پوشاک دوره اسلامی
پوشاك دوره اسلامي: لباسهاي مردم ايران را، در دوره حكومتهاي ايراني بعد از اسلام، ازعباسيان تا مغول 132-656 ق/ 750-1258م، در دو بخش سرپوش و تنپوش بيان ميكند.1
سرپوشها: قلنسوه كلاه بلند و پشمي و سياهي بود كه قسمت مياني آن را، به سبب بلنديش، از داخل با قطعات مقوا و كاغذ انباشته، و با چوبهايي نازك، استوار ميكردند.2 اين كلاه كه به نظر ميرسد، اعراب آن را از كلاههاي بلند مانويان گرفته باشند،3 در دوره عباسيان، و در پي نفوذ گسترده فرهنگ ايراني، چنان مورد توجه خلفا و رجال ديواني قرار گرفت كه خليفه عباسي منصور، در 153ق/770م، فرماني در الزام ديوانيان به بر سر نهادن آن صادر كرد. 4 طاهر ذواليمينين، 5 عمروبن ليث صفار، 6 و همچنين اميران علوي طبرستان، قلنسوه سياه بر سر ميگذاشتهاند.7 گاه، طيلساني سياه يا سبز رنگ نيز، كه ادامهاش در پشت سر، تا نيمه كمر ميرسيد، بر بالاي اين قلنسوه قرار ميدادند.8 محمد بن كرام فقيه و صوفي حنفي خراسان نيز قلنسوه سفيد بر سر داشته است.9 صوفي معروف ابوسعيد ابوالخير، گونهاي قلنسوه، به نام مُزوجَه بر سر داشت،10 كه اگر روي آن را سوزندوزي ميكردند، كلاه هزارميخي نام ميگرفت.11 قُضات اغلب كلاههاي خُمرهاي (دَنيه) كه روگوشيهايي نيز داشت، بر سر گذاشته، اما اغلب آن روگوشيها را بالا ميزدند.12 شاهان ساماني گاه از تاجهايي مثلثي شكل كه آويزههايي در جلو داشت برسر مينهادند.13 شاهان سلسلههاي ترك، از نوعي كلاه قوسي با زائدهاي در جلو، يا كلاهي مخروطي معروف به كلاه جوار استفاده ميكردند، همچون محمود غزنوي و پسرش اميرمحمد.14 به اين كلاه كه گاه آن را از پوست سگ آبي، و به رنگ سياه يا قهوهاي ميساختند، كلاه قُندوز ميگفتند،15 و اين ظاهراً همان تاقيه طولاني يا كلاه بلند مخروطي16 تركمانان است كه چون آن را قدري كج بر سر مينهادند، همچون آلب ارسلان17 و يا محمد خوارزم شاه18 (يعني ادامه عمودي آن، به صورت مايل يا افقي، پشت سر قرار ميگرفت) به آن "كلاه تركماني كژ" ميگفتند.19 حاجبان دربار و برخي از واليان، اغلب كلاه دو شاخ سياه رنگي بر سر داشتند.20 زنان از كلاههاي نيم گرد لبهدار كه جقهاي بالاي خود داشت، و رنگ آن اغلب آبي يا قرمز بود،21 يا نوعي كلاه تخت منگولهدار،22 و نيز ازكلاههاي مثلثي زرد، سفيد يا قرمز و ملانند آن استفاده ميكردند.23 برخي از علما و شعرا و خطباي اين زمان از دستارهاي زرد رنگ هراتي "هري عمامه" استفاده ميكردند.24 همچنين علما از عمامههاي سفيد با دنباله آويخته (تحتالحنكدار) كه اغلب با نوار كوچك طلايي يا زرد رنگي تزيين شده (مُطرز، طرازدار) و به گونهاي از آن "عمامة الكبيره" ميگفتند، استفاده ميكردند.25 سيستانيان عمامههاي خود را بزرگ ميبستند.26 دستار وزارت، دستاري بزرگ و تحتالحنكدار بود، كه اغلب از ابريشم بسيار نازك (قصب) كه طول زيادي داشت پيچيده ميشد و همچون