حال
حال، در لغت به معنی اکنون و لحظه و وضعيت و حالت جسمي است و اصطلاحی است در عرفان و کلام:
1) در عرفان: حال عبارت است از وارد غیبی که بدون کوشش و جستجوی سالک بر دل وی وارد میشود مثل حزن (= اندوه عشق) و قبض و بسط و همانند آنها. حال را موهبت دانستهاند که به لطف حق بر دلهای پاک وارد میشود.1 حال در «وقت» یعنی لحظهای که سالک در آن به سر میبرد و از گذشته و آینده جدا شده است بر دل وی ورود میکند و وقت او را خوش میسازد و به تعبیر هجویری وقت او را مزین میکند چنانکه روح، جسد را زینت میبخشد.2 در پرتو حال، سالک جلوههای حقیقت را مشاهده میکند و بهرههایی از حقیقت را در مییابد. حال را به برق جهنده تشبیه کردهاند، از آن رو که پایدار نیست و چون پایدار و دائمی شود از آن به مقام* تعبیر میگردد.3 گرچه احوال، گوناگون است اما ابونصر سراج آن را ده گونه دانسته است:4
1) مراقبه، یعنی مواظبت و نگاهبانی و آن حال و دریافتی است که نسبت به آگاهی حق بر ضمایر بندگان آغاز میشود، با تمرکز فکر یا حصر فکری سالک در حق (این که سالک جز به حق نیندیشد) ادامه مییابد، و سرانجام با بیخبری سالک از ماسوی الله به کمال میرسد.
2) قرب، به معنی نزدیکی است و سالک چون به مراقبه دست یابد، نزدیکی به حق را احساس میکند و میکوشد تا با انجام دادن انواع طاعات خود را به حق نزدیک سازد (= قرب متقربان= مرحله ابتدایی) و در پی آن به جایی رسد که به هر چه مینگرد خدا را بدان نزدیک ببیند (مقرب متحققان= مرحلة متوسط) و سرانجام چنان از خود بيخود شود و در حق مستغرق گردد كه جز حق، و حتي قرب خود، نبيند (= قرب منتهيان= مرحلة نهايي).
3) محبت، به معني دوست داشتن است و از محبت تام و تمام به عشق تعبير ميشود. اهل عرفان، از عشق سخن ميگويند و محبت را هم در معني عشق به كار ميبرند [← عرفان]، اما اهل تصوف (= اهل زهد) [← تصوف] با اصطلاح عشق كاري ندارند و از محبت بدانسان سخن ميگويند كه ابونصر سراج نيشابوري سخن گفته و محبت را سه گونه دانسته است: يك) محبت عامه، كه از احسان خدا به بنده برميخيزد، زيرا انسان كسي را كه بدو احسان كند دوست ميدارد؛ دو) محبت صادقان و متحققان، كه حاصل دريافت باطني و نظر قلب است نسبت به بينيازي و جلال و عظمت خداوند ـ نتيجة اين محبت، نابودي جمله صفات بشري است؛ سه) محبت صديّقان و عارفان، كه نتيجة نظر پاك و معرفت آنان است به اينكه خداوند بدون سبب و به صرف فضل و رحمت آنها را دوست ميدارد و آنان هم بدون علت و بدون چشمداشت خدا را دوست ميدارند.
4) خوف، در لغت به معني ترس و بيم است و آن حالي است كه نتيجة ترسيدن معقول و معتدل، و نه ترسيدن عوامانه و كودكانه، از خداست. اين ترس سالك را به طاعت برميانگيزد و از معصيت باز ميدارد.
5) رجا، به معني اميدواري است و آن نتيجه حال محبت و دوستداري حق است، و چون سالك بدين حال، كه عين اميدواري است دست يابد، بدين باور ميرسد كه هر چه برايش پيش آيد مطلوب است، بنابراين به پاداش و ثوابي كه حق بدو ميدهد، و به رحمت بيكران كه حق شامل حالش ميشود اميدوار است و سرانجام جز به حق اميد نميبندد و از دوست بجز دوست نميطلبد و نميخواهد. خوف و رجا در مراحل آغازين تصوف، با ترس از دوزخ و اميد به بهشت پيوند داشت. با ورود عشق به تصوف از نيمه دوم سده دوم هجري قمري و شكلگيري عرفان عاشقانه تصوف از پرستش خدا به گونة عابدانه همراه با بيمي كودكانه، جاي خود را به عشق و ارتباطي عاشقانه داد و عبارت شد از پرستش خدا براساس عشق و رسيدن به اين باور كه «از دوست بجز دوست نميبايد خواست» يعني تنها بايد خدا را جست و خدا را خواست.
