پرش به محتوا

حال

از ویکی ایران
نسخهٔ تاریخ ‏۱۳ آوریل ۲۰۲۵، ساعت ۱۸:۲۹ توسط Maedeh (بحث | مشارکت‌ها)

حال، در لغت به معنی اکنون و لحظه و وضعیت و حالت جسمی است و اصطلاحی است در عرفان و کلام:

1)  در عرفان: حال عبارت است از وارد غیبی که بدون کوشش و جستجوی سالک بر دل وی وارد می‌شود مثل حزن (= اندوه عشق) و قبض و بسط و همانندان‌ها. حال را موهبت دانسته‌اند که به لطف حق بر دل‌های پاک وارد می‌شود[۱]. حال در «وقت» یعنی لحظه‌ای که سالک دران به سر می‌برد و از گذشته واینده جدا شده است بر دل وی ورود می‌کند و وقت او را خوش می‌سازد و به تعبیر هجویری وقت او را مزین می‌کند چنان‌که روح، جسد را زینت می‌بخشد[۲]. در پرتو حال، سالک جلوه‌های حقیقت را مشاهده می‌کند و بهره‌هایی از حقیقت را در می‌یابد. حال را به برق جهنده تشبیه کرده‌اند، ازان رو که پایدار نیست و چون پایدار و دائمی شود ازان به مقام* تعبیر می‌گردد[۳]. گرچه احوال، گوناگون است اما ابونصر سراجان را ده گونه دانسته‌ است:[۴]

1)  مراقبه، یعنی مواظبت و نگاهبانی وان حال و دریافتی است که نسبت بهاگاهی حق بر ضمایر بندگاناغاز می‌شود، با تمرکز فکر یا حصر فکری سالک در حق (این که سالک جز به حق نیندیشد) ادامه می‌یابد، و سرانجام با بی‌خبری سالک از ماسوی الله به کمال می‌رسد.

2) قرب، به معنی نزدیکی است و سالک چون به مراقبه دست یابد، نزدیکی به حق را احساس می‌کند و می‌کوشد تا با انجام دادن انواع طاعات خود را به حق نزدیک سازد (= قرب متقربان= مرحله ابتدایی) و در پیان به جایی رسد که به هر چه می‌نگرد خدا را بدان نزدیک ببیند (مقرب متحققان= مرحله متوسط) و سرانجام چنان از خود بی‌خود شود و در حق مستغرق گردد که جز حق، و حتی قرب خود، نبیند (= قرب منتهیان= مرحله نهایی).

3) محبت، به معنی دوست داشتن است و از محبت تام و تمام به عشق تعبیر می‌شود. اهل عرفان، از عشق سخن می‌گویند و محبت را هم در معنی عشق به کار می‌برند [← عرفان]، اما اهل تصوف (= اهل زهد) [← تصوف] با اصطلاح عشق کاری ندارند و از محبت بدان‌سان سخن می‌گویند که ابونصر سراج نیشابوری سخن گفته و محبت را سه گونه دانسته است: یک) محبت عامه، که از احسان خدا به بنده برمی‌خیزد، زیرا انسان کسی را که بدو احسان کند دوست می‌دارد؛ دو) محبت صادقان و متحققان، که حاصل دریافت باطنی و نظر قلب است نسبت به بی‌نیازی و جلال و عظمت خداوند ـ نتیجه این محبت، نابودی جمله صفات بشری است؛ سه) محبت صدیّقان و عارفان، که نتیجه نظر پاک و معرفتانان است به این‌که خداوند بدون سبب و به صرف فضل و رحمتان‌ها را دوست می‌دارد وانان هم بدون علت و بدون چشمداشت خدا را دوست می‌دارند.

4) خوف، در لغت به معنی ترس و بیم است وان حالی است که نتیجه ترسیدن معقول و معتدل، و نه ترسیدن عوامانه و کودکانه، از خداست. این ترس سالک را به طاعت برمی‌انگیزد و از معصیت باز می‌دارد.

5) رجا، به معنی امیدواری است وان نتیجه حال محبت و دوستداری حق است، و چون سالک بدین حال، که عین امیدواری است دست یابد، بدین باور می‌رسد که هر چه برایش پیشاید مطلوب است، بنابراین به پاداش و ثوابی که حق بدو می‌دهد، و به رحمت بی‌کران که حق شامل حالش می‌شود امیدوار است و سرانجام جز به حق امید نمی‌بندد و از دوست بجز دوست نمی‌طلبد و نمی‌خواهد. خوف و رجا در مراحلاغازین تصوف، با ترس از دوزخ و امید به بهشت پیوند داشت. با ورود عشق به تصوف از نیمه دوم سده دوم هجری قمری و شکل‌گیری عرفان عاشقانه تصوف از پرستش خدا به گونه عابدانه همراه با بیمی کودکانه، جای خود را به عشق و ارتباطی عاشقانه داد و عبارت شد از پرستش خدا براساس عشق و رسیدن به این باور که «از دوست بجز دوست نمی‌باید خواست» یعنی تنها باید خدا را جست و خدا را خواست.

