ - ۶۸۳ق): وی پس ازکشتن سلطان احمد تگودار به مقام «ایلخانی» رسید. پس از آن حکومت ری و مازندران و قومس را، به ضمیمه حکومت خراسان، به پسرش غازان و حکومت بلاد روم را به برادر خود گیخاتو سپرد. ارغون در ۶۹۰ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرابی کار مملکت و پریشانی وضع اقتصادی در این دوره به اوج رسیده‌بود و چون پایه کار مغولان بر ذلت و بدبختی رعایا و غارت آنان استوار بود، اوضاع به کلی درهم ریخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیخاتو (۶۹۴ - ۶۹۰ ق): او برای پاسخگویی به نیازهای بی‌شمار جنگجویان طماع مغول، دستور انتشار نوعی پول کاغذی شبیه به اسکناس داد که به «چاو» موسوم بود.&amp;lt;ref&amp;gt;.این اقدام شاید نخستین تلاش برای آشنایی با چاپ در ایران بود که ظاهراً از لغت چاو منشأ گرفته است.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اکثر شاهزادگان و امرای مغول را از خود رنجاند و به همین جهت بایدو نواده هلاگو، از بغداد برضد او لشکر کشید.گیخاتو به مغان‌گریخت و در آنجا به دست یاغیان مقتول شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایدو (۶۹۴ - ۶۹۴ ق): پس از کشته شدن گیخاتو، بایدو به ایلخانی رسید. اما غازان پسر ارغون‌خان از خراسان به قصد او به آذربایجان حرکت کرد و سرانجام در ذی‌قعده ۶۹۴ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد ارغون،گیخاتو، بایدو، رجوع‌کنید به: جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۲۵ -۸۰۵، ۸۳۸ - ۸۲۹؛ حبیب‌السیر. ج 3، صص ۱۲۴، ۱۳۴، ۱۳۸، ۱۳۹؛ تحریر تاریخ وصاف، ۸۱، ۱۲۷، ۱۶۰ -۱۴۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۹ - ۶۰۶، ۶۱۴؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۶ - ۹۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۶- ۵۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; مدت حکومت او پنج ماه بیش نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایلخانان مسلمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غازان‌خان (سلطان محمود) (۷۰۳ - ۶۹۴ ق): وی یکی از مشهورترین ایلخانان ایران و از داناترین و زیرک‌ترین آنان است. او در ذی‌حجه ۶۹۴ ق در تبریز بر تخت ایلخانی جلوس کرد و در همان روز مسلمانی خود را اعلام داشت و خود را «محمود» نامید. او در دوره ایلخانی خود بر شام، و بخشی از مصر دست یافت، اما بسیاری از مناطق مذکور مجدداً از دست او خارج شد. غازان در شوال ۷۰۳ ق وفات یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اقدامات و اصلاحات مهمی در زمینه مالیات، ارسال ایلچی، ممنوع کردن رباخواری، و منفعت دادن پول، یکسان سازی سکه‌ها و مقیاسات و اوزان، آبادانی شهرها، امنیت راهها، ممنوع کردن شراب‌خواری، اصلاح شیوه داوری، نظام بخشیدن به حقوق سپاهیان و اصلاح تقویم به عمل آورد. و بنای «شنب غازان» یا «شام غازان» را احداث کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۴۲ تا آخر؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۹۸ - ۱۴۰؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۹۳، ۲۱۵ - ۱۹۸، ۲۳۰ - ۲۱۹، ۲۴۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۲۲ - ۵۰۷؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۲۷ - ۶۱۷؛ تاریخ مغول در ایران، ۱۱۰ - ۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;بی شک این مرد با اسلاف خود تفاوتهای فراوان داشت و مهم‌تر از همه آنکه تکیه دولت خود را بر کاردانی مرد بزرگ و فهیمی از ایران، یعنی خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی نهاده‌بود.&amp;lt;ref&amp;gt;-تاریخ مبارک غازانی، که موثق‌ترین بخش جامع‌التواریخ رشیدی است و نیز دیگر منشآت و مکتوبات خواجه ازکمال و کفایت بی‌نظیر او حکایت دارد. ر.ک.اسئله و اجوبه رشیدی، به اهتمام رضا شعبانی، ج ۲، مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، اسلام‌آباد، صص ۷۳ - ۱۳۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) (۷۱۶ - ۷۰۳ ق): وی بر اثر مجالست با علامه حلی،که از بزرگ‌ترین علمای شیعه است، تعلقی به مذهب شیعه پیداکرد. در سال ۷۰۴ ق به ساخت بنای، سلطانیه در ابهر پرداخت. در ۷۰۶ ق گیلان را، که در طول دوران تسلط مغول‌ها مستقل مانده بود، تصرف کرد. وی در رمضان ۷۱۶ ق در سلطانیه درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدامات عمرانی و اصلاحی ناگزیر او، که به سبب خرابی کشور و پریشانی احوال رعایا انجام می‌شد، به مدد درایت و سعی خواجه رشیدالدین فضل‌الله ادامه یافت و بهبود چشمگیری، در امور پدید آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان ابوسعید (۷۳۶ - ۷۱۶ ق): وی آخرین ایلخان بزرگ ایران است. در دوران سلطنت خود، خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی مؤلف جامع‌التواریخ را به سعایت رقیبان مقتول ساخت (۷۱۸ ق). سپس خاندان امیر چوپان را، که از امرای بزرگ ایلخانان بود، پراکنده ساخت و امیر چوپان را به قتل رسانید. ظاهراً علت خشم او را بر خاندان امیر چوپان، عشق او به بغداد خاتون دختر امیر چوپان دانسته‌اند که در عقد شیخ حسن جلایری بود و سرانجام به زور آن زن را مطلقه ساخت و با وی ازدواج نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اقتضای ارادت خواجه رشیدالدین فضل‌الله به شیخ صفی‌الدین اسحاق اردبیلی، ابوسعید نیز به شیخ ارادتی داشت و به خانقاه او رفت و آمد می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به: صفوةالصفا، درویش توکلی‌بن اسماعیل‌بن بزاز اردبیلی، مشهور به ابن‌بزاز، نسخه خطی لیدن، صص ۴۲۵، ۴۰۸، ۴۱۱، ۴۱۳، ۴۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوسعید در ۱۳ ربیع‌الاخر ۷۳۶ ق درگذشت. با مرگ او سلطنت ایلخانان دچاز ضعف و پراکندگی شد و در هر گوشه‌ای از ایران، صاحبان قدرت، مدعی پادشاهی شدند. جانشینان ابوسعید، که گاه هم‌زمان در مناطقی از متصرفات ایلخانان حکم می‌راندند، عبارتند از: ارپاگاون (حدود هفت ماه تا ۴ شوال ۷۳۶ ق)؛ موسی‌خان (حدود سه ماه تا ۱۴ ذی‌حجه ۷۳۶ ق)؛ محمدخان (۷۳۸ - ۷۳۶ ق)؛ طغاتیمورخان (۷۵۳ - ۷۳۷ ق)؛ ساتی بیگ (۷۴۱ - ۷۳۹ ق)؛ شاه جهان تیمورخان (۷۴۰ - ۷۳۹ ق)؛ سلیمان‌خان (۷۴۵ - ۷۴۱ ق)؛ انوشیروان عادل (۷۵۶ - ۷۴۴). فرد اخیر، آخرین کسی است که از طرف امرا به مقام ایلخانی منصوب شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;-کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی، مطلع السعدین و مجمع البحرین، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی، ۱۳۷۲، صص ۱۳۰ - ۵۳، حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۲۱۸،۲۰۵،۱۹۹؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۵۵ - ۳۴۱؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۴۲ - ۶۳۸؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۱۳۴ - ۱۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;فترت بین دوره ایلخانی و دوره تیموری&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از فوت سلطان ابوسعید، در نقاط مختلف ایران پنج سلسله بر روی کار آمد. اتابکان نیزکه قبل از ظهور مغول حکومت‌های محلی متعددی را در اختیار داشتند و از مغولان اطاعت می‌کردند، همچنان به حکومت خود ادامه می‌دادند. حکومت‌های محلی بعد از ابوسعید عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌کرت، آل‌جلایر، امرای چوپانی، آل مظفر، خاندان اینجو، سربداران، اتابکان لرستان، اتابکان فارس (سلغری)، اتابکان یزد و قراختائیان کرمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌کرت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خاندان در شرق ایران حکومت می‌کردند و پایتخت آنها شهر هرات بود. امرای این خاندان ملک رکن‌الدین‌بن شمس‌الدین (۷۰۵ - ۶۷۷ ق)، ملک فخرالدین‌بن رکن‌الدین (۷۰۶ - ۷۰۵ ق)، ملک غیاث‌الدین (۷۷۱ - ۷۰۷ ق)، و سه پسر غیاث‌الدین، شمس محمد، ملک حافظ و ملک معزالدین حسین (از ۷۷۱ - ۷۲۹ ق)، ملک غیاث‌الدین ثانی (۷۸۳ - ۷۷۱ ق) هستند. اما برخی از این حکومت‌های محلی نیز تا قبل از مرگ ابوسعید منقرض شده‌بودند،که از آن جمله‌اند: اتابکان فارس و سلغوری‌که اقتدار آبش خاتون حاکم این خاندان در ۶۶۳ ه سلب گردید و در ۶۸۴ هکاملاً منقرض شدند. قراختاییان کرمان (انقراض در ۷۰۳ ق)؛ اتابکان لر،که از حدود ۵۵۰ ق حکومت آنان در لرستان شروع شد و در زمان ابوسعید نیز همچنان به حیات خود ادامه می‌دادند، اما اندکی پس از ابوسعید منقرض شدند. امرای اتابکان لر عبارت بودند از نصرت‌الدین احمد (۷۳۰ - ۶۹۵ ق)؛ یوسف شاه دوم (۷۴۰ - ۷۳۰ ق)؛ افراسیاب دوم (۷۴۰ ق)؛ نورالورد (۷۵۷ - ۷۴۰ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;مطلع السعدین، ج ۱، ص ۱۸۶، یحیی‌بن عبداللطیف قزوینی، لب التواریخ، انتشارات بنیاد وگویا، ۱۳۶۳، صص ۲۰۶ - ۱۹۴، ۲۳۰ - ۲۹۲،۲۱۹ - ۲۸۰؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۳۲۵.۳۳۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۶۶ - ۵۵۸؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۱۷۰ - ۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پنج سلسله‌ای که بعد از فوت ابوسعید تشکیل شد، عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱-خاندان آل مظفر (۷۹۵ - ۷۲۳ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این خاندان در تاریخ ایران نام و نشان بیشتری از سایر خاندان‌ها باقی مانده است، خاصه آنکه برخی از آنان در زمان خواجه بزرگ شیراز، حافظ، حکومت می‌کرده‌اند. فرمانروایان این سلسله هفت تن بودند. حکومت آل مظفر از سال ۷۱۸ ق که امیر مبارزالدین محمد حاکم یزد بود، شروع شد و تا دهم رجب ۷۹۵ ق در مناطق فارس و عراق و کرمان و چند ماهی نیز در آذربایجان حکمراندند. آل مظفر از فرزندان شخصی به نام غیاث‌الدین حاجی بودند که اصلاً از مردم خواف خراسان بود و هنگام استیلای لشکر چنگیز بر آن سرزمین، به یزد آمد و در آنجا مستقر شد. وی سه پسر داشت به نامهای ابوبکر، محمد و منصور.&amp;lt;ref&amp;gt;محمود کتبی، تاریخ آل مظفر، به اهتمام عبدالحسین نوایی، کتابفروشی ابن سینا، ۱۳۳۵، صص ۱.۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مبارزالدین محمد (۷۶۵ - ۷۱۸ ق): پس از مرگ سلطان ابوسعید، امیر مبارزالدین در یزد مدعی قدرت شد، اما امیر شیخ ابواسحاق اینجو نیز به یزد نظر داشت. به همین جهت امیر مبارزالدین عازم شیراز شد و با او به جنگ پرداخت و فارس را از ابواسحاق اینجو گرفت. وی مدت چهل سال در یزد و عراق و کرمان و فارس حکومت کرد. پسرش شاه شجاع در ۷۵۹ ق او را از حکومت خلع کرد و سرانجام امیر مبارزالدین در ۷۶۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج 3، ص ۲۹۴ - ۲۷۴؛ تاریخ آل مظفر، صص ۶۳ - ۴؛ لب التواریخ، صص 272 - ۲۶۸؛ مطلع‌السعدین، صص ۲۰۴ - ۱۸۷، ۲۱۲ - ۲۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه شجاع (۷۸۶ - ۷۶۰ ق): پس از خلع پدر، حکومت را در دست گرفت. در سال ۷۶۴ ه برادرش شاه محمود که حاکم اصفهان بود، بر او شورید. شاه شجاع به اصفهان لشکر کشید آن دو پس از مدتی جنگ با هم مصالحه کردند. وی در ۷۶۶ ق کرمان راگرفت و در میان او و برادرش شاه محمود مجدداً جنگ‌هایی رخداد که تا سال ۷۷۶ ق (سال مرگ شاه محمود) ادامه یافت. شاه شجاع در ۷۸۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ آل مظفر، صص ۸۴ - ۶۳؛ لب‌التواریخ، صص ۲۷۶ - ۲۷۲؛ مطلع‌السعدین، ج ۱، صص ۳۲۵ - ۳۵۵،۳۲۳، .۴۱۷ ،۳۷۰-۳۷۸ ،۳۵۹ - ۳۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زین‌العابدین (۷۸۹ - ۷۸۶ ق): وی در ۷۸۸ ق از سوی شاه منصور در قلعه «سلاسل» شوشتر محبوس شد. وی کمی بعد از زندان بیرون آمد و عازم اصفهان شد و آن شهر را تسخیر کرد. زین‌العابدین در اندک مدت به وسیله حاکم ری دستگیر و به خدمت شاه منصور فرستاده شد. این شاه نیز میل در چشم جهانبینش کشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه یحیی (۷۹۵ - ۷۸۹ ق): وی از سوی امیر تیمور به حکومت شیراز منصوب شد، اما پس از آنکه شاه منصور خبر مراجعت تیمور را شنید، به شیراز رفت و بر آن شهر دست یافت. شاه یحیی نیز عازم اصفهان شد و آن شهر را تحت حکومت خود درآورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه منصور (۷۹۵-۷۹۰ق): این پادشاه به دلاوری و رشادت شهرت داشت، اما در عین حال کارها به سبک‌سری می‌کرد. امیر تیمور در ۷۹۵ ق از شوشتر عازم شیراز شد و بین او و شاه منصور جنگ سختی درگرفت،که طی آن شاه منصور حتی نزدیک بود به شخص امیر تیمور نیز دست یابد، اما سرانجام تیمور پیروز شد و پس از کشتن شاه منصور سلسله آل‌مظفر را برانداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ آل مظفر، صص ۱۱۸ تا آخر؛ لب‌التواریخ، صص ۲۸۰ - ۲۷۶؛ همچنین رجوع‌کنید به: مواهب‌الهی، مولانا یزدی، تصحیح سعید نفیسی، اقبال، ۱۳۲۶؛ ذیل جامع‌التواریخ، روضةالصفا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- چوپانیان (۷۵۸ - ۷۳۸ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر شیخ حسن چوپانی (۷۴۴ - ۷۳۸ ق): چوپانیان فرزندان امیر چوپان سلدوز از امرای ایلخانان بودند. سلطان ابوسعید به طوری‌که گذشت امیر چوپان راکشت و خاندان وی را متفرق ساخت. امیر شیخ حسن، پسر تیمورتاش‌بن امیر چوپان در بلاد روم مخفی شد، و پس از مرگ ابوسعید مدعی قدرت گشت. شیخ حسن چوپانی سه بار با امیر شیخ حسن جلایری، که او هم مدعی قدرت بود، جنگید و سرانجام بر آذربایجان تسلط یافت. امیر شیخ حسن در سال ۷۴۴ ق کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی برای کسب قدرت، ساتی بیک خواهر ابوسعید را به ایلخانی تعیین کرده بود، اما مدتی، بعد شخصی را به نام سلیمان خان نامزد این مقام کرد. فرد اخیر از ۷۴۱ تا ۷۴۵ ق از سوی شیخ حسن چوپانی، مقام ایلخانی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;روضةالصفا، ج۵، ص ۵۴۵؛ حبیب‌السیر، ج 3، صص ۲۳۰ - ۲۲۶؛ مطلع السعدین، ج 1، صص ۱۷۰،۱۶۷؛ ذیل جامع‌التواریخ رشیدی، ص ۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملک اشرف چوپانی(۷۵۸ -۷۴۴ ق):هنگام مرگ شیخ حسن چوپانی، برادرش ملک اشرف در حال لشکرکشی به فارس بود، او پس از شنیدن خبر قتل برادر، به تبریز آمد و فردی به نام انوشیروان را به ایلخانی منصوب کرد. اما اندکی بعد او را معزول ساخت و خود اعلام استقلال کرد. ملک اشرف مدت چهارده سال با کمال ظلم و بی‌رحمی در آذربایجان حکومت کرد. بسیاری از بزرگان آن دیار از ظلم او جلای وطن کردند، از جمله شیخ صدرالدین به گیلان رفت و قاضی بردعی، عازم سرای پایتخت ازبکان شد و جانی‌بیگ خان ازبک را بر ضد ملک اشرف برانگیخت. جانی بیگ در ۷۵۸ ق وارد آذربایجان شد و در تبریز ملک اشرف را کشت. بدین ترتیب، عمر سلسله چوپانی به سرآمد.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌الیر، ج 3، صص ۲۳۸ - ۲۳۳؛ لب‌التواریخ، صص ۵۶ - ۲۵۳؛ صفوةالصفا، نسخه خطی لیدن، ص ۴۸۶، تاربخ قبچاق‌خانی، ص ۵۹؛ منتخب‌التواریخ معینی، ص ۸۳؛ مطلع السعدین، ج 1، صص 219. ۲۴۹، ۲۵۰، ۲۷۴، .۳۱۳-۱۵&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-آل جلایر (ایلکانیان) (۸۳۶ - ۷۴۰ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤسس این سلسله شیخ حسن جلایری یا شیخ حسن بزرگ (۷۵۷ - ۷۴۰ ق) بود. او پسر امیر حسین گورکان و نوه آقبوقا ایلکانویان است. سلطان ابوسعید، بغداد خاتون زوجه او را به زورگرفت و مدتی هم شیخ حسن را زندانی ساخت. پس از مرگ سلطان ابوسعید، شیخ حسن جلایری از مدعیان قدرت بود که شیخ حسن چوپانی رقیب عمده او محسوب می‌شد. سرانجام شیخ حسن جلایری در ۷۴۰ ق از شیخ حسن چوپانی شکست خورد و به عراق عرب رفت و تا پایان زندگی خود در آنجا حکومت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;روضةالصفا، ج 5، صص ۵ - ۵۵۴؛ حبیب‌السیر، ج ۳، ص ۲۳۸؛ لب‌التواریخ، ص ۲۵۷؛ مطلع السعدین، ج 2، صص ۳۱۰،۱۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین اویس (۷۷۶ - ۷۵۷ ق) وی پسر شیخ حسن جلایری بود و بعد از مرگ پدر جانشین او شد. جانی بیگ ازبک پس از کشتن ملک اشرف، پسر خود بردی بیگ را در آذربایجان ۱ - روضةالصفا، ج۵، ص ۵۴۵؛ حبیب‌السیر، ج 3، صص ۲۳۰ - ۲۲۶؛ مطلع السعدین، ج 1، صص ۱۷۰،۱۶۷؛ ذیل جامع‌التواریخ رشیدی، ص ۱۶۲. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ - حبیب‌الیر، ج 3، صص ۲۳۸ - ۲۳۳؛ لب‌التواریخ، صص ۵۶ - ۲۵۳؛ صفوةالصفا، نسخه خطی لیدن، ص ۴۸۶، تاربخ قبچاق‌خانی، ص ۵۹؛ منتخب‌التواریخ معینی، ص ۸۳؛ مطلع السعدین، ج 1، صص 219. ۲۴۹، ۲۵۰، ۲۷۴، .۳۱۳-۱۵ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. روضةالصفا، ج 5، صص ۵ - ۵۵۴؛ حبیب‌السیر، ج ۳، ص ۲۳۸؛ لب‌التواریخ، ص ۲۵۷؛ مطلع السعدین، ج 2، صص ۳۱۰،۱۸۴. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذاشته‌بود، اما، او هم به‌زودی تبریز را ترک کرد و اخی‌جوق را از جانب خود بر آنجا گماشت. سلطان اویس به تبریز حمله برد و در ۷۵۹ ق وارد آن شهر شد. بدین ترتیب آذربایجان نیز تحت حکومت جلایریان درآمد. اویس در ۷۷۶ ق درگذشت.^{۱} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان حسین (۷۸۴ - ۷۷۶ ق) در عهد او بیرام خواجه یکی از رؤسای ترکمانان‌که پیروان وی «قراقویونلو» خوانده می‌شدند، در جنوب دریاچه وان و حوالی سنجار و موش و موصل قدرتی پیدا کرده‌بود و عراق و آذربایجان را تهدید می‌نمود. وی برای رفع این تهدید اقدام به لشکرکشی کرد اما کار به صلح انجامید. سلطان حسین در ۷۸۴ ق توسط برادرش سلطان احمد کشته‌شد.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان احمد (۸۱۳ - ۷۸۴ ق) وی پس از قتل برادر به سلطنت رسید. پس از ظهور امیر تیمور گورکان و آمدن او به ایران، سلطان احمد چون یارای برابری در برابر تیمور را نداشت و انقیاد تیمور را نیز نمی‌پذیرفت، از سال ۷۸۸ تا ۸۱۳ ق آواره و دربدر بود، امیر تیمور در ۷۸۸ ق آذربایجان را تصرف کرد و قلمرو سلطان احمد به عراق عرب منحصر شد. پس از رفتن امیر تیمور به بغداد، سلطان احمد به مصر گریخت و پس از فوت امیر تیمور در ۸۰۷ ق به ملک خود بازگشت، اما با قرایوسف ترکمان وارد جنگ شد. سلطان احمد در این جنگ کشته شد (۸۱۳ ق). با اینکه چند تن دیگر از جلایریان بعد از سلطان احمد تا سال ۸۳۶ ق حکومت کرده‌اند اما هیچکدام از اعتبار چندانی برخوردار نیستند و به‌حقیقت، سلطان احمد آخرین امیر سلسله ایلکانی محسوب می‌گردد.^{۳} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-سربداران (۷۸۸ - ۷۳۶ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سربداران از حکومت‌های مهم این دوره محسوب می‌گردند؛ زیرا قبل از صفویه به (۱ - حبیب‌السیر. ج 3، صصص ۲۳۹؛ لب‌التواریخ، صص ۶۰ - ۲۵۸؛ مطلع السعدین. صص ۳۱۰، ۳۸۴؛ قراقویونلوها، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج ۱، صص ۵۴.۹. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ا۲ - حبیب‌السیر، ج 3، ص ۰۲۴۴ لب‌التواریخ. ص ۲۶۰؛ قراقویونلوها، ج 1، صص ۵۸، ۶۰، ۹۹، ۱۰۲. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ - حبیب‌السیر، ج 3، ص ۲۴۶؛ لب‌التواریخ. ج ۲، قراقویونلوها، ج ۱، صص ۹۱ ۴۹۳ امپراتوری صحرانوردان، صص ۱۸ - ۷۱۶؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۶۰۰ - ۵۵۹. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۲ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفت با اهل تسنن و به طرفداری از تشیع قیام کردند. شیخ خلیفه مازندرانی از واعظانی بود که کوشید نهضت ناراضیان را سازمان دهد، ولی روحانیون مخالف او از سلطان ابوسعید خواستند که وی را به قتل برساند. ظاهراً ابوسعید ابا کرد، اما در ۲۲ ربیع‌الاول ۷۳۶ ق جسد به داراو یخته شده شیخ خلیفه را در مسجد جامع سبزوار پیداکردند.