مراتب وجود
مَراتب وجود، در فلسفه، از لوازم اصالت وجود و به معني اصل بودن وجود واحد در صدق بر موجودات كثير. اين معني را تشكيك پذير بودن حقيقت وجود خواندهاند و مراد از آن اين است كه وجود به موجودات گوناگون تعلق ميگيرد كه هر يك مرتبه و منزلتي دارند و از آنجا كه اين موجودات گوناگون در تحصل و تعين خارجي خود، بدون وجود چيزي نيستند، بنابر اين، منشاء و اصل اين گوناگوني و تكثر هم در وجود است نه در ماهيات. در واقع حقيقت وجود كثير است در عين آنكه واحد است و واحد است در عين آنكه كثير است.1 كثرت در موجودات دو گونه قابل ملاحظه است؛ نخست به اختلافي كه در ذات دارند مانند انسان و اسب و درخت؛ ديگر به اختلافي است كه در نحوة وجود دارند، مانند تقدم و تأخري كه متناسب با قوه، فعل، علت، معلول و غيره، به آنان تعلق ميگيرد يعني كه وجود امر بالقوه يا بالفعل فرق دارد و وجود علت با معلول و به همين سان. در مورد نخست مذهب اصالت وجود بر آن است كه اختلاف و كثرت به كمال و نقص و درجة قابليت ماهيات باز ميگردد. در مورد دوم پرسش اين است كه كثرت در تقدم و تأخر چگونه با وحدت حقيقت وجود سازگار است؟ در پاسخ گفته ميشود كه تقدم و تأخر به چند نحو لحاظ ميگردد: به ذات، به طبع و به قوه. مثلاً تقدم پدر بر فرزند، تقدم شخص بر شخص كه منجر به اصالت ماهيت گردد نيست، بلكه تقدم در معني پدري نسبت به معني فرزندي است. همچنين در علت و معلول، وجود علت بر وجود معلول تقدم دارد؛ نيز جوهر بر عرض و بر همين منوال.2 به اين ترتيب وجود داراي مراتبي از شدت و ضعف است و اين كثرت در حقيقت و ذات اوست كه بر موجودات تسري مييابد. مانند نور، كه هر چيزي به او نزديكتر باشد نور و گرمي بيشتري ميگيرد و هر چه دورتر باشد كمتر و به سخن ديگر هر چه منبع نور نزديكتر باشد قويتر و هر چه دورتر باشد ضعيفتر است. وجود را به لحاظ مراتب كلي به سه گونه ميتوان تقسيم كرد: 1) وجود بسيط در خود و براي خود و نياميخته به ماهيت، كه بايد منشاء و مبداء همه چيز باشد؛ 2) وجود وابسته به علت (متعلق به غير خود) مانند عقول و نفوس (موجودات مفارق بذات) و طبايع و اجرام و مواد و به طور كلي موجودات حادث؛ 3) وجود منبسط، كه بر همة موجودات و ماهيات گسترش يافته و هر يك از آنان به اندازة خود از او بهره ميگيرند. اين مرتبه از وجود، اصل و منشاء جهان هستي به شمار ميرود. در هر چيزي كه قرار گيرد همانند آن ميشود؛ مثلاً در جوهر، جوهر؛ در عرض، عرض؛ در طبع، طبع و در جسم، جسم ميشود. نسبت اين مرتبه از وجود به وجود بسيط نخستين مانند نسبت اشعة آفتابست به آفتاب.3
مآخذ:
1. طباطبائي، محمدحسين. نهايه الحكمه. قم: دارالتبليغ اسلامي، ص17.
2. صدرالدين شيرازي. اسفار. قم: 1425ق، ص1/62.
3. همو. المشاعر، عكسي. به كوشش غلامحسين آهني، اصفهان: 1340ش، ص55- 59.
منوچهر پزشک