سلسله هخامنشیان
هخامنشیان
.
با ملاحظه وسعت دولت ماد در عصر هووخشتره اگر آن را دولتی جهانی بدانیم و امپراتوری جانشین آن، هخامنشی را دومین قدرت بزرگ آریایی مشرق زمین به حساب آوریم اشتباه نخواهد بود.
گسترش یافتن پارس، از وقایع مهم تاریخ قدیم است. پارسیان دولتی تأسیس کردند که جهان کهن را بهاستثنای دو ثلث یونان در تحت تسلط خود درآورد و مدت دو قرن و نیم با افکار و آرمانهای ارزشمند انسانی خود مردمان را راه برد، رسم و راههای جدیدی بنا نهادکه تا آن روز یگانه و بینظیر بود و بعدها نیز شاید هیچگاه همانندی پیدا نکرد. وقتی هم که آن دولت عظیم رو به زوال آورد به دست فاتح سعادتمندی، که فقط مرد رزم بود از پای درآمد. از خوش اقبالیهای این سرباز فاتح آن بود که در برابر مرد ضعیف و زبون و جبونی قرار گرفته بود و در جنگی که به مثابه یک نبرد تن به تن بود او را هلاک کرد. با این همه پارسیان از تاریخ خارج نشدند، بلکه در مدت دو هزار و چند صد سال، مکرر بلندیها و پستیها را پیمودند و مدام از اوج به حضیض و از حضیض به اوج رسیدند. این استکه نام آنان از عهد قدیم تا امروز در بیرون از مرزهای ایران، به صورت پارس یا فرس، قائممقام نام ایران شدهاست.^{۱}
درباره زمان ورود پارسیان به سرزمینی که بعدها مسکن مألوف ایشان و همراهان آنها از
۱- حسن پیرنیا، همانکتاب، ص ۲۲۶.
۱۸
گزیده تاریخ ایران
دیگر اقوام آریایی گشت به طور محقق نمیتوان اظهارنظر کرد. آنچه در این باره در مبحث مادیها گفته شد، بیگمان در مورد پارسیها نیز صحیح است، چه، این دو قوم یگانه، همواره در کنار هم بودهاند و در طول حرکتهای تاریخی خرد و مهاجرتی، که محتملاً مدیدی به طول انجامیده دوش به دوش یکدیگر میزیستهاند.^{۱} کتیبههای آشوری از سده نهم پیش از میلاد نام آمادای و پارسراً و پارسوماش را ثبتکردهاند. یکی از سلاطین آشورکه در قرن ۹ ق. م. سلطنت داشته، افتخار میکند که بیست و هفت نفر از پادشاهان پارسوا را مطیع نموده و نیز معلوم است که در زمان سارگن شلم نصر پادشاه آشور (۷۳۱ -۷۱۳ ق. م.) و نیز در زمان آشورهادون (تا ۶۶۷ ق. م.) پادشاهان یا بهتر است گفته شود رؤسای قبایل پارس دستنشانده آنها بودند.^{۲}
با اوجگیری اقتدار مادیها و ضعف روزافزون توان آشوریها، پارسیان نیز حمایت مادیها را پذیرفتند و سود خود را کماکان در همراهی با برادران هم نژادشان دیدند. این وضع، چنانکه در مبحث تاریخ ماد ذکر شد، تا حوالی سال ۵۵۰ ق .م. ادامه یافت، تا اینکه بنا بر روایات، در آن سال کوروش سوم نواده آژیدهاگ بر پدربزرگ خود شورید و پس از نبردهای مختصری توانست قلبهای سپاهیان و سرداران مادی را به سوی خود برگرداند و با ورود به هگمتانه، وحدت اساسی هر دو قوم را در زیر لوایی واحد اعلام کند.
آنچه از کتیبه بیستون داریوش دانستهمیشود، این است که پیش از کوروش بزرگ شش تن دیگر به عنوان شاه پارس شناختهشدهاند که همه از فرزندان هخامنش جدّ این خانوادهاند. شاهان
| مزبور به ترتیب عبارتند از: |
| ۱ - چیش پش |
| ۲ -کمبوجیه |
| ۳ -کوروش |
| ۴ - چیشپش |
| ۵ -کوروش |
| ۶ -کمبوجیه |
| ۷ -کوروش سوم (بزرگ) |
۱- فریدون جنیدی، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، تهران: جاپگیتی. ج ۲، ۱۳۷۴، ص ۱۶۶ ۲- حسن پیرنیا، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ۱۳۰۸، ص ۶۰.
هخامنشیان
۱۹
هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه میشمارد که شش طایفه از آنها شهری و دهنشین (ساکن) بودهاند که اسامی آنها عبارت است از: پاسارگادیها، مَرّفی، ماسپیانها، پانتالیها، دروزیها، گرمانها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتیها، مردها، دروپیکها و دائنها تشکیلمیدادند.^{۱} به عقیده هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادیها هستند و از نجیبترین و مهمترین خاندانهای پارسی محسوب میشدند.
شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمانها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پیافکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون ادارهکند. روشهای مملکتداری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوههای حکومتی دولتهای پیش از خودشان نداشت و بیتردید میتوان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راههای اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمیکردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم میداشتند. بیان درستتر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمینهای با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را میپوشیدند، به معابدشان پای مینهادند و همانند خود آنان به عبادت میپرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهانبینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند.^{۲}
اصل مسئله در نظر هخامنشیان این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالیتر برسانند، حرمتهای آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیریهای کوروش و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدنهای قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازهای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بینالنهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی خلیج فارس بود. ۱. محمد جواد مشکور، ایران در عهد باستان، تهران: اشرفی، ۱۳۴۳، صص ۱۶۶-۱۶۴. ۲- رومن گیرشمن، همانکتاب، ص ۱۳۴.
۲۰
گزیده تاریخ ایران
اگر پارسیان بر سر لجاجت و کینهتوزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشههای خود بر شکستخوردگان بر میآمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن میگفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمیترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگهای قدیم محفوظ بماند.^{۱}
سرباز هخامنشی
۱- همان، صص ۱۳۶-۱۳۵.
هخامنشیان
۲۱
تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی میکردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت میگذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود میپنداشتند. پیروزیهای سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطرههای آنان در هالهای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمانبندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت میشناختند و خراج مربوط را میپرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند.
بدیهی است که هخامنشیان در اصول مملکتداری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگتر آنان محسوب میشدند و در امور کشورداری برآنان حقتقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولتهای مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست هخامنشی درآمدند، شماری از رسم و راههای کشورداری را به هخامنشیان آموختند. درست استکه عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سههزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شدهبود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی ماندهبود، کافی بود که سلطه فوری هخامنشیان را امکانپذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بیشک هخامنشیان قوم تازهای را که در خود مستحیل ساختهبودند، سخت عزیز میشمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیشپش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب میکردند.
مردمی چنین باتدبیر از پادشاهی کوچک گمنامی، که در دامنههای جنوب غربی ایران مستقر بود، بیرون آمدند و امپراتوری وسیعی را در دوران یک نسل به وجود آوردند که نه تنها شأن و شوکت پیشینیان خود را حفظ کرد، بلکه چون بنای آن بر تخریب نبود و در صدد خونریزی و نابودکردن سرزمینهای دیگر برنمیآمد، توانست جایگاه هر یک از اقوام تابع خود را نیز در همان موقعیتی که بودند، محفوظ نگاه دارد. چنانکه همدان نه تنهامحفوظ ماند، بلکه همچنان به صورت پایتخت باقی بود و عمال مادی هم در مشاغل خود باقی ماندند. یادآور
۲۲
گزیده تاریخ ایران
شدیم که انتقال قدرت از ماد به هخامنشیان چنان مخفیانه صورتگرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه میکرد.
تیرانداز هخامنشی
۱-کلمان هرار، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۳، صص ۷۲-۷۱.
هخامنشیان
۲۳
چنانکه اشارت رفت، نظیر همین امر برای حوزههای مدنی دیگر روزگار اعم از شوش، بابل، سارد و مصر و غیره پیش آمد و حکومت جهانی پارسیان، ایران را به صورت پل ارتباطی و حد واسط تمدنهای شرق و غرب درآورد. آنگاه که کوروش سواحل مدیترانه و آسیای صغیر و سرزمین پرآوازه لیدی را از سمت غرب تسخیر کرد، به فکر بخشهای شرقی کشور افتاد و متصرفات مادها را، که به رود آمودریا رسیده بود، توسعه داد و تا آن سوی سیر دریا و نواحی سغد و فرغانه و پامیر، که شاید جایگاه زندگی نخستین اجداد او و دیگر آریاییان ایران بود، رسانید.
در این اوقات، بابل شهری بلندآوازه بود که پس از انهدام آشور، بخش عمده متصرفات آن دولت و نیز ثروت و مکنت شهرهایش را در خود گرد آوردهبود. طرز تسخیر این شهر که بدون خونریزی عمدهای انجام پذیرفت، نشان میدهدکه آوازه جهانداریکوروش همه جا راگرفته بود و سیران و خاصه کاهنان بابل، مقاومت مهمی در پذیرش فاتح جدید نکردند. شهر به آسانی تصرف شد و کوروش به همه آنچه که وعده داده بود، عمل کرد. حقوق اجتماعی کلیه مردم را محترم شمرد، به تمدن و فرهنگ قدیمی و مقدسات مذهبی مردم بابل احترام گذاشت و مانند سلاطین روم، خدای بابلیان را لمس کرد و در همان نخستین سال فرمانروایی، فرمانی صادر کرد که ازادی قوم یهود را اعلام مینمود. به آنان اجازه داد به موطن اصلی خود، بیتالمقدس، بروند و باقیمانده داراییهای خود را با خود برگیرند و معابدشان را از نو بسازند.۱
شادمانی یهودیان از فرمان کوروش در کتابهای دینی آنان منعکس شدهاست، چنانکه میخوانیم:
«کوروش پادشاه پارس چنین میفرماید: یهوه خدای آسمانها، جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرمودهاست که خانهای برای وی در اورشلیم، که در یهوداست، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد. او به اورشلیم که در یهوداست برود و خانه یهوه که خدی اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید.»^{۲}
اشعیا گوید: «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته، چنین میگوید: من یهوه هستم و همه چیز را آفریدهام. درباره اورشلیم میگوید معمور خواهد شد و درباره شهرهای ۱- ابوالقاسم هاشمی، تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: (بینا)، ۱۳۶۷، ج ۱. صص ۱۱۹-۱۱۸. ۲-کتاب مقدس، کتاب عزرا، باب اول.