دستار شاهان بويي مُطرز بود.27 گاه شاه سلجوقي عمامهاي سفيد كه نگين بزرگي در جلوي آن بود، بر سر ميگذاشت.28 نوعي از اين دستار را به همراه تزيينات ديگر، بر سر زنان آن زمان نيز ميتوان ديد.29 پوششي چادر مانند به نام طيلسان، بيشتر ويژه علما و قضات بود. آنان نوع بلند و حاشيهدار ساخت بم را ميپوشيدند كه از ديباي نازك بود. (رَفرَف)30 اين طيلسانها بيشتر به رنگ آبي، سياه، سبز، كبود، زرد و يا قرمز بود، واغلب نقوشي اسليمي و مانند آن، روي آن ديده ميشد. اميران رنگ سياه و علما آبي آن را بيشتر ميپوشيدند.31 وزيران و ديگر بزرگان نيز طيلسان داشتهاند،32 به هرحال در اين دوران، برهنه بودن سر نشانه ذلت و پستي بود، بدين جهت اولين اقدام براي تنبيه مجرمان، برداشتن كلاه و سرپوش آنان بود.33
تن پوشها: قباهاي آستين بلند و جلوباز دوره ساساني، كه يك لبه را روي لبه ديگر آورده و با شالي در كمر محكم ميبستند، لباس اصلي بسياري از مردمان اين زمان بود. بلندي اين قباها كه تا ساق پا و يا كوتاه تر بود، از نوع عربي آن تنگ تر و كوتاه تر تهيه ميشد.34 ظاهراً آن چه كه مامون خليفه عباسي به عنوان خلعت سياه رنگي بر طاهرذواليمينين پوشاند، از همين نوع قبا بوده است.35 يعقوب خفتان يا نيم تنه اي ساده اما رنگ شده از جنس ظاهرا كرباس و از نوعي كه به آن "فاختي، فاختهاي" ميگفتند ميپوشيد.36 اين خفتان را كه "بدنه" نيز نام داشت، عَمرو جانشين يعقوب، به همراه رشتههاي طلا و مُزين به سنگهاي قيمتي ميپوشيد.37 ظاهراً اين جامه بدون نياز به بريدن و دوختن، به صورت يك دست بافته ميشد. بدنه جامهاي بود كوتاه و تنگ تا كمر، از كتان و يا پنبه، كه اغلب بدون آستين بود، يا آستينهايي كوتاه داشت.38 لباس رويي يعقوب و عمرو، خلعتي از پوست سمور و به رنگ سياه و يا قهوه اي تيره بود.39 اُمراي صفاري، گاهي لبادههايي از پوست شير نيز ميپوشيدند.40 البته همراه اين لباسها اغلب كمربند يا شالي بركمر بسته ميشد.41 اميران ساماني جامههاي خود را، اغلب از پارچههاي "زندنيچي" كه كرباسي رنگ نشده و سفيد با بافتي دُرشت بود و يا نوع ابريشمين آن، تهيه ميكردند.42 همچنين از بُردهاي فندقي بخارا كه پارچهاي راه راه و اغلب به رنگ سرخ، سبز، و سفيد بود، نوعي قباي ايراني تهيه ميكردند كه تا زانوان ميرسيد، و آستينهايي كوتاه و يا اغلب بلند داشت.43 پارچههاي ضخيم و زمستاني و بافته شده "ويذار" كه در نرمي همچون خز و ابريشم بود، نيز در رنگهاي اغلب زرد مورد استفاده آنان قرار ميگرفت.44 آنان هم چنين از پارچههاي نازك و ديباهاي شوشتري نيز، كه اغلب راه راههاي باريك و پهن داشتند (شايد كبود رنگ)45 و هم چنين كتانهاي سفيد مصري و حريرهاي زربفت براي خود جامه ميدوختند. قباهاي آنان اغلب پُر نقش و نگار بود و بر شانههاي آن نوعي سردوشي به شكل گل چهارپَر نقش شده بود. آنان نيم تنه (بدنه) نيز