۱ یکی از شاگردان وی به نام شیخ حسن جوری راه شیخ را ادامه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان زمان در باشتین از قرای سبزوار خواجه متمولی می‌زیست به نام خواجه فضل‌الله، که پسرش عبدالرزاق از سوی ابوسعید به مأموریت دیوانی به کرمان رفته بود، اما اموال جمع‌آوری شده را حیف و میل کرده‌بود و نمی‌دانست جواب ایلخان را چه بدهد. چون در آن هنگام برادرانش ایلچی وزیر خراسان خواجه علاءالدین محمد را کشته‌بودند، این حادثه را دستاویز قرار داد و پس از کشتن خواجه علاءالدین محمد، علم استقلال برافراشت. اما به زودی به دست برادر خود وجیه‌الدین مسعود در ۷۳۸ ق به قتل رسید.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجیه‌الدین مسعود (۷۴۴ - ۷۳۸ ق) وی پس از قتل برادر به جای او نشست و با شیخ حسن جوری دست اتحاد داده نیشابور را هم متصرف شد. در این هنگام در نیشابور طغاتیمورخان نواده برادر چنگیزخان حکومت می‌کرد و به همین جهت این خانواده را «طغاتیموریان» خوانده‌اند. طغاتیموریان از ۷۳۷ الی ۸۱۲ ق بر خراسان و جرجان حکومت کرده‌اند. امیر مسعود در ۷۴۱ ق لشکر طغاتیمور را شکست داد و برادرش امیر علی را به قتل رساند. در سال ۷۴۳ ق امیر مسعود به همراه شیخ حسن جوری درصدد تسخیر هرات برآمدند؛ زیرا ملک معزالدین حسین کرت در ترویج مذهب تسنن جدی بلیغ داشت. در ۱۳ صفر ۷۴۳ ق در زاوه جنگی میان آنها روی داد و شیخ حسن در جنگ کشته‌شد، در نتیجه سربداران منهزم گشتند و امیر مسعود در ۷۴۵ ق به دست مازندرانیان به قتل رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از قتل وی تعدادی از سربداران به امارت رسیدند از جمله آیتمور؛ شمس‌الدین برادر عبدالرزاق؛ خواجه شمس‌الدین علی چشمی؛ یحیی کرّابی؛ خواجه ظهیر کرّابی؛ پهلوان حیدر ۱ - ایلیایائلرویج پطروشفسکی، نهضت سربداران خراسان، ترجمه کریم کشاورز، تهران: انتشارات پیام، ۱۳۵۳، صص ۳۴.۸، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ - لب‌التواریخ. صص ۲۹۳.۳۰۲؛ حبیب‌السیر؛ ج ۳، صص ۸- ۳۵۶؛ نهضت سربداران خراسان، صصی ۵۲-۴۵؛ امپراتوری صحرانوردان، ص ۶۴۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۳ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصاب؛ میرزالطف‌الله‌بن خواجه مسعود؛ پهلوان حسن دامغانی؛ خواجه نجم‌الدین علی مؤید. این خواجه نجم‌الدین مردی باسیاست بود و از ۷۶۶ تا ۷۸۸ ق حکومت کرد. زمانی که تیمور در ۷۸۲ ق به خراسان آمد، خواجه علی به استقبال او شتافت و ملازم تیمور شد تا اینکه در جنگی، در خرم‌آباد در سال ۷۸۸ ق تیر خورد و به قتل رسید.^{۱} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-خاندان اینجو (۷۸۸ - ۷۴۲ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخشی از شهرت این خانواده نیز به علت تعلق خاطر خواجه شمس‌الدین محمد حافظ بدیشان است. سردودمان این سلسله امیر محمودشاه‌بن فضل‌الله‌بن عبدالله‌بن اسعدبن نصربن محمدبن عبدالله انصاری است که در زمان پادشاهان مغول وکیل خاصه شریفه بود و از این جهت او را «اینجو» می‌گفتند. در زمان سلطان ابوسعید بر مرتبه او افزوده شد، اما ارپاخان جانشین ابوسعید، امیر محمود شاه را به قتل رسانید. پسر امیر محمود یعنی امیر شیخ ابواسحق به امیر علی پادشاه، خال ابوسعید پیوست. هنگامی‌که پیر حسین چوپانی در سال ۷۴۰ ق از جانب شیخ حسن چوپانی به شیراز آمد، امیر سلطان پسر امیر محمود را به قتل رسانید و این باعث شورشی گردید. امیر پیر حسین، اصفهان را به برادر امیر سلطان، یعنی ابواسحق داد. بعد از اَمدن ملک اشرف چوپانی به شیراز، امیر شیخ ابواسحاق نیز بدانجا رفت و چون ملک اشرف به جهت قتل برادر خود شیخ حسن به تبریز بازگشت، امیر شیخ ابواسحاق در شیراز به حکومت نشست. وی در ۷۴۴ ق در آن شهر به نام خود سکه زد تا اینکه به دست امیر مبارزالدین محمد مظفری در ۷۵۸ ق مقتول شد.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیموریان (۹۱۱ -۷۷۱ ه) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمور: بعد از زوال دولت ایلخانی، تیمور مهمترین کسی است که موفق به تشکیل سلسله و استقرار حکومت در ایران شد. امیر تیمور، مؤسس سلسله گورکانی، با ملک معزالدین کرت ۱ - حبیب‌السیر، ج ۳، صصح ۶۶ - ۳۵۸؛ لب‌التواریخ، صص ۳۰۲ - ۲۹۵؛ نهضت سربداران خراسان، صص ۱۰۹. (۵۲؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۶۰۷ - ۶۰۱؛ جهت اطلاع رجوع کنید به روضةالصفا؛ تذکره دولتشاه سمرقندی، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزهةالقلوب؛ مجمع الانساب، مجمل فصیحی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ا۲ -لب‌التواریخ، صص ۶۶ - ۲۶۲؛ حبیب‌السیر، ج 3، صص ۲۷۸، ۲۸۰، ۲۸۲، ۲۹۴، ۲۸۹؛ تاریخ آل‌مظفر، صص ۱۴، .۵۲ ،۲۸ .۲۱ - ۲۶ .۱۶ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۴ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وابط دوستانه‌ای داشت، و ملک غیاث‌الدین پیرعلی، پسر ملک معزالدین، پس از مرگ پدر، خواهرزاده امیر تیمور را به عقد پسر خود درآورد و این دوستی را شدت بخشید. در این هنگام ۷۸۲ ق) در خراسان چندین نفر به تاخت و تاز مشغول بودند؛ از جمله خواجه علی مؤید سربداری و شاه شجاع و شاه منصور مظفری و ملک غیاث‌الدین‌کرت. بنابراین تیمور با استفاده ز نفاقی که در اقطار ملک خراسان بود در آن سال عازم خراسان شد، خواجه غیاث‌الدین را در یشابور شکست داد و پس از فتح هرات به جانب سبزوار حرکت کرد. در این شهر خواجه علی ؤید سربداری به اطاعت تیمور درآمد. هجوم تیمور به خراسان در سال‌های ۷۸۴ و ۷۸۵ ق دامه یافت. پس از تسلط بر آن دیار، نوبت به مازندران و استرآباد رسید. مازندران در ایام سلطه غول همچنان مستقل باقی مانده‌بود و تا سال ۷۵۰ ق طبقه‌ای از ملوک باوند بر آنجا حکومت ی‌کردند. در این سال افراسیاب چلاوی بر آخرین پادشاه آن سلسله دست یافت و او راکشت و مود فرمانروایی یافت. افراسیاب به یکی از سادات حسینی، یعنی سید قوام‌الدین مرعشی‌ج^{۱} از رزندان سیدعلی مرعش از احفاد علی بن حسین (ع) نزدیک شد، اما در نتیجه بروز اختلاف میان ن دو، افراسیاب به قتل رسید و سید قوام‌الدین حاکم مازندران شد. وی از ۷۶۰ تا ۷۸۱ ق بر سمت مهمی ازگیلان و فیروزکوه و کلارستاق و نور و کجور دست یافت، و سلسله «سادات لویه قوامیه» را بنیان‌گذاشت. پسر سید قوام‌الدین، یعنی سیدکمال‌الدین، در ۷۸۷ ق به اطاعت بمور درامد و تیمور حکومت مازندران را همچنان به عهده فرزندان سید قوام‌الدین گذاشت.۲ امیر تیمور بار دیگر در ۷۸۸ ق عازم ایران شد و آذربایجان و گرجستان و شروان را فتح کرد. پس اصفهان را تسخیر نمود و با بی‌رحمی زیادی با مردم آن شهر رفتار کرد، به طوری‌که هفتاد زار تن از سکنه بی دفاع راکشت و از سر آنان مناره ساخت. این یورش تیمور سه سال (۷۹۰ - ۷۸ ق) طول کشید. تیمور باردیگر در سال ۷۹۴ ق به ایران آمد و به مدت پنج سال، تا ۷۹۸ ق تاخت و تاز مشغول‌گشت. در این سفر شاه منصور مظفری را در شیراز کشت و «آق‌قویونلوها» نیز منهزم ساخت. در پایان این سفر آذربایجان را به پسرش میرانشاه و خراسان و هرات را نیز شاهرخ واگذاشت. در سال ۸۰۱ ق یورشی را آغاز کرد که هفت سال به طول انجامید (یورش ت ساله). در همین سفر پس از فتح شام، با سلطان احمد جلایری نیز جنگید و بغداد را از جهت اطلاع کامل رجوع‌کنید به: تاریخ‌گیلان و دیلمستان، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۴۴۶ -۳۲۷؛ تاریخ مفّصل ایران، ص ۶۲۸. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۵ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست او گرفت و در ۸۰۴ ق در جنگ «انقره» یا «انگوریه»، سلطان با یزید عثمانی را در هم شکست. او سرانجام در ۸۰۷ ق در شهر اترار درگذشت. جسدش را به سمرقند بردند و در آنجا دفن کردند.^{۱} تیمور بی گمان فاتح بزرگی بود و موفقیت‌های زیادی داشت، اما خرابی‌ها و کشتارها و یورش‌های او جبران‌ناپذیر بود و خاطره‌های تلخی در اذهان گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان خلیل (۸۱۴-۸۰۷ ق): پس از تیمور متصرفات عظیم او میان فرزندان و فرزندزادگانش تقسیم شد. نخستین آنها سلطان خلیل است که پسر میرانشاه بود و ابتدا حکومت ماوراءالنهر را داشت، سپس از جانب شاهرخ پسر تیمور به حکومت عراق منصوب شد و تا پایان عمر خود (۸۱۴ ق) بر این منطقه حکومت می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ (۸۵۰ - ۸۰۷ ق): شاهرخ پسر امیر تیمور است که رسماً جانشین پدر بود. او پس از تسلط بر ماوراءالنهر و گرگان و سیستان و کرمان و فارس و عراق عجم، به جانب آذربایجان حرکت کرد تا از ترکمانان قراقویونلو، که برادرش میرانشاه را در سال ۸۱۰ ه کشته بودند، انتقام بگیرد. قرایوسف در ۸۲۳ ق به مقابله او شتافت اما در همان زمان به‌ناگهان در گذشت و دو پسرش اسکندر و جهانشاه با شاهرخ به جنگ پرداختند ولی شکست خوردند. پس از دو جنگ دیگر در سال‌های ۸۳۲ و ۸۳۸ ق جهانشاه، اطاعت شاهرخ را پذیرفت و از جانب او به حکومت آذربایجان منصوب شد. شاهرخ در ۸۵۰ ق درگذشت. او مردی نیکنام و بزرگ‌منش بود و در پایتخت خود هرات، زبده علما و هنرمندان روزگار را گردآورد و با جدّی تمام به ترمیم خرابی‌های پدر پرداخت. همسر وی گوهرشاد بیگم نیز مسجدی عظیم در مشهد بنا کرد و خیرات متعددی باقی گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الغ بیگ (۸۵۳ - ۸۵۰ ق): پس از مرگ پدر جانشین او شد و در ۸۵۳ ق به دست پسر خود عبدالطیف کشته شد. با مرگ او دولت تیموری تجزیه شد و نظمی که تا آن روز در مراتب قدرت اعمال می‌شد از میان رفت. شاهزادگان تیموری هر یک در گوشه‌ای از ایران مدعی سلطنت شدند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ -تاریخ آل مظفر. ص ۱۱۸؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۰ - ۴۲۹، ۴۸، ۴۴۵، ۶۱، ۴۵۸، ۴۷۸، ۴۸۱، ۴۸۷.۵۰۸، ۲۴. ۵۱۹، ۵۳۳؛ لب‌التواریخ. صص ۳۰۹ - ۳۰۲ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۶ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین گونه زوال سلسله خود را تسریع کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبداللطیف (۸۵۳ تا ۸۵۴ ق به مدت ۶ ماه): او پس ازکشتن پدر بیش از شش ماه سلطنت نکرد و به دست نوکرانش به قتل رسید. عمل زشت وی در کشتن پدر هنرمند و بافرهنگش تأثیرات بدی بر اذهان معاصران باقی نهاد. هر چند که عمر خود او نیز دیری نپایید و صحنه کشورداری را به سرعت ترک گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرزا عبدالله پسر میرزا ابراهیم سلطان بن شاهرخ (۸۵۵-۸۵۴ ق): او به دست ابوسعید نواده میرانشاه کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرزا بابربن میرزابایسنقربن شاهرخ (۸۶۱ - ۸۵۲ ق): در خراسان و هرات به استقلال سلطنت می‌کرد و در ۸۶۱ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان ابوسعید (۸۷۳ - ۸۵۵ ق): پسر میرزا سلطان محمدبن میرانشاه است. وی در ۸۵۵ ق ماوراءالنهر را فتح کرد و سپس بر هرات و غزنه و کابل و سیستان و خوارزم نیز تسلط یافت. در ۸۷۲ ق پس از کشته شدن جهانشاه قراقویونلو به دست امیر حسن بیگ آق قویونلو، ابوسعید به آذربایجان لشکر کشید. اما در جنگ با امیر حسن بیگ شکست خورد و به قتل رسید (۸۷۳ ق)، با این شکست حکومت تیموریان از ایران غربی و مرکزی برافتاد و منحصر به خراسان و ماوراءالنهر شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسران ابوسعید مدتی در ماوراءالنهر حکومت کردند و سرانجام ظهیرالدین محمد بابر، پسر عمر شیخ میرزا پسر ابوسعید، در ۹۰۵ ق از ازبکان شکست خورد و ماوراءالنهر را از دست داد. هر چند او بعد از جنگ مرو در ۹۱۶ ق و شکست ازبکان از شاه اسماعیل، مجدداً برای مدت کوتاهی بر سمرقند مستولی شد، اما به دلیل سوءتدبیر و عدم حمایت از امیر یاراحمد خوزانی، که به حمایتش شتافته بود، درنهایت از ماوراءالنهر صرفنظرکرد و به هندوستان تاخت و در سال ۹۳۲ ق سلسله «گورکانیان هند» را در آنجا تأسیس کرد. تنها سلطان حسین میرزا بایقرا نواده بایقرا پسر عمر شیخ‌بن امیر تیمور در خراسان باقی مانده‌بود که حکومت او را نیز ازبکان در جنگ مرل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۷ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۹۱۱ ق برانداختند و بدین ترتیب حکومت تیموریان بر ایران خاتمه یافت.۱ پادشاهان این سلسله عموماً نیکخواه و علم دوست و مشوق آبادانی بودند و برخلاف سرسلسله و جّد خود به سعادت مردم ایران و ترقی صناعت و بهبود تجارت علاقه نشان می‌دادند. قراقویونلوها (۸۷۳ - ۸۱۰ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گذشت اینان از طوایف ترکمان بودند و در شمال دریاچه وان سکونت داشتند. حاکمان این سلسله عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرایوسف (۸۲۳ - ۸۱۰ ق): وی مؤسس سلسله است و پسر قرامحمد از امرای سلطان احمد جلایری بود. در تهاجم تیمور به آسیای صغیر، قرایوسف عراق عرب را از دست سلطان احمد جلایر گرفت، اما از فرزندان تیمور شکست خورد و به مصر گریخت. پس از مرگ تیمور، قرایوسف به آذربایجان آمد و تبریز را در ۸۰۹ ق از میرزا ابابکر پسر میرانشاه گرفت و خود میرانشاه را در جنگ دیگری در ۸۱۰ ق به قتل رساند. پس از غلبه بر قراعثمان بایندری رئیس آق قویونلوها، سلطان احمد جلایر را مغلوب کرد و به قتل رساند و تا حلب پیش رفت. در سال ۸۲۳ ق عازم جنگ با شاهرخ بود که در اوجان آذربایجان به مرگ ناگهانی مرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندر (۸۳۹ - ۸۲۳ ق): پس از مرگ قرایوسف، پسرش اسکندر به قدرت رسید و در چندین نوبت با شاهرخ تیموری جنگید، اما چون برادرش جهانشاه و امرای دیگر آق قویونلو جانب شاهرخ را گرفتند، وی ناگزیر به فرار شد. در ضمن فرار، قراعثمان بایندری را مقتول ساخت و خود در ۸۴۱ ق به دست پسرش کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهانشاه (۸۷۲ - ۸۳۹ ق): از معروف‌ترین و نامدارترین امرای قراقویونلو است. وی پس از فرار اسکندر، از جانب شاهرخ فرمانروای آذربایجان شد و دولت قراقویونلو را به اوج عظمت و ۱ - حبیب‌السیر، ج۳، صص ۵۵۱ تا آخر؛ لب‌التواریخ، صص ۴۵ - ۳۰۹؛ قراقویونلوها، صص ۱۲ - ۱۷۰، ۲۶، ۱۱۹، ۳۹، ۱۳۰، ۴۶، ۱۴۵؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰- ۶۴۰؛ حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۷- ۹۴، ۲۲۷؛ بابرنامه، ظهیرالدین محمد بابر، طبع میرزا محمد ملک‌الکتاب، بمبئی، محرم ۱۳۰۸، صص 37، ۵۴، ۱۳۵؛ روضةالصفا، ج7، ص ۱۶۷؛ تاریخ قطبی (با تاریخ ایلچی نظام شاه)، صص ۴۲ - ۵۴۱؛ تاریخ راقم، میرسید شریف راقم، نسخه خَطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، ص ۸۹؛ تاریخ قبچاق‌خانی، ص ۲۵۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۸ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت رسانید و قلمرو خود را تا عراق عجم و فارس و کرمان و هرات گسترش داد، اما با ابوسعید تیموری صلح کرد و خراسان را به او واگذاشت. وی سرانجام در جنگ با امیر حسن بیگ آق قویونلو در ۸۷۲ ق کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسنعلی میرزا (۸۷۳-۸۷۲ ق): آخرین امیر قراقو یونلو و پسر جهانشاه بودکه پس از شکست از امیر حسن بیگ و پسر او، فرمانروایی وی و خاندانش به سرآمد.۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسجد کبود (تبریز) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۸۴.۹۳؛ لب‌التواریخ، صص ۵۸ - ۳۴۶؛ قراقویونلوها، بیشتر صفحات؛ تاریخ و جغرافیای دارلسلطنه تبریز، صص ۲۹۴؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۵ - ۶۵۱؛ مطلع‌السعدین، ص ۱۲۱۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۹ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آق قویونلوها (۹۲۰ - ۸۷۲ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آق قویونلوها نیز از طوایف ترکمان بودند، اما برخلاف قراقویونلوهای شیعه مذهب، که دشمن امیر تیمور محسوب می‌شدند، مذهب تسنن داشتند و از امیر تیمور طرفداری می‌کردند. مؤسس این سلسله، امیر حسن بیگ آق‌قویونلو بود و حاکمان آن عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر حسن بیگ یا اوزون حسن (۸۸۲ - ۸۵۷ ق): وی نواده قراعثمان بایندری بود. امیر حسن ابتدا بر برادر خود جهانگیر غلبه یافت. آنگاه در ۸۷۲ ق جهانشاه و سپس در ۸۷۳ ق ابوسعید تیموری را شکست داد، اما در ۸۷۷ ق با مهمترین و تلخ‌ترین حادثه دوران عمر و پادشاهی خود روبرو شد و سلطان محمد عثمانی، مشهور به فاتح، در مغرب شهر ارزنجان بر او غلبه یافت. امیر حسن بیگ در ۸۸۲ ق در تبریز درگذشت. نام وی از این بابت نیز در تاریخ ایران باقی است که خواهر خود را به شیخ جنید و دخترش را نیز به شیخ حیدر داد که جدّ مادری شاه اسماعیل اول است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان خلیل (۸۸۳-۸۸۲ ق):او پسر اوزون حسن است و پس از آنکه جانشین پدر شد، برادر خود یعقوب بیگ را به حکومت دیار بکر فرستاد. اما یعقوب بیگ یکسال بعد در نزدیکی خوی، با برادر جنگید و سلطان خلیل در این جنگ کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب بیگ (۸۹۶ - ۸۸۳ ق): پس از مرگ برادر بر تخت پادشاهی جلوس کرد. زمانی که سلطان حیدر صفوی با فرخ یسار امیر شروان می‌جنگید، یعقوب بیگ لشکری به مدد فرخ یسار فرستاد و سلطان حیدر در جنگ کشته شد (۸۹۳ ق). یعقوب بیگ نیز در ۸۹۶ ق درگذشت. پس از یعقوب بیگ پسرش بایسنقر به امارت رسید، اما امرایی از آق‌قویونلوها به طرفداری از عموی او، مسیح برخاستند. بدین ترتیب جنگ و درگیری میان طرفین آغاز گشت و مسیح به همراه عده‌ای از شاهزادگان آق‌قویونلو کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۴۰ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رستم‌بن مقصودبیگ‌بن حسن‌بیگ (۹۰۲ -۸۹۷ ق): وی برای مقابله با بایسنقر از سلطان‌علی پسر سلطان‌حیدر صفوی، که در استخر فارس زندانی بود، مدد گرفت. اما پس از پیروزی بر بایسنقر، نسبت به سلطان‌علی بدگمان شد و قصد جان او کرد. سلطان‌علی به اردبیل‌گریخت، اما رستم کسانی را به دنبال او فرستاد. این گروه در نزدیکی اردبیل به سلطان‌علی رسیدند و او را کشتند. رستم در ۹۰۲ ق به دست پسر عمش به قتل رسید. پس از این حادثه امرای آق‌قویونلو سه دسته شدند و هر یک به طرفداری از یکی از شاهزادگان آق‌قویونلو پرداختند، تا آنکه دو تن از آنان، یعنی سلطان مراد پسر یعقوب‌بیگ و الوند میرزا پسر یوسف‌بن اوزون حسن، قلمرو آق‌قویونلو را میان خود تقسیم کردند. الوندمیرزا بر آذربایجان، مغان، اران و دیاربکر دست یافت و عراق، فارس و کرمان به سلطان مراد رسید. شاه اسماعیل در ۹۰۷ ق الوند میرزا را مغلوب ساخت و در ۹۰۸ ق نیز بر سلطان مراد پیروز شد. سلطان مراد به نزد سلطان سلیم رفت و مدت مدیدی در نزد ترکان عثمانی به‌سر برد و در ۹۲۰ ق به دست آچه سلطان قاجار کشته‌شد و سر او را نزد شاه اسماعیل فرستادند.۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ -لب‌التواریخ، صص ۷۹ - ۳۵۸؛ مطلع‌السعدین، ج ۲، ۱۳۱۹ -۱۲۱۷؛ حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۹۴ - ۸۴، ۴۶ - ۴۲۹؛ تشکیل دولت ملی در ایران، صص ۳۱ به بعد؛ تاریخ شاه اسماعیل صفوی، صص ۴۱ - ۳۴، ۴۹ -۴۷، ۵۷ - ۵۳، ۱۰۹، ۳۸ - ۱۳۲، همچنین رجوع‌کنید به: عالم‌آرای امینی، تألیف فضل‌الله بن روز بهان خنجی،کتاب دیار بکریه، (تایخ حسن بیگ آق قویونلو). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صفویه تا قاجاریه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایه گذاران بزرگ‌ترین حکومت ایران پس از اسلام، از دیرباز در خطّه آذربایجان و شهر تاریخی اردبیل می‌زیستند و از اولاد شیخ صفی‌الدین اردبیلی عارف نامی قرن هشتم هجری هستند. وی در سال ۶۵۰ در شهر اردبیل متولد شد و در حالی که ۲۵ سال از عمرش می‌گذشت مرید شیخ تاج‌الدین زاهد گیلانی شد. در سال ۷۰۰ ق جانشین استاد خود شد و در سال ۷۳۵ ق درگذشت.۱ جانشینان او یکی بعد از دیگری و خلفاًعن سلف بر سجاده ارشاد مستقر گشتند. از میان آنها سلطان جنید، جد شاه اسماعیل و سلطان حیدر، پدر شاه اسماعیل، علناً برای دستیابی به حکومت و قدرت دنیوی، تلاش‌های فوق‌العاده‌ای انجام دادند. اما هر دو در جنگ با شروان‌شاهان جان خود را از دست دادند، آنان هرچند از حمایت‌گروهی خاص از مریدان ترکمان که بعدها به «قزل‌باشیه» معروف شدند بهره‌مند بودند، ولی کاری از پیش نبردند.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - جهت اطلاع کامل رجوع کنید به: صفوةالصفا، نسخه‌های خطی لیدن، و آستان قدس رضوی به تصحیح ابوالفتح حسینی‌گرگانی، ایاصوفیه، چاپ سنگی بمبئی به تصحیح احمدبن‌کریم تبریزی، ۱۳۲۹ هجری، و نسخه چاپی تهران به تصحیح غلامرضا طباطبایی. ۲ -تشکیل دولت ملی ایران، صص ۱۱۶ - ۱۱۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۴۲ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بقعه شیخ زاهد گیلانی (لاهیجان)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84_%D8%AA%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C%D9%87&amp;diff=12345</id>