۲۴
گزیده تاریخ ایران
یهوداکه بنا خواهند شد... و درباره کوروش میگویدکه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید.»'
اشعیا متعاقباً میافزاید: «خداوند به مسیح خویش، یعنی به کوروش، میگوید من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امتها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. تا درها را به روی وی بازکنم و دروازهها به روی او دیگر بستهنشود. چنین میگوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جایهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل میباشم و تو را به اسمت خواندهام ... هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو رابستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست.»^{۴}
الطافکوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل میزیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلیشان شدند، به زودی با همکیشان ساکن در فلسطین دچار دشواریهای تازهای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکشهای داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کردهاست. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواستهاست خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیشپش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفتهاست، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیلهای بودهاست. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خونریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، ۱. همان، کتاب اشعیاء، باب ۴۴. ۲. همان، باب ۴۵.
هخامنشیان
۲۵
که آوازهای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود.
از الواح بابلی چنین بر میآید که کوروش نهتنها خدایان بابل را محترم میداشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی میشمرده و دستور داده بود بتهای شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز ایران شمرده شده است.^{۱}
در باب خصال کوروش میتوان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل میجست. با شکستخوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم میشمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتلعام نمیکرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و میتوان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجاتدهنده و پیامبر یاد شدهاست.
دومین پادشاه بزرگ سلسله هخامنشی کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و پارت و کرمان بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورشهایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شدهبود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارسها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئههای آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد.کمبوجیه بر خلاف پیشبینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت.^{۲}
کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبهای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه ۱- حسن پیرنیا، همان کتاب، صص ۳۹۲-۳۸۶. ۲- م. م. دیاکونوف، همان کتاب، صص ۱۱۸-۱۱۷.
۲۶
گزیده تاریخ ایران
پاسارگاد (آرامگاه کوروش)
پاسارگاد (طرح بازسازی دیولافوا)
هخامنشیان
۲۷
تعریف فراوان کرده و پادشاه ایران را به رتبه و مقام الاهه نیت^{۱} ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را ذکر کردهاست. از کتیبه او جاگررسنت استنباط میشود که کمبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس فرعون بر تخت صورت میگرفت، انجام داد. این کارها طبعاً برای آن بود که به فرمانروایی خود در مصر صورت قانونی و مشروع بدهد.
شاه ایران همان روش سیاست ملایم و آرام پدر را تعقیب کرد و پس از دفع مقاومت مسلحانه مصریان از ویرانی آن کشور و قتلعام مردم امتناع ورزید و حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت.^{۲} کمبوجیه تصمیم گرفت بخش دیگری از ایالات آفریقا را به تصرف خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا تنها با میل و اراده خویش به اطاعت و انقیاد او درآمدند و اگر در نظر گرفته شود که منطقه قرطاجنه (کارتاژ = تقریباً تونس کنونی) نیز با قبول اطاعت فنیقیان، فرمانروایی ایرانیان را بر خود پذیرفتهبودند و در این هنگام به ارتش ایران برای ایجاد امنیت در سواحل جنوبی دریای مدیترانه کمک میرسانیدند، میتوانگفت چنانکه بعدها داریوش ادعا کرد: نیزه مرد پارسی تا سرزمینهای دور رفتهاست.
در این هنگام، کمبوجیه در صدد برآمد که به بخشهای جنوبیتر آفریقا و از جمله حبشه لشکرکشی کند. «منابع یونانی،که شاید تحت تأثیر و تحریک منابع مصری قرارگرفتهبودند، نقل میکنند که سفر جنگی به حبشه- که شخص پادشاه فرمانده آن بود- منجر به شکست گردید. سپاهیان آذوقه نداشتند و در مراجعت، قسمت اعظم افراد از بین رفتند. معهذا دلایلی در دست است که میرساند پارسیان به نبطه رسیدهبودند؛ زیرا پس از این عهد، دیگر ذکری از این حکومت در منابع تاریخی به میان نمیآید. شهری به نام زوجه کمبوجیه- مروئه- بنا نهادهشد و این امر هم ثابت میکند که سفر جنگی مورد بحث، چنانکه بعضی منابع آن را نکبتبار معرفی میکنند، نبودهاست.»۳
1- NEYT
۲- م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۱۹.
۳- رومنگیرشمن، همان کتاب، صص ۱۴۹-۱۴۸.
گزیده تاریخ ایران
| ۲۸ |
| بردیا و قتل او به دستکمبوجیه |
| حسب انتخاب پدر، والی پارثه،گرگان، باختر و خوارزم بود. (کتیبه بیستون، بند ۳۵). |
کوروش غیر از کمبوجیه پسری داشت به نام «بردیا»،که برادر تنی کمبوجیه بود.۱ وی بر
اسم او در آثار مختلف چنین نوشته شده است: درکتیبه بیستون ستون ۱ بند ۱۰:«بردیا» در نسخه بابلی همانکتیبه «برزیا» هرودوت از او به عنوان بردیا نام برده* و اشیل، مصنف یونانی، در تصنیف خود موسوم به «پارسیها» رفردیس نامیده و کتزیاس، او را «نای نک ساریس» و گزنفون «تانااکسارس» نامیدهاند. بنابراین معلوماست که مورخین یونانیایناسم راتصحیف کردهاند و اسم او بردیا بوده است.^{۲} در باب واقعه بردیا دو سند مهم وجود دارد؛ یکی سند رسمی و درباری یعنیکتیبه بیستون و دیگری تاریخ هرودوت که دارای تناقضاتی است. در ابتدا قول و روایت هرودوت را بیان میکنیم:
«وی (کمبوجیه) درگذشته نیز عقل چندان صحیحی نداشت، اولین جنایت او این بود که برادر خود بردیا را،که با هم از یک پدر و مادر بودند، به قتل رسانید. این برادر را از مصر به پارس فرستادهبود و علت آن حسادتی بودکه به او میورزید؛ زیرا از بین تمام پارسها او تنها کسی بود که توانسته بود کمانی را که پادشاه حبشه به ایختیوفاژها داده بود، تا دو انگشت به آخر مانده بکشد. هیچ یک دیگر از پارسها نتوانستهبودند این عمل را انجام دهند. وقتی بردیا به پارس مراجعت میکرد، کمبوجیه در خواب دید که چاپاری از راه رسید و خبر داد که بردیا بر تخت سلطنت جلوس کرده و سر او به آسمان رسیده است وی بر خود بیمناک شد و ترسید که مبادا برادرش او را بکشد و سلطنت را به چنگ آورد. پس پرگزاسپ را،که مورد اعتماد و بیش از تمام پارسها به وی وفادار بود، به پارس فرستاد تا او را هلاک کند. پرگزاسپ به شوش رفت و بردیا را کشت. بعضی میگویند او را به بهانه شکار با خود برد و بعضی دیگر میگویند که وی را به دریای اریتره برده و در امواج آب افکند.۳
۱-کتیبه بیستون بند ۱ ستون ۱، به نقل از شارپ، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۵.
#- در ترجمه فارسی تاریخ هرودوت آقای دکتر هادی هدایتی، همه جا «بردیا» آوردهاست، لیکن در ایران باستان مرحوم پیرنیا ص ۴۸۰ به نقل از هرودوت نام بردیا را «سمردیس» نوشتهاست. ۲- حسن پیرنیا، همان کناب، ص ۴۸۱.
۳ -تاریخ هرودوت، ترجمه دکتر هادی هدایتی، ج ۳، بند ۳۰، صص ۴-۱۳۳
هخامنشیان
۲۹
مطابق کتیبه بیستون (ستون ۱، بند ۱۰) داریوش شاه گوید:
«این (است) آنچه به وسیله منکردهشد پس از آن که شاه شدم.کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود.
همان کمبوجیه را برادری بود، بردی نام، از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت. به مردم معلوم شد که بردی کشته شدهبود. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد. وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد، هم در پارس و هم در ماد و هم در سایر کشورها.»'
بنابراین با مقایسه "تاریخ هرودوت" و "کتیبه بیستون" مشخص میشود که نظریه هرودوت، مبنی بر آنکه بردیا در سفر جنگیکمبوجیه به مصر با او بوده است و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را که شرح میدهد، کاملاً بیاساس است.
