پرش به محتوا

از طاهریان تا غزنویان: تفاوت میان نسخه‌ها

از ویکی ایران
Samei (بحث | مشارکت‌ها)
صفحه‌ای تازه حاوی « پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از...» ایجاد کرد
 
Azadeh (بحث | مشارکت‌ها)
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۱: خط ۱:
   
   
پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد.۱ مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، امام علی‌بن موسی‌الرضا (ع) را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز امام علی‌بن موسی‌الرضا در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون  
پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد.<ref>مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۵۲-۳۵۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۹۷-۹۵؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶؛ مروج‌الذهب، ج 2، صص ۴۲-۴۱۸.</ref> مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، امام علی‌بن موسی‌الرضا (ع) را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز امام علی‌بن موسی‌الرضا در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت».<ref>ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، مجمل‌التواریخ والقصص، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳</ref>اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد.


۱ - مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۵۲-۳۵۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۹۷-۹۵؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶؛ مروج‌الذهب، ج 2، صص ۴۲-۴۱۸.  
طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد. <ref>مجمل‌التواریخ والقصص، ص ۳۵۴، معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.</ref>پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت.  


پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون علویان طبرستان و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق نیشابور را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند.<ref>رجوع کنید به: تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۵۴۶-۴۷۴؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۱۱۳؛ جهان اسلام، صص .۱۰۰-۱۰۱</ref>


'''علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)'''


۱۸۲
«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: «طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است».«<ref>استخری، مسالکد و ممالک، ص ۷۰-۱۶۸.</ref> در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد.<ref>مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۶۸-۱۶۲. یکی از منابع عمده این سلسله، تاریخ طبرستان. ابهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار کاتب است که باید به جلد اول، صص ۱۸۳ تا آخر رجوع کرد.</ref>


گزیده تاریخ ایران
عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان امام حسن (ع) را که در ری بود به رویان دعوت کردند.<ref>غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.</ref> مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:


برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت».۱ اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد.^{۲}
حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت.<ref>الکامل، ج ۱۱، صص ۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، صص ۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛ حبیب‌السیر، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.</ref>


طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد.^{۳} پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت.  
محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید.<ref>تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.</ref>


پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون علویان طبرستان و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق نیشابور را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند.^{۴}
حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به گیلان رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت.<ref>تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.</ref>


۱ - ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، مجمل‌التواریخ والقصص، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳. ۲ - ابوالحسن مسعودی، مروج‌الذهب، ج 2، صص ۷۲-۴۶۸.  
حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق).<ref>مروج‌الذهب، ج 2، ص ۷۴۲؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۴-۴۱۳؛ الکامل، ج ۱۳، صص ۲۲-۲۲۱.</ref>


۳ - مجمل‌التواریخ والقصص، ص ۳۵۴، معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.  
ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.<ref>اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۱۲۶.</ref>خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه.  


۴ - رجوع کنید به: تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۵۴۶-۴۷۴؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۱۱۳؛ جهان اسلام، صص .۱۰۰-۱۰۱
'''آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)'''


مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:


وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.


از طاهریان تا غزنویان
بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.


۱۸۳
قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.


'''علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)'''
منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.


«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: «طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است».۱ در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد.^{۲}
نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.


عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان امام حسن (ع) را که در ری بود به رویان دعوت کردند.^{۳} مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:
اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.<ref>جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.</ref>


حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر ۱ - استخری، مسالکد و ممالک، ص ۷۰-۱۶۸.  
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه


۲ - مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۶۸-۱۶۲. یکی از منابع عمده این سلسله، تاریخ طبرستان. ابهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار کاتب است که باید به جلد اول، صص ۱۸۳ تا آخر رجوع کرد. ۳ - غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.  
علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.


۰
دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.


«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».<ref>ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.</ref>


بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.<ref>عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.</ref>


۱۸۴
معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».<ref>غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶</ref> اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».


گزیده تاریخ ایران  
احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.<ref>همان</ref> پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:


نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت.^{۱}
عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.


محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید.^{۲}
شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.


حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به گیلان رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت.۳
بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.


حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق).^{۴} ۱ - الکامل، ج ۱۱، صص ۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، صص ۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛ حبیب‌السیر، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸. ۲ - تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.  
سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.


۳ - حبیب‌السیر، ج 2، صص 13-۴۱1؛ مروج‌الذهب، ج 2، ص ۷۴۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۲-۱۱۹. ۴ - مروج‌الذهب، ج 2، ص ۷۴۲؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۴-۴۱۳؛ الکامل، ج ۱۳، صص ۲۲-۲۲۱.  
ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.


است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد.


آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از


۱۸۵
دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:<ref>ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.</ref> دیالمه ری و همدان و اصفهان:


از طاهریان تا غزنویان دیلمیان
مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.


ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.۱ خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه.  
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.


'''آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)'''
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.


مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:
'''صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)'''


وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.  
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:


بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.  
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه<ref>مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.</ref> علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که یعقوب‌بن لیث هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل


قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.
آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور)


منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد و ۱ - اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۱۲۶.  
ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. اهواز راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد».<ref>ابن اثیر، الکامل، ج ۱۲، ص ۱۴۳.</ref> سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به خوزستان بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.


عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در نیشابور به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.


عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از طاهریان تا غزنویان به قتل رسید.<ref>جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به تاریخ بخارا، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قنل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.</ref>


۱۸۶
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.


گزیده تاریخ ایران
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.


دختر او را به زنی گرفت.  
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو صفاریان حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند.<ref>در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، ج ۱، ص ۲۴۵؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۳۶۸؛ تاریخ بخارا، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۱۸ - .۱۸۵</ref> سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم ایران پایان داد.


نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.
'''سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)'''


اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.  
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات».<ref>ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.</ref>


گنبد قابوس
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.


۱ - جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.  
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.


احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».<ref>همان، ص ۱۲۸.</ref>


نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.


۱۸۷
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.
{| class="wikitable"
|از طاهریان تا غزنویان
|-
|آل بویه (۴۴۷- ۳۲۰ ق)
|-
|عبارتند از:
|}
شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه


علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.  
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.


دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.  
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.


«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».  
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.


۱ - ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.  
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.


منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.


عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.<ref>جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.</ref>


۱۸۸
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».'<ref>همان، ص ۱۲۸.</ref>


گزیده تاریخ ایران  
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.


بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.۱
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.


معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».^{۲} اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».  
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.


احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.^{۳} پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.


عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.


۱ - عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.  
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.