		<title>از مغول تا صفویه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84_%D8%AA%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C%D9%87&amp;diff=12345"/>
		<updated>2025-12-05T18:44:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از مغول تا صفویه&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اگر فجایع جنگ‌های جهانی اول و دوم در سده بیستم میلادی به وقوع نمی‌پیوست. دنیای بشری مصیبتی بزرگ‌تر از هجوم مغولان را به یاد نمی‌آورد. مردم درنده خو و وحشی‌طبعی که به یکباره به صحنه مدنیت درخشان اسلامی تاختند و در طی مدتی قلیل، دست کم شش میلیون نفر از سکنه بی‌دفاع و بی‌پناه مسلمان [[ایران|ایرانی]] را از دم تیغ گذراندند. هرچه بود پس از حمله این وحشیان به ایران، که تحت رهبری چنگیزخان صورت گرفت، دوران جدیدی از حکومت اقوام بیابان‌گرد در این سرزمین آغاز شد که با محاسبه حکمرانی طوایفی از همان‌ها، که در ایام فترت قدرت مرکزی ایلخانی به میدان آمدند، نزدیک به دو قرن طول کشید. ابن‌اثیر درباره هجوم مغولان به سرزمین‌های اسلامی می‌نویسد: «چندسال بود که از ذکر این حادثه خودداری می‌کردم، زیرا آن را بسیار بزرگ و هولناک می‌شمردم و از یادآوری آن اکراه ... آخر چه کسی برایش آسان خواهد بود که خبرگزار مرگ اسلام و مسلمانان باشد؟.... ای، داشتم.. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش مادرم مرا نزاده‌بود یا پیش از بروز این حادثه مرده و از یاد رفته‌بودم... اگرگوینده‌ای می‌گفت: جهان از زمانی که پروردگار بزرگ و منزه، آدم را آفرید تا امروز به چنین بلایی‌گرفتار نشده‌بود، راست می‌گفت؛ زیرا در تواریخ، حادثه‌ای که برتر از این یا نزدیک به این رویداد باشد، دیده نمی‌شود... شاید تا انقراض عالم و پایان جهان، مردم همانند چنین حادثه و چنین قوم خونخواری را نبینند که نظیری جز یأجوج و مأجوج نداشتند».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، همان کتاب، ج ۲۶، صص ۲۵ - ۱۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حمله مغول به ایران و تأسیس سلسله ایلخانان&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگیزخان در سال ۶۱۵ ق دولت ترکستان شرقی را از کوچک خان، امیر قوم نایمان، گرفت و به علت نقاری که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمد در صدد انتقام‌گرفتن از وی برآمد. توضیح آنکه، چنگیز فرستادگانی را همراه با جمعی از تجار به نزد خوارزمشاه فرستاد و آنان در ۶۱۵ ق به حضور وی رسیدند. سلطان محمد خوارزمشاه با این عده، که ریاست آنان با محمود یلواج بود، یک قرارداد دوستی امضا کرد. به دنبال این قرارداد حدود ۵۰۰ نفر از بازرگانان مغولی از مغولستان عازم ماوراءالنهر شدند. غایرخان، امیر شهر اترار، به طمع مال ایشان به بهانه‌های واهی همه آنها را کشت و تنها یکی از آنها توانست جان به دربرد و خبر را به چنگیز برساند. چنگیزخان سفیری به نزد خوارزمشاه فرستاد و از او خواست‌که غایرخان را به نزد وی بفرستد. اما سلطان محمد خوارزمشاه نه تنها چنین نکرد، بلکه این‌بار فرستاده چنگیز را نیز کشت و مجوزی استوار به دست آن دیوسیرت خونخوار سپرد که درصدد انتقام برآید. چنگیز ابتدا اترار راگرفت و پس از قتل غایرخان و همه سکنه شهر، در ۶۱۶ ق بخارا و پس از آن در محرم ۶۱۷ ق سمرقند و بقیه سرزمین‌های ماوراءالنهر را تصرف کرد. خوارزمشاه که همواره لاف پردلی و شجاعت می‌زد، چنان سراسیمه و متواری شد که طاقت ایستادگی در خود ندید. پس از آن لشکر مغول درصدد تعقیب سلطان برآمد و شهر به شهر به دنبال او رفت، تا اینکه خوارزمشاه به جزیره آبسکون، از جزایر دهانه نهر گرگان در داخل بحر خزر، پناه برد و در حالی که عجز و ضعف و زبونی و درماندگی بر همه وجودش استیلا یافته بود، در شوال ۶۱۷ ق در همانجا درگذشت. در این هنگام پسرش سلطان جلال‌الدین، جانشین پدر شد و مقاومت در برابر مغول‌ها را آغاز کرد. وی در آغاز به موفقیت‌هایی نیز نائل شد، از جمله در اوایل ۶۱۸ ق در جنگ پروان (از آبادی‌های، بین غزنه و بامیان) دوبار مغول‌ها را منهزم ساخت. اما به دلیل سبک‌سری و اشتغال در فساد و لهو و لعب، نتوانست از پیروزی‌های خود نتیجه مهمی بگیرد. در همان سال در کنار سند با مغول‌ها، که خود چنگیز نیز در بین آنان بود، به نبرد پرداخت، ولی شکست خورد و به هند گریخت.کمی بعد به ایران بازگشت و از خلیفه ناصر عباسی استمداد جست. اما خلیفه، که رفتار سلاطین قبلی خوارزمشاهی را دیده بود و از آنان دل خوشی نداشت، نه تنها این تقاضا را رد کرد. بلکه عده‌ای را نیز به جنگ جلال‌الدین فرستاد تا علاوه بر جنگ‌های مکرر، مردم را بر وی بشورانند و در هیج جا مکانی برای استقرار و تجدید قوا بدو ندهند. سلطان جلال‌الدین در سال (۶۲۲ ق تبریز را، که در دست اتابکان آذربایجان بود،گرفت. سپس با گرجی‌ها جنگید و در ارمنستان به محاصره قلعه اخلاط پرداخت. در سال ۶۲۵ ق در نزدیکی اصفهان مجدداً با مغول‌ها جنگید، اما شکست خورد. در سال ۶۲۸ ق برای استمداد از سلاطین شام و الجزیره به طرف اخلاط و دیار بکر عزیمت‌کرد و در نزدیکی شهر اخیر مورد حمله ناگهانی مغولان قرارگرفت و به حدود میافارقین‌گریخت و در آنجا به دست اکراد در شوال ۶۲۸ ق کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;-الکامل، ج ۲۶، صص ۱۴۷، ۱۴۸، ۱۵۵ - ۱۵۱، ۱۵۷، ۱۷۳ - ۱۶۰، ۱۸۲ - ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۸۵، ۲۰۸ - ۱۹۷، ۲۹۹ - ۲۸۹، ج۲۷ صص ۳۷ - ۳۰، ۴۲، ۵۷، ۷۹، ۸۱، ۹۷ - ۹۴، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۴۷ - ۱۴۴؛ جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۱۲، ۳۴۱، ۴۸ - ۳۴۴، ۷۴ - ۳۵۲، ۳۷۷، ۳۸۶؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۲۷؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۸۳۷ - ۸۲۳؛ امپراتوری صحرانوردان، رنه گروسه، ترجمه عبدالحسین میکده، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، صص ۴۲۶ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.۳۸۲ &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اقبال ناسزاوار این شاهزاده نگونبخت این را نیز می‌توان شمرد که هرگز درصدد جلب عطوفت مردم برنیامد و جایی که می‌توانست کارها رابا عقل و تدبیر از پیش ببرد به قهر و خشم تمسک می‌جست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنگیزخان پس از نابودکردن قسمت عمده ایران و خون‌ریزی‌های بی حد و حصر، به مسقط‌الرأس خویش بازگشت و در ۶۲۴ ق درگذشت. پسر سومش اوکتای در ۶۲۶ ق در گردهمایی مغولان، رسماً جانشین پدر شد و لشکری را به فرماندهی جرماغون نویان به ایران فرستاد. این سپاه مأموریت داشت بقیه خاک ایران را به اطاعت مغولان درآورد و سلطان جلال الدین را تعقیب نماید. لشکریان مغول پس از مرگ جلال‌الدین تا سال ۶۳۴ ق به طرف بغداد سرازیر گشتند، اما تسخیر این شهر تاریخی را، که مستقر دنیای خلافت بود، به بعد واگذاشتند. اوکتای در سال ۶۳۹ ق مرد و پسر بزرگ‌ترش گیوک جانشین او شد. وی نیز در سال ۶۴۷ ق درگذشت و منگو پسر تولوی به مقام قاآنی رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۳۸۶، ۴۵۵، ۵۵۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۴ - ۳۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۴۰۶، ۴۱۵، ۴۲۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۴۴ - ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ایلخانان در ایران (۷۵۶ -۶۵۱ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگوخان (۶۶۳-۶۵۱ ق): ضرب شصتی که چنگیز خان به حکام و مردم ایران نشان داده بود جایی برای ظهور و بروز دولت تازه‌ای نمی‌گذاشت. به همین دلیل بعد از فتح خوارزم در ۶۱۸ ق مغول‌ها یکی از سرداران خود را برای حکومت در مملکت اصلی خوارزمشاهیان تعیین کردند و ز آن پس به مدت سی و پنج سال اداره ایران به همین نحو انجام می‌گرفت. آرامشی برخاسته از دهشت و وحشت بر سراسر خطّه وسیع آسیای غربی استیلا داشت و احدی را جرأت دم زدن نبود. تا اینکه هلاگوخان از جانب منگو مأمور فتح مناطق باقی مانده ایران شد. او در اواخر سال ۶۵۱ ق به سوی ایران حرکت کرد. ابتدا یکی از امرای خود را که کیتوبوقا نام داشت برای جنگ با اسماعیلیه به قهستان و رودبار فرستاد. اسماعیلیه فرقه کوچکی بودند، اما بسیار نترس می‌نمودند و دربرابر مرگ هراسی از خود نشان نمی‌دادند، بنابراین در مقابل کیتوبوقا سخت مقاومت‌کردند. اما با رسیدن خود هلاکو و بستن کلیه راههای‌گریز اسماعیلیه، بالاخره پیروزی از آن مغولان شد و هلاگو در سال ۶۵۴ ق رکن‌الدین خورشاه، آخرین رئیس اسماعیلیه را وادار به تسلیم کرد و از قلعه «میمون‌دز» واقع در میان رودبار و طالقان پایین آورد. بدین ترتیب اقتدار اسماعیلیان ایران به پایان رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن هلاگوخان قصد بغداد کرد. هر چند امنای دولت بغداد و کارگزاران خلیفه از خود تبعیت نشان می‌دادند، اما مقبول هلاگو نیفتاد و او عازم بغداد شد. اوضاع دربار خلیفه‌المستعصم بالله آشفته بود. در بحبوحه آن همه گرفتاری و مصیبت، از جنگ‌های کلامی میان پیروان فرق مختلف کاسته نمی‌شد. ابن‌العلقمی وزیر شیعه‌مذهب خلیفه، چون از اقدام پسر خلیفه در غارت محله شیعیان دلگیر بود، ظاهراً از آمدن هلاگو به سوی بغداد، ناخشنود نبود. هلاگو در سال ۶۵۵ ق سفرایی نزد خلیفه فرستاد و او را به اطاعت مطلق مغول فراخواند. اما خلیفه هلاگو را از قدرت روحانی خود ترسانید و عاقبت کسانی چون یعقوب لیث، و عمرو لیث و سلطان محمد خوارزمشاه را، که بر نظام خلافت شوریده بودند، متذکر شد. هلاگو به این اظهارات تو جهی نکرد و در ماه صفر ۶۵۶ ق به قهر و خشم وارد بغدادگردید و خلیفه و پسرش ابوبکر را به قتل رسانید و به حکومت پانصد و بیست و چهار ساله عباسیان (۶۵۶ - ۱۳۲ ق) پایان داد. پس از آن هلاگو حلب و دمشق را گشود و کیتوبوقا را به مصر فرستاد. اما مصریان در ۶۵۸ ق در محل «عینجالوت» کیتوبوقا و یارانش را کشتند. هلاگو از اندوه شکستی که بر سپاه مغول وارد شده‌بود و افسانه صدمه ناپذیری آنان را باطل ساخته بود، در ۶۶۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلاگو مراغه را به عنوان پایتخت برگزید و خواجه نصیرالدین طوسی، که از اعاظم دانشمندان شیعه است، رصدخانه‌ای در آن شهر بنا کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۵۵۳، ۵۶۰، ۵۹۹، ج ۲، صص ۶۹۱ - ۶۷۷، ۶۹۷، ۷۱۷ -۶۹۸، ۷۳۶؛ حبیب‌السیر، ج۳، صص ۹۷ - ۹۴؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۲۲، ۲۴، ۳۲ - ۲۵، ۳۷، ۶۶۳؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۸۴ - ۵۷۵، ۹۹ - ۵۹۵؛ تاریخ مغول در ایران، ۵۹ - ۵۲، ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آباقاخان (۶۸۰ - ۶۶۳ ق): با استقرار حاکمان مغول در ایران، رشته ارتباط آنان با مرکز اصلی ایل، قطع شد و دولتی مستقل در ایران پاگرفت. لذا هلاگو و جانشینان او به «سلاطین مغول ایران» یا «ایلخانان» معروفند. پس از مرگ هلاگوخان، پسرش اباقاخان بر تخت ایلخانی جلوس کردو شهر تبریز را به پایتختی انتخاب نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خود را حاکمی مستقل و غیروابسته به دربار خان مغول می‌دانست و برای نشان دادن درجه استقلال خویش، با خان مغول برکه‌خان پسر جوجی پسر چنگیز جنگ کرد و براق پادشاه الوس چغتای را، که بر ترکستان و ماوراءالنهر سلطنت داشت، شِکست داد. او با مسلمانان مصر نیز به نبرد پرداخت، اما نتیجه مهمی حاصل نشد و سرانجام در ذی‌حجه ۶۸۰ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۷۳۹، ۶۶ - ۷۴۴، ۷۷۸؛ حبیب‌السیر، صص ۱۴ - ۱۰۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۲- ۴۹۴؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۶ - ۵۹۹؛ تاریخ مغول در ایران، ۸۲ - ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان احمد تگودار (۶۸۳ - ۶۸۱ ق): تگودار برادر اباقاخان بود و در محرم ۶۸۱ ق رسماً به مقام «ایلخانی» رسید. اما عده‌ای از امرای مغول، خواهان ایلخانی ارغون پسر اباقاخان بودند، لذا میان آن دو دشمنی پدید آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تگو دار برای یافتن حامیان جدیدی که بتوانند در مقابل دشمن خانگی وی را یاوری دهند و نیز برای همسو شدن با سکنه کشور و پاس خاطر آنان، به اسلام‌گرایید و خود را «احمد» نامید. اما ارغون به زیرکی، جنگاوران مغولی را بر ضد وی برانگیخت و با بسیج آنان، سرانجام بر وی پیروز شد و در سال ۶۸۳ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۷۸۳، ۸۲۸ - ۸۰۱؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۲۱ - ۱۱۸؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۸۰ - ۷۰؛ تاریخ مفصل ایران، صصی ۵۰۲ - ۴۹۹: امپراتوری صحرانوردان، ص ۶۰۶؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۱-۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارغون خان (۶۹۰ - ۶۸۳ق): وی پس ازکشتن سلطان احمد تگودار به مقام «ایلخانی» رسید. پس از آن حکومت ری و مازندران و قومس را، به ضمیمه حکومت خراسان، به پسرش غازان و حکومت بلاد روم را به برادر خود گیخاتو سپرد. ارغون در ۶۹۰ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرابی کار مملکت و پریشانی وضع اقتصادی در این دوره به اوج رسیده‌بود و چون پایه کار مغولان بر ذلت و بدبختی رعایا و غارت آنان استوار بود، اوضاع به کلی درهم ریخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیخاتو (۶۹۴ - ۶۹۰ ق): او برای پاسخگویی به نیازهای بی‌شمار جنگجویان طماع مغول، دستور انتشار نوعی پول کاغذی شبیه به اسکناس داد که به «چاو» موسوم بود.&amp;lt;ref&amp;gt;.این اقدام شاید نخستین تلاش برای آشنایی با چاپ در ایران بود که ظاهراً از لغت چاو منشأ گرفته است.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اکثر شاهزادگان و امرای مغول را از خود رنجاند و به همین جهت بایدو نواده هلاگو، از بغداد برضد او لشکر کشید.گیخاتو به مغان‌گریخت و در آنجا به دست یاغیان مقتول شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایدو (۶۹۴ - ۶۹۴ ق): پس از کشته شدن گیخاتو، بایدو به ایلخانی رسید. اما غازان پسر ارغون‌خان از خراسان به قصد او به آذربایجان حرکت کرد و سرانجام در ذی‌قعده ۶۹۴ ق او را مقتول ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد ارغون،گیخاتو، بایدو، رجوع‌کنید به: جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۲۵ -۸۰۵، ۸۳۸ - ۸۲۹؛ حبیب‌السیر. ج 3، صص ۱۲۴، ۱۳۴، ۱۳۸، ۱۳۹؛ تحریر تاریخ وصاف، ۸۱، ۱۲۷، ۱۶۰ -۱۴۸؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۰۹ - ۶۰۶، ۶۱۴؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۹۶ - ۹۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰۶- ۵۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; مدت حکومت او پنج ماه بیش نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایلخانان مسلمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غازان‌خان (سلطان محمود) (۷۰۳ - ۶۹۴ ق): وی یکی از مشهورترین ایلخانان ایران و از داناترین و زیرک‌ترین آنان است. او در ذی‌حجه ۶۹۴ ق در تبریز بر تخت ایلخانی جلوس کرد و در همان روز مسلمانی خود را اعلام داشت و خود را «محمود» نامید. او در دوره ایلخانی خود بر شام، و بخشی از مصر دست یافت، اما بسیاری از مناطق مذکور مجدداً از دست او خارج شد. غازان در شوال ۷۰۳ ق وفات یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی اقدامات و اصلاحات مهمی در زمینه مالیات، ارسال ایلچی، ممنوع کردن رباخواری، و منفعت دادن پول، یکسان سازی سکه‌ها و مقیاسات و اوزان، آبادانی شهرها، امنیت راهها، ممنوع کردن شراب‌خواری، اصلاح شیوه داوری، نظام بخشیدن به حقوق سپاهیان و اصلاح تقویم به عمل آورد. و بنای «شنب غازان» یا «شام غازان» را احداث کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۴۲ تا آخر؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۹۸ - ۱۴۰؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۹۳، ۲۱۵ - ۱۹۸، ۲۳۰ - ۲۱۹، ۲۴۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۲۲ - ۵۰۷؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۲۷ - ۶۱۷؛ تاریخ مغول در ایران، ۱۱۰ - ۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;بی شک این مرد با اسلاف خود تفاوتهای فراوان داشت و مهم‌تر از همه آنکه تکیه دولت خود را بر کاردانی مرد بزرگ و فهیمی از ایران، یعنی خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی نهاده‌بود.&amp;lt;ref&amp;gt;-تاریخ مبارک غازانی، که موثق‌ترین بخش جامع‌التواریخ رشیدی است و نیز دیگر منشآت و مکتوبات خواجه ازکمال و کفایت بی‌نظیر او حکایت دارد. ر.ک.اسئله و اجوبه رشیدی، به اهتمام رضا شعبانی، ج ۲، مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، اسلام‌آباد، صص ۷۳ - ۱۳۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) (۷۱۶ - ۷۰۳ ق): وی بر اثر مجالست با علامه حلی،که از بزرگ‌ترین علمای شیعه است، تعلقی به مذهب شیعه پیداکرد. در سال ۷۰۴ ق به ساخت بنای، سلطانیه در ابهر پرداخت. در ۷۰۶ ق گیلان را، که در طول دوران تسلط مغول‌ها مستقل مانده بود، تصرف کرد. وی در رمضان ۷۱۶ ق در سلطانیه درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدامات عمرانی و اصلاحی ناگزیر او، که به سبب خرابی کشور و پریشانی احوال رعایا انجام می‌شد، به مدد درایت و سعی خواجه رشیدالدین فضل‌الله ادامه یافت و بهبود چشمگیری، در امور پدید آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان ابوسعید (۷۳۶ - ۷۱۶ ق): وی آخرین ایلخان بزرگ ایران است. در دوران سلطنت خود، خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی مؤلف جامع‌التواریخ را به سعایت رقیبان مقتول ۱ - جامع‌التواریخ، ج ۲، صص ۸۴۲ تا آخر؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۱۹۸ - ۱۴۰؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۹۳، ۲۱۵ - ۱۹۸، ۲۳۰ - ۲۱۹، ۲۴۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۲۲ - ۵۰۷؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۲۷ - ۶۱۷؛ تاریخ مغول در ایران، ۱۱۰ - ۹۶. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ -تاریخ مبارک غازانی، که موثق‌ترین بخش جامع‌التواریخ رشیدی است و نیز دیگر منشآت و مکتوبات خواجه ازکمال و کفایت بی‌نظیر او حکایت دارد. ر.ک.اسئله و اجوبه رشیدی، به اهتمام رضا شعبانی، ج ۲، مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، اسلام‌آباد، صص ۷۳ - ۱۳۷۲. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۲۴ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساخت (۷۱۸ ق). سپس خاندان امیر چوپان را، که از امرای بزرگ ایلخانان بود، پراکنده ساخت و امیر چوپان را به قتل رسانید. ظاهراً علت خشم او را بر خاندان امیر چوپان، عشق او به بغداد خاتون دختر امیر چوپان دانسته‌اند که در عقد شیخ حسن جلایری بود و سرانجام به زور آن زن را مطلقه ساخت و با وی ازدواج نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اقتضای ارادت خواجه رشیدالدین فضل‌الله به شیخ صفی‌الدین اسحاق اردبیلی، ابوسعید نیز به شیخ ارادتی داشت و به خانقاه او رفت و آمد می‌کرد.۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوسعید در ۱۳ ربیع‌الاخر ۷۳۶ ق درگذشت. با مرگ او سلطنت ایلخانان دچاز ضعف و پراکندگی شد و در هر گوشه‌ای از ایران، صاحبان قدرت، مدعی پادشاهی شدند. جانشینان ابوسعید، که گاه هم‌زمان در مناطقی از متصرفات ایلخانان حکم می‌راندند، عبارتند از: ارپاگاون (حدود هفت ماه تا ۴ شوال ۷۳۶ ق)؛ موسی‌خان (حدود سه ماه تا ۱۴ ذی‌حجه ۷۳۶ ق)؛ محمدخان (۷۳۸ - ۷۳۶ ق)؛ طغاتیمورخان (۷۵۳ - ۷۳۷ ق)؛ ساتی بیگ (۷۴۱ - ۷۳۹ ق)؛ شاه جهان تیمورخان (۷۴۰ - ۷۳۹ ق)؛ سلیمان‌خان (۷۴۵ - ۷۴۱ ق)؛ انوشیروان عادل (۷۵۶ - ۷۴۴). فرد اخیر، آخرین کسی است که از طرف امرا به مقام ایلخانی منصوب شده است.۲ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - رجوع کنید به: صفوةالصفا، درویش توکلی‌بن اسماعیل‌بن بزاز اردبیلی، مشهور به ابن‌بزاز، نسخه خطی لیدن، صص ۴۲۵، ۴۰۸، ۴۱۱، ۴۱۳، ۴۱۴. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ -کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی، مطلع السعدین و مجمع البحرین، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی، ۱۳۷۲، صص ۱۳۰ - ۵۳، حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۲۱۸،۲۰۵،۱۹۹؛ تحریر تاریخ وصاف، صص ۳۵۵ - ۳۴۱؛ امپراتوری صحرانوردان، صص ۶۴۲ - ۶۳۸؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۱۳۴ - ۱۲۲. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۲۵ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایی از حیاط و ایوان مسجد جامع ساوه (دوره ایلخانی) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۳۱۲۰۰۹۱۰۱۹۲۰۱۲(۲۶:۱۶۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جة2 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸۸ ه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۲۷ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فترت بین دوره ایلخانی و دوره تیموری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از فوت سلطان ابوسعید، در نقاط مختلف ایران پنج سلسله بر روی کار آمد. اتابکان نیزکه قبل از ظهور مغول حکومت‌های محلی متعددی را در اختیار داشتند و از مغولان اطاعت می‌کردند، همچنان به حکومت خود ادامه می‌دادند. حکومت‌های محلی بعد از ابوسعید عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌کرت، آل‌جلایر، امرای چوپانی، آل مظفر، خاندان اینجو، سربداران، اتابکان لرستان، اتابکان فارس (سلغری)، اتابکان یزد و قراختائیان کرمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌کرت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خاندان در شرق ایران حکومت می‌کردند و پایتخت آنها شهر هرات بود. امرای این خاندان ملک رکن‌الدین‌بن شمس‌الدین (۷۰۵ - ۶۷۷ ق)، ملک فخرالدین‌بن رکن‌الدین (۷۰۶ - ۷۰۵ ق)، ملک غیاث‌الدین (۷۷۱ - ۷۰۷ ق)، و سه پسر غیاث‌الدین، شمس محمد، ملک حافظ و ملک معزالدین حسین (از ۷۷۱ - ۷۲۹ ق)، ملک غیاث‌الدین ثانی (۷۸۳ - ۷۷۱ ق) هستند. اما برخی از این حکومت‌های محلی نیز تا قبل از مرگ ابوسعید منقرض شده‌بودند،که از آن جمله‌اند: اتابکان فارس و سلغوری‌که اقتدار آبش خاتون حاکم این خاندان در ۶۶۳ ه سلب گردید و در ۶۸۴ هکاملاً منقرض شدند. قراختاییان کرمان (انقراض در ۷۰۳ ق)؛ اتابکان لر،که از حدود ۵۵۰ ق حکومت آنان در لرستان شروع شد و در زمان ابوسعید نیز همچنان به حیات خود ادامه می‌دادند، اما اندکی پس از ابوسعید منقرض شدند. امرای اتابکان لر عبارت بودند از نصرت‌الدین احمد (۷۳۰ - ۶۹۵ ق)؛ یوسف شاه دوم (۷۴۰ - ۷۳۰ ق)؛ افراسیاب دوم (۷۴۰ ق)؛ نورالورد (۷۵۷ - ۷۴۰ ق).^{۱} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پنج سلسله‌ای که بعد از فوت ابوسعید تشکیل شد، عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - مطلع السعدین، ج ۱، ص ۱۸۶، یحیی‌بن عبداللطیف قزوینی، لب التواریخ، انتشارات بنیاد وگویا، ۱۳۶۳، صص ۲۰۶ - ۱۹۴، ۲۳۰ - ۲۹۲،۲۱۹ - ۲۸۰؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۳۲۵.۳۳۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۶۶ - ۵۵۸؛ تاریخ مغول در ایران، صص ۱۷۰ - ۱۴۵. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۲۸ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱-خاندان آل مظفر (۷۹۵ - ۷۲۳ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این خاندان در تاریخ ایران نام و نشان بیشتری از سایر خاندان‌ها باقی مانده است، خاصه آنکه برخی از آنان در زمان خواجه بزرگ شیراز، حافظ، حکومت می‌کرده‌اند. فرمانروایان این سلسله هفت تن بودند. حکومت آل مظفر از سال ۷۱۸ ق که امیر مبارزالدین محمد حاکم یزد بود، شروع شد و تا دهم رجب ۷۹۵ ق در مناطق فارس و عراق و کرمان و چند ماهی نیز در آذربایجان حکمراندند. آل مظفر از فرزندان شخصی به نام غیاث‌الدین حاجی بودند که اصلاً از مردم خواف خراسان بود و هنگام استیلای لشکر چنگیز بر آن سرزمین، به یزد آمد و در آنجا مستقر شد. وی سه پسر داشت به نامهای ابوبکر، محمد و منصور.۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مبارزالدین محمد (۷۶۵ - ۷۱۸ ق): پس از مرگ سلطان ابوسعید، امیر مبارزالدین در یزد مدعی قدرت شد، اما امیر شیخ ابواسحاق اینجو نیز به یزد نظر داشت. به همین جهت امیر مبارزالدین عازم شیراز شد و با او به جنگ پرداخت و فارس را از ابواسحاق اینجو گرفت. وی مدت چهل سال در یزد و عراق و کرمان و فارس حکومت کرد. پسرش شاه شجاع در ۷۵۹ ق او را از حکومت خلع کرد و سرانجام امیر مبارزالدین در ۷۶۵ ق درگذشت.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه شجاع (۷۸۶ - ۷۶۰ ق): پس از خلع پدر، حکومت را در دست گرفت. در سال ۷۶۴ ه برادرش شاه محمود که حاکم اصفهان بود، بر او شورید. شاه شجاع به اصفهان لشکر کشید آن دو پس از مدتی جنگ با هم مصالحه کردند. وی در ۷۶۶ ق کرمان راگرفت و در میان او و برادرش شاه محمود مجدداً جنگ‌هایی رخداد که تا سال ۷۷۶ ق (سال مرگ شاه محمود) ادامه یافت. شاه شجاع در ۷۸۶ ق درگذشت.^{۳} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زین‌العابدین (۷۸۹ - ۷۸۶ ق): وی در ۷۸۸ ق از سوی شاه منصور در قلعه «سلاسل» شوشتر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - محمود کتبی، تاریخ آل مظفر، به اهتمام عبدالحسین نوایی، کتابفروشی ابن سینا، ۱۳۳۵، صص ۱.۳. ۲ - حبیب‌السیر، ج 3، ص ۲۹۴ - ۲۷۴؛ تاریخ آل مظفر، صص ۶۳ - ۴؛ لب التواریخ، صص 272 - ۲۶۸؛ مطلع‌السعدین، صص ۲۰۴ - ۱۸۷، ۲۱۲ - ۲۰۸. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ -تاریخ آل مظفر، صص ۸۴ - ۶۳؛ لب‌التواریخ، صص ۲۷۶ - ۲۷۲؛ مطلع‌السعدین، ج ۱، صص ۳۲۵ - ۳۵۵،۳۲۳، .۴۱۷ ،۳۷۰-۳۷۸ ،۳۵۹ - ۳۶۴ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۲۹ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محبوس شد. وی کمی بعد از زندان بیرون آمد و عازم اصفهان شد و آن شهر را تسخیر کرد. زین‌العابدین در اندک مدت به وسیله حاکم ری دستگیر و به خدمت شاه منصور فرستاده شد. این شاه نیز میل در چشم جهانبینش کشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه یحیی (۷۹۵ - ۷۸۹ ق): وی از سوی امیر تیمور به حکومت شیراز منصوب شد، اما پس از آنکه شاه منصور خبر مراجعت تیمور را شنید، به شیراز رفت و بر آن شهر دست یافت. شاه یحیی نیز عازم اصفهان شد و آن شهر را تحت حکومت خود درآورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه منصور (۷۹۵-۷۹۰ق): این پادشاه به دلاوری و رشادت شهرت داشت، اما در عین حال کارها به سبک‌سری می‌کرد. امیر تیمور در ۷۹۵ ق از شوشتر عازم شیراز شد و بین او و شاه منصور جنگ سختی درگرفت،که طی آن شاه منصور حتی نزدیک بود به شخص امیر تیمور نیز دست یابد، اما سرانجام تیمور پیروز شد و پس از کشتن شاه منصور سلسله آل‌مظفر را برانداخت.^{۱} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- چوپانیان (۷۵۸ - ۷۳۸ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر شیخ حسن چوپانی (۷۴۴ - ۷۳۸ ق): چوپانیان فرزندان امیر چوپان سلدوز از امرای ایلخانان بودند. سلطان ابوسعید به طوری‌که گذشت امیر چوپان راکشت و خاندان وی را متفرق ساخت. امیر شیخ حسن، پسر تیمورتاش‌بن امیر چوپان در بلاد روم مخفی شد، و پس از مرگ ابوسعید مدعی قدرت گشت. شیخ حسن چوپانی سه بار با امیر شیخ حسن جلایری، که او هم مدعی قدرت بود، جنگید و سرانجام بر آذربایجان تسلط یافت. امیر شیخ حسن در سال ۷۴۴ ق کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی برای کسب قدرت، ساتی بیک خواهر ابوسعید را به ایلخانی تعیین کرده بود، اما مدتی، بعد شخصی را به نام سلیمان خان نامزد این مقام کرد. فرد اخیر از ۷۴۱ تا ۷۴۵ ق از سوی شیخ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ -تاریخ آل مظفر، صص ۱۱۸ تا آخر؛ لب‌التواریخ، صص ۲۸۰ - ۲۷۶؛ همچنین رجوع‌کنید به: مواهب‌الهی، مولانا یزدی، تصحیح سعید نفیسی، اقبال، ۱۳۲۶؛ ذیل جامع‌التواریخ، روضةالصفا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۰ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن چوپانی، مقام ایلخانی داشت.۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملک اشرف چوپانی(۷۵۸ -۷۴۴ ق):هنگام مرگ شیخ حسن چوپانی، برادرش ملک اشرف در حال لشکرکشی به فارس بود، او پس از شنیدن خبر قتل برادر، به تبریز آمد و فردی به نام انوشیروان را به ایلخانی منصوب کرد. اما اندکی بعد او را معزول ساخت و خود اعلام استقلال کرد. ملک اشرف مدت چهارده سال با کمال ظلم و بی‌رحمی در آذربایجان حکومت کرد. بسیاری از بزرگان آن دیار از ظلم او جلای وطن کردند، از جمله شیخ صدرالدین به گیلان رفت و قاضی بردعی، عازم سرای پایتخت ازبکان شد و جانی‌بیگ خان ازبک را بر ضد ملک اشرف برانگیخت. جانی بیگ در ۷۵۸ ق وارد آذربایجان شد و در تبریز ملک اشرف را کشت. بدین ترتیب، عمر سلسله چوپانی به سرآمد.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-آل جلایر (ایلکانیان) (۸۳۶ - ۷۴۰ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤسس این سلسله شیخ حسن جلایری یا شیخ حسن بزرگ (۷۵۷ - ۷۴۰ ق) بود. او پسر امیر حسین گورکان و نوه آقبوقا ایلکانویان است. سلطان ابوسعید، بغداد خاتون زوجه او را به زورگرفت و مدتی هم شیخ حسن را زندانی ساخت. پس از مرگ سلطان ابوسعید، شیخ حسن جلایری از مدعیان قدرت بود که شیخ حسن چوپانی رقیب عمده او محسوب می‌شد. سرانجام شیخ حسن جلایری در ۷۴۰ ق از شیخ حسن چوپانی شکست خورد و به عراق عرب رفت و تا پایان زندگی خود در آنجا حکومت کرد.^{۳} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین اویس (۷۷۶ - ۷۵۷ ق) وی پسر شیخ حسن جلایری بود و بعد از مرگ پدر جانشین او شد. جانی بیگ ازبک پس از کشتن ملک اشرف، پسر خود بردی بیگ را در آذربایجان ۱ - روضةالصفا، ج۵، ص ۵۴۵؛ حبیب‌السیر، ج 3، صص ۲۳۰ - ۲۲۶؛ مطلع السعدین، ج 1، صص ۱۷۰،۱۶۷؛ ذیل جامع‌التواریخ رشیدی، ص ۱۶۲. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ - حبیب‌الیر، ج 3، صص ۲۳۸ - ۲۳۳؛ لب‌التواریخ، صص ۵۶ - ۲۵۳؛ صفوةالصفا، نسخه خطی لیدن، ص ۴۸۶، تاربخ قبچاق‌خانی، ص ۵۹؛ منتخب‌التواریخ معینی، ص ۸۳؛ مطلع السعدین، ج 1، صص 219. ۲۴۹، ۲۵۰، ۲۷۴، .۳۱۳-۱۵ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. روضةالصفا، ج 5، صص ۵ - ۵۵۴؛ حبیب‌السیر، ج ۳، ص ۲۳۸؛ لب‌التواریخ، ص ۲۵۷؛ مطلع السعدین، ج 2، صص ۳۱۰،۱۸۴. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذاشته‌بود، اما، او هم به‌زودی تبریز را ترک کرد و اخی‌جوق را از جانب خود بر آنجا گماشت. سلطان اویس به تبریز حمله برد و در ۷۵۹ ق وارد آن شهر شد. بدین ترتیب آذربایجان نیز تحت حکومت جلایریان درآمد. اویس در ۷۷۶ ق درگذشت.^{۱} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان حسین (۷۸۴ - ۷۷۶ ق) در عهد او بیرام خواجه یکی از رؤسای ترکمانان‌که پیروان وی «قراقویونلو» خوانده می‌شدند، در جنوب دریاچه وان و حوالی سنجار و موش و موصل قدرتی پیدا کرده‌بود و عراق و آذربایجان را تهدید می‌نمود. وی برای رفع این تهدید اقدام به لشکرکشی کرد اما کار به صلح انجامید. سلطان حسین در ۷۸۴ ق توسط برادرش سلطان احمد کشته‌شد.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان احمد (۸۱۳ - ۷۸۴ ق) وی پس از قتل برادر به سلطنت رسید. پس از ظهور امیر تیمور گورکان و آمدن او به ایران، سلطان احمد چون یارای برابری در برابر تیمور را نداشت و انقیاد تیمور را نیز نمی‌پذیرفت، از سال ۷۸۸ تا ۸۱۳ ق آواره و دربدر بود، امیر تیمور در ۷۸۸ ق آذربایجان را تصرف کرد و قلمرو سلطان احمد به عراق عرب منحصر شد. پس از رفتن امیر تیمور به بغداد، سلطان احمد به مصر گریخت و پس از فوت امیر تیمور در ۸۰۷ ق به ملک خود بازگشت، اما با قرایوسف ترکمان وارد جنگ شد. سلطان احمد در این جنگ کشته شد (۸۱۳ ق). با اینکه چند تن دیگر از جلایریان بعد از سلطان احمد تا سال ۸۳۶ ق حکومت کرده‌اند اما هیچکدام از اعتبار چندانی برخوردار نیستند و به‌حقیقت، سلطان احمد آخرین امیر سلسله ایلکانی محسوب می‌گردد.^{۳} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-سربداران (۷۸۸ - ۷۳۶ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سربداران از حکومت‌های مهم این دوره محسوب می‌گردند؛ زیرا قبل از صفویه به (۱ - حبیب‌السیر. ج 3، صصص ۲۳۹؛ لب‌التواریخ، صص ۶۰ - ۲۵۸؛ مطلع السعدین. صص ۳۱۰، ۳۸۴؛ قراقویونلوها، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج ۱، صص ۵۴.۹. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ا۲ - حبیب‌السیر، ج 3، ص ۰۲۴۴ لب‌التواریخ. ص ۲۶۰؛ قراقویونلوها، ج 1، صص ۵۸، ۶۰، ۹۹، ۱۰۲. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ - حبیب‌السیر، ج 3، ص ۲۴۶؛ لب‌التواریخ. ج ۲، قراقویونلوها، ج ۱، صص ۹۱ ۴۹۳ امپراتوری صحرانوردان، صص ۱۸ - ۷۱۶؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۶۰۰ - ۵۵۹. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۲ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفت با اهل تسنن و به طرفداری از تشیع قیام کردند. شیخ خلیفه مازندرانی از واعظانی بود که کوشید نهضت ناراضیان را سازمان دهد، ولی روحانیون مخالف او از سلطان ابوسعید خواستند که وی را به قتل برساند. ظاهراً ابوسعید ابا کرد، اما در ۲۲ ربیع‌الاول ۷۳۶ ق جسد به داراو یخته شده شیخ خلیفه را در مسجد جامع سبزوار پیداکردند.۱ یکی از شاگردان وی به نام شیخ حسن جوری راه شیخ را ادامه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان زمان در باشتین از قرای سبزوار خواجه متمولی می‌زیست به نام خواجه فضل‌الله، که پسرش عبدالرزاق از سوی ابوسعید به مأموریت دیوانی به کرمان رفته بود، اما اموال جمع‌آوری شده را حیف و میل کرده‌بود و نمی‌دانست جواب ایلخان را چه بدهد. چون در آن هنگام برادرانش ایلچی وزیر خراسان خواجه علاءالدین محمد را کشته‌بودند، این حادثه را دستاویز قرار داد و پس از کشتن خواجه علاءالدین محمد، علم استقلال برافراشت. اما به زودی به دست برادر خود وجیه‌الدین مسعود در ۷۳۸ ق به قتل رسید.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجیه‌الدین مسعود (۷۴۴ - ۷۳۸ ق) وی پس از قتل برادر به جای او نشست و با شیخ حسن جوری دست اتحاد داده نیشابور را هم متصرف شد. در این هنگام در نیشابور طغاتیمورخان نواده برادر چنگیزخان حکومت می‌کرد و به همین جهت این خانواده را «طغاتیموریان» خوانده‌اند. طغاتیموریان از ۷۳۷ الی ۸۱۲ ق بر خراسان و جرجان حکومت کرده‌اند. امیر مسعود در ۷۴۱ ق لشکر طغاتیمور را شکست داد و برادرش امیر علی را به قتل رساند. در سال ۷۴۳ ق امیر مسعود به همراه شیخ حسن جوری درصدد تسخیر هرات برآمدند؛ زیرا ملک معزالدین حسین کرت در ترویج مذهب تسنن جدی بلیغ داشت. در ۱۳ صفر ۷۴۳ ق در زاوه جنگی میان آنها روی داد و شیخ حسن در جنگ کشته‌شد، در نتیجه سربداران منهزم گشتند و امیر مسعود در ۷۴۵ ق به دست مازندرانیان به قتل رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از قتل وی تعدادی از سربداران به امارت رسیدند از جمله آیتمور؛ شمس‌الدین برادر عبدالرزاق؛ خواجه شمس‌الدین علی چشمی؛ یحیی کرّابی؛ خواجه ظهیر کرّابی؛ پهلوان حیدر ۱ - ایلیایائلرویج پطروشفسکی، نهضت سربداران خراسان، ترجمه کریم کشاورز، تهران: انتشارات پیام، ۱۳۵۳، صص ۳۴.۸، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ - لب‌التواریخ. صص ۲۹۳.۳۰۲؛ حبیب‌السیر؛ ج ۳، صص ۸- ۳۵۶؛ نهضت سربداران خراسان، صصی ۵۲-۴۵؛ امپراتوری صحرانوردان، ص ۶۴۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۳ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصاب؛ میرزالطف‌الله‌بن خواجه مسعود؛ پهلوان حسن دامغانی؛ خواجه نجم‌الدین علی مؤید. این خواجه نجم‌الدین مردی باسیاست بود و از ۷۶۶ تا ۷۸۸ ق حکومت کرد. زمانی که تیمور در ۷۸۲ ق به خراسان آمد، خواجه علی به استقبال او شتافت و ملازم تیمور شد تا اینکه در جنگی، در خرم‌آباد در سال ۷۸۸ ق تیر خورد و به قتل رسید.^{۱} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-خاندان اینجو (۷۸۸ - ۷۴۲ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخشی از شهرت این خانواده نیز به علت تعلق خاطر خواجه شمس‌الدین محمد حافظ بدیشان است. سردودمان این سلسله امیر محمودشاه‌بن فضل‌الله‌بن عبدالله‌بن اسعدبن نصربن محمدبن عبدالله انصاری است که در زمان پادشاهان مغول وکیل خاصه شریفه بود و از این جهت او را «اینجو» می‌گفتند. در زمان سلطان ابوسعید بر مرتبه او افزوده شد، اما ارپاخان جانشین ابوسعید، امیر محمود شاه را به قتل رسانید. پسر امیر محمود یعنی امیر شیخ ابواسحق به امیر علی پادشاه، خال ابوسعید پیوست. هنگامی‌که پیر حسین چوپانی در سال ۷۴۰ ق از جانب شیخ حسن چوپانی به شیراز آمد، امیر سلطان پسر امیر محمود را به قتل رسانید و این باعث شورشی گردید. امیر پیر حسین، اصفهان را به برادر امیر سلطان، یعنی ابواسحق داد. بعد از اَمدن ملک اشرف چوپانی به شیراز، امیر شیخ ابواسحاق نیز بدانجا رفت و چون ملک اشرف به جهت قتل برادر خود شیخ حسن به تبریز بازگشت، امیر شیخ ابواسحاق در شیراز به حکومت نشست. وی در ۷۴۴ ق در آن شهر به نام خود سکه زد تا اینکه به دست امیر مبارزالدین محمد مظفری در ۷۵۸ ق مقتول شد.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیموریان (۹۱۱ -۷۷۱ ه) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمور: بعد از زوال دولت ایلخانی، تیمور مهمترین کسی است که موفق به تشکیل سلسله و استقرار حکومت در ایران شد. امیر تیمور، مؤسس سلسله گورکانی، با ملک معزالدین کرت ۱ - حبیب‌السیر، ج ۳، صصح ۶۶ - ۳۵۸؛ لب‌التواریخ، صص ۳۰۲ - ۲۹۵؛ نهضت سربداران خراسان، صص ۱۰۹. (۵۲؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۶۰۷ - ۶۰۱؛ جهت اطلاع رجوع کنید به روضةالصفا؛ تذکره دولتشاه سمرقندی، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزهةالقلوب؛ مجمع الانساب، مجمل فصیحی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ا۲ -لب‌التواریخ، صص ۶۶ - ۲۶۲؛ حبیب‌السیر، ج 3، صص ۲۷۸، ۲۸۰، ۲۸۲، ۲۹۴، ۲۸۹؛ تاریخ آل‌مظفر، صص ۱۴، .۵۲ ،۲۸ .۲۱ - ۲۶ .۱۶ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۴ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وابط دوستانه‌ای داشت، و ملک غیاث‌الدین پیرعلی، پسر ملک معزالدین، پس از مرگ پدر، خواهرزاده امیر تیمور را به عقد پسر خود درآورد و این دوستی را شدت بخشید. در این هنگام ۷۸۲ ق) در خراسان چندین نفر به تاخت و تاز مشغول بودند؛ از جمله خواجه علی مؤید سربداری و شاه شجاع و شاه منصور مظفری و ملک غیاث‌الدین‌کرت. بنابراین تیمور با استفاده ز نفاقی که در اقطار ملک خراسان بود در آن سال عازم خراسان شد، خواجه غیاث‌الدین را در یشابور شکست داد و پس از فتح هرات به جانب سبزوار حرکت کرد. در این شهر خواجه علی ؤید سربداری به اطاعت تیمور درآمد. هجوم تیمور به خراسان در سال‌های ۷۸۴ و ۷۸۵ ق دامه یافت. پس از تسلط بر آن دیار، نوبت به مازندران و استرآباد رسید. مازندران در ایام سلطه غول همچنان مستقل باقی مانده‌بود و تا سال ۷۵۰ ق طبقه‌ای از ملوک باوند بر آنجا حکومت ی‌کردند. در این سال افراسیاب چلاوی بر آخرین پادشاه آن سلسله دست یافت و او راکشت و مود فرمانروایی یافت. افراسیاب به یکی از سادات حسینی، یعنی سید قوام‌الدین مرعشی‌ج^{۱} از رزندان سیدعلی مرعش از احفاد علی بن حسین (ع) نزدیک شد، اما در نتیجه بروز اختلاف میان ن دو، افراسیاب به قتل رسید و سید قوام‌الدین حاکم مازندران شد. وی از ۷۶۰ تا ۷۸۱ ق بر سمت مهمی ازگیلان و فیروزکوه و کلارستاق و نور و کجور دست یافت، و سلسله «سادات لویه قوامیه» را بنیان‌گذاشت. پسر سید قوام‌الدین، یعنی سیدکمال‌الدین، در ۷۸۷ ق به اطاعت بمور درامد و تیمور حکومت مازندران را همچنان به عهده فرزندان سید قوام‌الدین گذاشت.