<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://iranology-e.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Maedeh</id>
	<title>ویکی ایران - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://iranology-e.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Maedeh"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Maedeh"/>
	<updated>2026-06-20T15:41:33Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.43.1</generator>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84&amp;diff=14051</id>
		<title>از غزنویان تا مغول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84&amp;diff=14051"/>
		<updated>2026-02-27T17:22:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;پادشاهان [[تاریخ قبل از اسلام|پیش از اسلام ایران]] به شدت مراقب مرزهای شمال شرقی کشور بودند و از دورترین اعصار تا پایان عمر دولت اشکانی، از این سرحدات که جزو بخش‌های آسیب‌پذیر ایران بودند به سختی و شدت محافظت می‌کردند؛ تا آنجاکه شمار معتنابهی از شاهان و پهلوانان نیز در جنگ‌های با زرد پوستان مهاجم جان باختند. آخرین حکومت [[تاریخ قبل از اسلام|ایران پیش از اسلام]]، یعنی، ساسانیان، نیز در طول دوران فرمانروایی خود با تمام قوا در مقابل حمله‌های ترکها ایستادگی، کردند و مانع ورود نیروهای نژاد زرد به مرزهای قلمرو خود شدند. اما با ورود [[اسلام]] به [[کشور ایران|ایران]]، و سپس گسترش آن تا ماوراءالنهر و حدود چین، ترک‌ها نیز عمدتاً به وسیله ایرانیان به [[اسلام]] گرویدند و با حضور در جامعه مسلمانان، جواز ورود به مرزهای داخل [[کشور ایران|ایران]] نیز به آنها داده‌شد. این امر در دوران حکومت [[سامانیان|سامانی]] شدت یافت، زیرا امرای این سلسله با خاندان‌های متنفذ و کهن زمین‌دار ایرانی (دهقانان) درگیری داشتند و برای تضعیف دهقانان به عنصر ترک متوسل شدند، بویژه که توانایی نظامی ترک‌ها بسیار چشم‌گیر بود. امرای سامانی غلامان ترک را می‌خریدند و آنها را برای مقاصد نظامی و فرماندهی، تربیت می‌کردند. اما بسیاری از این غلام‌ها به مقامات بالای نظامی می‌رسیدند. از جمله اینان شخصی بود به نام «آلپتکین»که در ۳۴۹ ق از سوی عبدالملک‌بن نوح سامانی به سپهسالاری خراسان برگزیده‌شد. پس از مرگ عبدالملک در ۳۵۰ ق آلپتکین پسر وی نصر را به امارت برگزید، اما با مخالفت بزرگان خاندان سامانی و رؤسای لشکر مواجه شد. پس به ناچار به غزنین رفت و در آنجا اقامت گزید و در سال ۳۵۲ درگذشت. پس از آن پسرش اسحاق جانشین وی شد که او هم در سال ۳۵۵ ق ذرگذشت. هسته نخستین قدرتی که به تشکیل سلسله غزنوی‌انجامید، بدین‌گونه شکل‌گرفت و کمی بعد بالندگی، پذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[غزنویان 2|غزنویان (۵۸۲-۳۵۱ ق)]] ===&lt;br /&gt;
آلپتکین غلامی به نام «سبکتکین» داشت که وی را به دامادی خود سرافراز کرده‌بود. پس از مرگ اسحاق، دو تن از غلامان آلپتکین به امارت رسیدند، اما سرانجام سبکتکین که مردی زیرک بود قدرت را در دست گرفت. در واقع او بنیانگذار حقیقی سلسله [[غزنویان]] است. سبکتکین به فراست دریافت که در مرزهای شرقی سرزمین تحت فرماندهی وی، سرزمین‌های وسیعی وجود دارد که تسلط بر آنها آسان است. بنابراین سپاهیان خود راگرد آورد و عازم غزا در هند شد و پس ازکسب پیروزی‌هایی در آنجا،کارش بالاگرفت. امیر بُست که «طغان» نام داشت با مخالفت یکی، از امرا به نام بابی‌توز (بای توز) مواجه شد و برای دفع او از سبکتکین یاری خواست سبکتکین درخواست وی را پذیرفت و بای توز را شکست داد، اما چون طغان به وعده‌های خود عمل نکرد، سبکتکین بُست را تسخیر نمود و سپس بر «قصدار» یا «غزدار» تسلط یافت. آنگاه در جلگه سند، جیپال پادشاه هند را شکست داد و شهر «پیشاور» را تصرف نمود. او سرانجام «بلخ» را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرد. وی در ۳۸۷ ق درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۲، تهران: کتابفروشی خیام،۱۳۵۲، ص ۳۷۱ تا ۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، عزالدین. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کامل - تاریخ بزرگ اسلام و ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، تهران: انتشارات علمی، بی‌تا، ص98-102.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمودبن سبکتکین (۴۲۱-۳۸۷ق): پس از مرگ سبکتکین، و بنا به وصیت او، پسرش اسماعیل که از محمود کوچک‌تر بود، به امارت رسید. اما سلطان محمود به کمک عمّ خود بُغراجق و برادر دیگرش نصر، در نزدیکی غزنه با اسماعیل جنگید و او را شکست داد. سپس او را محبوس کرد و اسماعیل در همان زندان درگذشت. محمود پس از آن با ایلک خان ترک جنگید و بر او غلبه کرد. در سال ۳۹۰ ق با خلف‌بن احمد سیستانی درگیر شد و برای‌گرفتن انتقام مرگ بغراجق، که به دست خلف کشته شده بود، عازم سیستان گشت. او خلف را در قلعه اسپهند محاصره کرد و باگرفتن صد هزار دینار دست از محاصره برداشت و امیر خلف بانو مطیع او شد، اما محمود که تصور می‌کرد خلف بانو دارای ثروت هنگفتی است، به اطاعت او قانع نشد و سرانجام در ۳۹۳ ق با تصرف قطعی سیستان، خلف را به زندان فرستاد و به دستور محمود این آخرین امیر سلسله صفاری در سال ۳۹۹ ق در زندان قلعه دهک به قتل رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
القادر بالله خلیفه عباسی، به محمود لقب «یمین‌الدوله» داد و او را به جای [[سامانیان]] والی خراسان گردانید. چون ایلک نصرخان مزاحم خراسان می‌شد، سلطان محمود در ۳۹۸ ق در دشت کتر به مقابله او رفت و او را به سختی شکست داد. سپس در فاصله سال‌های ۴۰۷ و ۴۰۸ ق خوارزم و جرجانیه را فتح نمود و سرحدات ملک خود را در بخش‌های شمالی وسعتی، عظیم بخشید&amp;lt;ref&amp;gt;اشپولر، برتولد.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه جواد فلاطوری، ج ۱، چ ۲، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۴، صص ۲۰۴ - ۱۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بارتولد، ولادیمیر. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ترکستان‌نامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه کریم کشاورز، چ ۲، تهران: انتشارات آگاه، ۱۳۶۶،  ج ۱، صص ۶۰۲ - ۵۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، تهران: کتابفروشی خیام،۱۳۵۲، صص ۳۷۸ - ۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، عزالدین. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کامل - تاریخ بزرگ اسلام و ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، تهران: انتشارات علمی، بی‌تا، صص ۲۴۴، ۲۵۲، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، صص ۲۶۰ -۲۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت سلطان محمود بیشتر به دلیل جنگ‌های او در هندوستان است که به آنها نام «جهاد» و «غزا» داده‌بود. وی به دنبال سوداهای پدر، از سال ۳۹۲ تا ۴۱۶ ق حدود شانزده یا هفده بار به هندوستان لشکر کشید. آخرین و بزرگ‌ترین این لشکرکشی‌ها به ولایت گجرات و شبه‌جزیره کاتیاور بود که به «فتح سومنات» (معبد ماه) معروف است. بتخانه سومنات، که از شاهکارهای هنری هند به شمار می‌رفت، ویران شد اموالی راکه سلطان محمود از غارت آنجا به دست آورد بیست میلیون دینار برآورد کرده‌اند. بدین سان خزانه محمود بسیار انباشته شد و او با وارد کردن قریب ده‌هزار تن از سربازان هندی در سپاه خود، اقتداری گسترده پیداکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمود یکسال پیش از مرگ خود در ۴۲۰ ق مجدالدوله دیلمی را در ری دستگیر کرد و به عمر دولت دیالمه ری پایان داد. پس از وارد آوردن خرابی بسیار به این پایتخت باستانی، که با کشتن‌کثیری از شیعیان و آتش زدن کتابخانه‌ها همراه بود، شهرهای قزوین و ساوه و آوه و زنجان و ابهر راگرفت. سپس [[اصفهان]] و [[همدان]] به تصرف او درآمد. سلطان محمود در ۴۲۱ ق در غزنین درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، عزالدین. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کامل - تاریخ بزرگ اسلام و ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، تهران: انتشارات علمی، بی‌تا،ج ۱۵، صص ۲۸۵ - ۲۸۱، ۲۹۷، ۳۰۲، ۳۳۴، ۳۴۹، ج ۱۶، صص ۳۰ - ۲۸، ۵۱. ۶۱ - ۵۸، ۸۵، ۸۶، ۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، صص ۳۸۷، ۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، تهران: کتابفروشی خیام،۱۳۵۲، صص ۳۸۴ - ۳۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵،  صص ۲۶۸ -۲۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمدبن محمود (از ربیع‌الآخر ۴۲۱ تا شوال ۴۲۱ ق): سلطان محمود هنگام مرگ، پسرش محمد را به جانشینی تعیین کرد، اما وی فردی ضعیف‌النفس و نسبت به امور مملکت بی توجه بود، در نتیجه برادرش مسعود او راگرفته، کور ساخت و خود بر تخت سلطنت جلوس کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مسعودبن محمود (۴۳۲ - ۴۲۱ ق): سلطان مسعود پس از جلوس بر تخت پادشاهی، خواجه ابوعلی حسنک وزیر میکالی را، که طرفدار محمدبن محمود بود، به قرمطی بودن متهم کرد و به دار آویخت. سپس به ولایت مکران،کرمان، ری و همدان لشکر کشید و در سال ۴۲۴ ق عازم هند شد. بار دیگر در ۴۲۸ ق و اوایل ۴۲۹ ق به این سرزمین لشکر کشید و با غنایم بسیار بازگشت. او سرانجام از [[سلجوقیان]] شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[سلجوقیان]]» یکی از قبایل ترک اُغز بودند و به نام رئیس قبیله خود «سلجوق» به طایفه «سلجوقی» معروف شدند. سلجوق به آیین [[اسلام]] گروید و در شهر جند در کنار سیحون اقامت گزید. مسلمانان، که از هجوم‌های مکرر فرزندان سلجوق در رنج بودند، پس از مرگ سلجوق، فرزندان و قبیله او را به سمت جنوب راندند و آنها در قریه نور بخارا ساکن شدند. سلجوقیان از سال ۳۹۸ ق تحت حمایت [[غزنویان]] در آمدند و سلطان محمود به چهارهزار خانوار از ترکمانان سلجوقی اجازه داد تا از جیحون بگذرند و در خراسان ساکن شوند. مورخان این کار را در ردیف اشتباهات فاحش سلطان محمود شمرده‌اند. چه، سلجوقیان به‌زودی ثابت کردند که دشمنانی، تازه نفس و پابرجایند. این‌گروه پس از سکونت در خراسان به آزار مردم پرداختند، تا اینکه سرانجام محمود در ۴۱۹ ق آنان را به سوی خوارزم منهزم ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان سلطان مسعود، پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری و یبغو، از مسعود خواستند که به آنان اجازه دهد دوباره در خراسان اقامت گزینند، اما مسعود تصمیم به سرکوبی آنان‌گرفت. ولی پس از چندین جنگ، سرانجام در محل دندانقان از ترکمانان سلجوقی شکست خورد. پس از این شکست و هزیمت در واقع حکومت [[غزنویان]] از ماوراءالنهرِ و بخش‌های شرقی [[کشور ایران|ایران]] برافتاد و به‌زودی تمام این مناطق تحت امر دولت [[سلجوقیان|سلجوقی]] درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعود پس از شکست دندانقان به غزنین آمد و سرانجام در ۴۳۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مردی شجاع و متهور بود، اما در همان حال از مساعی جدّی در امور لشکر و کشور تغافل می‌ورزید و دوران پادشاهی را در لهو و لعب به سر برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مودودبن مسعود (۴۴۱ -۴۳۲ ق):او در واقع پادشاه غزنه و متصرفات [[غزنویان]] در هند بود. در سال ۴۳۵ ق به قصد بازپس گرفتن خراسان از سلجوقی‌ها به جنگ آنها رفت ولی از الب‌ارسلان سلجوقی شکست خورد و در ۴۴۱ ق درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد محمدبن محمود و مسعودبن محمود رجوع کنید به:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، تهران: کتابفروشی خیام،۱۳۵۲، صص385-393.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد محمدبن محمود و مسعودبن محمود رجوع کنید به:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوندی، محمدبن علی‌بن سلیمان. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;راحةالصدور و آیةالسرور&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تصحیح محمد اقبال، به اهتمام مجتبی مینوی، چ ۲، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۴، صص ۹۶، ۸۶، ۹۹ ،۱۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد محمدبن محمود و مسعودبن محمود رجوع کنید به:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثیر، عزالدین. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کامل - تاریخ بزرگ اسلام و ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، تهران: انتشارات علمی، بی‌تا، ج ۱۶، صص ۱۱۴ - ۱۱۱، ۱۲۶، ۱۳۵، ۱۳۶، ۱۷۲،۱۴۰ - ۱۶۹، ۱۹۵ ۱۹۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعودبن مودود و علی‌بن مسعود: پس از مرگ مودود، پسرش مسعود ام شد اما پس از پنج روز علی‌بن مسعودبن محمود با لقب بهاءالدوله در امارت او شریک شد. دو ماه بعد عبدالرشید پسر دیگر محمود تاج و تخت را تصرف‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امرای دیگر این خاندان را چنین بر شمرده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرشیدبن محمودبن سبکتکین (۴۴۴ - ۴۴۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرخزادبن مسعودبن محمود (۴۵۱ -۴۴۴ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم برادر فرخزاد (۴۹۲ - ۴۵۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدوله مسعودبن ابراهیم (۵۰۹ -۴۹۲ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارسلان‌شاه پسر مسعود (۵۱۱ -۵۰۹ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهرام‌شاه‌بن مسعود (۵۴۸-۵۱۱ق):او مردی ادب دوست و با کمال بود. در روزگار این امیر، امرای «غوری» که بعدها به حیات سلسله [[غزنویان|غزنوی]] در [[کشور ایران|ایران]] و هند خاتمه دادند، اقتدار زیادی یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسروشاه بن بهرام‌شاه (۵۵۵ - ۵۴۸ ق). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسروملک‌بن خسروشاه (۵۸۲ - ۵۵۵ ق): او آخرین پادشاه [[غزنویان|غزنوی]] است و به دست یاران شهاب‌الدین محمدبن سام غوری دستگیر شد و تا سال ۵۹۸ ق در زندانی در غور محبوس بود و در همین سال کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[غوریان|غوریان ( 543-612)]] ===&lt;br /&gt;
غور ناحیه کوهستانی بالنسبه وسیعی مابین دو ولایت هرات و غزَنه بوده‌است. سرحد شمالی ولایت کوهستانی غور و غرجستان، ابتدای جلگه ماوراءالنهر، و دره شعب جنوبی آمو دریاست، که در قدیم بخش‌های شمالی آن را طخارستان می‌نامیدند. بزرگ‌ترین و مشهورترین آبادی‌های ناحیه غور، شهر فیروزکوه بود که پایتخت اصلی غوریان محسوب می‌شد. اما این طایفه بعدها با گسترش متصرفات خود، بامیان و بعد هرات و سپس غزنه را به پایتختی برگزیدند&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص ۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن سوری از رؤسای غوری، متعرض متصرفات [[غزنویان]] می‌شد. سلطان محمود در سال ۴۰۱ ق بر او تاخت و اسیرش کرد و حکومت غور را به پسر او سپرد. غوریان از این تاریخ تحت تبعیت [[غزنویان]] درآمدند، اما در سرزمین اصلی خود همان استقلال سابق را داشتند. در دوره بهرام‌شاه غزنوی، که ضعف سلاطین غزنه آشکار شده‌بود و قدرت [[سلجوقیان]] هر روز فزونی می‌گرفت، غوریان به اطاعت سلطان سنجر سلجوقی درآمدند. مؤسس حقیقی سلسله غوریه، سیف‌الدین سوری پسر ملک عزالدین حسین است، و حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیف‌الدین سوری (۵۴۴ - ۵۴۳ ق): وی در سال ۵۴۳ ق به غزنه حمله کرد، زیرا بهرام‌شاه غزنوی، برادر سیف‌الدین را، که به وی پناه برده بود، مسموم ساخته بود. او بهرام‌شاه را منهزم ساخت اما سال بعد بهرام‌شاه سیف‌الدین را دستگیر کرد و به قتل رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدین حسین جهان‌سوز (۵۵۶ -۵۴۴ ق):وی به قصد انتقام برادر خود سیف‌الدین چندین بار با بهرام‌شاه جنگید و او را به سوی هند منهزم ساخت. او پس از دستیابی به غزنین، از شدت غضب، مدت هفت شبانه روز آن شهر را سوزانید، آثار و عمارات غزنویان را با خاک یکسان ساخت و به همین دلیل به «جهان‌سوز» ملقب شد. سپس بلخ را از [[سلجوقیان]] گرفت. اما در سال ۵۴۷ ق از سلطان سنجر شکست خورد و سرانجام در ۵۵۶ ق درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;بارتولد، ولادیمیر. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ترکستان‌نامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه کریم کشاورز، ج۲، تهران: انتشارات آگاه، ۱۳۶۶،  صص ۷۰۹، ۷۱۰، ۷۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، تهران: کتابفروشی خیام،۱۳۵۲، صص ۶۰۲.۶۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، صص ۲۹۴،۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین حسین (۵۵۸ -۵۵۶ ق): وی پس از مرگ پدرش جهان‌سوز جانشین او شد. با دعات اسماعیلی که پدرش را به مذهب اسماعیلی فراخوانده بودند در افتاد و آنان راکشت و فرمان قتل اسماعیلیان را در قلمرو خود صادر کرد. اما سرانجام در جنگ با ترکان غز از پای در آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمدبن سام (۵۹۹ - ۵۵۸ ق): وی پسر عم محمدبن علاءالدین بود. در ۵۶۹ ق غزنین را از ترکمانان غز، که بر خراسان مستولی شده‌بودند،گرفت و مرزهای دولت غوریه را از طرف مغرب و جنوب غربی گسترش داد. در همان اوان، سلسله [[خوارزمشاهیان|خوارزمشاهی]] در خراسان و ماوراءالنهر و خراسان به جای سلسله [[سلجوقیان|سلجوقی]] روی کار آمده و دولت قدرتمندی تشکیل داده‌بودند. سلطان علاءالدین تکش خوارزمشاهی قدرت زیادی یافته‌بود، و برادر او جلال‌الدین محمود سلطان‌شاه متعرض بلاد غوریه شد. اما از غیاث‌الدین غوری شکست خورد. سرانجام در ۵۹۷ ق سلطان‌محمد خوارزمشاه غوریان را مغلوب نمود. محمد در ۵۹۹ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین محمدبن سام (ملک شهاب‌الدین) (۶۰۲ - ۵۹۹ ق): دردوره حکومت او فتوحات گسترده‌ای در سرزمین هند نصیب غوریان شد. این امیر با [[سلطان محمد خوارزمشاه]] نیز به جنگ پرداخت، اما شکست سختی را متحمل شد. پس از این شکست عده‌ای از غلامانش ادعای، استقلال نمودند از جمله تاج‌الدین یلدز و آیبک. معزالدین در ۶۰۲ ق به دست تعدادی از  علاءالدین محمدبن شجاع‌الدین علی (۶۱۲ - ۶۱۰ ق): وی بعد از دو سال امارت تسلیم عمال خوارزمشاه شد و بدین ترتیب سلسله غوریه پایان یافت. غوریان دراصل خاندانی ایرانی‌اند و به آداب و رسوم ایرانی نیز توجهی تمام نشان می‌دادند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:آرامگاه سلجوقی دماوند.jpg|بندانگشتی|آرامگاه سلجوقی دماوند ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://www.setavin.com/3399-%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%D8%B4%D8%A8%D9%84%DB%8C-Tomb-and-Tower-of-Sheikh-Shebeli--%D8%8C-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[سلجوقیان|سلجوقیان (۵۹۰ - ۴۲۹ ق)]] ===&lt;br /&gt;
چنانکه ذکر شد در زمان سلطان مسعود غزنوی، میان او و پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری، و یبغو جنگی درگرفت که سرانجام در محل دندانقان به شکست سلطان مسعود انجامید. شکست خوردن غزنویان سبب شد هیچ قدرت دیگری در برابر سلجوقیان پای نگیرد غزنویان همه مخالفان خود به خصوص سلسله‌های ایرانی تبار دیلمی را از میان برداشتند و هیچ رقیبی باقی نگذاشتند. حکمرانان سلجوقی عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن میکائیل (۴۵۵ - ۴۲۹ ق): وی در ۴۲۹ ق در [[نیشابور]] بر تخت سلطنت جلوس کرد. پس از برانداختن قدرت [[غزنویان]] از خراسان و گرگان، طبرستان را نیز از نوشیروان‌بن فلک‌المعالی منوچهر گرفت و سلسله «[[آل زیار]]» را منقرض ساخت. سپس در ۴۳۴ ق خوارزم و ری را فتح نمود. در سال ۴۴۷ ق با اسیر کردن ملک رحیم، در بغداد سلسله «[[آل بویه]]» را برانداخت. در ۴۴۶ ق آذربایجان را از «روّادیان»،که منسوب به مهاجرین عرب بودندگرفت و در ۴۴۷ ق وارد بغداد شد. خلیفه‌القائم بالّله دختر خود را به عقد او درآورد و در بغداد خطبه به نام طغرل خوانده‌شد. در سال ۴۵۱ ق ارسلان بساسیری را، که رئیس لشکریان ترک بود و قائم خلیفه از پیش او در  بغداد گریخته‌بود، در کوفه شکست داد و سرش را به نزد قائم فرستاد. طغرل در اوایل سال ۴۵۵ق از ارمنستان عازم بغداد شد و دو ماه در آن شهر اقامت‌گزید، در آن زمان بغداد هنوز مقر خلفای عباسی بود و بی آنکه حائز اقتدار سیاسی باشد،کانون قدرت معنوی به حساب می‌آمد. طغرل پس از دوماه از بغداد به سوی ری حرکت کرد و در رمضان ۴۵۵ ق در همانجا درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، صص ۴۰۸ - ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، تهران: کتابفروشی خیام،۱۳۵۲، صص ۴۸۷ - ۴۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;راوندی، محمدبن علی‌بن سلیمان. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;راحةالصدور و آیةالسرور&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تصحیح محمد اقبال، به اهتمام مجتبی مینوی، چ ۲، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۴، ص97-114.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص307-320.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلب‌ارسلان‌بن جغری (۴۶۵ -۴۵۵ ق): وی برادرزاده طغرل بود. او وزیرانی چون عمیدالملک کندری و خواجه نظام‌الملک طوسی داشت و از خدمات آنها بهره‌ها می‌برد. وی پس از فتح ماوراءالنهر و خراسان، به عزم جهاد عازم روم شرقی شد، در ۴۵۶ ق ارمنستان و گرجستان را فتح کرد و در سال ۴۶۳ ق در شهر ملازگرد، رومانوس دیوجانس امپراتور روم را شکست داد. پس از این حادثه، رومیان دیگر نتوانستند در ارمنستان اعمال نفوذ نمایند. الب ارسلان در ۴۶۵ ق به دست یوسف خوارزمی کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۲۴ - ۱۶ ۱؛ الکامل، ج ۱۶، صص ۳۵۸ - ۳۵۰، ج ۱۷، صص ۱۵ - ۳، ۳۸، ۴۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۵۷، ۶۵۸، ۶۶۰، ۶۷۱؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۹۰ - ۴۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن آلب‌ارسلان (۴۸۵ - ۴۶۵ ق): وی در سال ۴۶۸ ق دمشق را تصرف کرد و در ۴۷۰ ق برادرش تتش را به شام فرستاد. تتش در ۴۷۲ ق با تصرف دمشق، سنلسله «سلاجقه شام» را تأسیس کرد. ملکشاه در ۴۷۰ ق حکومت قونیه و آق سرا از بلاد آسیای صغیر را به سلیمان پسر قتلمش‌بن اسرائیل پسر عم طغرل، واگذاشت و این سلیمان مؤسس حکومتی بزرگ است که به نام «سلاجقه روم» معروف است و مدیدی ادامه یافت. جالب آنکه سلاجقه روم از مشوقان بزرگ ادب و فرهنگ ایرانی بودند و با انتخاب نامهای کهن شاهنامه‌ای چون کی‌خسرو، کی‌قباد،کی‌کاووس به گسترش و رواج اندیشه‌ها و آداب ایرانی، علاقه خاصی نشان دادند. در ایام حکومت ملکشاه، که بی شک بزرگ‌ترین و موفق‌ترین سلاطین این سلسله است، حسن‌بن صباح، داعی اسماعیلی در ایران سربرافراشت و از اواخر سال ۴۷۳ ق به دعوت مردم ایران به مذهب اسماعیلی نزاری پرداخت. حسن در ۴۸۳ ق بر قلعه الموت دست یافت و این قلعه مرکز اقامت و تبلیغات او شد. خواجه نظام‌الملک وزیر مشهور ملکشاه سلجوقی به دست یکی از فدائیان این داعی کشته‌شد. ملکشاه نیز در ۴۸۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۶۷ - ۱۳۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ۹ - ۴۰۸؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۵۵ - ۵۲، ۶۷، ۹۸، ۱۸۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۰ - ۴۹۰، جهت اطلاع کامل از تاریخ اسماعیلیان ایران، رجوع کنید به: سرگذشت حسن صباح و قلعة الموت، ناصر نجمی، ارغوان؛ تاریخ اسماعیلیان در ایران، استرویوالودمیلا ولادیمیرونا، ترجمه دکتر پروین منزوی، نشر اشاره؛ دیوان ناصر خسرو، ناصربن خسروبن حارث القبادیانی، تهران: مؤسسه انتشارات نگاه، ۱۳۷۵، (مقدمه).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت او را شبیه‌ترین حکومت‌ها به دولت ساسانی دانسته‌اند، چون به درایت و همت وزرای کاردان ایرانی از نظر نظم امور و اداره کشور از همان الگو پیروی می‌کرده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برکیارق (۴۹۸ - ۴۸۵ ق): وی پسر ارشد ملکشاه بود. در ۴۸۶ ق به بغداد رفت و خلیفه مقتدی او را «سلطان» خواند و به لقب «رکن‌الدین» ملقب ساخت. در سال ۴۸۷ ق در کردستان با عم خود تتش جنگید و از او شکست خورد. و برادرش محمد نیز در ۴۹۲ ق بر وی شورید و در زنجان او را منهزم ساخت. این دو برادر پنج بار با یکدیگر جنگیدند تا اینکه سرانجام در ۴۹۷ ق با یکدیگر صلح کردند و مملکت سلجوقی را بین خود تقسیم نمودند. برکیارق در ۴۹۸ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۷، صص ۱۹۶، ۱۹۷، ۲۰۵، ۲۰۹، ۲۲۱، ۲۶۱، ۳۰۸ - ۳۰۶، ۳۵۳، ۳۵۵؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷ - ۵۰۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۴۵، ۳۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمد (۵۱۱ - ۴۹۸ ق): سومین پسر ملکشاه و کوچک‌تر از برکیارق بود. گفتیم که دولت سلجوقی عملاً از زمان برکیارق تجزیه شده‌بود. برکیارق رسماً در بلاد جبال و اصفهان و عراق حکم می‌راند و سایر نواحی آن دولت، به ظاهر از او تبعیت داشتند. شام در دست تتش بود و بلاد روم تحت سلطه فرزندان سلیمان‌بن قتلمش قرار داشت. سلطان سنجر برادر برکیارق نیز، در ماوراءالنهر و ایران شرقی حکومت می‌کرد که پس از مرگ برکیارق به اطاعت محمد درآمد. در ایام سلطنت محمد، اسماعیلیه که مخالف ترکان و دیگر بیگانگان بودند، نفوذ و فعالیت زیادی داشتند؛ تا آنجا که احمدبن عبدالملک عطّاش یکی از رؤسای آنان، در شاهدز اصفهان مرکزی برای آن فرقه به وجود آورده‌بود. محمد در سال ۵۰۰ ق شاهدز را محاصره کرد و احمد عطاش و پسرش راکشت. در محرم ۵۰۳ ق نیز لشکری را برای فتح‌الموت فرستاد که نتیجه‌ای حاصل نکرد. محمد در ۵۱۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۶۶ - ۱۵۲؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۱۱. ۴۱۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷، ۵۰۳؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۲۶۱، ۲۶۷، ۲۷۰، ۲۷۷، ۲۸۰، ۲۸۴، ۲۹۸ - ۲۸۷، ۳۰۶، ۳۳۳، ۳۴۳؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱ - ۳۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین احمد سنجر (۵۵۲ - ۵۱۱ ق): او بیش از همه حاکمان سلجوقی بر ایران فرمانروایی، کرده است و دوران حکومت وی به دو بخش تقسیم می‌شود: اول، دوره امارت بر خراسان و ماوراءالنهر از سال ۵۱۱ تا ۵۴۹ ق ،که در این مدت فتوحات زیادی نصیب وی شد. دوم، دوران سلطنت او بر کل ممالک سلجوقی از ۵۴۹ تا ۵۵۲ ق در این ایام دولت قراختایی در اراضی شمالی کوه‌های «تیان‌شان» و دره‌های «انهار ایلی» و «تاریم» مابین دو دریاچه «بلخاش» و «ایسی‌گول» توسط یلوتاشه (گورخان) تشکیل شد و بلاساغون را پایتخت خود کردند. از سوی دیگر یکی از امرای سلجوقی غلامی به نام انوشتکین غرجه داشت، امیر حبشی پسر انوشتکین را به نام قطب‌الدین محمد در سال ۴۹۰ ق از طرف برکیارق به حکومت خوارزم فرستاد، این شخص مؤسس سلسله خوارزمشاهی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد خوارزمشاه تا زمان مرگ مطیع سنجر سلجوقی بود و پس از او پسرش علاءالدوله اتسز نیز به همان شیوه رفتار می‌کرد، اما چون مورد حسد امرای سنجر و بی‌مهری خود شاه قرارگرفت به خوارزم رفت و بر سنجر شورید. جنگ‌های متعددی میان آن دو روی داد که از جمله آنها جنگ «هزاراسب» در ۵۳۵ ق بود. سلطان سنجر در ۵۳۶ ق در محل «قطوان» در شش‌فرسخی سمرقند از گورخان قراختایی شکست خورد. به دنبال این واقعه در سال ۵۴۸ ق اسیر بدویان غز شد و این اسارت بیش از سه سال ادامه یافت. پس از آنکه از اسارت‌گریخت به مرو آمد اما در ۵۵۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر سلاطین این سلسله شهرت چندانی ندارند با اینکه عمر دولت آنان مدتی به طول انجامید اما هرگز اعتبار و عظمت عصر سلطان سنجر را به دست نیاوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمودبن محمد (۵۲۵ - ۵۱۱ ق): این پادشاه در ۵۱۲ ق با مسترشد خلیفه جنگید اما سرانجام بین آنها صلح برقرار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داودبن محمد (تا جمادی الآخر ۵۲۶ ق): او مدت ۹ ماه حکومت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن محمد (۵۲۹ - ۵۲۶ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن محمود (تاذی‌قعده‌ی ۵۴۷ ق): او به مدت ۴ ماه حکومت  کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن محمود (۵۴۴ -۵۴۷ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلیمان‌شاه‌بن سلطان محمد (۵۵۶ - ۵۵۴ ق).ارسلان‌شاه‌بن طغرل (۵۷۱ - ۵۵۶ ق).مسعودبن محمد (۵۴۷ - ۵۲۹ ق): که خلیفه مسترشد در ۵۲۹ ق در جنگ با وی اسیر و سپس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن ارسلان‌شاه (۵۹۰ - ۵۷۱ ق):که در جنگ با تکش خوارزمشاه و قتلغ اینانج پسر محمد جهان پهلوان حاکم اصفهان، در ۵۹۰ ق به قتل رسید و با مرگ او دولت سلجوقیان ایران به پایان آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه برای تربیت شاهزادگان خردسال و یا هنگام فرستادن آنها به حکومت هر ناحیه، اشخاصی را به سرپرستی آنها می‌گماردند که اینگونه افراد را «آتابیک» می‌گفتند. در اواخر دوره سلجوقی این اتابیک‌ها از ضعف پادشاهان استفاده کردند و هرکدام در نواحی تحت تسلط خود دولتی تشکیل دادند، که از آن جمله‌اند: اتابکان آذربایجان (۶۲۶ - ۵۴۱ ق) تا قبل از استیلای، مغول. اتابکان فارس (سلغوری) (۶۸۴ - ۵۴۳ ق)، آل‌کرت (۷۸۳ - ۶۴۳ ق). قراختائیان کرمان (۷۰۳ - ۶۱۹ ق). اتابکان لرستان (۸۲۷ - ۵۵۰ ق).که چون از مغول اطاعت کردند، مغول‌ها و ایلخانان ایران نیز مزاحمتی برای آنها ایجاد نکردند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع مشروح از تاریخ سلاجقه، علاوه بر منابع مذکور، رجوع کنید به: تاریخ ابن‌بی‌بی یا الاوامرالعلائیه فی امور العلانیه که محمد جراد مشکور در کتاب اخبار سلاجقه روم، بخش مفصلی از آن را عیناً ذکر کرده است. -&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه با اینکه دراساس از ترکمانان آسیای مرکزی بودند، ولی با حضور در فضای زندگی، ایرانیان، آداب و عادات ایرانی را پذیرفتند و با تشویق فضلا و دانشمندان ملک و به کار گرفتن وزرای باتدبیر ایرانی خدماتی شایان به فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سلاجقه، عمادالدین کاتب اصفهانی (به عربی)، هو تسما، خلاصه‌ای از این کناب را با حواشی و تعلیقات در الندن به چاپ رسانیده‌است، تاریخ افضل یا بدائع‌الزمان فی وقایع الکرمان. حمیدالدین ابوحامد افضل، چاپ تهران، (۱۳۲۶. تاریخ بیهق. علی‌بن زید بیهفی (ابن فندق)، چاپ تهران، ۱۳۱۷. تجارب‌السلف. و در مورد اتابکان نیز به اتحریر تاریخ وصاف، صص ۱۲۹ - ۱۱. ۲۳۵ - ۲۳۱، سلسله‌های اسلامی، صص ۱۹۲.۱۹۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[خوارزمشاهیان|خوارزمشاهیان (۶۲۸ - ۴۹۰ ق)]] ===&lt;br /&gt;
خوارزمشاهیان از فرزندان غلامی به نام انوشتکین غرجه بودند که در سال ۴۹۰ ق حاکم خراسان، امیر حبشی، فرزند او قطب‌الدین محمد را به سمت خوارزمشاهی تعیین کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن انوشتکین (۵۲۲ - ۴۹۰ ق): او در تمام مدت، مطیع سلطان سنجر بود و هیچ خصومت آشکاری به آل سلجوق نشان نداد و در تمکین کامل، به صورت حاکمی وفادار زیست، تا اینکه در ۵۲۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتسزبن قطب‌الدین محمد (۵۵۱ - ۵۲۲ ق): او نیز تا ۵۳۰ ق مانند پدر، مطیع سلطان سنجر بود. اما پس از مشاهده فتور در ارکان قدرت سلجوقی و مشکلات متعددی که برای سنجر پیش آمد، میانه آن دو به هم خورد و با هم جنگ‌هایی کردند تا اینکه اتسز در ۵۵۱ ق در قوچان درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;-راحةالصدور، صص ۴۰۵ - ۳۷۵؛ الکامل، ج ۱۷، ص ۲۴۳، ج ۲۵، صص ۱۶ -۳، ۱۱۳ - ۱۰۶، ۱۱۷، ۱۲۹، ۱۵۴ - ۱۵۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۳۲ - ۶۲۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۹۶ - ۶۹۲؛ تاریخ مفصل ایران، ۳۸۸.۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایل ارسلان‌بن اتسز (۵۶۷ - ۵۵۱): برای کمک کردن به طایفه قرلق، به ماوراءالنهر لشکر کشید و بخارا و سمرقند راگرفت، اما در ۵۶۷ ق از گورخان قراختایی شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌شاه‌بن ایل‌ارسلان (تا ربیع‌الآخر ۵۶۸ ق): او مدت ۸ ماه حکومت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکش‌بن ایل‌ارسلان (۵۹۶-۵۶۸ق): ناصر خلیفه به او لقب «قطب‌الدین» داده بود. وی در ۵۹۱ ه از ترکان قپچاق شکست خورد و در ۵۹۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین تکش (۶۱۸ - ۵۹۶ ق): وی در فاصله سال‌های ۶۰۶ و ۶۰۷ ق مازندران و کرمان را تصرف کرد و سلسله قراختائیان کرمان را برانداخت. اما با ناصر خلیفه اختلاف پیداکرد، خلیفه نیز در صدد تحریک غوریان بر ضد او برآمد. سلطان محمد خوارزمشاه چون با حملات مغول مواجه شد به جزیره آبسکون‌گریخت و در حالیکه شبح مغولان را آشکارا در تعقیب خود می‌دید؛ خائف و عاجز در ۶۱۷ ق در این جزیره درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال‌الدین منکبرنی (۶۲۸ -۶۱۷ ق): هنگام فرار پدر به آبسکون با او همراه بود و در آنجا به جانشینی وی انتخاب شد، اما با مخالفت برادر خود اوزلاغ شاه و ترکان قپچاق، که هنوز از فاجعه حمله مغولان درسی نگرفته‌بودند و کوس ضدیت خانگی با هم می‌کوفتند، روبرو گردید و به خراسان گریخت. تا سال ۶۲۸ ق به دفعات با مغول‌ها جنگید و توفیقات متعددی نیز، از جمله در نبرد پروان، نصیب وی‌گردید، اما به دلیل سبک‌سری و تکیه بر شمشیر،کار عمده‌ای از پیش نبرد، تا اینکه در آن سال در حدود میافارقین به دست جمعی از کردان به قتل رسید. در حالی که مردم و مملکت بیش از هر وقت به وجود مرد شجاع و دلاوری مانند او نیاز داشتند و اگر اندک خردی در ملکداری به کار می‌برد، به گردش حلقه می‌زدند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع تفصیلی رجوع کنید به: جهانگشای جوینی؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع‌التواریخ، به کوشش دکتر بهمن کریمی، آقبال، ۱۳۶۷، ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۹۰ - ۶۷۹؛ حبیب‌السیر، صص ۶۶۶ - ۶۳۳، الکامل، ج ۲۵. صص ۲۱۶ -۱۸۵، ۲۸۶ - ۲۸۳، ج ۲۷، صص ۵۵ -۵۴، ۸۱ - ۷۷، ۹۱، ۹۶، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۳۵ -۲۶؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۴۰۹ - ۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[غزنویان 2]]&lt;br /&gt;
* [[سلسله غوریان]]&lt;br /&gt;
* [[سلسله سلجوقیان]]&lt;br /&gt;
* [[سلسله خوارزمشاهیان]]&lt;br /&gt;
* [[از مغول تا صفویه]]&lt;br /&gt;
* [[سلسله ایلخانان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%AC%D9%88%D9%82%DB%8C_%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF.jpg&amp;diff=14050</id>
		<title>پرونده:آرامگاه سلجوقی دماوند.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%AC%D9%88%D9%82%DB%8C_%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF.jpg&amp;diff=14050"/>
		<updated>2026-02-27T17:21:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آرامگاه سلجوقی دماوند&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84&amp;diff=14049</id>
		<title>از غزنویان تا مغول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84&amp;diff=14049"/>
		<updated>2026-02-27T09:12:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;پادشاهان [[تاریخ قبل از اسلام|پیش از اسلام ایران]] به شدت مراقب مرزهای شمال شرقی کشور بودند و از دورترین اعصار تا پایان عمر دولت اشکانی، از این سرحدات که جزو بخش‌های آسیب‌پذیر ایران بودند به سختی و شدت محافظت می‌کردند؛ تا آنجاکه شمار معتنابهی از شاهان و پهلوانان نیز در جنگ‌های با زرد پوستان مهاجم جان باختند. آخرین حکومت [[تاریخ قبل از اسلام|ایران پیش از اسلام]]، یعنی، ساسانیان، نیز در طول دوران فرمانروایی خود با تمام قوا در مقابل حمله‌های ترکها ایستادگی، کردند و مانع ورود نیروهای نژاد زرد به مرزهای قلمرو خود شدند. اما با ورود اسلام به ایران، و سپس گسترش آن تا ماوراءالنهر و حدود چین، ترک‌ها نیز عمدتاً به وسیله ایرانیان به اسلام گرویدند و با حضور در جامعه مسلمانان، جواز ورود به مرزهای داخل ایران نیز به آنها داده‌شد. این امر در دوران حکومت سامانی شدت یافت، زیرا امرای این سلسله با خاندان‌های متنفذ و کهن زمین‌دار ایرانی (دهقانان) درگیری داشتند و برای تضعیف دهقانان به عنصر ترک متوسل شدند، بویژه که توانایی نظامی ترک‌ها بسیار چشم‌گیر بود. امرای سامانی غلامان ترک را می‌خریدند و آنها را برای مقاصد نظامی و فرماندهی، تربیت می‌کردند. اما بسیاری از این غلام‌ها به مقامات بالای نظامی می‌رسیدند. از جمله اینان شخصی بود به نام «آلپتکین»که در ۳۴۹ ق از سوی عبدالملک‌بن نوح سامانی به سپهسالاری خراسان برگزیده‌شد. پس از مرگ عبدالملک در ۳۵۰ ق آلپتکین پسر وی نصر را به امارت برگزید، اما با مخالفت بزرگان خاندان سامانی و رؤسای لشکر مواجه شد. پس به ناچار به غزنین رفت و در آنجا اقامت گزید و در سال ۳۵۲ درگذشت. پس از آن پسرش اسحاق جانشین وی شد که او هم در سال ۳۵۵ ق ذرگذشت. هسته نخستین قدرتی که به تشکیل سلسله غزنوی‌انجامید، بدین‌گونه شکل‌گرفت و کمی بعد بالندگی، پذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[غزنویان 2|غزنویان (۵۸۲-۳۵۱ ق)]] ===&lt;br /&gt;
آلپتکین غلامی به نام «سبکتکین» داشت که وی را به دامادی خود سرافراز کرده‌بود. پس از مرگ اسحاق، دو تن از غلامان آلپتکین به امارت رسیدند، اما سرانجام سبکتکین که مردی زیرک بود قدرت را در دست گرفت. در واقع او بنیانگذار حقیقی سلسله غزنویان است. سبکتکین به فراست دریافت که در مرزهای شرقی سرزمین تحت فرماندهی وی، سرزمین‌های وسیعی وجود دارد که تسلط بر آنها آسان است. بنابراین سپاهیان خود راگرد آورد و عازم غزا در هند شد و پس ازکسب پیروزی‌هایی در آنجا،کارش بالاگرفت. امیر بُست که «طغان» نام داشت با مخالفت یکی، از امرا به نام بابی‌توز (بای توز) مواجه شد و برای دفع او از سبکتکین یاری خواست سبکتکین درخواست وی را پذیرفت و بای توز را شکست داد، اما چون طغان به وعده‌های خود عمل نکرد، سبکتکین بُست را تسخیر نمود و سپس بر «قصدار» یا «غزدار» تسلط یافت. آنگاه در جلگه سند، جیپال پادشاه هند را شکست داد و شهر «پیشاور» را تصرف نمود. او سرانجام «بلخ» را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرد. وی در ۳۸۷ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۵، صص ۹۸ تا ۱۰۲؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۷۱ تا ۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمودبن سبکتکین (۴۲۱-۳۸۷ق): پس از مرگ سبکتکین، و بنا به وصیت او، پسرش اسماعیل که از محمود کوچک‌تر بود، به امارت رسید. اما سلطان محمود به کمک عمّ خود بُغراجق و برادر دیگرش نصر، در نزدیکی غزنه با اسماعیل جنگید و او را شکست داد. سپس او را محبوس کرد و اسماعیل در همان زندان درگذشت. محمود پس از آن با ایلک خان ترک جنگید و بر او غلبه کرد. در سال ۳۹۰ ق با خلف‌بن احمد سیستانی درگیر شد و برای‌گرفتن انتقام مرگ بغراجق، که به دست خلف کشته شده بود، عازم سیستان گشت. او خلف را در قلعه اسپهند محاصره کرد و باگرفتن صد هزار دینار دست از محاصره برداشت و امیر خلف بانو مطیع او شد، اما محمود که تصور می‌کرد خلف بانو دارای ثروت هنگفتی است، به اطاعت او قانع نشد و سرانجام در ۳۹۳ ق با تصرف قطعی سیستان، خلف را به زندان فرستاد و به دستور محمود این آخرین امیر سلسله صفاری در سال ۳۹۹ ق در زندان قلعه دهک به قتل رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
القادر بالله خلیفه عباسی، به محمود لقب «یمین‌الدوله» داد و او را به جای سامانیان والی خراسان گردانید. چون ایلک نصرخان مزاحم خراسان می‌شد، سلطان محمود در ۳۹۸ ق در دشت کتر به مقابله او رفت و او را به سختی شکست داد. سپس در فاصله سال‌های ۴۰۷ و ۴۰۸ ق خوارزم و جرجانیه را فتح نمود و سرحدات ملک خود را در بخش‌های شمالی وسعتی، عظیم بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;- الکامل، ج ۱۵، صص ۲۴۴، ۲۵۲، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۷۲؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۷۸ - ۳۷۳؛ ترکستان‌نامه، ج ۱، صص ۶۰۲ - ۵۷۷؛ تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۲۰۴ - ۱۹۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۶۰ -۲۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت سلطان محمود بیشتر به دلیل جنگ‌های او در هندوستان است که به آنها نام «جهاد» و «غزا» داده‌بود. وی به دنبال سوداهای پدر، از سال ۳۹۲ تا ۴۱۶ ق حدود شانزده یا هفده بار به هندوستان لشکر کشید. آخرین و بزرگ‌ترین این لشکرکشی‌ها به ولایت گجرات و شبه‌جزیره کاتیاور بود که به «فتح سومنات» (معبد ماه) معروف است. بتخانه سومنات، که از شاهکارهای هنری هند به شمار می‌رفت، ویران شد اموالی راکه سلطان محمود از غارت آنجا به دست آورد بیست میلیون دینار برآورد کرده‌اند. بدین سان خزانه محمود بسیار انباشته شد و او با وارد کردن قریب ده‌هزار تن از سربازان هندی در سپاه خود، اقتداری گسترده پیداکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمود یکسال پیش از مرگ خود در ۴۲۰ ق مجدالدوله دیلمی را در ری دستگیر کرد و به عمر دولت دیالمه ری پایان داد. پس از وارد آوردن خرابی بسیار به این پایتخت باستانی، که با کشتن‌کثیری از شیعیان و آتش زدن کتابخانه‌ها همراه بود، شهرهای قزوین و ساوه و آوه و زنجان و ابهر راگرفت. سپس اصفهان و همدان به تصرف او درآمد. سلطان محمود در ۴۲۱ ق در غزنین درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۳۸۴ - ۳۷۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۳۸۷، ۴۰۵؛ الکامل، ج ۱۵، صص ۲۸۵ - ۲۸۱، ۲۹۷، ۳۰۲، ۳۳۴، ۳۴۹، ج ۱۶، صص ۳۰ - ۲۸، ۵۱. ۶۱ - ۵۸، ۸۵، ۸۶، ۱۱۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۶۸ - .۲۶۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان محمدبن محمود (از ربیع‌الآخر ۴۲۱ تا شوال ۴۲۱ ق): سلطان محمود هنگام مرگ، پسرش محمد را به جانشینی تعیین کرد، اما وی فردی ضعیف‌النفس و نسبت به امور مملکت بی توجه بود، در نتیجه برادرش مسعود او راگرفته، کور ساخت و خود بر تخت سلطنت جلوس کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مسعودبن محمود (۴۳۲ - ۴۲۱ ق): سلطان مسعود پس از جلوس بر تخت پادشاهی، خواجه ابوعلی حسنک وزیر میکالی را، که طرفدار محمدبن محمود بود، به قرمطی بودن متهم کرد و به دار آویخت. سپس به ولایت مکران،کرمان، ری و همدان لشکر کشید و در سال ۴۲۴ ق عازم هند شد. بار دیگر در ۴۲۸ ق و اوایل ۴۲۹ ق به این سرزمین لشکر کشید و با غنایم بسیار بازگشت. او سرانجام از سلجوقیان شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلجوقیان» یکی از قبایل ترک اُغز بودند و به نام رئیس قبیله خود «سلجوق» به طایفه «سلجوقی» معروف شدند. سلجوق به آیین اسلام گروید و در شهر جند در کنار سیحون اقامت گزید. مسلمانان، که از هجوم‌های مکرر فرزندان سلجوق در رنج بودند، پس از مرگ سلجوق، فرزندان و قبیله او را به سمت جنوب راندند و آنها در قریه نور بخارا ساکن شدند. سلجوقیان از سال ۳۹۸ ق تحت حمایت غزنویان در آمدند و سلطان محمود به چهارهزار خانوار از ترکمانان سلجوقی اجازه داد تا از جیحون بگذرند و در خراسان ساکن شوند. مورخان این کار را در ردیف اشتباهات فاحش سلطان محمود شمرده‌اند. چه، سلجوقیان به‌زودی ثابت کردند که دشمنانی، تازه نفس و پابرجایند. این‌گروه پس از سکونت در خراسان به آزار مردم پرداختند، تا اینکه سرانجام محمود در ۴۱۹ ق آنان را به سوی خوارزم منهزم ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان سلطان مسعود، پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری و یبغو، از مسعود خواستند که به آنان اجازه دهد دوباره در خراسان اقامت گزینند، اما مسعود تصمیم به سرکوبی آنان‌گرفت. ولی پس از چندین جنگ، سرانجام در محل دندانقان از ترکمانان سلجوقی شکست خورد. پس از این شکست و هزیمت در واقع حکومت غزنویان از ماوراءالنهرِ و بخش‌های شرقی ایران برافتاد و به‌زودی تمام این مناطق تحت امر دولت سلجوقی درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعود پس از شکست دندانقان به غزنین آمد و سرانجام در ۴۳۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مردی شجاع و متهور بود، اما در همان حال از مساعی جدّی در امور لشکر و کشور تغافل می‌ورزید و دوران پادشاهی را در لهو و لعب به سر برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان مودودبن مسعود (۴۴۱ -۴۳۲ ق):او در واقع پادشاه غزنه و متصرفات غزنویآن در هند بود. در سال ۴۳۵ ق به قصد بازپس گرفتن خراسان از سلجوقی‌ها به جنگ آنها رفت ولی از الب‌ارسلان سلجوقی شکست خورد و در ۴۴۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد محمدبن محمود و مسعودبن محمود رجوع کنید به: الکامل، ج ۱۶، صص ۱۱۴ - ۱۱۱، ۱۲۶، ۱۳۵، ۱۳۶، ۱۷۲،۱۴۰ - ۱۶۹، ۱۹۵ ۱۹۲۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صصَ 385.39۳؛ راحةالصدور وآیةالترور، صص ۹۶ - ۸۶، .۹۹ ۰ ۱۰۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسعودبن مودود و علی‌بن مسعود: پس از مرگ مودود، پسرش مسعود ام شد اما پس از پنج روز علی‌بن مسعودبن محمود با لقب بهاءالدوله در امارت او شریک شد. دو ماه بعد عبدالرشید پسر دیگر محمود تاج و تخت را تصرف‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امرای دیگر این خاندان را چنین بر شمرده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرشیدبن محمودبن سبکتکین (۴۴۴ - ۴۴۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرخزادبن مسعودبن محمود (۴۵۱ -۴۴۴ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم برادر فرخزاد (۴۹۲ - ۴۵۱ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدوله مسعودبن ابراهیم (۵۰۹ -۴۹۲ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارسلان‌شاه پسر مسعود (۵۱۱ -۵۰۹ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهرام‌شاه‌بن مسعود (۵۴۸-۵۱۱ق):او مردی ادب دوست و با کمال بود. در روزگار این امیر، امرای «غوری» که بعدها به حیات سلسله غزنوی در ایران و هند خاتمه دادند، اقتدار زیادی یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسروشاه بن بهرام‌شاه (۵۵۵ - ۵۴۸ ق). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسروملک‌بن خسروشاه (۵۸۲ - ۵۵۵ ق): او آخرین پادشاه غزنوی است و به دست یاران شهاب‌الدین محمدبن سام غوری دستگیر شد و تا سال ۵۹۸ ق در زندانی در غور محبوس بود و در همین سال کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[غوریان|غوریان ( 543-612)]] ===&lt;br /&gt;
غور ناحیه کوهستانی بالنسبه وسیعی مابین دو ولایت هرات و غزَنه بوده‌است. سرحد شمالی ولایت کوهستانی غور و غرجستان، ابتدای جلگه ماوراءالنهر، و دره شعب جنوبی آمو دریاست، که در قدیم بخش‌های شمالی آن را طخارستان می‌نامیدند. بزرگ‌ترین و مشهورترین آبادی‌های ناحیه غور، شهر فیروزکوه بود که پایتخت اصلی غوریان محسوب می‌شد. اما این طایفه بعدها با گسترش متصرفات خود، بامیان و بعد هرات و سپس غزنه را به پایتختی برگزیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن سوری از رؤسای غوری، متعرض متصرفات غزنویان می‌شد. سلطان محمود در سال ۴۰۱ ق بر او تاخت و اسیرش کرد و حکومت غور را به پسر او سپرد. غوریان از این تاریخ تحت تبعیت غزنویان درآمدند، اما در سرزمین اصلی خود همان استقلال سابق را داشتند. در دوره بهرام‌شاه غزنوی، که ضعف سلاطین غزنه آشکار شده‌بود و قدرت سلجوقیان هر روز فزونی می‌گرفت، غوریان به اطاعت سلطان سنجر سلجوقی درآمدند. مؤسس حقیقی سلسله غوریه، سیف‌الدین سوری پسر ملک عزالدین حسین است، و حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیف‌الدین سوری (۵۴۴ - ۵۴۳ ق): وی در سال ۵۴۳ ق به غزنه حمله کرد، زیرا بهرام‌شاه غزنوی، برادر سیف‌الدین را، که به وی پناه برده بود، مسموم ساخته بود. او بهرام‌شاه را منهزم ساخت اما سال بعد بهرام‌شاه سیف‌الدین را دستگیر کرد و به قتل رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدین حسین جهان‌سوز (۵۵۶ -۵۴۴ ق):وی به قصد انتقام برادر خود سیف‌الدین چندین بار با بهرام‌شاه جنگید و او را به سوی هند منهزم ساخت. او پس از دستیابی به غزنین، از شدت غضب، مدت هفت شبانه روز آن شهر را سوزانید، آثار و عمارات غزنویان را با خاک یکسان ساخت و به همین دلیل به «جهان‌سوز» ملقب شد. سپس بلخ را از سلجوقیان گرفت. اما در سال ۵۴۷ ق از سلطان سنجر شکست خورد و سرانجام در ۵۵۶ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۰۲.۶۰۴؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۰۹، ۷۱۰، ۷۲۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۹۴،۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین حسین (۵۵۸ -۵۵۶ ق): وی پس از مرگ پدرش جهان‌سوز جانشین او شد. با دعات اسماعیلی که پدرش را به مذهب اسماعیلی فراخوانده بودند در افتاد و آنان راکشت و فرمان قتل اسماعیلیان را در قلمرو خود صادر کرد. اما سرانجام در جنگ با ترکان غز از پای در آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمدبن سام (۵۹۹ - ۵۵۸ ق): وی پسر عم محمدبن علاءالدین بود. در ۵۶۹ ق غزنین را از ترکمانان غز، که بر خراسان مستولی شده‌بودند،گرفت و مرزهای دولت غوریه را از طرف مغرب و جنوب غربی گسترش داد. در همان اوان، سلسله خوارزمشاهی در خراسان و ماوراءالنهر و خراسان به جای سلسله سلجوقی روی کار آمده و دولت قدرتمندی تشکیل داده‌بودند. سلطان علاءالدین تکش خوارزمشاهی قدرت زیادی یافته‌بود، و برادر او جلال‌الدین محمود سلطان‌شاه متعرض بلاد غوریه شد. اما از غیاث‌الدین غوری شکست خورد. سرانجام در ۵۹۷ ق سلطان‌محمد خوارزمشاه غوریان را مغلوب نمود. محمد در ۵۹۹ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین محمدبن سام (ملک شهاب‌الدین) (۶۰۲ - ۵۹۹ ق): دردوره حکومت او فتوحات گسترده‌ای در سرزمین هند نصیب غوریان شد. این امیر با سلطان محمد خوارزمشاه نیز به جنگ پرداخت، اما شکست سختی را متحمل شد. پس از این شکست عده‌ای از غلامانش ادعای، استقلال نمودند از جمله تاج‌الدین یلدز و آیبک. معزالدین در ۶۰۲ ق به دست تعدادی از  علاءالدین محمدبن شجاع‌الدین علی (۶۱۲ - ۶۱۰ ق): وی بعد از دو سال امارت تسلیم عمال خوارزمشاه شد و بدین ترتیب سلسله غوریه پایان یافت.۱ غوریان دراصل خاندانی ایرانی‌اند و به آداب و رسوم ایرانی نیز توجهی تمام نشان می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[سلجوقیان|سلجوقیان (۵۹۰ - ۴۲۹ ق)]] ===&lt;br /&gt;
چنانکه ذکر شد در زمان سلطان مسعود غزنوی، میان او و پسران میکائیل‌بن سلجوق، یعنی محمد طغرل، داود جغری، و یبغو جنگی درگرفت که سرانجام در محل دندانقان به شکست سلطان مسعود انجامید. شکست خوردن غزنویان سبب شد هیچ قدرت دیگری در برابر سلجوقیان پای نگیرد غزنویان همه مخالفان خود به خصوص سلسله‌های ایرانی تبار دیلمی را از میان برداشتند و هیچ رقیبی باقی نگذاشتند. حکمرانان سلجوقی عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن میکائیل (۴۵۵ - ۴۲۹ ق): وی در ۴۲۹ ق در نیشابور بر تخت سلطنت جلوس کرد. پس از برانداختن قدرت غزنویان از خراسان و گرگان، طبرستان را نیز از نوشیروان‌بن فلک‌المعالی منوچهر گرفت و سلسله «آل زیار» را منقرض ساخت. سپس در ۴۳۴ ق خوارزم و ری را فتح نمود. در سال ۴۴۷ ق با اسیر کردن ملک رحیم، در بغداد سلسله «آل بویه» را برانداخت. در ۴۴۶ ق آذربایجان را از «روّادیان»،که منسوب به مهاجرین عرب بودندگرفت و در ۴۴۷ ق وارد بغداد شد. خلیفه‌القائم بالّله دختر خود را به عقد او درآورد و در بغداد خطبه به نام طغرل خوانده‌شد. در سال ۴۵۱ ق ارسلان بساسیری را، که رئیس لشکریان ترک بود و قائم خلیفه از پیش او در  بغداد گریخته‌بود، در کوفه شکست داد و سرش را به نزد قائم فرستاد. طغرل در اوایل سال ۴۵۵ق از ارمنستان عازم بغداد شد و دو ماه در آن شهر اقامت‌گزید، در آن زمان بغداد هنوز مقر خلفای عباسی بود و بی آنکه حائز اقتدار سیاسی باشد،کانون قدرت معنوی به حساب می‌آمد. طغرل پس از دوماه از بغداد به سوی ری حرکت کرد و در رمضان ۴۵۵ ق در همانجا درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;- راحةالصدور، صص ۱۱۴ - ۹۷؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۸۷ - ۴۷۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۸ - ۴۰۷؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۲۰ -۳۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلب‌ارسلان‌بن جغری (۴۶۵ -۴۵۵ ق): وی برادرزاده طغرل بود. او وزیرانی چون عمیدالملک کندری و خواجه نظام‌الملک طوسی داشت و از خدمات آنها بهره‌ها می‌برد. وی پس از فتح ماوراءالنهر و خراسان، به عزم جهاد عازم روم شرقی شد، در ۴۵۶ ق ارمنستان و گرجستان را فتح کرد و در سال ۴۶۳ ق در شهر ملازگرد، رومانوس دیوجانس امپراتور روم را شکست داد. پس از این حادثه، رومیان دیگر نتوانستند در ارمنستان اعمال نفوذ نمایند. الب ارسلان در ۴۶۵ ق به دست یوسف خوارزمی کشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۲۴ - ۱۶ ۱؛ الکامل، ج ۱۶، صص ۳۵۸ - ۳۵۰، ج ۱۷، صص ۱۵ - ۳، ۳۸، ۴۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۵۷، ۶۵۸، ۶۶۰، ۶۷۱؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۴۹۰ - ۴۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن آلب‌ارسلان (۴۸۵ - ۴۶۵ ق): وی در سال ۴۶۸ ق دمشق را تصرف کرد و در ۴۷۰ ق برادرش تتش را به شام فرستاد. تتش در ۴۷۲ ق با تصرف دمشق، سنلسله «سلاجقه شام» را تأسیس کرد. ملکشاه در ۴۷۰ ق حکومت قونیه و آق سرا از بلاد آسیای صغیر را به سلیمان پسر قتلمش‌بن اسرائیل پسر عم طغرل، واگذاشت و این سلیمان مؤسس حکومتی بزرگ است که به نام «سلاجقه روم» معروف است و مدیدی ادامه یافت. جالب آنکه سلاجقه روم از مشوقان بزرگ ادب و فرهنگ ایرانی بودند و با انتخاب نامهای کهن شاهنامه‌ای چون کی‌خسرو، کی‌قباد،کی‌کاووس به گسترش و رواج اندیشه‌ها و آداب ایرانی، علاقه خاصی نشان دادند. در ایام حکومت ملکشاه، که بی شک بزرگ‌ترین و موفق‌ترین سلاطین این سلسله است، حسن‌بن صباح، داعی اسماعیلی در ایران سربرافراشت و از اواخر سال ۴۷۳ ق به دعوت مردم ایران به مذهب اسماعیلی نزاری پرداخت. حسن در ۴۸۳ ق بر قلعه الموت دست یافت و این قلعه مرکز اقامت و تبلیغات او شد. خواجه نظام‌الملک وزیر مشهور ملکشاه سلجوقی به دست یکی از فدائیان این داعی کشته‌شد. ملکشاه نیز در ۴۸۵ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۱۶۷ - ۱۳۸؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ۹ - ۴۰۸؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۵۵ - ۵۲، ۶۷، ۹۸، ۱۸۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۰ - ۴۹۰، جهت اطلاع کامل از تاریخ اسماعیلیان ایران، رجوع کنید به: سرگذشت حسن صباح و قلعة الموت، ناصر نجمی، ارغوان؛ تاریخ اسماعیلیان در ایران، استرویوالودمیلا ولادیمیرونا، ترجمه دکتر پروین منزوی، نشر اشاره؛ دیوان ناصر خسرو، ناصربن خسروبن حارث القبادیانی، تهران: مؤسسه انتشارات نگاه، ۱۳۷۵، (مقدمه).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت او را شبیه‌ترین حکومت‌ها به دولت ساسانی دانسته‌اند، چون به درایت و همت وزرای کاردان ایرانی از نظر نظم امور و اداره کشور از همان الگو پیروی می‌کرده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برکیارق (۴۹۸ - ۴۸۵ ق): وی پسر ارشد ملکشاه بود. در ۴۸۶ ق به بغداد رفت و خلیفه مقتدی او را «سلطان» خواند و به لقب «رکن‌الدین» ملقب ساخت. در سال ۴۸۷ ق در کردستان با عم خود تتش جنگید و از او شکست خورد. و برادرش محمد نیز در ۴۹۲ ق بر وی شورید و در زنجان او را منهزم ساخت. این دو برادر پنج بار با یکدیگر جنگیدند تا اینکه سرانجام در ۴۹۷ ق با یکدیگر صلح کردند و مملکت سلجوقی را بین خود تقسیم نمودند. برکیارق در ۴۹۸ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۷، صص ۱۹۶، ۱۹۷، ۲۰۵، ۲۰۹، ۲۲۱، ۲۶۱، ۳۰۸ - ۳۰۶، ۳۵۳، ۳۵۵؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷ - ۵۰۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۳۴۵، ۳۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیاث‌الدین محمد (۵۱۱ - ۴۹۸ ق): سومین پسر ملکشاه و کوچک‌تر از برکیارق بود. گفتیم که دولت سلجوقی عملاً از زمان برکیارق تجزیه شده‌بود. برکیارق رسماً در بلاد جبال و اصفهان و عراق حکم می‌راند و سایر نواحی آن دولت، به ظاهر از او تبعیت داشتند. شام در دست تتش بود و بلاد روم تحت سلطه فرزندان سلیمان‌بن قتلمش قرار داشت. سلطان سنجر برادر برکیارق نیز، در ماوراءالنهر و ایران شرقی حکومت می‌کرد که پس از مرگ برکیارق به اطاعت محمد درآمد. در ایام سلطنت محمد، اسماعیلیه که مخالف ترکان و دیگر بیگانگان بودند، نفوذ و فعالیت زیادی داشتند؛ تا آنجا که احمدبن عبدالملک عطّاش یکی از رؤسای آنان، در شاهدز اصفهان مرکزی برای آن فرقه به وجود آورده‌بود. محمد در سال ۵۰۰ ق شاهدز را محاصره کرد و احمد عطاش و پسرش راکشت. در محرم ۵۰۳ ق نیز لشکری را برای فتح‌الموت فرستاد که نتیجه‌ای حاصل نکرد. محمد در ۵۱۱ ق درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;راحةالصدور، صص ۶۶ - ۱۵۲؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۱۱. ۴۱۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰۷، ۵۰۳؛ الکامل، ج ۱۷، صص ۲۶۱، ۲۶۷، ۲۷۰، ۲۷۷، ۲۸۰، ۲۸۴، ۲۹۸ - ۲۸۷، ۳۰۶، ۳۳۳، ۳۴۳؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱ - ۳۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدین احمد سنجر (۵۵۲ - ۵۱۱ ق): او بیش از همه حاکمان سلجوقی بر ایران فرمانروایی، کرده است و دوران حکومت وی به دو بخش تقسیم می‌شود: اول، دوره امارت بر خراسان و ماوراءالنهر از سال ۵۱۱ تا ۵۴۹ ق ،که در این مدت فتوحات زیادی نصیب وی شد. دوم، دوران سلطنت او بر کل ممالک سلجوقی از ۵۴۹ تا ۵۵۲ ق در این ایام دولت قراختایی در اراضی شمالی کوه‌های «تیان‌شان» و دره‌های «انهار ایلی» و «تاریم» مابین دو دریاچه «بلخاش» و «ایسی‌گول» توسط یلوتاشه (گورخان) تشکیل شد و بلاساغون را پایتخت خود کردند. از سوی دیگر یکی از امرای سلجوقی غلامی به نام انوشتکین غرجه داشت، امیر حبشی پسر انوشتکین را به نام قطب‌الدین محمد در سال ۴۹۰ ق از طرف برکیارق به حکومت خوارزم فرستاد، این شخص مؤسس سلسله خوارزمشاهی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد خوارزمشاه تا زمان مرگ مطیع سنجر سلجوقی بود و پس از او پسرش علاءالدوله اتسز نیز به همان شیوه رفتار می‌کرد، اما چون مورد حسد امرای سنجر و بی‌مهری خود شاه قرارگرفت به خوارزم رفت و بر سنجر شورید. جنگ‌های متعددی میان آن دو روی داد که از جمله آنها جنگ «هزاراسب» در ۵۳۵ ق بود. سلطان سنجر در ۵۳۶ ق در محل «قطوان» در شش‌فرسخی سمرقند از گورخان قراختایی شکست خورد. به دنبال این واقعه در سال ۵۴۸ ق اسیر بدویان غز شد و این اسارت بیش از سه سال ادامه یافت. پس از آنکه از اسارت‌گریخت به مرو آمد اما در ۵۵۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر سلاطین این سلسله شهرت چندانی ندارند با اینکه عمر دولت آنان مدتی به طول انجامید اما هرگز اعتبار و عظمت عصر سلطان سنجر را به دست نیاوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمودبن محمد (۵۲۵ - ۵۱۱ ق): این پادشاه در ۵۱۲ ق با مسترشد خلیفه جنگید اما سرانجام بین آنها صلح برقرار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داودبن محمد (تا جمادی الآخر ۵۲۶ ق): او مدت ۹ ماه حکومت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن محمد (۵۲۹ - ۵۲۶ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکشاه‌بن محمود (تاذی‌قعده‌ی ۵۴۷ ق): او به مدت ۴ ماه حکومت  کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن محمود (۵۴۴ -۵۴۷ ق).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلیمان‌شاه‌بن سلطان محمد (۵۵۶ - ۵۵۴ ق).ارسلان‌شاه‌بن طغرل (۵۷۱ - ۵۵۶ ق).مسعودبن محمد (۵۴۷ - ۵۲۹ ق): که خلیفه مسترشد در ۵۲۹ ق در جنگ با وی اسیر و سپس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طغرل‌بن ارسلان‌شاه (۵۹۰ - ۵۷۱ ق):که در جنگ با تکش خوارزمشاه و قتلغ اینانج پسر محمد جهان پهلوان حاکم اصفهان، در ۵۹۰ ق به قتل رسید و با مرگ او دولت سلجوقیان ایران به پایان آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه برای تربیت شاهزادگان خردسال و یا هنگام فرستادن آنها به حکومت هر ناحیه، اشخاصی را به سرپرستی آنها می‌گماردند که اینگونه افراد را «آتابیک» می‌گفتند. در اواخر دوره سلجوقی این اتابیک‌ها از ضعف پادشاهان استفاده کردند و هرکدام در نواحی تحت تسلط خود دولتی تشکیل دادند، که از آن جمله‌اند: اتابکان آذربایجان (۶۲۶ - ۵۴۱ ق) تا قبل از استیلای، مغول. اتابکان فارس (سلغوری) (۶۸۴ - ۵۴۳ ق)، آل‌کرت (۷۸۳ - ۶۴۳ ق). قراختائیان کرمان (۷۰۳ - ۶۱۹ ق). اتابکان لرستان (۸۲۷ - ۵۵۰ ق).که چون از مغول اطاعت کردند، مغول‌ها و ایلخانان ایران نیز مزاحمتی برای آنها ایجاد نکردند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع مشروح از تاریخ سلاجقه، علاوه بر منابع مذکور، رجوع کنید به: تاریخ ابن‌بی‌بی یا الاوامرالعلائیه فی امور العلانیه که محمد جراد مشکور در کتاب اخبار سلاجقه روم، بخش مفصلی از آن را عیناً ذکر کرده است. -&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلاجقه با اینکه دراساس از ترکمانان آسیای مرکزی بودند، ولی با حضور در فضای زندگی، ایرانیان، آداب و عادات ایرانی را پذیرفتند و با تشویق فضلا و دانشمندان ملک و به کار گرفتن وزرای باتدبیر ایرانی خدماتی شایان به فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سلاجقه، عمادالدین کاتب اصفهانی (به عربی)، هو تسما، خلاصه‌ای از این کناب را با حواشی و تعلیقات در الندن به چاپ رسانیده‌است، تاریخ افضل یا بدائع‌الزمان فی وقایع الکرمان. حمیدالدین ابوحامد افضل، چاپ تهران، (۱۳۲۶. تاریخ بیهق. علی‌بن زید بیهفی (ابن فندق)، چاپ تهران، ۱۳۱۷. تجارب‌السلف. و در مورد اتابکان نیز به اتحریر تاریخ وصاف، صص ۱۲۹ - ۱۱. ۲۳۵ - ۲۳۱، سلسله‌های اسلامی، صص ۱۹۲.۱۹۰. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[خوارزمشاهیان|خوارزمشاهیان (۶۲۸ - ۴۹۰ ق)]] ===&lt;br /&gt;
خوارزمشاهیان از فرزندان غلامی به نام انوشتکین غرجه بودند که در سال ۴۹۰ ق حاکم خراسان، امیر حبشی، فرزند او قطب‌الدین محمد را به سمت خوارزمشاهی تعیین کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن انوشتکین (۵۲۲ - ۴۹۰ ق): او در تمام مدت، مطیع سلطان سنجر بود و هیچ خصومت آشکاری به آل سلجوق نشان نداد و در تمکین کامل، به صورت حاکمی وفادار زیست، تا اینکه در ۵۲۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتسزبن قطب‌الدین محمد (۵۵۱ - ۵۲۲ ق): او نیز تا ۵۳۰ ق مانند پدر، مطیع سلطان سنجر بود. اما پس از مشاهده فتور در ارکان قدرت سلجوقی و مشکلات متعددی که برای سنجر پیش آمد، میانه آن دو به هم خورد و با هم جنگ‌هایی کردند تا اینکه اتسز در ۵۵۱ ق در قوچان درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;-راحةالصدور، صص ۴۰۵ - ۳۷۵؛ الکامل، ج ۱۷، ص ۲۴۳، ج ۲۵، صص ۱۶ -۳، ۱۱۳ - ۱۰۶، ۱۱۷، ۱۲۹، ۱۵۴ - ۱۵۰؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۶۳۲ - ۶۲۹؛ ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۶۹۶ - ۶۹۲؛ تاریخ مفصل ایران، ۳۸۸.۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایل ارسلان‌بن اتسز (۵۶۷ - ۵۵۱): برای کمک کردن به طایفه قرلق، به ماوراءالنهر لشکر کشید و بخارا و سمرقند راگرفت، اما در ۵۶۷ ق از گورخان قراختایی شکست خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌شاه‌بن ایل‌ارسلان (تا ربیع‌الآخر ۵۶۸ ق): او مدت ۸ ماه حکومت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکش‌بن ایل‌ارسلان (۵۹۶-۵۶۸ق): ناصر خلیفه به او لقب «قطب‌الدین» داده بود. وی در ۵۹۱ ه از ترکان قپچاق شکست خورد و در ۵۹۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علاءالدین تکش (۶۱۸ - ۵۹۶ ق): وی در فاصله سال‌های ۶۰۶ و ۶۰۷ ق مازندران و کرمان را تصرف کرد و سلسله قراختائیان کرمان را برانداخت. اما با ناصر خلیفه اختلاف پیداکرد، خلیفه نیز در صدد تحریک غوریان بر ضد او برآمد. سلطان محمد خوارزمشاه چون با حملات مغول مواجه شد به جزیره آبسکون‌گریخت و در حالیکه شبح مغولان را آشکارا در تعقیب خود می‌دید؛ خائف و عاجز در ۶۱۷ ق در این جزیره درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال‌الدین منکبرنی (۶۲۸ -۶۱۷ ق): هنگام فرار پدر به آبسکون با او همراه بود و در آنجا به جانشینی وی انتخاب شد، اما با مخالفت برادر خود اوزلاغ شاه و ترکان قپچاق، که هنوز از فاجعه حمله مغولان درسی نگرفته‌بودند و کوس ضدیت خانگی با هم می‌کوفتند، روبرو گردید و به خراسان گریخت. تا سال ۶۲۸ ق به دفعات با مغول‌ها جنگید و توفیقات متعددی نیز، از جمله در نبرد پروان، نصیب وی‌گردید، اما به دلیل سبک‌سری و تکیه بر شمشیر،کار عمده‌ای از پیش نبرد، تا اینکه در آن سال در حدود میافارقین به دست جمعی از کردان به قتل رسید. در حالی که مردم و مملکت بیش از هر وقت به وجود مرد شجاع و دلاوری مانند او نیاز داشتند و اگر اندک خردی در ملکداری به کار می‌برد، به گردش حلقه می‌زدند.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع تفصیلی رجوع کنید به: جهانگشای جوینی؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع‌التواریخ، به کوشش دکتر بهمن کریمی، آقبال، ۱۳۶۷، ترکستان‌نامه، ج ۲، صص ۷۹۰ - ۶۷۹؛ حبیب‌السیر، صص ۶۶۶ - ۶۳۳، الکامل، ج ۲۵. صص ۲۱۶ -۱۸۵، ۲۸۶ - ۲۸۳، ج ۲۷، صص ۵۵ -۵۴، ۸۱ - ۷۷، ۹۱، ۹۶، ۱۰۶، ۱۲۲، ۱۳۵ -۲۶؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۴۰۹ - ۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[غزنویان 2]]&lt;br /&gt;
* [[سلسله غوریان]]&lt;br /&gt;
* [[سلسله سلجوقیان]]&lt;br /&gt;
* [[سلسله خوارزمشاهیان]]&lt;br /&gt;
* [[از مغول تا صفویه]]&lt;br /&gt;
* [[سلسله ایلخانان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=14048</id>
		<title>سامانیان 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=14048"/>
		<updated>2026-02-27T07:59:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:5&amp;quot;&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص128.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند [[علویان طبرستان]] و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به [[فارسی]] برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:6&amp;quot;&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانیان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۵۱- ۲۷۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ترکستان‌نامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:5&amp;quot; /&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند [[علویان طبرستان]] و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از [[کشور ایران|ایران]] جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به [[نیشابور]] حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:6&amp;quot; /&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[دیلمیان]]&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
* [[آل بویه 2]]&lt;br /&gt;
* [[صفاریان 2]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14047</id>
		<title>از طاهریان تا غزنویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14047"/>
		<updated>2026-02-27T07:56:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص52-351.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص95-97.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، [[علی بن موسی الرضا(ع)|امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع)]] را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز [[علی بن موسی الرضا(ع)|امام علی‌بن موسی‌الرضا]] در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ والقصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;».اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد[1]&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ والقصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵4.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون [[علویان طبرستان]] و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق [[نیشابور]] را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند&amp;lt;ref&amp;gt;اشپولر، برتولد. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جهان اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه دکتر قمرآریان، چ ۱، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۴، ص100-101.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۵۴۶-۴۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص113.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[علویان طبرستان|علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)]] ===&lt;br /&gt;
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است»&amp;lt;ref&amp;gt;اصطخری، ابواسحق ابراهیم. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مسالک و ممالک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام ایرج افشار، چ ۳، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، ص۷۰-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;المرعشی، سید ظهیرالدین‌بن‌سیدنصیرالدین. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان و رویان و مازندران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام برنهارددارن، چ ۱، تهران: نشر گستره، ۱۳۶۳، ص ۶۸-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;یکی از منابع عمده این سلسله: کاتب، بهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به تصحیح عباس اقبال، به همت محمد رمضانی، تهران، ۱۳۲۰، ص183.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان [[امام حسن مجتبی(ع)|امام حسن (ع)]] را که در ری بود به رویان دعوت کردند&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۱، ص۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، ص۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۲، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ص11-410.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۲، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ص11-410.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot;&amp;gt;نرشخی، ابوبکر محمدبن جعفر. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقباوی، به تصحیح مدرس رضوی، چ ۲، تهران: انتشارات توس، ۱۳۶۳، ص114.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به [[استان گیلان|گیلان]] رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot; /&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق)&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ج 2، ص۱۴-۴۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، ص۷۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص۲۲-۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[آل زیار|آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)]] ===&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی [[کشور ایران|ایران]] کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;قابوسنامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۲.۸۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[آل بویه 2|آل بویه]] ===&lt;br /&gt;
شعبه دیگر [[دیلمیان]] «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به [[اهواز]] رفت و وشمگیر [[اصفهان]] را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در [[اصفهان]] اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و [[اصفهان]] را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در [[اهواز]] به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص379.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در [[کشور ایران|ایران]] روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از [[علویان]] را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص159.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری&amp;lt;ref name=&amp;quot;:02&amp;quot;&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;». اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:02&amp;quot; /&amp;gt;. پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از [[کشور ایران|ایران]] رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[کرمان]]، و دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]] می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان [[آل بویه|آل‌بویه]] است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در [[استان فارس|فارس]] از او باقی مانده است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد. اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[اهواز]] و [[کرمان]]: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;: دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) [[محمود غزنوی|سلطان محمود غزنوی]] بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه [[محمود غزنوی|محمود]] در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.[[پرونده:آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور).jpg|بندانگشتی|375x375پیکسل|آرامگاه [[یعقوب لیث]] (جندی‌شاپور) ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://www.irna.ir/news/80841464/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%8A%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8-%D9%84%D9%8A%D8%AB-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D8%AB%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%83%D9%87-%D9%86%D9%8A%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[صفاریان 2|صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)]] ===&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه[2] علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که [[یعقوب لیث|یعقوب‌بن لیث]] هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت [[طاهریان]] خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. [[اهواز]] راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، عزالدین.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، تهران: انتشارات علمی، بی‌تا. ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;». سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به [[استان خوزستان|خوزستان]] بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً [[استان فارس|فارس]] را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در [[نیشابور]] به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از [[طاهریان]] تا [[غزنویان]] به قتل رسید&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قتل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو [[صفاریان]] حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، ص ۲۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۳۶۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۸ ،۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم [[کشور ایران|ایران]] پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[سامانیان 2|سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)]] ===&lt;br /&gt;
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:5&amp;quot;&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص128.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به [[فارسی]] برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:6&amp;quot;&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانیان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۵۱- ۲۷۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ترکستان‌نامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:5&amp;quot; /&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند [[علویان طبرستان]] و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از [[کشور ایران|ایران]] جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به [[نیشابور]] حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:6&amp;quot; /&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[دوره بنی عباس]]&lt;br /&gt;
* [[خلافت سفّاح و ظهور طاهریان]]&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[دیلمیان]]&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[2]. مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14046</id>
		<title>از طاهریان تا غزنویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14046"/>
		<updated>2026-02-27T07:43:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص52-351.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص95-97.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، [[علی بن موسی الرضا(ع)|امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع)]] را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز [[علی بن موسی الرضا(ع)|امام علی‌بن موسی‌الرضا]] در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ والقصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;».اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد[1]&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ والقصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵4.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون [[علویان طبرستان]] و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق [[نیشابور]] را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند&amp;lt;ref&amp;gt;اشپولر، برتولد. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جهان اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه دکتر قمرآریان، چ ۱، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۴، ص100-101.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۵۴۶-۴۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص113.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[علویان طبرستان|علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)]] ===&lt;br /&gt;
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است»&amp;lt;ref&amp;gt;اصطخری، ابواسحق ابراهیم. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مسالک و ممالک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام ایرج افشار، چ ۳، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، ص۷۰-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;المرعشی، سید ظهیرالدین‌بن‌سیدنصیرالدین. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان و رویان و مازندران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام برنهارددارن، چ ۱، تهران: نشر گستره، ۱۳۶۳، ص ۶۸-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;یکی از منابع عمده این سلسله: کاتب، بهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به تصحیح عباس اقبال، به همت محمد رمضانی، تهران، ۱۳۲۰، ص183.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان [[امام حسن مجتبی(ع)|امام حسن (ع)]] را که در ری بود به رویان دعوت کردند&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۱، ص۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، ص۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۲، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ص11-410.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۲، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ص11-410.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot;&amp;gt;نرشخی، ابوبکر محمدبن جعفر. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقباوی، به تصحیح مدرس رضوی، چ ۲، تهران: انتشارات توس، ۱۳۶۳، ص114.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به [[استان گیلان|گیلان]] رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot; /&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق)&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ج 2، ص۱۴-۴۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، ص۷۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص۲۲-۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[آل زیار|آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)]] ===&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی [[کشور ایران|ایران]] کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;قابوسنامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۲.۸۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[آل بویه 2|آل بویه]] ===&lt;br /&gt;
شعبه دیگر [[دیلمیان]] «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به [[اهواز]] رفت و وشمگیر [[اصفهان]] را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در [[اصفهان]] اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و [[اصفهان]] را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در [[اهواز]] به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص379.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در [[کشور ایران|ایران]] روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از [[علویان]] را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص159.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری&amp;lt;ref name=&amp;quot;:02&amp;quot;&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;». اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:02&amp;quot; /&amp;gt;. پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از [[کشور ایران|ایران]] رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[کرمان]]، و دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]] می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان [[آل بویه|آل‌بویه]] است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در [[استان فارس|فارس]] از او باقی مانده است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد. اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[اهواز]] و [[کرمان]]: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;: دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) [[محمود غزنوی|سلطان محمود غزنوی]] بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه [[محمود غزنوی|محمود]] در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.[[پرونده:آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور).jpg|بندانگشتی|375x375پیکسل|آرامگاه [[یعقوب لیث]] (جندی‌شاپور) ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://www.irna.ir/news/80841464/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%8A%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8-%D9%84%D9%8A%D8%AB-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D8%AB%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%83%D9%87-%D9%86%D9%8A%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[صفاریان 2|صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)]] ===&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه[2] علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که [[یعقوب لیث|یعقوب‌بن لیث]] هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت [[طاهریان]] خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. [[اهواز]] راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، عزالدین.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، تهران: انتشارات علمی، بی‌تا. ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;». سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به [[استان خوزستان|خوزستان]] بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً [[استان فارس|فارس]] را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در [[نیشابور]] به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از [[طاهریان]] تا [[غزنویان]] به قتل رسید&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قتل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو [[صفاریان]] حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، ص ۲۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۳۶۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۸ ،۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم [[کشور ایران|ایران]] پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[سامانیان 2|سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)]] ===&lt;br /&gt;
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:5&amp;quot;&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص128.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به [[فارسی]] برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:6&amp;quot;&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانیان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۵۱- ۲۷۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ترکستان‌نامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:5&amp;quot; /&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند [[علویان طبرستان]] و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از [[کشور ایران|ایران]] جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به [[نیشابور]] حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:6&amp;quot; /&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[دوره بنی عباس]]&lt;br /&gt;
* [[خلافت سفّاح و ظهور طاهریان]]&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[دیلمیان]]&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[2]. مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=14045</id>
		<title>صفاریان 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=14045"/>
		<updated>2026-02-27T07:41:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور).jpg|بندانگشتی|آرامگاه [[یعقوب لیث]] (جندی‌شاپور) ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://www.irna.ir/news/80841464/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%8A%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8-%D9%84%D9%8A%D8%AB-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D8%AB%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%83%D9%87-%D9%86%D9%8A%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA]]&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه[1] علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که [[یعقوب لیث|یعقوب‌بن لیث]] هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر [[کرمان]] و [[استان فارس|فارس]] نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت [[طاهریان]] خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. [[اهواز]] راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، عزالدین.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، تهران: انتشارات علمی، بی‌تا. ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;». سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به [[استان خوزستان|خوزستان]] بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در [[نیشابور]] به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از [[طاهریان]] تا [[غزنویان]] به قتل رسید&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قتل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو [[صفاریان]] حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، ص ۲۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۳۶۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۸ ،۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[محمود غزنوی|سلطان محمود غزنوی]] امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم [[کشور ایران|ایران]] پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[دیلمیان]]&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
* [[آل بویه 2]]&lt;br /&gt;
* [[سامانیان 2]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=14044</id>
		<title>صفاریان 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_2&amp;diff=14044"/>
		<updated>2026-02-27T07:40:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور).jpg|بندانگشتی|آرامگاه [[یعقوب لیث]] (جندی‌شاپور) ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://www.irna.ir/news/80841464/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%8A%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8-%D9%84%D9%8A%D8%AB-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D8%AB%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%83%D9%87-%D9%86%D9%8A%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA]]&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه[1] علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که [[یعقوب لیث|یعقوب‌بن لیث]] هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر [[کرمان]] و [[استان فارس|فارس]] نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت [[طاهریان]] خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. [[اهواز]] راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، عزالدین.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، تهران: انتشارات علمی، بی‌تا. ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;». سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به [[استان خوزستان|خوزستان]] بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در [[نیشابور]] به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از [[طاهریان]] تا [[غزنویان]] به قتل رسید&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قتل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو [[صفاریان]] حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، ص ۲۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۳۶۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۸ ،۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[محمود غزنوی|سلطان محمود غزنوی]] امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم [[کشور ایران|ایران]] پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[دیلمیان]]&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
* [[آل بویه 2]]&lt;br /&gt;
* [[سامانیان 2]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=14043</id>
		<title>آل بویه 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=14043"/>
		<updated>2026-02-27T07:33:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شعبه دیگر [[دیلمیان]] «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به [[اهواز]] رفت و وشمگیر [[اصفهان]] را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در [[اصفهان]] اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و [[اصفهان]] را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در [[اهواز]] به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص379.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در [[کشور ایران|ایران]] روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از [[علویان]] را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص159.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;. پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از [[کشور ایران|ایران]] رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[کرمان]]، و دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]] می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان [[آل بویه|آل‌بویه]] است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در [[استان فارس|فارس]] از او باقی مانده است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد. اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[اهواز]] و [[کرمان]]: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;: دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) [[محمود غزنوی|سلطان محمود غزنوی]] بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه [[محمود غزنوی|محمود]] در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
* [[صفاریان 2]]&lt;br /&gt;
* [[سامانیان 2]]&lt;br /&gt;
* [[از غزنویان تا مغول]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14042</id>
		<title>از طاهریان تا غزنویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14042"/>
		<updated>2026-02-27T07:33:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص52-351.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص95-97.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، [[علی بن موسی الرضا(ع)|امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع)]] را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز [[علی بن موسی الرضا(ع)|امام علی‌بن موسی‌الرضا]] در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ والقصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;».اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد[1]&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ والقصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵4.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون [[علویان طبرستان]] و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق [[نیشابور]] را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند&amp;lt;ref&amp;gt;اشپولر، برتولد. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جهان اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه دکتر قمرآریان، چ ۱، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۴، ص100-101.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۵۴۶-۴۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص113.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[علویان طبرستان|علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)]] ===&lt;br /&gt;
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است»&amp;lt;ref&amp;gt;اصطخری، ابواسحق ابراهیم. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مسالک و ممالک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام ایرج افشار، چ ۳، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، ص۷۰-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;المرعشی، سید ظهیرالدین‌بن‌سیدنصیرالدین. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان و رویان و مازندران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام برنهارددارن، چ ۱، تهران: نشر گستره، ۱۳۶۳، ص ۶۸-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;یکی از منابع عمده این سلسله: کاتب، بهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به تصحیح عباس اقبال، به همت محمد رمضانی، تهران، ۱۳۲۰، ص183.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان [[امام حسن مجتبی(ع)|امام حسن (ع)]] را که در ری بود به رویان دعوت کردند&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۱، ص۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، ص۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۲، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ص11-410.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۲، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ص11-410.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot;&amp;gt;نرشخی، ابوبکر محمدبن جعفر. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقباوی، به تصحیح مدرس رضوی، چ ۲، تهران: انتشارات توس، ۱۳۶۳، ص114.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به [[استان گیلان|گیلان]] رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot; /&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق)&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ج 2، ص۱۴-۴۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، ص۷۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص۲۲-۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[آل زیار|آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)]] ===&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی [[کشور ایران|ایران]] کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;قابوسنامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۲.۸۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[آل بویه 2|آل بویه]] ===&lt;br /&gt;
شعبه دیگر [[دیلمیان]] «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به [[اهواز]] رفت و وشمگیر [[اصفهان]] را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در [[اصفهان]] اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و [[اصفهان]] را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در [[اهواز]] به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص379.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در [[کشور ایران|ایران]] روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از [[علویان]] را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص159.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری&amp;lt;ref name=&amp;quot;:02&amp;quot;&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;». اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:02&amp;quot; /&amp;gt;. پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از [[کشور ایران|ایران]] رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[کرمان]]، و دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]] می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان [[آل بویه|آل‌بویه]] است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در [[استان فارس|فارس]] از او باقی مانده است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد. اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[اهواز]] و [[کرمان]]: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;: دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) [[محمود غزنوی|سلطان محمود غزنوی]] بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه [[محمود غزنوی|محمود]] در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.[[پرونده:آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور).jpg|بندانگشتی|375x375پیکسل|آرامگاه [[یعقوب لیث]] (جندی‌شاپور) ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://www.irna.ir/news/80841464/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%8A%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8-%D9%84%D9%8A%D8%AB-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D8%AB%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%83%D9%87-%D9%86%D9%8A%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[صفاریان 2|صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)]] ===&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه[2] علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که [[یعقوب لیث|یعقوب‌بن لیث]] هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. [[اهواز]] راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، عزالدین.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، تهران: انتشارات علمی، بی‌تا. ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;». سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به [[استان خوزستان|خوزستان]] بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در [[نیشابور]] به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از [[طاهریان]] تا [[غزنویان]] به قتل رسید&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قتل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو [[صفاریان]] حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، ص ۲۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۳۶۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۸ ،۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم [[کشور ایران|ایران]] پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[سامانیان 2|سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)]] ===&lt;br /&gt;
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:5&amp;quot;&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص128.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به [[فارسی]] برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:6&amp;quot;&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانیان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۵۱- ۲۷۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ترکستان‌نامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:5&amp;quot; /&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند [[علویان طبرستان]] و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از [[کشور ایران|ایران]] جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به [[نیشابور]] حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:6&amp;quot; /&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[دوره بنی عباس]]&lt;br /&gt;
* [[خلافت سفّاح و ظهور طاهریان]]&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[دیلمیان]]&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[2]. مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=14041</id>
		<title>آل بویه 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=14041"/>
		<updated>2026-02-27T07:32:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شعبه دیگر [[دیلمیان]] «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به [[اهواز]] رفت و وشمگیر [[اصفهان]] را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در [[اصفهان]] اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و [[اصفهان]] را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در [[اهواز]] به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص379.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در [[کشور ایران|ایران]] روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از [[علویان]] را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص159.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;. پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از [[کشور ایران|ایران]] رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[کرمان]]، و دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]] می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان [[آل بویه|آل‌بویه]] است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در [[استان فارس|فارس]] از او باقی مانده است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد. اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[اهواز]] و [[کرمان]]: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;: دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) [[محمود غزنوی|سلطان محمود غزنوی]] بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه [[محمود غزنوی|محمود]] در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
* [[صفاریان 2]]&lt;br /&gt;
* [[سامانیان 2]]&lt;br /&gt;
* [[از غزنویان تا مغول]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=14040</id>
		<title>آل بویه 2</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%87_2&amp;diff=14040"/>
		<updated>2026-02-27T07:27:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شعبه دیگر [[دیلمیان]] «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به [[اهواز]] رفت و وشمگیر [[اصفهان]] را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در [[اصفهان]] اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و [[اصفهان]] را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در [[اهواز]] به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص379.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در [[کشور ایران|ایران]] روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از [[علویان]] را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص159.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;. پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از [[کشور ایران|ایران]] رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[کرمان]]، و دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]] می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان [[آل بویه|آل‌بویه]] است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در [[استان فارس|فارس]] از او باقی مانده است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد. اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[اهواز]] و [[کرمان]]: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;: دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) [[محمود غزنوی|سلطان محمود غزنوی]] بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
* [[صفاریان 2]]&lt;br /&gt;
* [[سامانیان 2]]&lt;br /&gt;
* [[از غزنویان تا مغول]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1&amp;diff=14039</id>
		<title>آل زیار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1&amp;diff=14039"/>
		<updated>2026-02-26T09:22:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی [[کشور ایران|ایران]] کهن را در سر داشت. وی از طرفداران [[علویان طبرستان]] و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران [[آل بویه|آل‌بویه]] شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به [[محمود غزنوی]] متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف [[قابوس نامه|قابوس‌نامه]] شهرت یافته‌است. او نیز دختر [[محمود غزنوی]] را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;قابوسنامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۲.۸۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[دیلمیان]]&lt;br /&gt;
* [[آل بویه 2]]&lt;br /&gt;
* [[صفاریان 2]]&lt;br /&gt;
* [[سامانیان 2]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14038</id>
		<title>دیلمیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14038"/>
		<updated>2026-02-26T09:15:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی از [[استان گیلان|گیلان]] کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص ۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: [[آل زیار]] و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[آل زیار|آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)]] ===&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر [[محمود غزنوی]] را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;قابوسنامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۲.۸۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان،&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به [[اهواز]] رفت و وشمگیر [[اصفهان]] را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و [[اصفهان]] را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص379.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در [[کشور ایران|ایران]] روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از [[علویان]] را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با [[علویان]]، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص ۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;». اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;. پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از [[کشور ایران|ایران]] رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]] می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[اهواز]] و [[کرمان]]: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص77-176.&amp;lt;/ref&amp;gt;: دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]]: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از [[نیشابور]] آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان [[محمود غزنوی]] بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[دوره بنی عباس]]&lt;br /&gt;
* [[خلافت سفّاح و ظهور طاهریان]]&lt;br /&gt;
* [[از طاهریان تا غزنویان]]&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=14037</id>
		<title>علویان طبرستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=14037"/>
		<updated>2026-02-26T08:38:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:علویان طبرستان.jpg|بندانگشتی|551x551پیکسل|علویان طبرستان ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://hedayatmizan.ir/site/content/5324]]&lt;br /&gt;
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: «طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است&amp;lt;ref&amp;gt;اصطخری، ابواسحق ابراهیم. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مسالک و ممالک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام ایرج افشار، چ ۳، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، ص70-168.&amp;lt;/ref&amp;gt;».« در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار [[اسلام]] با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;مرعشی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان و رویان و مازندران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۶۸-۱۶۲. یکی از منابع عمده این سلسله، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;. ابهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار کاتب است که باید به جلد اول، صص ۱۸۳ تا آخر رجوع کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمال [[طاهریان]] در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان [[امام حسن مجتبی(ع)|امام حسن (ع)]] را که در ری بود به رویان دعوت کردند&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال [[طاهریان]] در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به [[گرگان]] رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ [[یعقوب لیث|یعقوب]] بر [[نیشابور]] دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۱، صص ۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، صص ۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید&amp;lt;ref&amp;gt;نرشخی، ابوبکر محمدبن جعفر. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقباوی، به تصحیح مدرس رضوی، چ ۲، تهران: انتشارات توس، ۱۳۶۳، ص114.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به گیلان رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۱۱۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق)&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، ص ۷۴۲؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، صص ۱۴-۴۱۳؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۳، صص ۲۲-۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[تاریخ ایران بعد از اسلام]]&lt;br /&gt;
* [[دوره بنی عباس]]&lt;br /&gt;
* [[خلافت سفّاح و ظهور طاهریان]]&lt;br /&gt;
* [[از طاهریان تا غزنویان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86.jpg&amp;diff=14036</id>
		<title>پرونده:علویان طبرستان.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86.jpg&amp;diff=14036"/>
		<updated>2026-02-26T08:37:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علویان طبرستان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14035</id>
		<title>از طاهریان تا غزنویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14035"/>
		<updated>2026-02-26T08:30:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص52-351.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص95-97.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، [[علی بن موسی الرضا(ع)|امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع)]] را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز [[علی بن موسی الرضا(ع)|امام علی‌بن موسی‌الرضا]] در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ والقصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;».اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد[1]&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ والقصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵4.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون [[علویان طبرستان]] و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق [[نیشابور]] را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند&amp;lt;ref&amp;gt;اشپولر، برتولد. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جهان اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه دکتر قمرآریان، چ ۱، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۴، ص100-101.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۵۴۶-۴۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص113.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[علویان طبرستان|علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)]] ===&lt;br /&gt;
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است»&amp;lt;ref&amp;gt;اصطخری، ابواسحق ابراهیم. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مسالک و ممالک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام ایرج افشار، چ ۳، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، ص۷۰-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;المرعشی، سید ظهیرالدین‌بن‌سیدنصیرالدین. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان و رویان و مازندران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام برنهارددارن، چ ۱، تهران: نشر گستره، ۱۳۶۳، ص ۶۸-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;یکی از منابع عمده این سلسله: کاتب، بهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به تصحیح عباس اقبال، به همت محمد رمضانی، تهران، ۱۳۲۰، ص183.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان [[امام حسن مجتبی(ع)|امام حسن (ع)]] را که در ری بود به رویان دعوت کردند&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۱، ص۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، ص۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۲، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ص11-410.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۲، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ص11-410.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot;&amp;gt;نرشخی، ابوبکر محمدبن جعفر. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقباوی، به تصحیح مدرس رضوی، چ ۲، تهران: انتشارات توس، ۱۳۶۳، ص114.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به [[استان گیلان|گیلان]] رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot; /&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق)&amp;lt;ref&amp;gt;خواند میر، غیاث‌الدین بن همام‌الدین‌الحسینی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۲، ج 2، ص۱۴-۴۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، ص۷۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص۲۲-۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق) ====&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی [[کشور ایران|ایران]] کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;قابوسنامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۲.۸۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به [[اهواز]] رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در [[اصفهان]] اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و [[اصفهان]] را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در [[اهواز]] به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص379.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در [[کشور ایران|ایران]] روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از [[علویان]] را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با [[علویان]]، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص159.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:4&amp;quot;&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:4&amp;quot; /&amp;gt;. پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از [[کشور ایران|ایران]] رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[کرمان]]، و دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]] می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و [[استان خوزستان|خوزستان]] و [[اهواز]] و [[کرمان]]: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص77-176.&amp;lt;/ref&amp;gt;: دیالمه ری و [[همدان]] و [[اصفهان]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از [[نیشابور]] آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) [[محمود غزنوی|سلطان محمود غزنوی]] بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور).jpg|بندانگشتی|375x375پیکسل|آرامگاه [[یعقوب لیث]] (جندی‌شاپور) ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://www.irna.ir/news/80841464/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%8A%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8-%D9%84%D9%8A%D8%AB-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D8%AB%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%83%D9%87-%D9%86%D9%8A%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق) ====&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه[2] علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که [[یعقوب لیث|یعقوب‌بن لیث]] هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. [[اهواز]] راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، عزالدین.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، تهران: انتشارات علمی، بی‌تا. ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;». سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به [[استان خوزستان|خوزستان]] بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در [[نیشابور]] به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از [[طاهریان]] تا [[غزنویان]] به قتل رسید&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قتل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو [[صفاریان]] حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱، ص ۲۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۳۶۸؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۱۸ ،۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم [[کشور ایران|ایران]] پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق) ====&lt;br /&gt;
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:5&amp;quot;&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص128.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به [[فارسی]] برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:6&amp;quot;&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانیان رجوع کنید به: &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب السیر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۵۱- ۲۷۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ترکستان‌نامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:5&amp;quot; /&amp;gt;».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند [[علویان طبرستان]] و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از [[کشور ایران|ایران]] جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به [[نیشابور]] حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:6&amp;quot; /&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[دوره بنی عباس]]&lt;br /&gt;
* [[خلافت سفّاح و ظهور طاهریان]]&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[دیلمیان]]&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[2]. مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87_%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8_%D9%84%DB%8C%D8%AB_(%D8%AC%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1).jpg&amp;diff=14034</id>
		<title>پرونده:آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور).jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87_%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8_%D9%84%DB%8C%D8%AB_(%D8%AC%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1).jpg&amp;diff=14034"/>
		<updated>2026-02-26T08:17:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14033</id>
		<title>از طاهریان تا غزنویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14033"/>
		<updated>2026-02-25T10:32:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، محمدتقی (ملک‌الشعرا)، (مصحح). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ و القصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰ ه.ق، ص52-351.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص95-97.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، [[علی بن موسی الرضا(ع)|امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع)]] را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز [[علی بن موسی الرضا(ع)|امام علی‌بن موسی‌الرضا]] در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ والقصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;».اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد[1]&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مجمل‌التواریخ والقصص&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵4.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون [[علویان طبرستان]] و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق [[نیشابور]] را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند&amp;lt;ref&amp;gt;اشپولر، برتولد. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جهان اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه دکتر قمرآریان، چ ۱، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۴، ص100-101.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۵۴۶-۴۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، عباس, &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مفصل ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، چ ۷، تهران: انتشارات کتابخانه خیام، ۱۳۷۵، ص113.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[علویان طبرستان|علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)]] ===&lt;br /&gt;
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است»&amp;lt;ref&amp;gt;اصطخری، ابواسحق ابراهیم. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مسالک و ممالک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام ایرج افشار، چ ۳، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸، ص۷۰-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;المرعشی، سید ظهیرالدین‌بن‌سیدنصیرالدین. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان و رویان و مازندران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به اهتمام برنهارددارن، چ ۱، تهران: نشر گستره، ۱۳۶۳، ص ۶۸-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;یکی از منابع عمده این سلسله: کاتب، بهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبرستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به تصحیح عباس اقبال، به همت محمد رمضانی، تهران، ۱۳۲۰، ص183.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان [[امام حسن مجتبی(ع)|امام حسن (ع)]] را که در ری بود به رویان دعوت کردند&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل، ج ۱۱، صص ۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، صص ۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛ حبیب‌السیر، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به گیلان رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق).&amp;lt;ref&amp;gt;مروج‌الذهب، ج 2، ص ۷۴۲؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۴-۴۱۳؛ الکامل، ج ۱۳، صص ۲۲-۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».&amp;lt;ref&amp;gt;ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».&amp;lt;ref&amp;gt;غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیالمه ری و همدان و اصفهان:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه&amp;lt;ref&amp;gt;مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.&amp;lt;/ref&amp;gt; علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که یعقوب‌بن لیث هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. اهواز راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، الکامل، ج ۱۲، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به خوزستان بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در نیشابور به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از طاهریان تا غزنویان به قتل رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به تاریخ بخارا، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قنل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو صفاریان حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، ج ۱، ص ۲۴۵؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۳۶۸؛ تاریخ بخارا، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۱۸ - .۱۸۵&amp;lt;/ref&amp;gt; سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم ایران پایان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات».&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]&lt;br /&gt;