۲ - غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶. ۳ - همان.  
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.


عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.<ref>جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.</ref>


{| class="wikitable"
== نیز نگاه کنید به ==
|۱۸۹
|از طاهریان تا غزنویان
|-
|اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.
|
|-
|شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.
|
|-
|بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.
|
|-
|سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.
|
|-
|.
|
|-
|ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.
|
|-
|سلطنت برکنار شد.
|
|}
است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک


آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86 سلسله هخامنشیان]
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1 عصر اسکندر]
* [https://iranology-e.ir/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%87%D8%A7 سلوکی ها]
* [https://iranology-e.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7 پارت ها]
* [https://iranology-e.ir/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C عصر ساسانی]


دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:۱ دیالمه ری و همدان و اصفهان:
== '''منبع اصلی''' ==
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی].


مؤیدالدوله پسر رکن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.
== '''نویسنده مقاله''' ==
 
رضا شعبانی
فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.
[[رده:تاریخ]]
 
۱ - ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.
 
 
 
۱۹۰
 
گزیده تاریخ ایران
 
مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.^{۱}
 
صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)
 
بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:
 
یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه^{۲} علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که یعقوب‌بن لیث هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل
 
۱ - جهت اطلاع تفصیلی از تاریخ آل بویه رجوع کنید به: تجارب الامم، ج ۲، قابوس‌نامه، شهریاران گمنام، صص ۵۶، ۵۷، ۵۸، ۱۲۵ - ۱۲۰؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۱۸۶ - ۱۴۷؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ۴۰۴-۳۸۸: مروج‌الذهب، ج 2، صص ۵۳ - ۷۲۸؛ حبیب‌السیر، ج ۲، صص ۵۰ - ۴۱۷؛ الکامل، ج ۱۳، صص ۲۹۰، ۳۰۲. ج ۱۴. صص ۶۳، ۸۳، ۱۶۳، ۱۷۰ - ۱۶۷، ۱۷۳، ۱۸۵، ۱۸۷، ۱۹۴، ۲۰۰، ۲۳۰ - ۲۰۵، ۲۳۲، ۲۳۹، ۲۴۸، ۲۵۶. ۲۷۶. ۲۹۱ - ۲۸۱، ۲۹۵، ۲۹۷، ۲۹۹، و ج ۱۵، اکثر صفحات.
 
۲ - مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.
 
 
 
از طاهریان تا غزنویان
 
۱۹۱
 
آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور)
 
ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. اهواز راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی را
 
 
 
۱۹۲
 
گزیده تاریخ ایران
 
در چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد».۱ سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به خوزستان بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.
 
عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در نیشابور به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.
 
عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان
 
۱ - ابن اثیر، الکامل، ج ۱۲، ص ۱۴۳.
 
 
 
۱۹۳
 
از طاهریان تا غزنویان به قتل رسید.^{۱}
 
طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.
 
لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.
 
محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو صفاریان حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند.۲ سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم ایران پایان داد.
 
سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)
 
سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب ۱ - جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به تاریخ بخارا، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قنل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.
 
۲ - در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، ج ۱، ص ۲۴۵؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۳۶۸؛ تاریخ بخارا، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۱۸ - .۱۸۵
 
 
 
۱۹۴
 
گزیده تاریخ ایران
 
خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات».۱
 
این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.
 
اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.
 
احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که ۱ - ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.
 
 
 
از طاهریان تا غزنویان
 
۱۹۵
 
وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».'  
 
نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.
 
نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.
 
عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.
 
منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام
 
۱ - همان، ص ۱۲۸.
 
 
 
۱۹۶
 
گزیده تاریخ ایران
 
همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.
 
با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.
 
نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.
 
منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.
 
عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک
 
 
 
از طاهریان تا غزنویان
 
۱۹۷
 
خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.^{۱}
 
۱ - جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.

نسخهٔ ‏۵ دسامبر ۲۰۲۵، ساعت ۱۹:۲۳

پس از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ ق) پسر بزرگ‌تر او، محمد امین که مادرش دختر ابوجعفر منصور بود، در بغداد به خلافت رسید. در مقابل، ایرانیان که مایل به علویان بودند، پسر دیگر هارون‌الرشید یعنی عبدالله را که لقب «مأمون» داشت، و چنانکه یادآور شدیم از طرف مادر ایرانی بود، در مرو به خلافت برداشتند و در مقابل امین ایستادند. فضل‌بن سهل از ایرانیان تازه مسلمان در این امر نقش زیادی داشت. امین لشکری را به فرماندهی علی‌بن عیسی روانه خراسان کرد تا مأمون را سرکوب‌کند. اما طاهربن حسین سردار ایرانی سپاه مأمون، وی را در سال ۱۹۵ ق شکست داد و کشت و سر او را به مرو پیش مأمون فرستاد. سپس در سال ۱۹۸ ق بغداد را نیز تسخیر کرد و محمد امین را کشت و همانندگذشته سر برادر مقتول را به نزد مأمون فرستاد.[۱] مأمون برای جلب نظر شیعیان اهل بیت، امام علی‌بن موسی‌الرضا (ع) را به ولایت عهدی خود منصوب ساخت، اما چنین بر می‌آید که این کار او با اعتراض برخی از مردم سنی‌مذهب بغداد مواجه‌شد و چون فضل‌بن سهل را در امر انتقال خلافت به‌آل‌علی، مقصرمی‌دانست در سال ۲۰۲ ق دستور قتل او را صادر کرد. سال‌بعد نیز امام علی‌بن موسی‌الرضا در طوس وفات کرد یابه‌قولی به‌تدبیر شخص خلیفه مسموم شد.مأمون پس‌ازآن درآخرسال ۲۰۳ ق وارد بغدادگردید. مأمون برای دور ساختن طاهر از نزد خود، حکومت خراسان را به وی داد. زیرا «طاهر مردی بود عظیم زیرک و داهی و فاضل و همی دید به فطنت که چون مأمون وی را بدیدی خون برادرش در تن بجوشیدی و تغییری ظاهر شدی، پس مال‌ها بذل کرد و حیله‌ها ساخت تا دستوری یافته و از پیش چشم وی برفت».[۲]اما همه دلایل حکایت از آن دارد که طاهر اندیشه‌های بزرگی در سر داشته است و مأمون به دلیل خدماتش، ناچار به رعایت او بود. بابک در سال ۲۰۲ ق در زمان خلافت مأمون قیام کرد و نواحی آذربایجان و بخشی از قفقازیه را در اختیارگرفت. سپاهیان خلیفه چندین بار از او شکست خوردند و مأمون از سرکوبی، او عاجز آمد. سرانجام جانشین مأمون، یعنی معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، به یاری افشین و لطایف‌الحیلی که سردار ایرانی به کار بست موفق به شکست دادن و کشتن بابک شد.