۲ امیر تیمور بار دیگر در ۷۸۸ ق عازم ایران شد و آذربایجان و گرجستان و شروان را فتح کرد. پس اصفهان را تسخیر نمود و با بی‌رحمی زیادی با مردم آن شهر رفتار کرد، به طوری‌که هفتاد زار تن از سکنه بی دفاع راکشت و از سر آنان مناره ساخت. این یورش تیمور سه سال (۷۹۰ - ۷۸ ق) طول کشید. تیمور باردیگر در سال ۷۹۴ ق به ایران آمد و به مدت پنج سال، تا ۷۹۸ ق تاخت و تاز مشغول‌گشت. در این سفر شاه منصور مظفری را در شیراز کشت و «آق‌قویونلوها» نیز منهزم ساخت. در پایان این سفر آذربایجان را به پسرش میرانشاه و خراسان و هرات را نیز شاهرخ واگذاشت. در سال ۸۰۱ ق یورشی را آغاز کرد که هفت سال به طول انجامید (یورش ت ساله). در همین سفر پس از فتح شام، با سلطان احمد جلایری نیز جنگید و بغداد را از جهت اطلاع کامل رجوع‌کنید به: تاریخ‌گیلان و دیلمستان، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۴۴۶ -۳۲۷؛ تاریخ مفّصل ایران، ص ۶۲۸. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۵ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست او گرفت و در ۸۰۴ ق در جنگ «انقره» یا «انگوریه»، سلطان با یزید عثمانی را در هم شکست. او سرانجام در ۸۰۷ ق در شهر اترار درگذشت. جسدش را به سمرقند بردند و در آنجا دفن کردند.^{۱} تیمور بی گمان فاتح بزرگی بود و موفقیت‌های زیادی داشت، اما خرابی‌ها و کشتارها و یورش‌های او جبران‌ناپذیر بود و خاطره‌های تلخی در اذهان گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان خلیل (۸۱۴-۸۰۷ ق): پس از تیمور متصرفات عظیم او میان فرزندان و فرزندزادگانش تقسیم شد. نخستین آنها سلطان خلیل است که پسر میرانشاه بود و ابتدا حکومت ماوراءالنهر را داشت، سپس از جانب شاهرخ پسر تیمور به حکومت عراق منصوب شد و تا پایان عمر خود (۸۱۴ ق) بر این منطقه حکومت می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ (۸۵۰ - ۸۰۷ ق): شاهرخ پسر امیر تیمور است که رسماً جانشین پدر بود. او پس از تسلط بر ماوراءالنهر و گرگان و سیستان و کرمان و فارس و عراق عجم، به جانب آذربایجان حرکت کرد تا از ترکمانان قراقویونلو، که برادرش میرانشاه را در سال ۸۱۰ ه کشته بودند، انتقام بگیرد. قرایوسف در ۸۲۳ ق به مقابله او شتافت اما در همان زمان به‌ناگهان در گذشت و دو پسرش اسکندر و جهانشاه با شاهرخ به جنگ پرداختند ولی شکست خوردند. پس از دو جنگ دیگر در سال‌های ۸۳۲ و ۸۳۸ ق جهانشاه، اطاعت شاهرخ را پذیرفت و از جانب او به حکومت آذربایجان منصوب شد. شاهرخ در ۸۵۰ ق درگذشت. او مردی نیکنام و بزرگ‌منش بود و در پایتخت خود هرات، زبده علما و هنرمندان روزگار را گردآورد و با جدّی تمام به ترمیم خرابی‌های پدر پرداخت. همسر وی گوهرشاد بیگم نیز مسجدی عظیم در مشهد بنا کرد و خیرات متعددی باقی گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الغ بیگ (۸۵۳ - ۸۵۰ ق): پس از مرگ پدر جانشین او شد و در ۸۵۳ ق به دست پسر خود عبدالطیف کشته شد. با مرگ او دولت تیموری تجزیه شد و نظمی که تا آن روز در مراتب قدرت اعمال می‌شد از میان رفت. شاهزادگان تیموری هر یک در گوشه‌ای از ایران مدعی سلطنت شدند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ -تاریخ آل مظفر. ص ۱۱۸؛ حبیب‌السیر، ج ۳، صص ۴۰ - ۴۲۹، ۴۸، ۴۴۵، ۶۱، ۴۵۸، ۴۷۸، ۴۸۱، ۴۸۷.۵۰۸، ۲۴. ۵۱۹، ۵۳۳؛ لب‌التواریخ. صص ۳۰۹ - ۳۰۲ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۶ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین گونه زوال سلسله خود را تسریع کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبداللطیف (۸۵۳ تا ۸۵۴ ق به مدت ۶ ماه): او پس ازکشتن پدر بیش از شش ماه سلطنت نکرد و به دست نوکرانش به قتل رسید. عمل زشت وی در کشتن پدر هنرمند و بافرهنگش تأثیرات بدی بر اذهان معاصران باقی نهاد. هر چند که عمر خود او نیز دیری نپایید و صحنه کشورداری را به سرعت ترک گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرزا عبدالله پسر میرزا ابراهیم سلطان بن شاهرخ (۸۵۵-۸۵۴ ق): او به دست ابوسعید نواده میرانشاه کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرزا بابربن میرزابایسنقربن شاهرخ (۸۶۱ - ۸۵۲ ق): در خراسان و هرات به استقلال سلطنت می‌کرد و در ۸۶۱ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان ابوسعید (۸۷۳ - ۸۵۵ ق): پسر میرزا سلطان محمدبن میرانشاه است. وی در ۸۵۵ ق ماوراءالنهر را فتح کرد و سپس بر هرات و غزنه و کابل و سیستان و خوارزم نیز تسلط یافت. در ۸۷۲ ق پس از کشته شدن جهانشاه قراقویونلو به دست امیر حسن بیگ آق قویونلو، ابوسعید به آذربایجان لشکر کشید. اما در جنگ با امیر حسن بیگ شکست خورد و به قتل رسید (۸۷۳ ق)، با این شکست حکومت تیموریان از ایران غربی و مرکزی برافتاد و منحصر به خراسان و ماوراءالنهر شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسران ابوسعید مدتی در ماوراءالنهر حکومت کردند و سرانجام ظهیرالدین محمد بابر، پسر عمر شیخ میرزا پسر ابوسعید، در ۹۰۵ ق از ازبکان شکست خورد و ماوراءالنهر را از دست داد. هر چند او بعد از جنگ مرو در ۹۱۶ ق و شکست ازبکان از شاه اسماعیل، مجدداً برای مدت کوتاهی بر سمرقند مستولی شد، اما به دلیل سوءتدبیر و عدم حمایت از امیر یاراحمد خوزانی، که به حمایتش شتافته بود، درنهایت از ماوراءالنهر صرفنظرکرد و به هندوستان تاخت و در سال ۹۳۲ ق سلسله «گورکانیان هند» را در آنجا تأسیس کرد. تنها سلطان حسین میرزا بایقرا نواده بایقرا پسر عمر شیخ‌بن امیر تیمور در خراسان باقی مانده‌بود که حکومت او را نیز ازبکان در جنگ مرل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۷ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۹۱۱ ق برانداختند و بدین ترتیب حکومت تیموریان بر ایران خاتمه یافت.۱ پادشاهان این سلسله عموماً نیکخواه و علم دوست و مشوق آبادانی بودند و برخلاف سرسلسله و جّد خود به سعادت مردم ایران و ترقی صناعت و بهبود تجارت علاقه نشان می‌دادند. قراقویونلوها (۸۷۳ - ۸۱۰ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گذشت اینان از طوایف ترکمان بودند و در شمال دریاچه وان سکونت داشتند. حاکمان این سلسله عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرایوسف (۸۲۳ - ۸۱۰ ق): وی مؤسس سلسله است و پسر قرامحمد از امرای سلطان احمد جلایری بود. در تهاجم تیمور به آسیای صغیر، قرایوسف عراق عرب را از دست سلطان احمد جلایر گرفت، اما از فرزندان تیمور شکست خورد و به مصر گریخت. پس از مرگ تیمور، قرایوسف به آذربایجان آمد و تبریز را در ۸۰۹ ق از میرزا ابابکر پسر میرانشاه گرفت و خود میرانشاه را در جنگ دیگری در ۸۱۰ ق به قتل رساند. پس از غلبه بر قراعثمان بایندری رئیس آق قویونلوها، سلطان احمد جلایر را مغلوب کرد و به قتل رساند و تا حلب پیش رفت. در سال ۸۲۳ ق عازم جنگ با شاهرخ بود که در اوجان آذربایجان به مرگ ناگهانی مرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندر (۸۳۹ - ۸۲۳ ق): پس از مرگ قرایوسف، پسرش اسکندر به قدرت رسید و در چندین نوبت با شاهرخ تیموری جنگید، اما چون برادرش جهانشاه و امرای دیگر آق قویونلو جانب شاهرخ را گرفتند، وی ناگزیر به فرار شد. در ضمن فرار، قراعثمان بایندری را مقتول ساخت و خود در ۸۴۱ ق به دست پسرش کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهانشاه (۸۷۲ - ۸۳۹ ق): از معروف‌ترین و نامدارترین امرای قراقویونلو است. وی پس از فرار اسکندر، از جانب شاهرخ فرمانروای آذربایجان شد و دولت قراقویونلو را به اوج عظمت و ۱ - حبیب‌السیر، ج۳، صص ۵۵۱ تا آخر؛ لب‌التواریخ، صص ۴۵ - ۳۰۹؛ قراقویونلوها، صص ۱۲ - ۱۷۰، ۲۶، ۱۱۹، ۳۹، ۱۳۰، ۴۶، ۱۴۵؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۰- ۶۴۰؛ حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۷- ۹۴، ۲۲۷؛ بابرنامه، ظهیرالدین محمد بابر، طبع میرزا محمد ملک‌الکتاب، بمبئی، محرم ۱۳۰۸، صص 37، ۵۴، ۱۳۵؛ روضةالصفا، ج7، ص ۱۶۷؛ تاریخ قطبی (با تاریخ ایلچی نظام شاه)، صص ۴۲ - ۵۴۱؛ تاریخ راقم، میرسید شریف راقم، نسخه خَطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، ص ۸۹؛ تاریخ قبچاق‌خانی، ص ۲۵۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۸ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسعت رسانید و قلمرو خود را تا عراق عجم و فارس و کرمان و هرات گسترش داد، اما با ابوسعید تیموری صلح کرد و خراسان را به او واگذاشت. وی سرانجام در جنگ با امیر حسن بیگ آق قویونلو در ۸۷۲ ق کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسنعلی میرزا (۸۷۳-۸۷۲ ق): آخرین امیر قراقو یونلو و پسر جهانشاه بودکه پس از شکست از امیر حسن بیگ و پسر او، فرمانروایی وی و خاندانش به سرآمد.۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسجد کبود (تبریز) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۸۴.۹۳؛ لب‌التواریخ، صص ۵۸ - ۳۴۶؛ قراقویونلوها، بیشتر صفحات؛ تاریخ و جغرافیای دارلسلطنه تبریز، صص ۲۹۴؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۵ - ۶۵۱؛ مطلع‌السعدین، ص ۱۲۱۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مغول تا صفویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۹ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آق قویونلوها (۹۲۰ - ۸۷۲ ق) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آق قویونلوها نیز از طوایف ترکمان بودند، اما برخلاف قراقویونلوهای شیعه مذهب، که دشمن امیر تیمور محسوب می‌شدند، مذهب تسنن داشتند و از امیر تیمور طرفداری می‌کردند. مؤسس این سلسله، امیر حسن بیگ آق‌قویونلو بود و حاکمان آن عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر حسن بیگ یا اوزون حسن (۸۸۲ - ۸۵۷ ق): وی نواده قراعثمان بایندری بود. امیر حسن ابتدا بر برادر خود جهانگیر غلبه یافت. آنگاه در ۸۷۲ ق جهانشاه و سپس در ۸۷۳ ق ابوسعید تیموری را شکست داد، اما در ۸۷۷ ق با مهمترین و تلخ‌ترین حادثه دوران عمر و پادشاهی خود روبرو شد و سلطان محمد عثمانی، مشهور به فاتح، در مغرب شهر ارزنجان بر او غلبه یافت. امیر حسن بیگ در ۸۸۲ ق در تبریز درگذشت. نام وی از این بابت نیز در تاریخ ایران باقی است که خواهر خود را به شیخ جنید و دخترش را نیز به شیخ حیدر داد که جدّ مادری شاه اسماعیل اول است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان خلیل (۸۸۳-۸۸۲ ق):او پسر اوزون حسن است و پس از آنکه جانشین پدر شد، برادر خود یعقوب بیگ را به حکومت دیار بکر فرستاد. اما یعقوب بیگ یکسال بعد در نزدیکی خوی، با برادر جنگید و سلطان خلیل در این جنگ کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب بیگ (۸۹۶ - ۸۸۳ ق): پس از مرگ برادر بر تخت پادشاهی جلوس کرد. زمانی که سلطان حیدر صفوی با فرخ یسار امیر شروان می‌جنگید، یعقوب بیگ لشکری به مدد فرخ یسار فرستاد و سلطان حیدر در جنگ کشته شد (۸۹۳ ق). یعقوب بیگ نیز در ۸۹۶ ق درگذشت. پس از یعقوب بیگ پسرش بایسنقر به امارت رسید، اما امرایی از آق‌قویونلوها به طرفداری از عموی او، مسیح برخاستند. بدین ترتیب جنگ و درگیری میان طرفین آغاز گشت و مسیح به همراه عده‌ای از شاهزادگان آق‌قویونلو کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۴۰ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رستم‌بن مقصودبیگ‌بن حسن‌بیگ (۹۰۲ -۸۹۷ ق): وی برای مقابله با بایسنقر از سلطان‌علی پسر سلطان‌حیدر صفوی، که در استخر فارس زندانی بود، مدد گرفت. اما پس از پیروزی بر بایسنقر، نسبت به سلطان‌علی بدگمان شد و قصد جان او کرد. سلطان‌علی به اردبیل‌گریخت، اما رستم کسانی را به دنبال او فرستاد. این گروه در نزدیکی اردبیل به سلطان‌علی رسیدند و او را کشتند. رستم در ۹۰۲ ق به دست پسر عمش به قتل رسید. پس از این حادثه امرای آق‌قویونلو سه دسته شدند و هر یک به طرفداری از یکی از شاهزادگان آق‌قویونلو پرداختند، تا آنکه دو تن از آنان، یعنی سلطان مراد پسر یعقوب‌بیگ و الوند میرزا پسر یوسف‌بن اوزون حسن، قلمرو آق‌قویونلو را میان خود تقسیم کردند. الوندمیرزا بر آذربایجان، مغان، اران و دیاربکر دست یافت و عراق، فارس و کرمان به سلطان مراد رسید. شاه اسماعیل در ۹۰۷ ق الوند میرزا را مغلوب ساخت و در ۹۰۸ ق نیز بر سلطان مراد پیروز شد. سلطان مراد به نزد سلطان سلیم رفت و مدت مدیدی در نزد ترکان عثمانی به‌سر برد و در ۹۲۰ ق به دست آچه سلطان قاجار کشته‌شد و سر او را نزد شاه اسماعیل فرستادند.۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ -لب‌التواریخ، صص ۷۹ - ۳۵۸؛ مطلع‌السعدین، ج ۲، ۱۳۱۹ -۱۲۱۷؛ حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۹۴ - ۸۴، ۴۶ - ۴۲۹؛ تشکیل دولت ملی در ایران، صص ۳۱ به بعد؛ تاریخ شاه اسماعیل صفوی، صص ۴۱ - ۳۴، ۴۹ -۴۷، ۵۷ - ۵۳، ۱۰۹، ۳۸ - ۱۳۲، همچنین رجوع‌کنید به: عالم‌آرای امینی، تألیف فضل‌الله بن روز بهان خنجی،کتاب دیار بکریه، (تایخ حسن بیگ آق قویونلو). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صفویه تا قاجاریه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایه گذاران بزرگ‌ترین حکومت ایران پس از اسلام، از دیرباز در خطّه آذربایجان و شهر تاریخی اردبیل می‌زیستند و از اولاد شیخ صفی‌الدین اردبیلی عارف نامی قرن هشتم هجری هستند. وی در سال ۶۵۰ در شهر اردبیل متولد شد و در حالی که ۲۵ سال از عمرش می‌گذشت مرید شیخ تاج‌الدین زاهد گیلانی شد. در سال ۷۰۰ ق جانشین استاد خود شد و در سال ۷۳۵ ق درگذشت.۱ جانشینان او یکی بعد از دیگری و خلفاًعن سلف بر سجاده ارشاد مستقر گشتند. از میان آنها سلطان جنید، جد شاه اسماعیل و سلطان حیدر، پدر شاه اسماعیل، علناً برای دستیابی به حکومت و قدرت دنیوی، تلاش‌های فوق‌العاده‌ای انجام دادند. اما هر دو در جنگ با شروان‌شاهان جان خود را از دست دادند، آنان هرچند از حمایت‌گروهی خاص از مریدان ترکمان که بعدها به «قزل‌باشیه» معروف شدند بهره‌مند بودند، ولی کاری از پیش نبردند.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - جهت اطلاع کامل رجوع کنید به: صفوةالصفا، نسخه‌های خطی لیدن، و آستان قدس رضوی به تصحیح ابوالفتح حسینی‌گرگانی، ایاصوفیه، چاپ سنگی بمبئی به تصحیح احمدبن‌کریم تبریزی، ۱۳۲۹ هجری، و نسخه چاپی تهران به تصحیح غلامرضا طباطبایی. ۲ -تشکیل دولت ملی ایران، صص ۱۱۶ - ۱۱۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۴۲ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بقعه شیخ زاهد گیلانی (لاهیجان)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84&amp;diff=12339</id>
		<title>از غزنویان تا مغول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84&amp;diff=12339"/>
		<updated>2025-12-05T10:29:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ا&#039;&#039;&#039;ز غزنویان تا مغول&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاهان پیش از اسلام ایران به شدت مراقب مرزهای شمال شرقی کشور بودند و از دورترین اعصار تا پایان عمر دولت اشکانی، از این سرحدات که جزو بخش‌های آسیب‌پذیر ایران بودند به سختی و شدت محافظت می‌کردند؛ تا آنجاکه شمار معتنابهی از شاهان و پهلوانان نیز در جنگ‌های با زرد پوستان مهاجم جان باختند. آخرین حکومت ایران پیش از اسلام، یعنی، ساسانیان، نیز در طول دوران فرمانروایی خود با تمام قوا در مقابل حمله‌های ترکها ایستادگی، کردند و مانع ورود نیروهای نژاد زرد به مرزهای قلمرو خود شدند. اما با ورود اسلام به ایران، و سپس گسترش آن تا ماوراءالنهر و حدود چین، ترک‌ها نیز عمدتاً به وسیله ایرانیان به اسلام گرویدند و با حضور در جامعه مسلمانان، جواز ورود به مرزهای داخل ایران نیز به آنها داده‌شد. این امر در دوران حکومت سامانی شدت یافت، زیرا امرای این سلسله با خاندان‌های متنفذ و کهن زمین‌دار ایرانی (دهقانان) درگیری داشتند و برای تضعیف دهقانان به عنصر ترک متوسل شدند، بویژه که توانایی نظامی ترک‌ها بسیار چشم‌گیر بود. امرای سامانی غلامان ترک را می‌خریدند و آنها را برای مقاصد نظامی و فرماندهی، تربیت می‌کردند. اما بسیاری از این غلام‌ها به مقامات بالای نظامی می‌رسیدند. از جمله اینان شخصی بود به نام «آلپتکین»که در ۳۴۹ ق از سوی عبدالملک‌بن نوح سامانی به سپهسالاری خراسان برگزیده‌شد. پس از مرگ عبدالملک در ۳۵۰ ق آلپتکین پسر وی نصر را به امارت برگزید، اما با مخالفت بزرگان خاندان سامانی و رؤسای لشکر مواجه شد. پس به ناچار به غزنین رفت و در آنجا اقامت گزید و در سال ۳۵۲ درگذشت. پس از آن پسرش اسحاق جانشین وی شد که او هم در سال ۳۵۵ ق ذرگذشت. هسته نخستین قدرتی که به تشکیل سلسله غزنوی‌انجامید، بدین‌گونه شکل‌گرفت و کمی بعد بالندگی، پذیرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غزنویان (۵۸۲-۳۵۱ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلپتکین غلامی به نام «سبکتکین» داشت که وی را به دامادی خود سرافراز کرده‌بود. پس از مرگ اسحاق، دو تن از غلامان آلپتکین به امارت رسیدند، اما سرانجام سبکتکین که مردی زیرک بود قدرت را در دست گرفت. در واقع او بنیانگذار حقیقی سلسله غزنویان است. سبکتکین به فراست دریافت که در مرزهای شرقی سرزمین تحت فرماندهی وی، سرزمین‌های وسیعی وجود دارد که تسلط بر آنها آسان است. بنابراین سپاهیان خود راگرد آورد و عازم غزا در هند شد و پس ازکسب پیروزی‌هایی در آنجا،کارش بالاگرفت. امیر بُست که «طغان» نام داشت با مخالفت یکی، از امرا به نام بابی‌توز (بای توز) مواجه شد و برای دفع او از سبکتکین یاری خواست سبکتکین درخواست وی را پذیرفت و بای توز را شکست داد، اما چون طغان به وعده‌های خود عمل نکرد، سبکتکین بُست را تسخیر نمود و سپس بر «قصدار» یا «غزدار» تسلط یافت. آنگاه در جلگه سند، جیپال پادشاه هند را شکست داد و شهر «پیشاور» را تصرف نمود. او سرانجام «بلخ» را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرد. وی در ۳۸۷ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۵، صص ۹۸ تا ۱۰۲؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۷۱ تا ۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمودبن سبکتکین (۴۲۱-۳۸۷ق): پس از مرگ سبکتکین، و بنا به وصیت او، پسرش اسماعیل که از محمود کوچک‌تر بود، به امارت رسید. اما سلطان محمود به کمک عمّ خود بُغراجق و برادر دیگرش نصر، در نزدیکی غزنه با اسماعیل جنگید و او را شکست داد. سپس او را محبوس کرد و اسماعیل در همان زندان درگذشت. محمود پس از آن با ایلک خان ترک جنگید و بر او غلبه کرد. در سال ۳۹۰ ق با خلف‌بن احمد سیستانی درگیر شد و برای‌گرفتن انتقام مرگ بغراجق، که به دست خلف کشته شده بود، عازم سیستان گشت. او خلف را در قلعه اسپهند محاصره کرد و باگرفتن صد هزار دینار دست از محاصره برداشت و امیر خلف بانو مطیع او شد، اما محمود که تصور می‌کرد خلف بانو دارای ثروت هنگفتی است، به اطاعت او قانع نشد و سرانجام در ۳۹۳ ق با تصرف قطعی سیستان، خلف را به زندان فرستاد و به دستور محمود این آخرین امیر سلسله صفاری در سال ۳۹۹ ق در زندان قلعه دهک به قتل رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