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[index.php?title=رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D8%B3%D9%81%D9%91%D8%A7%D8%AD_%D9%88_%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14032</id>
		<title>خلافت سفّاح و ظهور طاهریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D8%B3%D9%81%D9%91%D8%A7%D8%AD_%D9%88_%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14032"/>
		<updated>2026-02-25T09:12:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:نقشه قیمرو طاهریان.jpg|بندانگشتی|415x415پیکسل|نقشه قلمرو طاهریان ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://www.tarafdari.com/node/2530454]]&lt;br /&gt;
ابوالعباس سفاح (۱۳۶-۱۳۲ ه) هنگامی که وارد کوفه شد در خانه ابوسلمه، که ایرانی و داماد بکیربن ماهان بود، فرودآمد و بعد از نیل به خلافت او را با لقب «وزیر آل محمد» به وزارت خود برگزید. به کمک این دو مرد بزرگ ایرانی، یعنی ابوسلمه خلاّل و ابومسلم، ایرانیان مسلمان جایگاه بلندی در دولت جدید پیداکردند. پایتخت سفاح شهر «انبار» در غرب فرات بود. معروف است که ایرانیان، که در اساس دل به خاندان [[علی بن ابی طالب امیرالمومنین(ع)|علی(ع)]] داشتند، متوجه اشتباه خود شدند. لذا به زودی ابوسلمه و ابومسلم درصدد انتقال قدرت از آل عباس به علویان برآمدند. سفاح، ابوسلمه را محبوس و مقتول ساخت و خالد برمکی را جانشین او نمود ولی نتوانست بر ابومسلم دست یابد. بعد از سفاح، برادر او ابوجعفر منصور این کار را به انجام رسانید و با نیرنگ و خدعه ابومسلم راکشت (شعبان ۱۳۷ ق)&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مختصرالدول&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص۸۴-۱۸۱؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۹، ص۱۱۸-۶۸؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۵۷-۳۲۹؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۹۶-۲۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه، تغییر خاندان خلافت و نیز مرکز حکومت از دمشق به بغداد، تأثیر خود را بخشید و در نهایت با روی‌کار آمدن عباسیان، عنصر ایرانی جان تازه‌ای یافت. «گرچه ابومسلم ایرانی به دست منصور کشته شد، اما هم منصور و هم جانشینان او، ایرانیان را در کارهای، مملکت جلو آورده، امور مهمی را به دست آنان سپردند که از آن جمله مقام وزارت، عالی‌ترین منصب‌های دربار عباسی، با ایرانیان بود و درنتیجه برمکیان (وزیران ایرانی دوره عباسی) در زمان هارون‌الرشید دارای قدرت و نفوذ بسیاری شدند. هارون که این دانست، برمکیان را سرکوب کرده از میان برداشت»&amp;lt;ref&amp;gt;جرجی زیدان، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ تمدن اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه علی جواهرکلام، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۶، ص ۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از طرفی نیز در داخل [[کشور ایران|ایران]] آرامش مورد نظر خلفا به زودی ظاهر نگشت؛ قتل ابومسلم اعتراضاتی را برانگیخت و سبب ایجاد نهضت هایی گشت که از آن جمله بود طغیان اسحق ترک، نهضت سنباد، قیام مقنع&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین زرین‌کوب، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ تمدن اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جنبش خرمیان، که به امامت ابومسلم عقیده داشتند و به «مسلمیه» مشهور بودند&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ تمدن اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص ۲۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از منصور، مهدی (۱۶۹-۱۵۸ ق) هادی (۱۷۰-۱۶۹ ق) و هارون‌الرشید (۱۹۳-۱۷۰ ق) به ترتیب به خلافت رسیدند. هارون‌الرشید که، اعظم خلفای عباسی است و شهرت دربار و تجملات او عالمگیر است، از ۱۷۰ تا ۱۹۳ ق خلافت‌کرد. از حوادث مهم دوره خلافت هادی، قیام هاشم‌بن عطا معروف به «المقنع» بود. از وقایع مهم دوران هارون‌الرشید نیز می‌توان به قتل برامکه اشاره کرد که به بهانه‌هایی بس واهی اتفاق افتاد و در حقیقت از ترس خلیفه از ظهور جّدی ایرانیان خردمند وباکفایت در عرصه ملکداری نشأت می‌گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;احمدبن ابی یعقوب یعقوبی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ تمدن اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص ۲۹۳ و ۴۱۱-۴۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از درگذشت هارون میان دو فرزند او، امین و مأمون، اختلاف افتاد و این امربه ظاهر موجب تجزیه دولت بنی عباس شد. چون مادر پسر دوم یعنی مأمون ایرانی بود ایرانی‌ها او را نزدیک به خود می‌دانستند و به طرفداری از او برخاستند و در مرو به نفع او قیام کردند و این امر مقدمه ظهور اولین سلسله محلی ایرانی گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این پس علم و دانش ایرانیان نیز به صورت‌های مختلف در خدمت جهان [[اسلام]] قرار داده شده، که ازجمله آنها تأسیس بیت‌الحکمه یا دارالحکمه بودکه در زمان مأمون صورت گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[دوره بنی عباس]]&lt;br /&gt;
* [[از طاهریان تا غزنویان]]&lt;br /&gt;
* [[از غزنویان تا مغول]]&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[دیلمیان]]&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87_%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%88_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpg&amp;diff=14031</id>
		<title>پرونده:نقشه قیمرو طاهریان.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87_%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%88_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpg&amp;diff=14031"/>
		<updated>2026-02-25T08:12:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نقشه قلمرو طاهریان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D9%86%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3&amp;diff=14030</id>
		<title>دوره بنی عباس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D9%86%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3&amp;diff=14030"/>
		<updated>2026-02-25T08:00:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:دوره بنی عباس.jpg|بندانگشتی|406x406پیکسل|نقشه قلمرو بنی‌عباس ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://wikihaj.com/view/%D8%A8%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3]]&lt;br /&gt;
بنی‌امیه بیشتر بر قبایل عرب تکیه می‌کردند و مسلمانان غیر عرب، از جمله ایرانیان، را موالی می‌خواندند و به چشم تحقیر در آنان می‌نگریستند. این امر طبعاً ایرانیان را، که به گذشته درخشان تمدنی خود افتخار می‌کردند، آزرده می‌ساخت. بویژه واقعه جانگداز کربلا و شهادت مظلومانه [[امام حسین بن علی(ع)|امام حسین(ع)]] و یاران صدیق و جان‌نثار او، نارضایتی ایرانیان از بنی امیه را دامن زد، به نحوی که در جنگهایی که برای خونخواهی آن بزرگوار برپاشد، بخش عظیم سپاه مختار ثقفی را ایرانیان تشکیل می‌دادند و زبان [[فارسی]] همیشه در اردوگاه او شنیده می‌شد. در اواخر حکومت بنی‌امیه، نارضایتی موالی به اوج خود رسیده بود و ضعف فاحش آخرین خلفای آل‌مروان هم مزید بر علت شد تا قیام‌های متعددی در این احوال برپاشود. ادامه واگذاری مزایای نخستین به اعراب، و مخصوصاً شناخت وضع و موقع اجتماعی آنها،به عنوان طبقه اشراف، هم از جهت دینی و هم از دیدگاه سیاسی، غیرقابل قبول گشته بود و تعداد مسلمانان غیر عرب تا آن حد افزایش یافته بود که دیگر امکان نداشت از هرگونه قبول مشارکت در حیات کشور برکنار بمانند، خصوصاً ایرانیان با قریحه که از حیث تهذیب و فرهنگ هم پیشرفته بودند و سوابقی طولانی در مهمّات مختلف فرهنگی و مدنی داشتند، به طور بارزی نشان می‌دادند که من‌بعد آماده نیستند که به نقشی تبعی و فرعی تن در دهند&amp;lt;ref&amp;gt;برتولد اشپولر، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جهان اسلام،&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; ترجمه دکتر قمر آریان، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۴، ص۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قطعاً رفتار خلفای اُموی کینه موالی را بر ضد آنها برانگیخت و در این اعتراضات، دشمنی‌های دیرینه میان عراق و شام نیز دخالت داشت و نهضت‌های ضد بنی‌امیه در عراق بیشتر از سایر نواحی پدید آمد، زیرا در آنجا گروهی از مسلمانان عرب به واسطه آنکه نفوذ سیاسی از عراق به شام انتقال یافته‌بود، آتش فتنه را دامن می‌زدند&amp;lt;ref&amp;gt;حسن ابراهیم حسن، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ سیاسی اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: جاویدان، ۱۳۷۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;».در این میان پیروان مختار که «کیسانیه» نامیده می‌شدند و پس از فوت ابوهاشم، پسر محمدبن حنفیه، با محمدبن علی‌بن عبدالله‌بن عباس‌بن عبدالمطلب بیعت کردند، او را «امام» لقب دادند و خود را «شیعه آل‌عباس» نامیدند. در خراسان و ماوراءالنهر جمع کثیری به بیعت محمد امام در آمدند، از جمله آنان یکی بکیربن ماهان بود که ابومسلم خراسانی از غلامان او محسوب می‌شد. ابومسلم دعوت بنی هاشم را آشکار ساخت، او مردی با سیاست و داهی بود و به لشکرشکنی شهرت داشت، به همین دلیل نصربن سیار، که عامل بنی امیه در خراسان بود، خواهان صلح با وی شد، اما نصر در همان اوان درگذشت. ابومسلم از فرصت استفاده کرد و به سرعت نیشابور را گرفت. ابراهیم امام که جانشین پدر شده‌بود قحطبةبن شبیب را به کمک ابومسلم فرستاد و پسر قحطبة یعنی حمید نیز در یاری کردن به او کوشش‌ها کرد. پس از اندک مدتی قحطبة به عراق بازگشت و در هفتم محرم ۱۳۲ ق یزیدبن عمربن هبیره را در واسط در هم شکست و عازم «زاب» شد. قحطبة هنگام عبور از فرات غرق شد و پسرش حمید شهر کوفه را فتح کرد. سفیان‌بن مهلب از دیگر یاران آنها هم بر بصره دست یافت. پس از قتل ابراهیم امام به دست مروان، آخرین خلیفه اموی، ابوالعباس جانشین او شد و به همراه برادران و خاندانش در محرم ۱۳۲ ق وارد کوفه شدند. ابوالعباس عموی خود، عبدالله‌بن علی‌بن عباس را به جنگ مروان فرستاد و مروان در نزدیکی زاب شکست خورد و سرانجام در ذی‌الحجه ۱۳۲ ق در میدان نبرد کشته شد. بدین ترتیب پس از تمام شدن دوران خاندان‌های امیه و مروان، بنی عباس عهده‌دار امور خلافت‌گردیدند&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، ص28-313؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 2، ص۶۲-۲۴۱؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 8، ص ۹۵، ۲۶۵، ۲۷۳، ۲۸۷، ۲۹۸ الی آخر و نیز ج ۹ ص ۷۸-۹؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مختصرالدول&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص۱۸۰-۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[از طاهریان تا غزنویان]]&lt;br /&gt;
* [[علویان طبرستان]]&lt;br /&gt;
* [[دیلمیان]]&lt;br /&gt;
* [[آل زیار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D9%86%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3.jpg&amp;diff=14029</id>
		<title>پرونده:دوره بنی عباس.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D9%86%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3.jpg&amp;diff=14029"/>
		<updated>2026-02-25T07:59:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دوره بنی عباس&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=14028</id>
		<title>تاریخ ایران بعد از اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=14028"/>
		<updated>2026-02-25T07:53:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
مسلمانان پس از رحلت رسول گرامی اسلام(ص) و در زمان خلیفه اول، پس از ایجاد آرامش در جزیرةالعرب، به صورت جدی‌تری به [[کشور ایران|ایران]] توجه کردند و در صدد فتح آن بر آمدند. هرچند تا پایان زندگانی این خلیفه، تعرّضی جدی به [[کشور ایران|ایران]] صورت نبست، ولی معروف است که مثنی‌بن حارثةبن سلمه از طایفه شیبانی&amp;lt;ref&amp;gt;احمدبن یحیی بن جابر بلاذری، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;فتوح‌البلدان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه دکتر محمدتوکل، تهران: نشر نقره، ۱۳۷۷، ص۳۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، سواد را مورد حمله قرار داد. این منطقه را پادشاهان [[کشور ایران|ایران]] «دل ایرانشهر» یعنی قلب [[کشور ایران|ایران]] لقب داده‌بودند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن خردادبه، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مسالک و ممالک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه سعید خاکرند، تهران: مؤسسه مطالعات و انتشارات تاریخی میراث ملل، مؤسسه فرهنگ حنفا، ۱۳۷۱، ص۷. &amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبکر بن ابی‌قحافه (۱۳ - ۱۱ ق) بنا به درخواست مثنی؛ او را بر افراد طایفه‌اش ولایت داد تا آنان را به [[اسلام]] فراخواند و با اهل فارس بجنگند. آنگاه ابوبکر، خالدبن ولید مخزومی را به عراق فرستاد و مثنی را تحت فرمان او قرار داد&amp;lt;ref&amp;gt;احمدبن یحیی بن جابر بلاذری، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;فتوح‌البلدان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه دکتر محمدتوکل، تهران: نشر نقره، ۱۳۷۷، ص۳۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بدین ترتیب مقدمات فتح [[کشور ایران|ایران]] از سوی مسلمانان و انتقال حکومت از امپراتوری [[ساسانیان|ساسانی]] به فرمانروایان اسلامی فراهم آمد. تدارک مقدمات نبرد و انجام نبردها نزدیک به دو دهه به طول انجامید که شرح آن در پی خواهد آمد. هرچند تسخیر بخش‌هایی از شمال و شمال شرقی [[کشور ایران|ایران]] به سادگی انجام نپذیرفت و ورود [[اسلام]] در برخی از مناطق یکی دو قرن به طول انجامید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خالد در «حفیر»، «مذار»، «لجه» و «الیس»، در کنار فرات، با ایرانیان جنگ کرد و در نبرد اخیر، پس از پیروزی، بر ایرانیان سخت گرفت تا جایی که سوگند خورد کسی از آنها را زنده انگذارد و جوی خون از آنها روان کند و به همین جهت در کشتن اسرای ایرانی راه افراط پیمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن خالد به فتح «حیره»، «انبار» و «عین‌التمر» مشغول شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر جرزی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل فی التاریخ&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج ۲، ص۱۲۲-۱۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از آنکه نوبت خلافت به عمربن خطاب (۲۳-۱۳ ق) رسید، وی تصمیم‌گرفت به فتوحات مسلمانان در عراق ادامه دهد. به همین جهت، ابوعبیدةبن مسعود ثقفی را به عراق فرستاد. مردانشاه حاجب نیز از سوی ایرانیان به مقابله او شتافت. در «قسّ ناطف» به دستور ابوعبید، پلی بر روی رود زدند و مسلمانان با عبور از روی آن به سوی ایرانیان رفتند، اما از ایشان شکست خوردند و ابوعبیده نیز کشته شد. (رمضان سال ۱۳ ق)&amp;lt;ref&amp;gt;دینوری، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الاخبارالطوال&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص۴۵ - ۱۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این نخستین تجربه جدی، برای مسلمانان‌گران به دست آمد. اما اراده آنان را سست نکرد و پریشانی اوضاع داخلی نیز به یاری آنان آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکسال پس از این واقعه، عمر، جریربن عبداللّه بجلی را مأمور جنگ عراق کرد. مسلمانان در «نخیله» اردو زدند و پس از جنگی سخت، که به کشته شدن مهران بن مهر بنداد همدانی انجامید، بر ایرانیان غالب گشتند (۱۴ ق). هجده ماه بعد عمر، سعدبن ابی‌وقاص را،که نام اصلی او مالک‌بن اهیب‌بن عبدمناف‌بن زهرةبن کلاب بود، به جنگ ایرانیان فرستاد. اهل فارس به فرماندهی رستم فرخزاد مابین «حیره» و «سیلحین» و مسلمانان میان «عزیب» و «قادسیه» اردو زدند. مدت چهارماه هیچ یک از طرفین اقدام به جنگ نکرد. در این مدت، مکاتبات و ارسال سفرا، بین دو فرمانده لشکر ادامه داشت و مذاکرات سفیران طرفین با فرماندهان دو سپاه بسیار جلب توجه نمود&amp;lt;ref&amp;gt;جهت اطلاع بیشتر در این مورد، رجوع کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;فتوح‌البلدان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص۳۷۶-۳۶۵؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۲۷۵-۲۱۰؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الاخبارالطوال&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص۳۷۴-۳۶۳؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ طبری&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۴۳۸-۳۸۲؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;شاهنامه فردوسی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج 7، ص ۲۲۵-۲۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به هر صورت، روز آخر سال ۱۶ ق نبرد «قادسیه» در نهایت شدت آغاز شد و به شکست ایرانیان انجامید. مسلمانان پس از آن به پیشروی پرداختند تا به «بهر سیر» در ناحیه کوفه رسیدند و پس از نه ماه، یا به قولی هجده ماه، آن شهر را نیز تصرف کردند. سپس ناحیه شرقی «مدائن» راگشودند و آنگاه عازم «جلولا» شدند (۱۶ ق)&amp;lt;ref&amp;gt;دینوری، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الاخبارالطوال&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزدگرد سوم، آخرین شاه [[ساسانیان|ساسانی]] که در میان دنیایی از اغتشاش بر تخت لرزان امپراتوری [[کشور ایران|ایران]] نشسته بود و هیچگاه هم هنر بارزی برای کشورداری از خود نشان نداده بود، برای تشویق ایرانیان به «حلوان» رفت و مهران رازی را به فرماندهی سپاه برگزید، اما این اقدامات سودی نبخشید و شکست بر اهل فارس افتاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر جرزی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل فی التاریخ&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص۴۰-۳۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چون خبر شکست به یزدگرد رسید سراسیمه شد و در سال ۱۹ ق از حلوان‌گریخت. سپس مردم «فارس» و «ری» و «دامغان» و «اصفهان» و «همدان» و «نهاوند» در سال بیستم در کنار یزدگرد جمع شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر نیز نعمان‌بن مقرن را نامزد جنگ با ایرانیان‌کرد، دو سپاه در «نهاوند» رویاروی هم قرار گرفتند و بار دیگر پیروزی از آن مسلمانان شد&amp;lt;ref&amp;gt;بلاذری، همان کتاب، صص ۳۲-۴۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt;. اعراب این جنگ را «فتح‌الفتوح» نامیدند، چراکه بعد از آن مقاومت چشمگیری از سوی ایرانیان در مقابل مسلمانان صورت نگرفت. مسلمانان تا سال ۲۳ ق که آخرین سال حکومت عمر بود، به فتوحات خود ادامه دادند و «[[قم]]» و «[[کاشان]]» و «[[اصفهان]]» راگشودند و در فاصله سالهای ۲۲ تا ۲۳ ق «ری»، «قومس» و «آذربایجان» را نیز تحت تصرف خود درآوردند. یزدگرد سوم به خراسان گریخت و در سال ۳۱ ق /۶۵۲م. در دوران خلافت عثمان‌بن عفان در مرو کشته شد. بدین ترتیب قسمت مهمی از [[کشور ایران|ایران]] جزو سرزمینهای، اسلامی گشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر جرزی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الکامل فی التاریخ&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ج3، ص3-47.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;همچنین جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;فتوح‌البلدان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص۴۸۴-۴۲۷؛ &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;الاخبارالطوال&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص۱۷۶-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سال ۱۱ تا ۳۶ ق به مدت ۲۵ سال، مرکز حکومت اسلامی شهر مدینه بود و طبعاً در این مدت [[کشور ایران|ایران]] نیز، که به تدریج به تصرف مسلمانان در می‌آمد، زیر نظر خلفا اداره می‌شد. تا اینکه در سال ۳۶ ق [[امام علی(ع)]] که خلیفه وقت بود، عازم کوفه شد و با ورود و استقرار آن حضرت، این شهر تا سال ۴۰ ق مرکز حکومت جهان اسلام‌گشت. پس از شهادت آن بزرگوار در سال ۴۰ ق و انتقال خلافت به خاندان بنی‌امیه، پایتخت امپراتوری اسلامی به دمشق منتقل شد. در این دوره اداره سرزمین [[کشور ایران|ایران]] به دو استان بصره و کوفه واگذار شد. استان بصره ایالتهای خوزستان، فارس، [[کرمان]] و مکران را در اختیار داشت، و قهستان[1]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن خردادبه، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مسالک و ممالک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه سعید خاکرند، تهران: مؤسسه مطالعات و انتشارات تاریخی میراث ملل، مؤسسه فرهنگ حنفا، ۱۳۷۱، ص162.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;و اسپهان و ری و دامغان و طبرستان به استان کوفه واگذار شده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن بلخی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;فارسنامه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، به کوشش سترنج: لندن، ۱۹۲۱، ص۱۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.معاویه در سال ۴۲ ق مغیرةبن شعبه را والی کوفه کرد و بعد از او عبدالله‌بن عامر بن کریز عهده دار این سمت‌گشت. زیادبن ابیه هم سالیان درازی والی بصره بود&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب ، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ یعقوبی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه محمدابراهیم آیتی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۲، ص۴۹-۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکومت بنی امیه تا سال ۱۳۲ ق دوام یافت. حکمرانان این سلسله، خلافت مذهبی را به سلطنت سیاسی تبدیل کردند و تعصبات نژادی و قبیله‌ای عرب را دوباره زنده کردند. دامن زدن به روحیات جاهلی سبب شد که خوارج مشکلات زیادی برای آنان ایجاد کنند، تا آنجا که عبدالملک‌بن مروان (۸۶-۶۵ ق) برای سرکوبی آنان مهلّب‌بن ابی صفره را به استانداری بصره تعیین کرد. استاندار عبدالملک درکوفه همان حجاج‌بن یوسف ثقفی مشهور بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالحسن علی‌بن حسین مسعودی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مروج‌الذهب و معادن‌الجواهر&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵، ص۱۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهلّب‌بن ابی‌صفره و قتیّبةبن مسلم از عاملان حجاج‌بن یوسف در خراسان بودند. نصربن سیّار از سران سپاهی قتیّبةبن مسلم بر فرغانه مسلط شد و آنان توانستند در دوره بنی‌امیه، حدود ممالک اسلامی را به آسیای میانه و مرز چین برسانند. بدین نحو قرن اول هجری به پایان رسید و ایرانیان مسلمان نیز به عنوان بخشی از نیروهای جهان اسلام، در تصرف سرزمین‌های دیگر تلاش فراوانی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[تاریخ قبل از اسلام]]&lt;br /&gt;
* [[مادها]]&lt;br /&gt;
* [[سلسله هخامنشیان]]&lt;br /&gt;
* [[عصر اسکندر]]&lt;br /&gt;
* [[سلوکی ها]]&lt;br /&gt;
* [[پارت ها]]&lt;br /&gt;
* [[عصر ساسانی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. قهستان = قوهستان، کوهستان = جبل: شرقی کوهستان بیابان خراسان است و غربی کوهستان آذربایگان و شمالی کوهستان دیلمان و قزوین و ری و جنوبی کوهستان عراق است و بهری از [[استان خوزستان|خوزستان]] شهرهای مهم آن [[همدان]] و دینور و سپاهان و [[قم]] و [[کاشان]] و نهاوند است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14027</id>
		<title>سلسله هخامنشیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=14027"/>
		<updated>2026-02-25T07:31:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;با ملاحظه وسعت دولت [[ماد]] در عصر هووخشتره اگر آن را دولتی جهانی بدانیم و امپراتوری جانشین آن، هخامنشی را دومین قدرت بزرگ [[آریاییان|آریایی]] مشرق زمین به حساب آوریم اشتباه نخواهد بود. گسترش یافتن پارس، از وقایع مهم تاریخ قدیم است. پارسیان دولتی تأسیس کردند که جهان کهن را به‌استثنای دو ثلث یونان در تحت تسلط خود درآورد و مدت دو قرن و نیم با افکار و آرمان‌های ارزشمند انسانی خود مردمان را راه برد، رسم و راه‌های جدیدی بنا نهادکه تا آن روز یگانه و بی‌نظیر بود و بعدها نیز شاید هیچگاه همانندی پیدا نکرد. وقتی هم که آن دولت عظیم رو به زوال آورد به دست فاتح سعادتمندی، که فقط مرد رزم بود از پای درآمد. از خوش اقبالی‌های این سرباز فاتح آن بود که در برابر مرد ضعیف و زبون و جبونی قرار گرفته بود و در جنگی که به مثابه یک نبرد تن به تن بود او را هلاک کرد. با این همه [[پارسیان]] از تاریخ خارج نشدند، بلکه در مدت دو هزار و چند صد سال، مکرر بلندی‌ها و پستی‌ها را پیمودند و مدام از اوج به حضیض و از حضیض به اوج رسیدند. این است‌که نام آنان از عهد قدیم تا امروز در بیرون از مرزهای ایران، به صورت پارس یا فرس، قائم‌مقام نام [[کشور ایران|ایران]] شده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۲۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره زمان ورود [[پارسیان]] به سرزمینی که بعدها مسکن مألوف ایشان و همراهان آنها از دیگر [[آریاییان|اقوام آریایی]] گشت به طور محقق نمی‌توان اظهارنظر کرد. آنچه در این باره در مبحث مادی‌ها گفته شد، بی‌گمان در مورد پارسی‌ها نیز صحیح است، چه، این دو قوم یگانه، همواره در کنار هم بوده‌اند و در طول حرکت‌های تاریخی خرد و مهاجرتی، که محتملاً مدیدی به طول انجامیده دوش به دوش یکدیگر می‌زیسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;جنیدی، فریدون(۱۳۷۴)، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، تهران: چاپ‌گیتی. ج ۲، ص ۱۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt; کتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد نام آمادای و پارسراً و پارسوماش را ثبت‌کرده‌اند. یکی از سلاطین آشورکه در قرن ۹ ق. م. سلطنت داشته، افتخار می‌کند که بیست و هفت نفر از پادشاهان پارسوا را مطیع نموده و نیز معلوم است که در زمان سارگن شلم نصر پادشاه آشور (۷۳۱ -۷۱۳ ق. م.) و نیز در زمان آشورهادون (تا ۶۶۷ ق. م.) پادشاهان یا بهتر است گفته شود رؤسای قبایل پارس دست‌نشانده آنها بودند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اوج‌گیری اقتدار [[مادها|مادی‌ها]] و ضعف روزافزون توان آشوری‌ها، [[پارسیان]] نیز حمایت مادی‌ها را پذیرفتند و سود خود را کماکان در همراهی با برادران هم نژادشان دیدند. این وضع، چنانکه در مبحث تاریخ ماد ذکر شد، تا حوالی سال ۵۵۰ ق .م. ادامه یافت، تا اینکه بنا بر روایات، در آن سال کوروش سوم نواده آژیدهاگ بر پدربزرگ خود شورید و پس از نبردهای مختصری توانست قلب‌های سپاهیان و سرداران مادی را به سوی خود برگرداند و با ورود به [[هگمتانه]]، وحدت اساسی هر دو قوم را در زیر لوایی واحد اعلام کند. آنچه از کتیبه [[بیستون]] [[داریوش]] دانسته‌می‌شود، این است که پیش از کوروش بزرگ شش تن دیگر به عنوان شاه پارس شناخته‌شده‌اند که همه از فرزندان هخامنش جدّ این خانواده‌اند. شاهان مزبور به ترتیب عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# چیش پش؛&lt;br /&gt;
# کمبوجیه؛&lt;br /&gt;
# [[کورش|کوروش]]؛&lt;br /&gt;
# چیش‌پش؛&lt;br /&gt;
# [[کورش|کوروش]]؛&lt;br /&gt;
# کمبوجیه؛&lt;br /&gt;
# کوروش سوم (بزرگ).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه می‌شمارد که شش طایفه از آنها شهری و ده‌نشین (ساکن) بوده‌اند که اسامی آنها عبارت است از: [[پاسارگاد]]&amp;lt;nowiki/&amp;gt;ی‌ها، مَرّفی، ماسپیان‌ها، پانتالی‌ها، دروزی‌ها، گرمان‌ها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتی‌ها، مردها، دروپیک‌ها و دائن‌ها تشکیل‌می‌دادند&amp;lt;ref&amp;gt;مشکور، محمد جواد(۱۳۴۳)، ایران در عهد باستان، تهران: اشرفی، ص ۱۶۶-۱۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt;. به عقیده هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادی‌ها هستند و از نجیب‌ترین و مهمترین خاندان‌های پارسی محسوب می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمان‌ها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پی‌افکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون اداره‌کند. روش‌های مملکت‌داری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوه‌های حکومتی دولت‌های پیش از خودشان نداشت و بی‌تردید می‌توان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راه‌های اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمی‌کردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم می‌داشتند. بیان درست‌تر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمین‌های با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را می‌پوشیدند، به معابدشان پای می‌نهادند و همانند خود آنان به عبادت می‌پرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهان‌بینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل مسئله در نظر هخامنشیان این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالی‌تر برسانند، حرمت‌های آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیری‌های [[کورش|کوروش]] و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدن‌های قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازه‌ای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بین‌النهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی [[خلیج فارس]] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پارسیان بر سر لجاجت و کینه‌توزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشه‌های خود بر شکست‌خوردگان بر می‌آمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن می‌گفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمی‌ترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگ‌های قدیم محفوظ بماند&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب،  صص ۱۳۶-۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی می‌کردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت می‌گذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود می‌پنداشتند. پیروزی‌های سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطره‌های آنان در هاله‌ای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمان‌بندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت می‌شناختند و خراج مربوط را می‌پرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که هخامنشیان در اصول مملکت‌داری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگ‌تر آنان محسوب می‌شدند و در امور کشورداری برآنان حق‌تقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولت‌های مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست هخامنشی درآمدند، شماری از رسم و راه‌های کشورداری را به هخامنشیان آموختند. درست است‌که عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سه‌هزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شده‌بود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی مانده‌بود، کافی بود که سلطه فوری هخامنشیان را امکان‌پذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بی‌شک هخامنشیان قوم تازه‌ای را که در خود مستحیل ساخته‌بودند، سخت عزیز می‌شمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیش‌پش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردمی چنین باتدبیر از پادشاهی کوچک گمنامی، که در دامنه‌های جنوب غربی [[کشور ایران|ایران]] مستقر بود، بیرون آمدند و امپراتوری وسیعی را در دوران یک نسل به وجود آوردند که نه تنها شأن و شوکت پیشینیان خود را حفظ کرد، بلکه چون بنای آن بر تخریب نبود و در صدد خون‌ریزی و نابودکردن سرزمین‌های دیگر برنمی‌آمد، توانست جایگاه هر یک از اقوام تابع خود را نیز در همان موقعیتی که بودند، محفوظ نگاه دارد. چنانکه [[همدان]] نه تنهامحفوظ ماند، بلکه همچنان به صورت پایتخت باقی بود و عمال مادی هم در مشاغل خود باقی ماندند. یادآورشدیم که انتقال قدرت از ماد به هخامنشیان چنان مخفیانه صورت‌گرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان(۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر،  ص ۷۲-۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه اشارت رفت، نظیر همین امر برای حوزه‌های مدنی دیگر روزگار اعم از شوش، بابل، سارد و مصر و غیره پیش آمد و حکومت جهانی [[پارسیان]]، ایران را به صورت پل ارتباطی و حد واسط تمدن‌های شرق و غرب درآورد. آنگاه که کوروش سواحل مدیترانه و آسیای صغیر و سرزمین پرآوازه لیدی را از سمت غرب تسخیر کرد، به فکر بخش‌های شرقی کشور افتاد و متصرفات [[مادها]] را، که به رود آمودریا رسیده بود، توسعه داد و تا آن سوی سیر دریا و نواحی سغد و فرغانه و پامیر، که شاید جایگاه زندگی نخستین اجداد او و دیگر آریاییان ایران بود، رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این اوقات، بابل شهری بلندآوازه بود که پس از انهدام آشور، بخش عمده متصرفات آن دولت و نیز ثروت و مکنت شهرهایش را در خود گرد آورده‌بود. طرز تسخیر این شهر که بدون خونریزی عمده‌ای انجام پذیرفت، نشان می‌دهدکه آوازه جهانداری‌کوروش همه جا راگرفته بود و سیران و خاصه کاهنان بابل، مقاومت مهمی در پذیرش فاتح جدید نکردند. شهر به آسانی تصرف شد و [[کورش|کوروش]] به همه آنچه که وعده داده بود، عمل کرد. حقوق اجتماعی کلیه مردم را محترم شمرد، به تمدن و فرهنگ قدیمی و مقدسات مذهبی مردم بابل احترام گذاشت و مانند سلاطین روم، خدای بابلیان را لمس کرد و در همان نخستین سال فرمانروایی، فرمانی صادر کرد که ازادی [[یهودیان|قوم یهود]] را اعلام می‌نمود. به آنان اجازه داد به موطن اصلی خود، بیت‌المقدس، بروند و باقی‌مانده دارایی‌های خود را با خود برگیرند و معابدشان را از نو بسازند&amp;lt;ref&amp;gt;هاشمی، ابوالقاسم (۱۳۶۷)، تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: (بی‌نا) ، ج ۱. ص  ۱۱۹-۱۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شادمانی یهودیان از فرمان کوروش در کتاب‌های دینی آنان منعکس شده‌است، چنانکه می‌خوانیم:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«کوروش پادشاه پارس چنین می‌فرماید: یهوه خدای آسمان‌ها، جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرموده‌است که خانه‌ای برای وی در اورشلیم، که در یهوداست، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد. او به اورشلیم که در یهوداست برود و خانه یهوه که خدی اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب عزرا، باب اول.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;اشعیا گوید: «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته، چنین می‌گوید: من یهوه هستم و همه چیز را آفریده‌ام. درباره اورشلیم می‌گوید معمور خواهد شد و درباره شهرهای یهوداکه بنا خواهند شد... و درباره کوروش می‌گویدکه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب اشعیاء، باب ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» اشعیا متعاقباً می‌افزاید:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«خداوند به مسیح خویش، یعنی به [[کورش|کوروش]]، می‌گوید من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت‌ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. تا درها را به روی وی بازکنم و دروازه‌ها به روی او دیگر بسته‌نشود. چنین می‌گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جای‌های ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج‌های ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل می‌باشم و تو را به اسمت خوانده‌ام ... هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو رابستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب اشعیاء،  باب ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;الطاف‌کوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل می‌زیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلی‌شان شدند، به زودی با هم‌کیشان ساکن در فلسطین دچار دشواری‌های تازه‌ای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکش‌های داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کرده‌است. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواسته‌است خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیش‌پش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفته‌است، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیله‌ای بوده‌است. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خون‌ریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، که آوازه‌ای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از الواح بابلی چنین بر می‌آید که کوروش نه‌تنها خدایان بابل را محترم می‌داشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی می‌شمرده و دستور داده بود بت‌های شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز ایران شمرده شده است&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۳۹۲-۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب خصال کوروش می‌توان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل می‌جست. با شکست‌خوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم می‌شمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتل‌عام نمی‌کرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و می‌توان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجات‌دهنده و پیامبر یاد شده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین پادشاه بزرگ سلسله هخامنشی کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و [[پارت ها|پارت]] و [[کرمان]] بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورش‌هایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شده‌بود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارس‌ها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئه‌های آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد. کمبوجیه بر خلاف پیش‌بینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۸-۱۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;. کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبه‌ای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پاسارگاد]] (آرامگاه [[کورش|کوروش]])؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پاسارگاد]] (طرح بازسازی دیولافوا)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف فراوان کرده و پادشاه ایران را به رتبه و مقام الاهه نیت(NEYT) ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را ذکر کرده‌است. از کتیبه او جاگررسنت استنباط می‌شود که کمبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس فرعون بر تخت صورت می‌گرفت، انجام داد. این کارها طبعاً برای آن بود که به فرمانروایی خود در مصر صورت قانونی و مشروع بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه ایران همان روش سیاست ملایم و آرام پدر را تعقیب کرد و پس از دفع مقاومت مسلحانه مصریان از ویرانی آن کشور و قتل‌عام مردم امتناع ورزید و حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه تصمیم گرفت بخش دیگری از ایالات آفریقا را به تصرف خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا تنها با میل و اراده خویش به اطاعت و انقیاد او درآمدند و اگر در نظر گرفته شود که منطقه قرطاجنه (کارتاژ = تقریباً تونس کنونی) نیز با قبول اطاعت فنیقیان، فرمانروایی ایرانیان را بر خود پذیرفته‌بودند و در این هنگام به ارتش ایران برای ایجاد امنیت در سواحل جنوبی دریای مدیترانه کمک می‌رسانیدند، می‌توان‌گفت چنانکه بعدها داریوش ادعا کرد: نیزه مرد پارسی تا سرزمین‌های دور رفته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام، کمبوجیه در صدد برآمد که به بخش‌های جنوبی‌تر آفریقا و از جمله حبشه لشکرکشی کند.&amp;lt;blockquote&amp;gt;«منابع یونانی،که شاید تحت تأثیر و تحریک منابع مصری قرارگرفته‌بودند، نقل می‌کنند که سفر جنگی به حبشه- که شخص پادشاه فرمانده آن بود- منجر به شکست گردید. سپاهیان آذوقه نداشتند و در مراجعت، قسمت اعظم افراد از بین رفتند. مع‌هذا دلایلی در دست است که می‌رساند پارسیان به نبطه رسیده‌بودند؛ زیرا پس از این عهد، دیگر ذکری از این حکومت در منابع تاریخی به میان نمی‌آید. شهری به نام زوجه کمبوجیه- مروئه- بنا نهاده‌شد و این امر هم ثابت می‌کند که سفر جنگی مورد بحث، چنانکه بعضی منابع آن را نکبت‌بار معرفی می‌کنند، نبوده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;رومن‌گیرشمن، همان کتاب، صص ۱۴۹-۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;بردیا و قتل او به دست‌کمبوجیه حسب انتخاب پدر، والی پارثه،گرگان، باختر و خوارزم بود. (کتیبه  بیستون، بند ۳۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوروش غیر از کمبوجیه پسری داشت به نام «بردیا»،که برادر تنی کمبوجیه بود&amp;lt;ref&amp;gt;کتیبه بیستون بند ۱ ستون ۱، به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وی بر اسم او در آثار مختلف چنین نوشته شده است: درکتیبه بیستون ستون ۱ بند ۱۰:«بردیا» در نسخه بابلی همان‌کتیبه «برزیا» هرودوت از او به عنوان بردیا نام برده و اشیل، مصنف یونانی، در تصنیف خود موسوم به «پارسی‌ها» رفردیس نامیده و کتزیاس، او را «نای نک ساریس» و گزنفون «تانااکسارس» نامیده‌اند. بنابراین معلوم‌است که مورخین یونانی‌این‌اسم راتصحیف کرده‌اند و اسم او بردیا بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی،  ص ۴۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.در باب واقعه بردیا دو سند مهم وجود دارد؛ یکی سند رسمی و درباری یعنی‌کتیبه بیستون و دیگری تاریخ هرودوت که دارای تناقضاتی است. در ابتدا قول و روایت هرودوت را بیان می‌کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وی (کمبوجیه) درگذشته نیز عقل چندان صحیحی نداشت، اولین جنایت او این بود که برادر خود بردیا را،که با هم از یک پدر و مادر بودند، به قتل رسانید. این برادر را از مصر به پارس فرستاده‌بود و علت آن حسادتی بودکه به او می‌ورزید؛ زیرا از بین تمام پارس‌ها او تنها کسی بود که توانسته بود کمانی را که پادشاه حبشه به ایختیوفاژها داده بود، تا دو انگشت به آخر مانده بکشد. هیچ یک دیگر از پارس‌ها نتوانسته‌بودند این عمل را انجام دهند. وقتی بردیا به پارس مراجعت می‌کرد، کمبوجیه در خواب دید که چاپاری از راه رسید و خبر داد که بردیا بر تخت سلطنت جلوس کرده و سر او به آسمان رسیده است وی بر خود بیمناک شد و ترسید که مبادا برادرش او را بکشد و سلطنت را به چنگ آورد. پس پرگزاسپ را،که مورد اعتماد و بیش از تمام پارس‌ها به وی وفادار بود، به پارس فرستاد تا او را هلاک کند. پرگزاسپ به شوش رفت و بردیا را کشت. بعضی می‌گویند او را به بهانه شکار با خود برد و بعضی دیگر می‌گویند که وی را به دریای اریتره برده و در امواج آب افکند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه دکتر هادی هدایتی، ج ۳، بند ۳۰، صص ۴-۱۳۳&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق کتیبه [[بیستون]] (ستون ۱، بند ۱۰) داریوش شاه گوید:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«این (است) آنچه به وسیله من‌کرده‌شد پس از آن که شاه شدم.کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود، بردی نام، از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت. به مردم معلوم شد که بردی کشته شده‌بود. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد. وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد، هم در پارس و هم در ماد و هم در سایر کشورها.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;بنابراین با مقایسه &amp;quot;تاریخ هرودوت&amp;quot; و &amp;quot;کتیبه بیستون&amp;quot; مشخص می‌شود که نظریه هرودوت، مبنی بر آنکه بردیا در سفر جنگی‌کمبوجیه به مصر با او بوده است و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را که شرح می‌دهد، کاملاً بی‌اساس است. کتزیاس شرح قضیه را طوری دیگر نوشته است. مورخ مذکور می‌گوید: تای نک سارسس، برادر کمبوجیه، مغی را که نامش سپنت‌دات بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کمبوجیه رفت وگفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد. اگر می‌خواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید که نخواهد آمد.کمبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده، در آمدن عجله نکرد... و پس از احضار سوم روانه گشت. کمبوجیه در صدد کشتنش برآمد. مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار به تأخیر افتاد، ولی کمبوجیه همواره در صدد بود که مانع را برطرف کرده، نقشه خود را اجرا کند. در این احوال سپنت دات که مغ بود به کمک او آمد. توضیح آنکه سپنت‌دات شباهت بسیار به شاهزاده داشت و به کمبوجیه گفت شاهزاده را بکشد. سپس او لباس شاهزاده را خواهد پوشید به طوری‌که هیچ‌کس متوجه نشود که وی به قتل رسیده‌است.&amp;quot;&#039; تا آن که روزی خواجه‌ای «تی‌به ته» نام که به حکم مغ مجازات شده‌بود، گریخته نزد مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، رفت و سر را فاش کرد. او از کمبوجیه خواست که مغ مزبور را به وی تسلیم کند. کمبوجیه امتناع ورزید و آمی‌تیس علناً کمبوجیه را نفرین کرده و خود، زهر خورد و مرد. کمبوجیه از نفرین مادر سخت متأثر گردید و خواست اثر آن را بگرداند. با این مقصود امر کرد حیوانات زیاد قربانی‌کردند، ولی خون حیوانات جاری نشد و کمبوجیه از این قضیه به وحشت افتاد. چندی بعد «رکسانه» زن شاه، طفلی زایید که سرنداشت. کمبوجیه غیبگوها را جمع کرده تعبیر آن را پرسید.گفتند:&amp;lt;blockquote&amp;gt;&amp;quot;تو پسری نخواهی داشت که جانشین تو گردد&amp;quot;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;پس از آن کمبوجیه شکل مادر خود را در بیداری دید و مادرش به او گفت:&amp;lt;blockquote&amp;gt;&amp;quot; زود باشدکه به جزای عمل خود برسی &amp;quot;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;شاه که در آن زمان در بابل بود، روزی چوبی را قطع می‌کرد و در این حال کارد به ران او آمده زخمی برداشت که بعد از یازده روز رنج و تعب شدید، از آن درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن. تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، ص ۴۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;quot; بین نوشته‌های هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را &amp;quot;آمی‌تیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مقایسه دو روایت معلوم می‌شود همه نوشته‌های کتزیاس در این باب بیشتر به داستان‌گویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمی‌شناسند و به دنیا آمدن طفل بی‌سر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه این‌گفته‌ها، شاخ و برگ‌های داستانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== قیام بردیای دروغین و حکومت وی ====&lt;br /&gt;
در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه [[بیستون]] از [[داریوش]] است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت است‌که به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شده‌است. این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل می‌کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت [[داریوش]] در مورد قیام گئوماته (کتیبه [[بیستون]]، ستون ۱، بند ۱۱):&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[داریوش]] شاه گوید:&amp;lt;blockquote&amp;gt;پس از آن مردی مغ بود گئومات نام از «پَ- شیشی یا وودا» برخاست. کوهی است «ارکدریش» نام، چون از آنجا برخاست ۱۴ روز از ماه «وی یخن» گذشته‌بود. او به مردم چنان دروغ گفت که من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را او برای خود گرفت. ۹ روز از ماه &amp;quot;گرم پد &amp;quot;گذشته بود. آنگاه شاهی را او برای خودگرفت، پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۲): داریوش‌شاه‌گوید: این شاهی، که گئومات مغ ازکمبوجیه ستانده بود، این شاهی، از دیرگاهان در تخمه ما بود. پس از آن‌گئومات مغ آن را از کمبوجیه ستاند هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها را او تصرف نمود. از آن خود کرد. او شاه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۳): داریوش شاه‌گوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کسی از تخمه ما، که شاهی را از آن گئومات مغ بازستاند. مردم شدیداً از او ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناخته‌بودند، بکشد. بدان جهت مردم رامی‌کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشته‌بود. آن‌گاه من با چند مرد آن‌گئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیک‌ی‌ووتیش» نام در سرزمینی «نی‌سای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۴): داریوش شاه‌گوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شده‌بود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاه‌هایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاه‌ها و رمه‌ها و غلامان و خانه‌هایی را که گئومات مغ ستانده‌بود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را برداشته شده‌بود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۹-۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاه‌گوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی می‌خواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا»(Intaphernes) نام پسر «وایسپار» پارسی، «اوتان»( Otanes) نام پسر «ثوفر» پارسی، «گئوبروو»(Gobryas) نام پسر «مردونی‌ی»(Mardonius) پارسی، «ویدرن»(Hydarnes) نام پسر «پگابیگ ن» پارسی، «بگ بوخش»(Megabyzus) نام پسر «داتو و ه ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر  «و ه و ک» پارسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۹): داریوش شاه‌ گوید: تو که از این پس شاه خواهی بود،  دودمان این مردمان را نیک نگهداری‌کن&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص 73-72.&amp;lt;/ref&amp;gt;.بنابراین از کتیبه بیستون چنین مستفاد می‌شود که اولاً نام مغ  مزبور،گئومات بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر  می‌داند. سوم آنکه مرگ کمبوجیه را به سبب خودکشی می‌شمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین  ماد می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[داریوش]] ویران نمودن معابد را به گئومات نسبت می‌دهد و این نشان‌دهنده  آن است که در مذهب وی ساختن معابد مرسوم نبوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین داریوش بعد از سرکوبی قیام می‌گویدکه اموال مردم را به  آنها پس دادم. منظور از کلمه &amp;quot;مردم&amp;quot; در این کتیبه‌ها، &amp;quot;اشراف&amp;quot; است  نه توده‌های مردم. و این نشان می‌دهد که مغ مزبوراموال اشراف را مصادره نموده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که می‌گوید هرکسی بعد از من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمان‌ها یعنی هفت خاندانی‌که به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرت‌آور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند[9]. کمبوجیه یکی از این دو نفر را به سمت ناظر، مأمور اداره اموال خود کرده‌بود و همین شخص بود که توطئه را طرح کرد[10]. این شخص متوجه شده‌بود که مرگ بردیا را از مردم پنهان‌کرده‌بودند و فقط تعداد کمی از پارس‌ها از آن باخبر بودند و دیگران هنوز او را زنده تصور می‌کردند. پس طرح خود را بر این اساس پایه گذارد و به خاندان سلطنتی تجاوز کرد. او برادری داشت که به شرحی که نقل کردم در شورش سهیم بود. این برادر به قدری به بردیا، فرزند کوروش و برادر کمبوجیه که به امر پادشاه کشته شده‌بود، شباهت داشت که می‌توانست ایجاد شبهه کند. نه تنها از لحاظ صورت به بردیا شبیه بود، بلکه نام او هم بردیا بود[11].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;پاتی زی تس&amp;quot;[12] مغ به او اطمینان داد که شخصاً جریان را به نفع او رهبری خواهد کرد. سپس او، وی را به مقر سلطنت برد و بر تخت شاهی قرار داد. پس از آن رسولان به تمام نقاط و حتی تب و مصر فرستاد تا سپاه را مطلع کنند که از این پس باید از بردیا فرزند کوروش فرمانبری کنند نه از کمبوجیه&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانت‌کرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بوده‌است او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کرده‌ای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱،  ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۳): سپس‌کمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافت‌کرده‌ای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آن‌کسی‌که شورش کرده را پرسید و چون نام &amp;quot;بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیده‌بود و شبحی‌که به او گفته‌بود: شخصی &amp;quot;بردیا&amp;quot; نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بی‌جهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستن‌کرد، تا بی‌تأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعی‌که او بر زین اسب می‌پرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطه‌ای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر &amp;quot;اکباتان&amp;quot; نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کرده‌بود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۲-۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کمبوجیه بزرگان را می‌طلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شده‌ام و شما اطمینان داشته‌باشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی می‌کنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کرده‌ام و برادرش بردیا. آن کس‌که باید در برابر جسارت و گستاخی خفت‌آور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شده‌است که از خانواده او سرچشمه گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس‌ها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما می‌توانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی می‌کنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بی‌قیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمه‌ها برای شما بره‌ها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان می‌خواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت می‌کنم که علاوه بر آن، هر یک از پارس‌ها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۴-۱۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که کمبوجیه این عبارات را بر زبان جاری می‌کرد، بر سرنوشت خود می‌گریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پارس‌ها، پادشاه خود را در حال زاری دیدند، آنها هم‌گریستند. مدتی بعد کمبوجیه که جمعاً هفت سال و پنج ماه سلطنت‌کرده‌بود و فرزندی از خود باقی نگذارده‌بود، در گذشت. پارس‌هایی که در آن محل حاضر بودند، نمی‌توانستند باور کنند که مغ‌ها سلطنت را به دست گرفته‌اند و اطمینان داشتند که آنچه کمبوجیه درباره مرگ بردیا برای آنها نقل‌کرده، به قصد آن بوده که به برادر خود لطمه زند و تمام پارس‌های امپراتوری را برضد او بشوراند. آنها مطمئن بودند که آن‌کس که سطنت می‌کند، همان بردیا فرزند کوروش است. از طرفی پرگزاسپ هم قتل بردیا را جداً انکار می‌کرد؛ زیرا بعد از مرگ کمبوجیه اعتراف به قتل فرزند کوروش برای او خطر داشت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۵-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از مقایسه روایت هرودوت وکتیبه بیستون در مورد واقعه بردیای دروغی، مستفاد می‌شود که بین آن دو اختلافاتی هست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# در کتیبه بیستون سخن از یک مغ است در حالی که در تاریخ هرودوت صحبت از دو مغ است که برادر بودند؛&lt;br /&gt;
# مطابق کتیبه داریوش در بیستون، گئوماته را در دژی از سرزمین ماد به قتل می‌رسانند و هرودوت آن را در شوش می‌داند؛&lt;br /&gt;
# در کتیبه بیستون، داریوش به نقش خود اهمیت بیشتری می‌دهد و عامل اصلی، سرکوبی بردیا را شخص خودش ذکر می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ارزیابی قیام گئوماته مغ ====&lt;br /&gt;
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارس‌ها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معاف‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱،  ص ۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سئوالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شده‌است؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعث‌گرایش مردم به او شده‌است؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش می‌کرد، باعث توهم افکار می‌گردید؟ نمی‌توان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن می‌رودکه در اندیشه ایران باستان شاه می‌بایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیق‌تر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق می‌کرد، و چون‌گئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، می‌بایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیت‌کند و چه شجره‌ای قوی‌تر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب می‌آمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب می‌آمدند. به طوری‌که همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض می‌نمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت می‌نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونت‌آمیز بود، و هم از لحاظ داخلی می‌خواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که &amp;quot;دولت&amp;quot; و &amp;quot;حکومت&amp;quot; و در رأس آن &amp;quot;شاه&amp;quot; قدرت داشته باشد و نیروهای‌گریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل می‌شدند. ویل دورانت می‌نویسد: &amp;quot;کمبوجیه برای آنکه زشتی‌های حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حمله‌های دل درد سخت خویش انجام می‌داد، به این معنی که خواهر و همسر خود &amp;quot;رکسانا&amp;quot; و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان ایران را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون می‌دانست که حکم او را اجرا نکرده‌اند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زده‌بودند، کیفر داد&amp;lt;ref&amp;gt;ویل دورانت. تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ج ۱، بخش اول، ص ۵۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از یک طرف اشراف، چون کمبوجیه آنها را در قدرت سهیم نکرد و امتیازاتی به آنها نداد، باعث تحریکاتی در جامعه و مهیا نمودن کودتای‌گئومات شدند؛ از طرف دیگر، بنا به نظر ریچارد فرای چون کمبوجیه از درآمد معابد کاست، کاهنان بر او شوریدند و داستان‌های دروغین درباره او پراکندند. اومستد که در این مورد با فرای هم داستان است، می‌افزاید:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«&amp;quot;بردیا &amp;quot; برادر تنی کمبر جیه است که در سال ۵۲۲ ق .م. خود را شاه خواند و مردم زیردست، پادشاهی او را پذیرفتند؛ زیرا او سه سال باج‌ها و سربازگیری را معلق گذاشت. ولی آزادگان شهرستان‌ها به تحریک داریوش علیه او قیام کردند و به وی فرصت ندادند که اصلاحات اجتماعی خود را استوار کند.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;اومستد می‌گوید:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت می‌دانستند&amp;lt;ref&amp;gt;آلبرت تن ایک اومستد، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲، ص ۱۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;نتیجه آن که اشراف با کمبوجیه، که امتیازات آنها را محدود کرده‌بود، میانه خوبی نداشتند و احتمال دارد که برای از میان برداشتن او، ماجرای‌گئو ماته را بر پانموده باشند، بدین ترتیب که با گئوماته همدست شده‌اند و وقتی کمبرجیه به دست خود کشته می‌شود (چنانکه داریوش می‌گو ید) و یا احتمال بسیارکم به دست همان اشراف از جمله داریوش،کشته می‌شود، تصمیم می‌گیرند که مانع مهم‌تر یعنی‌گئوماته را نیز از میان بردارند. دیاکونوف مؤلف کتاب تاریخ ماد این واقعه را چنین تحلیل می‌کند:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«وضع مردم ماد در عهد هخامنشیان سخت به بدی‌گرایید و ایشان بالنتیجه ناراضی شدند. ممکن است حوادثی که پس از فتح آسیای صغیر و بابل و مصر در پایان پادشاهی کمبوجیه وقوع یافت، در این زمینه و محیط، تکوین یافته بوده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، ایگور میخائیلریچ (۱۳۴۵)، تاریخ ماد، ترجمه کریم‌کشاورز، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص۳۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&amp;lt;/blockquote&amp;gt;وی می‌نویسد:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«سبب اینکه گئوماته چنین به‌آسانی تمام اقرام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بی‌خرد کوروش و ناکامی‌های نظامی او در حبشه در این مورد دخیل بوده‌است و اینکه به عادت پارسیان بخش عمده نیروی جنگی و دستگاه اداری مرکزی‌کشور، در لشکرکشی با پادشاه بوده‌اند، نیزکار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید در جای دیگر جستجو کرد. گئوماته به مردم ساکن امپراتوری چیزی وعده داده‌بود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال برد نصیب ایشان شود، و این خود بی‌درنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت و تمام آزادگان تابع گئوماته شدند، و سبب اتفاق کلمه ایشان همان علاقه‌ای بود که به اصلاحات وسیع پیشنهادی‌گئوماته داشتند. ما نبایدگئوماته راکمال مطلوب مردم‌دوستی بشماریم؛ چرا که به خاطر رقابتی بود که میان اصناف مختلف کاهنان وجود داشته و بر سر قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر مبارزه می‌کرده‌است. از جهت دیگر نیز نباید غلو کرد که گئوماته پهلوانی، انقلابی بوده و به خاطر اَزادی ماد مبارزه می‌کرده‌است.کودتای گئوماته نهضت مردم نبود، تحولی درباری بود و خود گئوماته خویشتن را پارسی و هخامنشی می‌خوانده، اگر چه مادیان تکیه‌گاه او بودند. «بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحات‌گئوماته زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند.گمان می‌رود که گئوماته به بزرگان درباری و سران لشکری دست نزد، زیرا که اولاً اینان نقطه اتکای سیاست مرکزیت کشور بودند و گئوماته کمتر از هووخشتره و کوروش به مرکزیت نیازمند نبود و ثانیاً بسیار نیرومند بودند و با وضعی که گئوماته داشته، تحریک ایشان خطرناک می‌بود.«دشمن عمده گئوماته، بخش معینی از بزرگان بوده‌اند؛ زیراکه مهمترین طرفداران داریوش از بزرگان بوده‌اند.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== سرکوبی قیام گئوماته مغ ====&lt;br /&gt;
هرودوت به‌تفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان می‌کند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگ‌ترین پارس‌ها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شده‌بود که مغ از ارگ خارج نمی‌شود و هیچ‌یک از پارس‌های بزرگ‌زاده را به حضور نمی‌پذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواج‌کرده‌بود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآورده‌بود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا می‌زیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او هم‌بستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بی‌خبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمی‌داند چه کسی با او هم‌خوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمی‌شناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی می‌کنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، کتاب سوم، بندهای ۶۸۷۹، صص ۱۷۶-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمی‌توانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست می‌کنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد که‌گوش‌های بردیا کنده‌شده. اگر توانستی‌گوش‌های او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علی‌رغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگ‌ترین شخصیت‌های پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناری‌کشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس می‌زدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانی‌گفته او را باور کردند و تصمیم‌گرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکره‌کردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس می‌آمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود[4]. وقتی داریوش رسید، آن شش تن تصمیم گرفتند او را نیز با خود همراه‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفت‌گانه و نقشه آنها را توضیح می‌دهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیب‌زاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بی‌تأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئن‌ترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفت‌کرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشته‌بود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارس‌ها برای او احترام زیادی قائل بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کرده‌بودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارس‌ها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شده‌بود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیان‌کرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بی‌تأمل به مغ‌ها حمله‌کنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تن‌به‌تن صورت‌گرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشته‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص صص ۱۶۸.۱۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt;. سپس‌کشتار مغان آغاز شد، هرجا مغی می‌یافتند خون او را می‌ریختند. هرودوت می‌نویسد: «این روز، جشن بزرگ ملی پارس‌هاست. مراسم بزرگی در این روز برپا می‌کنند که به «قتل‌عام» معروف است. در موقع انجام این مراسم هیچ مغی حق ندارد خود را به مردم نشان دهد و در آن روز در خانه می‌مانند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== اجلاس مشورتی سران خاندان‌های بزرگ ====&lt;br /&gt;
هرودوت می‌نویسد:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«وقتی اغتشاش آرام شد و پنج روز از این حادثه‌گذشت، کسانی که بر ضد مغ‌ها قیام کرده‌بودند برای مشورت جلسه‌ای تشکیل دادند. نطق‌هایی ایراد شد که بی‌تردید برای بعضی از یونانی‌ها باورکردنی نیست، ولی در هر حال صحّت دارد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۸۰، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&amp;lt;/blockquote&amp;gt;البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانی‌ها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارس‌ها جور در نمی‌آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== نطق هوتانه ====&lt;br /&gt;
اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال می‌کرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. این‌کار نه خوب است و نه مفید. شما می‌دانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجه‌ای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردی‌که به آن دست یابد نقشه‌های غیرعادی الهام می‌کند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش می‌یابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان می‌روید. این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمی‌آورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همه‌چیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار می‌افتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت می‌ورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشته‌باشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملق‌گویند به او برمی‌خورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفته‌اید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت می‌گردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» می‌نامد، صحبت می‌کند و می‌گوید:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمی‌شود، مقامات به قید قرعه واگذار می‌شود و صاحب‌منصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار می‌شود. بنابراین من پیشنهاد می‌کنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق مگابیز =====&lt;br /&gt;
چنانکه ازگفته‌های هرودوت برمی‌آید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر می‌رسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیت‌گذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد. متن نطق مگابیز چنین است:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او هم‌عقیده‌ام. اما وقتی او توصیه می‌کند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکرده‌است؛ مردمی‌که از آنها هیچ انتظاری نمی‌توان داشت، ابله‌ترین و گستاخ‌ترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بی‌قید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیده‌اند چگونه می‌توانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟. ما باید دسته‌ای از مردان برگزیده را انتخاب کنیم و حکومت را به دست آنان بسپاریم. ما خود به‌یقین از این مردان خواهیم بود. به نظر می‌رسد که بهترین تصمیمات از بهترین اشخاص سرچشمه می‌گیرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند 81، ص ۱۷۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق [[داریوش]] =====&lt;br /&gt;
[[داریوش]] نه با نظر اوتان، که معتقد به حکومت عوام بود، موافق بود و نه با نظر مگابیز، که معتقد به حکومت اشراف قبایل بود؛ بلکه خواهان یک حکومت سلطنتی مطلقه بود که در رأس آن یک نفر تصمیم بگیرد، اما به این شرط که این شخص متقی باشد. وی به این علل با این نوع حکومت موافق بود که:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«بهتر از تقوای سلطانی که در عین شکوه و جلال است هیچ‌چیز نمی‌توان یافت. چنین پادشاهی با عدالتی که فرض وجود او است، در جهت خیر و صلاح ملت حکومت خواهد کرد و اسرار امور را در برابر بداندیشان بهتر محفوظ خواهدداشت. اما در حکومت اشرافی، اشراف که استعدادهای خود را در راه منافع عمومی به کار می‌اندازند غالباً گرفتار خصومت‌های شخصی بسیار تند می‌باشند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند 82، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;بایدگفت [[داریوش]] از اتحاد قبایل، به نحو احسن، در جهت رسیدن به قدرت استفاده نمود. لیکن نهایت هدف وی، تمرکز بخشیدن امور بر محور وجود شاه بود که از نظر او دارای نوعی قدرت معنوی بود. وی چنین استدلال کرد:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«چون هریک از آنها می‌خواهند بر دیگران ریاست کنند و عقیده خود را تفوق دهند، سرانجام از یکدیگر به‌شدت متنفر می‌شوند و این خود موجب جنایات و خیانات و بازگشت حکومت سلطنتی می‌شود. همین امر نشان می‌دهد که تا چه حد این حکومت بهترین نوع حکومت می‌باشد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 179.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;نظریه [[داریوش]] و استدلال وی، تا حدی انعکاسی از نظریه افلاطون درباره حکومتهاست. داریوش مفاسد و ایرادات حکومت عوام را چنین برمی‌شمرد:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«محال است که حکومت آزادی به فساد منتهی نشود. این فساد برای ملت مصیبت‌بار است، ولی بین مردمان فاسد نفاق و کینه‌ای ایجاد نخواهد کرد و موجب استحکام دوستی آنها می‌شود، زیرا برای چپاول کردن دولت، بهتر آن است که آنها با هم متحد شوند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;از این قرار حکومت اشرافی به نفاق و دشمنی، و حکومت عوام به اتحاد و اتفاق بیشتر عوامل فساد منجر می‌گردد. سپس [[داریوش]] در ادامه بحث پیرامون حکومت عوام می‌گوید: «این وضع(اتحاد اشراف مخالف) آن‌قدر ادامه می‌یابد تا مردی رهبری ملت را به عهده‌گیرد و به این اقدامات خاتمه دهد.&amp;lt;blockquote&amp;gt;«خلاصه کلام آنکه آزادی را چه کسی به ما داده‌است؟ آیا ملت است یا اشراف یا سلطان آن را به ما اعطا کرده‌اند؟ به این دلایل من عقیده دارم اکنون که به کمک یک نفر آزاد شده‌ایم (کوروش) به نوع حکومت یک‌نفری وفادار بمانیم، و اگر این دلیل را هم کنار گذاریم سنن و رسوم اجدادی را، چون نیکو هستند، از بین نبریم؛ این عمل برای ما فایده‌ای نخواهد داشت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;این سه عقیده‌ای بودکه درباره روش حکومت آینده، بعد از قیام بردیای دروغی، توسط سه تن از بزرگان پارسی ابراز شد. چهار تن پارسی دیگر، که باقی مانده‌بودند، با نظر داریوش موافقت کردند. اوتان که مایل بود مساوات سیاسی در پارس مستقر شود، وقتی خود را در اقلیت دید، نطقی به این شرح برای دیگران ایراد کرد:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«دوستان! از هم‌اکنون معلوم است که یکی از ما،که از سران انقلاب هستیم، پادشاه خواهد شد؛ خواه آنکه انتخاب او را به مردم پارس واگذارکنیم یا اینکه از راه قرعه باشد و یا راه دیگری، برای آن برگزینیم. در هر حال من در برابر شما داوطلب نخواهم بود. آرزوی من این است که نه بر کسی حکومت‌کنم و نه ازکسی فرمان برم. پس من حاضرم از حکومت صرف‌نظر کنم. به شرط آن که خودم و هیچ یک از بازماندگانم تا ابد از هیچ یک از شما فرمان نبریم&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳.  بند ۸۳، ص ۱۸۰.۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&amp;lt;/blockquote&amp;gt;آن شش تن دیگر با شرایط او موافقت کردند. پس چون او از قبول این مقام خودداری‌کرد، کنار رفت و امروز نیز در پارس این خانواده تنها خانواده ای است که آزاد است و اگر افراد آن برخلاف قوانین معمول رفتار نکنند تعهدی جز آنچه از روی میل به‌عهده نگرفته‌اند ندارند. همچنین قرار شدکه وقتی یکی از شش تن دیگر به سلطنت رسید برای او تان و آیندگان او امتیازات فوق العاده‌ای قایل شود. از جمله امتیازات او این بود که هر سال یک دست لباس مادی[5] و جمیع پاداش‌هایی را که در نظر پارس‌ها باارزش‌ترین است دریافت کند. آنها این افتخارات را از آن جهت برای او تصویب کردند، که اولین کسی بود که طرح انقلاب را ریخته‌بود و آنها را گردهم جمع کرده‌بود. امتیازات مزبور اختصاص به هوتان داشت. سپس آنها امتیازات زیر را نیز برای‌خود قایل شدند:&amp;lt;blockquote&amp;gt;هریک از هفت نفر که مایل بود می‌توانست آزادانه و بی‌اعلام قبلی به حرمسرای پادشاه وارد شود مگر در موردی‌که پادشاه با یکی از زنان خود هم‌بستر باشد. پادشاه نمی‌توانست از غیر از خانواده یکی از سران انقلاب برای خود زن انتخاب کند.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;اما درباره اختلاف در تعیین پادشاه چنین تصمیم گرفته شد: اسب هرکس که در طلوع آفتاب در حومه شهر، در حالی که صاحب خود را بر پشت دارد، قبل از دیگر اسبان شیهه بکشد سلطنت از آن او خواهد بود. سپس هرودوت داستانی را برای تعیین شاه ذکر می‌کند که بیشتر به افسانه می‌ماند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، بند ۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گفته شد، [[داریوش]] با دست یاری اشراف قبایل (شش تن) توانست بر اریکه سلطنت تکیه زند و چون در میان آن هفت تن وی از از نظر اصل و نسب، اصیل‌ترین فرد پارسی بود، بعد از پدرش «ویشتاسب» نزدیک‌ترین شخص به تخت سلطنت محسوب می‌شد و چون پارسی‌های قدیم خیلی اشرافی بودند و عقیده راسخ داشتند که باید شخصی از خانواده سلطنت بر تخت بنشیند، بعید است، که در باب تقدم ویشتاسب یا [[داریوش]] اختلاف‌نظری پیش آمده‌باشد. تا به شیهه اسبی متوسل شده‌باشند. کناره‌گرفتن اتانس نیز به همین جهت بوده است، چه او می‌دانسته که شخص دیگری به جز داریوش نمی‌تواند سلطنت‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۵۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; البته بزرگان پارسی، از طریق شرکت در شوراهای حکومتی، با حکومت در ارتباط بودند و شاه از آنها به عنوان مشاوران سیاسی استفاده می‌نمود. در مواقع اخذ تصمیمات مهم، شاهنشاه عقاید آنان را استماع می‌کرد و از راهنمایی آنان در اجرای مقاصد خود بهره می‌برد و تصمیمات دولتی بر مشورت و آرا و عقاید این بزرگان مبتنی بود&amp;lt;ref&amp;gt;احتشام، مرتضی ( ۲۵۳۵/۱۳۵۵). ایران در زمان هخامنشیان، تهران: جیبی، ص ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بختورتاش، نصرت‌الله(۱۳۵۳)، دیپلماسی هخامنشی، تهران: ستاد بزرگ ارتشتاران، ص ۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین گونه مشاهده شد که نارضایی پارس‌ها، خاصه سران قبایل هفت‌گانه از مجموع پیشامدها، تأثیر خود را بخشید. چون همه آنها از [[داریوش]]، که نزدیک‌ترین فرد به دودمان سلطنت و شایسته‌ترین آنها برای تصاحب قدرت بود، حمایت کردند. داریوش با پشتیبانی بزرگترین نجبای ایرانی، همراه گروه قلیلی از هم‌دستان خود وارد قلعه «سیکایااوواتیش» واقع در ایالت نسادر [[ماد]] شد و گئومات و همکاران وی را به قتل رسانید. تاریخ این واقعه را ۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲ ق.م. ذکر کرده‌اند بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دست‌گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۲۳_۱۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سرعت اقدامات داریوش بعد از به تخت نشستن چندان بود که دو ماه بعد از مرگ کمبوجیه، گئومات اسیر و اعدام گردید و کشور در دست‌های توانایی قرار گرفت که مقدّر عظمت [[کشور ایران|ایران]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== داریوش اول =====&lt;br /&gt;
شاید کمتر پادشاهی را در جهان بتوان یافت که مانند داریوش در آغاز کار با مشکلات عدیده روبرو شده باشد. با این همه او فردی بود که ثابت کرد نه تنها لایق‌ترین جانشین برای مردی چون‌[[کورش|کوروش]] بزرگ است، بلکه شایسته‌ترین پادشاهی است که ایران در اوج گستردگی مرزها و پهناوری قلمرو خود می‌توانست داشته‌باشد. اراده آهنین و قوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته و کم‌نظیر تاریخ ایران و جهان بدانها متصف است. صفات عالی او بعدها با شناختن مردم و ملل گوناگون همراه شد و فهم درستی از نحوه اداره یک امپراتوری بی‌نظیر تاریخی را به وی داد، و موجب شد تا اصولی‌ترین و استوارترین سازمان‌های کشورداری را به وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[داریوش]] شورش‌هایی را که تقریباً در سراسر امپراتوری به وقوع پیوسته بود، به‌سرعت دنبال و به‌شدت سرکوب کرد. نخست عیلامی‌ها را بر سر جای خود نشانید. آنگاه روی به بابل آورد، زیرا شخصی به نام نیدنتو بعل، که تحت عنوان نبوکد نصر سوم پسر نبونید، قدرت را در آنجا در دست گرفته بود. طغیان کرده بود. داریوش بابل را متصرف شد و یاغی را به قتل رسانید. هم‌زمان شورشهایی در ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (آراخوزی) و ساک .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌وقوع پیوست که حکایت از آشفتگی سراسری و اضمحلال امپراتوری داشت.کمی بعد (بهار ۵۲۱ ق.م.) شورش بسیار عظیمی در ارمنستان برخاست‌که باعث تشدید وقایع تلخی می‌شد که در مقر اصلی هخامنشیان، پارس، می‌گذشت. مردی که به نام «وهیزدات» خود را بردیا معرفی می‌کرد تقریباً جای آرامی در قلمرو حکمرانی داریوش باقی ننهاده بود. داریوش با کمک اشراف نیرومندی که به او پیوسته بودند و تدبیر و کیاست و شجاعت خود، همه اغتشاشات را فرونشانید و آنگاه در سال ۵۱۹ ق.م. راهی مصر شد تا نافرمانی نیل‌نشینان را چاره کند. «اوجاگوررسنت» معروف، دوباره به عنوان واسطه بین پادشاه ایران و خدایان مصر به صحنه آمد و مراسم تاج‌گذاری مخصوص فراعنه با همان تشریفات برای داریوش انجام شد. مستملکه یونانی کیرن(KIREN) و بخش‌های دیگری از ایالات آفریقا به ایران اضافه شد و داریوش بعدها قدرت خرد را در درّه هند و سرزمین‌های دیگر توسعه‌ داد&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳_۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که [[داریوش]] نفوذ و قدرت‌خویش را مسجّل ساخت و با ارتش نیرومندو منضبط خؤد شورش‌ها و مقاومت‌های متعدد را درهم شکست، به‌انجام یک سلسله اقدامات‌اداری و اقتصادی مبادرت ورزید که تجارب تلخ سال‌های بحران، ضرورت انجام آنها را ثابت کرده‌بود. هرودوت قسمت‌های اداری ایران را بنا بر میزان مالیات‌هایی که به خزانه دولت می‌دادند، بیست و شش ایالت ذکرکرده‌است. ولی برطبق کتیبه داریوش در نقش رستم،تعداد آنها سی ایالت است‌و بدین‌نحو می‌توان دولت هخامنشی را بزرگ‌ترین دولتی دانست‌که تا آن زمان تشکیل شده بود. به‌خصوص اگر درنظر آوریم‌که ایالاتی چون بابل، سوریه، فنیقیه و تعدادی از نواحی مترقی آسیای صغیر،از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی آن عصر به‌شمار می‌آمدند و از مقاصد و نیّات هخامنشیان مبنی بر تصرف‌کلیه کشورهای مشرق حمایت می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این که در ایالات مزبور چهل و شش گروه مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبان‌ها و عادات و اخلاق گوناگون زندگی می‌کردند، همگان آزاد بودند که بر اساس معتقدات خود رفتار نمایند. مذهب هخامنشیان و اهالی ایران هر چه که بود به هیچ‌وجه بر احدی تحمیل نمی‌شد و گذشته از آن هر ایالتی مختار بود که مؤسسات ملی و سلسله امرا و روحانیون خود را حفظ کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[داریوش]] برای حفظ وحدت ممالک وسیع ایران، تشکیلات جدیدی به وجود آورد که بر اساس آن، هریک از بخش‌های امپراتوری، هم سوابق مألوف حکمرانی خود را حفظ کند و تا جایی که به ارکان عمده حکومت مرکزی خللی وارد نیاورد، در امور داخلی خود آزاد بماند و هم با دیگر قسمت‌های قلمرو بزرگ پارس در ارتباط و پیوستگی مطلوب و مترقی باقی بماند. برخی از ملل، همانند بابلیان، به تمرکزگرایی متمایل بودند و تجاربی مهم در این زمینه به دست آورده‌بودند که مورد استفاده ایرانیان قرار گرفت. آریاییان ساکن در بخش‌های مختلف ایران هم، ترتیب حکومت‌های وراثتی را از گذشته‌های دور آزموده و بدان شیوه دل بسته‌بودند ولی بداهتاً کاربرد این روش‌ها در مناطق غربی دشواری‌های خاص خود را به وجود می‌آورد و برای شاه باتدبیر و دقیق ایران، راهی باقی نگذاشت جز این که نظامات مختلف سنّتی‌شده سرزمین‌های امپراتوری را رعایت کند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن، تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، صص ۱۲۰_۱۱۹&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمایلات آزادی‌خواهانه ملل مختلف ثابت کرده‌بود که فقط قوم پارس می‌توانست مورداطمینان کامل پادشاه قرار گیرد. بنابراین قوم پارس می‌بایست به عنوان سرور و مخدوم حکومت کند و همه ممالکی را که وارد مجموعه امپراتوری می‌شدند، اداره نماید. به‌استثنای چند مورد محدود، در همه‌جا نمایندگان پارس، با داشتن املاک ارضی بسیار و معافیت از مالیات،که فقط شامل حال آنان می‌شد، در رأس تشکیلات جدید قرار داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام کلی حکومت بر همان قاعده مبتنی بود که بخش‌های‌گوناگون به خَشَترپاون‌نشین (شهربان‌نشین)ها یا ساتراپ یونانی تقسیم شود، که هرکدام تحت فرمانروایی یک شهربان باشند. این مأمور عالی‌رتبه، منشی یا دبیری داشت که وظیفه او چشم‌گماردن برکارهای شهربان و گزارش آنها به دربار بود&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. برای این که اوامر و احکام مرکز در کمال سرعت به ایالات برسد و خاصّه در هنگام اردوکشی‌ها معطّلی فراهم نیاید، راه‌های متعددی در این دوره ساخته شد که شرق و غرب کشور و همچنین بخش‌های شمالی و جنوبی را به یکدیگر متصل کند. مشهورترین آنها راهی بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا پایتخت کشیده شده بود. هنوز هم شالوده اساسی راههای ایران بر همان جاده‌های ساخته‌شده در عصر داریوش قرار دارد و به مرور زمان نیز اهمیت و اعتبار شاهراهی خود را ثابت و حفظ کرده‌است. نکته مهم این است که به فرمان شاه، منازل و مهمان خانه‌های خوبی تهیه شده بود و چاپارخانه‌هایی تأمین کرده‌بودند که به قدر کفایت اسب‌های خوب داشت و پست دولتی ایران را در ردیف ممتازترین سازمان‌های ارتباطی جهان جلوه می‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۴۹۲ - ۱۴۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر منشیانی که [[داریوش]] برای خبرگیری تعیین‌کرده بود، سازمان بازرسی دقیقی نیز در ولایات، کارهای رؤسای محلی را زیرنظر داشت، همچنین مأمورانی که به «چشم و گوش شاه» شهرت داشتند، هر سال برای بررسی اوضاع و احوال به دورترین نواحی می‌رفتند. سازمان مرکزی حکومت به گزارش‌های آنان توجه مخصوص می‌کرد و بر مبنای اطلاعات واصله، تصمیمات اساسی و تغییرناپذیر می‌گرفت. حکام ولایات به دربار فراخوانده‌می‌شدند تا از تمامی امور منطقه زیرنظر، خبرهای مطمئنی بدهند و اگر احیاناً در مواردی نیز جرمی مرتکب شده بودند، در دادگاه صالحی که تشکیل می‌شد از خود دفاع کنند. داریوش چنان ترتیباتی اتخاذ کرده بود که هیچ حقی زایل نشود و هیچ باطلی لباس حق بر خود نپوشد. او اکیداً بر عدالت و انصاف حکام توجه می‌کرد و در نهایت به صورتی رفتار می‌نمودکه قدرت مطلق پادشاه، مصون از تعرض باشد. در موارد اضطراری شهربان اداره امور نظامی را عهده‌دار می‌شد. این کار که از عصر داریوش متداول شده بود، در پایان عمر آن سلسله به صورت رسمی معمول انجام می‌پذیرفت. شاه در امور کیفری، خود بالاترین قاضی بود و حکم نهایی را صادر می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۴-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. گستردگی سرحدات اجازه می‌داد که شهربانان ولایات،گاه قدرت نامحدودی حس کنند و راهزنان و ستیزه‌جویان محلّی را مجازات نمایند؛ تا در جاده‌ها و شهرها و روستاها امنیت برقرار بماند و از کشت و زرع و دامداری مردم حمایت شود. داریوش، چون خود روزگاری را به عنوان فرمانده نگهبانان شاهی‌گذرانیده بود، به نیروهای نظامی اهمیت مخصوص می‌داد. نگهبانان متشکل از پارسیان و مادی‌ها محافظت از شخص شاه را برعهده داشتند. اینان در مجموع شامل دوهزار سوار و دوهزار پیاده بودند که همه از میان نجیب‌زادگان برگزیده می‌شدند و مسلح به نیزه‌هایی بودند که در ته آن سیبی زرین یا سیمین تعبیه شده‌بود. بعد از نگهبانان شاهی، سپاه ده‌هزار نفری «جاویدان» بود که زبده‌ترین نیروهای نظامی محسوب می‌شدند. این سپاه به ده گردان تقسیم می‌شد و گردان اول مسلّح به نیزه‌هایی بودند که آراسته به انار زرین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدام مهم دیگری که [[داریوش]] برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلف امپراتوری به عمل آورد، تدوین نظام مالیاتی مخصوص و ایجاد پول واحد بود. پایه این نظام بر سکه طلای «دریک» استوار بود که وزن آن ۴/۸گرم، یعنی برابرسای تالانت بود. سکّه نقره‌ای نیز به نام «سیکل» ضرب کرد که معادل با لب«دریک» بود و ۶/۵ کُرم وزن داشت. ضرب سکّه طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود، ولی فرمانروایان ایالات و سلاطین محلّی و شهرهایی که استقلال داخلی داشتند، می‌توانستند سکّه نقره ضرب کنند&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. فلز موردنیاز به ایران وارد می‌شد و به شمش تبدیل می‌گردید و همین فلزات پشتوانه خزانه دولت به شمار می‌رفت. تقریباً تمامی مردان پارس، با پولی که به عنوان مالیات‌ها از سایر بخش‌های کشور وصول می‌شد، می‌زیستند و ازاین‌رو تمامی آنان، اعم از نجبا و غیره، از حکومت هخامنشی حمایت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== برخورد ایران و یونان =====&lt;br /&gt;
تقریباً در حدود سال ۵۱۵ ق.م. فرماندهان ارتش داریوش، مگابیز و هئوتانه (اوتانا)[1]، بر فریگیه استیلا یافتند و «آمنیت» پادشاه مقدونیه را مطیع خود ساختند. به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. در آغاز سده پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانی‌نشین آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که شهرهای یونانی واقع در آن را مورد حمایت قرار دادند. آنان مترصد بودند که نیروهای پیشتاز ایران را به‌زودی در شهرهای خود ببینند. شورش شهرهای آسیای صغیر در ۴۹۴ق.م. سرکوب شد و از آن پس داریوش در صدد تأدیب دولت شهرهای یونانی برآمد. نبردی که درسال ۴۹۰ق.م. در دشت ماراتن اتفاق افتاد، به‌ظاهر از نابود شدن یونانی‌ها جلوگیری‌کرد و عدم محاسبه درست قدرت خصم از سوی ایرانیان، باعث شد که یونانیان همان‌که از پای نیفتاده و نابود نشده بودند خود را پیروز بدانند. داریوش‌که تازه به اهمیت این نبرد پی برده‌بود درصدد تهیه مقدمات برای یک لشکرکشی کامل‌عیار بود که در سال ۴۸۶ق.م. درگذشت و ابتکار عمل را برای پسر و جانشین خود [[خشایارشا]] باقی گذاشت&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۶۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== [[خشایارشا|خشایارشاه]] =====&lt;br /&gt;
«[[خشایارشا]]» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر [[کورش|کوروش]] بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل به‌وقوع پیوسته بود، به بین‌النهرین بازگشت. او می‌دانست که باید برای تعیین تکلیف نهایی قدرت در دریای اژه، نبردی سرنوشت‌ساز با دولت شهرهای یاغی یونانی‌کند و به همین دلیل درصدد تدارک ارتشی افتاد که به قول هرودوت نفرات آن به یک میلیون و هفتصدهزار نفر بالغ می‌شد. بدیهی است که این رقم سخت مبالغه‌آمیز است و محققان تعداد افراد نیروی اعزامی را قریب یکصد هزار تن ذکر می‌کنند،که خود به نسبت امکانات آن روز جهان، فوق‌العاده به نظر می‌رسد[2]&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپاه ایران برای ورود به یونان باید از تنگه داردانل عبور می‌کرد، برای این کار پلی از قایق ساختند و به مدت هفت روز پیاپی از آن عبور کردند. تسالیه و مقدونیه هیچ مقاومتی از خود نشان ندادند و یونانیان شمال مطیع شدند. با درنظر گرفتن ممالک آسیا و آفریقا، بیش از نصف دنیای یونانی رعیت پادشاه ایران بودند. آتنی‌ها که در ابتدا مصمم بودند با ایرانیان متحد شوند، تحت تأثیر اسپارتی‌ها به جنگ برخاستند و در تنگه ترموپیل شکست فاحشی خوردند. ارتش ایران وارد آتن شد و به انتقام خساراتی که یونانیان به سارد وارد کرده‌بودند، آن شهر را به آتش کشیدند&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۱۴-۲۱۳&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانیان‌که به دریا پناه برده‌بودند و درکشتی‌های خود می‌جنگیدند، نیروی دریایی ایران را به سمت تنگه کوچک سالامین (سالامیس) راندند که میدان وسیعی برای مبارزه نداشت و به تعبیر ناپلئون:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«همان که در زیر دست و پای ایرانی‌ها منکوب نشدند و از میان نرفتند، خود را فاتح خواندند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۸۱۶- ۸۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;تأثیر این وقایع، که یونانی‌ها آن را به صورت مبالغه‌آمیزی ذکر کرده‌اند، بر ایران مشخص نیست، همین قدر می‌توان‌گفت که ایرانیان به هیچ‌وجه از میدان بیرون نرفتند و اقتدارکامل خود را به مدت یکصد و پنجاه سال پس از این وقایع نیز در آنجا حفظ کردند و شاید آنچه را نتوانسته بودند به واسطه شتاب‌زدگی و احیاناً غرور ناشی از فتوحات نظامی به دست بیاورند، در پناه درایت و پختگی و کاردانی بعدی‌که از خود نمودند،کسب‌کنند و آن حفظ اقتدار سیاسی و نفوذ در دولت شهرهای‌کوچک یونانی بود. [[خشایارشا]]، سال‌های آخر عمر خود را به شدت تحت تأثیر درباریان و خواجه سرایانی بود که هر روز بیش از پیش بر او تسلّط می‌یافتند، سرانجام هم زندگانی او به وجهی اسف‌آور به پایان رسید و در سال ۴۶۵ ق.م. در کاخ خویش کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر اول -(۴۲۴-۴۶۵ ق.م) =====&lt;br /&gt;
بعد از خشایارشا، جنگ‌های داخلی در میان فرزندان او به وقوع پیوست که مدت سه سال (۴۶۲-۴۶۵ ق.م) به درازا انجامید. سرانجام، اردشیر اول، ملقب به درازدست، به پادشاهی رسید، همه برادران خود را کشت. طبق روال متداول، بعد از مرگ هر پادشاه، ولایات مختلف طغیان می‌کردند و مدعیان‌گوناگون به میدان می‌آمدند. در این زمان نیز مصری‌ها دوباره شوریدند ولی به‌زودی سرکوب شدند و «بغابوخش» فاتح مصر، که خود از سوی اردشیر مورد بی‌حرمتی قرار گرفته‌بود، دست به عصیان زد. این قیام نیز سرکوب شد و از آن پس، در طول حکمرانی طولانی شاه، اتفاق مهمّی به وقوع نپیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== جانشینان اردشیر =====&lt;br /&gt;
«خشایارشاه دوم» بعد از پدر به مدت چهل و پنج روز پادشاهی‌کرد و به دست برادر دیگر خود «سغدیان» کشته شد. سغدیان نیز حدود شش ماه سلطنت کرد و به دست «وهوک» برادر دیگر خود که والی باختر بود، از پای درآمد. وهوک در تاریخ ملقب به «داریوش دوم» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== داریوش دوّم =====&lt;br /&gt;
در زمان این پادشاه، جنگ‌های داخلی یونانیان که به نام «پلوپونز» معروف است، آغاز شد و مدیدی به درازا انجامید. هر دو شهر درگیر جنگ یعنی آتن و اسپارت خواستار جلب مساعدت ایران بودند، ولی داریوش به گونه‌ای از اسپارتی‌ها حمایت می‌کرد و بدانان پول می‌رسانیدکه نبردها ادامه یابد و هیچ‌یک از دو طرف به طورکامل پیروز نشود. آنگاه که [[کورش|کوروش]]، پسر [[داریوش]]، والی آسیای صغیر شد؛ کمک‌های زیاد به لیزاندر سردار سپاه اسپارتی کرد که در نتیجه آن آتنی‌ها را شکست دادند و شهر و دیارشان را کاملاً منهدم کردند. در نتیجه کاردانی دو والی برجسته ایران «تیسافرن» و «فرناباذ»، مشکلات نفوذ [[کشور ایران|ایران]] در مناطق یونانی‌نشین آسیای صغیر و در خاک اصلی یونان از میان رفت و برخی از جزایر یونانی، مجدداً تابع ایران شدند. داریوش دوم در ۴۰۴ ق.م. در حالی درگذشت که دربار او کانون فتنه و فساد شده‌بود و همسر شاه و خواجگان حرم در رأس این فتنه‌ها بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۶۱ ق.م) =====&lt;br /&gt;
اسم این شاه در آغاز «ارشک» بود و در دوران سلطنت به اردشیر ملقب گشت. یونانی‌ها او را «باحافظه» خوانده‌اند. مهمترین واقعه آغاز پادشاهی او، عصیان برادرش [[کورش|کوروش]] بود که به نام «کوروش کوچک» خوانده می‌شود. این مرد که از خشم برادر رسته‌بود، سپاه بزرگی مرکب از یکصدهزار نفر تدارک دید و سیزده هزار نفر از مردم یونانی را نیز به خدمت‌گرفت. جنگ در محلّی به نام کوّناکسا در نزدیکی بابل بین دو برادر درگرفت و با وجود غلبه سپاه کوروش، به دلیل کشته‌شدن خود وی، به زیان نیروهای طاغی تمام شد. یونانیان به همراهی فرمانده جدید خود، «گزنفون» از طریق ترابوزان به خاک وطن بازگشتند. این حادثه، موجب وهن تمام برای امپراتوری ایران گردید که با وجود آن همه وسعت و قدرت نتوانسته‌بود از عقب‌نشینی ده‌هزار یونانی جلوگیری کند&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص 186-188.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌هزار نفر مزبورکه از معرکه جان سالم به‌در برده‌بودند، بار دیگر با اسپارت متحد شدند و به ایران حمله کردند و ظاهراً در نزدیکی سارد فتح نمایانی کردند. ولی به زودی باتلاش سیاسی، ایران، دشمنی بین شهرهای آتن و اسپارت بالاگرفت و کار به شکست اسپارتیان انجامید&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۲۴.۲۲۵&amp;lt;/ref&amp;gt;. قدرت سیاسی و اقتصادی ایران به نحوی بود که در سال ۳۸۷ ق.م. پیشنهاد صلحی به طرفین داد،که هردو آن را پذیرفتند. فرمان اردشیر دوم بدین مضمون صادر شد:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«پادشاه ایران عادلانه می‌داند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او می‌باشند و نیز عادلانه می‌داند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۱۱۸- ۱۱۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;دولت اسپارت در ازای مساعدت ایران متعهد شد که هیچ‌گونه همراهی با شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر نداشته‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر سوم =====&lt;br /&gt;
این مرد در زمره کسانی است که در دوران انحلال و اضمحلال حکومت‌ها بر تخت می‌نشینند. او پس از جلوس به تخت، همه خویشاوندان خود را کشت تا کسی مدعی، سلطنت وی نشود. او به کمک سردارانی که داشت، توانست مناطق شورشی غرب امپراتوری را وادار به تمکین‌کند. محاصره شهر صیدا در سوریه با خودکشی و خودسوزی مردم از میان رفت، جزیره قبرس تسلیم شد و مصر را، که از زمان پدر وی در آشوب و ناامنی به‌سر می‌برد، مجدداً تسخیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشته‌شد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.) =====&lt;br /&gt;
این پادشاه در نخستین اقدام خود، باگواس راکشت. مورخان همین امر را یکی از دلایل انقراض سلسله هخامنشی می‌دانند زیرا حکومت از وجود مردی بااراده محروم شد. در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سال‌های ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیف‌المزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ هخامنشی را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص 154-155.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[تاریخ قبل از اسلام]]&lt;br /&gt;
* [[مادها]]&lt;br /&gt;
* [[عصر اسکندر]]&lt;br /&gt;
* [[سلوکی ها]]&lt;br /&gt;
* [[پارت ها]]&lt;br /&gt;
* [[عصر ساسانی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانه‌وا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائی‌گردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[2]. منابع یونانی به قدری در این زمینه‌ها مبالغه کرده‌اند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%A8_%D8%A8%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpg&amp;diff=14023</id>
		<title>پرونده:منسوب به هخامنشیان.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%A8_%D8%A8%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpg&amp;diff=14023"/>
		<updated>2026-02-24T14:35:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;منسوب به هخامنشیان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7&amp;diff=14022</id>
		<title>مادها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7&amp;diff=14022"/>
		<updated>2026-02-24T14:14:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:هگمتانه.jpg|بندانگشتی|399x399پیکسل|هگمتانه پایتخت پادشاهی [[ماد]] و پایتخت تابستانی [[هخامنشیان]] بود. ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://www.eligasht.com/Blog/travelguide/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7/]]&lt;br /&gt;
تاریخ دقیق حضور مادها در ایران و استقرار آنها در مناطق غربی و مرکزی این سرزمین مشخص نیست و احتمال زیادی دارد که این کار بین هزاره‌های دوم و اول پیش از میلاد، یعنی هنگامی اتفاق افتاده باشد که دیگر قبایل [[آریاییان|آریایی]] از مناطق مسکونی خود به سوی صفحات جنوبی‌تر حرکت کرده‌اند. علی‌رغم حدس‌های مختلفی که درباره موطن اولیه هند و اروپایی زده می‌شود، همه محققین در یک امر اتفاق‌نظر دارند که اقوام مزبور در بخش‌های شمالی‌تر سکونت داشته‌اند و به مرور زمان، بر اثر کثرت جمعیت و افزایش سرمای محیط و فشار اقوام دیگر مهاجم، اعم از [[آریاییان|آریایی]] و غیرآریایی، ناچار به مهاجرت شده‌اند و به طور قطع قسمتی از آنان راه دیار گرم هند را در پیش‌گرفته‌اند و شماری نیز در مناطق مختلف فلات ایران استقرار یافته‌اند. در حوالی سده نهم پیش از میلاد در ایران، به استثنای بخش‌های غربی و شاید بخش‌هایی، از نواحی شرقی، قبایلی می‌زیستند که به لهجه‌های مختلف ایرانی منسوب به گروه آریایی زبان‌های هند و اروپایی سخن می‌گفتند. به تعبیر دیاکونوف:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«البته نباید چنین تصورکردکه کلیه این قبایل از مهاجرین بودند. ظاهراً تحت نفوذ و تأثیر عوامل مختلف، اقوامی از ایالات مجاور وارد [[کشور ایران|سرزمین ایران]] می‌شدند و به زبان جدید سخن می‌گفتند، که از طرف بومی‌های فلات ایران زبان آنها پذیرفته شد&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;تیگلات پل سر اول، از پادشاهان آشور (حدود ۱۱۰۰ ق.م) به سرزمین‌هایی که بعدها جزو قلمرو مادها محسوب می‌شد، لشکر کشید و از [[زاگرس]] گذشت ولی اسمی از مادها نبرده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از او شلم نصر سوم در ۸۴۴ق.م. به کردستان حمله کرد و در خلال جنگ‌هایی که تا سال ۸۳۸ ق.م. تداوم یافت، بخش‌هایی از آمادای ([[ماد]]) و پارسواش (پارسوا) را تسخیر کرد. در این که «اَمادای» همان ماد تاریخی است تردیدی وجود ندارد، چون آشوریان از این پس نیز تا روزگار انقراض خود در کتیبه‌هایشان از ماد نام برده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۶۹&amp;lt;/ref&amp;gt;. اداد نیراری سوم (۷۸۲-۸۱۰ ق.م.) پادشاه آشور و مادر او سمیرامید هشت بار به ایران حمله کردند و متصرفات آشور را تا حوالی «دریای طلوع خورشید» (یعنی تا [[دریاچه ارومیه]] یا [[دریاچه خزر|دریای خزر]])گسترش دادند و بدین‌گونه مناطقی از اقلیم ماد را اشغال کردند&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آشوریان خود در مناطق سخت و کم‌محصول شمال دجله می‌زیستند و بنابراین توانایی‌کشت و کار در زمین‌های زراعی و یا حوصله کافی برای‌گله‌داری را نداشتند و به همین جهت در خلال قرون متمادی، از اواسط هزاره دوم تا اواخر سده هفتم پیش از میلاد، بیشتر به لشکرکشی و غارت سرزمین‌های مجاور می‌پرداختند و به همین دلیل اقوام همجوار همواره از آنها در بیم بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری‌که آشوریان به صورت جدی به سرزمین‌های ماد حمله کردند سال ۷۴۴ ق.م بود که تیکلات پلسر سوم، پس از شکست دادن اقوام اوارتو، نواحی زاگرس را از ارومیه تا مرز عیلام به تصرف درآورد. اضافه بر آن سردار آشوری دانی‌نانی به ماد شرقی حمله برد و ظاهراً تا حوالی کوه دماوند و کرانه دشت پیش رفت. جمعیت قابل توجه مادها و آبادانی سرزمین‌های آنان از آنجا معلوم می‌شود که آشوریان در این حملات گروه کثیری از آنها را به اسارت بردند و غنایم بسیاری نیز به چنگشان افتاد&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در این روزگار مادها هنوز تجارب کافی سیاسی برای تشکیل دولتی متحد کسب نکرده بودند تا بتوانند در برابر همسایگان قدرتمند خود، یعنی آشوری‌ها در مغرب و سکایی‌ها در شمال مقاومت‌کنند به همین دلیل است که می‌بینیم هر چند این «مادهای نیرومند»[1] برای حفاظت از خود و خانواده و دستاوردهای دراز مدت خویش رشادت زیادی نشان می‌دادند، اما باز به دلیل پراکندگی اقوام هم‌نژاد، اسیر دست دشمنان می‌شدند و گرفتار حیله‌ها و ترفندهای آنان بودند. با این همه محرز است که به مرور زمان بر ضعف‌های خود چیره‌شدند و با ساختن استحکامات قوی در مرزهای غربی کشور، که تصاویر آنها در آثار آشوری باقی مانده‌است، ضعف‌های عملی خود را برطرف کردند و آرام‌آرام به صورت قدرتی قابل ملاحظه درآمدند. مادها با تشکیل اتحادیه‌ای از شش قبیله بزرگ قوم بر توانایی خود افزودند و به‌تدریج نشان دادند که رقیب خطرناکی برای کشورهای همسایه به حساب می‌آیند. این شش قبیله عبارتند از: «پارتاکن‌ها» که محتملاً «فریدن» کنونی در نزدیکی اصفهان، از این نام مشتق شده است و «آریزانت‌ها» در بخش‌های شرقی، و قبایل «بوس‌ها»، «تروخات‌ها»، «بودی‌ها» و «مغ‌ها» که محل اقامت آنها معلوم نیست. دیاکونوف معتقد است:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«با مطالعه نامهایی که در دسترس ماست و وجه اشتقاق آنها که روشن است، این طور می‌توان نتیجه گرفت که مادها از نژاد هند و اروپایی هستند و زبان آنها ایرانی بوده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;براساس خراجی که آشوریان از اقوام مادی، می‌گرفتند می‌توان دریافت که زندگی اساسی آنان، و یا دست کم گروههای عمده‌ای از اقوام مادی، از طریق دامداری می‌گذشته است و آنان در پرورش احشام و خاصه اسب «نیسایه» یا «نسا» شهرتی ممتاز داشته‌اند[2]. اگر قول هرودوت را، که در حقیقت نخستین و منحصر به‌فردترین مورخی است که درباره مادها به تفصیل سخن گفته‌است، معتبر بشماریم؛ اینان تا اواسط سده هشتم پیش از میلاد، هنوز موفق به تشکیل حکومت واحدی نشده‌بودند، ولی حملات مکرر آشوریان و نیز اقوام «اورارتو» و «مانایی» موجب شد که از تجارب تلخ تاریخی درس عبرت بگیرند و صلاح کار را در تشکیل دولت متحد و یگانه‌ای ببینند که توانایی ماندگاری در برابر دشمنان را داشته باشد. در سال ۷۱۵ ق.م. نامی از «دیااکو» برده می‌شود که با روسای اول پادشاه اورارتو توطئه‌های ناموفقی علیه «اولوسونو» پادشاه مانایی کرد که با مداخله سارگون دوم به شکست انجامید ولی این واقعه تاریخی شاید یادآور همان نامی باشد که هرودوت از آن، به عنوان بنیان‌گذار حکومت ماد یاد کرده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۰-۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هجوم اقوام متعدد کیمری و سکایی،که هر دو خود از تبار [[آریاییان|آریایی]] بودند و بیشتر در طلب غارت و غنیمت به این سوی کوه‌های قفقاز و رود ارس حمله می‌کردند، برای مدت‌ها گرفتاری‌های زیادی برای مادها به وجود آوردو شایداین امر بیش از هر عامل دیگری باعث شد که انقراض آشوریان به دست مادها به تعویق بیفتد. سلطنت آسورهادون (حدود ۳-۶۷۲ ق.م.) همراه با جنگ‌های آشوریان با مردمان آریایی تباری است که پیوسته به نینوا فشار می‌آوردند و می‌خواستند که آشور را منهدم کنند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۷۲&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری به نظر می‌رسد فشار شدیدی که از طرف سارگون دوم بر ماد وارد می‌آمد، در زمان سلطنت جانشین وی، سنا خریب (۶۸۱-۷۰۵ ق.م)کمتر شده باشد. چه، او در مواضع دیگر مشغول جنگ با مدعیان متعدد بابلی و مصری و یهودی بود. این را شاید بتوان یکی از دلایل اتحاد اقوام ماد در تحت قیادت خاندان دیااکو شمرد:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«وی ابتدا حاکم یک شهر بود و به زودی به ریاست اتحادیه‌ای قوی منصوب گردید. او محققاً مردی ارجمند بود، زیرا آسورهادون، که جانشین سنا خریب شد، سفیری به سوی او فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کناب ، ص ۹۶&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;در حقیقت وی نه تنها مادها را با یکدیگر متحد ساخت بلکه اقوام هم‌نژاد مانایی و کیمری، را جمع کرد. قوم اخیر از اقوام ایرانی‌الاصل بودند که همراه با سکاییان در مهاجرتی نو از قفقاز عبورکردند و در مرزهای دو کشور به عنوان رقیب آشور و اورارتو ساکن شدند. با این که تدوین دقیق تاریخ ماد کار ساده‌ای نیست و دو روایت بازمانده از هرودوت و کتزیاس، طبیب یونانی، دربار اردشیر دوم، با یکدیگر سازگاری ندارد؛ ولی مورخان نوشته‌های هرودوت را، که محتملاً از زبان نجیب‌زادگان مادی عصر خود نقل کرده است، به حقیقت نزدیک‌تر می‌دانند. بر این اساس تشکیل دولت ماد را در حدود سال‌های ۷۰۸ یا ۷۰۱ ق.م تخمین می‌زنند که در مجموع طول سلطنت آنان به یکصد و پنجاه سال می‌رسد. ولی کتزیاس از قبایل متعدد مادی و حکومت‌های، نیمه‌مستقل و کوچکی نیز که در مناطق مختلف فرمانروایی داشته‌اند، به صورت حکمرانان نام می‌برد و بدین طریق طول دوران فرمانروایی آنان را به دو برابر افزایش می‌دهد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.تعداد فرمانروایان مادی را هم به نه نفز می‌رساند. اضافه کنیم که برخی از دانشمندان اروپایی نظیر هرتسفلد نیز سعی کرده‌اند که سلاطین کهن تاریخی ایران را، که مقامی اسطوره‌ای یافته‌اند، با پادشاهان کم و بیش داستانی ماد تطبیق کنند، چنانکه به عنوان مثال کوروش [[هخامنشیان|هخامنشی]] را با «هئوسروه» یا کیخسرو یکی می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;کریستن سن.کیانیان(۱۳۴۳).ترجمه ذبیح‌الله صفا، نهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص ۲&amp;lt;/ref&amp;gt; در این که نام دیااکو لقبی بوده‌است که فرضاً بر «دهیو پِت»ها اطلاق می‌شده است مورخان اتفاق‌نظر دارند، ولی فقدان مدارک کافی، مانع آن است که بتوان تاریخ دقیق و جامع سلسله ماد را از نخستین دهیوپت بزرگ یا دیااکو تا پایان دوران حکومتشان تدوین کرد. به تعبیر دکتر زرین‌کوب:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«از مجموع این اسناد این اندازه برمی‌آید که تا مدت‌ها بعد از عهد دیااکو، طوایف ماد همچنان به وسیله سرکردگان خویش اداره می‌شده‌اند و دولت واحدی که تمام طوایف از آن فرمانبرداری‌کنند، هنوز وجود نداشته‌است. آنگونه که از قراین مستفاد می‌شود بعد از پایان غائله سکاها و فتح نینوا بود که سرکردگان ماد توانستند با جلب اتحاد پارس‌ها یا مطیع کردن رؤسای قبایل آنها دولتی مستقل و واحد به وجود بیاورند. از روایات یونانی، روایت منقول ازکتزیاس شاید در این نکته که تاریخ ماد را از انقراض آشور آغاز می‌کند، درست‌تر باشد&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&amp;lt;/blockquote&amp;gt;مسلم است که قرابت موجود در میان مادها و پارس‌ها زمینه اساسی پیوستگی‌های این دو قوم بزرگ را به گونه‌ای فراهم کرده بود که به طور عمده دشمنان قوم دیگر را دشمن خود بپندارند و دوستان خود را نیز دوست آن دیگر تلقی‌کنند؛ این همان پیوستگی صحیح و مطلوبی است که تقریباً در طول تمامی ادوار حکمرانی هر دو سلسله مشهود است و چنانکه در فصل [[هخامنشیان]] خواهیم دید، حتی باعث شده است مورخان یونانی نیز آنان را یکی بپندارند و جنگ‌های بین خود و ایرانیان را «جنگ‌های مادی» بنامند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدر متیقن این است که طرایف متعدد ماد، برای پیشرفت کار خود به این نتیجه رسیده‌بودند که باید شر دشمن قری را از سر خود کم کنند و این را نیز به همسایگان آریایی‌نژاد خود یعنی اورارتوها، سکاها،کیمری‌ها، مانایی‌ها و [[هخامنشیان]] قبولانده بودندکه تأمین ثبات و اَرامش و پیشرفت، جز در سایه کم کردن اختلافات داخلی و اتحاد نظر، امکان‌پذیر نیست. شاید هم کثرت قبایل مادی و مبارزات دایمی آنان با هجوم‌های بی‌وقفه‌ای که از هر سمت پیش می‌آمد، عنصر اساسی تقویت حکومت و اساساً سبب پیدایش فکر دولت متحد در میان آنها بوده باشد. این عامل اخیر به گونه‌ای افسانه‌ای در آثار هرودوت، نمایان است و به همین صورت نخستین دولت بزرگ آریایی شرق را به صحنه تاریخ کشانیده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;Herodatus Histories, (2 Vols) translated by George Rawlinson: Dent - London, 1964. PP. 96-107.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بپذیریم که نحوه انتخاب دیااکو (حدود ۷۲۸ ق.م.) به روش معمول آریاهای آن زمان بوده و پیر قبیله و ریش سفید قومی را، که دارای فضل و عدل و کاردانی بوده، در رأس کارهای عمومی قرار داده‌اند، باید بر این نکته نیز اذعان کرد که رؤسای دیگر قبایل اعتبار و حیثیت سیاسی-نظامی خود راکماکان حفظ کرده‌اند، اما صلاح کار را در تقویت هسته قدرت مرکزی،که نهاد سیاسی حاکمیت را تشکیل می‌داده، دیده‌اند. بر اساس درک و احساس همین ضرورت تاریخی است که دیااکو پس از پنجاه و سه سال حاکمیت چنان موقعیت مستحکمی داشت که توانست با وجود مخالفت‌های آشکار و نهان آشور، فرزندش فرورتیش را به عنوان جانشین خود برگزیند&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص  ۱۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهریار در ابتدا سیاست پدر خود را تعقیب کرد، چون می‌دانست که دولت ماد هنوز آن اندازه قوی نیست که از قید آشوری‌ها خلاص شود. ظاهراً در دوران بیست و دو ساله حکومت او (۶۳۳-۶۵۵ق.م) متصرفات مادها توسعه بیشتری یافت. او علاوه بر این که با [[پارسیان]] پیمان اتحاد بست، بخش‌های دیگری را نیز در هر سوی، ضمیمه قلمرو خود کرد. احساس قدرتی که به دلیل تدابیر دقیق کشورداری و تقویت بنیه نظامی برای این مرد کاردان حاصل شده‌بود، موجب شد که برای دفع شر دشمن قهار، و در عین حال به فسادگراییده خود، اقدام قاطعی کند. غافل از این که قوای مسلح ماد هنوز آن‌قدر ورزیده نبود که بتواند با آشوری‌های جنگجو، که همه ملل آسیای پیشین را عاجز کرده‌بودند، بجنگد. شاه ماد جان بر سر اشتباه خود نهاد و در نتیجه حمله بی‌نتیجه‌ای که به آشورکرد،کشته شد. مقدر این بود که سرنوشت نهایی جنگ و پیروزی در آن، نصیب جانشین وی، هووخشتره شود&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد که در سلسله پادشاهان مادی منقول از هرودوت، سومین پادشاه محسوب می‌شود، سلطنتی طولانی داشت (۵۸۵-۶۳۳ ق.م.) و از آنجا که نام او و پدر و فرزندش در کتیبه‌های داریوش اول آمده، معلوم می‌شود که شخصیتی حقیقی و برجسته و نامدار داشته‌است. استحکام مبانی قدرت نظامی، و به تبع آن قدرت سیاسی دولت ماد به رأی و تدبیر او انجام گرفت و در حقیقت بنیاد اساسی حاکمیت ایرانیان بر سرزمین خود و بر مناطقی که بعداً در ذیل لوای مادی‌ها و [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86 پارسیان] به [https://iranology-e.ir/%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86 ایران] پیوستند به وسیله وی نهاده شد. نخستین مسئله او این بود که از شکست پدر درس عبرتی‌گیرد و سپاه درهم شکسته و از بین رفته را سروسامانی دهد. تجربه پدر ثابت کرده‌بود که سپاهیان نامنظم ماد از عهده نظامیان ورزیده و جنگ‌آزموده آشور برنمی‌آیند. بنابراین ارتشی دایمی به وجود آورد. در ارتش جدید پیاده‌نظام مسلح به تیر و کمان و شمشیر شد. سواره‌نظام نیز تیراندازان ماهری بودند که اسب‌سواری را از دوران کودکی تجربه می‌کردند، چون اسب‌های مادی و به‌خصوص اسب‌های نیسایه شهرتی بسزا داشتند و چنانکه پیشتر یادآوری شد آشوری‌ها به جای خراج از این اسب‌ها طلب می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با اغتنام فرصتی که دو سردار آشوری در درون کشور خود برای احراز تخت و تاج پدید آورده و با یکدیگر به منازعه برخاسته بودند، به آن سرزمین حمله برد&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷-۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این دو رقیب سین - شومی - لی‌شر و سین‌شارو و ایشکون (بعد از سال‌های ۶۲۸ ق.م.) بودند. چیزی نمانده بود که این لشکرکشی موفق بنیاد حکومت آشوری را براندازد و جهان آن روز را از وجود خصمی قوی آسوده سازد، چون با وجود مقاومت شدید سردار آشوری، سرانجام شکست خوردند و سپاه ماد برای بار دوم وارد سرزمین آشور شد و نینوا پایتخت آن را محاصره کرد. هووخشتره چون می‌دانست که به واسطه استحکامات نینوا، محاصره آن به طول می‌انجامد بخشی از سپاه را مأمور غارت و خراب کردن جلگه‌های حاصلخیز اطراف کرد، زیرا تصمیم گرفته بود که دشمن را منهدم و نام آشور را از صفحه روزگار محو کند، «از اینجا به‌خوبی استنباط می‌شود که کینه‌ورزی مادی‌ها از جهت مظالم آشوری‌ها به چه اندازه بوده&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته دولت آشور نیز در این هنگام بیکار نمانده‌بود و گروه‌های سکایی را، که از دربند قفقاز گذشته و سیل‌آسا راهی جنوب شده‌بودند، تشویق به هجوم به ماد کرد. این واقعه مصیبت‌بار سبب شد که هووخشتره برای محافظت از کشور و ملت نوپای خویش دست از محاصره نینوا بردارد وبه جنگ سکاها بشتابد. گیرشمن تاریخ این واقعه را ۶۵۳ ق.م. ذکر می‌کند و می‌نویسد:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«خشتریته از پشت مورد حمله سکاییان تحت فرماندهی مادیس(Madyes) پسر پارتاتوا، یکی از متحدان آشور واقع شده، شکست یافت و جان خود را نیز از دست داد&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، همان کناب، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;اما محرز است که هووخشتره از شکست جان سالم به در برد ولی ناگزیر شد که به تعبیر هرودوت «مدت بیست و هشت سال تاخت و تاز آنان را تحمل کند&amp;lt;ref&amp;gt;هرودوت، متن اصلی، همان، صص ۹۸.۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، این طوایف سکایی که همراه کیمری‌ها و یا در تعقیب آنان در عهد آسارهادون به ایران غربی آمده‌بودند، قبایلی غارتگر از طوایف جنگجوی آریایی بودند که مانند اسلاف مادی و هخامنشی خرد، به سوی مناطق حاصلخیز و مستعد دامداری و کشاورزی فلات ایران به راه افتاده‌بودند. طبایع خشن و ناآرام آنها، جز به غارت و انهدام و خون‌ریزی نمی‌اندیشید و چنین معلوم است که در برابر طوایف و قبایلی که قبلاً در این سرزمین ساکن شده بودند به ارعاب و خشونت زیادی توسل می‌جست. از مطالعه تورات به‌خوبی معلوم می‌شود که چه رعبی از سکاها (اشکنازی‌ها) و کشت و کشتار آنان در دل مردمان آن روز به وجود آمده بود. ارمیای نبی گوید: «ای بنی‌بن‌یاسین! از اورشلیم فرار کنید.کرنا را در تقوع (شهری در نزدیکی بیت‌اللحم) بنوازید و علامتی بر بیت هگاریم (نزدیک قوع) برافرازید، زیرا بلایی از طرف شمال و شکستی عظیم روی خواهد داد... خداوند چنین می‌گوید:&amp;lt;blockquote&amp;gt;اینک قومی از شمال می‌آورم، امتی عظیم از اقصای زمین برخواهند خاست و کمان و نیزه خواهند گرفت. ایشان مردانی ستم‌کیش می‌باشند که ترحم ندارند. به آواز خود مثل دریا خروش خواهند کرد و بر اسبان سوار شده مثل مردان جنگی، به ضد قوای دختر صهیون خودآرایی کنند. آوازه این را شنیدیم. دست‌های ما سست گردید و درد مثل زنی که می‌زاید بر ما مستولی شده‌است. به صحرا بیرون مشوید و به راه مروید، زیرا شمشیر دشمنان و خوف از هر طرف است. ای دختر قوم من! پلاس بپوش و خویشتن را در خاکستر بغلتان، ماتم پسر یگانه و نوحه‌گری تلخ برای خود بکن. زیرا تاراج‌کننده ناگهان بر ما می‌آید... دم پر زور می‌دمد، سرب در آتش فانی می‌گردد و قالگر عبث قال می‌گذارد. زیرا شریران جدا نمی‌شوند»&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، همان کتاب، صص ۹۹.۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، ارمیای نبی، باب ششم.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;همین تورات،که رنج و درد یهودان را از ستم آشوریان پنهان نمی‌کند، در جای دیگری نیز خبر خوش حمله مادی‌ها به نینوا سخن می‌گوید و پیداست که در دل مردم محنت‌کشیده آن روز، شادمانی عمیقی از موفقیت‌های مادی‌ها به وجود آمده بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب ناحوم، باب دوم&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره ناگزیر شد مدت‌های مدیدی ترکتازی‌های چپاولگران را تحمل کند سرانجام پادشاه سکاها، مادویس را با تمامی سرکردگان وی به مهمانی فراخواند و پس از مست کردن آنان، همه را به قتل رساند. مورخان در این که آیا واقعاً مدت سلطه سکاها بر مادها بیست و هشت سال طول کشیده‌است و یا کمتر و این که کلاً این گرفتاری‌ها در زمان فرورتیش پیش آمده و یا هووخشتره، اختلاف نظر دارند، ولی واضح است که تحریکات آشوریان به موقع انجام شده و مادویس فرمانده سکاییان، فرزند پارتاتوا یعنی همان سرکرده‌ای بودکه آسارهادون دختر خود را نامزده او کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص ۱۲- ۹۱&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتکار عمل هووخشتره نه تنها ایران، بلکه کلیه ملل آسیای غربی و حتی مصر راکه باج‌گزار سکاها شده‌بودند، نجات بخشید و از آن پس دیگر مانع عمده‌ای در میان نبود تا آشور به انقراض گراییده را از زوال حتمی نجات دهد. به تعبیر درست‌تر، این کشور در نیمه قرن هفتم قبل از میلاد یعنی تقریباً چهل سال قبل از انقراض، به اوج عظمت رسیده‌بود؛ مصر مطیع آن دولت شده بود، ولیدیه خاضع شده بود و دولت عیلام، دشمن موروثی آشور، ویران شده‌بود. مملکت وان دیگر جرأت تخطی نداشت. در داخل کشور درخشندگی تمدن مادی به طور برجسته‌ای ظاهر بود، اما برای مردم و سرزمین کوچکی مانند آشور نگهداری آن همه ممالک دشوار، بلکه محال بود. آنان برای آرام نگاه داشتن ملل مغلوب از شیوه‌های خشن ارعاب و قتل و چپاول استفاده می‌کردند. ولی با تمامی احوال از زمانی که همسایگان قدرتمند آریایی به میدان آمدند، از شیوه‌های دیگر، یعنی تزویر و اختلاف و نفاق، نیز بهره‌گرفتند&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۸-۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نهایت، عصر قدیم به مرحله‌ای پای می‌گذاشت که نیروهای توانمند تازه‌ای به میدان آمده‌بودند و نه تنها جمعیت قابل اعتنا و روزافزونی برای اقامت و اسکان در سرزمین‌های فتح شده داشتند، بلکه مبشر راه و رسم‌های جدیدی نیز بودند که مبتنی بر اخلاق و فضیلت و قانونمندی در امور ملک‌داری بود. جهان‌بینی و شیوه کشورداری مادها همان است که بعدها تجلی کامل‌تر و درخشان‌تر آن را در عصر [[هخامنشیان|هخامنشی]] می‌بینیم. این جهان‌بینی به‌حقیقت برخاسته از فرهنگ مدنی خاصی بود که ایرانیان متدیّن به وحدانیّت خداوند بی چون، از قرن‌ها و شاید هزاره‌های پیش‌تر تجربه کرده‌بودند و اساس آن بر محترم شمردن انسان‌ها و اعتقادات قومی و مذهبی آنان نهاده شده‌بود. این شیوه در واقع ندای انسانی و فریاد ضرورتی بود که برای ایجاد تحولی شگرف بلکه ارائه انقلابی اخلاقی در دنیای قدیم برخاسته‌بود و خواه ناخواه تفکر مبتنی بر قهر و غلبه و نابرد کردن شهرها و مراکز زندگی و هدم و هتک مردمان را به بوته فراموشی می‌سپرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشوریان در برابر حملات حساب‌شده و منظم دو دولت ماد و بابل، که دست به دست هم داده بودند، توانایی ایستادگی نداشتند. مرگ آشور بانی‌پال در سال ۶۲۶ ق.م و سلطنت کوتاه دو پسر وی که با مدعیان و مخالفان در کشمکش بودند، علائم انقراض حکومت آشور را آشکارتر گردانید. نبوپلسر، حاکم محلی بابل نیز که در همین سال حکومت را در دست‌گرفته‌بود، به دلیل بی‌حرمتی‌های آنان به خدایان شهر خود، درصدد طغیان بود&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از مساعدت‌های دولت ماد استقبال می‌کرد. پس هر دو دولت، که از آشوریان ستم فراوان دیده بودند، دست به دست هم دادند و با حمله به نینوا و درهم شکستن حصن‌های حصینی که داشت، سین شارشکین را با دشواری و دستپاچگی روبه رو کردند. حکمران بابل در حمله‌ای که به مواضع سرحدی آشور کرد توفیقی نیافت، ولی حمله سریع هووخشتره آشوریان را ذلیل کرد&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام پس از یک سلسله جنگ‌های خونین دولت آشور خلع سلاح شد و نینوا در پایان محاصره‌ای طولانی از پای درآمد. تاریخ این واقعه را سال ۶۱۲ ق.م. نوشته‌اند. ولی «اوسویوس تاریخ آن را سال اول چهل و سو مین المپیاد معین کرده، پرونیم یک سال پیش‌تر رفته، تورات این سال را سال کشته‌شدن یوشینا در جنگ با مصری‌ها دانسته، نبونید پادشاه بابل گوید که معبد خزان را پنجاه و چهار سال بعد از انهدام آن از نو بساخت. بنابراین اطلاعات، تاریخ انهدام نینوا را در سال ۶۰۷ ق.م می‌دانند، بعضی ۶۰۵ و ۶۰۶ ق.م هم می‌نویسند.»[3]&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص 190.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هرحال آشور پس از این ضربت دیگر کمر راست نکرده و در هنگام تقسیم، به طور اساسی سهم دولت ماد شد. پس از انقراض دولت ماد نیز به اسم «آثورا» جزو امپراتوری هخامنشی شد و بعدها به دست اسکندر و سلوکی‌ها افتاد. انقراض این دولت مقتدر، آن هم درست چهل سال پس از نابودکردن عیلام موجب حیرت است و نشان می‌دهد که اساس ان تنها بر قدرت و قوت نظامی بوده و همین‌که شمشیرشان شکست، دیگر عاملی وجود نداشت تا آنان را به عنوان دولتی مستقل حفظ کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این واقعه‌که از مهمترین وقایع دنیای قدیم بود، نبوپلسر بین‌النهرین سفلی را تصرف کرد و پسر خود بخت‌النصر دوم را مأمور تسخیر مصر نمود. او که به دلیل مرگ ناگهانی پدر به بابل بازگشته‌بود، دو کرّت دیگر، به صفحات شرقی مدیترانه لشکر کشید و خرابی‌های بسیار به بار آورد. ازجمله، صدمات زیادی بر مردم بیت‌المقدس وارد کرد و سپاهیان خود را در کشتار و غارت آزاد گذاشت، به نحوی‌که انعکاس اعمال او در خلال هزاره‌های متمادی باقی مانده‌است. در تورات آمده است: «پس پادشاه کلدانیان، جوانان ایشان را در خانه مقدس ایشان به شمشیر کشت و بر جوانان، دوشیزگان، پسران و ریش‌سفیدان ترحم نکرد. او سایر ظروف خانه خدا را از بزرگ و کوچک، خزانه‌های خانه خداوند،گنج‌های پادشاه و سرورانش را تماماً به بابل برد و خانه خد؛ را سوزانید. حصار اورشلیم را منهدم ساخت. همه قصرهایش را به آتش سوزانیدند. جمیع آلات نفیسه آنها را ضایع کردند و بقیةالسیف را به بابل به اسیری برد که ایشان تا زمان سلطنت پادشاهان پارس او و پسرانش را بنده بودند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با تیزبینی و درک قوی سیاسی می‌دانست که بهتر است در تقسیم سرزمین‌های بازمانده از آشور، تنها به گرفتن حدودی قناعت ورزد که مجاور سرزمین ماد بود، چون اداره مناطق شرقی دریای مدیترانه را متعذر می‌دید. اما بعدها تلاش زیادی برای به زانو درآوردن دولت لیدی به کار بست و از این جهت معلوم می‌شود که به طور واقع‌بینانه، توسعه متصرفات دولت مترقّی و رو به رشد خود را به سمت بحرالجزایر (دریای اژه) مفیدتر می‌شمرده است. این لشکرکشی که گویا قریب پنج سال طول کشید به این دلیل که لیدی‌ها همه امکانات خود را علیه مادها به کارگرفتند، به توقف انجامید، چه نخست این که، لیدیان در خانه خود می‌جنگیدند و مادی‌ها از پایگاههایشان فاصله بسیار داشتند. دیگر این که، دولت لیدی عده‌ای از سپاهیان یونانی راکه دارای اسلحه سنگین بودند اجیر کرده بود و آنان در فنون جنگی بسیار ماهر بودند و سه‌دیگر آن‌که سواره‌نظام لیدی تفوق خیره کننده‌ای داشت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، نبرد به دلیل کسوفی که روی داد، و معروف است که تالس می‌لتی آن را پیش‌بینی کرده‌بود، به صلح انجامید و با پادرمیانی سوبنیوس «پادشاه‌کیلیکیه» و بخت‌النصر، پادشاه بابل، مقرر شد که رود هالیس (قزل‌ایرماق کنونی) سرحد دولتین گردد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هووخشتره به فتح اشور و بین‌النهرین شمالی اکتفا نکرد و به تعبیر هرودوت تعدادی از استان‌های ایران را نیز به ماد ملحق ساخت. بخش‌های مزبور عبارتند از: هیرکانی (گرگان) و پارت و همچنین منطقه بلخ، «بدین طریق حدود دولت ماد در صفحات شمال خاوری محتملاً دشت قره‌قوم در ترکمنستان‌کنونی و حتی آمودریا بوده‌است که در آنجا مادها طبق گفته کتزیاس با سکاها رو به رو شدند. پارس و عیلام در شمار حکومت‌هایی بود که در تحت اطاعت و انقیاد ماد قرار داشت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف در دنباله سخن می‌افزاید که هووخشتره ناگزیر بود که برای ادامه جنگ با لیدی، مدت زمانی، تمامی ارمنستان یا به عبارت دیگر «سرزمین اورارتو» را در تحت تصرف خود داشته‌باشد. بدین‌گونه قسمت‌های مهمی از قفقازیه نیز جزو این دولت بزرگ قرار گرفته‌است&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از این جنگ‌ها، آلیات پادشاه لیدی، دختر خود را به فرزند هووخشتره داد و او که کمی بعد جانشین پدر شد، به نام آستیاگس (ایختوویگو = آژیدهاک) زمام امورکشوری مهم و مشهور را در دست‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معروف است که چهارمین و آخرین پادشاه ماد، درخشندگی شخصیتی و قدرت رهبری پدر خود را نداشت. چه، مورخان به‌حق هووخشتره را یکی از سرداران نامی جهان و از رهبران مواقع مهم تاریخ می‌شمارند. زمان سلطنت آژیدهاگ را از ۵۸۵ تا ۵۵۰ ق.م می‌دانند و می‌توان باور داشت که این مدت به طور عمده در آرامش و صلح گذشته‌است. دلایل این کار نیز تا حدی روشن است، زیرا اگر او می‌خواست با دولت‌های لیدی و بابل به جنگ برخیزد، هر دو توانایی کافی برای حفاظت سرحدات خویش را داشتند. آلیات، پدر زن آژیدهاگ، نیز با فرزند خویش کرزوس درس‌های مهمی از منازعه پنج شش ساله با مادی‌ها گرفته بودند و با اجیر کردن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌های آسیای صغیر، قدرتی مهم به شمار می‌رفتند. دولت بابل نیز، که تحت اداره مرد صاحب‌اراده‌ای چون بخت‌النصر بود، توانایی خود را برای نگاهداری و حتی توسعه سرزمین‌های خود نشان داده بود. بخت‌النصر استحکامات بابل را تقویت کرد و در بخش‌های شمالی و جنوبی شهر، در میان دو رود دجله و فرات، چنان حصاری ساخت که به هنگام خطر تبدیل به دریاچه‌هایی شوند و مانع ورود دشمنان به آنجا گردند. با این همه بعد از مرگ بخت‌النصر آرامش حاصل‌شده دیری نپایید و چند تن که پیاپی بر تخت نشستند، به زودی کشته شدند و یا درگذشتند. سرانجام کاهنان بابل شخصی به نام نبونید (بابلی نبونه‌خه) را، که از خانواده سلطنتی نبود، به حکومت برگزیدند. از لوحه‌های به‌دست‌آمده، معلوم می‌شود که پدر این مرد، کاهن معبد «سین» یا رب‌النوع ماه در حران بوده و احیاناً قرابتی نیز با دودمان سلطنتی آشور داشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع تاریخی به نحو محسوسی حکایت از آن دارند که بین او و آژیدهاگ کشمکش‌هایی بوده است. لوحه‌های به جای مانده از نبونید پر از آگاهی درباره آثار عتیقه بابل و استوانه‌هایی است که در ویرانه‌های معابد قدیم شهر می‌توان یافت و به طور اجمال اشاره‌ای نیز به لشکرکشی، پادشاه کرده است و معلوم می‌کند که اگر کوروش بر آژیدهاگ خروج نکرده‌بود، جنگ ماد و بابل ادامه می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع آمده‌است که آژیدهاک فرزند پسری نداشت و طبق گفته کتزیاس قرار بود که سلطنت وی به دامادش سپتاما برسد. این نام خانوادگی [[زرتشت]] است و جالب است که عقاید پیغمبر ایرانی، از هر کجای کشور که برخاسته باشد، در بین مادی‌ها و پارس‌ها و مردم ایران شرقی و آسیای میانه طرفدارانی بسیار یافته‌بود و «برای تمام ایران اهمیت فوق‌العاده‌ای داشت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقدیر این بود که بر اساس نوشته مورخ دیگر یونانی، هرودوت، امپراتوری وی نصیب نواده او، کوروش دوم شود که از سال ۵۵۷ ق.م. در مناطق پارس و انزان حکومت می‌کرد و از میان بازماندگان جدّ مادریش، هووخشتره، شایسته‌ترین فردی بودکه می‌توانست آرمان‌های بلند وی را دنبال و تکمیل‌کند. این‌که این جابجایی بزرگ قدرت بی هیچگونه درگیری بزرگی انجام شده، دلیل دیگری، است که مردمان ماد و پارس با یکدیگر پیوند بسیار داشته‌اند و خاصه رجال دربار آژیدهاگ را به داشتن منزلتی مطمئن در دربار شاه جدید امیدوار می‌ساخته است&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میراث عمده‌ای که پس از انتقال مرکز قدرت از [[هگمتانه]] به پارسه برای ایران باقی ماند، بدون شک همان وارث برجسته این خاندان، کوروش بود؛ چرا که این پادشاه هخامنشی نه فقط تربیت و فرهنگ دربار ماد را از طریق مادرش ماندانا آموخته بود، بلکه در عین حال تمام سنت‌ها و آداب حکومت دیااکوئیان را نیز همراه قلمرو آستیاگ در حوزه اختیار خویش درآورده‌بود. به علاوه این نکته جالب که مغان ماد و کاهنان قوم پارس همچنان مجری و ناظر اداب و مراسم دینی باقی ماندند، نشان می‌دهد که طوایف ماد و پارس با آن‌که طی چندین قرن از سایر طوایف ایرانه‌وئجه جدا شده بودند، همچنان مراسم و عقاید دیرینه خود را نگه داشته بودند و آداب و اصول هر دو قوم چنان مشترک و مشابه بود که اجرای مراسم دینی طوایف پارسی هم به وسیله کاهنان قبایل ماد به عمل می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۸- ۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[تاریخ قبل از اسلام]]&lt;br /&gt;