طاهر بن حسین (۲۰۷-۲۰۶ ق) پس از آمدن به خراسان، در مرو اقامت گزید و چنانکه مشهور است از آغاز امارت خود در خراسان، اندیشه استقلال در سر داشت. باری، قریب یکسال بعد نام مأمون را از خطبه بینداخت و اولین سلسله محلی ایران را بنیان گذاشت اما همان شب بمرد. [۳]پس از آن طلحةبن طاهر جانشین پدر شد. از وقایع مهم دوران طلحه، جنگ با خوارج سیستان و بویژه با حمزهخارجی است. طلحه دراین جنگ‌ها پیروزشد و در سال ۲۱۳ ق درگذشت.

پس از طلحه برادرش عبدالله (۲۳۰-۲۱۳ ق) به امارت رسید. وی ابتدا خوارج را در هم کوبید و سپس مازیار را، که در طبرستان بود،گرفته به بغداد نزد معتصم فرستاد. پس از عبدالله، طاهربن عبدالله (۲۴۸-۲۳۰ ق) و بعد از او محمد پسرش به امارت رسید. اما محمد در اداره امور ملک ضعیف بود و به‌زودی‌گرفتار مدعیان قدرتمندی چون علویان طبرستان و صفاریان شد. سرانجام یعقوب لیث صفاری در ۲۵۹ ق نیشابور را تسخیر کرد و با حبس محمد خاندان طاهری را پس از ۵۳ سال امارت برانداخت. با این همه خاندان مزبور به یکبار از صحنه خدمات دولتی کنار نرفتند و افرادی از این خاندان در بخش‌های غربی خلافت به امارت پرداختند.[۴]

علویان طبرستان (۳۱۶-۲۵۰ ق)

«طبرستان» نامی است که مورخان‌اسلامی به«مازندران» اطلاق کرده‌اند،اما به‌گفته ابواسحق ابراهیم اصطخری: «طبرستان زمینی هامون است و کشاورزی‌کنند و ستور دارند. و زبانی دارند نه تازی و نه پارسی... و آمل و ناتل و سالوس [چالوس] و کلار و رویان و میله و برجی و چشمه الهم و ممیطر و ساری و مهروان و لهراسک و تمشیه در شمار طبرستان است».«[۵] در ایام حکومت عبدالله‌بن طاهر در خراسان، شخصی به نام «مازیار» که از اسپهبدان قدیمی آن دیار بود، در طبرستان حکومت داشت. وی فرزند قارن و از نسل سوخرابن قارن بود. مازیار ابتدا با اظهار اسلام با مأمون رابطه خوبی داشت، اما مدتی بعد که بر دسایس خلیفه و نحوه کشورداری ظالمانه او وقوف یافت، مخالفت آغاز کرد. معتصم (۲۲۷-۲۱۸ ق)، جانشین مأمون، از جانب خود عبدالله‌بن طاهر را به مقابله مازیار فرستاد و عبدالله با تمهیدات زیرکانه‌ای در ۲۲۷ ق بر وی دست یافت و او را به بغداد فرستاد.[۶]

عمال طاهریان در طبرستان با مردم بدرفتاری می‌کردند، لذا آنان به دعات علوی،که در طبرستان به مخالفت بنی عباس و عمال ایشان برخاسته‌بودند، متوسل شدند و حسن‌بن زیدبن اسماعیل از فرزندان امام حسن (ع) را که در ری بود به رویان دعوت کردند.[۷] مهمترین حکمرانان این سلسله عبارتند از:

حسن بن زید (۲۷۰-۲۵۰ ق): حسن‌بن زید ملقب به «داعی کبیر»، بنیانگذار سلسله علویان طبرستان است. پس از آنکه مردم طبرستان و دیلم با او بیعت‌کردند، کار وی بالاگرفت و سپس با عمال طاهریان در طبرستان، و با قارن‌بن شهریار در شرق مازندران جنگید و به یاری «فادوسیان» یکی از اسپهبدان مازندران، بر تمام طبرستان و بخش بزرگی از دیلم و ری دست یافت. داعی با لشکریان خلیفه معتز جنگید اما شکست خورد. یعقوب‌لیث نیز که چشم طمع به طبرستان داشت در بهار ۲۶۰ ق به گرگان رفت و علی رغم پیروزی بر داعی نتیجه‌ای نگرفت. رستم پسر قارن‌بن شهریار نیز به کمک احمدبن عبدالله خجستانی،که پس از مرگ یعقوب بر نیشابور دست یافته بود، نیز با داعی جنگید، اما او هم متحمل شکست شد. این حوادث، فی‌الجمله اعتباری به داعی کبیر بخشید و باعث شهرت گسترده او شد تا آنکه در سال ۲۷۰ وفات یافت.[۸]

محمدبن زید (۲۸۷-۲۷۰ ق): وی پس از برادرش، حسن‌بن زید، جانشین او شد (۲۷۰ ق). رافع بن هرثمه، پس از کشته‌شدن احمدبن عبدالله خجستانی در خراسان مدعی عمرو لیث بود، اما پس از اینکه از عمرو شکست خورد، به تحریک رستم‌بن قارن به گرگان حمله کرد. محمدبن زید داعی از پیش او گریخته به دیلمان رفت. رافع پس از شکست از معتضد خلیفه و عمرو لیث، بیعت با محمدبن زید را پذیرفت، تا اینکه رافع در خوارزم به دست عامل عمرو لیث کشته شد. خود محمدبن زید نیز در جنگ با امیر اسماعیل سامانی در ۲۸۷ ق به قتل رسید.[۹]

حسن‌بن علی (۳۰۴-۳۰۱ ق): پس از قتل محمدبن زید، طبرستان تحت حکومت سامانیان در آمد. محمدبن هارون، از سرداران اسماعیل سامانی که از نزد وی‌گریخته‌بود، به گیلان رفت و در آنجا حسن‌بن علی ملقب به «ناصر کبیر» را تشویق به حمله به طبرستان کرد. این دو در ابتدا موفقیت‌هایی داشتند، اما درنهایت محمدبن هارون دستگیر و به بخارا فرستاده‌شد و ناصر کبیر به دیلمان بازگشت و پس از فوت امیر اسماعیل، مجدداً در ۳۰۱ ق بر تمام طبرستان دست یافت. او سرانجام با سامانیان نیز صلح کرد و مدت کوتاهی پس از آن هم درگذشت.[۱۰]