ميپوشيدند.46 برخي از البسه آنان، مُطرز بود مانند طرازي با عنوان "امير منصور ابوالقاسم نوح بن منصور".47 به جز سروال (شلوار) از "رانين" نيز استفاده ميكردند.48 رانين يا ران پا، از دو تكه چرم لولهاي شكل تشكيل ميشد كه هر كدام را جداگانه در پاي خود به صورت شلوار ميپوشيدند و در محل كمر آن را محكم ميكردند.49 آنان خُفها، موزهها و چكمههاي ساق دار و بلند، و نوعي سندل و يا نعلين مرصع به نقره نيز به پا داشتند.50 غزنويان قباهاي حرير و اطلسي سرخ رنگ، و مُعلَم مُخطط مُوَرَد ، يعني مُقلم(راه راه) عمودي و چهارخانه يا هشت خانه و گل دار، كه حاشيه دوزيهايي در سرآستينها و دور لبهها و محل بازوها داشت، برتن ميكردند.51 گاه از سوي خلفاي عباسي دَواج كه نوعي قباي گشاد دَبيقي به رنگ سياه و يا رنگهاي ديگر بود، براي سلاطين غزنوي فرستاده ميشد.52 البته آنان قباهاي سفيد،53 و نيز قباهاي كبود رنگ شوشتري، و سقلاطونهاي عضدي نيز برتن ميكردند،54 كه اغلب با سنگهاي قيمتي سنگدوزي شده بود.55 قباي طغرل، مُلحَم ابريشمي گلدار و حاشيهدار و جلوبازي بود.56 يا اينكه قباي سفيد،57 و يا دُراعه سياه (سياه نشانه خلافت عباسي بود) بر تن ميكرد.58 سنجر بيشتر قباي زندنيچي كه از نوعي كرباس دُرشت بافت و يا از ابريشم تهيه ميشد59 و يا قباي عَتابي كه اغلب ابريشمي و راه راه عمودي بود، برتن ميكرد.60 خلعت وزارت كه لباس رسمي وزيران بود و از سوي شاه هديه داده ميشد، شامل همه لباسهاي وزير از جمله قبايي ابريشمين و زربفت و جلوبسته و آستين بلندي بود كه ميتوانست از سقلاطون بغدادي باشد. رنگ آن اغلب، كبود، آبي، قرمز و يا سبز رنگ، همراه با نقوشي طلايي و يا قرمز بود.61 به نظر ميرسد طرازي با نام سلطان وقت به همراه آن نقوش بر روي اين قبا بوده است.62 سپس كمربندي مُرصع (شال هزار مثقالي با فيروزههايي در آن نشانده و گلابتوندوزي شده) به دور كمر ميبست63 و برآن بالاپوش جلوباز و آستين كوتاه نقش داري ميپوشيد.64 قباي حاجبان آستين بلند و از ديباي سياه بود، به همراه كمربندي طلايي و موزهاي ساقدار،65 همچون واليان.66 البته گاه بر اين لباسها نوعي دراعه67 و به ندرت گونهاي طيلسان68 نيز اضافه ميشد. قباهاي آنان اغلب عَتابي سبز69 و يا سرخ70 و گاه از نوع ويذاري بود71 با نقوش لوزي و يا مربع شكل، مارپيچ و يا راه راه.72 بر بيشتر اين قباها نقش بازوبند و نيز سنگ دوزيهايي ديده ميشد.73 عُلما دُراعههاي بلند و گشاد وآستين بلندي ميپوشيدند، كه اغلب پشمي يا كتاني و به رنگ كبود و نيلي بود.74 نوعي از اين دراعهها، را از سر ميپوشيدند چرا كه در جلو و يا عقب آن شكاف و يا درزي وجود نداشت.75 آنان هم چنين جُبههاي جلوباز و اغلب آستين كوتاه ملكي و بنداري و مرغزي كه نوع مرغزي آن زرد بود نيز ميپوشيدند. طيلسانهاي بلند و نيز بالاپوشهاي پوستي نيز از ديگر جامههاي آنان بود.76 مهمترين