* [[سلسله هخامنشیان]]&lt;br /&gt;
* [[عصر اسکندر]]&lt;br /&gt;
* [[سلوکی ها]]&lt;br /&gt;
* [[پارت ها]]&lt;br /&gt;
* [[عصر ساسانی]]&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. اصطلاحی است که آشوریان به کار می‌برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[2].رومن گیرشمن می‌نویسد: «تیگلات پلیسر سوم حدود شصت و پنج هزار اسبر از مادی‌ها گرفت»&amp;lt;ref&amp;gt;ایران از آغاز تا اسلام(۱۳۴۴)، ترجمه دکتر محمد معینی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[3].  دیاکونوف نیز بقایای لشکر آشور را در ۶۰۵ ق.م. شکست خورده می‌داند&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[4]. برخلاف گفته هرودوت هیستاسب، پدر داریوش، حاکم ایالات پارت بود، نه فارس. (کتیبه بیستون، بند ۳۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[5]. پوشیدن قبای بلند مادها با آستین‌های گشاد بین بزرگان پارس مرسوم بود و این لباس یکی از بهترین خلعت‌های پادشاهان محسوب می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[6]. این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانه‌وا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائی‌گردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[8]. منابع یونانی به قدری در این زمینه‌ها مبالغه کرده‌اند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;منبع اصلی&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== &#039;&#039;&#039;نویسنده مقاله&#039;&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%87%DA%AF%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87.jpg&amp;diff=14021</id>
		<title>پرونده:هگمتانه.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%87%DA%AF%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87.jpg&amp;diff=14021"/>
		<updated>2026-02-24T14:09:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;هگمتانه&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=14020</id>
		<title>تاریخ قبل از اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=14020"/>
		<updated>2026-02-24T14:06:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ دقیق حضور [[ماد]]&amp;lt;nowiki/&amp;gt;ها در [[کشور ایران|ایران]] و استقرار آنها در مناطق غربی و مرکزی این سرزمین مشخص نیست و احتمال زیادی دارد که این کار بین هزاره‌های دوم و اول پیش از میلاد، یعنی هنگامی اتفاق افتاده باشد که دیگر قبایل [[آریاییان|آریایی]] از مناطق مسکونی خود به سوی صفحات جنوبی‌تر حرکت کرده‌اند. علی‌رغم حدس‌های مختلفی که درباره موطن اولیه هند و اروپایی زده می‌شود، همه محققین در یک امر اتفاق‌نظر دارند که اقوام مزبور در بخش‌های شمالی‌تر سکونت داشته‌اند و به مرور زمان، بر اثر کثرت جمعیت و افزایش سرمای محیط و فشار اقوام دیگر مهاجم، اعم از آریایی و غیرآریایی، ناچار به مهاجرت شده‌اند و به طور قطع قسمتی از آنان راه دیار گرم هند را در پیش‌گرفته‌اند و شماری نیز در مناطق مختلف [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] استقرار یافته‌اند. در حوالی سده نهم پیش از میلاد در [[کشور ایران|ایران]]، به استثنای بخش‌های غربی و شاید بخش‌هایی، از نواحی شرقی، قبایلی می‌زیستند که به لهجه‌های مختلف ایرانی منسوب به گروه آریایی زبان‌های هند و اروپایی سخن می‌گفتند. به تعبیر دیاکونوف:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«البته نباید چنین تصورکردکه کلیه این قبایل از مهاجرین بودند. ظاهراً تحت نفوذ و تأثیر عوامل مختلف، اقوامی از ایالات مجاور وارد سرزمین [[کشور ایران|ایران]] می‌شدند و به زبان جدید سخن می‌گفتند، که از طرف بومی‌های [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] زبان آنها پذیرفته شد&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;تیگلات پل سر اول، از پادشاهان آشور (حدود ۱۱۰۰ ق.م) به سرزمین‌هایی که بعدها جزو قلمرو مادها محسوب می‌شد، لشکر کشید و از زاگرس گذشت ولی اسمی از [[مادها]] نبرده‌است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از او شلم نصر سوم در ۸۴۴ق.م. به کردستان حمله کرد و در خلال جنگ‌هایی که تا سال ۸۳۸ ق.م. تداوم یافت، بخش‌هایی از آمادای (ماد) و پارسواش (پارسوا) را تسخیر کرد. در این که «اَمادای» همان [[ماد]] تاریخی است تردیدی وجود ندارد، چون آشوریان از این پس نیز تا روزگار انقراض خود در کتیبه‌هایشان از [[ماد]] نام برده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اداد نیراری سوم (۷۸۲-۸۱۰ ق.م.) پادشاه آشور و مادر او سمیرامید هشت بار به [[کشور ایران|ایران]] حمله کردند و متصرفات آشور را تا حوالی «دریای طلوع خورشید» (یعنی تا دریاچه ارومیه یا [[دریاچه خزر|دریای خزر]])گسترش دادند و بدین‌گونه مناطقی از اقلیم ماد را اشغال کردند&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آشوریان خود در مناطق سخت و کم‌محصول شمال دجله می‌زیستند و بنابراین توانایی‌کشت و کار در زمین‌های زراعی و یا حوصله کافی برای‌گله‌داری را نداشتند و به همین جهت در خلال قرون متمادی، از اواسط هزاره دوم تا اواخر سده هفتم پیش از میلاد، بیشتر به لشکرکشی و غارت سرزمین‌های مجاور می‌پرداختند و به همین دلیل اقوام همجوار همواره از آنها در بیم بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری‌که آشوریان به صورت جدی به سرزمین‌های [[ماد]] حمله کردند سال ۷۴۴ ق.م بود که تیکلات پلسر سوم، پس از شکست دادن اقوام اوارتو، نواحی زاگرس را از ارومیه تا مرز عیلام به تصرف درآورد. اضافه بر آن سردار آشوری دانی‌نانی به ماد شرقی حمله برد و ظاهراً تا حوالی کوه دماوند و کرانه دشت پیش رفت. جمعیت قابل توجه مادها و آبادانی سرزمین‌های آنان از آنجا معلوم می‌شود که آشوریان در این حملات گروه کثیری از آنها را به اسارت بردند و غنایم بسیاری نیز به چنگشان افتاد&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در این روزگار [[مادها]] هنوز تجارب کافی سیاسی برای تشکیل دولتی متحد کسب نکرده بودند تا بتوانند در برابر همسایگان قدرتمند خود، یعنی آشوری‌ها در مغرب و سکایی‌ها در شمال مقاومت‌کنند به همین دلیل است که می‌بینیم هر چند این «مادهای نیرومند»[1] برای حفاظت از خود و خانواده و دستاوردهای دراز مدت خویش رشادت زیادی نشان می‌دادند، اما باز به دلیل پراکندگی اقوام هم‌نژاد، اسیر دست دشمنان می‌شدند و گرفتار حیله‌ها و ترفندهای آنان بودند. با این همه محرز است که به مرور زمان بر ضعف‌های خود چیره‌شدند و با ساختن استحکامات قوی در مرزهای غربی کشور، که تصاویر آنها در آثار آشوری باقی مانده‌است، ضعف‌های عملی خود را برطرف کردند و آرام‌آرام به صورت قدرتی قابل ملاحظه درآمدند. مادها با تشکیل اتحادیه‌ای از شش قبیله بزرگ قوم بر توانایی خود افزودند و به‌تدریج نشان دادند که رقیب خطرناکی برای کشورهای همسایه به حساب می‌آیند. این شش قبیله عبارتند از: «پارتاکن‌ها» که محتملاً «فریدن» کنونی در نزدیکی اصفهان، از این نام مشتق شده است و «آریزانت‌ها» در بخش‌های شرقی، و قبایل «بوس‌ها»، «تروخات‌ها»، «بودی‌ها» و «مغ‌ها» که محل اقامت آنها معلوم نیست. دیاکونوف معتقد است: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«با مطالعه نامهایی که در دسترس ماست و وجه اشتقاق آنها که روشن است، این طور می‌توان نتیجه گرفت که مادها از نژاد هند و اروپایی هستند و زبان آنها ایرانی بوده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;براساس خراجی که آشوریان از اقوام مادی، می‌گرفتند می‌توان دریافت که زندگی اساسی آنان، و یا دست کم گروههای عمده‌ای از اقوام مادی، از طریق دامداری می‌گذشته است و آنان در پرورش احشام و خاصه اسب «نیسایه» یا «نسا» شهرتی ممتاز داشته‌اند[2]. اگر قول هرودوت را، که در حقیقت نخستین و منحصر به‌فردترین مورخی است که درباره مادها به تفصیل سخن گفته‌است، معتبر بشماریم؛ اینان تا اواسط سده هشتم پیش از میلاد، هنوز موفق به تشکیل حکومت واحدی نشده‌بودند، ولی حملات مکرر آشوریان و نیز اقوام «اورارتو» و «مانایی» موجب شد که از تجارب تلخ تاریخی درس عبرت بگیرند و صلاح کار را در تشکیل دولت متحد و یگانه‌ای ببینند که توانایی ماندگاری در برابر دشمنان را داشته باشد. در سال ۷۱۵ ق.م. نامی از «دیااکو» برده می‌شود که با روسای اول پادشاه اورارتو توطئه‌های ناموفقی علیه «اولوسونو» پادشاه مانایی کرد که با مداخله سارگون دوم به شکست انجامید ولی این واقعه تاریخی شاید یادآور همان نامی باشد که هرودوت از آن، به عنوان بنیان‌گذار حکومت [[ماد]] یاد کرده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۰-۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هجوم اقوام متعدد کیمری و سکایی،که هر دو خود از تبار [[آریاییان|آریایی]] بودند و بیشتر در طلب غارت و غنیمت به این سوی کوه‌های قفقاز و رود ارس حمله می‌کردند، برای مدت‌ها گرفتاری‌های زیادی برای مادها به وجود آوردو شایداین امر بیش از هر عامل دیگری باعث شد که انقراض آشوریان به دست [[مادها]] به تعویق بیفتد. سلطنت آسورهادون (حدود ۳-۶۷۲ ق.م.) همراه با جنگ‌های آشوریان با مردمان آریایی تباری است که پیوسته به نینوا فشار می‌آوردند و می‌خواستند که آشور را منهدم کنند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری به نظر می‌رسد فشار شدیدی که از طرف سارگون دوم بر ماد وارد می‌آمد، در زمان سلطنت جانشین وی، سنا خریب (۶۸۱-۷۰۵ ق.م)کمتر شده باشد. چه، او در مواضع دیگر مشغول جنگ با مدعیان متعدد بابلی و مصری و یهودی بود. این را شاید بتوان یکی از دلایل اتحاد اقوام ماد در تحت قیادت خاندان دیااکو شمرد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«وی ابتدا حاکم یک شهر بود و به زودی به ریاست اتحادیه‌ای قوی منصوب گردید. او محققاً مردی ارجمند بود، زیرا آسورهادون، که جانشین سنا خریب شد، سفیری به سوی او فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;در حقیقت وی نه تنها مادها را با یکدیگر متحد ساخت بلکه اقوام هم‌نژاد مانایی و کیمری، را جمع کرد. قوم اخیر از اقوام ایرانی‌الاصل بودند که همراه با سکاییان در مهاجرتی نو از قفقاز عبورکردند و در مرزهای دو کشور به عنوان رقیب آشور و اورارتو ساکن شدند. با این که تدوین دقیق تاریخ ماد کار ساده‌ای نیست و دو روایت بازمانده از هرودوت و کتزیاس، طبیب یونانی، دربار اردشیر دوم، با یکدیگر سازگاری ندارد؛ ولی مورخان نوشته‌های هرودوت را، که محتملاً از زبان نجیب‌زادگان مادی عصر خود نقل کرده است، به حقیقت نزدیک‌تر می‌دانند. بر این اساس تشکیل دولت ماد را در حدود سال‌های ۷۰۸ یا ۷۰۱ ق.م تخمین می‌زنند که در مجموع طول سلطنت آنان به یکصد و پنجاه سال می‌رسد. ولی کتزیاس از قبایل متعدد مادی و حکومت‌های، نیمه‌مستقل و کوچکی نیز که در مناطق مختلف فرمانروایی داشته‌اند، به صورت حکمرانان نام می‌برد و بدین طریق طول دوران فرمانروایی آنان را به دو برابر افزایش می‌دهد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. تعداد فرمانروایان مادی را هم به نه نفز می‌رساند. اضافه کنیم که برخی از دانشمندان اروپایی نظیر هرتسفلد نیز سعی کرده‌اند که سلاطین کهن تاریخی [[کشور ایران|ایران]] را، که مقامی اسطوره‌ای یافته‌اند، با پادشاهان کم و بیش داستانی ماد تطبیق کنند، چنانکه به عنوان مثال کوروش [[هخامنشیان|هخامنشی]] را با «هئوسروه» یا کیخسرو یکی می‌دانند&amp;lt;ref&amp;gt;کریستن سن.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کیانیان(۱۳۴۳)&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;.ترجمه ذبیح‌الله صفا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در این که نام دیااکو لقبی بوده‌است که فرضاً بر «دهیو پِت»ها اطلاق می‌شده است مورخان اتفاق‌نظر دارند، ولی فقدان مدارک کافی، مانع آن است که بتوان تاریخ دقیق و جامع سلسله ماد را از نخستین دهیوپت بزرگ یا دیااکو تا پایان دوران حکومتشان تدوین کرد. به تعبیر دکتر زرین‌کوب:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«از مجموع این اسناد این اندازه برمی‌آید که تا مدت‌ها بعد از عهد دیااکو، طوایف [[مادها|ماد]] همچنان به وسیله سرکردگان خویش اداره می‌شده‌اند و دولت واحدی که تمام طوایف از آن فرمانبرداری‌کنند، هنوز وجود نداشته‌است. آنگونه که از قراین مستفاد می‌شود بعد از پایان غائله سکاها و فتح نینوا بود که سرکردگان ماد توانستند با جلب اتحاد پارس‌ها یا مطیع کردن رؤسای قبایل آنها دولتی مستقل و واحد به وجود بیاورند. از روایات یونانی، روایت منقول ازکتزیاس شاید در این نکته که تاریخ ماد را از انقراض آشور آغاز می‌کند، درست‌تر باشد»&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مردم ایران قبل از اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: امیر کبیر ، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;مسلم است که قرابت موجود در میان [[مادها]] و پارس‌ها زمینه اساسی پیوستگی‌های این دو قوم بزرگ را به گونه‌ای فراهم کرده بود که به طور عمده دشمنان قوم دیگر را دشمن خود بپندارند و دوستان خود را نیز دوست آن دیگر تلقی‌کنند؛ این همان پیوستگی صحیح و مطلوبی است که تقریباً در طول تمامی ادوار حکمرانی هر دو سلسله مشهود است و چنانکه در فصل [[هخامنشیان]] خواهیم دید، حتی باعث شده است مورخان یونانی نیز آنان را یکی بپندارند و جنگ‌های بین خود و ایرانیان را «جنگ‌های مادی» بنامند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدر متیقن این است که طرایف متعدد [[ماد]]، برای پیشرفت کار خود به این نتیجه رسیده‌بودند که باید شر دشمن قری را از سر خود کم کنند و این را نیز به همسایگان آریایی‌نژاد خود یعنی اورارتوها، سکاها،کیمری‌ها، مانایی‌ها و [[هخامنشیان]] قبولانده بودندکه تأمین ثبات و اَرامش و پیشرفت، جز در سایه کم کردن اختلافات داخلی و اتحاد نظر، امکان‌پذیر نیست. شاید هم کثرت قبایل مادی و مبارزات دایمی آنان با هجوم‌های بی‌وقفه‌ای که از هر سمت پیش می‌آمد، عنصر اساسی تقویت حکومت و اساساً سبب پیدایش فکر دولت متحد در میان آنها بوده باشد. این عامل اخیر به گونه‌ای افسانه‌ای در آثار هرودوت، نمایان است و به همین صورت نخستین دولت بزرگ آریایی شرق را به صحنه تاریخ کشانیده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;Herodatus Histories, (2 Vols) translated by George Rawlinson: Dent - London, 1964. PP. 96-107.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بپذیریم که نحوه انتخاب دیااکو (حدود ۷۲۸ ق.م.) به روش معمول آریاهای آن زمان بوده و پیر قبیله و ریش سفید قومی را، که دارای فضل و عدل و کاردانی بوده، در رأس کارهای عمومی قرار داده‌اند، باید بر این نکته نیز اذعان کرد که رؤسای دیگر قبایل اعتبار و حیثیت سیاسی-نظامی خود راکماکان حفظ کرده‌اند، اما صلاح کار را در تقویت هسته قدرت مرکزی،که نهاد سیاسی حاکمیت را تشکیل می‌داده، دیده‌اند. بر اساس درک و احساس همین ضرورت تاریخی است که دیااکو پس از پنجاه و سه سال حاکمیت چنان موقعیت مستحکمی داشت که توانست با وجود مخالفت‌های آشکار و نهان آشور، فرزندش فرورتیش را به عنوان جانشین خود برگزیند&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مردم ایران قبل از اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهریار در ابتدا سیاست پدر خود را تعقیب کرد، چون می‌دانست که دولت [[ماد]] هنوز آن اندازه قوی نیست که از قید آشوری‌ها خلاص شود. ظاهراً در دوران بیست و دو ساله حکومت او (۶۳۳-۶۵۵ق.م) متصرفات [[مادها]] توسعه بیشتری یافت. او علاوه بر این که با پارسیان پیمان اتحاد بست، بخش‌های دیگری را نیز در هر سوی، ضمیمه قلمرو خود کرد. احساس قدرتی که به دلیل تدابیر دقیق کشورداری و تقویت بنیه نظامی برای این مرد کاردان حاصل شده‌بود، موجب شد که برای دفع شر دشمن قهار، و در عین حال به فسادگراییده خود، اقدام قاطعی کند. غافل از این که قوای مسلح ماد هنوز آن‌قدر ورزیده نبود که بتواند با آشوری‌های جنگجو، که همه ملل آسیای پیشین را عاجز کرده‌بودند، بجنگد. شاه ماد جان بر سر اشتباه خود نهاد و در نتیجه حمله بی‌نتیجه‌ای که به آشورکرد،کشته شد. مقدر این بود که سرنوشت نهایی جنگ و پیروزی در آن، نصیب جانشین وی، هووخشتره شود&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۸۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد که در سلسله پادشاهان مادی منقول از هرودوت، سومین پادشاه محسوب می‌شود، سلطنتی طولانی داشت (۵۸۵-۶۳۳ ق.م.) و از آنجا که نام او و پدر و فرزندش در کتیبه‌های داریوش اول آمده، معلوم می‌شود که شخصیتی حقیقی و برجسته و نامدار داشته‌است. استحکام مبانی قدرت نظامی، و به تبع آن قدرت سیاسی دولت ماد به رأی و تدبیر او انجام گرفت و در حقیقت بنیاد اساسی حاکمیت ایرانیان بر سرزمین خود و بر مناطقی که بعداً در ذیل لوای مادی‌ها و [[پارسیان]] به [[کشور ایران|ایران]] پیوستند به وسیله وی نهاده شد. نخستین مسئله او این بود که از شکست پدر درس عبرتی‌گیرد و سپاه درهم شکسته و از بین رفته را سروسامانی دهد. تجربه پدر ثابت کرده‌بود که سپاهیان نامنظم ماد از عهده نظامیان ورزیده و جنگ‌آزموده آشور برنمی‌آیند. بنابراین ارتشی دایمی به وجود آورد. در ارتش جدید پیاده‌نظام مسلح به تیر و کمان و شمشیر شد. سواره‌نظام نیز تیراندازان ماهری بودند که اسب‌سواری را از دوران کودکی تجربه می‌کردند، چون اسب‌های مادی و به‌خصوص اسب‌های نیسایه شهرتی بسزا داشتند و چنانکه پیشتر یادآوری شد آشوری‌ها به جای خراج از این اسب‌ها طلب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با اغتنام فرصتی که دو سردار آشوری در درون کشور خود برای احراز تخت و تاج پدید آورده و با یکدیگر به منازعه برخاسته بودند، به آن سرزمین حمله برد&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۷.۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این دو رقیب سین - شومی - لی‌شر و سین‌شارو و ایشکون (بعد از سال‌های ۶۲۸ ق.م.) بودند. چیزی نمانده بود که این لشکرکشی موفق بنیاد حکومت آشوری را براندازد و جهان آن روز را از وجود خصمی قوی آسوده سازد، چون با وجود مقاومت شدید سردار آشوری، سرانجام شکست خوردند و سپاه ماد برای بار دوم وارد سرزمین آشور شد و نینوا پایتخت آن را محاصره کرد. هووخشتره چون می‌دانست که به واسطه استحکامات نینوا، محاصره آن به طول می‌انجامد بخشی از سپاه را مأمور غارت و خراب کردن جلگه‌های حاصلخیز اطراف کرد، زیرا تصمیم گرفته بود که دشمن را منهدم و نام آشور را از صفحه روزگار محو کند، «از اینجا به‌خوبی استنباط می‌شود که کینه‌ورزی مادی‌ها از جهت مظالم آشوری‌ها به چه اندازه بوده&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۱۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته دولت آشور نیز در این هنگام بیکار نمانده‌بود و گروه‌های سکایی را، که از دربند قفقاز گذشته و سیل‌آسا راهی جنوب شده‌بودند، تشویق به هجوم به ماد کرد. این واقعه مصیبت‌بار سبب شد که هووخشتره برای محافظت از کشور و ملت نوپای خویش دست از محاصره نینوا بردارد وبه جنگ سکاها بشتابد. گیرشمن تاریخ این واقعه را ۶۵۳ ق.م. ذکر می‌کند و می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خشتریته از پشت مورد حمله سکاییان تحت فرماندهی مادیس(Madyes) پسر پارتاتوا، یکی از متحدان آشور واقع شده، شکست یافت و جان خود را نیز از دست داد&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، همان کناب، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;اما محرز است که هووخشتره از شکست جان سالم به در برد ولی ناگزیر شد که به تعبیر هرودوت «مدت بیست و هشت سال تاخت و تاز آنان را تحمل کند&amp;lt;ref&amp;gt;هرودوت، متن اصلی، همان، صص ۹۸.۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، این طوایف سکایی که همراه کیمری‌ها و یا در تعقیب آنان در عهد آسارهادون به [[کشور ایران|ایران]] غربی آمده‌بودند، قبایلی غارتگر از طوایف جنگجوی آریایی بودند که مانند اسلاف مادی و هخامنشی خرد، به سوی مناطق حاصلخیز و مستعد دامداری و کشاورزی [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] به راه افتاده‌بودند. طبایع خشن و ناآرام آنها، جز به غارت و انهدام و خون‌ریزی نمی‌اندیشید و چنین معلوم است که در برابر طوایف و قبایلی که قبلاً در این سرزمین ساکن شده بودند به ارعاب و خشونت زیادی توسل می‌جست. از مطالعه تورات به‌خوبی معلوم می‌شود که چه رعبی از سکاها (اشکنازی‌ها) و کشت و کشتار آنان در دل مردمان آن روز به وجود آمده بود. ارمیای نبی گوید: «ای بنی‌بن‌یاسین! از اورشلیم فرار کنید.کرنا را در تقوع (شهری در نزدیکی بیت‌اللحم) بنوازید و علامتی بر بیت هگاریم (نزدیک قوع) برافرازید، زیرا بلایی از طرف شمال و شکستی عظیم روی خواهد داد... خداوند چنین می‌گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;اینک قومی از شمال می‌آورم، امتی عظیم از اقصای زمین برخواهند خاست و کمان و نیزه خواهند گرفت. ایشان مردانی ستم‌کیش می‌باشند که ترحم ندارند. به آواز خود مثل دریا خروش خواهند کرد و بر اسبان سوار شده مثل مردان جنگی، به ضد قوای دختر صهیون خودآرایی کنند. آوازه این را شنیدیم. دست‌های ما سست گردید و درد مثل زنی که می‌زاید بر ما مستولی شده‌است. به صحرا بیرون مشوید و به راه مروید، زیرا شمشیر دشمنان و خوف از هر طرف است. ای دختر قوم من! پلاس بپوش و خویشتن را در خاکستر بغلتان، ماتم پسر یگانه و نوحه‌گری تلخ برای خود بکن. زیرا تاراج‌کننده ناگهان بر ما می‌آید... دم پر زور می‌دمد، سرب در آتش فانی می‌گردد و قالگر عبث قال می‌گذارد. زیرا شریران جدا نمی‌شوند»&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، همان کتاب، صص ۹۹.۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، ارمیای نبی، باب ششم.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;همین تورات،که رنج و درد یهودان را از ستم آشوریان پنهان نمی‌کند، در جای دیگری نیز خبر خوش حمله مادی‌ها به نینوا سخن می‌گوید و پیداست که در دل مردم محنت‌کشیده آن روز، شادمانی عمیقی از موفقیت‌های مادی‌ها به وجود آمده بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب ناحوم، باب دوم&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره ناگزیر شد مدت‌های مدیدی ترکتازی‌های چپاولگران را تحمل کند سرانجام پادشاه سکاها، مادویس را با تمامی سرکردگان وی به مهمانی فراخواند و پس از مست کردن آنان، همه را به قتل رساند. مورخان در این که آیا واقعاً مدت سلطه سکاها بر مادها بیست و هشت سال طول کشیده‌است و یا کمتر و این که کلاً این گرفتاری‌ها در زمان فرورتیش پیش آمده و یا هووخشتره، اختلاف نظر دارند، ولی واضح است که تحریکات آشوریان به موقع انجام شده و مادویس فرمانده سکاییان، فرزند پارتاتوا یعنی همان سرکرده‌ای بودکه آسارهادون دختر خود را نامزده او کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص ۱۲- ۹۱&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتکار عمل هووخشتره نه تنها [[کشور ایران|ایران]]، بلکه کلیه ملل آسیای غربی و حتی مصر راکه باج‌گزار سکاها شده‌بودند، نجات بخشید و از آن پس دیگر مانع عمده‌ای در میان نبود تا آشور به انقراض گراییده را از زوال حتمی نجات دهد. به تعبیر درست‌تر، این کشور در نیمه قرن هفتم قبل از میلاد یعنی تقریباً چهل سال قبل از انقراض، به اوج عظمت رسیده‌بود؛ مصر مطیع آن دولت شده بود، ولیدیه خاضع شده بود و دولت عیلام، دشمن موروثی آشور، ویران شده‌بود. مملکت وان دیگر جرأت تخطی نداشت. در داخل کشور درخشندگی تمدن مادی به طور برجسته‌ای ظاهر بود، اما برای مردم و سرزمین کوچکی مانند آشور نگهداری آن همه ممالک دشوار، بلکه محال بود. آنان برای آرام نگاه داشتن ملل مغلوب از شیوه‌های خشن ارعاب و قتل و چپاول استفاده می‌کردند. ولی با تمامی احوال از زمانی که همسایگان قدرتمند آریایی به میدان آمدند، از شیوه‌های دیگر، یعنی تزویر و اختلاف و نفاق، نیز بهره‌گرفتند&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۸-۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نهایت، عصر قدیم به مرحله‌ای پای می‌گذاشت که نیروهای توانمند تازه‌ای به میدان آمده‌بودند و نه تنها جمعیت قابل اعتنا و روزافزونی برای اقامت و اسکان در سرزمین‌های فتح شده داشتند، بلکه مبشر راه و رسم‌های جدیدی نیز بودند که مبتنی بر اخلاق و فضیلت و قانونمندی در امور ملک‌داری بود. جهان‌بینی و شیوه کشورداری مادها همان است که بعدها تجلی کامل‌تر و درخشان‌تر آن را در عصر [[هخامنشیان|هخامنشی]] می‌بینیم. این جهان‌بینی به‌حقیقت برخاسته از فرهنگ مدنی خاصی بود که ایرانیان متدیّن به وحدانیّت خداوند بی چون، از قرن‌ها و شاید هزاره‌های پیش‌تر تجربه کرده‌بودند و اساس آن بر محترم شمردن انسان‌ها و اعتقادات قومی و مذهبی آنان نهاده شده‌بود. این شیوه در واقع ندای انسانی و فریاد ضرورتی بود که برای ایجاد تحولی شگرف بلکه ارائه انقلابی اخلاقی در دنیای قدیم برخاسته‌بود و خواه ناخواه تفکر مبتنی بر قهر و غلبه و نابرد کردن شهرها و مراکز زندگی و هدم و هتک مردمان را به بوته فراموشی می‌سپرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشوریان در برابر حملات حساب‌شده و منظم دو دولت ماد و بابل، که دست به دست هم داده بودند، توانایی ایستادگی نداشتند. مرگ آشور بانی‌پال در سال ۶۲۶ ق.م و سلطنت کوتاه دو پسر وی که با مدعیان و مخالفان در کشمکش بودند، علائم انقراض حکومت آشور را آشکارتر گردانید. نبوپلسر، حاکم محلی بابل نیز که در همین سال حکومت را در دست‌گرفته‌بود، به دلیل بی‌حرمتی‌های آنان به خدایان شهر خود، درصدد طغیان بود&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از مساعدت‌های دولت ماد استقبال می‌کرد. پس هر دو دولت، که از آشوریان ستم فراوان دیده بودند، دست به دست هم دادند و با حمله به نینوا و درهم شکستن حصن‌های حصینی که داشت، سین شارشکین را با دشواری و دستپاچگی روبه رو کردند. حکمران بابل در حمله‌ای که به مواضع سرحدی آشور کرد توفیقی نیافت، ولی حمله سریع هووخشتره آشوریان را ذلیل کرد&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام پس از یک سلسله جنگ‌های خونین دولت آشور خلع سلاح شد و نینوا در پایان محاصره‌ای طولانی از پای درآمد. تاریخ این واقعه را سال ۶۱۲ ق.م. نوشته‌اند. ولی «اوسویوس تاریخ آن را سال اول چهل و سو مین المپیاد معین کرده، پرونیم یک سال پیش‌تر رفته، [[تورات]] این سال را سال کشته‌شدن یوشینا در جنگ با مصری‌ها دانسته، نبونید پادشاه بابل گوید که معبد خزان را پنجاه و چهار سال بعد از انهدام آن از نو بساخت. بنابراین اطلاعات، تاریخ انهدام نینوا را در سال ۶۰۷ ق.م می‌دانند، بعضی ۶۰۵ و ۶۰۶ ق.م هم می‌نویسند.»[3]&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص 190.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هرحال آشور پس از این ضربت دیگر کمر راست نکرده و در هنگام تقسیم، به طور اساسی سهم دولت [[ماد]] شد. پس از انقراض دولت ماد نیز به اسم «آثورا» جزو امپراتوری هخامنشی شد و بعدها به دست اسکندر و سلوکی‌ها افتاد. انقراض این دولت مقتدر، آن هم درست چهل سال پس از نابودکردن عیلام موجب حیرت است و نشان می‌دهد که اساس ان تنها بر قدرت و قوت نظامی بوده و همین‌که شمشیرشان شکست، دیگر عاملی وجود نداشت تا آنان را به عنوان دولتی مستقل حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این واقعه‌که از مهمترین وقایع دنیای قدیم بود، نبوپلسر بین‌النهرین سفلی را تصرف کرد و پسر خود بخت‌النصر دوم را مأمور تسخیر مصر نمود. او که به دلیل مرگ ناگهانی پدر به بابل بازگشته‌بود، دو کرّت دیگر، به صفحات شرقی مدیترانه لشکر کشید و خرابی‌های بسیار به بار آورد. ازجمله، صدمات زیادی بر مردم بیت‌المقدس وارد کرد و سپاهیان خود را در کشتار و غارت آزاد گذاشت، به نحوی‌که انعکاس اعمال او در خلال هزاره‌های متمادی باقی مانده‌است. در تورات آمده است: «پس پادشاه کلدانیان، جوانان ایشان را در خانه مقدس ایشان به شمشیر کشت و بر جوانان، دوشیزگان، پسران و ریش‌سفیدان ترحم نکرد. او سایر ظروف خانه خدا را از بزرگ و کوچک، خزانه‌های خانه خداوند،گنج‌های پادشاه و سرورانش را تماماً به بابل برد و خانه خد؛ را سوزانید. حصار اورشلیم را منهدم ساخت. همه قصرهایش را به آتش سوزانیدند. جمیع آلات نفیسه آنها را ضایع کردند و بقیةالسیف را به بابل به اسیری برد که ایشان تا زمان سلطنت پادشاهان پارس او و پسرانش را بنده بودند.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با تیزبینی و درک قوی سیاسی می‌دانست که بهتر است در تقسیم سرزمین‌های بازمانده از آشور، تنها به گرفتن حدودی قناعت ورزد که مجاور سرزمین [[ماد]] بود، چون اداره مناطق شرقی دریای مدیترانه را متعذر می‌دید. اما بعدها تلاش زیادی برای به زانو درآوردن دولت لیدی به کار بست و از این جهت معلوم می‌شود که به طور واقع‌بینانه، توسعه متصرفات دولت مترقّی و رو به رشد خود را به سمت بحرالجزایر (دریای اژه) مفیدتر می‌شمرده است. این لشکرکشی که گویا قریب پنج سال طول کشید به این دلیل که لیدی‌ها همه امکانات خود را علیه مادها به کارگرفتند، به توقف انجامید، چه نخست این که، لیدیان در خانه خود می‌جنگیدند و مادی‌ها از پایگاههایشان فاصله بسیار داشتند. دیگر این که، دولت لیدی عده‌ای از سپاهیان یونانی راکه دارای اسلحه سنگین بودند اجیر کرده بود و آنان در فنون جنگی بسیار ماهر بودند و سه‌دیگر آن‌که سواره‌نظام لیدی تفوق خیره کننده‌ای داشت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، نبرد به دلیل کسوفی که روی داد، و معروف است که تالس می‌لتی آن را پیش‌بینی کرده‌بود، به صلح انجامید و با پادرمیانی سوبنیوس «پادشاه‌کیلیکیه» و بخت‌النصر، پادشاه بابل، مقرر شد که رود هالیس (قزل‌ایرماق کنونی) سرحد دولتین گردد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هووخشتره به فتح اشور و بین‌النهرین شمالی اکتفا نکرد و به تعبیر هرودوت تعدادی از استان‌های [[کشور ایران|ایران]] را نیز به [[ماد]] ملحق ساخت. بخش‌های مزبور عبارتند از: هیرکانی (گرگان) و پارت و همچنین منطقه بلخ، «بدین طریق حدود دولت ماد در صفحات شمال خاوری محتملاً دشت قره‌قوم در ترکمنستان‌کنونی و حتی آمودریا بوده‌است که در آنجا مادها طبق گفته کتزیاس با سکاها رو به رو شدند. پارس و عیلام در شمار حکومت‌هایی بود که در تحت اطاعت و انقیاد ماد قرار داشت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف در دنباله سخن می‌افزاید که هووخشتره ناگزیر بود که برای ادامه جنگ با لیدی، مدت زمانی، تمامی ارمنستان یا به عبارت دیگر «سرزمین اورارتو» را در تحت تصرف خود داشته‌باشد. بدین‌گونه قسمت‌های مهمی از قفقازیه نیز جزو این دولت بزرگ قرار گرفته‌است&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از این جنگ‌ها، آلیات پادشاه لیدی، دختر خود را به فرزند هووخشتره داد و او که کمی بعد جانشین پدر شد، به نام آستیاگس (ایختوویگو = آژیدهاک) زمام امورکشوری مهم و مشهور را در دست‌گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معروف است که چهارمین و آخرین پادشاه ماد، درخشندگی شخصیتی و قدرت رهبری پدر خود را نداشت. چه، مورخان به‌حق هووخشتره را یکی از سرداران نامی جهان و از رهبران مواقع مهم تاریخ می‌شمارند. زمان سلطنت آژیدهاگ را از ۵۸۵ تا ۵۵۰ ق.م می‌دانند و می‌توان باور داشت که این مدت به طور عمده در آرامش و صلح گذشته‌است. دلایل این کار نیز تا حدی روشن است، زیرا اگر او می‌خواست با دولت‌های لیدی و بابل به جنگ برخیزد، هر دو توانایی کافی برای حفاظت سرحدات خویش را داشتند. آلیات، پدر زن آژیدهاگ، نیز با فرزند خویش کرزوس درس‌های مهمی از منازعه پنج شش ساله با مادی‌ها گرفته بودند و با اجیر کردن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌های آسیای صغیر، قدرتی مهم به شمار می‌رفتند. دولت بابل نیز، که تحت اداره مرد صاحب‌اراده‌ای چون بخت‌النصر بود، توانایی خود را برای نگاهداری و حتی توسعه سرزمین‌های خود نشان داده بود. بخت‌النصر استحکامات بابل را تقویت کرد و در بخش‌های شمالی و جنوبی شهر، در میان دو رود دجله و فرات، چنان حصاری ساخت که به هنگام خطر تبدیل به دریاچه‌هایی شوند و مانع ورود دشمنان به آنجا گردند. با این همه بعد از مرگ بخت‌النصر آرامش حاصل‌شده دیری نپایید و چند تن که پیاپی بر تخت نشستند، به زودی کشته شدند و یا درگذشتند. سرانجام کاهنان بابل شخصی به نام نبونید (بابلی نبونه‌خه) را، که از خانواده سلطنتی نبود، به حکومت برگزیدند. از لوحه‌های به‌دست‌آمده، معلوم می‌شود که پدر این مرد، کاهن معبد «سین» یا رب‌النوع ماه در حران بوده و احیاناً قرابتی نیز با دودمان سلطنتی آشور داشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع تاریخی به نحو محسوسی حکایت از آن دارند که بین او و آژیدهاگ کشمکش‌هایی بوده است. لوحه‌های به جای مانده از نبونید پر از آگاهی درباره آثار عتیقه بابل و استوانه‌هایی است که در ویرانه‌های معابد قدیم شهر می‌توان یافت و به طور اجمال اشاره‌ای نیز به لشکرکشی، پادشاه کرده است و معلوم می‌کند که اگر کوروش بر آژیدهاگ خروج نکرده‌بود، جنگ ماد و بابل ادامه می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع آمده‌است که آژیدهاک فرزند پسری نداشت و طبق گفته کتزیاس قرار بود که سلطنت وی به دامادش سپتاما برسد. این نام خانوادگی [[زرتشت]] است و جالب است که عقاید پیغمبر ایرانی، از هر کجای کشور که برخاسته باشد، در بین مادی‌ها و پارس‌ها و مردم ایران شرقی و آسیای میانه طرفدارانی بسیار یافته‌بود و «برای تمام [[کشور ایران|ایران]] اهمیت فوق‌العاده‌ای داشت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقدیر این بود که بر اساس نوشته مورخ دیگر یونانی، هرودوت، امپراتوری وی نصیب نواده او، کوروش دوم شود که از سال ۵۵۷ ق.م. در مناطق پارس و انزان حکومت می‌کرد و از میان بازماندگان جدّ مادریش، هووخشتره، شایسته‌ترین فردی بودکه می‌توانست آرمان‌های بلند وی را دنبال و تکمیل‌کند. این‌که این جابجایی بزرگ قدرت بی هیچگونه درگیری بزرگی انجام شده، دلیل دیگری، است که مردمان ماد و پارس با یکدیگر پیوند بسیار داشته‌اند و خاصه رجال دربار آژیدهاگ را به داشتن منزلتی مطمئن در دربار شاه جدید امیدوار می‌ساخته است&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میراث عمده‌ای که پس از انتقال مرکز قدرت از [[هگمتانه]] به پارسه برای [[کشور ایران|ایران]] باقی ماند، بدون شک همان وارث برجسته این خاندان، کوروش بود؛ چرا که این پادشاه هخامنشی نه فقط تربیت و فرهنگ دربار [[ماد]] را از طریق مادرش ماندانا آموخته بود، بلکه در عین حال تمام سنت‌ها و آداب حکومت دیااکوئیان را نیز همراه قلمرو آستیاگ در حوزه اختیار خویش درآورده‌بود. به علاوه این نکته جالب که مغان ماد و کاهنان قوم پارس همچنان مجری و ناظر اداب و مراسم دینی باقی ماندند، نشان می‌دهد که طوایف ماد و پارس با آن‌که طی چندین قرن از سایر طوایف ایرانه‌وئجه جدا شده بودند، همچنان مراسم و عقاید دیرینه خود را نگه داشته بودند و آداب و اصول هر دو قوم چنان مشترک و مشابه بود که اجرای مراسم دینی طوایف پارسی هم به وسیله کاهنان قبایل ماد به عمل می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۸- ۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[هخامنشیان]] ===&lt;br /&gt;
با ملاحظه وسعت دولت ماد در عصر هووخشتره اگر آن را دولتی جهانی بدانیم و امپراتوری جانشین آن، [[هخامنشیان|هخامنشی]] را دومین قدرت بزرگ [[آریاییان|آریایی]] مشرق زمین به حساب آوریم اشتباه نخواهد بود. گسترش یافتن پارس، از وقایع مهم تاریخ قدیم است. پارسیان دولتی تأسیس کردند که جهان کهن را به‌استثنای دو ثلث یونان در تحت تسلط خود درآورد و مدت دو قرن و نیم با افکار و آرمان‌های ارزشمند انسانی خود مردمان را راه برد، رسم و راه‌های جدیدی بنا نهادکه تا آن روز یگانه و بی‌نظیر بود و بعدها نیز شاید هیچگاه همانندی پیدا نکرد. وقتی هم که آن دولت عظیم رو به زوال آورد به دست فاتح سعادتمندی، که فقط مرد رزم بود از پای درآمد. از خوش اقبالی‌های این سرباز فاتح آن بود که در برابر مرد ضعیف و زبون و جبونی قرار گرفته بود و در جنگی که به مثابه یک نبرد تن به تن بود او را هلاک کرد. با این همه پارسیان از تاریخ خارج نشدند، بلکه در مدت دو هزار و چند صد سال، مکرر بلندی‌ها و پستی‌ها را پیمودند و مدام از اوج به حضیض و از حضیض به اوج رسیدند. این است‌که نام آنان از عهد قدیم تا امروز در بیرون از مرزهای [[کشور ایران|ایران]]، به صورت پارس یا فرس، قائم‌مقام نام [[کشور ایران|ایران]] شده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره زمان ورود [[پارسیان]] به سرزمینی که بعدها مسکن مألوف ایشان و همراهان آنها از دیگر اقوام آریایی گشت به طور محقق نمی‌توان اظهارنظر کرد. آنچه در این باره در مبحث مادی‌ها گفته شد، بی‌گمان در مورد پارسی‌ها نیز صحیح است، چه، این دو قوم یگانه، همواره در کنار هم بوده‌اند و در طول حرکت‌های تاریخی خرد و مهاجرتی، که محتملاً مدیدی به طول انجامیده دوش به دوش یکدیگر می‌زیسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;جنیدی، فریدون(۱۳۷۴)، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، تهران: چاپ‌گیتی. ج ۲، ص ۱۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt;. کتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد نام آمادای و پارسراً و پارسوماش را ثبت‌کرده‌اند. یکی از سلاطین آشورکه در قرن ۹ ق. م. سلطنت داشته، افتخار می‌کند که بیست و هفت نفر از پادشاهان پارسوا را مطیع نموده و نیز معلوم است که در زمان سارگن شلم نصر پادشاه آشور (۷۳۱ -۷۱۳ ق. م.) و نیز در زمان آشورهادون (تا ۶۶۷ ق. م.) پادشاهان یا بهتر است گفته شود رؤسای قبایل پارس دست‌نشانده آنها بودند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اوج‌گیری اقتدار مادی‌ها و ضعف روزافزون توان آشوری‌ها، پارسیان نیز حمایت مادی‌ها را پذیرفتند و سود خود را کماکان در همراهی با برادران هم نژادشان دیدند. این وضع، چنانکه در مبحث تاریخ [[ماد]] ذکر شد، تا حوالی سال ۵۵۰ ق .م. ادامه یافت، تا اینکه بنا بر روایات، در آن سال کوروش سوم نواده آژیدهاگ بر پدربزرگ خود شورید و پس از نبردهای مختصری توانست قلب‌های سپاهیان و سرداران مادی را به سوی خود برگرداند و با ورود به هگمتانه، وحدت اساسی هر دو قوم را در زیر لوایی واحد اعلام کند. آنچه از کتیبه [[بیستون]] [[داریوش]] دانسته‌می‌شود، این است که پیش از کوروش بزرگ شش تن دیگر به عنوان شاه پارس شناخته‌شده‌اند که همه از فرزندان [[هخامنشیان|هخامنش]] جدّ این خانواده‌اند. شاهان مزبور به ترتیب عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# چیش پش؛&lt;br /&gt;
# کمبوجیه؛&lt;br /&gt;
# [[کورش|کوروش]]؛&lt;br /&gt;
# چیش‌پش؛&lt;br /&gt;
# [[کورش|کوروش]]؛&lt;br /&gt;
# کمبوجیه؛&lt;br /&gt;
# کوروش سوم (بزرگ).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه می‌شمارد که شش طایفه از آنها شهری و ده‌نشین (ساکن) بوده‌اند که اسامی آنها عبارت است از: پاسارگادی‌ها، مَرّفی، ماسپیان‌ها، پانتالی‌ها، دروزی‌ها، گرمان‌ها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتی‌ها، مردها، دروپیک‌ها و دائن‌ها تشکیل‌می‌دادند&amp;lt;ref&amp;gt;مشکور، محمد جواد(۱۳۴۳)، ایران در عهد باستان، تهران: اشرفی، ص ۱۶۶-۱۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt;. به عقیده هرودوت، [[هخامنشیان]] از طایفه پاسارگادی‌ها هستند و از نجیب‌ترین و مهمترین خاندان‌های پارسی محسوب می‌شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمان‌ها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پی‌افکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون اداره‌کند. روش‌های مملکت‌داری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوه‌های حکومتی دولت‌های پیش از خودشان نداشت و بی‌تردید می‌توان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راه‌های اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمی‌کردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم می‌داشتند. بیان درست‌تر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمین‌های با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را می‌پوشیدند، به معابدشان پای می‌نهادند و همانند خود آنان به عبادت می‌پرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهان‌بینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل مسئله در نظر [[هخامنشیان]] این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالی‌تر برسانند، حرمت‌های آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیری‌های کوروش و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدن‌های قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازه‌ای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بین‌النهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی [[خلیج فارس]] بود.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر [[پارسیان]] بر سر لجاجت و کینه‌توزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشه‌های خود بر شکست‌خوردگان بر می‌آمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن می‌گفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمی‌ترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگ‌های قدیم محفوظ بماند&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب،  صص ۱۳۶-۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی می‌کردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت می‌گذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود می‌پنداشتند. پیروزی‌های سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطره‌های آنان در هاله‌ای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمان‌بندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت می‌شناختند و خراج مربوط را می‌پرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که [[هخامنشیان]] در اصول مملکت‌داری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگ‌تر آنان محسوب می‌شدند و در امور کشورداری برآنان حق‌تقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولت‌های مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست [[هخامنشیان|هخامنشی]] درآمدند، شماری از رسم و راه‌های کشورداری را به [[هخامنشیان]] آموختند. درست است‌که عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سه‌هزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شده‌بود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی مانده‌بود، کافی بود که سلطه فوری [[هخامنشیان]] را امکان‌پذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بی‌شک [[هخامنشیان]] قوم تازه‌ای را که در خود مستحیل ساخته‌بودند، سخت عزیز می‌شمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیش‌پش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردمی چنین باتدبیر از پادشاهی کوچک گمنامی، که در دامنه‌های جنوب غربی [[کشور ایران|ایران]] مستقر بود، بیرون آمدند و امپراتوری وسیعی را در دوران یک نسل به وجود آوردند که نه تنها شأن و شوکت پیشینیان خود را حفظ کرد، بلکه چون بنای آن بر تخریب نبود و در صدد خون‌ریزی و نابودکردن سرزمین‌های دیگر برنمی‌آمد، توانست جایگاه هر یک از اقوام تابع خود را نیز در همان موقعیتی که بودند، محفوظ نگاه دارد. چنانکه [[همدان]] نه تنهامحفوظ ماند، بلکه همچنان به صورت پایتخت باقی بود و عمال مادی هم در مشاغل خود باقی ماندند. یادآورشدیم که انتقال قدرت از ماد به هخامنشیان چنان مخفیانه صورت‌گرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان(۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر،  ص ۷۲-۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه اشارت رفت، نظیر همین امر برای حوزه‌های مدنی دیگر روزگار اعم از شوش، بابل، سارد و مصر و غیره پیش آمد و حکومت جهانی [[پارسیان]]، [[کشور ایران|ایران]] را به صورت پل ارتباطی و حد واسط تمدن‌های شرق و غرب درآورد. آنگاه که کوروش سواحل مدیترانه و آسیای صغیر و سرزمین پرآوازه لیدی را از سمت غرب تسخیر کرد، به فکر بخش‌های شرقی کشور افتاد و متصرفات [[مادها]] را، که به رود آمودریا رسیده بود، توسعه داد و تا آن سوی سیر دریا و نواحی سغد و فرغانه و پامیر، که شاید جایگاه زندگی نخستین اجداد او و دیگر [[آریاییان|آریاییان ایران]] بود، رسانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این اوقات، بابل شهری بلندآوازه بود که پس از انهدام آشور، بخش عمده متصرفات آن دولت و نیز ثروت و مکنت شهرهایش را در خود گرد آورده‌بود. طرز تسخیر این شهر که بدون خونریزی عمده‌ای انجام پذیرفت، نشان می‌دهدکه آوازه جهانداری‌کوروش همه جا راگرفته بود و سیران و خاصه کاهنان بابل، مقاومت مهمی در پذیرش فاتح جدید نکردند. شهر به آسانی تصرف شد و کوروش به همه آنچه که وعده داده بود، عمل کرد. حقوق اجتماعی کلیه مردم را محترم شمرد، به تمدن و فرهنگ قدیمی و مقدسات مذهبی مردم بابل احترام گذاشت و مانند سلاطین روم، خدای بابلیان را لمس کرد و در همان نخستین سال فرمانروایی، فرمانی صادر کرد که ازادی قوم یهود را اعلام می‌نمود. به آنان اجازه داد به موطن اصلی خود، بیت‌المقدس، بروند و باقی‌مانده دارایی‌های خود را با خود برگیرند و معابدشان را از نو بسازند&amp;lt;ref&amp;gt;هاشمی، ابوالقاسم (۱۳۶۷)، تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: (بی‌نا) ، ج ۱. ص  ۱۱۹-۱۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شادمانی یهودیان از فرمان کوروش در کتاب‌های دینی آنان منعکس شده‌است، چنانکه می‌خوانیم: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«کوروش پادشاه پارس چنین می‌فرماید: یهوه خدای آسمان‌ها، جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرموده‌است که خانه‌ای برای وی در اورشلیم، که در یهوداست، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد. او به اورشلیم که در یهوداست برود و خانه یهوه که خدی اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب عزرا، باب اول.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;اشعیا گوید: «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته، چنین می‌گوید: من یهوه هستم و همه چیز را آفریده‌ام. درباره اورشلیم می‌گوید معمور خواهد شد و درباره شهرهای یهوداکه بنا خواهند شد... و درباره کوروش می‌گویدکه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب اشعیاء، باب ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» اشعیا متعاقباً می‌افزاید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خداوند به مسیح خویش، یعنی به کوروش، می‌گوید من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت‌ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. تا درها را به روی وی بازکنم و دروازه‌ها به روی او دیگر بسته‌نشود. چنین می‌گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جای‌های ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج‌های ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل می‌باشم و تو را به اسمت خوانده‌ام ... هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو رابستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب اشعیاء،  باب ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;الطاف‌کوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل می‌زیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلی‌شان شدند، به زودی با هم‌کیشان ساکن در فلسطین دچار دشواری‌های تازه‌ای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکش‌های داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کرده‌است. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواسته‌است خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیش‌پش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفته‌است، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیله‌ای بوده‌است. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خون‌ریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، که آوازه‌ای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از الواح بابلی چنین بر می‌آید که کوروش نه‌تنها خدایان بابل را محترم می‌داشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی می‌شمرده و دستور داده بود بت‌های شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز [[کشور ایران|ایران]] شمرده شده است&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۳۹۲-۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب خصال کوروش می‌توان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل می‌جست. با شکست‌خوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم می‌شمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتل‌عام نمی‌کرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و می‌توان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجات‌دهنده و پیامبر یاد شده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین پادشاه بزرگ [[هخامنشیان|سلسله هخامنشی]] کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و پارت و [[کرمان]] بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورش‌هایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شده‌بود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارس‌ها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئه‌های آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد. کمبوجیه بر خلاف پیش‌بینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۸-۱۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;. کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبه‌ای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پاسارگاد]] (آرامگاه کوروش)؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پاسارگاد]] (طرح بازسازی دیولافوا)؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف فراوان کرده و پادشاه [[کشور ایران|ایران]] را به رتبه و مقام الاهه نیت(NEYT) ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را ذکر کرده‌است. از کتیبه او جاگررسنت استنباط می‌شود که کمبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس فرعون بر تخت صورت می‌گرفت، انجام داد. این کارها طبعاً برای آن بود که به فرمانروایی خود در مصر صورت قانونی و مشروع بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه ایران همان روش سیاست ملایم و آرام پدر را تعقیب کرد و پس از دفع مقاومت مسلحانه مصریان از ویرانی آن کشور و قتل‌عام مردم امتناع ورزید و حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. کمبوجیه تصمیم گرفت بخش دیگری از ایالات آفریقا را به تصرف خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا تنها با میل و اراده خویش به اطاعت و انقیاد او درآمدند و اگر در نظر گرفته شود که منطقه قرطاجنه (کارتاژ = تقریباً تونس کنونی) نیز با قبول اطاعت فنیقیان، فرمانروایی ایرانیان را بر خود پذیرفته‌بودند و در این هنگام به ارتش [[کشور ایران|ایران]] برای ایجاد امنیت در سواحل جنوبی دریای مدیترانه کمک می‌رسانیدند، می‌توان‌گفت چنانکه بعدها داریوش ادعا کرد: نیزه مرد پارسی تا سرزمین‌های دور رفته‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام، کمبوجیه در صدد برآمد که به بخش‌های جنوبی‌تر آفریقا و از جمله حبشه لشکرکشی کند. &amp;lt;blockquote&amp;gt;«منابع یونانی،که شاید تحت تأثیر و تحریک منابع مصری قرارگرفته‌بودند، نقل می‌کنند که سفر جنگی به حبشه- که شخص پادشاه فرمانده آن بود- منجر به شکست گردید. سپاهیان آذوقه نداشتند و در مراجعت، قسمت اعظم افراد از بین رفتند. مع‌هذا دلایلی در دست است که می‌رساند پارسیان به نبطه رسیده‌بودند؛ زیرا پس از این عهد، دیگر ذکری از این حکومت در منابع تاریخی به میان نمی‌آید. شهری به نام زوجه کمبوجیه- مروئه- بنا نهاده‌شد و این امر هم ثابت می‌کند که سفر جنگی مورد بحث، چنانکه بعضی منابع آن را نکبت‌بار معرفی می‌کنند، نبوده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;رومن‌گیرشمن، همان کتاب، صص ۱۴۹-۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;بردیا و قتل او به دست‌کمبوجیه حسب انتخاب پدر، والی پارثه،گرگان، باختر و خوارزم بود. (کتیبه  [[بیستون]]، بند ۳۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوروش غیر از کمبوجیه پسری داشت به نام «بردیا»،که برادر تنی کمبوجیه بود&amp;lt;ref&amp;gt;کتیبه بیستون بند ۱ ستون ۱، به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وی بر اسم او در آثار مختلف چنین نوشته شده است: درکتیبه [[بیستون]] ستون ۱ بند ۱۰:«بردیا» در نسخه بابلی همان‌کتیبه «برزیا» هرودوت از او به عنوان بردیا نام برده و اشیل، مصنف یونانی، در تصنیف خود موسوم به «پارسی‌ها» رفردیس نامیده و کتزیاس، او را «نای نک ساریس» و گزنفون «تانااکسارس» نامیده‌اند. بنابراین معلوم‌است که مورخین یونانی‌این‌اسم راتصحیف کرده‌اند و اسم او بردیا بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۴۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.در باب واقعه بردیا دو سند مهم وجود دارد؛ یکی سند رسمی و درباری یعنی‌کتیبه بیستون و دیگری تاریخ هرودوت که دارای تناقضاتی است. در ابتدا قول و روایت هرودوت را بیان می‌کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وی (کمبوجیه) درگذشته نیز عقل چندان صحیحی نداشت، اولین جنایت او این بود که برادر خود بردیا را،که با هم از یک پدر و مادر بودند، به قتل رسانید. این برادر را از مصر به پارس فرستاده‌بود و علت آن حسادتی بودکه به او می‌ورزید؛ زیرا از بین تمام پارس‌ها او تنها کسی بود که توانسته بود کمانی را که پادشاه حبشه به ایختیوفاژها داده بود، تا دو انگشت به آخر مانده بکشد. هیچ یک دیگر از پارس‌ها نتوانسته‌بودند این عمل را انجام دهند. وقتی بردیا به پارس مراجعت می‌کرد، کمبوجیه در خواب دید که چاپاری از راه رسید و خبر داد که بردیا بر تخت سلطنت جلوس کرده و سر او به آسمان رسیده است وی بر خود بیمناک شد و ترسید که مبادا برادرش او را بکشد و سلطنت را به چنگ آورد. پس پرگزاسپ را،که مورد اعتماد و بیش از تمام پارس‌ها به وی وفادار بود، به پارس فرستاد تا او را هلاک کند. پرگزاسپ به شوش رفت و بردیا را کشت. بعضی می‌گویند او را به بهانه شکار با خود برد و بعضی دیگر می‌گویند که وی را به دریای اریتره برده و در امواج آب افکند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه دکتر هادی هدایتی، ج ۳، بند ۳۰، صص ۴-۱۳۳&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق کتیبه [[بیستون]] (ستون ۱، بند ۱۰) داریوش شاه گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«این (است) آنچه به وسیله من‌کرده‌شد پس از آن که شاه شدم.کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود، بردی نام، از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت. به مردم معلوم شد که بردی کشته شده‌بود. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد. وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد، هم در پارس و هم در ماد و هم در سایر کشورها.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;بنابراین با مقایسه &amp;quot;تاریخ هرودوت&amp;quot; و &amp;quot;کتیبه بیستون&amp;quot; مشخص می‌شود که نظریه هرودوت، مبنی بر آنکه بردیا در سفر جنگی‌کمبوجیه به مصر با او بوده است و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را که شرح می‌دهد، کاملاً بی‌اساس است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتزیاس شرح قضیه را طوری دیگر نوشته است. مورخ مذکور می‌گوید: تای نک سارسس، برادر کمبوجیه، مغی را که نامش سپنت‌دات بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کمبوجیه رفت وگفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد. اگر می‌خواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید که نخواهد آمد.کمبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده، در آمدن عجله نکرد... و پس از احضار سوم روانه گشت. کمبوجیه در صدد کشتنش برآمد. مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار به تأخیر افتاد، ولی کمبوجیه همواره در صدد بود که مانع را برطرف کرده، نقشه خود را اجرا کند. در این احوال سپنت دات که مغ بود به کمک او آمد. توضیح آنکه سپنت‌دات شباهت بسیار به شاهزاده داشت و به کمبوجیه گفت شاهزاده را بکشد. سپس او لباس شاهزاده را خواهد پوشید به طوری‌که هیچ‌کس متوجه نشود که وی به قتل رسیده‌است.&amp;quot;&#039; تا آن که روزی خواجه‌ای «تی‌به ته» نام که به حکم مغ مجازات شده‌بود، گریخته نزد مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، رفت و سر را فاش کرد. او از کمبوجیه خواست که مغ مزبور را به وی تسلیم کند. کمبوجیه امتناع ورزید و آمی‌تیس علناً کمبوجیه را نفرین کرده و خود، زهر خورد و مرد. کمبوجیه از نفرین مادر سخت متأثر گردید و خواست اثر آن را بگرداند. با این مقصود امر کرد حیوانات زیاد قربانی‌کردند، ولی خون حیوانات جاری نشد و کمبوجیه از این قضیه به وحشت افتاد. چندی بعد «رکسانه» زن شاه، طفلی زایید که سرنداشت. کمبوجیه غیبگوها را جمع کرده تعبیر آن را پرسید.گفتند:&amp;lt;blockquote&amp;gt;&amp;quot;تو پسری نخواهی داشت که جانشین تو گردد&amp;quot;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;پس از آن کمبوجیه شکل مادر خود را در بیداری دید و مادرش به او گفت: &amp;lt;blockquote&amp;gt;&amp;quot; زود باشدکه به جزای عمل خود برسی &amp;quot;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;شاه که در آن زمان در بابل بود، روزی چوبی را قطع می‌کرد و در این حال کارد به ران او آمده زخمی برداشت که بعد از یازده روز رنج و تعب شدید، از آن درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن. تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، ص ۴۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;quot; بین نوشته‌های هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را &amp;quot;آمی‌تیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مقایسه دو روایت معلوم می‌شود همه نوشته‌های کتزیاس در این باب بیشتر به داستان‌گویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمی‌شناسند و به دنیا آمدن طفل بی‌سر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه این‌گفته‌ها، شاخ و برگ‌های داستانی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== قیام بردیای دروغین و حکومت وی ====&lt;br /&gt;
در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه بیستون از داریوش است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت است‌که به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شده‌است. این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل می‌کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریوش در مورد قیام گئوماته (کتیبه بیستون، ستون ۱، بند ۱۱): &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش شاه گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;پس از آن مردی مغ بود گئومات نام از «پَ- شیشی یا وودا» برخاست. کوهی است «ارکدریش» نام، چون از آنجا برخاست ۱۴ روز از ماه «وی یخن» گذشته‌بود. او به مردم چنان دروغ گفت که من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را او برای خود گرفت. ۹ روز از ماه &amp;quot;گرم پد &amp;quot;گذشته بود. آنگاه شاهی را او برای خودگرفت، پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۲): داریوش‌شاه‌گوید: این شاهی، که گئومات مغ ازکمبوجیه ستانده بود، این شاهی، از دیرگاهان در تخمه ما بود. پس از آن‌گئومات مغ آن را از کمبوجیه ستاند هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها را او تصرف نمود. از آن خود کرد. او شاه شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۳): داریوش شاه‌گوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کسی از تخمه ما، که شاهی را از آن گئومات مغ بازستاند. مردم شدیداً از او ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناخته‌بودند، بکشد. بدان جهت مردم رامی‌کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشته‌بود. آن‌گاه من با چند مرد آن‌گئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیک‌ی‌ووتیش» نام در سرزمینی «نی‌سای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۴): داریوش شاه‌گوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شده‌بود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاه‌هایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاه‌ها و رمه‌ها و غلامان و خانه‌هایی را که گئومات مغ ستانده‌بود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را برداشته شده‌بود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۹-۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاه‌گوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی می‌خواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا»(Intaphernes) نام پسر «وایسپار» پارسی، «اوتان»( Otanes) نام پسر «ثوفر» پارسی، «گئوبروو»(Gobryas) نام پسر «مردونی‌ی»(Mardonius) پارسی، «ویدرن»(Hydarnes) نام پسر «پگابیگ ن» پارسی، «بگ بوخش»(Megabyzus) نام پسر «داتو و ه ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر  «و ه و ک» پارسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۹): داریوش شاه‌ گوید: تو که از این پس شاه خواهی بود،  دودمان این مردمان را نیک نگهداری‌کن&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص 73-72.&amp;lt;/ref&amp;gt;.بنابراین از کتیبه بیستون چنین مستفاد می‌شود که اولاً نام مغ  مزبور،گئومات بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر  می‌داند. سوم آنکه مرگ کمبوجیه را به سبب خودکشی می‌شمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین  ماد می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش ویران نمودن معابد را به گئومات نسبت می‌دهد و این نشان‌دهنده  آن است که در مذهب وی ساختن معابد مرسوم نبوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین داریوش بعد از سرکوبی قیام می‌گویدکه اموال مردم را به  آنها پس دادم. منظور از کلمه &amp;quot;مردم&amp;quot; در این کتیبه‌ها، &amp;quot;اشراف&amp;quot; است  نه توده‌های مردم. و این نشان می‌دهد که مغ مزبوراموال اشراف را مصادره نموده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که می‌گوید هرکسی بعد از من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمان‌ها یعنی هفت خاندانی‌که به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرت‌آور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند[8]. کمبوجیه یکی از این دو نفر را به سمت ناظر، مأمور اداره اموال خود کرده‌بود و همین شخص بود که توطئه را طرح کرد[9]. این شخص متوجه شده‌بود که مرگ بردیا را از مردم پنهان‌کرده‌بودند و فقط تعداد کمی از پارس‌ها از آن باخبر بودند و دیگران هنوز او را زنده تصور می‌کردند. پس طرح خود را بر این اساس پایه گذارد و به خاندان سلطنتی تجاوز کرد. او برادری داشت که به شرحی که نقل کردم در شورش سهیم بود. این برادر به قدری به بردیا، فرزند کوروش و برادر کمبوجیه که به امر پادشاه کشته شده‌بود، شباهت داشت که می‌توانست ایجاد شبهه کند. نه تنها از لحاظ صورت به بردیا شبیه بود، بلکه نام او هم بردیا بود[10].  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;پاتی زی تس&amp;quot;[11] مغ به او اطمینان داد که شخصاً جریان را به نفع او رهبری خواهد کرد. سپس او، وی را به مقر سلطنت برد و بر تخت شاهی قرار داد. پس از آن رسولان به تمام نقاط و حتی تب و مصر فرستاد تا سپاه را مطلع کنند که از این پس باید از بردیا فرزند کوروش فرمانبری کنند نه از کمبوجیه&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ هرودوت&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانت‌کرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بوده‌است او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کرده‌ای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ هرودوت&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱،  ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۳): سپس‌کمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافت‌کرده‌ای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آن‌کسی‌که شورش کرده را پرسید و چون نام &amp;quot;بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیده‌بود و شبحی‌که به او گفته‌بود: شخصی &amp;quot;بردیا&amp;quot; نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بی‌جهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستن‌کرد، تا بی‌تأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعی‌که او بر زین اسب می‌پرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطه‌ای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر &amp;quot;اکباتان&amp;quot; نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کرده‌بود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ هرودوت&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۲-۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کمبوجیه بزرگان را می‌طلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شده‌ام و شما اطمینان داشته‌باشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی می‌کنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کرده‌ام و برادرش بردیا. آن کس‌که باید در برابر جسارت و گستاخی خفت‌آور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شده‌است که از خانواده او سرچشمه گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس‌ها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما می‌توانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی می‌کنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بی‌قیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمه‌ها برای شما بره‌ها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان می‌خواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت می‌کنم که علاوه بر آن، هر یک از پارس‌ها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ هرودوت&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۴-۱۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که کمبوجیه این عبارات را بر زبان جاری می‌کرد، بر سرنوشت خود می‌گریست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پارس‌ها، پادشاه خود را در حال زاری دیدند، آنها هم‌گریستند. مدتی بعد کمبوجیه که جمعاً هفت سال و پنج ماه سلطنت‌کرده‌بود و فرزندی از خود باقی نگذارده‌بود، در گذشت. پارس‌هایی که در آن محل حاضر بودند، نمی‌توانستند باور کنند که مغ‌ها سلطنت را به دست گرفته‌اند و اطمینان داشتند که آنچه کمبوجیه درباره مرگ بردیا برای آنها نقل‌کرده، به قصد آن بوده که به برادر خود لطمه زند و تمام پارس‌های امپراتوری را برضد او بشوراند. آنها مطمئن بودند که آن‌کس که سطنت می‌کند، همان بردیا فرزند کوروش است. از طرفی پرگزاسپ هم قتل بردیا را جداً انکار می‌کرد؛ زیرا بعد از مرگ کمبوجیه اعتراف به قتل فرزند کوروش برای او خطر داشت&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ هرودوت&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۵-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از مقایسه روایت هرودوت وکتیبه بیستون در مورد واقعه بردیای دروغی، مستفاد می‌شود که بین آن دو اختلافاتی هست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# در کتیبه بیستون سخن از یک مغ است در حالی که در تاریخ هرودوت صحبت از دو مغ است که برادر بودند؛&lt;br /&gt;
# مطابق کتیبه داریوش در بیستون، گئوماته را در دژی از سرزمین ماد به قتل می‌رسانند و هرودوت آن را در شوش می‌داند؛&lt;br /&gt;
# در کتیبه بیستون، داریوش به نقش خود اهمیت بیشتری می‌دهد و عامل اصلی، سرکوبی بردیا را شخص خودش ذکر می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ارزیابی قیام گئوماته مغ ====&lt;br /&gt;
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارس‌ها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معاف‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ هرودوت&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱،  ص ۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سئوالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شده‌است؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعث‌گرایش مردم به او شده‌است؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش می‌کرد، باعث توهم افکار می‌گردید؟ نمی‌توان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن می‌رودکه در اندیشه [[ایران باستان]] شاه می‌بایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیق‌تر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق می‌کرد، و چون‌گئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، می‌بایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیت‌کند و چه شجره‌ای قوی‌تر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن ؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب می‌آمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب می‌آمدند. به طوری‌که همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض می‌نمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت می‌نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونت‌آمیز بود، و هم از لحاظ داخلی می‌خواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که &amp;quot;دولت&amp;quot; و &amp;quot;حکومت&amp;quot; و در رأس آن &amp;quot;شاه&amp;quot; قدرت داشته باشد و نیروهای‌گریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل می‌شدند. ویل دورانت می‌نویسد: &amp;quot;کمبوجیه برای آنکه زشتی‌های حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حمله‌های دل درد سخت خویش انجام می‌داد، به این معنی که خواهر و همسر خود &amp;quot;رکسانا&amp;quot; و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان [[کشور ایران|ایران]] را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون می‌دانست که حکم او را اجرا نکرده‌اند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زده‌بودند، کیفر داد&amp;lt;ref&amp;gt;ویل دورانت. تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ج ۱، بخش اول، ص ۵۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از یک طرف اشراف، چون کمبوجیه آنها را در قدرت سهیم نکرد و امتیازاتی به آنها نداد، باعث تحریکاتی در جامعه و مهیا نمودن کودتای‌گئومات شدند؛ از طرف دیگر، بنا به نظر ریچارد فرای چون کمبوجیه از درآمد معابد کاست، کاهنان بر او شوریدند و داستان‌های دروغین درباره او پراکندند. اومستد که در این مورد با فرای هم داستان است، می‌افزاید:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«&amp;quot;بردیا &amp;quot; برادر تنی کمبر جیه است که در سال ۵۲۲ ق .م. خود را شاه خواند و مردم زیردست، پادشاهی او را پذیرفتند؛ زیرا او سه سال باج‌ها و سربازگیری را معلق گذاشت. ولی آزادگان شهرستان‌ها به تحریک داریوش علیه او قیام کردند و به وی فرصت ندادند که اصلاحات اجتماعی خود را استوار کند.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;اومستد می‌گوید:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت می‌دانستند&amp;lt;ref&amp;gt;آلبرت تن ایک اومستد، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲، ص ۱۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;نتیجه آن که اشراف با کمبوجیه، که امتیازات آنها را محدود کرده‌بود، میانه خوبی نداشتند و احتمال دارد که برای از میان برداشتن او، ماجرای‌گئو ماته را بر پانموده باشند، بدین ترتیب که با گئوماته همدست شده‌اند و وقتی کمبرجیه به دست خود کشته می‌شود (چنانکه داریوش می‌گو ید) و یا احتمال بسیارکم به دست همان اشراف از جمله داریوش،کشته می‌شود، تصمیم می‌گیرند که مانع مهم‌تر یعنی‌گئوماته را نیز از میان بردارند. دیاکونوف مؤلف کتاب تاریخ ماد این واقعه را چنین تحلیل می‌کند:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«وضع مردم ماد در عهد هخامنشیان سخت به بدی‌گرایید و ایشان بالنتیجه ناراضی شدند. ممکن است حوادثی که پس از فتح آسیای صغیر و بابل و مصر در پایان پادشاهی کمبوجیه وقوع یافت، در این زمینه و محیط، تکوین یافته بوده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، ایگور میخائیلریچ (۱۳۴۵)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ماد&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه کریم‌کشاورز، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص۳۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&amp;lt;/blockquote&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«سبب اینکه گئوماته چنین به‌آسانی تمام اقرام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بی‌خرد کوروش و ناکامی‌های نظامی او در حبشه در این مورد دخیل بوده‌است و اینکه به عادت پارسیان بخش عمده نیروی جنگی و دستگاه اداری مرکزی‌کشور، در لشکرکشی با پادشاه بوده‌اند، نیزکار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید در جای دیگر جستجو کرد. گئوماته به مردم ساکن امپراتوری چیزی وعده داده‌بود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال برد نصیب ایشان شود، و این خود بی‌درنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت و تمام آزادگان تابع گئوماته شدند، و سبب اتفاق کلمه ایشان همان علاقه‌ای بود که به اصلاحات وسیع پیشنهادی‌گئوماته داشتند. ما نبایدگئوماته راکمال مطلوب مردم‌دوستی بشماریم؛ چرا که به خاطر رقابتی بود که میان اصناف مختلف کاهنان وجود داشته و بر سر قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر مبارزه می‌کرده‌است. از جهت دیگر نیز نباید غلو کرد که گئوماته پهلوانی، انقلابی بوده و به خاطر اَزادی ماد مبارزه می‌کرده‌است.کودتای گئوماته نهضت مردم نبود، تحولی درباری بود و خود گئوماته خویشتن را پارسی و هخامنشی می‌خوانده، اگر چه مادیان تکیه‌گاه او بودند. «بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحات‌گئوماته زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند.گمان می‌رود که گئوماته به بزرگان درباری و سران لشکری دست نزد، زیرا که اولاً اینان نقطه اتکای سیاست مرکزیت کشور بودند و گئوماته کمتر از هووخشتره و کوروش به مرکزیت نیازمند نبود و ثانیاً بسیار نیرومند بودند و با وضعی که گئوماته داشته، تحریک ایشان خطرناک می‌بود.«دشمن عمده گئوماته، بخش معینی از بزرگان بوده‌اند؛ زیراکه مهمترین طرفداران داریوش از بزرگان بوده‌اند.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== سرکوبی قیام گئوماته مغ ====&lt;br /&gt;
هرودوت به‌تفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان می‌کند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگ‌ترین پارس‌ها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شده‌بود که مغ از ارگ خارج نمی‌شود و هیچ‌یک از پارس‌های بزرگ‌زاده را به حضور نمی‌پذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواج‌کرده‌بود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآورده‌بود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا می‌زیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او هم‌بستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بی‌خبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمی‌داند چه کسی با او هم‌خوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمی‌شناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی می‌کنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، کتاب سوم، بندهای ۶۸۷۹، صص ۱۷۶-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمی‌توانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست می‌کنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد که‌گوش‌های بردیا کنده‌شده. اگر توانستی‌گوش‌های او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علی‌رغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگ‌ترین شخصیت‌های پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناری‌کشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس می‌زدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانی‌گفته او را باور کردند و تصمیم‌گرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکره‌کردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس می‌آمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود[4]. وقتی داریوش رسید، آن شش تن تصمیم گرفتند او را نیز با خود همراه‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفت‌گانه و نقشه آنها را توضیح می‌دهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیب‌زاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بی‌تأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئن‌ترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفت‌کرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشته‌بود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارس‌ها برای او احترام زیادی قائل بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کرده‌بودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارس‌ها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شده‌بود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیان‌کرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بی‌تأمل به مغ‌ها حمله‌کنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تن‌به‌تن صورت‌گرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشته‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص صص ۱۶۸.۱۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt;. سپس‌کشتار مغان آغاز شد، هرجا مغی می‌یافتند خون او را می‌ریختند. هرودوت می‌نویسد: «این روز، جشن بزرگ ملی پارس‌هاست. مراسم بزرگی در این روز برپا می‌کنند که به «قتل‌عام» معروف است. در موقع انجام این مراسم هیچ مغی حق ندارد خود را به مردم نشان دهد و در آن روز در خانه می‌مانند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== اجلاس مشورتی سران خاندان‌های بزرگ ====&lt;br /&gt;
هرودوت می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«وقتی اغتشاش آرام شد و پنج روز از این حادثه‌گذشت، کسانی که بر ضد مغ‌ها قیام کرده‌بودند برای مشورت جلسه‌ای تشکیل دادند. نطق‌هایی ایراد شد که بی‌تردید برای بعضی از یونانی‌ها باورکردنی نیست، ولی در هر حال صحّت دارد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۸۰، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&amp;lt;/blockquote&amp;gt;البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانی‌ها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارس‌ها جور در نمی‌آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== نطق هوتانه ====&lt;br /&gt;
اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال می‌کرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. این‌کار نه خوب است و نه مفید. شما می‌دانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجه‌ای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردی‌که به آن دست یابد نقشه‌های غیرعادی الهام می‌کند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش می‌یابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان می‌روید. این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمی‌آورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همه‌چیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار می‌افتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت می‌ورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشته‌باشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملق‌گویند به او برمی‌خورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفته‌اید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت می‌گردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» می‌نامد، صحبت می‌کند و می‌گوید:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمی‌شود، مقامات به قید قرعه واگذار می‌شود و صاحب‌منصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار می‌شود. بنابراین من پیشنهاد می‌کنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق مگابیز =====&lt;br /&gt;
چنانکه ازگفته‌های هرودوت برمی‌آید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر می‌رسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیت‌گذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد. متن نطق مگابیز چنین است:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او هم‌عقیده‌ام. اما وقتی او توصیه می‌کند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکرده‌است؛ مردمی‌که از آنها هیچ انتظاری نمی‌توان داشت، ابله‌ترین و گستاخ‌ترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بی‌قید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیده‌اند چگونه می‌توانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟. ما باید دسته‌ای از مردان برگزیده را انتخاب کنیم و حکومت را به دست آنان بسپاریم. ما خود به‌یقین از این مردان خواهیم بود. به نظر می‌رسد که بهترین تصمیمات از بهترین اشخاص سرچشمه می‌گیرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند 81، ص ۱۷۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق داریوش =====&lt;br /&gt;
داریوش نه با نظر اوتان، که معتقد به حکومت عوام بود، موافق بود و نه با نظر مگابیز، که معتقد به حکومت اشراف قبایل بود؛ بلکه خواهان یک حکومت سلطنتی مطلقه بود که در رأس آن یک نفر تصمیم بگیرد، اما به این شرط که این شخص متقی باشد. وی به این علل با این نوع حکومت موافق بود که: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«بهتر از تقوای سلطانی که در عین شکوه و جلال است هیچ‌چیز نمی‌توان یافت. چنین پادشاهی با عدالتی که فرض وجود او است، در جهت خیر و صلاح ملت حکومت خواهد کرد و اسرار امور را در برابر بداندیشان بهتر محفوظ خواهدداشت. اما در حکومت اشرافی، اشراف که استعدادهای خود را در راه منافع عمومی به کار می‌اندازند غالباً گرفتار خصومت‌ها÷ی شخصی بسیار تند می‌باشند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند 82، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;بایدگفت داریوش از اتحاد قبایل، به نحو احسن، در جهت رسیدن به قدرت استفاده نمود. لیکن نهایت هدف وی، تمرکز بخشیدن امور بر محور وجود شاه بود که از نظر او دارای نوعی قدرت معنوی بود. وی چنین استدلال کرد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«چون هریک از آنها می‌خواهند بر دیگران ریاست کنند و عقیده خود را تفوق دهند، سرانجام از یکدیگر به‌شدت متنفر می‌شوند و این خود موجب جنایات و خیانات و بازگشت حکومت سلطنتی می‌شود. همین امر نشان می‌دهد که تا چه حد این حکومت بهترین نوع حکومت می‌باشد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 179.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;نظریه [[داریوش]] و استدلال وی، تا حدی انعکاسی از نظریه افلاطون درباره حکومتهاست. داریوش مفاسد و ایرادات حکومت عوام را چنین برمی‌شمرد:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«محال است که حکومت آزادی به فساد منتهی نشود. این فساد برای ملت مصیبت‌بار است، ولی بین مردمان فاسد نفاق و کینه‌ای ایجاد نخواهد کرد و موجب استحکام دوستی آنها می‌شود، زیرا برای چپاول کردن دولت، بهتر آن است که آنها با هم متحد شوند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;از این قرار حکومت اشرافی به نفاق و دشمنی، و حکومت عوام به اتحاد و اتفاق بیشتر عوامل فساد منجر می‌گردد. سپس [[داریوش]] در ادامه بحث پیرامون حکومت عوام می‌گوید: «این وضع(اتحاد اشراف مخالف) آن‌قدر ادامه می‌یابد تا مردی رهبری ملت را به عهده‌گیرد و به این اقدامات خاتمه دهد. &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خلاصه کلام آنکه آزادی را چه کسی به ما داده‌است؟ آیا ملت است یا اشراف یا سلطان آن را به ما اعطا کرده‌اند؟ به این دلایل من عقیده دارم اکنون که به کمک یک نفر آزاد شده‌ایم (کوروش) به نوع حکومت یک‌نفری وفادار بمانیم، و اگر این دلیل را هم کنار گذاریم سنن و رسوم اجدادی را، چون نیکو هستند، از بین نبریم؛ این عمل برای ما فایده‌ای نخواهد داشت&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt;.»  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;این سه عقیده‌ای بودکه درباره روش حکومت آینده، بعد از قیام بردیای دروغی، توسط سه تن از بزرگان پارسی ابراز شد. چهار تن پارسی دیگر، که باقی مانده‌بودند، با نظر داریوش موافقت کردند. اوتان که مایل بود مساوات سیاسی در پارس مستقر شود، وقتی خود را در اقلیت دید، نطقی به این شرح برای دیگران ایراد کرد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«دوستان! از هم‌اکنون معلوم است که یکی از ما،که از سران انقلاب هستیم، پادشاه خواهد شد؛ خواه آنکه انتخاب او را به مردم پارس واگذارکنیم یا اینکه از راه قرعه باشد و یا راه دیگری، برای آن برگزینیم. در هر حال من در برابر شما داوطلب نخواهم بود. آرزوی من این است که نه بر کسی حکومت‌کنم و نه ازکسی فرمان برم. پس من حاضرم از حکومت صرف‌نظر کنم. به شرط آن که خودم و هیچ یک از بازماندگانم تا ابد از هیچ یک از شما فرمان نبریم&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳.  بند ۸۳، ص ۱۸۰.۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&amp;lt;/blockquote&amp;gt;آن شش تن دیگر با شرایط او موافقت کردند. پس چون او از قبول این مقام خودداری‌کرد، کنار رفت و امروز نیز در پارس این خانواده تنها خانواده ای است که آزاد است و اگر افراد آن برخلاف قوانین معمول رفتار نکنند تعهدی جز آنچه از روی میل به‌عهده نگرفته‌اند ندارند. همچنین قرار شدکه وقتی یکی از شش تن دیگر به سلطنت رسید برای او تان و آیندگان او امتیازات فوق العاده‌ای قایل شود. از جمله امتیازات او این بود که هر سال یک دست لباس مادی[5] و جمیع پاداش‌هایی را که در نظر پارس‌ها باارزش‌ترین است دریافت کند. آنها این افتخارات را از آن جهت برای او تصویب کردند، که اولین کسی بود که طرح انقلاب را ریخته‌بود و آنها را گردهم جمع کرده‌بود. امتیازات مزبور اختصاص به هوتان داشت. سپس آنها امتیازات زیر را نیز برای‌خود قایل شدند: &amp;lt;blockquote&amp;gt;هریک از هفت نفر که مایل بود می‌توانست آزادانه و بی‌اعلام قبلی به حرمسرای پادشاه وارد شود مگر در موردی‌که پادشاه با یکی از زنان خود هم‌بستر باشد. پادشاه نمی‌توانست از غیر از خانواده یکی از سران انقلاب برای خود زن انتخاب کند. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;اما درباره اختلاف در تعیین پادشاه چنین تصمیم گرفته شد: اسب هرکس که در طلوع آفتاب در حومه شهر، در حالی که صاحب خود را بر پشت دارد، قبل از دیگر اسبان شیهه بکشد سلطنت از آن او خواهد بود. سپس هرودوت داستانی را برای تعیین شاه ذکر می‌کند که بیشتر به افسانه می‌ماند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، بند ۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گفته شد، [[داریوش]] با دست یاری اشراف قبایل (شش تن) توانست بر اریکه سلطنت تکیه زند و چون در میان آن هفت تن وی از از نظر اصل و نسب، اصیل‌ترین فرد پارسی بود، بعد از پدرش «ویشتاسب» نزدیک‌ترین شخص به تخت سلطنت محسوب می‌شد و چون پارسی‌های قدیم خیلی اشرافی بودند و عقیده راسخ داشتند که باید شخصی از خانواده سلطنت بر تخت بنشیند، بعید است، که در باب تقدم ویشتاسب یا داریوش اختلاف‌نظری پیش آمده‌باشد. تا به شیهه اسبی متوسل شده‌باشند. کناره‌گرفتن اتانس نیز به همین جهت بوده است، چه او می‌دانسته که شخص دیگری به جز داریوش نمی‌تواند سلطنت‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۵۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. البته بزرگان پارسی، از طریق شرکت در شوراهای حکومتی، با حکومت در ارتباط بودند و شاه از آنها به عنوان مشاوران سیاسی استفاده می‌نمود. در مواقع اخذ تصمیمات مهم، شاهنشاه عقاید آنان را استماع می‌کرد و از راهنمایی آنان در اجرای مقاصد خود بهره می‌برد و تصمیمات دولتی بر مشورت و آرا و عقاید این بزرگان مبتنی بود&amp;lt;ref&amp;gt;احتشام، مرتضی ( ۲۵۳۵/۱۳۵۵). ایران در زمان هخامنشیان، تهران: جیبی، ص ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بختورتاش، نصرت‌الله(۱۳۵۳)، دیپلماسی هخامنشی، تهران: ستاد بزرگ ارتشتاران، ص ۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین گونه مشاهده شد که نارضایی پارس‌ها، خاصه سران قبایل هفت‌گانه از مجموع پیشامدها، تأثیر خود را بخشید. چون همه آنها از [[داریوش]]، که نزدیک‌ترین فرد به دودمان سلطنت و شایسته‌ترین آنها برای تصاحب قدرت بود، حمایت کردند. داریوش با پشتیبانی بزرگترین نجبای ایرانی، همراه گروه قلیلی از هم‌دستان خود وارد قلعه «سیکایااوواتیش» واقع در ایالت نسادر [[ماد]] شد و گئومات و همکاران وی را به قتل رسانید. تاریخ این واقعه را ۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲ ق.م. ذکر کرده‌اند بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دست‌گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۲۳_۱۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سرعت اقدامات داریوش بعد از به تخت نشستن چندان بود که دو ماه بعد از مرگ کمبوجیه، گئومات اسیر و اعدام گردید و کشور در دست‌های توانایی قرار گرفت که مقدّر عظمت [[کشور ایران|ایران]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== [[داریوش|داریوش اول]] =====&lt;br /&gt;
شاید کمتر پادشاهی را در جهان بتوان یافت که مانند داریوش در آغاز کار با مشکلات عدیده روبرو شده باشد. با این همه او فردی بود که ثابت کرد نه تنها لایق‌ترین جانشین برای مردی چون‌[[کورش|کوروش]] بزرگ است، بلکه شایسته‌ترین پادشاهی است که [[کشور ایران|ایران]] در اوج گستردگی مرزها و پهناوری قلمرو خود می‌توانست داشته‌باشد. اراده آهنین و قوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته و کم‌نظیر تاریخ [[کشور ایران|ایران]] و جهان بدانها متصف است. صفات عالی او بعدها با شناختن مردم و ملل گوناگون همراه شد و فهم درستی از نحوه اداره یک امپراتوری بی‌نظیر تاریخی را به وی داد، و موجب شد تا اصولی‌ترین و استوارترین سازمان‌های کشورداری را به وجود آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[داریوش]] شورش‌هایی را که تقریباً در سراسر امپراتوری به وقوع پیوسته بود، به‌سرعت دنبال و به‌شدت سرکوب کرد. نخست [[ایلامیان|عیلامی‌ها]] را بر سر جای خود نشانید. آنگاه روی به بابل آورد، زیرا شخصی به نام نیدنتو بعل، که تحت عنوان نبوکد نصر سوم پسر نبونید، قدرت را در آنجا در دست گرفته بود. طغیان کرده بود. داریوش بابل را متصرف شد و یاغی را به قتل رسانید. هم‌زمان شورشهایی در ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (آراخوزی) و ساک . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌وقوع پیوست که حکایت از آشفتگی سراسری و اضمحلال امپراتوری داشت.کمی بعد (بهار ۵۲۱ ق.م.) شورش بسیار عظیمی در ارمنستان برخاست‌که باعث تشدید وقایع تلخی می‌شد که در مقر اصلی هخامنشیان، پارس، می‌گذشت. مردی که به نام «وهیزدات» خود را بردیا معرفی می‌کرد تقریباً جای آرامی در قلمرو حکمرانی داریوش باقی ننهاده بود. داریوش با کمک اشراف نیرومندی که به او پیوسته بودند و تدبیر و کیاست و شجاعت خود، همه اغتشاشات را فرونشانید و آنگاه در سال ۵۱۹ ق.م. راهی مصر شد تا نافرمانی نیل‌نشینان را چاره کند. «اوجاگوررسنت» معروف، دوباره به عنوان واسطه بین پادشاه [[کشور ایران|ایران]] و خدایان مصر به صحنه آمد و مراسم تاج‌گذاری مخصوص فراعنه با همان تشریفات برای داریوش انجام شد. مستملکه یونانی کیرن(KIREN) و بخش‌های دیگری از ایالات آفریقا به [[کشور ایران|ایران]] اضافه شد و داریوش بعدها قدرت خرد را در درّه هند و سرزمین‌های دیگر توسعه‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳_۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که [[داریوش]] نفوذ و قدرت‌خویش را مسجّل ساخت و با ارتش نیرومندو منضبط خؤد شورش‌ها و مقاومت‌های متعدد را درهم شکست، به‌انجام یک سلسله اقدامات‌اداری و اقتصادی مبادرت ورزید که تجارب تلخ سال‌های بحران، ضرورت انجام آنها را ثابت کرده‌بود. هرودوت قسمت‌های اداری [[کشور ایران|ایران]] را بنا بر میزان مالیات‌هایی که به خزانه دولت می‌دادند، بیست و شش ایالت ذکرکرده‌است. ولی برطبق کتیبه داریوش در نقش رستم،تعداد آنها سی ایالت است‌و بدین‌نحو می‌توان دولت [[هخامنشیان|هخامنشی]] را بزرگ‌ترین دولتی دانست‌که تا آن زمان تشکیل شده بود. به‌خصوص اگر درنظر آوریم‌که ایالاتی چون بابل، سوریه، فنیقیه و تعدادی از نواحی مترقی آسیای صغیر،از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی آن عصر به‌شمار می‌آمدند و از مقاصد و نیّات [[هخامنشیان]] مبنی بر تصرف‌کلیه کشورهای مشرق حمایت می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این که در ایالات مزبور چهل و شش گروه مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبان‌ها و عادات و اخلاق گوناگون زندگی می‌کردند، همگان آزاد بودند که بر اساس معتقدات خود رفتار نمایند. مذهب [[هخامنشیان]] و اهالی [[کشور ایران|ایران]] هر چه که بود به هیچ‌وجه بر احدی تحمیل نمی‌شد و گذشته از آن هر ایالتی مختار بود که مؤسسات ملی و سلسله امرا و روحانیون خود را حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[داریوش]] برای حفظ وحدت ممالک وسیع [[کشور ایران|ایران]]، تشکیلات جدیدی به وجود آورد که بر اساس آن، هریک از بخش‌های امپراتوری، هم سوابق مألوف حکمرانی خود را حفظ کند و تا جایی که به ارکان عمده حکومت مرکزی خللی وارد نیاورد، در امور داخلی خود آزاد بماند و هم با دیگر قسمت‌های قلمرو بزرگ پارس در ارتباط و پیوستگی مطلوب و مترقی باقی بماند. برخی از ملل، همانند بابلیان، به تمرکزگرایی متمایل بودند و تجاربی مهم در این زمینه به دست آورده‌بودند که مورد استفاده ایرانیان قرار گرفت. آریاییان ساکن در بخش‌های مختلف ایران هم، ترتیب حکومت‌های وراثتی را از گذشته‌های دور آزموده و بدان شیوه دل بسته‌بودند ولی بداهتاً کاربرد این روش‌ها در مناطق غربی دشواری‌های خاص خود را به وجود می‌آورد و برای شاه باتدبیر و دقیق [[کشور ایران|ایران]]، راهی باقی نگذاشت جز این که نظامات مختلف سنّتی‌شده سرزمین‌های امپراتوری را رعایت کند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن، تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، صص ۱۲۰_۱۱۹&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمایلات آزادی‌خواهانه ملل مختلف ثابت کرده‌بود که فقط قوم پارس می‌توانست مورداطمینان کامل پادشاه قرار گیرد. بنابراین قوم پارس می‌بایست به عنوان سرور و مخدوم حکومت کند و همه ممالکی را که وارد مجموعه امپراتوری می‌شدند، اداره نماید. به‌استثنای چند مورد محدود، در همه‌جا نمایندگان پارس، با داشتن املاک ارضی بسیار و معافیت از مالیات،که فقط شامل حال آنان می‌شد، در رأس تشکیلات جدید قرار داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام کلی حکومت بر همان قاعده مبتنی بود که بخش‌های‌گوناگون به خَشَترپاون‌نشین (شهربان‌نشین)ها یا ساتراپ یونانی تقسیم شود، که هرکدام تحت فرمانروایی یک شهربان باشند. این مأمور عالی‌رتبه، منشی یا دبیری داشت که وظیفه او چشم‌گماردن برکارهای شهربان و گزارش آنها به دربار بود&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. برای این که اوامر و احکام مرکز در کمال سرعت به ایالات برسد و خاصّه در هنگام اردوکشی‌ها معطّلی فراهم نیاید، راه‌های متعددی در این دوره ساخته شد که شرق و غرب کشور و همچنین بخش‌های شمالی و جنوبی را به یکدیگر متصل کند. مشهورترین آنها راهی بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا پایتخت کشیده شده بود. هنوز هم شالوده اساسی راههای [[کشور ایران|ایران]] بر همان جاده‌های ساخته‌شده در عصر داریوش قرار دارد و به مرور زمان نیز اهمیت و اعتبار شاهراهی خود را ثابت و حفظ کرده‌است. نکته مهم این است که به فرمان شاه، منازل و مهمان خانه‌های خوبی تهیه شده بود و چاپارخانه‌هایی تأمین کرده‌بودند که به قدر کفایت اسب‌های خوب داشت و پست دولتی [[کشور ایران|ایران]] را در ردیف ممتازترین سازمان‌های ارتباطی جهان جلوه می‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۴۹۲ - ۱۴۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر منشیانی که [[داریوش]] برای خبرگیری تعیین‌کرده بود، سازمان بازرسی دقیقی نیز در ولایات، کارهای رؤسای محلی را زیرنظر داشت، همچنین مأمورانی که به «چشم و گوش شاه» شهرت داشتند، هر سال برای بررسی اوضاع و احوال به دورترین نواحی می‌رفتند. سازمان مرکزی حکومت به گزارش‌های آنان توجه مخصوص می‌کرد و بر مبنای اطلاعات واصله، تصمیمات اساسی و تغییرناپذیر می‌گرفت. حکام ولایات به دربار فراخوانده‌می‌شدند تا از تمامی امور منطقه زیرنظر، خبرهای مطمئنی بدهند و اگر احیاناً در مواردی نیز جرمی مرتکب شده بودند، در دادگاه صالحی که تشکیل می‌شد از خود دفاع کنند. داریوش چنان ترتیباتی اتخاذ کرده بود که هیچ حقی زایل نشود و هیچ باطلی لباس حق بر خود نپوشد. او اکیداً بر عدالت و انصاف حکام توجه می‌کرد و در نهایت به صورتی رفتار می‌نمودکه قدرت مطلق پادشاه، مصون از تعرض باشد. در موارد اضطراری شهربان اداره امور نظامی را عهده‌دار می‌شد. این کار که از عصر داریوش متداول شده بود، در پایان عمر آن سلسله به صورت رسمی معمول انجام می‌پذیرفت. شاه در امور کیفری، خود بالاترین قاضی بود و حکم نهایی را صادر می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۴-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. گستردگی سرحدات اجازه می‌داد که شهربانان ولایات،گاه قدرت نامحدودی حس کنند و راهزنان و ستیزه‌جویان محلّی را مجازات نمایند؛ تا در جاده‌ها و شهرها و روستاها امنیت برقرار بماند و از کشت و زرع و دامداری مردم حمایت شود. داریوش، چون خود روزگاری را به عنوان فرمانده نگهبانان شاهی‌گذرانیده بود، به نیروهای نظامی اهمیت مخصوص می‌داد. نگهبانان متشکل از پارسیان و مادی‌ها محافظت از شخص شاه را برعهده داشتند. اینان در مجموع شامل دوهزار سوار و دوهزار پیاده بودند که همه از میان نجیب‌زادگان برگزیده می‌شدند و مسلح به نیزه‌هایی بودند که در ته آن سیبی زرین یا سیمین تعبیه شده‌بود. بعد از نگهبانان شاهی، سپاه ده‌هزار نفری «جاویدان» بود که زبده‌ترین نیروهای نظامی محسوب می‌شدند. این سپاه به ده گردان تقسیم می‌شد و گردان اول مسلّح به نیزه‌هایی بودند که آراسته به انار زرین بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدام مهم دیگری که [[داریوش]] برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلف امپراتوری به عمل آورد، تدوین نظام مالیاتی مخصوص و ایجاد پول واحد بود. پایه این نظام بر سکه طلای «دریک» استوار بود که وزن آن 8/4گرم، یعنی برابرسای تالانت بود. سکّه نقره‌ای نیز به نام «سیکل» ضرب کرد که معادل با لب«دریک» بود و 5/6 کُرم وزن داشت. ضرب سکّه طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود، ولی فرمانروایان ایالات و سلاطین محلّی و شهرهایی که استقلال داخلی داشتند، می‌توانستند سکّه نقره ضرب کنند&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. فلز موردنیاز به [[کشور ایران|ایران]] وارد می‌شد و به شمش تبدیل می‌گردید و همین فلزات پشتوانه خزانه دولت به شمار می‌رفت. تقریباً تمامی مردان پارس، با پولی که به عنوان مالیات‌ها از سایر بخش‌های کشور وصول می‌شد، می‌زیستند و ازاین‌رو تمامی آنان، اعم از نجبا و غیره، از حکومت [[هخامنشیان|هخامنشی]] حمایت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== برخورد ایران و یونان =====&lt;br /&gt;
تقریباً در حدود سال ۵۱۵ ق.م. فرماندهان ارتش داریوش، مگابیز و هئوتانه (اوتانا)[6]، بر فریگیه استیلا یافتند و «آمنیت» پادشاه مقدونیه را مطیع خود ساختند. به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. در آغاز سده پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانی‌نشین آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که شهرهای یونانی واقع در آن را مورد حمایت قرار دادند. آنان مترصد بودند که نیروهای پیشتاز [[کشور ایران|ایران]] را به‌زودی در شهرهای خود ببینند. شورش شهرهای آسیای صغیر در ۴۹۴ق.م. سرکوب شد و از آن پس داریوش در صدد تأدیب دولت شهرهای یونانی برآمد. نبردی که درسال ۴۹۰ق.م. در دشت ماراتن اتفاق افتاد، به‌ظاهر از نابود شدن یونانی‌ها جلوگیری‌کرد و عدم محاسبه درست قدرت خصم از سوی ایرانیان، باعث شد که یونانیان همان‌که از پای نیفتاده و نابود نشده بودند خود را پیروز بدانند. داریوش‌که تازه به اهمیت این نبرد پی برده‌بود درصدد تهیه مقدمات برای یک لشکرکشی کامل‌عیار بود که در سال ۴۸۶ق.م. درگذشت و ابتکار عمل را برای پسر و جانشین خود [[خشایارشا]] باقی گذاشت&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۶۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== [[خشایارشا|خشایارشاه]] =====&lt;br /&gt;
«[[خشایارشا]]» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر [[کورش|کوروش]] بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل به‌وقوع پیوسته بود، به بین‌النهرین بازگشت. او می‌دانست که باید برای تعیین تکلیف نهایی قدرت در دریای اژه، نبردی سرنوشت‌ساز با دولت شهرهای یاغی یونانی‌کند و به همین دلیل درصدد تدارک ارتشی افتاد که به قول هرودوت نفرات آن به یک میلیون و هفتصدهزار نفر بالغ می‌شد. بدیهی است که این رقم سخت مبالغه‌آمیز است و محققان تعداد افراد نیروی اعزامی را قریب یکصد هزار تن ذکر می‌کنند،که خود به نسبت امکانات آن روز جهان، فوق‌العاده به نظر می‌رسد[7]&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۴۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپاه [[کشور ایران|ایران]] برای ورود به یونان باید از تنگه داردانل عبور می‌کرد، برای این کار پلی از قایق ساختند و به مدت هفت روز پیاپی از آن عبور کردند. تسالیه و مقدونیه هیچ مقاومتی از خود نشان ندادند و یونانیان شمال مطیع شدند. با درنظر گرفتن ممالک آسیا و آفریقا، بیش از نصف دنیای یونانی رعیت پادشاه [[کشور ایران|ایران]] بودند. آتنی‌ها که در ابتدا مصمم بودند با ایرانیان متحد شوند، تحت تأثیر اسپارتی‌ها به جنگ برخاستند و در تنگه ترموپیل شکست فاحشی خوردند. ارتش [[کشور ایران|ایران]] وارد آتن شد و به انتقام خساراتی که یونانیان به سارد وارد کرده‌بودند، آن شهر را به آتش کشیدند&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۱۴-۲۱۳&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانیان‌که به دریا پناه برده‌بودند و درکشتی‌های خود می‌جنگیدند، نیروی دریایی ایران[[کشور ایران]] را به سمت تنگه کوچک سالامین (سالامیس) راندند که میدان وسیعی برای مبارزه نداشت و به تعبیر ناپلئون: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«همان که در زیر دست و پای ایرانی‌ها منکوب نشدند و از میان نرفتند، خود را فاتح خواندند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۸۱۶- ۸۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;تأثیر این وقایع، که یونانی‌ها آن را به صورت مبالغه‌آمیزی ذکر کرده‌اند، بر [[کشور ایران|ایران]] مشخص نیست، همین قدر می‌توان‌گفت که ایرانیان به هیچ‌وجه از میدان بیرون نرفتند و اقتدارکامل خود را به مدت یکصد و پنجاه سال پس از این وقایع نیز در آنجا حفظ کردند و شاید آنچه را نتوانسته بودند به واسطه شتاب‌زدگی و احیاناً غرور ناشی از فتوحات نظامی به دست بیاورند، در پناه درایت و پختگی و کاردانی بعدی‌که از خود نمودند،کسب‌کنند و آن حفظ اقتدار سیاسی و نفوذ در دولت شهرهای‌کوچک یونانی بود. [[خشایارشا]]، سال‌های آخر عمر خود را به شدت تحت تأثیر درباریان و خواجه سرایانی بود که هر روز بیش از پیش بر او تسلّط می‌یافتند، سرانجام هم زندگانی او به وجهی اسف‌آور به پایان رسید و در سال ۴۶۵ ق.م. در کاخ خویش کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر اول -(۴۲۴-۴۶۵ ق.م) =====&lt;br /&gt;
بعد از خشایارشا، جنگ‌های داخلی در میان فرزندان او به وقوع پیوست که مدت سه سال (۴۶۲-۴۶۵ ق.م) به درازا انجامید. سرانجام، اردشیر اول، ملقب به درازدست، به پادشاهی رسید، همه برادران خود را کشت. طبق روال متداول، بعد از مرگ هر پادشاه، ولایات مختلف طغیان می‌کردند و مدعیان‌گوناگون به میدان می‌آمدند. در این زمان نیز مصری‌ها دوباره شوریدند ولی به‌زودی سرکوب شدند و «بغابوخش» فاتح مصر، که خود از سوی اردشیر مورد بی‌حرمتی قرار گرفته‌بود، دست به عصیان زد. این قیام نیز سرکوب شد و از آن پس، در طول حکمرانی طولانی شاه، اتفاق مهمّی به وقوع نپیوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== جانشینان اردشیر =====&lt;br /&gt;
«خشایارشاه دوم» بعد از پدر به مدت چهل و پنج روز پادشاهی‌کرد و به دست برادر دیگر خود «سغدیان» کشته شد. سغدیان نیز حدود شش ماه سلطنت کرد و به دست «وهوک» برادر دیگر خود که والی باختر بود، از پای درآمد. وهوک در تاریخ ملقب به «داریوش دوم» است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== داریوش دوّم =====&lt;br /&gt;
در زمان این پادشاه، جنگ‌های داخلی یونانیان که به نام «پلوپونز» معروف است، آغاز شد و مدیدی به درازا انجامید. هر دو شهر درگیر جنگ یعنی آتن و اسپارت خواستار جلب مساعدت [[کشور ایران|ایران]] بودند، ولی داریوش به گونه‌ای از اسپارتی‌ها حمایت می‌کرد و بدانان پول می‌رسانیدکه نبردها ادامه یابد و هیچ‌یک از دو طرف به طورکامل پیروز نشود. آنگاه که [[کورش|کوروش]]، پسر [[داریوش]]، والی آسیای صغیر شد؛ کمک‌های زیاد به لیزاندر سردار سپاه اسپارتی کرد که در نتیجه آن آتنی‌ها را شکست دادند و شهر و دیارشان را کاملاً منهدم کردند. در نتیجه کاردانی دو والی برجسته [[کشور ایران|ایران]] «تیسافرن» و «فرناباذ»، مشکلات نفوذ [[کشور ایران|ایران]] در مناطق یونانی‌نشین آسیای صغیر و در خاک اصلی یونان از میان رفت و برخی از جزایر یونانی، مجدداً تابع [[کشور ایران|ایران]] شدند. داریوش دوم در ۴۰۴ ق.م. در حالی درگذشت که دربار او کانون فتنه و فساد شده‌بود و همسر شاه و خواجگان حرم در رأس این فتنه‌ها بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۶۱ ق.م) =====&lt;br /&gt;
اسم این شاه در آغاز «ارشک» بود و در دوران سلطنت به اردشیر ملقب گشت. یونانی‌ها او را «باحافظه» خوانده‌اند. مهمترین واقعه آغاز پادشاهی او، عصیان برادرش [[کورش|کوروش]] بود که به نام «کوروش کوچک» خوانده می‌شود. این مرد که از خشم برادر رسته‌بود، سپاه بزرگی مرکب از یکصدهزار نفر تدارک دید و سیزده هزار نفر از مردم یونانی را نیز به خدمت‌گرفت. جنگ در محلّی به نام کوّناکسا در نزدیکی بابل بین دو برادر درگرفت و با وجود غلبه سپاه کوروش، به دلیل کشته‌شدن خود وی، به زیان نیروهای طاغی تمام شد. یونانیان به همراهی فرمانده جدید خود، «گزنفون» از طریق ترابوزان به خاک وطن بازگشتند. این حادثه، موجب وهن تمام برای امپراتوری [[کشور ایران|ایران]] گردید که با وجود آن همه وسعت و قدرت نتوانسته‌بود از عقب‌نشینی ده‌هزار یونانی جلوگیری کند&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص 186-188.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌هزار نفر مزبورکه از معرکه جان سالم به‌در برده‌بودند، بار دیگر با اسپارت متحد شدند و به [[کشور ایران|ایران]] حمله کردند و ظاهراً در نزدیکی سارد فتح نمایانی کردند. ولی به زودی باتلاش سیاسی، [[کشور ایران|ایران]]، دشمنی بین شهرهای آتن و اسپارت بالاگرفت و کار به شکست اسپارتیان انجامید&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۲۴.۲۲۵&amp;lt;/ref&amp;gt;. قدرت سیاسی و اقتصادی [[کشور ایران|ایران]] به نحوی بود که در سال ۳۸۷ ق.م. پیشنهاد صلحی به طرفین داد،که هردو آن را پذیرفتند. فرمان اردشیر دوم بدین مضمون صادر شد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«پادشاه [[کشور ایران|ایران]] عادلانه می‌داند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او می‌باشند و نیز عادلانه می‌داند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۱۱۸- ۱۱۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;دولت اسپارت در ازای مساعدت [[کشور ایران|ایران]] متعهد شد که هیچ‌گونه همراهی با شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر نداشته‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر سوم =====&lt;br /&gt;
این مرد در زمره کسانی است که در دوران انحلال و اضمحلال حکومت‌ها بر تخت می‌نشینند. او پس از جلوس به تخت، همه خویشاوندان خود را کشت تا کسی مدعی، سلطنت وی نشود. او به کمک سردارانی که داشت، توانست مناطق شورشی غرب امپراتوری را وادار به تمکین‌کند. محاصره شهر صیدا در سوریه با خودکشی و خودسوزی مردم از میان رفت، جزیره قبرس تسلیم شد و مصر را، که از زمان پدر وی در آشوب و ناامنی به‌سر می‌برد، مجدداً تسخیر کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشته‌شد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.) =====&lt;br /&gt;
این پادشاه در نخستین اقدام خود، باگواس راکشت. مورخان همین امر را یکی از دلایل انقراض سلسله هخامنشی می‌دانند زیرا حکومت از وجود مردی بااراده محروم شد. در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سال‌های ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیف‌المزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ [[هخامنشیان|هخامنشی]] را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص 154-155.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
=== [[عصر اسکندر]] ===&lt;br /&gt;
زندگانی مردم و حقوق آنان در [[عصر اسکندر|عصر اسکندر مقدونی]] شدیداً آسیب دید و نه‌تنها سکنه [[کشور ایران|ایران]]، بلکه مردم تمامی آسیا و حتی ساکنان یونان نیز از نظر تأمین جانی، آزادی مذهبی و اقتصادی امنیت نداشتند. برخلاف تسامح کوروش و حکمت و تعلّم داریوش، اسکندر فقط به جهانگیری و جهانشاهی می‌اندیشید؛ درنتیجه قتل و غارت و از میان بردن آزادی ملت‌های مغلوب، با اقدامات وی قرین و همراه بود. از سوی دیگر سیاست‌های نظامیگری أسکندر و سردارانش، یونان و جامعه ایرانی را به انحطاط کشانید. یونان دیگر هرگز عصر طلایی پریکلس را، در دوران تسلط اسکندر بر یونان و بعد از آن ندید. [[کشور ایران|ایران]] نیز دهه‌ها درگیر ظلم و زورگویی‌های، سرداران اسکندر بود تا توانست در عصر پارت‌ها نفسی تازه کند و متجاوزان و زورگویان را بیرون براند. به تعبیر گیرشمن: «اسکندر برای اطمینان از عقب دستور داد تبس را، که مردم آن ساخلو مقدونی را به قتل رسانیده‌بودند، بسوزانند و سکنه آن را به بردگی بفروشند&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;» و: «شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شد و آزادی آنها اعلام گردید، اما در بین آنها شهرهایی مانند «هالیکارناسوس» یاهانیکارناس وجود داشت که خواستند نسبت به شاه بزرگ وفادار بمانند و بدین‌وسیله ثابت کردند که یوغ پارسیان برای آنها سنگین نبوده‌است. هالیکارناسوس در مدت محاصره دچار حریق‌گردید!&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;» «از میان همه شهرهای فنیقیه فقط «تیر» مقاومتی لجوجانه نشان داد. در نتیجه هفت ماه کار اسکندر را به تعویق انداخت. تیر سقوط کرد و مغلوبیت آن موجب انهدام تفوق بحری و تجارتی فنیقیه گردید. اسکندریه - شهر جدیدی که اسکندر بنا کرد - جانشین تیرگردید و نیروی دریایی یونان جانشین نیروی دریایی آسیایی شد&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۱&amp;lt;/ref&amp;gt;» نکته دیگر آنکه: «در اواخر ایام اقامت اسکندر در [[تخت جمشید]]، حادثه‌ای شدید موجب شد شهر شاهی دچار حریق گردد. آیا اسکندر مصمماً دستور این تخریب را برای انتقام آتن - که [[خشایارشا]] آن را خراب کرده‌بود - صادر کرد، چنانکه برخی بر این عقیده‌اند؟&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;» گیرشمن، که سعی می‌کند تهاجمات غرب به شرق را با تخفیف بیان‌کند، در مورد حریق [[تخت جمشید|تخت‌جمشید]] سعی، کرده‌است آن را اتفاقی قلمداد کند. این امر چندان قابل قبول نیست و طبق نظر مورخان قدیم از قبیل دیودوروس و ژوستن و فلوطرخس (پلوتارک)، اسکندر آن را تخریب و تاراج کرد و با سکنه اَنجا در نهایت خشونت رفتار کرد. وی در ادامه مطالب مربوط به اسکندر می‌نویسد:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
«اسکندر آخرین ماه‌های حیات خود را در تنظیم امور شاهنشاهی خود گذرانید. با الهاماتی عمیق که از افکار شاهان بزرگ هخامنشی در اقدامات خودگرفت، اصولی جدید - وسیع‌تر و انسانی‌تر - در آنها داخل کرد و تقسیم شاهنشاهی را به ایالات (شهربانی‌ها) قبول کرد و عده‌ای از ولات پارسی را به شغل خود باقی گذاشت، از جمله والیان شوش، بابل، پاراتکین، هرات و [[ماد]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۵، ۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
عبارات اخیر به‌خوبی نشان می‌دهد که اسکندر یک سردار نظامی و یک سرباز بیش نبود و اساساً جهانگشا و جنگ سالار بود و طرحی و برنامه‌ای خاص برای تغییر نظام و روش و مجموعه دستگاه اداری [[کشور ایران|ایران]] نداشت و ناگزیر بود که طرح [[هخامنشیان]] و برنامه آنها را ادامه دهد. مورخ مشهور عصر ناصری، محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه صاحب کتاب دررالتیجان، که حیات او در شرایط خاص استبدادی گذشته است، و این امر در نوشته‌هایش به‌خوبی مشهود است تحقیقی گسترده و وسیع، با توجه به زمان خود، درباره اشکانیان نموده‌است به نام دُرَرُالتّیجان فی اَخبارِ بَنی‌الاشْکان. حتی او نیز بر اساس روش سنتی، اسکندر را که روزی این مملکت را غارت کرده بود، «اسکندر کبیر» می‌نامد. وی که به خوبی از تحقیقات قرون معاصر اروپاییان بهره برده‌است، می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«مورخین یونانی و رومی، حتی بعضی نویسنده‌های متعصب این عصر، اسکندر را ملامت می‌نمایند که چرا زی [[کشور ایران|ایران]] را اختیار کرد و به این لباس ملبّس شد؟ اما صاحب‌نظران می‌دانند که او مردی مدبّر بود و گمان نمی‌کرد با عظمتی که او را حاصل شده در جوانی از این جهان می‌رود و خلفی او را نمی‌ماند که در ممالک وسیعه اسکندری خلیفه او باشد. لذا می‌خواست بنای سلطنت خود و اخلاف را به همرنگ کردن آمر و مأمور و پادشاه و رعیت محکم نماید. دلیل این مدعا آنکه با کمال قدرت، قوانین جمهوری و رسوم آزادی یونان را به حال خود گذاشت و استقلال [[کشور ایران|ایران]] را - چنانکه بود - حفظ نمود. مثلاً در زمان کیان، ولات در ولایات تسلط کامل داشتند و نسلاً بعد نسل حکمرانی می‌نمودند. بعد از دارا همین‌قدر که تمکین اسکندر کردند، او وضع آنها را به هم نزد و حکومت آنها را تصدیق نمود و سردارهای یونانی را، که با او بودند و به فرمانروایی ولایات و تاراج کردن آن چشم داشتند، فقط به اعتبارات و امتیازات و مال ساکت و راضی ساخت و حتی آنها را در مشاوره‌ای که راجع به مهام و امور [[کشور ایران|ایران]] بود دخالت نداد. در این باب تنها عقلا و وزرای ایرانی طرف مشورت او بودند، اگرچه یونانی‌ها در نفس‌الامر مکدر گشتند و از نظامی و قلعی، بلکه فلاسفه و علمای یونان، عاقبت با هم در قتل اسکندر مواضعه‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»&amp;lt;/blockquote&amp;gt;وی در جای دیگر درباره اسکندر می‌نویسد: «اسکندر کبیر چون بر ممالک [[کشور ایران|ایران]] دست یافت، جمعی کثیر از مردم یونان را کوچانیده، در اقطار [[کشور ایران|ایران]] سکنی داد. بعد از او خلفای او هم مادامی که حکومت این نواحی را داشتند این طریقه او را پیروی نمودند. بنابراین در شهرهای بزرگ عراق عرب و شامات و آسیای صغیر و [[کشور ایران|ایران]] و ترکستان، بلکه تا حدود هندوستان، مهاجرین یونانی جای‌گرفته‌بودند و اینان در تربیت و تمدن به هیچ وجه با ملت پارت و اشکانی‌ها طرف مقایسه و نسبت نمی‌شدند؛ چه ملت یونان در آن دوره از حیث علوم و معارف و حرف و صنایع و فنون نظامی و آداب قشون کشی - اعم از اینکه تعرضی باشد یا دفاعی - با ایرانی‌های قدیم هم، نسبتی نداشته تا چه رسد به پارت‌ها که از کلیه این مزایا به کلی عاطل بوده‌اند. و از آنجا که هیچ دولت و سلطنتی را از وجود هنرمندان عالم و کاردانان عاقل و صاحب‌صنعتان ماهر و نویسندگان کافی گریزی نیست، آن جماعت یعنی یونانی‌های متمدن طرف ملاحظه و احترام اشکانیان‌گردیدند&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینکه نویسنده مزبور کار قابل‌توجه و تقدیری برای تاریخ اشکانیان انجام داده، اما به چند نکته در تحلیل خود توجه نکرده است؛ اولاً اسکندر با دیدن قدرت، تجمل و امکانات شاهان هخامنشی شیفته مقام و موقعیت شاهی شد و خود نیز روش فرد محوری را برگزید و برای ادامه روش استبدادی ناگزیر بود به ایرانیان روی بیاورد و به یونانیان‌کم‌مهری‌کند. از سوی دیگر با کشوری عظیم به نام امپراتوری هخامنشی و ساختاری منسجم و مخصوص به خود مواجه بود و نمی‌توانست به‌سادگی آن را تغییر دهد. از سوی دیگر او شخصی خودپرست بود و قدرت‌طلبی را دوست داشت و طبیعی بودکه طبعی استبدادی داشته باشد. اما در مورد مهاجرت یونانی‌ها به [[کشور ایران|ایران]]، اسکندر از نظر منافع خود درست عمل کرد و تغییر ساختار سیاسی، اجتماعی، را در طی زمان مورد توجه قرار داد. از سوی دیگر جماعات یونانی حداکثر بهره را از تجارت و کشاورزی و دامداری [[کشور ایران|ایران]] می‌بردند. این تغییر ساختار اجتماعی - سیاسی تا پایان‌کار اشکانیان به عنوان یک عامل مهم در مقابل حکومت اشکانی‌ها عمل می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن پیرنیا محقق عالم و پرکار [[ایران باستان|تاریخ ایران باستان]] در مورد اسکندر قضاوت واقع‌بینانه و بسیار دقیق‌تر و کامل‌تری دارد. وی می‌نو یسد: «اسکندر مقدونیه را توسعه داد، یونان را مطیع کرد و ممالک ایران هخامنشی را به‌استثنای قفقازیه، شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه به تصرف درآورد. تصمیم داشت به عربستان نیز لشکرکشی کند که اجل مهلتش نداد. برای اسکندر رسیدن به اهداف خود، به هر قیمتی، مهم بود و روش او بیش از هرچیز دیگر مبتنی بر خشونت بود؛ به همین جهت شهر تب را از بیخ و بن برکند، اهالی یونانی میلت را برده کرد، هالیکارناس را و یران کرد، صور (شهر مهم واسطه تجارت شرق و غرب) را برانداخت، غزّه را منهدم نمود، تخت جمشید و قصرهای آن را در آتش سوخت، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر ممانس‌ها، کشتار اهالی سغد، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن، رفتار وحشیانه با مریض‌های آن، قتل‌عام در شهر مالیان و هر شهری‌که مقاومت می‌کرد، برده‌کردن و فروختن اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب می‌شد و ...&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی جنگ‌های اسکندر به چه بهایی تمام شد؟ مورخین هر بار قتل‌عام‌های او را هزاران یا ده‌ها هزار نفر گفته‌اند. دیودور در یک جاکه سخن از شورش اهالی سغد می‌کند، می‌نویسد که اسکندر اهالی سغد را به عدد ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در برابر این همه کشتار و ویرانی، تنها ساختن شهر اسکندریه مصر و چند شهر دیگر را به اسکندر منسوب می‌کنند که از میان آنها، اسکندریه مصر برای نسل‌های بعد باقی مانده و آن هم محل استقرار نظامیان پیر و از کار افتاده مقدونی بوده‌است. در حقیقت اهالی مقدونیه و اسکندر برای مردم آسیا چیزی به ارمغان نیاوردند، و در اصل هم چیز جدیدی برای مردم آسیای غربی نداشتند؛ زیرا از نظر تمدن در سطح پایینی قرار داشتند. اسکندر در موارد چندی درباره مقدونی‌ها به استهزا می‌گفت: «آیا چنین نیست که یونانی‌ها در میان مقدونی‌ها مانند نیم‌خدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل می‌کردند. اگر برخورد اسکندر با ملت‌های مغلوب را با برخورد کوروش و داریوش مقایسه‌کنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه [[هخامنشیان|هخامنشی]] هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک می‌کنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمی‌شد در یک جمع‌بندی‌کلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمی‌کردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتل‌عام‌ها و جنگ‌ها، نخستین و اساسی‌ترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین می‌رود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جانشینان اسکندر (سرداران)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام می‌خواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخی به حساب می‌آید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرت‌طلبی‌های فراوان از خود نشان دادند، چگونه می‌خواستند نسبت به ملت‌های مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمی‌کرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئه‌ای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را می‌شناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین هم‌کرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرت‌طلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار می‌نمود. درنتیجه زمینه برای کشمکش‌هایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایان‌ناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشه‌ای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟. پیرنیا در تفصیل این مطالب می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمده‌اش را به قصر طلبیدند تا مشورت‌های لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عده‌ای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباس‌ها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت: خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که می‌خواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را بگیرد». &amp;lt;/blockquote&amp;gt;نه‌آرخ - سردار دیگر اسکندر گفت:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«سلطنت حق اعقاب اسکندر است، در انتظار پادشاه نزاده بودن خطاست، تاج حق پسر اسکندر از برسین است. مردم را خوش نیامد و صدای زدن نیزه‌ها به سپرها بلند شد. نزدیک بود شورش روی دهد که بطلمیوس تشکیل جلسه با حضور سرداران مورد مشورت اسکندر را صلاح دید؛ طرفداران چندی یافت اما اکثریت رأی پردیکاس را صلاح دیدند و از او خواستند انگشتری را بردارد». &amp;lt;/blockquote&amp;gt;آریستوتوس‌گفت:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«وقتی از اسکندر پرسیدند پس از خود چه کسی را برمی‌گزینی گفت: لایقترین را و انگشتری را به پردیکاس داد، در حالی که همه حضور داشتند. اما پردیکاس پس از تردید و تذبذب طولانی انگشتری را نپذیرفت و در میان کرسی‌های ردیف اول عقب نشست». &amp;lt;/blockquote&amp;gt;مل‌آگر یکی از جسورترین سرداران اسکندر، پس از دیدن تردید پردیکاس فریاد زد:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خدا نکند ملک اسکندر و چنین بارگرانی بر چنین دوش‌هایی قرار گیرد. شجاعان زیر بار نخواهند رفت. پردیکاس با عنوان قیمومیت پسر رکسانه می‌خواهد خود بر قدرت تسلط داشته باشد. اگر اسکندر می‌خواست پردیکاس جانشین او باشد من از میان تمام اراده‌های او این یکی را قبول نمی‌کردم، بروید و خزانه‌های اسکندر را تاراج کنید که این حق شماست و ثروت اسکندر به مقدونی‌ها می‌رسد».  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;مل‌آگر آماده غارت می شد و عده زیادی از سربازان اطراف او جمع شده بودند که ناگهان صدایی برخاست و آریده پسر فیلیپ و برادر اسکندر را لایق پادشاهی اعلان‌کرد. پی‌تون با این نقشه مخالفت کرد، اما طرفداری مل‌آگر، که شدیداً با پردیکاس مخالف بود، همچنین هلهله جمعیت، «آریده» ضعیف‌العقل را روی کار آورد! سرداران بزرگ به ویژه پی تون این رأی را نپسندیدند و رأی دادند که پردیکاس و لئوناتوس، که هر دو از خانواده، سلطنت هستند، قیم‌های پسر رکسانه باشند. کراتر و آنتی پاتر کارهای اروپا را بگردانند و همه قسم یاد کنند که به پسر اسکندر از رکسانه صادق و وفادار باشند. همه پذیرفتند، اما مل‌آگرکه از جان خود می‌ترسید، بیرون رفت و با آریده برگشت و با نطق‌های مؤثر، مردم را طرفدار او کرد، چنانکه سربازان آریده را شاه خواندند، جامه اسکندر به او پوشانده شد مل‌آگر با اسلحه و جوشن به صف هواخواهان او پیوست. پیاده نظام شادی و شعف کردند و زوبین‌ها را بر سپرها زدند. مل‌آگر اگفت: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«کسانی که بخواهند تاج را به کسی دهند که از آن او نیست معدوم می‌شوند. نام فیلیپ همه سربازان را به وجد آورده‌بود&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۱۹۵۹-۱۹۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;».  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;روایات دیگر مبین کشمکش جدی بین دو جناح قدرت‌طلب به ریاست پردیکاس و مل‌آگر است، که پردیکاس سواره‌نظام و مل آگر پیاده‌نظام را در اختیار داشتند. کشمکش‌های درونی قدرت بین دو سردار، سرانجام با تسلط پردیکاس برآریده پسر فیلیپ علنی‌تر شد و طبق طرحی از قبل تعیین شده در مراسم پاک کردن، پردیکاس موفق شد سیصد تن از سپاهیان مؤثر و طرفدار مل‌آگر را از میان بردارد و بعدها مل‌آگر هم که به معبدی پناه برده‌بود معدوم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت می‌کردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتن‌دوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیده‌می‌شود و جز نفع‌طلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان می‌داد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه می‌توانستند به فکر دیگران باشند و چگونه می‌توانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌هایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموخته‌بودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورش‌های آسیای علیا و یونان، با جنگ‌های سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیده‌شدند. در شهر شورشی درپی‌سیدیه، مردم پس از محاصره و جنگ‌های سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسان‌های سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگ‌های فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهره‌ای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دیگر «آنتی‌پاتر» نایب‌السلطنه شد و ولایات تقسیم شدند و جنگ‌هایی از نو شروع شد. آنتی‌پاتر با اِوْمِن جنگید و با توطئه و کشتار او را وادار به تسلیم کرد. هم‌چنین با آل‌ستاس جنگ کرد. آل‌ستاس برادر پردیکاس، نایب‌السلطنه سابق بود. جنگ در پی‌سیدیه واقع شِد و آخرین محل درگیری شهر تِرمِس بود که آل‌ستاس به آن پناه برده‌بود. هنگامی‌که آنتی‌گون شهر را محاصره کرد، نفاقی بین اهالی واقع شد؛ زیرا آنتی‌پاتر خواستار استرداد آل‌ستاس بود. پیرمردان تصمیم گرفتند پس از کشیده‌شدن جنگ به بیرون از شهر و دور شدن جوانان از شهر، آل‌ستاس را تحویل آنتی‌پاتر دهند. در نتیجه هنگامی که جوانان مشغول نبرد در شهر بودند، پیرمردان با غلامان خود به آل‌ستاس حمله کردند. اما آل‌ستاس خود را نابود کرد تا به دست آنتی‌پاتر نیفتد. آنان جسد او را برای آنتی‌پاتر فرستادند. اما آنتی‌پاتر جسد را دفن نکرد تا به حال تجزیه افتاد. پس از رفتن قشون آنتی‌پاتر جوانان جسد وی را دفن کردند. آنها ابتدا تصمیم گرفتند شهر را آتش بزنند، اما بعدها ترجیح دادند راهزنی کنند. آنتی‌پاتر وقتی احساس کرد که زمان مرگ او فرا رسیده‌است، سردار دیگر اسکندر را که «پولیس پرخون» نام داشت، به نایب‌السلطنگی برگزید و پسر خود کاساندر را به مقام «خیلی‌آره‌خ» (رئیس هزار نفر) که از مناصب مهم درباری اسکندر و برگرفته از اسلوب پارس ها بود، رسانید. اما دور جدیدی از کشمکش‌ها و کشتارها در بین سرداران به راه افتاد. حتی مدتی بعد المپیاس، مادر اسکندر، بر تخت نشست و دور جدیدی از کشتارها را به راه انداخت. سرانجام کاساندر با سپاهی‌گران به سمت مقدونیه رفت تا انتقام قتل آریده و فیلیپ و همسر او و همچنین انتقام قتل برادر کاساندر را از المپیاس بگیرد. المپیاس در پیدنای مقدونیه محصور شد و کاساندر راه رساندن هر نوع کمکی را به وی بست. هیچ‌گونه کمکی به شهر نمی‌رسید. دیری نگذشت که قحطی در شهر رخ داد. سربازان و سواران فراوان همراه با پیل‌های بسیار تلف شدند، کوچه‌ها پر از اجساد مردگان شد و عده‌ای به خوردن‌گوشت مردگان پرداختند. در بهار قحطی شدت یافت، عده‌ای از سربازان از المپیاس خواستند که آنها را مرخص کند زیرا او نمی‌توانست غذای آنها را بدهد. پس از خروج سربازان از شهر،کاساندر آنها را به گرمی پذیرفت؛ در نتیجه المپیاس با چند نفری ماند. المپیاس تصمیم گرفت با کشتی از شهر بگریزد، اما خبر به کاساندر رسید و کشتی توقیف شد. ملکه به شرط در امان ماندن جانش تسلیم شد، ولی اندکی بعد در مجلسی مرکب از سران مقدونی به اعدام محکوم شد.کاساندر به ملکه پیشنهاد کرد که به آتن بگریزد. ملکه که از برنامه خبر داشت نپذیرفت و حاضر شد شخصاً در مجلس محاکمه حاضر شود، اما کاساندر نپذیرفت و از عواقب آن ترسید. لذا دویست نفر از سربازان را مأمور قتل ملکه کرد. سرانجام ملکه به دست اقربای‌کسانی که قبلاً به قتل رسانده‌بود، کشته شد. ملکه راگرفتند سرش را جدا کردند، اما ملکه حتی فریاد هم نکشید. این عاقبت المپیاس همسر فیلیپ و مادر اسکندر بود که در مدت عمر آن همه احترام دیده بود. چنین بود مرگ دختر نئوب تولم پادشاه اپیر، خواهر اسکندری که به ایتالیا قشون‌کشید، زن فیلیپ یکی از مقتدرترین پادشاهان اروپا، و مادر اسکندری که آنقدر کارهای بزرگ انجام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشتار سرداران همچنان ادامه داشت.کاساندر سپهسالار قشون چون دید که پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. پس به گلرسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و فرزند او اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان‌کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری‌گردید،کاساندر، لیزیماک، بطلمیوس و آنتی‌گون از این واقعه خشنود شدند؛ چه، آنها همواره نگران بودند که مبادا اسکندر بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنان بخواهد. لذا از این هنگام به بعد امیدوار شدند که بدون منازع بر ممالک تحت تصرف خود سلطنت خواهند کرد. (۳۱۱ ق.م) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت‌طلبی بی پایان سرداران و رقابت آنها با هم، دائماً قربانیانی از سپاهیان دوطرف می‌گرفت و بدیهی است که در این میان حقوق مردم ممالک تابعه پایمال می‌شد. اهالی شهر ترمس باید تاوان قدرت‌طلبی‌های آل‌ستاس را بدهند. آنتی‌گون آن‌چنان کینه‌ای از آل ستاس به دل داشت که از دفن جسد او هم خودداری‌کرد. آنتی‌پاتر هنگامی که کاساندر پسر خود را به عنوان «خیلی‌آرخ پرلیس پرخون» نایب‌السلطنه جدید گمارد، ماهیت سرداران اسکندر را عریان و بی‌پرده نشان داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