القادر بالله خلیفه عباسی، به محمود لقب «یمین‌الدوله» داد و او را به جای سامانیان والی خراسان گردانید. چون ایلک نصرخان مزاحم خراسان می‌شد، سلطان محمود در ۳۹۸ ق در دشت کتر به مقابله او رفت و او را به سختی شکست داد. سپس در فاصله سال‌های ۴۰۷ و ۴۰۸ ق خوارزم و جرجانیه را فتح نمود و سرحدات ملک خود را در بخش‌های شمالی وسعتی، عظیم بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;- الکامل، ج ۱۵، صص ۲۴۴، ۲۵۲، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۷۲؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۷۸ - ۳۷۳؛ ترکستان‌نامه، ج ۱، صص ۶۰۲ - ۵۷۷؛ تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۲۰۴ - ۱۹۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۶۰ -۲۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت سلطان محمود بیشتر به دلیل جنگ‌های او در هندوستان است که به آنها نام «جهاد» و «غزا» داده‌بود. وی به دنبال سوداهای پدر، از سال ۳۹۲ تا ۴۱۶ ق حدود شانزده یا هفده بار به هندوستان لشکر کشید. آخرین و بزرگ‌ترین این لشکرکشی‌ها به ولایت گجرات و شبه‌جزیره کاتیاور بود که به «فتح سومنات» (معبد ماه) معروف است. بتخانه سومنات، که از شاهکارهای هنری هند به شمار می‌رفت، ویران شد اموالی راکه سلطان محمود از غارت آنجا به دست آورد بیست میلیون دینار برآورد کرده‌اند. بدین سان خزانه محمود بسیار انباشته شد و او با وارد کردن قریب ده‌هزار تن از سربازان هندی در سپاه خود، اقتداری گسترده پیداکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمود یکسال پیش از مرگ خود در ۴۲۰ ق مجدالدوله دیلمی را در ری دستگیر کرد و به عمر دولت دیالمه ری پایان داد. پس از وارد آوردن خرابی بسیار به این پایتخت باستانی، که با کشتن‌کثیری از شیعیان و آتش زدن کتابخانه‌ها همراه بود، شهرهای قزوین و ساوه و آوه و زنجان و ابهر راگرفت. سپس اصفهان و همدان به تصرف او درآمد. سلطان محمود در ۴۲۱ ق در غزنین درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۸۴ - ۳۷۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۳۸۷، ۴۰۵؛ الکامل، ج ۱۵، صص ۲۸۵ - ۲۸۱، ۲۹۷، ۳۰۲، ۳۳۴، ۳۴۹، ج ۱۶، صص ۳۰ - ۲۸، ۵۱. ۶۱ - ۵۸، ۸۵، ۸۶، ۱۱۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۶۸ - .۲۶۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمدبن محمود (از ربیع‌الآخر ۴۲۱ تا شوال ۴۲۱ ق): سلطان محمود هنگام مرگ، پسرش محمد را به جانشینی تعیین کرد، اما وی فردی ضعیف‌النفس و نسبت به امور مملکت بی توجه بود، در نتیجه برادرش مسعود او راگرفته، کور ساخت و خود بر تخت سلطنت جلوس کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مسعودبن محمود (۴۳۲ - ۴۲۱ ق): سلطان مسعود پس از جلوس بر تخت پادشاهی، خواجه ابوعلی حسنک وزیر میکالی را، که طرفدار محمدبن محمود بود، به قرمطی بودن متهم کرد و به دار آویخت. سپس به ولایت مکران،کرمان، ری و همدان لشکر کشید و در سال ۴۲۴ ق عازم هند شد. بار دیگر در ۴۲۸ ق و اوایل ۴۲۹ ق به این سرزمین لشکر کشید و با غنایم بسیار بازگشت. او سرانجام از سلجوقیان شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلجوقیان» یکی از قبایل ترک اُغز بودند و به نام رئیس قبیله خود «سلجوق» به طایفه «سلجوقی» معروف شدند. سلجوق به آیین اسلام گروید و در شهر جند در کنار سیحون اقامت گزید. مسلمانان، که از هجوم‌های مکرر فرزندان سلجوق در رنج بودند، پس از مرگ سلجوق، فرزندان و قبیله او را به سمت جنوب راندند و آنها در قریه نور بخارا ساکن شدند. سلجوقیان از سال ۳۹۸ ق تحت حمایت غزنویان در آمدند و سلطان محمود به چهارهزار خانوار از ترکمانان سلجوقی اجازه داد تا از جیحون بگذرند و در خراسان ساکن شوند. مورخان این کار را در ردیف اشتباهات فاحش سلطان محمود شمرده‌اند. چه، سلجوقیان به‌زودی ثابت کردند که دشمنانی، تازه نفس و پابرجایند. این‌گروه پس از سکونت در خراسان به آزار مردم پرداختند، تا اینکه سرانجام محمود در ۴۱۹ ق آنان را به سوی خوارزم منهزم ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان سلطان مسعود، پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری و یبغو، از مسعود خواستند که به آنان اجازه دهد دوباره در خراسان اقامت گزینند، اما مسعود تصمیم به سرکوبی آنان‌گرفت. ولی پس از چندین جنگ، سرانجام در محل دندانقان از ترکمانان سلجوقی شکست خورد. پس از این شکست و هزیمت در واقع حکومت غزنویان از ماوراءالنهرِ و بخش‌های شرقی ایران برافتاد و به‌زودی تمام این مناطق تحت امر دولت سلجوقی درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعود پس از شکست دندانقان به غزنین آمد و سرانجام در ۴۳۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مردی شجاع و متهور بود، اما در همان حال از مساعی جدّی در امور لشکر و کشور تغافل می‌ورزید و دوران پادشاهی را در لهو و لعب به سر برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مودودبن مسعود (۴۴۱ -۴۳۲ ق):او در واقع پادشاه غزنه و متصرفات غزنویآن در هند بود. در سال ۴۳۵ ق به قصد بازپس گرفتن خراسان از سلجوقی‌ها به جنگ آنها رفت ولی از الب‌ارسلان سلجوقی شکست خورد و در ۴۴۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد محمدبن محمود و مسعودبن محمود رجوع کنید به: الکامل، ج ۱۶، صص ۱۱۴ - ۱۱۱، ۱۲۶، ۱۳۵، ۱۳۶، ۱۷۲،۱۴۰ - ۱۶۹، ۱۹۵ ۱۹۲۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صصَ 385.39۳؛ راحةالصدور وآیةالترور، صص ۹۶ - ۸۶، .۹۹ ۰ ۱۰۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعودبن مودود و علی‌بن مسعود: پس از مرگ مودود، پسرش مسعود ام شد اما پس از پنج روز علی‌بن مسعودبن محمود با لقب بهاءالدوله در امارت او شریک شد. دو ماه بعد عبدالرشید پسر دیگر محمود تاج و تخت را تصرف‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امرای دیگر این خاندان را چنین بر شمرده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرشیدبن محمودبن سبکتکین (۴۴۴ - ۴۴۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرخزادبن مسعودبن محمود (۴۵۱ -۴۴۴ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم برادر فرخزاد (۴۹۲ - ۴۵۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدوله مسعودبن ابراهیم (۵۰۹ -۴۹۲ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارسلان‌شاه پسر مسعود (۵۱۱ -۵۰۹ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهرام‌شاه‌بن مسعود (۵۴۸-۵۱۱ق):او مردی ادب دوست و با کمال بود. در روزگار این امیر، امرای «غوری» که بعدها به حیات سلسله غزنوی در ایران و هند خاتمه دادند، اقتدار زیادی یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسروشاه بن بهرام‌شاه (۵۵۵ - ۵۴۸ ق).در همین سال کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسروملک‌بن خسروشاه (۵۸۲ - ۵۵۵ ق): او آخرین پادشاه غزنوی است و به دست یاران شهاب‌الدین محمدبن سام غوری دستگیر شد و تا سال ۵۹۸ ق در زندانی در غور محبوس بود و غور ناحیه کوهستانی بالنسبه وسیعی مابین دو ولایت هرات و غزَنه بوده‌است. سرحد شمالی ولایت کوهستانی غور و غرجستان، ابتدای جلگه ماوراءالنهر، و دره شعب جنوبی آمو دریاست، که در قدیم بخش‌های شمالی آن را طخارستان می‌نامیدند. بزرگ‌ترین و مشهورترین آبادی‌های ناحیه غور، شهر فیروزکوه بود که پایتخت اصلی غوریان محسوب می‌شد. اما این طایفه بعدها با گسترش متصرفات خود، بامیان و بعد هرات و سپس غزنه را به پایتختی برگزیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن سوری از رؤسای غوری، متعرض متصرفات غزنویان می‌شد. سلطان محمود در سال ۴۰۱ ق بر او تاخت و اسیرش کرد و حکومت غور را به پسر او سپرد. غوریان از این تاریخ تحت تبعیت غزنویان درآمدند، اما در سرزمین اصلی خود همان استقلال سابق را داشتند. در دوره بهرام‌شاه غزنوی، که ضعف سلاطین غزنه آشکار شده‌بود و قدرت سلجوقیان هر روز فزونی می‌گرفت، غوریان به اطاعت سلطان سنجر سلجوقی درآمدند. مؤسس حقیقی سلسله غوریه، سیف‌الدین سوری پسر ملک عزالدین حسین است، و حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیف‌الدین سوری (۵۴۴ - ۵۴۳ ق): وی در سال ۵۴۳ ق به غزنه حمله کرد، زیرا بهرام‌شاه غزنوی، برادر سیف‌الدین را، که به وی پناه برده بود، مسموم ساخته بود. او بهرام‌شاه را منهزم ساخت اما سال بعد بهرام‌شاه سیف‌الدین را دستگیر کرد و به قتل رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدین حسین جهان‌سوز (۵۵۶ -۵۴۴ ق):وی به قصد انتقام برادر خود سیف‌الدین چندین بار با بهرام‌شاه جنگید و او را به سوی هند منهزم ساخت. او پس از دستیابی به غزنین، از شدت غضب، مدت هفت شبانه روز آن شهر را سوزانید، آثار و عمارات غزنویان را با خاک یکسان ساخت و به همین دلیل به «جهان‌سوز» ملقب شد. سپس بلخ را از سلجوقیان گرفت. اما در سال ۵۴۷ ق از سلطان سنجر شکست خورد و سرانجام در ۵۵۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۰۲.۶۰۴؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۰۹، ۷۱۰، ۷۲۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۹۴،۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین حسین (۵۵۸ -۵۵۶ ق): وی پس از مرگ پدرش جهان‌سوز جانشین او شد. با دعات اسماعیلی که پدرش را به مذهب اسماعیلی فراخوانده بودند در افتاد و آنان راکشت و فرمان قتل اسماعیلیان را در قلمرو خود صادر کرد. اما سرانجام در جنگ با ترکان غز از پای در آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمدبن سام (۵۹۹ - ۵۵۸ ق): وی پسر عم محمدبن علاءالدین بود. در ۵۶۹ ق غزنین را از ترکمانان غز، که بر خراسان مستولی شده‌بودند،گرفت و مرزهای دولت غوریه را از طرف مغرب و جنوب غربی گسترش داد. در همان اوان، سلسله خوارزمشاهی در خراسان و ماوراءالنهر و خراسان به جای سلسله سلجوقی روی کار آمده و دولت قدرتمندی تشکیل داده‌بودند. سلطان علاءالدین تکش خوارزمشاهی قدرت زیادی یافته‌بود، و برادر او جلال‌الدین محمود سلطان‌شاه متعرض بلاد غوریه شد. اما از غیاث‌الدین غوری شکست خورد. سرانجام در ۵۹۷ ق سلطان‌محمد خوارزمشاه غوریان را مغلوب نمود. محمد در ۵۹۹ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین محمدبن سام (ملک شهاب‌الدین) (۶۰۲ - ۵۹۹ ق): دردوره حکومت او فتوحات گسترده‌ای در سرزمین هند نصیب غوریان شد. این امیر با سلطان محمد خوارزمشاه نیز به جنگ پرداخت، اما شکست سختی را متحمل شد. پس از این شکست عده‌ای از غلامانش ادعای، استقلال نمودند از جمله تاج‌الدین یلدز و آیبک. معزالدین در ۶۰۲ ق به دست تعدادی از  علاءالدین محمدبن شجاع‌الدین علی (۶۱۲ - ۶۱۰ ق): وی بعد از دو سال امارت تسلیم عمال خوارزمشاه شد و بدین ترتیب سلسله غوریه پایان یافت.۱ غوریان دراصل خاندانی ایرانی‌اند و به آداب و رسوم ایرانی نیز توجهی تمام نشان می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سلجوقیان (۵۹۰ - ۴۲۹ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه ذکر شد در زمان سلطان مسعود غزنوی، میان او و پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری، و یبغو جنگی درگرفت که سرانجام در محل دندانقان به شکست سلطان مسعود انجامید. شکست خوردن غزنویان سبب شد هیچ قدرت دیگری در برابر سلجوقیان پای نگیرد غزنویان همه مخالفان خود به خصوص سلسله‌های ایرانی تبار دیلمی را از میان برداشتند و هیچ رقیبی باقی نگذاشتند. حکمرانان سلجوقی عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن میکائیل (۴۵۵ - ۴۲۹ ق): وی در ۴۲۹ ق در نیشابور بر تخت سلطنت جلوس کرد. پس از برانداختن قدرت غزنویان از خراسان و گرگان، طبرستان را نیز از نوشیروان‌بن فلک‌المعالی منوچهر گرفت و سلسله «آل زیار» را منقرض ساخت. سپس در ۴۳۴ ق خوارزم و ری را فتح نمود. در سال ۴۴۷ ق با اسیر کردن ملک رحیم، در بغداد سلسله «آل بویه» را برانداخت. در ۴۴۶ ق آذربایجان را از «روّادیان»،که منسوب به مهاجرین عرب بودندگرفت و در ۴۴۷ ق وارد بغداد شد. خلیفه‌القائم بالّله دختر خود را به عقد او درآورد و در بغداد خطبه به نام طغرل خوانده‌شد. در سال ۴۵۱ ق ارسلان بساسیری را، که رئیس لشکریان ترک بود و قائم خلیفه از پیش او در  بغداد گریخته‌بود، در کوفه شکست داد و سرش را به نزد قائم فرستاد. طغرل در اوایل سال ۴۵۵ق از ارمنستان عازم بغداد شد و دو ماه در آن شهر اقامت‌گزید، در آن زمان بغداد هنوز مقر خلفای عباسی بود و بی آنکه حائز اقتدار سیاسی باشد،کانون قدرت معنوی به حساب می‌آمد. طغرل پس از دوماه از بغداد به سوی ری حرکت کرد و در رمضان ۴۵۵ ق در همانجا درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;- راحةالصدور، صص ۱۱۴ - ۹۷؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۸۷ - ۴۷۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۸ - ۴۰۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۲۰ -۳۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلب‌ارسلان‌بن جغری (۴۶۵ -۴۵۵ ق): وی برادرزاده طغرل بود. او وزیرانی چون عمیدالملک کندری و خواجه نظام‌الملک طوسی داشت و از خدمات آنها بهره‌ها می‌برد. وی پس از فتح ماوراءالنهر و خراسان، به عزم جهاد عازم روم شرقی شد، در ۴۵۶ ق ارمنستان و گرجستان را فتح کرد و در سال ۴۶۳ ق در شهر ملازگرد، رومانوس دیوجانس امپراتور روم را شکست داد. پس از این حادثه، رومیان دیگر نتوانستند در ارمنستان اعمال نفوذ نمایند. الب ارسلان در ۴۶۵ ق به دست یوسف خوارزمی کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۲۴ - ۱۶ ۱؛ الکامل، ج ۱۶، صص ۳۵۸ - ۳۵۰، ج ۱۷، صص ۱۵ - ۳، ۳۸، ۴۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۵۷، ۶۵۸، ۶۶۰، ۶۷۱؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۹۰ - ۴۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن آلب‌ارسلان (۴۸۵ - ۴۶۵ ق): وی در سال ۴۶۸ ق دمشق را تصرف کرد و در ۴۷۰ ق برادرش تتش را به شام فرستاد. تتش در ۴۷۲ ق با تصرف دمشق، سنلسله «سلاجقه شام» را تأسیس کرد. ملکشاه در ۴۷۰ ق حکومت قونیه و آق سرا از بلاد آسیای صغیر را به سلیمان پسر قتلمش‌بن اسرائیل پسر عم طغرل، واگذاشت و این سلیمان مؤسس حکومتی بزرگ است که به نام «سلاجقه روم» معروف است و مدیدی ادامه یافت. جالب آنکه سلاجقه روم از مشوقان بزرگ ادب و فرهنگ ایرانی بودند و با انتخاب نامهای کهن شاهنامه‌ای چون کی‌خسرو، کی‌قباد،کی‌کاووس به گسترش و رواج اندیشه‌ها و آداب ایرانی، علاقه خاصی نشان دادند. در ایام حکومت ملکشاه، که بی شک بزرگ‌ترین و موفق‌ترین سلاطین این سلسله است، حسن‌بن صباح، داعی اسماعیلی در ایران سربرافراشت و از اواخر سال ۴۷۳ ق به دعوت مردم ایران به مذهب اسماعیلی نزاری پرداخت. حسن در ۴۸۳ ق بر قلعه الموت دست یافت و این قلعه مرکز اقامت و تبلیغات او شد. خواجه نظام‌الملک وزیر مشهور ملکشاه سلجوقی به دست یکی از فدائیان این داعی کشته‌شد. ملکشاه نیز در ۴۸۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۶۷ - ۱۳۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ۹ - ۴۰۸؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۵۵ - ۵۲، ۶۷، ۹۸، ۱۸۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۰ - ۴۹۰، جهت اطلاع کامل از تاریخ اسماعیلیان ایران، رجوع کنید به: سرگذشت حسن صباح و قلعة الموت، ناصر نجمی، ارغوان؛ تاریخ اسماعیلیان در ایران، استرویوالودمیلا ولادیمیرونا، ترجمه دکتر پروین منزوی، نشر اشاره؛ دیوان ناصر خسرو، ناصربن خسروبن حارث القبادیانی، تهران: مؤسسه انتشارات نگاه، ۱۳۷۵، (مقدمه).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت او را شبیه‌ترین حکومت‌ها به دولت ساسانی دانسته‌اند، چون به درایت و همت وزرای کاردان ایرانی از نظر نظم امور و اداره کشور از همان الگو پیروی می‌کرده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برکیارق (۴۹۸ - ۴۸۵ ق): وی پسر ارشد ملکشاه بود. در ۴۸۶ ق به بغداد رفت و خلیفه مقتدی او را «سلطان» خواند و به لقب «رکن‌الدین» ملقب ساخت. در سال ۴۸۷ ق در کردستان با عم خود تتش جنگید و از او شکست خورد. و برادرش محمد نیز در ۴۹۲ ق بر وی شورید و در زنجان او را منهزم ساخت. این دو برادر پنج بار با یکدیگر جنگیدند تا اینکه سرانجام در ۴۹۷ ق با یکدیگر صلح کردند و مملکت سلجوقی را بین خود تقسیم نمودند. برکیارق در ۴۹۸ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۷، صص ۱۹۶، ۱۹۷، ۲۰۵، ۲۰۹، ۲۲۱، ۲۶۱، ۳۰۸ - ۳۰۶، ۳۵۳، ۳۵۵؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷ - ۵۰۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۴۵، ۳۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمد (۵۱۱ - ۴۹۸ ق): سومین پسر ملکشاه و کوچک‌تر از برکیارق بود. گفتیم که دولت سلجوقی عملاً از زمان برکیارق تجزیه شده‌بود. برکیارق رسماً در بلاد جبال و اصفهان و عراق حکم می‌راند و سایر نواحی آن دولت، به ظاهر از او تبعیت داشتند. شام در دست تتش بود و بلاد روم تحت سلطه فرزندان سلیمان‌بن قتلمش قرار داشت. سلطان سنجر برادر برکیارق نیز، در ماوراءالنهر و ایران شرقی حکومت می‌کرد که پس از مرگ برکیارق به اطاعت محمد درآمد. در ایام سلطنت محمد، اسماعیلیه که مخالف ترکان و دیگر بیگانگان بودند، نفوذ و فعالیت زیادی داشتند؛ تا آنجا که احمدبن عبدالملک عطّاش یکی از رؤسای آنان، در شاهدز اصفهان مرکزی برای آن فرقه به وجود آورده‌بود. محمد در سال ۵۰۰ ق شاهدز را محاصره کرد و احمد عطاش و پسرش راکشت. در محرم ۵۰۳ ق نیز لشکری را برای فتح‌الموت فرستاد که نتیجه‌ای حاصل نکرد. محمد در ۵۱۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۶۶ - ۱۵۲؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۱۱. ۴۱۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷، ۵۰۳؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۲۶۱، ۲۶۷، ۲۷۰، ۲۷۷، ۲۸۰، ۲۸۴، ۲۹۸ - ۲۸۷، ۳۰۶، ۳۳۳، ۳۴۳؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱ - ۳۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین احمد سنجر (۵۵۲ - ۵۱۱ ق): او بیش از همه حاکمان سلجوقی بر ایران فرمانروایی، کرده است و دوران حکومت وی به دو بخش تقسیم می‌شود: اول، دوره امارت بر خراسان و ماوراءالنهر از سال ۵۱۱ تا ۵۴۹ ق ،که در این مدت فتوحات زیادی نصیب وی شد. دوم، دوران سلطنت او بر کل ممالک سلجوقی از ۵۴۹ تا ۵۵۲ ق در این ایام دولت قراختایی در اراضی شمالی کوه‌های «تیان‌شان» و دره‌های «انهار ایلی» و «تاریم» مابین دو دریاچه «بلخاش» و «ایسی‌گول» توسط یلوتاشه (گورخان) تشکیل شد و بلاساغون را پایتخت خود کردند. از سوی دیگر یکی از امرای سلجوقی غلامی به نام انوشتکین غرجه داشت، امیر حبشی پسر انوشتکین را به نام قطب‌الدین محمد در سال ۴۹۰ ق از طرف برکیارق به حکومت خوارزم فرستاد، این شخص مؤسس سلسله خوارزمشاهی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد خوارزمشاه تا زمان مرگ مطیع سنجر سلجوقی بود و پس از او پسرش علاءالدوله اتسز نیز به همان شیوه رفتار می‌کرد، اما چون مورد حسد امرای سنجر و بی‌مهری خود شاه قرارگرفت به خوارزم رفت و بر سنجر شورید. جنگ‌های متعددی میان آن دو روی داد که از جمله آنها جنگ «هزاراسب» در ۵۳۵ ق بود. سلطان سنجر در ۵۳۶ ق در محل «قطوان» در شش‌فرسخی سمرقند از گورخان قراختایی شکست خورد. به دنبال این واقعه در سال ۵۴۸ ق اسیر بدویان غز شد و این اسارت بیش از سه سال ادامه یافت. پس از آنکه از اسارت‌گریخت به مرو آمد اما در ۵۵۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر سلاطین این سلسله شهرت چندانی ندارند با اینکه عمر دولت آنان مدتی به طول انجامید اما هرگز اعتبار و عظمت عصر سلطان سنجر را به دست نیاوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمودبن محمد (۵۲۵ - ۵۱۱ ق): این پادشاه در ۵۱۲ ق با مسترشد خلیفه جنگید اما سرانجام بین آنها صلح برقرار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داودبن محمد (تا جمادی الآخر ۵۲۶ ق): او مدت ۹ ماه حکومت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن محمد (۵۲۹ - ۵۲۶ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن محمود (تاذی‌قعده‌ی ۵۴۷ ق): او به مدت ۴ ماه حکومت  کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن محمود (۵۴۴ -۵۴۷ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلیمان‌شاه‌بن سلطان محمد (۵۵۶ - ۵۵۴ ق).ارسلان‌شاه‌بن طغرل (۵۷۱ - ۵۵۶ ق).