کتزیاس شرح قضیه را طوری دیگر نوشته است. مورخ مذکور میگوید: تای نک سارسس، برادر کمبوجیه، مغی را که نامش سپنتدات بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کمبوجیه رفت وگفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد. اگر میخواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید که نخواهد آمد.کمبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده، در آمدن عجله نکرد... و پس از احضار سوم روانه گشت. کمبوجیه در صدد کشتنش برآمد. مادر کمبوجیه، آمیتیس، از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار به تأخیر افتاد، ولی کمبوجیه همواره در صدد بود که مانع را برطرف کرده، نقشه خود را اجرا کند. در این احوال سپنت دات که مغ بود به کمک او آمد. توضیح آنکه سپنتدات شباهت بسیار به شاهزاده داشت و به کمبوجیه گفت شاهزاده را بکشد. سپس او لباس شاهزاده را خواهد پوشید به طوریکه هیچکس متوجه نشود که وی به قتل رسیدهاست."' تا آن که روزی خواجهای «تیبه ته» نام که به حکم مغ مجازات شدهبود، گریخته نزد مادر کمبوجیه، ۱- به نقل از: الف نرمن، شارپ، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، شیراز، دانشگاه پهلوی، ۴۳ ۱۳۴۶، ص ۳۵. # - دکتر عبدالحسین زرینکوب، در مورد علت پنهان نگهداشتن قتل بردبا معتقد است که: «در مدت غیبت کمبوجه، اندیشه اینکه از خاندان کوروش هیچکس در ایران باقی نیست، ممکن است بعضی عناصر فرصتطلب را - مخصوصاً در ماد - جرأت اسبابچینی یا اظهار طغیان بدهد. بدینگونه وی به خاطر آنکه در بین خاندانهای بزرگ پارس و ماد درباره نیابت سلطنت اختلافی پیش نیاید، یک تن از مغان را، که نزد هر دو قرم به علت اشتغال به امور مربوط به مذهب مقبول بود، به نیابت برگزید. زرینکوب، تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، ج ۱، ص ۱۳۳.
۳۰
گزیدة تاریخ ایران
آمیتیس، رفت و سر را فاش کرد. او از کمبوجیه خواست که مغ مزبور را به وی تسلیم کند. کمبوجیه امتناع ورزید و آمیتیس علناً کمبوجیه را نفرین کرده و خود، زهر خورد و مرد. کمبوجیه از نفرین مادر سخت متأثر گردید و خواست اثر آن را بگرداند. با این مقصود امر کرد حیوانات زیاد قربانیکردند، ولی خون حیوانات جاری نشد و کمبوجیه از این قضیه به وحشت افتاد. چندی بعد «رکسانه» زن شاه، طفلی زایید که سرنداشت. کمبوجیه غیبگوها را جمع کرده تعبیر آن را پرسید.گفتند: "تو پسری نخواهی داشت که جانشین تو گردد". پس از آن کمبوجیه شکل مادر خود را در بیداری دید و مادرش به او گفت: " زود باشدکه به جزای عمل خود برسی ". شاه که در آن زمان در بابل بود، روزی چوبی را قطع میکرد و در این حال کارد به ران او آمده زخمی برداشت که بعد از یازده روز رنج و تعب شدید، از آن درگذشت."'
بین نوشتههای هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را "آمیتیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشتهاست.
از مقایسه دو روایت معلوم میشود همه نوشتههای کتزیاس در این باب بیشتر به داستانگویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمیشناسند و به دنیا آمدن طفل بیسر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه اینگفتهها، شاخ و برگهای داستانی است.
قیام بردیای دروغین و حکومت وی
در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه بیستون از داریوش است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت استکه به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شدهاست.
۱- حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۴۸۳.
هخامنشیان
.
۳۱
این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل میکنیم:
روایت داریوش در مورد قیام گئوماته (کتیبه بیستون، ستون ۱، بند ۱۱):
داریوش شاه گوید: پس از آن مردی مغ بود گئومات نام از «پَ- شیشی یا وودا» برخاست. کوهی است «ارکدریش» نام، چون از آنجا برخاست ۱۴ روز از ماه «وی یخن» گذشتهبود. او به مردم چنان دروغ گفت که من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را او برای خود گرفت. ۹ روز از ماه "گرم پد "گذشته بود. آنگاه شاهی را او برای خودگرفت، پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد.
(بند ۱۲): داریوششاهگوید: این شاهی، که گئومات مغ ازکمبوجیه ستانده بود، این شاهی، از دیرگاهان در تخمه ما بود. پس از آنگئومات مغ آن را از کمبوجیه ستاند هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها را او تصرف نمود. از آن خود کرد. او شاه شد.
(بند ۱۳): داریوش شاهگوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کسی از تخمه ما، که شاهی را از آن گئومات مغ بازستاند. مردم شدیداً از او ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناختهبودند، بکشد. بدان جهت مردم رامیکشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم."
هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشتهبود. آنگاه من با چند مرد آنگئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیکیووتیش» نام در سرزمینی «نیسای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود.
(بند ۱۴): داریوش شاهگوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شدهبود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاههایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاهها و رمهها و غلامان و خانههایی را که گئومات مغ ستاندهبود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را
۳۲
گزیده تاریخ ایران
برداشته شدهبود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد.^{۱}
(ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاهگوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی میخواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا»^{۲} نام پسر «وایسپار» پارسی، «اوتان»^{۳} نام پسر «ثوفر» پارسی، «گئوبروو»^{۴} نام پسر «مردونیی»۵ پارسی، «ویدرن»^{۶} نام پسر «پگابیگ ن» پارسی، «بگ
| بوخش»^{۷} نام پسر «داتو و ه ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر «و ه و ک» پارسی. |
| (بند ۱۹): داریوش شاهگو ید: تو که از این پس شاه خواهی بود، دودمان این مردمان را نیک |
| نگهداریکن.^ |
| بنابراین از کتیبه بیستون چنین مستفاد میشود که اولاً نام مغ مزبور،گئومات بودهاست. |
| دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر میداند. سوم آنکه مرگ |
| کمبوجیه را به سبب خودکشی میشمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین ماد میخواند. |
| داریوش ویران نمودن معابد را به گئومات نسبت میدهد و این نشاندهنده آن است که در |
| مذهب وی ساختن معابد مرسوم نبودهاست. |
| همچنین داریوش بعد از سرکوبی قیام میگویدکه اموال مردم را به آنها پس دادم. منظور از |
| کلمه "مردم" در این کتیبهها، "اشراف" است نه تودههای مردم. و این نشان میدهد که مغ مزبور |
| اموال اشراف را مصادره نموده بوده است. |
| ۱ به نقل از شارپ، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، صص ۳۹-۳۶. |
| 8- همان؛ ص 73-72. |
نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که میگوید هرکسی بعد از
2- intaphernes 3- Otanes 4- Gobryas
5- Mardonius 6- Hydarnes 7- Megabyzus
هخامنشیان
۳۳
من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمانها یعنی هفت خاندانیکه به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند.
روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته
(بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرتآور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند.^{۱} کمبوجیه یکی از این دو نفر را به سمت ناظر، مأمور اداره اموال خود کردهبود و همین شخص بود که توطئه را طرح کرد.^{۲} این شخص متوجه شدهبود که مرگ بردیا را از مردم پنهانکردهبودند و فقط تعداد کمی از پارسها از آن باخبر بودند و دیگران هنوز او را زنده تصور میکردند. پس طرح خود را بر این اساس پایه گذارد و به خاندان سلطنتی تجاوز کرد. او برادری داشت که به شرحی که نقل کردم در شورش سهیم بود. این برادر به قدری به بردیا، فرزند کوروش و برادر کمبوجیه که به امر پادشاه کشته شدهبود، شباهت داشت که میتوانست ایجاد شبهه کند. نه تنها از لحاظ صورت به بردیا شبیه بود، بلکه نام او هم بردیا بود.۳
"پاتی زی تس"۴ مغ به او اطمینان داد که شخصاً جریان را به نفع او رهبری خواهد کرد. سپس او، وی را به مقر سلطنت برد و بر تخت شاهی قرار داد. پس از آن رسولان به تمام نقاط و حتی تب و مصر فرستاد تا سپاه را مطلع کنند که از این پس باید از بردیا فرزند کوروش فرمانبری کنند نه از کمبوجیه.۵
(بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانتکرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بودهاست او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده ۱- در کتیبه بیستون صحبتی از وجود دو برادر نیست و فقط از گئومات مغ گفتگر شده. به علاوه هیچ یک از مورخان باستان، غیر از هرودوت و ژوستن، قیام بردیای دروغی را با مشارکت برادر او ندانستهاند. ۲- در کتیبه بیستون درباره شغل بردیای دروغی قبل از آنکه به سلطنت برسد، چیزی گفته نشدهاست. ۳- چنانکه گفته شد در کتیبه بیستون نام مغ مزبور،گئومات ذکر شده است. ن- برادر بردیای دروغین که نقشه توطئه را طرح کرد.
۵-تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.
۳۴
گزیدة تاریخ ایران
بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کردهای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده.'
(بند ۶۳): سپسکمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافتکردهای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آنکسیکه شورش کرده را پرسید و چون نام "بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیدهبود و شبحیکه به او گفتهبود: شخصی "بردیا" نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بیجهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستنکرد، تا بیتأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعیکه او بر زین اسب میپرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطهای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر "اکباتان" نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کردهبود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید.^{۲}
سپس کمبوجیه بزرگان را میطلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شدهام و شما اطمینان داشتهباشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی میکنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کردهام و برادرش بردیا. آن کسکه باید در برابر جسارت و گستاخی خفتآور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شدهاست که از خانواده او سرچشمه گرفت.
پارسها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما ا.همان، ص ۱۶۱.
۲- همان، صص ۱۶۲-۱۶۱.
هخامنشیان
۳۵
میتوانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی میکنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بیقیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمهها برای شما برهها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید.
اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان میخواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت میکنم که علاوه بر آن، هر یک از پارسها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند.^{۱} هنگامی که کمبوجیه این عبارات را بر زبان جاری میکرد، بر سرنوشت خود میگریست.
