واجب
واجب، ممكن، ممتنع، در فلسفه، سه مفهوم بنيادي براي وصف موجودات در رابطه با وجود. معناي اين سه مفهوم بر بنياد ضرورت و عدم ضرورت قرار دارد و چون اين دو از معاني بديهي ذهن به شمار رفته و تعريف ناشدنياند، در تعريف وجوب و امكان و امتناع كه هر يك با ديگري معنا ميشوند جز شرح الاسم نميتوان چيزي گفت. در نسبت دادن هر مفهومي به وجود، سه حالت ملاحظه ميشود: يا وجود ضرورتاً بر آن ثابت ميباشد كه وجوب ناميده ميشود؛ يا وجود ضرورتاً از آن منتفي است ـ پس عدم براي آن ضرورت پيدا ميكند ـ كه امتناع خوانده ميشود؛ و يا نه وجود و نه عدم هيچكدام براي او ضروري نيستند كه به آن امكان ميگويند. پيداست كه احتمال موجودي كه در آن وجود و عدم با همديگر ضرورت داشته باشند به روشني قابل ابطال است.1 از اين سه حالت، بنابراين، سه مفهوم ميتواند بر موجود مفروض (يعني چه واقعي چه غيرواقعي) حمل شود: واجب، ممكن و ممتنع.
واجب الوجود آن است كه بودنش ضروري و حتمي و نبودنش مُحال است. ممكن الوجود آن است كه نه بودنش مُحال است، نه نبودنش. بنا بر اين موجود واجب به معني ضروري الوجود است و ممكن موجودي است كه نه بودنش ضرورتي دارد، نه عدمش. واجب، دو گونه است: واجب بالذات و واجب بالغير. واجب بالذات آن است كه ضرورت بودنش ذاتي است و از عاملي بيرون از ذات به بار نيامده است؛ و واجب بالغير آن است كه ضرورت بودنش از عاملي بيرون از ذات وي به بار آمده است. واجب يا واجب الوجود بالذات، فقط خداست و واجب بالغير عبارت است از تمام موجودات ممكن (= ممكن الوجودها) بدانگاه كه عاملي آنها را وجود ميبخشد و پديد ميآورد پيداست كه ممتنعالوجود، يعني هر آنچه نبودنش در خارج از ذهن، ضروري است هيچگاه واجب نميگردد و تحت هيچ شرايطي هستي خارجي نمييابد.2 در تعريف امتناع گفته شده اقتضاء ضروري ذات است به عدم وجود خارجي يعني ممتنع امري است كه عدم آن در خارج ذاتاً، ضروري است. فيلسوفان دربارة امكان، كه وصف همة موجودات عالم است، در برابر واجب الوجود بالذات كه خاص خداست، بسيار انديشيدهاند و تقسيماتي از آن به دست دادهاند، مانند امكان ذاتي، امكان عام، امكان خاص و امكان استعدادي. امكان ذاتي همان معناي عرفي امكان است و ممكن ذاتي آن است كه ذاتاً نه اقتضاي وجود دارد، نه اقتضاي عدم . امكان خاص، سلب ضرورت از هر دو جانب وجود و عدم يا هر دو طرف حكم است، چنانكه وقتي ميگوييم: «هر انساني نويسنده است به امكان خاص»، نه نويسنده بودن و نه نويسنده نبودن، هيچكدام براي انسان ضروري نيست. امكان عام سلب ضرورت از جانب مخالف است؛ يعني سلب عدم، مثلاً وقتي ميگوييم «هر انساني نويسنده است به امكان عام». ضرورت از جانب عدم (= نويسنده نبودن) مطلقاً منتفي است.3 امكان استعدادي عبارت است از مهيا بودن چيزي براي چيز ديگر شدن مثل نطفه كه مهيا و مستعد انسان شدن است.4
مآخذ:
1. طباطبائي، محمدحسين. نهايهالحكمه. قم: ص40- 41.
2. ابنسينا. نجاه. قاهره: 1357ق/ 1938م، ص224-225، 227.
3. جرجاني. التعريفات. بيروت: 1990م، ص37- 38، 249.
4. تهانوي. كشاف اصطلاحات الفنون. به كوشش جمعي از محققان، كلكته: 1862م، 2/1354.
منوچهر پزشک