بالاپوش صوفيان و زاهدان خِرقه بود.77 از خرقه با نامهاي ديگري چون، مُرقع، صوف، جُبه، خَشن، فَرجي، دَلق، مُلمع، هزارميخي، پشمينه، كبل، پِلاس، چپ و راست، و خلقان و مانند آن ياد شده كه با هم تفاوتهايي در برش و دوخت و رنگ و تزيينات داشتهاند.78 خرقه مانند معني خود (دريده، پاره) بالاپوشي بود پُر وصله و رنگارنگ كه گاه، به اين خاطر، بسيار كلفت و سنگين نيز ميشد.79 لباس زنان گاهي يقه گرد بسته و سبز رنگ، با نقش گلهاي شش پَر طلايي و يا يقه باز خال دار و مانند آن بود.80 لباس رويي ايشان، همانند لباس مردان لباسي بلند و با آستينهايي بلند و جلو بسته و يا كاملا جلوباز و گاه كوتاه تر، و تا حد زانوان بود. اين لباس به دو نوع تنگ و گشاد دوخته ميشد، كه گاه آستينهاي آن ـ بويژه از آرنج به پايين ـ فراخ تربود.81 نوع ديگر آنها كاملا جلوباز82 و به رنگ، آبي، سفيد، بنفش، زرد بود كه نقوشي به رنگ قرمز، آبي، زرد، و سفيد داشت. اين نقوش اغلب، نقوش خال دار، سه نقطههاي مثلثي كنارهم، شش ضلعيهاي بزرگ كه وسطشان نقش انساني بود، اسليميهاي ريز يا درشت، خطوط زيگزاگي عمودي، نقوش دايره اي( مُدَنِر)، نقوش + و مانند آن بود كه اغلب حاشيهاي متشكل از رديفي از دايرههاي نزديك به هم، بر لبه آنها وجود داشت، و بازوبندهايي زرد بر بازوان آنها ديده ميشد.83
مآخذ:
1. يادداشت مولف.
2. Supuler, B. Iran in frǜh-Islamischer zeit, Wiesbadan, 1952, pp. 347-349; Dozy, R. P. R. Dictionnaire détaillé noms des vêtements chez les Arabes, Amsterdam, 1845, pp. 280-291.
3. Ghirshman, R. Iran. Parthes et Sassanides, Paris, Gallimard, 1962, P. 329, no 439-440.
4. حسن ابراهيم، حسن. تاريخ السياسي و الديني و الثقافي و الاجتماعي. قاهره: الطبعة الثالثه، 1953 م، ج 2، ص 361؛ اصفهاني، ابوالفرج علي بن حسين. كتاب الاغاني، اعداد، مكتب تحقيق. بيروت: داراحياء التراث العربي، 1414-1415 ق/ 1994 م، الطبعة الاولي، ج10، ص 407.
5. ابن اثير، عزالدين ابوالحسن. الكامل في التاريخ. بيروت: دارصادر، داربيروت، 1385ق/ 1965 م، ج9 ، ص 258.
6. تنوخي، قاضي ابوعلي محسن بن علي. الفرج بعد الشدة. قاهره: دارالطباعة المحمديه، ترجمه و تاليف فارسي، حسين بن اسعد دهستاني، تصحيح اسماعيل حاكمي، تهران: اطلاعات، 1363-1364، ج2، ص 674-676.
7. مرعشي، ظهيرالدين. تاريخ طبرستان و رويان و مازندران. چاپ محمد حسين تسبيحي، تهران: شرق، 1368، ص 97 ، 152؛ بلاذري، ابي العباس احمد بن يحيي. فتوح البلدان، حققه و شرح و حواشيه عبدالله انيس الطباع، عمرانيس الطباع. دارالنشرللجامعين، 1377 ق/ 1957 م، ، ص 472، سال 315 ق/ 927 م
8. تاريخ سيستان، ص 342، 352 . مقايسه شود با Dozy, pp. 278-291.
9. صفدي، صلاحالدين خليل. الوافي بالوفيات، باعتناء، هلموت ريتر، س. ديدرينغ و ديگران. ويسبادن: 1981-1983، ج4 ص 375.