وقتی پارسها، پادشاه خود را در حال زاری دیدند، آنها همگریستند. مدتی بعد کمبوجیه که جمعاً هفت سال و پنج ماه سلطنتکردهبود و فرزندی از خود باقی نگذاردهبود، در گذشت. پارسهایی که در آن محل حاضر بودند، نمیتوانستند باور کنند که مغها سلطنت را به دست گرفتهاند و اطمینان داشتند که آنچه کمبوجیه درباره مرگ بردیا برای آنها نقلکرده، به قصد آن بوده که به برادر خود لطمه زند و تمام پارسهای امپراتوری را برضد او بشوراند. آنها مطمئن بودند که آنکس که سطنت میکند، همان بردیا فرزند کوروش است. از طرفی پرگزاسپ هم قتل بردیا را جداً انکار میکرد؛ زیرا بعد از مرگ کمبوجیه اعتراف به قتل فرزند کوروش برای او خطر داشت.^{۲}
از مقایسه روایت هرودوت وکتیبه بیستون در مورد واقعه بردیای دروغی، مستفاد میشود که بین آن دو اختلافاتی هست:
۱ - در کتیبه بیستون سخن از یک مغ است در حالی که در تاریخ هرودوت صحبت از دو مغ است که برادر بودند.
۲ - مطابق کتیبه داریوش در بیستون،گئوماته را در دژی از سرزمین ماد به قتل میرسانند و هرودوت آن را در شوش میداند. ۱- همان، صص ۴-۱۶۳. ۲- همان، صص ۵-۱۶۴.
۳۶
گزیده تاریخ ایران
۳ - در کتیبه بیستون، داریوش به نقش خود اهمیت بیشتری میدهد و عامل اصلی، سرکوبی بردیا را شخص خودش ذکر میکند.
ارزیابی قیام گئوماته مغ
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارسها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معافاند.^{۱}
سئوالی که در اینجا مطرح میشود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شدهاست؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعثگرایش مردم به او شدهاست؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش میکرد، باعث توهم افکار میگردید؟ نمیتوان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن میرودکه در اندیشه ایران باستان شاه میبایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیقتر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق میکرد، و چونگئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، میبایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیتکند و چه شجرهای قویتر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن ؟
اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب میآمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب میآمدند. به طوریکه همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض مینمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت مینمود.
۱- همان، ص ۱۶۸.
هخامنشیان
۳۷
کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونتآمیز بود، و هم از لحاظ داخلی میخواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که "دولت" و "حکومت" و در رأس آن "شاه" قدرت داشته باشد و نیروهایگریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل میشدند. ویل دورانت مینویسد: "کمبوجیه برای آنکه زشتیهای حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حملههای دل درد سخت خویش انجام میداد، به این معنی که خواهر و همسر خود "رکسانا" و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان ایران را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون میدانست که حکم او را اجرا نکردهاند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زدهبودند، کیفر داد."۱
بنابراین از یک طرف اشراف، چون کمبوجیه آنها را در قدرت سهیم نکرد و امتیازاتی به آنها نداد، باعث تحریکاتی در جامعه و مهیا نمودن کودتایگئومات شدند؛ از طرف دیگر، بنا به نظر ریچارد فرای چون کمبوجیه از درآمد معابد کاست، کاهنان بر او شوریدند و داستانهای دروغین درباره او پراکندند. اومستد که در این مورد با فرای هم داستان است، میافزاید: «"بردیا " برادر تنی کمبر جیه است که در سال ۵۲۲ ق .م. خود را شاه خواند و مردم زیردست، پادشاهی او را پذیرفتند؛ زیرا او سه سال باجها و سربازگیری را معلق گذاشت. ولی آزادگان شهرستانها به تحریک داریوش علیه او قیام کردند و به وی فرصت ندادند که اصلاحات اجتماعی خود را استوار کند.»
اومستد میگوید: «داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت میدانستند.»^{۲} نتیجه آن که اشراف با کمبوجیه، که امتیازات آنها را محدود کردهبود، میانه خوبی نداشتند و احتمال دارد که برای از میان برداشتن او، ماجرایگئو ماته را بر پانموده باشند، بدین ترتیب که
۱- ویل دورانت. تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ج ۱، بخش اول، ص ۵۲۰.
۲-آلبرت تن ایک اومستد، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲، ص ۱۲۳.
۳۸
گزیده تاریخ ایران
با گئوماته همدست شدهاند و وقتی کمبرجیه به دست خود کشته میشود (چنانکه داریوش میگو ید) و یا احتمال بسیارکم به دست همان اشراف از جمله داریوش،کشته میشود، تصمیم میگیرند که مانع مهمتر یعنیگئوماته را نیز از میان بردارند.
دیاکونوف مؤلف کتاب تاریخ ماد این واقعه را چنین تحلیل میکند: «وضع مردم ماد در عهد هخامنشیان سخت به بدیگرایید و ایشان بالنتیجه ناراضی شدند. ممکن است حوادثی که پس از فتح آسیای صغیر و بابل و مصر در پایان پادشاهی کمبوجیه وقوع یافت، در این زمینه و محیط، تکوین یافته بودهاست».
وی مینویسد: «سبب اینکه گئوماته چنین بهآسانی تمام اقرام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بیخرد کوروش و ناکامیهای نظامی او در حبشه در این مورد دخیل بودهاست و اینکه به عادت پارسیان بخش عمده نیروی جنگی و دستگاه اداری مرکزیکشور، در لشکرکشی با پادشاه بودهاند، نیزکار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید در جای دیگر جستجو کرد. گئوماته به مردم ساکن امپراتوری چیزی وعده دادهبود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال برد نصیب ایشان شود، و این خود بیدرنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت و تمام آزادگان تابع گئوماته شدند، و سبب اتفاق کلمه ایشان همان علاقهای بود که به اصلاحات وسیع پیشنهادیگئوماته داشتند. ما نبایدگئوماته راکمال مطلوب مردمدوستی بشماریم؛ چرا که به خاطر رقابتی بود که میان اصناف مختلف کاهنان وجود داشته و بر سر قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر مبارزه میکردهاست. از جهت دیگر نیز نباید غلو کرد که گئوماته پهلوانی، انقلابی بوده و به خاطر اَزادی ماد مبارزه میکردهاست.کودتای گئوماته نهضت مردم نبود، تحولی درباری بود و خود گئوماته خویشتن را پارسی و هخامنشی میخوانده، اگر چه مادیان تکیهگاه او بودند.
«بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحاتگئوماته زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند.گمان میرود که گئوماته به بزرگان درباری و سران لشکری دست نزد، زیرا که اولاً اینان نقطه اتکای سیاست مرکزیت کشور بودند و گئوماته کمتر از هووخشتره و کوروش به
۱-ایگور میخائیلریچ دیاکونوف،تاریخ ماد،ترجمه کریمکشاورز،تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵،ص۳۷۱.
هخامنشیان
۳۹
مرکزیت نیازمند نبود و ثانیاً بسیار نیرومند بودند و با وضعی که گئوماته داشته، تحریک ایشان خطرناک میبود.
«دشمن عمده گئوماته، بخش معینی از بزرگان بودهاند؛ زیراکه مهمترین طرفداران داریوش از بزرگان بودهاند.»
سرکوبی قیام گئوماته مغ
هرودوت بهتفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان میکند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگترین پارسها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شدهبود که مغ از ارگ خارج نمیشود و هیچیک از پارسهای بزرگزاده را به حضور نمیپذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواجکردهبود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآوردهبود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا میزیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او همبستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بیخبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمیداند چه کسی با او همخوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمیشناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی میکنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد.»^{۲}
(بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمیتوانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست میکنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد کهگوشهای بردیا کندهشده. اگر توانستیگوشهای او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علیرغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد.
۱.ایگور میخائیلویچ دیاکونوف، همانکتاب، ص ۳۷۱.
۲-تاریخ هرودوت، کتاب سوم، بندهای ۶۸۷۹، صص ۱۷۶-۱۶۸.
۴۰
گزیده تاریخ ایران
(بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگترین شخصیتهای پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناریکشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس میزدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانیگفته او را باور کردند و تصمیمگرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند.
سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکرهکردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس میآمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود.^{۱} وقتی داریوش رسید، آن شش تن تصمیم گرفتند او را نیز با خود همراهکنند.
سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفتگانه و نقشه آنها را توضیح میدهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیبزاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بیتأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئنترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفتکرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشتهبود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارسها برای او احترام زیادی قائل بودند.
پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کردهبودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارسها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شدهبود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیانکرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند.
۱.برخلاف گفته هرودوت هیستاسب، پدر داریوش، حاکم ایالات پارت بود، نه فارس. (کتیبه بیستون، بند ۳۵).
هخامنشیان
۴۱
در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بیتأمل به مغها حملهکنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تنبهتن صورتگرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشتهشد.۱ سپسکشتار مغان آغاز شد، هرجا مغی مییافتند خون او را میریختند. هرودوت مینویسد: «این روز، جشن بزرگ ملی پارسهاست. مراسم بزرگی در این روز برپا میکنند که به «قتلعام» معروف است. در موقع انجام این مراسم هیچ مغی حق ندارد خود را به مردم نشان دهد و در آن روز در خانه میمانند.»^{۲}
اجلاس مشورتی سران خاندانهای بزرگ
هرودوت مینویسد: «وقتی اغتشاش آرام شد و پنج روز از این حادثهگذشت، کسانی که بر ضد مغها قیام کردهبودند برای مشورت جلسهای تشکیل دادند. نطقهایی ایراد شد که بیتردید برای بعضی از یونانیها باورکردنی نیست، ولی در هر حال صحّت دارد.»۳
البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانیها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارسها جور در نمیآمده است.
نطق هوتانه
اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال میکرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. اینکار نه خوب است و نه مفید. شما میدانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجهای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردیکه به آن دست یابد نقشههای غیرعادی الهام میکند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش مییابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان میروید. این دو
۱ تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص صص ۱۶۸.۱۷۶. ۲- همان، ص ۱۷۶.