المپیاس، مادر اسکندر، نیز میل به فرمانروایی را پنهان نمی‌کرد. مردم پیدنای مقدونیه به سختی تاوان آنچه را که به دیگران نموده‌بودند، دادند. طعم بدبختی، کشتار و قحطی تا سرحد خوردن اجساد را چشیدند. المپیاس مادر اسکندر، محصول کار خود را از کاساندر دریافت کرد و ترجیح داد برای آرامش روح سردار بزرگ مقدونیه (پسرش) موقعی که سرش را جدا می‌کنند حتی فریاد هم نکشد. رکسانا همسر اسکندر و پسر او اسکندر نیز محبوس و مقتول شدند. دموکراسی دولت شهرها و هلنیسم نتوانست حتی خانواده اسکندر را هم نجات دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسان‌ها کمترین اهمیتی نداشت. چرخ‌های سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداخته‌بود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهره‌ای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بی‌کفایت خود داریوش سوم، آن‌همه ستم و رنج بی‌قیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستاده‌بود، لگدکوب ستم ستوران مقدونی‌ها شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[سلوکی ها|سلوکی‌ها]] ===&lt;br /&gt;
کشمکش بین سرداران و تلاش‌های سلوکوس در نمایش توان جنگی خود، وی را به عنوان سرداری کارآمد و توانا در میان سرداران یونانی درگیر معرفی کرد. شرکت کردن سرداران در اتحادیه‌هایی علیه یکدیگر، سرانجام [[کشور ایران|ایران]] را سهم سلوکوس کرد. اشتغال سرداران به جنگ با یکدیگر، این فرصت را برای سلوکوس مهیا کرد که قلمرو خود راگسترش دهد و موقعیت خود را استحکام بخشد. سلوکوس به خوبی از این فرصت بهره برد و در جنگ بین داعیه‌داران، با قدرت و توان بیشتری شرکت کرد. سلوکوس پس از شکست دادن مدعیان برای وحدت بخشیدن به امپراتوری الوهیت داشتن حاکم را مطرح کرد. وی با ادامه سیاست افزایش و گسترش مهاجرنشینان، سعی کرد وحدت در امپراتوری ایجاد کند، اما انجام چنین چیزی ممکن نبود. سلوکوس و جانشینانش هیچگاه به عنوان یک سلسله ملی و ایرانی به حساب نمی‌آمدند هرچند که پسرش آنتیوخوس از مادری ایرانی به دنیا آمده‌بود. به همین دلیل، حاکمان اتکای، همه‌جانبه‌ای بر یونانی‌های‌کوچیده به ایران داشتند. بخش نظامی و تشکیلاتی (اداری) حاکمیت در دست همین یونانی‌ها بود. مسائل داخلی یونان در این ایام به انتقال یونانی‌ها کمک کرد. ساختن شهرهای هرچه بیشتر در اطراف جاده‌های تجاری، نشان‌دهنده تمایل فراوان مقدونی‌ها به تجارت است. تعمیر بعضی شهرها، ساختن چند شهر جدید و حتی تغییر نام شهرها به یونانی، سلوکیان را به «شهر گرایان» مشهور کرده‌است. تقریباً در همه شهرها، ساخلویونانی مستقر بود و آنانٍ سعی در رواج سنن خود داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌ها، مقدونی‌ها و مردم سرزمین‌های همجوار آنها و مدافعان فرهنگ هلنیسم، در بخش‌های مختلف [[کشور ایران|ایران]] سکونت یافته‌بودند. یونانی‌ها و مقدونی‌ها براساس اعتقادات خود، شاه و ملکه را به عنوان خدایان پذیرفتند. اما ایرانی‌ها چه کردند؟ توده روستانشین و دامدار، که به روایت مورخان و محققان اساساً سنت‌های یونانی و مقدونی را نپذیرفته بودند، چگونه می‌توانستند ادعای خدایی و الوهیت آنان را بپذیرند؟ اما حاکمیت بیگانه، به قبول ظاهری آداب و سنن یونانی توسط مصلحت‌اندیشان ایرانی و یونانی و مقدونی قانع بود و در مورد ملت مغلوب با اغماض و تسامح نظر می‌کرد. ساختار ملوک‌الطوایفی سلوکیان نشان‌دهنده میزان سازش آنها در حاکمیت بود. در عین حال شاه مالک همه زمین‌ها حتی ثروت معابد به حساب می‌آمد. زبان یونانی که از هنگام غلبه اسکندر بر [[کشور ایران|ایران]] و به کارگیری ایرانیان در سپاه شروع به گسترش کرده بود، اینک جای زبان آرامی را می‌گرفت، به طوری‌که در دوره اشکانی هم در سکه‌ها وهم در بعضی اسناد دیده می‌شود، مردم بداهتاً زبان قوم حاکم را هم مانند سنن آنها نپذیرفتند و به راه خود ادامه دادند. ازدواج‌های بین دو قوم، لطف و جذابیت معتقدات ایرانیان، بزرگواری و روح بزرگ آنان و فی‌الجمله شرقیان، به مرور زمان یونانی‌ها را در خود غرق نمود! طبعاً در این میان عشایر دامدار و روستانشینان به شهرنشینان یونانی به چشم دشمن نگاه می‌کردند؛ زیرا علاوه بر دادن مالیات و بیگاری، باید یوغ بیگانه مسلط را تحمل می‌کردند طبیعی است که ولایت پارس تضاد بیشتری با یونانیان داشت. و روشن است که نواحی شرقی و چادرنشین به میزان ناچیزی تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفت؛ زیرا کاری چندان با آنان نداشت. چادرنشینان در ارتباط با حاکمیت، همیشه استقلال بیشتری داشتند. به موازات همین امر، سلوکیان به مرور زمان استثمار هر چه بیشتر مردم را مد نظر قرار دادند و به جور و غارت مردم پرداختند.کار به جایی رسید که مالیات بر افراد، منازل، چارپایان، مزرعه‌ها، باغ‌ها، تولدها، ازدواج‌ها، و مرگ‌ها تعلق می‌گرفت &amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;این پول‌ها صرف جلال و شکوه حاکمان، جنگ‌های آنها با رقبا، حفظ و نگه‌داری سپاه برای انجام مأموریت‌های خارجی و سرکوب مردم و نیز اداره امور معابد و غیره می‌شد. بیگانه بودن حاکمیت در نمودی عریان‌تر هم مشخص شد، زیرا اندیشه وحدت سیاسی دو قوم با شکست قاطع مواجه شد و متعاقباً دولتی ملی تشکیل نگردید. ایرانیان دریافتندکه ترفند یونانی کردن [[کشور ایران|ایران]] و رواج هلنیسم، در واقع ابزاری برای حاکمیت است. در نتیجه هلنیسم، که مورد قبول عامه مردم نبود، کاملاً واپس زده شد. واپس زدن هلنیسم با حمایت از اشکانیان همراه بود.گرچه طی نزدیک به هشتاد سال (۲۵۰-۳۳۰ ق .م) صرف این امرگشت، اما کاری مداوم و پیوسه بود که توسط ملتی مصمم صورت می‌گرفت. در سبب قیام اشکانیان علیه جانشینان اسکندر و تشکیل سلسله بزرگ پانصدساله آنان، معروف است که ارشک و تیرداد پسران «فری یاپت» بودند و فری یاپت پسر «ارشک». این دو برادر از باختر به پارت نزد «فرک لس» والی سلوکی آمدند. چون تیرداد صباحت منظر داشت و والی موافق عادت زشت یونانی‌های آن زمان خواست تمتعی از جمال او برگیرد، این رفتار بر ارشک بسیار گران آمد. فرک لس راکه میزبانش بود شبانه به معاونت تیرداد وپنج نفراز همدستان کشت و پس از آن عزم خود را به قیام بر ضد سلوکی‌ها جزم کرد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجاکه چون حرص و طمع مقدونی‌ها به غارت و چپاول معلوم بود؛ مردمان تایع، منتظر موقعی بودند که از قید بیگانگان برهند. آنتیوخوس دوم چنانکه از نوشته‌های عهد قدیم دیده می‌شود، شخصی جاه‌طلب و دارای فساد اخلاق بود. جاه‌طلبی او از اینجا پیداست که بی آنکه کاری انجام داده‌باشد عنوانی را پذیرفت که در آسیا سابقه نداشت و در انظار مردمان بسیار کفرآمیز بود، او را «آنتیوخوس خداوند خدایان» می‌خواندند. شهر می‌لت یونانی در آسیای صغیر این عنوان را به او داده بود. از طرف دیگر پادشاهی بود سست‌عنصر و پرورده ناز و نعمت،ک اوقات خود را به لهو و لعب می‌گذراند. زنان و محبوبه‌های او از مرد و زن مطلق‌العنان بودند که هر چه می‌خواهند بکنند. بدترین جنایات آنها بی‌مجازات می‌ماند. نتیجه این نوع اخلاق آن بود که ولات خود سر شدند و به جان مردم افتادند و ظلم بالاگرفت و مردم را به یاغیگری واداشت. وضع پارت هم چنین بود و توهین والی به ارشک یا تیرداد اگر راست باشد موقعی را برای قیام فراهم آورد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.  ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اردوان اول همدان را تصرف کرد، آنتیوخوس سوم (کبیر) لشکری نیرومند جمع‌کرده به طرف مشرق روانه شد، تا تمامی ایالات سابق دولت سلوکی را برگرداند. عده افراد او یکصد هزار پیاده و بیست‌هزار سواره بودند. پس از عبور ازکوه‌های زاگرس به همدان رفت و به سادگی آن شهر را تصرف و غارت کرد، حتی معبد آناهیتا با ذخایری به مقدار چهار هزار تالان غارت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; جنگ‌های خانگی، سلوکی‌ها را کاملاً گرفتار و درمانده کرده‌بود. مدت بیست سال کشمکش در خانواده سلوکی فرصت خوبی برای مهرداد ایجاد کرده بود تا موقعیت پارت‌ها را استحکام بخشد. راه دولت پارت از باختر تا بابل صاف شده‌بود. سلوکی‌ها به فرماندهی، دمتریوس، با آنکه جنگ خانگی کاملاً تمام نشده‌بود، به مقابله با مهرداد تاختند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمتریوس لشکری نیرومند داشت و امیدوار بود که ملل تابعه با وجود همه بدرفتاریهایی که می‌دیدند، اما چون چندسالی بود که به خدمت آنها خو کرده‌بودند، جانب او را بگیرند، همچنین مطمئن بود که شهرهای یونانی‌که علم‌داران تمدن یونانی بودند، بی‌شک سلوکی‌ها را بر پارتی‌های شجاع و جسور ترجیح دهند و کمک‌های معنوی به او کنند و بالاخره دمتریوس امید فراوانی به دولت یونانی باختر داشت؛ زیرا این دولت با پارت ها دشمنی می‌ورزید و مصالح خود را در دوستی با سلوکیان می‌جست. دمتریوس با لشکری جرّارکه به قول ژوستن پارسی‌ها، عیلامی‌ها و باختری‌ها هم جزو آن بودند به قصد مهرداد حرکت‌کرذ و پارت‌ها را در چند جنگ شکست داد. ژوستن‌گوید: «مهرداد پس از چند شکست به حیله‌ای متوسل شد، مذاکرات صلح را بهانه قرار داد و دمتریوس را از قراولانش جداکرد. سپس بر او تاخته اسیرش‌کرد و شهر به شهر او را گرداند تا مردمانی که او را همراهی کرده‌بودند مأیوس شوند. پس از این واقعه، لشکر دمتریوس فرار کرد و تار و مار شد. محل اقامت او را درگرگان تعیین کرد و با او چنان رفتار نمود که با پادشاهی‌کنند. حتی به او وعده داد که دختر خود رد گونه را به حباله نکاهش درآورد. آنتیوخوس سوم با سپاهی انبوه که مشتمل بر هشتاد هزار سپاهی و سیصدهزار خدمتکار و تجمل بسیار بود به سوی پارت تاخت.گویی این سپاه به میهمانی می‌رود. چند پادشاه مشرق زمین که از سختی رفتار پارتی‌ها در عذاب بودند، به استقبال آنتیوخوس آمدند و خود و ممالکشان را تسلیم کردند. جنگ شروع شد. آنتیوخوس در سه جنگ غالب آمد. بابل راگرفت و خود را «کبیر» خواند. برای پارت‌ها مملکتی جز پارت نماند. زیرا همه از اطاعت آنها سر برتافتند. فرهاد دمتریوس را با قشونی از پارتی‌ها به سوریه فرستاد تا تاج و تخت را به دست آورد و آنتیوخوس را مجبور به بازگشت‌کند. از طرف دیگر او در هر جا دام‌هایی برای آنتیوخوس‌گسترد. آنتیوخوس در این حال از افزونی سپاه خود دچار رنج و تعب شد. سربازان را به شهرها تقسیم کرد تا زمستان را بگذرانند. به سبب بد رفتاری سربازان با اهالی و از جهت آن که اهالی ناچار بودند که به سربازان آذوقه بدهند، مردم به ستوه آمدند و طرفدار پارت‌ها گردیدند و روزی ناگهان بر سپاهیان پراکنده پادشاه سلوکی حمله کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر به آنتیوخوس رسید و او با لشکری‌که در نزدیکی‌اش اردو زده‌بود، بیرون رفت. در راه به فرهاد برخورد. جنگ شروع شد، سپاه فراری شد و آنتیوخوس شکست خورد و کشته‌شد. فرهاد دفن شاهانه‌ای برای او ترتیب داد و دختر دمتریوس راکه در اردوی آنتیوخوس بود به زنی گرفت. در مورد تعداد لشکریان وی ژوستن‌گو ید عده افراد مسلح سیصدهزار و خدمه هشتادهزار نفر بودند. اوسیوس، که نویسنده اوایل قرن پنجم میلادی است، سخن ژوستن را درست نمی‌داند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۳۶،&amp;lt;/ref&amp;gt;. در این جنگ یهودی‌ها کمک فراوانی به آنتیوخوس کردند. لشکر یهودی به فرماندهی «ژان هیرکانوس» در ابتدا بابل راگرفتند و پادشاهان دست‌نشانده پارتی‌ها هم، که از آنان ناراضی بودند، به آنها پیوستند&amp;lt;ref&amp;gt;یوسف فلاویوس. تاریخ عهد قدیم یهود، کتاب ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. رفتار فرک لس با تیرداد برادر ارشک، خودخداخوانی آنتیوخوس، تجاوز اطرافیان او بر مردم، خودسری ولات، غارت معبد آناهیتا و شکست و اسارت دمتریوس و پراکندگی سپاه وی، همه و همه نشان‌دهنده نفرت مردم از سلوکی‌هاست و دلیل حمایت مردم و جانبداری آنان از پارتی‌ها، رفتار شاه اشکانی با دمتریوس اسیر و ایجاد قفس طلایی برای او (اشاره به ازدواج با ردگونه دختر مهرداد است) و متلاشی شدن سپاه آنتیوخوس‌کبیر سلوکی پس از تعدیات فراوان به اهالی، نشان دهنده دشواری‌های زندگی مردم است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[پارتیان|پارت‌ها]] ===&lt;br /&gt;
سرزمین پارت در قدیمترین منابع، یعنی کتیبه‌های [[بیستون]]، [[تخت جمشید]] و [[نقش رستم]] «پرثوه» نامیده شده‌است. یونانیها نیز آن را «پارثیا» یا «پارثرآیا» نامیده‌اند. در واقع تلفظ صحیح کلمه پارت، «پارث» است اما برای آنکه این تلفظ با «پارس» اشتباه نشود، آن را پارت گویند. سرزمین پارت شامل خراسان امروزی و بلکه خراسان بزرگ است. نویسندگان قرون نخستین اسلامی، پادشاهان این دوره را «اشکانی» یا «اشغانی» نامیده‌اند و از آن با عنوان «دوره ملوک‌الطوایف» یاد می‌کنند، که البته با توجه به شیوه زمینداری سنتی در [[کشور ایران|ایران]]، اصطلاح درستی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از مورخین مثل ژوستن، [[پارتیان|پارت‌ها]] را از مردمان سکایی دانسته‌اند و گفته‌اند پارت در زبان سکایی، به معنی تبعیدشده است. استرابون پارت‌ها را از مردم «داژ» می‌داند که آنان نیز سکایی بوده‌اند. در اینکه سکاهای ساکن [[کشور ایران|ایران]] نیز، ایرانی‌تبار و آریایی‌نژاد بوده‌اند، تردیدی نیست و تحقیقات علمای جدید نیز نشان می‌دهد که [[پارتیان|پارت‌ها]] به زبان «پهلوی» تکلم‌می‌کرده‌اند. البته «پهلوی شمالی» که اندکی با «پهلوی جنوبی» تفاوت داشته‌است. پس [[پارتیان|پارت‌ها]] آریایی هستند، اما بر اثر همجواری و همنشینی با سکاهای ایرانی‌تبار، اخلاق و عادات آنها در ایشان رسوخ کرده‌است. هرودوت نیز [[پارتیان|پارت‌ها]] را جزو ایرانیان ذکر کرده‌است&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در کتیبه‌های پادشاهان سکاها سخن رفته‌است که خود نشان دهنده تقرب ممتاز نژادی آنان  است. مؤدب به آداب یونانی را مورد مرحمت قرار می‌داد. ساختار اجتماعی- سیاسی جامعه عصر اشکانی اقتصاد شبانی چنین است:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# خانوارهای چندی را در خود جای می‌دادند؛&lt;br /&gt;
# که کلیتی مستقل به شمار می‌رفت و می‌توان آن را به «روستا» تعبیر  کرد؛&lt;br /&gt;
# از ویس بود و می‌توان آن را به «شهرستان» تعبیرکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[هخامنشیان|هخامنشی]] نیز، که انساب و نزدیکی‌ها رعایت می‌شد، به ترتیب از [[پارسیان]]- [[مادها]]- [[پارتیان]] و به روایت اعتمادالسلطنه، پارتی‌ها در دوره‌ای از عمر پادشاهی خود، در مذاکرات با رومی‌ها و سایر دول خارجه، با زبان یونانی می‌گفتند و می‌نوشتند. این امر بدون شک کنایه از اقداماتی دارد که برای جلب نظر عناصر یونانی به کار می‌رفت و از طرفی نیز جماعات شهرنشین اصولاً جامعه [[پارتیان|پارت‌ها]] جامعه کوچ‌نشین آریایی بوده است. ساختار جامعه آریایی بر مبنای دسته بندی زیر بودند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# نمان(nman) یا دمان(dman) های مستقل (خانمان‌ها یا دودمان‌ها): این هسته که کوچک‌ترین واحد جمعیتی جامعه به شمار می‌رفتند، همان خانواده گسترده یا «گروه خانوادگی» بودند؛&lt;br /&gt;
# ویس(Vis): چند گروه خانوادگی (نمان- دمان) بر روی هم یک «ویس» را پدید می‌آوردند؛&lt;br /&gt;
# زنتو(Zantu): چند «ویس» یک «زنتو» را پدید می‌آورد. زنتو از نظر اجتماعی و جمعیتی برتر؛&lt;br /&gt;
# دهیو(dahyu): دو تا سه «زنتو» بر روی هم یک «دهیو» را پدید می‌آورد، که بزرگ‌ترین واحد جمعیتی و اجتماعی مستقل جامعه به شمار می‌رفت. «بزرگ دهیو» فرمانروایی بود که بر فرمانرواهای کوچک‌تر زنتوها فرمان می‌راند. تسلط یک دهیو بر دیگر دهیوها معمولاً با جنگ یا از راه‌های سیاسی صورت می‌گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)،  دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبایل ایرانی ساکن غرب [[کشور ایران|ایران]] در اثر تماس و تبادل نظر مدنی دایمی با بابل، عیلام و آشور به‌مرور زمان در ساختار اجتماعی خود تغییراتی دادند که طبعاً تحولات ناشی از یکجانشینی هم در این امر مؤثر بوده. پادشاهان [[ماد]] و [[هخامنشیان|هخامنشی]] با گذشت زمان از اقتدار و قدرت رؤسای طوایف کاستند و به قدرت خود افزودند. طبیعتاً چون زندگی اقوام ساکن [[کشور ایران|ایران]] (آریایی‌های شرق ایران) به شکل اولیه خود نزدیک‌تر بود، ساختار اجتماعی- سیاسی حیات کوچ‌نشین بر محور اقتصاد شبانی را بیشتر حفظ کرده‌بود. اشکانیان از میان قوم [[پارتیان|پارت‌ها]] با چنین ساختار سیاسی و اجتماعی روی‌کار آمدند. اما در [[کشور ایران|ایران]] به علت تقویت ریشه‌ای حکام نیمه مستقل توسط اسکندر و سلوکیان، ناگزیر بودند به آنان امتیازاتی بدهند. محققین ایجاد و تشکیل دولت اشکانی را نوعی انتقال قدرت از غرب [[کشور ایران|ایران]] به شمال شرقی [[کشور ایران|ایران]] می‌دانند. همچنین دولت اشکانی را دولتی پاک‌تر به حساب می‌آورند و ویژگی‌های ایرانی‌گری را در آنان چشمگیرتر می‌دانند. هر چند این دولت تا مدتی در ظاهر صبغه و رنگ یونانی داشت؛ اما به عنوان حافظان سنن ایرانی در برابر حاکمیت یونانی، یعنی وارثان اسکندر، و همچنین به عنوان حافظان بزرگ [[کشور ایران|ایران]] در مقابل روم و قبایل مهاجم شمال و شرق اهمیت عمده‌ای پیداکرد. چون اشکانیان نزدیک‌ترین نوع زندگی را به حیات اولیه آریایی داشتند؛ خانواده‌های هفت‌گانه آریایی را در جریان مبارزه با مهاجمان و حکام بیگانه به خدمت‌گرفتند و آنها را تقویت‌کردند، بویژه خانواده‌های سورن و قارن که به نظر می‌رسد در این دوران اهمیت بیشتری یافته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مالکیت زمین‌های وسیع و اصالت خون، همچنین داشتن نیروی نظامی، و موروثی بودن مشاغل، روز به روز بر قدرت این خانواده‌ها می‌افزود. به نظر می‌رسد حکام ولایات نیز غالباً همین تیول داران و مالکان بزرگ بودند. اقتدار بزرگان به حدی بود که در انتخاب شاه بزرگ هم نقش اساسی داشتند و شاهان، که به تعبیر محمد حسن‌خان اعتمادالسلطنه در حکم «ملک‌الملوک» بودند، بویژه در ایام ضعف و سستی باید جانب این شرکا را رعایت می‌کردند. اما طبعاً هرگاه که شاهان قدرت می‌یافتند ملوک‌الطوایف قدرتمند را از میان برمی‌داشتند، ولو آنکه بزرگ‌ترین خدمت‌ها را نیز به آنها کرده‌بودند، یکی از نمونه‌های بد رفتاری اُرُد با سورنا است. ملوک کوچک با رعایا و عوامل کار و تولید هم، مناسبات و روابط مستحکمی داشتند و در حقیقت شاه از طریق آنان با قاطبه رعیت ارتباط می‌یافت. اگر چه اقتدار نظامی این شرکای شاه متغیر بود، اما به نظر می‌رسد در مواردی قدرت آنها تعیین‌کننده بوده‌است؛ مثلاً سورن در نبرد با کراسوس بیش از ده‌هزار نیروی نظامی داشت در حالی که کل نیروی ارتش درگیر با کراسوس چهل یا پنجاه هزار نفر بوده‌است. همه والیان ولایات هجده‌گانه عنوان «شاه» نداشتند، بلکه آنان که از تخمه شاهی بودند سزاوار چنین لقبی به حساب می‌آمدند.گاهی دیده می‌شد که این عوامل قدرت در امپراتوری با همدستی یکدیگر شاه را خلع می‌کردند. عمده آنان عبارتند از: خاندان‌های سورن پهلو در سیستان، قارن پهلو در نهاوند، مهران در ری، اسپندیاد در ری، زیک، اسپهبت در گرگان. گرچه اشکانیان کشوری وسیع و امپراتوری پهناوری همانند هخامنشیان تشکیل ندادند، اما در یک امر تفاوتی بین این دو سلسله دیده نمی‌شود و آن، قدرت شاهنشاه است. شاه در انجام اعمال خود در برابر هیچ‌کس مسئول نبود.گاه دیده می‌شد که شاه همه افراد ذکور خاندان خود را از میان برمی‌داشت تا مبادا در آینده با مدعی یا مدعیانی روبرو شود. در واقع علاج واقعه را قبل از وقوع می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ یک از رعایا دسترسی به شاه نداشت و اساساً شاهان زندگی افسانه‌ای داشتند. به موازات زندگی افسانه‌ای شاهان، طبعاً عناصر مالک و قدرتمند نیز دارای امتیازات خاص بودند. هرکدام از اینها سعی می‌کردند از نظر تجملات و تشریفات مانند شاه زندگی‌کنند. تصویری که پلوتارک از باروبنه و همراهان و خدم و حشم سورنا، حتی در میدان جنگ، ارائه می‌دهد به خوبی موقعیت وی و سایر اشراف را می‌نمایاند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه سلسله پانصدساله اشکانی را باید در ردیف بهترین دودمان های حکومتگر [[کشور ایران|ایران]] شمرد، چه در خلال تمامی دوران حکومت خود توانستند با کفایت بسیار در برابر دشمنان کشور در شرق و غرب ایستادگی کنند. خاصه آنکه دولت رو به توسعه روم، در اوج توانایی و قدرت نظامی بود و حکومت اشکانی تنها دولتی بود که توانست با شیوه‌های عملی و درست در برابر آن ایستادگی کند. اما فشار اقوام مهاجم زردپوست را نیز به هیچ وجه نمی‌توان دست کم گرفت، چون این اقوام به طور مستمر در صدد پیدا کردن مراکز تازه‌ای برای زندگی بودند. به گواهی تاریخ، این فقط تلاش دایمی پادشاهان اشکانی و بیداری مستمر آنان در برابر سیل‌های بنیاد برافکن مهاجم بود که توانست موجودیت [[کشور ایران|ایران]] را حفظ کند&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه غلامرضا رشید یاسمی، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۷۰، ص ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و حتی در سال‌های پایانی عمر سلسله نیز به رومیان درس عبرتی دهد. آخرین سخن لازم به ذکر درباره نحوه کشورداری آنان این است که؛ سرانجام پس از پنج سده حکومت، قدرت [[کشور ایران|ایران]] را به گروه ایرانی دیگری، سپردند و در حالی صحنه ایران‌بانی را وداع گفتند که از ورود اغیار به درون مرزهای مملکت جلوگیری کرده بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اوضاع اجتماعی =====&lt;br /&gt;
حقوق خانوادگی در عصر اشکانی از اهمیتی خاص برخوردار است. چون بررسی کم و کیف زندگی شهروندان، اعم از ایرانی و غیر ایرانی، بدون در نظرگرفتن چگونگی رعایت حقوق خانواده امکان‌پذیر نیست، و این قاعده در تمامی حکومت‌ها و حاکمیت‌ها مصداق بارز دارد؛ بنابراین ابتدا به بررسی نهاد خانواده و نحوه توجه حکام بدان می‌پردازیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== حقوق خانوادگی و توجه به اجداد =====&lt;br /&gt;
کار «اشک اول» در قیام علیه تجاوز سلوکی‌ها اقدامی خطیر بود و کارهای دیگر شاهان اشکانی به پای او نمی‌رسد. افزودن نام اشک به اول نام همه شاهان اشکانی، حق‌شناسی آنان را نسبت به جد بزرگشان نشان می‌دهد. ضرب صورت اشک اول بر پشت بیشتر سکه‌ها، به شکل‌های‌گوناگون (در پشت بعضی از سکه‌ها ارشک برروی سنگ مخروطی نشسته و کمانی به دست دارد، در بعضی دیگر ارشک عقاب و عصای سلطنت را به دست گرفته است)&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; از سوی پادشاهان بعدی به نوعی نیاپرستی تعبیر شده‌است، که این مسئله با توجه.به مجسمه‌های اجداد اشکانیان که در حفاری‌های محل سکونت ایشان یافت شده‌است، توجیه می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید توجه داشت روحیه پدرسالاری و احترام به پدر، در همه سلسله‌های ایرانی قبل از اسلام حتی در دوره اسلامی نیز رعایت می‌شده است، وجود نام هخامنشیان به احترام هخامنش بنای نخستین این سلسله بر سنگ مخروطی یادآور عمل یونانیان هم است زیرا در معبد دلف مجسمه آپلون رب‌النوع آفتاب، پسر زئوس، رب‌الارباب یونانی را بر چنین سنگی نصب‌کرده‌اند. سلسله ساسانی به احترام ساسان خود را به این نام نامیده‌اند و حتی در دوره اسلامی نیز طاهریان- سامانیان و.... تا صفویان همه این سنت را رعایت کرده‌اند و نام جد خود را بر سلسله خویش نهاده‌اند. اما پارتها در رأس هرم حفظ و ارائه سنن خالص و قدیم پدرسالاری ایرانی قرار می‌گیرند؛ چون افراط آنان در این زمینه،گاه شائبه پرستش اجداد را به ذهن‌ها متبادر کرده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== حقوق خانوادگی شاه =====&lt;br /&gt;
تقدس شاه و احترام فوق‌العاده به شخص وی نمونه دیگری از سنت احترام به بزرگان است. این امر نیز بیانگر احترام به ارزش‌ها و سنن جامعه قدیم آریایی است. شاید قدیمیترین نشان آن را بتوان در ساختار سیاسی خاص آریایی‌های مهاجر به آسیای صغیر در هزاره سوم قبل از میلاد یافت، مانند نظام حاکمیت خاص اشرافیت هند و اروپایی حاکم در میان میتانی‌ها- هیتی‌ها و کاسی‌ها&amp;lt;ref&amp;gt;لوکاس، هنری(۱۳۶۸)، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران: یزدان،  ج ۱، ص ۱۲۶-۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt;. اساساً در ساختار هرمی‌شکل جامعه آریایی، به خصوص در دوران مهاجرت از اورازی و ائرونج و مهاجرت به [[کشور ایران|ایران]]، احترام به سران خانواده متبلور است و همچنان تداوم می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکانیان شخص شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش نام او را با تعظیم و تکریم می‌بردند. شاه اشکانی در موقع صرف غذا میزی جداگانه داشت که آن را بر جایی بلندتر از محل میز مدعوین می‌گذاردند و کسی از دوستان شاه بر سر میز او نمی‌نشست. نزدیکان او خیلی پایین‌تر بر زمین می‌نشستند و از سفره شاه به آنها غذا می‌دادند. قراولان مخصوص، وزرا و آجودان ها در اطراف شاه می‌ایستادند تا به یک اشاره حکم شاه را مجری دارند&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شاه بر تخت زرین می‌خوابید و جز او احدی مجاز نبود بر بستری از زر بخوابد. یک نفر بیگانه نمی‌توانست شاه را ببیند و اگر آمدن چنین کسی مقتضی می‌شد، صاحب منصبی مخصوص او را به‌نزد شاه می‌برد. شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش مجسمه او را می‌ساختند و محترم می‌داشتند. حتی بعضی گفته‌اند که می‌پرستیدند. بلندکردن دست بر شاه اشکانی، فعلی حرام بود، حتی مدعیان سلطنت هنگامی که شاهی را اسیر می‌کردند او را نمی‌کشتند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این امر درباره شاه متخلف و خلع‌شده هم صادق بود. اما از هنگامی که تمدن مادّی‌گرای یونانی در خانواده اشکانی نفوذکرد، مسموم‌کردن پدر و پدرکشی به‌خصوص از دوره نفوذکنیزک رومی، یعنی موزا، دیده می‌شود که فرهاد چهارم را مسموم کرد. این امر ثمره تسلط فرهنگ بیگانه است. شاه می‌توانست هرکس را بدون محاکمه به قتل برساند و در برابر هیچ‌کس (حتی مجلس مهستان) پاسخگو نبود. این قدرت فراوان توسط مورخان و محققان از هرودوت تا سرجان ملکم با این عبارت نقل شده‌است که  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«شاه در [[کشور ایران|ایران]] دارای بالاترین قدرت است»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot; /&amp;gt;.  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;ارد حدود سی تن از برادران خود را به قتل رساند و این بدترین نوع سوء استفاده از قدرت بود. قتل سورنا توسط ارد را می‌توان در همین ارتباط مورد بررسی قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ولیعهد =====&lt;br /&gt;
سلاطین اشکانی چنین قرار داده‌بودند که فرزند ارشد خود را ولیعهد کنند، اما همیشه از این روال پیروی نمی‌شد.گاهی رشد و قابلیت یکی دیگر از فرزندان و علاقه پدر موجب می‌شد غیر از فرزند اول شخص دیگری ولیعهد شود. این تخلف باعث جنگ و جدال می‌شد؛ زیرا درگذشت پادشاه، طغیان سایر فرزندان حتی اعمام و بنی‌اعمام را به دنبال داشت و هر کدام داعیه سلطنت داشتند. امرا، رجال ، حکام بلاد و عمال نیز هر یک با توجه به حرفه خود با یکی از شاهزادگان همراهی می‌کردند. بدین سبب نفاق و خلاف درمی‌گرفت تا شاهزاده‌ای به واسطه لیاقت و استعداد فطری یا اتفاقات خارجی بر سایرین غلبه یابد و آنها را مضمحل نماید و به سلطنت بپردازد.گاه پسر پادشاه با جمعی همدست می‌شده و پدر را با زور اسلحه مقهور می‌کرد. طبیعی است که حکام ولایات نیز، با آنکه وابسته به دودمان و دستگاه سلطنت بودند، اغتشاش می‌آفریدند. به قول اعتمادالسلطنه: «مکرر اتفاق می‌افتاد که سلاطین اشکانی فرزندان خود را هلاک و یا تبعید کرده‌اند؛ فرهاد چهارم پسرانش را به روم نزد اگوست اعزام داشت، بلاش اول پسرش را به خدمت نرون فرستاد. بعضی دیگر اولاد خود را به بیت‌المقدس یا به پایتخت سلاطین عرب می‌فرستادند و پس از فراغت، پسری را که بیشتر دوست می‌داشتند در حیات خود لقب پادشاهی می‌دادند.گاهی نیز به جهت علاقه به همسر دوم، فرزند وی را، با آنکه کوچک‌تر بود، به ولیعهدی انتخاب می‌کردند. ولی پس از مرگ شاه ولیعهد اول حتی متوسل به دول اجنبی می‌شد و با عساکر خارجه به [[کشور ایران|ایران]] می‌آمد و بر سر تاج و تخت خونریزیهای فراوان می‌کرد، تا اینکه موفق شود و تاج را به دست آورد. اغلب اوقات مجلس شورای دولتی شاهزاده‌ای را به ولیعهدی معین می‌کرد. اما در هنگام اجرای خیالات خود، رقبا و طامعین و متغلبین ناسخ شده و نگذاشته‌اند مجرا شود، مگر بعد از زحمت بسیار و رنج بی‌شمار&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)،  دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.»  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرنیا توضیح می‌دهد که:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«فرهاد اول قبل از مرگ جانشین خود را تعیین کرد. با آنکه چند پسر داشت اما چون نمی‌خواست مقدرات پارت به دست شخصی جوان و بی‌تجربه بیفتد، لذا مهرداد برادر خود را به سلطنت انتخاب کرد، حال آنکه موافق عادات پارتی باید پسر ارشد خود را انتخاب می‌نمود. ژوستن در این باب‌گوید: او پسران خود را از تخت دور کرده، برادر خود مهرداد را، که جنگی و دلاور بود، بر پسران ترجیح داد. زیرا او پنداشت که وظیفه‌اش نسبت به پسرش پایین‌تر از وظیفه‌ای است که نسبت به سلطنت دارد او منافع وطنش را برتر از منافع پسرانش دانست»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;البته عمل فرهاد اول در تاریخ [[کشور ایران|ایران]] منحصربه‌فرد نیست. این بزرگواری و مصلحت‌اندیشی در مورد روی کار آمدن امیراسماعیل سامانی هم صادق است. اما مصلحت مهمی که فرهاد در نظر گرفت با توجه به موقعیت خاص دولت پارت در شرایط هجوم دولت سلوکی از غرب و دولت باختر از شرق بود و سرنوشت دولت جوان پارت چنین تصمیم‌گیری‌ای را می‌طلبید. باگذشت ایّام و دور شدن [[پارتیان|پارت‌ها]] از اخلاق بزرگوارانه آریایی و توجه به امیال شخصی و قرارگرفتن تحت تأثیرکنیزان و نفوذ فرهنگ و عوامل یونان و روم، در اراده حاکمیت، و به دنبال آن گسترش خوددوستی‌ها؛ سنت‌های صالح گذشتگان در انتخاب جانشین نقض شد و مصالح کشور و حتی قوم هم فراموش‌گردید. شاهانی چون فرهاد چهارم به خطا رفتند و تبعید فرزندان به روم مرسوم شد. تربیت رومی برای شاهزادگان اشکانی مشکلی شد، و اشراف و بزرگان را مجبور کرد تا آنان را کنار بزنند. جنگ‌های بی‌پایان جهت تعیین جانشین با دخالت امیال و مطامع اشراف، در ابعادی وسیع گسترش یافت و اشکانیان را دچار ضعف و انحطاط کرد تا آنکه سرانجام در کام انقراضشان فروبرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ملکه، زنان و کنیزان =====&lt;br /&gt;
ملکه از میان زنان پارتی، و در اکثر موارد از میان شاهزاده خانم‌های اشکانی، انتخاب می‌شد و به ندرت دختر یکی از شاهان دست‌نشانده به این مقام می‌رسید. ملکه محترم‌ترین زن حرمسرا، زوجه شاه و شاهبانوی‌کشور بود. بقیه زنان در حکم متعه، مغنیه و مطربه بودند. ملکه به هنگام جنگ در خانه می‌ماند و سایرین عموماً همراه اردو می‌رفتند.گاهی شاهان اشکانی، مفتون رعنایی و زیبایی کنیزکانی رامشگر و غیر آنها می‌شدند و حتی کنیزکی را به مقام ملکه می‌رساندند. البته این کار در موارد استثنایی و معدودی اتفاق افتاده‌است. زنان غیر عقدی شاهان اشکانی غالباً دختران رجال یونانی بودند.گرچه پلوتارک این مسئله را فقط در مورد «سورنا» گفته است اما ظاهراً عمومیت داشته‌است&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان به طور کلی از مردان جدا بودند و داخل مجالس مردان نمی‌شدند. شاهان اشکانی، بر خلاف هخامنشایان، اجازه دخالت در امور را به زنان نمی‌دادند. تنها استثناء خاص در این مورد «موزا» مادر فرهاد پنجم است، که نمونه کامل انحطاط اخلاقی جامعه اشکانی است. غیر از این مورد، شاه تحت نفوذ زنان نبود و با قدرت تمام مملکت را اداره می‌کرد. همچنین به هیچ خواجه یا وزیری اجازه دخالت نمی‌داد. بر روی سکه‌های اشکانی هرگز عکس زنان نقش نشده‌است، مگر در یک مورد و آن هم نفش موزا مادر فرهادپنجم است. در یک مورد دیگر هم نقش ملکه در حال دعا در کتیبه‌ای دیده می‌شود&amp;lt;ref name=&amp;quot;:4&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۷۰۶ و ص ۲۶۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;. شأن ملکه به حدی بوده که بعضی محققین معتقدند ملکه از حیث مقام خیلی پایین‌تر از شاه نبوده است. زنان غیرعقدی شاه از ملکه جدا بودند و برای هر یک قصری جداگانه می‌ساختند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:4&amp;quot; /&amp;gt;. حفظ حقوق ملکه و زنان و در عین حال عدم دخالت آنها در امور کشور، حفظ نسبی پاکدامنی دربار از دشواریهایی است که بر اثر وساوس زنان و نوجوانان حرمسرایی پدید می‌آمد. [[پارتیان|پارت‌ها]] در مقایسه با [[هخامنشیان]] و [[ساسانیان]] از این نظر افتخارات بیشتری دارند، زیرا پارت‌ها در این مورد از دو سلسله مقتدر نامبرده موفق‌ترند. پیرنیا این امر را یکی از عوامل دیرپایی و دوام حکومت[[پارتیان|پارت‌ها]] می‌داند. حقوق زنان در عصر اشکانی زن قبل از فوت شوهر می‌توانست شوهری دیگر اختیارکند، یعنی طلاق جائز نبود. اما زن محترمه در صورت عدم رضایت از شوهر خود، به‌آسانی طلاق می‌گرفته‌است. &amp;lt;blockquote&amp;gt;مرد فقط در چهار صورت زن خود را طلاق می‌داد: ۱- اگر زن عقیم بود. ۲-اگر جادوگری می‌کرد. ۳- اخلاقش فاسد بود ۴-ایام قاعده را از شوهر پنهان می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;زن‌های [[پارتیان|پارت‌ها]] با مردان آمیزش نداشتند. اندرونی از بیرونی جدا بود و زنان در کارهای خارج از خانه دخالت نمی‌کردند. چنانکه ذکر کردیم عدم مداخله زنان در امور، در دوره پارت‌ها یک اصل بود. در موارد جنایات واقع‌شده در خانواده؛ مثل قتل زن به دست شوهر، یا قتل پسر و دختر به دست پدر، یا قتل خواهر به دست برادر و یا هرنوع جنایتی مابین پسران و برادران به عدلیه رجوع نمی‌شد. خانواده خود باید در این مورد تصمیمی می‌گرفت؛ زیرا [[پارتیان|پارت‌ها]] این گونه جنایات را به حقوق عمومی مرتبط نمی‌دانستند، بلکه آنها را منحصراً مربوط به حقوق خانوادگی می‌دانستند. اما اگر این جنایت در مورد دختر یا خواهرشوهرداری اتفاق می‌افتاد، امر به عدلیه ارجاع می‌شد؛ زیرا زن شوهرکرده، جزو خانواده شوهر محسوب می‌شد. مجازات خیانت زن به شوهر خیلی سخت بود، در این زمینه مرد حتی حق کشتن زن را داشت. اگر کسی، مرتکب عمل شنیعی بر ضد طبیعت می‌شد، می‌بایست خودکشی‌کند، [[پارت ها|پارتی‌ها]] در این باب هیچ استثنایی روا نمی‌داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;سامی، علی. «آیین دادرسی در ایران باستان (عصر اشکانی)»، &#039;&#039;مجله بررسی‌های تاریخی&#039;&#039;، 6(1)، ص ۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ملکه شدن کنیزک و پیامدهای آن =====&lt;br /&gt;
«موزا» کنیزکی رومی بود که قیصر به عنوان هدیه برای فرهاد چهارم فرستاد و فرهاد مهر این زن را به دل گرفت و با او ازدواج کرد. او پسری به دنیا آورد به نام فرهادک (۲۰ ق .م.). فرهاد برای اینکه او را ولیعهد کند، بقیه پسرانش را به روم فرستاد و امرکرد در روم اقامت‌گزینند. این چهار شاهزاده به نامهای ونن، سراس پاران، رداسپ و فرهاد بودند. قطعاً موزا در انتخاب ولیعهد جدید دست داشت و کوشید تا فرهادک را به تخت بنشاند. فرهاد پدر را در سال ۲ ق .م. زهر داد و بعد با مادر مشترکاً به تخت نشست. در این هنگام روم در امور ارمنستان دخالت کرده و شاه آن را تغییر داده‌بود. در عین حال به علت پیری «آگوست» و نداشتن سرداری لایق برای اداره امور، امپراتوری در حال ضعف بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[سلسله هخامنشیان]]&lt;br /&gt;
* [[عصر اسکندر]]&lt;br /&gt;
* [[سلوکی ها]]&lt;br /&gt;
* [[پارت ها]]&lt;br /&gt;
* [[عصر ساسانی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. اصطلاحی است که آشوریان به کار می‌برند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[2].رومن گیرشمن می‌نویسد: «تیگلات پلیسر سوم حدود شصت و پنج هزار اسبر از مادی‌ها گرفت»&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران از آغاز تا اسلام(۱۳۴۴)&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه دکتر محمد معینی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[3].  دیاکونوف نیز بقایای لشکر آشور را در ۶۰۵ ق.م. شکست خورده می‌داند&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[4]. برخلاف گفته هرودوت هیستاسب، پدر داریوش، حاکم ایالات پارت بود، نه فارس. (کتیبه بیستون، بند ۳۵).  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[5]. پوشیدن قبای بلند مادها با آستین‌های گشاد بین بزرگان پارس مرسوم بود و این لباس یکی از بهترین خلعت‌های پادشاهان محسوب می‌شد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[6]. این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانه‌وا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائی‌گردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[7]. منابع یونانی به قدری در این زمینه‌ها مبالغه کرده‌اند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[8]. در کتیبه بیستون صحبتی از وجود دو برادر نیست و فقط از گئومات مغ گفتگر شده. به علاوه هیچ یک از مورخان باستان، غیر از هرودوت و ژوستن، قیام بردیای دروغی را با مشارکت برادر او ندانسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[9]. در کتیبه بیستون درباره شغل بردیای دروغی قبل از آنکه به سلطنت برسد، چیزی گفته نشده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[10]. چنانکه گفته شد در کتیبه بیستون نام مغ مزبور،گئومات ذکر شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[11]. برادر بردیای دروغین که نقشه توطئه را طرح کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=14019</id>
		<title>تاریخ قبل از اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=14019"/>
		<updated>2026-02-24T10:50:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ دقیق حضور [[ماد]]&amp;lt;nowiki/&amp;gt;ها در [[کشور ایران|ایران]] و استقرار آنها در مناطق غربی و مرکزی این سرزمین مشخص نیست و احتمال زیادی دارد که این کار بین هزاره‌های دوم و اول پیش از میلاد، یعنی هنگامی اتفاق افتاده باشد که دیگر قبایل [[آریاییان|آریایی]] از مناطق مسکونی خود به سوی صفحات جنوبی‌تر حرکت کرده‌اند. علی‌رغم حدس‌های مختلفی که درباره موطن اولیه هند و اروپایی زده می‌شود، همه محققین در یک امر اتفاق‌نظر دارند که اقوام مزبور در بخش‌های شمالی‌تر سکونت داشته‌اند و به مرور زمان، بر اثر کثرت جمعیت و افزایش سرمای محیط و فشار اقوام دیگر مهاجم، اعم از آریایی و غیرآریایی، ناچار به مهاجرت شده‌اند و به طور قطع قسمتی از آنان راه دیار گرم هند را در پیش‌گرفته‌اند و شماری نیز در مناطق مختلف [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] استقرار یافته‌اند. در حوالی سده نهم پیش از میلاد در [[کشور ایران|ایران]]، به استثنای بخش‌های غربی و شاید بخش‌هایی، از نواحی شرقی، قبایلی می‌زیستند که به لهجه‌های مختلف ایرانی منسوب به گروه آریایی زبان‌های هند و اروپایی سخن می‌گفتند. به تعبیر دیاکونوف:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«البته نباید چنین تصورکردکه کلیه این قبایل از مهاجرین بودند. ظاهراً تحت نفوذ و تأثیر عوامل مختلف، اقوامی از ایالات مجاور وارد سرزمین [[کشور ایران|ایران]] می‌شدند و به زبان جدید سخن می‌گفتند، که از طرف بومی‌های [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] زبان آنها پذیرفته شد.»&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;تیگلات پل سر اول، از پادشاهان آشور (حدود ۱۱۰۰ ق.م) به سرزمین‌هایی که بعدها جزو قلمرو مادها محسوب می‌شد، لشکر کشید و از زاگرس گذشت ولی اسمی از [[مادها]] نبرده‌است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از او شلم نصر سوم در ۸۴۴ق.م. به کردستان حمله کرد و در خلال جنگ‌هایی که تا سال ۸۳۸ ق.م. تداوم یافت، بخش‌هایی از آمادای (ماد) و پارسواش (پارسوا) را تسخیر کرد. در این که «اَمادای» همان ماد تاریخی است تردیدی وجود ندارد، چون آشوریان از این پس نیز تا روزگار انقراض خود در کتیبه‌هایشان از ماد نام برده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; اداد نیراری سوم (۷۸۲-۸۱۰ ق.م.) پادشاه آشور و مادر او سمیرامید هشت بار به [[کشور ایران|ایران]] حمله کردند و متصرفات آشور را تا حوالی «دریای طلوع خورشید» (یعنی تا دریاچه ارومیه یا [[دریاچه خزر|دریای خزر]])گسترش دادند و بدین‌گونه مناطقی از اقلیم ماد را اشغال کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; آشوریان خود در مناطق سخت و کم‌محصول شمال دجله می‌زیستند و بنابراین توانایی‌کشت و کار در زمین‌های زراعی و یا حوصله کافی برای‌گله‌داری را نداشتند و به همین جهت در خلال قرون متمادی، از اواسط هزاره دوم تا اواخر سده هفتم پیش از میلاد، بیشتر به لشکرکشی و غارت سرزمین‌های مجاور می‌پرداختند و به همین دلیل اقوام همجوار همواره از آنها در بیم بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری‌که آشوریان به صورت جدی به سرزمین‌های ماد حمله کردند سال ۷۴۴ ق.م بود که تیکلات پلسر سوم، پس از شکست دادن اقوام اوارتو، نواحی زاگرس را از ارومیه تا مرز عیلام به تصرف درآورد. اضافه بر آن سردار آشوری دانی‌نانی به ماد شرقی حمله برد و ظاهراً تا حوالی کوه دماوند و کرانه دشت پیش رفت. جمعیت قابل توجه مادها و آبادانی سرزمین‌های آنان از آنجا معلوم می‌شود که آشوریان در این حملات گروه کثیری از آنها را به اسارت بردند و غنایم بسیاری نیز به چنگشان افتاد.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در این روزگار [[مادها]] هنوز تجارب کافی سیاسی برای تشکیل دولتی متحد کسب نکرده بودند تا بتوانند در برابر همسایگان قدرتمند خود، یعنی آشوری‌ها در مغرب و سکایی‌ها در شمال مقاومت‌کنند به همین دلیل است که می‌بینیم هر چند این «مادهای نیرومند»[1] برای حفاظت از خود و خانواده و دستاوردهای دراز مدت خویش رشادت زیادی نشان می‌دادند، اما باز به دلیل پراکندگی اقوام هم‌نژاد، اسیر دست دشمنان می‌شدند و گرفتار حیله‌ها و ترفندهای آنان بودند. با این همه محرز است که به مرور زمان بر ضعف‌های خود چیره‌شدند و با ساختن استحکامات قوی در مرزهای غربی کشور، که تصاویر آنها در آثار آشوری باقی مانده‌است، ضعف‌های عملی خود را برطرف کردند و آرام‌آرام به صورت قدرتی قابل ملاحظه درآمدند. مادها با تشکیل اتحادیه‌ای از شش قبیله بزرگ قوم بر توانایی خود افزودند و به‌تدریج نشان دادند که رقیب خطرناکی برای کشورهای همسایه به حساب می‌آیند. این شش قبیله عبارتند از: «پارتاکن‌ها» که محتملاً «فریدن» کنونی در نزدیکی اصفهان، از این نام مشتق شده است و «آریزانت‌ها» در بخش‌های شرقی، و قبایل «بوس‌ها»، «تروخات‌ها»، «بودی‌ها» و «مغ‌ها» که محل اقامت آنها معلوم نیست. دیاکونوف معتقد است: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«با مطالعه نامهایی که در دسترس ماست و وجه اشتقاق آنها که روشن است، این طور می‌توان نتیجه گرفت که مادها از نژاد هند و اروپایی هستند و زبان آنها ایرانی بوده‌است.»&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;براساس خراجی که آشوریان از اقوام مادی، می‌گرفتند می‌توان دریافت که زندگی اساسی آنان، و یا دست کم گروههای عمده‌ای از اقوام مادی، از طریق دامداری می‌گذشته است و آنان در پرورش احشام و خاصه اسب «نیسایه» یا «نسا» شهرتی ممتاز داشته‌اند[2]. اگر قول هرودوت را، که در حقیقت نخستین و منحصر به‌فردترین مورخی است که درباره مادها به تفصیل سخن گفته‌است، معتبر بشماریم؛ اینان تا اواسط سده هشتم پیش از میلاد، هنوز موفق به تشکیل حکومت واحدی نشده‌بودند، ولی حملات مکرر آشوریان و نیز اقوام «اورارتو» و «مانایی» موجب شد که از تجارب تلخ تاریخی درس عبرت بگیرند و صلاح کار را در تشکیل دولت متحد و یگانه‌ای ببینند که توانایی ماندگاری در برابر دشمنان را داشته باشد. در سال ۷۱۵ ق.م. نامی از «دیااکو» برده می‌شود که با روسای اول پادشاه اورارتو توطئه‌های ناموفقی علیه «اولوسونو» پادشاه مانایی کرد که با مداخله سارگون دوم به شکست انجامید ولی این واقعه تاریخی شاید یادآور همان نامی باشد که هرودوت از آن، به عنوان بنیان‌گذار حکومت ماد یاد کرده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۰-۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هجوم اقوام متعدد کیمری و سکایی،که هر دو خود از تبار [[آریاییان|آریایی]] بودند و بیشتر در طلب غارت و غنیمت به این سوی کوه‌های قفقاز و رود ارس حمله می‌کردند، برای مدت‌ها گرفتاری‌های زیادی برای مادها به وجود آوردو شایداین امر بیش از هر عامل دیگری باعث شد که انقراض آشوریان به دست [[مادها]] به تعویق بیفتد. سلطنت آسورهادون (حدود ۳-۶۷۲ ق.م.) همراه با جنگ‌های آشوریان با مردمان آریایی تباری است که پیوسته به نینوا فشار می‌آوردند و می‌خواستند که آشور را منهدم کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری به نظر می‌رسد فشار شدیدی که از طرف سارگون دوم بر ماد وارد می‌آمد، در زمان سلطنت جانشین وی، سنا خریب (۶۸۱-۷۰۵ ق.م)کمتر شده باشد. چه، او در مواضع دیگر مشغول جنگ با مدعیان متعدد بابلی و مصری و یهودی بود. این را شاید بتوان یکی از دلایل اتحاد اقوام ماد در تحت قیادت خاندان دیااکو شمرد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«وی ابتدا حاکم یک شهر بود و به زودی به ریاست اتحادیه‌ای قوی منصوب گردید. او محققاً مردی ارجمند بود، زیرا آسورهادون، که جانشین سنا خریب شد، سفیری به سوی او فرستاد.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;در حقیقت وی نه تنها مادها را با یکدیگر متحد ساخت بلکه اقوام هم‌نژاد مانایی و کیمری، را جمع کرد. قوم اخیر از اقوام ایرانی‌الاصل بودند که همراه با سکاییان در مهاجرتی نو از قفقاز عبورکردند و در مرزهای دو کشور به عنوان رقیب آشور و اورارتو ساکن شدند. با این که تدوین دقیق تاریخ ماد کار ساده‌ای نیست و دو روایت بازمانده از هرودوت و کتزیاس، طبیب یونانی، دربار اردشیر دوم، با یکدیگر سازگاری ندارد؛ ولی مورخان نوشته‌های هرودوت را، که محتملاً از زبان نجیب‌زادگان مادی عصر خود نقل کرده است، به حقیقت نزدیک‌تر می‌دانند. بر این اساس تشکیل دولت ماد را در حدود سال‌های ۷۰۸ یا ۷۰۱ ق.م تخمین می‌زنند که در مجموع طول سلطنت آنان به یکصد و پنجاه سال می‌رسد. ولی کتزیاس از قبایل متعدد مادی و حکومت‌های، نیمه‌مستقل و کوچکی نیز که در مناطق مختلف فرمانروایی داشته‌اند، به صورت حکمرانان نام می‌برد و بدین طریق طول دوران فرمانروایی آنان را به دو برابر افزایش می‌دهد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; تعداد فرمانروایان مادی را هم به نه نفز می‌رساند. اضافه کنیم که برخی از دانشمندان اروپایی نظیر هرتسفلد نیز سعی کرده‌اند که سلاطین کهن تاریخی [[کشور ایران|ایران]] را، که مقامی اسطوره‌ای یافته‌اند، با پادشاهان کم و بیش داستانی ماد تطبیق کنند، چنانکه به عنوان مثال کوروش [[هخامنشیان|هخامنشی]] را با «هئوسروه» یا کیخسرو یکی می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;کریستن سن.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کیانیان(۱۳۴۳)&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;.ترجمه ذبیح‌الله صفا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; در این که نام دیااکو لقبی بوده‌است که فرضاً بر «دهیو پِت»ها اطلاق می‌شده است مورخان اتفاق‌نظر دارند، ولی فقدان مدارک کافی، مانع آن است که بتوان تاریخ دقیق و جامع سلسله ماد را از نخستین دهیوپت بزرگ یا دیااکو تا پایان دوران حکومتشان تدوین کرد. به تعبیر دکتر زرین‌کوب:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«از مجموع این اسناد این اندازه برمی‌آید که تا مدت‌ها بعد از عهد دیااکو، طوایف [[مادها|ماد]] همچنان به وسیله سرکردگان خویش اداره می‌شده‌اند و دولت واحدی که تمام طوایف از آن فرمانبرداری‌کنند، هنوز وجود نداشته‌است. آنگونه که از قراین مستفاد می‌شود بعد از پایان غائله سکاها و فتح نینوا بود که سرکردگان ماد توانستند با جلب اتحاد پارس‌ها یا مطیع کردن رؤسای قبایل آنها دولتی مستقل و واحد به وجود بیاورند. از روایات یونانی، روایت منقول ازکتزیاس شاید در این نکته که تاریخ ماد را از انقراض آشور آغاز می‌کند، درست‌تر باشد».&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مردم ایران قبل از اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: امیر کبیر ، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;مسلم است که قرابت موجود در میان [[مادها]] و پارس‌ها زمینه اساسی پیوستگی‌های این دو قوم بزرگ را به گونه‌ای فراهم کرده بود که به طور عمده دشمنان قوم دیگر را دشمن خود بپندارند و دوستان خود را نیز دوست آن دیگر تلقی‌کنند؛ این همان پیوستگی صحیح و مطلوبی است که تقریباً در طول تمامی ادوار حکمرانی هر دو سلسله مشهود است و چنانکه در فصل [[هخامنشیان]] خواهیم دید، حتی باعث شده است مورخان یونانی نیز آنان را یکی بپندارند و جنگ‌های بین خود و ایرانیان را «جنگ‌های مادی» بنامند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدر متیقن این است که طرایف متعدد [[ماد]]، برای پیشرفت کار خود به این نتیجه رسیده‌بودند که باید شر دشمن قری را از سر خود کم کنند و این را نیز به همسایگان آریایی‌نژاد خود یعنی اورارتوها، سکاها،کیمری‌ها، مانایی‌ها و [[هخامنشیان]] قبولانده بودندکه تأمین ثبات و اَرامش و پیشرفت، جز در سایه کم کردن اختلافات داخلی و اتحاد نظر، امکان‌پذیر نیست. شاید هم کثرت قبایل مادی و مبارزات دایمی آنان با هجوم‌های بی‌وقفه‌ای که از هر سمت پیش می‌آمد، عنصر اساسی تقویت حکومت و اساساً سبب پیدایش فکر دولت متحد در میان آنها بوده باشد. این عامل اخیر به گونه‌ای افسانه‌ای در آثار هرودوت، نمایان است و به همین صورت نخستین دولت بزرگ آریایی شرق را به صحنه تاریخ کشانیده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;Herodatus Histories, (2 Vols) translated by George Rawlinson: Dent - London, 1964. PP. 96-107.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بپذیریم که نحوه انتخاب دیااکو (حدود ۷۲۸ ق.م.) به روش معمول آریاهای آن زمان بوده و پیر قبیله و ریش سفید قومی را، که دارای فضل و عدل و کاردانی بوده، در رأس کارهای عمومی قرار داده‌اند، باید بر این نکته نیز اذعان کرد که رؤسای دیگر قبایل اعتبار و حیثیت سیاسی-نظامی خود راکماکان حفظ کرده‌اند، اما صلاح کار را در تقویت هسته قدرت مرکزی،که نهاد سیاسی حاکمیت را تشکیل می‌داده، دیده‌اند. بر اساس درک و احساس همین ضرورت تاریخی است که دیااکو پس از پنجاه و سه سال حاکمیت چنان موقعیت مستحکمی داشت که توانست با وجود مخالفت‌های آشکار و نهان آشور، فرزندش فرورتیش را به عنوان جانشین خود برگزیند&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ مردم ایران قبل از اسلام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ایران باستان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهریار در ابتدا سیاست پدر خود را تعقیب کرد، چون می‌دانست که دولت [[ماد]] هنوز آن اندازه قوی نیست که از قید آشوری‌ها خلاص شود. ظاهراً در دوران بیست و دو ساله حکومت او (۶۳۳-۶۵۵ق.م) متصرفات [[مادها]] توسعه بیشتری یافت. او علاوه بر این که با پارسیان پیمان اتحاد بست، بخش‌های دیگری را نیز در هر سوی، ضمیمه قلمرو خود کرد. احساس قدرتی که به دلیل تدابیر دقیق کشورداری و تقویت بنیه نظامی برای این مرد کاردان حاصل شده‌بود، موجب شد که برای دفع شر دشمن قهار، و در عین حال به فسادگراییده خود، اقدام قاطعی کند. غافل از این که قوای مسلح ماد هنوز آن‌قدر ورزیده نبود که بتواند با آشوری‌های جنگجو، که همه ملل آسیای پیشین را عاجز کرده‌بودند، بجنگد. شاه ماد جان بر سر اشتباه خود نهاد و در نتیجه حمله بی‌نتیجه‌ای که به آشورکرد،کشته شد. مقدر این بود که سرنوشت نهایی جنگ و پیروزی در آن، نصیب جانشین وی، هووخشتره شود.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۸۰. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد که در سلسله پادشاهان مادی منقول از هرودوت، سومین پادشاه محسوب می‌شود، سلطنتی طولانی داشت (۵۸۵-۶۳۳ ق.م.) و از آنجا که نام او و پدر و فرزندش در کتیبه‌های داریوش اول آمده، معلوم می‌شود که شخصیتی حقیقی و برجسته و نامدار داشته‌است. استحکام مبانی قدرت نظامی، و به تبع آن قدرت سیاسی دولت ماد به رأی و تدبیر او انجام گرفت و در حقیقت بنیاد اساسی حاکمیت ایرانیان بر سرزمین خود و بر مناطقی که بعداً در ذیل لوای مادی‌ها و [[پارسیان]] به [[کشور ایران|ایران]] پیوستند به وسیله وی نهاده شد. نخستین مسئله او این بود که از شکست پدر درس عبرتی‌گیرد و سپاه درهم شکسته و از بین رفته را سروسامانی دهد. تجربه پدر ثابت کرده‌بود که سپاهیان نامنظم ماد از عهده نظامیان ورزیده و جنگ‌آزموده آشور برنمی‌آیند. بنابراین ارتشی دایمی به وجود آورد. در ارتش جدید پیاده‌نظام مسلح به تیر و کمان و شمشیر شد. سواره‌نظام نیز تیراندازان ماهری بودند که اسب‌سواری را از دوران کودکی تجربه می‌کردند، چون اسب‌های مادی و به‌خصوص اسب‌های نیسایه شهرتی بسزا داشتند و چنانکه پیشتر یادآوری شد آشوری‌ها به جای خراج از این اسب‌ها طلب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با اغتنام فرصتی که دو سردار آشوری در درون کشور خود برای احراز تخت و تاج پدید آورده و با یکدیگر به منازعه برخاسته بودند، به آن سرزمین حمله برد.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۷.۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; این دو رقیب سین - شومی - لی‌شر و سین‌شارو و ایشکون (بعد از سال‌های ۶۲۸ ق.م.) بودند. چیزی نمانده بود که این لشکرکشی موفق بنیاد حکومت آشوری را براندازد و جهان آن روز را از وجود خصمی قوی آسوده سازد، چون با وجود مقاومت شدید سردار آشوری، سرانجام شکست خوردند و سپاه ماد برای بار دوم وارد سرزمین آشور شد و نینوا پایتخت آن را محاصره کرد. هووخشتره چون می‌دانست که به واسطه استحکامات نینوا، محاصره آن به طول می‌انجامد بخشی از سپاه را مأمور غارت و خراب کردن جلگه‌های حاصلخیز اطراف کرد، زیرا تصمیم گرفته بود که دشمن را منهدم و نام آشور را از صفحه روزگار محو کند، «از اینجا به‌خوبی استنباط می‌شود که کینه‌ورزی مادی‌ها از جهت مظالم آشوری‌ها به چه اندازه بوده.»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته دولت آشور نیز در این هنگام بیکار نمانده‌بود و گروه‌های سکایی را، که از دربند قفقاز گذشته و سیل‌آسا راهی جنوب شده‌بودند، تشویق به هجوم به ماد کرد. این واقعه مصیبت‌بار سبب شد که هووخشتره برای محافظت از کشور و ملت نوپای خویش دست از محاصره نینوا بردارد وبه جنگ سکاها بشتابد. گیرشمن تاریخ این واقعه را ۶۵۳ ق.م. ذکر می‌کند و می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خشتریته از پشت مورد حمله سکاییان تحت فرماندهی مادیس(Madyes) پسر پارتاتوا، یکی از متحدان آشور واقع شده، شکست یافت و جان خود را نیز از دست داد.»&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، همان کناب، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;اما محرز است که هووخشتره از شکست جان سالم به در برد ولی ناگزیر شد که به تعبیر هرودوت «مدت بیست و هشت سال تاخت و تاز آنان را تحمل کند،&amp;lt;ref&amp;gt;هرودوت، متن اصلی، همان، صص ۹۸.۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; این طوایف سکایی که همراه کیمری‌ها و یا در تعقیب آنان در عهد آسارهادون به [[کشور ایران|ایران]] غربی آمده‌بودند، قبایلی غارتگر از طوایف جنگجوی آریایی بودند که مانند اسلاف مادی و هخامنشی خرد، به سوی مناطق حاصلخیز و مستعد دامداری و کشاورزی [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] به راه افتاده‌بودند. طبایع خشن و ناآرام آنها، جز به غارت و انهدام و خون‌ریزی نمی‌اندیشید و چنین معلوم است که در برابر طوایف و قبایلی که قبلاً در این سرزمین ساکن شده بودند به ارعاب و خشونت زیادی توسل می‌جست. از مطالعه تورات به‌خوبی معلوم می‌شود که چه رعبی از سکاها (اشکنازی‌ها) و کشت و کشتار آنان در دل مردمان آن روز به وجود آمده بود. ارمیای نبی گوید: «ای بنی‌بن‌یاسین! از اورشلیم فرار کنید.کرنا را در تقوع (شهری در نزدیکی بیت‌اللحم) بنوازید و علامتی بر بیت هگاریم (نزدیک قوع) برافرازید، زیرا بلایی از طرف شمال و شکستی عظیم روی خواهد داد... خداوند چنین می‌گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;اینک قومی از شمال می‌آورم، امتی عظیم از اقصای زمین برخواهند خاست و کمان و نیزه خواهند گرفت. ایشان مردانی ستم‌کیش می‌باشند که ترحم ندارند. به آواز خود مثل دریا خروش خواهند کرد و بر اسبان سوار شده مثل مردان جنگی، به ضد قوای دختر صهیون خودآرایی کنند. آوازه این را شنیدیم. دست‌های ما سست گردید و درد مثل زنی که می‌زاید بر ما مستولی شده‌است. به صحرا بیرون مشوید و به راه مروید، زیرا شمشیر دشمنان و خوف از هر طرف است. ای دختر قوم من! پلاس بپوش و خویشتن را در خاکستر بغلتان، ماتم پسر یگانه و نوحه‌گری تلخ برای خود بکن. زیرا تاراج‌کننده ناگهان بر ما می‌آید... دم پر زور می‌دمد، سرب در آتش فانی می‌گردد و قالگر عبث قال می‌گذارد. زیرا شریران جدا نمی‌شوند»&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، همان کتاب، صص ۹۹.۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، ارمیای نبی، باب ششم.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;همین تورات،که رنج و درد یهودان را از ستم آشوریان پنهان نمی‌کند، در جای دیگری نیز خبر خوش حمله مادی‌ها به نینوا سخن می‌گوید و پیداست که در دل مردم محنت‌کشیده آن روز، شادمانی عمیقی از موفقیت‌های مادی‌ها به وجود آمده بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب ناحوم، باب دوم&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره ناگزیر شد مدت‌های مدیدی ترکتازی‌های چپاولگران را تحمل کند سرانجام پادشاه سکاها، مادویس را با تمامی سرکردگان وی به مهمانی فراخواند و پس از مست کردن آنان، همه را به قتل رساند. مورخان در این که آیا واقعاً مدت سلطه سکاها بر مادها بیست و هشت سال طول کشیده‌است و یا کمتر و این که کلاً این گرفتاری‌ها در زمان فرورتیش پیش آمده و یا هووخشتره، اختلاف نظر دارند، ولی واضح است که تحریکات آشوریان به موقع انجام شده و مادویس فرمانده سکاییان، فرزند پارتاتوا یعنی همان سرکرده‌ای بودکه آسارهادون دختر خود را نامزده او کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص ۱۲- ۹۱&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتکار عمل هووخشتره نه تنها [[کشور ایران|ایران]]، بلکه کلیه ملل آسیای غربی و حتی مصر راکه باج‌گزار سکاها شده‌بودند، نجات بخشید و از آن پس دیگر مانع عمده‌ای در میان نبود تا آشور به انقراض گراییده را از زوال حتمی نجات دهد. به تعبیر درست‌تر، این کشور در نیمه قرن هفتم قبل از میلاد یعنی تقریباً چهل سال قبل از انقراض، به اوج عظمت رسیده‌بود؛ مصر مطیع آن دولت شده بود، ولیدیه خاضع شده بود و دولت عیلام، دشمن موروثی آشور، ویران شده‌بود. مملکت وان دیگر جرأت تخطی نداشت. در داخل کشور درخشندگی تمدن مادی به طور برجسته‌ای ظاهر بود، اما برای مردم و سرزمین کوچکی مانند آشور نگهداری آن همه ممالک دشوار، بلکه محال بود. آنان برای آرام نگاه داشتن ملل مغلوب از شیوه‌های خشن ارعاب و قتل و چپاول استفاده می‌کردند. ولی با تمامی احوال از زمانی که همسایگان قدرتمند آریایی به میدان آمدند، از شیوه‌های دیگر، یعنی تزویر و اختلاف و نفاق، نیز بهره‌گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۸-۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نهایت، عصر قدیم به مرحله‌ای پای می‌گذاشت که نیروهای توانمند تازه‌ای به میدان آمده‌بودند و نه تنها جمعیت قابل اعتنا و روزافزونی برای اقامت و اسکان در سرزمین‌های فتح شده داشتند، بلکه مبشر راه و رسم‌های جدیدی نیز بودند که مبتنی بر اخلاق و فضیلت و قانونمندی در امور ملک‌داری بود. جهان‌بینی و شیوه کشورداری مادها همان است که بعدها تجلی کامل‌تر و درخشان‌تر آن را در عصر [[هخامنشیان|هخامنشی]] می‌بینیم. این جهان‌بینی به‌حقیقت برخاسته از فرهنگ مدنی خاصی بود که ایرانیان متدیّن به وحدانیّت خداوند بی چون، از قرن‌ها و شاید هزاره‌های پیش‌تر تجربه کرده‌بودند و اساس آن بر محترم شمردن انسان‌ها و اعتقادات قومی و مذهبی آنان نهاده شده‌بود. این شیوه در واقع ندای انسانی و فریاد ضرورتی بود که برای ایجاد تحولی شگرف بلکه ارائه انقلابی اخلاقی در دنیای قدیم برخاسته‌بود و خواه ناخواه تفکر مبتنی بر قهر و غلبه و نابرد کردن شهرها و مراکز زندگی و هدم و هتک مردمان را به بوته فراموشی می‌سپرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشوریان در برابر حملات حساب‌شده و منظم دو دولت ماد و بابل، که دست به دست هم داده بودند، توانایی ایستادگی نداشتند. مرگ آشور بانی‌پال در سال ۶۲۶ ق.م و سلطنت کوتاه دو پسر وی که با مدعیان و مخالفان در کشمکش بودند، علائم انقراض حکومت آشور را آشکارتر گردانید. نبوپلسر، حاکم محلی بابل نیز که در همین سال حکومت را در دست‌گرفته‌بود، به دلیل بی‌حرمتی‌های آنان به خدایان شهر خود، درصدد طغیان بود&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از مساعدت‌های دولت ماد استقبال می‌کرد. پس هر دو دولت، که از آشوریان ستم فراوان دیده بودند، دست به دست هم دادند و با حمله به نینوا و درهم شکستن حصن‌های حصینی که داشت، سین شارشکین را با دشواری و دستپاچگی روبه رو کردند. حکمران بابل در حمله‌ای که به مواضع سرحدی آشور کرد توفیقی نیافت، ولی حمله سریع هووخشتره آشوریان را ذلیل کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام پس از یک سلسله جنگ‌های خونین دولت آشور خلع سلاح شد و نینوا در پایان محاصره‌ای طولانی از پای درآمد. تاریخ این واقعه را سال ۶۱۲ ق.م. نوشته‌اند. ولی «اوسویوس تاریخ آن را سال اول چهل و سو مین المپیاد معین کرده، پرونیم یک سال پیش‌تر رفته، [[تورات]] این سال را سال کشته‌شدن یوشینا در جنگ با مصری‌ها دانسته، نبونید پادشاه بابل گوید که معبد خزان را پنجاه و چهار سال بعد از انهدام آن از نو بساخت. بنابراین اطلاعات، تاریخ انهدام نینوا را در سال ۶۰۷ ق.م می‌دانند، بعضی ۶۰۵ و ۶۰۶ ق.م هم می‌نویسند.»[3]&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص 190.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هرحال آشور پس از این ضربت دیگر کمر راست نکرده و در هنگام تقسیم، به طور اساسی سهم دولت [[ماد]] شد. پس از انقراض دولت ماد نیز به اسم «آثورا» جزو امپراتوری هخامنشی شد و بعدها به دست اسکندر و سلوکی‌ها افتاد. انقراض این دولت مقتدر، آن هم درست چهل سال پس از نابودکردن عیلام موجب حیرت است و نشان می‌دهد که اساس ان تنها بر قدرت و قوت نظامی بوده و همین‌که شمشیرشان شکست، دیگر عاملی وجود نداشت تا آنان را به عنوان دولتی مستقل حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این واقعه‌که از مهمترین وقایع دنیای قدیم بود، نبوپلسر بین‌النهرین سفلی را تصرف کرد و پسر خود بخت‌النصر دوم را مأمور تسخیر مصر نمود. او که به دلیل مرگ ناگهانی پدر به بابل بازگشته‌بود، دو کرّت دیگر، به صفحات شرقی مدیترانه لشکر کشید و خرابی‌های بسیار به بار آورد. ازجمله، صدمات زیادی بر مردم بیت‌المقدس وارد کرد و سپاهیان خود را در کشتار و غارت آزاد گذاشت، به نحوی‌که انعکاس اعمال او در خلال هزاره‌های متمادی باقی مانده‌است. در تورات آمده است: «پس پادشاه کلدانیان، جوانان ایشان را در خانه مقدس ایشان به شمشیر کشت و بر جوانان، دوشیزگان، پسران و ریش‌سفیدان ترحم نکرد. او سایر ظروف خانه خدا را از بزرگ و کوچک، خزانه‌های خانه خداوند،گنج‌های پادشاه و سرورانش را تماماً به بابل برد و خانه خد؛ را سوزانید. حصار اورشلیم را منهدم ساخت. همه قصرهایش را به آتش سوزانیدند. جمیع آلات نفیسه آنها را ضایع کردند و بقیةالسیف را به بابل به اسیری برد که ایشان تا زمان سلطنت پادشاهان پارس او و پسرانش را بنده بودند.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با تیزبینی و درک قوی سیاسی می‌دانست که بهتر است در تقسیم سرزمین‌های بازمانده از آشور، تنها به گرفتن حدودی قناعت ورزد که مجاور سرزمین ماد بود، چون اداره مناطق شرقی دریای مدیترانه را متعذر می‌دید. اما بعدها تلاش زیادی برای به زانو درآوردن دولت لیدی به کار بست و از این جهت معلوم می‌شود که به طور واقع‌بینانه، توسعه متصرفات دولت مترقّی و رو به رشد خود را به سمت بحرالجزایر (دریای اژه) مفیدتر می‌شمرده است. این لشکرکشی که گویا قریب پنج سال طول کشید به این دلیل که لیدی‌ها همه امکانات خود را علیه مادها به کارگرفتند، به توقف انجامید، چه نخست این که، لیدیان در خانه خود می‌جنگیدند و مادی‌ها از پایگاههایشان فاصله بسیار داشتند. دیگر این که، دولت لیدی عده‌ای از سپاهیان یونانی راکه دارای اسلحه سنگین بودند اجیر کرده بود و آنان در فنون جنگی بسیار ماهر بودند و سه‌دیگر آن‌که سواره‌نظام لیدی تفوق خیره کننده‌ای داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، نبرد به دلیل کسوفی که روی داد، و معروف است که تالس می‌لتی آن را پیش‌بینی کرده‌بود، به صلح انجامید و با پادرمیانی سوبنیوس «پادشاه‌کیلیکیه» و بخت‌النصر، پادشاه بابل، مقرر شد که رود هالیس (قزل‌ایرماق کنونی) سرحد دولتین گردد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هووخشتره به فتح اشور و بین‌النهرین شمالی اکتفا نکرد و به تعبیر هرودوت تعدادی از استان‌های [[کشور ایران|ایران]] را نیز به ماد ملحق ساخت. بخش‌های مزبور عبارتند از: هیرکانی (گرگان) و پارت و همچنین منطقه بلخ، «بدین طریق حدود دولت ماد در صفحات شمال خاوری محتملاً دشت قره‌قوم در ترکمنستان‌کنونی و حتی آمودریا بوده‌است که در آنجا مادها طبق گفته کتزیاس با سکاها رو به رو شدند. پارس و عیلام در شمار حکومت‌هایی بود که در تحت اطاعت و انقیاد ماد قرار داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف در دنباله سخن می‌افزاید که هووخشتره ناگزیر بود که برای ادامه جنگ با لیدی، مدت زمانی، تمامی ارمنستان یا به عبارت دیگر «سرزمین اورارتو» را در تحت تصرف خود داشته‌باشد. بدین‌گونه قسمت‌های مهمی از قفقازیه نیز جزو این دولت بزرگ قرار گرفته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از این جنگ‌ها، آلیات پادشاه لیدی، دختر خود را به فرزند هووخشتره داد و او که کمی بعد جانشین پدر شد، به نام آستیاگس (ایختوویگو = آژیدهاک) زمام امورکشوری مهم و مشهور را در دست‌گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معروف است که چهارمین و آخرین پادشاه ماد، درخشندگی شخصیتی و قدرت رهبری پدر خود را نداشت. چه، مورخان به‌حق هووخشتره را یکی از سرداران نامی جهان و از رهبران مواقع مهم تاریخ می‌شمارند. زمان سلطنت آژیدهاگ را از ۵۸۵ تا ۵۵۰ ق.م می‌دانند و می‌توان باور داشت که این مدت به طور عمده در آرامش و صلح گذشته‌است. دلایل این کار نیز تا حدی روشن است، زیرا اگر او می‌خواست با دولت‌های لیدی و بابل به جنگ برخیزد، هر دو توانایی کافی برای حفاظت سرحدات خویش را داشتند. آلیات، پدر زن آژیدهاگ، نیز با فرزند خویش کرزوس درس‌های مهمی از منازعه پنج شش ساله با مادی‌ها گرفته بودند و با اجیر کردن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌های آسیای صغیر، قدرتی مهم به شمار می‌رفتند. دولت بابل نیز، که تحت اداره مرد صاحب‌اراده‌ای چون بخت‌النصر بود، توانایی خود را برای نگاهداری و حتی توسعه سرزمین‌های خود نشان داده بود. بخت‌النصر استحکامات بابل را تقویت کرد و در بخش‌های شمالی و جنوبی شهر، در میان دو رود دجله و فرات، چنان حصاری ساخت که به هنگام خطر تبدیل به دریاچه‌هایی شوند و مانع ورود دشمنان به آنجا گردند. با این همه بعد از مرگ بخت‌النصر آرامش حاصل‌شده دیری نپایید و چند تن که پیاپی بر تخت نشستند، به زودی کشته شدند و یا درگذشتند. سرانجام کاهنان بابل شخصی به نام نبونید (بابلی نبونه‌خه) را، که از خانواده سلطنتی نبود، به حکومت برگزیدند. از لوحه‌های به‌دست‌آمده، معلوم می‌شود که پدر این مرد، کاهن معبد «سین» یا رب‌النوع ماه در حران بوده و احیاناً قرابتی نیز با دودمان سلطنتی آشور داشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع تاریخی به نحو محسوسی حکایت از آن دارند که بین او و آژیدهاگ کشمکش‌هایی بوده است. لوحه‌های به جای مانده از نبونید پر از آگاهی درباره آثار عتیقه بابل و استوانه‌هایی است که در ویرانه‌های معابد قدیم شهر می‌توان یافت و به طور اجمال اشاره‌ای نیز به لشکرکشی، پادشاه کرده است و معلوم می‌کند که اگر کوروش بر آژیدهاگ خروج نکرده‌بود، جنگ ماد و بابل ادامه می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع آمده‌است که آژیدهاک فرزند پسری نداشت و طبق گفته کتزیاس قرار بود که سلطنت وی به دامادش سپتاما برسد. این نام خانوادگی [[زرتشت]] است و جالب است که عقاید پیغمبر ایرانی، از هر کجای کشور که برخاسته باشد، در بین مادی‌ها و پارس‌ها و مردم ایران شرقی و آسیای میانه طرفدارانی بسیار یافته‌بود و «برای تمام [[کشور ایران|ایران]] اهمیت فوق‌العاده‌ای داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقدیر این بود که بر اساس نوشته مورخ دیگر یونانی، هرودوت، امپراتوری وی نصیب نواده او، کوروش دوم شود که از سال ۵۵۷ ق.م. در مناطق پارس و انزان حکومت می‌کرد و از میان بازماندگان جدّ مادریش، هووخشتره، شایسته‌ترین فردی بودکه می‌توانست آرمان‌های بلند وی را دنبال و تکمیل‌کند. این‌که این جابجایی بزرگ قدرت بی هیچگونه درگیری بزرگی انجام شده، دلیل دیگری، است که مردمان ماد و پارس با یکدیگر پیوند بسیار داشته‌اند و خاصه رجال دربار آژیدهاگ را به داشتن منزلتی مطمئن در دربار شاه جدید امیدوار می‌ساخته است.&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میراث عمده‌ای که پس از انتقال مرکز قدرت از [[هگمتانه]] به پارسه برای [[کشور ایران|ایران]] باقی ماند، بدون شک همان وارث برجسته این خاندان، کوروش بود؛ چرا که این پادشاه هخامنشی نه فقط تربیت و فرهنگ دربار [[ماد]] را از طریق مادرش ماندانا آموخته بود، بلکه در عین حال تمام سنت‌ها و آداب حکومت دیااکوئیان را نیز همراه قلمرو آستیاگ در حوزه اختیار خویش درآورده‌بود. به علاوه این نکته جالب که مغان ماد و کاهنان قوم پارس همچنان مجری و ناظر اداب و مراسم دینی باقی ماندند، نشان می‌دهد که طوایف ماد و پارس با آن‌که طی چندین قرن از سایر طوایف ایرانه‌وئجه جدا شده بودند، همچنان مراسم و عقاید دیرینه خود را نگه داشته بودند و آداب و اصول هر دو قوم چنان مشترک و مشابه بود که اجرای مراسم دینی طوایف پارسی هم به وسیله کاهنان قبایل ماد به عمل می‌آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۸- ۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[هخامنشیان]] ===&lt;br /&gt;
با ملاحظه وسعت دولت ماد در عصر هووخشتره اگر آن را دولتی جهانی بدانیم و امپراتوری جانشین آن، [[هخامنشیان|هخامنشی]] را دومین قدرت بزرگ [[آریاییان|آریایی]] مشرق زمین به حساب آوریم اشتباه نخواهد بود. گسترش یافتن پارس، از وقایع مهم تاریخ قدیم است. پارسیان دولتی تأسیس کردند که جهان کهن را به‌استثنای دو ثلث یونان در تحت تسلط خود درآورد و مدت دو قرن و نیم با افکار و آرمان‌های ارزشمند انسانی خود مردمان را راه برد، رسم و راه‌های جدیدی بنا نهادکه تا آن روز یگانه و بی‌نظیر بود و بعدها نیز شاید هیچگاه همانندی پیدا نکرد. وقتی هم که آن دولت عظیم رو به زوال آورد به دست فاتح سعادتمندی، که فقط مرد رزم بود از پای درآمد. از خوش اقبالی‌های این سرباز فاتح آن بود که در برابر مرد ضعیف و زبون و جبونی قرار گرفته بود و در جنگی که به مثابه یک نبرد تن به تن بود او را هلاک کرد. با این همه پارسیان از تاریخ خارج نشدند، بلکه در مدت دو هزار و چند صد سال، مکرر بلندی‌ها و پستی‌ها را پیمودند و مدام از اوج به حضیض و از حضیض به اوج رسیدند. این است‌که نام آنان از عهد قدیم تا امروز در بیرون از مرزهای [[کشور ایران|ایران]]، به صورت پارس یا فرس، قائم‌مقام نام [[کشور ایران|ایران]] شده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۲۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره زمان ورود [[پارسیان]] به سرزمینی که بعدها مسکن مألوف ایشان و همراهان آنها از دیگر اقوام آریایی گشت به طور محقق نمی‌توان اظهارنظر کرد. آنچه در این باره در مبحث مادی‌ها گفته شد، بی‌گمان در مورد پارسی‌ها نیز صحیح است، چه، این دو قوم یگانه، همواره در کنار هم بوده‌اند و در طول حرکت‌های تاریخی خرد و مهاجرتی، که محتملاً مدیدی به طول انجامیده دوش به دوش یکدیگر می‌زیسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;جنیدی، فریدون(۱۳۷۴)، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، تهران: چاپ‌گیتی. ج ۲، ص ۱۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt; کتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد نام آمادای و پارسراً و پارسوماش را ثبت‌کرده‌اند. یکی از سلاطین آشورکه در قرن ۹ ق. م. سلطنت داشته، افتخار می‌کند که بیست و هفت نفر از پادشاهان پارسوا را مطیع نموده و نیز معلوم است که در زمان سارگن شلم نصر پادشاه آشور (۷۳۱ -۷۱۳ ق. م.) و نیز در زمان آشورهادون (تا ۶۶۷ ق. م.) پادشاهان یا بهتر است گفته شود رؤسای قبایل پارس دست‌نشانده آنها بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اوج‌گیری اقتدار مادی‌ها و ضعف روزافزون توان آشوری‌ها، پارسیان نیز حمایت مادی‌ها را پذیرفتند و سود خود را کماکان در همراهی با برادران هم نژادشان دیدند. این وضع، چنانکه در مبحث تاریخ ماد ذکر شد، تا حوالی سال ۵۵۰ ق .م. ادامه یافت، تا اینکه بنا بر روایات، در آن سال کوروش سوم نواده آژیدهاگ بر پدربزرگ خود شورید و پس از نبردهای مختصری توانست قلب‌های سپاهیان و سرداران مادی را به سوی خود برگرداند و با ورود به هگمتانه، وحدت اساسی هر دو قوم را در زیر لوایی واحد اعلام کند. آنچه از کتیبه [[بیستون]] [[داریوش]] دانسته‌می‌شود، این است که پیش از کوروش بزرگ شش تن دیگر به عنوان شاه پارس شناخته‌شده‌اند که همه از فرزندان [[هخامنشیان|هخامنش]] جدّ این خانواده‌اند. شاهان مزبور به ترتیب عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# چیش پش؛&lt;br /&gt;
# کمبوجیه؛&lt;br /&gt;
# [[کورش|کوروش]]؛&lt;br /&gt;
# چیش‌پش؛&lt;br /&gt;
# [[کورش|کوروش]]؛&lt;br /&gt;
# کمبوجیه؛&lt;br /&gt;
# کوروش سوم (بزرگ).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه می‌شمارد که شش طایفه از آنها شهری و ده‌نشین (ساکن) بوده‌اند که اسامی آنها عبارت است از: پاسارگادی‌ها، مَرّفی، ماسپیان‌ها، پانتالی‌ها، دروزی‌ها، گرمان‌ها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتی‌ها، مردها، دروپیک‌ها و دائن‌ها تشکیل‌می‌دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;مشکور، محمد جواد(۱۳۴۳)، ایران در عهد باستان، تهران: اشرفی، ص ۱۶۶-۱۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt; به عقیده هرودوت، [[هخامنشیان]] از طایفه پاسارگادی‌ها هستند و از نجیب‌ترین و مهمترین خاندان‌های پارسی محسوب می‌شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمان‌ها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پی‌افکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون اداره‌کند. روش‌های مملکت‌داری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوه‌های حکومتی دولت‌های پیش از خودشان نداشت و بی‌تردید می‌توان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راه‌های اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمی‌کردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم می‌داشتند. بیان درست‌تر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمین‌های با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را می‌پوشیدند، به معابدشان پای می‌نهادند و همانند خود آنان به عبادت می‌پرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهان‌بینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل مسئله در نظر [[هخامنشیان]] این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالی‌تر برسانند، حرمت‌های آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیری‌های کوروش و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدن‌های قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازه‌ای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بین‌النهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی [[خلیج فارس]] بود.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر [[پارسیان]] بر سر لجاجت و کینه‌توزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشه‌های خود بر شکست‌خوردگان بر می‌آمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن می‌گفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمی‌ترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگ‌های قدیم محفوظ بماند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب،  صص ۱۳۶-۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی می‌کردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت می‌گذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود می‌پنداشتند. پیروزی‌های سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطره‌های آنان در هاله‌ای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمان‌بندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت می‌شناختند و خراج مربوط را می‌پرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که [[هخامنشیان]] در اصول مملکت‌داری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگ‌تر آنان محسوب می‌شدند و در امور کشورداری برآنان حق‌تقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولت‌های مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست [[هخامنشیان|هخامنشی]] درآمدند، شماری از رسم و راه‌های کشورداری را به [[هخامنشیان]] آموختند. درست است‌که عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سه‌هزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شده‌بود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی مانده‌بود، کافی بود که سلطه فوری [[هخامنشیان]] را امکان‌پذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بی‌شک [[هخامنشیان]] قوم تازه‌ای را که در خود مستحیل ساخته‌بودند، سخت عزیز می‌شمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیش‌پش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردمی چنین باتدبیر از پادشاهی کوچک گمنامی، که در دامنه‌های جنوب غربی [[کشور ایران|ایران]] مستقر بود، بیرون آمدند و امپراتوری وسیعی را در دوران یک نسل به وجود آوردند که نه تنها شأن و شوکت پیشینیان خود را حفظ کرد، بلکه چون بنای آن بر تخریب نبود و در صدد خون‌ریزی و نابودکردن سرزمین‌های دیگر برنمی‌آمد، توانست جایگاه هر یک از اقوام تابع خود را نیز در همان موقعیتی که بودند، محفوظ نگاه دارد. چنانکه [[همدان]] نه تنهامحفوظ ماند، بلکه همچنان به صورت پایتخت باقی بود و عمال مادی هم در مشاغل خود باقی ماندند. یادآورشدیم که انتقال قدرت از ماد به هخامنشیان چنان مخفیانه صورت‌گرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان(۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر،  ص ۷۲-۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه اشارت رفت، نظیر همین امر برای حوزه‌های مدنی دیگر روزگار اعم از شوش، بابل، سارد و مصر و غیره پیش آمد و حکومت جهانی [[پارسیان]]، [[کشور ایران|ایران]] را به صورت پل ارتباطی و حد واسط تمدن‌های شرق و غرب درآورد. آنگاه که کوروش سواحل مدیترانه و آسیای صغیر و سرزمین پرآوازه لیدی را از سمت غرب تسخیر کرد، به فکر بخش‌های شرقی کشور افتاد و متصرفات [[مادها]] را، که به رود آمودریا رسیده بود، توسعه داد و تا آن سوی سیر دریا و نواحی سغد و فرغانه و پامیر، که شاید جایگاه زندگی نخستین اجداد او و دیگر [[آریاییان|آریاییان ایران]] بود، رسانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این اوقات، بابل شهری بلندآوازه بود که پس از انهدام آشور، بخش عمده متصرفات آن دولت و نیز ثروت و مکنت شهرهایش را در خود گرد آورده‌بود. طرز تسخیر این شهر که بدون خونریزی عمده‌ای انجام پذیرفت، نشان می‌دهدکه آوازه جهانداری‌کوروش همه جا راگرفته بود و سیران و خاصه کاهنان بابل، مقاومت مهمی در پذیرش فاتح جدید نکردند. شهر به آسانی تصرف شد و کوروش به همه آنچه که وعده داده بود، عمل کرد. حقوق اجتماعی کلیه مردم را محترم شمرد، به تمدن و فرهنگ قدیمی و مقدسات مذهبی مردم بابل احترام گذاشت و مانند سلاطین روم، خدای بابلیان را لمس کرد و در همان نخستین سال فرمانروایی، فرمانی صادر کرد که ازادی قوم یهود را اعلام می‌نمود. به آنان اجازه داد به موطن اصلی خود، بیت‌المقدس، بروند و باقی‌مانده دارایی‌های خود را با خود برگیرند و معابدشان را از نو بسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;هاشمی، ابوالقاسم (۱۳۶۷)، تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: (بی‌نا) ، ج ۱. ص  ۱۱۹-۱۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شادمانی یهودیان از فرمان کوروش در کتاب‌های دینی آنان منعکس شده‌است، چنانکه می‌خوانیم: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«کوروش پادشاه پارس چنین می‌فرماید: یهوه خدای آسمان‌ها، جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرموده‌است که خانه‌ای برای وی در اورشلیم، که در یهوداست، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد. او به اورشلیم که در یهوداست برود و خانه یهوه که خدی اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب عزرا، باب اول.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;اشعیا گوید: «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته، چنین می‌گوید: من یهوه هستم و همه چیز را آفریده‌ام. درباره اورشلیم می‌گوید معمور خواهد شد و درباره شهرهای یهوداکه بنا خواهند شد... و درباره کوروش می‌گویدکه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب اشعیاء، باب ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; اشعیا متعاقباً می‌افزاید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خداوند به مسیح خویش، یعنی به کوروش، می‌گوید من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت‌ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. تا درها را به روی وی بازکنم و دروازه‌ها به روی او دیگر بسته‌نشود. چنین می‌گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جای‌های ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج‌های ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل می‌باشم و تو را به اسمت خوانده‌ام ... هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو رابستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب اشعیاء،  باب ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;الطاف‌کوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل می‌زیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلی‌شان شدند، به زودی با هم‌کیشان ساکن در فلسطین دچار دشواری‌های تازه‌ای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکش‌های داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کرده‌است. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواسته‌است خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیش‌پش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفته‌است، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیله‌ای بوده‌است. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خون‌ریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، که آوازه‌ای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از الواح بابلی چنین بر می‌آید که کوروش نه‌تنها خدایان بابل را محترم می‌داشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی می‌شمرده و دستور داده بود بت‌های شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز [[کشور ایران|ایران]] شمرده شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۳۹۲-۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب خصال کوروش می‌توان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل می‌جست. با شکست‌خوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم می‌شمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتل‌عام نمی‌کرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و می‌توان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجات‌دهنده و پیامبر یاد شده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین پادشاه بزرگ [[هخامنشیان|سلسله هخامنشی]] کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و پارت و [[کرمان]] بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورش‌هایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شده‌بود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارس‌ها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئه‌های آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد. کمبوجیه بر خلاف پیش‌بینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۸-۱۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبه‌ای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پاسارگاد]] (آرامگاه کوروش)؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پاسارگاد]] (طرح بازسازی دیولافوا)؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف فراوان کرده و پادشاه [[کشور ایران|ایران]] را به رتبه و مقام الاهه نیت(NEYT) ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را ذکر کرده‌است. از کتیبه او جاگررسنت استنباط می‌شود که کمبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس فرعون بر تخت صورت می‌گرفت، انجام داد. این کارها طبعاً برای آن بود که به فرمانروایی خود در مصر صورت قانونی و مشروع بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه ایران همان روش سیاست ملایم و آرام پدر را تعقیب کرد و پس از دفع مقاومت مسلحانه مصریان از ویرانی آن کشور و قتل‌عام مردم امتناع ورزید و حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه تصمیم گرفت بخش دیگری از ایالات آفریقا را به تصرف خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا تنها با میل و اراده خویش به اطاعت و انقیاد او درآمدند و اگر در نظر گرفته شود که منطقه قرطاجنه (کارتاژ = تقریباً تونس کنونی) نیز با قبول اطاعت فنیقیان، فرمانروایی ایرانیان را بر خود پذیرفته‌بودند و در این هنگام به ارتش [[کشور ایران|ایران]] برای ایجاد امنیت در سواحل جنوبی دریای مدیترانه کمک می‌رسانیدند، می‌توان‌گفت چنانکه بعدها داریوش ادعا کرد: نیزه مرد پارسی تا سرزمین‌های دور رفته‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام، کمبوجیه در صدد برآمد که به بخش‌های جنوبی‌تر آفریقا و از جمله حبشه لشکرکشی کند. &amp;lt;blockquote&amp;gt;«منابع یونانی،که شاید تحت تأثیر و تحریک منابع مصری قرارگرفته‌بودند، نقل می‌کنند که سفر جنگی به حبشه- که شخص پادشاه فرمانده آن بود- منجر به شکست گردید. سپاهیان آذوقه نداشتند و در مراجعت، قسمت اعظم افراد از بین رفتند. مع‌هذا دلایلی در دست است که می‌رساند پارسیان به نبطه رسیده‌بودند؛ زیرا پس از این عهد، دیگر ذکری از این حکومت در منابع تاریخی به میان نمی‌آید. شهری به نام زوجه کمبوجیه- مروئه- بنا نهاده‌شد و این امر هم ثابت می‌کند که سفر جنگی مورد بحث، چنانکه بعضی منابع آن را نکبت‌بار معرفی می‌کنند، نبوده‌است.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن‌گیرشمن، همان کتاب، صص ۱۴۹-۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;بردیا و قتل او به دست‌کمبوجیه حسب انتخاب پدر، والی پارثه،گرگان، باختر و خوارزم بود. (کتیبه  [[بیستون]]، بند ۳۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوروش غیر از کمبوجیه پسری داشت به نام «بردیا»،که برادر تنی کمبوجیه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;کتیبه بیستون بند ۱ ستون ۱، به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی بر اسم او در آثار مختلف چنین نوشته شده است: درکتیبه [[بیستون]] ستون ۱ بند ۱۰:«بردیا» در نسخه بابلی همان‌کتیبه «برزیا» هرودوت از او به عنوان بردیا نام برده و اشیل، مصنف یونانی، در تصنیف خود موسوم به «پارسی‌ها» رفردیس نامیده و کتزیاس، او را «نای نک ساریس» و گزنفون «تانااکسارس» نامیده‌اند. بنابراین معلوم‌است که مورخین یونانی‌این‌اسم راتصحیف کرده‌اند و اسم او بردیا بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی،  ص ۴۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;در باب واقعه بردیا دو سند مهم وجود دارد؛ یکی سند رسمی و درباری یعنی‌کتیبه بیستون و دیگری تاریخ هرودوت که دارای تناقضاتی است. در ابتدا قول و روایت هرودوت را بیان می‌کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وی (کمبوجیه) درگذشته نیز عقل چندان صحیحی نداشت، اولین جنایت او این بود که برادر خود بردیا را،که با هم از یک پدر و مادر بودند، به قتل رسانید. این برادر را از مصر به پارس فرستاده‌بود و علت آن حسادتی بودکه به او می‌ورزید؛ زیرا از بین تمام پارس‌ها او تنها کسی بود که توانسته بود کمانی را که پادشاه حبشه به ایختیوفاژها داده بود، تا دو انگشت به آخر مانده بکشد. هیچ یک دیگر از پارس‌ها نتوانسته‌بودند این عمل را انجام دهند. وقتی بردیا به پارس مراجعت می‌کرد، کمبوجیه در خواب دید که چاپاری از راه رسید و خبر داد که بردیا بر تخت سلطنت جلوس کرده و سر او به آسمان رسیده است وی بر خود بیمناک شد و ترسید که مبادا برادرش او را بکشد و سلطنت را به چنگ آورد. پس پرگزاسپ را،که مورد اعتماد و بیش از تمام پارس‌ها به وی وفادار بود، به پارس فرستاد تا او را هلاک کند. پرگزاسپ به شوش رفت و بردیا را کشت. بعضی می‌گویند او را به بهانه شکار با خود برد و بعضی دیگر می‌گویند که وی را به دریای اریتره برده و در امواج آب افکند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه دکتر هادی هدایتی، ج ۳، بند ۳۰، صص ۴-۱۳۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق کتیبه [[بیستون]] (ستون ۱، بند ۱۰) داریوش شاه گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«این (است) آنچه به وسیله من‌کرده‌شد پس از آن که شاه شدم.کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود، بردی نام، از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت. به مردم معلوم شد که بردی کشته شده‌بود. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد. وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد، هم در پارس و هم در ماد و هم در سایر کشورها.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;بنابراین با مقایسه &amp;quot;تاریخ هرودوت&amp;quot; و &amp;quot;کتیبه بیستون&amp;quot; مشخص می‌شود که نظریه هرودوت، مبنی بر آنکه بردیا در سفر جنگی‌کمبوجیه به مصر با او بوده است و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را که شرح می‌دهد، کاملاً بی‌اساس است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتزیاس شرح قضیه را طوری دیگر نوشته است. مورخ مذکور می‌گوید: تای نک سارسس، برادر کمبوجیه، مغی را که نامش سپنت‌دات بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کمبوجیه رفت وگفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد. اگر می‌خواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید که نخواهد آمد.کمبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده، در آمدن عجله نکرد... و پس از احضار سوم روانه گشت. کمبوجیه در صدد کشتنش برآمد. مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار به تأخیر افتاد، ولی کمبوجیه همواره در صدد بود که مانع را برطرف کرده، نقشه خود را اجرا کند. در این احوال سپنت دات که مغ بود به کمک او آمد. توضیح آنکه سپنت‌دات شباهت بسیار به شاهزاده داشت و به کمبوجیه گفت شاهزاده را بکشد. سپس او لباس شاهزاده را خواهد پوشید به طوری‌که هیچ‌کس متوجه نشود که وی به قتل رسیده‌است.&amp;quot;&#039; تا آن که روزی خواجه‌ای «تی‌به ته» نام که به حکم مغ مجازات شده‌بود، گریخته نزد مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، رفت و سر را فاش کرد. او از کمبوجیه خواست که مغ مزبور را به وی تسلیم کند. کمبوجیه امتناع ورزید و آمی‌تیس علناً کمبوجیه را نفرین کرده و خود، زهر خورد و مرد. کمبوجیه از نفرین مادر سخت متأثر گردید و خواست اثر آن را بگرداند. با این مقصود امر کرد حیوانات زیاد قربانی‌کردند، ولی خون حیوانات جاری نشد و کمبوجیه از این قضیه به وحشت افتاد. چندی بعد «رکسانه» زن شاه، طفلی زایید که سرنداشت. کمبوجیه غیبگوها را جمع کرده تعبیر آن را پرسید.گفتند:&amp;lt;blockquote&amp;gt;&amp;quot;تو پسری نخواهی داشت که جانشین تو گردد&amp;quot;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;پس از آن کمبوجیه شکل مادر خود را در بیداری دید و مادرش به او گفت: &amp;lt;blockquote&amp;gt;&amp;quot; زود باشدکه به جزای عمل خود برسی &amp;quot;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;شاه که در آن زمان در بابل بود، روزی چوبی را قطع می‌کرد و در این حال کارد به ران او آمده زخمی برداشت که بعد از یازده روز رنج و تعب شدید، از آن درگذشت.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن. تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، ص ۴۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; بین نوشته‌های هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را &amp;quot;آمی‌تیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مقایسه دو روایت معلوم می‌شود همه نوشته‌های کتزیاس در این باب بیشتر به داستان‌گویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمی‌شناسند و به دنیا آمدن طفل بی‌سر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه این‌گفته‌ها، شاخ و برگ‌های داستانی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== قیام بردیای دروغین و حکومت وی ====&lt;br /&gt;
در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه بیستون از داریوش است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت است‌که به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شده‌است. این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل می‌کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریوش در مورد قیام گئوماته (کتیبه بیستون، ستون ۱، بند ۱۱): &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش شاه گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;پس از آن مردی مغ بود گئومات نام از «پَ- شیشی یا وودا» برخاست. کوهی است «ارکدریش» نام، چون از آنجا برخاست ۱۴ روز از ماه «وی یخن» گذشته‌بود. او به مردم چنان دروغ گفت که من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را او برای خود گرفت. ۹ روز از ماه &amp;quot;گرم پد &amp;quot;گذشته بود. آنگاه شاهی را او برای خودگرفت، پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۲): داریوش‌شاه‌گوید: این شاهی، که گئومات مغ ازکمبوجیه ستانده بود، این شاهی، از دیرگاهان در تخمه ما بود. پس از آن‌گئومات مغ آن را از کمبوجیه ستاند هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها را او تصرف نمود. از آن خود کرد. او شاه شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۳): داریوش شاه‌گوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کسی از تخمه ما، که شاهی را از آن گئومات مغ بازستاند. مردم شدیداً از او ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناخته‌بودند، بکشد. بدان جهت مردم رامی‌کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشته‌بود. آن‌گاه من با چند مرد آن‌گئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیک‌ی‌ووتیش» نام در سرزمینی «نی‌سای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۴): داریوش شاه‌گوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شده‌بود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاه‌هایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاه‌ها و رمه‌ها و غلامان و خانه‌هایی را که گئومات مغ ستانده‌بود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را برداشته شده‌بود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۹-۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاه‌گوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی می‌خواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا»(Intaphernes) نام پسر «وایسپار» پارسی، «اوتان»( Otanes) نام پسر «ثوفر» پارسی، «گئوبروو»(Gobryas) نام پسر «مردونی‌ی»(Mardonius) پارسی، «ویدرن»(Hydarnes) نام پسر «پگابیگ ن» پارسی، «بگ بوخش»(Megabyzus) نام پسر «داتو و ه ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر  «و ه و ک» پارسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۹): داریوش شاه‌ گوید: تو که از این پس شاه خواهی بود،  دودمان این مردمان را نیک نگهداری‌کن.&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص 73-72.&amp;lt;/ref&amp;gt;بنابراین از کتیبه بیستون چنین مستفاد می‌شود که اولاً نام مغ  مزبور،گئومات بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر  می‌داند. سوم آنکه مرگ کمبوجیه را به سبب خودکشی می‌شمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین  ماد می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش ویران نمودن معابد را به گئومات نسبت می‌دهد و این نشان‌دهنده  آن است که در مذهب وی ساختن معابد مرسوم نبوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین داریوش بعد از سرکوبی قیام می‌گویدکه اموال مردم را به  آنها پس دادم. منظور از کلمه &amp;quot;مردم&amp;quot; در این کتیبه‌ها، &amp;quot;اشراف&amp;quot; است  نه توده‌های مردم. و این نشان می‌دهد که مغ مزبوراموال اشراف را مصادره نموده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که می‌گوید هرکسی بعد از من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمان‌ها یعنی هفت خاندانی‌که به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرت‌آور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند[8]. کمبوجیه یکی از این دو نفر را به سمت ناظر، مأمور اداره اموال خود کرده‌بود و همین شخص بود که توطئه را طرح کرد[9]. این شخص متوجه شده‌بود که مرگ بردیا را از مردم پنهان‌کرده‌بودند و فقط تعداد کمی از پارس‌ها از آن باخبر بودند و دیگران هنوز او را زنده تصور می‌کردند. پس طرح خود را بر این اساس پایه گذارد و به خاندان سلطنتی تجاوز کرد. او برادری داشت که به شرحی که نقل کردم در شورش سهیم بود. این برادر به قدری به بردیا، فرزند کوروش و برادر کمبوجیه که به امر پادشاه کشته شده‌بود، شباهت داشت که می‌توانست ایجاد شبهه کند. نه تنها از لحاظ صورت به بردیا شبیه بود، بلکه نام او هم بردیا بود[10].  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;پاتی زی تس&amp;quot;[11] مغ به او اطمینان داد که شخصاً جریان را به نفع او رهبری خواهد کرد. سپس او، وی را به مقر سلطنت برد و بر تخت شاهی قرار داد. پس از آن رسولان به تمام نقاط و حتی تب و مصر فرستاد تا سپاه را مطلع کنند که از این پس باید از بردیا فرزند کوروش فرمانبری کنند نه از کمبوجیه.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانت‌کرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بوده‌است او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کرده‌ای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱،  ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۳): سپس‌کمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافت‌کرده‌ای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آن‌کسی‌که شورش کرده را پرسید و چون نام &amp;quot;بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیده‌بود و شبحی‌که به او گفته‌بود: شخصی &amp;quot;بردیا&amp;quot; نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بی‌جهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستن‌کرد، تا بی‌تأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعی‌که او بر زین اسب می‌پرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطه‌ای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر &amp;quot;اکباتان&amp;quot; نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کرده‌بود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۲-۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کمبوجیه بزرگان را می‌طلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شده‌ام و شما اطمینان داشته‌باشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی می‌کنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کرده‌ام و برادرش بردیا. آن کس‌که باید در برابر جسارت و گستاخی خفت‌آور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شده‌است که از خانواده او سرچشمه گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس‌ها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما می‌توانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی می‌کنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بی‌قیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمه‌ها برای شما بره‌ها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان می‌خواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت می‌کنم که علاوه بر آن، هر یک از پارس‌ها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۴-۱۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; هنگامی که کمبوجیه این عبارات را بر زبان جاری می‌کرد، بر سرنوشت خود می‌گریست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پارس‌ها، پادشاه خود را در حال زاری دیدند، آنها هم‌گریستند. مدتی بعد کمبوجیه که جمعاً هفت سال و پنج ماه سلطنت‌کرده‌بود و فرزندی از خود باقی نگذارده‌بود، در گذشت. پارس‌هایی که در آن محل حاضر بودند، نمی‌توانستند باور کنند که مغ‌ها سلطنت را به دست گرفته‌اند و اطمینان داشتند که آنچه کمبوجیه درباره مرگ بردیا برای آنها نقل‌کرده، به قصد آن بوده که به برادر خود لطمه زند و تمام پارس‌های امپراتوری را برضد او بشوراند. آنها مطمئن بودند که آن‌کس که سطنت می‌کند، همان بردیا فرزند کوروش است. از طرفی پرگزاسپ هم قتل بردیا را جداً انکار می‌کرد؛ زیرا بعد از مرگ کمبوجیه اعتراف به قتل فرزند کوروش برای او خطر داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۵-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; از مقایسه روایت هرودوت وکتیبه بیستون در مورد واقعه بردیای دروغی، مستفاد می‌شود که بین آن دو اختلافاتی هست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# در کتیبه بیستون سخن از یک مغ است در حالی که در تاریخ هرودوت صحبت از دو مغ است که برادر بودند؛&lt;br /&gt;
# مطابق کتیبه داریوش در بیستون، گئوماته را در دژی از سرزمین ماد به قتل می‌رسانند و هرودوت آن را در شوش می‌داند؛&lt;br /&gt;
# در کتیبه بیستون، داریوش به نقش خود اهمیت بیشتری می‌دهد و عامل اصلی، سرکوبی بردیا را شخص خودش ذکر می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ارزیابی قیام گئوماته مغ ====&lt;br /&gt;
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارس‌ها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معاف‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱،  ص ۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سئوالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شده‌است؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعث‌گرایش مردم به او شده‌است؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش می‌کرد، باعث توهم افکار می‌گردید؟ نمی‌توان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن می‌رودکه در اندیشه [[ایران باستان]] شاه می‌بایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیق‌تر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق می‌کرد، و چون‌گئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، می‌بایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیت‌کند و چه شجره‌ای قوی‌تر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن ؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب می‌آمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب می‌آمدند. به طوری‌که همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض می‌نمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت می‌نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونت‌آمیز بود، و هم از لحاظ داخلی می‌خواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که &amp;quot;دولت&amp;quot; و &amp;quot;حکومت&amp;quot; و در رأس آن &amp;quot;شاه&amp;quot; قدرت داشته باشد و نیروهای‌گریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل می‌شدند. ویل دورانت می‌نویسد: &amp;quot;کمبوجیه برای آنکه زشتی‌های حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حمله‌های دل درد سخت خویش انجام می‌داد، به این معنی که خواهر و همسر خود &amp;quot;رکسانا&amp;quot; و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان [[کشور ایران|ایران]] را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون می‌دانست که حکم او را اجرا نکرده‌اند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زده‌بودند، کیفر داد.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ویل دورانت. تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ج ۱، بخش اول، ص ۵۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از یک طرف اشراف، چون کمبوجیه آنها را در قدرت سهیم نکرد و امتیازاتی به آنها نداد، باعث تحریکاتی در جامعه و مهیا نمودن کودتای‌گئومات شدند؛ از طرف دیگر، بنا به نظر ریچارد فرای چون کمبوجیه از درآمد معابد کاست، کاهنان بر او شوریدند و داستان‌های دروغین درباره او پراکندند. اومستد که در این مورد با فرای هم داستان است، می‌افزاید:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«&amp;quot;بردیا &amp;quot; برادر تنی کمبر جیه است که در سال ۵۲۲ ق .م. خود را شاه خواند و مردم زیردست، پادشاهی او را پذیرفتند؛ زیرا او سه سال باج‌ها و سربازگیری را معلق گذاشت. ولی آزادگان شهرستان‌ها به تحریک داریوش علیه او قیام کردند و به وی فرصت ندادند که اصلاحات اجتماعی خود را استوار کند.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;اومستد می‌گوید:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت می‌دانستند.»&amp;lt;ref&amp;gt;آلبرت تن ایک اومستد، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲، ص ۱۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;نتیجه آن که اشراف با کمبوجیه، که امتیازات آنها را محدود کرده‌بود، میانه خوبی نداشتند و احتمال دارد که برای از میان برداشتن او، ماجرای‌گئو ماته را بر پانموده باشند، بدین ترتیب که با گئوماته همدست شده‌اند و وقتی کمبرجیه به دست خود کشته می‌شود (چنانکه داریوش می‌گو ید) و یا احتمال بسیارکم به دست همان اشراف از جمله داریوش،کشته می‌شود، تصمیم می‌گیرند که مانع مهم‌تر یعنی‌گئوماته را نیز از میان بردارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف مؤلف کتاب تاریخ ماد این واقعه را چنین تحلیل می‌کند:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«وضع مردم ماد در عهد هخامنشیان سخت به بدی‌گرایید و ایشان بالنتیجه ناراضی شدند. ممکن است حوادثی که پس از فتح آسیای صغیر و بابل و مصر در پایان پادشاهی کمبوجیه وقوع یافت، در این زمینه و محیط، تکوین یافته بوده‌است».&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، ایگور میخائیلریچ (۱۳۴۵)، تاریخ ماد، ترجمه کریم‌کشاورز، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص۳۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«سبب اینکه گئوماته چنین به‌آسانی تمام اقرام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بی‌خرد کوروش و ناکامی‌های نظامی او در حبشه در این مورد دخیل بوده‌است و اینکه به عادت پارسیان بخش عمده نیروی جنگی و دستگاه اداری مرکزی‌کشور، در لشکرکشی با پادشاه بوده‌اند، نیزکار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید در جای دیگر جستجو کرد. گئوماته به مردم ساکن امپراتوری چیزی وعده داده‌بود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال برد نصیب ایشان شود، و این خود بی‌درنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت و تمام آزادگان تابع گئوماته شدند، و سبب اتفاق کلمه ایشان همان علاقه‌ای بود که به اصلاحات وسیع پیشنهادی‌گئوماته داشتند. ما نبایدگئوماته راکمال مطلوب مردم‌دوستی بشماریم؛ چرا که به خاطر رقابتی بود که میان اصناف مختلف کاهنان وجود داشته و بر سر قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر مبارزه می‌کرده‌است. از جهت دیگر نیز نباید غلو کرد که گئوماته پهلوانی، انقلابی بوده و به خاطر اَزادی ماد مبارزه می‌کرده‌است.کودتای گئوماته نهضت مردم نبود، تحولی درباری بود و خود گئوماته خویشتن را پارسی و هخامنشی می‌خوانده، اگر چه مادیان تکیه‌گاه او بودند. «بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحات‌گئوماته زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند.گمان می‌رود که گئوماته به بزرگان درباری و سران لشکری دست نزد، زیرا که اولاً اینان نقطه اتکای سیاست مرکزیت کشور بودند و گئوماته کمتر از هووخشتره و کوروش به مرکزیت نیازمند نبود و ثانیاً بسیار نیرومند بودند و با وضعی که گئوماته داشته، تحریک ایشان خطرناک می‌بود.«دشمن عمده گئوماته، بخش معینی از بزرگان بوده‌اند؛ زیراکه مهمترین طرفداران داریوش از بزرگان بوده‌اند.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== سرکوبی قیام گئوماته مغ ====&lt;br /&gt;
هرودوت به‌تفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان می‌کند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگ‌ترین پارس‌ها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شده‌بود که مغ از ارگ خارج نمی‌شود و هیچ‌یک از پارس‌های بزرگ‌زاده را به حضور نمی‌پذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواج‌کرده‌بود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآورده‌بود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا می‌زیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او هم‌بستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بی‌خبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمی‌داند چه کسی با او هم‌خوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمی‌شناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی می‌کنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، کتاب سوم، بندهای ۶۸۷۹، صص ۱۷۶-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمی‌توانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست می‌کنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد که‌گوش‌های بردیا کنده‌شده. اگر توانستی‌گوش‌های او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علی‌رغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگ‌ترین شخصیت‌های پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناری‌کشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس می‌زدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانی‌گفته او را باور کردند و تصمیم‌گرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکره‌کردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس می‌آمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود[4]. وقتی داریوش رسید، آن شش تن تصمیم گرفتند او را نیز با خود همراه‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفت‌گانه و نقشه آنها را توضیح می‌دهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیب‌زاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بی‌تأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئن‌ترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفت‌کرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشته‌بود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارس‌ها برای او احترام زیادی قائل بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کرده‌بودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارس‌ها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شده‌بود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیان‌کرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بی‌تأمل به مغ‌ها حمله‌کنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تن‌به‌تن صورت‌گرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشته‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص صص ۱۶۸.۱۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس‌کشتار مغان آغاز شد، هرجا مغی می‌یافتند خون او را می‌ریختند. هرودوت می‌نویسد: «این روز، جشن بزرگ ملی پارس‌هاست. مراسم بزرگی در این روز برپا می‌کنند که به «قتل‌عام» معروف است. در موقع انجام این مراسم هیچ مغی حق ندارد خود را به مردم نشان دهد و در آن روز در خانه می‌مانند.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== اجلاس مشورتی سران خاندان‌های بزرگ ====&lt;br /&gt;
هرودوت می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«وقتی اغتشاش آرام شد و پنج روز از این حادثه‌گذشت، کسانی که بر ضد مغ‌ها قیام کرده‌بودند برای مشورت جلسه‌ای تشکیل دادند. نطق‌هایی ایراد شد که بی‌تردید برای بعضی از یونانی‌ها باورکردنی نیست، ولی در هر حال صحّت دارد».&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۸۰، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانی‌ها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارس‌ها جور در نمی‌آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== نطق هوتانه ====&lt;br /&gt;
اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال می‌کرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. این‌کار نه خوب است و نه مفید. شما می‌دانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجه‌ای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردی‌که به آن دست یابد نقشه‌های غیرعادی الهام می‌کند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش می‌یابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان می‌روید. این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمی‌آورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همه‌چیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار می‌افتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت می‌ورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشته‌باشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملق‌گویند به او برمی‌خورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفته‌اید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت می‌گردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» می‌نامد، صحبت می‌کند و می‌گوید:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمی‌شود، مقامات به قید قرعه واگذار می‌شود و صاحب‌منصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار می‌شود. بنابراین من پیشنهاد می‌کنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق مگابیز =====&lt;br /&gt;
چنانکه ازگفته‌های هرودوت برمی‌آید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر می‌رسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیت‌گذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد. متن نطق مگابیز چنین است:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او هم‌عقیده‌ام. اما وقتی او توصیه می‌کند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکرده‌است؛ مردمی‌که از آنها هیچ انتظاری نمی‌توان داشت، ابله‌ترین و گستاخ‌ترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بی‌قید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیده‌اند چگونه می‌توانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟. ما باید دسته‌ای از مردان برگزیده را انتخاب کنیم و حکومت را به دست آنان بسپاریم. ما خود به‌یقین از این مردان خواهیم بود. به نظر می‌رسد که بهترین تصمیمات از بهترین اشخاص سرچشمه می‌گیرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند 81، ص ۱۷۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق داریوش =====&lt;br /&gt;
داریوش نه با نظر اوتان، که معتقد به حکومت عوام بود، موافق بود و نه با نظر مگابیز، که معتقد به حکومت اشراف قبایل بود؛ بلکه خواهان یک حکومت سلطنتی مطلقه بود که در رأس آن یک نفر تصمیم بگیرد، اما به این شرط که این شخص متقی باشد. وی به این علل با این نوع حکومت موافق بود که: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«بهتر از تقوای سلطانی که در عین شکوه و جلال است هیچ‌چیز نمی‌توان یافت. چنین پادشاهی با عدالتی که فرض وجود او است، در جهت خیر و صلاح ملت حکومت خواهد کرد و اسرار امور را در برابر بداندیشان بهتر محفوظ خواهدداشت. اما در حکومت اشرافی، اشراف که استعدادهای خود را در راه منافع عمومی به کار می‌اندازند غالباً گرفتار خصومت‌ها÷ی شخصی بسیار تند می‌باشند.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند 82، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;بایدگفت داریوش از اتحاد قبایل، به نحو احسن، در جهت رسیدن به قدرت استفاده نمود. لیکن نهایت هدف وی، تمرکز بخشیدن امور بر محور وجود شاه بود که از نظر او دارای نوعی قدرت معنوی بود. وی چنین استدلال کرد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«چون هریک از آنها می‌خواهند بر دیگران ریاست کنند و عقیده خود را تفوق دهند، سرانجام از یکدیگر به‌شدت متنفر می‌شوند و این خود موجب جنایات و خیانات و بازگشت حکومت سلطنتی می‌شود. همین امر نشان می‌دهد که تا چه حد این حکومت بهترین نوع حکومت می‌باشد.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 179.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;نظریه [[داریوش]] و استدلال وی، تا حدی انعکاسی از نظریه افلاطون درباره حکومتهاست. داریوش مفاسد و ایرادات حکومت عوام را چنین برمی‌شمرد:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«محال است که حکومت آزادی به فساد منتهی نشود. این فساد برای ملت مصیبت‌بار است، ولی بین مردمان فاسد نفاق و کینه‌ای ایجاد نخواهد کرد و موجب استحکام دوستی آنها می‌شود، زیرا برای چپاول کردن دولت، بهتر آن است که آنها با هم متحد شوند.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;از این قرار حکومت اشرافی به نفاق و دشمنی، و حکومت عوام به اتحاد و اتفاق بیشتر عوامل فساد منجر می‌گردد. سپس [[داریوش]] در ادامه بحث پیرامون حکومت عوام می‌گوید: «این وضع(اتحاد اشراف مخالف) آن‌قدر ادامه می‌یابد تا مردی رهبری ملت را به عهده‌گیرد و به این اقدامات خاتمه دهد. &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خلاصه کلام آنکه آزادی را چه کسی به ما داده‌است؟ آیا ملت است یا اشراف یا سلطان آن را به ما اعطا کرده‌اند؟ به این دلایل من عقیده دارم اکنون که به کمک یک نفر آزاد شده‌ایم (کوروش) به نوع حکومت یک‌نفری وفادار بمانیم، و اگر این دلیل را هم کنار گذاریم سنن و رسوم اجدادی را، چون نیکو هستند، از بین نبریم؛ این عمل برای ما فایده‌ای نخواهد داشت.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;این سه عقیده‌ای بودکه درباره روش حکومت آینده، بعد از قیام بردیای دروغی، توسط سه تن از بزرگان پارسی ابراز شد. چهار تن پارسی دیگر، که باقی مانده‌بودند، با نظر داریوش موافقت کردند. اوتان که مایل بود مساوات سیاسی در پارس مستقر شود، وقتی خود را در اقلیت دید، نطقی به این شرح برای دیگران ایراد کرد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«دوستان! از هم‌اکنون معلوم است که یکی از ما،که از سران انقلاب هستیم، پادشاه خواهد شد؛ خواه آنکه انتخاب او را به مردم پارس واگذارکنیم یا اینکه از راه قرعه باشد و یا راه دیگری، برای آن برگزینیم. در هر حال من در برابر شما داوطلب نخواهم بود. آرزوی من این است که نه بر کسی حکومت‌کنم و نه ازکسی فرمان برم. پس من حاضرم از حکومت صرف‌نظر کنم. به شرط آن که خودم و هیچ یک از بازماندگانم تا ابد از هیچ یک از شما فرمان نبریم».&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳.  بند ۸۳، ص ۱۸۰.۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;آن شش تن دیگر با شرایط او موافقت کردند. پس چون او از قبول این مقام خودداری‌کرد، کنار رفت و امروز نیز در پارس این خانواده تنها خانواده ای است که آزاد است و اگر افراد آن برخلاف قوانین معمول رفتار نکنند تعهدی جز آنچه از روی میل به‌عهده نگرفته‌اند ندارند. همچنین قرار شدکه وقتی یکی از شش تن دیگر به سلطنت رسید برای او تان و آیندگان او امتیازات فوق العاده‌ای قایل شود. از جمله امتیازات او این بود که هر سال یک دست لباس مادی[5] و جمیع پاداش‌هایی را که در نظر پارس‌ها باارزش‌ترین است دریافت کند. آنها این افتخارات را از آن جهت برای او تصویب کردند، که اولین کسی بود که طرح انقلاب را ریخته‌بود و آنها را گردهم جمع کرده‌بود. امتیازات مزبور اختصاص به هوتان داشت. سپس آنها امتیازات زیر را نیز برای‌خود قایل شدند: &amp;lt;blockquote&amp;gt;هریک از هفت نفر که مایل بود می‌توانست آزادانه و بی‌اعلام قبلی به حرمسرای پادشاه وارد شود مگر در موردی‌که پادشاه با یکی از زنان خود هم‌بستر باشد. پادشاه نمی‌توانست از غیر از خانواده یکی از سران انقلاب برای خود زن انتخاب کند. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;اما درباره اختلاف در تعیین پادشاه چنین تصمیم گرفته شد: اسب هرکس که در طلوع آفتاب در حومه شهر، در حالی که صاحب خود را بر پشت دارد، قبل از دیگر اسبان شیهه بکشد سلطنت از آن او خواهد بود. سپس هرودوت داستانی را برای تعیین شاه ذکر می‌کند که بیشتر به افسانه می‌ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، بند ۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گفته شد، [[داریوش]] با دست یاری اشراف قبایل (شش تن) توانست بر اریکه سلطنت تکیه زند و چون در میان آن هفت تن وی از از نظر اصل و نسب، اصیل‌ترین فرد پارسی بود، بعد از پدرش «ویشتاسب» نزدیک‌ترین شخص به تخت سلطنت محسوب می‌شد و چون پارسی‌های قدیم خیلی اشرافی بودند و عقیده راسخ داشتند که باید شخصی از خانواده سلطنت بر تخت بنشیند، بعید است، که در باب تقدم ویشتاسب یا داریوش اختلاف‌نظری پیش آمده‌باشد. تا به شیهه اسبی متوسل شده‌باشند. کناره‌گرفتن اتانس نیز به همین جهت بوده است، چه او می‌دانسته که شخص دیگری به جز داریوش نمی‌تواند سلطنت‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۵۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; البته بزرگان پارسی، از طریق شرکت در شوراهای حکومتی، با حکومت در ارتباط بودند و شاه از آنها به عنوان مشاوران سیاسی استفاده می‌نمود. در مواقع اخذ تصمیمات مهم، شاهنشاه عقاید آنان را استماع می‌کرد و از راهنمایی آنان در اجرای مقاصد خود بهره می‌برد و تصمیمات دولتی بر مشورت و آرا و عقاید این بزرگان مبتنی بود&amp;lt;ref&amp;gt;احتشام، مرتضی ( ۲۵۳۵/۱۳۵۵). ایران در زمان هخامنشیان، تهران: جیبی، ص ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بختورتاش، نصرت‌الله(۱۳۵۳)، دیپلماسی هخامنشی، تهران: ستاد بزرگ ارتشتاران، ص ۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین گونه مشاهده شد که نارضایی پارس‌ها، خاصه سران قبایل هفت‌گانه از مجموع پیشامدها، تأثیر خود را بخشید. چون همه آنها از [[داریوش]]، که نزدیک‌ترین فرد به دودمان سلطنت و شایسته‌ترین آنها برای تصاحب قدرت بود، حمایت کردند. داریوش با پشتیبانی بزرگترین نجبای ایرانی، همراه گروه قلیلی از هم‌دستان خود وارد قلعه «سیکایااوواتیش» واقع در ایالت نسادر [[ماد]] شد و گئومات و همکاران وی را به قتل رسانید. تاریخ این واقعه را ۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲ ق.م. ذکر کرده‌اند بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دست‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۲۳_۱۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; سرعت اقدامات داریوش بعد از به تخت نشستن چندان بود که دو ماه بعد از مرگ کمبوجیه، گئومات اسیر و اعدام گردید و کشور در دست‌های توانایی قرار گرفت که مقدّر عظمت [[کشور ایران|ایران]] بود.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== [[داریوش|داریوش اول]] =====&lt;br /&gt;