10. محمد بن منور. اسرارالتوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد. تصحيح محمد رضا شفيعي كدكني، تهران: آگاه، 1367، ج1، ص 66، 146-147، ج2، ص 546-547؛ حافظ، شمسالدين محمد. ديوان. تحقيق محمد قزويني، قاسم غني، تهران: زوار، تاريخ مقدمه، 1320، ص 274.
11. باخرزي، ابوالمفاخريحيي. اوراد الاحباب و فصوص الآداب. به كوشش ايرج افشار، تهران: فرهنگ ايران زمين، 1358 (جلد دوم در فصوص الآداب) ج2، ص 31؛ محمد بن منور، ج2، ص 460.
12. متز، آدام. الحضارة الاسلامية في القرن الرابع. نقله الي العربية محمد عبدالهادي ابوريده، قاهره: لجنة التاليف و الترجمه، 1377ق/1957 م، ج 2، ص 95؛ ابن حوقل. صورة الارض، الطبعة الثانيه. ليدن، بريل، 1938-1939 م، ص 253.
13. Wilkinson, C, K. Nishapur, some early Islamic buildings and their decortion, New York, 1986, P. 207, fig 240.
14. جوزجاني، منهاج السراج. طبقات ناصري، چاپ عبدالحي حبيبي، تهران: 1334، ، ج1، ص 281؛ راوندي، محمد بن علي. راحة الصدور و آية السرور. تصحيح محمد اقبال، ليدن: 1921 م، ص 331؛ بيهقي، ابوالفضل محمد بن حسين. تاريخ بيهقي. به كوشش خليل خطيب رهبر، تهران: سعدي، 1368، ج1، ص 61.
15. ابن اثير. ج12، ص 502-503؛ جوزجاني. ج1، ص 281.
16. منشي، اسكندربيگ. تاريخ عالم آراي عباسي. تهران: ج 1، ص 19، 25، 32، 527.
17. راوندي. ص 117؛ خواندمير آنرا طاقيه طولاني نام نهاده. حبيب السير في اخبار افراد البشر. تهران: كتابفروشي خيام، 1333-1334، ج2، ص 487.
18. ابن اثير. وقايع سال 594 ق/ 1197 م. .Supuler, pp. 364-365
19. جوزجاني، ج1 ، ص .
20. بيهقي. ج1، ص 41، 117، 209.
21. Pope, A. U. A survey of Persian art, ed, P. Ackerman, Tehran, 1964-1967, vol X, pp. 643 B ,646 B ,672; Grube, E. J. Islamic pottery of the eighth to the fifteenth century in the keir collection, Oxford, 1976, op. 233, no 183.
22. Pope. vol IX, pp. 515-518, pl. 511, 554, 812, 980, Ibid, vol X, P. 692 A.
23. Grube, op. 201, no 143; Pope. vol X, p. 692 A.
24. اصفهاني. ج8 ، ص 259.
25. جاحظ، ابوعثمان عمرو بن بحر. البيان و التبيين، تحقيق و شرح عبدالسلام محمد هارون. قاهره: مكتبة الجاحظ، 1960-1961 م، ج1 ص 42؛ متز، ج2، ص 186-188؛ منوچهري دامغاني. ديوان. تصحيح محمد دبيرسياقي، تهران 1363، ص187.
26. مانند فرخي شاعر. نظامي عروضي، احمد بن عمرسمرقندي. چهارمقاله. تصحيح محمد قزويني، به اهتمام محمد معين، تهران، اميركبير، 1364، ص 59.
27. ابن اثير، ج9، ص 424؛ خواندمير. دستورالوزراء. چاپ سعيد نفيسي، تهران: اقبال، 2535، ص 123؛ شعر ابوالحسن سلامي (د 394 ق/1003 م) چيتساز، محمدرضا. تاريخ پوشاك ايرانيان. انتشارات سمت، 1379، ص 149، يادداشت 623.
28. بيهقي، ابوالفضل محمد بن حسين. تاريخ بيهقي. به كوشش خليل خطيب رهبر، تهران: سعدي، 1368، ج1، ص 13؛
Pope, vol X, P. 63.