حسن‌بن قاسم (۳۱۶-۳۰۴ق): وی از سادات حسنی و ملقب به «داعی صغیر» بود. ناصرکبیر در سال ۳۰۴ ق درگذشت و داعی صغیر جانشین او شد. داعی صغیر با دو پسر ناصر کبیر، که مدعی حکومت وی بودند، درگرگان و با لشکریان نصربن‌احمدسامانی جنگید. نصربن‌احمد در ۳۱۴ ق خود به طبرستان آمد اما از داعی شکست خورد. داعی در جنگ با اسفار، که یکی از سران دیلمی بود و از سوی امیر نصر سامانی‌گرگان را در تصرف داشت، به قتل رسید (۳۱۶ ق).[۱۱]

ناحیه «دیلم» را در قدیم شامل بخشی ازگیلان کنونی می‌دانستند، که از جنوب به ولایت قزوین و از مشرق به خاک چالوس محدود می‌شد و گاهی تمام گیلان و زمانی هم جمیع ولایات ساحلی بحر خزر را در جزو سرزمین دیلم آورده‌اند، لیکن در حقیقت «دیلم» فقط اسم بخش کوهستانی گیلان کنونی بوده است.[۱۲]خاندان‌های حاکم بر ناحیه دیلم را «دیلمیان» می‌نامند. دیلمیان دو شعبه‌اند: آل زیار و آل بویه.

آل زیار (۴۳۳-۳۱۶ ق)

مردآویج بن زیار (۳۲۳-۳۱۶ ق): مردآویج نخستین فردی از دودمان خود بود که سودای، پادشاهی و برقراری استقلال و آزادی ایران کهن را در سر داشت. وی از طرفداران علویان طبرستان و از اتباع اسفار بن شیرویه بود. پس از آنکه اسفار، داعی صغیر راکشت، مردآویج نیز در ۳۱۶ ق اسفار را کشت و بر طبرستان و گرگان دست یافت. با هارون‌بن غریب، سردار خلیفه جنگید و او را منهزم ساخت. اما در ۳۲۱ ق مجبور شدگرگان را به سامانیان واگذارد. مردآویج در ۳۲۳ ق به دلیل خشونتی که در رفتارش بود به دست مخالفان خود کشته‌شد. جانشینان وی عبارت بودند از:

وشمگیر،که با امیرنصرسامانی و علی‌بن بویه چندین‌بار جنگید و در سال ۳۵۷ ق درگذشت.

بهستون پسر وشمگیر که در ۳۶۶ ق درگذشت.

قابوس پسر وشمگیر، که فخرالدوله پسر رکن‌الدوله دیلمی به وی پناه برد و برادرانش عضدالدوله و مؤیدالدوله او را از قابوس طلب کردند اما وی ابا نمود. وی از برادران آل‌بویه شکست خورد و به خراسان گریخت، اما مجدداً به گرگان بازگشت و در ۴۰۳ ق به علت درشت‌خویی و سخت‌کشی به دست لشکریان خود کشته شد.

منوچهر پسر قابوس که به علت رقابت با برادرش دارا، به محمود غزنوی متوسل شد ودختر او را به زنی گرفت.

نوشیروان‌بن منوچهر، که چون طفلی خرد بود، باکالیجار از سوی وی حکومت می‌کرد و نوشیروان سرانجام تبعیت طغرل سلجوقی را پذیرفت و تا زمان مرگش در ۴۳۵ ق، این وضع همچنان ادامه داشت.

اسکندربن قابوس که به دلیل تألیف قابوس‌نامه شهرت یافته‌است. او نیز دختر محمود غزنوی را به زنی داشت و مراتب فضل وی در امور کشوری، و خاصه در مسائل مربوط به ملوک، مشهور است.[۱۳]

شعبه دیگر دیلمیان «آل بویه» است. مؤسسین این سلسله (علی، احمد، حسن) پسران بویه ماهیگیر ابتدا در خدمت مرد آویج بودند و سپس خود سلسله‌ای تشکیل دادند. پادشاهان آل بویه

علی ملقب به «عمادالدوله»، که از طرف مردآویج مأمور حکومت بخشی از عراق عجم بود، اما مردآویج به‌زودی از عمل خود پشیمان شد و برادرش وشمگیر را به جنگ او فرستاد. علی به اهواز رفت و وشمگیر اصفهان را گرفت. سرانجام علی با مردآویج صلح کرد و در ۳۳۸ ق در شیراز وفات یافت و چون پسری نداشت، پناه خسرو ملقب به «عضدالدوله»، پسر حسن رکن لدله جانشین وی شد.

دومین مرد نامدار این سلسله «رکن‌الدوله حسن» بود که تا سال ۳۳۶ ق زنده بود. او در هنگام مرگش که در اصفهان اتفاق افتاد، «عضدالدوله» را به عنوان ولیعهد خود اعلام کرد و همدان و قزوین و ری را به پسر دیگرش علی ملقب به «فخرالدوله» و اصفهان را به پسر سومش «مؤیدالدوله» واگذار کرد.

«احمد معزالدوله» که در ۳۳۴ ق در اهواز به سر می‌برد. او پس از آگاه شدن از اوضاع آشفته دربار خلیفه مستکفی بالله «در ماه جمادی‌الاول سال سیصد و سی و چهار به بغداد آمد با سپاه، و پیش مستکفی، باستاد بپای، بر طریق خدمت، و خلیفه او را بنواخت و کرامت کرد و خلعت داد و لقب «معزالدوله» بداد، و برادرش را «عمادالدوله» علی لقب داد، و حسن را «رکن‌الدوله» و منشور و لوا و خلعت فرستاد، و بعد از آن اضطراب و فتنه بنشست و رعیت آرام گرفتند، و معزالدوله کار پادشاهی به نظام داشت و تدبیر ملک به وی بازگشت، و خلیفه به فرمانی قناعت کرد، و از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن، و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».[۱۴]

بدین ترتیب خلفای عباسی از قدرت سیاسی محروم گردیدند و فقط به قدرت مذهبی اکتفا نمودند. سلسله‌های بعدی نیز که در ایران روی کار آمدند، تنها برای کسب مشروعیت سلطنت خویش به تأیید و رضایت خلیفه بغداد نیاز داشتند. معزالدوله می‌خواست خلافت عباسی را از میان بردارد و یکی از علویان را به مقام خلافت انتخاب کند، لیکن بعضی از نزدیکانش به او فهماندند که این کار به مصلحت نیست و گفتند چون بنی‌عباس به عقیده شیعیان غاصب خلافتند هرآن ایشان را می‌توان عزل کرد یا مقتول ساخت؛ اما با علویان، که براساس اعتقاد شیعه، خلفای برحق‌اند چنین معامله‌ای را نمی‌توان روا داشت.[۱۵]

معزالدوله در بغداد دستور داد: «بر درهای مساجد کندند که لعن‌الله علی معاویةبن ابی‌سفیان و لعن من غصب عن فاطمه، رضی‌الله عنها، فدکا و لعن من منع ان یدفن‌الحسن عند قبر جده علیه‌السلام و من نفی اباذرالغفاری و من اخرج ابوالعباس عن‌الشوری».[۱۶] اما به علت اعتراضات و شورش‌های بسیار اهل سنت سرانجام به جای آن عبارات نوشتند: «لعن‌الله الظالمین لال رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله».