شاید کمتر پادشاهی را در جهان بتوان یافت که مانند داریوش در آغاز کار با مشکلات عدیده روبرو شده باشد. با این همه او فردی بود که ثابت کرد نه تنها لایق‌ترین جانشین برای مردی چون‌[[کورش|کوروش]] بزرگ است، بلکه شایسته‌ترین پادشاهی است که [[کشور ایران|ایران]] در اوج گستردگی مرزها و پهناوری قلمرو خود می‌توانست داشته‌باشد. اراده آهنین و قوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته و کم‌نظیر تاریخ [[کشور ایران|ایران]] و جهان بدانها متصف است. صفات عالی او بعدها با شناختن مردم و ملل گوناگون همراه شد و فهم درستی از نحوه اداره یک امپراتوری بی‌نظیر تاریخی را به وی داد، و موجب شد تا اصولی‌ترین و استوارترین سازمان‌های کشورداری را به وجود آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[داریوش]] شورش‌هایی را که تقریباً در سراسر امپراتوری به وقوع پیوسته بود، به‌سرعت دنبال و به‌شدت سرکوب کرد. نخست [[ایلامیان|عیلامی‌ها]] را بر سر جای خود نشانید. آنگاه روی به بابل آورد، زیرا شخصی به نام نیدنتو بعل، که تحت عنوان نبوکد نصر سوم پسر نبونید، قدرت را در آنجا در دست گرفته بود. طغیان کرده بود. داریوش بابل را متصرف شد و یاغی را به قتل رسانید. هم‌زمان شورشهایی در ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (آراخوزی) و ساک . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌وقوع پیوست که حکایت از آشفتگی سراسری و اضمحلال امپراتوری داشت.کمی بعد (بهار ۵۲۱ ق.م.) شورش بسیار عظیمی در ارمنستان برخاست‌که باعث تشدید وقایع تلخی می‌شد که در مقر اصلی هخامنشیان، پارس، می‌گذشت. مردی که به نام «وهیزدات» خود را بردیا معرفی می‌کرد تقریباً جای آرامی در قلمرو حکمرانی داریوش باقی ننهاده بود. داریوش با کمک اشراف نیرومندی که به او پیوسته بودند و تدبیر و کیاست و شجاعت خود، همه اغتشاشات را فرونشانید و آنگاه در سال ۵۱۹ ق.م. راهی مصر شد تا نافرمانی نیل‌نشینان را چاره کند. «اوجاگوررسنت» معروف، دوباره به عنوان واسطه بین پادشاه [[کشور ایران|ایران]] و خدایان مصر به صحنه آمد و مراسم تاج‌گذاری مخصوص فراعنه با همان تشریفات برای داریوش انجام شد. مستملکه یونانی کیرن(KIREN) و بخش‌های دیگری از ایالات آفریقا به [[کشور ایران|ایران]] اضافه شد و داریوش بعدها قدرت خرد را در درّه هند و سرزمین‌های دیگر توسعه‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳_۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که [[داریوش]] نفوذ و قدرت‌خویش را مسجّل ساخت و با ارتش نیرومندو منضبط خؤد شورش‌ها و مقاومت‌های متعدد را درهم شکست، به‌انجام یک سلسله اقدامات‌اداری و اقتصادی مبادرت ورزید که تجارب تلخ سال‌های بحران، ضرورت انجام آنها را ثابت کرده‌بود. هرودوت قسمت‌های اداری [[کشور ایران|ایران]] را بنا بر میزان مالیات‌هایی که به خزانه دولت می‌دادند، بیست و شش ایالت ذکرکرده‌است. ولی برطبق کتیبه داریوش در نقش رستم،تعداد آنها سی ایالت است‌و بدین‌نحو می‌توان دولت [[هخامنشیان|هخامنشی]] را بزرگ‌ترین دولتی دانست‌که تا آن زمان تشکیل شده بود. به‌خصوص اگر درنظر آوریم‌که ایالاتی چون بابل، سوریه، فنیقیه و تعدادی از نواحی مترقی آسیای صغیر،از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی آن عصر به‌شمار می‌آمدند و از مقاصد و نیّات [[هخامنشیان]] مبنی بر تصرف‌کلیه کشورهای مشرق حمایت می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این که در ایالات مزبور چهل و شش گروه مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبان‌ها و عادات و اخلاق گوناگون زندگی می‌کردند، همگان آزاد بودند که بر اساس معتقدات خود رفتار نمایند. مذهب [[هخامنشیان]] و اهالی [[کشور ایران|ایران]] هر چه که بود به هیچ‌وجه بر احدی تحمیل نمی‌شد و گذشته از آن هر ایالتی مختار بود که مؤسسات ملی و سلسله امرا و روحانیون خود را حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[داریوش]] برای حفظ وحدت ممالک وسیع [[کشور ایران|ایران]]، تشکیلات جدیدی به وجود آورد که بر اساس آن، هریک از بخش‌های امپراتوری، هم سوابق مألوف حکمرانی خود را حفظ کند و تا جایی که به ارکان عمده حکومت مرکزی خللی وارد نیاورد، در امور داخلی خود آزاد بماند و هم با دیگر قسمت‌های قلمرو بزرگ پارس در ارتباط و پیوستگی مطلوب و مترقی باقی بماند. برخی از ملل، همانند بابلیان، به تمرکزگرایی متمایل بودند و تجاربی مهم در این زمینه به دست آورده‌بودند که مورد استفاده ایرانیان قرار گرفت. آریاییان ساکن در بخش‌های مختلف ایران هم، ترتیب حکومت‌های وراثتی را از گذشته‌های دور آزموده و بدان شیوه دل بسته‌بودند ولی بداهتاً کاربرد این روش‌ها در مناطق غربی دشواری‌های خاص خود را به وجود می‌آورد و برای شاه باتدبیر و دقیق [[کشور ایران|ایران]]، راهی باقی نگذاشت جز این که نظامات مختلف سنّتی‌شده سرزمین‌های امپراتوری را رعایت کند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن، تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، صص ۱۲۰_۱۱۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمایلات آزادی‌خواهانه ملل مختلف ثابت کرده‌بود که فقط قوم پارس می‌توانست مورداطمینان کامل پادشاه قرار گیرد. بنابراین قوم پارس می‌بایست به عنوان سرور و مخدوم حکومت کند و همه ممالکی را که وارد مجموعه امپراتوری می‌شدند، اداره نماید. به‌استثنای چند مورد محدود، در همه‌جا نمایندگان پارس، با داشتن املاک ارضی بسیار و معافیت از مالیات،که فقط شامل حال آنان می‌شد، در رأس تشکیلات جدید قرار داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام کلی حکومت بر همان قاعده مبتنی بود که بخش‌های‌گوناگون به خَشَترپاون‌نشین (شهربان‌نشین)ها یا ساتراپ یونانی تقسیم شود، که هرکدام تحت فرمانروایی یک شهربان باشند. این مأمور عالی‌رتبه، منشی یا دبیری داشت که وظیفه او چشم‌گماردن برکارهای شهربان و گزارش آنها به دربار بود.&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; برای این که اوامر و احکام مرکز در کمال سرعت به ایالات برسد و خاصّه در هنگام اردوکشی‌ها معطّلی فراهم نیاید، راه‌های متعددی در این دوره ساخته شد که شرق و غرب کشور و همچنین بخش‌های شمالی و جنوبی را به یکدیگر متصل کند. مشهورترین آنها راهی بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا پایتخت کشیده شده بود. هنوز هم شالوده اساسی راههای [[کشور ایران|ایران]] بر همان جاده‌های ساخته‌شده در عصر داریوش قرار دارد و به مرور زمان نیز اهمیت و اعتبار شاهراهی خود را ثابت و حفظ کرده‌است. نکته مهم این است که به فرمان شاه، منازل و مهمان خانه‌های خوبی تهیه شده بود و چاپارخانه‌هایی تأمین کرده‌بودند که به قدر کفایت اسب‌های خوب داشت و پست دولتی [[کشور ایران|ایران]] را در ردیف ممتازترین سازمان‌های ارتباطی جهان جلوه می‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۴۹۲ - ۱۴۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر منشیانی که [[داریوش]] برای خبرگیری تعیین‌کرده بود، سازمان بازرسی دقیقی نیز در ولایات، کارهای رؤسای محلی را زیرنظر داشت، همچنین مأمورانی که به «چشم و گوش شاه» شهرت داشتند، هر سال برای بررسی اوضاع و احوال به دورترین نواحی می‌رفتند. سازمان مرکزی حکومت به گزارش‌های آنان توجه مخصوص می‌کرد و بر مبنای اطلاعات واصله، تصمیمات اساسی و تغییرناپذیر می‌گرفت. حکام ولایات به دربار فراخوانده‌می‌شدند تا از تمامی امور منطقه زیرنظر، خبرهای مطمئنی بدهند و اگر احیاناً در مواردی نیز جرمی مرتکب شده بودند، در دادگاه صالحی که تشکیل می‌شد از خود دفاع کنند. داریوش چنان ترتیباتی اتخاذ کرده بود که هیچ حقی زایل نشود و هیچ باطلی لباس حق بر خود نپوشد. او اکیداً بر عدالت و انصاف حکام توجه می‌کرد و در نهایت به صورتی رفتار می‌نمودکه قدرت مطلق پادشاه، مصون از تعرض باشد. در موارد اضطراری شهربان اداره امور نظامی را عهده‌دار می‌شد. این کار که از عصر داریوش متداول شده بود، در پایان عمر آن سلسله به صورت رسمی معمول انجام می‌پذیرفت. شاه در امور کیفری، خود بالاترین قاضی بود و حکم نهایی را صادر می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۴-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. گستردگی سرحدات اجازه می‌داد که شهربانان ولایات،گاه قدرت نامحدودی حس کنند و راهزنان و ستیزه‌جویان محلّی را مجازات نمایند؛ تا در جاده‌ها و شهرها و روستاها امنیت برقرار بماند و از کشت و زرع و دامداری مردم حمایت شود. داریوش، چون خود روزگاری را به عنوان فرمانده نگهبانان شاهی‌گذرانیده بود، به نیروهای نظامی اهمیت مخصوص می‌داد. نگهبانان متشکل از پارسیان و مادی‌ها محافظت از شخص شاه را برعهده داشتند. اینان در مجموع شامل دوهزار سوار و دوهزار پیاده بودند که همه از میان نجیب‌زادگان برگزیده می‌شدند و مسلح به نیزه‌هایی بودند که در ته آن سیبی زرین یا سیمین تعبیه شده‌بود. بعد از نگهبانان شاهی، سپاه ده‌هزار نفری «جاویدان» بود که زبده‌ترین نیروهای نظامی محسوب می‌شدند. این سپاه به ده گردان تقسیم می‌شد و گردان اول مسلّح به نیزه‌هایی بودند که آراسته به انار زرین بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدام مهم دیگری که [[داریوش]] برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلف امپراتوری به عمل آورد، تدوین نظام مالیاتی مخصوص و ایجاد پول واحد بود. پایه این نظام بر سکه طلای «دریک» استوار بود که وزن آن ۴/۸گرم، یعنی برابرسای تالانت بود. سکّه نقره‌ای نیز به نام «سیکل» ضرب کرد که معادل با لب«دریک» بود و ۶/۵ کُرم وزن داشت. ضرب سکّه طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود، ولی فرمانروایان ایالات و سلاطین محلّی و شهرهایی که استقلال داخلی داشتند، می‌توانستند سکّه نقره ضرب کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; فلز موردنیاز به [[کشور ایران|ایران]] وارد می‌شد و به شمش تبدیل می‌گردید و همین فلزات پشتوانه خزانه دولت به شمار می‌رفت. تقریباً تمامی مردان پارس، با پولی که به عنوان مالیات‌ها از سایر بخش‌های کشور وصول می‌شد، می‌زیستند و ازاین‌رو تمامی آنان، اعم از نجبا و غیره، از حکومت هخامنشی حمایت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== برخورد ایران و یونان =====&lt;br /&gt;
تقریباً در حدود سال ۵۱۵ ق.م. فرماندهان ارتش داریوش، مگابیز و هئوتانه (اوتانا)[6]، بر فریگیه استیلا یافتند و «آمنیت» پادشاه مقدونیه را مطیع خود ساختند. به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. در آغاز سده پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانی‌نشین آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که شهرهای یونانی واقع در آن را مورد حمایت قرار دادند. آنان مترصد بودند که نیروهای پیشتاز [[کشور ایران|ایران]] را به‌زودی در شهرهای خود ببینند. شورش شهرهای آسیای صغیر در ۴۹۴ق.م. سرکوب شد و از آن پس داریوش در صدد تأدیب دولت شهرهای یونانی برآمد. نبردی که درسال ۴۹۰ق.م. در دشت ماراتن اتفاق افتاد، به‌ظاهر از نابود شدن یونانی‌ها جلوگیری‌کرد و عدم محاسبه درست قدرت خصم از سوی ایرانیان، باعث شد که یونانیان همان‌که از پای نیفتاده و نابود نشده بودند خود را پیروز بدانند. داریوش‌که تازه به اهمیت این نبرد پی برده‌بود درصدد تهیه مقدمات برای یک لشکرکشی کامل‌عیار بود که در سال ۴۸۶ق.م. درگذشت و ابتکار عمل را برای پسر و جانشین خود [[خشایارشا]] باقی گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۶۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== [[خشایارشا|خشایارشاه]] =====&lt;br /&gt;
«[[خشایارشا]]» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر [[کورش|کوروش]] بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل به‌وقوع پیوسته بود، به بین‌النهرین بازگشت. او می‌دانست که باید برای تعیین تکلیف نهایی قدرت در دریای اژه، نبردی سرنوشت‌ساز با دولت شهرهای یاغی یونانی‌کند و به همین دلیل درصدد تدارک ارتشی افتاد که به قول هرودوت نفرات آن به یک میلیون و هفتصدهزار نفر بالغ می‌شد. بدیهی است که این رقم سخت مبالغه‌آمیز است و محققان تعداد افراد نیروی اعزامی را قریب یکصد هزار تن ذکر می‌کنند،که خود به نسبت امکانات آن روز جهان، فوق‌العاده به نظر می‌رسد[7].&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۴۱. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپاه [[کشور ایران|ایران]] برای ورود به یونان باید از تنگه داردانل عبور می‌کرد، برای این کار پلی از قایق ساختند و به مدت هفت روز پیاپی از آن عبور کردند. تسالیه و مقدونیه هیچ مقاومتی از خود نشان ندادند و یونانیان شمال مطیع شدند. با درنظر گرفتن ممالک آسیا و آفریقا، بیش از نصف دنیای یونانی رعیت پادشاه [[کشور ایران|ایران]] بودند. آتنی‌ها که در ابتدا مصمم بودند با ایرانیان متحد شوند، تحت تأثیر اسپارتی‌ها به جنگ برخاستند و در تنگه ترموپیل شکست فاحشی خوردند. ارتش [[کشور ایران|ایران]] وارد آتن شد و به انتقام خساراتی که یونانیان به سارد وارد کرده‌بودند، آن شهر را به آتش کشیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۱۴-۲۱۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانیان‌که به دریا پناه برده‌بودند و درکشتی‌های خود می‌جنگیدند، نیروی دریایی ایران[[کشور ایران]] را به سمت تنگه کوچک سالامین (سالامیس) راندند که میدان وسیعی برای مبارزه نداشت و به تعبیر ناپلئون: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«همان که در زیر دست و پای ایرانی‌ها منکوب نشدند و از میان نرفتند، خود را فاتح خواندند.»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۸۱۶- ۸۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;تأثیر این وقایع، که یونانی‌ها آن را به صورت مبالغه‌آمیزی ذکر کرده‌اند، بر [[کشور ایران|ایران]] مشخص نیست، همین قدر می‌توان‌گفت که ایرانیان به هیچ‌وجه از میدان بیرون نرفتند و اقتدارکامل خود را به مدت یکصد و پنجاه سال پس از این وقایع نیز در آنجا حفظ کردند و شاید آنچه را نتوانسته بودند به واسطه شتاب‌زدگی و احیاناً غرور ناشی از فتوحات نظامی به دست بیاورند، در پناه درایت و پختگی و کاردانی بعدی‌که از خود نمودند،کسب‌کنند و آن حفظ اقتدار سیاسی و نفوذ در دولت شهرهای‌کوچک یونانی بود. [[خشایارشا]]، سال‌های آخر عمر خود را به شدت تحت تأثیر درباریان و خواجه سرایانی بود که هر روز بیش از پیش بر او تسلّط می‌یافتند، سرانجام هم زندگانی او به وجهی اسف‌آور به پایان رسید و در سال ۴۶۵ ق.م. در کاخ خویش کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر اول -(۴۲۴-۴۶۵ ق.م) =====&lt;br /&gt;
بعد از خشایارشا، جنگ‌های داخلی در میان فرزندان او به وقوع پیوست که مدت سه سال (۴۶۲-۴۶۵ ق.م) به درازا انجامید. سرانجام، اردشیر اول، ملقب به درازدست، به پادشاهی رسید، همه برادران خود را کشت. طبق روال متداول، بعد از مرگ هر پادشاه، ولایات مختلف طغیان می‌کردند و مدعیان‌گوناگون به میدان می‌آمدند. در این زمان نیز مصری‌ها دوباره شوریدند ولی به‌زودی سرکوب شدند و «بغابوخش» فاتح مصر، که خود از سوی اردشیر مورد بی‌حرمتی قرار گرفته‌بود، دست به عصیان زد. این قیام نیز سرکوب شد و از آن پس، در طول حکمرانی طولانی شاه، اتفاق مهمّی به وقوع نپیوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== جانشینان اردشیر =====&lt;br /&gt;
«خشایارشاه دوم» بعد از پدر به مدت چهل و پنج روز پادشاهی‌کرد و به دست برادر دیگر خود «سغدیان» کشته شد. سغدیان نیز حدود شش ماه سلطنت کرد و به دست «وهوک» برادر دیگر خود که والی باختر بود، از پای درآمد. وهوک در تاریخ ملقب به «داریوش دوم» است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== داریوش دوّم =====&lt;br /&gt;
در زمان این پادشاه، جنگ‌های داخلی یونانیان که به نام «پلوپونز» معروف است، آغاز شد و مدیدی به درازا انجامید. هر دو شهر درگیر جنگ یعنی آتن و اسپارت خواستار جلب مساعدت [[کشور ایران|ایران]] بودند، ولی داریوش به گونه‌ای از اسپارتی‌ها حمایت می‌کرد و بدانان پول می‌رسانیدکه نبردها ادامه یابد و هیچ‌یک از دو طرف به طورکامل پیروز نشود. آنگاه که [[کورش|کوروش]]، پسر [[داریوش]]، والی آسیای صغیر شد؛ کمک‌های زیاد به لیزاندر سردار سپاه اسپارتی کرد که در نتیجه آن آتنی‌ها را شکست دادند و شهر و دیارشان را کاملاً منهدم کردند. در نتیجه کاردانی دو والی برجسته [[کشور ایران|ایران]] «تیسافرن» و «فرناباذ»، مشکلات نفوذ [[کشور ایران|ایران]] در مناطق یونانی‌نشین آسیای صغیر و در خاک اصلی یونان از میان رفت و برخی از جزایر یونانی، مجدداً تابع [[کشور ایران|ایران]] شدند. داریوش دوم در ۴۰۴ ق.م. در حالی درگذشت که دربار او کانون فتنه و فساد شده‌بود و همسر شاه و خواجگان حرم در رأس این فتنه‌ها بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۶۱ ق.م) =====&lt;br /&gt;
اسم این شاه در آغاز «ارشک» بود و در دوران سلطنت به اردشیر ملقب گشت. یونانی‌ها او را «باحافظه» خوانده‌اند. مهمترین واقعه آغاز پادشاهی او، عصیان برادرش [[کورش|کوروش]] بود که به نام «کوروش کوچک» خوانده می‌شود. این مرد که از خشم برادر رسته‌بود، سپاه بزرگی مرکب از یکصدهزار نفر تدارک دید و سیزده هزار نفر از مردم یونانی را نیز به خدمت‌گرفت. جنگ در محلّی به نام کوّناکسا در نزدیکی بابل بین دو برادر درگرفت و با وجود غلبه سپاه کوروش، به دلیل کشته‌شدن خود وی، به زیان نیروهای طاغی تمام شد. یونانیان به همراهی فرمانده جدید خود، «گزنفون» از طریق ترابوزان به خاک وطن بازگشتند. این حادثه، موجب وهن تمام برای امپراتوری [[کشور ایران|ایران]] گردید که با وجود آن همه وسعت و قدرت نتوانسته‌بود از عقب‌نشینی ده‌هزار یونانی جلوگیری کند&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص 186-188.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌هزار نفر مزبورکه از معرکه جان سالم به‌در برده‌بودند، بار دیگر با اسپارت متحد شدند و به [[کشور ایران|ایران]] حمله کردند و ظاهراً در نزدیکی سارد فتح نمایانی کردند. ولی به زودی باتلاش سیاسی، [[کشور ایران|ایران]]، دشمنی بین شهرهای آتن و اسپارت بالاگرفت و کار به شکست اسپارتیان انجامید.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۲۴.۲۲۵&amp;lt;/ref&amp;gt; قدرت سیاسی و اقتصادی [[کشور ایران|ایران]] به نحوی بود که در سال ۳۸۷ ق.م. پیشنهاد صلحی به طرفین داد،که هردو آن را پذیرفتند. فرمان اردشیر دوم بدین مضمون صادر شد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«پادشاه [[کشور ایران|ایران]] عادلانه می‌داند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او می‌باشند و نیز عادلانه می‌داند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۱۱۸- ۱۱۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;دولت اسپارت در ازای مساعدت [[کشور ایران|ایران]] متعهد شد که هیچ‌گونه همراهی با شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر نداشته‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر سوم =====&lt;br /&gt;
این مرد در زمره کسانی است که در دوران انحلال و اضمحلال حکومت‌ها بر تخت می‌نشینند. او پس از جلوس به تخت، همه خویشاوندان خود را کشت تا کسی مدعی، سلطنت وی نشود. او به کمک سردارانی که داشت، توانست مناطق شورشی غرب امپراتوری را وادار به تمکین‌کند. محاصره شهر صیدا در سوریه با خودکشی و خودسوزی مردم از میان رفت، جزیره قبرس تسلیم شد و مصر را، که از زمان پدر وی در آشوب و ناامنی به‌سر می‌برد، مجدداً تسخیر کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشته‌شد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.) =====&lt;br /&gt;
این پادشاه در نخستین اقدام خود، باگواس راکشت. مورخان همین امر را یکی از دلایل انقراض سلسله هخامنشی می‌دانند زیرا حکومت از وجود مردی بااراده محروم شد. در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سال‌های ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیف‌المزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ [[هخامنشیان|هخامنشی]] را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص 154-155.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
=== [[عصر اسکندر]] ===&lt;br /&gt;
زندگانی مردم و حقوق آنان در [[عصر اسکندر|عصر اسکندر مقدونی]] شدیداً آسیب دید و نه‌تنها سکنه [[کشور ایران|ایران]]، بلکه مردم تمامی آسیا و حتی ساکنان یونان نیز از نظر تأمین جانی، آزادی مذهبی و اقتصادی امنیت نداشتند. برخلاف تسامح کوروش و حکمت و تعلّم داریوش، اسکندر فقط به جهانگیری و جهانشاهی می‌اندیشید؛ درنتیجه قتل و غارت و از میان بردن آزادی ملت‌های مغلوب، با اقدامات وی قرین و همراه بود. از سوی دیگر سیاست‌های نظامیگری أسکندر و سردارانش، یونان و جامعه ایرانی را به انحطاط کشانید. یونان دیگر هرگز عصر طلایی پریکلس را، در دوران تسلط اسکندر بر یونان و بعد از آن ندید. [[کشور ایران|ایران]] نیز دهه‌ها درگیر ظلم و زورگویی‌های، سرداران اسکندر بود تا توانست در عصر پارت‌ها نفسی تازه کند و متجاوزان و زورگویان را بیرون براند. به تعبیر گیرشمن: «اسکندر برای اطمینان از عقب دستور داد تبس را، که مردم آن ساخلو مقدونی را به قتل رسانیده‌بودند، بسوزانند و سکنه آن را به بردگی بفروشند»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و: «شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شد و آزادی آنها اعلام گردید، اما در بین آنها شهرهایی مانند «هالیکارناسوس» یاهانیکارناس وجود داشت که خواستند نسبت به شاه بزرگ وفادار بمانند و بدین‌وسیله ثابت کردند که یوغ پارسیان برای آنها سنگین نبوده‌است. هالیکارناسوس در مدت محاصره دچار حریق‌گردید!»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; «از میان همه شهرهای فنیقیه فقط «تیر» مقاومتی لجوجانه نشان داد. در نتیجه هفت ماه کار اسکندر را به تعویق انداخت. تیر سقوط کرد و مغلوبیت آن موجب انهدام تفوق بحری و تجارتی فنیقیه گردید. اسکندریه - شهر جدیدی که اسکندر بنا کرد - جانشین تیرگردید و نیروی دریایی یونان جانشین نیروی دریایی آسیایی شد»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۱&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته دیگر آنکه: «در اواخر ایام اقامت اسکندر در [[تخت جمشید]]، حادثه‌ای شدید موجب شد شهر شاهی دچار حریق گردد. آیا اسکندر مصمماً دستور این تخریب را برای انتقام آتن - که [[خشایارشا]] آن را خراب کرده‌بود - صادر کرد، چنانکه برخی بر این عقیده‌اند؟»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; گیرشمن، که سعی می‌کند تهاجمات غرب به شرق را با تخفیف بیان‌کند، در مورد حریق [[تخت جمشید|تخت‌جمشید]] سعی، کرده‌است آن را اتفاقی قلمداد کند. این امر چندان قابل قبول نیست و طبق نظر مورخان قدیم از قبیل دیودوروس و ژوستن و فلوطرخس (پلوتارک)، اسکندر آن را تخریب و تاراج کرد و با سکنه اَنجا در نهایت خشونت رفتار کرد. وی در ادامه مطالب مربوط به اسکندر می‌نویسد:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
«اسکندر آخرین ماه‌های حیات خود را در تنظیم امور شاهنشاهی خود گذرانید. با الهاماتی عمیق که از افکار شاهان بزرگ هخامنشی در اقدامات خودگرفت، اصولی جدید - وسیع‌تر و انسانی‌تر - در آنها داخل کرد و تقسیم شاهنشاهی را به ایالات (شهربانی‌ها) قبول کرد و عده‌ای از ولات پارسی را به شغل خود باقی گذاشت، از جمله والیان شوش، بابل، پاراتکین، هرات و [[ماد]] بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۵، ۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
عبارات اخیر به‌خوبی نشان می‌دهد که اسکندر یک سردار نظامی و یک سرباز بیش نبود و اساساً جهانگشا و جنگ سالار بود و طرحی و برنامه‌ای خاص برای تغییر نظام و روش و مجموعه دستگاه اداری [[کشور ایران|ایران]] نداشت و ناگزیر بود که طرح [[هخامنشیان]] و برنامه آنها را ادامه دهد. مورخ مشهور عصر ناصری، محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه صاحب کتاب دررالتیجان، که حیات او در شرایط خاص استبدادی گذشته است، و این امر در نوشته‌هایش به‌خوبی مشهود است تحقیقی گسترده و وسیع، با توجه به زمان خود، درباره اشکانیان نموده‌است به نام دُرَرُالتّیجان فی اَخبارِ بَنی‌الاشْکان. حتی او نیز بر اساس روش سنتی، اسکندر را که روزی این مملکت را غارت کرده بود، «اسکندر کبیر» می‌نامد. وی که به خوبی از تحقیقات قرون معاصر اروپاییان بهره برده‌است، می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«مورخین یونانی و رومی، حتی بعضی نویسنده‌های متعصب این عصر، اسکندر را ملامت می‌نمایند که چرا زی [[کشور ایران|ایران]] را اختیار کرد و به این لباس ملبّس شد؟ اما صاحب‌نظران می‌دانند که او مردی مدبّر بود و گمان نمی‌کرد با عظمتی که او را حاصل شده در جوانی از این جهان می‌رود و خلفی او را نمی‌ماند که در ممالک وسیعه اسکندری خلیفه او باشد. لذا می‌خواست بنای سلطنت خود و اخلاف را به همرنگ کردن آمر و مأمور و پادشاه و رعیت محکم نماید. دلیل این مدعا آنکه با کمال قدرت، قوانین جمهوری و رسوم آزادی یونان را به حال خود گذاشت و استقلال [[کشور ایران|ایران]] را - چنانکه بود - حفظ نمود. مثلاً در زمان کیان، ولات در ولایات تسلط کامل داشتند و نسلاً بعد نسل حکمرانی می‌نمودند. بعد از دارا همین‌قدر که تمکین اسکندر کردند، او وضع آنها را به هم نزد و حکومت آنها را تصدیق نمود و سردارهای یونانی را، که با او بودند و به فرمانروایی ولایات و تاراج کردن آن چشم داشتند، فقط به اعتبارات و امتیازات و مال ساکت و راضی ساخت و حتی آنها را در مشاوره‌ای که راجع به مهام و امور [[کشور ایران|ایران]] بود دخالت نداد. در این باب تنها عقلا و وزرای ایرانی طرف مشورت او بودند، اگرچه یونانی‌ها در نفس‌الامر مکدر گشتند و از نظامی و قلعی، بلکه فلاسفه و علمای یونان، عاقبت با هم در قتل اسکندر مواضعه‌کردند.»&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;وی در جای دیگر درباره اسکندر می‌نویسد: «اسکندر کبیر چون بر ممالک [[کشور ایران|ایران]] دست یافت، جمعی کثیر از مردم یونان را کوچانیده، در اقطار [[کشور ایران|ایران]] سکنی داد. بعد از او خلفای او هم مادامی که حکومت این نواحی را داشتند این طریقه او را پیروی نمودند. بنابراین در شهرهای بزرگ عراق عرب و شامات و آسیای صغیر و [[کشور ایران|ایران]] و ترکستان، بلکه تا حدود هندوستان، مهاجرین یونانی جای‌گرفته‌بودند و اینان در تربیت و تمدن به هیچ وجه با ملت پارت و اشکانی‌ها طرف مقایسه و نسبت نمی‌شدند؛ چه ملت یونان در آن دوره از حیث علوم و معارف و حرف و صنایع و فنون نظامی و آداب قشون کشی - اعم از اینکه تعرضی باشد یا دفاعی - با ایرانی‌های قدیم هم، نسبتی نداشته تا چه رسد به پارت‌ها که از کلیه این مزایا به کلی عاطل بوده‌اند. و از آنجا که هیچ دولت و سلطنتی را از وجود هنرمندان عالم و کاردانان عاقل و صاحب‌صنعتان ماهر و نویسندگان کافی گریزی نیست، آن جماعت یعنی یونانی‌های متمدن طرف ملاحظه و احترام اشکانیان‌گردیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینکه نویسنده مزبور کار قابل‌توجه و تقدیری برای تاریخ اشکانیان انجام داده، اما به چند نکته در تحلیل خود توجه نکرده است؛ اولاً اسکندر با دیدن قدرت، تجمل و امکانات شاهان هخامنشی شیفته مقام و موقعیت شاهی شد و خود نیز روش فرد محوری را برگزید و برای ادامه روش استبدادی ناگزیر بود به ایرانیان روی بیاورد و به یونانیان‌کم‌مهری‌کند. از سوی دیگر با کشوری عظیم به نام امپراتوری هخامنشی و ساختاری منسجم و مخصوص به خود مواجه بود و نمی‌توانست به‌سادگی آن را تغییر دهد. از سوی دیگر او شخصی خودپرست بود و قدرت‌طلبی را دوست داشت و طبیعی بودکه طبعی استبدادی داشته باشد. اما در مورد مهاجرت یونانی‌ها به [[کشور ایران|ایران]]، اسکندر از نظر منافع خود درست عمل کرد و تغییر ساختار سیاسی، اجتماعی، را در طی زمان مورد توجه قرار داد. از سوی دیگر جماعات یونانی حداکثر بهره را از تجارت و کشاورزی و دامداری [[کشور ایران|ایران]] می‌بردند. این تغییر ساختار اجتماعی - سیاسی تا پایان‌کار اشکانیان به عنوان یک عامل مهم در مقابل حکومت اشکانی‌ها عمل می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن پیرنیا محقق عالم و پرکار [[ایران باستان|تاریخ ایران باستان]] در مورد اسکندر قضاوت واقع‌بینانه و بسیار دقیق‌تر و کامل‌تری دارد. وی می‌نو یسد: «اسکندر مقدونیه را توسعه داد، یونان را مطیع کرد و ممالک ایران هخامنشی را به‌استثنای قفقازیه، شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه به تصرف درآورد. تصمیم داشت به عربستان نیز لشکرکشی کند که اجل مهلتش نداد. برای اسکندر رسیدن به اهداف خود، به هر قیمتی، مهم بود و روش او بیش از هرچیز دیگر مبتنی بر خشونت بود؛ به همین جهت شهر تب را از بیخ و بن برکند، اهالی یونانی میلت را برده کرد، هالیکارناس را و یران کرد، صور (شهر مهم واسطه تجارت شرق و غرب) را برانداخت، غزّه را منهدم نمود، تخت جمشید و قصرهای آن را در آتش سوخت، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر ممانس‌ها، کشتار اهالی سغد، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن، رفتار وحشیانه با مریض‌های آن، قتل‌عام در شهر مالیان و هر شهری‌که مقاومت می‌کرد، برده‌کردن و فروختن اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب می‌شد و ... .&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی جنگ‌های اسکندر به چه بهایی تمام شد؟ مورخین هر بار قتل‌عام‌های او را هزاران یا ده‌ها هزار نفر گفته‌اند. دیودور در یک جاکه سخن از شورش اهالی سغد می‌کند، می‌نویسد که اسکندر اهالی سغد را به عدد ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در برابر این همه کشتار و ویرانی، تنها ساختن شهر اسکندریه مصر و چند شهر دیگر را به اسکندر منسوب می‌کنند که از میان آنها، اسکندریه مصر برای نسل‌های بعد باقی مانده و آن هم محل استقرار نظامیان پیر و از کار افتاده مقدونی بوده‌است. در حقیقت اهالی مقدونیه و اسکندر برای مردم آسیا چیزی به ارمغان نیاوردند، و در اصل هم چیز جدیدی برای مردم آسیای غربی نداشتند؛ زیرا از نظر تمدن در سطح پایینی قرار داشتند. اسکندر در موارد چندی درباره مقدونی‌ها به استهزا می‌گفت: «آیا چنین نیست که یونانی‌ها در میان مقدونی‌ها مانند نیم‌خدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل می‌کردند. اگر برخورد اسکندر با ملت‌های مغلوب را با برخورد کوروش و داریوش مقایسه‌کنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه [[هخامنشیان|هخامنشی]] هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک می‌کنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمی‌شد در یک جمع‌بندی‌کلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمی‌کردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتل‌عام‌ها و جنگ‌ها، نخستین و اساسی‌ترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین می‌رود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جانشینان اسکندر (سرداران)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام می‌خواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخی به حساب می‌آید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرت‌طلبی‌های فراوان از خود نشان دادند، چگونه می‌خواستند نسبت به ملت‌های مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمی‌کرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئه‌ای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را می‌شناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین هم‌کرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرت‌طلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار می‌نمود. درنتیجه زمینه برای کشمکش‌هایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایان‌ناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشه‌ای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟. پیرنیا در تفصیل این مطالب می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمده‌اش را به قصر طلبیدند تا مشورت‌های لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عده‌ای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباس‌ها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت: خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که می‌خواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را بگیرد». &amp;lt;/blockquote&amp;gt;نه‌آرخ - سردار دیگر اسکندر گفت:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«سلطنت حق اعقاب اسکندر است، در انتظار پادشاه نزاده بودن خطاست، تاج حق پسر اسکندر از برسین است. مردم را خوش نیامد و صدای زدن نیزه‌ها به سپرها بلند شد. نزدیک بود شورش روی دهد که بطلمیوس تشکیل جلسه با حضور سرداران مورد مشورت اسکندر را صلاح دید؛ طرفداران چندی یافت اما اکثریت رأی پردیکاس را صلاح دیدند و از او خواستند انگشتری را بردارد». &amp;lt;/blockquote&amp;gt;آریستوتوس‌گفت:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«وقتی از اسکندر پرسیدند پس از خود چه کسی را برمی‌گزینی گفت: لایقترین را و انگشتری را به پردیکاس داد، در حالی که همه حضور داشتند. اما پردیکاس پس از تردید و تذبذب طولانی انگشتری را نپذیرفت و در میان کرسی‌های ردیف اول عقب نشست». &amp;lt;/blockquote&amp;gt;مل‌آگر یکی از جسورترین سرداران اسکندر، پس از دیدن تردید پردیکاس فریاد زد:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خدا نکند ملک اسکندر و چنین بارگرانی بر چنین دوش‌هایی قرار گیرد. شجاعان زیر بار نخواهند رفت. پردیکاس با عنوان قیمومیت پسر رکسانه می‌خواهد خود بر قدرت تسلط داشته باشد. اگر اسکندر می‌خواست پردیکاس جانشین او باشد من از میان تمام اراده‌های او این یکی را قبول نمی‌کردم، بروید و خزانه‌های اسکندر را تاراج کنید که این حق شماست و ثروت اسکندر به مقدونی‌ها می‌رسد».  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;مل‌آگر آماده غارت می شد و عده زیادی از سربازان اطراف او جمع شده بودند که ناگهان صدایی برخاست و آریده پسر فیلیپ و برادر اسکندر را لایق پادشاهی اعلان‌کرد. پی‌تون با این نقشه مخالفت کرد، اما طرفداری مل‌آگر، که شدیداً با پردیکاس مخالف بود، همچنین هلهله جمعیت، «آریده» ضعیف‌العقل را روی کار آورد! سرداران بزرگ به ویژه پی تون این رأی را نپسندیدند و رأی دادند که پردیکاس و لئوناتوس، که هر دو از خانواده، سلطنت هستند، قیم‌های پسر رکسانه باشند. کراتر و آنتی پاتر کارهای اروپا را بگردانند و همه قسم یاد کنند که به پسر اسکندر از رکسانه صادق و وفادار باشند. همه پذیرفتند، اما مل‌آگرکه از جان خود می‌ترسید، بیرون رفت و با آریده برگشت و با نطق‌های مؤثر، مردم را طرفدار او کرد، چنانکه سربازان آریده را شاه خواندند، جامه اسکندر به او پوشانده شد مل‌آگر با اسلحه و جوشن به صف هواخواهان او پیوست. پیاده نظام شادی و شعف کردند و زوبین‌ها را بر سپرها زدند. مل‌آگر اگفت: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«کسانی که بخواهند تاج را به کسی دهند که از آن او نیست معدوم می‌شوند. نام فیلیپ همه سربازان را به وجد آورده‌بود».&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۱۹۵۹-۱۹۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;روایات دیگر مبین کشمکش جدی بین دو جناح قدرت‌طلب به ریاست پردیکاس و مل‌آگر است، که پردیکاس سواره‌نظام و مل آگر پیاده‌نظام را در اختیار داشتند. کشمکش‌های درونی قدرت بین دو سردار، سرانجام با تسلط پردیکاس برآریده پسر فیلیپ علنی‌تر شد و طبق طرحی از قبل تعیین شده در مراسم پاک کردن، پردیکاس موفق شد سیصد تن از سپاهیان مؤثر و طرفدار مل‌آگر را از میان بردارد و بعدها مل‌آگر هم که به معبدی پناه برده‌بود معدوم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت می‌کردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتن‌دوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیده‌می‌شود و جز نفع‌طلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان می‌داد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه می‌توانستند به فکر دیگران باشند و چگونه می‌توانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌هایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموخته‌بودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورش‌های آسیای علیا و یونان، با جنگ‌های سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیده‌شدند. در شهر شورشی درپی‌سیدیه، مردم پس از محاصره و جنگ‌های سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسان‌های سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگ‌های فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهره‌ای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دیگر «آنتی‌پاتر» نایب‌السلطنه شد و ولایات تقسیم شدند و جنگ‌هایی از نو شروع شد. آنتی‌پاتر با اِوْمِن جنگید و با توطئه و کشتار او را وادار به تسلیم کرد. هم‌چنین با آل‌ستاس جنگ کرد. آل‌ستاس برادر پردیکاس، نایب‌السلطنه سابق بود. جنگ در پی‌سیدیه واقع شِد و آخرین محل درگیری شهر تِرمِس بود که آل‌ستاس به آن پناه برده‌بود. هنگامی‌که آنتی‌گون شهر را محاصره کرد، نفاقی بین اهالی واقع شد؛ زیرا آنتی‌پاتر خواستار استرداد آل‌ستاس بود. پیرمردان تصمیم گرفتند پس از کشیده‌شدن جنگ به بیرون از شهر و دور شدن جوانان از شهر، آل‌ستاس را تحویل آنتی‌پاتر دهند. در نتیجه هنگامی که جوانان مشغول نبرد در شهر بودند، پیرمردان با غلامان خود به آل‌ستاس حمله کردند. اما آل‌ستاس خود را نابود کرد تا به دست آنتی‌پاتر نیفتد. آنان جسد او را برای آنتی‌پاتر فرستادند. اما آنتی‌پاتر جسد را دفن نکرد تا به حال تجزیه افتاد. پس از رفتن قشون آنتی‌پاتر جوانان جسد وی را دفن کردند. آنها ابتدا تصمیم گرفتند شهر را آتش بزنند، اما بعدها ترجیح دادند راهزنی کنند. آنتی‌پاتر وقتی احساس کرد که زمان مرگ او فرا رسیده‌است، سردار دیگر اسکندر را که «پولیس پرخون» نام داشت، به نایب‌السلطنگی برگزید و پسر خود کاساندر را به مقام «خیلی‌آره‌خ» (رئیس هزار نفر) که از مناصب مهم درباری اسکندر و برگرفته از اسلوب پارس ها بود، رسانید. اما دور جدیدی از کشمکش‌ها و کشتارها در بین سرداران به راه افتاد. حتی مدتی بعد المپیاس، مادر اسکندر، بر تخت نشست و دور جدیدی از کشتارها را به راه انداخت. سرانجام کاساندر با سپاهی‌گران به سمت مقدونیه رفت تا انتقام قتل آریده و فیلیپ و همسر او و همچنین انتقام قتل برادر کاساندر را از المپیاس بگیرد. المپیاس در پیدنای مقدونیه محصور شد و کاساندر راه رساندن هر نوع کمکی را به وی بست. هیچ‌گونه کمکی به شهر نمی‌رسید. دیری نگذشت که قحطی در شهر رخ داد. سربازان و سواران فراوان همراه با پیل‌های بسیار تلف شدند، کوچه‌ها پر از اجساد مردگان شد و عده‌ای به خوردن‌گوشت مردگان پرداختند. در بهار قحطی شدت یافت، عده‌ای از سربازان از المپیاس خواستند که آنها را مرخص کند زیرا او نمی‌توانست غذای آنها را بدهد. پس از خروج سربازان از شهر،کاساندر آنها را به گرمی پذیرفت؛ در نتیجه المپیاس با چند نفری ماند. المپیاس تصمیم گرفت با کشتی از شهر بگریزد، اما خبر به کاساندر رسید و کشتی توقیف شد. ملکه به شرط در امان ماندن جانش تسلیم شد، ولی اندکی بعد در مجلسی مرکب از سران مقدونی به اعدام محکوم شد.کاساندر به ملکه پیشنهاد کرد که به آتن بگریزد. ملکه که از برنامه خبر داشت نپذیرفت و حاضر شد شخصاً در مجلس محاکمه حاضر شود، اما کاساندر نپذیرفت و از عواقب آن ترسید. لذا دویست نفر از سربازان را مأمور قتل ملکه کرد. سرانجام ملکه به دست اقربای‌کسانی که قبلاً به قتل رسانده‌بود، کشته شد. ملکه راگرفتند سرش را جدا کردند، اما ملکه حتی فریاد هم نکشید. این عاقبت المپیاس همسر فیلیپ و مادر اسکندر بود که در مدت عمر آن همه احترام دیده بود. چنین بود مرگ دختر نئوب تولم پادشاه اپیر، خواهر اسکندری که به ایتالیا قشون‌کشید، زن فیلیپ یکی از مقتدرترین پادشاهان اروپا، و مادر اسکندری که آنقدر کارهای بزرگ انجام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشتار سرداران همچنان ادامه داشت.کاساندر سپهسالار قشون چون دید که پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. پس به گلرسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و فرزند او اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان‌کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری‌گردید،کاساندر، لیزیماک، بطلمیوس و آنتی‌گون از این واقعه خشنود شدند؛ چه، آنها همواره نگران بودند که مبادا اسکندر بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنان بخواهد. لذا از این هنگام به بعد امیدوار شدند که بدون منازع بر ممالک تحت تصرف خود سلطنت خواهند کرد. (۳۱۱ ق.م) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت‌طلبی بی پایان سرداران و رقابت آنها با هم، دائماً قربانیانی از سپاهیان دوطرف می‌گرفت و بدیهی است که در این میان حقوق مردم ممالک تابعه پایمال می‌شد. اهالی شهر ترمس باید تاوان قدرت‌طلبی‌های آل‌ستاس را بدهند. آنتی‌گون آن‌چنان کینه‌ای از آل ستاس به دل داشت که از دفن جسد او هم خودداری‌کرد. آنتی‌پاتر هنگامی که کاساندر پسر خود را به عنوان «خیلی‌آرخ پرلیس پرخون» نایب‌السلطنه جدید گمارد، ماهیت سرداران اسکندر را عریان و بی‌پرده نشان داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
المپیاس، مادر اسکندر، نیز میل به فرمانروایی را پنهان نمی‌کرد. مردم پیدنای مقدونیه به سختی تاوان آنچه را که به دیگران نموده‌بودند، دادند. طعم بدبختی، کشتار و قحطی تا سرحد خوردن اجساد را چشیدند. المپیاس مادر اسکندر، محصول کار خود را از کاساندر دریافت کرد و ترجیح داد برای آرامش روح سردار بزرگ مقدونیه (پسرش) موقعی که سرش را جدا می‌کنند حتی فریاد هم نکشد. رکسانا همسر اسکندر و پسر او اسکندر نیز محبوس و مقتول شدند. دموکراسی دولت شهرها و هلنیسم نتوانست حتی خانواده اسکندر را هم نجات دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسان‌ها کمترین اهمیتی نداشت. چرخ‌های سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداخته‌بود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهره‌ای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بی‌کفایت خود داریوش سوم، آن‌همه ستم و رنج بی‌قیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستاده‌بود، لگدکوب ستم ستوران مقدونی‌ها شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[سلوکی ها|سلوکی‌ها]] ===&lt;br /&gt;
کشمکش بین سرداران و تلاش‌های سلوکوس در نمایش توان جنگی خود، وی را به عنوان سرداری کارآمد و توانا در میان سرداران یونانی درگیر معرفی کرد. شرکت کردن سرداران در اتحادیه‌هایی علیه یکدیگر، سرانجام [[کشور ایران|ایران]] را سهم سلوکوس کرد. اشتغال سرداران به جنگ با یکدیگر، این فرصت را برای سلوکوس مهیا کرد که قلمرو خود راگسترش دهد و موقعیت خود را استحکام بخشد. سلوکوس به خوبی از این فرصت بهره برد و در جنگ بین داعیه‌داران، با قدرت و توان بیشتری شرکت کرد. سلوکوس پس از شکست دادن مدعیان برای وحدت بخشیدن به امپراتوری الوهیت داشتن حاکم را مطرح کرد. وی با ادامه سیاست افزایش و گسترش مهاجرنشینان، سعی کرد وحدت در امپراتوری ایجاد کند، اما انجام چنین چیزی ممکن نبود. سلوکوس و جانشینانش هیچگاه به عنوان یک سلسله ملی و ایرانی به حساب نمی‌آمدند هرچند که پسرش آنتیوخوس از مادری ایرانی به دنیا آمده‌بود. به همین دلیل، حاکمان اتکای، همه‌جانبه‌ای بر یونانی‌های‌کوچیده به ایران داشتند. بخش نظامی و تشکیلاتی (اداری) حاکمیت در دست همین یونانی‌ها بود. مسائل داخلی یونان در این ایام به انتقال یونانی‌ها کمک کرد. ساختن شهرهای هرچه بیشتر در اطراف جاده‌های تجاری، نشان‌دهنده تمایل فراوان مقدونی‌ها به تجارت است. تعمیر بعضی شهرها، ساختن چند شهر جدید و حتی تغییر نام شهرها به یونانی، سلوکیان را به «شهر گرایان» مشهور کرده‌است. تقریباً در همه شهرها، ساخلویونانی مستقر بود و آنانٍ سعی در رواج سنن خود داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌ها، مقدونی‌ها و مردم سرزمین‌های همجوار آنها و مدافعان فرهنگ هلنیسم، در بخش‌های مختلف [[کشور ایران|ایران]] سکونت یافته‌بودند. یونانی‌ها و مقدونی‌ها براساس اعتقادات خود، شاه و ملکه را به عنوان خدایان پذیرفتند. اما ایرانی‌ها چه کردند؟ توده روستانشین و دامدار، که به روایت مورخان و محققان اساساً سنت‌های یونانی و مقدونی را نپذیرفته بودند، چگونه می‌توانستند ادعای خدایی و الوهیت آنان را بپذیرند؟ اما حاکمیت بیگانه، به قبول ظاهری آداب و سنن یونانی توسط مصلحت‌اندیشان ایرانی و یونانی و مقدونی قانع بود و در مورد ملت مغلوب با اغماض و تسامح نظر می‌کرد. ساختار ملوک‌الطوایفی سلوکیان نشان‌دهنده میزان سازش آنها در حاکمیت بود. در عین حال شاه مالک همه زمین‌ها حتی ثروت معابد به حساب می‌آمد. زبان یونانی که از هنگام غلبه اسکندر بر [[کشور ایران|ایران]] و به کارگیری ایرانیان در سپاه شروع به گسترش کرده بود، اینک جای زبان آرامی را می‌گرفت، به طوری‌که در دوره اشکانی هم در سکه‌ها وهم در بعضی اسناد دیده می‌شود، مردم بداهتاً زبان قوم حاکم را هم مانند سنن آنها نپذیرفتند و به راه خود ادامه دادند. ازدواج‌های بین دو قوم، لطف و جذابیت معتقدات ایرانیان، بزرگواری و روح بزرگ آنان و فی‌الجمله شرقیان، به مرور زمان یونانی‌ها را در خود غرق نمود! طبعاً در این میان عشایر دامدار و روستانشینان به شهرنشینان یونانی به چشم دشمن نگاه می‌کردند؛ زیرا علاوه بر دادن مالیات و بیگاری، باید یوغ بیگانه مسلط را تحمل می‌کردند طبیعی است که ولایت پارس تضاد بیشتری با یونانیان داشت. و روشن است که نواحی شرقی و چادرنشین به میزان ناچیزی تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفت؛ زیرا کاری چندان با آنان نداشت. چادرنشینان در ارتباط با حاکمیت، همیشه استقلال بیشتری داشتند. به موازات همین امر، سلوکیان به مرور زمان استثمار هر چه بیشتر مردم را مد نظر قرار دادند و به جور و غارت مردم پرداختند.کار به جایی رسید که مالیات بر افراد، منازل، چارپایان، مزرعه‌ها، باغ‌ها، تولدها، ازدواج‌ها، و مرگ‌ها تعلق می‌گرفت &amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;این پول‌ها صرف جلال و شکوه حاکمان، جنگ‌های آنها با رقبا، حفظ و نگه‌داری سپاه برای انجام مأموریت‌های خارجی و سرکوب مردم و نیز اداره امور معابد و غیره می‌شد. بیگانه بودن حاکمیت در نمودی عریان‌تر هم مشخص شد، زیرا اندیشه وحدت سیاسی دو قوم با شکست قاطع مواجه شد و متعاقباً دولتی ملی تشکیل نگردید. ایرانیان دریافتندکه ترفند یونانی کردن [[کشور ایران|ایران]] و رواج هلنیسم، در واقع ابزاری برای حاکمیت است. در نتیجه هلنیسم، که مورد قبول عامه مردم نبود، کاملاً واپس زده شد. واپس زدن هلنیسم با حمایت از اشکانیان همراه بود.گرچه طی نزدیک به هشتاد سال (۲۵۰-۳۳۰ ق .م) صرف این امرگشت، اما کاری مداوم و پیوسه بود که توسط ملتی مصمم صورت می‌گرفت. در سبب قیام اشکانیان علیه جانشینان اسکندر و تشکیل سلسله بزرگ پانصدساله آنان، معروف است که ارشک و تیرداد پسران «فری یاپت» بودند و فری یاپت پسر «ارشک». این دو برادر از باختر به پارت نزد «فرک لس» والی سلوکی آمدند. چون تیرداد صباحت منظر داشت و والی موافق عادت زشت یونانی‌های آن زمان خواست تمتعی از جمال او برگیرد، این رفتار بر ارشک بسیار گران آمد. فرک لس راکه میزبانش بود شبانه به معاونت تیرداد وپنج نفراز همدستان کشت و پس از آن عزم خود را به قیام بر ضد سلوکی‌ها جزم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجاکه چون حرص و طمع مقدونی‌ها به غارت و چپاول معلوم بود؛ مردمان تایع، منتظر موقعی بودند که از قید بیگانگان برهند. آنتیوخوس دوم چنانکه از نوشته‌های عهد قدیم دیده می‌شود، شخصی جاه‌طلب و دارای فساد اخلاق بود. جاه‌طلبی او از اینجا پیداست که بی آنکه کاری انجام داده‌باشد عنوانی را پذیرفت که در آسیا سابقه نداشت و در انظار مردمان بسیار کفرآمیز بود، او را «آنتیوخوس خداوند خدایان» می‌خواندند. شهر می‌لت یونانی در آسیای صغیر این عنوان را به او داده بود. از طرف دیگر پادشاهی بود سست‌عنصر و پرورده ناز و نعمت،ک اوقات خود را به لهو و لعب می‌گذراند. زنان و محبوبه‌های او از مرد و زن مطلق‌العنان بودند که هر چه می‌خواهند بکنند. بدترین جنایات آنها بی‌مجازات می‌ماند. نتیجه این نوع اخلاق آن بود که ولات خود سر شدند و به جان مردم افتادند و ظلم بالاگرفت و مردم را به یاغیگری واداشت. وضع پارت هم چنین بود و توهین والی به ارشک یا تیرداد اگر راست باشد موقعی را برای قیام فراهم آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ،ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.  ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اردوان اول همدان را تصرف کرد، آنتیوخوس سوم (کبیر) لشکری نیرومند جمع‌کرده به طرف مشرق روانه شد، تا تمامی ایالات سابق دولت سلوکی را برگرداند. عده افراد او یکصد هزار پیاده و بیست‌هزار سواره بودند. پس از عبور ازکوه‌های زاگرس به همدان رفت و به سادگی آن شهر را تصرف و غارت کرد، حتی معبد آناهیتا با ذخایری به مقدار چهار هزار تالان غارت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی،ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; جنگ‌های خانگی، سلوکی‌ها را کاملاً گرفتار و درمانده کرده‌بود. مدت بیست سال کشمکش در خانواده سلوکی فرصت خوبی برای مهرداد ایجاد کرده بود تا موقعیت پارت‌ها را استحکام بخشد. راه دولت پارت از باختر تا بابل صاف شده‌بود. سلوکی‌ها به فرماندهی، دمتریوس، با آنکه جنگ خانگی کاملاً تمام نشده‌بود، به مقابله با مهرداد تاختند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمتریوس لشکری نیرومند داشت و امیدوار بود که ملل تابعه با وجود همه بدرفتاریهایی که می‌دیدند، اما چون چندسالی بود که به خدمت آنها خو کرده‌بودند، جانب او را بگیرند، همچنین مطمئن بود که شهرهای یونانی‌که علم‌داران تمدن یونانی بودند، بی‌شک سلوکی‌ها را بر پارتی‌های شجاع و جسور ترجیح دهند و کمک‌های معنوی به او کنند و بالاخره دمتریوس امید فراوانی به دولت یونانی باختر داشت؛ زیرا این دولت با پارت ها دشمنی می‌ورزید و مصالح خود را در دوستی با سلوکیان می‌جست. دمتریوس با لشکری جرّارکه به قول ژوستن پارسی‌ها، عیلامی‌ها و باختری‌ها هم جزو آن بودند به قصد مهرداد حرکت‌کرذ و پارت‌ها را در چند جنگ شکست داد. ژوستن‌گوید: «مهرداد پس از چند شکست به حیله‌ای متوسل شد، مذاکرات صلح را بهانه قرار داد و دمتریوس را از قراولانش جداکرد. سپس بر او تاخته اسیرش‌کرد و شهر به شهر او را گرداند تا مردمانی که او را همراهی کرده‌بودند مأیوس شوند. پس از این واقعه، لشکر دمتریوس فرار کرد و تار و مار شد. محل اقامت او را درگرگان تعیین کرد و با او چنان رفتار نمود که با پادشاهی‌کنند. حتی به او وعده داد که دختر خود رد گونه را به حباله نکاهش درآورد.^{۳} آنتیوخوس سوم با سپاهی انبوه که مشتمل بر هشتاد هزار سپاهی و سیصدهزار خدمتکار و تجمل بسیار بود به سوی پارت تاخت.گویی این سپاه به میهمانی می‌رود. چند پادشاه مشرق زمین که از سختی رفتار پارتی‌ها در عذاب بودند، به استقبال آنتیوخوس آمدند و خود و ممالکشان را تسلیم کردند. جنگ شروع شد. آنتیوخوس در سه جنگ غالب آمد. بابل راگرفت و خود را «کبیر» خواند. برای پارت‌ها مملکتی جز پارت نماند. زیرا همه از اطاعت آنها سر برتافتند. فرهاد دمتریوس را با قشونی از پارتی‌ها به سوریه فرستاد تا تاج و تخت را به دست آورد و آنتیوخوس را مجبور به بازگشت‌کند. از طرف دیگر او در هر جا دام‌هایی برای آنتیوخوس‌گسترد. آنتیوخوس در این حال از افزونی سپاه خود دچار رنج و تعب شد. سربازان را به شهرها تقسیم کرد تا زمستان را بگذرانند. به سبب بد رفتاری سربازان با اهالی و از جهت آن که اهالی ناچار بودند که به سربازان آذوقه بدهند، مردم به ستوه آمدند و طرفدار پارت‌ها گردیدند و روزی ناگهان بر سپاهیان پراکنده پادشاه سلوکی حمله کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر به آنتیوخوس رسید و او با لشکری‌که در نزدیکی‌اش اردو زده‌بود، بیرون رفت. در راه به فرهاد برخورد. جنگ شروع شد، سپاه فراری شد و آنتیوخوس شکست خورد و کشته‌شد. فرهاد دفن شاهانه‌ای برای او ترتیب داد و دختر دمتریوس راکه در اردوی آنتیوخوس بود به زنی گرفت. در مورد تعداد لشکریان وی ژوستن‌گو ید عده افراد مسلح سیصدهزار و خدمه هشتادهزار نفر بودند. اوسیوس، که نویسنده اوایل قرن پنجم میلادی است، سخن ژوستن را درست نمی‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۲۲۳۶،&amp;lt;/ref&amp;gt; در این جنگ یهودی‌ها کمک فراوانی به آنتیوخوس کردند. لشکر یهودی به فرماندهی «ژان هیرکانوس» در ابتدا بابل راگرفتند و پادشاهان دست‌نشانده پارتی‌ها هم، که از آنان ناراضی بودند، به آنها پیوستند.&amp;lt;ref&amp;gt;یوسف فلاویوس. تاریخ عهد قدیم یهود، کتاب ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; رفتار فرک لس با تیرداد برادر ارشک، خودخداخوانی آنتیوخوس، تجاوز اطرافیان او بر مردم، خودسری ولات، غارت معبد آناهیتا و شکست و اسارت دمتریوس و پراکندگی سپاه وی، همه و همه نشان‌دهنده نفرت مردم از سلوکی‌هاست و دلیل حمایت مردم و جانبداری آنان از پارتی‌ها، رفتار شاه اشکانی با دمتریوس اسیر و ایجاد قفس طلایی برای او (اشاره به ازدواج با ردگونه دختر مهرداد است) و متلاشی شدن سپاه آنتیوخوس‌کبیر سلوکی پس از تعدیات فراوان به اهالی، نشان دهنده دشواری‌های زندگی مردم است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[پارتیان|پارت‌ها]] ===&lt;br /&gt;
سرزمین پارت در قدیمترین منابع، یعنی کتیبه‌های [[بیستون]]، [[تخت جمشید]] و [[نقش رستم]] «پرثوه» نامیده شده‌است. یونانیها نیز آن را «پارثیا» یا «پارثرآیا» نامیده‌اند. در واقع تلفظ صحیح کلمه پارت، «پارث» است اما برای آنکه این تلفظ با «پارس» اشتباه نشود، آن را پارت گویند. سرزمین پارت شامل خراسان امروزی و بلکه خراسان بزرگ است. نویسندگان قرون نخستین اسلامی، پادشاهان این دوره را «اشکانی» یا «اشغانی» نامیده‌اند و از آن با عنوان «دوره ملوک‌الطوایف» یاد می‌کنند، که البته با توجه به شیوه زمینداری سنتی در [[کشور ایران|ایران]]، اصطلاح درستی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از مورخین مثل ژوستن، [[پارتیان|پارت‌ها]] را از مردمان سکایی دانسته‌اند و گفته‌اند پارت در زبان سکایی، به معنی تبعیدشده است. استرابون پارت‌ها را از مردم «داژ» می‌داند که آنان نیز سکایی بوده‌اند. در اینکه سکاهای ساکن [[کشور ایران|ایران]] نیز، ایرانی‌تبار و آریایی‌نژاد بوده‌اند، تردیدی نیست و تحقیقات علمای جدید نیز نشان می‌دهد که [[پارتیان|پارت‌ها]] به زبان «پهلوی» تکلم‌می‌کرده‌اند. البته «پهلوی شمالی» که اندکی با «پهلوی جنوبی» تفاوت داشته‌است. پس [[پارتیان|پارت‌ها]] آریایی هستند، اما بر اثر همجواری و همنشینی با سکاهای ایرانی‌تبار، اخلاق و عادات آنها در ایشان رسوخ کرده‌است. هرودوت نیز [[پارتیان|پارت‌ها]] را جزو ایرانیان ذکر کرده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتیبه‌های پادشاهان سکاها سخن رفته‌است که خود نشان دهنده تقرب ممتاز نژادی آنان  است. مؤدب به آداب یونانی را مورد مرحمت قرار می‌داد. ساختار اجتماعی- سیاسی جامعه عصر اشکانی اقتصاد شبانی چنین است:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# خانوارهای چندی را در خود جای می‌دادند؛&lt;br /&gt;
# که کلیتی مستقل به شمار می‌رفت و می‌توان آن را به «روستا» تعبیر  کرد؛&lt;br /&gt;
# از ویس بود و می‌توان آن را به «شهرستان» تعبیرکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[هخامنشیان|هخامنشی]] نیز، که انساب و نزدیکی‌ها رعایت می‌شد، به ترتیب از [[پارسیان]]- [[مادها]]- [[پارتیان]] و به روایت اعتمادالسلطنه، پارتی‌ها در دوره‌ای از عمر پادشاهی خود، در مذاکرات با رومی‌ها و سایر دول خارجه، با زبان یونانی می‌گفتند و می‌نوشتند. این امر بدون شک کنایه از اقداماتی دارد که برای جلب نظر عناصر یونانی به کار می‌رفت و از طرفی نیز جماعات شهرنشین اصولاً جامعه [[پارتیان|پارت‌ها]] جامعه کوچ‌نشین آریایی بوده است. ساختار جامعه آریایی بر مبنای دسته بندی زیر بودند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# نمان(nman) یا دمان(dman) های مستقل (خانمان‌ها یا دودمان‌ها): این هسته که کوچک‌ترین واحد جمعیتی جامعه به شمار می‌رفتند، همان خانواده گسترده یا «گروه خانوادگی» بودند؛&lt;br /&gt;
# ویس(Vis): چند گروه خانوادگی (نمان- دمان) بر روی هم یک «ویس» را پدید می‌آوردند؛&lt;br /&gt;
# زنتو(Zantu): چند «ویس» یک «زنتو» را پدید می‌آورد. زنتو از نظر اجتماعی و جمعیتی برتر؛&lt;br /&gt;
# دهیو(dahyu): دو تا سه «زنتو» بر روی هم یک «دهیو» را پدید می‌آورد، که بزرگ‌ترین واحد جمعیتی و اجتماعی مستقل جامعه به شمار می‌رفت. «بزرگ دهیو» فرمانروایی بود که بر فرمانرواهای کوچک‌تر زنتوها فرمان می‌راند. تسلط یک دهیو بر دیگر دهیوها معمولاً با جنگ یا از راه‌های سیاسی صورت می‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)،  دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبایل ایرانی ساکن غرب [[کشور ایران|ایران]] در اثر تماس و تبادل نظر مدنی دایمی با بابل، عیلام و آشور به‌مرور زمان در ساختار اجتماعی خود تغییراتی دادند که طبعاً تحولات ناشی از یکجانشینی هم در این امر مؤثر بوده. پادشاهان [[ماد]] و [[هخامنشیان|هخامنشی]] با گذشت زمان از اقتدار و قدرت رؤسای طوایف کاستند و به قدرت خود افزودند. طبیعتاً چون زندگی اقوام ساکن [[کشور ایران|ایران]] (آریایی‌های شرق ایران) به شکل اولیه خود نزدیک‌تر بود، ساختار اجتماعی- سیاسی حیات کوچ‌نشین بر محور اقتصاد شبانی را بیشتر حفظ کرده‌بود. اشکانیان از میان قوم [[پارتیان|پارت‌ها]] با چنین ساختار سیاسی و اجتماعی روی‌کار آمدند. اما در [[کشور ایران|ایران]] به علت تقویت ریشه‌ای حکام نیمه مستقل توسط اسکندر و سلوکیان، ناگزیر بودند به آنان امتیازاتی بدهند. محققین ایجاد و تشکیل دولت اشکانی را نوعی انتقال قدرت از غرب [[کشور ایران|ایران]] به شمال شرقی [[کشور ایران|ایران]] می‌دانند. همچنین دولت اشکانی را دولتی پاک‌تر به حساب می‌آورند و ویژگی‌های ایرانی‌گری را در آنان چشمگیرتر می‌دانند. هر چند این دولت تا مدتی در ظاهر صبغه و رنگ یونانی داشت؛ اما به عنوان حافظان سنن ایرانی در برابر حاکمیت یونانی، یعنی وارثان اسکندر، و همچنین به عنوان حافظان بزرگ [[کشور ایران|ایران]] در مقابل روم و قبایل مهاجم شمال و شرق اهمیت عمده‌ای پیداکرد. چون اشکانیان نزدیک‌ترین نوع زندگی را به حیات اولیه آریایی داشتند؛ خانواده‌های هفت‌گانه آریایی را در جریان مبارزه با مهاجمان و حکام بیگانه به خدمت‌گرفتند و آنها را تقویت‌کردند، بویژه خانواده‌های سورن و قارن که به نظر می‌رسد در این دوران اهمیت بیشتری یافته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مالکیت زمین‌های وسیع و اصالت خون، همچنین داشتن نیروی نظامی، و موروثی بودن مشاغل، روز به روز بر قدرت این خانواده‌ها می‌افزود. به نظر می‌رسد حکام ولایات نیز غالباً همین تیول داران و مالکان بزرگ بودند. اقتدار بزرگان به حدی بود که در انتخاب شاه بزرگ هم نقش اساسی داشتند و شاهان، که به تعبیر محمد حسن‌خان اعتمادالسلطنه در حکم «ملک‌الملوک» بودند، بویژه در ایام ضعف و سستی باید جانب این شرکا را رعایت می‌کردند. اما طبعاً هرگاه که شاهان قدرت می‌یافتند ملوک‌الطوایف قدرتمند را از میان برمی‌داشتند، ولو آنکه بزرگ‌ترین خدمت‌ها را نیز به آنها کرده‌بودند، یکی از نمونه‌های بد رفتاری اُرُد با سورنا است. ملوک کوچک با رعایا و عوامل کار و تولید هم، مناسبات و روابط مستحکمی داشتند و در حقیقت شاه از طریق آنان با قاطبه رعیت ارتباط می‌یافت. اگر چه اقتدار نظامی این شرکای شاه متغیر بود، اما به نظر می‌رسد در مواردی قدرت آنها تعیین‌کننده بوده‌است؛ مثلاً سورن در نبرد با کراسوس بیش از ده‌هزار نیروی نظامی داشت در حالی که کل نیروی ارتش درگیر با کراسوس چهل یا پنجاه هزار نفر بوده‌است. همه والیان ولایات هجده‌گانه عنوان «شاه» نداشتند، بلکه آنان که از تخمه شاهی بودند سزاوار چنین لقبی به حساب می‌آمدند.گاهی دیده می‌شد که این عوامل قدرت در امپراتوری با همدستی یکدیگر شاه را خلع می‌کردند. عمده آنان عبارتند از: خاندان‌های سورن پهلو در سیستان، قارن پهلو در نهاوند، مهران در ری، اسپندیاد در ری، زیک، اسپهبت در گرگان. گرچه اشکانیان کشوری وسیع و امپراتوری پهناوری همانند هخامنشیان تشکیل ندادند، اما در یک امر تفاوتی بین این دو سلسله دیده نمی‌شود و آن، قدرت شاهنشاه است. شاه در انجام اعمال خود در برابر هیچ‌کس مسئول نبود.گاه دیده می‌شد که شاه همه افراد ذکور خاندان خود را از میان برمی‌داشت تا مبادا در آینده با مدعی یا مدعیانی روبرو شود. در واقع علاج واقعه را قبل از وقوع می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ یک از رعایا دسترسی به شاه نداشت و اساساً شاهان زندگی افسانه‌ای داشتند. به موازات زندگی افسانه‌ای شاهان، طبعاً عناصر مالک و قدرتمند نیز دارای امتیازات خاص بودند. هرکدام از اینها سعی می‌کردند از نظر تجملات و تشریفات مانند شاه زندگی‌کنند. تصویری که پلوتارک از باروبنه و همراهان و خدم و حشم سورنا، حتی در میدان جنگ، ارائه می‌دهد به خوبی موقعیت وی و سایر اشراف را می‌نمایاند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه سلسله پانصدساله اشکانی را باید در ردیف بهترین دودمان های حکومتگر [[کشور ایران|ایران]] شمرد، چه در خلال تمامی دوران حکومت خود توانستند با کفایت بسیار در برابر دشمنان کشور در شرق و غرب ایستادگی کنند. خاصه آنکه دولت رو به توسعه روم، در اوج توانایی و قدرت نظامی بود و حکومت اشکانی تنها دولتی بود که توانست با شیوه‌های عملی و درست در برابر آن ایستادگی کند. اما فشار اقوام مهاجم زردپوست را نیز به هیچ وجه نمی‌توان دست کم گرفت، چون این اقوام به طور مستمر در صدد پیدا کردن مراکز تازه‌ای برای زندگی بودند. به گواهی تاریخ، این فقط تلاش دایمی پادشاهان اشکانی و بیداری مستمر آنان در برابر سیل‌های بنیاد برافکن مهاجم بود که توانست موجودیت [[کشور ایران|ایران]] را حفظ کند&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه غلامرضا رشید یاسمی، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۷۰، ص ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و حتی در سال‌های پایانی عمر سلسله نیز به رومیان درس عبرتی دهد. آخرین سخن لازم به ذکر درباره نحوه کشورداری آنان این است که؛ سرانجام پس از پنج سده حکومت، قدرت [[کشور ایران|ایران]] را به گروه ایرانی دیگری، سپردند و در حالی صحنه ایران‌بانی را وداع گفتند که از ورود اغیار به درون مرزهای مملکت جلوگیری کرده بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اوضاع اجتماعی =====&lt;br /&gt;
حقوق خانوادگی در عصر اشکانی از اهمیتی خاص برخوردار است. چون بررسی کم و کیف زندگی شهروندان، اعم از ایرانی و غیر ایرانی، بدون در نظرگرفتن چگونگی رعایت حقوق خانواده امکان‌پذیر نیست، و این قاعده در تمامی حکومت‌ها و حاکمیت‌ها مصداق بارز دارد؛ بنابراین ابتدا به بررسی نهاد خانواده و نحوه توجه حکام بدان می‌پردازیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== حقوق خانوادگی و توجه به اجداد =====&lt;br /&gt;
کار «اشک اول» در قیام علیه تجاوز سلوکی‌ها اقدامی خطیر بود و کارهای دیگر شاهان اشکانی به پای او نمی‌رسد. افزودن نام اشک به اول نام همه شاهان اشکانی، حق‌شناسی آنان را نسبت به جد بزرگشان نشان می‌دهد. ضرب صورت اشک اول بر پشت بیشتر سکه‌ها، به شکل‌های‌گوناگون (در پشت بعضی از سکه‌ها ارشک برروی سنگ مخروطی نشسته و کمانی به دست دارد، در بعضی دیگر ارشک عقاب و عصای سلطنت را به دست گرفته است)&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; از سوی پادشاهان بعدی به نوعی نیاپرستی تعبیر شده‌است، که این مسئله با توجه.به مجسمه‌های اجداد اشکانیان که در حفاری‌های محل سکونت ایشان یافت شده‌است، توجیه می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید توجه داشت روحیه پدرسالاری و احترام به پدر، در همه سلسله‌های ایرانی قبل از اسلام حتی در دوره اسلامی نیز رعایت می‌شده است، وجود نام هخامنشیان به احترام هخامنش بنای نخستین این سلسله بر سنگ مخروطی یادآور عمل یونانیان هم است زیرا در معبد دلف مجسمه آپلون رب‌النوع آفتاب، پسر زئوس، رب‌الارباب یونانی را بر چنین سنگی نصب‌کرده‌اند. سلسله ساسانی به احترام ساسان خود را به این نام نامیده‌اند و حتی در دوره اسلامی نیز طاهریان- سامانیان و.... تا صفویان همه این سنت را رعایت کرده‌اند و نام جد خود را بر سلسله خویش نهاده‌اند. اما پارتها در رأس هرم حفظ و ارائه سنن خالص و قدیم پدرسالاری ایرانی قرار می‌گیرند؛ چون افراط آنان در این زمینه،گاه شائبه پرستش اجداد را به ذهن‌ها متبادر کرده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== حقوق خانوادگی شاه =====&lt;br /&gt;
تقدس شاه و احترام فوق‌العاده به شخص وی نمونه دیگری از سنت احترام به بزرگان است. این امر نیز بیانگر احترام به ارزش‌ها و سنن جامعه قدیم آریایی است. شاید قدیمیترین نشان آن را بتوان در ساختار سیاسی خاص آریایی‌های مهاجر به آسیای صغیر در هزاره سوم قبل از میلاد یافت، مانند نظام حاکمیت خاص اشرافیت هند و اروپایی حاکم در میان میتانی‌ها- هیتی‌ها و کاسی‌ها.&amp;lt;ref&amp;gt;لوکاس، هنری(۱۳۶۸)، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران: یزدان،  ج ۱، ص ۱۲۶-۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt; اساساً در ساختار هرمی‌شکل جامعه آریایی، به خصوص در دوران مهاجرت از اورازی و ائرونج و مهاجرت به [[کشور ایران|ایران]]، احترام به سران خانواده متبلور است و همچنان تداوم می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکانیان شخص شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش نام او را با تعظیم و تکریم می‌بردند. شاه اشکانی در موقع صرف غذا میزی جداگانه داشت که آن را بر جایی بلندتر از محل میز مدعوین می‌گذاردند و کسی از دوستان شاه بر سر میز او نمی‌نشست. نزدیکان او خیلی پایین‌تر بر زمین می‌نشستند و از سفره شاه به آنها غذا می‌دادند. قراولان مخصوص، وزرا و آجودان ها در اطراف شاه می‌ایستادند تا به یک اشاره حکم شاه را مجری دارند.»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شاه بر تخت زرین می‌خوابید و جز او احدی مجاز نبود بر بستری از زر بخوابد. یک نفر بیگانه نمی‌توانست شاه را ببیند و اگر آمدن چنین کسی مقتضی می‌شد، صاحب منصبی مخصوص او را به‌نزد شاه می‌برد. شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش مجسمه او را می‌ساختند و محترم می‌داشتند. حتی بعضی گفته‌اند که می‌پرستیدند. بلندکردن دست بر شاه اشکانی، فعلی حرام بود، حتی مدعیان سلطنت هنگامی که شاهی را اسیر می‌کردند او را نمی‌کشتند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; این امر درباره شاه متخلف و خلع‌شده هم صادق بود. اما از هنگامی که تمدن مادّی‌گرای یونانی در خانواده اشکانی نفوذکرد، مسموم‌کردن پدر و پدرکشی به‌خصوص از دوره نفوذکنیزک رومی، یعنی موزا، دیده می‌شود که فرهاد چهارم را مسموم کرد. این امر ثمره تسلط فرهنگ بیگانه است. شاه می‌توانست هرکس را بدون محاکمه به قتل برساند و در برابر هیچ‌کس (حتی مجلس مهستان) پاسخگو نبود. این قدرت فراوان توسط مورخان و محققان از هرودوت تا سرجان ملکم با این عبارت نقل شده‌است که  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«شاه در [[کشور ایران|ایران]] دارای بالاترین قدرت است»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot; /&amp;gt;.  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;ارد حدود سی تن از برادران خود را به قتل رساند و این بدترین نوع سوء استفاده از قدرت بود. قتل سورنا توسط ارد را می‌توان در همین ارتباط مورد بررسی قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ولیعهد =====&lt;br /&gt;
سلاطین اشکانی چنین قرار داده‌بودند که فرزند ارشد خود را ولیعهد کنند، اما همیشه از این روال پیروی نمی‌شد.گاهی رشد و قابلیت یکی دیگر از فرزندان و علاقه پدر موجب می‌شد غیر از فرزند اول شخص دیگری ولیعهد شود. این تخلف باعث جنگ و جدال می‌شد؛ زیرا درگذشت پادشاه، طغیان سایر فرزندان حتی اعمام و بنی‌اعمام را به دنبال داشت و هر کدام داعیه سلطنت داشتند. امرا، رجال ، حکام بلاد و عمال نیز هر یک با توجه به حرفه خود با یکی از شاهزادگان همراهی می‌کردند. بدین سبب نفاق و خلاف درمی‌گرفت تا شاهزاده‌ای به واسطه لیاقت و استعداد فطری یا اتفاقات خارجی بر سایرین غلبه یابد و آنها را مضمحل نماید و به سلطنت بپردازد.گاه پسر پادشاه با جمعی همدست می‌شده و پدر را با زور اسلحه مقهور می‌کرد. طبیعی است که حکام ولایات نیز، با آنکه وابسته به دودمان و دستگاه سلطنت بودند، اغتشاش می‌آفریدند. به قول اعتمادالسلطنه: «مکرر اتفاق می‌افتاد که سلاطین اشکانی فرزندان خود را هلاک و یا تبعید کرده‌اند؛ فرهاد چهارم پسرانش را به روم نزد اگوست اعزام داشت، بلاش اول پسرش را به خدمت نرون فرستاد. بعضی دیگر اولاد خود را به بیت‌المقدس یا به پایتخت سلاطین عرب می‌فرستادند و پس از فراغت، پسری را که بیشتر دوست می‌داشتند در حیات خود لقب پادشاهی می‌دادند.گاهی نیز به جهت علاقه به همسر دوم، فرزند وی را، با آنکه کوچک‌تر بود، به ولیعهدی انتخاب می‌کردند. ولی پس از مرگ شاه ولیعهد اول حتی متوسل به دول اجنبی می‌شد و با عساکر خارجه به [[کشور ایران|ایران]] می‌آمد و بر سر تاج و تخت خونریزیهای فراوان می‌کرد، تا اینکه موفق شود و تاج را به دست آورد. اغلب اوقات مجلس شورای دولتی شاهزاده‌ای را به ولیعهدی معین می‌کرد. اما در هنگام اجرای خیالات خود، رقبا و طامعین و متغلبین ناسخ شده و نگذاشته‌اند مجرا شود، مگر بعد از زحمت بسیار و رنج بی‌شمار.»&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)،  دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرنیا توضیح می‌دهد که:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«فرهاد اول قبل از مرگ جانشین خود را تعیین کرد. با آنکه چند پسر داشت اما چون نمی‌خواست مقدرات پارت به دست شخصی جوان و بی‌تجربه بیفتد، لذا مهرداد برادر خود را به سلطنت انتخاب کرد، حال آنکه موافق عادات پارتی باید پسر ارشد خود را انتخاب می‌نمود. ژوستن در این باب‌گوید: او پسران خود را از تخت دور کرده، برادر خود مهرداد را، که جنگی و دلاور بود، بر پسران ترجیح داد. زیرا او پنداشت که وظیفه‌اش نسبت به پسرش پایین‌تر از وظیفه‌ای است که نسبت به سلطنت دارد او منافع وطنش را برتر از منافع پسرانش دانست»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۲۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;البته عمل فرهاد اول در تاریخ [[کشور ایران|ایران]] منحصربه‌فرد نیست. این بزرگواری و مصلحت‌اندیشی در مورد روی کار آمدن امیراسماعیل سامانی هم صادق است. اما مصلحت مهمی که فرهاد در نظر گرفت با توجه به موقعیت خاص دولت پارت در شرایط هجوم دولت سلوکی از غرب و دولت باختر از شرق بود و سرنوشت دولت جوان پارت چنین تصمیم‌گیری‌ای را می‌طلبید. باگذشت ایّام و دور شدن [[پارتیان|پارت‌ها]] از اخلاق بزرگوارانه آریایی و توجه به امیال شخصی و قرارگرفتن تحت تأثیرکنیزان و نفوذ فرهنگ و عوامل یونان و روم، در اراده حاکمیت، و به دنبال آن گسترش خوددوستی‌ها؛ سنت‌های صالح گذشتگان در انتخاب جانشین نقض شد و مصالح کشور و حتی قوم هم فراموش‌گردید. شاهانی چون فرهاد چهارم به خطا رفتند و تبعید فرزندان به روم مرسوم شد. تربیت رومی برای شاهزادگان اشکانی مشکلی شد، و اشراف و بزرگان را مجبور کرد تا آنان را کنار بزنند. جنگ‌های بی‌پایان جهت تعیین جانشین با دخالت امیال و مطامع اشراف، در ابعادی وسیع گسترش یافت و اشکانیان را دچار ضعف و انحطاط کرد تا آنکه سرانجام در کام انقراضشان فروبرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ملکه، زنان و کنیزان =====&lt;br /&gt;
ملکه از میان زنان پارتی، و در اکثر موارد از میان شاهزاده خانم‌های اشکانی، انتخاب می‌شد و به ندرت دختر یکی از شاهان دست‌نشانده به این مقام می‌رسید. ملکه محترم‌ترین زن حرمسرا، زوجه شاه و شاهبانوی‌کشور بود. بقیه زنان در حکم متعه، مغنیه و مطربه بودند. ملکه به هنگام جنگ در خانه می‌ماند و سایرین عموماً همراه اردو می‌رفتند.گاهی شاهان اشکانی، مفتون رعنایی و زیبایی کنیزکانی رامشگر و غیر آنها می‌شدند و حتی کنیزکی را به مقام ملکه می‌رساندند. البته این کار در موارد استثنایی و معدودی اتفاق افتاده‌است. زنان غیر عقدی شاهان اشکانی غالباً دختران رجال یونانی بودند.گرچه پلوتارک این مسئله را فقط در مورد «سورنا» گفته است اما ظاهراً عمومیت داشته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان به طور کلی از مردان جدا بودند و داخل مجالس مردان نمی‌شدند. شاهان اشکانی، بر خلاف هخامنشایان، اجازه دخالت در امور را به زنان نمی‌دادند. تنها استثناء خاص در این مورد «موزا» مادر فرهاد پنجم است، که نمونه کامل انحطاط اخلاقی جامعه اشکانی است. غیر از این مورد، شاه تحت نفوذ زنان نبود و با قدرت تمام مملکت را اداره می‌کرد. همچنین به هیچ خواجه یا وزیری اجازه دخالت نمی‌داد. بر روی سکه‌های اشکانی هرگز عکس زنان نقش نشده‌است، مگر در یک مورد و آن هم نفش موزا مادر فرهادپنجم است. در یک مورد دیگر هم نقش ملکه در حال دعا در کتیبه‌ای دیده می‌شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;:4&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۷۰۶ و ص ۲۶۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; شأن ملکه به حدی بوده که بعضی محققین معتقدند ملکه از حیث مقام خیلی پایین‌تر از شاه نبوده است. زنان غیرعقدی شاه از ملکه جدا بودند و برای هر یک قصری جداگانه می‌ساختند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:4&amp;quot; /&amp;gt;. حفظ حقوق ملکه و زنان و در عین حال عدم دخالت آنها در امور کشور، حفظ نسبی پاکدامنی دربار از دشواریهایی است که بر اثر وساوس زنان و نوجوانان حرمسرایی پدید می‌آمد. [[پارتیان|پارت‌ها]] در مقایسه با [[هخامنشیان]] و [[ساسانیان]] از این نظر افتخارات بیشتری دارند، زیرا پارت‌ها در این مورد از دو سلسله مقتدر نامبرده موفق‌ترند. پیرنیا این امر را یکی از عوامل دیرپایی و دوام حکومت[[پارتیان|پارت‌ها]] می‌داند. حقوق زنان در عصر اشکانی زن قبل از فوت شوهر می‌توانست شوهری دیگر اختیارکند، یعنی طلاق جائز نبود. اما زن محترمه در صورت عدم رضایت از شوهر خود، به‌آسانی طلاق می‌گرفته‌است. &amp;lt;blockquote&amp;gt;مرد فقط در چهار صورت زن خود را طلاق می‌داد: ۱- اگر زن عقیم بود. ۲-اگر جادوگری می‌کرد. ۳- اخلاقش فاسد بود ۴-ایام قاعده را از شوهر پنهان می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;زن‌های [[پارتیان|پارت‌ها]] با مردان آمیزش نداشتند. اندرونی از بیرونی جدا بود و زنان در کارهای خارج از خانه دخالت نمی‌کردند. چنانکه ذکر کردیم عدم مداخله زنان در امور، در دوره پارت‌ها یک اصل بود. در موارد جنایات واقع‌شده در خانواده؛ مثل قتل زن به دست شوهر، یا قتل پسر و دختر به دست پدر، یا قتل خواهر به دست برادر و یا هرنوع جنایتی مابین پسران و برادران به عدلیه رجوع نمی‌شد. خانواده خود باید در این مورد تصمیمی می‌گرفت؛ زیرا [[پارتیان|پارت‌ها]] این گونه جنایات را به حقوق عمومی مرتبط نمی‌دانستند، بلکه آنها را منحصراً مربوط به حقوق خانوادگی می‌دانستند. اما اگر این جنایت در مورد دختر یا خواهرشوهرداری اتفاق می‌افتاد، امر به عدلیه ارجاع می‌شد؛ زیرا زن شوهرکرده، جزو خانواده شوهر محسوب می‌شد. مجازات خیانت زن به شوهر خیلی سخت بود، در این زمینه مرد حتی حق کشتن زن را داشت. اگر کسی، مرتکب عمل شنیعی بر ضد طبیعت می‌شد، می‌بایست خودکشی‌کند، [[پارت ها|پارتی‌ها]] در این باب هیچ استثنایی روا نمی‌داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;سامی، علی. «آیین دادرسی در ایران باستان (عصر اشکانی)»، &#039;&#039;مجله بررسی‌های تاریخی&#039;&#039;، 6(1)، ص ۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ملکه شدن کنیزک و پیامدهای آن =====&lt;br /&gt;
«موزا» کنیزکی رومی بود که قیصر به عنوان هدیه برای فرهاد چهارم فرستاد و فرهاد مهر این زن را به دل گرفت و با او ازدواج کرد. او پسری به دنیا آورد به نام فرهادک (۲۰ ق .م.). فرهاد برای اینکه او را ولیعهد کند، بقیه پسرانش را به روم فرستاد و امرکرد در روم اقامت‌گزینند. این چهار شاهزاده به نامهای ونن، سراس پاران، رداسپ و فرهاد بودند. قطعاً موزا در انتخاب ولیعهد جدید دست داشت و کوشید تا فرهادک را به تخت بنشاند. فرهاد پدر را در سال ۲ ق .م. زهر داد و بعد با مادر مشترکاً به تخت نشست. در این هنگام روم در امور ارمنستان دخالت کرده و شاه آن را تغییر داده‌بود. در عین حال به علت پیری «آگوست» و نداشتن سرداری لایق برای اداره امور، امپراتوری در حال ضعف بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. اصطلاحی است که آشوریان به کار می‌برند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[2].رومن گیرشمن می‌نویسد: «تیگلات پلیسر سوم حدود شصت و پنج هزار اسبر از مادی‌ها گرفت»&amp;lt;ref&amp;gt;ایران از آغاز تا اسلام(۱۳۴۴)، ترجمه دکتر محمد معینی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[3].  دیاکونوف نیز بقایای لشکر آشور را در ۶۰۵ ق.م. شکست خورده می‌داند&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[4]. برخلاف گفته هرودوت هیستاسب، پدر داریوش، حاکم ایالات پارت بود، نه فارس. (کتیبه بیستون، بند ۳۵).  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[5]. پوشیدن قبای بلند مادها با آستین‌های گشاد بین بزرگان پارس مرسوم بود و این لباس یکی از بهترین خلعت‌های پادشاهان محسوب می‌شد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[6]. این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانه‌وا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائی‌گردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[7]. منابع یونانی به قدری در این زمینه‌ها مبالغه کرده‌اند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[8]. در کتیبه بیستون صحبتی از وجود دو برادر نیست و فقط از گئومات مغ گفتگر شده. به علاوه هیچ یک از مورخان باستان، غیر از هرودوت و ژوستن، قیام بردیای دروغی را با مشارکت برادر او ندانسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[9]. در کتیبه بیستون درباره شغل بردیای دروغی قبل از آنکه به سلطنت برسد، چیزی گفته نشده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[10]. چنانکه گفته شد در کتیبه بیستون نام مغ مزبور،گئومات ذکر شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[11]. برادر بردیای دروغین که نقشه توطئه را طرح کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[سلسله هخامنشیان]]&lt;br /&gt;
* [[عصر اسکندر]]&lt;br /&gt;
* [[سلوکی ها]]&lt;br /&gt;
* [[پارت ها]]&lt;br /&gt;
* [[عصر ساسانی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=14018</id>
		<title>تاریخ قبل از اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=14018"/>
		<updated>2026-02-24T10:12:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ دقیق حضور [[ماد]]&amp;lt;nowiki/&amp;gt;ها در [[کشور ایران|ایران]] و استقرار آنها در مناطق غربی و مرکزی این سرزمین مشخص نیست و احتمال زیادی دارد که این کار بین هزاره‌های دوم و اول پیش از میلاد، یعنی هنگامی اتفاق افتاده باشد که دیگر قبایل [[آریاییان|آریایی]] از مناطق مسکونی خود به سوی صفحات جنوبی‌تر حرکت کرده‌اند. علی‌رغم حدس‌های مختلفی که درباره موطن اولیه هند و اروپایی زده می‌شود، همه محققین در یک امر اتفاق‌نظر دارند که اقوام مزبور در بخش‌های شمالی‌تر سکونت داشته‌اند و به مرور زمان، بر اثر کثرت جمعیت و افزایش سرمای محیط و فشار اقوام دیگر مهاجم، اعم از آریایی و غیرآریایی، ناچار به مهاجرت شده‌اند و به طور قطع قسمتی از آنان راه دیار گرم هند را در پیش‌گرفته‌اند و شماری نیز در مناطق مختلف [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] استقرار یافته‌اند. در حوالی سده نهم پیش از میلاد در [[کشور ایران|ایران]]، به استثنای بخش‌های غربی و شاید بخش‌هایی، از نواحی شرقی، قبایلی می‌زیستند که به لهجه‌های مختلف ایرانی منسوب به گروه آریایی زبان‌های هند و اروپایی سخن می‌گفتند. به تعبیر دیاکونوف:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«البته نباید چنین تصورکردکه کلیه این قبایل از مهاجرین بودند. ظاهراً تحت نفوذ و تأثیر عوامل مختلف، اقوامی از ایالات مجاور وارد سرزمین [[کشور ایران|ایران]] می‌شدند و به زبان جدید سخن می‌گفتند، که از طرف بومی‌های [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] زبان آنها پذیرفته شد.»&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;تیگلات پل سر اول، از پادشاهان آشور (حدود ۱۱۰۰ ق.م) به سرزمین‌هایی که بعدها جزو قلمرو مادها محسوب می‌شد، لشکر کشید و از زاگرس گذشت ولی اسمی از [[مادها]] نبرده‌است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از او شلم نصر سوم در ۸۴۴ق.م. به کردستان حمله کرد و در خلال جنگ‌هایی که تا سال ۸۳۸ ق.م. تداوم یافت، بخش‌هایی از آمادای (ماد) و پارسواش (پارسوا) را تسخیر کرد. در این که «اَمادای» همان ماد تاریخی است تردیدی وجود ندارد، چون آشوریان از این پس نیز تا روزگار انقراض خود در کتیبه‌هایشان از ماد نام برده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۶۹&amp;lt;/ref&amp;gt; اداد نیراری سوم (۷۸۲-۸۱۰ ق.م.) پادشاه آشور و مادر او سمیرامید هشت بار به [[کشور ایران|ایران]] حمله کردند و متصرفات آشور را تا حوالی «دریای طلوع خورشید» (یعنی تا دریاچه ارومیه یا [[دریاچه خزر|دریای خزر]])گسترش دادند و بدین‌گونه مناطقی از اقلیم ماد را اشغال کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۲&amp;lt;/ref&amp;gt; آشوریان خود در مناطق سخت و کم‌محصول شمال دجله می‌زیستند و بنابراین توانایی‌کشت و کار در زمین‌های زراعی و یا حوصله کافی برای‌گله‌داری را نداشتند و به همین جهت در خلال قرون متمادی، از اواسط هزاره دوم تا اواخر سده هفتم پیش از میلاد، بیشتر به لشکرکشی و غارت سرزمین‌های مجاور می‌پرداختند و به همین دلیل اقوام همجوار همواره از آنها در بیم بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری‌که آشوریان به صورت جدی به سرزمین‌های ماد حمله کردند سال ۷۴۴ ق.م بود که تیکلات پلسر سوم، پس از شکست دادن اقوام اوارتو، نواحی زاگرس را از ارومیه تا مرز عیلام به تصرف درآورد. اضافه بر آن سردار آشوری دانی‌نانی به ماد شرقی حمله برد و ظاهراً تا حوالی کوه دماوند و کرانه دشت پیش رفت. جمعیت قابل توجه مادها و آبادانی سرزمین‌های آنان از آنجا معلوم می‌شود که آشوریان در این حملات گروه کثیری از آنها را به اسارت بردند و غنایم بسیاری نیز به چنگشان افتاد.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید در این روزگار [[مادها]] هنوز تجارب کافی سیاسی برای تشکیل دولتی متحد کسب نکرده بودند تا بتوانند در برابر همسایگان قدرتمند خود، یعنی آشوری‌ها در مغرب و سکایی‌ها در شمال مقاومت‌کنند به همین دلیل است که می‌بینیم هر چند این «مادهای نیرومند»[1] برای حفاظت از خود و خانواده و دستاوردهای دراز مدت خویش رشادت زیادی نشان می‌دادند، اما باز به دلیل پراکندگی اقوام هم‌نژاد، اسیر دست دشمنان می‌شدند و گرفتار حیله‌ها و ترفندهای آنان بودند. با این همه محرز است که به مرور زمان بر ضعف‌های خود چیره‌شدند و با ساختن استحکامات قوی در مرزهای غربی کشور، که تصاویر آنها در آثار آشوری باقی مانده‌است، ضعف‌های عملی خود را برطرف کردند و آرام‌آرام به صورت قدرتی قابل ملاحظه درآمدند. مادها با تشکیل اتحادیه‌ای از شش قبیله بزرگ قوم بر توانایی خود افزودند و به‌تدریج نشان دادند که رقیب خطرناکی برای کشورهای همسایه به حساب می‌آیند. این شش قبیله عبارتند از: «پارتاکن‌ها» که محتملاً «فریدن» کنونی در نزدیکی اصفهان، از این نام مشتق شده است و «آریزانت‌ها» در بخش‌های شرقی، و قبایل «بوس‌ها»، «تروخات‌ها»، «بودی‌ها» و «مغ‌ها» که محل اقامت آنها معلوم نیست. دیاکونوف معتقد است: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«با مطالعه نامهایی که در دسترس ماست و وجه اشتقاق آنها که روشن است، این طور می‌توان نتیجه گرفت که مادها از نژاد هند و اروپایی هستند و زبان آنها ایرانی بوده‌است.»&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;براساس خراجی که آشوریان از اقوام مادی، می‌گرفتند می‌توان دریافت که زندگی اساسی آنان، و یا دست کم گروههای عمده‌ای از اقوام مادی، از طریق دامداری می‌گذشته است و آنان در پرورش احشام و خاصه اسب «نیسایه» یا «نسا» شهرتی ممتاز داشته‌اند[2]. اگر قول هرودوت را، که در حقیقت نخستین و منحصر به‌فردترین مورخی است که درباره مادها به تفصیل سخن گفته‌است، معتبر بشماریم؛ اینان تا اواسط سده هشتم پیش از میلاد، هنوز موفق به تشکیل حکومت واحدی نشده‌بودند، ولی حملات مکرر آشوریان و نیز اقوام «اورارتو» و «مانایی» موجب شد که از تجارب تلخ تاریخی درس عبرت بگیرند و صلاح کار را در تشکیل دولت متحد و یگانه‌ای ببینند که توانایی ماندگاری در برابر دشمنان را داشته باشد. در سال ۷۱۵ ق.م. نامی از «دیااکو» برده می‌شود که با روسای اول پادشاه اورارتو توطئه‌های ناموفقی علیه «اولوسونو» پادشاه مانایی کرد که با مداخله سارگون دوم به شکست انجامید ولی این واقعه تاریخی شاید یادآور همان نامی باشد که هرودوت از آن، به عنوان بنیان‌گذار حکومت ماد یاد کرده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۰-۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هجوم اقوام متعدد کیمری و سکایی،که هر دو خود از تبار [[آریاییان|آریایی]] بودند و بیشتر در طلب غارت و غنیمت به این سوی کوه‌های قفقاز و رود ارس حمله می‌کردند، برای مدت‌ها گرفتاری‌های زیادی برای مادها به وجود آوردو شایداین امر بیش از هر عامل دیگری باعث شد که انقراض آشوریان به دست [[مادها]] به تعویق بیفتد. سلطنت آسورهادون (حدود ۳-۶۷۲ ق.م.) همراه با جنگ‌های آشوریان با مردمان آریایی تباری است که پیوسته به نینوا فشار می‌آوردند و می‌خواستند که آشور را منهدم کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۷۲&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری به نظر می‌رسد فشار شدیدی که از طرف سارگون دوم بر ماد وارد می‌آمد، در زمان سلطنت جانشین وی، سنا خریب (۶۸۱-۷۰۵ ق.م)کمتر شده باشد. چه، او در مواضع دیگر مشغول جنگ با مدعیان متعدد بابلی و مصری و یهودی بود. این را شاید بتوان یکی از دلایل اتحاد اقوام ماد در تحت قیادت خاندان دیااکو شمرد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«وی ابتدا حاکم یک شهر بود و به زودی به ریاست اتحادیه‌ای قوی منصوب گردید. او محققاً مردی ارجمند بود، زیرا آسورهادون، که جانشین سنا خریب شد، سفیری به سوی او فرستاد.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کناب ، ص ۹۶&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;در حقیقت وی نه تنها مادها را با یکدیگر متحد ساخت بلکه اقوام هم‌نژاد مانایی و کیمری، را جمع کرد. قوم اخیر از اقوام ایرانی‌الاصل بودند که همراه با سکاییان در مهاجرتی نو از قفقاز عبورکردند و در مرزهای دو کشور به عنوان رقیب آشور و اورارتو ساکن شدند. با این که تدوین دقیق تاریخ ماد کار ساده‌ای نیست و دو روایت بازمانده از هرودوت و کتزیاس، طبیب یونانی، دربار اردشیر دوم، با یکدیگر سازگاری ندارد؛ ولی مورخان نوشته‌های هرودوت را، که محتملاً از زبان نجیب‌زادگان مادی عصر خود نقل کرده است، به حقیقت نزدیک‌تر می‌دانند. بر این اساس تشکیل دولت ماد را در حدود سال‌های ۷۰۸ یا ۷۰۱ ق.م تخمین می‌زنند که در مجموع طول سلطنت آنان به یکصد و پنجاه سال می‌رسد. ولی کتزیاس از قبایل متعدد مادی و حکومت‌های، نیمه‌مستقل و کوچکی نیز که در مناطق مختلف فرمانروایی داشته‌اند، به صورت حکمرانان نام می‌برد و بدین طریق طول دوران فرمانروایی آنان را به دو برابر افزایش می‌دهد&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; تعداد فرمانروایان مادی را هم به نه نفز می‌رساند. اضافه کنیم که برخی از دانشمندان اروپایی نظیر هرتسفلد نیز سعی کرده‌اند که سلاطین کهن تاریخی [[کشور ایران|ایران]] را، که مقامی اسطوره‌ای یافته‌اند، با پادشاهان کم و بیش داستانی ماد تطبیق کنند، چنانکه به عنوان مثال کوروش [[هخامنشیان|هخامنشی]] را با «هئوسروه» یا کیخسرو یکی می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;کریستن سن.کیانیان(۱۳۴۳).ترجمه ذبیح‌الله صفا، نهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص ۲&amp;lt;/ref&amp;gt; در این که نام دیااکو لقبی بوده‌است که فرضاً بر «دهیو پِت»ها اطلاق می‌شده است مورخان اتفاق‌نظر دارند، ولی فقدان مدارک کافی، مانع آن است که بتوان تاریخ دقیق و جامع سلسله ماد را از نخستین دهیوپت بزرگ یا دیااکو تا پایان دوران حکومتشان تدوین کرد. به تعبیر دکتر زرین‌کوب:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«از مجموع این اسناد این اندازه برمی‌آید که تا مدت‌ها بعد از عهد دیااکو، طوایف [[مادها|ماد]] همچنان به وسیله سرکردگان خویش اداره می‌شده‌اند و دولت واحدی که تمام طوایف از آن فرمانبرداری‌کنند، هنوز وجود نداشته‌است. آنگونه که از قراین مستفاد می‌شود بعد از پایان غائله سکاها و فتح نینوا بود که سرکردگان ماد توانستند با جلب اتحاد پارس‌ها یا مطیع کردن رؤسای قبایل آنها دولتی مستقل و واحد به وجود بیاورند. از روایات یونانی، روایت منقول ازکتزیاس شاید در این نکته که تاریخ ماد را از انقراض آشور آغاز می‌کند، درست‌تر باشد».&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;مسلم است که قرابت موجود در میان [[مادها]] و پارس‌ها زمینه اساسی پیوستگی‌های این دو قوم بزرگ را به گونه‌ای فراهم کرده بود که به طور عمده دشمنان قوم دیگر را دشمن خود بپندارند و دوستان خود را نیز دوست آن دیگر تلقی‌کنند؛ این همان پیوستگی صحیح و مطلوبی است که تقریباً در طول تمامی ادوار حکمرانی هر دو سلسله مشهود است و چنانکه در فصل [[هخامنشیان]] خواهیم دید، حتی باعث شده است مورخان یونانی نیز آنان را یکی بپندارند و جنگ‌های بین خود و ایرانیان را «جنگ‌های مادی» بنامند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدر متیقن این است که طرایف متعدد [[ماد]]، برای پیشرفت کار خود به این نتیجه رسیده‌بودند که باید شر دشمن قری را از سر خود کم کنند و این را نیز به همسایگان آریایی‌نژاد خود یعنی اورارتوها، سکاها،کیمری‌ها، مانایی‌ها و [[هخامنشیان]] قبولانده بودندکه تأمین ثبات و اَرامش و پیشرفت، جز در سایه کم کردن اختلافات داخلی و اتحاد نظر، امکان‌پذیر نیست. شاید هم کثرت قبایل مادی و مبارزات دایمی آنان با هجوم‌های بی‌وقفه‌ای که از هر سمت پیش می‌آمد، عنصر اساسی تقویت حکومت و اساساً سبب پیدایش فکر دولت متحد در میان آنها بوده باشد. این عامل اخیر به گونه‌ای افسانه‌ای در آثار هرودوت، نمایان است و به همین صورت نخستین دولت بزرگ آریایی شرق را به صحنه تاریخ کشانیده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;Herodatus Histories, (2 Vols) translated by George Rawlinson: Dent - London, 1964. PP. 96-107.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بپذیریم که نحوه انتخاب دیااکو (حدود ۷۲۸ ق.م.) به روش معمول آریاهای آن زمان بوده و پیر قبیله و ریش سفید قومی را، که دارای فضل و عدل و کاردانی بوده، در رأس کارهای عمومی قرار داده‌اند، باید بر این نکته نیز اذعان کرد که رؤسای دیگر قبایل اعتبار و حیثیت سیاسی-نظامی خود راکماکان حفظ کرده‌اند، اما صلاح کار را در تقویت هسته قدرت مرکزی،که نهاد سیاسی حاکمیت را تشکیل می‌داده، دیده‌اند. بر اساس درک و احساس همین ضرورت تاریخی است که دیااکو پس از پنجاه و سه سال حاکمیت چنان موقعیت مستحکمی داشت که توانست با وجود مخالفت‌های آشکار و نهان آشور، فرزندش فرورتیش را به عنوان جانشین خود برگزیند&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص  ۱۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهریار در ابتدا سیاست پدر خود را تعقیب کرد، چون می‌دانست که دولت [[ماد]] هنوز آن اندازه قوی نیست که از قید آشوری‌ها خلاص شود. ظاهراً در دوران بیست و دو ساله حکومت او (۶۳۳-۶۵۵ق.م) متصرفات [[مادها]] توسعه بیشتری یافت. او علاوه بر این که با پارسیان پیمان اتحاد بست، بخش‌های دیگری را نیز در هر سوی، ضمیمه قلمرو خود کرد. احساس قدرتی که به دلیل تدابیر دقیق کشورداری و تقویت بنیه نظامی برای این مرد کاردان حاصل شده‌بود، موجب شد که برای دفع شر دشمن قهار، و در عین حال به فسادگراییده خود، اقدام قاطعی کند. غافل از این که قوای مسلح ماد هنوز آن‌قدر ورزیده نبود که بتواند با آشوری‌های جنگجو، که همه ملل آسیای پیشین را عاجز کرده‌بودند، بجنگد. شاه ماد جان بر سر اشتباه خود نهاد و در نتیجه حمله بی‌نتیجه‌ای که به آشورکرد،کشته شد. مقدر این بود که سرنوشت نهایی جنگ و پیروزی در آن، نصیب جانشین وی، هووخشتره شود.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۸۰. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرد که در سلسله پادشاهان مادی منقول از هرودوت، سومین پادشاه محسوب می‌شود، سلطنتی طولانی داشت (۵۸۵-۶۳۳ ق.م.) و از آنجا که نام او و پدر و فرزندش در کتیبه‌های داریوش اول آمده، معلوم می‌شود که شخصیتی حقیقی و برجسته و نامدار داشته‌است. استحکام مبانی قدرت نظامی، و به تبع آن قدرت سیاسی دولت ماد به رأی و تدبیر او انجام گرفت و در حقیقت بنیاد اساسی حاکمیت ایرانیان بر سرزمین خود و بر مناطقی که بعداً در ذیل لوای مادی‌ها و [[پارسیان]] به [[کشور ایران|ایران]] پیوستند به وسیله وی نهاده شد. نخستین مسئله او این بود که از شکست پدر درس عبرتی‌گیرد و سپاه درهم شکسته و از بین رفته را سروسامانی دهد. تجربه پدر ثابت کرده‌بود که سپاهیان نامنظم ماد از عهده نظامیان ورزیده و جنگ‌آزموده آشور برنمی‌آیند. بنابراین ارتشی دایمی به وجود آورد. در ارتش جدید پیاده‌نظام مسلح به تیر و کمان و شمشیر شد. سواره‌نظام نیز تیراندازان ماهری بودند که اسب‌سواری را از دوران کودکی تجربه می‌کردند، چون اسب‌های مادی و به‌خصوص اسب‌های نیسایه شهرتی بسزا داشتند و چنانکه پیشتر یادآوری شد آشوری‌ها به جای خراج از این اسب‌ها طلب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با اغتنام فرصتی که دو سردار آشوری در درون کشور خود برای احراز تخت و تاج پدید آورده و با یکدیگر به منازعه برخاسته بودند، به آن سرزمین حمله برد.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۷.۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; این دو رقیب سین - شومی - لی‌شر و سین‌شارو و ایشکون (بعد از سال‌های ۶۲۸ ق.م.) بودند. چیزی نمانده بود که این لشکرکشی موفق بنیاد حکومت آشوری را براندازد و جهان آن روز را از وجود خصمی قوی آسوده سازد، چون با وجود مقاومت شدید سردار آشوری، سرانجام شکست خوردند و سپاه ماد برای بار دوم وارد سرزمین آشور شد و نینوا پایتخت آن را محاصره کرد. هووخشتره چون می‌دانست که به واسطه استحکامات نینوا، محاصره آن به طول می‌انجامد بخشی از سپاه را مأمور غارت و خراب کردن جلگه‌های حاصلخیز اطراف کرد، زیرا تصمیم گرفته بود که دشمن را منهدم و نام آشور را از صفحه روزگار محو کند، «از اینجا به‌خوبی استنباط می‌شود که کینه‌ورزی مادی‌ها از جهت مظالم آشوری‌ها به چه اندازه بوده.»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۱۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته دولت آشور نیز در این هنگام بیکار نمانده‌بود و گروه‌های سکایی را، که از دربند قفقاز گذشته و سیل‌آسا راهی جنوب شده‌بودند، تشویق به هجوم به ماد کرد. این واقعه مصیبت‌بار سبب شد که هووخشتره برای محافظت از کشور و ملت نوپای خویش دست از محاصره نینوا بردارد وبه جنگ سکاها بشتابد. گیرشمن تاریخ این واقعه را ۶۵۳ ق.م. ذکر می‌کند و می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خشتریته از پشت مورد حمله سکاییان تحت فرماندهی مادیس(Madyes) پسر پارتاتوا، یکی از متحدان آشور واقع شده، شکست یافت و جان خود را نیز از دست داد.»&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، همان کناب، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;اما محرز است که هووخشتره از شکست جان سالم به در برد ولی ناگزیر شد که به تعبیر هرودوت «مدت بیست و هشت سال تاخت و تاز آنان را تحمل کند،&amp;lt;ref&amp;gt;هرودوت، متن اصلی، همان، صص ۹۸.۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; این طوایف سکایی که همراه کیمری‌ها و یا در تعقیب آنان در عهد آسارهادون به [[کشور ایران|ایران]] غربی آمده‌بودند، قبایلی غارتگر از طوایف جنگجوی آریایی بودند که مانند اسلاف مادی و هخامنشی خرد، به سوی مناطق حاصلخیز و مستعد دامداری و کشاورزی [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] به راه افتاده‌بودند. طبایع خشن و ناآرام آنها، جز به غارت و انهدام و خون‌ریزی نمی‌اندیشید و چنین معلوم است که در برابر طوایف و قبایلی که قبلاً در این سرزمین ساکن شده بودند به ارعاب و خشونت زیادی توسل می‌جست. از مطالعه تورات به‌خوبی معلوم می‌شود که چه رعبی از سکاها (اشکنازی‌ها) و کشت و کشتار آنان در دل مردمان آن روز به وجود آمده بود. ارمیای نبی گوید: «ای بنی‌بن‌یاسین! از اورشلیم فرار کنید.کرنا را در تقوع (شهری در نزدیکی بیت‌اللحم) بنوازید و علامتی بر بیت هگاریم (نزدیک قوع) برافرازید، زیرا بلایی از طرف شمال و شکستی عظیم روی خواهد داد... خداوند چنین می‌گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;اینک قومی از شمال می‌آورم، امتی عظیم از اقصای زمین برخواهند خاست و کمان و نیزه خواهند گرفت. ایشان مردانی ستم‌کیش می‌باشند که ترحم ندارند. به آواز خود مثل دریا خروش خواهند کرد و بر اسبان سوار شده مثل مردان جنگی، به ضد قوای دختر صهیون خودآرایی کنند. آوازه این را شنیدیم. دست‌های ما سست گردید و درد مثل زنی که می‌زاید بر ما مستولی شده‌است. به صحرا بیرون مشوید و به راه مروید، زیرا شمشیر دشمنان و خوف از هر طرف است. ای دختر قوم من! پلاس بپوش و خویشتن را در خاکستر بغلتان، ماتم پسر یگانه و نوحه‌گری تلخ برای خود بکن. زیرا تاراج‌کننده ناگهان بر ما می‌آید... دم پر زور می‌دمد، سرب در آتش فانی می‌گردد و قالگر عبث قال می‌گذارد. زیرا شریران جدا نمی‌شوند»&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، همان کتاب، صص ۹۹.۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، ارمیای نبی، باب ششم.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;همین تورات،که رنج و درد یهودان را از ستم آشوریان پنهان نمی‌کند، در جای دیگری نیز خبر خوش حمله مادی‌ها به نینوا سخن می‌گوید و پیداست که در دل مردم محنت‌کشیده آن روز، شادمانی عمیقی از موفقیت‌های مادی‌ها به وجود آمده بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب ناحوم، باب دوم&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره ناگزیر شد مدت‌های مدیدی ترکتازی‌های چپاولگران را تحمل کند سرانجام پادشاه سکاها، مادویس را با تمامی سرکردگان وی به مهمانی فراخواند و پس از مست کردن آنان، همه را به قتل رساند. مورخان در این که آیا واقعاً مدت سلطه سکاها بر مادها بیست و هشت سال طول کشیده‌است و یا کمتر و این که کلاً این گرفتاری‌ها در زمان فرورتیش پیش آمده و یا هووخشتره، اختلاف نظر دارند، ولی واضح است که تحریکات آشوریان به موقع انجام شده و مادویس فرمانده سکاییان، فرزند پارتاتوا یعنی همان سرکرده‌ای بودکه آسارهادون دختر خود را نامزده او کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص ۱۲- ۹۱&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتکار عمل هووخشتره نه تنها [[کشور ایران|ایران]]، بلکه کلیه ملل آسیای غربی و حتی مصر راکه باج‌گزار سکاها شده‌بودند، نجات بخشید و از آن پس دیگر مانع عمده‌ای در میان نبود تا آشور به انقراض گراییده را از زوال حتمی نجات دهد. به تعبیر درست‌تر، این کشور در نیمه قرن هفتم قبل از میلاد یعنی تقریباً چهل سال قبل از انقراض، به اوج عظمت رسیده‌بود؛ مصر مطیع آن دولت شده بود، ولیدیه خاضع شده بود و دولت عیلام، دشمن موروثی آشور، ویران شده‌بود. مملکت وان دیگر جرأت تخطی نداشت. در داخل کشور درخشندگی تمدن مادی به طور برجسته‌ای ظاهر بود، اما برای مردم و سرزمین کوچکی مانند آشور نگهداری آن همه ممالک دشوار، بلکه محال بود. آنان برای آرام نگاه داشتن ملل مغلوب از شیوه‌های خشن ارعاب و قتل و چپاول استفاده می‌کردند. ولی با تمامی احوال از زمانی که همسایگان قدرتمند آریایی به میدان آمدند، از شیوه‌های دیگر، یعنی تزویر و اختلاف و نفاق، نیز بهره‌گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۸-۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نهایت، عصر قدیم به مرحله‌ای پای می‌گذاشت که نیروهای توانمند تازه‌ای به میدان آمده‌بودند و نه تنها جمعیت قابل اعتنا و روزافزونی برای اقامت و اسکان در سرزمین‌های فتح شده داشتند، بلکه مبشر راه و رسم‌های جدیدی نیز بودند که مبتنی بر اخلاق و فضیلت و قانونمندی در امور ملک‌داری بود. جهان‌بینی و شیوه کشورداری مادها همان است که بعدها تجلی کامل‌تر و درخشان‌تر آن را در عصر [[هخامنشیان|هخامنشی]] می‌بینیم. این جهان‌بینی به‌حقیقت برخاسته از فرهنگ مدنی خاصی بود که ایرانیان متدیّن به وحدانیّت خداوند بی چون، از قرن‌ها و شاید هزاره‌های پیش‌تر تجربه کرده‌بودند و اساس آن بر محترم شمردن انسان‌ها و اعتقادات قومی و مذهبی آنان نهاده شده‌بود. این شیوه در واقع ندای انسانی و فریاد ضرورتی بود که برای ایجاد تحولی شگرف بلکه ارائه انقلابی اخلاقی در دنیای قدیم برخاسته‌بود و خواه ناخواه تفکر مبتنی بر قهر و غلبه و نابرد کردن شهرها و مراکز زندگی و هدم و هتک مردمان را به بوته فراموشی می‌سپرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشوریان در برابر حملات حساب‌شده و منظم دو دولت ماد و بابل، که دست به دست هم داده بودند، توانایی ایستادگی نداشتند. مرگ آشور بانی‌پال در سال ۶۲۶ ق.م و سلطنت کوتاه دو پسر وی که با مدعیان و مخالفان در کشمکش بودند، علائم انقراض حکومت آشور را آشکارتر گردانید. نبوپلسر، حاکم محلی بابل نیز که در همین سال حکومت را در دست‌گرفته‌بود، به دلیل بی‌حرمتی‌های آنان به خدایان شهر خود، درصدد طغیان بود&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از مساعدت‌های دولت ماد استقبال می‌کرد. پس هر دو دولت، که از آشوریان ستم فراوان دیده بودند، دست به دست هم دادند و با حمله به نینوا و درهم شکستن حصن‌های حصینی که داشت، سین شارشکین را با دشواری و دستپاچگی روبه رو کردند. حکمران بابل در حمله‌ای که به مواضع سرحدی آشور کرد توفیقی نیافت، ولی حمله سریع هووخشتره آشوریان را ذلیل کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام پس از یک سلسله جنگ‌های خونین دولت آشور خلع سلاح شد و نینوا در پایان محاصره‌ای طولانی از پای درآمد. تاریخ این واقعه را سال ۶۱۲ ق.م. نوشته‌اند. ولی «اوسویوس تاریخ آن را سال اول چهل و سو مین المپیاد معین کرده، پرونیم یک سال پیش‌تر رفته، [[تورات]] این سال را سال کشته‌شدن یوشینا در جنگ با مصری‌ها دانسته، نبونید پادشاه بابل گوید که معبد خزان را پنجاه و چهار سال بعد از انهدام آن از نو بساخت. بنابراین اطلاعات، تاریخ انهدام نینوا را در سال ۶۰۷ ق.م می‌دانند، بعضی ۶۰۵ و ۶۰۶ ق.م هم می‌نویسند.»[3]&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص 190.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هرحال آشور پس از این ضربت دیگر کمر راست نکرده و در هنگام تقسیم، به طور اساسی سهم دولت [[ماد]] شد. پس از انقراض دولت ماد نیز به اسم «آثورا» جزو امپراتوری هخامنشی شد و بعدها به دست اسکندر و سلوکی‌ها افتاد. انقراض این دولت مقتدر، آن هم درست چهل سال پس از نابودکردن عیلام موجب حیرت است و نشان می‌دهد که اساس ان تنها بر قدرت و قوت نظامی بوده و همین‌که شمشیرشان شکست، دیگر عاملی وجود نداشت تا آنان را به عنوان دولتی مستقل حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این واقعه‌که از مهمترین وقایع دنیای قدیم بود، نبوپلسر بین‌النهرین سفلی را تصرف کرد و پسر خود بخت‌النصر دوم را مأمور تسخیر مصر نمود. او که به دلیل مرگ ناگهانی پدر به بابل بازگشته‌بود، دو کرّت دیگر، به صفحات شرقی مدیترانه لشکر کشید و خرابی‌های بسیار به بار آورد. ازجمله، صدمات زیادی بر مردم بیت‌المقدس وارد کرد و سپاهیان خود را در کشتار و غارت آزاد گذاشت، به نحوی‌که انعکاس اعمال او در خلال هزاره‌های متمادی باقی مانده‌است. در تورات آمده است: «پس پادشاه کلدانیان، جوانان ایشان را در خانه مقدس ایشان به شمشیر کشت و بر جوانان، دوشیزگان، پسران و ریش‌سفیدان ترحم نکرد. او سایر ظروف خانه خدا را از بزرگ و کوچک، خزانه‌های خانه خداوند،گنج‌های پادشاه و سرورانش را تماماً به بابل برد و خانه خد؛ را سوزانید. حصار اورشلیم را منهدم ساخت. همه قصرهایش را به آتش سوزانیدند. جمیع آلات نفیسه آنها را ضایع کردند و بقیةالسیف را به بابل به اسیری برد که ایشان تا زمان سلطنت پادشاهان پارس او و پسرانش را بنده بودند.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هووخشتره با تیزبینی و درک قوی سیاسی می‌دانست که بهتر است در تقسیم سرزمین‌های بازمانده از آشور، تنها به گرفتن حدودی قناعت ورزد که مجاور سرزمین ماد بود، چون اداره مناطق شرقی دریای مدیترانه را متعذر می‌دید. اما بعدها تلاش زیادی برای به زانو درآوردن دولت لیدی به کار بست و از این جهت معلوم می‌شود که به طور واقع‌بینانه، توسعه متصرفات دولت مترقّی و رو به رشد خود را به سمت بحرالجزایر (دریای اژه) مفیدتر می‌شمرده است. این لشکرکشی که گویا قریب پنج سال طول کشید به این دلیل که لیدی‌ها همه امکانات خود را علیه مادها به کارگرفتند، به توقف انجامید، چه نخست این که، لیدیان در خانه خود می‌جنگیدند و مادی‌ها از پایگاههایشان فاصله بسیار داشتند. دیگر این که، دولت لیدی عده‌ای از سپاهیان یونانی راکه دارای اسلحه سنگین بودند اجیر کرده بود و آنان در فنون جنگی بسیار ماهر بودند و سه‌دیگر آن‌که سواره‌نظام لیدی تفوق خیره کننده‌ای داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری، نبرد به دلیل کسوفی که روی داد، و معروف است که تالس می‌لتی آن را پیش‌بینی کرده‌بود، به صلح انجامید و با پادرمیانی سوبنیوس «پادشاه‌کیلیکیه» و بخت‌النصر، پادشاه بابل، مقرر شد که رود هالیس (قزل‌ایرماق کنونی) سرحد دولتین گردد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته هووخشتره به فتح اشور و بین‌النهرین شمالی اکتفا نکرد و به تعبیر هرودوت تعدادی از استان‌های [[کشور ایران|ایران]] را نیز به ماد ملحق ساخت. بخش‌های مزبور عبارتند از: هیرکانی (گرگان) و پارت و همچنین منطقه بلخ، «بدین طریق حدود دولت ماد در صفحات شمال خاوری محتملاً دشت قره‌قوم در ترکمنستان‌کنونی و حتی آمودریا بوده‌است که در آنجا مادها طبق گفته کتزیاس با سکاها رو به رو شدند. پارس و عیلام در شمار حکومت‌هایی بود که در تحت اطاعت و انقیاد ماد قرار داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف در دنباله سخن می‌افزاید که هووخشتره ناگزیر بود که برای ادامه جنگ با لیدی، مدت زمانی، تمامی ارمنستان یا به عبارت دیگر «سرزمین اورارتو» را در تحت تصرف خود داشته‌باشد. بدین‌گونه قسمت‌های مهمی از قفقازیه نیز جزو این دولت بزرگ قرار گرفته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از این جنگ‌ها، آلیات پادشاه لیدی، دختر خود را به فرزند هووخشتره داد و او که کمی بعد جانشین پدر شد، به نام آستیاگس (ایختوویگو = آژیدهاک) زمام امورکشوری مهم و مشهور را در دست‌گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معروف است که چهارمین و آخرین پادشاه ماد، درخشندگی شخصیتی و قدرت رهبری پدر خود را نداشت. چه، مورخان به‌حق هووخشتره را یکی از سرداران نامی جهان و از رهبران مواقع مهم تاریخ می‌شمارند. زمان سلطنت آژیدهاگ را از ۵۸۵ تا ۵۵۰ ق.م می‌دانند و می‌توان باور داشت که این مدت به طور عمده در آرامش و صلح گذشته‌است. دلایل این کار نیز تا حدی روشن است، زیرا اگر او می‌خواست با دولت‌های لیدی و بابل به جنگ برخیزد، هر دو توانایی کافی برای حفاظت سرحدات خویش را داشتند. آلیات، پدر زن آژیدهاگ، نیز با فرزند خویش کرزوس درس‌های مهمی از منازعه پنج شش ساله با مادی‌ها گرفته بودند و با اجیر کردن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌های آسیای صغیر، قدرتی مهم به شمار می‌رفتند. دولت بابل نیز، که تحت اداره مرد صاحب‌اراده‌ای چون بخت‌النصر بود، توانایی خود را برای نگاهداری و حتی توسعه سرزمین‌های خود نشان داده بود. بخت‌النصر استحکامات بابل را تقویت کرد و در بخش‌های شمالی و جنوبی شهر، در میان دو رود دجله و فرات، چنان حصاری ساخت که به هنگام خطر تبدیل به دریاچه‌هایی شوند و مانع ورود دشمنان به آنجا گردند. با این همه بعد از مرگ بخت‌النصر آرامش حاصل‌شده دیری نپایید و چند تن که پیاپی بر تخت نشستند، به زودی کشته شدند و یا درگذشتند. سرانجام کاهنان بابل شخصی به نام نبونید (بابلی نبونه‌خه) را، که از خانواده سلطنتی نبود، به حکومت برگزیدند. از لوحه‌های به‌دست‌آمده، معلوم می‌شود که پدر این مرد، کاهن معبد «سین» یا رب‌النوع ماه در حران بوده و احیاناً قرابتی نیز با دودمان سلطنتی آشور داشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع تاریخی به نحو محسوسی حکایت از آن دارند که بین او و آژیدهاگ کشمکش‌هایی بوده است. لوحه‌های به جای مانده از نبونید پر از آگاهی درباره آثار عتیقه بابل و استوانه‌هایی است که در ویرانه‌های معابد قدیم شهر می‌توان یافت و به طور اجمال اشاره‌ای نیز به لشکرکشی، پادشاه کرده است و معلوم می‌کند که اگر کوروش بر آژیدهاگ خروج نکرده‌بود، جنگ ماد و بابل ادامه می‌یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع آمده‌است که آژیدهاک فرزند پسری نداشت و طبق گفته کتزیاس قرار بود که سلطنت وی به دامادش سپتاما برسد. این نام خانوادگی [[زرتشت]] است و جالب است که عقاید پیغمبر ایرانی، از هر کجای کشور که برخاسته باشد، در بین مادی‌ها و پارس‌ها و مردم ایران شرقی و آسیای میانه طرفدارانی بسیار یافته‌بود و «برای تمام [[کشور ایران|ایران]] اهمیت فوق‌العاده‌ای داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقدیر این بود که بر اساس نوشته مورخ دیگر یونانی، هرودوت، امپراتوری وی نصیب نواده او، کوروش دوم شود که از سال ۵۵۷ ق.م. در مناطق پارس و انزان حکومت می‌کرد و از میان بازماندگان جدّ مادریش، هووخشتره، شایسته‌ترین فردی بودکه می‌توانست آرمان‌های بلند وی را دنبال و تکمیل‌کند. این‌که این جابجایی بزرگ قدرت بی هیچگونه درگیری بزرگی انجام شده، دلیل دیگری، است که مردمان ماد و پارس با یکدیگر پیوند بسیار داشته‌اند و خاصه رجال دربار آژیدهاگ را به داشتن منزلتی مطمئن در دربار شاه جدید امیدوار می‌ساخته است.&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میراث عمده‌ای که پس از انتقال مرکز قدرت از [[هگمتانه]] به پارسه برای [[کشور ایران|ایران]] باقی ماند، بدون شک همان وارث برجسته این خاندان، کوروش بود؛ چرا که این پادشاه هخامنشی نه فقط تربیت و فرهنگ دربار [[ماد]] را از طریق مادرش ماندانا آموخته بود، بلکه در عین حال تمام سنت‌ها و آداب حکومت دیااکوئیان را نیز همراه قلمرو آستیاگ در حوزه اختیار خویش درآورده‌بود. به علاوه این نکته جالب که مغان ماد و کاهنان قوم پارس همچنان مجری و ناظر اداب و مراسم دینی باقی ماندند، نشان می‌دهد که طوایف ماد و پارس با آن‌که طی چندین قرن از سایر طوایف ایرانه‌وئجه جدا شده بودند، همچنان مراسم و عقاید دیرینه خود را نگه داشته بودند و آداب و اصول هر دو قوم چنان مشترک و مشابه بود که اجرای مراسم دینی طوایف پارسی هم به وسیله کاهنان قبایل ماد به عمل می‌آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۸- ۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[هخامنشیان]] ===&lt;br /&gt;
با ملاحظه وسعت دولت ماد در عصر هووخشتره اگر آن را دولتی جهانی بدانیم و امپراتوری جانشین آن، [[هخامنشیان|هخامنشی]] را دومین قدرت بزرگ [[آریاییان|آریایی]] مشرق زمین به حساب آوریم اشتباه نخواهد بود. گسترش یافتن پارس، از وقایع مهم تاریخ قدیم است. پارسیان دولتی تأسیس کردند که جهان کهن را به‌استثنای دو ثلث یونان در تحت تسلط خود درآورد و مدت دو قرن و نیم با افکار و آرمان‌های ارزشمند انسانی خود مردمان را راه برد، رسم و راه‌های جدیدی بنا نهادکه تا آن روز یگانه و بی‌نظیر بود و بعدها نیز شاید هیچگاه همانندی پیدا نکرد. وقتی هم که آن دولت عظیم رو به زوال آورد به دست فاتح سعادتمندی، که فقط مرد رزم بود از پای درآمد. از خوش اقبالی‌های این سرباز فاتح آن بود که در برابر مرد ضعیف و زبون و جبونی قرار گرفته بود و در جنگی که به مثابه یک نبرد تن به تن بود او را هلاک کرد. با این همه پارسیان از تاریخ خارج نشدند، بلکه در مدت دو هزار و چند صد سال، مکرر بلندی‌ها و پستی‌ها را پیمودند و مدام از اوج به حضیض و از حضیض به اوج رسیدند. این است‌که نام آنان از عهد قدیم تا امروز در بیرون از مرزهای [[کشور ایران|ایران]]، به صورت پارس یا فرس، قائم‌مقام نام [[کشور ایران|ایران]] شده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۲۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره زمان ورود [[پارسیان]] به سرزمینی که بعدها مسکن مألوف ایشان و همراهان آنها از دیگر اقوام آریایی گشت به طور محقق نمی‌توان اظهارنظر کرد. آنچه در این باره در مبحث مادی‌ها گفته شد، بی‌گمان در مورد پارسی‌ها نیز صحیح است، چه، این دو قوم یگانه، همواره در کنار هم بوده‌اند و در طول حرکت‌های تاریخی خرد و مهاجرتی، که محتملاً مدیدی به طول انجامیده دوش به دوش یکدیگر می‌زیسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;جنیدی، فریدون(۱۳۷۴)، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، تهران: چاپ‌گیتی. ج ۲، ص ۱۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt; کتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد نام آمادای و پارسراً و پارسوماش را ثبت‌کرده‌اند. یکی از سلاطین آشورکه در قرن ۹ ق. م. سلطنت داشته، افتخار می‌کند که بیست و هفت نفر از پادشاهان پارسوا را مطیع نموده و نیز معلوم است که در زمان سارگن شلم نصر پادشاه آشور (۷۳۱ -۷۱۳ ق. م.) و نیز در زمان آشورهادون (تا ۶۶۷ ق. م.) پادشاهان یا بهتر است گفته شود رؤسای قبایل پارس دست‌نشانده آنها بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اوج‌گیری اقتدار مادی‌ها و ضعف روزافزون توان آشوری‌ها، پارسیان نیز حمایت مادی‌ها را پذیرفتند و سود خود را کماکان در همراهی با برادران هم نژادشان دیدند. این وضع، چنانکه در مبحث تاریخ ماد ذکر شد، تا حوالی سال ۵۵۰ ق .م. ادامه یافت، تا اینکه بنا بر روایات، در آن سال کوروش سوم نواده آژیدهاگ بر پدربزرگ خود شورید و پس از نبردهای مختصری توانست قلب‌های سپاهیان و سرداران مادی را به سوی خود برگرداند و با ورود به هگمتانه، وحدت اساسی هر دو قوم را در زیر لوایی واحد اعلام کند. آنچه از کتیبه [[بیستون]] [[داریوش]] دانسته‌می‌شود، این است که پیش از کوروش بزرگ شش تن دیگر به عنوان شاه پارس شناخته‌شده‌اند که همه از فرزندان [[هخامنشیان|هخامنش]] جدّ این خانواده‌اند. شاهان مزبور به ترتیب عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# چیش پش؛&lt;br /&gt;