3.همان، بند ۸۰، ص ۱۷۷.
۴۲
گزیده تاریخ ایران
عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمیآورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همهچیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار میافتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت میورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشتهباشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملقگویند به او برمیخورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفتهاید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت میگردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» مینامد، صحبت میکند و میگوید: «در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمیشود، مقامات به قید قرعه واگذار میشود و صاحبمنصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار میشود. بنابراین من پیشنهاد میکنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.»
نطق مگابیز
چنانکه ازگفتههای هرودوت برمیآید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر میرسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیتگذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد.
متن نطق مگابیز چنین است: «درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او همعقیدهام. اما وقتی او توصیه میکند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکردهاست؛ مردمیکه از آنها هیچ انتظاری نمیتوان داشت، ابلهترین و گستاخترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بیقید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیدهاند چگونه میتوانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟
،. ما باید دستهای از مردان برگزیده را انتخاب کنیم و حکومت را به دست آنان بسپاریم. ما خود بهیقین از این مردان خواهیم بود. به نظر میرسد که بهترین تصمیمات از بهترین اشخاص
| ۴۳ | هخامنشیان |
| سرچشمه میگیرد.»^{۱} | |
| نطق داریوش |
داریوش نه با نظر اوتان،که معتقد به حکومت عوام بود، موافق بود و نه با نظر مگابیز، که معتقد به حکومت اشراف قبایل بود؛ بلکه خواهان یک حکومت سلطنتی مطلقه بود که در رأس آن یک نفر تصمیم بگیرد، اما به این شرط که این شخص متقی باشد. وی به این علل با این نوع حکومت موافق بود که: «بهتر از تقوای سلطانی که در عین شکوه و جلال است هیچچیز نمیتوان یافت. چنین پادشاهی با عدالتی که فرض وجود او است، در جهت خیر و صلاح ملت حکومت خواهد کرد و اسرار امور را در برابر بداندیشان بهتر محفوظ خواهدداشت. اما در حکومت اشرافی، اشراف که استعدادهای خود را در راه منافع عمومی به کار میاندازند غالباً گرفتار خصومتهای شخصی بسیار تند میباشند.»^{۲}
بایدگفت داریوش از اتحاد قبایل، به نحو احسن، در جهت رسیدن به قدرت استفاده نمود. لیکن نهایت هدف وی، تمرکز بخشیدن امور بر محور وجود شاه بود که از نظر او دارای نوعی قدرت معنوی بود. وی چنین استدلال کرد: «چون هریک از آنها میخواهند بر دیگران ریاست کنند و عقیده خود را تفوق دهند، سرانجام از یکدیگر بهشدت متنفر میشوند و این خود موجب جنایات و خیانات و بازگشت حکومت سلطنتی میشود. همین امر نشان میدهد که تا چه حد این حکومت بهترین نوع حکومت میباشد.»^{۳}
نظریه داریوش و استدلال وی، تا حدی انعکاسی از نظریه افلاطون درباره حکومتهاست. داریوش مفاسد و ایرادات حکومت عوام را چنین برمیشمرد: «محال است که حکومت آزادی به فساد منتهی نشود. این فساد برای ملت مصیبتبار است، ولی بین مردمان فاسد نفاق و کینهای ایجاد نخواهد کرد و موجب استحکام دوستی آنها میشود، زیرا برای چپاول کردن دولت، بهتر آن است که آنها با هم متحد شوند.»^{۴}
| ۱- همان، بند 81، ص ۱۷۸۹. |
| 2- همان، بند 82، ص ۱۷۹. |
| 3- همان، ج 3، ص 179. |
| ۴- همان، ص 180. |
۴۴
گزیده تاریخ ایران
از این قرار حکومت اشرافی به نفاق و دشمنی، و حکومت عوام به اتحاد و اتفاق بیشتر عوامل فساد منجر میگردد. سپس داریوش در ادامه بحث پیرامون حکومت عوام میگوید: «این وضع(اتحاد اشراف مخالف) آنقدر ادامه مییابد تا مردی رهبری ملت را به عهدهگیرد و به این اقدامات خاتمه دهد.
«خلاصه کلام آنکه آزادی را چه کسی به ما دادهاست؟ آیا ملت است یا اشراف یا سلطان آن را به ما اعطا کردهاند؟ به این دلایل من عقیده دارم اکنون که به کمک یک نفر آزاد شدهایم (کوروش) به نوع حکومت یکنفری وفادار بمانیم، و اگر این دلیل را هم کنار گذاریم سنن و رسوم اجدادی را، چون نیکو هستند، از بین نبریم؛ این عمل برای ما فایدهای نخواهد داشت.»^{۱} این سه عقیدهای بودکه درباره روش حکومت آینده، بعد از قیام بردیای دروغی، توسط سه تن از بزرگان پارسی ابراز شد. چهار تن پارسی دیگر، که باقی ماندهبودند، با نظر داریوش موافقت کردند.
اوتان که مایل بود مساوات سیاسی در پارس مستقر شود، وقتی خود را در اقلیت دید، نطقی به این شرح برای دیگران ایراد کرد:
«دوستان! از هماکنون معلوم است که یکی از ما،که از سران انقلاب هستیم، پادشاه خواهد شد؛ خواه آنکه انتخاب او را به مردم پارس واگذارکنیم یا اینکه از راه قرعه باشد و یا راه دیگری، برای آن برگزینیم. در هر حال من در برابر شما داوطلب نخواهم بود. آرزوی من این است که نه بر کسی حکومتکنم و نه ازکسی فرمان برم. پس من حاضرم از حکومت صرفنظر کنم. به شرط آن که خودم و هیچ یک از بازماندگانم تا ابد از هیچ یک از شما فرمان نبریم.^{۲}
آن شش تن دیگر با شرایط او موافقت کردند. پس چون او از قبول این مقام خودداریکرد، کنار رفت و امروز نیز در پارس این خانواده تنها خانواده ای است که آزاد است و اگر افراد آن برخلاف قوانین معمول رفتار نکنند تعهدی جز آنچه از روی میل بهعهده نگرفتهاند ندارند. همچنین قرار شدکه وقتی یکی از شش تن دیگر به سلطنت رسید برای او تان و آیندگان او امتیازات فوق العادهای قایل شود. از جمله امتیازات او این بود که هر سال یک دست لباس
۱- همان.
۲- همان، بند ۸۳، ص ۱۸۰.۱.
هخامنشیان
۴۵
مادی^{۱} و جمیع پاداشهایی را که در نظر پارسها باارزشترین است دریافت کند. آنها این افتخارات را از آن جهت برای او تصویب کردند، که اولین کسی بود که طرح انقلاب را ریختهبود و آنها را گردهم جمع کردهبود.
امتیازات مزبور اختصاص به هوتان داشت. سپس آنها امتیازات زیر را نیز برایخود قایل شدند:
هریک از هفت نفر که مایل بود میتوانست آزادانه و بیاعلام قبلی به حرمسرای پادشاه وارد شود مگر در موردیکه پادشاه با یکی از زنان خود همبستر باشد. پادشاه نمیتوانست از غیر از خانواده یکی از سران انقلاب برای خود زن انتخاب کند.
اما درباره اختلاف در تعیین پادشاه چنین تصمیم گرفته شد: اسب هرکس که در طلوع آفتاب در حومه شهر، در حالی که صاحب خود را بر پشت دارد، قبل از دیگر اسبان شیهه بکشد سلطنت از آن او خواهد بود. سپس هرودوت داستانی را برای تعیین شاه ذکر میکند که بیشتر به افسانه میماند.^{۲}
چنانکه گفته شد، داریوش با دست یاری اشراف قبایل (شش تن) توانست بر اریکه سلطنت تکیه زند و چون در میان آن هفت تن وی از از نظر اصل و نسب، اصیلترین فرد پارسی بود، بعد از پدرش «ویشتاسب» نزدیکترین شخص به تخت سلطنت محسوب میشد و چون پارسیهای قدیم خیلی اشرافی بودند و عقیده راسخ داشتند که باید شخصی از خانواده سلطنت بر تخت بنشیند، بعید است، که در باب تقدم ویشتاسب یا داریوش اختلافنظری پیش آمدهباشد. تا به شیهه اسبی متوسل شدهباشند.کنارهگرفتن اتانس نیز به همین جهت بوده است، چه او میدانسته که شخص دیگری به جز داریوش نمیتواند سلطنتکند.۳ البته بزرگان پارسی، از طریق شرکت در شوراهای حکومتی، با حکومت در ارتباط بودند و شاه از آنها به عنوان مشاوران سیاسی استفاده مینمود. در مواقع اخذ تصمیمات مهم، شاهنشاه عقاید آنان را استماع میکرد و از راهنمایی آنان در اجرای مقاصد خود بهره میبرد و تصمیمات دولتی بر مشورت و
۱- پوشیدن قبای بلند مادها با آستینهای گشاد بین بزرگان پارس مرسوم بود و این لباس یکی از بهترین خلعتهای پادشاهان محسوب میشد. ۲-تاریخ هرودوت، بند ۸۴.
۳- حسن پیرنیا، همان کتاب، ص ۵۳۰.
۴۶
گزیده تاریخ ایران
پای داریوش بر روی گئوماتهمغ (بیستون)
شرح پیروزی داریوش (بیستون)
هخامنشیان
۴۷
آرا و عقاید این بزرگان مبتنی بود.