6) شوق، به معنیارزومندی و اشتیاق است وان حالی است که از محبت به بار می‌آید و عبارت از هیجان قلبی و شور درونی در دوران هجران برای وصول به معشوق.

7) اُنس، یعنی خو گرفتن وارامش یافتن و در اصطلاح حالی است که همانند شوق از محبت به بار می‌آید وان مسرّت درونی و شادمانی قلبی سالک است که از دیدار و مطالعه جمال محبوب حاصل می‌شود. این دیدار و مطالعه و در نتیجه این شادمانی درونی حاصل اعتماد سالک به خداوند و استعانت جستن از اوست.

8) اطمینان، در لغت به معنیارامش واسودگی خاطر است و در اصطلاح حالی است که از اعتماد دل سالک به خدا و باور داشتن این معنا که خداوند بهترین وکیل است، حاصل می‌شود و در پرتو همین اعتماد است که سالک باور می‌دارد که از خدا، که خیر مطلق است، برای او جز خیر به بار نمی‌آید و با همه وجود می‌پذیرد که جهان بهترین جهان ممکن است و هر چه روی می‌دهد خیر و نیک است و در پرتو چنین باوری است که سالک بهارامش می‌رسد . اطمینان وارامش به بارامده ازان، نتیجه «ذکر»* است. عوام از ذکر، دفع بلا و رسیدن روزی، خواص،ارامش باطنی و اخص خواص حیرت می‌جویند و در پرتو افزونی حیرت به مشاهده جمال حق می‌رسند.

9) مشاهده، در لغت به معنی دیدن است و در اصطلاح حالی است که دران سالک با چشم دل صافی که با نور یقین منور شده است [فراست*]، جمال حق را می‌بیند و به هدف نهایی خود که همانا هدف سیر و سلوک معنوی است دست می‌یابد و به مقام «فنا»* می‌رسد.

10) یقین، یعنی علمی که باان هیچ شک نیست و در اصطلاحاخرین حال از احوال دهگانه سالک راه حق است. بدین معنا که چون سالک به مشاهده حق دست یافت و فانی فی‌الله گشت و بقای بالله یافت به حقیقتی می‌رسد که دران هیچ شک نیست. از این حقیقت به دور از شک به یقین* تعبیر می‌شود.

2) در کلام، متکلمان، حال را واسطه‌ای ثابت بین موجود و معدوم می‌دانند و برآنند که حال صفت شی موجود است، اما خود نه موجود است، نه معدوم مثل عالمیت یا علم (= دانایی)، قادریت یا قدرت (= توانایی) و نیز مثل تیزی و برندگی شمشیر و گردی گردو، که علم و قدرت، فی‌المثل، صفت انسان است و برندگی صفت شمشیر و گردی، صفت گردو که انسان، شمشیر و گردو موجود است، اما دانایی و توانایی و برندگی و گردی، موجود نیستند و به گمان متکلمان، معدوم هم نیستند؛ بلکه حالتی میانه موجودیت و معدومیت دارند[۵]. در واقع متکلمان، به دلیل انکار وجود ذهنی، مجبور شده‌اند برای هستی مفاهیم مصدری (دانایی، توانایی، برندگی و...) قالبی بجویند وان قالب یا حالت بینابین هستی و نیستی است که ازان به حال تعبیر کرده‌اند[۶].

نیز نگاه کنید به

مآخذ:

  1. کاشانی. اصطلاحات الصوفیه. تحقیق دکتر محمد کمال ابراهیم جعفر، قم: افست کتابخانه بیدار، 1370، ص57؛ جرجانی. التعریفات. چاپ مصر، 1306، ص36؛ قشیری. رساله قشیریه (ترجمه فارسی)، تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، تهران:  
  2. هجویری. کشف المحجوب. چاپ ژوکوفسکی، تهران: ؟ ؛ کاشانی. اصطلاحات الصوفیه. ص57.
  3. لاهیجی. شرح گلشن راز. چاپ زوار، تهرن: 1371، ص23.
  4.   سراج نیشابوری، ابونصر. اللّمع فی التصوف. به کوشش نیکلسن، لیدن، 1914م، ص 43- 54- 64.
  5. جوینی. الارشاد. ص80؛ قوشچی. شرح تجرید. چاپ سنگی، ص19؛ تفتازانی. شرح مقاصد. چاپ سنگی، 1/84؛ علامه حلی. کشف المراد. چاپ قم، ص16؛ تهانوی. کشاف اصطلاحات الفنون. چاپ کلکته، 1/359.
  6.   ابن‌سینا. الهیات شفا. چاپ ابراهیم مذکور، مقاله 1، فصل 5، ص29- 34؛ تهانوی. کشاف اصطلاحات الفنون. 1/80..

منبع اصلی

سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، مرکز مطالعات راهبردی روابط فرهنگی (1398). دانشنامه ایران. تهران: موسسه فرهنگی هنری و انتشارات بین المللی الهدی،

نویسنده مقاله

اصغر دادبه