29. Ibid, vol X, pp. 641. B, 646. B, 651-653, 679, 693, Ibid, vol IV, p. 1643, fig, a-n l; Grube, op. 233, no 183.
30. Lewis, B; C. Pellat; E. Bosworth. The world of Islam faith, people, culthre, London, 1976, P. 106, no 20
حسن، زكي محمد. تاريخ نقاشي در ايران. ترجمه ابوالقاسم سحاب، سحاب، 1372، ص 51.
31. Ibid, p. 23, no 16; Papadopoulo, A; Mazenod. L’Islam et l’art musulman, Paris, 1969, P. 131, no 29;
راوندي، محمد بن علي. راحة الصدور و آية السرور. تصحيح محمد اقبال، ليدن، 1921م، ص 69-70.
32. تنوخي، قاضي ابوعلي محسن بن علي. الفرج بعد الشدة. قاهره: دارالطباعة المحمديه، ترجمه و تاليف فارسي، حسين بن اسعد دهستاني، تصحيح اسماعيل حاكمي، تهران: اطلاعات، 1363-1364، ج 1، ص 251-252؛ متز. ج 1، ص 298.
33. تاريخ سيستان. مولف ناشناخته، تصحيح محمد تقي بهار، تهران: 1314، ص 229؛ چيتساز، ص 134.
34. Ghirshman, R. Iran. Parthes et sassanides, Paris, Gallimard, 1962, pp. 152-172.
35. ابن اثير. ج6، ص 357-358.
36. مسعودي، ابي الحسن علي. مروج الذهب و معادن الجوهر في التاريخ. بتحقيق محمد محيي الدين عبدالحميد، الطبعة الثالث، قاهره، 1377 ق/1958 م، ج4، ص 204.
37. Dozy, pp. 56-58.
38. Serjeant, R. B; Material for a history of Islamic texiles up to the Mongol conquest reprinted from ars Islamica, XI-XII, 1942-1946, pp. 13-14, 105.
گرديزي، ابوسعيد عبدالحي، زين الاخبار. تصحيح عبدالحي حبيبي، تهران: دنياي كتاب، 1363، ص 316؛ متز، ج2 ص 297.
39. ابن اثير. ج7، ص 296-297؛ گرديزي. ص 186.
40. تاريخ سيستان. ص 284، 287.
41. نرشخي، ابوبكرمحمد بن جعفر. تاريخ بخارا. ترجمه ابونصرقباوي، تلخيص محمد بن زفر، تصحيح مدرس رضوي، تهران: توس، 1363، ص 28-29.
42. Shepherd, D. G;W. B. Henning; Zandaniji identified, in AUS der welt der Islamischen kunst, (festschrift Ernst Kǜhnel), Berlin, 1959, pp. 15-40.
بافت زندنه شهري در شمال بخارا. مقدسي، ابوعبدالله محمدبن احمد، احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم، طبع دخويه، ليدن، بريل، 1906 م، ص 266، 281، 346؛ نرشخي. ص 21-22.
43. نرشخي. ص 28-29، 390.
44. بافت ويذار شهري در اطراف سمرقند. ابن حوقل، صورة الارض، الطبعة الثانيه، ليدن، بريل، 1938-1939 م، ص 425.
45. مسعودي، ج4، ص 303؛ ابن حوقل، ص 231. Supuler, pp. 367-369.
46. گرديزي، ص 316.
47. عتبي، ابونصرمحمد بن عبدالجبار. تاريخ يميني. شرح منيني، مصر: مطبعه وهبيه، 1286 ق، ترجمه ابوالشرف ناصح جرفادقاني، به اهتمام جعفر شعار، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1345، ص 36.
Kabir, M; The Buwayhid dynasty of Baghdad, Clacutta, 1964, pp. 52-53
48. نظامي عروضي. ص 53.
49. نقش سواركار بر بشقابي از نيشابور.
50. ابن اثير. ج7، ص 192، 493-494؛ گرديزي. ص 186.