بدین گونه مشاهده شد که نارضایی پارسها، خاصه سران قبایل هفتگانه از مجموع پیشامدها، تأثیر خود را بخشید. چون همه آنها از داریوش، که نزدیکترین فرد به دودمان سلطنت و شایستهترین آنها برای تصاحب قدرت بود، حمایت کردند. داریوش با پشتیبانی بزرگترین نجبای ایرانی، همراه گروه قلیلی از همدستان خود وارد قلعه «سیکایااوواتیش» واقع در ایالت نسادر ماد شد و گئومات و همکاران وی را به قتل رسانید. تاریخ این واقعه را ۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲ ق.م. ذکر کردهاند بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دستگرفت.^{۲} سرعت اقدامات داریوش بعد از به تخت نشستن چندان بود که دو ماه بعد از مرگ کمبوجیه،گئومات اسیر و اعدام گردید و کشور در دستهای توانایی قرار گرفت که مقدّر عظمت ایران بود.۳
داریوش اول - شاید کمتر پادشاهی را در جهان بتوان یافت که مانند داریوش در آغاز کار با مشکلات عدیده روبرو شده باشد. با این همه او فردی بود که ثابت کرد نه تنها لایقترین جانشین برای مردی چونکوروش بزرگ است، بلکه شایستهترین پادشاهی است که ایران در اوج گستردگی مرزها و پهناوری قلمرو خود میتوانست داشتهباشد. اراده آهنین و قوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته و کمنظیر تاریخ ایران و جهان بدانها متصف است. صفات عالی او بعدها با شناختن مردم و ملل گوناگون همراه شد و فهم درستی از نحوه اداره یک امپراتوری بینظیر تاریخی را به وی داد، و موجب شد تا اصولیترین و استوارترین سازمانهای کشورداری را به وجود آورد.
داریوش شورشهایی را که تقریباً در سراسر امپراتوری به وقوع پیوسته بود، بهسرعت دنبال و بهشدت سرکوب کرد. نخست عیلامیها را بر سر جای خود نشانید. آنگاه روی به بابل آورد، زیرا شخصی به نام نیدنتو بعل، که تحت عنوان نبوکد نصر سوم پسر نبونید، قدرت را در آنجا در دست گرفته بود. طغیان کرده بود. داریوش بابل را متصرف شد و یاغی را به قتل رسانید. همزمان شورشهایی در ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (آراخوزی) و ساک .
۱- مرتضی احتشام، ایران در زمان هخامنشیان، تهران: جیبی، ۲۵۳۵/۱۳۵۵، صی ۴۴؛ نصرتالله بختورتاش، دیپلماسی هخامنشی، تهران: ستاد بزرگ ارتشتاران، ۱۳۵۳، ص ۴۴. ۲- م. م. دیاکونوف، همان کتاب، صص ۱۲۳_۱۲۲. ۳- رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۱.
۴۸
گزیده تاریخ ایران
بهوقوع پیوست که حکایت از آشفتگی سراسری و اضمحلال امپراتوری داشت.کمی بعد (بهار ۵۲۱ ق.م.) شورش بسیار عظیمی در ارمنستان برخاستکه باعث تشدید وقایع تلخی میشد که در مقر اصلی هخامنشیان، پارس، میگذشت. مردی که به نام «وهیزدات» خود را بردیا معرفی میکرد تقریباً جای آرامی در قلمرو حکمرانی داریوش باقی ننهاده بود. داریوش با کمک اشراف نیرومندی که به او پیوسته بودند و تدبیر و کیاست و شجاعت خود، همه اغتشاشات را فرونشانید و آنگاه در سال ۵۱۹ ق.م. راهی مصر شد تا نافرمانی نیلنشینان را چاره کند. «اوجاگوررسنت» معروف، دوباره به عنوان واسطه بین پادشاه ایران و خدایان مصر به صحنه آمد و مراسم تاجگذاری مخصوص فراعنه با همان تشریفات برای داریوش انجام شد. مستملکه یونانی کیرن^{۱} و بخشهای دیگری از ایالات آفریقا به ایران اضافه شد و داریوش بعدها قدرت خرد را در درّه هند و سرزمینهای دیگر توسعهداد.^{۲}
آنگاه که داریوش نفوذ و قدرتخویش را مسجّل ساخت و با ارتش نیرومندو منضبط خؤد شورشها و مقاومتهای متعدد را درهم شکست، بهانجام یک سلسله اقداماتاداری و اقتصادی مبادرت ورزید که تجارب تلخ سالهای بحران، ضرورت انجام آنها را ثابت کردهبود.
هرودوت قسمتهای اداری ایران را بنا بر میزان مالیاتهایی که به خزانه دولت میدادند، بیست و شش ایالت ذکرکردهاست.ولی برطبق کتیبه داریوش در نقش رستم،تعداد آنها سی ایالت استوبدیننحو میتوان دولت هخامنشی را بزرگترین دولتی دانستکه تا آن زمان تشکیل شده بود. بهخصوص اگر درنظر آوریمکه ایالاتی چون بابل،سوریه،فنیقیه و تعدادی از نواحی مترقی آسیای صغیر،از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی آن عصر بهشمار میآمدند و از مقاصد و نیّات هخامنشیان مبنی بر تصرفکلیه کشورهای مشرق حمایت میکردند.^{۳} با این که در ایالات مزبور چهل و شش گروه مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبانها و عادات و اخلاق گوناگون زندگی میکردند، همگان آزاد بودند که بر اساس معتقدات خود رفتار نمایند. مذهب هخامنشیان و اهالی ایران هر چه که بود به هیچوجه بر احدی تحمیل نمیشد و گذشته از آن هر ایالتی مختار بود که مؤسسات ملی و سلسله امرا و روحانیون خود را حفظ کند.
1- KIREN.
۲- م. م. دیاکونوف، همانکتاب، صص ۱۳۳_۱۳۲. 3- همان، ص ۱۳۳.
هخامنشیان
۴۹
داریوش در مقابل شاهان شورشی،
\13}}
_
هدایای نجبا و امرای لشکری ماد
۵۰
گزیده تاریخ ایران
داریوش برای حفظ وحدت ممالک وسیع ایران، تشکیلات جدیدی به وجود آورد که بر اساس آن، هریک از بخشهای امپراتوری، هم سوابق مألوف حکمرانی خود را حفظ کند و تا جایی که به ارکان عمده حکومت مرکزی خللی وارد نیاورد، در امور داخلی خود آزاد بماند و هم با دیگر قسمتهای قلمرو بزرگ پارس در ارتباط و پیوستگی مطلوب و مترقی باقی بماند. برخی از ملل، همانند بابلیان، به تمرکزگرایی متمایل بودند و تجاربی مهم در این زمینه به دست آوردهبودند که مورد استفاده ایرانیان قرار گرفت. آریاییان ساکن در بخشهای مختلف ایران هم، ترتیب حکومتهای وراثتی را از گذشتههای دور آزموده و بدان شیوه دل بستهبودند ولی بداهتاً کاربرد این روشها در مناطق غربی دشواریهای خاص خود را به وجود میآورد و برای شاه باتدبیر و دقیق ایران، راهی باقی نگذاشت جز این که نظامات مختلف سنّتیشده سرزمینهای امپراتوری را رعایت کند.^{۱}
تمایلات آزادیخواهانه ملل مختلف ثابت کردهبود که فقط قوم پارس میتوانست مورداطمینان کامل پادشاه قرار گیرد. بنابراین قوم پارس میبایست به عنوان سرور و مخدوم حکومت کند و همه ممالکی را که وارد مجموعه امپراتوری میشدند، اداره نماید. بهاستثنای چند مورد محدود، در همهجا نمایندگان پارس، با داشتن املاک ارضی بسیار و معافیت از مالیات،که فقط شامل حال آنان میشد، در رأس تشکیلات جدید قرار داشتند.^{۲}
نظام کلی حکومت بر همان قاعده مبتنی بود که بخشهایگوناگون به خَشَترپاوننشین (شهرباننشین)ها یا ساتراپ یونانی تقسیم شود، که هرکدام تحت فرمانروایی یک شهربان باشند. این مأمور عالیرتبه، منشی یا دبیری داشت که وظیفه او چشمگماردن برکارهای شهربان و گزارش آنها به دربار بود.^{۳} برای این که اوامر و احکام مرکز در کمال سرعت به ایالات برسد و خاصّه در هنگام اردوکشیها معطّلی فراهم نیاید، راههای متعددی در این دوره ساخته شد که شرق و غرب کشور و همچنین بخشهای شمالی و جنوبی را به یکدیگر متصل کند. مشهورترین آنها راهی بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا پایتخت کشیده شده بود. هنوز هم
۱- حسن پیرنیا، تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، صص ۱۲۰_۱۱۹. ۲- رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۵. ۳-کلمان هوار، همان کتاب، ص ۷۲.