احمد در ۳۵۶ ق وفات یافت.[۱۷] پس از مرگ حسن رکن‌الدوله، سرزمین‌های آل‌بویه میان «عضدالدوله» پسر وی و «عزالدوله بختیار»، پسر احمد معزالدوله و دیگر پسر رکن‌الدوله یعنی «مؤیدالدوله» تقسیم شد و هر کدام به حکومت بخشی از ایران رسیدند و در آنجا تشکیل سلسله‌هایی دادند که این سه شعبه را به ترتیب دیالمه فارس، دیالمه عراق و خوزستان و کرمان، و دیالمه ری و همدان و اصفهان می‌نامند. با اینکه همیشه میان آنان روابط نیکو حکمفرما نبود، اما مدت مدیدی بر بخش‌های مختلف مرکزی و غربی کشور حکمراندند. حکمرانان دیالمه فارس عبارتند از:

عضدالدوله (پناه خسرو) پسر رکن‌الدوله، که از معروفترین پادشاهان آل‌بویه است و با کشتن عزالدوله بختیار پسر عموی خود، ممالک او را نیز تصرف کرد. وی مردی کشوردار بود و به عمران و آبادی علاقه بسیار داشت و آثار متعددی مانند «بند امیر» در فارس از او باقی مانده اسلامی راگرفت. وی در ۳۷۲ ق درگذشت.

شرف‌الدوله پسر عضدالدوله، از سال ۳۷۲ ق تا ۳۷۹ ق سلطنت کرد.

بهاءالدوله پسر شرف‌الدوله که سلطنت او تا ۴۰۳ ق دوام داشت.

سلطان‌الدوله که تا ۴۱۵ ق فرمانروایی کرد.

ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان‌الدوله تا ۴۴۰ ق سلطنت نمود.

است. سرحد قلمرو عضدالدوله تا حدود شام رسید و شهرت قدرت و عظمتش سراسر ممالک سلطنت برکنار شد.

آخرین فرد از این دودمان ملک رحیم است که در ۴۴۷ ق با ورود طغرل سلجوقی به بغداد از

دیالمه عراق و خوزستان و اهواز و کرمان: اینها در واقع خاندان هایی بودند که از تقسیم شدن ممالک احمد معزالدوله در میان پسران و نوادگان عضدالدوله روی کار آمدند، و جهت اطلاع بیشتر از احوال آنها باید به تاریخ همان دیالمه فارس مراجعه کرد. اسامی فرمانروایان این شاخه در تواریخ ایرانی به ترتیب ذکرگردیده است:[۱۸] دیالمه ری و همدان و اصفهان:

مؤیدالدوله پسر کن‌الدوله که از طرف برادر خود عضدالدوله بر تمام عراق عجم فرمانروایی داشت و پس از مرگ برادر استقلال تمام یافت.

فخرالدوله که پس از مرگ برادرش مؤیدالدوله در ۳۷۳ ق از نیشابور آمد و به جای وی نشست. این فخرالدوله را عضدالدوله به این بهانه که در منازعه میان او و پسر عمویش عزالدوله بختیار، جانب عزالدوله راگرفته‌بود از مملکت خویش محروم ساخته‌بود.

مجدالدوله که پس از مرگ پدرش فخرالدوله در ۳۸۷ ق به جای او نشست. در این زمان (۳۸۸ ق) سلطان محمود غزنوی بر خراسان استیلا یافته بود، اما خطری از سوی او متوجه مجدالدوله نبود، تا اینکه محمود در ۴۲۰ ق شخصاً به ری آمد و مجدالدوله را دستگیر کرد و به بغداد فرستاد.

صفاریان (۳۹۳- ۲۴۷ ق)

بنیانگذار سلسله «صفاری»، رویگرزاده‌ای بود به نام یعقوب‌بن لیث، که در سیستان حکومتی نسبتاً مقتدر ایجاد کرِد و چون پایه حکومت خود را بر اخلاق و فضیلت نهاده‌بود، به‌رغم دشواری‌هایی که با آنها مواجه شد، مدت مدیدی بر جای ماند و چهره‌ای مردمی به خود گرفت. حکمرانان خاندان صفاری عبارتند از:

یعقوب لیث (۲۶۵-۲۴۷ ق): غسّان‌بن نضر که یکی از بزرگ‌زادگان سیستان بود، به همراه مطوعه[۱۹] علیه حاکم سیستان شورید و به قتل رسید. برادر او صالح‌بن نضر به انتقام خون وی قیام کرد و گروهی از عیاران نیز به وی پیوستند،که یعقوب‌بن لیث هم در میان آنان بود. این گروه در طی سال‌های ۲۳۲ ق تا ۲۳۸ ق کاملاً بر بُست مسلط گردیدند. پس از تسلط عیاران بر سیستان میان یعقوب و صالح اختلافی روی داد که به پیروزی یعقوب منجر شد. یعقوب در ۲۴۹ ق با رتبیل، پادشاه قسمت شرقی افغانستان، و در ۲۵۱ ق با عمار خارجی جنگید و بر هر دو پیروز شد. در ۲۵۳ ق هرات را از حسین‌بن عبدالله‌بن طاهر گرفت و در ۲۵۵ ق بر کرمان و فارس نیز دست یافت و در ۲۵۷ ق، که قدرتی وافر کسب کرده‌بود خلیفه، معتمد، فرمان امارت بلخ و طخارستان را نیز به وی داد. یعقوب در ۲۵۹ ق در نیشابور، محمدبن طاهر را دستگیر ساخت و به حکومت طاهریان خاتمه داد. در ۲۶۰ ق نیز با داعی کبیر به نبرد پرداخت، ولی به دلیل

آرامگاه یعقوب لیث (جندیشاپور)