51. گرديزي. ص 408؛ ابن اثير. ج12، ص 233؛ بيهقي. ج 1، ص 39، 61، 132-133؛
Pope, vol III, p. 1307, vol VI, p. 2480; Supuler, pp. 367-368.
52. بيهقي. ج 1، ص 39؛ ناصر خسرو در شعر خود به دواجهاي سفيد اشاره دارد. ناصر خسرو قبادياني، ابومعين. ديوان اشعار. به اهتمام مجتبي مينوي و مهدي محقق، تهران: مك گيل، 1357، ص 44.
53. بيهقي. ج1، ص 13.
54. عتبي. ص 187.
55. شبانكارهاي، محمد بن علي، مجمع الانساب. به اهتمام ميرهاشم محدث، تهران: اميركبير، 1363، ص 70، 146؛ جوزجاني، ج1، ص 272.
56. ابن اثير. ج17، ص 253.
Dozy, R. P. R; Supplément aux dictionnaires Arabes, Leidan, 1927, vol 2, P. 522.
57. ابن اثير. ج10، ص 28.
58. باسورث، ادموند كليفورد. تاريخ غزنويان. ترجمه حسن انوشه، تهران: اميركبير، 1356، ص 261 . طغرل دوم نيز از همين قباها ميپوشيد. نقش برجسته گچي منتسب به ري با نام طغرل دوم. سال 591. موزه پنسيلوانيا. Pope, vol 9, no 517
59. راوندي. ص 171؛ مقدسي. ص 266، 281، 346؛ ابن حوقل. ص 403، 424-425.
60. در برخي از منابع به اشتباه عنابي آمده، شبانكارهاي. ص 110؛ مقايسه شود با قزويني، محمدبن عبدالوهاب، يادداشتها. به كوشش ايرج افشار، انتشارات علمي، 1363، ج3، ص 200، ج6، ص 31-32.
61. بيهقي. ج1، ص 204- 206، 232- 234؛ راوندي. ص 54، 109، 500؛ ابن اثير. ج10، ص 210، 337، 372-377.
62. بيهقي. ج1، ص 66.
63. محمدبن منور. ج1، ص 90، ج2، ص 517.
64. بيهقي. ج1، ص 229؛ قمي، نجم الدين ابوالرجاء. تاريخ الوزراء. به كوشش محمدتقي دانش پژوه، تهران: موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1363، ص 9، 17.
65. بيهقي، ج1، ص 41، 188، 209؛ شبانكارهاي. ص 77.
66. ناظم، محمد. [حيات و اوقات] سلطان محمود غزنوي. ترجمه عبدالغفور اميني، كابل: 1318 ق، ص 26-27.
67. بيهقي، ج1، ص 229.
68. باسورث. ص 186.
69. بيهقي. ج1، ص 254، 370.
70. راوندي. ص 234، 259-261.
71. همچون حاجب محمد عميد خراسان، ← يادداشت 44.
72. Pope, vol III, p. 1376, vol IX, no 517-518.
73. شبانكارهاي. ص 70؛ مستوفي، حمدالله. تاريخ گزيده، چاپ عبدالحسين نوايي، تهران: اميركبير، 1339، ص 361.
74. راوندي. ص 300؛ نظامي عروضي. ص 105.
75. ديوان انوري. ج2، ص 622؛ راوندي. ص 499.
Dozy, 1845, pp. 176-182.
76. جوزجاني. ج2، ص 220؛ ابن اثير، ج2، ص 115.
77. باخرزي. ج2، ص 27؛ راوندي. ص 351.
78. محمد بن منور. ج2، ص 457-458؛ باخرزي. ج2، ص 24.
79. محمد بن منور. ج1، ص 27، ج2، ص 459 .
80. Pope, vol X, pp. 651, 691.
81. Ibid, pp. 641. B, 646. B, 651-653, 679, 693, Ibid, vol IV, p. 1643, fig, a-n.
Grube, op. 233, no 183.
82. Pope, pp. 651, 691, 693; vol, IX, pp. 515-518, pl. 511, 554, 812, 980.
83. Ibid, vol X, pp. 641-643, 646, 652-653, 672, 679, 686, 689, 691.
محمدرضا چیت ساز