مسعودبن محمد (۵۴۷ - ۵۲۹ ق): که خلیفه مسترشد در ۵۲۹ ق در جنگ با وی اسیر و سپس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن ارسلان‌شاه (۵۹۰ - ۵۷۱ ق):که در جنگ با تکش خوارزمشاه و قتلغ اینانج پسر محمد جهان پهلوان حاکم اصفهان، در ۵۹۰ ق به قتل رسید و با مرگ او دولت سلجوقیان ایران به پایان آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه برای تربیت شاهزادگان خردسال و یا هنگام فرستادن آنها به حکومت هر ناحیه، اشخاصی را به سرپرستی آنها می‌گماردند که اینگونه افراد را «آتابیک» می‌گفتند. در اواخر دوره سلجوقی این اتابیک‌ها از ضعف پادشاهان استفاده کردند و هرکدام در نواحی تحت تسلط خود دولتی تشکیل دادند، که از آن جمله‌اند: اتابکان آذربایجان (۶۲۶ - ۵۴۱ ق) تا قبل از استیلای، مغول. اتابکان فارس (سلغوری) (۶۸۴ - ۵۴۳ ق)، آل‌کرت (۷۸۳ - ۶۴۳ ق). قراختائیان کرمان (۷۰۳ - ۶۱۹ ق). اتابکان لرستان (۸۲۷ - ۵۵۰ ق).که چون از مغول اطاعت کردند، مغول‌ها و ایلخانان ایران نیز مزاحمتی برای آنها ایجاد نکردند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع مشروح از تاریخ سلاجقه، علاوه بر منابع مذکور، رجوع کنید به: تاریخ ابن‌بی‌بی یا الاوامرالعلائیه فی امور العلانیه که محمد جراد مشکور در کتاب اخبار سلاجقه روم، بخش مفصلی از آن را عیناً ذکر کرده است. -&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه با اینکه دراساس از ترکمانان آسیای مرکزی بودند، ولی با حضور در فضای زندگی، ایرانیان، آداب و عادات ایرانی را پذیرفتند و با تشویق فضلا و دانشمندان ملک و به کار گرفتن وزرای باتدبیر ایرانی خدماتی شایان به فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سلاجقه، عمادالدین کاتب اصفهانی (به عربی)، هو تسما، خلاصه‌ای از این کناب را با حواشی و تعلیقات در الندن به چاپ رسانیده‌است، تاریخ افضل یا بدائع‌الزمان فی وقایع الکرمان. حمیدالدین ابوحامد افضل، چاپ تهران، (۱۳۲۶. تاریخ بیهق. علی‌بن زید بیهفی (ابن فندق)، چاپ تهران، ۱۳۱۷. تجارب‌السلف. و در مورد اتابکان نیز به اتحریر تاریخ وصاف، صص ۱۲۹ - ۱۱. ۲۳۵ - ۲۳۱، سلسله‌های اسلامی، صص ۱۹۲.۱۹۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;خوارزمشاهیان (۶۲۸ - ۴۹۰ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوارزمشاهیان از فرزندان غلامی به نام انوشتکین غرجه بودند که در سال ۴۹۰ ق حاکم خراسان، امیر حبشی، فرزند او قطب‌الدین محمد را به سمت خوارزمشاهی تعیین کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن انوشتکین (۵۲۲ - ۴۹۰ ق): او در تمام مدت، مطیع سلطان سنجر بود و هیچ خصومت آشکاری به آل سلجوق نشان نداد و در تمکین کامل، به صورت حاکمی وفادار زیست، تا اینکه در ۵۲۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتسزبن قطب‌الدین محمد (۵۵۱ - ۵۲۲ ق): او نیز تا ۵۳۰ ق مانند پدر، مطیع سلطان سنجر بود. اما پس از مشاهده فتور در ارکان قدرت سلجوقی و مشکلات متعددی که برای سنجر پیش آمد، میانه آن دو به هم خورد و با هم جنگ‌هایی کردند تا اینکه اتسز در ۵۵۱ ق در قوچان درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;-راحةالصدور، صص ۴۰۵ - ۳۷۵؛ الکامل، ج ۱۷، ص ۲۴۳، ج ۲۵، صص ۱۶ -۳، ۱۱۳ - ۱۰۶، ۱۱۷، ۱۲۹، ۱۵۴ - ۱۵۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۳۲ - ۶۲۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۹۶ - ۶۹۲؛ تاریخ مفصل ایران، ۳۸۸.۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایل ارسلان‌بن اتسز (۵۶۷ - ۵۵۱): برای کمک کردن به طایفه قرلق، به ماوراءالنهر لشکر کشید و بخارا و سمرقند راگرفت، اما در ۵۶۷ ق از گورخان قراختایی شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌شاه‌بن ایل‌ارسلان (تا ربیع‌الآخر ۵۶۸ ق): او مدت ۸ ماه حکومت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکش‌بن ایل‌ارسلان (۵۹۶-۵۶۸ق): ناصر خلیفه به او لقب «قطب‌الدین» داده بود. وی در ۵۹۱ ه از ترکان قپچاق شکست خورد و در ۵۹۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین تکش (۶۱۸ - ۵۹۶ ق): وی در فاصله سال‌های ۶۰۶ و ۶۰۷ ق مازندران و کرمان را تصرف کرد و سلسله قراختائیان کرمان را برانداخت. اما با ناصر خلیفه اختلاف پیداکرد، خلیفه نیز در صدد تحریک غوریان بر ضد او برآمد. سلطان محمد خوارزمشاه چون با حملات مغول مواجه شد به جزیره آبسکون‌گریخت و در حالیکه شبح مغولان را آشکارا در تعقیب خود می‌دید؛ خائف و عاجز در ۶۱۷ ق در این جزیره درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال‌الدین منکبرنی (۶۲۸ -۶۱۷ ق): هنگام فرار پدر به آبسکون با او همراه بود و در آنجا به جانشینی وی انتخاب شد، اما با مخالفت برادر خود اوزلاغ شاه و ترکان قپچاق، که هنوز از فاجعه حمله مغولان درسی نگرفته‌بودند و کوس ضدیت خانگی با هم می‌کوفتند، روبرو گردید و به خراسان گریخت. تا سال ۶۲۸ ق به دفعات با مغول‌ها جنگید و توفیقات متعددی نیز، از جمله در نبرد پروان، نصیب وی‌گردید، اما به دلیل سبک‌سری و تکیه بر شمشیر،کار عمده‌ای از پیش نبرد، تا اینکه در آن سال در حدود میافارقین به دست جمعی از کردان به قتل رسید. در حالی که مردم و مملکت بیش از هر وقت به وجود مرد شجاع و دلاوری مانند او نیاز داشتند و اگر اندک خردی در ملکداری به کار می‌برد، به گردش حلقه می‌زدند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع تفصیلی رجوع کنید به: جهانگشای جوینی؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع‌التواریخ، به کوشش دکتر بهمن کریمی، آقبال، ۱۳۶۷، ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۹۰ - ۶۷۹؛ حبیب‌السیر، صص ۶۶۶ - ۶۳۳، الکامل، ج ۲۵. صص ۲۱۶ -۱۸۵، ۲۸۶ - ۲۸۳، ج ۲۷، صص ۵۵ -۵۴، ۸۱ - ۷۷، ۹۱، ۹۶، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۳۵ -۲۶؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۴۰۹ - ۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12338</id>
		<title>سلسله خوارزمشاهیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12338"/>
		<updated>2025-12-05T10:27:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;خوارزمشاهیان (۶۲۸ - ۴۹۰ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوارزمشاهیان از فرزندان غلامی به نام انوشتکین غرجه بودند که در سال ۴۹۰ ق حاکم خراسان، امیر حبشی، فرزند او قطب‌الدین محمد را به سمت خوارزمشاهی تعیین کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن انوشتکین (۵۲۲ - ۴۹۰ ق): او در تمام مدت، مطیع سلطان سنجر بود و هیچ خصومت آشکاری به آل سلجوق نشان نداد و در تمکین کامل، به صورت حاکمی وفادار زیست، تا اینکه در ۵۲۲ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتسزبن قطب‌الدین محمد (۵۵۱ - ۵۲۲ ق): او نیز تا ۵۳۰ ق مانند پدر، مطیع سلطان سنجر بود. اما پس از مشاهده فتور در ارکان قدرت سلجوقی و مشکلات متعددی که برای سنجر پیش آمد، میانه آن دو به هم خورد و با هم جنگ‌هایی کردند تا اینکه اتسز در ۵۵۱ ق در قوچان درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;-راحةالصدور، صص ۴۰۵ - ۳۷۵؛ الکامل، ج ۱۷، ص ۲۴۳، ج ۲۵، صص ۱۶ -۳، ۱۱۳ - ۱۰۶، ۱۱۷، ۱۲۹، ۱۵۴ - ۱۵۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۳۲ - ۶۲۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۹۶ - ۶۹۲؛ تاریخ مفصل ایران، ۳۸۸.۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایل ارسلان‌بن اتسز (۵۶۷ - ۵۵۱): برای کمک کردن به طایفه قرلق، به ماوراءالنهر لشکر کشید و بخارا و سمرقند راگرفت، اما در ۵۶۷ ق از گورخان قراختایی شکست خورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌شاه‌بن ایل‌ارسلان (تا ربیع‌الآخر ۵۶۸ ق): او مدت ۸ ماه حکومت کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکش‌بن ایل‌ارسلان (۵۹۶-۵۶۸ق): ناصر خلیفه به او لقب «قطب‌الدین» داده بود. وی در ۵۹۱ ه از ترکان قپچاق شکست خورد و در ۵۹۶ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین تکش (۶۱۸ - ۵۹۶ ق): وی در فاصله سال‌های ۶۰۶ و ۶۰۷ ق مازندران و کرمان را تصرف کرد و سلسله قراختائیان کرمان را برانداخت. اما با ناصر خلیفه اختلاف پیداکرد، ۱ -راحةالصدور، صص ۴۰۵ - ۳۷۵؛ الکامل، ج ۱۷، ص ۲۴۳، ج ۲۵، صص ۱۶ -۳، ۱۱۳ - ۱۰۶، ۱۱۷، ۱۲۹، ۱۵۴ - ۱۵۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۳۲ - ۶۲۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۹۶ - ۶۹۲؛ تاریخ مفصل ایران، ۳۸۸.۹۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۱۶ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه نیز در صدد تحریک غوریان بر ضد او برآمد. سلطان محمد خوارزمشاه چون با حملات مغول مواجه شد به جزیره آبسکون‌گریخت و در حالیکه شبح مغولان را آشکارا در تعقیب خود می‌دید؛ خائف و عاجز در ۶۱۷ ق در این جزیره درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال‌الدین منکبرنی (۶۲۸ -۶۱۷ ق): هنگام فرار پدر به آبسکون با او همراه بود و در آنجا به جانشینی وی انتخاب شد، اما با مخالفت برادر خود اوزلاغ شاه و ترکان قپچاق، که هنوز از فاجعه حمله مغولان درسی نگرفته‌بودند و کوس ضدیت خانگی با هم می‌کوفتند، روبرو گردید و به خراسان گریخت. تا سال ۶۲۸ ق به دفعات با مغول‌ها جنگید و توفیقات متعددی نیز، از جمله در نبرد پروان، نصیب وی‌گردید، اما به دلیل سبک‌سری و تکیه بر شمشیر،کار عمده‌ای از پیش نبرد، تا اینکه در آن سال در حدود میافارقین به دست جمعی از کردان به قتل رسید. در حالی که مردم و مملکت بیش از هر وقت به وجود مرد شجاع و دلاوری مانند او نیاز داشتند و اگر اندک خردی در ملکداری به کار می‌برد، به گردش حلقه می‌زدند.۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - جهت اطلاع تفصیلی رجوع کنید به: جهانگشای جوینی؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع‌التواریخ، به کوشش دکتر بهمن کریمی، آقبال، ۱۳۶۷، ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۹۰ - ۶۷۹؛ حبیب‌السیر، صص ۶۶۶ - ۶۳۳، الکامل، ج ۲۵. صص ۲۱۶ -۱۸۵، ۲۸۶ - ۲۸۳، ج ۲۷، صص ۵۵ -۵۴، ۸۱ - ۷۷، ۹۱، ۹۶، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۳۵ -۲۶؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۴۰۹ - ۳۸۸.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%AC%D9%88%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12337</id>
		<title>سلسله سلجوقیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%AC%D9%88%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12337"/>
		<updated>2025-12-05T10:25:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سلجوقیان (۵۹۰ - ۴۲۹ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه ذکر شد در زمان سلطان مسعود غزنوی، میان او و پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری، و یبغو جنگی درگرفت که سرانجام در محل دندانقان به شکست سلطان مسعود انجامید. شکست خوردن غزنویان سبب شد هیچ قدرت دیگری در برابر سلجوقیان پای نگیرد غزنویان همه مخالفان خود به خصوص سلسله‌های ایرانی تبار دیلمی را از میان برداشتند و هیچ رقیبی باقی نگذاشتند. حکمرانان سلجوقی عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن میکائیل (۴۵۵ - ۴۲۹ ق): وی در ۴۲۹ ق در نیشابور بر تخت سلطنت جلوس کرد. پس از برانداختن قدرت غزنویان از خراسان و گرگان، طبرستان را نیز از نوشیروان‌بن فلک‌المعالی منوچهر گرفت و سلسله «آل زیار» را منقرض ساخت. سپس در ۴۳۴ ق خوارزم و ری را فتح نمود. در سال ۴۴۷ ق با اسیر کردن ملک رحیم، در بغداد سلسله «آل بویه» را برانداخت. در ۴۴۶ ق آذربایجان را از «روّادیان»،که منسوب به مهاجرین عرب بودندگرفت و در ۴۴۷ ق وارد بغداد شد. خلیفه‌القائم بالّله دختر خود را به عقد او درآورد و در بغداد خطبه به نام طغرل خوانده‌شد. در سال ۴۵۱ ق ارسلان بساسیری را، که رئیس لشکریان ترک بود و قائم خلیفه از پیش او در  بغداد گریخته‌بود، در کوفه شکست داد و سرش را به نزد قائم فرستاد. طغرل در اوایل سال ۴۵۵ق از ارمنستان عازم بغداد شد و دو ماه در آن شهر اقامت‌گزید، در آن زمان بغداد هنوز مقر خلفای عباسی بود و بی آنکه حائز اقتدار سیاسی باشد،کانون قدرت معنوی به حساب می‌آمد. طغرل پس از دوماه از بغداد به سوی ری حرکت کرد و در رمضان ۴۵۵ ق در همانجا درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;- راحةالصدور، صص ۱۱۴ - ۹۷؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۸۷ - ۴۷۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۸ - ۴۰۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۲۰ -۳۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلب‌ارسلان‌بن جغری (۴۶۵ -۴۵۵ ق): وی برادرزاده طغرل بود. او وزیرانی چون عمیدالملک کندری و خواجه نظام‌الملک طوسی داشت و از خدمات آنها بهره‌ها می‌برد. وی پس از فتح ماوراءالنهر و خراسان، به عزم جهاد عازم روم شرقی شد، در ۴۵۶ ق ارمنستان و گرجستان را فتح کرد و در سال ۴۶۳ ق در شهر ملازگرد، رومانوس دیوجانس امپراتور روم را شکست داد. پس از این حادثه، رومیان دیگر نتوانستند در ارمنستان اعمال نفوذ نمایند. الب ارسلان در ۴۶۵ ق به دست یوسف خوارزمی کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۲۴ - ۱۶ ۱؛ الکامل، ج ۱۶، صص ۳۵۸ - ۳۵۰، ج ۱۷، صص ۱۵ - ۳، ۳۸، ۴۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۵۷، ۶۵۸، ۶۶۰، ۶۷۱؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۹۰ - ۴۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن آلب‌ارسلان (۴۸۵ - ۴۶۵ ق): وی در سال ۴۶۸ ق دمشق را تصرف کرد و در ۴۷۰ ق برادرش تتش را به شام فرستاد. تتش در ۴۷۲ ق با تصرف دمشق، سنلسله «سلاجقه شام» را تأسیس کرد. ملکشاه در ۴۷۰ ق حکومت قونیه و آق سرا از بلاد آسیای صغیر را به سلیمان پسر قتلمش‌بن اسرائیل پسر عم طغرل، واگذاشت و این سلیمان مؤسس حکومتی بزرگ است که به نام «سلاجقه روم» معروف است و مدیدی ادامه یافت. جالب آنکه سلاجقه روم از مشوقان بزرگ ادب و فرهنگ ایرانی بودند و با انتخاب نامهای کهن شاهنامه‌ای چون کی‌خسرو، کی‌قباد،کی‌کاووس به گسترش و رواج اندیشه‌ها و آداب ایرانی، علاقه خاصی نشان دادند. در ایام حکومت ملکشاه، که بی شک بزرگ‌ترین و موفق‌ترین سلاطین این سلسله است، حسن‌بن صباح، داعی اسماعیلی در ایران سربرافراشت و از اواخر سال ۴۷۳ ق به دعوت مردم ایران به مذهب اسماعیلی نزاری پرداخت. حسن در ۴۸۳ ق بر قلعه الموت دست یافت و این قلعه مرکز اقامت و تبلیغات او شد. خواجه نظام‌الملک وزیر مشهور ملکشاه سلجوقی به دست یکی از فدائیان این داعی کشته‌شد. ملکشاه نیز در ۴۸۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۶۷ - ۱۳۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ۹ - ۴۰۸؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۵۵ - ۵۲، ۶۷، ۹۸، ۱۸۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۰ - ۴۹۰، جهت اطلاع کامل از تاریخ اسماعیلیان ایران، رجوع کنید به: سرگذشت حسن صباح و قلعة الموت، ناصر نجمی، ارغوان؛ تاریخ اسماعیلیان در ایران، استرویوالودمیلا ولادیمیرونا، ترجمه دکتر پروین منزوی، نشر اشاره؛ دیوان ناصر خسرو، ناصربن خسروبن حارث القبادیانی، تهران: مؤسسه انتشارات نگاه، ۱۳۷۵، (مقدمه).&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت او را شبیه‌ترین حکومت‌ها به دولت ساسانی دانسته‌اند، چون به درایت و همت وزرای کاردان ایرانی از نظر نظم امور و اداره کشور از همان الگو پیروی می‌کرده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برکیارق (۴۹۸ - ۴۸۵ ق): وی پسر ارشد ملکشاه بود. در ۴۸۶ ق به بغداد رفت و خلیفه مقتدی او را «سلطان» خواند و به لقب «رکن‌الدین» ملقب ساخت. در سال ۴۸۷ ق در کردستان با عم خود تتش جنگید و از او شکست خورد. و برادرش محمد نیز در ۴۹۲ ق بر وی شورید و در زنجان او را منهزم ساخت. این دو برادر پنج بار با یکدیگر جنگیدند تا اینکه سرانجام در ۴۹۷ ق با یکدیگر صلح کردند و مملکت سلجوقی را بین خود تقسیم نمودند. برکیارق در ۴۹۸ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۷، صص ۱۹۶، ۱۹۷، ۲۰۵، ۲۰۹، ۲۲۱، ۲۶۱، ۳۰۸ - ۳۰۶، ۳۵۳، ۳۵۵؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷ - ۵۰۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۴۵، ۳۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمد (۵۱۱ - ۴۹۸ ق): سومین پسر ملکشاه و کوچک‌تر از برکیارق بود. گفتیم که دولت سلجوقی عملاً از زمان برکیارق تجزیه شده‌بود. برکیارق رسماً در بلاد جبال و اصفهان و عراق حکم می‌راند و سایر نواحی آن دولت، به ظاهر از او تبعیت داشتند. شام در دست تتش بود و بلاد روم تحت سلطه فرزندان سلیمان‌بن قتلمش قرار داشت. سلطان سنجر برادر برکیارق نیز، در ماوراءالنهر و ایران شرقی حکومت می‌کرد که پس از مرگ برکیارق به اطاعت محمد درآمد. در ایام سلطنت محمد، اسماعیلیه که مخالف ترکان و دیگر بیگانگان بودند، نفوذ و فعالیت زیادی داشتند؛ تا آنجا که احمدبن عبدالملک عطّاش یکی از رؤسای آنان، در شاهدز اصفهان مرکزی برای آن فرقه به وجود آورده‌بود. محمد در سال ۵۰۰ ق شاهدز را محاصره کرد و احمد عطاش و پسرش راکشت. در محرم ۵۰۳ ق نیز لشکری را برای فتح‌الموت فرستاد که نتیجه‌ای حاصل نکرد. محمد در ۵۱۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۶۶ - ۱۵۲؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۱۱. ۴۱۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷، ۵۰۳؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۲۶۱، ۲۶۷، ۲۷۰، ۲۷۷، ۲۸۰، ۲۸۴، ۲۹۸ - ۲۸۷، ۳۰۶، ۳۳۳، ۳۴۳؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱ - ۳۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین احمد سنجر (۵۵۲ - ۵۱۱ ق): او بیش از همه حاکمان سلجوقی بر ایران فرمانروایی، کرده است و دوران حکومت وی به دو بخش تقسیم می‌شود: اول، دوره امارت بر خراسان و ماوراءالنهر از سال ۵۱۱ تا ۵۴۹ ق ،که در این مدت فتوحات زیادی نصیب وی شد. دوم، دوران سلطنت او بر کل ممالک سلجوقی از ۵۴۹ تا ۵۵۲ ق در این ایام دولت قراختایی در اراضی شمالی کوه‌های «تیان‌شان» و دره‌های «انهار ایلی» و «تاریم» مابین دو دریاچه «بلخاش» و «ایسی‌گول» توسط یلوتاشه (گورخان) تشکیل شد و بلاساغون را پایتخت خود کردند. از سوی دیگر یکی از امرای سلجوقی غلامی به نام انوشتکین غرجه داشت، امیر حبشی پسر انوشتکین را به نام قطب‌الدین محمد در سال ۴۹۰ ق از طرف برکیارق به حکومت خوارزم فرستاد، این شخص مؤسس سلسله خوارزمشاهی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد خوارزمشاه تا زمان مرگ مطیع سنجر سلجوقی بود و پس از او پسرش علاءالدوله اتسز نیز به همان شیوه رفتار می‌کرد، اما چون مورد حسد امرای سنجر و بی‌مهری خود شاه قرارگرفت به خوارزم رفت و بر سنجر شورید. جنگ‌های متعددی میان آن دو روی داد که از جمله آنها جنگ «هزاراسب» در ۵۳۵ ق بود. سلطان سنجر در ۵۳۶ ق در محل «قطوان» در شش‌فرسخی سمرقند از گورخان قراختایی شکست خورد. به دنبال این واقعه در سال ۵۴۸ ق اسیر بدویان غز شد و این اسارت بیش از سه سال ادامه یافت. پس از آنکه از اسارت‌گریخت به مرو آمد اما در ۵۵۲ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر سلاطین این سلسله شهرت چندانی ندارند با اینکه عمر دولت آنان مدتی به طول انجامید اما هرگز اعتبار و عظمت عصر سلطان سنجر را به دست نیاوردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمودبن محمد (۵۲۵ - ۵۱۱ ق): این پادشاه در ۵۱۲ ق با مسترشد خلیفه جنگید اما سرانجام بین آنها صلح برقرار شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داودبن محمد (تا جمادی الآخر ۵۲۶ ق): او مدت ۹ ماه حکومت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن محمد (۵۲۹ - ۵۲۶ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن محمود (تاذی‌قعده‌ی ۵۴۷ ق): او به مدت ۴ ماه حکومت  کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن محمود (۵۴۴ -۵۴۷ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلیمان‌شاه‌بن سلطان محمد (۵۵۶ - ۵۵۴ ق).ارسلان‌شاه‌بن طغرل (۵۷۱ - ۵۵۶ ق).مسعودبن محمد (۵۴۷ - ۵۲۹ ق): که خلیفه مسترشد در ۵۲۹ ق در جنگ با وی اسیر و سپس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن ارسلان‌شاه (۵۹۰ - ۵۷۱ ق):که در جنگ با تکش خوارزمشاه و قتلغ اینانج پسر محمد جهان پهلوان حاکم اصفهان، در ۵۹۰ ق به قتل رسید و با مرگ او دولت سلجوقیان ایران به پایان آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه برای تربیت شاهزادگان خردسال و یا هنگام فرستادن آنها به حکومت هر ناحیه، اشخاصی را به سرپرستی آنها می‌گماردند که اینگونه افراد را «آتابیک» می‌گفتند. در اواخر دوره سلجوقی این اتابیک‌ها از ضعف پادشاهان استفاده کردند و هرکدام در نواحی تحت تسلط خود دولتی تشکیل دادند، که از آن جمله‌اند: اتابکان آذربایجان (۶۲۶ - ۵۴۱ ق) تا قبل از استیلای، مغول. اتابکان فارس (سلغوری) (۶۸۴ - ۵۴۳ ق)، آل‌کرت (۷۸۳ - ۶۴۳ ق). قراختائیان کرمان (۷۰۳ - ۶۱۹ ق). اتابکان لرستان (۸۲۷ - ۵۵۰ ق).که چون از مغول اطاعت کردند، مغول‌ها و ایلخانان ایران نیز مزاحمتی برای آنها ایجاد نکردند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع مشروح از تاریخ سلاجقه، علاوه بر منابع مذکور، رجوع کنید به: تاریخ ابن‌بی‌بی یا الاوامرالعلائیه فی امور العلانیه که محمد جراد مشکور در کتاب اخبار سلاجقه روم، بخش مفصلی از آن را عیناً ذکر کرده است. -&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه با اینکه دراساس از ترکمانان آسیای مرکزی بودند، ولی با حضور در فضای زندگی، ایرانیان، آداب و عادات ایرانی را پذیرفتند و با تشویق فضلا و دانشمندان ملک و به کار گرفتن وزرای باتدبیر ایرانی خدماتی شایان به فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سلاجقه، عمادالدین کاتب اصفهانی (به عربی)، هو تسما، خلاصه‌ای از این کناب را با حواشی و تعلیقات در الندن به چاپ رسانیده‌است، تاریخ افضل یا بدائع‌الزمان فی وقایع الکرمان. حمیدالدین ابوحامد افضل، چاپ تهران، (۱۳۲۶. تاریخ بیهق. علی‌بن زید بیهفی (ابن فندق)، چاپ تهران، ۱۳۱۷. تجارب‌السلف. و در مورد اتابکان نیز به اتحریر تاریخ وصاف، صص ۱۲۹ - ۱۱. ۲۳۵ - ۲۳۱، سلسله‌های اسلامی، صص ۱۹۲.۱۹۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%BA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12335</id>