ناآشنایی با مردم و منطقه از این پیروزی نتیجه عمده‌ای نگرفت. در ۲۶۲ ق قصد نهایی خود را از به دست گرفتن قدرت آشکار کرد. اهواز راگشود و عازم واسط شد. معتمد و برادرش موفق آماده مقابله با یعقوب شدند. در محل «دیرالعاقول» (در مشرق دجله) طرفین با هم روبرو شدند. به گفته ابن‌اثیر: «موفق هم سپاه خود را آراست و موسی‌بن بغی را در طرف راست و مسرور بلخی رادر چپ قرار داد، خود هم در قلب ایستاد، جنگ آغاز شد. میسره یعقوب بر میمنه موفق حمله کرد و آن را منهزم نمود. عده‌ای از سالاران و فرماندهان مانند ابراهیم‌بن سیما کشته‌شدند. پس از آن گریختگان برگشتند و موفق سر خود را برهنه کرد و گفت: منم جوان هاشمی. آنگاه حمله کرد، تمام سپاه با او حمله کرد. سپاه یعقوب هم پایداری و دلیری کردند و جنگ بسیار سختی رخداد و گروهی از اتباع یعقوب، که حسن درهمی از آنها بود،کشته شدند و یعقوب هم هدف سه تیر شد، یکی در حلق و یکی در دست و دیگری در بدن او اصابت کرد».[۲۰] سردار دلاور سیستانی شجاعتی بی مانند از خود نشان داد، ولی سرانجام شکست خورد و به خوزستان بازگشت. در سال ۲۶۳ مجدداً فارس را تصرف کرد و چون همیشه درصدد انتقام بود، تدارک عدّت می‌دید، و سرانجام در سال ۲۶۵ ق که راهی جنگ با خلیفه بود در جندیشاپور خوزستان درگذشت.

عمروبن لیث (۲۸۷-۲۶۵ ق): پس از درگذشت یعقوب، برادرش عمرو جانشین وی شد و از آنجاکه به مشکلات کار برادر وقوف داشت، ابتدا با خلیفه از در آشتی در آمد. در این ایام احمدبن عبدالله خجستانی در نیشابور به قدرت رسید و در ۲۶۵ ق بر عمرو لیث عاصی شد و در ۲۶۶ ق بر جرجان مسلط گردید. او در خیال‌گرفتن هرات و سیستان بود که در ۲۶۸ ق به دست دو تن از غلامان خود کشته‌شد.

عمرو، مانند برادر خود یعقوب، با خلیفه بغداد مخالف بود، اما سامانیان، که از نظر مذهبی سخت مطیع دارالخلافه بغداد بودند، به طرفداری از خلیفه برخاستند. عمرو در ۲۸۵ ق عمال خود را به جنگ امیر اسماعیل سامانی فرستاد، اما آنان از اسماعیل شکست خوردند. عمرو که از این شکست و رفتار خلیفه «معتضد» خشمگین بود، فرمان حکومت ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد. خلیفه به ظاهر چنین‌کرد، اما در نهان به اسماعیل سامانی نیز اطمینان داد که در رقابت بین او و عمرو از اسماعیل حمایت می‌کند. در آخر ربیع‌الثانی ۲۸۷ ق در نزدیکی بلخ میان اسماعیل و عمرو جنگی در گرفت که به شکست و دستگیری عمرو لیث انجامید. اسماعیل او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و دلاور سیستان در ۲۸۹ ق به فرمان خلیفه در زندان از طاهریان تا غزنویان به قتل رسید.[۲۱]

طاهربن محمدبن عمرولیث (۲۹۶-۲۸۷ ق): پس از اسارت عمرولیث به امارت رسید. وی در ۲۹۱ ق محمدبن خلف‌بن لیث راکه از بنی‌اعمام پدری یعقوب بود به امارت سیستان برگزید و خواهر خویش بانو را به عقد او درآورد. سبکری غلام یعقوب، که در این زمان کارها را در دست گرفته‌بود، در ۲۹۶ ق طاهر را به قتل رسانید.

لیث‌بن علی‌بن لیث (۲۹۸-۲۹۶ ق): در ۲۹۷ ق به فارس لشکر کشید تا با سبکری بجنگد اما در اول محرم ۲۹۸ ق مغلوب شد و او را به بغداد پیش «مقتدر» خلیفه فرستادند.

محمدبن علی‌بن لیث (محرم ۲۹۸ - ذی‌الحجه ۲۹۸ ق):خلیفه مقتدر، احمدبن اسماعیل را مأمور لشکرکشی به سیستان کرد. سیمجور سردار امیر سامانی، محمدبن علی را در بُست دستگیر نمود و خود اختیار آنجا را به دست گرفت. از سال ۲۹۸ ق تا ۳۱۱ ق حکام سامانی بر قلمرو صفاریان حکومت داشتند و پس از آن احمدبن محمدبن خلف (۳۵۲-۳۱۱ ق) و ابواحمد خلف‌بن احمد (۳۹۳-۳۵۲ ق) معروف به «خلف بانو» بر آنجا امارت داشتند.[۲۲] سلطان محمود غزنوی امیر خلف بانو را دستگیر کرد و بدین‌گونه به حکومت دودمانی، برخاسته از متن مردم ایران پایان داد.

سامانیان (۳۸۹-۲۷۹ ق)

سامانیان از اولاد شخصی به نام «سامان خدات» هستند: «او را سامان خدات بدان سبب خوانند که دیهی بنا کرده‌است، و آن را «سامان» نام کرده‌است، او را به آن نام خوانده‌اند، چنانکه امیر بخارا را بخارا خدات».[۲۳]

این سامان خدات پسری داشت به نام اسد و اسد نیز چهار پسر داشت به نامهای نوح، احمد، یحیی والیاس. در روزگار مأمون در سالهای ۲۰۳ ق تا ۲۰۶ ق، والی خراسان به هر یک از این چهار تن امارت جایی را داده بود؛ سمرقند را به نوح، فرغانه را به احمد، چاچ را به یحیی، و هرات را به الیاس. احمد مردی عالم و پارسا بود و هنگام مرگ پسر خود، نصر را به جانشینی برگزید (۲۵۱ ق) اسماعیل برادر نصر در حقیقت نخستین فردی از خاندان سامانی است که حوزه حکومت خود راگسترش داد و بر سرزمین‌های مجاور مسلط شد و او را به درستی اولین پادشاه سامانی می‌دانند.

اسماعیل بن احمد (۲۹۵-۲۷۹ ق): وی به نیابت از برادرش، نصر که در سمرقند بود، در بخارا حکومت می‌کرد. در ۲۷۵ به علت سعایت بدخواهان میان دو برادر جنگی درگرفت‌که به پیروزی اسماعیل انجامید. با اینحال اسماعیل برادر را به سمرقند بازگردانید و نصر تا زمان مرگ خود (۲۷۹ ق) همچنان خود را فرمانبردار اسماعیل می‌دانست. اسماعیل را لیاقتی آشکار بود. او فرماندهی دلیر و حاکمی باتدبیر بود. وی پس از مرگ برادر بر تمام ماوراءالنهر، خراسان،گرگان، طبرستان، سیستان، ری و قزوین دست یافت و چنانکه‌گذشت با عمرو لیث در ۲۸۷ ق جنگید و او را شکست داد. در همان سال به جنگ محمدبن زید رفت که محمد در این جنگ کشته‌شد. اسماعیل بخارا را مرکز دولت سامانی قرار داد و این شهر را کانون تعالی ادب و فرهنگ و هنرهای ایرانی‌گردانید. به او لقب «امیر ماضی» داده‌اند. امیر اسماعیل در ۲۹۵ ق وفات یافت.