# کمبوجیه؛&lt;br /&gt;
# [[کورش|کوروش]]؛&lt;br /&gt;
# چیش‌پش؛&lt;br /&gt;
# [[کورش|کوروش]]؛&lt;br /&gt;
# کمبوجیه؛&lt;br /&gt;
# کوروش سوم (بزرگ).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه می‌شمارد که شش طایفه از آنها شهری و ده‌نشین (ساکن) بوده‌اند که اسامی آنها عبارت است از: پاسارگادی‌ها، مَرّفی، ماسپیان‌ها، پانتالی‌ها، دروزی‌ها، گرمان‌ها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتی‌ها، مردها، دروپیک‌ها و دائن‌ها تشکیل‌می‌دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;مشکور، محمد جواد(۱۳۴۳)، ایران در عهد باستان، تهران: اشرفی، ص ۱۶۶-۱۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt; به عقیده هرودوت، [[هخامنشیان]] از طایفه پاسارگادی‌ها هستند و از نجیب‌ترین و مهمترین خاندان‌های پارسی محسوب می‌شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمان‌ها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پی‌افکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون اداره‌کند. روش‌های مملکت‌داری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوه‌های حکومتی دولت‌های پیش از خودشان نداشت و بی‌تردید می‌توان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راه‌های اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمی‌کردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم می‌داشتند. بیان درست‌تر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمین‌های با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را می‌پوشیدند، به معابدشان پای می‌نهادند و همانند خود آنان به عبادت می‌پرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهان‌بینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل مسئله در نظر [[هخامنشیان]] این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالی‌تر برسانند، حرمت‌های آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیری‌های کوروش و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدن‌های قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازه‌ای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بین‌النهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی [[خلیج فارس]] بود.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر [[پارسیان]] بر سر لجاجت و کینه‌توزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشه‌های خود بر شکست‌خوردگان بر می‌آمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن می‌گفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمی‌ترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگ‌های قدیم محفوظ بماند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان‌کتاب،  صص ۱۳۶-۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی می‌کردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت می‌گذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود می‌پنداشتند. پیروزی‌های سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطره‌های آنان در هاله‌ای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمان‌بندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت می‌شناختند و خراج مربوط را می‌پرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است که [[هخامنشیان]] در اصول مملکت‌داری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگ‌تر آنان محسوب می‌شدند و در امور کشورداری برآنان حق‌تقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولت‌های مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست [[هخامنشیان|هخامنشی]] درآمدند، شماری از رسم و راه‌های کشورداری را به [[هخامنشیان]] آموختند. درست است‌که عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سه‌هزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شده‌بود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی مانده‌بود، کافی بود که سلطه فوری [[هخامنشیان]] را امکان‌پذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بی‌شک [[هخامنشیان]] قوم تازه‌ای را که در خود مستحیل ساخته‌بودند، سخت عزیز می‌شمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیش‌پش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردمی چنین باتدبیر از پادشاهی کوچک گمنامی، که در دامنه‌های جنوب غربی [[کشور ایران|ایران]] مستقر بود، بیرون آمدند و امپراتوری وسیعی را در دوران یک نسل به وجود آوردند که نه تنها شأن و شوکت پیشینیان خود را حفظ کرد، بلکه چون بنای آن بر تخریب نبود و در صدد خون‌ریزی و نابودکردن سرزمین‌های دیگر برنمی‌آمد، توانست جایگاه هر یک از اقوام تابع خود را نیز در همان موقعیتی که بودند، محفوظ نگاه دارد. چنانکه [[همدان]] نه تنهامحفوظ ماند، بلکه همچنان به صورت پایتخت باقی بود و عمال مادی هم در مشاغل خود باقی ماندند. یادآورشدیم که انتقال قدرت از ماد به هخامنشیان چنان مخفیانه صورت‌گرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان(۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر،  ص ۷۲-۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه اشارت رفت، نظیر همین امر برای حوزه‌های مدنی دیگر روزگار اعم از شوش، بابل، سارد و مصر و غیره پیش آمد و حکومت جهانی [[پارسیان]]، [[کشور ایران|ایران]] را به صورت پل ارتباطی و حد واسط تمدن‌های شرق و غرب درآورد. آنگاه که کوروش سواحل مدیترانه و آسیای صغیر و سرزمین پرآوازه لیدی را از سمت غرب تسخیر کرد، به فکر بخش‌های شرقی کشور افتاد و متصرفات [[مادها]] را، که به رود آمودریا رسیده بود، توسعه داد و تا آن سوی سیر دریا و نواحی سغد و فرغانه و پامیر، که شاید جایگاه زندگی نخستین اجداد او و دیگر [[آریاییان|آریاییان ایران]] بود، رسانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این اوقات، بابل شهری بلندآوازه بود که پس از انهدام آشور، بخش عمده متصرفات آن دولت و نیز ثروت و مکنت شهرهایش را در خود گرد آورده‌بود. طرز تسخیر این شهر که بدون خونریزی عمده‌ای انجام پذیرفت، نشان می‌دهدکه آوازه جهانداری‌کوروش همه جا راگرفته بود و سیران و خاصه کاهنان بابل، مقاومت مهمی در پذیرش فاتح جدید نکردند. شهر به آسانی تصرف شد و کوروش به همه آنچه که وعده داده بود، عمل کرد. حقوق اجتماعی کلیه مردم را محترم شمرد، به تمدن و فرهنگ قدیمی و مقدسات مذهبی مردم بابل احترام گذاشت و مانند سلاطین روم، خدای بابلیان را لمس کرد و در همان نخستین سال فرمانروایی، فرمانی صادر کرد که ازادی قوم یهود را اعلام می‌نمود. به آنان اجازه داد به موطن اصلی خود، بیت‌المقدس، بروند و باقی‌مانده دارایی‌های خود را با خود برگیرند و معابدشان را از نو بسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;هاشمی، ابوالقاسم (۱۳۶۷)، تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: (بی‌نا) ، ج ۱. ص  ۱۱۹-۱۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شادمانی یهودیان از فرمان کوروش در کتاب‌های دینی آنان منعکس شده‌است، چنانکه می‌خوانیم: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«کوروش پادشاه پارس چنین می‌فرماید: یهوه خدای آسمان‌ها، جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرموده‌است که خانه‌ای برای وی در اورشلیم، که در یهوداست، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد. او به اورشلیم که در یهوداست برود و خانه یهوه که خدی اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب عزرا، باب اول.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;اشعیا گوید: «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته، چنین می‌گوید: من یهوه هستم و همه چیز را آفریده‌ام. درباره اورشلیم می‌گوید معمور خواهد شد و درباره شهرهای یهوداکه بنا خواهند شد... و درباره کوروش می‌گویدکه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب اشعیاء، باب ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; اشعیا متعاقباً می‌افزاید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خداوند به مسیح خویش، یعنی به کوروش، می‌گوید من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت‌ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. تا درها را به روی وی بازکنم و دروازه‌ها به روی او دیگر بسته‌نشود. چنین می‌گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جای‌های ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج‌های ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل می‌باشم و تو را به اسمت خوانده‌ام ... هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو رابستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب اشعیاء،  باب ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;الطاف‌کوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل می‌زیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلی‌شان شدند، به زودی با هم‌کیشان ساکن در فلسطین دچار دشواری‌های تازه‌ای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکش‌های داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کرده‌است. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواسته‌است خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیش‌پش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفته‌است، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیله‌ای بوده‌است. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خون‌ریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، که آوازه‌ای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از الواح بابلی چنین بر می‌آید که کوروش نه‌تنها خدایان بابل را محترم می‌داشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی می‌شمرده و دستور داده بود بت‌های شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز [[کشور ایران|ایران]] شمرده شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۳۹۲-۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب خصال کوروش می‌توان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل می‌جست. با شکست‌خوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم می‌شمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتل‌عام نمی‌کرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و می‌توان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجات‌دهنده و پیامبر یاد شده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین پادشاه بزرگ [[هخامنشیان|سلسله هخامنشی]] کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و پارت و [[کرمان]] بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورش‌هایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شده‌بود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارس‌ها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئه‌های آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد. کمبوجیه بر خلاف پیش‌بینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۸-۱۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبه‌ای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پاسارگاد]] (آرامگاه کوروش)؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پاسارگاد]] (طرح بازسازی دیولافوا)؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعریف فراوان کرده و پادشاه [[کشور ایران|ایران]] را به رتبه و مقام الاهه نیت(NEYT) ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را ذکر کرده‌است. از کتیبه او جاگررسنت استنباط می‌شود که کمبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس فرعون بر تخت صورت می‌گرفت، انجام داد. این کارها طبعاً برای آن بود که به فرمانروایی خود در مصر صورت قانونی و مشروع بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه ایران همان روش سیاست ملایم و آرام پدر را تعقیب کرد و پس از دفع مقاومت مسلحانه مصریان از ویرانی آن کشور و قتل‌عام مردم امتناع ورزید و حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; کمبوجیه تصمیم گرفت بخش دیگری از ایالات آفریقا را به تصرف خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا تنها با میل و اراده خویش به اطاعت و انقیاد او درآمدند و اگر در نظر گرفته شود که منطقه قرطاجنه (کارتاژ = تقریباً تونس کنونی) نیز با قبول اطاعت فنیقیان، فرمانروایی ایرانیان را بر خود پذیرفته‌بودند و در این هنگام به ارتش [[کشور ایران|ایران]] برای ایجاد امنیت در سواحل جنوبی دریای مدیترانه کمک می‌رسانیدند، می‌توان‌گفت چنانکه بعدها داریوش ادعا کرد: نیزه مرد پارسی تا سرزمین‌های دور رفته‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام، کمبوجیه در صدد برآمد که به بخش‌های جنوبی‌تر آفریقا و از جمله حبشه لشکرکشی کند. &amp;lt;blockquote&amp;gt;«منابع یونانی،که شاید تحت تأثیر و تحریک منابع مصری قرارگرفته‌بودند، نقل می‌کنند که سفر جنگی به حبشه- که شخص پادشاه فرمانده آن بود- منجر به شکست گردید. سپاهیان آذوقه نداشتند و در مراجعت، قسمت اعظم افراد از بین رفتند. مع‌هذا دلایلی در دست است که می‌رساند پارسیان به نبطه رسیده‌بودند؛ زیرا پس از این عهد، دیگر ذکری از این حکومت در منابع تاریخی به میان نمی‌آید. شهری به نام زوجه کمبوجیه- مروئه- بنا نهاده‌شد و این امر هم ثابت می‌کند که سفر جنگی مورد بحث، چنانکه بعضی منابع آن را نکبت‌بار معرفی می‌کنند، نبوده‌است.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن‌گیرشمن، همان کتاب، صص ۱۴۹-۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;بردیا و قتل او به دست‌کمبوجیه حسب انتخاب پدر، والی پارثه،گرگان، باختر و خوارزم بود. (کتیبه  [[بیستون]]، بند ۳۵).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوروش غیر از کمبوجیه پسری داشت به نام «بردیا»،که برادر تنی کمبوجیه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;کتیبه بیستون بند ۱ ستون ۱، به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی بر اسم او در آثار مختلف چنین نوشته شده است: درکتیبه [[بیستون]] ستون ۱ بند ۱۰:«بردیا» در نسخه بابلی همان‌کتیبه «برزیا» هرودوت از او به عنوان بردیا نام برده و اشیل، مصنف یونانی، در تصنیف خود موسوم به «پارسی‌ها» رفردیس نامیده و کتزیاس، او را «نای نک ساریس» و گزنفون «تانااکسارس» نامیده‌اند. بنابراین معلوم‌است که مورخین یونانی‌این‌اسم راتصحیف کرده‌اند و اسم او بردیا بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی،  ص ۴۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;در باب واقعه بردیا دو سند مهم وجود دارد؛ یکی سند رسمی و درباری یعنی‌کتیبه بیستون و دیگری تاریخ هرودوت که دارای تناقضاتی است. در ابتدا قول و روایت هرودوت را بیان می‌کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وی (کمبوجیه) درگذشته نیز عقل چندان صحیحی نداشت، اولین جنایت او این بود که برادر خود بردیا را،که با هم از یک پدر و مادر بودند، به قتل رسانید. این برادر را از مصر به پارس فرستاده‌بود و علت آن حسادتی بودکه به او می‌ورزید؛ زیرا از بین تمام پارس‌ها او تنها کسی بود که توانسته بود کمانی را که پادشاه حبشه به ایختیوفاژها داده بود، تا دو انگشت به آخر مانده بکشد. هیچ یک دیگر از پارس‌ها نتوانسته‌بودند این عمل را انجام دهند. وقتی بردیا به پارس مراجعت می‌کرد، کمبوجیه در خواب دید که چاپاری از راه رسید و خبر داد که بردیا بر تخت سلطنت جلوس کرده و سر او به آسمان رسیده است وی بر خود بیمناک شد و ترسید که مبادا برادرش او را بکشد و سلطنت را به چنگ آورد. پس پرگزاسپ را،که مورد اعتماد و بیش از تمام پارس‌ها به وی وفادار بود، به پارس فرستاد تا او را هلاک کند. پرگزاسپ به شوش رفت و بردیا را کشت. بعضی می‌گویند او را به بهانه شکار با خود برد و بعضی دیگر می‌گویند که وی را به دریای اریتره برده و در امواج آب افکند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه دکتر هادی هدایتی، ج ۳، بند ۳۰، صص ۴-۱۳۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق کتیبه [[بیستون]] (ستون ۱، بند ۱۰) داریوش شاه گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«این (است) آنچه به وسیله من‌کرده‌شد پس از آن که شاه شدم.کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود، بردی نام، از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت. به مردم معلوم شد که بردی کشته شده‌بود. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد. وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد، هم در پارس و هم در ماد و هم در سایر کشورها.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;بنابراین با مقایسه &amp;quot;تاریخ هرودوت&amp;quot; و &amp;quot;کتیبه بیستون&amp;quot; مشخص می‌شود که نظریه هرودوت، مبنی بر آنکه بردیا در سفر جنگی‌کمبوجیه به مصر با او بوده است و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را که شرح می‌دهد، کاملاً بی‌اساس است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتزیاس شرح قضیه را طوری دیگر نوشته است. مورخ مذکور می‌گوید: تای نک سارسس، برادر کمبوجیه، مغی را که نامش سپنت‌دات بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کمبوجیه رفت وگفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد. اگر می‌خواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید که نخواهد آمد.کمبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده، در آمدن عجله نکرد... و پس از احضار سوم روانه گشت. کمبوجیه در صدد کشتنش برآمد. مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار به تأخیر افتاد، ولی کمبوجیه همواره در صدد بود که مانع را برطرف کرده، نقشه خود را اجرا کند. در این احوال سپنت دات که مغ بود به کمک او آمد. توضیح آنکه سپنت‌دات شباهت بسیار به شاهزاده داشت و به کمبوجیه گفت شاهزاده را بکشد. سپس او لباس شاهزاده را خواهد پوشید به طوری‌که هیچ‌کس متوجه نشود که وی به قتل رسیده‌است.&amp;quot;&#039; تا آن که روزی خواجه‌ای «تی‌به ته» نام که به حکم مغ مجازات شده‌بود، گریخته نزد مادر کمبوجیه، آمی‌تیس، رفت و سر را فاش کرد. او از کمبوجیه خواست که مغ مزبور را به وی تسلیم کند. کمبوجیه امتناع ورزید و آمی‌تیس علناً کمبوجیه را نفرین کرده و خود، زهر خورد و مرد. کمبوجیه از نفرین مادر سخت متأثر گردید و خواست اثر آن را بگرداند. با این مقصود امر کرد حیوانات زیاد قربانی‌کردند، ولی خون حیوانات جاری نشد و کمبوجیه از این قضیه به وحشت افتاد. چندی بعد «رکسانه» زن شاه، طفلی زایید که سرنداشت. کمبوجیه غیبگوها را جمع کرده تعبیر آن را پرسید.گفتند:&amp;lt;blockquote&amp;gt;&amp;quot;تو پسری نخواهی داشت که جانشین تو گردد&amp;quot;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;پس از آن کمبوجیه شکل مادر خود را در بیداری دید و مادرش به او گفت: &amp;lt;blockquote&amp;gt;&amp;quot; زود باشدکه به جزای عمل خود برسی &amp;quot;.&amp;lt;/blockquote&amp;gt;شاه که در آن زمان در بابل بود، روزی چوبی را قطع می‌کرد و در این حال کارد به ران او آمده زخمی برداشت که بعد از یازده روز رنج و تعب شدید، از آن درگذشت.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن. تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، ص ۴۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; بین نوشته‌های هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را &amp;quot;آمی‌تیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشته‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مقایسه دو روایت معلوم می‌شود همه نوشته‌های کتزیاس در این باب بیشتر به داستان‌گویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمی‌شناسند و به دنیا آمدن طفل بی‌سر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه این‌گفته‌ها، شاخ و برگ‌های داستانی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== قیام بردیای دروغین و حکومت وی ====&lt;br /&gt;
در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه بیستون از داریوش است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت است‌که به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شده‌است. این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل می‌کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریوش در مورد قیام گئوماته (کتیبه بیستون، ستون ۱، بند ۱۱): &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش شاه گوید: &amp;lt;blockquote&amp;gt;پس از آن مردی مغ بود گئومات نام از «پَ- شیشی یا وودا» برخاست. کوهی است «ارکدریش» نام، چون از آنجا برخاست ۱۴ روز از ماه «وی یخن» گذشته‌بود. او به مردم چنان دروغ گفت که من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را او برای خود گرفت. ۹ روز از ماه &amp;quot;گرم پد &amp;quot;گذشته بود. آنگاه شاهی را او برای خودگرفت، پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۲): داریوش‌شاه‌گوید: این شاهی، که گئومات مغ ازکمبوجیه ستانده بود، این شاهی، از دیرگاهان در تخمه ما بود. پس از آن‌گئومات مغ آن را از کمبوجیه ستاند هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها را او تصرف نمود. از آن خود کرد. او شاه شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۳): داریوش شاه‌گوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کسی از تخمه ما، که شاهی را از آن گئومات مغ بازستاند. مردم شدیداً از او ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناخته‌بودند، بکشد. بدان جهت مردم رامی‌کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشته‌بود. آن‌گاه من با چند مرد آن‌گئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیک‌ی‌ووتیش» نام در سرزمینی «نی‌سای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۴): داریوش شاه‌گوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شده‌بود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاه‌هایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاه‌ها و رمه‌ها و غلامان و خانه‌هایی را که گئومات مغ ستانده‌بود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را برداشته شده‌بود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۹-۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاه‌گوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی می‌خواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا»(Intaphernes) نام پسر «وایسپار» پارسی، «اوتان»( Otanes) نام پسر «ثوفر» پارسی، «گئوبروو»(Gobryas) نام پسر «مردونی‌ی»(Mardonius) پارسی، «ویدرن»(Hydarnes) نام پسر «پگابیگ ن» پارسی، «بگ بوخش»(Megabyzus) نام پسر «داتو و ه ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر  «و ه و ک» پارسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۱۹): داریوش شاه‌ گوید: تو که از این پس شاه خواهی بود،  دودمان این مردمان را نیک نگهداری‌کن.&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از شارپ، فرمان‌های شاهنشاهان هخامنشی، ص 73-72.&amp;lt;/ref&amp;gt;بنابراین از کتیبه بیستون چنین مستفاد می‌شود که اولاً نام مغ  مزبور،گئومات بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر  می‌داند. سوم آنکه مرگ کمبوجیه را به سبب خودکشی می‌شمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین  ماد می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریوش ویران نمودن معابد را به گئومات نسبت می‌دهد و این نشان‌دهنده  آن است که در مذهب وی ساختن معابد مرسوم نبوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین داریوش بعد از سرکوبی قیام می‌گویدکه اموال مردم را به  آنها پس دادم. منظور از کلمه &amp;quot;مردم&amp;quot; در این کتیبه‌ها، &amp;quot;اشراف&amp;quot; است  نه توده‌های مردم. و این نشان می‌دهد که مغ مزبوراموال اشراف را مصادره نموده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که می‌گوید هرکسی بعد از من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمان‌ها یعنی هفت خاندانی‌که به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرت‌آور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند[8]. کمبوجیه یکی از این دو نفر را به سمت ناظر، مأمور اداره اموال خود کرده‌بود و همین شخص بود که توطئه را طرح کرد[9]. این شخص متوجه شده‌بود که مرگ بردیا را از مردم پنهان‌کرده‌بودند و فقط تعداد کمی از پارس‌ها از آن باخبر بودند و دیگران هنوز او را زنده تصور می‌کردند. پس طرح خود را بر این اساس پایه گذارد و به خاندان سلطنتی تجاوز کرد. او برادری داشت که به شرحی که نقل کردم در شورش سهیم بود. این برادر به قدری به بردیا، فرزند کوروش و برادر کمبوجیه که به امر پادشاه کشته شده‌بود، شباهت داشت که می‌توانست ایجاد شبهه کند. نه تنها از لحاظ صورت به بردیا شبیه بود، بلکه نام او هم بردیا بود[10].  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;پاتی زی تس&amp;quot;[11] مغ به او اطمینان داد که شخصاً جریان را به نفع او رهبری خواهد کرد. سپس او، وی را به مقر سلطنت برد و بر تخت شاهی قرار داد. پس از آن رسولان به تمام نقاط و حتی تب و مصر فرستاد تا سپاه را مطلع کنند که از این پس باید از بردیا فرزند کوروش فرمانبری کنند نه از کمبوجیه.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانت‌کرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بوده‌است او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کرده‌ای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱،  ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۳): سپس‌کمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافت‌کرده‌ای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آن‌کسی‌که شورش کرده را پرسید و چون نام &amp;quot;بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیده‌بود و شبحی‌که به او گفته‌بود: شخصی &amp;quot;بردیا&amp;quot; نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بی‌جهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستن‌کرد، تا بی‌تأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعی‌که او بر زین اسب می‌پرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطه‌ای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر &amp;quot;اکباتان&amp;quot; نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کرده‌بود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۲-۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس کمبوجیه بزرگان را می‌طلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شده‌ام و شما اطمینان داشته‌باشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی می‌کنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کرده‌ام و برادرش بردیا. آن کس‌که باید در برابر جسارت و گستاخی خفت‌آور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شده‌است که از خانواده او سرچشمه گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پارس‌ها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما می‌توانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی می‌کنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بی‌قیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمه‌ها برای شما بره‌ها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان می‌خواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت می‌کنم که علاوه بر آن، هر یک از پارس‌ها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۴-۱۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; هنگامی که کمبوجیه این عبارات را بر زبان جاری می‌کرد، بر سرنوشت خود می‌گریست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پارس‌ها، پادشاه خود را در حال زاری دیدند، آنها هم‌گریستند. مدتی بعد کمبوجیه که جمعاً هفت سال و پنج ماه سلطنت‌کرده‌بود و فرزندی از خود باقی نگذارده‌بود، در گذشت. پارس‌هایی که در آن محل حاضر بودند، نمی‌توانستند باور کنند که مغ‌ها سلطنت را به دست گرفته‌اند و اطمینان داشتند که آنچه کمبوجیه درباره مرگ بردیا برای آنها نقل‌کرده، به قصد آن بوده که به برادر خود لطمه زند و تمام پارس‌های امپراتوری را برضد او بشوراند. آنها مطمئن بودند که آن‌کس که سطنت می‌کند، همان بردیا فرزند کوروش است. از طرفی پرگزاسپ هم قتل بردیا را جداً انکار می‌کرد؛ زیرا بعد از مرگ کمبوجیه اعتراف به قتل فرزند کوروش برای او خطر داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۵-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; از مقایسه روایت هرودوت وکتیبه بیستون در مورد واقعه بردیای دروغی، مستفاد می‌شود که بین آن دو اختلافاتی هست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# در کتیبه بیستون سخن از یک مغ است در حالی که در تاریخ هرودوت صحبت از دو مغ است که برادر بودند؛&lt;br /&gt;
# مطابق کتیبه داریوش در بیستون، گئوماته را در دژی از سرزمین ماد به قتل می‌رسانند و هرودوت آن را در شوش می‌داند؛&lt;br /&gt;
# در کتیبه بیستون، داریوش به نقش خود اهمیت بیشتری می‌دهد و عامل اصلی، سرکوبی بردیا را شخص خودش ذکر می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ارزیابی قیام گئوماته مغ ====&lt;br /&gt;
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارس‌ها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معاف‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱،  ص ۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سئوالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شده‌است؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعث‌گرایش مردم به او شده‌است؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش می‌کرد، باعث توهم افکار می‌گردید؟ نمی‌توان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن می‌رودکه در اندیشه [[ایران باستان]] شاه می‌بایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیق‌تر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق می‌کرد، و چون‌گئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، می‌بایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیت‌کند و چه شجره‌ای قوی‌تر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن ؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب می‌آمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب می‌آمدند. به طوری‌که همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض می‌نمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت می‌نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونت‌آمیز بود، و هم از لحاظ داخلی می‌خواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که &amp;quot;دولت&amp;quot; و &amp;quot;حکومت&amp;quot; و در رأس آن &amp;quot;شاه&amp;quot; قدرت داشته باشد و نیروهای‌گریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل می‌شدند. ویل دورانت می‌نویسد: &amp;quot;کمبوجیه برای آنکه زشتی‌های حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حمله‌های دل درد سخت خویش انجام می‌داد، به این معنی که خواهر و همسر خود &amp;quot;رکسانا&amp;quot; و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان [[کشور ایران|ایران]] را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون می‌دانست که حکم او را اجرا نکرده‌اند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زده‌بودند، کیفر داد.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ویل دورانت. تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ج ۱، بخش اول، ص ۵۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از یک طرف اشراف، چون کمبوجیه آنها را در قدرت سهیم نکرد و امتیازاتی به آنها نداد، باعث تحریکاتی در جامعه و مهیا نمودن کودتای‌گئومات شدند؛ از طرف دیگر، بنا به نظر ریچارد فرای چون کمبوجیه از درآمد معابد کاست، کاهنان بر او شوریدند و داستان‌های دروغین درباره او پراکندند. اومستد که در این مورد با فرای هم داستان است، می‌افزاید:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«&amp;quot;بردیا &amp;quot; برادر تنی کمبر جیه است که در سال ۵۲۲ ق .م. خود را شاه خواند و مردم زیردست، پادشاهی او را پذیرفتند؛ زیرا او سه سال باج‌ها و سربازگیری را معلق گذاشت. ولی آزادگان شهرستان‌ها به تحریک داریوش علیه او قیام کردند و به وی فرصت ندادند که اصلاحات اجتماعی خود را استوار کند.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;اومستد می‌گوید:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت می‌دانستند.»&amp;lt;ref&amp;gt;آلبرت تن ایک اومستد، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲، ص ۱۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;نتیجه آن که اشراف با کمبوجیه، که امتیازات آنها را محدود کرده‌بود، میانه خوبی نداشتند و احتمال دارد که برای از میان برداشتن او، ماجرای‌گئو ماته را بر پانموده باشند، بدین ترتیب که با گئوماته همدست شده‌اند و وقتی کمبرجیه به دست خود کشته می‌شود (چنانکه داریوش می‌گو ید) و یا احتمال بسیارکم به دست همان اشراف از جمله داریوش،کشته می‌شود، تصمیم می‌گیرند که مانع مهم‌تر یعنی‌گئوماته را نیز از میان بردارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیاکونوف مؤلف کتاب تاریخ ماد این واقعه را چنین تحلیل می‌کند:&amp;lt;blockquote&amp;gt;«وضع مردم ماد در عهد هخامنشیان سخت به بدی‌گرایید و ایشان بالنتیجه ناراضی شدند. ممکن است حوادثی که پس از فتح آسیای صغیر و بابل و مصر در پایان پادشاهی کمبوجیه وقوع یافت، در این زمینه و محیط، تکوین یافته بوده‌است».&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، ایگور میخائیلریچ (۱۳۴۵)، تاریخ ماد، ترجمه کریم‌کشاورز، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص۳۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«سبب اینکه گئوماته چنین به‌آسانی تمام اقرام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بی‌خرد کوروش و ناکامی‌های نظامی او در حبشه در این مورد دخیل بوده‌است و اینکه به عادت پارسیان بخش عمده نیروی جنگی و دستگاه اداری مرکزی‌کشور، در لشکرکشی با پادشاه بوده‌اند، نیزکار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید در جای دیگر جستجو کرد. گئوماته به مردم ساکن امپراتوری چیزی وعده داده‌بود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال برد نصیب ایشان شود، و این خود بی‌درنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت و تمام آزادگان تابع گئوماته شدند، و سبب اتفاق کلمه ایشان همان علاقه‌ای بود که به اصلاحات وسیع پیشنهادی‌گئوماته داشتند. ما نبایدگئوماته راکمال مطلوب مردم‌دوستی بشماریم؛ چرا که به خاطر رقابتی بود که میان اصناف مختلف کاهنان وجود داشته و بر سر قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر مبارزه می‌کرده‌است. از جهت دیگر نیز نباید غلو کرد که گئوماته پهلوانی، انقلابی بوده و به خاطر اَزادی ماد مبارزه می‌کرده‌است.کودتای گئوماته نهضت مردم نبود، تحولی درباری بود و خود گئوماته خویشتن را پارسی و هخامنشی می‌خوانده، اگر چه مادیان تکیه‌گاه او بودند. «بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحات‌گئوماته زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند.گمان می‌رود که گئوماته به بزرگان درباری و سران لشکری دست نزد، زیرا که اولاً اینان نقطه اتکای سیاست مرکزیت کشور بودند و گئوماته کمتر از هووخشتره و کوروش به مرکزیت نیازمند نبود و ثانیاً بسیار نیرومند بودند و با وضعی که گئوماته داشته، تحریک ایشان خطرناک می‌بود.«دشمن عمده گئوماته، بخش معینی از بزرگان بوده‌اند؛ زیراکه مهمترین طرفداران داریوش از بزرگان بوده‌اند.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== سرکوبی قیام گئوماته مغ ====&lt;br /&gt;
هرودوت به‌تفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان می‌کند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگ‌ترین پارس‌ها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شده‌بود که مغ از ارگ خارج نمی‌شود و هیچ‌یک از پارس‌های بزرگ‌زاده را به حضور نمی‌پذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواج‌کرده‌بود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآورده‌بود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا می‌زیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او هم‌بستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بی‌خبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمی‌داند چه کسی با او هم‌خوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمی‌شناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی می‌کنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، کتاب سوم، بندهای ۶۸۷۹، صص ۱۷۶-۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمی‌توانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست می‌کنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد که‌گوش‌های بردیا کنده‌شده. اگر توانستی‌گوش‌های او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علی‌رغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگ‌ترین شخصیت‌های پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناری‌کشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس می‌زدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانی‌گفته او را باور کردند و تصمیم‌گرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکره‌کردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس می‌آمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود[4]. وقتی داریوش رسید، آن شش تن تصمیم گرفتند او را نیز با خود همراه‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفت‌گانه و نقشه آنها را توضیح می‌دهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیب‌زاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بی‌تأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئن‌ترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفت‌کرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشته‌بود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارس‌ها برای او احترام زیادی قائل بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کرده‌بودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارس‌ها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شده‌بود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیان‌کرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بی‌تأمل به مغ‌ها حمله‌کنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تن‌به‌تن صورت‌گرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشته‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص صص ۱۶۸.۱۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس‌کشتار مغان آغاز شد، هرجا مغی می‌یافتند خون او را می‌ریختند. هرودوت می‌نویسد: «این روز، جشن بزرگ ملی پارس‌هاست. مراسم بزرگی در این روز برپا می‌کنند که به «قتل‌عام» معروف است. در موقع انجام این مراسم هیچ مغی حق ندارد خود را به مردم نشان دهد و در آن روز در خانه می‌مانند.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== اجلاس مشورتی سران خاندان‌های بزرگ ====&lt;br /&gt;
هرودوت می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«وقتی اغتشاش آرام شد و پنج روز از این حادثه‌گذشت، کسانی که بر ضد مغ‌ها قیام کرده‌بودند برای مشورت جلسه‌ای تشکیل دادند. نطق‌هایی ایراد شد که بی‌تردید برای بعضی از یونانی‌ها باورکردنی نیست، ولی در هر حال صحّت دارد».&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۸۰، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانی‌ها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارس‌ها جور در نمی‌آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== نطق هوتانه ====&lt;br /&gt;
اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال می‌کرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. این‌کار نه خوب است و نه مفید. شما می‌دانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجه‌ای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردی‌که به آن دست یابد نقشه‌های غیرعادی الهام می‌کند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش می‌یابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان می‌روید. این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمی‌آورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همه‌چیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار می‌افتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت می‌ورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشته‌باشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملق‌گویند به او برمی‌خورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفته‌اید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت می‌گردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» می‌نامد، صحبت می‌کند و می‌گوید:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمی‌شود، مقامات به قید قرعه واگذار می‌شود و صاحب‌منصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار می‌شود. بنابراین من پیشنهاد می‌کنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.» &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق مگابیز =====&lt;br /&gt;
چنانکه ازگفته‌های هرودوت برمی‌آید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر می‌رسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیت‌گذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد. متن نطق مگابیز چنین است:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او هم‌عقیده‌ام. اما وقتی او توصیه می‌کند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکرده‌است؛ مردمی‌که از آنها هیچ انتظاری نمی‌توان داشت، ابله‌ترین و گستاخ‌ترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بی‌قید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیده‌اند چگونه می‌توانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟. ما باید دسته‌ای از مردان برگزیده را انتخاب کنیم و حکومت را به دست آنان بسپاریم. ما خود به‌یقین از این مردان خواهیم بود. به نظر می‌رسد که بهترین تصمیمات از بهترین اشخاص سرچشمه می‌گیرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند 81، ص ۱۷۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== نطق داریوش =====&lt;br /&gt;
داریوش نه با نظر اوتان، که معتقد به حکومت عوام بود، موافق بود و نه با نظر مگابیز، که معتقد به حکومت اشراف قبایل بود؛ بلکه خواهان یک حکومت سلطنتی مطلقه بود که در رأس آن یک نفر تصمیم بگیرد، اما به این شرط که این شخص متقی باشد. وی به این علل با این نوع حکومت موافق بود که: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«بهتر از تقوای سلطانی که در عین شکوه و جلال است هیچ‌چیز نمی‌توان یافت. چنین پادشاهی با عدالتی که فرض وجود او است، در جهت خیر و صلاح ملت حکومت خواهد کرد و اسرار امور را در برابر بداندیشان بهتر محفوظ خواهدداشت. اما در حکومت اشرافی، اشراف که استعدادهای خود را در راه منافع عمومی به کار می‌اندازند غالباً گرفتار خصومت‌ها÷ی شخصی بسیار تند می‌باشند.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند 82، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;بایدگفت داریوش از اتحاد قبایل، به نحو احسن، در جهت رسیدن به قدرت استفاده نمود. لیکن نهایت هدف وی، تمرکز بخشیدن امور بر محور وجود شاه بود که از نظر او دارای نوعی قدرت معنوی بود. وی چنین استدلال کرد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«چون هریک از آنها می‌خواهند بر دیگران ریاست کنند و عقیده خود را تفوق دهند، سرانجام از یکدیگر به‌شدت متنفر می‌شوند و این خود موجب جنایات و خیانات و بازگشت حکومت سلطنتی می‌شود. همین امر نشان می‌دهد که تا چه حد این حکومت بهترین نوع حکومت می‌باشد.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 179.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;نظریه [[داریوش]] و استدلال وی، تا حدی انعکاسی از نظریه افلاطون درباره حکومتهاست. داریوش مفاسد و ایرادات حکومت عوام را چنین برمی‌شمرد:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«محال است که حکومت آزادی به فساد منتهی نشود. این فساد برای ملت مصیبت‌بار است، ولی بین مردمان فاسد نفاق و کینه‌ای ایجاد نخواهد کرد و موجب استحکام دوستی آنها می‌شود، زیرا برای چپاول کردن دولت، بهتر آن است که آنها با هم متحد شوند.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;از این قرار حکومت اشرافی به نفاق و دشمنی، و حکومت عوام به اتحاد و اتفاق بیشتر عوامل فساد منجر می‌گردد. سپس [[داریوش]] در ادامه بحث پیرامون حکومت عوام می‌گوید: «این وضع(اتحاد اشراف مخالف) آن‌قدر ادامه می‌یابد تا مردی رهبری ملت را به عهده‌گیرد و به این اقدامات خاتمه دهد. &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خلاصه کلام آنکه آزادی را چه کسی به ما داده‌است؟ آیا ملت است یا اشراف یا سلطان آن را به ما اعطا کرده‌اند؟ به این دلایل من عقیده دارم اکنون که به کمک یک نفر آزاد شده‌ایم (کوروش) به نوع حکومت یک‌نفری وفادار بمانیم، و اگر این دلیل را هم کنار گذاریم سنن و رسوم اجدادی را، چون نیکو هستند، از بین نبریم؛ این عمل برای ما فایده‌ای نخواهد داشت.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;این سه عقیده‌ای بودکه درباره روش حکومت آینده، بعد از قیام بردیای دروغی، توسط سه تن از بزرگان پارسی ابراز شد. چهار تن پارسی دیگر، که باقی مانده‌بودند، با نظر داریوش موافقت کردند. اوتان که مایل بود مساوات سیاسی در پارس مستقر شود، وقتی خود را در اقلیت دید، نطقی به این شرح برای دیگران ایراد کرد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«دوستان! از هم‌اکنون معلوم است که یکی از ما،که از سران انقلاب هستیم، پادشاه خواهد شد؛ خواه آنکه انتخاب او را به مردم پارس واگذارکنیم یا اینکه از راه قرعه باشد و یا راه دیگری، برای آن برگزینیم. در هر حال من در برابر شما داوطلب نخواهم بود. آرزوی من این است که نه بر کسی حکومت‌کنم و نه ازکسی فرمان برم. پس من حاضرم از حکومت صرف‌نظر کنم. به شرط آن که خودم و هیچ یک از بازماندگانم تا ابد از هیچ یک از شما فرمان نبریم».&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودت، ج ۳.  بند ۸۳، ص ۱۸۰.۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;آن شش تن دیگر با شرایط او موافقت کردند. پس چون او از قبول این مقام خودداری‌کرد، کنار رفت و امروز نیز در پارس این خانواده تنها خانواده ای است که آزاد است و اگر افراد آن برخلاف قوانین معمول رفتار نکنند تعهدی جز آنچه از روی میل به‌عهده نگرفته‌اند ندارند. همچنین قرار شدکه وقتی یکی از شش تن دیگر به سلطنت رسید برای او تان و آیندگان او امتیازات فوق العاده‌ای قایل شود. از جمله امتیازات او این بود که هر سال یک دست لباس مادی[5] و جمیع پاداش‌هایی را که در نظر پارس‌ها باارزش‌ترین است دریافت کند. آنها این افتخارات را از آن جهت برای او تصویب کردند، که اولین کسی بود که طرح انقلاب را ریخته‌بود و آنها را گردهم جمع کرده‌بود. امتیازات مزبور اختصاص به هوتان داشت. سپس آنها امتیازات زیر را نیز برای‌خود قایل شدند: &amp;lt;blockquote&amp;gt;هریک از هفت نفر که مایل بود می‌توانست آزادانه و بی‌اعلام قبلی به حرمسرای پادشاه وارد شود مگر در موردی‌که پادشاه با یکی از زنان خود هم‌بستر باشد. پادشاه نمی‌توانست از غیر از خانواده یکی از سران انقلاب برای خود زن انتخاب کند. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;اما درباره اختلاف در تعیین پادشاه چنین تصمیم گرفته شد: اسب هرکس که در طلوع آفتاب در حومه شهر، در حالی که صاحب خود را بر پشت دارد، قبل از دیگر اسبان شیهه بکشد سلطنت از آن او خواهد بود. سپس هرودوت داستانی را برای تعیین شاه ذکر می‌کند که بیشتر به افسانه می‌ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ هرودوت، بند ۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گفته شد، [[داریوش]] با دست یاری اشراف قبایل (شش تن) توانست بر اریکه سلطنت تکیه زند و چون در میان آن هفت تن وی از از نظر اصل و نسب، اصیل‌ترین فرد پارسی بود، بعد از پدرش «ویشتاسب» نزدیک‌ترین شخص به تخت سلطنت محسوب می‌شد و چون پارسی‌های قدیم خیلی اشرافی بودند و عقیده راسخ داشتند که باید شخصی از خانواده سلطنت بر تخت بنشیند، بعید است، که در باب تقدم ویشتاسب یا داریوش اختلاف‌نظری پیش آمده‌باشد. تا به شیهه اسبی متوسل شده‌باشند. کناره‌گرفتن اتانس نیز به همین جهت بوده است، چه او می‌دانسته که شخص دیگری به جز داریوش نمی‌تواند سلطنت‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۵۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; البته بزرگان پارسی، از طریق شرکت در شوراهای حکومتی، با حکومت در ارتباط بودند و شاه از آنها به عنوان مشاوران سیاسی استفاده می‌نمود. در مواقع اخذ تصمیمات مهم، شاهنشاه عقاید آنان را استماع می‌کرد و از راهنمایی آنان در اجرای مقاصد خود بهره می‌برد و تصمیمات دولتی بر مشورت و آرا و عقاید این بزرگان مبتنی بود&amp;lt;ref&amp;gt;احتشام، مرتضی ( ۲۵۳۵/۱۳۵۵). ایران در زمان هخامنشیان، تهران: جیبی، ص ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;بختورتاش، نصرت‌الله(۱۳۵۳)، دیپلماسی هخامنشی، تهران: ستاد بزرگ ارتشتاران، ص ۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین گونه مشاهده شد که نارضایی پارس‌ها، خاصه سران قبایل هفت‌گانه از مجموع پیشامدها، تأثیر خود را بخشید. چون همه آنها از [[داریوش]]، که نزدیک‌ترین فرد به دودمان سلطنت و شایسته‌ترین آنها برای تصاحب قدرت بود، حمایت کردند. داریوش با پشتیبانی بزرگترین نجبای ایرانی، همراه گروه قلیلی از هم‌دستان خود وارد قلعه «سیکایااوواتیش» واقع در ایالت نسادر [[ماد]] شد و گئومات و همکاران وی را به قتل رسانید. تاریخ این واقعه را ۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲ ق.م. ذکر کرده‌اند بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دست‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۲۳_۱۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; سرعت اقدامات داریوش بعد از به تخت نشستن چندان بود که دو ماه بعد از مرگ کمبوجیه، گئومات اسیر و اعدام گردید و کشور در دست‌های توانایی قرار گرفت که مقدّر عظمت [[کشور ایران|ایران]] بود.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== [[داریوش|داریوش اول]] =====&lt;br /&gt;
شاید کمتر پادشاهی را در جهان بتوان یافت که مانند داریوش در آغاز کار با مشکلات عدیده روبرو شده باشد. با این همه او فردی بود که ثابت کرد نه تنها لایق‌ترین جانشین برای مردی چون‌[[کورش|کوروش]] بزرگ است، بلکه شایسته‌ترین پادشاهی است که [[کشور ایران|ایران]] در اوج گستردگی مرزها و پهناوری قلمرو خود می‌توانست داشته‌باشد. اراده آهنین و قوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته و کم‌نظیر تاریخ [[کشور ایران|ایران]] و جهان بدانها متصف است. صفات عالی او بعدها با شناختن مردم و ملل گوناگون همراه شد و فهم درستی از نحوه اداره یک امپراتوری بی‌نظیر تاریخی را به وی داد، و موجب شد تا اصولی‌ترین و استوارترین سازمان‌های کشورداری را به وجود آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[داریوش]] شورش‌هایی را که تقریباً در سراسر امپراتوری به وقوع پیوسته بود، به‌سرعت دنبال و به‌شدت سرکوب کرد. نخست [[ایلامیان|عیلامی‌ها]] را بر سر جای خود نشانید. آنگاه روی به بابل آورد، زیرا شخصی به نام نیدنتو بعل، که تحت عنوان نبوکد نصر سوم پسر نبونید، قدرت را در آنجا در دست گرفته بود. طغیان کرده بود. داریوش بابل را متصرف شد و یاغی را به قتل رسانید. هم‌زمان شورشهایی در ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (آراخوزی) و ساک . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌وقوع پیوست که حکایت از آشفتگی سراسری و اضمحلال امپراتوری داشت.کمی بعد (بهار ۵۲۱ ق.م.) شورش بسیار عظیمی در ارمنستان برخاست‌که باعث تشدید وقایع تلخی می‌شد که در مقر اصلی هخامنشیان، پارس، می‌گذشت. مردی که به نام «وهیزدات» خود را بردیا معرفی می‌کرد تقریباً جای آرامی در قلمرو حکمرانی داریوش باقی ننهاده بود. داریوش با کمک اشراف نیرومندی که به او پیوسته بودند و تدبیر و کیاست و شجاعت خود، همه اغتشاشات را فرونشانید و آنگاه در سال ۵۱۹ ق.م. راهی مصر شد تا نافرمانی نیل‌نشینان را چاره کند. «اوجاگوررسنت» معروف، دوباره به عنوان واسطه بین پادشاه [[کشور ایران|ایران]] و خدایان مصر به صحنه آمد و مراسم تاج‌گذاری مخصوص فراعنه با همان تشریفات برای داریوش انجام شد. مستملکه یونانی کیرن(KIREN) و بخش‌های دیگری از ایالات آفریقا به [[کشور ایران|ایران]] اضافه شد و داریوش بعدها قدرت خرد را در درّه هند و سرزمین‌های دیگر توسعه‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳_۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه که [[داریوش]] نفوذ و قدرت‌خویش را مسجّل ساخت و با ارتش نیرومندو منضبط خؤد شورش‌ها و مقاومت‌های متعدد را درهم شکست، به‌انجام یک سلسله اقدامات‌اداری و اقتصادی مبادرت ورزید که تجارب تلخ سال‌های بحران، ضرورت انجام آنها را ثابت کرده‌بود. هرودوت قسمت‌های اداری [[کشور ایران|ایران]] را بنا بر میزان مالیات‌هایی که به خزانه دولت می‌دادند، بیست و شش ایالت ذکرکرده‌است. ولی برطبق کتیبه داریوش در نقش رستم،تعداد آنها سی ایالت است‌و بدین‌نحو می‌توان دولت [[هخامنشیان|هخامنشی]] را بزرگ‌ترین دولتی دانست‌که تا آن زمان تشکیل شده بود. به‌خصوص اگر درنظر آوریم‌که ایالاتی چون بابل، سوریه، فنیقیه و تعدادی از نواحی مترقی آسیای صغیر،از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی آن عصر به‌شمار می‌آمدند و از مقاصد و نیّات [[هخامنشیان]] مبنی بر تصرف‌کلیه کشورهای مشرق حمایت می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این که در ایالات مزبور چهل و شش گروه مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبان‌ها و عادات و اخلاق گوناگون زندگی می‌کردند، همگان آزاد بودند که بر اساس معتقدات خود رفتار نمایند. مذهب [[هخامنشیان]] و اهالی [[کشور ایران|ایران]] هر چه که بود به هیچ‌وجه بر احدی تحمیل نمی‌شد و گذشته از آن هر ایالتی مختار بود که مؤسسات ملی و سلسله امرا و روحانیون خود را حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[داریوش]] برای حفظ وحدت ممالک وسیع [[کشور ایران|ایران]]، تشکیلات جدیدی به وجود آورد که بر اساس آن، هریک از بخش‌های امپراتوری، هم سوابق مألوف حکمرانی خود را حفظ کند و تا جایی که به ارکان عمده حکومت مرکزی خللی وارد نیاورد، در امور داخلی خود آزاد بماند و هم با دیگر قسمت‌های قلمرو بزرگ پارس در ارتباط و پیوستگی مطلوب و مترقی باقی بماند. برخی از ملل، همانند بابلیان، به تمرکزگرایی متمایل بودند و تجاربی مهم در این زمینه به دست آورده‌بودند که مورد استفاده ایرانیان قرار گرفت. آریاییان ساکن در بخش‌های مختلف ایران هم، ترتیب حکومت‌های وراثتی را از گذشته‌های دور آزموده و بدان شیوه دل بسته‌بودند ولی بداهتاً کاربرد این روش‌ها در مناطق غربی دشواری‌های خاص خود را به وجود می‌آورد و برای شاه باتدبیر و دقیق [[کشور ایران|ایران]]، راهی باقی نگذاشت جز این که نظامات مختلف سنّتی‌شده سرزمین‌های امپراتوری را رعایت کند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن، تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، صص ۱۲۰_۱۱۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمایلات آزادی‌خواهانه ملل مختلف ثابت کرده‌بود که فقط قوم پارس می‌توانست مورداطمینان کامل پادشاه قرار گیرد. بنابراین قوم پارس می‌بایست به عنوان سرور و مخدوم حکومت کند و همه ممالکی را که وارد مجموعه امپراتوری می‌شدند، اداره نماید. به‌استثنای چند مورد محدود، در همه‌جا نمایندگان پارس، با داشتن املاک ارضی بسیار و معافیت از مالیات،که فقط شامل حال آنان می‌شد، در رأس تشکیلات جدید قرار داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۵&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام کلی حکومت بر همان قاعده مبتنی بود که بخش‌های‌گوناگون به خَشَترپاون‌نشین (شهربان‌نشین)ها یا ساتراپ یونانی تقسیم شود، که هرکدام تحت فرمانروایی یک شهربان باشند. این مأمور عالی‌رتبه، منشی یا دبیری داشت که وظیفه او چشم‌گماردن برکارهای شهربان و گزارش آنها به دربار بود.&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; برای این که اوامر و احکام مرکز در کمال سرعت به ایالات برسد و خاصّه در هنگام اردوکشی‌ها معطّلی فراهم نیاید، راه‌های متعددی در این دوره ساخته شد که شرق و غرب کشور و همچنین بخش‌های شمالی و جنوبی را به یکدیگر متصل کند. مشهورترین آنها راهی بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا پایتخت کشیده شده بود. هنوز هم شالوده اساسی راههای [[کشور ایران|ایران]] بر همان جاده‌های ساخته‌شده در عصر داریوش قرار دارد و به مرور زمان نیز اهمیت و اعتبار شاهراهی خود را ثابت و حفظ کرده‌است. نکته مهم این است که به فرمان شاه، منازل و مهمان خانه‌های خوبی تهیه شده بود و چاپارخانه‌هایی تأمین کرده‌بودند که به قدر کفایت اسب‌های خوب داشت و پست دولتی [[کشور ایران|ایران]] را در ردیف ممتازترین سازمان‌های ارتباطی جهان جلوه می‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۴۹۲ - ۱۴۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر منشیانی که [[داریوش]] برای خبرگیری تعیین‌کرده بود، سازمان بازرسی دقیقی نیز در ولایات، کارهای رؤسای محلی را زیرنظر داشت، همچنین مأمورانی که به «چشم و گوش شاه» شهرت داشتند، هر سال برای بررسی اوضاع و احوال به دورترین نواحی می‌رفتند. سازمان مرکزی حکومت به گزارش‌های آنان توجه مخصوص می‌کرد و بر مبنای اطلاعات واصله، تصمیمات اساسی و تغییرناپذیر می‌گرفت. حکام ولایات به دربار فراخوانده‌می‌شدند تا از تمامی امور منطقه زیرنظر، خبرهای مطمئنی بدهند و اگر احیاناً در مواردی نیز جرمی مرتکب شده بودند، در دادگاه صالحی که تشکیل می‌شد از خود دفاع کنند. داریوش چنان ترتیباتی اتخاذ کرده بود که هیچ حقی زایل نشود و هیچ باطلی لباس حق بر خود نپوشد. او اکیداً بر عدالت و انصاف حکام توجه می‌کرد و در نهایت به صورتی رفتار می‌نمودکه قدرت مطلق پادشاه، مصون از تعرض باشد. در موارد اضطراری شهربان اداره امور نظامی را عهده‌دار می‌شد. این کار که از عصر داریوش متداول شده بود، در پایان عمر آن سلسله به صورت رسمی معمول انجام می‌پذیرفت. شاه در امور کیفری، خود بالاترین قاضی بود و حکم نهایی را صادر می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۴-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. گستردگی سرحدات اجازه می‌داد که شهربانان ولایات،گاه قدرت نامحدودی حس کنند و راهزنان و ستیزه‌جویان محلّی را مجازات نمایند؛ تا در جاده‌ها و شهرها و روستاها امنیت برقرار بماند و از کشت و زرع و دامداری مردم حمایت شود. داریوش، چون خود روزگاری را به عنوان فرمانده نگهبانان شاهی‌گذرانیده بود، به نیروهای نظامی اهمیت مخصوص می‌داد. نگهبانان متشکل از پارسیان و مادی‌ها محافظت از شخص شاه را برعهده داشتند. اینان در مجموع شامل دوهزار سوار و دوهزار پیاده بودند که همه از میان نجیب‌زادگان برگزیده می‌شدند و مسلح به نیزه‌هایی بودند که در ته آن سیبی زرین یا سیمین تعبیه شده‌بود. بعد از نگهبانان شاهی، سپاه ده‌هزار نفری «جاویدان» بود که زبده‌ترین نیروهای نظامی محسوب می‌شدند. این سپاه به ده گردان تقسیم می‌شد و گردان اول مسلّح به نیزه‌هایی بودند که آراسته به انار زرین بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدام مهم دیگری که [[داریوش]] برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلف امپراتوری به عمل آورد، تدوین نظام مالیاتی مخصوص و ایجاد پول واحد بود. پایه این نظام بر سکه طلای «دریک» استوار بود که وزن آن ۴/۸گرم، یعنی برابرسای تالانت بود. سکّه نقره‌ای نیز به نام «سیکل» ضرب کرد که معادل با لب«دریک» بود و ۶/۵ کُرم وزن داشت. ضرب سکّه طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود، ولی فرمانروایان ایالات و سلاطین محلّی و شهرهایی که استقلال داخلی داشتند، می‌توانستند سکّه نقره ضرب کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; فلز موردنیاز به [[کشور ایران|ایران]] وارد می‌شد و به شمش تبدیل می‌گردید و همین فلزات پشتوانه خزانه دولت به شمار می‌رفت. تقریباً تمامی مردان پارس، با پولی که به عنوان مالیات‌ها از سایر بخش‌های کشور وصول می‌شد، می‌زیستند و ازاین‌رو تمامی آنان، اعم از نجبا و غیره، از حکومت هخامنشی حمایت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== برخورد ایران و یونان =====&lt;br /&gt;
تقریباً در حدود سال ۵۱۵ ق.م. فرماندهان ارتش داریوش، مگابیز و هئوتانه (اوتانا)[6]، بر فریگیه استیلا یافتند و «آمنیت» پادشاه مقدونیه را مطیع خود ساختند. به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. در آغاز سده پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانی‌نشین آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که شهرهای یونانی واقع در آن را مورد حمایت قرار دادند. آنان مترصد بودند که نیروهای پیشتاز [[کشور ایران|ایران]] را به‌زودی در شهرهای خود ببینند. شورش شهرهای آسیای صغیر در ۴۹۴ق.م. سرکوب شد و از آن پس داریوش در صدد تأدیب دولت شهرهای یونانی برآمد. نبردی که درسال ۴۹۰ق.م. در دشت ماراتن اتفاق افتاد، به‌ظاهر از نابود شدن یونانی‌ها جلوگیری‌کرد و عدم محاسبه درست قدرت خصم از سوی ایرانیان، باعث شد که یونانیان همان‌که از پای نیفتاده و نابود نشده بودند خود را پیروز بدانند. داریوش‌که تازه به اهمیت این نبرد پی برده‌بود درصدد تهیه مقدمات برای یک لشکرکشی کامل‌عیار بود که در سال ۴۸۶ق.م. درگذشت و ابتکار عمل را برای پسر و جانشین خود [[خشایارشا]] باقی گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۶۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== [[خشایارشا|خشایارشاه]] =====&lt;br /&gt;
«[[خشایارشا]]» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر [[کورش|کوروش]] بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل به‌وقوع پیوسته بود، به بین‌النهرین بازگشت. او می‌دانست که باید برای تعیین تکلیف نهایی قدرت در دریای اژه، نبردی سرنوشت‌ساز با دولت شهرهای یاغی یونانی‌کند و به همین دلیل درصدد تدارک ارتشی افتاد که به قول هرودوت نفرات آن به یک میلیون و هفتصدهزار نفر بالغ می‌شد. بدیهی است که این رقم سخت مبالغه‌آمیز است و محققان تعداد افراد نیروی اعزامی را قریب یکصد هزار تن ذکر می‌کنند،که خود به نسبت امکانات آن روز جهان، فوق‌العاده به نظر می‌رسد[7].&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۴۱. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپاه [[کشور ایران|ایران]] برای ورود به یونان باید از تنگه داردانل عبور می‌کرد، برای این کار پلی از قایق ساختند و به مدت هفت روز پیاپی از آن عبور کردند. تسالیه و مقدونیه هیچ مقاومتی از خود نشان ندادند و یونانیان شمال مطیع شدند. با درنظر گرفتن ممالک آسیا و آفریقا، بیش از نصف دنیای یونانی رعیت پادشاه [[کشور ایران|ایران]] بودند. آتنی‌ها که در ابتدا مصمم بودند با ایرانیان متحد شوند، تحت تأثیر اسپارتی‌ها به جنگ برخاستند و در تنگه ترموپیل شکست فاحشی خوردند. ارتش [[کشور ایران|ایران]] وارد آتن شد و به انتقام خساراتی که یونانیان به سارد وارد کرده‌بودند، آن شهر را به آتش کشیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۱۴-۲۱۳&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانیان‌که به دریا پناه برده‌بودند و درکشتی‌های خود می‌جنگیدند، نیروی دریایی ایران[[کشور ایران]] را به سمت تنگه کوچک سالامین (سالامیس) راندند که میدان وسیعی برای مبارزه نداشت و به تعبیر ناپلئون: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«همان که در زیر دست و پای ایرانی‌ها منکوب نشدند و از میان نرفتند، خود را فاتح خواندند.»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۸۱۶- ۸۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;تأثیر این وقایع، که یونانی‌ها آن را به صورت مبالغه‌آمیزی ذکر کرده‌اند، بر [[کشور ایران|ایران]] مشخص نیست، همین قدر می‌توان‌گفت که ایرانیان به هیچ‌وجه از میدان بیرون نرفتند و اقتدارکامل خود را به مدت یکصد و پنجاه سال پس از این وقایع نیز در آنجا حفظ کردند و شاید آنچه را نتوانسته بودند به واسطه شتاب‌زدگی و احیاناً غرور ناشی از فتوحات نظامی به دست بیاورند، در پناه درایت و پختگی و کاردانی بعدی‌که از خود نمودند،کسب‌کنند و آن حفظ اقتدار سیاسی و نفوذ در دولت شهرهای‌کوچک یونانی بود. [[خشایارشا]]، سال‌های آخر عمر خود را به شدت تحت تأثیر درباریان و خواجه سرایانی بود که هر روز بیش از پیش بر او تسلّط می‌یافتند، سرانجام هم زندگانی او به وجهی اسف‌آور به پایان رسید و در سال ۴۶۵ ق.م. در کاخ خویش کشته شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر اول -(۴۲۴-۴۶۵ ق.م) =====&lt;br /&gt;
بعد از خشایارشا، جنگ‌های داخلی در میان فرزندان او به وقوع پیوست که مدت سه سال (۴۶۲-۴۶۵ ق.م) به درازا انجامید. سرانجام، اردشیر اول، ملقب به درازدست، به پادشاهی رسید، همه برادران خود را کشت. طبق روال متداول، بعد از مرگ هر پادشاه، ولایات مختلف طغیان می‌کردند و مدعیان‌گوناگون به میدان می‌آمدند. در این زمان نیز مصری‌ها دوباره شوریدند ولی به‌زودی سرکوب شدند و «بغابوخش» فاتح مصر، که خود از سوی اردشیر مورد بی‌حرمتی قرار گرفته‌بود، دست به عصیان زد. این قیام نیز سرکوب شد و از آن پس، در طول حکمرانی طولانی شاه، اتفاق مهمّی به وقوع نپیوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== جانشینان اردشیر =====&lt;br /&gt;
«خشایارشاه دوم» بعد از پدر به مدت چهل و پنج روز پادشاهی‌کرد و به دست برادر دیگر خود «سغدیان» کشته شد. سغدیان نیز حدود شش ماه سلطنت کرد و به دست «وهوک» برادر دیگر خود که والی باختر بود، از پای درآمد. وهوک در تاریخ ملقب به «داریوش دوم» است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== داریوش دوّم =====&lt;br /&gt;
در زمان این پادشاه، جنگ‌های داخلی یونانیان که به نام «پلوپونز» معروف است، آغاز شد و مدیدی به درازا انجامید. هر دو شهر درگیر جنگ یعنی آتن و اسپارت خواستار جلب مساعدت [[کشور ایران|ایران]] بودند، ولی داریوش به گونه‌ای از اسپارتی‌ها حمایت می‌کرد و بدانان پول می‌رسانیدکه نبردها ادامه یابد و هیچ‌یک از دو طرف به طورکامل پیروز نشود. آنگاه که [[کورش|کوروش]]، پسر [[داریوش]]، والی آسیای صغیر شد؛ کمک‌های زیاد به لیزاندر سردار سپاه اسپارتی کرد که در نتیجه آن آتنی‌ها را شکست دادند و شهر و دیارشان را کاملاً منهدم کردند. در نتیجه کاردانی دو والی برجسته [[کشور ایران|ایران]] «تیسافرن» و «فرناباذ»، مشکلات نفوذ [[کشور ایران|ایران]] در مناطق یونانی‌نشین آسیای صغیر و در خاک اصلی یونان از میان رفت و برخی از جزایر یونانی، مجدداً تابع [[کشور ایران|ایران]] شدند. داریوش دوم در ۴۰۴ ق.م. در حالی درگذشت که دربار او کانون فتنه و فساد شده‌بود و همسر شاه و خواجگان حرم در رأس این فتنه‌ها بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۶۱ ق.م) =====&lt;br /&gt;
اسم این شاه در آغاز «ارشک» بود و در دوران سلطنت به اردشیر ملقب گشت. یونانی‌ها او را «باحافظه» خوانده‌اند. مهمترین واقعه آغاز پادشاهی او، عصیان برادرش [[کورش|کوروش]] بود که به نام «کوروش کوچک» خوانده می‌شود. این مرد که از خشم برادر رسته‌بود، سپاه بزرگی مرکب از یکصدهزار نفر تدارک دید و سیزده هزار نفر از مردم یونانی را نیز به خدمت‌گرفت. جنگ در محلّی به نام کوّناکسا در نزدیکی بابل بین دو برادر درگرفت و با وجود غلبه سپاه کوروش، به دلیل کشته‌شدن خود وی، به زیان نیروهای طاغی تمام شد. یونانیان به همراهی فرمانده جدید خود، «گزنفون» از طریق ترابوزان به خاک وطن بازگشتند. این حادثه، موجب وهن تمام برای امپراتوری [[کشور ایران|ایران]] گردید که با وجود آن همه وسعت و قدرت نتوانسته‌بود از عقب‌نشینی ده‌هزار یونانی جلوگیری کند&amp;lt;ref&amp;gt;زرین‌کوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص 186-188.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌هزار نفر مزبورکه از معرکه جان سالم به‌در برده‌بودند، بار دیگر با اسپارت متحد شدند و به [[کشور ایران|ایران]] حمله کردند و ظاهراً در نزدیکی سارد فتح نمایانی کردند. ولی به زودی باتلاش سیاسی، [[کشور ایران|ایران]]، دشمنی بین شهرهای آتن و اسپارت بالاگرفت و کار به شکست اسپارتیان انجامید.&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۲۴.۲۲۵&amp;lt;/ref&amp;gt; قدرت سیاسی و اقتصادی [[کشور ایران|ایران]] به نحوی بود که در سال ۳۸۷ ق.م. پیشنهاد صلحی به طرفین داد،که هردو آن را پذیرفتند. فرمان اردشیر دوم بدین مضمون صادر شد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«پادشاه [[کشور ایران|ایران]] عادلانه می‌داند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او می‌باشند و نیز عادلانه می‌داند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۱۱۸- ۱۱۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;دولت اسپارت در ازای مساعدت [[کشور ایران|ایران]] متعهد شد که هیچ‌گونه همراهی با شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر نداشته‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اردشیر سوم =====&lt;br /&gt;
این مرد در زمره کسانی است که در دوران انحلال و اضمحلال حکومت‌ها بر تخت می‌نشینند. او پس از جلوس به تخت، همه خویشاوندان خود را کشت تا کسی مدعی، سلطنت وی نشود. او به کمک سردارانی که داشت، توانست مناطق شورشی غرب امپراتوری را وادار به تمکین‌کند. محاصره شهر صیدا در سوریه با خودکشی و خودسوزی مردم از میان رفت، جزیره قبرس تسلیم شد و مصر را، که از زمان پدر وی در آشوب و ناامنی به‌سر می‌برد، مجدداً تسخیر کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشته‌شد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.) =====&lt;br /&gt;
این پادشاه در نخستین اقدام خود، باگواس راکشت. مورخان همین امر را یکی از دلایل انقراض سلسله هخامنشی می‌دانند زیرا حکومت از وجود مردی بااراده محروم شد. در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سال‌های ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیف‌المزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ [[هخامنشیان|هخامنشی]] را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص 154-155.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
=== [[عصر اسکندر]] ===&lt;br /&gt;
زندگانی مردم و حقوق آنان در [[عصر اسکندر|عصر اسکندر مقدونی]] شدیداً آسیب دید و نه‌تنها سکنه [[کشور ایران|ایران]]، بلکه مردم تمامی آسیا و حتی ساکنان یونان نیز از نظر تأمین جانی، آزادی مذهبی و اقتصادی امنیت نداشتند. برخلاف تسامح کوروش و حکمت و تعلّم داریوش، اسکندر فقط به جهانگیری و جهانشاهی می‌اندیشید؛ درنتیجه قتل و غارت و از میان بردن آزادی ملت‌های مغلوب، با اقدامات وی قرین و همراه بود. از سوی دیگر سیاست‌های نظامیگری أسکندر و سردارانش، یونان و جامعه ایرانی را به انحطاط کشانید. یونان دیگر هرگز عصر طلایی پریکلس را، در دوران تسلط اسکندر بر یونان و بعد از آن ندید. [[کشور ایران|ایران]] نیز دهه‌ها درگیر ظلم و زورگویی‌های، سرداران اسکندر بود تا توانست در عصر پارت‌ها نفسی تازه کند و متجاوزان و زورگویان را بیرون براند. به تعبیر گیرشمن: «اسکندر برای اطمینان از عقب دستور داد تبس را، که مردم آن ساخلو مقدونی را به قتل رسانیده‌بودند، بسوزانند و سکنه آن را به بردگی بفروشند»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و: «شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شد و آزادی آنها اعلام گردید، اما در بین آنها شهرهایی مانند «هالیکارناسوس» یاهانیکارناس وجود داشت که خواستند نسبت به شاه بزرگ وفادار بمانند و بدین‌وسیله ثابت کردند که یوغ پارسیان برای آنها سنگین نبوده‌است. هالیکارناسوس در مدت محاصره دچار حریق‌گردید!»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; «از میان همه شهرهای فنیقیه فقط «تیر» مقاومتی لجوجانه نشان داد. در نتیجه هفت ماه کار اسکندر را به تعویق انداخت. تیر سقوط کرد و مغلوبیت آن موجب انهدام تفوق بحری و تجارتی فنیقیه گردید. اسکندریه - شهر جدیدی که اسکندر بنا کرد - جانشین تیرگردید و نیروی دریایی یونان جانشین نیروی دریایی آسیایی شد»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۱&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته دیگر آنکه: «در اواخر ایام اقامت اسکندر در [[تخت جمشید]]، حادثه‌ای شدید موجب شد شهر شاهی دچار حریق گردد. آیا اسکندر مصمماً دستور این تخریب را برای انتقام آتن - که [[خشایارشا]] آن را خراب کرده‌بود - صادر کرد، چنانکه برخی بر این عقیده‌اند؟»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; گیرشمن، که سعی می‌کند تهاجمات غرب به شرق را با تخفیف بیان‌کند، در مورد حریق [[تخت جمشید|تخت‌جمشید]] سعی، کرده‌است آن را اتفاقی قلمداد کند. این امر چندان قابل قبول نیست و طبق نظر مورخان قدیم از قبیل دیودوروس و ژوستن و فلوطرخس (پلوتارک)، اسکندر آن را تخریب و تاراج کرد و با سکنه اَنجا در نهایت خشونت رفتار کرد. وی در ادامه مطالب مربوط به اسکندر می‌نویسد:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
«اسکندر آخرین ماه‌های حیات خود را در تنظیم امور شاهنشاهی خود گذرانید. با الهاماتی عمیق که از افکار شاهان بزرگ هخامنشی در اقدامات خودگرفت، اصولی جدید - وسیع‌تر و انسانی‌تر - در آنها داخل کرد و تقسیم شاهنشاهی را به ایالات (شهربانی‌ها) قبول کرد و عده‌ای از ولات پارسی را به شغل خود باقی گذاشت، از جمله والیان شوش، بابل، پاراتکین، هرات و [[ماد]] بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۵، ۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;&lt;br /&gt;
عبارات اخیر به‌خوبی نشان می‌دهد که اسکندر یک سردار نظامی و یک سرباز بیش نبود و اساساً جهانگشا و جنگ سالار بود و طرحی و برنامه‌ای خاص برای تغییر نظام و روش و مجموعه دستگاه اداری [[کشور ایران|ایران]] نداشت و ناگزیر بود که طرح [[هخامنشیان]] و برنامه آنها را ادامه دهد. مورخ مشهور عصر ناصری، محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه صاحب کتاب دررالتیجان، که حیات او در شرایط خاص استبدادی گذشته است، و این امر در نوشته‌هایش به‌خوبی مشهود است تحقیقی گسترده و وسیع، با توجه به زمان خود، درباره اشکانیان نموده‌است به نام دُرَرُالتّیجان فی اَخبارِ بَنی‌الاشْکان. حتی او نیز بر اساس روش سنتی، اسکندر را که روزی این مملکت را غارت کرده بود، «اسکندر کبیر» می‌نامد. وی که به خوبی از تحقیقات قرون معاصر اروپاییان بهره برده‌است، می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«مورخین یونانی و رومی، حتی بعضی نویسنده‌های متعصب این عصر، اسکندر را ملامت می‌نمایند که چرا زی [[کشور ایران|ایران]] را اختیار کرد و به این لباس ملبّس شد؟ اما صاحب‌نظران می‌دانند که او مردی مدبّر بود و گمان نمی‌کرد با عظمتی که او را حاصل شده در جوانی از این جهان می‌رود و خلفی او را نمی‌ماند که در ممالک وسیعه اسکندری خلیفه او باشد. لذا می‌خواست بنای سلطنت خود و اخلاف را به همرنگ کردن آمر و مأمور و پادشاه و رعیت محکم نماید. دلیل این مدعا آنکه با کمال قدرت، قوانین جمهوری و رسوم آزادی یونان را به حال خود گذاشت و استقلال [[کشور ایران|ایران]] را - چنانکه بود - حفظ نمود. مثلاً در زمان کیان، ولات در ولایات تسلط کامل داشتند و نسلاً بعد نسل حکمرانی می‌نمودند. بعد از دارا همین‌قدر که تمکین اسکندر کردند، او وضع آنها را به هم نزد و حکومت آنها را تصدیق نمود و سردارهای یونانی را، که با او بودند و به فرمانروایی ولایات و تاراج کردن آن چشم داشتند، فقط به اعتبارات و امتیازات و مال ساکت و راضی ساخت و حتی آنها را در مشاوره‌ای که راجع به مهام و امور [[کشور ایران|ایران]] بود دخالت نداد. در این باب تنها عقلا و وزرای ایرانی طرف مشورت او بودند، اگرچه یونانی‌ها در نفس‌الامر مکدر گشتند و از نظامی و قلعی، بلکه فلاسفه و علمای یونان، عاقبت با هم در قتل اسکندر مواضعه‌کردند.»&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;وی در جای دیگر درباره اسکندر می‌نویسد: «اسکندر کبیر چون بر ممالک [[کشور ایران|ایران]] دست یافت، جمعی کثیر از مردم یونان را کوچانیده، در اقطار [[کشور ایران|ایران]] سکنی داد. بعد از او خلفای او هم مادامی که حکومت این نواحی را داشتند این طریقه او را پیروی نمودند. بنابراین در شهرهای بزرگ عراق عرب و شامات و آسیای صغیر و [[کشور ایران|ایران]] و ترکستان، بلکه تا حدود هندوستان، مهاجرین یونانی جای‌گرفته‌بودند و اینان در تربیت و تمدن به هیچ وجه با ملت پارت و اشکانی‌ها طرف مقایسه و نسبت نمی‌شدند؛ چه ملت یونان در آن دوره از حیث علوم و معارف و حرف و صنایع و فنون نظامی و آداب قشون کشی - اعم از اینکه تعرضی باشد یا دفاعی - با ایرانی‌های قدیم هم، نسبتی نداشته تا چه رسد به پارت‌ها که از کلیه این مزایا به کلی عاطل بوده‌اند. و از آنجا که هیچ دولت و سلطنتی را از وجود هنرمندان عالم و کاردانان عاقل و صاحب‌صنعتان ماهر و نویسندگان کافی گریزی نیست، آن جماعت یعنی یونانی‌های متمدن طرف ملاحظه و احترام اشکانیان‌گردیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینکه نویسنده مزبور کار قابل‌توجه و تقدیری برای تاریخ اشکانیان انجام داده، اما به چند نکته در تحلیل خود توجه نکرده است؛ اولاً اسکندر با دیدن قدرت، تجمل و امکانات شاهان هخامنشی شیفته مقام و موقعیت شاهی شد و خود نیز روش فرد محوری را برگزید و برای ادامه روش استبدادی ناگزیر بود به ایرانیان روی بیاورد و به یونانیان‌کم‌مهری‌کند. از سوی دیگر با کشوری عظیم به نام امپراتوری هخامنشی و ساختاری منسجم و مخصوص به خود مواجه بود و نمی‌توانست به‌سادگی آن را تغییر دهد. از سوی دیگر او شخصی خودپرست بود و قدرت‌طلبی را دوست داشت و طبیعی بودکه طبعی استبدادی داشته باشد. اما در مورد مهاجرت یونانی‌ها به [[کشور ایران|ایران]]، اسکندر از نظر منافع خود درست عمل کرد و تغییر ساختار سیاسی، اجتماعی، را در طی زمان مورد توجه قرار داد. از سوی دیگر جماعات یونانی حداکثر بهره را از تجارت و کشاورزی و دامداری [[کشور ایران|ایران]] می‌بردند. این تغییر ساختار اجتماعی - سیاسی تا پایان‌کار اشکانیان به عنوان یک عامل مهم در مقابل حکومت اشکانی‌ها عمل می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن پیرنیا محقق عالم و پرکار [[ایران باستان|تاریخ ایران باستان]] در مورد اسکندر قضاوت واقع‌بینانه و بسیار دقیق‌تر و کامل‌تری دارد. وی می‌نو یسد: «اسکندر مقدونیه را توسعه داد، یونان را مطیع کرد و ممالک ایران هخامنشی را به‌استثنای قفقازیه، شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه به تصرف درآورد. تصمیم داشت به عربستان نیز لشکرکشی کند که اجل مهلتش نداد. برای اسکندر رسیدن به اهداف خود، به هر قیمتی، مهم بود و روش او بیش از هرچیز دیگر مبتنی بر خشونت بود؛ به همین جهت شهر تب را از بیخ و بن برکند، اهالی یونانی میلت را برده کرد، هالیکارناس را و یران کرد، صور (شهر مهم واسطه تجارت شرق و غرب) را برانداخت، غزّه را منهدم نمود، تخت جمشید و قصرهای آن را در آتش سوخت، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر ممانس‌ها، کشتار اهالی سغد، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن، رفتار وحشیانه با مریض‌های آن، قتل‌عام در شهر مالیان و هر شهری‌که مقاومت می‌کرد، برده‌کردن و فروختن اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب می‌شد و ... .&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی جنگ‌های اسکندر به چه بهایی تمام شد؟ مورخین هر بار قتل‌عام‌های او را هزاران یا ده‌ها هزار نفر گفته‌اند. دیودور در یک جاکه سخن از شورش اهالی سغد می‌کند، می‌نویسد که اسکندر اهالی سغد را به عدد ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در برابر این همه کشتار و ویرانی، تنها ساختن شهر اسکندریه مصر و چند شهر دیگر را به اسکندر منسوب می‌کنند که از میان آنها، اسکندریه مصر برای نسل‌های بعد باقی مانده و آن هم محل استقرار نظامیان پیر و از کار افتاده مقدونی بوده‌است. در حقیقت اهالی مقدونیه و اسکندر برای مردم آسیا چیزی به ارمغان نیاوردند، و در اصل هم چیز جدیدی برای مردم آسیای غربی نداشتند؛ زیرا از نظر تمدن در سطح پایینی قرار داشتند. اسکندر در موارد چندی درباره مقدونی‌ها به استهزا می‌گفت: «آیا چنین نیست که یونانی‌ها در میان مقدونی‌ها مانند نیم‌خدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل می‌کردند. اگر برخورد اسکندر با ملت‌های مغلوب را با برخورد کوروش و داریوش مقایسه‌کنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه [[هخامنشیان|هخامنشی]] هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک می‌کنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمی‌شد در یک جمع‌بندی‌کلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمی‌کردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتل‌عام‌ها و جنگ‌ها، نخستین و اساسی‌ترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین می‌رود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:2&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جانشینان اسکندر (سرداران)&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام می‌خواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخی به حساب می‌آید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرت‌طلبی‌های فراوان از خود نشان دادند، چگونه می‌خواستند نسبت به ملت‌های مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمی‌کرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئه‌ای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را می‌شناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین هم‌کرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرت‌طلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار می‌نمود. درنتیجه زمینه برای کشمکش‌هایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایان‌ناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشه‌ای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟. پیرنیا در تفصیل این مطالب می‌نویسد: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمده‌اش را به قصر طلبیدند تا مشورت‌های لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عده‌ای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباس‌ها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت: خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که می‌خواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را بگیرد». &amp;lt;/blockquote&amp;gt;نه‌آرخ - سردار دیگر اسکندر گفت:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«سلطنت حق اعقاب اسکندر است، در انتظار پادشاه نزاده بودن خطاست، تاج حق پسر اسکندر از برسین است. مردم را خوش نیامد و صدای زدن نیزه‌ها به سپرها بلند شد. نزدیک بود شورش روی دهد که بطلمیوس تشکیل جلسه با حضور سرداران مورد مشورت اسکندر را صلاح دید؛ طرفداران چندی یافت اما اکثریت رأی پردیکاس را صلاح دیدند و از او خواستند انگشتری را بردارد». &amp;lt;/blockquote&amp;gt;آریستوتوس‌گفت:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«وقتی از اسکندر پرسیدند پس از خود چه کسی را برمی‌گزینی گفت: لایقترین را و انگشتری را به پردیکاس داد، در حالی که همه حضور داشتند. اما پردیکاس پس از تردید و تذبذب طولانی انگشتری را نپذیرفت و در میان کرسی‌های ردیف اول عقب نشست». &amp;lt;/blockquote&amp;gt;مل‌آگر یکی از جسورترین سرداران اسکندر، پس از دیدن تردید پردیکاس فریاد زد:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«خدا نکند ملک اسکندر و چنین بارگرانی بر چنین دوش‌هایی قرار گیرد. شجاعان زیر بار نخواهند رفت. پردیکاس با عنوان قیمومیت پسر رکسانه می‌خواهد خود بر قدرت تسلط داشته باشد. اگر اسکندر می‌خواست پردیکاس جانشین او باشد من از میان تمام اراده‌های او این یکی را قبول نمی‌کردم، بروید و خزانه‌های اسکندر را تاراج کنید که این حق شماست و ثروت اسکندر به مقدونی‌ها می‌رسد».  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;مل‌آگر آماده غارت می شد و عده زیادی از سربازان اطراف او جمع شده بودند که ناگهان صدایی برخاست و آریده پسر فیلیپ و برادر اسکندر را لایق پادشاهی اعلان‌کرد. پی‌تون با این نقشه مخالفت کرد، اما طرفداری مل‌آگر، که شدیداً با پردیکاس مخالف بود، همچنین هلهله جمعیت، «آریده» ضعیف‌العقل را روی کار آورد! سرداران بزرگ به ویژه پی تون این رأی را نپسندیدند و رأی دادند که پردیکاس و لئوناتوس، که هر دو از خانواده، سلطنت هستند، قیم‌های پسر رکسانه باشند. کراتر و آنتی پاتر کارهای اروپا را بگردانند و همه قسم یاد کنند که به پسر اسکندر از رکسانه صادق و وفادار باشند. همه پذیرفتند، اما مل‌آگرکه از جان خود می‌ترسید، بیرون رفت و با آریده برگشت و با نطق‌های مؤثر، مردم را طرفدار او کرد، چنانکه سربازان آریده را شاه خواندند، جامه اسکندر به او پوشانده شد مل‌آگر با اسلحه و جوشن به صف هواخواهان او پیوست. پیاده نظام شادی و شعف کردند و زوبین‌ها را بر سپرها زدند. مل‌آگر اگفت: &amp;lt;blockquote&amp;gt;«کسانی که بخواهند تاج را به کسی دهند که از آن او نیست معدوم می‌شوند. نام فیلیپ همه سربازان را به وجد آورده‌بود».&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۱۹۵۹-۱۹۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;روایات دیگر مبین کشمکش جدی بین دو جناح قدرت‌طلب به ریاست پردیکاس و مل‌آگر است، که پردیکاس سواره‌نظام و مل آگر پیاده‌نظام را در اختیار داشتند. کشمکش‌های درونی قدرت بین دو سردار، سرانجام با تسلط پردیکاس برآریده پسر فیلیپ علنی‌تر شد و طبق طرحی از قبل تعیین شده در مراسم پاک کردن، پردیکاس موفق شد سیصد تن از سپاهیان مؤثر و طرفدار مل‌آگر را از میان بردارد و بعدها مل‌آگر هم که به معبدی پناه برده‌بود معدوم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت می‌کردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتن‌دوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیده‌می‌شود و جز نفع‌طلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان می‌داد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه می‌توانستند به فکر دیگران باشند و چگونه می‌توانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌هایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموخته‌بودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورش‌های آسیای علیا و یونان، با جنگ‌های سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیده‌شدند. در شهر شورشی درپی‌سیدیه، مردم پس از محاصره و جنگ‌های سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسان‌های سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگ‌های فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهره‌ای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار دیگر «آنتی‌پاتر» نایب‌السلطنه شد و ولایات تقسیم شدند و جنگ‌هایی از نو شروع شد. آنتی‌پاتر با اِوْمِن جنگید و با توطئه و کشتار او را وادار به تسلیم کرد. هم‌چنین با آل‌ستاس جنگ کرد. آل‌ستاس برادر پردیکاس، نایب‌السلطنه سابق بود. جنگ در پی‌سیدیه واقع شِد و آخرین محل درگیری شهر تِرمِس بود که آل‌ستاس به آن پناه برده‌بود. هنگامی‌که آنتی‌گون شهر را محاصره کرد، نفاقی بین اهالی واقع شد؛ زیرا آنتی‌پاتر خواستار استرداد آل‌ستاس بود. پیرمردان تصمیم گرفتند پس از کشیده‌شدن جنگ به بیرون از شهر و دور شدن جوانان از شهر، آل‌ستاس را تحویل آنتی‌پاتر دهند. در نتیجه هنگامی که جوانان مشغول نبرد در شهر بودند، پیرمردان با غلامان خود به آل‌ستاس حمله کردند. اما آل‌ستاس خود را نابود کرد تا به دست آنتی‌پاتر نیفتد. آنان جسد او را برای آنتی‌پاتر فرستادند. اما آنتی‌پاتر جسد را دفن نکرد تا به حال تجزیه افتاد. پس از رفتن قشون آنتی‌پاتر جوانان جسد وی را دفن کردند. آنها ابتدا تصمیم گرفتند شهر را آتش بزنند، اما بعدها ترجیح دادند راهزنی کنند. آنتی‌پاتر وقتی احساس کرد که زمان مرگ او فرا رسیده‌است، سردار دیگر اسکندر را که «پولیس پرخون» نام داشت، به نایب‌السلطنگی برگزید و پسر خود کاساندر را به مقام «خیلی‌آره‌خ» (رئیس هزار نفر) که از مناصب مهم درباری اسکندر و برگرفته از اسلوب پارس ها بود، رسانید. اما دور جدیدی از کشمکش‌ها و کشتارها در بین سرداران به راه افتاد. حتی مدتی بعد المپیاس، مادر اسکندر، بر تخت نشست و دور جدیدی از کشتارها را به راه انداخت. سرانجام کاساندر با سپاهی‌گران به سمت مقدونیه رفت تا انتقام قتل آریده و فیلیپ و همسر او و همچنین انتقام قتل برادر کاساندر را از المپیاس بگیرد. المپیاس در پیدنای مقدونیه محصور شد و کاساندر راه رساندن هر نوع کمکی را به وی بست. هیچ‌گونه کمکی به شهر نمی‌رسید. دیری نگذشت که قحطی در شهر رخ داد. سربازان و سواران فراوان همراه با پیل‌های بسیار تلف شدند، کوچه‌ها پر از اجساد مردگان شد و عده‌ای به خوردن‌گوشت مردگان پرداختند. در بهار قحطی شدت یافت، عده‌ای از سربازان از المپیاس خواستند که آنها را مرخص کند زیرا او نمی‌توانست غذای آنها را بدهد. پس از خروج سربازان از شهر،کاساندر آنها را به گرمی پذیرفت؛ در نتیجه المپیاس با چند نفری ماند. المپیاس تصمیم گرفت با کشتی از شهر بگریزد، اما خبر به کاساندر رسید و کشتی توقیف شد. ملکه به شرط در امان ماندن جانش تسلیم شد، ولی اندکی بعد در مجلسی مرکب از سران مقدونی به اعدام محکوم شد.کاساندر به ملکه پیشنهاد کرد که به آتن بگریزد. ملکه که از برنامه خبر داشت نپذیرفت و حاضر شد شخصاً در مجلس محاکمه حاضر شود، اما کاساندر نپذیرفت و از عواقب آن ترسید. لذا دویست نفر از سربازان را مأمور قتل ملکه کرد. سرانجام ملکه به دست اقربای‌کسانی که قبلاً به قتل رسانده‌بود، کشته شد. ملکه راگرفتند سرش را جدا کردند، اما ملکه حتی فریاد هم نکشید. این عاقبت المپیاس همسر فیلیپ و مادر اسکندر بود که در مدت عمر آن همه احترام دیده بود. چنین بود مرگ دختر نئوب تولم پادشاه اپیر، خواهر اسکندری که به ایتالیا قشون‌کشید، زن فیلیپ یکی از مقتدرترین پادشاهان اروپا، و مادر اسکندری که آنقدر کارهای بزرگ انجام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشتار سرداران همچنان ادامه داشت.کاساندر سپهسالار قشون چون دید که پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. پس به گلرسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و فرزند او اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان‌کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری‌گردید،کاساندر، لیزیماک، بطلمیوس و آنتی‌گون از این واقعه خشنود شدند؛ چه، آنها همواره نگران بودند که مبادا اسکندر بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنان بخواهد. لذا از این هنگام به بعد امیدوار شدند که بدون منازع بر ممالک تحت تصرف خود سلطنت خواهند کرد. (۳۱۱ ق.م) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت‌طلبی بی پایان سرداران و رقابت آنها با هم، دائماً قربانیانی از سپاهیان دوطرف می‌گرفت و بدیهی است که در این میان حقوق مردم ممالک تابعه پایمال می‌شد. اهالی شهر ترمس باید تاوان قدرت‌طلبی‌های آل‌ستاس را بدهند. آنتی‌گون آن‌چنان کینه‌ای از آل ستاس به دل داشت که از دفن جسد او هم خودداری‌کرد. آنتی‌پاتر هنگامی که کاساندر پسر خود را به عنوان «خیلی‌آرخ پرلیس پرخون» نایب‌السلطنه جدید گمارد، ماهیت سرداران اسکندر را عریان و بی‌پرده نشان داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
المپیاس، مادر اسکندر، نیز میل به فرمانروایی را پنهان نمی‌کرد. مردم پیدنای مقدونیه به سختی تاوان آنچه را که به دیگران نموده‌بودند، دادند. طعم بدبختی، کشتار و قحطی تا سرحد خوردن اجساد را چشیدند. المپیاس مادر اسکندر، محصول کار خود را از کاساندر دریافت کرد و ترجیح داد برای آرامش روح سردار بزرگ مقدونیه (پسرش) موقعی که سرش را جدا می‌کنند حتی فریاد هم نکشد. رکسانا همسر اسکندر و پسر او اسکندر نیز محبوس و مقتول شدند. دموکراسی دولت شهرها و هلنیسم نتوانست حتی خانواده اسکندر را هم نجات دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسان‌ها کمترین اهمیتی نداشت. چرخ‌های سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداخته‌بود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهره‌ای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بی‌کفایت خود داریوش سوم، آن‌همه ستم و رنج بی‌قیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستاده‌بود، لگدکوب ستم ستوران مقدونی‌ها شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[سلوکی ها|سلوکی‌ها]] ===&lt;br /&gt;
کشمکش بین سرداران و تلاش‌های سلوکوس در نمایش توان جنگی خود، وی را به عنوان سرداری کارآمد و توانا در میان سرداران یونانی درگیر معرفی کرد. شرکت کردن سرداران در اتحادیه‌هایی علیه یکدیگر، سرانجام [[کشور ایران|ایران]] را سهم سلوکوس کرد. اشتغال سرداران به جنگ با یکدیگر، این فرصت را برای سلوکوس مهیا کرد که قلمرو خود راگسترش دهد و موقعیت خود را استحکام بخشد. سلوکوس به خوبی از این فرصت بهره برد و در جنگ بین داعیه‌داران، با قدرت و توان بیشتری شرکت کرد. سلوکوس پس از شکست دادن مدعیان برای وحدت بخشیدن به امپراتوری الوهیت داشتن حاکم را مطرح کرد. وی با ادامه سیاست افزایش و گسترش مهاجرنشینان، سعی کرد وحدت در امپراتوری ایجاد کند، اما انجام چنین چیزی ممکن نبود. سلوکوس و جانشینانش هیچگاه به عنوان یک سلسله ملی و ایرانی به حساب نمی‌آمدند هرچند که پسرش آنتیوخوس از مادری ایرانی به دنیا آمده‌بود. به همین دلیل، حاکمان اتکای، همه‌جانبه‌ای بر یونانی‌های‌کوچیده به ایران داشتند. بخش نظامی و تشکیلاتی (اداری) حاکمیت در دست همین یونانی‌ها بود. مسائل داخلی یونان در این ایام به انتقال یونانی‌ها کمک کرد. ساختن شهرهای هرچه بیشتر در اطراف جاده‌های تجاری، نشان‌دهنده تمایل فراوان مقدونی‌ها به تجارت است. تعمیر بعضی شهرها، ساختن چند شهر جدید و حتی تغییر نام شهرها به یونانی، سلوکیان را به «شهر گرایان» مشهور کرده‌است. تقریباً در همه شهرها، ساخلویونانی مستقر بود و آنانٍ سعی در رواج سنن خود داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یونانی‌ها، مقدونی‌ها و مردم سرزمین‌های همجوار آنها و مدافعان فرهنگ هلنیسم، در بخش‌های مختلف [[کشور ایران|ایران]] سکونت یافته‌بودند. یونانی‌ها و مقدونی‌ها براساس اعتقادات خود، شاه و ملکه را به عنوان خدایان پذیرفتند. اما ایرانی‌ها چه کردند؟ توده روستانشین و دامدار، که به روایت مورخان و محققان اساساً سنت‌های یونانی و مقدونی را نپذیرفته بودند، چگونه می‌توانستند ادعای خدایی و الوهیت آنان را بپذیرند؟ اما حاکمیت بیگانه، به قبول ظاهری آداب و سنن یونانی توسط مصلحت‌اندیشان ایرانی و یونانی و مقدونی قانع بود و در مورد ملت مغلوب با اغماض و تسامح نظر می‌کرد. ساختار ملوک‌الطوایفی سلوکیان نشان‌دهنده میزان سازش آنها در حاکمیت بود. در عین حال شاه مالک همه زمین‌ها حتی ثروت معابد به حساب می‌آمد. زبان یونانی که از هنگام غلبه اسکندر بر [[کشور ایران|ایران]] و به کارگیری ایرانیان در سپاه شروع به گسترش کرده بود، اینک جای زبان آرامی را می‌گرفت، به طوری‌که در دوره اشکانی هم در سکه‌ها وهم در بعضی اسناد دیده می‌شود، مردم بداهتاً زبان قوم حاکم را هم مانند سنن آنها نپذیرفتند و به راه خود ادامه دادند. ازدواج‌های بین دو قوم، لطف و جذابیت معتقدات ایرانیان، بزرگواری و روح بزرگ آنان و فی‌الجمله شرقیان، به مرور زمان یونانی‌ها را در خود غرق نمود! طبعاً در این میان عشایر دامدار و روستانشینان به شهرنشینان یونانی به چشم دشمن نگاه می‌کردند؛ زیرا علاوه بر دادن مالیات و بیگاری، باید یوغ بیگانه مسلط را تحمل می‌کردند طبیعی است که ولایت پارس تضاد بیشتری با یونانیان داشت. و روشن است که نواحی شرقی و چادرنشین به میزان ناچیزی تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفت؛ زیرا کاری چندان با آنان نداشت. چادرنشینان در ارتباط با حاکمیت، همیشه استقلال بیشتری داشتند. به موازات همین امر، سلوکیان به مرور زمان استثمار هر چه بیشتر مردم را مد نظر قرار دادند و به جور و غارت مردم پرداختند.کار به جایی رسید که مالیات بر افراد، منازل، چارپایان، مزرعه‌ها، باغ‌ها، تولدها، ازدواج‌ها، و مرگ‌ها تعلق می‌گرفت &amp;lt;ref&amp;gt;رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;این پول‌ها صرف جلال و شکوه حاکمان، جنگ‌های آنها با رقبا، حفظ و نگه‌داری سپاه برای انجام مأموریت‌های خارجی و سرکوب مردم و نیز اداره امور معابد و غیره می‌شد. بیگانه بودن حاکمیت در نمودی عریان‌تر هم مشخص شد، زیرا اندیشه وحدت سیاسی دو قوم با شکست قاطع مواجه شد و متعاقباً دولتی ملی تشکیل نگردید. ایرانیان دریافتندکه ترفند یونانی کردن [[کشور ایران|ایران]] و رواج هلنیسم، در واقع ابزاری برای حاکمیت است. در نتیجه هلنیسم، که مورد قبول عامه مردم نبود، کاملاً واپس زده شد. واپس زدن هلنیسم با حمایت از اشکانیان همراه بود.گرچه طی نزدیک به هشتاد سال (۲۵۰-۳۳۰ ق .م) صرف این امرگشت، اما کاری مداوم و پیوسه بود که توسط ملتی مصمم صورت می‌گرفت. در سبب قیام اشکانیان علیه جانشینان اسکندر و تشکیل سلسله بزرگ پانصدساله آنان، معروف است که ارشک و تیرداد پسران «فری یاپت» بودند و فری یاپت پسر «ارشک». این دو برادر از باختر به پارت نزد «فرک لس» والی سلوکی آمدند. چون تیرداد صباحت منظر داشت و والی موافق عادت زشت یونانی‌های آن زمان خواست تمتعی از جمال او برگیرد، این رفتار بر ارشک بسیار گران آمد. فرک لس راکه میزبانش بود شبانه به معاونت تیرداد وپنج نفراز همدستان کشت و پس از آن عزم خود را به قیام بر ضد سلوکی‌ها جزم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجاکه چون حرص و طمع مقدونی‌ها به غارت و چپاول معلوم بود؛ مردمان تایع، منتظر موقعی بودند که از قید بیگانگان برهند. آنتیوخوس دوم چنانکه از نوشته‌های عهد قدیم دیده می‌شود، شخصی جاه‌طلب و دارای فساد اخلاق بود. جاه‌طلبی او از اینجا پیداست که بی آنکه کاری انجام داده‌باشد عنوانی را پذیرفت که در آسیا سابقه نداشت و در انظار مردمان بسیار کفرآمیز بود، او را «آنتیوخوس خداوند خدایان» می‌خواندند. شهر می‌لت یونانی در آسیای صغیر این عنوان را به او داده بود. از طرف دیگر پادشاهی بود سست‌عنصر و پرورده ناز و نعمت،ک اوقات خود را به لهو و لعب می‌گذراند. زنان و محبوبه‌های او از مرد و زن مطلق‌العنان بودند که هر چه می‌خواهند بکنند. بدترین جنایات آنها بی‌مجازات می‌ماند. نتیجه این نوع اخلاق آن بود که ولات خود سر شدند و به جان مردم افتادند و ظلم بالاگرفت و مردم را به یاغیگری واداشت. وضع پارت هم چنین بود و توهین والی به ارشک یا تیرداد اگر راست باشد موقعی را برای قیام فراهم آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ،ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.  ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اردوان اول همدان را تصرف کرد، آنتیوخوس سوم (کبیر) لشکری نیرومند جمع‌کرده به طرف مشرق روانه شد، تا تمامی ایالات سابق دولت سلوکی را برگرداند. عده افراد او یکصد هزار پیاده و بیست‌هزار سواره بودند. پس از عبور ازکوه‌های زاگرس به همدان رفت و به سادگی آن شهر را تصرف و غارت کرد، حتی معبد آناهیتا با ذخایری به مقدار چهار هزار تالان غارت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی،ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; جنگ‌های خانگی، سلوکی‌ها را کاملاً گرفتار و درمانده کرده‌بود. مدت بیست سال کشمکش در خانواده سلوکی فرصت خوبی برای مهرداد ایجاد کرده بود تا موقعیت پارت‌ها را استحکام بخشد. راه دولت پارت از باختر تا بابل صاف شده‌بود. سلوکی‌ها به فرماندهی، دمتریوس، با آنکه جنگ خانگی کاملاً تمام نشده‌بود، به مقابله با مهرداد تاختند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمتریوس لشکری نیرومند داشت و امیدوار بود که ملل تابعه با وجود همه بدرفتاریهایی که می‌دیدند، اما چون چندسالی بود که به خدمت آنها خو کرده‌بودند، جانب او را بگیرند، همچنین مطمئن بود که شهرهای یونانی‌که علم‌داران تمدن یونانی بودند، بی‌شک سلوکی‌ها را بر پارتی‌های شجاع و جسور ترجیح دهند و کمک‌های معنوی به او کنند و بالاخره دمتریوس امید فراوانی به دولت یونانی باختر داشت؛ زیرا این دولت با پارت ها دشمنی می‌ورزید و مصالح خود را در دوستی با سلوکیان می‌جست. دمتریوس با لشکری جرّارکه به قول ژوستن پارسی‌ها، عیلامی‌ها و باختری‌ها هم جزو آن بودند به قصد مهرداد حرکت‌کرذ و پارت‌ها را در چند جنگ شکست داد. ژوستن‌گوید: «مهرداد پس از چند شکست به حیله‌ای متوسل شد، مذاکرات صلح را بهانه قرار داد و دمتریوس را از قراولانش جداکرد. سپس بر او تاخته اسیرش‌کرد و شهر به شهر او را گرداند تا مردمانی که او را همراهی کرده‌بودند مأیوس شوند. پس از این واقعه، لشکر دمتریوس فرار کرد و تار و مار شد. محل اقامت او را درگرگان تعیین کرد و با او چنان رفتار نمود که با پادشاهی‌کنند. حتی به او وعده داد که دختر خود رد گونه را به حباله نکاهش درآورد.^{۳} آنتیوخوس سوم با سپاهی انبوه که مشتمل بر هشتاد هزار سپاهی و سیصدهزار خدمتکار و تجمل بسیار بود به سوی پارت تاخت.گویی این سپاه به میهمانی می‌رود. چند پادشاه مشرق زمین که از سختی رفتار پارتی‌ها در عذاب بودند، به استقبال آنتیوخوس آمدند و خود و ممالکشان را تسلیم کردند. جنگ شروع شد. آنتیوخوس در سه جنگ غالب آمد. بابل راگرفت و خود را «کبیر» خواند. برای پارت‌ها مملکتی جز پارت نماند. زیرا همه از اطاعت آنها سر برتافتند. فرهاد دمتریوس را با قشونی از پارتی‌ها به سوریه فرستاد تا تاج و تخت را به دست آورد و آنتیوخوس را مجبور به بازگشت‌کند. از طرف دیگر او در هر جا دام‌هایی برای آنتیوخوس‌گسترد. آنتیوخوس در این حال از افزونی سپاه خود دچار رنج و تعب شد. سربازان را به شهرها تقسیم کرد تا زمستان را بگذرانند. به سبب بد رفتاری سربازان با اهالی و از جهت آن که اهالی ناچار بودند که به سربازان آذوقه بدهند، مردم به ستوه آمدند و طرفدار پارت‌ها گردیدند و روزی ناگهان بر سپاهیان پراکنده پادشاه سلوکی حمله کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر به آنتیوخوس رسید و او با لشکری‌که در نزدیکی‌اش اردو زده‌بود، بیرون رفت. در راه به فرهاد برخورد. جنگ شروع شد، سپاه فراری شد و آنتیوخوس شکست خورد و کشته‌شد. فرهاد دفن شاهانه‌ای برای او ترتیب داد و دختر دمتریوس راکه در اردوی آنتیوخوس بود به زنی گرفت. در مورد تعداد لشکریان وی ژوستن‌گو ید عده افراد مسلح سیصدهزار و خدمه هشتادهزار نفر بودند. اوسیوس، که نویسنده اوایل قرن پنجم میلادی است، سخن ژوستن را درست نمی‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۲۲۳۶،&amp;lt;/ref&amp;gt; در این جنگ یهودی‌ها کمک فراوانی به آنتیوخوس کردند. لشکر یهودی به فرماندهی «ژان هیرکانوس» در ابتدا بابل راگرفتند و پادشاهان دست‌نشانده پارتی‌ها هم، که از آنان ناراضی بودند، به آنها پیوستند.&amp;lt;ref&amp;gt;یوسف فلاویوس. تاریخ عهد قدیم یهود، کتاب ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; رفتار فرک لس با تیرداد برادر ارشک، خودخداخوانی آنتیوخوس، تجاوز اطرافیان او بر مردم، خودسری ولات، غارت معبد آناهیتا و شکست و اسارت دمتریوس و پراکندگی سپاه وی، همه و همه نشان‌دهنده نفرت مردم از سلوکی‌هاست و دلیل حمایت مردم و جانبداری آنان از پارتی‌ها، رفتار شاه اشکانی با دمتریوس اسیر و ایجاد قفس طلایی برای او (اشاره به ازدواج با ردگونه دختر مهرداد است) و متلاشی شدن سپاه آنتیوخوس‌کبیر سلوکی پس از تعدیات فراوان به اهالی، نشان دهنده دشواری‌های زندگی مردم است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[پارتیان|پارت‌ها]] ===&lt;br /&gt;
سرزمین پارت در قدیمترین منابع، یعنی کتیبه‌های [[بیستون]]، [[تخت جمشید]] و [[نقش رستم]] «پرثوه» نامیده شده‌است. یونانیها نیز آن را «پارثیا» یا «پارثرآیا» نامیده‌اند. در واقع تلفظ صحیح کلمه پارت، «پارث» است اما برای آنکه این تلفظ با «پارس» اشتباه نشود، آن را پارت گویند. سرزمین پارت شامل خراسان امروزی و بلکه خراسان بزرگ است. نویسندگان قرون نخستین اسلامی، پادشاهان این دوره را «اشکانی» یا «اشغانی» نامیده‌اند و از آن با عنوان «دوره ملوک‌الطوایف» یاد می‌کنند، که البته با توجه به شیوه زمینداری سنتی در [[کشور ایران|ایران]]، اصطلاح درستی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از مورخین مثل ژوستن، [[پارتیان|پارت‌ها]] را از مردمان سکایی دانسته‌اند و گفته‌اند پارت در زبان سکایی، به معنی تبعیدشده است. استرابون پارت‌ها را از مردم «داژ» می‌داند که آنان نیز سکایی بوده‌اند. در اینکه سکاهای ساکن [[کشور ایران|ایران]] نیز، ایرانی‌تبار و آریایی‌نژاد بوده‌اند، تردیدی نیست و تحقیقات علمای جدید نیز نشان می‌دهد که [[پارتیان|پارت‌ها]] به زبان «پهلوی» تکلم‌می‌کرده‌اند. البته «پهلوی شمالی» که اندکی با «پهلوی جنوبی» تفاوت داشته‌است. پس [[پارتیان|پارت‌ها]] آریایی هستند، اما بر اثر همجواری و همنشینی با سکاهای ایرانی‌تبار، اخلاق و عادات آنها در ایشان رسوخ کرده‌است. هرودوت نیز [[پارتیان|پارت‌ها]] را جزو ایرانیان ذکر کرده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتیبه‌های پادشاهان سکاها سخن رفته‌است که خود نشان دهنده تقرب ممتاز نژادی آنان  است. مؤدب به آداب یونانی را مورد مرحمت قرار می‌داد. ساختار اجتماعی- سیاسی جامعه عصر اشکانی اقتصاد شبانی چنین است:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# خانوارهای چندی را در خود جای می‌دادند؛&lt;br /&gt;
# که کلیتی مستقل به شمار می‌رفت و می‌توان آن را به «روستا» تعبیر  کرد؛&lt;br /&gt;
# از ویس بود و می‌توان آن را به «شهرستان» تعبیرکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[هخامنشیان|هخامنشی]] نیز، که انساب و نزدیکی‌ها رعایت می‌شد، به ترتیب از [[پارسیان]]- [[مادها]]- [[پارتیان]] و به روایت اعتمادالسلطنه، پارتی‌ها در دوره‌ای از عمر پادشاهی خود، در مذاکرات با رومی‌ها و سایر دول خارجه، با زبان یونانی می‌گفتند و می‌نوشتند. این امر بدون شک کنایه از اقداماتی دارد که برای جلب نظر عناصر یونانی به کار می‌رفت و از طرفی نیز جماعات شهرنشین اصولاً جامعه [[پارتیان|پارت‌ها]] جامعه کوچ‌نشین آریایی بوده است. ساختار جامعه آریایی بر مبنای دسته بندی زیر بودند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# نمان(nman) یا دمان(dman) های مستقل (خانمان‌ها یا دودمان‌ها): این هسته که کوچک‌ترین واحد جمعیتی جامعه به شمار می‌رفتند، همان خانواده گسترده یا «گروه خانوادگی» بودند؛&lt;br /&gt;
# ویس(Vis): چند گروه خانوادگی (نمان- دمان) بر روی هم یک «ویس» را پدید می‌آوردند؛&lt;br /&gt;
# زنتو(Zantu): چند «ویس» یک «زنتو» را پدید می‌آورد. زنتو از نظر اجتماعی و جمعیتی برتر؛&lt;br /&gt;
# دهیو(dahyu): دو تا سه «زنتو» بر روی هم یک «دهیو» را پدید می‌آورد، که بزرگ‌ترین واحد جمعیتی و اجتماعی مستقل جامعه به شمار می‌رفت. «بزرگ دهیو» فرمانروایی بود که بر فرمانرواهای کوچک‌تر زنتوها فرمان می‌راند. تسلط یک دهیو بر دیگر دهیوها معمولاً با جنگ یا از راه‌های سیاسی صورت می‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)،  دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبایل ایرانی ساکن غرب [[کشور ایران|ایران]] در اثر تماس و تبادل نظر مدنی دایمی با بابل، عیلام و آشور به‌مرور زمان در ساختار اجتماعی خود تغییراتی دادند که طبعاً تحولات ناشی از یکجانشینی هم در این امر مؤثر بوده. پادشاهان [[ماد]] و [[هخامنشیان|هخامنشی]] با گذشت زمان از اقتدار و قدرت رؤسای طوایف کاستند و به قدرت خود افزودند. طبیعتاً چون زندگی اقوام ساکن [[کشور ایران|ایران]] (آریایی‌های شرق ایران) به شکل اولیه خود نزدیک‌تر بود، ساختار اجتماعی- سیاسی حیات کوچ‌نشین بر محور اقتصاد شبانی را بیشتر حفظ کرده‌بود. اشکانیان از میان قوم [[پارتیان|پارت‌ها]] با چنین ساختار سیاسی و اجتماعی روی‌کار آمدند. اما در [[کشور ایران|ایران]] به علت تقویت ریشه‌ای حکام نیمه مستقل توسط اسکندر و سلوکیان، ناگزیر بودند به آنان امتیازاتی بدهند. محققین ایجاد و تشکیل دولت اشکانی را نوعی انتقال قدرت از غرب [[کشور ایران|ایران]] به شمال شرقی [[کشور ایران|ایران]] می‌دانند. همچنین دولت اشکانی را دولتی پاک‌تر به حساب می‌آورند و ویژگی‌های ایرانی‌گری را در آنان چشمگیرتر می‌دانند. هر چند این دولت تا مدتی در ظاهر صبغه و رنگ یونانی داشت؛ اما به عنوان حافظان سنن ایرانی در برابر حاکمیت یونانی، یعنی وارثان اسکندر، و همچنین به عنوان حافظان بزرگ [[کشور ایران|ایران]] در مقابل روم و قبایل مهاجم شمال و شرق اهمیت عمده‌ای پیداکرد. چون اشکانیان نزدیک‌ترین نوع زندگی را به حیات اولیه آریایی داشتند؛ خانواده‌های هفت‌گانه آریایی را در جریان مبارزه با مهاجمان و حکام بیگانه به خدمت‌گرفتند و آنها را تقویت‌کردند، بویژه خانواده‌های سورن و قارن که به نظر می‌رسد در این دوران اهمیت بیشتری یافته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مالکیت زمین‌های وسیع و اصالت خون، همچنین داشتن نیروی نظامی، و موروثی بودن مشاغل، روز به روز بر قدرت این خانواده‌ها می‌افزود. به نظر می‌رسد حکام ولایات نیز غالباً همین تیول داران و مالکان بزرگ بودند. اقتدار بزرگان به حدی بود که در انتخاب شاه بزرگ هم نقش اساسی داشتند و شاهان، که به تعبیر محمد حسن‌خان اعتمادالسلطنه در حکم «ملک‌الملوک» بودند، بویژه در ایام ضعف و سستی باید جانب این شرکا را رعایت می‌کردند. اما طبعاً هرگاه که شاهان قدرت می‌یافتند ملوک‌الطوایف قدرتمند را از میان برمی‌داشتند، ولو آنکه بزرگ‌ترین خدمت‌ها را نیز به آنها کرده‌بودند، یکی از نمونه‌های بد رفتاری اُرُد با سورنا است. ملوک کوچک با رعایا و عوامل کار و تولید هم، مناسبات و روابط مستحکمی داشتند و در حقیقت شاه از طریق آنان با قاطبه رعیت ارتباط می‌یافت. اگر چه اقتدار نظامی این شرکای شاه متغیر بود، اما به نظر می‌رسد در مواردی قدرت آنها تعیین‌کننده بوده‌است؛ مثلاً سورن در نبرد با کراسوس بیش از ده‌هزار نیروی نظامی داشت در حالی که کل نیروی ارتش درگیر با کراسوس چهل یا پنجاه هزار نفر بوده‌است. همه والیان ولایات هجده‌گانه عنوان «شاه» نداشتند، بلکه آنان که از تخمه شاهی بودند سزاوار چنین لقبی به حساب می‌آمدند.گاهی دیده می‌شد که این عوامل قدرت در امپراتوری با همدستی یکدیگر شاه را خلع می‌کردند. عمده آنان عبارتند از: خاندان‌های سورن پهلو در سیستان، قارن پهلو در نهاوند، مهران در ری، اسپندیاد در ری، زیک، اسپهبت در گرگان. گرچه اشکانیان کشوری وسیع و امپراتوری پهناوری همانند هخامنشیان تشکیل ندادند، اما در یک امر تفاوتی بین این دو سلسله دیده نمی‌شود و آن، قدرت شاهنشاه است. شاه در انجام اعمال خود در برابر هیچ‌کس مسئول نبود.گاه دیده می‌شد که شاه همه افراد ذکور خاندان خود را از میان برمی‌داشت تا مبادا در آینده با مدعی یا مدعیانی روبرو شود. در واقع علاج واقعه را قبل از وقوع می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ یک از رعایا دسترسی به شاه نداشت و اساساً شاهان زندگی افسانه‌ای داشتند. به موازات زندگی افسانه‌ای شاهان، طبعاً عناصر مالک و قدرتمند نیز دارای امتیازات خاص بودند. هرکدام از اینها سعی می‌کردند از نظر تجملات و تشریفات مانند شاه زندگی‌کنند. تصویری که پلوتارک از باروبنه و همراهان و خدم و حشم سورنا، حتی در میدان جنگ، ارائه می‌دهد به خوبی موقعیت وی و سایر اشراف را می‌نمایاند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این همه سلسله پانصدساله اشکانی را باید در ردیف بهترین دودمان های حکومتگر [[کشور ایران|ایران]] شمرد، چه در خلال تمامی دوران حکومت خود توانستند با کفایت بسیار در برابر دشمنان کشور در شرق و غرب ایستادگی کنند. خاصه آنکه دولت رو به توسعه روم، در اوج توانایی و قدرت نظامی بود و حکومت اشکانی تنها دولتی بود که توانست با شیوه‌های عملی و درست در برابر آن ایستادگی کند. اما فشار اقوام مهاجم زردپوست را نیز به هیچ وجه نمی‌توان دست کم گرفت، چون این اقوام به طور مستمر در صدد پیدا کردن مراکز تازه‌ای برای زندگی بودند. به گواهی تاریخ، این فقط تلاش دایمی پادشاهان اشکانی و بیداری مستمر آنان در برابر سیل‌های بنیاد برافکن مهاجم بود که توانست موجودیت [[کشور ایران|ایران]] را حفظ کند&amp;lt;ref&amp;gt;آرتور امانوئل کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه غلامرضا رشید یاسمی، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۷۰، ص ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و حتی در سال‌های پایانی عمر سلسله نیز به رومیان درس عبرتی دهد. آخرین سخن لازم به ذکر درباره نحوه کشورداری آنان این است که؛ سرانجام پس از پنج سده حکومت، قدرت [[کشور ایران|ایران]] را به گروه ایرانی دیگری، سپردند و در حالی صحنه ایران‌بانی را وداع گفتند که از ورود اغیار به درون مرزهای مملکت جلوگیری کرده بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== اوضاع اجتماعی =====&lt;br /&gt;
حقوق خانوادگی در عصر اشکانی از اهمیتی خاص برخوردار است. چون بررسی کم و کیف زندگی شهروندان، اعم از ایرانی و غیر ایرانی، بدون در نظرگرفتن چگونگی رعایت حقوق خانواده امکان‌پذیر نیست، و این قاعده در تمامی حکومت‌ها و حاکمیت‌ها مصداق بارز دارد؛ بنابراین ابتدا به بررسی نهاد خانواده و نحوه توجه حکام بدان می‌پردازیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== حقوق خانوادگی و توجه به اجداد =====&lt;br /&gt;
کار «اشک اول» در قیام علیه تجاوز سلوکی‌ها اقدامی خطیر بود و کارهای دیگر شاهان اشکانی به پای او نمی‌رسد. افزودن نام اشک به اول نام همه شاهان اشکانی، حق‌شناسی آنان را نسبت به جد بزرگشان نشان می‌دهد. ضرب صورت اشک اول بر پشت بیشتر سکه‌ها، به شکل‌های‌گوناگون (در پشت بعضی از سکه‌ها ارشک برروی سنگ مخروطی نشسته و کمانی به دست دارد، در بعضی دیگر ارشک عقاب و عصای سلطنت را به دست گرفته است)&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; از سوی پادشاهان بعدی به نوعی نیاپرستی تعبیر شده‌است، که این مسئله با توجه.به مجسمه‌های اجداد اشکانیان که در حفاری‌های محل سکونت ایشان یافت شده‌است، توجیه می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما باید توجه داشت روحیه پدرسالاری و احترام به پدر، در همه سلسله‌های ایرانی قبل از اسلام حتی در دوره اسلامی نیز رعایت می‌شده است، وجود نام هخامنشیان به احترام هخامنش بنای نخستین این سلسله بر سنگ مخروطی یادآور عمل یونانیان هم است زیرا در معبد دلف مجسمه آپلون رب‌النوع آفتاب، پسر زئوس، رب‌الارباب یونانی را بر چنین سنگی نصب‌کرده‌اند. سلسله ساسانی به احترام ساسان خود را به این نام نامیده‌اند و حتی در دوره اسلامی نیز طاهریان- سامانیان و.... تا صفویان همه این سنت را رعایت کرده‌اند و نام جد خود را بر سلسله خویش نهاده‌اند. اما پارتها در رأس هرم حفظ و ارائه سنن خالص و قدیم پدرسالاری ایرانی قرار می‌گیرند؛ چون افراط آنان در این زمینه،گاه شائبه پرستش اجداد را به ذهن‌ها متبادر کرده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== حقوق خانوادگی شاه =====&lt;br /&gt;
تقدس شاه و احترام فوق‌العاده به شخص وی نمونه دیگری از سنت احترام به بزرگان است. این امر نیز بیانگر احترام به ارزش‌ها و سنن جامعه قدیم آریایی است. شاید قدیمیترین نشان آن را بتوان در ساختار سیاسی خاص آریایی‌های مهاجر به آسیای صغیر در هزاره سوم قبل از میلاد یافت، مانند نظام حاکمیت خاص اشرافیت هند و اروپایی حاکم در میان میتانی‌ها- هیتی‌ها و کاسی‌ها.&amp;lt;ref&amp;gt;لوکاس، هنری(۱۳۶۸)، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران: یزدان،  ج ۱، ص ۱۲۶-۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt; اساساً در ساختار هرمی‌شکل جامعه آریایی، به خصوص در دوران مهاجرت از اورازی و ائرونج و مهاجرت به [[کشور ایران|ایران]]، احترام به سران خانواده متبلور است و همچنان تداوم می‌یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکانیان شخص شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش نام او را با تعظیم و تکریم می‌بردند. شاه اشکانی در موقع صرف غذا میزی جداگانه داشت که آن را بر جایی بلندتر از محل میز مدعوین می‌گذاردند و کسی از دوستان شاه بر سر میز او نمی‌نشست. نزدیکان او خیلی پایین‌تر بر زمین می‌نشستند و از سفره شاه به آنها غذا می‌دادند. قراولان مخصوص، وزرا و آجودان ها در اطراف شاه می‌ایستادند تا به یک اشاره حکم شاه را مجری دارند.»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شاه بر تخت زرین می‌خوابید و جز او احدی مجاز نبود بر بستری از زر بخوابد. یک نفر بیگانه نمی‌توانست شاه را ببیند و اگر آمدن چنین کسی مقتضی می‌شد، صاحب منصبی مخصوص او را به‌نزد شاه می‌برد. شاه را مقدس می‌دانستند و پس از مرگش مجسمه او را می‌ساختند و محترم می‌داشتند. حتی بعضی گفته‌اند که می‌پرستیدند. بلندکردن دست بر شاه اشکانی، فعلی حرام بود، حتی مدعیان سلطنت هنگامی که شاهی را اسیر می‌کردند او را نمی‌کشتند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; این امر درباره شاه متخلف و خلع‌شده هم صادق بود. اما از هنگامی که تمدن مادّی‌گرای یونانی در خانواده اشکانی نفوذکرد، مسموم‌کردن پدر و پدرکشی به‌خصوص از دوره نفوذکنیزک رومی، یعنی موزا، دیده می‌شود که فرهاد چهارم را مسموم کرد. این امر ثمره تسلط فرهنگ بیگانه است. شاه می‌توانست هرکس را بدون محاکمه به قتل برساند و در برابر هیچ‌کس (حتی مجلس مهستان) پاسخگو نبود. این قدرت فراوان توسط مورخان و محققان از هرودوت تا سرجان ملکم با این عبارت نقل شده‌است که  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«شاه در [[کشور ایران|ایران]] دارای بالاترین قدرت است»&amp;lt;ref name=&amp;quot;:3&amp;quot; /&amp;gt;.  &amp;lt;/blockquote&amp;gt;ارد حدود سی تن از برادران خود را به قتل رساند و این بدترین نوع سوء استفاده از قدرت بود. قتل سورنا توسط ارد را می‌توان در همین ارتباط مورد بررسی قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ولیعهد =====&lt;br /&gt;
سلاطین اشکانی چنین قرار داده‌بودند که فرزند ارشد خود را ولیعهد کنند، اما همیشه از این روال پیروی نمی‌شد.گاهی رشد و قابلیت یکی دیگر از فرزندان و علاقه پدر موجب می‌شد غیر از فرزند اول شخص دیگری ولیعهد شود. این تخلف باعث جنگ و جدال می‌شد؛ زیرا درگذشت پادشاه، طغیان سایر فرزندان حتی اعمام و بنی‌اعمام را به دنبال داشت و هر کدام داعیه سلطنت داشتند. امرا، رجال ، حکام بلاد و عمال نیز هر یک با توجه به حرفه خود با یکی از شاهزادگان همراهی می‌کردند. بدین سبب نفاق و خلاف درمی‌گرفت تا شاهزاده‌ای به واسطه لیاقت و استعداد فطری یا اتفاقات خارجی بر سایرین غلبه یابد و آنها را مضمحل نماید و به سلطنت بپردازد.گاه پسر پادشاه با جمعی همدست می‌شده و پدر را با زور اسلحه مقهور می‌کرد. طبیعی است که حکام ولایات نیز، با آنکه وابسته به دودمان و دستگاه سلطنت بودند، اغتشاش می‌آفریدند. به قول اعتمادالسلطنه: «مکرر اتفاق می‌افتاد که سلاطین اشکانی فرزندان خود را هلاک و یا تبعید کرده‌اند؛ فرهاد چهارم پسرانش را به روم نزد اگوست اعزام داشت، بلاش اول پسرش را به خدمت نرون فرستاد. بعضی دیگر اولاد خود را به بیت‌المقدس یا به پایتخت سلاطین عرب می‌فرستادند و پس از فراغت، پسری را که بیشتر دوست می‌داشتند در حیات خود لقب پادشاهی می‌دادند.گاهی نیز به جهت علاقه به همسر دوم، فرزند وی را، با آنکه کوچک‌تر بود، به ولیعهدی انتخاب می‌کردند. ولی پس از مرگ شاه ولیعهد اول حتی متوسل به دول اجنبی می‌شد و با عساکر خارجه به [[کشور ایران|ایران]] می‌آمد و بر سر تاج و تخت خونریزیهای فراوان می‌کرد، تا اینکه موفق شود و تاج را به دست آورد. اغلب اوقات مجلس شورای دولتی شاهزاده‌ای را به ولیعهدی معین می‌کرد. اما در هنگام اجرای خیالات خود، رقبا و طامعین و متغلبین ناسخ شده و نگذاشته‌اند مجرا شود، مگر بعد از زحمت بسیار و رنج بی‌شمار.»&amp;lt;ref&amp;gt;اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)،  دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرنیا توضیح می‌دهد که:  &amp;lt;blockquote&amp;gt;«فرهاد اول قبل از مرگ جانشین خود را تعیین کرد. با آنکه چند پسر داشت اما چون نمی‌خواست مقدرات پارت به دست شخصی جوان و بی‌تجربه بیفتد، لذا مهرداد برادر خود را به سلطنت انتخاب کرد، حال آنکه موافق عادات پارتی باید پسر ارشد خود را انتخاب می‌نمود. ژوستن در این باب‌گوید: او پسران خود را از تخت دور کرده، برادر خود مهرداد را، که جنگی و دلاور بود، بر پسران ترجیح داد. زیرا او پنداشت که وظیفه‌اش نسبت به پسرش پایین‌تر از وظیفه‌ای است که نسبت به سلطنت دارد او منافع وطنش را برتر از منافع پسرانش دانست»&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی ، ص ۲۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &amp;lt;/blockquote&amp;gt;البته عمل فرهاد اول در تاریخ [[کشور ایران|ایران]] منحصربه‌فرد نیست. این بزرگواری و مصلحت‌اندیشی در مورد روی کار آمدن امیراسماعیل سامانی هم صادق است. اما مصلحت مهمی که فرهاد در نظر گرفت با توجه به موقعیت خاص دولت پارت در شرایط هجوم دولت سلوکی از غرب و دولت باختر از شرق بود و سرنوشت دولت جوان پارت چنین تصمیم‌گیری‌ای را می‌طلبید. باگذشت ایّام و دور شدن [[پارتیان|پارت‌ها]] از اخلاق بزرگوارانه آریایی و توجه به امیال شخصی و قرارگرفتن تحت تأثیرکنیزان و نفوذ فرهنگ و عوامل یونان و روم، در اراده حاکمیت، و به دنبال آن گسترش خوددوستی‌ها؛ سنت‌های صالح گذشتگان در انتخاب جانشین نقض شد و مصالح کشور و حتی قوم هم فراموش‌گردید. شاهانی چون فرهاد چهارم به خطا رفتند و تبعید فرزندان به روم مرسوم شد. تربیت رومی برای شاهزادگان اشکانی مشکلی شد، و اشراف و بزرگان را مجبور کرد تا آنان را کنار بزنند. جنگ‌های بی‌پایان جهت تعیین جانشین با دخالت امیال و مطامع اشراف، در ابعادی وسیع گسترش یافت و اشکانیان را دچار ضعف و انحطاط کرد تا آنکه سرانجام در کام انقراضشان فروبرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ملکه، زنان و کنیزان =====&lt;br /&gt;
ملکه از میان زنان پارتی، و در اکثر موارد از میان شاهزاده خانم‌های اشکانی، انتخاب می‌شد و به ندرت دختر یکی از شاهان دست‌نشانده به این مقام می‌رسید. ملکه محترم‌ترین زن حرمسرا، زوجه شاه و شاهبانوی‌کشور بود. بقیه زنان در حکم متعه، مغنیه و مطربه بودند. ملکه به هنگام جنگ در خانه می‌ماند و سایرین عموماً همراه اردو می‌رفتند.گاهی شاهان اشکانی، مفتون رعنایی و زیبایی کنیزکانی رامشگر و غیر آنها می‌شدند و حتی کنیزکی را به مقام ملکه می‌رساندند. البته این کار در موارد استثنایی و معدودی اتفاق افتاده‌است. زنان غیر عقدی شاهان اشکانی غالباً دختران رجال یونانی بودند.گرچه پلوتارک این مسئله را فقط در مورد «سورنا» گفته است اما ظاهراً عمومیت داشته‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنان به طور کلی از مردان جدا بودند و داخل مجالس مردان نمی‌شدند. شاهان اشکانی، بر خلاف هخامنشایان، اجازه دخالت در امور را به زنان نمی‌دادند. تنها استثناء خاص در این مورد «موزا» مادر فرهاد پنجم است، که نمونه کامل انحطاط اخلاقی جامعه اشکانی است. غیر از این مورد، شاه تحت نفوذ زنان نبود و با قدرت تمام مملکت را اداره می‌کرد. همچنین به هیچ خواجه یا وزیری اجازه دخالت نمی‌داد. بر روی سکه‌های اشکانی هرگز عکس زنان نقش نشده‌است، مگر در یک مورد و آن هم نفش موزا مادر فرهادپنجم است. در یک مورد دیگر هم نقش ملکه در حال دعا در کتیبه‌ای دیده می‌شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;:4&amp;quot;&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۷۰۶ و ص ۲۶۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; شأن ملکه به حدی بوده که بعضی محققین معتقدند ملکه از حیث مقام خیلی پایین‌تر از شاه نبوده است. زنان غیرعقدی شاه از ملکه جدا بودند و برای هر یک قصری جداگانه می‌ساختند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:4&amp;quot; /&amp;gt;. حفظ حقوق ملکه و زنان و در عین حال عدم دخالت آنها در امور کشور، حفظ نسبی پاکدامنی دربار از دشواریهایی است که بر اثر وساوس زنان و نوجوانان حرمسرایی پدید می‌آمد. [[پارتیان|پارت‌ها]] در مقایسه با [[هخامنشیان]] و [[ساسانیان]] از این نظر افتخارات بیشتری دارند، زیرا پارت‌ها در این مورد از دو سلسله مقتدر نامبرده موفق‌ترند. پیرنیا این امر را یکی از عوامل دیرپایی و دوام حکومت[[پارتیان|پارت‌ها]] می‌داند. حقوق زنان در عصر اشکانی زن قبل از فوت شوهر می‌توانست شوهری دیگر اختیارکند، یعنی طلاق جائز نبود. اما زن محترمه در صورت عدم رضایت از شوهر خود، به‌آسانی طلاق می‌گرفته‌است. &amp;lt;blockquote&amp;gt;مرد فقط در چهار صورت زن خود را طلاق می‌داد: ۱- اگر زن عقیم بود. ۲-اگر جادوگری می‌کرد. ۳- اخلاقش فاسد بود ۴-ایام قاعده را از شوهر پنهان می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/blockquote&amp;gt;زن‌های [[پارتیان|پارت‌ها]] با مردان آمیزش نداشتند. اندرونی از بیرونی جدا بود و زنان در کارهای خارج از خانه دخالت نمی‌کردند. چنانکه ذکر کردیم عدم مداخله زنان در امور، در دوره پارت‌ها یک اصل بود. در موارد جنایات واقع‌شده در خانواده؛ مثل قتل زن به دست شوهر، یا قتل پسر و دختر به دست پدر، یا قتل خواهر به دست برادر و یا هرنوع جنایتی مابین پسران و برادران به عدلیه رجوع نمی‌شد. خانواده خود باید در این مورد تصمیمی می‌گرفت؛ زیرا [[پارتیان|پارت‌ها]] این گونه جنایات را به حقوق عمومی مرتبط نمی‌دانستند، بلکه آنها را منحصراً مربوط به حقوق خانوادگی می‌دانستند. اما اگر این جنایت در مورد دختر یا خواهرشوهرداری اتفاق می‌افتاد، امر به عدلیه ارجاع می‌شد؛ زیرا زن شوهرکرده، جزو خانواده شوهر محسوب می‌شد. مجازات خیانت زن به شوهر خیلی سخت بود، در این زمینه مرد حتی حق کشتن زن را داشت. اگر کسی، مرتکب عمل شنیعی بر ضد طبیعت می‌شد، می‌بایست خودکشی‌کند، [[پارت ها|پارتی‌ها]] در این باب هیچ استثنایی روا نمی‌داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;سامی، علی. «آیین دادرسی در ایران باستان (عصر اشکانی)»، &#039;&#039;مجله بررسی‌های تاریخی&#039;&#039;، 6(1)، ص ۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ملکه شدن کنیزک و پیامدهای آن =====&lt;br /&gt;
«موزا» کنیزکی رومی بود که قیصر به عنوان هدیه برای فرهاد چهارم فرستاد و فرهاد مهر این زن را به دل گرفت و با او ازدواج کرد. او پسری به دنیا آورد به نام فرهادک (۲۰ ق .م.). فرهاد برای اینکه او را ولیعهد کند، بقیه پسرانش را به روم فرستاد و امرکرد در روم اقامت‌گزینند. این چهار شاهزاده به نامهای ونن، سراس پاران، رداسپ و فرهاد بودند. قطعاً موزا در انتخاب ولیعهد جدید دست داشت و کوشید تا فرهادک را به تخت بنشاند. فرهاد پدر را در سال ۲ ق .م. زهر داد و بعد با مادر مشترکاً به تخت نشست. در این هنگام روم در امور ارمنستان دخالت کرده و شاه آن را تغییر داده‌بود. در عین حال به علت پیری «آگوست» و نداشتن سرداری لایق برای اداره امور، امپراتوری در حال ضعف بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پاورقی ==&lt;br /&gt;
[1]. اصطلاحی است که آشوریان به کار می‌برند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[2].رومن گیرشمن می‌نویسد: «تیگلات پلیسر سوم حدود شصت و پنج هزار اسبر از مادی‌ها گرفت»&amp;lt;ref&amp;gt;ایران از آغاز تا اسلام(۱۳۴۴)، ترجمه دکتر محمد معینی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[3].  دیاکونوف نیز بقایای لشکر آشور را در ۶۰۵ ق.م. شکست خورده می‌داند&amp;lt;ref&amp;gt;دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[4]. برخلاف گفته هرودوت هیستاسب، پدر داریوش، حاکم ایالات پارت بود، نه فارس. (کتیبه بیستون، بند ۳۵).  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[5]. پوشیدن قبای بلند مادها با آستین‌های گشاد بین بزرگان پارس مرسوم بود و این لباس یکی از بهترین خلعت‌های پادشاهان محسوب می‌شد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[6]. این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانه‌وا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائی‌گردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[7]. منابع یونانی به قدری در این زمینه‌ها مبالغه کرده‌اند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[8]. در کتیبه بیستون صحبتی از وجود دو برادر نیست و فقط از گئومات مغ گفتگر شده. به علاوه هیچ یک از مورخان باستان، غیر از هرودوت و ژوستن، قیام بردیای دروغی را با مشارکت برادر او ندانسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[9]. در کتیبه بیستون درباره شغل بردیای دروغی قبل از آنکه به سلطنت برسد، چیزی گفته نشده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[10]. چنانکه گفته شد در کتیبه بیستون نام مغ مزبور،گئومات ذکر شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[11]. برادر بردیای دروغین که نقشه توطئه را طرح کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[سلسله هخامنشیان]]&lt;br /&gt;
* [[عصر اسکندر]]&lt;br /&gt;
* [[سلوکی ها]]&lt;br /&gt;
* [[پارت ها]]&lt;br /&gt;
* [[عصر ساسانی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
رضا شعبانی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14017</id>
		<title>سوادآموزی در ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14017"/>
		<updated>2026-02-24T09:53:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: /* جدول‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;=== الف) دوره پهلوی&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;پرویز همایون‌پور، ۴۴ درس از تجربه سوادآموزی ایران در ۵۶- ۱۳۵۵، پژوهشکده علوم ارتباطی و توسعه ایران، ۱۳۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
در این دوره همواره دولت‌های وقت، سوادآموزی جمعیت بی‌سواد کشور را یکی از اولویت‌های ملی اعلام می‌کردند. در دوران رضاشاه در مهرماه ۱۳۱۵ شمسی کلاس‌هایی برای آموزش سالمندان در سراسر کشور دایر شد. در این سال به موجب تصمیم دولت هر دبستان می‌بایست دو کلاس برای آموزش بزرگسالان دایر می‌کرد. طبق آمار خرداد ۱۳۱۸ شمسی حدود ۱۳۶۰۰ نفر در این کلاس‌ها مشغول به تحصیل بودند. با این حال بی‌توجهی مسئولان و نابسامانی‌های ناشی از حضور نیروهای بیگانه بعد از جنگ در سال‌های بعد از ۱۳۲۰ شمسی، موجب شد که بی‌سوادی همچنان یکی از معضلات کشور باشد. چنان که آمارهای موجود نشان می‌دهد، در نخستین سرشماری عمومی در سال ۱۳۳۵ نرخ بی‌سوادی ۸۵ درصد بود که این نرخ در سال ۱۳۴۵ به ۷۲ درصد و در سال ۱۳۵۱ به ۶۲ درصد رسیده بود. در مناطق روستایی این نسبت‌ها از %۹۴ به %۸۵ و %۷۵ کاهش یافته بود. بر اساس نمونه گیری سال ۱۳۵۱ هر چند از درصد بی‌سوادی به کل جمعیت کاسته شده بود، حدود یک میلیون نفر به بی‌سوادان کشور افزوده شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سرشماری سال ۱۳۵۵ شمسی نسبت بی‌سوادی جمعیت ۶ سال به بالا کل کشور %52/2 و در جمعیت ۱۵ تا ۴۹ سال %۷۵ و در جمعیت ۷ تا ۱۴ سال %۲۶ بوده است. نرخ بی‌سوادی، در روستاها و در میان زنان روستایی به مراتب بالاتر بود. در سال ۱۳۵۵ شمسی نرخ بی‌سوادی در مناطق روستایی %۷۰ (۶ سال به بالا) و در میان زنان روستایی حدود %۸۰ بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«با توجه به رشد مطلق بی‌سوادی در کشور تا سال ۱۳۵۵ شمسی، شکست برنامه‌های سوادآموزی در سطح ملی (در دوران [[محمدرضا شاه پهلوی|محمدرضا پهلوی]]) غیر قابل انکار است. این برنامه‌ها که در سازمان کمیته ملی پیکار با بی‌سوادی در سال ۱۳۴۲ شمسی مطرح شده بود، هرگز به اجرا در نیامد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ب) سال‌های بعد از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] ===&lt;br /&gt;
در سال‌های بعد از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] مبارزه با بی‌سوادی ادامه یافت و برای کارایی و تمرکز بیشتر نهضت سوادآموزی تأسیس شد و مجموعه نظام آموزشی کشور توانست به موفقیت‌هایی در کاهش بی‌سوادان کشور دست یابد. بررسی آمار و ارقام حاکی از آن است که در سرشماری سال ۱۳۶۵ شمسی بر درصد با سوادان افزوده شده است. به موجب نتایج این سرشماری درصد باسوادان از 52/2 درصد برای جمعیت ۶ سال و بیشتر به 61/7 درصد افزایش یافته است&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;نتایج سرشماری عمومی نفوس و مسکن مربوط به کل کشور در سال‌های ۱۳۶۵ و ۱۳۷۵، از انتشارات مرکز آمار ایران است.&amp;lt;/ref&amp;gt; که ده درصد افزایش نشان می‌دهد. با این حال این ارقام نشان دهنده وجود حدود %۴۰ بی‌سواد میان جمعیت ۶ سال و بیشتر کشور است. داده‌های سرشماری عمومی سال ۱۳۷۵ شمسی، نشانگر آن است که روند رشد درصد باسوادی در کشور همچنان ادامه یافته و به ۵/۷۱ درصد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt; برای جمعیت ۶ سال و بیشتر رسیده است. طبق اطلاع کارشناس دفتر آموزش و پرورش سازمان برنامه و بودجه در مهرماه سال ۱۳۷۷، حدود سه میلیون و چهارصد هزارنفر بی‌سواد در کشور وجود داشته است. به گفته وی سازمان سوادآموزی کشور تنها قادر به با سواد کردن ۲۰۰ هزار نفر در سال است. (این در حالی است که چندی بعد مسئول نهضت سوادآموزی رقم بی‌سوادان کشور را حدود ده میلیون نفر اعلام کرد که این رقم دقیق‌تر به نظر می‌رسد&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;روزنامه اخبار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ش ۹۴۳، ۲۶ مهر ماه ۱۳۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.)با این حال به گفته مسئولان سازمان سوادآموزی «تفاوت میزان باسوادی میان زنان و مردان به بیش از نصف کاهش داشته و از ۴/۲۳ درصد به ۵/۹ درصد در حال تنزل است. دولت تصمیم دارد در پنج ساله سوم توسعه اقتصادی، اجتماعی که از سال ۱۳۷۸ شمسی شروع می‌شود، بی‌سوادی را در کشور ریشه کن کند&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از مطبوعات، مورخ ۲۵ مهرماه ۱۳۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به نقل از گزارش هشت سال تلاش وضعیت آماری سوادآموزان طی سال‌های، ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۴ شمسی ارائه می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، هشت سال تلاش، (گزارش دست آوردها، مشکلات برنامه‌های آینده و چشم‌انداز وزارت آموزش و پرورش)، وزارت آموزش و پرورش، معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی، اسفند ۱۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== جدول‌ها ===&lt;br /&gt;
[[پرونده:جدول شماره1.jpg|راست|بندانگشتی|495x495پیکسل|فعالیت‌های سوادآموزی بزرگسالان در سال‌های ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۵]] &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [[پرونده:جدول 2.jpg|راست|بندانگشتی|346x346پیکسل|جدول1.تعداد و درصد ۶ تا ۱۰ سال و جمعیت غیرشاغل به تحصیل درمناطق شهری و روستایی به تفکیک جنس در سال ۱۳۵۵ ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [[پرونده:جدول2.jpg|راست|بندانگشتی|383x383پیکسل|ادامه جدول 1]]    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [[پرونده:جدول2 ادامه.jpg|راست|بندانگشتی|جدول2. مآخذ&amp;lt;ref&amp;gt;نشریه سرشماری عمومی نفوس و مسکن کل کشور سال ۱۳۶۵، مرکز آمار ایران.&amp;lt;/ref&amp;gt;]] &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [[پرونده:جدول3.jpg|راست|بندانگشتی|337x337پیکسل|جدول ۳. بودجه آموزش و پرورش به عنوان درصدی از بودجه عمومی دولت طی سال‌های ۷۵-۱۳۶۸بدون در نظر گرفتن درآمدهای اختصاصی و ردیف‌های درآمد - هزینه بودچه سال ۱۳۷۵ دولت بر اساس آخرین اصلاحیه بودجه کل کشور درج شده است و بودجه سال ۱۳۷۵ وزارت آموزش و پرورش در این جدول شامل بودجه مصوب و اعتباری است که تاکنون برای تأمین کسری بودجه ابلاغ شده است. ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:جدول4.jpg|راست|بندانگشتی|321x321پیکسل|جدول4.شاخص‌های مالی آموزشی و پرورش سال‌های 1376-1368رقم کسری بودجه ۱۳۷۵ در این جدول شامل ارقامی است که تاکنون سازمان برنامه و بودجه تأمین و ابلاغ کرده است.]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:جدول5.jpg|راست|بندانگشتی|جدول5. درصد ترکیب جنسی دانش‌آموزان دوره ابتدایی از سال تحصیلی ۴۸-۱۳۴۷ تا سال تحصیلی ۶۷-۱۳۶۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:جدول6.jpg|راست|بندانگشتی|جدول ۶. درصد افزایش کمی دانش‌آموزان دوره ابتدایی از سال تحصیلی ۴۹-۱۳۴۸ تا سال تحصیلی ۶۷-۱۳۶۶ به تفکیک جنس]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[آموزش و پرورش پس از انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
* [[دوره آموزش و پرورش عمومی]]&lt;br /&gt;
* [[آموزش‌های فراگیر کاربردی و علمی]]&lt;br /&gt;