		<title>سلسله غوریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D8%BA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12335"/>
		<updated>2025-12-05T10:14:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسروملک‌بن خسروشاه (۵۸۲ - ۵۵۵ ق): او آخرین پادشاه غزنوی است و به دست یاران شهاب‌الدین محمدبن سام غوری دستگیر شد و تا سال ۵۹۸ ق در زندانی در غور محبوس بود و غور ناحیه کوهستانی بالنسبه وسیعی مابین دو ولایت هرات و غزَنه بوده‌است. سرحد شمالی ولایت کوهستانی غور و غرجستان، ابتدای جلگه ماوراءالنهر، و دره شعب جنوبی آمو دریاست، که در قدیم بخش‌های شمالی آن را طخارستان می‌نامیدند. بزرگ‌ترین و مشهورترین آبادی‌های ناحیه غور، شهر فیروزکوه بود که پایتخت اصلی غوریان محسوب می‌شد. اما این طایفه بعدها با گسترش متصرفات خود، بامیان و بعد هرات و سپس غزنه را به پایتختی برگزیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن سوری از رؤسای غوری، متعرض متصرفات غزنویان می‌شد. سلطان محمود در سال ۴۰۱ ق بر او تاخت و اسیرش کرد و حکومت غور را به پسر او سپرد. غوریان از این تاریخ تحت تبعیت غزنویان درآمدند، اما در سرزمین اصلی خود همان استقلال سابق را داشتند. در دوره بهرام‌شاه غزنوی، که ضعف سلاطین غزنه آشکار شده‌بود و قدرت سلجوقیان هر روز فزونی می‌گرفت، غوریان به اطاعت سلطان سنجر سلجوقی درآمدند. مؤسس حقیقی سلسله غوریه، سیف‌الدین سوری پسر ملک عزالدین حسین است، و حکمرانان این سلسله عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیف‌الدین سوری (۵۴۴ - ۵۴۳ ق): وی در سال ۵۴۳ ق به غزنه حمله کرد، زیرا بهرام‌شاه غزنوی، برادر سیف‌الدین را، که به وی پناه برده بود، مسموم ساخته بود. او بهرام‌شاه را منهزم ساخت اما سال بعد بهرام‌شاه سیف‌الدین را دستگیر کرد و به قتل رساند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدین حسین جهان‌سوز (۵۵۶ -۵۴۴ ق):وی به قصد انتقام برادر خود سیف‌الدین چندین بار با بهرام‌شاه جنگید و او را به سوی هند منهزم ساخت. او پس از دستیابی به غزنین، از شدت غضب، مدت هفت شبانه روز آن شهر را سوزانید، آثار و عمارات غزنویان را با خاک یکسان ساخت و به همین دلیل به «جهان‌سوز» ملقب شد. سپس بلخ را از سلجوقیان گرفت. اما در سال ۵۴۷ ق از سلطان سنجر شکست خورد و سرانجام در ۵۵۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۰۲.۶۰۴؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۰۹، ۷۱۰، ۷۲۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۹۴،۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین حسین (۵۵۸ -۵۵۶ ق): وی پس از مرگ پدرش جهان‌سوز جانشین او شد. با دعات اسماعیلی که پدرش را به مذهب اسماعیلی فراخوانده بودند در افتاد و آنان راکشت و فرمان قتل اسماعیلیان را در قلمرو خود صادر کرد. اما سرانجام در جنگ با ترکان غز از پای در آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمدبن سام (۵۹۹ - ۵۵۸ ق): وی پسر عم محمدبن علاءالدین بود. در ۵۶۹ ق غزنین را از ترکمانان غز، که بر خراسان مستولی شده‌بودند،گرفت و مرزهای دولت غوریه را از طرف مغرب و جنوب غربی گسترش داد. در همان اوان، سلسله خوارزمشاهی در خراسان و ماوراءالنهر و خراسان به جای سلسله سلجوقی روی کار آمده و دولت قدرتمندی تشکیل داده‌بودند. سلطان علاءالدین تکش خوارزمشاهی قدرت زیادی یافته‌بود، و برادر او جلال‌الدین محمود سلطان‌شاه متعرض بلاد غوریه شد. اما از غیاث‌الدین غوری شکست خورد. سرانجام در ۵۹۷ ق سلطان‌محمد خوارزمشاه غوریان را مغلوب نمود. محمد در ۵۹۹ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین محمدبن سام (ملک شهاب‌الدین) (۶۰۲ - ۵۹۹ ق): دردوره حکومت او فتوحات گسترده‌ای در سرزمین هند نصیب غوریان شد. این امیر با سلطان محمد خوارزمشاه نیز به جنگ پرداخت، اما شکست سختی را متحمل شد. پس از این شکست عده‌ای از غلامانش ادعای، استقلال نمودند از جمله تاج‌الدین یلدز و آیبک. معزالدین در ۶۰۲ ق به دست تعدادی از  علاءالدین محمدبن شجاع‌الدین علی (۶۱۲ - ۶۱۰ ق): وی بعد از دو سال امارت تسلیم عمال خوارزمشاه شد و بدین ترتیب سلسله غوریه پایان یافت.۱ غوریان دراصل خاندانی ایرانی‌اند و به آداب و رسوم ایرانی نیز توجهی تمام نشان می‌دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12333</id>
		<title>غزنویان 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12333"/>
		<updated>2025-12-05T10:07:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غزنویان (۵۸۲-۳۵۱ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلپتکین غلامی به نام «سبکتکین» داشت که وی را به دامادی خود سرافراز کرده‌بود. پس از مرگ اسحاق، دو تن از غلامان آلپتکین به امارت رسیدند، اما سرانجام سبکتکین که مردی زیرک بود قدرت را در دست گرفت. در واقع او بنیانگذار حقیقی سلسله غزنویان است. سبکتکین به فراست دریافت که در مرزهای شرقی سرزمین تحت فرماندهی وی، سرزمین‌های وسیعی وجود دارد که تسلط بر آنها آسان است. بنابراین سپاهیان خود راگرد آورد و عازم غزا در هند شد و پس ازکسب پیروزی‌هایی در آنجا،کارش بالاگرفت. امیر بُست که «طغان» نام داشت با مخالفت یکی، از امرا به نام بابی‌توز (بای توز) مواجه شد و برای دفع او از سبکتکین یاری خواست سبکتکین درخواست وی را پذیرفت و بای توز را شکست داد، اما چون طغان به وعده‌های خود عمل نکرد، سبکتکین بُست را تسخیر نمود و سپس بر «قصدار» یا «غزدار» تسلط یافت. آنگاه در جلگه سند، جیپال پادشاه هند را شکست داد و شهر «پیشاور» را تصرف نمود. او سرانجام «بلخ» را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرد. وی در ۳۸۷ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۵، صص ۹۸ تا ۱۰۲؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۷۱ تا ۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمودبن سبکتکین (۴۲۱-۳۸۷ق): پس از مرگ سبکتکین، و بنا به وصیت او، پسرش اسماعیل که از محمود کوچک‌تر بود، به امارت رسید. اما سلطان محمود به کمک عمّ خود بُغراجق و برادر دیگرش نصر، در نزدیکی غزنه با اسماعیل جنگید و او را شکست داد. سپس او را محبوس کرد و اسماعیل در همان زندان درگذشت. محمود پس از آن با ایلک خان ترک جنگید و بر او غلبه کرد. در سال ۳۹۰ ق با خلف‌بن احمد سیستانی درگیر شد و برای‌گرفتن انتقام مرگ بغراجق، که به دست خلف کشته شده بود، عازم سیستان گشت. او خلف را در قلعه اسپهند محاصره کرد و باگرفتن صد هزار دینار دست از محاصره برداشت و امیر خلف بانو مطیع او شد، اما محمود که تصور می‌کرد خلف بانو دارای ثروت هنگفتی است، به اطاعت او قانع نشد و سرانجام در ۳۹۳ ق با تصرف قطعی سیستان، خلف را به زندان فرستاد و به دستور محمود این آخرین امیر سلسله صفاری در سال ۳۹۹ ق در زندان قلعه دهک به قتل رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
القادر بالله خلیفه عباسی، به محمود لقب «یمین‌الدوله» داد و او را به جای سامانیان والی خراسان گردانید. چون ایلک نصرخان مزاحم خراسان می‌شد، سلطان محمود در ۳۹۸ ق در دشت کتر به مقابله او رفت و او را به سختی شکست داد. سپس در فاصله سال‌های ۴۰۷ و ۴۰۸ ق خوارزم و جرجانیه را فتح نمود و سرحدات ملک خود را در بخش‌های شمالی وسعتی، عظیم بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;- الکامل، ج ۱۵، صص ۲۴۴، ۲۵۲، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۷۲؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۷۸ - ۳۷۳؛ ترکستان‌نامه، ج ۱، صص ۶۰۲ - ۵۷۷؛ تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۲۰۴ - ۱۹۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۶۰ -۲۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت سلطان محمود بیشتر به دلیل جنگ‌های او در هندوستان است که به آنها نام «جهاد» و «غزا» داده‌بود. وی به دنبال سوداهای پدر، از سال ۳۹۲ تا ۴۱۶ ق حدود شانزده یا هفده بار به هندوستان لشکر کشید. آخرین و بزرگ‌ترین این لشکرکشی‌ها به ولایت گجرات و شبه‌جزیره کاتیاور بود که به «فتح سومنات» (معبد ماه) معروف است. بتخانه سومنات، که از شاهکارهای هنری هند به شمار می‌رفت، ویران شد اموالی راکه سلطان محمود از غارت آنجا به دست آورد بیست میلیون دینار برآورد کرده‌اند. بدین سان خزانه محمود بسیار انباشته شد و او با وارد کردن قریب ده‌هزار تن از سربازان هندی در سپاه خود، اقتداری گسترده پیداکرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمود یکسال پیش از مرگ خود در ۴۲۰ ق مجدالدوله دیلمی را در ری دستگیر کرد و به عمر دولت دیالمه ری پایان داد. پس از وارد آوردن خرابی بسیار به این پایتخت باستانی، که با کشتن‌کثیری از شیعیان و آتش زدن کتابخانه‌ها همراه بود، شهرهای قزوین و ساوه و آوه و زنجان و ابهر راگرفت. سپس اصفهان و همدان به تصرف او درآمد. سلطان محمود در ۴۲۱ ق در غزنین درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۸۴ - ۳۷۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۳۸۷، ۴۰۵؛ الکامل، ج ۱۵، صص ۲۸۵ - ۲۸۱، ۲۹۷، ۳۰۲، ۳۳۴، ۳۴۹، ج ۱۶، صص ۳۰ - ۲۸، ۵۱. ۶۱ - ۵۸، ۸۵، ۸۶، ۱۱۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۶۸ - .۲۶۰&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمدبن محمود (از ربیع‌الآخر ۴۲۱ تا شوال ۴۲۱ ق): سلطان محمود هنگام مرگ، پسرش محمد را به جانشینی تعیین کرد، اما وی فردی ضعیف‌النفس و نسبت به امور مملکت بی توجه بود، در نتیجه برادرش مسعود او راگرفته، کور ساخت و خود بر تخت سلطنت جلوس کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مسعودبن محمود (۴۳۲ - ۴۲۱ ق): سلطان مسعود پس از جلوس بر تخت پادشاهی، خواجه ابوعلی حسنک وزیر میکالی را، که طرفدار محمدبن محمود بود، به قرمطی بودن متهم کرد و به دار آویخت. سپس به ولایت مکران،کرمان، ری و همدان لشکر کشید و در سال ۴۲۴ ق عازم هند شد. بار دیگر در ۴۲۸ ق و اوایل ۴۲۹ ق به این سرزمین لشکر کشید و با غنایم بسیار بازگشت. او سرانجام از سلجوقیان شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلجوقیان» یکی از قبایل ترک اُغز بودند و به نام رئیس قبیله خود «سلجوق» به طایفه «سلجوقی» معروف شدند. سلجوق به آیین اسلام گروید و در شهر جند در کنار سیحون اقامت گزید. مسلمانان، که از هجوم‌های مکرر فرزندان سلجوق در رنج بودند، پس از مرگ سلجوق، فرزندان و قبیله او را به سمت جنوب راندند و آنها در قریه نور بخارا ساکن شدند. سلجوقیان از سال ۳۹۸ ق تحت حمایت غزنویان در آمدند و سلطان محمود به چهارهزار خانوار از ترکمانان سلجوقی اجازه داد تا از جیحون بگذرند و در خراسان ساکن شوند. مورخان این کار را در ردیف اشتباهات فاحش سلطان محمود شمرده‌اند. چه، سلجوقیان به‌زودی ثابت کردند که دشمنانی، تازه نفس و پابرجایند. این‌گروه پس از سکونت در خراسان به آزار مردم پرداختند، تا اینکه سرانجام محمود در ۴۱۹ ق آنان را به سوی خوارزم منهزم ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان سلطان مسعود، پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری و یبغو، از مسعود خواستند که به آنان اجازه دهد دوباره در خراسان اقامت گزینند، اما مسعود تصمیم به سرکوبی آنان‌گرفت. ولی پس از چندین جنگ، سرانجام در محل دندانقان از ترکمانان سلجوقی شکست خورد. پس از این شکست و هزیمت در واقع حکومت غزنویان از ماوراءالنهرِ و بخش‌های شرقی ایران برافتاد و به‌زودی تمام این مناطق تحت امر دولت سلجوقی درآمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعود پس از شکست دندانقان به غزنین آمد و سرانجام در ۴۳۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مردی شجاع و متهور بود، اما در همان حال از مساعی جدّی در امور لشکر و کشور تغافل می‌ورزید و دوران پادشاهی را در لهو و لعب به سر برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مودودبن مسعود (۴۴۱ -۴۳۲ ق):او در واقع پادشاه غزنه و متصرفات غزنویآن در هند بود. در سال ۴۳۵ ق به قصد بازپس گرفتن خراسان از سلجوقی‌ها به جنگ آنها رفت ولی از الب‌ارسلان سلجوقی شکست خورد و در ۴۴۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد محمدبن محمود و مسعودبن محمود رجوع کنید به: الکامل، ج ۱۶، صص ۱۱۴ - ۱۱۱، ۱۲۶، ۱۳۵، ۱۳۶، ۱۷۲،۱۴۰ - ۱۶۹، ۱۹۵ ۱۹۲۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صصَ 385.39۳؛ راحةالصدور وآیةالترور، صص ۹۶ - ۸۶، .۹۹ ۰ ۱۰۲&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعودبن مودود و علی‌بن مسعود: پس از مرگ مودود، پسرش مسعود ام شد اما پس از پنج روز علی‌بن مسعودبن محمود با لقب بهاءالدوله در امارت او شریک شد. دو ماه بعد عبدالرشید پسر دیگر محمود تاج و تخت را تصرف‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امرای دیگر این خاندان را چنین بر شمرده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرشیدبن محمودبن سبکتکین (۴۴۴ - ۴۴۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرخزادبن مسعودبن محمود (۴۵۱ -۴۴۴ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم برادر فرخزاد (۴۹۲ - ۴۵۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدوله مسعودبن ابراهیم (۵۰۹ -۴۹۲ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارسلان‌شاه پسر مسعود (۵۱۱ -۵۰۹ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهرام‌شاه‌بن مسعود (۵۴۸-۵۱۱ق):او مردی ادب دوست و با کمال بود. در روزگار این امیر، امرای «غوری» که بعدها به حیات سلسله غزنوی در ایران و هند خاتمه دادند، اقتدار زیادی یافتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسروشاه بن بهرام‌شاه (۵۵۵ - ۵۴۸ ق).در همین سال کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12330</id>
		<title>سامانیان 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12330"/>
		<updated>2025-12-05T09:47:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات».&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12327</id>
		<title>صفاریان 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=12327"/>
		<updated>2025-12-05T09:31:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه&amp;lt;ref&amp;gt;مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&amp;lt;/ref&amp;gt; علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که یعقوب‌بن لیث هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. اهواز راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، الکامل، ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به خوزستان بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در نیشابور به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از طاهریان تا غزنویان به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به تاریخ بخارا، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قنل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو صفاریان حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، ج ۱، ص ۲۴۵؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۳۶۸؛ تاریخ بخارا، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۱۸ - .۱۸۵&amp;lt;/ref&amp;gt; سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم ایران پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=12326</id>
		<title>آل بویه 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=12326"/>
		<updated>2025-12-05T09:22:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیالمه ری و همدان و اصفهان:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1&amp;diff=12325</id>
		<title>آل زیار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1&amp;diff=12325"/>
		<updated>2025-12-05T09:20:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12324</id>
		<title>دیلمیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12324"/>
		<updated>2025-12-05T09:14:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیالمه ری و همدان و اصفهان: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12323</id>
		<title>دیلمیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12323"/>
		<updated>2025-12-05T09:00:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - م   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».^{۲} اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.^{۳} پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ - غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶. ۳ - همان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|۱۸۹&lt;br /&gt;
|از طاهریان تا غزنویان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|.&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|سلطنت برکنار شد.&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:۱ دیالمه ری و همدان و اصفهان: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر رکن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۹۰ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده تاریخ ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.^{۱}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadeh</name></author>
	</entry>
</feed>