هخامنشیان
۵۱
شالوده اساسی راههای ایران بر همان جادههای ساختهشده در عصر داریوش قرار دارد و به مرور زمان نیز اهمیت و اعتبار شاهراهی خود را ثابت و حفظ کردهاست. نکته مهم این است که به فرمان شاه، منازل و مهمان خانههای خوبی تهیه شده بود و چاپارخانههایی تأمین کردهبودند که به قدر کفایت اسبهای خوب داشت و پست دولتی ایران را در ردیف ممتازترین سازمانهای ارتباطی جهان جلوه میداد.۱
علاوه بر منشیانی که داریوش برای خبرگیری تعیینکرده بود، سازمان بازرسی دقیقی نیز در ولایات، کارهای رؤسای محلی را زیرنظر داشت، همچنین مأمورانی که به «چشم و گوش شاه» شهرت داشتند، هر سال برای بررسی اوضاع و احوال به دورترین نواحی میرفتند. سازمان مرکزی حکومت به گزارشهای آنان توجه مخصوص میکرد و بر مبنای اطلاعات واصله، تصمیمات اساسی و تغییرناپذیر میگرفت. حکام ولایات به دربار فراخواندهمیشدند تا از تمامی امور منطقه زیرنظر، خبرهای مطمئنی بدهند و اگر احیاناً در مواردی نیز جرمی مرتکب شده بودند، در دادگاه صالحی که تشکیل میشد از خود دفاع کنند. داریوش چنان ترتیباتی اتخاذ کرده بود که هیچ حقی زایل نشود و هیچ باطلی لباس حق بر خود نپوشد. او اکیداً بر عدالت و انصاف حکام توجه میکرد و در نهایت به صورتی رفتار مینمودکه قدرت مطلق پادشاه، مصون از تعرض باشد. در موارد اضطراری شهربان اداره امور نظامی را عهدهدار میشد. این کار که از عصر داریوش متداول شده بود، در پایان عمر آن سلسله به صورت رسمی معمول انجام میپذیرفت. شاه در امور کیفری، خود بالاترین قاضی بود و حکم نهایی را صادر میکرد.^{۲} گستردگی سرحدات اجازه میداد که شهربانان ولایات،گاه قدرت نامحدودی حس کنند و راهزنان و ستیزهجویان محلّی را مجازات نمایند؛ تا در جادهها و شهرها و روستاها امنیت برقرار بماند و از کشت و زرع و دامداری مردم حمایت شود. داریوش، چون خود روزگاری را به عنوان فرمانده نگهبانان شاهیگذرانیده بود، به نیروهای نظامی اهمیت مخصوص میداد. نگهبانان متشکل از پارسیان و مادیها محافظت از شخص شاه را برعهده داشتند. اینان در مجموع شامل دوهزار سوار و دوهزار پیاده بودند که همه از میان نجیبزادگان برگزیده میشدند و مسلح به
۱- حسن پیرنیا، ایران باستان، صص ۱۴۹۲ - ۱۴۸۹. ۲-کلمان هوار، همان کتاب، ۷۴-۷۲.
۵۲
گزیده تاریخ ایران
نیزههایی بودند که در ته آن سیبی زرین یا سیمین تعبیه شدهبود. بعد از نگهبانان شاهی، سپاه دههزار نفری «جاویدان» بود که زبدهترین نیروهای نظامی محسوب میشدند. این سپاه به ده گردان تقسیم میشد و گردان اول مسلّح به نیزههایی بودند که آراسته به انار زرین بود.
اقدام مهم دیگری که داریوش برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلف امپراتوری به عمل آورد، تدوین نظام مالیاتی مخصوص و ایجاد پول واحد بود. پایه این نظام بر سکه طلای «دریک» استوار بود که وزن آن ۴/۸گرم، یعنی برابرسای تالانت بود. سکّه نقرهای نیز به نام «سیکل» ضرب کرد که معادل با لب«دریک» بود و ۶/۵ کُرم وزن داشت. ضرب سکّه طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود، ولی فرمانروایان ایالات و سلاطین محلّی و شهرهایی که استقلال داخلی داشتند، میتوانستند سکّه نقره ضرب کنند.^{۱} فلز موردنیاز به ایران وارد میشد و به شمش تبدیل میگردید و همین فلزات پشتوانه خزانه دولت به شمار میرفت. تقریباً تمامی مردان پارس، با پولی که به عنوان مالیاتها از سایر بخشهای کشور وصول میشد، میزیستند و ازاینرو تمامی آنان، اعم از نجبا و غیره، از حکومت هخامنشی حمایت میکردند.
برخورد ایران و یونان - تقریباً در حدود سال ۵۱۵ ق.م. فرماندهان ارتش داریوش، مگابیز و هئوتانه (اوتانا)،^{۲} بر فریگیه استیلا یافتند و «آمنیت» پادشاه مقدونیه را مطیع خود ساختند. به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. در آغاز سده پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانینشین آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که شهرهای یونانی واقع در آن را مورد حمایت قرار دادند. آنان مترصد بودند که نیروهای پیشتاز ایران را بهزودی در شهرهای خود ببینند. شورش شهرهای آسیای صغیر در ۴۹۴ق.م. سرکوب شد و از آن پس داریوش در صدد تأدیب دولت شهرهای یونانی برآمد. نبردی که درسال ۴۹۰ق.م. در دشت ماراتن اتفاق افتاد، بهظاهر از نابود شدن یونانیها جلوگیریکرد و عدم محاسبه درست قدرت خصم از سوی ایرانیان، باعث شد که یونانیان همانکه از پای نیفتاده و نابود نشده بودند خود را پیروز بدانند. داریوشکه تازه به اهمیت این نبرد پی بردهبود درصدد تهیه مقدمات برای یک لشکرکشی کاملعیار بود که در سال ۱- م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۳۴
۲-این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانهوا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائیگردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است.
هخامنشیان
۵۳
۴۸۶ق.م. درگذشت و ابتکار عمل را برای پسر و جانشین خود خشایارشاه باقی گذاشت.^{۱} خشایارشاه -«خشایارشا» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر کوروش بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل بهوقوع پیوسته بود، به بینالنهرین بازگشت.
خشایارشاه -«خشایارشا» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر کوروش بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل بهوقوع پیوسته بود، به بینالنهرین بازگشت.
او میدانست که باید برای تعیین تکلیف نهایی قدرت در دریای اژه، نبردی سرنوشتساز با دولت شهرهای یاغی یونانیکند و به همین دلیل درصدد تدارک ارتشی افتاد که به قول هرودوت نفرات آن به یک میلیون و هفتصدهزار نفر بالغ میشد. بدیهی است که این رقم سخت مبالغهآمیز است و محققان تعداد افراد نیروی اعزامی را قریب یکصد هزار تن ذکر میکنند،که خود به نسبت امکانات آن روز جهان، فوقالعاده به نظر میرسد.^{۲}
سپاه ایران برای ورود به یونان باید از تنگه داردانل عبور میکرد، برای این کار پلی از قایق ساختند و به مدت هفت روز پیاپی از آن عبور کردند. تسالیه و مقدونیه هیچ مقاومتی از خود نشان ندادند و یونانیان شمال مطیع شدند. با درنظر گرفتن ممالک آسیا و آفریقا، بیش از نصف دنیای یونانی رعیت پادشاه ایران بودند. آتنیها که در ابتدا مصمم بودند با ایرانیان متحد شوند، تحت تأثیر اسپارتیها به جنگ برخاستند و در تنگه ترموپیل شکست فاحشی خوردند. ارتش ایران وارد آتن شد و به انتقام خساراتی که یونانیان به سارد وارد کردهبودند، آن شهر را به آتش کشیدند.^{۳}
یونانیانکه به دریا پناه بردهبودند و درکشتیهای خود میجنگیدند، نیروی دریایی ایران را به سمت تنگه کوچک سالامین (سالامیس) راندند که میدان وسیعی برای مبارزه نداشت و به تعبیر ناپلئون: «همان که در زیر دست و پای ایرانیها منکوب نشدند و از میان نرفتند، خود را فاتح خواندند.»^{۴}
۱- حسن پیرنیا، همانکتاب، ص ۶۹۰.
۲- م. م. دیاکونوف، همان کتاب، ص ۱۴۱. منابع یونانی به قدری در این زمینهها مبالغه کردهاند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشتهاند (گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱) ۳- رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۱۴-۲۱۳. ۴- حسن پیرنیا، همانکتاب، صص ۸۱۶- ۸۱۰.
.
۵۴
گزیده تاریخ ایران
آرمگاه خشایارشا شاه (نقش رستم)
۱۱۰۱۵۱۱۶۱۲:۱۴۱۰.۲۲۱7T>HIWKKN7
۲<۴۱۱۷۱۷۹۶۱۰۱۴۰۲۳۰۰۲۲۵۱۴۱ ۲
۲۱۰۴۸
۱۳۱۲۰۲۱۲۱<۱۴۰۱۱۹۱۱۰۱۲۳۲(LE24HK ;r' ا
۱۱۲۲۲۲۲۴۲۰۶۰۲.۲۶۲۰۰۱۱۰۱۱۴۶۲۰۱۲۰ (KSS ۱۰۲۶۴۲۲۲۲۲۷۱<۶۷۲۲۱۲۲۴۱۱۲۲۲۴۴۲۰۱۴۴۱۰۱۵% ۱۹۲۲۱۲۲۱۰۱۱۰۱۱۲۱۲۷۷۱۲۱۴۰۰۱۱۰۴۴۱۳۱۲۲۱۱۴۱۷
۲۵:۱۱«۴۲۸. ۱۹۶۷۹۴۱۸۹۱
KICfr2< RrhyaRmI ۲۴۴۰0 ۱۴۱ ><<<XmVN«<I۲CK CI WI ۱۰
[۴۲۱ (۴:I:I WXIm
۱ (۲۰۱۱
۲۲۳۲۲۴۲.۲۲۲۲۴۲۲۹۳۲۰۱ <5xy<micK gHHT HGH COREI [IS
۱۴۱ ۲۱۶۱۱۴۴۱۱۲۲۷۹۳۹۱ e I:
۱۷۱۰۳۲۱۴۲۲۲۱۹۱۹۶۲۰۱۲۰۶۶۲۳۴۱۱۱۱۰ <۲۱۰۱<۱۴۲۳۲۶۲۲۲۱۲۲۰۲۰۱۱۶۰۹۲۶۳۴۲۲۹۲۲۰۴۱ [۲<<۰<۲۶۹۲۰( ۱
%۷۲۶۰۰۱۲۲.۲۱۶۴۰۹
ر۲۲۳۲۲۲۲۷۰۲۲۰۱۶۱۶۲۲۱۲»۱۰۲۳۲۲۳۲.۸»
۱۹۱۰۱۳۱۷۹۱۴۱۱۰۱۷۲۲۲<۰۲۲۲۱۱۰۴۰۴۱۱۴۱۴۲۲۰۲۱۲۰۶۱۴۱۲۶۲۱۲۲۲]
.