* [[شاخص‌های آموزش و پرورش در سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷ و مقایسه آن با پیش از انقلاب]]&lt;br /&gt;
* [[طرح تغییر بنیادی نظام آموزش متوسطه در دوره 1357 تا 1368]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
ملک، حسن (1387). کتاب ایران: تاریخ آموزش و پرورش در ایران. ویراستاری مرضیه مرآت نیا. تهران: [https://alhodapub.com/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
حسن ملک&lt;br /&gt;
[[رده:تعلیم و تربیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%846.jpg&amp;diff=14016</id>
		<title>پرونده:جدول6.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%846.jpg&amp;diff=14016"/>
		<updated>2026-02-24T09:50:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;جدول6&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%845.jpg&amp;diff=14015</id>
		<title>پرونده:جدول5.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%845.jpg&amp;diff=14015"/>
		<updated>2026-02-24T09:48:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;جدول5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%844.jpg&amp;diff=14014</id>
		<title>پرونده:جدول4.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%844.jpg&amp;diff=14014"/>
		<updated>2026-02-24T09:45:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;جدول4&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14013</id>
		<title>سوادآموزی در ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14013"/>
		<updated>2026-02-24T09:44:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;=== الف) دوره پهلوی&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;پرویز همایون‌پور، ۴۴ درس از تجربه سوادآموزی ایران در ۵۶- ۱۳۵۵، پژوهشکده علوم ارتباطی و توسعه ایران، ۱۳۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
در این دوره همواره دولت‌های وقت، سوادآموزی جمعیت بی‌سواد کشور را یکی از اولویت‌های ملی اعلام می‌کردند. در دوران رضاشاه در مهرماه ۱۳۱۵ شمسی کلاس‌هایی برای آموزش سالمندان در سراسر کشور دایر شد. در این سال به موجب تصمیم دولت هر دبستان می‌بایست دو کلاس برای آموزش بزرگسالان دایر می‌کرد. طبق آمار خرداد ۱۳۱۸ شمسی حدود ۱۳۶۰۰ نفر در این کلاس‌ها مشغول به تحصیل بودند. با این حال بی‌توجهی مسئولان و نابسامانی‌های ناشی از حضور نیروهای بیگانه بعد از جنگ در سال‌های بعد از ۱۳۲۰ شمسی، موجب شد که بی‌سوادی همچنان یکی از معضلات کشور باشد. چنان که آمارهای موجود نشان می‌دهد، در نخستین سرشماری عمومی در سال ۱۳۳۵ نرخ بی‌سوادی ۸۵ درصد بود که این نرخ در سال ۱۳۴۵ به ۷۲ درصد و در سال ۱۳۵۱ به ۶۲ درصد رسیده بود. در مناطق روستایی این نسبت‌ها از %۹۴ به %۸۵ و %۷۵ کاهش یافته بود. بر اساس نمونه گیری سال ۱۳۵۱ هر چند از درصد بی‌سوادی به کل جمعیت کاسته شده بود، حدود یک میلیون نفر به بی‌سوادان کشور افزوده شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سرشماری سال ۱۳۵۵ شمسی نسبت بی‌سوادی جمعیت ۶ سال به بالا کل کشور %۲/۵۲ و در جمعیت ۱۵ تا ۴۹ سال %۷۵ و در جمعیت ۷ تا ۱۴ سال %۲۶ بوده است. نرخ بی‌سوادی، در روستاها و در میان زنان روستایی به مراتب بالاتر بود. در سال ۱۳۵۵ شمسی نرخ بی‌سوادی در مناطق روستایی %۷۰ (۶ سال به بالا) و در میان زنان روستایی حدود %۸۰ بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«با توجه به رشد مطلق بی‌سوادی در کشور تا سال ۱۳۵۵ شمسی، شکست برنامه‌های سوادآموزی در سطح ملی (در دوران محمدرضا پهلوی) غیر قابل انکار است. این برنامه‌ها که در سازمان کمیته ملی پیکار با بی‌سوادی در سال ۱۳۴۲ شمسی مطرح شده بود، هرگز به اجرا در نیامد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ب) سال‌های بعد از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] ===&lt;br /&gt;
در سال‌های بعد از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] مبارزه با بی‌سوادی ادامه یافت و برای کارایی و تمرکز بیشتر نهضت سوادآموزی تأسیس شد و مجموعه نظام آموزشی کشور توانست به موفقیت‌هایی در کاهش بی‌سوادان کشور دست یابد. بررسی آمار و ارقام حاکی از آن است که در سرشماری سال ۱۳۶۵ شمسی بر درصد با سوادان افزوده شده است. به موجب نتایج این سرشماری درصد باسوادان از 52/2 درصد برای جمعیت ۶ سال و بیشتر به 61/7 درصد افزایش یافته است&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;نتایج سرشماری عمومی نفوس و مسکن مربوط به کل کشور در سال‌های ۱۳۶۵ و ۱۳۷۵، از انتشارات مرکز آمار ایران است.&amp;lt;/ref&amp;gt; که ده درصد افزایش نشان می‌دهد. با این حال این ارقام نشان دهنده وجود حدود %۴۰ بی‌سواد میان جمعیت ۶ سال و بیشتر کشور است. داده‌های سرشماری عمومی سال ۱۳۷۵ شمسی، نشانگر آن است که روند رشد درصد باسوادی در کشور همچنان ادامه یافته و به ۵/۷۱ درصد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt; برای جمعیت ۶ سال و بیشتر رسیده است. طبق اطلاع کارشناس دفتر آموزش و پرورش سازمان برنامه و بودجه در مهرماه سال ۱۳۷۷، حدود سه میلیون و چهارصد هزارنفر بی‌سواد در کشور وجود داشته است. به گفته وی سازمان سوادآموزی کشور تنها قادر به با سواد کردن ۲۰۰ هزار نفر در سال است. (این در حالی است که چندی بعد مسئول نهضت سوادآموزی رقم بی‌سوادان کشور را حدود ده میلیون نفر اعلام کرد که این رقم دقیق‌تر به نظر می‌رسد&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;روزنامه اخبار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ش ۹۴۳، ۲۶ مهر ماه ۱۳۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.)با این حال به گفته مسئولان سازمان سوادآموزی «تفاوت میزان باسوادی میان زنان و مردان به بیش از نصف کاهش داشته و از ۴/۲۳ درصد به ۵/۹ درصد در حال تنزل است. دولت تصمیم دارد در پنج ساله سوم توسعه اقتصادی، اجتماعی که از سال ۱۳۷۸ شمسی شروع می‌شود، بی‌سوادی را در کشور ریشه کن کند&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از مطبوعات، مورخ ۲۵ مهرماه ۱۳۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به نقل از گزارش هشت سال تلاش وضعیت آماری سوادآموزان طی سال‌های، ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۴ شمسی ارائه می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، هشت سال تلاش، (گزارش دست آوردها، مشکلات برنامه‌های آینده و چشم‌انداز وزارت آموزش و پرورش)، وزارت آموزش و پرورش، معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی، اسفند ۱۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== جدول‌ها ===&lt;br /&gt;
[[پرونده:جدول شماره1.jpg|راست|بندانگشتی|495x495پیکسل|فعالیت‌های سوادآموزی بزرگسالان در سال‌های ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۵]] &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [[پرونده:جدول 2.jpg|راست|بندانگشتی|346x346پیکسل|جدول1.تعداد و درصد ۶ تا ۱۰ سال و جمعیت غیرشاغل به تحصیل در&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مناطق شهری و روستایی به تفکیک جنس در سال ۱۳۵۵ ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [[پرونده:جدول2.jpg|راست|بندانگشتی|383x383پیکسل|ادامه جدول 1]]    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [[پرونده:جدول2 ادامه.jpg|راست|بندانگشتی|جدول2. مآخذ&amp;lt;ref&amp;gt;نشریه سرشماری عمومی نفوس و مسکن کل کشور سال ۱۳۶۵، مرکز آمار ایران.&amp;lt;/ref&amp;gt;]] &lt;br /&gt;
&amp;lt;nowiki&amp;gt;*&amp;lt;/nowiki&amp;gt; رقم کسری بودجه ۱۳۷۵ در این جدول شامل ارقامی است که تاکنون سازمان برنامه و بودجه تأمین و ابلاغ کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول ۵. درصد ترکیب جنسی دانش‌آموزان دوره ابتدایی از سال تحصیلی ۴۸-۱۳۴۷ تا سال تحصیلی ۶۷-۱۳۶۶ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول‌ها &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [[پرونده:جدول3.jpg|راست|بندانگشتی|337x337پیکسل|جدول ۳. بودجه آموزش و پرورش به عنوان درصدی از بودجه عمومی دولت طی سال‌های ۷۵-۱۳۶۸بدون در نظر گرفتن درآمدهای اختصاصی و ردیف‌های درآمد - هزینه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودچه سال ۱۳۷۵ دولت بر اساس آخرین اصلاحیه بودجه کل کشور درج شده است و بودجه سال ۱۳۷۵ وزارت آموزش و پرورش در این جدول شامل بودجه مصوب و اعتباری است که تاکنون برای تأمین کسری بودجه ابلاغ شده است. ]]&lt;br /&gt;
جدول ۶. درصد افزایش کمی دانش‌آموزان دوره ابتدایی از سال تحصیلی ۴۹-۱۳۴۸ تا سال تحصیلی ۶۷-۱۳۶۶ به تفکیک جنس&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%843.jpg&amp;diff=14012</id>
		<title>پرونده:جدول3.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%843.jpg&amp;diff=14012"/>
		<updated>2026-02-24T09:41:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;جدول3&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%842_%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87.jpg&amp;diff=14011</id>
		<title>پرونده:جدول2 ادامه.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%842_%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87.jpg&amp;diff=14011"/>
		<updated>2026-02-24T09:37:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;جدول2 ادامه&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%842.jpg&amp;diff=14010</id>
		<title>پرونده:جدول2.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%842.jpg&amp;diff=14010"/>
		<updated>2026-02-24T09:35:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;جدول2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84_2.jpg&amp;diff=14009</id>
		<title>پرونده:جدول 2.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84_2.jpg&amp;diff=14009"/>
		<updated>2026-02-24T09:33:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;جدول 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%871.jpg&amp;diff=14008</id>
		<title>پرونده:جدول شماره1.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%871.jpg&amp;diff=14008"/>
		<updated>2026-02-24T09:28:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;جدول شماره1&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14007</id>
		<title>آموزش عالی ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14007"/>
		<updated>2026-02-24T09:10:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ دانشگاه در جهان، با تأسیس آکادمی در یونان و با تشکیل دانشگاه جندی شاپور در [[کشور ایران|ایران]] آغاز می‌شود. دستاوردهای تأسیس آنها در قلمرو فلسفه، ریاضیات و علوم و فنون، از قرن دوم هجری به دنیای [[اسلام]] انتقال یافت و به تشکیل بیت الحکمه‌ها، دارالعلم‌ها، مدرسه‌ها و نظامیه‌ها انجامید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مروری بر پیشینه آموزش عالی در ایران&amp;lt;ref&amp;gt;در تدوین این بخش، از مقاله ذیل استفاده شده است: محسن خلیجی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵. &amp;lt;/ref&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
آموزش عالی در [[کشور ایران|ایران]]، مسیر پرنشیب و فراز و گسیخته‌ای را پیموده است. تأسیس دانشگاه جندی شاپور سرآغاز آموزش عالی و نهضت علمی در [[کشور ایران|ایران]] بود که حدود یک قرن پیش از اسلام تأسیس گردید و تا اواخر قرن سوم هجری فعالیت داشت. این مرکز، در دوران فعالیت خود اعتبار بین‌المللی داشت و علاوه برگردآوری آثار علمی کشورهای متمدن آن زمان، محل فعالیت‌های علمی و مرکز برخورد اندیشه‌ها در زمینه‌های علم، فلسفه و الهیات اقوام و ملل مختلف بود و از طریق آن، علم و فلسفه یونان در قرن هشتم و نهم میلادی به مسلمانان رسید  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از راه فرهنگ و تمدن اسلامی در قرن‌های بعد به مغرب زمین منتقل گردید. دوره فرهنگ و تمدن اسلامی از قرن دوم تا قرن هفتم هجری در اوج شکوه و قدرت بود و از هر نظر بر تمدن اروپایی برتری داشت. با حمله مغول، رکود فرهنگی در جهان [[اسلام]] و [[کشور ایران|ایران]] رو به افزایش گذاشت و به همراه آن، مراکز آموزشی و علمی نیز سستی گرفتند. نهضت فرهنگی این دوره از تاریخ [[کشور ایران|ایران]] خصوصیات جالبی داشته است، از جمله: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# آموزش و پرورش مقام و موقعیت بسیار والایی به دست آورد. بسیاری از بزرگان حکمت و فلسفه که پرورش یافته نظام آموزش عالی [[کشور ایران|ایران]] بودند، توجه خاصی به امر تعلیم و تربیت کرده و آثار گرانبهایی باقی گذاشته‌اند.&lt;br /&gt;
# نهضت فرهنگی، نظام استواری در آموزش عالی برپا ساخت که دانش در آن سلسله مراتب و مرزی نداشت. شاگرد، خود، معلم بود و استاد، خود، محصل و هر دو یک راه و مقصد را می‌پیمودند. تعلیم و تعلم به مدرک ختم نمی‌شد و نشانه یادگیری، تبحر و کارآیی دانش پژوه بود و برخلاف نظام اروپایی، مؤسسات آموزش عالی به اشراف زادگان یا طبقات خاصی اختصاص نداشت؛ بلکه همه علاقه مندان به آن راه داشتند. با وجود این سابقه درخشان، اموزش عالی در [[کشور ایران|ایران]] از تداوم بازمانده و نه تنها تکامل نیافت، بلکه سیر نزولی پیمود و در هر تجدید حیاتی، مجبور شد که از پی، آغاز کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== آغاز نظام جدید آموزش عالی در ایران ===&lt;br /&gt;
کشورهای اسلامی از جمله [[کشور ایران|ایران]] با داشتن سنت‌های معتبر مدارس عالی اسلامی در قرن‌های اخیر به تقلید از جهان صنعتی غرب به ایجاد دانشگاه به سبک جدید پرداختند. مهمترین اقدام، تأسیس [[دارالفنون]] بود که به دلایلی که در اینجا مورد بحث ما نیست، از روی الگوی فرانسوی ایجاد شد و روش‌های تعلیم فرانسوی را در این کشور باب کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف اصلی [[دارالفنون]] تربیت کادر رهبری برای قوای لشکری و کشوری بود و از آنجا که این مدرسه از حمایت دولت برخوردار بود، تا پایان قرن نوزدهم پیشرفت قابل ملاحظه‌ای داشت؛ ولی پس از آن به دلایل سیاسی به یک مدرسه متوسطه تبدیل شد. پس از [[دارالفنون]]، پیشرفت آموزش جدید کند شد و در پنجاه سال بعد، فقط پنج مؤسسه عالی آموزش تخصصی دایر گردید. نهضت مشروطه به تجدید خواهی در آموزش دامن زد و دو مدرسه تخصصی پزشکی و تربیت معلم نیز ایجاد شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش عالی پس از کودتای ۱۲۹۹، به دلیل نیاز نظام اداری کشور مورد توجه خاص قرار گرفت؛ به طوری که تا سال تأسیس [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] (۱۳۱۳ش)، هفت مدرسه عالی حقوق، پزشکی، علوم و فنون، الهیات، جنگ، [[کشاورزی در ایران|کشاورزی]] و دامپزشکی دایر شد که بیشتر آنها جزو [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توجه به آموزش عالی موجب افزایش سریع تعداد دانشجویان آن گردید. در دهه بعد، بیشتر دانش آموختگان مؤسسات آموزش عالی، و فارغ‌التحصیلان مدارس متوسطه، به استخدام دستگاه‌های دولتی در آمدند. پیامد این امر تورم اداری بود که سبب افزایش رکود اداری و کاهش کارآیی آنها گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دهه‌های بعد، رشد تعداد مؤسسات آموزش عالی در [[کشور ایران|ایران]] ادامه یافت؛ به طوری که در دهه قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]]، شمار دانشجویان از ۳۰ هزار نفر در سال ۱۳۴۵ شمسی به ۱۵۰ هزار نفر در سال ۱۳۵۵ شمسی رسید و شمار دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی به ۲۴۸ بالغ گردید&amp;lt;ref&amp;gt;محسن خلیجی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵، ص77.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور که آمار و ارقام موجود نشان می‌دهد، بیشترین رشد کمی آموزش عالی در قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]]، در فاصله سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۷ شمسی صورت گرفت. در این دهه، نسبت استادان تمام وقت به دانشجویان در حدود یک به بیست و پنج بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رشد شتابان، مشکلات و تنگناهای بی‌شماری به بار آورد که پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] نیز پا برجا ماند. مهمترین این تنگناها را یکی از محققان چنین بر شمرده است&amp;lt;ref&amp;gt;محسن خلیجی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵، ص79.&amp;lt;/ref&amp;gt;:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# کمبود استاد&lt;br /&gt;
# کمبود مواد آموزشی،&lt;br /&gt;
# کمبود دانشجوی واجد شرایط&lt;br /&gt;
# کمبود زیربنای فرهنگی و علمی&lt;br /&gt;
# کمبودهای نظام ارزشی و انگیزشی&lt;br /&gt;
# کمبودهای نظام مدیریت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جایی دیگر موارد زیر را معضلات عمده آموزش عالی کشور نام  برده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;محسن خلیجی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵، ص83.&amp;lt;/ref&amp;gt;:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# پیوندهای نادرست با فرهنگ تمدن غرب &lt;br /&gt;
# نخبه گرایی آموزشی&lt;br /&gt;
# هماهنگی اشتغال و آموزش &lt;br /&gt;
# رشد شتابان آموزش عالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ملاحظات فوق باید اذعان کرد که نظام آموزش عالی ایرا پس انقلاب، وارث بسیاری از نابسامانی‌ها بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ساختار اداری آموزش عالی ===&lt;br /&gt;
به موجب قانون تأسیس وزارت علوم و آموزش عالی مصوب ۳۰ بهمن ۱۳۴۶ شمسی، وظایف این وزارتخانه عبارت بودند از: تعیین خط مشی تعلیماتی کشور اعم از ابتدایی و متوسطه و عالی، نظارت بر امور مدارس عالی و دانشگاه‌ها و صدور اجازه تأسیس مدارس عالی یا لغو آن، تعیین خط مشی کلی اعزام دانشجو به خارج، نظارت بر مراکز تحقیقاتی و علمی، توسعه و ارشاد مراکز علمی، و رسیدگی به مدارک علمی فارغ‌التحصیلان ایرانی مدارس خارجی. طبق مصوب خرداد ۱۳۴۷ شمسی وزارت آموزش عالی از دو بخش سازمانی علمی - تحقیقاتی و اداری - پارلمانی تشکیل شده بود. مدارس عالی به سه دسته تقسیم می‌شدند:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# مدارس عالی دولتی&lt;br /&gt;
# مدارس عالی آزاد که از بودجه دولتی استفاده می‌کردند ولی کارکنان آنها، عموماً کارمند رسمی دولت نبودند؛ مانند دانشگاه ملی، دانشگاه صنعتی آریا مهر (شریف فعلی)، مدرسه عالی دختران دانشکده صنعت نفت آبادان، دانشگاه پهلوی شیراز. &lt;br /&gt;
# مدارس عالی خصوصی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق آمار وزارت علوم در سال ۱۳۴۷ شمسی توزیع دانشجویان در سه نوع مدارس عالی فوق بدین صورت بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# ۸ دانشگاه دولتی با ۴۵ درصد کل دانشجویان کشور&lt;br /&gt;
# ۷۴ واحد آموزش عالی دولتی یا وابسته به دولت با ۳۵ درصد کل دانشجویان کشور &lt;br /&gt;
# ۲۵ واحد آموزش عالی غیر دولتی با ۲۰ درصد دانشجویان کل کشور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام دانشگاهی ایران چنان که گفته شد از شیوه دانشگاه‌های فرانسه (قبل از اصلاحات ۱۹۶۸ م) اقتباس شده و سرآغاز آن، تأسیس [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] بود. در سال ۱۳۴۲ شمسی در [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] با استناد به آموزش عالی آمریکا تحولی ایجاد شد و نظام واحدی جای نظام ساعت درسی را گرفت. بقیه دانشگاه‌ها از الگوی [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] پیروی کردند؛ غیر از دانشگاه صنعتی آریا مهر (شریف) و دانشگاه شیراز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال تحصیلی ۵۱-۱۳۵۰ شمسی بیش از ۲۴ هزار دانشجو در دانشگاه‌های ایران مشغول به تحصیل بودند که ۴۶ درصد کل دانشجویان کشور را شامل شدند. [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] ۱۷ هزار دانشجو داشت و بقیه در دانشگاه‌های دیگر بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته قابل ذکر در سال‌های قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]]، کاهش تدریجی استقلال و اقتدار اداری و مالی دانشگاه‌ها به ویژه در سال‌های [[کودتای 28 مرداد 1332|کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شمسی]]، بر این اساس تأسیس وزارت علوم و آموزش عالی اقدامی در جهت نظارت بر دانشگاه‌ها و کاهش استقلال آنها ارزیابی شد. خواست استقلال مالی و اداری دانشگاه‌ها در سال‌های پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] نیز تحقق نیافت و تشکیل هیأت‌های امناء که فاقد اقتدار لازم بودند، کمکی به حل این مسئله نکرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اعزام دانشجو به خارج ===&lt;br /&gt;
به موجب قانون مصوب خرداد ۱۳۳۹ شمسی دولت می‌تواند فارغ‌التحصیلان رتبه اول دانشگاه‌ها و مدارس عالی را به خارج اعزام کند. مدت تحصیل حداکثر چهار سال بود و دانشجو می‌بایست پس از برگشت به خدمت دولت در می‌آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خرداد ۱۳۴۷ شمسی از مجموع ۲۰۵۰۷ نفر دانشجوی شاغل به تحصیل در خارج ۱۳۹ نفر به هزینه دولت و ۲۱۲ نفر با کمک دولت مشغول تحصیل بودند. این دانشجویان در کشورهای زیر اقامت داشتند: &lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|آمریکا&lt;br /&gt;
|۶۹۴۱ نفر&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|آلمان&lt;br /&gt;
|۵۵۵۵ نفر&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|انگلستان&lt;br /&gt;
|۳۴۲۳ نفر&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|اتریش&lt;br /&gt;
|۱۰۹۸ نفر&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|فرانسه&lt;br /&gt;
|۸۸۹ نفر&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|ایتالیا&lt;br /&gt;
|۳۹۲ نفر&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|سوییس&lt;br /&gt;
|۳۱۲ نفر&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|بلژیک&lt;br /&gt;
|۶۲ نفر&amp;lt;ref&amp;gt;عیسی صدیق، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاریخ فرهنگ ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ص ۵۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== آموزش عالی ایران پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ ش ===&lt;br /&gt;
از مهمترین تحولاتی که در نخستین سال‌های [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] رخ داد، تعطیلی دانشگاه‌ها و تشکیل نهادی به نام [[انقلاب فرهنگی|ستاد انقلاب فرهنگی]] در سال ۱۳۵۹ شمسی بود. وظیفه این ستاد، اسلامی کردن دانشگاه‌ها و ایجاد تغییرات اساسی در ساختار اداری و آموزشی و فرهنگی دانشگاه‌ها اعلام شده بود. پس از گذشت یک سال به تدریج ابتدا رشته‌های پزشکی و فنی و در آخر رشته‌های علوم انسانی بعضاً پس از دو تا سه سال تعطیلی باز گشایی شد. با وجود اقدامات صورت گرفته توسط ستاد [[انقلاب فرهنگی]]، نمی‌توان لزوم انجام اقدامات اساسی‌تر را مورد تردید قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال‌های پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، مهمترین تحول، رشد کمی دانشجویان و مراکز آموزش عالی بود. به طوری که آمار و ارقام نشان می‌دهد، شمار کل دانشجویان آموزش عالی پس از انقلاب هفت برابر شده و تعداد مؤسسات آموزشی نیز به همان نسبت افزایش یافته است. به گفته وزیر فرهنگ و آموزش عالی در سال‌های اخیر، نگاهی به روند تحولات جاری نظام آموزش عالی در جهان نشان می‌دهد که نظام آموزش عالی در مقیاس جهانی با سه بحران بزرگ مواجه است و ما نیز از آن مستثنا نیستیم: بحران افزایش کمی، بحران نابرابری در خصوص دسترسی به آموزش عالی، و بحران تنگناهای مالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزیر فرهنگ و آموزش عالی در خصوص مسایل فوق آمارهای زیر را ارائه کرده است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* افزایش تعداد دانشجویان 97/338 نفر در سال ۱۳۵۱ شمسی به 850/000 نفر در سال ۱۳۷۲ شمسی (یعنی قریب ۹ برابر)&lt;br /&gt;
* نرخ ثبت نام دانشجو ۱۴۰۰ نفر در یکصد هزار نفر جمعیت&lt;br /&gt;
* هزینه سرانه دانشجو 1/500/000 ریال (15/4 درصد) از کل مبلغ یکهزار و ششصد میلیارد ریال هزینه‌های دولت که به آموزش اختصاص داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دگرگونی در ساختار وزارت فرهنگ و آموزش عالی ===&lt;br /&gt;
در ساختار کنونی وزارت فرهنگ و آموزش عالی (سال ۱۳۷۸ ش) وزیر در رأس امور وزارتخانه قرار دارد. در مرتبه بعد معاونان مختلف از جمله معاون آموزشی - پژوهشی، اداری، - مالی، دانشجویی و بین‌الملل قرار دارند. دانشگاه‌های کشور نیز تابع دو وزارتخانه فرهنگ و آموزش عالی و بهداشت هستند. ساختار وزارت فرهنگ و آموزش عالی در مقایسه با سال‌های قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] تغییراتی کرده است. این تغییرات از همان روزهای نخست پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] آغاز شد. برای مثال در کمتر از یکماه بعد از پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] ۱۳۵۷شمسی و با تصویب شورای انقلاب دو وزارتخانه علوم و آموزش عالی و فرهنگ و هنر در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ شمسی با هدف «صرفه جویی در مصرف اعتبارات و کاهش دیوانسالاری و اتخاذ خط مشی‌های اساسی، و انجام اقدامات قاطع در جهت اهداف انقلاب&amp;lt;ref&amp;gt;داوری اردکانی، احمد و پروین احمدی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جایگاه قانونی آموزش عالی دولتی جمهوری اسلامی ایران&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، ۱۳۷۳، ص ۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;» در یکدیگر ادغام شدند و در نتیجه وزارت فرهنگ و آموزش عالی شکل گرفت. در اردیبهشت ۱۳۵۹ شمسی و پس از اعلام تعطیلی دانشگاه‌ها، لایحه تصویب شورای عالی فرهنگ و آموزش عالی زیر نظر وزیر فرهنگ و آموزش عالی به تصویب رسید که وظیفه‌اش سیاستگذاری، تعیین خط مشی و ضوابط کلی و چگونگی فعالیت‌ها و امور آموزشی ذکر شده بود؛ این شورا تشکیل نشد و وظایفش به اجرای ستاد [[انقلاب فرهنگی]] واگذار شد. این ستاد در 23/3/1359 تشکیل شد. وظایف ستاد [[انقلاب فرهنگی]] به شرح زیر بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# تعیین ضوابط انتخاب مدیران دانشگاه‌ها، استادان و دانشجویان.&lt;br /&gt;
# تعیین ضوابط و شرایط محل تشکیل دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها و تصویب رشته‌ها. &lt;br /&gt;
# تصویب خط مشی، سیاست کلی، برنامه‌های عمومی و ضوابط و معیارها. &lt;br /&gt;
# نظارت بر چگونگی اجرای مصوبات ستاد در دانشگاه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شورای عالی [[انقلاب فرهنگی]] در ۱۹ آذر ماه ۱۳۶۳ شمسی طی فرمان رهبر انقلاب به منظور ایجاد یک انقلاب واقعی فرهنگی و تعمیم فرهنگ اسلامی در همه شئونات فرهنگی، اجتماعی، آموزشی کشور و حفظ حرمت [[اسلام]] و دستاوردهای [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] با ترمیم ستاد [[انقلاب فرهنگی]] موجودیت یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکیل شورای عالی [[انقلاب فرهنگی]]، شورای عالی برنامه‌ریزی نیز شروع به کار کرد و در تاریخ ۷/۱۰/۱۳۷۲ وظایف این شورا مشخص شد. از اهم وظایف این شورا برنامه‌ریزی آموزشی و پژوهشی در سطح آموزش عالی بر اساس مصوبات شورای عالی [[انقلاب فرهنگی]] و ارائه پیشنهادهای لازم است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسفند ۱۳۷۶ شمسی نیز قانون تشکیل هیأت‌های امناء دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی و پژوهشی پس از وقفه‌ای طولانی به تصویب رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اقدامات صورت گرفته در برنامه اول توسعه کشور ===&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۶۸ شمسی پس از پایان [[جنگ ایران و عراق|جنگ]]، نخستین برنامه توسعه کشور به تصویب مجلس رسید. در این برنامه آموزش عالی کشور نیز مطرح شده بود. بر اساس گزارش وزیر آموزش و پرورش عالی، فعالیت‌های صورت گرفته در برنامه اول توسعه کشور به اختصار عبارت است از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# ایجاد، تقویت و تحکیم انسجام و اختیارات علمی، اداری و اجرایی دانشگاه از طریق تشکیل هیأت‌های امنا، تصویب آیین نامه جدید مدیریت دانشگاه و اتخاذ روش‌های تأمین منابع جدید و مستقل مالی برای دانشگاه‌ها.&lt;br /&gt;
# گسترش کمی، تعمیم و ارتقای کیفی پژوهش در دانشگاه‌ها از راه مشارکت مؤثر در تصویب و ابلاغ نظام تحقیقاتی، تشکیل شورای پژوهشی وزارت آموزش عالی، تأسیس فرهنگستان‌ها و...&lt;br /&gt;
# اقدامات فرهنگی و فوق برنامه با تعیین حدود وظایف نهادهای اسلامی و انقلابی و... &lt;br /&gt;
# توسعه اصلاحات آموزشی از طریق تأسیس دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی در مناطق محروم و مستعد، و تأسیس رشته‌های جدید در مقاطع کارشناسی ارشد دکتری. &lt;br /&gt;
# عمران دانشگاه‌ها از طریق گسترش ظرفیت‌های آموزشی و ایجاد خوابگاه‌های دانشجویی و...&lt;br /&gt;
# ایجاد تعادل‌های منطقه‌ای و تحقق عدالت اجتماعی از طریق اولویت گسترش دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی در مناطق محروم و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئوس بخش آموزش عالی در برنامه دوم توسعه کشور نشان می‌دهد که اقدامات صورت گرفته در برنامه اول، در این برنامه نیز دنبال خواهد شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== محدودیت‌ها ومشکلات آموزش عالی ===&lt;br /&gt;
به موازات رشد و توسعه آموزش عالی در سال‌های بعد از انقلاب اسلامی، مسایل و مشکلات آن نه تنها تخفیف نیافته بلکه افزون شده است. به این مسائل در تحقیقات و گزارش‌های رسمی توجه و اعتنا شده است. از جمله در گزارش طرح بازنگری آموزش عالی کشور از معاونت آموزشی وزارت فرهنگ و آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت و رشد آن یکی از مهمترین عواملی است که تأثیر منفی بر عملکرد آموزش عالی کشور ما نهاده است؛ خصوصاً که این رشد متناسب با رشد اقتصادی و توانایی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموز عالی در جذب داوطلبان نبوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب ما شاهد انباشت جمعیت داوطلب ورود به دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی کشور هستیم که هر سال تعداد آن‌ها افزایش می‌یابد. در بین سال‌های تحصیلی ۶۲- ۱۳۶۱، ۶۸-۱۳۶۷ آمار فارغ‌التحصیلان آموزش متوسطه رشدی برابر ۲۴ درصد داشته است. جمعیت ورود به آموزش عالی در همین مدت از رشدی برابر ۶۵ درصد برخوردار بوده است. در سال ۷۷-۱۳۷۶ حدود یک میلیون و دویست وسی و دو هزار نفر متقاضی ورود به دانشگاه‌های دولتی بودندکه فقط ۱۵۴،۰۰۰ نفر پذیرفته شدند&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;پیک آموزش عالی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;. ماهنامه خبری، سال اول، فروردین و اردیبهشت ۱۳۷۶ و خرداد و تیر۱۳۷۶، شماره ۴ و ۵، ص49.&amp;lt;/ref&amp;gt;.در سال‌های پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]]، نظام آموزش عالی [[کشور ایران|ایران]] شاهد ایجاد و رشد مؤسسات آموزش عالی، موازی با مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی بوده است. در این زمینه دو جنبه را می‌توان از هم متمایز ساخت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# رشد مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارتخانه‌هایی غیر از وزارت فرهنگ و آموزش عالی و وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی.&lt;br /&gt;
# ایجاد و رشد مؤسسات آموزش عالی غیر دولتی (خصوصاً دانشگاه آزاد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طی سال‌های پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]]، شاهد افزایش تعداد مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارتخانه‌ها و سازمانهای دیگر هستیم که در تمام مقاطع تحصیلی کاردانی تا کارشناسی ارشد دوره‌های آموزشی دارند. در حال حاضر کسانیکه از این مؤسسات فارغ‌التحصیل می‌شوند، گواهینامه‌ای دریافت می‌کنند که در حیطه فعالیت آن وزارتخانه قابل قبول است و وزارت فرهنگ و آموزش عالی آن را قبول ندارد. این کثرت گرایی در مؤسسات عالی، افت کیفیت آموزش‌های عالی و نیز کاهش بازدهی علمی مناسب دانشگاه‌ها و مراکز عالی را به دنبال داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== وضعیت هیأت علمی در آموزش عالی ===&lt;br /&gt;
طی سال‌های پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] و به ویژه پس از تعطیلی سه ساله دانشگاه‌ها، بسیاری از استادان با سابقه از کار دانشگاهی کنار گذاشته شدند یا کنار رفتند. در نتیجه، در بین سال‌های ۵۹-۱۳۵۸ و ۶۷-۱۳۶۶ شمسی تعداد اعضای هیأت علمی کاهش واز ۹۵۷۹ نفر به ۹۰۷۱ نفر ترکیب اعضای هیأت علمی تغییر یافت. از تعداد استاد و دانشیار کاسته و بر تعداد مربی و استادیار افزوده است. در سال ۵۹-۱۳۵۸ شمسی تعداد استادان و دانشیاران به ترتیب 6/3 و 10/3 درصد از کل اعضای هیأت علمی بود. این نسبت در سال ۶۷-۱۳۶۶ شمسی به 3/9 و 7/5 درصد کاهش یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال تحصیلی ۵۹-۱۳۵۸ شمسی تعداد استادیار و مربی به ترتیب ۳۱ و 39/6 و در سال ۶۷-۱۳۶۶ شمسی، 40/4 درصد کل اعضای هیأت علمی بود. در سال ۱۳۷۱ شمسی فقط ۳ درصد اعضای هیأت علمی رتبه استادی داشتند و در مقابل حدود ۵۰ درصد رتبه مربی. آمار موجود بیانگر آن است که در سال ۷۷-۱۳۷۶ شمسی نیز اقداماتی مانند دادن بورس تحصیلی داخل و خارج به مربیان و دایر کردن دوره‌های دانشوری نتوانسته است تغییر عمده‌ای در هرم شغلی هیأت علمی ایجاد کند. در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ شمسی دارندگان عنوان‌های استاد، دانشیار، استادیار و مربی به ترتیب 3/9، 7/8، 30/9 و 54/3 درصد از کل اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها را تشکیل می‌دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== وضعیت حقوقی اعضای هیأت علمی ===&lt;br /&gt;
حقوق اعضای هیأت علمی تا سال ۱۳۶۹ شمسی ثابت بود. در این سال افزایشی در آن صورت گرفت که تأثیر محسوسی در وضعیت معیشتی - رفاهی آنان نداشت. قدرت خرید یک استادیار در سال ۱۳۶۵ شمسی نسبت به سال ۱۳۵۷ شمسی چهار برابر کاهش داشته است. افزایش حقوق اعضای هیأت علمی نیز نتوانست قدرت خرید آنها را تا حد رفع نیازهای ضروری (مسکن، پوشاک، خوراک، کتاب و...) بالا ببرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت عدم جوابگویی حقوق اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها به نیازهای اساسی، آن‌ها اثر منفی بر فعالیت‌های آموزشی - پژوهشی آن‌ها گذاشته است؛ به طوری که اکثر آنان ناچار به تدریس اضافه یا کار نیمه وقت در بخش خصوصی یا حتی انصراف از کار دانشگاهی می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مدیریت دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی ===&lt;br /&gt;
آموزش عالی در سال‌های گذشته از مسایلی چون ناتوانی مدیریت علمی و دانشگاهی در مؤسسات آموزش عالی، و وجود مجموعه‌های مدیریتی موازی در سطح دانشگاه زیان دیده است. در نتیجه، فقدان روابط مطلوب انسانی، نبود جو مساعد برای پژوهش و تحقیق، استفاده از نیروهای غیر متخصص و ناکارآمد گریبانگیر دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مشکلات بیرونی نظام آموزش عالی کشور ===&lt;br /&gt;
مهم‌ترین مشکلات بیرونی نظام آموزش عالی عبارت‌اند از:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دوران سازندگی پس از [[جنگ ایران و عراق|جنگ]] و تشدید مسایل دوران گذار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رشد جمعیت به ویژه در گروه‌های سنی جوان و تقاضای روز افزون اجتماعی برای آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نارسایی در آموزش متوسطه، راهنمایی و ابتدایی و مواجه بودن آموزش عالی با ورودی‌های ضعیف از نظر بنیه علمی و به ویژه فقدان روحیه تتبع و تحقیق در آنها.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- محدودیت منابع مالی (ارزی و ریالی). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نهادینه نشدن پژوهش در [[کشور ایران|ایران]] و عدم ورود آن به چرخه تولید، توزیع و مصرف عمومی و در حالت کلی تر، در فرآیند توسعه اقتصادی - اجتماعی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- محدودیت یا اشباع بازار کار برای فارغ‌التحصیلان برخی رشته‌های تحصیلی (به ویژه رشته‌های علوم انسانی). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مراجع متعدد تصمیم‌گیری خارج از نظام آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نارسایی وتناقض در قوانین ومقررات موجود در زمینه آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وجود مسایل خاص فرهنگی - سیاسی جامعه بعد از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] و حاکمیت ملاحظات سیاسی بر تصمیم‌گیری‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رواج شدید مدرک گرایی در سطح جامعه، احتمالاً به علت محدودیت استخدام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فقدان هماهنگی و ارتباط سازمان یافته بین آموزش عالی و بخش‌های مختلف اقتصادی و اجتماعی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وجود مراکز تحقیقات رقیب در خارج دانشگاه. - پایین بودن منزلت اجتماعی علم و عالم در جامعه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ضعف فرهنگی علمی در میان مردم و مسئولان و بی‌توجهی به علم به عنوان حلّال مشکلات اجتماعی امروز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ضعف فرهنگ کتاب خوانی در جامعه به عنوان یکی از ابزارهای مهم اطلاع رسانی.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته قابل توجه در سال‌های پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] کاهش مشارکت بخش دولتی در روند آموزش عالی کشور و افزایش سهم بخش خصوصی است. در حال حاضر درصد دانشجویان پذیرفته شده در دانشگاه غیردولتی آزاد، بیش از درصد دانشجویان پذیرفته شده در دانشگاه‌های دولتی است. البته دانشگاه‌های دولتی بیشتر به مقطع تحصیلات تکمیلی پرداخته‌اند. در چهارچوب توجه به تحصیلات تکمیلی، دانشگاه تربیت مدرس که هدف آن تأمین هیأت علمی مورد نیاز دانشگاه‌های دولتی است دایر گردید. با این حال داده‌های موجود حاکی از آن است که تحصیلات تکمیلی بیشتر رشد کمی یافته است تا رشد کیفی و نیاز به تأمین امکانات و هیأت علمی مناسب برای ارتقای سطح کیفی این دوره‌ها مشهود است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== امتحان ورودی دانشگاه‌ها (کنکور) ===&lt;br /&gt;
اهمیتی که در سال‌های پیش از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] به مدرک تحصیلی برای استخدام و پرداخت دستمزد بر اساس آن داده می‌شد و نیز برخی انگیزه‌های شخصی و منزلتی موجب شد که تمایل به ادامه تحصیل در مراکز دانشگاهی به سرعت رواج و عمومیت پیدا کند. (برای نخستین بار در قانون وزارت معارف مصوب ۱۲۸۹ ه. ش استخدام در نظام حکومت و اداره دولت به طی مدارج تحصیلی جدید موکول شد.) با توجه به اینکه دانشگاه‌های موجود در کشور نتوانستند متناسب با رشد فارغ‌التحصیلان دوره دبیرستان افزایش یابند، راهی باقی نماند جز آنکه از میان انبوه فارغ‌التحصیلان دبیرستانی تعداد محدودی برای ادامه تحصیل در دانشگاه‌ها پذیرفته شوند؛ بدین ترتیب معضلی به نام امتحانات ورودی دانشگاه‌ها (کنکور) برای علاقه مندان به تحصیلات دانشگاهی ایجاد شد. با توجه به رشد افسار گسیخته جمعیت و کمبود مراکز آموزش‌های فنی و حرفه‌ای سال به سال بر تعداد شرکت کنندگان در آزمون‌های ورودی دانشگاه‌ها افزوده شد. به طوری که در سال ۱۳۷۷ش بیش از یک میلیون و دویست هزار دانش‌آموز در آزمون ورودی دانشگاه‌های دولتی شرکت کردند که از بین آنها حدود ۱۵۰ هزار نفر پذیرفته شدند&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;پیک آموزش عالی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;. ماهنامه خبری، سال اول، فروردین1376.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر دولت در فکر تصویب و اجرای برنامه‌هایی است که از شرکت بیش از حد دانش‌آموزان در امتحانات ورودی دانشگاه‌ها بکاهد. از جمله این برنامه‌ها گسترش آموزش فنی و حرفه‌ای و خدماتی در سطح تکنیسینی است. دانشگاه آزاد و بقیه مؤسسات آموزش عالی نیز به همین شکل تراکم بیش از حد داوطلبان ورود به دانشگاه‌ها رو به رو هستند. کنکور یا امتحان ورودی دانشگاه‌ها با توجه به نوع مدرک تحصیلی دانش‌آموزان در گروه‌های آزمایشی علوم تجربی، ریاضی فیزیک، هنر، و علوم انسانی صورت می‌گیرد که داوطلبان تحصیل در  رشته‌های پزشکی، مهندسی، علوم پایه، هنر و علوم انسانی باید حد نصاب نمره قبولی را اکسب کنند. نحوه آزمون زمانی یک مرحله‌ای و زمانی دو مرحله‌ای بوده است. چندین سال بعد از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] همراه با امتحان علمی، گزینش اخلاقی - عقیدتی و سیاسی نیز صورت می‌گرفت. در سال‌های اخیر عمدتاً صلاحیت‌های علمی ملاک گزینش بوده است. بخشی از سهمیه دانشگاه‌های دولتی و غیر دولتی به فرزندان شهدای [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] و [[جنگ ایران و عراق|جنگ]] و افراد بسیج دیگر نهادهای اجرایی کشور تعلق دارد که پذیرش آنان نیز از طریق کنکور صورت می‌گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دوره‌های تحصیلات تکمیلی ===&lt;br /&gt;
[[پرونده:دانشگاه تربیت مدرس.jpg|بندانگشتی|دانشگاه تربیت مدرس ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://ostadio.net/universities/486?page=3%2F%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%2F%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دانشگاه تربیت مدرس ===&lt;br /&gt;
ارتقای سطح علمی و آموزشی دانشگاه‌های کشور از طریق دایرکردن دوره‌های کارشناسی، ارشد و دکتری همواره یکی از ابزارهای اساسی برای دستیابی به استقلال علمی و فنی بوده است. نخستین گام‌ها در این زمینه در سال‌های قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] برداشته شد. برای مثال در سال ۱۳۱۳ ش دانشگاه تهران در چهار رشته برق، راه و ساختمان، معدن و مکانیک دوره کارشناسی، ارشد دایر کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۹ ش دوره‌های کارشناسی ارشد در ۳۹ رشته و در۱۳۵۳ ش در ۶۷ رشته دایر بود. همچنین در برخی رشته‌ها مانند ادبیات و حقوق در سال‌های قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] دوره‌های دکتری دایر شده بود. سابقه دوره‌های دکترای پزشکی در کشور به ۱۴۵ سال پیش باز می‌گردد. قابل ذکر است که اعزام دانشجو به خارج در سال‌های قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] متداولترین راه ادامه تحصیلات تکمیلی بود. در سال‌های پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] نیز اعزام دانشجو به خارج ادامه یافت. اما به دلیل بروز تنگناهای اقتصادی و ایجاد مشکلاتی پیرامون روابط [[کشور ایران|ایران]] با برخی از کشورهای پیشرفته و نیز نیاز روزافزون به افراد متخصص برای دانشگاه‌ها و سایر سازمان‌ها، به توسعه دوره‌های تکمیلی در داخل کشور بیش از پیش توجه شد. بدین ترتیب در اکثر دانشگاه‌های کشور دوره‌های کارشناسی ارشد و دکتری دایر شد. یکی از مهم‌ترین اقدامات در این زمینه تأسیس دانشگاه تربیت مدرس بود. این دانشگاه در سال ۱۳۶۰ ش با تصویب ستاد [[انقلاب فرهنگی]] با نام «مدرسه تربیت مدرس» به منظور تربیت مدرسان برای تدریس در دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی در مقاطع تحصیلی کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی تأسیس شد و در سال ۱۳۶۵ ش به «دانشگاه تربیت مدرس» تغییر نام داد&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;سیمای آموزش عالی ایران (هیأت علمی - دانشجویان)&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، سال ۱۳۷۵، مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، خرداد ۱۳۷۷، ص۱۱۱-۱۱۳. &amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دانشگاه در شهر [[استان تهران|تهران]] واقع و وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی است. این دانشگاه دارای هفت دانشکده در شش گروه عمده رشته‌های تحصیلی پزشکی، علوم انسانی، علوم پایه، فنی و مهندسی، کشاورزی، دامپزشکی و هنر بوده که در مقاطع تحصیلی کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی در ۱۱۲ رشته تحصیلی دانشجو داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۷۵ ش، این دانشگاه ۳۳۱۳ نفر دانشجو داشته که ۴۴۲ نفر (13/34 درصد) زنان و ۲۸۷۱ نفر (86/66 درصد) را مردان تشکیل داده‌اند. از این تعداد ۲۳۷۵ نفر در مقاطع کارشناسی ارشد و ۹۳۸ نفر در مقطع دکتری مشغول به تحصیل بوده‌اند&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دانشگاه آزاد اسلامی ===&lt;br /&gt;
دانشگاه آزاد اسلامی در سال‌های قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] (سال ۱۳۵۲ ش) با اقتباس از دانشگاه آزاد (Open University) کشورهای غربی با روش آموزش از راه دور و با استفاده از کمک‌های مردمی و دولتی ایجاد شد. این دانشگاه در سال‌های پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] از اهداف اولیه‌اش فاصله گرفت و در شرایط ناتوانی دولت در سرمایه گذاری در آموزش عالی (به دلیل [[جنگ ایران و عراق|جنگ با عراق]]) و افزایش متقاضیان ورود به دانشگاه به صورت یک مرکز آموزش عالی در آمد که هزینه‌اش را از دانشجویان یا کمک‌های مردمی دریافت می‌کرد. قابل ذکر است که در سال‌های پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] (سال ۱۳۶۶ش) وزرات فرهنگ و آموزش عالی، دانشگاه پیام نور را که روش غیر حضوری و آموزش از راه دور داشت جایگزین دانشگاه آزاد قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] کرد. به تدریج دانشگاه ملزم شد برای آن که مدارک تحصیلی‌اش مورد تأیید وزارت فرهنگ و آموزش عالی و وزارت بهداشت و درمان قرار گیرد، معیارهای این دو وزارتخانه را در زمینه‌های مختلف آموزشی و اداری رعایت کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به تقاضای مردم مناطق مختلف کشور، دانشگاه آزاد اسلامی توانست واحدهای دانشگاهی را در سراسر کشور در بیشتر رشته‌های علمی و کاربردی دایر کند. در حال حاضر تقریباً در تمام شهرهای کشور دانشگاه آزاد اسلامی فعالیت آموزشی دارد. بیشترین تمرکز دانشجویان واحدهای دانشگاه آزاد در شهر [[استان تهران|تهران]] و [[استان تهران]] واقع است. نحوه پذیرش دانشجو از طریق آزمون ورودی است. بیشتر پذیرفته شدگان این دانشگاه در مقطع کارشناسی مشغول به تحصیل هستند و درصد کمی از آنها نیز در دوره‌های تکمیلی کارشناسی ارشد و دکتری درس می‌خوانند. &lt;br /&gt;
[[پرونده:دانشگاه الزهرا.jpg|بندانگشتی|دانشگاه الزهرا ، قابل بازیابی از&amp;lt;nowiki/&amp;gt;https://www.beytoote.com/scientific/university/introduction-alzahra03-university.html]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دانشگاه مخصوص زنان - دانشگاه الزهرا ===&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۳ ش «مدرسه عالی دختران تهران» به منظور آموزش و پرورش نیمی از جمعیت فعال کشور و هدایت علمی استعدادهای زنان و تقویت مهارت‌های رهبری آنان به منطور آماده شدن برای احراز مسئولیت‌های متنوع اجتماعی با سه رشته تحصیلی روانشناسی، مترجمی زبان‌های خارجی، منشی گری و فنون خانه‌داری تأسیس گردید&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;سیمای آموزش عالی ایران (هیأت علمی - دانشجویان)&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، سال ۱۳۷۵، مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، خرداد ۱۳۷۷، ص65-66.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این مدرسه در سال ۱۳۵۴ ش به دانشگاه تبدیل شد و با تصمیم ستاد [[انقلاب فرهنگی]] در سال ۱۳۵۹ به دانشگاه الزهرا تغییر نام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دانشگاه که در شهر تهران قرار دارد وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی است و دارای چهار دانشکده در سه گروه علوم انسانی، علوم پایه و هنر است که در مقاطع تحصیلی، کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی در ۴۱ رشته تحصیلی دانشجو داشته است. در سال ۱۳۷۵ ش در این دانشگاه ۳۷۹۶ دانشجوی زن به تحصیل اشتغال داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== نخستین دانشگاه بین‌المللی [[کشور ایران|ایران]] - دانشگاه بین‌المللی امام خمینی ===&lt;br /&gt;
پذیرش دانشجو از کشورهای دیگر نیز صورت می‌گرفت و اتباع کشورهای مختلف بدون تأکید بر مسلمان بودن به ویژه در رشته‌های تحصیلی مربوط به ادبیات و فرهنگ و هنر قدیم و جدید [[کشور ایران|ایران]] در دانشگاه‌های داخل کشور در سطوح کارشناسی تا دکتری پذیرفته می‌شدند. اما در سال‌های پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] مسئولان تصمیم گرفتند که یک مرکز آموزش عالی مستقل برای دانشجویان سایر کشورها با تأکید بر اهداف اسلامی دایر کنند. برای تحقق این هدف با استفاده از امکانات مجتمع آموزش عالی قزوین یک مرکز آموزش عالی به نام دانشگاه بین‌المللی امام خمینی دایر شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب در سال ۱۳۶۲ ش با تصویب مجلس شورای اسلامی به منظور معرفی فرهنگ و تمدن و معارف اسلامی، تحقق و اشاعه فرهنگ اسلامی در سطح بین‌المللی و برقراری ارتباط با شخصیت‌ها و مراکز علمی جهان به ویژه مراکز اسلامی و با هدف گسترش تحصیلات عالیه کشور، دانشگاه بین‌المللی امام خمینی تأسیس شد و آیین نامه نهایی آن در خرداد ۱۳۷۳ ش به تصویب وزارت فرهنگ و آموزش عالی رسید. قابل ذکر است که مجتمع آموزش دهخدا (قزوین) که از ادغام مدرسه عالی علوم اقتصادی و اجتماعی قزوین (تأسیس ۱۳۵۰ ش) و مدرسه عالی علوم اداری و بازرگانی قزوین (تأسیس ۱۳۴۹ ش) ایجاد شده بود، در سال ۱۳۶۹ ش در دانشگاه بین‌المللی امام خمینی (قزوین) ادغام شد. این دانشگاه وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی است&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;سیمای آموزش عالی ایران (هیأت علمی - دانشجویان)&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، سال ۱۳۷۵، مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، خرداد ۱۳۷۷، ص94و95.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشگاه امام خمینی دارای پنج دانشکده در پنج گروه عمده رشته‌های تحصیلی علوم انسانی، علوم پایه، فنی و مهندسی، کشاورزی و دامپروری و هنر است که در مقطع کارشناسی، و کارشناسی ارشد در ۲۶ رشته دانشجو می‌پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۷۷-۱۳۷۶ ش ۲۸۵۷ دانشجو در این دانشگاه به تحصیل اشتغال داشته‌اند که ۱۱۰۶ نفر آنان زن بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کل ۲۸۵۷ نفر دانشجو، ۱۵۴۹ نفر در علوم انسانی، ۵۹۶ نفر در علوم پایه، ۷۲ نفر در کشاورزی و دامپروری، ۴۱۲ نفر در فنی و مهندسی و ۲۲۸ نفر در هنر و معماری مشغول به تحصیل بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادآور می‌شود که در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ در کل دانشگاه‌های کشور ۷۷۸ نفر دانشجو غیر ایرانی مشغول به تحصیل بودند که از میان آنان ۱۹۹ نفر افغانی، ۱۲۹ نفر عراقی، ۸۷ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاجیکی، ۶۸ نفر از جمهوری آذربایجان، ۶۸ نفر پاکستانی و بقیه اتباع کشمیر، بوسنی، سودان، ترکیه، یمن، هند، سوریه و چین بوده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آمار آموزش عالی ایران سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶،&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، ص ۳۱۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مراحل و دوره‌های تحصیلی در حوزه‌های علمیه&amp;lt;ref&amp;gt;ضمیری، محمد علی. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آمار آموزش عالی ایران سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶،&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، ص107. &amp;lt;/ref&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
آنچه امروزه مقاطع و مراحل درسی در حوزه‌های علمیه نامیده می‌شود، سابقه در قرون و اعصار دارد. شاید بتوان گفت که از آغاز (قرون اولیه هجری) حوزه‌های علوم دینی به معنای خاص کلمه، یک طلبه و دانشجوی علوم اسلامی همین مراحل را طی کرده است. سه مقطع و مرحله اساسی در نظام آموزشی حوزه‌های علمیه وجود دارد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# مرحله مقدمات&lt;br /&gt;
# مرحله سطح&lt;br /&gt;
# مرحله خارج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== 1. مرحله مقدمات ====&lt;br /&gt;
همچنانکه از نام آن بر می‌آید طلبه در این مرحله با دروس پایه و اساسی که برای کسب علوم اسلامی و به تعبیر دقیق‌تر برای فرا گرفتن اصول فقه بدان نیازمند است، آشنا می‌شود. این مقدمات عبارت‌اند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) ادبیات عرب (شامل صرف و نحو، معانی بیان، بدیع)  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) منطق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) آشنایی اجمالی و مقدماتی با اصول فقه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره به طور متوسط سه سال طول می‌کشد که البته بسته به توانایی و استعداد طلاب امکان طولانی‌تر شدن یا کوتاهتر شدن آن وجود دارد. منابع عمده درسی این دوره عبارت‌اند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب جامع المقدمات (آموزش اجمالی صرف و نحو)، کتاب البهجه، المرضیه، (معروف به کتاب السیوطی که شرحی بر الفیه ابن مالک بوده و شامل یک دوره نسبتاً تفصیلی نحو است)، کتاب مختصر المعانی، (شامل علوم مختلف ادبی از قبیل معانی بیان و بدیع)، مغنی اللبیب (مطالبی در علم نحو). در منطق نیز کتاب‌های مختلفی مثل حاشیه ملا عبدالله، و شرح شمسیه نامیده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== 2. مرحله سطح ====&lt;br /&gt;
در این مرحله محور مباحث و مطالب بر دو موضوع اصلی یعنی «فقه» و «[[اصول فقه]]» استوار است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طلاب در مدتی که به طور متوسط ۶ سال طول می‌کشد با استفاده از کتاب شریف لمعه از شهید ثانی و کتاب اصول الفقه نوشته محمدرضا مظفر با یک دوره نسبتاً کامل فقه اصول و فقه شیعه آشنا می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ۳. مرحله خارج ====&lt;br /&gt;
پس از آن که طلاب در مدتی قریب به نه سال دروس پایه و مقدماتی را پشت سر گذاشتند و به طور کامل با مبانی فقه و اصول آشنا شدند وارد مرحله جدیدی می‌شوند که در اصطلاح حوزه بدان مرحله «خارج» اطلاق می‌شود و در حقیقت دوره عالی تحقیقات در فقه و اصول است. در پایان این مرحله، طلاب صاحب رأی و نظر می‌شوند و با استفاده از آمادگی‌هایی که در طول سالیان تحصیلشان به دست آورده‌اند به سوی اجتهاد و کسب قدرت استنباط احکام شرعی گام برمی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین کتاب‌هایی که در مرحله خارج استفاده می‌شود عبارت است از: کتاب شرایع الاسلام نوشته عالم معروف شیعه، محقق حلی و کتاب عروه الوثقی نوشته فقیه مشهور، سید محمد کاظم طباطبایی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروزه بر اساس برنامه‌های شورای مدیریت حوزه علمیه [[قم]]، در پایان هر سال تحصیلی این شورا با همکاری وزارت علوم از طلاب امتحان به عمل می‌آورد و طلاب به پایه‌های بالاتر ارتقا می‌یابند. به دارندگان مدارک حوزوی، گواهی معادل در نظام دانشگاهی اعطا می‌گردد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویژگی‌ها و خصایص نظام آموزشی حوزه‌های علمیه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) آزادی در انتخاب استاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) عدم محدودیت زمانی در مقاطع تحصیلی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) اصل قرار دادن اجتهاد و صاحب رأی شدن از ویژگی‌های مثبت حوزه است. البته ناگفته نماند که این نظام نقاط ضعفی در بعضی از زمینه‌ها نیز دارد:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. تخصصی نشدن علوم مختلف. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. جای بسیاری از علوم و حداقل بعضی علوم جدید و مورد نیاز در اکثر حوزه‌ها خالی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر انتخاب طلبه، تهیه کتب از جنبه کمی و کیفی، وضع خدمات رسانی امور رفاهی، انجام امتحانات به طور جدی و نظارت بر وضعیت طلاب، تحولات مثبتی بعد از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] صورت گرفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پیش از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]] ۱۳۵۸ ش در سرشماری‌ها تعداد افراد شاغل به تحصیل در حوزه‌های دینی به طور مشخص و مستقل پرسیده نمی‌شد. به همین دلیل در نتایج انتشار یافته سرشماری‌های ۱۳۳۵، ۱۳۴۵ و ۱۳۵۵ ش، ارقام شاغلین به تحصیل در حوزه‌های دینی موجود نیست. اما در سرشماری‌های ۱۳۶۵ و ۱۳۷۵ ش، ارقام یادشده به شرح زیر ارائه شده که نشانگر رشد کمی شاغلین به تحصیل در حوزه‌های دینی طی دهه ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۵ و نیز اشتغال زنان به تحصیلات حوزوی و نیز تمرکز این حوزه‌ها در مراکز شهری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[آموزش و پرورش پس از انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
* [[دوره آموزش و پرورش عمومی]]&lt;br /&gt;
* [[آموزش‌های فراگیر کاربردی و علمی]]&lt;br /&gt;
* [[شاخص‌های آموزش و پرورش در سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷ و مقایسه آن با پیش از انقلاب]]&lt;br /&gt;
* [[طرح تغییر بنیادی نظام آموزش متوسطه در دوره 1357 تا 1368]]&lt;br /&gt;
* [[سوادآموزی در ایران]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
ملک، حسن (1387). کتاب ایران: تاریخ آموزش و پرورش در ایران. ویراستاری مرضیه مرآت نیا. تهران: [https://alhodapub.com/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
حسن ملک&lt;br /&gt;
[[رده:تعلیم و تربیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3.jpg&amp;diff=14006</id>
		<title>پرونده:دانشگاه تربیت مدرس.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3.jpg&amp;diff=14006"/>
		<updated>2026-02-24T09:09:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دانشگاه تربیت مدرس&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7.jpg&amp;diff=14005</id>
		<title>پرونده:دانشگاه الزهرا.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7.jpg&amp;diff=14005"/>
		<updated>2026-02-24T08:59:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دانشگاه الزهرا&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14004</id>
		<title>آموزش عالی ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14004"/>
		<updated>2026-02-23T18:04:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ دانشگاه در جهان، با تأسیس آکادمی در یونان و با تشکیل دانشگاه جندی شاپور در [[کشور ایران|ایران]] آغاز می‌شود. دستاوردهای تأسیس آنها در قلمرو فلسفه، ریاضیات و علوم و فنون، از قرن دوم هجری به دنیای اسلام انتقال یافت و به تشکیل بیت الحکمه‌ها، دارالعلم‌ها، مدرسه‌ها و نظامیه‌ها انجامید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مروری بر پیشینه آموزش عالی در ایران&amp;lt;ref&amp;gt;در تدوین این بخش، از مقاله ذیل استفاده شده است: محسن خلیجی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵. &amp;lt;/ref&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
آموزش عالی در [[کشور ایران|ایران]]، مسیر پرنشیب و فراز و گسیخته‌ای را پیموده است. تأسیس دانشگاه جندی شاپور سرآغاز آموزش عالی و نهضت علمی در [[کشور ایران|ایران]] بود که حدود یک قرن پیش از اسلام تأسیس گردید و تا اواخر قرن سوم هجری فعالیت داشت. این مرکز، در دوران فعالیت خود اعتبار بین‌المللی داشت و علاوه برگردآوری آثار علمی کشورهای متمدن آن زمان، محل فعالیت‌های علمی و مرکز برخورد اندیشه‌ها در زمینه‌های علم، فلسفه و الهیات اقوام و ملل مختلف بود و از طریق آن، علم و فلسفه یونان در قرن هشتم و نهم میلادی به مسلمانان رسید  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از راه فرهنگ و تمدن اسلامی در قرن‌های بعد به مغرب زمین منتقل گردید. دوره فرهنگ و تمدن اسلامی از قرن دوم تا قرن هفتم هجری در اوج شکوه و قدرت بود و از هر نظر بر تمدن اروپایی برتری داشت. با حمله مغول، رکود فرهنگی در جهان [[اسلام]] و [[کشور ایران|ایران]] رو به افزایش گذاشت و به همراه آن، مراکز آموزشی و علمی نیز سستی گرفتند. نهضت فرهنگی این دوره از تاریخ [[کشور ایران|ایران]] خصوصیات جالبی داشته است، از جمله: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# آموزش و پرورش مقام و موقعیت بسیار والایی به دست آورد. بسیاری از بزرگان حکمت و فلسفه که پرورش یافته نظام آموزش عالی [[کشور ایران|ایران]] بودند، توجه خاصی به امر تعلیم و تربیت کرده و آثار گرانبهایی باقی گذاشته‌اند.&lt;br /&gt;
# نهضت فرهنگی، نظام استواری در آموزش عالی برپا ساخت که دانش در آن سلسله مراتب و مرزی نداشت. شاگرد، خود، معلم بود و استاد، خود، محصل و هر دو یک راه و مقصد را می‌پیمودند. تعلیم و تعلم به مدرک ختم نمی‌شد و نشانه یادگیری، تبحر و کارآیی دانش پژوه بود و برخلاف نظام اروپایی، مؤسسات آموزش عالی به اشراف زادگان یا طبقات خاصی اختصاص نداشت؛ بلکه همه علاقه مندان به آن راه داشتند. با وجود این سابقه درخشان، اموزش عالی در [[کشور ایران|ایران]] از تداوم بازمانده و نه تنها تکامل نیافت، بلکه سیر نزولی پیمود و در هر تجدید حیاتی، مجبور شد که از پی، آغاز کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== آغاز نظام جدید آموزش عالی در ایران ===&lt;br /&gt;
کشورهای اسلامی از جمله [[کشور ایران|ایران]] با داشتن سنت‌های معتبر مدارس عالی اسلامی در قرن‌های اخیر به تقلید از جهان صنعتی غرب به ایجاد دانشگاه به سبک جدید پرداختند. مهمترین اقدام، تأسیس دارالفنون بود که به دلایلی که در اینجا مورد بحث ما نیست، از روی الگوی فرانسوی ایجاد شد و روش‌های تعلیم فرانسوی را در این کشور باب کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف اصلی دارالفنون تربیت کادر رهبری برای قوای لشکری و کشوری بود و از آنجا که این مدرسه از حمایت دولت برخوردار بود، تا پایان قرن نوزدهم پیشرفت قابل ملاحظه‌ای داشت؛ ولی پس از آن به دلایل سیاسی به یک مدرسه متوسطه تبدیل شد. پس از دارالفنون، پیشرفت آموزش جدید کند شد و در پنجاه سال بعد، فقط پنج مؤسسه عالی آموزش تخصصی دایر گردید. نهضت مشروطه به تجدید خواهی در آموزش دامن زد و دو مدرسه تخصصی پزشکی و تربیت معلم نیز ایجاد شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش عالی پس از کودتای ۱۲۹۹، به دلیل نیاز نظام اداری کشور مورد توجه خاص قرار گرفت؛ به طوری که تا سال تأسیس [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] (۱۳۱۳ش)، هفت مدرسه عالی حقوق، پزشکی، علوم و فنون، الهیات، جنگ، کشاورزی و دامپزشکی دایر شد که بیشتر آنها جزو [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توجه به آموزش عالی موجب افزایش سریع تعداد دانشجویان آن گردید. در دهه بعد، بیشتر دانش آموختگان مؤسسات آموزش عالی، و فارغ‌التحصیلان مدارس متوسطه، به استخدام دستگاه‌های دولتی در آمدند. پیامد این امر تورم اداری بود که سبب افزایش رکود اداری و کاهش کارآیی آنها گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دهه‌های بعد، رشد تعداد مؤسسات آموزش عالی در [[کشور ایران|ایران]] ادامه یافت؛ به طوری که در دهه قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]]، شمار دانشجویان از ۳۰ هزار نفر در سال ۱۳۴۵ شمسی به ۱۵۰ هزار نفر در سال ۱۳۵۵ شمسی رسید و شمار دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی به ۲۴۸ بالغ گردید&amp;lt;ref&amp;gt;محسن خلیجی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵، ص77.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور که آمار و ارقام موجود نشان می‌دهد، بیشترین رشد کمی آموزش عالی در قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]]، در فاصله سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۷ شمسی صورت گرفت. در این دهه، نسبت استادان تمام وقت به دانشجویان در حدود یک به بیست و پنج بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رشد شتابان، مشکلات و تنگناهای بی‌شماری به بار آورد که پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] نیز پا برجا ماند. مهمترین این تنگناها را یکی از محققان چنین بر شمرده است&amp;lt;ref&amp;gt;محسن خلیجی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵، ص79.&amp;lt;/ref&amp;gt;:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# کمبود استاد&lt;br /&gt;
# کمبود مواد آموزشی،&lt;br /&gt;
# کمبود دانشجوی واجد شرایط&lt;br /&gt;
# کمبود زیربنای فرهنگی و علمی&lt;br /&gt;
# کمبودهای نظام ارزشی و انگیزشی&lt;br /&gt;
# کمبودهای نظام مدیریت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جایی دیگر موارد زیر را معضلات عمده آموزش عالی کشور نام  برده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;محسن خلیجی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵، ص83.&amp;lt;/ref&amp;gt;:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# پیوندهای نادرست با فرهنگ تمدن غرب &lt;br /&gt;
# نخبه گرایی آموزشی&lt;br /&gt;
# هماهنگی اشتغال و آموزش &lt;br /&gt;
# رشد شتابان آموزش عالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ملاحظات فوق باید اذعان کرد که نظام آموزش عالی ایرا پس انقلاب، وارث بسیاری از نابسامانی‌ها بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ساختار اداری آموزش عالی ===&lt;br /&gt;
به موجب قانون تأسیس وزارت علوم و آموزش عالی مصوب ۳۰ بهمن ۱۳۴۶ شمسی، وظایف این وزارتخانه عبارت بودند از: تعیین خط مشی تعلیماتی کشور اعم از ابتدایی و متوسطه و عالی، نظارت بر امور مدارس عالی و دانشگاه‌ها و صدور اجازه تأسیس مدارس عالی یا لغو آن، تعیین خط مشی کلی اعزام دانشجو به خارج، نظارت بر مراکز تحقیقاتی و علمی، توسعه و ارشاد مراکز علمی، و رسیدگی به مدارک علمی فارغ‌التحصیلان ایرانی مدارس خارجی. طبق مصوب خرداد ۱۳۴۷ شمسی وزارت آموزش عالی از دو بخش سازمانی علمی - تحقیقاتی و اداری - پارلمانی تشکیل شده بود. مدارس عالی به سه دسته تقسیم می‌شدند:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# مدارس عالی دولتی&lt;br /&gt;
# مدارس عالی آزاد که از بودجه دولتی استفاده می‌کردند ولی کارکنان آنها، عموماً کارمند رسمی دولت نبودند؛ مانند دانشگاه ملی، دانشگاه صنعتی آریا مهر (شریف فعلی)، مدرسه عالی دختران دانشکده صنعت نفت آبادان، دانشگاه پهلوی شیراز. &lt;br /&gt;
# مدارس عالی خصوصی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق آمار وزارت علوم در سال ۱۳۴۷ شمسی توزیع دانشجویان در سه نوع مدارس عالی فوق بدین صورت بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# ۸ دانشگاه دولتی با ۴۵ درصد کل دانشجویان کشور&lt;br /&gt;
# ۷۴ واحد آموزش عالی دولتی یا وابسته به دولت با ۳۵ درصد کل دانشجویان کشور &lt;br /&gt;
# ۲۵ واحد آموزش عالی غیر دولتی با ۲۰ درصد دانشجویان کل کشور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام دانشگاهی ایران چنان که گفته شد از شیوه دانشگاه‌های فرانسه (قبل از اصلاحات ۱۹۶۸ م) اقتباس شده و سرآغاز آن، تأسیس [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] بود. در سال ۱۳۴۲ شمسی در [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] با استناد به آموزش عالی آمریکا تحولی ایجاد شد و نظام واحدی جای نظام ساعت درسی را گرفت. بقیه دانشگاه‌ها از الگوی [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] پیروی کردند؛ غیر از دانشگاه صنعتی آریا مهر (شریف) و دانشگاه شیراز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال تحصیلی ۵۱-۱۳۵۰ شمسی بیش از ۲۴ هزار دانشجو در دانشگاه‌های ایران مشغول به تحصیل بودند که ۴۶ درصد کل دانشجویان کشور را شامل شدند. دانشگاه تهران ۱۷ هزار دانشجو داشت و بقیه در دانشگاه‌های دیگر بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته قابل ذکر در سال‌های قبل از انقلاب، کاهش تدریجی استقلال و اقتدار اداری و مالی دانشگاه‌ها به ویژه در سال‌های کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شمسی، بر این اساس تأسیس وزارت علوم و آموزش عالی اقدامی در جهت نظارت بر دانشگاه‌ها و کاهش استقلال آنها ارزیابی شد. خواست استقلال مالی و اداری دانشگاه‌ها در سال‌های پس از انقلاب نیز تحقق نیافت و تشکیل هیأت‌های امناء که فاقد اقتدار لازم بودند، کمکی به حل این مسئله نکرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعزام دانشجو به خارج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به موجب قانون مصوب خرداد ۱۳۳۹ شمسی دولت می‌تواند فارغ‌التحصیلان رتبه اول دانشگاه‌ها و مدارس عالی را به خارج اعزام کند. مدت تحصیل حداکثر چهار سال بود و دانشجو می‌بایست پس از برگشت به خدمت دولت در می‌آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خرداد ۱۳۴۷ شمسی از مجموع ۲۰۵۰۷ نفر دانشجوی شاغل به تحصیل در خارج ۱۳۹ نفر به هزینه دولت و ۲۱۲ نفر با کمک دولت مشغول تحصیل بودند. این دانشجویان در کشورهای زیر اقامت داشتند: &lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|۲۵۰&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۶۹۴۱ نفر&lt;br /&gt;
|آمریکا&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۵۵۵۵ نفر&lt;br /&gt;
|آلمان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۳۴۲۳ نفر&lt;br /&gt;
|انگلستان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۱۰۹۸ نفر&lt;br /&gt;
|اتریش&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۸۸۹ نفر&lt;br /&gt;
|فرانسه&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۳۹۲ نفر&lt;br /&gt;
|ایتالیا&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۳۱۲ نفر&lt;br /&gt;
|سوییس&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۶۲ نفر^{۵}&lt;br /&gt;
|بلژیک&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
آموزش عالی ایران پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ ش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مهمترین تحولاتی که در نخستین سال‌های انقلاب رخ داد، تعطیلی دانشگاه‌ها و تشکیل نهادی به نام ستاد انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۵۹ شمسی بود. وظیفه این ستاد، اسلامی کردن دانشگاه‌ها و ایجاد تغییرات اساسی در ساختار اداری و آموزشی و فرهنگی دانشگاه‌ها اعلام شده بود. پس از گذشت یک سال به تدریج ابتدا رشته‌های پزشکی و فنی و در آخر رشته‌های علوم انسانی بعضاً پس از دو تا سه سال تعطیلی باز گشایی شد. با وجود اقدامات صورت گرفته توسط ستاد انقلاب فرهنگی، نمی‌توان لزوم انجام اقدامات اساسی‌تر را مورد تردید قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال‌های پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، مهمترین تحول، رشد کمی دانشجویان و مراکز آموزش عالی بود. به طوری که آمار و ارقام نشان می‌دهد، شمار کل دانشجویان آموزش عالی پس از انقلاب هفت برابر شده و تعداد مؤسسات آموزشی نیز به همان نسبت افزایش یافته است. به گفته وزیر فرهنگ و آموزش عالی در سال‌های اخیر، نگاهی به روند تحولات جاری نظام آموزش عالی در جهان نشان می‌دهد که نظام آموزش عالی در مقیاس جهانی با سه بحران بزرگ مواجه است و ما نیز از آن مستثنا نیستیم: بحران افزایش کمی، بحران نابرابری در خصوص دسترسی به آموزش عالی، و بحران تنگناهای مالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. عیسی صدیق، تاریخ فرهنگ ایران، ص ۵۰۵. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزیر فرهنگ و آموزش عالی در خصوص مسایل قوق آمارهای زیر را ارائه کرده است. - افزایش تعداد دانشجویان ۳۳۸/۹۷ نفر در سال ۱۳۵۱ شمسی به ۰۰۰/۸۵۰ نفر در سال ۱۳۷۲ شمسی (یعنی قریب ۹ برابر) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- افزایش تعداد دانشجویان ۳۳۸/۹۷ نفر در سال ۱۳۵۱ شمسی به ۰۰۰/۸۵۰ نفر در سال ۱۳۷۲ شمسی (یعنی قریب ۹ برابر) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نرخ ثبت نام دانشجو ۱۴۰۰ نفر در یکصد هزار نفر جمعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هزینه سرانه دانشجو ۰۰۰/۵۰۰/۱ ریال (۴/۱۵ درصد) از کل مبلغ یکهزار و ششصد میلیارد ریال هزینه‌های دولت که به آموزش اختصاص داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دگرگونی در ساختار وزارت فرهنگ و آموزش عالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ساختار کنونی وزارت فرهنگ و آموزش عالی (سال ۱۳۷۸ ش) وزیر در رأس امور وزارتخانه قرار دارد. در مرتبه بعد معاونان مختلف از جمله معاون آموزشی - پژوهشی، اداری، - مالی، دانشجویی و بین‌الملل قرار دارند. دانشگاه‌های کشور نیز تابع دو وزارتخانه فرهنگ و آموزش عالی و بهداشت هستند. ساختار وزارت فرهنگ و آموزش عالی در مقایسه با سال‌های قبل از انقلاب تغییراتی کرده است. این تغییرات از همان روزهای نخست پیروزی انقلاب آغاز شد. برای مثال در کمتر از یکماه بعد از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷شمسی و با تصویب شورای انقلاب دو وزارتخانه علوم و آموزش عالی و فرهنگ و هنر در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ شمسی با هدف «صرفه جویی در مصرف اعتبارات و کاهش دیوانسالاری و اتخاذ خط مشی‌های اساسی، و انجام اقدامات قاطع در جهت اهداف انقلاب»^{۶} در یکدیگر ادغام شدند و در نتیجه وزارت فرهنگ و آموزش عالی شکل گرفت. در اردیبهشت ۱۳۵۹ شمسی و پس از اعلام تعطیلی دانشگاه‌ها، لایحه تصویب شورای عالی فرهنگ و آموزش عالی زیر نظر وزیر فرهنگ و آموزش عالی به تصویب رسید که وظیفه‌اش سیاستگذاری، تعیین خط مشی و ضوابط کلی و چگونگی فعالیت‌ها و امور آموزشی ذکر شده بود؛ این شورا تشکیل نشد و وظایفش به اجرای ستاد انقلاب فرهنگی واگذار شد. این ستاد در ۲۳/۳/۱۳۵۹ تشکیل شد. وظایف ستاد انقلاب فرهنگی به شرح زیر بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. داوری اردکانی، احمد و پروین احمدی، جایگاه قانونی آموزش عالی دولتی جمهوری اسلامی [[کشور ایران|ایران]]، مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، ۱۳۷۳، ص ۱. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. تعیین ضوابط انتخاب مدیران دانشگاه‌ها، استادان و دانشجویان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. تعیین ضوابط و شرایط محل تشکیل دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها و تصویب رشته‌ها. ۳. تصویب خط مشی، سیاست کلی، برنامه‌های عمومی و ضوابط و معیارها. ۴. نظارت بر چگونگی اجرای مصوبات ستاد در دانشگاه‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شورای عالی انقلاب فرهنگی در ۱۹ آذر ماه ۱۳۶۳ شمسی طی فرمان رهبر انقلاب به منظور ایجاد یک انقلاب واقعی فرهنگی و تعمیم فرهنگ اسلامی در همه شئونات فرهنگی، اجتماعی، آموزشی کشور و حفظ حرمت اسلام و دستاوردهای انقلاب با ترمیم ستاد انقلاب فرهنگی موجودیت یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکیل شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای عالی برنامه‌ریزی نیز شروع به کار کرد و در تاریخ ۷/۱۰/۱۳۷۲ وظایف این شورا مشخص شد. از اهم وظایف این شورا برنامه‌ریزی آموزشی و پژوهشی در سطح آموزش عالی بر اساس مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی و ارائه پیشنهادهای لازم است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسفند ۱۳۷۶ شمسی نیز قانون تشکیل هیأت‌های امناء دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی و پژوهشی پس از وقفه‌ای طولانی به تصویب رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدامات صورت گرفته در برنامه اول توسعه کشور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۶۸ شمسی پس از پایان جنگ، نخستین برنامه توسعه کشور به تصویب مجلس رسید. در این برنامه آموزش عالی کشور نیز مطرح شده بود. بر اساس گزارش وزیر آموزش و پرورش عالی، فعالیت‌های صورت گرفته در برنامه اول توسعه کشور به اختصار عبارت است از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. ایجاد، تقویت و تحکیم انسجام و اختیارات علمی، اداری و اجرایی دانشگاه از طریق تشکیل هیأت‌های امنا، تصویب آیین نامه جدید مدیریت دانشگاه و اتخاذ روش‌های تأمین منابع جدید و مستقل مالی برای دانشگاه‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. گسترش کمی، تعمیم و ارتقای کیفی پژوهش در دانشگاه‌ها از راه مشارکت مؤثر در تصویب و ابلاغ نظام تحقیقاتی، تشکیل شورای پژوهشی وزارت آموزش عالی، تأسیس فرهنگستان‌ها و... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. اقدامات فرهنگی و فوق برنامه با تعیین حدود وظایف نهادهای اسلامی و انقلابی و... ۴. توسعه اصلاحات آموزشی از طریق تأسیس دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی در مناطق محروم و مستعد، و تأسیس رشته‌های جدید در مقاطع کارشناسی ارشد دکتری. ۵. عمران دانشگاه‌ها از طریق گسترش ظرفیت‌های آموزشی و ایجاد خوابگاه‌های دانشجویی و... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. ایجاد تعادل‌های منطقه‌ای و تحقق عدالت اجتماعی از طریق اولویت گسترش دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی در مناطق محروم و... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئوس بخش آموزش عالی در برنامه دوم توسعه کشور نشان می‌دهد که اقدامات صورت گرفته در برنامه اول، در این برنامه نیز دنبال خواهد شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محدودیت‌ها ومشکلات آموزش عالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به موازات رشد و توسعه آموزش عالی در سال‌های بعد از انقلاب اسلامی، مسایل و مشکلات آن نه تنها تخفیف نیافته بلکه افزون شده است. به این مسائل در تحقیقات و گزارش‌های رسمی توجه و اعتنا شده است. از جمله در گزارش طرح بازنگری آموزش عالی کشور از معاونت آموزشی وزارت فرهنگ و آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت و رشد آن یکی از مهمترین عواملی است که تأثیر منفی بر عملکرد آموزش عالی کشور ما نهاده است؛ خصوصاً که این رشد متناسب با رشد اقتصادی و توانایی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموز عالی در جذب داوطلبان نبوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب ما شاهد انباشت جمعیت داوطلب ورود به دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی کشور هستیم که هر سال تعداد آن‌ها افزایش می‌یابد. در بین سال‌های تحصیلی ۶۲- ۱۳۶۱، ۶۸-۱۳۶۷ آمار فارغ‌التحصیلان آموزش متوسطه رشدی برابر ۲۴ درصد داشته است. جمعیت ورود به آموزش عالی در همین مدت از رشدی برابر ۶۵ درصد برخوردار بوده است. در سال ۷۷-۱۳۷۶ حدود یک میلیون و دویست وسی و دو هزار نفر متقاضی ورود به دانشگاه‌های دولتی بودندکه فقط ۱۵۴،۰۰۰ نفر پذیرفته شدند.^{۷} در سال‌های پس از انقلاب، نظام &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. پیک آموزش عالی، شماره ۴ و ۵. سال اول، خرداد و تیر ۱۳۷۶، ص ۴۹. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش عالی [[کشور ایران|ایران]] شاهد ایجاد و رشد مؤسسات آموزش عالی، موازی با مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی بوده است. در این زمینه دو جنبه را می‌توان از هم متمایز ساخت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. رشد مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارتخانه‌هایی غیر از وزارت فرهنگ و آموزش عالی و وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. ایجاد و رشد مؤسسات آموزش عالی غیر دولتی (خصوصاً دانشگاه آزاد). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طی سال‌های پس از انقلاب، شاهد افزایش تعداد مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارتخانه‌ها و سازمانهای دیگر هستیم که در تمام مقاطع تحصیلی کاردانی تا کارشناسی ارشد دوره‌های آموزشی دارند. در حال حاضر کسانیکه از این مؤسسات فارغ‌التحصیل می‌شوند، گواهینامه‌ای دریافت می‌کنند که در حیطه فعالیت آن وزارتخانه قابل قبول است و وزارت فرهنگ و آموزش عالی آن را قبول ندارد. این کثرت گرایی در مؤسسات عالی، افت کیفیت آموزش‌های عالی و نیز کاهش بازدهی علمی مناسب دانشگاه‌ها و مراکز عالی را به دنبال داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت هیأت علمی در آموزش عالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طی سال‌های پس از انقلاب و به ویژه پس از تعطیلی سه ساله دانشگاه‌ها، بسیاری از استادان با سابقه از کار دانشگاهی کنار گذاشته شدند یا کنار رفتند. در نتیجه، در بین سال‌های ۵۹-۱۳۵۸ و ۶۷-۱۳۶۶ شمسی تعداد اعضای هیأت علمی کاهش واز ۹۵۷۹ نفر به ۹۰۷۱ نفر ترکیب اعضای هیأت علمی تغییر یافت. از تعداد استاد و دانشیار کاسته و بر تعداد مربی و استادیار افزوده است. در سال ۵۹-۱۳۵۸ شمسی تعداد استادان و دانشیاران به ترتیب ۳/۶ و ۳/۱۰ درصد از کل اعضای هیأت علمی بود. این نسبت در سال ۶۷-۱۳۶۶ شمسی به ۹/۳ و ۵/۷ درصد کاهش یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال تحصیلی ۵۹-۱۳۵۸ شمسی تعداد استادیار و مربی به ترتیب ۳۱ و ۶/۳۹ و در سال ۶۷-۱۳۶۶ شمسی، ۴/۴۰ درصد کل اعضای هیأت علمی بود. در سال ۱۳۷۱ شمسی فقط ۳ درصد اعضای هیأت علمی رتبه استادی داشتند و در مقابل حدود ۵۰ درصد رتبه مربی. آمار موجود بیانگر آن است که در سال ۷۷-۱۳۷۶ شمسی نیز اقداماتی مانند دادن بورس تحصیلی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داخل و خارج به مربیان و دایر کردن دوره‌های دانشوری نتوانسته است تغییر عمده‌ای در هرم شغلی هیأت علمی ایجاد کند. در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ شمسی دارندگان عنوان‌های استاد، دانشیار، استادیار و مربی به ترتیب ۹/۳، ۸/۷، ۹/۳۰ و ۳/۵۴ درصد از کل اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها را تشکیل می‌دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت حقوقی اعضای هیأت علمی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقوق اعضای هیأت علمی تا سال ۱۳۶۹ شمسی ثابت بود. در این سال افزایشی در آن صورت گرفت که تأثیر محسوسی در وضعیت معیشتی - رفاهی آنان نداشت. قدرت خرید یک استادیار در سال ۱۳۶۵ شمسی نسبت به سال ۱۳۵۷ شمسی چهار برابر کاهش داشته است. افزایش حقوق اعضای هیأت علمی نیز نتوانست قدرت خرید آنها را تا حد رفع نیازهای ضروری (مسکن، پوشاک، خوراک، کتاب و...) بالا ببرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت عدم جوابگویی حقوق اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها به نیازهای اساسی، آن‌ها اثر منفی بر فعالیت‌های آموزشی - پژوهشی آن‌ها گذاشته است؛ به طوری که اکثر آنان ناچار به تدریس اضافه یا کار نیمه وقت در بخش خصوصی یا حتی انصراف از کار دانشگاهی می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدیریت دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش عالی در سال‌های گذشته از مسایلی چون ناتوانی مدیریت علمی و دانشگاهی در مؤسسات آموزش عالی، و وجود مجموعه‌های مدیریتی موازی در سطح دانشگاه زیان دیده است. در نتیجه، فقدان روابط مطلوب انسانی، نبود جو مساعد برای پژوهش و تحقیق، استفاده از نیروهای غیر متخصص و ناکارآمد گریبانگیر دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشکلات بیرونی نظام آموزش عالی کشور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین مشکلات بیرونی نظام آموزش عالی عبارت‌اند از: - دوران سازندگی پس از جنگ و تشدید مسایل دوران گذار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رشد جمعیت به ویژه در گروه‌های سنی جوان و تقاضای روز افزون اجتماعی برای آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نارسایی در آموزش متوسطه، راهنمایی و ابتدایی و مواجه بودن آموزش عالی با ورودی‌های ضعیف از نظر بنیه علمی و به ویژه فقدان روحیه تتبع و تحقیق در آنها. - محدودیت منابع مالی (ارزی و ریالی). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نهادینه نشدن پژوهش در [[کشور ایران|ایران]] و عدم ورود آن به چرخه تولید، توزیع و مصرف عمومی و در حالت کلی تر، در فرآیند توسعه اقتصادی - اجتماعی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- محدودیت یا اشباع بازار کار برای فارغ‌التحصیلان برخی رشته‌های تحصیلی (به ویژه رشته‌های علوم انسانی). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مراجع متعدد تصمیم‌گیری خارج از نظام آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نارسایی وتناقض در قوانین ومقررات موجود در زمینه آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وجود مسایل خاص فرهنگی - سیاسی جامعه بعد از انقلاب و حاکمیت ملاحظات سیاسی بر تصمیم‌گیری‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رواج شدید مدرک گرایی در سطح جامعه، احتمالاً به علت محدودیت استخدام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فقدان هماهنگی و ارتباط سازمان یافته بین آموزش عالی و بخش‌های مختلف اقتصادی و اجتماعی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وجود مراکز تحقیقات رقیب در خارج دانشگاه. - پایین بودن منزلت اجتماعی علم و عالم در جامعه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ضعف فرهنگی علمی در میان مردم و مسئولان و بی‌توجهی به علم به عنوان حلّال مشکلات اجتماعی امروز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ضعف فرهنگ کتاب خوانی در جامعه به عنوان یکی از ابزارهای مهم اطلاع رسانی. نکته قابل توجه در سال‌های پس از انقلاب کاهش مشارکت بخش دولتی در روند آموزش عالی کشور و افزایش سهم بخش خصوصی است. در حال حاضر درصد دانشجویان پذیرفته شده در دانشگاه غیردولتی آزاد، بیش از درصد دانشجویان پذیرفته شده در دانشگاه‌های دولتی است. البته دانشگاه‌های دولتی بیشتر به مقطع تحصیلات تکمیلی پرداخته‌اند. در چهارچوب توجه به تحصیلات تکمیلی، دانشگاه تربیت مدرس که هدف آن تأمین هیأت علمی مورد نیاز دانشگاه‌های دولتی است دایر گردید. با این حال داده‌های موجود حاکی از آن است که تحصیلات تکمیلی بیشتر رشد کمی یافته است تا رشد کیفی و نیاز به تأمین امکانات و هیأت علمی مناسب برای ارتقای سطح کیفی این دوره‌ها مشهود است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امتحان ورودی دانشگاه‌ها (کنکور) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهمیتی که در سال‌های پیش از انقلاب به مدرک تحصیلی برای استخدام و پرداخت دستمزد بر اساس آن داده می‌شد و نیز برخی انگیزه‌های شخصی و منزلتی موجب شد که تمایل به ادامه تحصیل در مراکز دانشگاهی به سرعت رواج و عمومیت پیدا کند. (برای نخستین بار در قانون وزارت معارف مصوب ۱۲۸۹ ه. ش استخدام در نظام حکومت و اداره دولت به طی مدارج تحصیلی جدید موکول شد.) با توجه به اینکه دانشگاه‌های موجود در کشور نتوانستند متناسب با رشد فارغ‌التحصیلان دوره دبیرستان افزایش یابند، راهی باقی نماند جز آنکه از میان انبوه فارغ‌التحصیلان دبیرستانی تعداد محدودی برای ادامه تحصیل در دانشگاه‌ها پذیرفته شوند؛ بدین ترتیب معضلی به نام امتحانات ورودی دانشگاه‌ها (کنکور) برای علاقه مندان به تحصیلات دانشگاهی ایجاد شد. با توجه به رشد افسار گسیخته جمعیت و کمبود مراکز آموزش‌های فنی و حرفه‌ای سال به سال بر تعداد شرکت کنندگان در آزمون‌های ورودی دانشگاه‌ها افزوده شد. به طوری که در سال ۱۳۷۷ش بیش از یک میلیون و دویست هزار دانش‌آموز در آزمون ورودی دانشگاه‌های دولتی شرکت کردند که از بین آنها حدود ۱۵۰ هزار نفر پذیرفته شدند.^{۸} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر دولت در فکر تصویب و اجرای برنامه‌هایی است که از شرکت بیش از حد دانش‌آموزان در امتحانات ورودی دانشگاه‌ها بکاهد. از جمله این برنامه‌ها گسترش آموزش فنی و حرفه‌ای و خدماتی در سطح تکنیسینی است. دانشگاه آزاد و بقیه مؤسسات آموزش عالی نیز به همین شکل تراکم بیش از حد داوطلبان ورود به دانشگاه‌ها رو به رو هستند. کنکور یا امتحان ورودی دانشگاه‌ها با توجه به نوع مدرک تحصیلی دانش‌آموزان در گروه‌های آزمایشی علوم تجربی، ریاضی فیزیک، هنر، و علوم انسانی صورت می‌گیرد که داوطلبان تحصیل در ۸ پیک آموزش عالی، سال اول، فروردین ۱۳۷۶. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشته‌های پزشکی، مهندسی، علوم پایه، هنر و علوم انسانی باید حد نصاب نمره قبولی را اکسب کنند. نحوه آزمون زمانی یک مرحله‌ای و زمانی دو مرحله‌ای بوده است. چندین سال بعد از انقلاب همراه با امتحان علمی، گزینش اخلاقی - عقیدتی و سیاسی نیز صورت می‌گرفت. در سال‌های اخیر عمدتاً صلاحیت‌های علمی ملاک گزینش بوده است. بخشی از سهمیه دانشگاه‌های دولتی و غیر دولتی به فرزندان شهدای انقلاب و جنگ و افراد بسیج دیگر نهادهای اجرایی کشور تعلق دارد که پذیرش آنان نیز از طریق کنکور صورت می‌گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره‌های تحصیلات تکمیلی دانشگاه تربیت مدرس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتقای سطح علمی و آموزشی دانشگاه‌های کشور از طریق دایرکردن دوره‌های کارشناسی، ارشد و دکتری همواره یکی از ابزارهای اساسی برای دستیابی به استقلال علمی و فنی بوده است. نخستین گام‌ها در این زمینه در سال‌های قبل از انقلاب برداشته شد. برای مثال در سال ۱۳۱۳ ش دانشگاه تهران در چهار رشته برق، راه و ساختمان، معدن و مکانیک دوره کارشناسی، ارشد دایر کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۹ ش دوره‌های کارشناسی ارشد در ۳۹ رشته و در۱۳۵۳ ش در ۶۷ رشته دایر بود. همچنین در برخی رشته‌ها مانند ادبیات و حقوق در سال‌های قبل از انقلاب دوره‌های دکتری دایر شده بود. سابقه دوره‌های دکترای پزشکی در کشور به ۱۴۵ سال پیش باز می‌گردد. قابل ذکر است که اعزام دانشجو به خارج در سال‌های قبل از انقلاب متداولترین راه ادامه تحصیلات تکمیلی بود. در سال‌های پس از انقلاب نیز اعزام دانشجو به خارج ادامه یافت. اما به دلیل بروز تنگناهای اقتصادی و ایجاد مشکلاتی پیرامون روابط [[کشور ایران|ایران]] با برخی از کشورهای پیشرفته و نیز نیاز روزافزون به افراد متخصص برای دانشگاه‌ها و سایر سازمان‌ها، به توسعه دوره‌های تکمیلی در داخل کشور بیش از پیش توجه شد. بدین ترتیب در اکثر دانشگاه‌های کشور دوره‌های کارشناسی ارشد و دکتری دایر شد. یکی از مهم‌ترین اقدامات در این زمینه تأسیس دانشگاه تربیت مدرس بود. این دانشگاه در سال ۱۳۶۰ ش با تصویب ستاد انقلاب فرهنگی با نام «مدرسه تربیت مدرس» به منظور تربیت مدرسان برای تدریس در دانشگاه‌ها و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤسسات آموزش عالی در مقاطع تحصیلی کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی تأسیس شد و در سال ۱۳۶۵ ش به «دانشگاه تربیت مدرس» تغییر نام داد.^{۹}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دانشگاه در شهر تهران واقع و وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی است. این دانشگاه دارای هفت دانشکده در شش گروه عمده رشته‌های تحصیلی پزشکی، علوم انسانی، علوم پایه، فنی و مهندسی، کشاورزی، دامپزشکی و هنر بوده که در مقاطع تحصیلی کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی در ۱۱۲ رشته تحصیلی دانشجو داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۷۵ ش، این دانشگاه ۳۳۱۳ نفر دانشجو داشته که ۴۴۲ نفر (۳۴/۱۳ درصد) زنان و ۲۸۷۱ نفر (۶۶/۸۶ درصد) را مردان تشکیل داده‌اند. از این تعداد ۲۳۷۵ نفر در مقاطع کارشناسی ارشد و ۹۳۸ نفر در مقطع دکتری مشغول به تحصیل بوده‌اند.^{۱۰} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشگاه آزاد اسلامی، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشگاه آزاد اسلامی در سال‌های قبل از انقلاب (سال ۱۳۵۲ ش) با اقتباس از دانشگاه آزاد (Open University) کشورهای غربی با روش آموزش از راه دور و با استفاده از کمک‌های مردمی و دولتی ایجاد شد. این دانشگاه در سال‌های پس از انقلاب از اهداف اولیه‌اش فاصله گرفت و در شرایط ناتوانی دولت در سرمایه گذاری در آموزش عالی (به دلیل جنگ با عراق) و افزایش متقاضیان ورود به دانشگاه به صورت یک مرکز آموزش عالی در آمد که هزینه‌اش را از دانشجویان یا کمک‌های مردمی دریافت می‌کرد. قابل ذکر است که در سال‌های پس از انقلاب (سال ۱۳۶۶ش) وزرات فرهنگ و آموزش عالی، دانشگاه پیام نور را که روش غیر حضوری و آموزش از راه دور داشت جایگزین دانشگاه آزاد قبل از انقلاب کرد. به تدریج دانشگاه ملزم شد برای آن که مدارک تحصیلی‌اش مورد تأیید وزارت فرهنگ و آموزش عالی و وزارت بهداشت و درمان قرار گیرد، معیارهای این دو وزارتخانه را در زمینه‌های مختلف آموزشی و اداری رعایت کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹. رجوع شود به: سیمای آموزش عالی [[کشور ایران|ایران]] (هیأت علمی - دانشجویان)، سال ۱۳۷۵، مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، خرداد ۱۳۷۷، صص ۱۱۱-۱۱۳. ۱۰. همان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به تقاضای مردم مناطق مختلف کشور، دانشگاه آزاد اسلامی توانست واحدهای دانشگاهی را در سراسر کشور در بیشتر رشته‌های علمی و کاربردی دایر کند. در حال حاضر تقریباً در تمام شهرهای کشور دانشگاه آزاد اسلامی فعالیت آموزشی دارد. بیشترین تمرکز دانشجویان واحدهای دانشگاه آزاد در شهر تهران و استان تهران واقع است. نحوه پذیرش دانشجو از طریق آزمون ورودی است. بیشتر پذیرفته شدگان این دانشگاه در مقطع کارشناسی مشغول به تحصیل هستند و درصد کمی از آنها نیز در دوره‌های تکمیلی کارشناسی ارشد و دکتری درس می‌خوانند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشگاه مخصوص زنان - دانشگاه الزهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۳ ش «مدرسه عالی دختران تهران» به منظور آموزش و پرورش نیمی از جمعیت فعال کشور و هدایت علمی استعدادهای زنان و تقویت مهارت‌های رهبری آنان به منطور آماده شدن برای احراز مسئولیت‌های متنوع اجتماعی با سه رشته تحصیلی روانشناسی، مترجمی زبان‌های خارجی، منشی گری و فنون خانه‌داری تأسیس گردید.^{۱۱} این مدرسه در سال ۱۳۵۴ ش به دانشگاه تبدیل شد و با تصمیم ستاد انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۵۹ به دانشگاه الزهرا تغییر نام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دانشگاه که در شهر تهران قرار دارد وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی است و دارای چهار دانشکده در سه گروه علوم انسانی، علوم پایه و هنر است که در مقاطع تحصیلی، کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی در ۴۱ رشته تحصیلی دانشجو داشته است. در سال ۱۳۷۵ ش در این دانشگاه ۳۷۹۶ دانشجوی زن به تحصیل اشتغال داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین دانشگاه بین‌المللی [[کشور ایران|ایران]] - دانشگاه بین‌المللی امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پذیرش دانشجو از کشورهای دیگر نیز صورت می‌گرفت و اتباع کشورهای مختلف بدون تأکید بر مسلمان بودن به ویژه در رشته‌های تحصیلی مربوط به ادبیات و فرهنگ و هنر قدیم و جدید [[کشور ایران|ایران]] در دانشگاه‌های داخل کشور در سطوح کارشناسی تا دکتری پذیرفته می‌شدند. اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱. همان، صص ۶۵-۶۶. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال‌های پس از انقلاب مسئولان تصمیم گرفتند که یک مرکز آموزش عالی مستقل برای دانشجویان سایر کشورها با تأکید بر اهداف اسلامی دایر کنند. برای تحقق این هدف با استفاده از امکانات مجتمع آموزش عالی قزوین یک مرکز آموزش عالی به نام دانشگاه بین‌المللی امام خمینی دایر شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب در سال ۱۳۶۲ ش با تصویب مجلس شورای اسلامی به منظور معرفی فرهنگ و تمدن و معارف اسلامی، تحقق و اشاعه فرهنگ اسلامی در سطح بین‌المللی و برقراری ارتباط با شخصیت‌ها و مراکز علمی جهان به ویژه مراکز اسلامی و با هدف گسترش تحصیلات عالیه کشور، دانشگاه بین‌المللی امام خمینی تأسیس شد و آیین نامه نهایی آن در خرداد ۱۳۷۳ ش به تصویب وزارت فرهنگ و آموزش عالی رسید. قابل ذکر است که مجتمع آموزش دهخدا (قزوین) که از ادغام مدرسه عالی علوم اقتصادی و اجتماعی قزوین (تأسیس ۱۳۵۰ ش) و مدرسه عالی علوم اداری و بازرگانی قزوین (تأسیس ۱۳۴۹ ش) ایجاد شده بود، در سال ۱۳۶۹ ش در دانشگاه بین‌المللی امام خمینی (قزوین) ادغام شد. این دانشگاه وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی است.^{۱۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشگاه امام خمینی دارای پنج دانشکده در پنج گروه عمده رشته‌های تحصیلی علوم انسانی، علوم پایه، فنی و مهندسی، کشاورزی و دامپروری و هنر است که در مقطع کارشناسی، و کارشناسی ارشد در ۲۶ رشته دانشجو می‌پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۷۷-۱۳۷۶ ش ۲۸۵۷ دانشجو در این دانشگاه به تحصیل اشتغال داشته‌اند که ۱۱۰۶ نفر آنان زن بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کل ۲۸۵۷ نفر دانشجو، ۱۵۴۹ نفر در علوم انسانی، ۵۹۶ نفر در علوم پایه، ۷۲ نفر در کشاورزی و دامپروری، ۴۱۲ نفر در فنی و مهندسی و ۲۲۸ نفر در هنر و معماری مشغول به تحصیل بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادآور می‌شود که در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ در کل دانشگاه‌های کشور ۷۷۸ نفر دانشجو غیر ایرانی مشغول به تحصیل بودند که از میان آنان ۱۹۹ نفر افغانی، ۱۲۹ نفر عراقی، ۸۷ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۲. همان، ص ۹۴ و ۹۵. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاجیکی، ۶۸ نفر از جمهوری آذربایجان، ۶۸ نفر پاکستانی و بقیه اتباع کشمیر، بوسنی، سودان، ترکیه، یمن، هند، سوریه و چین بوده‌اند.^{۱۳} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراحل و دوره‌های تحصیلی در حوزه‌های علمیه^{۱۴} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه امروزه مقاطع و مراحل درسی در حوزه‌های علمیه نامیده می‌شود، سابقه در قرون و اعصار دارد. شاید بتوان گفت که از آغاز (قرون اولیه هجری) حوزه‌های علوم دینی به معنای خاص کلمه، یک طلبه و دانشجوی علوم اسلامی همین مراحل را طی کرده است. سه مقطع و مرحله اساسی در نظام آموزشی حوزه‌های علمیه وجود دارد: &lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|1. مرحله مقدمات&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|2. مرحله سطح&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|3. مرحله خارج&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
1. مرحله مقدمات &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنانکه از نام آن بر می‌آید طلبه در این مرحله با دروس پایه و اساسی که برای کسب علوم اسلامی و به تعبیر دقیق‌تر برای فرا گرفتن اصول فقه بدان نیازمند است، آشنا می‌شود. این مقدمات عبارت‌اند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) ادبیات عرب (شامل صرف و نحو، معانی بیان، بدیع) ب) منطق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) آشنایی اجمالی و مقدماتی با اصول فقه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره به طور متوسط سه سال طول می‌کشد که البته بسته به توانایی و استعداد طلاب امکان طولانی‌تر شدن یا کوتاهتر شدن آن وجود دارد. منابع عمده درسی این دوره عبارت‌اند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳. رجوع شود به: آمار آموزش عالی [[کشور ایران|ایران]] سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶: مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، ص ۳۱۱. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۴. محمد علی ضمیری، همان، ص ۱۰۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب جامع المقدمات (آموزش اجمالی صرف و نحو)، کتاب البهجه، المرضیه، (معروف به کتاب السیوطی که شرحی بر الفیه ابن مالک بوده و شامل یک دوره نسبتاً تفصیلی نحو است)، کتاب مختصر المعانی، (شامل علوم مختلف ادبی از قبیل معانی بیان و بدیع)، مغنی اللبیب (مطالبی در علم نحو). در منطق نیز کتاب‌های مختلفی مثل حاشیه ملا عبدالله، و شرح شمسیه نامیده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. مرحله سطح &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این مرحله محور مباحث و مطالب بر دو موضوع اصلی یعنی «فقه» و «اصول فقه» استوار است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طلاب در مدتی که به طور متوسط ۶ سال طول می‌کشد با استفاده از کتاب شریف لمعه از شهید ثانی و کتاب اصول الفقه نوشته محمدرضا مظفر با یک دوره نسبتاً کامل فقه اصول و فقه شیعه آشنا می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. مرحله خارج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن که طلاب در مدتی قریب به نه سال دروس پایه و مقدماتی را پشت سر گذاشتند و به طور کامل با مبانی فقه و اصول آشنا شدند وارد مرحله جدیدی می‌شوند که در اصطلاح حوزه بدان مرحله «خارج» اطلاق می‌شود و در حقیقت دوره عالی تحقیقات در فقه و اصول است. در پایان این مرحله، طلاب صاحب رأی و نظر می‌شوند و با استفاده از آمادگی‌هایی که در طول سالیان تحصیلشان به دست آورده‌اند به سوی اجتهاد و کسب قدرت استنباط احکام شرعی گام برمی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین کتاب‌هایی که در مرحله خارج استفاده می‌شود عبارت است از: کتاب شرایع الاسلام نوشته عالم معروف شیعه، محقق حلی و کتاب عروه الوثقی نوشته فقیه مشهور، سید محمد کاظم طباطبایی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروزه بر اساس برنامه‌های شورای مدیریت حوزه علمیه قم، در پایان هر سال تحصیلی این شورا با همکاری وزارت علوم از طلاب امتحان به عمل می‌آورد و طلاب به پایه‌های بالاتر ارتقا می‌یابند. به دارندگان مدارک حوزوی، گواهی معادل در نظام دانشگاهی اعطا می‌گردد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویژگی‌ها و خصایص نظام آموزشی حوزه‌های علمیه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) آزادی در انتخاب استاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) عدم محدودیت زمانی در مقاطع تحصیلی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) اصل قرار دادن اجتهاد و صاحب رأی شدن از ویژگی‌های مثبت حوزه است. البته ناگفته نماند که این نظام نقاط ضعفی در بعضی از زمینه‌ها نیز دارد: ۱. تخصصی نشدن علوم مختلف حوزه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزه‌ها خالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. جای بسیاری از علوم و حداقل بعضی علوم جدید و مورد نیاز در ا؟ است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر انتخاب طلبه، تهیه کتب از جنبه کمی و کیفی، وضع خدمات رسانی امور رفاهی، انجام امتحانات به طور جدی و نظارت بر وضعیت طلاب، تحولات مثبتی بعد از انقلاب صورت گرفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پیش از انقلاب اسلامی ۱۳۵۸ ش در سرشماری‌ها تعداد افراد شاغل به تحصیل در حوزه‌های دینی به طور مشخص و مستقل پرسیده نمی‌شد. به همین دلیل در نتایج انتشار یافته سرشماری‌های ۱۳۳۵، ۱۳۴۵ و ۱۳۵۵ ش، ارقام شاغلین به تحصیل در حوزه‌های دینی موجود نیست. اما در سرشماری‌های ۱۳۶۵ و ۱۳۷۵ ش، ارقام یادشده به شرح زیر ارائه شده که نشانگر رشد کمی شاغلین به تحصیل در حوزه‌های دینی طی دهه ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۵ و نیز اشتغال زنان به تحصیلات حوزوی و نیز تمرکز این حوزه‌ها در مراکز شهری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاغلین به تحصیل در حوزه‌های دینی کشور در سال‌های ۷۵-۱۳۶۵ ش &lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|سال ۱۳۷۵ ش&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|جمع&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۶۲۷۳۱&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[آموزش و پرورش پس از انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
* [[دوره آموزش و پرورش عمومی]]&lt;br /&gt;
* [[آموزش‌های فراگیر کاربردی و علمی]]&lt;br /&gt;
* [[شاخص‌های آموزش و پرورش در سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷ و مقایسه آن با پیش از انقلاب]]&lt;br /&gt;
* [[طرح تغییر بنیادی نظام آموزش متوسطه در دوره 1357 تا 1368]]&lt;br /&gt;
* [[سوادآموزی در ایران]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
ملک، حسن (1387). کتاب ایران: تاریخ آموزش و پرورش در ایران. ویراستاری مرضیه مرآت نیا. تهران: [https://alhodapub.com/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
حسن ملک&lt;br /&gt;
[[رده:تعلیم و تربیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14003</id>
		<title>آموزش عالی ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=14003"/>
		<updated>2026-02-23T17:57:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ دانشگاه در جهان، با تأسیس آکادمی در یونان و با تشکیل دانشگاه جندی شاپور در [[کشور ایران|ایران]] آغاز می‌شود. دستاوردهای تأسیس آنها در قلمرو فلسفه، ریاضیات و علوم و فنون، از قرن دوم هجری به دنیای اسلام انتقال یافت و به تشکیل بیت الحکمه‌ها، دارالعلم‌ها، مدرسه‌ها و نظامیه‌ها انجامید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مروری بر پیشینه آموزش عالی در ایران&amp;lt;ref&amp;gt;در تدوین این بخش، از مقاله ذیل استفاده شده است: محسن خلیجی، «نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵. &amp;lt;/ref&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
آموزش عالی در [[کشور ایران|ایران]]، مسیر پرنشیب و فراز و گسیخته‌ای را پیموده است. تأسیس دانشگاه جندی شاپور سرآغاز آموزش عالی و نهضت علمی در [[کشور ایران|ایران]] بود که حدود یک قرن پیش از اسلام تأسیس گردید و تا اواخر قرن سوم هجری فعالیت داشت. این مرکز، در دوران فعالیت خود اعتبار بین‌المللی داشت و علاوه برگردآوری آثار علمی کشورهای متمدن آن زمان، محل فعالیت‌های علمی و مرکز برخورد اندیشه‌ها در زمینه‌های علم، فلسفه و الهیات اقوام و ملل مختلف بود و از طریق آن، علم و فلسفه یونان در قرن هشتم و نهم میلادی به مسلمانان رسید  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از راه فرهنگ و تمدن اسلامی در قرن‌های بعد به مغرب زمین منتقل گردید. دوره فرهنگ و تمدن اسلامی از قرن دوم تا قرن هفتم هجری در اوج شکوه و قدرت بود و از هر نظر بر تمدن اروپایی برتری داشت. با حمله مغول، رکود فرهنگی در جهان [[اسلام]] و [[کشور ایران|ایران]] رو به افزایش گذاشت و به همراه آن، مراکز آموزشی و علمی نیز سستی گرفتند. نهضت فرهنگی این دوره از تاریخ [[کشور ایران|ایران]] خصوصیات جالبی داشته است، از جمله: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# آموزش و پرورش مقام و موقعیت بسیار والایی به دست آورد. بسیاری از بزرگان حکمت و فلسفه که پرورش یافته نظام آموزش عالی [[کشور ایران|ایران]] بودند، توجه خاصی به امر تعلیم و تربیت کرده و آثار گرانبهایی باقی گذاشته‌اند.&lt;br /&gt;
# نهضت فرهنگی، نظام استواری در آموزش عالی برپا ساخت که دانش در آن سلسله مراتب و مرزی نداشت. شاگرد، خود، معلم بود و استاد، خود، محصل و هر دو یک راه و مقصد را می‌پیمودند. تعلیم و تعلم به مدرک ختم نمی‌شد و نشانه یادگیری، تبحر و کارآیی دانش پژوه بود و برخلاف نظام اروپایی، مؤسسات آموزش عالی به اشراف زادگان یا طبقات خاصی اختصاص نداشت؛ بلکه همه علاقه مندان به آن راه داشتند. با وجود این سابقه درخشان، اموزش عالی در [[کشور ایران|ایران]] از تداوم بازمانده و نه تنها تکامل نیافت، بلکه سیر نزولی پیمود و در هر تجدید حیاتی، مجبور شد که از پی، آغاز کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== آغاز نظام جدید آموزش عالی در ایران ===&lt;br /&gt;
کشورهای اسلامی از جمله [[کشور ایران|ایران]] با داشتن سنت‌های معتبر مدارس عالی اسلامی در قرن‌های اخیر به تقلید از جهان صنعتی غرب به ایجاد دانشگاه به سبک جدید پرداختند. مهمترین اقدام، تأسیس دارالفنون بود که به دلایلی که در اینجا مورد بحث ما نیست، از روی الگوی فرانسوی ایجاد شد و روش‌های تعلیم فرانسوی را در این کشور باب کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف اصلی دارالفنون تربیت کادر رهبری برای قوای لشکری و کشوری بود و از آنجا که این مدرسه از حمایت دولت برخوردار بود، تا پایان قرن نوزدهم پیشرفت قابل ملاحظه‌ای داشت؛ ولی پس از آن به دلایل سیاسی به یک مدرسه متوسطه تبدیل شد. پس از دارالفنون، پیشرفت آموزش جدید کند شد و در پنجاه سال بعد، فقط پنج مؤسسه عالی آموزش تخصصی دایر گردید. نهضت مشروطه به تجدید خواهی در آموزش دامن زد و دو مدرسه تخصصی پزشکی و تربیت معلم نیز ایجاد شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش عالی پس از کودتای ۱۲۹۹، به دلیل نیاز نظام اداری کشور مورد توجه خاص قرار گرفت؛ به طوری که تا سال تأسیس [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] (۱۳۱۳ش)، هفت مدرسه عالی حقوق، پزشکی، علوم و فنون، الهیات، جنگ، کشاورزی و دامپزشکی دایر شد که بیشتر آنها جزو [https://ut.ac.ir/ دانشگاه تهران] شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توجه به آموزش عالی موجب افزایش سریع تعداد دانشجویان آن گردید. در دهه بعد، بیشتر دانش آموختگان مؤسسات آموزش عالی، و فارغ‌التحصیلان مدارس متوسطه، به استخدام دستگاه‌های دولتی در آمدند. پیامد این امر تورم اداری بود که سبب افزایش رکود اداری و کاهش کارآیی آنها گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دهه‌های بعد، رشد تعداد مؤسسات آموزش عالی در [[کشور ایران|ایران]] ادامه یافت؛ به طوری که در دهه قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]]، شمار دانشجویان از ۳۰ هزار نفر در سال ۱۳۴۵ شمسی به ۱۵۰ هزار نفر در سال ۱۳۵۵ شمسی رسید و شمار دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی به ۲۴۸ بالغ گردید&amp;lt;ref&amp;gt;محسن خلیجی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵، ص77.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور که آمار و ارقام موجود نشان می‌دهد، بیشترین رشد کمی آموزش عالی در قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]]، در فاصله سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۷ شمسی صورت گرفت. در این دهه، نسبت استادان تمام وقت به دانشجویان در حدود یک به بیست و پنج بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رشد شتابان، مشکلات و تنگناهای بی‌شماری به بار آورد که پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] نیز پا برجا ماند. مهمترین این تنگناها را یکی از محققان چنین بر شمرده است&amp;lt;ref&amp;gt;محسن خلیجی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«نگاهی کلی به وضعیت آموزش عالی در ایران: دیروز، امروز و فردا»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، مجموعه مقالات نخستین سمینار آموزش عالی در ایران، ج ۱، تهران: علامه طباطبایی، ۱۳۷۵، ص79.&amp;lt;/ref&amp;gt;:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. کمبود استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. کمبود مواد آموزشی، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. کمبود دانشجوی واجد شرایط  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. کمبود زیربنای فرهنگی و علمی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. کمبودهای نظام ارزشی و انگیزشی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. کمبودهای نظام مدیریت &lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|در جایی دیگر موارد زیر را معضلات عمده آموزش عالی کشور نام  برده‌اند:^{۴}&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
۱. پیوندهای نادرست با فرهنگ تمدن غرب ۲. نخبه گرایی آموزشی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. هماهنگی اشتغال و آموزش ۴. رشد شتابان آموزش عالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ملاحظات فوق باید اذعان کرد که نظام آموزش عالی ایرا پس انقلاب، وارث بسیاری از نابسامانی‌ها بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختار اداری آموزش عالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به موجب قانون تأسیس وزارت علوم و آموزش عالی مصوب ۳۰ بهمن ۱۳۴۶ شمسی، وظایف این وزارتخانه عبارت بودند از: تعیین خط مشی تعلیماتی کشور اعم از ابتدایی و متوسطه و عالی، نظارت بر امور مدارس عالی و دانشگاه‌ها و صدور اجازه تأسیس مدارس عالی یا لغو آن، تعیین خط مشی کلی اعزام دانشجو به خارج، نظارت بر مراکز تحقیقاتی و علمی، توسعه و ارشاد مراکز علمی، و رسیدگی به مدارک علمی فارغ‌التحصیلان ایرانی مدارس خارجی. طبق مصوب خرداد ۱۳۴۷ شمسی وزارت آموزش عالی از دو بخش سازمانی علمی - تحقیقاتی و اداری - پارلمانی تشکیل شده بود. مدارس عالی به سه دسته تقسیم می‌شدند: ۱. مدارس عالی دولتی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. مدارس عالی آزاد که از بودجه دولتی استفاده می‌کردند ولی کارکنان آنها، عموماً کارمند رسمی دولت نبودند؛ مانند دانشگاه ملی، دانشگاه صنعتی آریا مهر (شریف فعلی)، مدرسه عالی دختران دانشکده صنعت نفت آبادان، دانشگاه پهلوی شیراز. ۳. مدارس عالی خصوصی، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. همان، ص ۸۳ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق آمار وزارت علوم در سال ۱۳۴۷ شمسی توزیع دانشجویان در سه نوع مدارس عالی فوق بدین صورت بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. ۸ دانشگاه دولتی با ۴۵ درصد کل دانشجویان کشور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. ۷۴ واحد آموزش عالی دولتی یا وابسته به دولت با ۳۵ درصد کل دانشجویان کشور ۳. ۲۵ واحد آموزش عالی غیر دولتی با ۲۰ درصد دانشجویان کل کشور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام دانشگاهی ایران چنان که گفته شد از شیوه دانشگاه‌های فرانسه (قبل از اصلاحات ۱۹۶۸ م) اقتباس شده و سرآغاز آن، تأسیس دانشگاه تهران بود. در سال ۱۳۴۲ شمسی در دانشگاه تهران با استناد به آموزش عالی آمریکا تحولی ایجاد شد و نظام واحدی جای نظام ساعت درسی را گرفت. بقیه دانشگاه‌ها از الگوی دانشگاه تهران پیروی کردند؛ غیر از دانشگاه صنعتی آریا مهر (شریف) و دانشگاه شیراز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال تحصیلی ۵۱-۱۳۵۰ شمسی بیش از ۲۴ هزار دانشجو در دانشگاه‌های ایران مشغول به تحصیل بودند که ۴۶ درصد کل دانشجویان کشور را شامل شدند. دانشگاه تهران ۱۷ هزار دانشجو داشت و بقیه در دانشگاه‌های دیگر بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته قابل ذکر در سال‌های قبل از انقلاب، کاهش تدریجی استقلال و اقتدار اداری و مالی دانشگاه‌ها به ویژه در سال‌های کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شمسی، بر این اساس تأسیس وزارت علوم و آموزش عالی اقدامی در جهت نظارت بر دانشگاه‌ها و کاهش استقلال آنها ارزیابی شد. خواست استقلال مالی و اداری دانشگاه‌ها در سال‌های پس از انقلاب نیز تحقق نیافت و تشکیل هیأت‌های امناء که فاقد اقتدار لازم بودند، کمکی به حل این مسئله نکرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعزام دانشجو به خارج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به موجب قانون مصوب خرداد ۱۳۳۹ شمسی دولت می‌تواند فارغ‌التحصیلان رتبه اول دانشگاه‌ها و مدارس عالی را به خارج اعزام کند. مدت تحصیل حداکثر چهار سال بود و دانشجو می‌بایست پس از برگشت به خدمت دولت در می‌آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خرداد ۱۳۴۷ شمسی از مجموع ۲۰۵۰۷ نفر دانشجوی شاغل به تحصیل در خارج ۱۳۹ نفر به هزینه دولت و ۲۱۲ نفر با کمک دولت مشغول تحصیل بودند. این دانشجویان در کشورهای زیر اقامت داشتند: &lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|۲۵۰&lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۶۹۴۱ نفر&lt;br /&gt;
|آمریکا&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۵۵۵۵ نفر&lt;br /&gt;
|آلمان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۳۴۲۳ نفر&lt;br /&gt;
|انگلستان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۱۰۹۸ نفر&lt;br /&gt;
|اتریش&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۸۸۹ نفر&lt;br /&gt;
|فرانسه&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۳۹۲ نفر&lt;br /&gt;
|ایتالیا&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۳۱۲ نفر&lt;br /&gt;
|سوییس&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۶۲ نفر^{۵}&lt;br /&gt;
|بلژیک&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