احمدبن اسماعیل (۳۰۱-۲۹۵ ق): وی مانند پدر پادشاهی عادل و باانصاف بود، اما ضعف نفس داشت، تا آنجا که ابوالعباس محمدبن صعلوک، والی طبرستان، نامه‌ای به او نوشت و از قیام ناصرکبیر خبر داد. احمد بی‌نهایت دلتنگ شد و گفت: «بار خدایا! اگر این ملک از من خواهد رفتن مرا مرگ ده، و به سراپرده درآمد. رسم آن بود که یکی شیر داشتی، هر شبی بر در آن خانه که وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».[۲۴]

نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.

نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.

عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.

منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.

با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.

نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.

منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.

عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.[۲۵]

وی خفتی به زنجیر بربستندی تا هر که خواستی‌که براین خانه درآید آن شیر وی را هلاک کردی. آن شب چون دلتنگ بود، خاصگان همه، دل‌مشغول بودند، فراموش کردند آوردن شیر را، او بخفت. جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند، در پنجشنبه یازدهم جمادی‌الآخر در سال سیصد و یک از هجرت و... او را «امیر شهید» لقب کرده‌اند».'[۲۶]

نصربن احمد (۳۳۱-۳۰۱ق):وی هنگام مرگ پدر هشت سال داشت و ابوعبدالله جیهانی به وزارت او منصوب شد. به علت کودکی مدعیان چندی در مقابل او پیدا شدند. اما چون اداره امور ملک را به مردان عقل و تدبیر واگذارده بود و سکّان ملک را در کف اهل تمیز گذاشته‌بود، دشمنانش کاری از پیش نبردند. در ایام حکومت او دولت سامانی به منتها درجه وسعت خود رسید در حالیکه در سرزمین‌های اطراف خود رقیبان خطرناکی مانند علویان طبرستان و مردآویج و دیگران داشت. وی مشهورترین امرای سامانی است و نزدیک به نیمی از ایران جزو سرزمین‌های او بود. لقبش «امیر سعید» بود.

نوح‌بن نصر (۳۴۳-۳۳۱ق):وی، ابوالفضل محمد بن احمد سُلَمی معروف به «حاکم جلیل» را به وزارت برگزید، اما این شخص علی‌رغم پرهیزگاری و فقاهت و دانشمندی، از سیاست و اداره امور مملکت بهره چندانی نداشت. به همین دلیل خرابی کلی در اساس حکومت سامانی، روی داد، نوح با ابوعلی چغانی جنگید و سرزمین چغانیان را مسخر نمود و در سال ۳۴۳ ق درگذشت. لقب او «امیر حمید» بود.

عبدالملک‌بن نوح (۳۵۰-۳۴۳ق): وی در ۳۴۹ ق آلپتکین را به سپهسالاری خراسان برگزید. در هشتم شوال ۳۵۰ ق از اسب افتاد و هلاک شد. او را «امیر رشید ابوالفوارس» می‌گفتند.

منصوربن نوح (۳۶۶-۳۵۰ ق): پس از مرگ عبدالملک، آلپتکین پسر او نصر را به امارت برداشت. این امر نشانه‌ای بارز از دخالت‌های غلامان و امرای سپاه در حکومت است که سرانجام همین عوامل باعث سرنگونی خاندان سامانی شدند. بزرگان دودمان سامانی و رؤسای لشکر با آلپتکین مخالفت کردند و منصوربن نوح را امیر خود شناختند، درنتیجه آلپتکین عازم غزنین شد و در آنجا اقامت گزید. ابوعلی بلعمی وزیر منصوربن نوح بود و به همت همین بلعمی کتاب تاریخ طبری به فارسی برگردانده شد (۳۵۲ ق) این ترجمه راگاه به نام وی تاریخ بلعمی نیز خوانده‌اند. امیر منصور در ۳۶۶ ق درگذشت. او «امیر سدید» لقب داشت.

با مرگ این امیر، ستاره اقبال دولت سامانی روبه افول نهاد و غلامان ترکی که در دستگاه حکومت جابازکرده‌بودند، به اقتدار رسیدند.

نوح‌بن منصور (۳۸۷-۳۶۶ ق):در ایام حکومت او دولت سامانی بسیار ضعیف شد و رو به زوال رفت. بغراخان صاحب کاشغر، فایق خاصه، از غلامان نوح، را والی بلخ کرد. فایق به اتفاق ابوعلی سیمجوری، حاکم هرات، درصدد حمله به بخارا برآمدند. نوح به ناچار از سبکتکین داماد آلپتکین که امیر غزنین بود، یاری خراست. پس از رفع غائله، نوح به سبکتکین «ناصرالدوله» و به پسر وی، محمود، «سیف‌الدوله» لقب داد. فایق به بلاد ایلک نصرخان جانشین بغراخان رفت. نوح در ۳۸۷ ق درگذشت. او را «امیر رضی» لقب داده‌اند.

منصوربن نوح (۳۸۹ - ۳۸۷ ق): وی هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود و کارها در دست فایق قرار داشت. سپهسالاری خراسان در این زمان به بکتوزون سپرده شد. سیف‌الدوله محمود از منصور خواست که مقام مذکور همچنان به عهده او باقی بماند، اما منصور نپذیرفت. محمود به نیشابور حمله کرد و بکتوزون به سرخس نزد منصورگریخت. بکتوزون و فایق، که از منصور ناراضی بودند، در سال ۳۸۹ ق وی را برکنار ساختند و پسرش عبدالملک را به جای، او نشاندند.

عبدالملک‌بن نوح (۱۲ صفر تا ۱۰ ذی‌قعدة ۳۸۹ ق): سیف الدوله محمود پس از شنیدن خبر عزل و کور شدن منصور، به ظاهر به قصد انتقام و درباطن برای تصاحب سرزمین‌های بیشتر ،با فایق و بکتوزون در مرو جنگید و پس از پیروزی بر آنان بر خراسان مسلط گشت. عبدالملک وفایق و بکتوزون دیگر بار در صدد تسخیر خراسان برآمدند اما کاری از پیش نبردند. برادرایلک خان به بهانه حمایت از عبدالملک به بخارا آمد و در دهم ذی‌قعده ۳۸۹ ق بکتوزون و عبدالملک را دستگیر نمود وبدین ترتیب دولت سامانی پایان پذیرفت. دولتی که باید آن را آخرین نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی در منطقه ماوراءالنهر شمرد و مشوقی بزرگ برای ادب و کمال و هنرهای ایرانی بود.[۲۷]

نیز نگاه کنید به

منبع اصلی

شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.