۱۲۴۲۱:۴
۴۴۴
۱۶<xS-K 45553::۶۰ <<<۲۲۲۰۱۳۲ ۲۶۲۰۰۶۶۲((۱۰۴۲۱ ۲۲۶۶۶۴۴۱۵۰"1
رونویسی سنگ نبشته خشایارشا شاه (فلاندن)
هخامنشیان
۵۵
تأثیر این وقایع، که یونانیها آن را به صورت مبالغهآمیزی ذکر کردهاند، بر ایران مشخص نیست، همین قدر میتوانگفت که ایرانیان به هیچوجه از میدان بیرون نرفتند و اقتدارکامل خود را به مدت یکصد و پنجاه سال پس از این وقایع نیز در آنجا حفظ کردند و شاید آنچه را نتوانسته بودند به واسطه شتابزدگی و احیاناً غرور ناشی از فتوحات نظامی به دست بیاورند، در پناه درایت و پختگی و کاردانی بعدیکه از خود نمودند،کسبکنند و آن حفظ اقتدار سیاسی و نفوذ در دولت شهرهایکوچک یونانی بود.
خشیارشا، سالهای آخر عمر خود را به شدت تحت تأثیر درباریان و خواجه سرایانی بود که هر روز بیش از پیش بر او تسلّط مییافتند، سرانجام هم زندگانی او به وجهی اسفآور به پایان رسید و در سال ۴۶۵ ق.م. در کاخ خویش کشته شد.
اردشیر اول -(۴۲۴-۴۶۵ ق.م) -بعد از خشایارشا، جنگهای داخلی در میان فرزندان او به وقوع پیوست که مدت سه سال (۴۶۲-۴۶۵ ق.م) به درازا انجامید. سرانجام، اردشیر اول، ملقب به درازدست، به پادشاهی رسید، همه برادران خود را کشت. طبق روال متداول، بعد از مرگ هر پادشاه، ولایات مختلف طغیان میکردند و مدعیانگوناگون به میدان میآمدند. در این زمان نیز مصریها دوباره شوریدند ولی بهزودی سرکوب شدند و «بغابوخش» فاتح مصر، که خود از سوی اردشیر مورد بیحرمتی قرار گرفتهبود، دست به عصیان زد. این قیام نیز سرکوب شد و از آن پس، در طول حکمرانی طولانی شاه، اتفاق مهمّی به وقوع نپیوست.
جانشینان اردشیر -«خشایارشاه دوم» بعد از پدر به مدت چهل و پنج روز پادشاهیکرد و به دست برادر دیگر خود «سغدیان» کشته شد. سغدیان نیز حدود شش ماه سلطنت کرد و به دست «وهوک» برادر دیگر خود که والی باختر بود، از پای درآمد. وهوک در تاریخ ملقب به «داریوش دوم» است.
داریوش دوّم -در زمان این پادشاه، جنگهای داخلی یونانیان که به نام «پلوپونز» معروف است، آغاز شد و مدیدی به درازا انجامید. هر دو شهر درگیر جنگ یعنی آتن و اسپارت خواستار جلب مساعدت ایران بودند، ولی داریوش به گونهای از اسپارتیها حمایت میکرد و بدانان پول میرسانیدکه نبردها ادامه یابد و هیچیک از دو طرف به طورکامل پیروز نشود. آنگاه که کوروش، پسر داریوش، والی آسیای صغیر شد؛ کمکهای زیاد به لیزاندر سردار سپاه اسپارتی کرد که در نتیجه آن آتنیها را شکست دادند و شهر و دیارشان را کاملاً منهدم کردند.
۵۶
گزیده تاریخ ایران
در نتیجه کاردانی دو والی برجسته ایران «تیسافرن» و «فرناباذ»، مشکلات نفوذ ایران در مناطق یونانینشین آسیای صغیر و در خاک اصلی یونان از میان رفت و برخی از جزایر یونانی، مجدداً تابع ایران شدند. داریوش دوم در ۴۰۴ ق.م. در حالی درگذشت که دربار او کانون فتنه و فساد شدهبود و همسر شاه و خواجگان حرم در رأس این فتنهها بودند.
اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۶۱ ق.م) -اسم این شاه در آغاز «ارشک» بود و در دوران سلطنت به اردشیر ملقب گشت. یونانیها او را «باحافظه» خواندهاند. مهمترین واقعه آغاز پادشاهی او، عصیان برادرش کوروش بود که به نام «کوروش کوچک» خوانده میشود. این مرد که از خشم برادر رستهبود، سپاه بزرگی مرکب از یکصدهزار نفر تدارک دید و سیزده هزار نفر از مردم یونانی را نیز به خدمتگرفت. جنگ در محلّی به نام کوّناکسا در نزدیکی بابل بین دو برادر درگرفت و با وجود غلبه سپاه کوروش، به دلیل کشتهشدن خود وی، به زیان نیروهای طاغی تمام شد. یونانیان به همراهی فرمانده جدید خود، «گزنفون» از طریق ترابوزان به خاک وطن بازگشتند. این حادثه، موجب وهن تمام برای امپراتوری ایران گردید که با وجود آن همه وسعت و قدرت نتوانستهبود از عقبنشینی دههزار یونانی جلوگیری کند.
دههزار نفر مزبورکه از معرکه جان سالم بهدر بردهبودند، بار دیگر با اسپارت متحد شدند و به ایران حمله کردند و ظاهراً در نزدیکی سارد فتح نمایانی کردند. ولی به زودی باتلاش سیاسی، ایران، دشمنی بین شهرهای آتن و اسپارت بالاگرفت و کار به شکست اسپارتیان انجامید.^{۲} قدرت سیاسی و اقتصادی ایران به نحوی بود که در سال ۳۸۷ ق.م. پیشنهاد صلحی به طرفین داد،که هردو آن را پذیرفتند. فرمان اردشیر دوم بدین مضمون صادر شد:
«پادشاه ایران عادلانه میداند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او میباشند و نیز عادلانه میداند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد.»^{۳} دولت اسپارت در ازای مساعدت ایران متعهد شد که هیچگونه همراهی با شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر نداشتهباشد.
۱- عبدالحسین زرینکوب، همانکتاب، صص ۱۸۸ ۱۸۶. ۲- رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۲۴.۲۲۵. 3.حسن پیرنیا، همانکتاب، صص ۱۱۱۸- ۱۱۱۷.
۵۷
هخامنشیان
E<h
An
؟
EE
(۱۲۸۱۶۴۱ ۱۰۴۱۴۱۶۲۱۷۳۹ n uuil [I
۲۲۲۶۰۱۴۱۴h۴۴۰۱۴۱۶۴ INI 2E «IR Si D«URTI I ۱۱۶۲ <D<<G&T۲۱۰۰۹۹۰«۲۰ XH-XX K ۱۰۷۸۰۰<۱۰۱۶۱«۴۱۰۱۱۲۱۴۱۰۹] ۱۰۸
۶۸۶۲.۱۴۱۳۱۴۴«۱۲DV"«
[۱۱۴۱۱۶۱۱۴۶۰۱۱۱۴۱۴۹«۱۱۷۲۲۲ & K Kik< I & W I KJ Tf ۶I۱۴۳۲۱۴۲۲۶
۴۸
۲۱۶۲۶۰۲۱۶۶۱۴۴۸.«۱۷۹۶«
In KWIN < I NIII EJ E<I&W 1
IIT <I R«IIKIIICK۶۴۶ (R<WI WE I (F «۶۱.«۱& «&mI< KIILIV<۱۲۴۱۰۲ [<Kn WiN<& KIE R «IK II ۱۴ I<۲< Ir& I EK۹۶۱۶۱۲۴۱ .2
[4 (t &&&TKKT!۴۱۴۲۴۶ SN TIIRG- WI-3۱<< [<<XI IKL TI = I K /3E'<XW<I& % K KI ۱۴۲۱۰۲۱:۴۱ ZS-I T - \} خ ۲>۱۲۰۶۰۱۰۶ EGuF<AuTAEIIGRIIIIADKIKKI [V«IR TI IKITT I_۶۲۰۱۲۲ ۲ ۱{
۱۴۰۱۲۱۲۱۲۶۷۲۱۴۱۱۲۱۶۷۴.۱۱۴۱۶۶۱<۱۱۹۲۱۳ TF۴I۲۱۶۲۰۲۱۲۲۶۴۲۲۴.(۵۲
سنگ نبشته آرامگاه اردشیر سوم (فلاندن)
۵۸
گزیده تاریخ ایران
اردشیر سوم-این مرد در زمره کسانی است که در دوران انحلال و اضمحلال حکومتها بر تخت مینشینند. او پس از جلوس به تخت، همه خویشاوندان خود را کشت تا کسی مدعی، سلطنت وی نشود. او به کمک سردارانی که داشت، توانست مناطق شورشی غرب امپراتوری را وادار به تمکینکند. محاصره شهر صیدا در سوریه با خودکشی و خودسوزی مردم از میان رفت، جزیره قبرس تسلیم شد و مصر را، که از زمان پدر وی در آشوب و ناامنی بهسر میبرد، مجدداً تسخیر کرد.
سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشتهشد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید.
داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.)-این پادشاه در نخستین اقدام خود، باگواس راکشت. مورخان همین امر را یکی از دلایل انقراض سلسله هخامنشی میدانند زیرا حکومت از وجود مردی بااراده محروم شد.
در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سالهای ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیفالمزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ هخامنشی را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت.
۱. م. م. دیاکونوف، همانکتاب، صص ۱۵۴.۱۵۵.
۰
هخامنشیان
۵۹
تخت جمشید
ااز، ۲
کاخ آپادانا
(۳ بمنجه) ۲۲۶۰۰
۲%2وة
.4
هخامنشیان
۶۱
پلکان شمالی کاخ آپادانا (تخت جمشید)
طرح بازسازی شده (تخت جمشید)