6) شوق، به معني آرزومندي و اشتياق است و آن حالي است كه از محبت به بار ميآيد و عبارت از هيجان قلبي و شور دروني در دوران هجران براي وصول به معشوق.
7) اُنس، يعني خو گرفتن و آرامش يافتن و در اصطلاح حالي است كه همانند شوق از محبت به بار ميآيد و آن مسرّت دروني و شادماني قلبي سالك است كه از ديدار و مطالعة جمال محبوب حاصل ميشود. اين ديدار و مطالعه و در نتيجه اين شادماني دروني حاصل اعتماد سالك به خداوند و استعانت جستن از اوست.
8) اطمينان، در لغت به معني آرامش و آسودگي خاطر است و در اصطلاح حالي است كه از اعتماد دل سالك به خدا و باور داشتن اين معنا كه خداوند بهترين وكيل است، حاصل ميشود و در پرتو همين اعتماد است كه سالك باور ميدارد كه از خدا، كه خير مطلق است، براي او جز خير به بار نميآيد و با همة وجود ميپذيرد كه جهان بهترين جهان ممكن است و هر چه روي ميدهد خير و نيك است و در پرتو چنين باوري است كه سالك به آرامش ميرسد . اطمينان و آرامش به بار آمده از آن، نتيجة «ذكر»* است. عوام از ذكر، دفع بلا و رسيدن روزي، خواص، آرامش باطني و اخص خواص حيرت ميجويند و در پرتو افزوني حيرت به مشاهدة جمال حق ميرسند.
9) مشاهده، در لغت به معني ديدن است و در اصطلاح حالي است كه در آن سالك با چشم دل صافي كه با نور يقين منور شده است [فراست*]، جمال حق را ميبيند و به هدف نهايي خود كه همانا هدف سير و سلوك معنوي است دست مييابد و به مقام «فنا»* ميرسد.
10) يقين، يعني علمي كه با آن هيچ شك نيست و در اصطلاح آخرين حال از احوال دهگانة سالك راه حق است. بدين معنا كه چون سالك به مشاهدة حق دست يافت و فاني فيالله گشت و بقاي بالله يافت به حقيقتي ميرسد كه در آن هيچ شك نيست. از اين حقيقت به دور از شك به يقين* تعبير ميشود.
2) در كلام، متكلمان، حال را واسطهاي ثابت بين موجود و معدوم ميدانند و برآنند كه حال صفت شي موجود است، اما خود نه موجود است، نه معدوم مثل عالميت يا علم (= دانايي)، قادريت يا قدرت (= توانايي) و نيز مثل تيزي و برندگي شمشير و گردي گردو، كه علم و قدرت، فيالمثل، صفت انسان است و برندگي صفت شمشير و گردي، صفت گردو كه انسان، شمشير و گردو موجود است، اما دانايي و توانايي و برندگي و گردي، موجود نيستند و به گمان متكلمان، معدوم هم نيستند؛ بلكه حالتي ميانه موجوديت و معدوميت دارند.5 در واقع متكلمان، به دليل انكار وجود ذهني، مجبور شدهاند براي هستي مفاهيم مصدري (دانايي، توانايي، برندگي و...) قالبي بجويند و آن قالب يا حالت بينابين هستي و نيستي است كه از آن به حال تعبير كردهاند.6
مآخذ:
1. كاشاني. اصطلاحات الصوفيه. تحقيق دكتر محمد كمال ابراهيم جعفر، قم: افست كتابخانة بيدار، 1370، ص57؛ جرجاني. التعريفات. چاپ مصر، 1306، ص36؛ قشيري. رسالة قشيريه (ترجمة فارسي)، تصحيح بديعالزمان فروزانفر، تهران:
2. هجويري. كشف المحجوب. چاپ ژوكوفسكي، تهران: ؟ ؛ كاشاني. اصطلاحات الصوفيه. ص57.
3. لاهيجي. شرح گلشن راز. چاپ زوار، تهرن: 1371، ص23.
4. سراج نيشابوري، ابونصر. اللّمع في التصوف. به كوشش نيكلسن، ليدن، 1914م، ص 43- 54- 64.
5. جويني. الارشاد. ص80؛ قوشچي. شرح تجريد. چاپ سنگي، ص19؛ تفتازاني. شرح مقاصد. چاپ سنگي، 1/84؛ علامه حلي. كشف المراد. چاپ قم، ص16؛ تهانوي. كشاف اصطلاحات الفنون. چاپ كلكته، 1/359.
6. ابنسينا. الهيات شفا. چاپ ابراهيم مذكور، مقاله 1، فصل 5، ص29- 34؛ تهانوي. كشاف اصطلاحات الفنون. 1/80..
اصغر دادبه