نویسنده مقاله

رضا شعبانی

  1. مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۵۲-۳۵۱؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۹۷-۹۵؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۷۲-۲۴۶؛ مروج‌الذهب، ج 2، صص ۴۲-۴۱۸.
  2. ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، مجمل‌التواریخ والقصص، به همت محمد رمضانی، تهران: ۱۳۷۰، ص ۳۵۳
  3. مجمل‌التواریخ والقصص، ص ۳۵۴، معروف است که نزدیکانی که مأمون بر او گماشته‌بود وی را زهر خورانیدند.
  4. رجوع کنید به: تاریخ یعقوبی، ج ۲، صص ۵۴۶-۴۷۴؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۱۱۳؛ جهان اسلام، صص .۱۰۰-۱۰۱
  5. استخری، مسالکد و ممالک، ص ۷۰-۱۶۸.
  6. مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، صص ۶۸-۱۶۲. یکی از منابع عمده این سلسله، تاریخ طبرستان. ابهاءالدین محمدبن حسن‌بن اسفندیار کاتب است که باید به جلد اول، صص ۱۸۳ تا آخر رجوع کرد.
  7. غیاث‌الدین بن همام الدین الحسینی خواندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، ج ۲. تهران:کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ص ۴۰۷.
  8. الکامل، ج ۱۱، صص ۳۰۰-۲۹۶؛ ج ۱۲، صص ۱۲۴،۱۰۸.۶۶، ۲۵۱، ۲۴۹؛ حبیب‌السیر، ج ۲، ص ۱۰-۴۰۸.
  9. تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.
  10. تاریخ بخارا، ص ۱۱۴؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۲۵۹، ۲۲۵،۲۹۲،۲۷۱ ۲۲۱؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۱-۴۱۰؛ مروج‌الدهب، ج ۲، صص ۶۵-۶۶۳.
  11. مروج‌الذهب، ج 2، ص ۷۴۲؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۱۴-۴۱۳؛ الکامل، ج ۱۳، صص ۲۲-۲۲۱.
  12. اقبال آشتیانی، همان کتاب، ص ۱۲۶.
  13. جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به الکامل، ج ۱۳، ص ۲۰۹، ۲۲۶، ۲۲۹، ۲۵۵. ۲۵۸، ۲۷۳، ۲۸۸، ج ۱۴، صص ۲۸.۹-۲۰، ۷۹، ۱۱۰-۱۰۸، ۱۶۲، ۱۹۵، ۲۲۳، ج ۱۵، صص ۱۰۲، ۱۳۲، ۲۵۳، ۳۱۳، ۳۴۴؛ قابوسنامه، صص ۲۱۲.۸۵؛ حبیب‌السیر، ج۲، صص ۴۹-۴۳۹؛ مجمل‌التواریخ و القصص، صص ۴۰۴-۳۸۸؛ مروج‌الذهب، صص ۷۵۴-۷۴۱؛ تاریخ طبرستان، ج ۱، صص ۳۰۰-۲۸۹.
  14. ملک‌الشعراء بهار (مصحح)، همان کتاب، ص ۳۷۹.
  15. عباس اقبال آشتیانی، همان‌کتاب، ص ۱۵۹.
  16. غیاث‌الدین خراندمیر، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۵۳، ج ۲، ص ۴۲۶
  17. همان
  18. ر.ک: عباس اقبال آشتیانی، همان کتاب، صص ۷۷-۱۷۶.
  19. مطّوعه کسانی بودند که به میل و رغبت به جنگ و جهاد با کفار می‌رفتند.
  20. ابن اثیر، الکامل، ج ۱۲، ص ۱۴۳.
  21. جهت اطلاع بیشتر در مورد جنگ امیراسماعیل و عمرولیث رجوع‌کنید به تاریخ بخارا، صص ۲۶-۱۱۹، اما در آنجا تاریخ قنل عمرو را به اشتباه سال ۲۸۰ نوشته‌است.
  22. در مورد تاریخ تفصیلی صفاریان رجوع کنید به: تاریخ سیستان، تاریخ طبرستان، ج ۱، ص ۲۴۵؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۳۶۸؛ تاریخ بخارا، صص ۱۱۹،۱۲۷؛ مروج‌الذهب، ج ۲، صص ۵۹۹، ۶۰۰، ۶۰۳، ۶۶۱، ۶۶۴؛ حبیب‌السیر، ج 2، صص ۳۵۱ - ۳۴۵؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۵۹ - ۴۹، ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۳۰، ۱۴۴ - ۱۴۲، ۱۵۷، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۶۵، ج ۱۳، صص ۱۳، ۱۹، ۲۳، ۳۵، ۱۱۴، ۲۷۴، ج ۱۵، صص ۱۹۹، ۲۷۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۲۱۸ - .۱۸۵
  23. ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن نصرالقیاوی، تصحیح مدرس رضوی، تهران: توس، ۱۳۶۳، ص ۸۱.
  24. همان، ص ۱۲۸.
  25. جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.
  26. همان، ص ۱۲۸.
  27. جهت اطلاع کلی از تاریخ سامانبان رجوع کنید به: تاریخ بخارا، صص ۳۷ - ۱۰۴؛ مجمل‌التواریخ و القصص، اصص ۳۸۸ -۳۸۶؛ تاریخ طبرستان، صص ۲۶۳ - ۲۵۶؛ حبیب السیر، ج ۲، صص ۳۴۸.۵۰، ۳۷۰ -۳۵۲؛ مروج الذهب، ج ۲، صص ۶۵۹، ۶۶۳؛ الکامل، ج ۱۲، صص ۱۳۲، ۲۹۱، ج ۱۳، صص ۱۱۷، ۱۲۵، ۱۳۱، ۱۶۱، ۱۶۷، ۱۷۳، ۲۰۱، ۳۰۳، ج ۱۴، صص ۷۹، ۱۲۱ - ۱۱۹، ۱۷۶، ۱۸۰، ۲۲۷ -۲۲۳، ۲۴۹، ج ۱۵، صص ۸۷، ۱۳۱، ۲۱۶، ۲۲۲، ۲۴۳، ۲۵۸، ۲۶۱، ۲۶۹؛ تاریخ مفصل ایران، صص ۵۱- ۲۷۱؛ ترکستان‌نامه، صص ۵۷۰- ۴۸۱؛ تاریخ بخارا، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، صص ۱۹۸ - ۱۳۲.