آموزش عالی ایران پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ ش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مهمترین تحولاتی که در نخستین سال‌های انقلاب رخ داد، تعطیلی دانشگاه‌ها و تشکیل نهادی به نام ستاد انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۵۹ شمسی بود. وظیفه این ستاد، اسلامی کردن دانشگاه‌ها و ایجاد تغییرات اساسی در ساختار اداری و آموزشی و فرهنگی دانشگاه‌ها اعلام شده بود. پس از گذشت یک سال به تدریج ابتدا رشته‌های پزشکی و فنی و در آخر رشته‌های علوم انسانی بعضاً پس از دو تا سه سال تعطیلی باز گشایی شد. با وجود اقدامات صورت گرفته توسط ستاد انقلاب فرهنگی، نمی‌توان لزوم انجام اقدامات اساسی‌تر را مورد تردید قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال‌های پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، مهمترین تحول، رشد کمی دانشجویان و مراکز آموزش عالی بود. به طوری که آمار و ارقام نشان می‌دهد، شمار کل دانشجویان آموزش عالی پس از انقلاب هفت برابر شده و تعداد مؤسسات آموزشی نیز به همان نسبت افزایش یافته است. به گفته وزیر فرهنگ و آموزش عالی در سال‌های اخیر، نگاهی به روند تحولات جاری نظام آموزش عالی در جهان نشان می‌دهد که نظام آموزش عالی در مقیاس جهانی با سه بحران بزرگ مواجه است و ما نیز از آن مستثنا نیستیم: بحران افزایش کمی، بحران نابرابری در خصوص دسترسی به آموزش عالی، و بحران تنگناهای مالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. عیسی صدیق، تاریخ فرهنگ ایران، ص ۵۰۵. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزیر فرهنگ و آموزش عالی در خصوص مسایل قوق آمارهای زیر را ارائه کرده است. - افزایش تعداد دانشجویان ۳۳۸/۹۷ نفر در سال ۱۳۵۱ شمسی به ۰۰۰/۸۵۰ نفر در سال ۱۳۷۲ شمسی (یعنی قریب ۹ برابر) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- افزایش تعداد دانشجویان ۳۳۸/۹۷ نفر در سال ۱۳۵۱ شمسی به ۰۰۰/۸۵۰ نفر در سال ۱۳۷۲ شمسی (یعنی قریب ۹ برابر) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نرخ ثبت نام دانشجو ۱۴۰۰ نفر در یکصد هزار نفر جمعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هزینه سرانه دانشجو ۰۰۰/۵۰۰/۱ ریال (۴/۱۵ درصد) از کل مبلغ یکهزار و ششصد میلیارد ریال هزینه‌های دولت که به آموزش اختصاص داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دگرگونی در ساختار وزارت فرهنگ و آموزش عالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ساختار کنونی وزارت فرهنگ و آموزش عالی (سال ۱۳۷۸ ش) وزیر در رأس امور وزارتخانه قرار دارد. در مرتبه بعد معاونان مختلف از جمله معاون آموزشی - پژوهشی، اداری، - مالی، دانشجویی و بین‌الملل قرار دارند. دانشگاه‌های کشور نیز تابع دو وزارتخانه فرهنگ و آموزش عالی و بهداشت هستند. ساختار وزارت فرهنگ و آموزش عالی در مقایسه با سال‌های قبل از انقلاب تغییراتی کرده است. این تغییرات از همان روزهای نخست پیروزی انقلاب آغاز شد. برای مثال در کمتر از یکماه بعد از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷شمسی و با تصویب شورای انقلاب دو وزارتخانه علوم و آموزش عالی و فرهنگ و هنر در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ شمسی با هدف «صرفه جویی در مصرف اعتبارات و کاهش دیوانسالاری و اتخاذ خط مشی‌های اساسی، و انجام اقدامات قاطع در جهت اهداف انقلاب»^{۶} در یکدیگر ادغام شدند و در نتیجه وزارت فرهنگ و آموزش عالی شکل گرفت. در اردیبهشت ۱۳۵۹ شمسی و پس از اعلام تعطیلی دانشگاه‌ها، لایحه تصویب شورای عالی فرهنگ و آموزش عالی زیر نظر وزیر فرهنگ و آموزش عالی به تصویب رسید که وظیفه‌اش سیاستگذاری، تعیین خط مشی و ضوابط کلی و چگونگی فعالیت‌ها و امور آموزشی ذکر شده بود؛ این شورا تشکیل نشد و وظایفش به اجرای ستاد انقلاب فرهنگی واگذار شد. این ستاد در ۲۳/۳/۱۳۵۹ تشکیل شد. وظایف ستاد انقلاب فرهنگی به شرح زیر بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. داوری اردکانی، احمد و پروین احمدی، جایگاه قانونی آموزش عالی دولتی جمهوری اسلامی [[کشور ایران|ایران]]، مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، ۱۳۷۳، ص ۱. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. تعیین ضوابط انتخاب مدیران دانشگاه‌ها، استادان و دانشجویان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. تعیین ضوابط و شرایط محل تشکیل دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها و تصویب رشته‌ها. ۳. تصویب خط مشی، سیاست کلی، برنامه‌های عمومی و ضوابط و معیارها. ۴. نظارت بر چگونگی اجرای مصوبات ستاد در دانشگاه‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شورای عالی انقلاب فرهنگی در ۱۹ آذر ماه ۱۳۶۳ شمسی طی فرمان رهبر انقلاب به منظور ایجاد یک انقلاب واقعی فرهنگی و تعمیم فرهنگ اسلامی در همه شئونات فرهنگی، اجتماعی، آموزشی کشور و حفظ حرمت اسلام و دستاوردهای انقلاب با ترمیم ستاد انقلاب فرهنگی موجودیت یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکیل شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای عالی برنامه‌ریزی نیز شروع به کار کرد و در تاریخ ۷/۱۰/۱۳۷۲ وظایف این شورا مشخص شد. از اهم وظایف این شورا برنامه‌ریزی آموزشی و پژوهشی در سطح آموزش عالی بر اساس مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی و ارائه پیشنهادهای لازم است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسفند ۱۳۷۶ شمسی نیز قانون تشکیل هیأت‌های امناء دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی و پژوهشی پس از وقفه‌ای طولانی به تصویب رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدامات صورت گرفته در برنامه اول توسعه کشور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۶۸ شمسی پس از پایان جنگ، نخستین برنامه توسعه کشور به تصویب مجلس رسید. در این برنامه آموزش عالی کشور نیز مطرح شده بود. بر اساس گزارش وزیر آموزش و پرورش عالی، فعالیت‌های صورت گرفته در برنامه اول توسعه کشور به اختصار عبارت است از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. ایجاد، تقویت و تحکیم انسجام و اختیارات علمی، اداری و اجرایی دانشگاه از طریق تشکیل هیأت‌های امنا، تصویب آیین نامه جدید مدیریت دانشگاه و اتخاذ روش‌های تأمین منابع جدید و مستقل مالی برای دانشگاه‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. گسترش کمی، تعمیم و ارتقای کیفی پژوهش در دانشگاه‌ها از راه مشارکت مؤثر در تصویب و ابلاغ نظام تحقیقاتی، تشکیل شورای پژوهشی وزارت آموزش عالی، تأسیس فرهنگستان‌ها و... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. اقدامات فرهنگی و فوق برنامه با تعیین حدود وظایف نهادهای اسلامی و انقلابی و... ۴. توسعه اصلاحات آموزشی از طریق تأسیس دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی در مناطق محروم و مستعد، و تأسیس رشته‌های جدید در مقاطع کارشناسی ارشد دکتری. ۵. عمران دانشگاه‌ها از طریق گسترش ظرفیت‌های آموزشی و ایجاد خوابگاه‌های دانشجویی و... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. ایجاد تعادل‌های منطقه‌ای و تحقق عدالت اجتماعی از طریق اولویت گسترش دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی در مناطق محروم و... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئوس بخش آموزش عالی در برنامه دوم توسعه کشور نشان می‌دهد که اقدامات صورت گرفته در برنامه اول، در این برنامه نیز دنبال خواهد شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محدودیت‌ها ومشکلات آموزش عالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به موازات رشد و توسعه آموزش عالی در سال‌های بعد از انقلاب اسلامی، مسایل و مشکلات آن نه تنها تخفیف نیافته بلکه افزون شده است. به این مسائل در تحقیقات و گزارش‌های رسمی توجه و اعتنا شده است. از جمله در گزارش طرح بازنگری آموزش عالی کشور از معاونت آموزشی وزارت فرهنگ و آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت و رشد آن یکی از مهمترین عواملی است که تأثیر منفی بر عملکرد آموزش عالی کشور ما نهاده است؛ خصوصاً که این رشد متناسب با رشد اقتصادی و توانایی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموز عالی در جذب داوطلبان نبوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب ما شاهد انباشت جمعیت داوطلب ورود به دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی کشور هستیم که هر سال تعداد آن‌ها افزایش می‌یابد. در بین سال‌های تحصیلی ۶۲- ۱۳۶۱، ۶۸-۱۳۶۷ آمار فارغ‌التحصیلان آموزش متوسطه رشدی برابر ۲۴ درصد داشته است. جمعیت ورود به آموزش عالی در همین مدت از رشدی برابر ۶۵ درصد برخوردار بوده است. در سال ۷۷-۱۳۷۶ حدود یک میلیون و دویست وسی و دو هزار نفر متقاضی ورود به دانشگاه‌های دولتی بودندکه فقط ۱۵۴،۰۰۰ نفر پذیرفته شدند.^{۷} در سال‌های پس از انقلاب، نظام &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. پیک آموزش عالی، شماره ۴ و ۵. سال اول، خرداد و تیر ۱۳۷۶، ص ۴۹. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش عالی [[کشور ایران|ایران]] شاهد ایجاد و رشد مؤسسات آموزش عالی، موازی با مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی بوده است. در این زمینه دو جنبه را می‌توان از هم متمایز ساخت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. رشد مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارتخانه‌هایی غیر از وزارت فرهنگ و آموزش عالی و وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. ایجاد و رشد مؤسسات آموزش عالی غیر دولتی (خصوصاً دانشگاه آزاد). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طی سال‌های پس از انقلاب، شاهد افزایش تعداد مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارتخانه‌ها و سازمانهای دیگر هستیم که در تمام مقاطع تحصیلی کاردانی تا کارشناسی ارشد دوره‌های آموزشی دارند. در حال حاضر کسانیکه از این مؤسسات فارغ‌التحصیل می‌شوند، گواهینامه‌ای دریافت می‌کنند که در حیطه فعالیت آن وزارتخانه قابل قبول است و وزارت فرهنگ و آموزش عالی آن را قبول ندارد. این کثرت گرایی در مؤسسات عالی، افت کیفیت آموزش‌های عالی و نیز کاهش بازدهی علمی مناسب دانشگاه‌ها و مراکز عالی را به دنبال داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت هیأت علمی در آموزش عالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طی سال‌های پس از انقلاب و به ویژه پس از تعطیلی سه ساله دانشگاه‌ها، بسیاری از استادان با سابقه از کار دانشگاهی کنار گذاشته شدند یا کنار رفتند. در نتیجه، در بین سال‌های ۵۹-۱۳۵۸ و ۶۷-۱۳۶۶ شمسی تعداد اعضای هیأت علمی کاهش واز ۹۵۷۹ نفر به ۹۰۷۱ نفر ترکیب اعضای هیأت علمی تغییر یافت. از تعداد استاد و دانشیار کاسته و بر تعداد مربی و استادیار افزوده است. در سال ۵۹-۱۳۵۸ شمسی تعداد استادان و دانشیاران به ترتیب ۳/۶ و ۳/۱۰ درصد از کل اعضای هیأت علمی بود. این نسبت در سال ۶۷-۱۳۶۶ شمسی به ۹/۳ و ۵/۷ درصد کاهش یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال تحصیلی ۵۹-۱۳۵۸ شمسی تعداد استادیار و مربی به ترتیب ۳۱ و ۶/۳۹ و در سال ۶۷-۱۳۶۶ شمسی، ۴/۴۰ درصد کل اعضای هیأت علمی بود. در سال ۱۳۷۱ شمسی فقط ۳ درصد اعضای هیأت علمی رتبه استادی داشتند و در مقابل حدود ۵۰ درصد رتبه مربی. آمار موجود بیانگر آن است که در سال ۷۷-۱۳۷۶ شمسی نیز اقداماتی مانند دادن بورس تحصیلی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داخل و خارج به مربیان و دایر کردن دوره‌های دانشوری نتوانسته است تغییر عمده‌ای در هرم شغلی هیأت علمی ایجاد کند. در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ شمسی دارندگان عنوان‌های استاد، دانشیار، استادیار و مربی به ترتیب ۹/۳، ۸/۷، ۹/۳۰ و ۳/۵۴ درصد از کل اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها را تشکیل می‌دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت حقوقی اعضای هیأت علمی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقوق اعضای هیأت علمی تا سال ۱۳۶۹ شمسی ثابت بود. در این سال افزایشی در آن صورت گرفت که تأثیر محسوسی در وضعیت معیشتی - رفاهی آنان نداشت. قدرت خرید یک استادیار در سال ۱۳۶۵ شمسی نسبت به سال ۱۳۵۷ شمسی چهار برابر کاهش داشته است. افزایش حقوق اعضای هیأت علمی نیز نتوانست قدرت خرید آنها را تا حد رفع نیازهای ضروری (مسکن، پوشاک، خوراک، کتاب و...) بالا ببرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت عدم جوابگویی حقوق اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها به نیازهای اساسی، آن‌ها اثر منفی بر فعالیت‌های آموزشی - پژوهشی آن‌ها گذاشته است؛ به طوری که اکثر آنان ناچار به تدریس اضافه یا کار نیمه وقت در بخش خصوصی یا حتی انصراف از کار دانشگاهی می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدیریت دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش عالی در سال‌های گذشته از مسایلی چون ناتوانی مدیریت علمی و دانشگاهی در مؤسسات آموزش عالی، و وجود مجموعه‌های مدیریتی موازی در سطح دانشگاه زیان دیده است. در نتیجه، فقدان روابط مطلوب انسانی، نبود جو مساعد برای پژوهش و تحقیق، استفاده از نیروهای غیر متخصص و ناکارآمد گریبانگیر دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشکلات بیرونی نظام آموزش عالی کشور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین مشکلات بیرونی نظام آموزش عالی عبارت‌اند از: - دوران سازندگی پس از جنگ و تشدید مسایل دوران گذار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رشد جمعیت به ویژه در گروه‌های سنی جوان و تقاضای روز افزون اجتماعی برای آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نارسایی در آموزش متوسطه، راهنمایی و ابتدایی و مواجه بودن آموزش عالی با ورودی‌های ضعیف از نظر بنیه علمی و به ویژه فقدان روحیه تتبع و تحقیق در آنها. - محدودیت منابع مالی (ارزی و ریالی). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نهادینه نشدن پژوهش در [[کشور ایران|ایران]] و عدم ورود آن به چرخه تولید، توزیع و مصرف عمومی و در حالت کلی تر، در فرآیند توسعه اقتصادی - اجتماعی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- محدودیت یا اشباع بازار کار برای فارغ‌التحصیلان برخی رشته‌های تحصیلی (به ویژه رشته‌های علوم انسانی). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مراجع متعدد تصمیم‌گیری خارج از نظام آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نارسایی وتناقض در قوانین ومقررات موجود در زمینه آموزش عالی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وجود مسایل خاص فرهنگی - سیاسی جامعه بعد از انقلاب و حاکمیت ملاحظات سیاسی بر تصمیم‌گیری‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رواج شدید مدرک گرایی در سطح جامعه، احتمالاً به علت محدودیت استخدام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فقدان هماهنگی و ارتباط سازمان یافته بین آموزش عالی و بخش‌های مختلف اقتصادی و اجتماعی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- وجود مراکز تحقیقات رقیب در خارج دانشگاه. - پایین بودن منزلت اجتماعی علم و عالم در جامعه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ضعف فرهنگی علمی در میان مردم و مسئولان و بی‌توجهی به علم به عنوان حلّال مشکلات اجتماعی امروز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ضعف فرهنگ کتاب خوانی در جامعه به عنوان یکی از ابزارهای مهم اطلاع رسانی. نکته قابل توجه در سال‌های پس از انقلاب کاهش مشارکت بخش دولتی در روند آموزش عالی کشور و افزایش سهم بخش خصوصی است. در حال حاضر درصد دانشجویان پذیرفته شده در دانشگاه غیردولتی آزاد، بیش از درصد دانشجویان پذیرفته شده در دانشگاه‌های دولتی است. البته دانشگاه‌های دولتی بیشتر به مقطع تحصیلات تکمیلی پرداخته‌اند. در چهارچوب توجه به تحصیلات تکمیلی، دانشگاه تربیت مدرس که هدف آن تأمین هیأت علمی مورد نیاز دانشگاه‌های دولتی است دایر گردید. با این حال داده‌های موجود حاکی از آن است که تحصیلات تکمیلی بیشتر رشد کمی یافته است تا رشد کیفی و نیاز به تأمین امکانات و هیأت علمی مناسب برای ارتقای سطح کیفی این دوره‌ها مشهود است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امتحان ورودی دانشگاه‌ها (کنکور) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهمیتی که در سال‌های پیش از انقلاب به مدرک تحصیلی برای استخدام و پرداخت دستمزد بر اساس آن داده می‌شد و نیز برخی انگیزه‌های شخصی و منزلتی موجب شد که تمایل به ادامه تحصیل در مراکز دانشگاهی به سرعت رواج و عمومیت پیدا کند. (برای نخستین بار در قانون وزارت معارف مصوب ۱۲۸۹ ه. ش استخدام در نظام حکومت و اداره دولت به طی مدارج تحصیلی جدید موکول شد.) با توجه به اینکه دانشگاه‌های موجود در کشور نتوانستند متناسب با رشد فارغ‌التحصیلان دوره دبیرستان افزایش یابند، راهی باقی نماند جز آنکه از میان انبوه فارغ‌التحصیلان دبیرستانی تعداد محدودی برای ادامه تحصیل در دانشگاه‌ها پذیرفته شوند؛ بدین ترتیب معضلی به نام امتحانات ورودی دانشگاه‌ها (کنکور) برای علاقه مندان به تحصیلات دانشگاهی ایجاد شد. با توجه به رشد افسار گسیخته جمعیت و کمبود مراکز آموزش‌های فنی و حرفه‌ای سال به سال بر تعداد شرکت کنندگان در آزمون‌های ورودی دانشگاه‌ها افزوده شد. به طوری که در سال ۱۳۷۷ش بیش از یک میلیون و دویست هزار دانش‌آموز در آزمون ورودی دانشگاه‌های دولتی شرکت کردند که از بین آنها حدود ۱۵۰ هزار نفر پذیرفته شدند.^{۸} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر دولت در فکر تصویب و اجرای برنامه‌هایی است که از شرکت بیش از حد دانش‌آموزان در امتحانات ورودی دانشگاه‌ها بکاهد. از جمله این برنامه‌ها گسترش آموزش فنی و حرفه‌ای و خدماتی در سطح تکنیسینی است. دانشگاه آزاد و بقیه مؤسسات آموزش عالی نیز به همین شکل تراکم بیش از حد داوطلبان ورود به دانشگاه‌ها رو به رو هستند. کنکور یا امتحان ورودی دانشگاه‌ها با توجه به نوع مدرک تحصیلی دانش‌آموزان در گروه‌های آزمایشی علوم تجربی، ریاضی فیزیک، هنر، و علوم انسانی صورت می‌گیرد که داوطلبان تحصیل در ۸ پیک آموزش عالی، سال اول، فروردین ۱۳۷۶. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشته‌های پزشکی، مهندسی، علوم پایه، هنر و علوم انسانی باید حد نصاب نمره قبولی را اکسب کنند. نحوه آزمون زمانی یک مرحله‌ای و زمانی دو مرحله‌ای بوده است. چندین سال بعد از انقلاب همراه با امتحان علمی، گزینش اخلاقی - عقیدتی و سیاسی نیز صورت می‌گرفت. در سال‌های اخیر عمدتاً صلاحیت‌های علمی ملاک گزینش بوده است. بخشی از سهمیه دانشگاه‌های دولتی و غیر دولتی به فرزندان شهدای انقلاب و جنگ و افراد بسیج دیگر نهادهای اجرایی کشور تعلق دارد که پذیرش آنان نیز از طریق کنکور صورت می‌گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره‌های تحصیلات تکمیلی دانشگاه تربیت مدرس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتقای سطح علمی و آموزشی دانشگاه‌های کشور از طریق دایرکردن دوره‌های کارشناسی، ارشد و دکتری همواره یکی از ابزارهای اساسی برای دستیابی به استقلال علمی و فنی بوده است. نخستین گام‌ها در این زمینه در سال‌های قبل از انقلاب برداشته شد. برای مثال در سال ۱۳۱۳ ش دانشگاه تهران در چهار رشته برق، راه و ساختمان، معدن و مکانیک دوره کارشناسی، ارشد دایر کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۹ ش دوره‌های کارشناسی ارشد در ۳۹ رشته و در۱۳۵۳ ش در ۶۷ رشته دایر بود. همچنین در برخی رشته‌ها مانند ادبیات و حقوق در سال‌های قبل از انقلاب دوره‌های دکتری دایر شده بود. سابقه دوره‌های دکترای پزشکی در کشور به ۱۴۵ سال پیش باز می‌گردد. قابل ذکر است که اعزام دانشجو به خارج در سال‌های قبل از انقلاب متداولترین راه ادامه تحصیلات تکمیلی بود. در سال‌های پس از انقلاب نیز اعزام دانشجو به خارج ادامه یافت. اما به دلیل بروز تنگناهای اقتصادی و ایجاد مشکلاتی پیرامون روابط [[کشور ایران|ایران]] با برخی از کشورهای پیشرفته و نیز نیاز روزافزون به افراد متخصص برای دانشگاه‌ها و سایر سازمان‌ها، به توسعه دوره‌های تکمیلی در داخل کشور بیش از پیش توجه شد. بدین ترتیب در اکثر دانشگاه‌های کشور دوره‌های کارشناسی ارشد و دکتری دایر شد. یکی از مهم‌ترین اقدامات در این زمینه تأسیس دانشگاه تربیت مدرس بود. این دانشگاه در سال ۱۳۶۰ ش با تصویب ستاد انقلاب فرهنگی با نام «مدرسه تربیت مدرس» به منظور تربیت مدرسان برای تدریس در دانشگاه‌ها و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤسسات آموزش عالی در مقاطع تحصیلی کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی تأسیس شد و در سال ۱۳۶۵ ش به «دانشگاه تربیت مدرس» تغییر نام داد.^{۹}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دانشگاه در شهر تهران واقع و وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی است. این دانشگاه دارای هفت دانشکده در شش گروه عمده رشته‌های تحصیلی پزشکی، علوم انسانی، علوم پایه، فنی و مهندسی، کشاورزی، دامپزشکی و هنر بوده که در مقاطع تحصیلی کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی در ۱۱۲ رشته تحصیلی دانشجو داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۷۵ ش، این دانشگاه ۳۳۱۳ نفر دانشجو داشته که ۴۴۲ نفر (۳۴/۱۳ درصد) زنان و ۲۸۷۱ نفر (۶۶/۸۶ درصد) را مردان تشکیل داده‌اند. از این تعداد ۲۳۷۵ نفر در مقاطع کارشناسی ارشد و ۹۳۸ نفر در مقطع دکتری مشغول به تحصیل بوده‌اند.^{۱۰} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشگاه آزاد اسلامی، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشگاه آزاد اسلامی در سال‌های قبل از انقلاب (سال ۱۳۵۲ ش) با اقتباس از دانشگاه آزاد (Open University) کشورهای غربی با روش آموزش از راه دور و با استفاده از کمک‌های مردمی و دولتی ایجاد شد. این دانشگاه در سال‌های پس از انقلاب از اهداف اولیه‌اش فاصله گرفت و در شرایط ناتوانی دولت در سرمایه گذاری در آموزش عالی (به دلیل جنگ با عراق) و افزایش متقاضیان ورود به دانشگاه به صورت یک مرکز آموزش عالی در آمد که هزینه‌اش را از دانشجویان یا کمک‌های مردمی دریافت می‌کرد. قابل ذکر است که در سال‌های پس از انقلاب (سال ۱۳۶۶ش) وزرات فرهنگ و آموزش عالی، دانشگاه پیام نور را که روش غیر حضوری و آموزش از راه دور داشت جایگزین دانشگاه آزاد قبل از انقلاب کرد. به تدریج دانشگاه ملزم شد برای آن که مدارک تحصیلی‌اش مورد تأیید وزارت فرهنگ و آموزش عالی و وزارت بهداشت و درمان قرار گیرد، معیارهای این دو وزارتخانه را در زمینه‌های مختلف آموزشی و اداری رعایت کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹. رجوع شود به: سیمای آموزش عالی [[کشور ایران|ایران]] (هیأت علمی - دانشجویان)، سال ۱۳۷۵، مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، خرداد ۱۳۷۷، صص ۱۱۱-۱۱۳. ۱۰. همان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به تقاضای مردم مناطق مختلف کشور، دانشگاه آزاد اسلامی توانست واحدهای دانشگاهی را در سراسر کشور در بیشتر رشته‌های علمی و کاربردی دایر کند. در حال حاضر تقریباً در تمام شهرهای کشور دانشگاه آزاد اسلامی فعالیت آموزشی دارد. بیشترین تمرکز دانشجویان واحدهای دانشگاه آزاد در شهر تهران و استان تهران واقع است. نحوه پذیرش دانشجو از طریق آزمون ورودی است. بیشتر پذیرفته شدگان این دانشگاه در مقطع کارشناسی مشغول به تحصیل هستند و درصد کمی از آنها نیز در دوره‌های تکمیلی کارشناسی ارشد و دکتری درس می‌خوانند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشگاه مخصوص زنان - دانشگاه الزهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۳ ش «مدرسه عالی دختران تهران» به منظور آموزش و پرورش نیمی از جمعیت فعال کشور و هدایت علمی استعدادهای زنان و تقویت مهارت‌های رهبری آنان به منطور آماده شدن برای احراز مسئولیت‌های متنوع اجتماعی با سه رشته تحصیلی روانشناسی، مترجمی زبان‌های خارجی، منشی گری و فنون خانه‌داری تأسیس گردید.^{۱۱} این مدرسه در سال ۱۳۵۴ ش به دانشگاه تبدیل شد و با تصمیم ستاد انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۵۹ به دانشگاه الزهرا تغییر نام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دانشگاه که در شهر تهران قرار دارد وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی است و دارای چهار دانشکده در سه گروه علوم انسانی، علوم پایه و هنر است که در مقاطع تحصیلی، کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی در ۴۱ رشته تحصیلی دانشجو داشته است. در سال ۱۳۷۵ ش در این دانشگاه ۳۷۹۶ دانشجوی زن به تحصیل اشتغال داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین دانشگاه بین‌المللی [[کشور ایران|ایران]] - دانشگاه بین‌المللی امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پذیرش دانشجو از کشورهای دیگر نیز صورت می‌گرفت و اتباع کشورهای مختلف بدون تأکید بر مسلمان بودن به ویژه در رشته‌های تحصیلی مربوط به ادبیات و فرهنگ و هنر قدیم و جدید [[کشور ایران|ایران]] در دانشگاه‌های داخل کشور در سطوح کارشناسی تا دکتری پذیرفته می‌شدند. اما &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱. همان، صص ۶۵-۶۶. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال‌های پس از انقلاب مسئولان تصمیم گرفتند که یک مرکز آموزش عالی مستقل برای دانشجویان سایر کشورها با تأکید بر اهداف اسلامی دایر کنند. برای تحقق این هدف با استفاده از امکانات مجتمع آموزش عالی قزوین یک مرکز آموزش عالی به نام دانشگاه بین‌المللی امام خمینی دایر شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب در سال ۱۳۶۲ ش با تصویب مجلس شورای اسلامی به منظور معرفی فرهنگ و تمدن و معارف اسلامی، تحقق و اشاعه فرهنگ اسلامی در سطح بین‌المللی و برقراری ارتباط با شخصیت‌ها و مراکز علمی جهان به ویژه مراکز اسلامی و با هدف گسترش تحصیلات عالیه کشور، دانشگاه بین‌المللی امام خمینی تأسیس شد و آیین نامه نهایی آن در خرداد ۱۳۷۳ ش به تصویب وزارت فرهنگ و آموزش عالی رسید. قابل ذکر است که مجتمع آموزش دهخدا (قزوین) که از ادغام مدرسه عالی علوم اقتصادی و اجتماعی قزوین (تأسیس ۱۳۵۰ ش) و مدرسه عالی علوم اداری و بازرگانی قزوین (تأسیس ۱۳۴۹ ش) ایجاد شده بود، در سال ۱۳۶۹ ش در دانشگاه بین‌المللی امام خمینی (قزوین) ادغام شد. این دانشگاه وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی است.^{۱۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشگاه امام خمینی دارای پنج دانشکده در پنج گروه عمده رشته‌های تحصیلی علوم انسانی، علوم پایه، فنی و مهندسی، کشاورزی و دامپروری و هنر است که در مقطع کارشناسی، و کارشناسی ارشد در ۲۶ رشته دانشجو می‌پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۷۷-۱۳۷۶ ش ۲۸۵۷ دانشجو در این دانشگاه به تحصیل اشتغال داشته‌اند که ۱۱۰۶ نفر آنان زن بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کل ۲۸۵۷ نفر دانشجو، ۱۵۴۹ نفر در علوم انسانی، ۵۹۶ نفر در علوم پایه، ۷۲ نفر در کشاورزی و دامپروری، ۴۱۲ نفر در فنی و مهندسی و ۲۲۸ نفر در هنر و معماری مشغول به تحصیل بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادآور می‌شود که در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ در کل دانشگاه‌های کشور ۷۷۸ نفر دانشجو غیر ایرانی مشغول به تحصیل بودند که از میان آنان ۱۹۹ نفر افغانی، ۱۲۹ نفر عراقی، ۸۷ نفر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۲. همان، ص ۹۴ و ۹۵. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاجیکی، ۶۸ نفر از جمهوری آذربایجان، ۶۸ نفر پاکستانی و بقیه اتباع کشمیر، بوسنی، سودان، ترکیه، یمن، هند، سوریه و چین بوده‌اند.^{۱۳} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراحل و دوره‌های تحصیلی در حوزه‌های علمیه^{۱۴} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه امروزه مقاطع و مراحل درسی در حوزه‌های علمیه نامیده می‌شود، سابقه در قرون و اعصار دارد. شاید بتوان گفت که از آغاز (قرون اولیه هجری) حوزه‌های علوم دینی به معنای خاص کلمه، یک طلبه و دانشجوی علوم اسلامی همین مراحل را طی کرده است. سه مقطع و مرحله اساسی در نظام آموزشی حوزه‌های علمیه وجود دارد: &lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|1. مرحله مقدمات&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|2. مرحله سطح&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|3. مرحله خارج&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
1. مرحله مقدمات &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنانکه از نام آن بر می‌آید طلبه در این مرحله با دروس پایه و اساسی که برای کسب علوم اسلامی و به تعبیر دقیق‌تر برای فرا گرفتن اصول فقه بدان نیازمند است، آشنا می‌شود. این مقدمات عبارت‌اند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) ادبیات عرب (شامل صرف و نحو، معانی بیان، بدیع) ب) منطق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) آشنایی اجمالی و مقدماتی با اصول فقه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره به طور متوسط سه سال طول می‌کشد که البته بسته به توانایی و استعداد طلاب امکان طولانی‌تر شدن یا کوتاهتر شدن آن وجود دارد. منابع عمده درسی این دوره عبارت‌اند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳. رجوع شود به: آمار آموزش عالی [[کشور ایران|ایران]] سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶: مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، ص ۳۱۱. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۴. محمد علی ضمیری، همان، ص ۱۰۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب جامع المقدمات (آموزش اجمالی صرف و نحو)، کتاب البهجه، المرضیه، (معروف به کتاب السیوطی که شرحی بر الفیه ابن مالک بوده و شامل یک دوره نسبتاً تفصیلی نحو است)، کتاب مختصر المعانی، (شامل علوم مختلف ادبی از قبیل معانی بیان و بدیع)، مغنی اللبیب (مطالبی در علم نحو). در منطق نیز کتاب‌های مختلفی مثل حاشیه ملا عبدالله، و شرح شمسیه نامیده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. مرحله سطح &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این مرحله محور مباحث و مطالب بر دو موضوع اصلی یعنی «فقه» و «اصول فقه» استوار است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طلاب در مدتی که به طور متوسط ۶ سال طول می‌کشد با استفاده از کتاب شریف لمعه از شهید ثانی و کتاب اصول الفقه نوشته محمدرضا مظفر با یک دوره نسبتاً کامل فقه اصول و فقه شیعه آشنا می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. مرحله خارج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن که طلاب در مدتی قریب به نه سال دروس پایه و مقدماتی را پشت سر گذاشتند و به طور کامل با مبانی فقه و اصول آشنا شدند وارد مرحله جدیدی می‌شوند که در اصطلاح حوزه بدان مرحله «خارج» اطلاق می‌شود و در حقیقت دوره عالی تحقیقات در فقه و اصول است. در پایان این مرحله، طلاب صاحب رأی و نظر می‌شوند و با استفاده از آمادگی‌هایی که در طول سالیان تحصیلشان به دست آورده‌اند به سوی اجتهاد و کسب قدرت استنباط احکام شرعی گام برمی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین کتاب‌هایی که در مرحله خارج استفاده می‌شود عبارت است از: کتاب شرایع الاسلام نوشته عالم معروف شیعه، محقق حلی و کتاب عروه الوثقی نوشته فقیه مشهور، سید محمد کاظم طباطبایی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروزه بر اساس برنامه‌های شورای مدیریت حوزه علمیه قم، در پایان هر سال تحصیلی این شورا با همکاری وزارت علوم از طلاب امتحان به عمل می‌آورد و طلاب به پایه‌های بالاتر ارتقا می‌یابند. به دارندگان مدارک حوزوی، گواهی معادل در نظام دانشگاهی اعطا می‌گردد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویژگی‌ها و خصایص نظام آموزشی حوزه‌های علمیه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) آزادی در انتخاب استاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) عدم محدودیت زمانی در مقاطع تحصیلی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) اصل قرار دادن اجتهاد و صاحب رأی شدن از ویژگی‌های مثبت حوزه است. البته ناگفته نماند که این نظام نقاط ضعفی در بعضی از زمینه‌ها نیز دارد: ۱. تخصصی نشدن علوم مختلف حوزه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزه‌ها خالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. جای بسیاری از علوم و حداقل بعضی علوم جدید و مورد نیاز در ا؟ است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر انتخاب طلبه، تهیه کتب از جنبه کمی و کیفی، وضع خدمات رسانی امور رفاهی، انجام امتحانات به طور جدی و نظارت بر وضعیت طلاب، تحولات مثبتی بعد از انقلاب صورت گرفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پیش از انقلاب اسلامی ۱۳۵۸ ش در سرشماری‌ها تعداد افراد شاغل به تحصیل در حوزه‌های دینی به طور مشخص و مستقل پرسیده نمی‌شد. به همین دلیل در نتایج انتشار یافته سرشماری‌های ۱۳۳۵، ۱۳۴۵ و ۱۳۵۵ ش، ارقام شاغلین به تحصیل در حوزه‌های دینی موجود نیست. اما در سرشماری‌های ۱۳۶۵ و ۱۳۷۵ ش، ارقام یادشده به شرح زیر ارائه شده که نشانگر رشد کمی شاغلین به تحصیل در حوزه‌های دینی طی دهه ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۵ و نیز اشتغال زنان به تحصیلات حوزوی و نیز تمرکز این حوزه‌ها در مراکز شهری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاغلین به تحصیل در حوزه‌های دینی کشور در سال‌های ۷۵-۱۳۶۵ ش &lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|سال ۱۳۷۵ ش&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|جمع&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۶۲۷۳۱&lt;br /&gt;
|}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B7%D8%B1%D8%AD_%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1_%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87_1357_%D8%AA%D8%A7_1368&amp;diff=14002</id>
		<title>طرح تغییر بنیادی نظام آموزش متوسطه در دوره 1357 تا 1368</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B7%D8%B1%D8%AD_%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1_%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87_1357_%D8%AA%D8%A7_1368&amp;diff=14002"/>
		<updated>2026-02-23T17:46:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;=== راهبردها و سیاست‌های کلی در دوره ۶۸-۱۳۵۷ ش ===&lt;br /&gt;
در زمینه تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش و اجرای آن در برنامه اول و دوم توسعه راهبردها و اقدامات زیر تعیین شده است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# بازنگری و تغییر نظام آموزش و پرورش متناسب با نیازهای جامعه و برنامه توسعه کشور برای ارتقای کیفیت و افزایش بهره وری داخلی نظام آموزش و پرورش (متن سند برنامه و تبصره ۱۱ قانون برنامه اول توسعه).&lt;br /&gt;
# تعمیم کامل نظام جدید متوسطه و بهبود کیفیت و اشاعه دانش فنی و گسترش آموزش‌های فنی و حرفه‌ای رسمی و غیر رسمی در قالب این نظام (متن سند برنامه دوم).&lt;br /&gt;
# تأمین بودجه‌های سالیانه به نحوی که کلیه فعالیت‌های آموزش و پرورش به خصوص اجرای نظام جدید متوسطه تسریع گردد. (متن تبصره ۶۴ قانون برنامه دوم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== فعالیت‌های امور پرورشی ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== فعالیت‌های راهنمایی و مشاوره&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هشت سال تلاش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، [https://www.sce.ir/fa/news/2067 معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش]، ۱۳۷۵، ص43.&amp;lt;/ref&amp;gt; ====&lt;br /&gt;
قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] برنامه راهنمایی و مشاوره حدود ۸ سال برقرار بود که با پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] به منظور تجدید نظر در برنامه‌های آن متوقف شد. مجدداً سال ۱۳۶۴ شمسی تشکیلاتی برای برنامه‌ریزی و سازمان دهی خدمات راهنمایی و مشاوره، در نظام آموزش و پرورش پیش‌بینی شد و در رأس آن دفتر تحقیقات و آموزش امور تربیتی و در سطح استانها و مناطق، شورای بررسی مشکلات رفتاری دانش‌آموزان به وجود آمد. در سال ۱۳۶۷ شمسی شورای بررسی، مشکلات رفتاری به هسته‌های مشاوره تغییر نام یافت. از سال ۱۳۷۱ شمسی با توجه به اجرای، نظام جدید آموزش و پرورش در دوره متوسطه جایگاه ویژه‌ای برای طرح راهنمایی و مشاوره منظور شد و بر استفاده از نیروی مشاوران متخصص در زمینه‌های تربیتی، تحصیلی و شغلی تأکید گردید. از آن زمان تا کنون اکثر مشاوران از بین دبیران شاغل انتخاب شده‌اند یا آنکه با استخدام تعداد محدودی از فارغ‌التحصیلان در رشته‌های مرتبط پس از انجام مصاحبه حرفه‌ای و گذراندن آموزش‌های مربوطه تا حدودی کمبودها جبران شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۷۵-۱۳۷۴ شمسی سازمان امور اداری و استخدامی کشور پست مشاور را در قالب پست اداری واحدهای آموزشی به صورت تمام وقت تصویب کرد و فعلاً رسته و رشته شغلی مشاور در آن سازمان در حال بررسی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد مشاوران از ۳۷۴ نفر در سال ۱۳۷۱ شمسی به ۹۷۲۷ نفر در سال ۱۳۷۵ شمسی رسیده است. حال آنکه ضوابط فعلی (برای هر ۲۸۸ دانش‌آموز یک مشاور) امکان صحیح فعالیت‌های مورد نظر را میسر نمی‌سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== فعالیت‌های مربوط به تغذیه و بهداشت مدارس ====&lt;br /&gt;
پیش از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] برای رسیدگی به مسائل بهداشتی دانش‌آموزان از خدمات ۷۰۰۰ نفر مراقب بهداشت در مدارس استفاده می‌شد. در تعدادی از مدارس اتاق بهداشت همراه با تجهیزات اولیه برای معاینات بهداشتی وجود داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] مراقبان بهداشت همراه با تجهیزات و وسایل به وزارت بهداری منتقل شدند و از آنها برای رسیدگی به بهداشت مدارس سلب مسئولیت شد. در سال ۱۳۷۰ شمسی بر اساس توافق آموزش و پرورش و بهداشت و درمان و تأیید رئیس جمهور وقت، مراقبان بهداشت به آموزش و پرورش منتقل شدند؛ ولی وسایل و تجهیزات همچنان در وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی باقی ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش و پرورش با هدف ارتقای سطح بهداشت دانش‌آموزان به تربیت مراقب بهداشت همت گماشت و در مراکز تربیت معلم اقدام به تربیت سالانه ۱۰۰۰ مراقب بهداشت کرد. هم چنین دوره‌های بلند مدت ضمن خدمت دوره‌های کاردانی و کارشناسی بهداشت مدارس دایر گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۷۴ شمسی مجلس شورای اسلامی با افزودن تبصره‌ای به قانون «انتقال مراقبان بهداشت وزارت آموزش و پرورش» مبنی بر واگذاری سیاست گذاری، تربیت نیروی انسانی و اجرای برنامه‌های بهداشتی به وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی نقش آموزش و پرورش را در هاله‌ای از ابهام فروبرد و کار تربیت نیروی انسانی را متوقف کرد. در نتیجه در شاخص‌های نیروی انسانی سال ۱۳۷۴ و ۱۳۷۵ هیأت دولت برای بهداشت مدارس شاخصی منظور نشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== فعالیت‌های تربیت بدنی ====&lt;br /&gt;
گسترش ورزش در میان دانش‌آموزان علاوه بر کمک به سلامتی و شادابی، در ورزش قهرمانی نیز مؤثر است. ورزش یک ابزار تربیتی است. تربیت بدنی در آموزش و پرورش جایگاه ویژه‌ای دارد. از جمله فعالیت‌ها در این زمینه می‌توان تأسیس دبیرستان‌های تربیت بدنی مطابق با نظام جدید متوسطه (۱۷ دبیرستان پسرانه و ۶ دبیرستان دخترانه) را نام برد. در این دوره راهبردها و جهت‌گیری‌های کلی و اصولی زیر دنبال شده است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# تأکید برتوسعه ظرفیت تربیت معلم وتنوع بخشیدن به منابع تأمین نیروی انسانی مورد نیاز آموزش و پرورش.&lt;br /&gt;
# اولویت بخشیدن به انتخاب دانشجو و معلمان بومی در دوره‌های تربیت معلم و دانشسراها.&lt;br /&gt;
# اجرای وسیع برنامه‌های آموزش ضمن خدمت برای تمام رده‌های کارکنان ستادی. &lt;br /&gt;
# تأکید بر اعتلای کیفیت تمامی برنامه‌های تربیت و بازآموزی معلمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تحولات کمی نیروهای انسانی در آموزش و پرورش در هشت سال (۷۵- ۱۳۶۷ شمسی) ===&lt;br /&gt;
وضعیت نیروی انسانی در آموزش و پرورش بدین صورت تغییر کرده است که کل نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش (رسمی، حق التدریسی، قراردادی) از 791 نفر در سال ۶۸-۱۳۶۷ به ۹۹۱۱۲۶ نفر در سال ۷۶-۱۳۷۵ شمسی افزایش یافنه است. نکته مهم در این باره ارتقای سطح تحصیلات کارکنان بوده است که سهم کارکنان دارای لیسانس و بالاتر از 10/4 درصد در سال ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 19/1 درصد در سال ۷۶ -۱۳۷۵ شمسی افزایش یافته است. نکته دیگر، مشارکت زنان شاغل در آموزش و پرورش از 43/9 درصد در سال ۶۸- ۱۳۶۷ شمسی به 46/7 درصد در سال ۷۶-۱۳۷۵ شمسی افزایش پیدا کرده است که این نسبت به خصوص در آموزش متوسطه افزایش بیشتری داشته است&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هشت سال تلاش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، [https://www.sce.ir/fa/news/2067 معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش]، ۱۳۷۵، ص54.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بررسی شاخص نسبت دانش‌آموز به نیروی انسانی نشان از این دارد که در سال تحصیلی ۶۸-۱۳۶۷ شمسی در برابر هر ۹/۱۸ دانش‌آموز یک نفر در آموزش و پرورش به کار اشتغال داشته است. این نسبت در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی به ۳/۱۹ دانش‌آموز در برابر هر معلم رسیده است. این شاخص باید نزولی می‌بود و به ۱۷ می‌رسید. کمبود معلم در مشاغلی چون مربی بهداشت و مربی امور تربیتی خصوصاً در نظام واحدی متوسطه بیشتر به چشم می‌خورد. برنامه‌های آموزش و تأمین نیروی انسانی در این دوره هشت ساله در دو شاخه کنار هم یکی ادامه تحصیل معلمان موجود در دانشگاه‌ها و دوره‌های ضمن خدمت و دیگر تأمین و تربیت نیروی انسانی جدید شامل فارغ‌التحصیلان دانشسراهای تربیت معلم، رشته‌های دبیری دانشگاه‌ها، استخدام دارندگان مدرک کارشناسی غیر دبیری و سرباز معلم بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تأمین و تربیت نیروی انسانی در آموزش و پرورش ===&lt;br /&gt;
در زمینه تربیت و تأمین نیروی انسانی تنگناهای زیر موجود است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) دانشگاه تربیت مدرس طبق توافق وزارت آموزش و پرورش با وزارت فرهنگ و آموزش عالی در سال ۱۳۷۴ شمسی می‌بایست تعدادی بورسیه آموزش و پرورش قبول می‌کرد که در سال ۱۳۷۵ از پذیرفتن بورسیه خودداری کرد. برای احتراز از اتلاف منابع دولت، تربیت مدرس باید وظیفه تأمین نیروی متخصص برای توسعه کاردانی و پیش دانشگاهی را به عهده گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) دانشگاه تربیت معلم با وضع رشته‌های آزاد به وظیفه خود یعنی تأمین معلم عمل نمی‌کند. به طور کلی باید گفت حجم فعالیت آموزش و پرورش در زمینه آموزش عالی مستلزم سیاستگذاری و برنامه‌ریزی واحد و منسجمی است. بهترین روش این است که همه آنها در قالب دانشگاه فرهنگیان سازماندهی شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== سیاست‌ها و راهبردهای کلی تحقیق در آموزش و پرورش در دوره ۷۵-۱۳۶۸ ===&lt;br /&gt;
شکل گیری نظام تحقیقات آموزش و پرورش در اسفند ماه ۱۳۶۷ شمسی با تشکیل شورای تحقیقات آموزش و پرورش آغاز شد. این شورا مسائلی چون سیاست‌های اجرایی پژوهش در آموزش و پرورش، بررسی و تصویب طرح‌های پژوهشی، تخصیص اعتبارات پژوهشی در زمینه‌های مختلف، تضمین کیفیت علمی طرح‌ها و هماهنگی و هدایت طرح‌های تحقیقاتی در قالب اولویت‌های تعیین شده، را مد نظر قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اواسط سال ۱۳۷۴ شمسی اساسنامه پژوهشکده تعلیم و تربیت به تصویب شورای گسترش آموزش عالی وزارت فرهنگ و آموزش عالی رسید. این پژوهشکده از دی ماه ۱۳۷۴ شمسی کار خود را با هفت گروه پژوهشی و چهار واحد پژوهشی - فنی آغاز کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار نتایج و یافته‌های تحقیقات، کتاب‌ها و مقالات علمی - کاربردی در زمینه آموزش و پرورش از جمله کارهای این مرکز است. بهترین اقدامات این مرکز به قرار زیر است:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) انتشار فصلنامه و پژوهشنامه آموزش از سال ۱۳۶۹ شمسی تا کنون. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) انتشار فصلنامه مدیریت در آموزش و پرورش به طور مرتب از سال ۱۳۷۰ شمسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) ادامه انتشار فصلنامه تعلیم و تربیت که حاوی مقالات علمی است از سال ۱۳۶۵ شمسی تاکنون. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) انتشار تک نگاشت‌های مختلف. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) انتشار کتاب‌ها و تدوین گزارش‌های تحقیقی در زمینه فضاهای آموزشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== نارسایی‌ها و تنگناهای پژوهش در آموزش و پرورش ===&lt;br /&gt;
نارسایی‌ها و تنگناهای پژوهش در آموزش و پرورش عمدتاً از کمبود نیروی انسانی پژوهشگر و فقدان یا ضعف روحیه علمی در این زمینه نشأت می‌گیرد. عامل اول سبب شده است که بیشتر تحقیقات خاتمه یافته یا در دست اجرا در حیطه بررسی‌های توصیفی و تبیین کننده وضع موجود تمرکز یابد و اجرای بررسی‌ها و پژوهش‌های معطوف به ریشه یابی مسائل و مشکلات، یا پژوهش‌های آینده نگر یا پژوهش‌های مبتنی بر طرح‌های تجربی یا نیمه تجربی، چندان مورد توجه محققان قرار نگیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== راهبردها و سیاست‌های کلی در زمینه سازماندهی و مدیریت در آموزش و پرورش دوره ۷۵-۱۳۶۸ ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# تشکیل شورای آموزش و پرورش مناطق و استان‌ها به منظور تحقق مشارکت سازمان یافته مردم در آموزش و پرورش.&lt;br /&gt;
# توجه به تربیت مدیران لایق.&lt;br /&gt;
# طراحی و تدوین نظام اطلاعات مدیریت در آموزش و پرورش. &lt;br /&gt;
# اعمال سیاست‌های تشویقی و تسهیل در امر ایجاد مدارس غیردولتی. &lt;br /&gt;
# افزایش کارآیی درونی آموزش و پرورش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزارت آموزش و پرورش در اجرای سیاست‌های کلی برنامه‌های اول و دوم توسعه در زمینه اصلاح ساختار اداری و واگذاری اختیارات و مسئولیت‌های اجرایی به استان‌ها و مناطق در دوره مورد بررسی اقدامات زیر را به عمل آورده است:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# کاهش تعداد معاونت‌ها و دفاتر ستادی.&lt;br /&gt;
# ایجاد سازمان‌های تخصصی برای ارائه خدمات بهتر.&lt;br /&gt;
# کاهش نسبت کارکنان اداری و ستادی به کل کارکنان.&lt;br /&gt;
# توجه به تربیت و تأمین مدیران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ایجاد انجمن اولیا و مربیان ===&lt;br /&gt;
برای دریافت کمک‌های مالی و مهارتی از اولیای دانش‌آموزان کمک‌های مالی این انجمن از طریق طرح «۲۰۲۰» از مبلغ ۳۴۰۰ میلیون ریال در سال تحصیلی ۷۱-۱۳۷۰ شمسی به ۳۵۶۰۰ میلیون ریال و در سال تحصیلی ۷۵-۱۳۷۴ شمسی افزایش یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت‌های تولیدی و خدماتی وابسته به آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت صنایع آموزشی در سال ۱۳۵۴ شمسی با هدف تهیه و تولید انواع کارافزارهای آموزشی مورد نیاز مدارس کشور تأسیس شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر ۸۵ درصد سهام شرکت صنایع آموزشی به وزارت آموزش و پرورش و ۱۵ درصد به سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران تعلق دارد. این شرکت علاوه بر فعالیت در زمینه تدارکات خارجی و داخلی، در حال طراحی وسایل آموزشی و آزمایشگاهی مورد نیاز مدارس و دانشگاه‌ها می‌باشد؛ و ظرف مدت ده سال از وابستگی کشور در زمینه تجهیزاتی کاسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== راهبردها وجهت‌گیری‌های اصلی در زمینه تأمین منابع مالی از ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۱&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هشت سال تلاش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، [https://www.sce.ir/fa/news/2067 معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش]، ۱۳۷۵، ص99.&amp;lt;/ref&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# جلب مشارکت‌های مردمی و تلاش برای تنوع بخشیدن به راه‌های تأمین منابع مالی. &lt;br /&gt;
# استفاده از تسهیلات شوراهای آموزش و پرورش استان و منطقه. &lt;br /&gt;
# توسعه فعالیت مدارس غیر انتفاعی.&lt;br /&gt;
# افزایش کارآیی داخلی و اتخاذ شیوه‌های اجرایی اقتصادی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تحولات برخی از شاخص‌های مهم مالی آموزش و پرورش ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# هزینه آموزش و پرورش نسبت به تولید ناخالص داخلی: در مجموع اعتبارات جاری و عمرانی طی برنامه اول از ۳ درصد در سال ۱۳۶۸ شمسی به 4/1 درصد در سال ۱۳۷۲ شمسی افزایش یافته است. این مقدار از سال ۱۳۷۳ شمسی به بعد کاهش داشته است. &lt;br /&gt;
# هزینه‌های آموزش و پرورش به عنوان درصدی از هزینه‌های عمومی دولت: سهم هزینه آموزش و پرورش در هزینه عمومی دولت طی سال‌های برنامه اول به ترتیب 19/3%، 25/5%، ۲۲%، 27/6% و 18/1 درصد بوده است. به عبارتی طی برنامه اول در مجموع 21/3 درصد از بودجه عمومی دولت (جاری و عمرانی) به وزارت آموزش و پرورش اختصاص یافته است. در صورتی که طی سال‌های ۱۳۷۳، ۱۳۷۴ و ۱۳۷۵ نسبت‌های مورد نظر به 15/5 درصد، 12/8 درصد و 14/3 درصد تبدیل شده است و پیش‌بینی، می‌شود در سال ۱۳۷۶ شمسی به 12/4 درصد کاهش یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مشکلات و نارسایی‌های بودجه‌ای آموزش و پرورش ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# فقدان الگوی مناسب برای تخصیص منابع به آموزش و پرورش.&lt;br /&gt;
# کسری بودجه و رشد سالیانه آن که از سال ۱۳۷۰ شمسی به بعد دامن گیر آموزش و پرورش است. نسبت کسری بودجه به بودجه مصوب در پاره‌ای از سال‌ها به ۴۸ درصد رسیده است.&lt;br /&gt;
# کاهش سهم اعتبارات عمرانی نسبت به بودجه عمومی دولت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== جهت‌گیری‌ها و راهبردهای به کار گرفته شده برای تأمین معیشت و رفاه کارکنان آموزش و پرورش از ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۵ ===&lt;br /&gt;
مشکلات مربوط به تأمین معیشت و رفاه فرهنگیان  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. وضعیت حقوق و مزایای معلمان در ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانچه خط فقر را مطابق آنچه قبلاً سازمان برنامه و بودجه اعلام کرده است ۴۰۰،۰۰۰ ریال در نظر بگیریم، ۵۵۹،۰۰۴ نفر از معلمان یعنی ۶۰ درصد با متوسط ماهیانه ۳۰۶،۶۸۱ ریال فقیر محسوب می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. مقایسه حقوق و مزایای معلمان و با سایر کارکنان دولت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج یک بررسی نشان می‌دهد که معلمان در سال ۱۳۷۴ شمسی به طور متوسط ماهیانه حدود %۳۰ (معادل ۷۳۰۰۰ ریال) کمتر از کارکنان سایر وزارتخانه‌ها حقوق دریافت کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تنگناها و محدودیت‌های رفاهی فرهنگیان ===&lt;br /&gt;
مسأله اصلی آن است که وجود این تبعیض‌ها احساس نارضایتی را بر جامعه حاکم می‌سازد که نتیجه‌ای جز کم کاری و بی‌تفاوتی در بر ندارد و عملاً کمک‌های دولت را بی‌اثر می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اصول راهبردی و سیاست‌های کلی در ساختن فضاهای آموزشی ===&lt;br /&gt;
تحولات کمی در ساخت و ساز فضاهای آموزشی: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- در ارتباط با افزایش سطح متوسط زیربنای کلاس‌ها و مدارس، سطح کلاس از 60/4 مترمربع در سال ۱۳۶۸ به 109/6 مترمربع در سال ۱۳۷۴ افزایش یافته است. دلیل اصلی این افزایش در نظر گرفتن آزمایشگاه، کارگاه، فضاهای جنبی مانند نمازخانه و سالن‌های چند منظوره در مدارس است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تحولات کیفی در برنامه‌ریزی طراحی و ساخت فضاهای آموزشی و تربیتی تحول در معماری مدارس ===&lt;br /&gt;
زیباسازی مدارس جدید بر اساس یافته‌های علمی از دریچه نگرش کودکان و نوجوانان و با استفاده از دیدگاه‌های صاحبنظران علم روانشناسی موجب تحول در معماری مدارس و بازنگری در نقشه‌های موجود شده است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازنگری در طراحی مدارس دخترانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گام‌های اولیه در طراحی مدارس دخترانه برداشته شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مشکلات ساخت و ساز فضاهای آموزشی و پرورشی ===&lt;br /&gt;
گر چه در طول سال‌های پس از پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]] بیش از ۲۳۰ هزار کلاس درس ساخته شده است، به لحاظ نامتناسب بودن حجم سرمایه گذاری با افزایش تعداد دانش‌آموزان، به خصوص در دوران دفاع مقدس، اکثر مدارس ابتدایی و راهنمایی در شهرها به صورت دو نوبته اداره می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تحول در مقطع تحصیلی آموزش متوسطه ===&lt;br /&gt;
تغییر نظام آموزش و پرورش کشور از همان ابتدای [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] مورد توجه بوده است. اما تغییر نظام از دوره متوسطه شروع شد. مطالعات اقتصادی - اجتماعی نشان می‌دهد که بزرگترین مانع در راه توسعه کشورها موانع فرهنگی - انسانی است و سرمایه‌های فیزیکی - مادی اگر چه لازم هستند، نقش برجسته‌ای در بهروزی و توسعه کشور ندارند. بنابراین تحول در نظام تعلیم و تربیت امری ضروری است وگرنه توسعه یا رخ نخواهد داد یا با سرعت بسیار کمی صورت می‌گیرد. از این نظر دوره ابتدایی مهمترین دوره است. با برسی‌های اولیه مشخص شده که تغییر نظام در دوره ابتدایی و راهنمایی بسیار پیچیده‌تر از تغییر در دوره متوسطه است. با توجه به جوانی جمعیت و مشکل اشتغال یکی از مؤلفه‌های مهم نظام جدید آموزش متوسطه، ایجاد و گسترش شاخه کار و دانش و توسعه آموزش‌های فنی و حرفه‌ای است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مشکلات بیرونی نظام آموزش و پرورش ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ۱. تأمین منابع مالی ====&lt;br /&gt;
دولت تأمین کننده عمده منابع مالی آموزش و پرورش است و در نتیجه فعالیت‌های آموزشی و پرورشی شدیداً تحت تأثیر سیاست‌های بودجه‌ای دولت می‌باشد. برای گریز از این تنگنا دو راه پیشنهاد می‌شود: اول، دریافت عوارض آموزشی از کلیه تولیدات و خدمات، دوم دریافت تمام یا بخشی از شهریه از افرادی که تمکن مالی دارند. وزارت آموزش و پرورش دریافت عوارض آموزشی را بیشتر به صلاح می‌داند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ۲. ملاحظات سیاسی -- اجتماعی و تأثیر آن در انتخاب مدیران ====&lt;br /&gt;
آموزش و پرورش به واسطه حضور گسترده در تمام روستاها و محلات، اولین دستگاهی است که از سوی اکثریت نمایندگان مجلس و سایر مقامات محلی برای تغییر مدیران به منظور هماهنگ ساختن این نهاد با جریان فکری خود، مورد توجه قرار می‌گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ۳. لزوم ایجاد وحدت در سیاست‌های آموزشی مدرسه - دانشگاه ====&lt;br /&gt;
در بسیاری از کشورها برای کلیه سطوح آموزشی از پایین‌ترین سطح، یک وزارت آموزش و پرورش (Ministry of Education) وجود دارد. بدین ترتیب سیاست‌های کلان آموزشی، یکپارچه و مرتبط با هم در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها اجرا می‌شود. تا سال ۱۳۴۷ شمسی، در ایران نیز تنها یک وزارتخانه (وزارت فرهنگ) بر تمام نظام آموزشی کشور وجود داشت. در آن سال وزارت علوم و آموزش عالی برای نظارت بر دانشگاه‌ها از وزارت آموزش و پرورش تفکیک شد و به این ترتیب برای نظام آموزشی که نهادی یکپارچه است، دو متولی به وجود آمد. وجود دو وزارتخانه برای کاری هماهنگ و منسجم مستلزم هماهنگی میان این دو وزارتخانه است که شدیداً تحت تأثیر سلیقه‌های فردی قرار می‌گیرد و گاهی در اوج و گاهی در حضیض است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالی که در کشورهای پیشرفته و بعضاً جهان سوم، هزینه سرانه یک دانش‌آموز حدود 1/5 تا ۴ برابر هزینه سرانه یک دانشجو است، در ایران برای یک دانشجو در برخی سال‌ها حتی تا ۱۴ برابر یک دانش‌آموز هزینه می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای رفع تنگناها و اشکالات اساسی مزبور دو اقدام بنیادی در وزارت آموزش و پرورش دنبال می‌شود. نخستین اقدام به تهیه لایحه «تغییر نظام آموزش و پرورش» می‌انجامد. و فعالیت دوم تدوین برنامه و چشم‌انداز آموزش و پرورش سال ۱۴۰۰ شمسی است که پژوهش‌ها و مطالعات و نظر سنجی‌های آن بر عهده پژوهشکده تعلیم و تربیت گذاشته شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دوره‌های آموزش عمومی ===&lt;br /&gt;
در اینجا لازم است که وضعیت موجود دوره‌های آموزش عمومی را از لحاظ شرایط ورود، مواد درسی، ساعات درس و روش تدریس به اختصار توضیح دهیم. چنانچه یاد آور شدیم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام جدید آموزش و پرورش در حال حاضر تنها در مقطع آموزش متوسطه اجرا می‌شود. به نظر می‌رسد تغییراتی که تا کنون در نظام آموزش و پرورش عمومی کشور چه قبل و چه بعد از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] صورت گرفته به گونه‌ای نبوده که تحولی اساسی در روش و محتوای آموزش ایجاد کند و این تغییرات بیشتر متوجه کم و زیاد کردن دوره‌های آموزشی و سایر مسایل ظاهری بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متأسفانه هنوز هم معیار و روش سنجش پیشرفت علمی دانش‌آموز بر ارزیابی میزان محفوظات او استوار است. نهایت این که دانش‌آموز سهم فعالی در یادگیری ندارد و این کتاب درسی است که باید مطالب را عیناً بازگو کند. به علاوه نبود یا کمبود ابزارهای آموزشی لازم مانند آزمایشگاه، کارگاه و کامپیوتر به ویژه در مدارس دولتی در رکود و افت کیفیت آموزش عمومی تأثیر بسیاری داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش‌آموزی که محصول چنین روش یادگیری است هنگامی که وارد دانشگاه می‌شود فاقد خلاقیت و ابتکار لازم در دانش اندوزی خواهد بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دوره ابتدایی ====&lt;br /&gt;
در حال حاضر سن ورود دانش‌آموزان به دوره ابتدایی شش سال تمام است. دانش‌آموز پس از آزمون‌های اولیه جسمی و هوشی اجازه ثبت نام در مدارس ابتدایی را می‌یابد. اگر توانایی جسمی و هوشی او تأیید نشود، باید در مدارس ویژه کودکان استثنایی ثبت نام کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دروس دوره ابتدایی ریاضی، زبان [[فارسی]]، علوم طبیعی، علوم اجتماعی (تاریخ، جغرافیا، تعلیمات مدنی) تعلیمات دینی و نگارش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعات درس روزانه بین ۳ تا ۴ ساعت است و کلاس‌ها به غیر از جمعه در بقیه روزهای هفته دایر است. دوره ابتدایی ۵ سال است. در دوره ابتدایی، به خصوص در کلاس‌های اول و دوم در مناطق شهری معمولاً آموزگاران زن عهده‌دار آموزش هستند و معمولاً آموزش همه درس‌ها را یک آموزگار به عهده دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ شمسی تعداد دانش‌آموزان ابتدایی ۸،۹۳۸،۲۳۷ نفر بود که ۸۱/۵۲ درصد آنان را پسران تشکیل می‌دادند. تراکم دانش‌آموزان ابتدایی در مناطق شهری، ۵۵/۳۱ نفر و در مناطق روستایی ۵۶/۲۳ نفر در کلاس است&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آمار آموزش و پرورش سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، دفتر هماهنگی و تلفیق طرح‌ها و برنامه‌ها، اردیبهشت ۱۳۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دوره راهنمایی ====&lt;br /&gt;
دانش‌آموزان در صورت موفقیت در امتحان پنجم ابتدایی حق ثبت نام در دوره راهنمایی تحصیلی را خواهند داشت. دوره راهنمایی ۳ سال است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مواد درسی این دوره تحصیلی تقریباً همان مواد درسی دوره ابتدایی با حجم بیشتر و نیز پیچیدگی بیشتر مطالب. افزون بر دروس دوره ابتدایی، زبان عربی و زبان انگلیسی نیز در این دوره تدریس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعات روزانه درس بین ۴ تا ۵ ساعت است که به استثنای جمعه، کلاس‌های درس در دیگر روزهای هفته دایر است. در حال حاضر اکثر مدارس راهنمایی دو نوبته هستند. چنانچه دانش‌آموزی در یکی از پایه‌های راهنمایی دو سال متوالی مردود شود باید به دوره بزرگسالان انتقال یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دوره برای هر درس معمولاً معلم مستقلی وجود دارد. روش تدریس بر حفظ مطالب استوار است و آموزگاران کمتر امکان و فرصت اجرای آزمایش‌های لازم را دارند. باید یادآور شویم که به تدریج در دوره راهنمایی نیز نظام واحدی جایگزین نظام موجود خواهد شد و در دو سال اخیر نظام واحدی به طور آزمایشی در چندین مدرسه به اجرا در آمده است. در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ شمسی تعداد دانش‌آموزان این دوره ۵،۲۸۲.۸۸۱ نفر بود که ۴۶/۴۵ درصد آن را دختران تشکیل می‌دادند. تراکم دانش‌آموزان راهنمایی در مناطق شهری ۰۳/۳۴ نفر و در مناطق روستایی ۶۶/۲۶ نفر در کلاس است&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دوره متوسطه ====&lt;br /&gt;
دانش‌آموزان در صورت موفقیت در دوره راهنمایی به مقطع آموزش متوسطه راه می‌یابند. طرح جدید آموزش متوسطه از سال ۱۳۷۰، پس از تصویب [[شورای عالی انقلاب فرهنگی]] (سال ۱۳۶۹)، به طور محدود به اجرا گذاشته شد و به تدریج در تمام دبیرستان‌های کشور به اجرا در آمد. این دوره که بر نظام واحدی استوار است شامل شش نیم سال است. دانش‌آموزان باید ۹۶ واحد درسی را در این شش نیم سال بگذرانند. دانش‌آموزان در صورت موفقیت در نیم سال اول و دوم چنانچه حداقل در ۳۲ واحد درسی نمره قبولی دریافت کرده باشند، رشته تحصیلی خود را انتخاب می‌کنند. این رشته‌ها عبارتند از: نظری، فنی - حرفه‌ای، کار و دانش. شاخه نظری به سه رشته: ریاضی - فیزیک، علوم تجربی، علوم انسانی تقسیم می‌شود. شاخه فنی - حرفه‌ای علاوه بر «احراز آمادگی نسبی جهت ادامه تحصیلات در رشته‌های علمی کاربردی، هدایت دانش‌آموزان به سمت اشتغال مفید&amp;lt;ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کلیات نظام جدید آموزش متوسطه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، ۱۳۷۲، ص ۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;» را هدف خود قرار داده است. شاخه کار و دانش، «تربیت نیروی انسانی در سطوح نیمه ماهر، ماهر، استاد کاری و سرپرستی&amp;lt;ref&amp;gt;کلیات نظام جدید آموزش متوسطه، ۱۳۷۲، ص 29-32.&amp;lt;/ref&amp;gt;»را هدف خود قرار داده است. چنانچه دانش‌آموزی خواهان شرکت در دوره فنی و حرفه‌ای باشد باید در امتحان ورودی دبیرستان‌های مخصوص این شاخه موفق شود. رشته‌هایی مانند الکترونیک، تأسیسات، حسابداری، ساختمان، سینما، نقشه برداری و... در دوره فنی - حرفه‌ای آموخته می‌شود. از مجموع ۲۶ رشته فنی - حرفه‌ای، دختران در ۱۱ رشته و پسران در ۲۲ رشته امکان تحصیل دارند. دبیرستان‌های کار و دانش نیز پذیرای دانش‌آموزان خواهان یادگیری حرفه‌های گوناگونی مانند امور اداری، امور مالی، تراشکاری، برق، چاپ، ریخته گری، عکاسی و فیلمبرداری، طلا و جواهرسازی، کامپیوتر و... هستند. از ۳۴ رشته کاردانش دختران در ۱۶ رشته و پسران در ۳۱ رشته امکان تحصیل دارند&amp;lt;ref&amp;gt;وزارت آموزش و پرورش، سال تحصیلی ۱۳۷۸-۱۳۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مواد درسی این دوره برای رشته‌های نظری شامل آموزش ریاضی، فیزیک، شیمی، زبان و ادبیات [[فارسی]]، دانش اجتماعی، اقتصاد، [[قرآن]]، آزمایشگاه، عربی، زبان انگلیسی، زیست شناسی، ورزش و انضباط است. مشکلات نظام واحدی، در وهله اول شلوغی کلاس‌ها و ازدحام دانش‌آموزان در بعضی واحدهاست که گاهی به صد نفر بالغ می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در وهله دوم، نبود امکانات آزمایشگاهی است به خصوص در دبیرستان‌های دارای دوره نظری به چشم می‌خورد. در این دبیرستان‌ها یا آزمایشگاه‌های فیزیک و شیمی و کامپیوتر ندارند یا اگر دارند خیلی ناقص و غیر قابل استفاده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحقیقات انجام شده درباره این دوره‌ها نشانگر آن است که جهت‌دهی به فعالیت‌های تحصیلی دانش‌آموزان دوره متوسطه با مشکل مواجه است. زیرا نه مشاوران تحصیلی، نه والدین و نه مدیران هیچ یک اطلاعات لازم را درباره رشته‌های مختلف فنی و حرفه‌ای و نظری و آینده شغلی دانش‌آموزان ندارند. به علاوه چنانچه گفته شد کمبود دبیر، کتاب درسی و کمک درسی، آزمایشگاه و کارگاه در کنار رشد نابهنجار جمعیت دانش‌آموزی در این دوره، موجب کاهش سطح علمی و آموزشی این دوره‌ها و افزایش مردودین شده است. تعداد دانش‌آموزان دوره متوسطه در سال ۷۷-۱۳۷۶ شمسی در نظام قدیم ۵۲۸۶۶۴ نفر و در نظام جدید ۳۱۷۵۹۹۱ نفر بود که 48/61 درصد آن را دانش‌آموزان دختر تشکیل داده‌اند. تراکم دانش‌آموزان در کلاس 31/61 نفر بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دوره پیش دانشگاهی ====&lt;br /&gt;
چنانچه دانش‌آموزان دوره متوسطه شاخه نظری از ۹۶ واحد این دوره نمره قبولی کسب کنند؛ می‌توانند به دوره پیش دانشگاهی، که پل ارتباطی بین دبیرستان و دانشگاه است وارد شوند. شرط ورود به این دوره تا سال تحصیلی قبل (۷۸-۱۳۷۷ ش) امتحان ورودی و در سال‌های بعد کسب حداقل معدل ۱۴ است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره که جزو آموزش متوسطه است توسط وزارت آموزش و پرورش اداره می‌شود. دانش‌آموزان در این دوره ۳۰ واحد می‌گذرانند که شامل دروس اختصاصی رشته تحصیلی به اضافه دروس عمومی مثل ادبیات فارسی، زبان انگلیسی، بینش اسلامی و دو واحد اختیاری است. دانش‌آموزانی که واحدهای این دوره را با موفقیت بگذرانند در امتحانات ورودی دانشگاه‌ها شرکت می‌کنند تا ادامه تحصیل دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[آموزش و پرورش پس از انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
* [[دوره آموزش و پرورش عمومی]]&lt;br /&gt;
* [[آموزش‌های فراگیر کاربردی و علمی]]&lt;br /&gt;
* [[شاخص‌های آموزش و پرورش در سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷ و مقایسه آن با پیش از انقلاب]]&lt;br /&gt;
* [[آموزش عالی ایران]]&lt;br /&gt;
* [[سوادآموزی در ایران]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
ملک، حسن (1387). کتاب ایران: تاریخ آموزش و پرورش در ایران. ویراستاری مرضیه مرآت نیا. تهران: [https://alhodapub.com/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
حسن ملک&lt;br /&gt;
[[رده:تعلیم و تربیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B7%D8%B1%D8%AD_%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1_%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87_1357_%D8%AA%D8%A7_1368&amp;diff=14001</id>
		<title>طرح تغییر بنیادی نظام آموزش متوسطه در دوره 1357 تا 1368</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B7%D8%B1%D8%AD_%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1_%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87_1357_%D8%AA%D8%A7_1368&amp;diff=14001"/>
		<updated>2026-02-23T15:01:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;=== راهبردها و سیاست‌های کلی در دوره ۶۸-۱۳۵۷ ش ===&lt;br /&gt;
در زمینه تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش و اجرای آن در برنامه اول و دوم توسعه راهبردها و اقدامات زیر تعیین شده است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# بازنگری و تغییر نظام آموزش و پرورش متناسب با نیازهای جامعه و برنامه توسعه کشور برای ارتقای کیفیت و افزایش بهره وری داخلی نظام آموزش و پرورش (متن سند برنامه و تبصره ۱۱ قانون برنامه اول توسعه).&lt;br /&gt;
# تعمیم کامل نظام جدید متوسطه و بهبود کیفیت و اشاعه دانش فنی و گسترش آموزش‌های فنی و حرفه‌ای رسمی و غیر رسمی در قالب این نظام (متن سند برنامه دوم).&lt;br /&gt;
# تأمین بودجه‌های سالیانه به نحوی که کلیه فعالیت‌های آموزش و پرورش به خصوص اجرای نظام جدید متوسطه تسریع گردد. (متن تبصره ۶۴ قانون برنامه دوم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== فعالیت‌های امور پرورشی ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== فعالیت‌های راهنمایی و مشاوره&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هشت سال تلاش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، [https://www.sce.ir/fa/news/2067 معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش]، ۱۳۷۵، ص43.&amp;lt;/ref&amp;gt; ====&lt;br /&gt;
قبل از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] برنامه راهنمایی و مشاوره حدود ۸ سال برقرار بود که با پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] به منظور تجدید نظر در برنامه‌های آن متوقف شد. مجدداً سال ۱۳۶۴ شمسی تشکیلاتی برای برنامه‌ریزی و سازمان دهی خدمات راهنمایی و مشاوره، در نظام آموزش و پرورش پیش‌بینی شد و در رأس آن دفتر تحقیقات و آموزش امور تربیتی و در سطح استانها و مناطق، شورای بررسی مشکلات رفتاری دانش‌آموزان به وجود آمد. در سال ۱۳۶۷ شمسی شورای بررسی، مشکلات رفتاری به هسته‌های مشاوره تغییر نام یافت. از سال ۱۳۷۱ شمسی با توجه به اجرای، نظام جدید آموزش و پرورش در دوره متوسطه جایگاه ویژه‌ای برای طرح راهنمایی و مشاوره منظور شد و بر استفاده از نیروی مشاوران متخصص در زمینه‌های تربیتی، تحصیلی و شغلی تأکید گردید. از آن زمان تا کنون اکثر مشاوران از بین دبیران شاغل انتخاب شده‌اند یا آنکه با استخدام تعداد محدودی از فارغ‌التحصیلان در رشته‌های مرتبط پس از انجام مصاحبه حرفه‌ای و گذراندن آموزش‌های مربوطه تا حدودی کمبودها جبران شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۷۵-۱۳۷۴ شمسی سازمان امور اداری و استخدامی کشور پست مشاور را در قالب پست اداری واحدهای آموزشی به صورت تمام وقت تصویب کرد و فعلاً رسته و رشته شغلی مشاور در آن سازمان در حال بررسی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد مشاوران از ۳۷۴ نفر در سال ۱۳۷۱ شمسی به ۹۷۲۷ نفر در سال ۱۳۷۵ شمسی رسیده است. حال آنکه ضوابط فعلی (برای هر ۲۸۸ دانش‌آموز یک مشاور) امکان صحیح فعالیت‌های مورد نظر را میسر نمی‌سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فعالیت‌های مربوط به تغذیه و بهداشت مدارس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] برای رسیدگی به مسائل بهداشتی دانش‌آموزان از خدمات ۷۰۰۰ نفر مراقب بهداشت در مدارس استفاده می‌شد. در تعدادی از مدارس اتاق بهداشت همراه با تجهیزات اولیه برای معاینات بهداشتی وجود داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. همان، ص ۴۳. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] مراقبان بهداشت همراه با تجهیزات و وسایل به وزارت بهداری منتقل شدند و از آنها برای رسیدگی به بهداشت مدارس سلب مسئولیت شد. در سال ۱۳۷۰ شمسی بر اساس توافق آموزش و پرورش و بهداشت و درمان و تأیید رئیس جمهور وقت، مراقبان بهداشت به آموزش و پرورش منتقل شدند؛ ولی وسایل و تجهیزات همچنان در وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی باقی ماند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش و پرورش با هدف ارتقای سطح بهداشت دانش‌آموزان به تربیت مراقب بهداشت همت گماشت و در مراکز تربیت معلم اقدام به تربیت سالانه ۱۰۰۰ مراقب بهداشت کرد. هم چنین دوره‌های بلند مدت ضمن خدمت دوره‌های کاردانی و کارشناسی بهداشت مدارس دایر گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۷۴ شمسی مجلس شورای اسلامی با افزودن تبصره‌ای به قانون «انتقال مراقبان بهداشت وزارت آموزش و پرورش» مبنی بر واگذاری سیاست گذاری، تربیت نیروی انسانی و اجرای برنامه‌های بهداشتی به وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی نقش آموزش و پرورش را در هاله‌ای از ابهام فروبرد و کار تربیت نیروی انسانی را متوقف کرد. در نتیجه در شاخص‌های نیروی انسانی سال ۱۳۷۴ و ۱۳۷۵ هیأت دولت برای بهداشت مدارس شاخصی منظور نشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فعالیت‌های تربیت بدنی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گسترش ورزش در میان دانش‌آموزان علاوه بر کمک به سلامتی و شادابی، در ورزش قهرمانی نیز مؤثر است. ورزش یک ابزار تربیتی است. تربیت بدنی در آموزش و پرورش جایگاه ویژه‌ای دارد. از جمله فعالیت‌ها در این زمینه می‌توان تأسیس دبیرستان‌های تربیت بدنی مطابق با نظام جدید متوسطه (۱۷ دبیرستان پسرانه و ۶ دبیرستان دخترانه) را نام برد. در این دوره راهبردها و جهت‌گیری‌های کلی و اصولی زیر دنبال شده است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. تأکید برتوسعه ظرفیت تربیت معلم وتنوع بخشیدن به منابع تأمین نیروی انسانی مورد نیاز آموزش و پرورش. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. اولویت بخشیدن به انتخاب دانشجو و معلمان بومی در دوره‌های تربیت معلم و دانشسراها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. اجرای وسیع برنامه‌های آموزش ضمن خدمت برای تمام رده‌های کارکنان ستادی. ۴. تأکید بر اعتلای کیفیت تمامی برنامه‌های تربیت و بازآموزی معلمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحولات کمی نیروهای انسانی در آموزش و پرورش در هشت سال (۷۵- ۱۳۶۷ شمسی) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت نیروی انسانی در آموزش و پرورش بدین صورت تغییر کرده است که کل نیروی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسانی وزارت آموزش و پرورش (رسمی، حق التدریسی، قراردادی) از ۱۹۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهر در سال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶۸-۱۳۶۷ به ۹۹۱۱۲۶ نفر در سال ۷۶-۱۳۷۵ شمسی افزایش یافنه است. نکته مهم در این باره ارتقای سطح تحصیلات کارکنان بوده است که سهم کارکنان دارای لیسانس و بالاتر از ۴/۱۰ درصد در سال ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به ۱/۱۹ درصد در سال ۷۶ -۱۳۷۵ شمسی افزایش یافته است. نکته دیگر، مشارکت زنان شاغل در آموزش و پرورش از ۹/۴۳ درصد در سال ۶۸- ۱۳۶۷ شمسی به ۷/۴۶ درصد در سال ۷۶-۱۳۷۵ شمسی افزایش پیدا کرده است که این نسبت به خصوص در آموزش متوسطه افزایش بیشتری داشته است.^{۲} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بررسی شاخص نسبت دانش‌آموز به نیروی انسانی نشان از این دارد که در سال تحصیلی ۶۸-۱۳۶۷ شمسی در برابر هر ۹/۱۸ دانش‌آموز یک نفر در آموزش و پرورش به کار اشتغال داشته است. این نسبت در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی به ۳/۱۹ دانش‌آموز در برابر هر معلم رسیده است. این شاخص باید نزولی می‌بود و به ۱۷ می‌رسید. کمبود معلم در مشاغلی چون مربی بهداشت و مربی امور تربیتی خصوصاً در نظام واحدی متوسطه بیشتر به چشم می‌خورد. برنامه‌های آموزش و تأمین نیروی انسانی در این دوره هشت ساله در دو شاخه کنار هم یکی ادامه تحصیل معلمان موجود در دانشگاه‌ها و دوره‌های ضمن خدمت و دیگر تأمین و تربیت نیروی انسانی جدید شامل فارغ‌التحصیلان دانشسراهای تربیت معلم، رشته‌های دبیری دانشگاه‌ها، استخدام دارندگان مدرک کارشناسی غیر دبیری و سرباز معلم بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. همان، ص ۵۴. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأمین و تربیت نیروی انسانی در آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمینه تربیت و تأمین نیروی انسانی تنگناهای زیر موجود است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) دانشگاه تربیت مدرس طبق توافق وزارت آموزش و پرورش با وزارت فرهنگ و آموزش عالی در سال ۱۳۷۴ شمسی می‌بایست تعدادی بورسیه آموزش و پرورش قبول می‌کرد که در سال ۱۳۷۵ از پذیرفتن بورسیه خودداری کرد. برای احتراز از اتلاف منابع دولت، تربیت مدرس باید وظیفه تأمین نیروی متخصص برای توسعه کاردانی و پیش دانشگاهی را به عهده گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) دانشگاه تربیت معلم با وضع رشته‌های آزاد به وظیفه خود یعنی تأمین معلم عمل نمی‌کند. به طور کلی باید گفت حجم فعالیت آموزش و پرورش در زمینه آموزش عالی مستلزم سیاستگذاری و برنامه‌ریزی واحد و منسجمی است. بهترین روش این است که همه آنها در قالب دانشگاه فرهنگیان سازماندهی شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاست‌ها و راهبردهای کلی تحقیق در آموزش و پرورش در دوره ۷۵-۱۳۶۸ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکل گیری نظام تحقیقات آموزش و پرورش در اسفند ماه ۱۳۶۷ شمسی با تشکیل شورای تحقیقات آموزش و پرورش آغاز شد. این شورا مسائلی چون سیاست‌های اجرایی پژوهش در آموزش و پرورش، بررسی و تصویب طرح‌های پژوهشی، تخصیص اعتبارات پژوهشی در زمینه‌های مختلف، تضمین کیفیت علمی طرح‌ها و هماهنگی و هدایت طرح‌های تحقیقاتی در قالب اولویت‌های تعیین شده، را مد نظر قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اواسط سال ۱۳۷۴ شمسی اساسنامه پژوهشکده تعلیم و تربیت به تصویب شورای گسترش آموزش عالی وزارت فرهنگ و آموزش عالی رسید. این پژوهشکده از دی ماه ۱۳۷۴ شمسی کار خود را با هفت گروه پژوهشی و چهار واحد پژوهشی - فنی آغاز کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتشار نتایج و یافته‌های تحقیقات، کتاب‌ها و مقالات علمی - کاربردی در زمینه آموزش و پرورش از جمله کارهای این مرکز است. بهترین اقدامات این مرکز به قرار زیر است: الف) انتشار فصلنامه و پژوهشنامه آموزش از سال ۱۳۶۹ شمسی تا کنون. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) انتشار فصلنامه مدیریت در آموزش و پرورش به طور مرتب از سال ۱۳۷۰ شمسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ آموزش و پرورش در ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) ادامه انتشار فصلنامه تعلیم و تربیت که حاوی مقالات علمی است از سال ۱۳۶۵ شمسی تاکنون. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) انتشار تک نگاشت‌های مختلف. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) انتشار کتاب‌ها و تدوین گزارش‌های تحقیقی در زمینه فضاهای آموزشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نارسایی‌ها و تنگناهای پژوهش در آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نارسایی‌ها و تنگناهای پژوهش در آموزش و پرورش عمدتاً از کمبود نیروی انسانی پژوهشگر و فقدان یا ضعف روحیه علمی در این زمینه نشأت می‌گیرد. عامل اول سبب شده است که بیشتر تحقیقات خاتمه یافته یا در دست اجرا در حیطه بررسی‌های توصیفی و تبیین کننده وضع موجود تمرکز یابد و اجرای بررسی‌ها و پژوهش‌های معطوف به ریشه یابی مسائل و مشکلات، یا پژوهش‌های آینده نگر یا پژوهش‌های مبتنی بر طرح‌های تجربی یا نیمه تجربی، چندان مورد توجه محققان قرار نگیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهبردها و سیاست‌های کلی در زمینه سازماندهی و مدیریت در آموزش و پرورش دوره ۷۵-۱۳۶۸ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. تشکیل شورای آموزش و پرورش مناطق و استان‌ها به منظور تحقق مشارکت سازمان یافته مردم در آموزش و پرورش. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. توجه به تربیت مدیران لایق. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. طراحی و تدوین نظام اطلاعات مدیریت در آموزش و پرورش. ۴. اعمال سیاست‌های تشویقی و تسهیل در امر ایجاد مدارس غیردولتی. ۵. افزایش کارآیی درونی آموزش و پرورش. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزارت آموزش و پرورش در اجرای سیاست‌های کلی برنامه‌های اول و دوم توسعه در زمینه اصلاح ساختار اداری و واگذاری اختیارات و مسئولیت‌های اجرایی به استان‌ها و مناطق در دوره مورد بررسی اقدامات زیر را به عمل آورده است: ۱. کاهش تعداد معاونت‌ها و دفاتر ستادی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. ایجاد سازمان‌های تخصصی برای ارائه خدمات بهتر. &lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|طرح تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|3. کاهش نسبت کارکنان اداری و ستادی به کل کارکنان.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|۴. توجه به تربیت و تأمین مدیران.&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
ایجاد انجمن اولیا و مربیان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دریافت کمک‌های مالی و مهارتی از اولیای دانش‌آموزان کمک‌های مالی این انجمن از طریق طرح «۲۰۲۰» از مبلغ ۳۴۰۰ میلیون ریال در سال تحصیلی ۷۱-۱۳۷۰ شمسی به ۳۵۶۰۰ میلیون ریال و در سال تحصیلی ۷۵-۱۳۷۴ شمسی افزایش یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت‌های تولیدی و خدماتی وابسته به آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت صنایع آموزشی در سال ۱۳۵۴ شمسی با هدف تهیه و تولید انواع کارافزارهای آموزشی مورد نیاز مدارس کشور تأسیس شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر ۸۵ درصد سهام شرکت صنایع آموزشی به وزارت آموزش و پرورش و ۱۵ درصد به سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران تعلق دارد. این شرکت علاوه بر فعالیت در زمینه تدارکات خارجی و داخلی، در حال طراحی وسایل آموزشی و آزمایشگاهی مورد نیاز مدارس و دانشگاه‌ها می‌باشد؛ و ظرف مدت ده سال از وابستگی کشور در زمینه تجهیزاتی کاسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهبردها وجهت‌گیری‌های اصلی در زمینه تأمین منابع مالی از ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۱^{۳} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. جلب مشارکت‌های مردمی و تلاش برای تنوع بخشیدن به راه‌های تأمین منابع مالی. ۲. استفاده از تسهیلات شوراهای آموزش و پرورش استان و منطقه. ۳. توسعه فعالیت مدارس غیر انتفاعی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. افزایش کارآیی داخلی و اتخاذ شیوه‌های اجرایی اقتصادی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. همان، ص 99. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحولات برخی از شاخص‌های مهم مالی آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. هزینه آموزش و پرورش نسبت به تولید ناخالص داخلی: در مجموع اعتبارات جاری و عمرانی طی برنامه اول از ۳ درصد در سال ۱۳۶۸ شمسی به ۱/۴ درصد در سال ۱۳۷۲ شمسی افزایش یافته است. این مقدار از سال ۱۳۷۳ شمسی به بعد کاهش داشته است. 2. هزینه‌های آموزش و پرورش به عنوان درصدی از هزینه‌های عمومی دولت: سهم هزینه آموزش و پرورش در هزینه عمومی دولت طی سال‌های برنامه اول به ترتیب ۳/۱۹%، ۵/۲۵%، ۲۲%، ۶/۲۷% و ۱/۱۸ درصد بوده است. به عبارتی طی برنامه اول در مجموع ۳/۲۱ درصد از بودجه عمومی دولت (جاری و عمرانی) به وزارت آموزش و پرورش اختصاص یافته است. در صورتی که طی سال‌های ۱۳۷۳، ۱۳۷۴ و ۱۳۷۵ نسبت‌های مورد نظر به ۵/۱۵ درصد، ۸/۱۲ درصد و ۳/۱۴ درصد تبدیل شده است و پیش‌بینی، می‌شود در سال ۱۳۷۶ شمسی به ۴/۱۲ درصد کاهش یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشکلات و نارسایی‌های بودجه‌ای آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. فقدان الگوی مناسب برای تخصیص منابع به آموزش و پرورش. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. کسری بودجه و رشد سالیانه آن که از سال ۱۳۷۰ شمسی به بعد دامن گیر آموزش و پرورش است. نسبت کسری بودجه به بودجه مصوب در پاره‌ای از سال‌ها به ۴۸ درصد رسیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. کاهش سهم اعتبارات عمرانی نسبت به بودجه عمومی دولت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهت‌گیری‌ها و راهبردهای به کار گرفته شده برای تأمین معیشت و رفاه کارکنان آموزش و پرورش از ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۵ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشکلات مربوط به تأمین معیشت و رفاه فرهنگیان 1. وضعیت حقوق و مزایای معلمان در ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانچه خط فقر را مطابق آنچه قبلاً سازمان برنامه و بودجه اعلام کرده است ۴۰۰،۰۰۰ ریال در نظر بگیریم، ۵۵۹،۰۰۴ نفر از معلمان یعنی ۶۰ درصد با متوسط ماهیانه ۳۰۶،۶۸۱ ریال فقیر محسوب می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. مقایسه حقوق و مزایای معلمان و با سایر کارکنان دولت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج یک بررسی نشان می‌دهد که معلمان در سال ۱۳۷۴ شمسی به طور متوسط ماهیانه حدود %۳۰ (معادل ۷۳۰۰۰ ریال) کمتر از کارکنان سایر وزارتخانه‌ها حقوق دریافت کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنگناها و محدودیت‌های رفاهی فرهنگیان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسأله اصلی آن است که وجود این تبعیض‌ها احساس نارضایتی را بر جامعه حاکم می‌سازد که نتیجه‌ای جز کم کاری و بی‌تفاوتی در بر ندارد و عملاً کمک‌های دولت را بی‌اثر می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصول راهبردی و سیاست‌های کلی در ساختن فضاهای آموزشی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحولات کمی در ساخت و ساز فضاهای آموزشی: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- در ارتباط با افزایش سطح متوسط زیربنای کلاس‌ها و مدارس، سطح کلاس از ۴/۶۰ مترمربع در سال ۱۳۶۸ به ۶/۱۰۹ مترمربع در سال ۱۳۷۴ افزایش یافته است. دلیل اصلی این افزایش در نظر گرفتن آزمایشگاه، کارگاه، فضاهای جنبی مانند نمازخانه و سالن‌های چند منظوره در مدارس است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحولات کیفی در برنامه‌ریزی طراحی و ساخت فضاهای آموزشی و تربیتی تحول در معماری مدارس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیباسازی مدارس جدید بر اساس یافته‌های علمی از دریچه نگرش کودکان و نوجوانان و با استفاده از دیدگاه‌های صاحبنظران علم روانشناسی موجب تحول در معماری مدارس و بازنگری در نقشه‌های موجود شده است. - بازنگری در طراحی مدارس دخترانه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گام‌های اولیه در طراحی مدارس دخترانه برداشته شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ آموزش و پرورش در ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشکلات ساخت و ساز فضاهای آموزشی و پرورشی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر چه در طول سال‌های پس از پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]] بیش از ۲۳۰ هزار کلاس درس ساخته شده است، به لحاظ نامتناسب بودن حجم سرمایه گذاری با افزایش تعداد دانش‌آموزان، به خصوص در دوران دفاع مقدس، اکثر مدارس ابتدایی و راهنمایی در شهرها به صورت دو نوبته اداره می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحول در مقطع تحصیلی آموزش متوسطه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تغییر نظام آموزش و پرورش کشور از همان ابتدای [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] مورد توجه بوده است. اما تغییر نظام از دوره متوسطه شروع شد. مطالعات اقتصادی - اجتماعی نشان می‌دهد که بزرگترین مانع در راه توسعه کشورها موانع فرهنگی - انسانی است و سرمایه‌های فیزیکی - مادی اگر چه لازم هستند، نقش برجسته‌ای در بهروزی و توسعه کشور ندارند. بنابراین تحول در نظام تعلیم و تربیت امری ضروری است وگرنه توسعه یا رخ نخواهد داد یا با سرعت بسیار کمی صورت می‌گیرد. از این نظر دوره ابتدایی مهمترین دوره است. با برسی‌های اولیه مشخص شده که تغییر نظام در دوره ابتدایی و راهنمایی بسیار پیچیده‌تر از تغییر در دوره متوسطه است. با توجه به جوانی جمعیت و مشکل اشتغال یکی از مؤلفه‌های مهم نظام جدید آموزش متوسطه، ایجاد و گسترش شاخه کار و دانش و توسعه آموزش‌های فنی و حرفه‌ای است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشکلات بیرونی نظام آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. تأمین منابع مالی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولت تأمین کننده عمده منابع مالی آموزش و پرورش است و در نتیجه فعالیت‌های آموزشی و پرورشی شدیداً تحت تأثیر سیاست‌های بودجه‌ای دولت می‌باشد. برای گریز از این تنگنا دو راه پیشنهاد می‌شود: اول، دریافت عوارض آموزشی از کلیه تولیدات و خدمات، دوم دریافت تمام یا بخشی از شهریه از افرادی که تمکن مالی دارند. وزارت آموزش و پرورش دریافت عوارض آموزشی را بیشتر به صلاح می‌داند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۳۹ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. ملاحظات سیاسی -- اجتماعی و تأثیر آن در انتخاب مدیران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش و پرورش به واسطه حضور گسترده در تمام روستاها و محلات، اولین دستگاهی است که از سوی اکثریت نمایندگان مجلس و سایر مقامات محلی برای تغییر مدیران به منظور هماهنگ ساختن این نهاد با جریان فکری خود، مورد توجه قرار می‌گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. لزوم ایجاد وحدت در سیاست‌های آموزشی مدرسه - دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بسیاری از کشورها برای کلیه سطوح آموزشی از پایین‌ترین سطح، یک وزارت آموزش و پرورش (Ministry of Education) وجود دارد. بدین ترتیب سیاست‌های کلان آموزشی، یکپارچه و مرتبط با هم در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها اجرا می‌شود. تا سال ۱۳۴۷ شمسی، در ایران نیز تنها یک وزارتخانه (وزارت فرهنگ) بر تمام نظام آموزشی کشور وجود داشت. در آن سال وزارت علوم و آموزش عالی برای نظارت بر دانشگاه‌ها از وزارت آموزش و پرورش تفکیک شد و به این ترتیب برای نظام آموزشی که نهادی یکپارچه است، دو متولی به وجود آمد. وجود دو وزارتخانه برای کاری هماهنگ و منسجم مستلزم هماهنگی میان این دو وزارتخانه است که شدیداً تحت تأثیر سلیقه‌های فردی قرار می‌گیرد و گاهی در اوج و گاهی در حضیض است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالی که در کشورهای پیشرفته و بعضاً جهان سوم، هزینه سرانه یک دانش‌آموز حدود ۵/۱ تا ۴ برابر هزینه سرانه یک دانشجو است، در ایران برای یک دانشجو در برخی سال‌ها حتی تا ۱۴ برابر یک دانش‌آموز هزینه می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای رفع تنگناها و اشکالات اساسی مزبور دو اقدام بنیادی در وزارت آموزش و پرورش دنبال می‌شود. نخستین اقدام به تهیه لایحه «تغییر نظام آموزش و پرورش» می‌انجامد. و فعالیت دوم تدوین برنامه و چشم‌انداز آموزش و پرورش سال ۱۴۰۰ شمسی است که پژوهش‌ها و مطالعات و نظر سنجی‌های آن بر عهده پژوهشکده تعلیم و تربیت گذاشته شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره‌های آموزش عمومی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا لازم است که وضعیت موجود دوره‌های آموزش عمومی را از لحاظ شرایط ورود، مواد درسی، ساعات درس و روش تدریس به اختصار توضیح دهیم. چنانچه یاد آور شدیم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام جدید آموزش و پرورش در حال حاضر تنها در مقطع آموزش متوسطه اجرا می‌شود. به نظر می‌رسد تغییراتی که تا کنون در نظام آموزش و پرورش عمومی کشور چه قبل و چه بعد از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] صورت گرفته به گونه‌ای نبوده که تحولی اساسی در روش و محتوای آموزش ایجاد کند و این تغییرات بیشتر متوجه کم و زیاد کردن دوره‌های آموزشی و سایر مسایل ظاهری بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متأسفانه هنوز هم معیار و روش سنجش پیشرفت علمی دانش‌آموز بر ارزیابی میزان محفوظات او استوار است. نهایت این که دانش‌آموز سهم فعالی در یادگیری ندارد و این کتاب درسی است که باید مطالب را عیناً بازگو کند. به علاوه نبود یا کمبود ابزارهای آموزشی لازم مانند آزمایشگاه، کارگاه و کامپیوتر به ویژه در مدارس دولتی در رکود و افت کیفیت آموزش عمومی تأثیر بسیاری داشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش‌آموزی که محصول چنین روش یادگیری است هنگامی که وارد دانشگاه می‌شود فاقد خلاقیت و ابتکار لازم در دانش اندوزی خواهد بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره ابتدایی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر سن ورود دانش‌آموزان به دوره ابتدایی شش سال تمام است. دانش‌آموز پس از آزمون‌های اولیه جسمی و هوشی اجازه ثبت نام در مدارس ابتدایی را می‌یابد. اگر توانایی جسمی و هوشی او تأیید نشود، باید در مدارس ویژه کودکان استثنایی ثبت نام کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دروس دوره ابتدایی ریاضی، زبان فارسی، علوم طبیعی، علوم اجتماعی (تاریخ، جغرافیا، تعلیمات مدنی) تعلیمات دینی و نگارش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعات درس روزانه بین ۳ تا ۴ ساعت است و کلاس‌ها به غیر از جمعه در بقیه روزهای هفته دایر است. دوره ابتدایی ۵ سال است. در دوره ابتدایی، به خصوص در کلاس‌های اول و دوم در مناطق شهری معمولاً آموزگاران زن عهده‌دار آموزش هستند و معمولاً آموزش همه درس‌ها را یک آموزگار به عهده دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ شمسی تعداد دانش‌آموزان ابتدایی ۸،۹۳۸،۲۳۷ نفر بود که ۸۱/۵۲ درصد آنان را پسران تشکیل می‌دادند. تراکم دانش‌آموزان ابتدایی در مناطق شهری، ۵۵/۳۱ نفر و در مناطق روستایی ۵۶/۲۳ نفر در کلاس است.^{۴} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره راهنمایی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش‌آموزان در صورت موفقیت در امتحان پنجم ابتدایی حق ثبت نام در دوره راهنمایی تحصیلی را خواهند داشت. دوره راهنمایی ۳ سال است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مواد درسی این دوره تحصیلی تقریباً همان مواد درسی دوره ابتدایی با حجم بیشتر و نیز پیچیدگی بیشتر مطالب. افزون بر دروس دوره ابتدایی، زبان عربی و زبان انگلیسی نیز در این دوره تدریس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعات روزانه درس بین ۴ تا ۵ ساعت است که به استثنای جمعه، کلاس‌های درس در دیگر روزهای هفته دایر است. در حال حاضر اکثر مدارس راهنمایی دو نوبته هستند. چنانچه دانش‌آموزی در یکی از پایه‌های راهنمایی دو سال متوالی مردود شود باید به دوره بزرگسالان انتقال یابد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دوره برای هر درس معمولاً معلم مستقلی وجود دارد. روش تدریس بر حفظ مطالب استوار است و آموزگاران کمتر امکان و فرصت اجرای آزمایش‌های لازم را دارند. باید یادآور شویم که به تدریج در دوره راهنمایی نیز نظام واحدی جایگزین نظام موجود خواهد شد و در دو سال اخیر نظام واحدی به طور آزمایشی در چندین مدرسه به اجرا در آمده است. در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ شمسی تعداد دانش‌آموزان این دوره ۵،۲۸۲.۸۸۱ نفر بود که ۴۶/۴۵ درصد آن را دختران تشکیل می‌دادند. تراکم دانش‌آموزان راهنمایی در مناطق شهری ۰۳/۳۴ نفر و در مناطق روستایی ۶۶/۲۶ نفر در کلاس است.^{۵} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. آمار آموزش و پرورش سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶، دفتر هماهنگی و تلفیق طرح‌ها و برنامه‌ها، اردیبهشت ۱۳۷۷. ۵. همان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ آموزش و پرورش در ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره متوسطه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش‌آموزان در صورت موفقیت در دوره راهنمایی به مقطع آموزش متوسطه راه می‌یابند. طرح جدید آموزش متوسطه از سال ۱۳۷۰، پس از تصویب [[شورای عالی انقلاب فرهنگی]] (سال ۱۳۶۹)، به طور محدود به اجرا گذاشته شد و به تدریج در تمام دبیرستان‌های کشور به اجرا در آمد. این دوره که بر نظام واحدی استوار است شامل شش نیم سال است. دانش‌آموزان باید ۹۶ واحد درسی را در این شش نیم سال بگذرانند. دانش‌آموزان در صورت موفقیت در نیم سال اول و دوم چنانچه حداقل در ۳۲ واحد درسی نمره قبولی دریافت کرده باشند، رشته تحصیلی خود را انتخاب می‌کنند. این رشته‌ها عبارتند از: نظری، فنی - حرفه‌ای، کار و دانش. شاخه نظری به سه رشته: ریاضی - فیزیک، علوم تجربی، علوم انسانی تقسیم می‌شود. شاخه فنی - حرفه‌ای علاوه بر «احراز آمادگی نسبی جهت ادامه تحصیلات در رشته‌های علمی کاربردی، هدایت دانش‌آموزان به سمت اشتغال مفید»^{۶} را هدف خود قرار داده است. شاخه کار و دانش، «تربیت نیروی انسانی در سطوح نیمه ماهر، ماهر، استاد کاری و سرپرستی»^{۷} را هدف خود قرار داده است. چنانچه دانش‌آموزی خواهان شرکت در دوره فنی و حرفه‌ای باشد باید در امتحان ورودی دبیرستان‌های مخصوص این شاخه موفق شود. رشته‌هایی مانند الکترونیک، تأسیسات، حسابداری، ساختمان، سینما، نقشه برداری و... در دوره فنی - حرفه‌ای آموخته می‌شود. از مجموع ۲۶ رشته فنی - حرفه‌ای، دختران در ۱۱ رشته و پسران در ۲۲ رشته امکان تحصیل دارند. دبیرستان‌های کار و دانش نیز پذیرای دانش‌آموزان خواهان یادگیری حرفه‌های گوناگونی مانند امور اداری، امور مالی، تراشکاری، برق، چاپ، ریخته گری، عکاسی و فیلمبرداری، طلا و جواهرسازی، کامپیوتر و... هستند. از ۳۴ رشته کاردانش دختران در ۱۶ رشته و پسران در ۳۱ رشته امکان تحصیل دارند.^{۸} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مواد درسی این دوره برای رشته‌های نظری شامل آموزش ریاضی، فیزیک، شیمی، زبان و ادبیات فارسی، دانش اجتماعی، اقتصاد، قرآن، آزمایشگاه، عربی، زبان انگلیسی، زیست شناسی، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. کلیات نظام جدید آموزش متوسطه، ۱۳۷۲، ص ۱۹. 7. همان، صص ۳۲-۲۹. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸ وزارت آموزش و پرورش، سال تحصیلی ۱۳۷۸-۱۳۷۷. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲۴۳ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورزش و انضباط است. مشکلات نظام واحدی، در وهله اول شلوغی کلاس‌ها و ازدحام دانش‌آموزان در بعضی واحدهاست که گاهی به صد نفر بالغ می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در وهله دوم، نبود امکانات آزمایشگاهی است به خصوص در دبیرستان‌های دارای دوره نظری به چشم می‌خورد. در این دبیرستان‌ها یا آزمایشگاه‌های فیزیک و شیمی و کامپیوتر ندارند یا اگر دارند خیلی ناقص و غیر قابل استفاده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحقیقات انجام شده درباره این دوره‌ها نشانگر آن است که جهت‌دهی به فعالیت‌های تحصیلی دانش‌آموزان دوره متوسطه با مشکل مواجه است. زیرا نه مشاوران تحصیلی، نه والدین و نه مدیران هیچ یک اطلاعات لازم را درباره رشته‌های مختلف فنی و حرفه‌ای و نظری و آینده شغلی دانش‌آموزان ندارند. به علاوه چنانچه گفته شد کمبود دبیر، کتاب درسی و کمک درسی، آزمایشگاه و کارگاه در کنار رشد نابهنجار جمعیت دانش‌آموزی در این دوره، موجب کاهش سطح علمی و آموزشی این دوره‌ها و افزایش مردودین شده است. تعداد دانش‌آموزان دوره متوسطه در سال ۷۷-۱۳۷۶ شمسی در نظام قدیم ۵۲۸۶۶۴ نفر و در نظام جدید ۳۱۷۵۹۹۱ نفر بود که ۶۱/۴۸ درصد آن را دانش‌آموزان دختر تشکیل داده‌اند. تراکم دانش‌آموزان در کلاس ۶۱/۳۱ نفر بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره پیش دانشگاهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانچه دانش‌آموزان دوره متوسطه شاخه نظری از ۹۶ واحد این دوره نمره قبولی کسب کنند؛ می‌توانند به دوره پیش دانشگاهی، که پل ارتباطی بین دبیرستان و دانشگاه است وارد شوند. شرط ورود به این دوره تا سال تحصیلی قبل (۷۸-۱۳۷۷ ش) امتحان ورودی و در سال‌های بعد کسب حداقل معدل ۱۴ است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره که جزو آموزش متوسطه است توسط وزارت آموزش و پرورش اداره می‌شود. دانش‌آموزان در این دوره ۳۰ واحد می‌گذرانند که شامل دروس اختصاصی رشته تحصیلی به اضافه دروس عمومی مثل ادبیات فارسی، زبان انگلیسی، بینش اسلامی و دو واحد اختیاری است. دانش‌آموزانی که واحدهای این دوره را با موفقیت بگذرانند در امتحانات ورودی دانشگاه‌ها شرکت می‌کنند تا ادامه تحصیل دهند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%D8%B3_%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%86%DA%AF&amp;diff=14000</id>
		<title>سیاست‌های آموزش و پرورش در سال‌های پس از جنگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%D8%B3_%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%86%DA%AF&amp;diff=14000"/>
		<updated>2026-02-23T11:41:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;با پایان گرفتن جنگ دوره جدیدی در تاریخ نهادهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، کشور آغاز شد. آموزش و پرورش در اجرای اهداف پیش‌بینی شده‌اش به ویژه از لحاظ مادی، با مشکلات شدیدی روبه‌رو بود. به همین دلیل مسئولان نظام و وزارتخانه در جستجوی راه‌هایی برای تأمین حداقل نیازهای مالی آموزش و پرورش بودند که با توجه به رشد بی‌سابقه جمعیت دانش‌آموزی در دهه ۶۵-۱۳۵۵ و نیز ویرانی‌های ناشی از وضعیتی بحرانی داشت و پذیرای مشکلات و کمبودهای عظیمی بود. بدین منظور با تفسیر جدیدی که از [[قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران|قانون اساسی]]، به عمل آمد، تأمین بخشی از هزینه‌های آموزش و پرورش از مردم مورد توجه قرار گرفت. احداث مدارس خصوصی، بار دیگر مجاز شناخته شد. این اقدام متناسب با تغییراتی بود که در سال‌های پس از [[جنگ ایران و عراق|جنگ]] در [[قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران|قانون اساسی]] و سیاست‌های کلی نظام صورت گرفت. به موجب این تغییرات برخلاف سال‌های نخستین پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] و دوران [[جنگ ایران و عراق|جنگ]]، نظام جمهوری اسلامی، سیاست کلان خصوصی سازی را که بر آن نام سیاست تعدیل نهاده شده مورد تأکید قرار داد. اساس این سیاست، واگذاری هر چه بیشتر فعالیت‌های خدماتی و تولیدی به بخش خصوصی بود که آموزش و پرورش را نیز در بر می‌گرفت. بدین ترتیب هشت سال پس از دولتی کردن و حتی تعطیلی بسیاری از مدارس خصوصی دوران پهلوی، بار دیگر بر ایجاد مدارس خصوصی در سطح کشور تأکید شد. البته پیشتر، دانشگاه آزاد در مقام یک دانشگاه غیر دولتی فعالیت رو به رشدی داشت. اما آموزش در سطوح پایین‌تر از دانشگاه توسط دولت از لحاظ مالی و اداری تأمین می‌شد. در این زمینه دو نوع مدارس نمونه مردمی و غیرانتفاعی اجازه فعالیت گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدارس نمونه مردمی بخشی از هزینه‌های خود را از خانواده دانش‌آموز دریافت می‌کردند و مدارس غیرانتفاعی تمام هزینه خود را؛ البته دولت تسهیلاتی مانند وام و آموزگار در اختیار مدارس غیرانتفاعی قرار می‌دهد و این مدارس موظف هستند از لحاظ کتاب‌های درسی و نحوه آزمون و سایر مسائل آموزشی و پرورشی طبق ضوابط آموزش و پرورش عمل کنند. مدارس نمونه مردمی و غیرانتفاعی هر دو از سال ۱۳۶۸ شمسی شروع به فعالیت کردند. بدین ترتیب برای نخستین بار پس از انقلاب و بعد از دولتی شدن و انحلال مدارس خصوصی، پس از تصویب [[قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران|قانون اساسی جمهوری اسلامی]] بار دیگر بخشی از تعلیم و تربیت به بخش خصوصی سپرده شد. (در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ تعداد مدارس نمونه مردمی ۱۸۱۶ باب بود.) همچنین در این سال‌ها نظام جدید آموزش متوسطه بر اساس نظام واحدی و اولویت نهادن به کاربردی شدن تحصیلات متوسطه به اجرا در آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گزارشی که با عنوان «هشت سال تلاش» توسط وزارت آموزش و پرورش منتشر شد، سیاست‌ها و اقدامات وزارت آموزش و پرورش طی سال‌های ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۵ ش به تفصیل شرح داده شده است. این گزارش نشانگر چرخش از آموزش و پرورش دولتی به سوی خصوصی و نیز حاکی از تلاش دست اندرکاران جهت عادی سازی وضعیت آموزش و پرورش پس از جنگ، حفظ حداقل شرایط لازم و موفقیت‌های حاصله و در ضمن ناموفق ماندن سیاست تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش و عدم تحقق برخی از برنامه‌های پیش‌بینی شده است. در بخشی از این گزارش آمده است: «از هنگام پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]] تاکنون امر اصلاح و یا تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش همواره توجه عالی‌ترین مراجع تصمیم‌گیری و هدایت امور کشور بوده است&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هشت سال تلاش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، [https://www.sce.ir/fa/news/2067 معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش]، ۱۳۷۵، ص 2.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان سال ۱۳۶۴ شمسی [[شورای عالی انقلاب فرهنگی]] به پیشنهاد وزارت آموزش و پرورش، شورای تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش را مأمور بررسی‌های لازم و ارائه طرح بنیادی نظام آموزش و پرورش کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام طرح «کلیات نظام آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران» که این شورا آن را تهیه و تأیید کرده بود، در تیرماه ۱۳۶۸ شمسی به تأیید [[شورای عالی انقلاب فرهنگی]] رسید و وزارت آموزش و پرورش موظف شد با هدایت شورایی جدید موسوم به «شورای تغییر نظام آموزش و پرورش» به طراحی تفصیلی بپردازد و برنامه‌های اجرایی لازم را تهیه کند. در اجرای این مصوبه سازماندهی کار شورا با تشکیل ۷ کمیسیون به ترتیب زیر آغاز شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# آموزش و پرورش پیش دبستانی و دبستانی &lt;br /&gt;
# آموزش و پرورش دوره راهنمایی تحصیلی&lt;br /&gt;
# آموزش و پرورش دوره متوسطه فراگیر و فنی و حرفه‌ای &lt;br /&gt;
# تأمین و تربیت نیروی انسانی &lt;br /&gt;
# نظام اداری و تشکیلاتی، &lt;br /&gt;
# برنامه‌ریزی توسعه &lt;br /&gt;
# فعالیت‌های تربیتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عمل مشاهده شد که محدودیت منابع حتی امکان اجرای موردی یک بخش از نظام آموزش و پرورش یعنی آموزش متوسطه، را هم به شکل مطلوب فراهم نمی‌کند و به شرحی، که در بخش منابع مالی آمده است، وزارت آموزش و پرورش از سال ۱۳۷۰ شمسی همواره با کسری بودجه‌ای بین ۱۲ تا ۴۵ درصد روبرو بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فاصله سال‌های ۶۷ تا ۱۳۷۴ بیش از 5/1 میلیون نفر به تعداد دانش‌آموزان اضافه شده است و نسبت دانش‌آموزان راهنمایی تحصیلی و متوسطه به کل دانش‌آموزان از 35/3 درصد در سال ۱۳۶۷ شمسی به 47/2 درصد در سال ۱۳۷۴ شمسی افزایش یافته است و این امر موجب افزایش هزینه‌های آموزش و پرورش شده است. زیرا هزینه سرانه آموزش متوسطه تقریباً ۹۵ درصد و برای آموزش راهنمایی ۲۲ درصد بیشتر از آموزش ابتدایی است. ساختار اقتصادی وابسته بازمانده از رژیم گذشته، که بر اساس تزریق در آمد نفت از طریق بودجه دولت در اقتصاد شکل گرفته بود، موجب شد که جامعه منابع کافی برای بهبود کیفیت و توسعه کمی آموزش و پرورش نداشته باشد. در عمل نیز مشاهده شده است که سهم منابع آموزش و پرورش از تولید ناخالص داخلی در فاصله سال‌های ۶۸ تا ۷۵ تغییر چندانی نداشته و از ۳ درصد به 3/2 درصد رسیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه قبلی کشور در اجرای نظام جدید آموزش و پرورش که از ۱۳۴۵ شمسی آغاز شد نشان داد که امکان موفقیت طرح‌های وسیع آموزشی بدون فراهم آوردن زمینه‌های تجربی و اجرای تدریجی آنها کم است. پس از اجرای آزمایشی نظام جدید متوسطه معلوم شد که اجرای آزمایشی برنامه‌های کیفی و پیچیده بسیار ضروری است. بدین ترتیب به تدریج فکر اجرای انتخابی و تدریجی طرح‌ها و برنامه‌ها در قالب طرح تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش قوت گرفت. از اسفند ماه ۱۳۶۹ شمسی با تصویب شورای تغییر نظام، فعالیت‌های طراحی تفصیلی نظام آموزش و پرورش در دو رشته، یکی در زمینه آموزش متوسطه و دیگری در زمینه آموزش عمومی (پیش دبستانی، ابتدایی و راهنمایی تحصیلی) متمرکز شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اولویت‌ها و راهبردهای کیفی آموزش و پرورش طی سال‌های ۷۶-۱۳۶۸شمسی ===&lt;br /&gt;
در این گزارش&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt; در زمینه اولویت‌ها موارد زیر عنوان شده است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# اولویت دادن به تعمیم آموزش ابتدایی برای کلیه کودکان واجب التعلیم ۶ تا ۱۰ ساله و اجباری کردن آموزش ابتدایی.&lt;br /&gt;
# تأکید بر فراهم آوردن زمینه مناسب برای تغییر بنیادی آموزشی و پرورشی و تسریع در اجرای نظام جدید آموزش متوسطه.&lt;br /&gt;
# رفع محرومیت‌های آموزشی، توجه به آموزش دختران، تفاوت‌های اقلیمی و کودکان استثنایی.&lt;br /&gt;
# افزایش کیفیت فعالیت‌ها و برنامه‌های آموزشی، بازنگری در محتوای دروس، تقویت بنیه علمی دانش‌آموزان مستعد در مناطق محروم و ادامه توجه به دانش‌آموزان تیز هوش. &lt;br /&gt;
# ریشه کن کردن بی‌سوادی در گروه سنی بزرگسالان زیر ۴۰ سال.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ترکیب دانش‌آموزان، تغییر و تحولات عمده آن طی سال‌های ۷۶-۱۳۶۸شمسی&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هشت سال تلاش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، [https://www.sce.ir/fa/news/2067 معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش]، ۱۳۷۵، ص3-5.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== الف) آموزش دختران ====&lt;br /&gt;
سهم دختران در مجموع آموزش‌ها از 42/1 درصد در سال ۷۶-۱۳۶۸ به 46/7 درصد در سال ۷۶-۱۳۷۵ افزایش یافته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افزایش در دوره متوسطه بیش از سایر دوره‌هاست. به طوری که از 39/9 درصد به 47/8 درصد رسیده است. سهم دختران در آموزشگاه‌های فنی و حرفه‌ای و کار و دانش از 20/5 درصد در سال تحصیلی ۶۸-۱۳۶۷ به 33/9 درصد در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ افزایش یافته است. علت این استقبال، اجرای نظام جدید آموزش متوسطه و شیوه هدایت تحصیلی در این دوره و نیز اختصاص امکانات ویژه برای آموزش‌های فنی و حرفه‌ای دختران ذکر شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ب) آموزش روستاییان ====&lt;br /&gt;
هر چند تعداد دانش‌آموزان روستایی در این دوره از ۵ میلیون به 5/8 میلیون نفر رسیده و نسبت دانش‌آموزان از ۳۹ درصد در سال ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 31/3 در سال ۷۶ -۱۳۷۵ شمسی رسیده است. این کاهش ناشی از تقلیل سهم جمعیت روستایی در فاصله سال‌های ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۵ است. علی رغم اینکه سهم دانش‌آموزان ابتدایی و راهنمایی روستایی کاهش داشته است، سهم دانش‌آموزان متوسطه روستایی از ۹ درصد به 11/1 درصد افزایش یافته است. این افزایش در شاخه فنی و حرفه‌ای و کار و دانش از ۲/۴ درصد به 9/1 درصد رسیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ج) توسعه بیشتر رشته‌های علمی و فنی در دوره متوسطه ====&lt;br /&gt;
سهم آموزش‌های فنی و حرفه‌ای از 13/2 درصد در سال تحصیلی ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 17/8 درصد در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی رسیده است. در مجموع، آموزش متوسطه افزایش یافته (در بین دانش‌آموزان نظام جدید این نسبت ۲/۳۴ درصد است). تعداد دانش‌آموزان رشته ریاضی - فیزیک از 13/2 درصد در سال ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 20/7 درصد در سال ۷۶-۱۳۷۵ شمسی افزایش یافته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== د) مدارس غیر انتفاعی ====&lt;br /&gt;
در سال ۷۶-۱۳۷۵ شمسی سهم دانش‌آموزان مدارس غیرانتفاعی به 3/72 درصد رسیده است. 36/8 درصد دانش‌آموزان این گونه مدارس در ابتدایی، 35/4 درصد در راهنمایی تحصیلی، 28/1 درصد در آموزش متوسطه مشغول تحصیل هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ه) ضریب پوشش تحصیلی ====&lt;br /&gt;
طبق آمار موجود نرخ پوشش تحصیلی در ابتدایی از 82/7 درصد در سال تحصیلی ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 96/5 درصد در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی افزایش یافته است. در مجموع سه دوره وضعیت پوشش ظاهری از 78/8 درصد در سال تحصیلی ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 82/9 درصد در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی افزایش پیدا کرده است. بیشترین افزایش در دوره متوسطه و بعد در دوره راهنمایی تحصیلی روی داده است. اما پوشش ظاهری تحصیلی در آموزش ابتدایی به میزان 2/7 واحد کاهش یافته که حاکی از کاهش تعداد کودکان خارج از گروه سنی در دوره ابتدایی به علت فراهم آوردن به موقع امکانات تحصیلی برای کودکان ۶ ساله و بیشتر در روستاهاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== و) توجه به آموزش گروه‌های خاص ====&lt;br /&gt;
از ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۵ شمسی تحولاتی در آموزش گروه‌های خاص از جمله فرزندان شاهد، ایثارگر، بسیج، کودکان استثنایی، تیز هوش، عشایر، محرومان و... صورت گرفت که در اینجا درباره توجه به پرورش استعدادهای درخشان اشاره می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سازمان استعدادهای درخشان از ۶۸-۱۳۶۷ شمسی با دایرکردن ۱۸ واحد آموزشی و ۲۵۰۰ دانش‌آموز شروع به کارکرد. در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی سازمان ۸۳ مدرسه راهنمایی، و ۷۴ دبیرستان با حدود ۲۷۶۴۷ دانش‌آموز داشت. از نظر کیفیت تحصیلات دانش آموختگان این مراکز باید گفت در آزمون‌های داخلی المپیاد سال ۱۳۷۵ شمسی در چهار گروه ریاضی، فیزیک، کامپیوتر، دانش‌آموزان این مراکز از مجموع ۴۱ نشان طلای کشور ۳۴ نشان طلا را از آن خود کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تحولات کیفی برنامه‌ریزی درسی، تألیف و چاپ کتاب‌های درسی در دوره هشت ساله ۷۶-۱۳۶۸ ش ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== طرح‌ها و فعالیت‌های ارتقای کیفیت در آموزش عمومی ====&lt;br /&gt;
الف) تهیه و اجرای طرح کلی ارزشیابی از پیشرفت تحصیلی دانش‌آموزان و ارزشیابی از مدارس در دوره‌های مختلف تحصیلی به منظور اصلاح شیوه ارزشیابی و ارتقای سطح کیفی آموزش. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) اجرای طرح روستای مرکزی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) اجرای طرح مدارس نمونه مردمی؛ در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی در سطح کشور جمعاً ۱۸۱۶ مدرسه نمونه مردمی با ۶۵۸۵۹۱ دانش‌آموز دایر بوده است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) اجرای طرح تشکیل کلاس‌های جبرانی تابستانی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) برگزاری همایش بین‌المللی علمی - کاربردی بهبود کیفی آموزش و پرورش عمومی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== مهمترین مشکلات و نارسایی‌های آموزش عمومی ====&lt;br /&gt;
الف) توسعه مدارس خاص و جذب نیروهای مستعد و با تجربه مدارس دولتی به این گونه مدارس و در نتیجه افت کیفی در مدارس عادی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) عدم جاذبه شغل معلمی و روی آوردن معلمان به مشاغل غیرآموزشی.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) رواج پدیده‌ای به عنوان تدریس خصوصی و افت تحصیلی در مدارس دولتی.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) ناچیز بودن سرانه دانش‌آموزی در مدارس دولتی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) مشکل تأمین دبیران متخصص در مدارس مناطق محروم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و) کمبود وسایل و ابزارهای کمک آموزشی (کارگاهی - آزمایشگاهی).  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز) فقر مدارس از نظر کتاب‌های غیر درسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ح) کمبود فضاهای آموزشی در مدارس و غیر متخصص بودن اغلب مربیان ورزشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== فعالیت‌های برنامه‌ریزی درسی، ارزشیابی، تألیف و چاپ کتاب‌های درسی ====&lt;br /&gt;
در دوره مورد بررسی اقدامات زیر در زمینه تألیف و چاپ کتاب‌های درسی صورت گرفت:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) برنامه‌ریزی و تألیف بیش از ۱۰۰ عنوان کتاب جدید در دوره‌های آموزشی.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) تألیف بیش از ۳۰ عنوان کتاب روش تدریس برای دروس مختلف. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) شرکت همه ساله کارشناسان ستادی متخصص برنامه‌ریزی درسی و تألیف در گردهمایی معلمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) تشکیل سالانه حدود ۵۰۰ جلسه شورای برنامه‌ریزی کمیته‌های تألیف برای دروس مختلف. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) ارزشیابی مستمر از کتاب‌های دوره‌های ابتدایی، راهنمایی و متوسطه.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و) تهیه نرم‌افزارها و کاربرد تکنولوژی آموزشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== چشم‌انداز آینده تا ۱۳۸۰ ش&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هشت سال تلاش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، [https://www.sce.ir/fa/news/2067 معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش]، ۱۳۷۵، ص18.&amp;lt;/ref&amp;gt; ====&lt;br /&gt;
تعداد دانش‌آموزان مدارس دولتی، غیر دولتی و بزرگسالان از 18/9 میلیون نفر در سال ۱۳۷۶ به 17/6 میلیون نفر در سال ۱۳۸۰ شمسی کاهش یافت. این کاهش بر اثر کاسته شدن از کودکان لازم التعلیم ۶ تا ۱۰ ساله و ۱۱ تا ۱۳ ساله در دوره مورد بررسی است که مستقیماً سبب کاهش تعداد دانش‌آموزان ابتدایی و راهنمایی به میزان 1/8 میلیون نفر شد. این دوره نسبت دانش‌آموزان مدارس غیرانتفاعی از ۴/۴ درصد به 7/9 درصد افزایش یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تحول در مشارکت مردمی ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== مدارس غیر انتفاعی ====&lt;br /&gt;
قانون تأسیس مدارس غیر انتفاعی در سال ۱۳۶۷ شمسی تصویب و از سال ۱۳۶۸ شمسی این فعالیت آغاز شد. توسعه مدارس غیر انتفاعی از نظر کمی در طول ۸ سال گذشته از موقعیتی مناسب برخوردار بوده است. در این مدت بیش از ۶۰۰۰ مدرسه در سراسر کشور تأسیس شد؛ و نزدیک به ۷۰۰.۰۰۰ دانش‌آموز در این مدارس به تحصیل اشتغال دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[آموزش و پرورش پس از انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
* [[دوره آموزش و پرورش عمومی]]&lt;br /&gt;
* [[آموزش‌های فراگیر کاربردی و علمی]]&lt;br /&gt;
* [[شاخص‌های آموزش و پرورش در سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷ و مقایسه آن با پیش از انقلاب]]&lt;br /&gt;
* [[طرح تغییر بنیادی نظام آموزش متوسطه در دوره 1357 تا 1368]]&lt;br /&gt;
* [[آموزش عالی ایران]]&lt;br /&gt;
* [[سوادآموزی در ایران]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
ملک، حسن (1387). کتاب ایران: تاریخ آموزش و پرورش در ایران. ویراستاری مرضیه مرآت نیا. تهران: [https://alhodapub.com/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
حسن ملک&lt;br /&gt;
[[رده:تعلیم و تربیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%D8%B3_%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%86%DA%AF&amp;diff=13999</id>
		<title>سیاست‌های آموزش و پرورش در سال‌های پس از جنگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://iranology-e.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%D8%B3_%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%86%DA%AF&amp;diff=13999"/>
		<updated>2026-02-23T11:40:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Maedeh: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;با پایان گرفتن جنگ دوره جدیدی در تاریخ نهادهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، کشور آغاز شد. آموزش و پرورش در اجرای اهداف پیش‌بینی شده‌اش به ویژه از لحاظ مادی، با مشکلات شدیدی روبه‌رو بود. به همین دلیل مسئولان نظام و وزارتخانه در جستجوی راه‌هایی برای تأمین حداقل نیازهای مالی آموزش و پرورش بودند که با توجه به رشد بی‌سابقه جمعیت دانش‌آموزی در دهه ۶۵-۱۳۵۵ و نیز ویرانی‌های ناشی از وضعیتی بحرانی داشت و پذیرای مشکلات و کمبودهای عظیمی بود. بدین منظور با تفسیر جدیدی که از [[قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران|قانون اساسی]]، به عمل آمد، تأمین بخشی از هزینه‌های آموزش و پرورش از مردم مورد توجه قرار گرفت. احداث مدارس خصوصی، بار دیگر مجاز شناخته شد. این اقدام متناسب با تغییراتی بود که در سال‌های پس از [[جنگ ایران و عراق|جنگ]] در [[قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران|قانون اساسی]] و سیاست‌های کلی نظام صورت گرفت. به موجب این تغییرات برخلاف سال‌های نخستین پس از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] و دوران [[جنگ ایران و عراق|جنگ]]، نظام جمهوری اسلامی، سیاست کلان خصوصی سازی را که بر آن نام سیاست تعدیل نهاده شده مورد تأکید قرار داد. اساس این سیاست، واگذاری هر چه بیشتر فعالیت‌های خدماتی و تولیدی به بخش خصوصی بود که آموزش و پرورش را نیز در بر می‌گرفت. بدین ترتیب هشت سال پس از دولتی کردن و حتی تعطیلی بسیاری از مدارس خصوصی دوران پهلوی، بار دیگر بر ایجاد مدارس خصوصی در سطح کشور تأکید شد. البته پیشتر، دانشگاه آزاد در مقام یک دانشگاه غیر دولتی فعالیت رو به رشدی داشت. اما آموزش در سطوح پایین‌تر از دانشگاه توسط دولت از لحاظ مالی و اداری تأمین می‌شد. در این زمینه دو نوع مدارس نمونه مردمی و غیرانتفاعی اجازه فعالیت گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدارس نمونه مردمی بخشی از هزینه‌های خود را از خانواده دانش‌آموز دریافت می‌کردند و مدارس غیرانتفاعی تمام هزینه خود را؛ البته دولت تسهیلاتی مانند وام و آموزگار در اختیار مدارس غیرانتفاعی قرار می‌دهد و این مدارس موظف هستند از لحاظ کتاب‌های درسی و نحوه آزمون و سایر مسائل آموزشی و پرورشی طبق ضوابط آموزش و پرورش عمل کنند. مدارس نمونه مردمی و غیرانتفاعی هر دو از سال ۱۳۶۸ شمسی شروع به فعالیت کردند. بدین ترتیب برای نخستین بار پس از انقلاب و بعد از دولتی شدن و انحلال مدارس خصوصی، پس از تصویب [[قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران|قانون اساسی جمهوری اسلامی]] بار دیگر بخشی از تعلیم و تربیت به بخش خصوصی سپرده شد. (در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ تعداد مدارس نمونه مردمی ۱۸۱۶ باب بود.) همچنین در این سال‌ها نظام جدید آموزش متوسطه بر اساس نظام واحدی و اولویت نهادن به کاربردی شدن تحصیلات متوسطه به اجرا در آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گزارشی که با عنوان «هشت سال تلاش» توسط وزارت آموزش و پرورش منتشر شد، سیاست‌ها و اقدامات وزارت آموزش و پرورش طی سال‌های ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۵ ش به تفصیل شرح داده شده است. این گزارش نشانگر چرخش از آموزش و پرورش دولتی به سوی خصوصی و نیز حاکی از تلاش دست اندرکاران جهت عادی سازی وضعیت آموزش و پرورش پس از جنگ، حفظ حداقل شرایط لازم و موفقیت‌های حاصله و در ضمن ناموفق ماندن سیاست تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش و عدم تحقق برخی از برنامه‌های پیش‌بینی شده است. در بخشی از این گزارش آمده است: «از هنگام پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]] تاکنون امر اصلاح و یا تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش همواره توجه عالی‌ترین مراجع تصمیم‌گیری و هدایت امور کشور بوده است&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot;&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هشت سال تلاش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، [https://www.sce.ir/fa/news/2067 معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش]، ۱۳۷۵، ص 2.&amp;lt;/ref&amp;gt;.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان سال ۱۳۶۴ شمسی [[شورای عالی انقلاب فرهنگی]] به پیشنهاد وزارت آموزش و پرورش، شورای تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش را مأمور بررسی‌های لازم و ارائه طرح بنیادی نظام آموزش و پرورش کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام طرح «کلیات نظام آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران» که این شورا آن را تهیه و تأیید کرده بود، در تیرماه ۱۳۶۸ شمسی به تأیید [[شورای عالی انقلاب فرهنگی]] رسید و وزارت آموزش و پرورش موظف شد با هدایت شورایی جدید موسوم به «شورای تغییر نظام آموزش و پرورش» به طراحی تفصیلی بپردازد و برنامه‌های اجرایی لازم را تهیه کند. در اجرای این مصوبه سازماندهی کار شورا با تشکیل ۷ کمیسیون به ترتیب زیر آغاز شد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# آموزش و پرورش پیش دبستانی و دبستانی &lt;br /&gt;
# آموزش و پرورش دوره راهنمایی تحصیلی&lt;br /&gt;
# آموزش و پرورش دوره متوسطه فراگیر و فنی و حرفه‌ای &lt;br /&gt;
# تأمین و تربیت نیروی انسانی &lt;br /&gt;
# نظام اداری و تشکیلاتی، &lt;br /&gt;
# برنامه‌ریزی توسعه &lt;br /&gt;
# فعالیت‌های تربیتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عمل مشاهده شد که محدودیت منابع حتی امکان اجرای موردی یک بخش از نظام آموزش و پرورش یعنی آموزش متوسطه، را هم به شکل مطلوب فراهم نمی‌کند و به شرحی، که در بخش منابع مالی آمده است، وزارت آموزش و پرورش از سال ۱۳۷۰ شمسی همواره با کسری بودجه‌ای بین ۱۲ تا ۴۵ درصد روبرو بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فاصله سال‌های ۶۷ تا ۱۳۷۴ بیش از 5/1 میلیون نفر به تعداد دانش‌آموزان اضافه شده است و نسبت دانش‌آموزان راهنمایی تحصیلی و متوسطه به کل دانش‌آموزان از 35/3 درصد در سال ۱۳۶۷ شمسی به 47/2 درصد در سال ۱۳۷۴ شمسی افزایش یافته است و این امر موجب افزایش هزینه‌های آموزش و پرورش شده است. زیرا هزینه سرانه آموزش متوسطه تقریباً ۹۵ درصد و برای آموزش راهنمایی ۲۲ درصد بیشتر از آموزش ابتدایی است. ساختار اقتصادی وابسته بازمانده از رژیم گذشته، که بر اساس تزریق در آمد نفت از طریق بودجه دولت در اقتصاد شکل گرفته بود، موجب شد که جامعه منابع کافی برای بهبود کیفیت و توسعه کمی آموزش و پرورش نداشته باشد. در عمل نیز مشاهده شده است که سهم منابع آموزش و پرورش از تولید ناخالص داخلی در فاصله سال‌های ۶۸ تا ۷۵ تغییر چندانی نداشته و از ۳ درصد به 3/2 درصد رسیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه قبلی کشور در اجرای نظام جدید آموزش و پرورش که از ۱۳۴۵ شمسی آغاز شد نشان داد که امکان موفقیت طرح‌های وسیع آموزشی بدون فراهم آوردن زمینه‌های تجربی و اجرای تدریجی آنها کم است. پس از اجرای آزمایشی نظام جدید متوسطه معلوم شد که اجرای آزمایشی برنامه‌های کیفی و پیچیده بسیار ضروری است. بدین ترتیب به تدریج فکر اجرای انتخابی و تدریجی طرح‌ها و برنامه‌ها در قالب طرح تغییر بنیادی نظام آموزش و پرورش قوت گرفت. از اسفند ماه ۱۳۶۹ شمسی با تصویب شورای تغییر نظام، فعالیت‌های طراحی تفصیلی نظام آموزش و پرورش در دو رشته، یکی در زمینه آموزش متوسطه و دیگری در زمینه آموزش عمومی (پیش دبستانی، ابتدایی و راهنمایی تحصیلی) متمرکز شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اولویت‌ها و راهبردهای کیفی آموزش و پرورش طی سال‌های ۷۶-۱۳۶۸شمسی ===&lt;br /&gt;
در این گزارش&amp;lt;ref name=&amp;quot;:0&amp;quot; /&amp;gt; در زمینه اولویت‌ها موارد زیر عنوان شده است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# اولویت دادن به تعمیم آموزش ابتدایی برای کلیه کودکان واجب التعلیم ۶ تا ۱۰ ساله و اجباری کردن آموزش ابتدایی.&lt;br /&gt;
# تأکید بر فراهم آوردن زمینه مناسب برای تغییر بنیادی آموزشی و پرورشی و تسریع در اجرای نظام جدید آموزش متوسطه.&lt;br /&gt;
# رفع محرومیت‌های آموزشی، توجه به آموزش دختران، تفاوت‌های اقلیمی و کودکان استثنایی.&lt;br /&gt;
# افزایش کیفیت فعالیت‌ها و برنامه‌های آموزشی، بازنگری در محتوای دروس، تقویت بنیه علمی دانش‌آموزان مستعد در مناطق محروم و ادامه توجه به دانش‌آموزان تیز هوش. &lt;br /&gt;
# ریشه کن کردن بی‌سوادی در گروه سنی بزرگسالان زیر ۴۰ سال.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ترکیب دانش‌آموزان، تغییر و تحولات عمده آن طی سال‌های ۷۶-۱۳۶۸شمسی&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هشت سال تلاش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، [https://www.sce.ir/fa/news/2067 معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش]، ۱۳۷۵، ص3-5.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== الف) آموزش دختران ====&lt;br /&gt;
سهم دختران در مجموع آموزش‌ها از 42/1 درصد در سال ۷۶-۱۳۶۸ به 46/7 درصد در سال ۷۶-۱۳۷۵ افزایش یافته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افزایش در دوره متوسطه بیش از سایر دوره‌هاست. به طوری که از 39/9 درصد به 47/8 درصد رسیده است. سهم دختران در آموزشگاه‌های فنی و حرفه‌ای و کار و دانش از 20/5 درصد در سال تحصیلی ۶۸-۱۳۶۷ به 33/9 درصد در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ افزایش یافته است. علت این استقبال، اجرای نظام جدید آموزش متوسطه و شیوه هدایت تحصیلی در این دوره و نیز اختصاص امکانات ویژه برای آموزش‌های فنی و حرفه‌ای دختران ذکر شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ب) آموزش روستاییان ====&lt;br /&gt;
هر چند تعداد دانش‌آموزان روستایی در این دوره از ۵ میلیون به 5/8 میلیون نفر رسیده و نسبت دانش‌آموزان از ۳۹ درصد در سال ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 31/3 در سال ۷۶ -۱۳۷۵ شمسی رسیده است. این کاهش ناشی از تقلیل سهم جمعیت روستایی در فاصله سال‌های ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۵ است. علی رغم اینکه سهم دانش‌آموزان ابتدایی و راهنمایی روستایی کاهش داشته است، سهم دانش‌آموزان متوسطه روستایی از ۹ درصد به 11/1 درصد افزایش یافته است. این افزایش در شاخه فنی و حرفه‌ای و کار و دانش از ۲/۴ درصد به 9/1 درصد رسیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ج) توسعه بیشتر رشته‌های علمی و فنی در دوره متوسطه ====&lt;br /&gt;
سهم آموزش‌های فنی و حرفه‌ای از 13/2 درصد در سال تحصیلی ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 17/8 درصد در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی رسیده است. در مجموع، آموزش متوسطه افزایش یافته (در بین دانش‌آموزان نظام جدید این نسبت ۲/۳۴ درصد است). تعداد دانش‌آموزان رشته ریاضی - فیزیک از 13/2 درصد در سال ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 20/7 درصد در سال ۷۶-۱۳۷۵ شمسی افزایش یافته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== د) مدارس غیر انتفاعی ====&lt;br /&gt;
در سال ۷۶-۱۳۷۵ شمسی سهم دانش‌آموزان مدارس غیرانتفاعی به 3/72 درصد رسیده است. 36/8 درصد دانش‌آموزان این گونه مدارس در ابتدایی، 35/4 درصد در راهنمایی تحصیلی، 28/1 درصد در آموزش متوسطه مشغول تحصیل هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== ه) ضریب پوشش تحصیلی ====&lt;br /&gt;
طبق آمار موجود نرخ پوشش تحصیلی در ابتدایی از 82/7 درصد در سال تحصیلی ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 96/5 درصد در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی افزایش یافته است. در مجموع سه دوره وضعیت پوشش ظاهری از 78/8 درصد در سال تحصیلی ۶۸-۱۳۶۷ شمسی به 82/9 درصد در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی افزایش پیدا کرده است. بیشترین افزایش در دوره متوسطه و بعد در دوره راهنمایی تحصیلی روی داده است. اما پوشش ظاهری تحصیلی در آموزش ابتدایی به میزان 2/7 واحد کاهش یافته که حاکی از کاهش تعداد کودکان خارج از گروه سنی در دوره ابتدایی به علت فراهم آوردن به موقع امکانات تحصیلی برای کودکان ۶ ساله و بیشتر در روستاهاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== و) توجه به آموزش گروه‌های خاص ====&lt;br /&gt;
از ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۵ شمسی تحولاتی در آموزش گروه‌های خاص از جمله فرزندان شاهد، ایثارگر، بسیج، کودکان استثنایی، تیز هوش، عشایر، محرومان و... صورت گرفت که در اینجا درباره توجه به پرورش استعدادهای درخشان اشاره می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سازمان استعدادهای درخشان از ۶۸-۱۳۶۷ شمسی با دایرکردن ۱۸ واحد آموزشی و ۲۵۰۰ دانش‌آموز شروع به کارکرد. در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی سازمان ۸۳ مدرسه راهنمایی، و ۷۴ دبیرستان با حدود ۲۷۶۴۷ دانش‌آموز داشت. از نظر کیفیت تحصیلات دانش آموختگان این مراکز باید گفت در آزمون‌های داخلی المپیاد سال ۱۳۷۵ شمسی در چهار گروه ریاضی، فیزیک، کامپیوتر، دانش‌آموزان این مراکز از مجموع ۴۱ نشان طلای کشور ۳۴ نشان طلا را از آن خود کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تحولات کیفی برنامه‌ریزی درسی، تألیف و چاپ کتاب‌های درسی در دوره هشت ساله ۷۶-۱۳۶۸ ش ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== طرح‌ها و فعالیت‌های ارتقای کیفیت در آموزش عمومی ====&lt;br /&gt;
الف) تهیه و اجرای طرح کلی ارزشیابی از پیشرفت تحصیلی دانش‌آموزان و ارزشیابی از مدارس در دوره‌های مختلف تحصیلی به منظور اصلاح شیوه ارزشیابی و ارتقای سطح کیفی آموزش. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) اجرای طرح روستای مرکزی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) اجرای طرح مدارس نمونه مردمی؛ در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ شمسی در سطح کشور جمعاً ۱۸۱۶ مدرسه نمونه مردمی با ۶۵۸۵۹۱ دانش‌آموز دایر بوده است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) اجرای طرح تشکیل کلاس‌های جبرانی تابستانی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) برگزاری همایش بین‌المللی علمی - کاربردی بهبود کیفی آموزش و پرورش عمومی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== مهمترین مشکلات و نارسایی‌های آموزش عمومی ====&lt;br /&gt;
الف) توسعه مدارس خاص و جذب نیروهای مستعد و با تجربه مدارس دولتی به این گونه مدارس و در نتیجه افت کیفی در مدارس عادی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) عدم جاذبه شغل معلمی و روی آوردن معلمان به مشاغل غیرآموزشی.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) رواج پدیده‌ای به عنوان تدریس خصوصی و افت تحصیلی در مدارس دولتی.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) ناچیز بودن سرانه دانش‌آموزی در مدارس دولتی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) مشکل تأمین دبیران متخصص در مدارس مناطق محروم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و) کمبود وسایل و ابزارهای کمک آموزشی (کارگاهی - آزمایشگاهی).  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز) فقر مدارس از نظر کتاب‌های غیر درسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ح) کمبود فضاهای آموزشی در مدارس و غیر متخصص بودن اغلب مربیان ورزشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== فعالیت‌های برنامه‌ریزی درسی، ارزشیابی، تألیف و چاپ کتاب‌های درسی ====&lt;br /&gt;
در دوره مورد بررسی اقدامات زیر در زمینه تألیف و چاپ کتاب‌های درسی صورت گرفت:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) برنامه‌ریزی و تألیف بیش از ۱۰۰ عنوان کتاب جدید در دوره‌های آموزشی.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) تألیف بیش از ۳۰ عنوان کتاب روش تدریس برای دروس مختلف. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) شرکت همه ساله کارشناسان ستادی متخصص برنامه‌ریزی درسی و تألیف در گردهمایی معلمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) تشکیل سالانه حدود ۵۰۰ جلسه شورای برنامه‌ریزی کمیته‌های تألیف برای دروس مختلف. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) ارزشیابی مستمر از کتاب‌های دوره‌های ابتدایی، راهنمایی و متوسطه.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و) تهیه نرم‌افزارها و کاربرد تکنولوژی آموزشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== چشم‌انداز آینده تا ۱۳۸۰ ش&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحسین نفیسی، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هشت سال تلاش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، [https://www.sce.ir/fa/news/2067 معاونت برنامه‌ریزی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش]، ۱۳۷۵، ص18.&amp;lt;/ref&amp;gt; ====&lt;br /&gt;
تعداد دانش‌آموزان مدارس دولتی، غیر دولتی و بزرگسالان از 18/9 میلیون نفر در سال ۱۳۷۶ به 17/6 میلیون نفر در سال ۱۳۸۰ شمسی کاهش یافت. این کاهش بر اثر کاسته شدن از کودکان لازم التعلیم ۶ تا ۱۰ ساله و ۱۱ تا ۱۳ ساله در دوره مورد بررسی است که مستقیماً سبب کاهش تعداد دانش‌آموزان ابتدایی و راهنمایی به میزان 1/8 میلیون نفر شد. این دوره نسبت دانش‌آموزان مدارس غیرانتفاعی از ۴/۴ درصد به 7/9 درصد افزایش یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تحول در مشارکت مردمی ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== مدارس غیر انتفاعی ====&lt;br /&gt;
قانون تأسیس مدارس غیر انتفاعی در سال ۱۳۶۷ شمسی تصویب و از سال ۱۳۶۸ شمسی این فعالیت آغاز شد. توسعه مدارس غیر انتفاعی از نظر کمی در طول ۸ سال گذشته از موقعیتی مناسب برخوردار بوده است. در این مدت بیش از ۶۰۰۰ مدرسه در سراسر کشور تأسیس شد؛ و نزدیک به ۷۰۰.۰۰۰ دانش‌آموز در این مدارس به تحصیل اشتغال دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نیز نگاه کنید به ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[آموزش و پرورش پس از انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
* [[دوره آموزش و پرورش عمومی]]&lt;br /&gt;
* [[آموزش‌های فراگیر کاربردی و علمی]]&lt;br /&gt;
* [[شاخص‌های آموزش و پرورش در سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷ و مقایسه آن با پیش از انقلاب]]&lt;br /&gt;
* [[طرح تغییر بنیادی نظام آموزش متوسطه در دوره 1357 تا 1368]]&lt;br /&gt;
* [[آموزش عالی ایران]]&lt;br /&gt;
* [[سوادآموزی در ایران]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مآخذ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع اصلی ==&lt;br /&gt;
ملک، حسن (1387). کتاب ایران: تاریخ آموزش و پرورش در ایران. ویراستاری مرضیه مرآت نیا. تهران: موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نویسنده مقاله ==&lt;br /&gt;
حسن ملک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تعلیم و تربیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Maedeh</name></author>
	</entry>
</feed>