پرش به محتوا

اسباب خانه

از ویکی ایران
نسخهٔ تاریخ ‏۱۸ اوت ۲۰۲۴، ساعت ۲۱:۰۶ توسط Samei (بحث | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «'''اَسْبابِ‌خانه،''' مجموعه‌اي از وسايل و ظروف و ابزار و اشيائي كه براي برآوردن نيازهاي روزانة اعضاي خانواده در خانه فراهم آمده است. اين‌گونه وسايل بنابر موقعيت جغرافيايي و اقليمي و نوع جامعه و نظام معيشتي و پايگاه و منزلت طبقاتي صاحبانشان از...» ایجاد کرد)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

اَسْبابِ‌خانه، مجموعه‌اي از وسايل و ظروف و ابزار و اشيائي كه براي برآوردن نيازهاي روزانة اعضاي خانواده در خانه فراهم آمده است. اين‌گونه وسايل بنابر موقعيت جغرافيايي و اقليمي و نوع جامعه و نظام معيشتي و پايگاه و منزلت طبقاتي صاحبانشان از نظر نوع و جنس و شكل و چند و چوني تفاوت‌هاي بسياري دارند.

اسباب خانه را مي‌توان به دو دستة متمايز تقسيم كرد: يكي دسته اشياء و وسايلي كه جنبة كاربردي عام و مشترك دارند و در زندگي روزمرة مردم در همة سطوح اجتماعي به كار مي‌روند؛ دستة ديگر اشيائي كه بيشتر جنبة آذيني و تجملي دارند و ميزان نفاست و زيبايي آن‌ها نشانگر پايگاه و منزلت گروه‌ها و طبقاتي است كه آن‌ها را به كار مي‌برند.

اسباب خانه بر حسب نقشي كه در برآوردن نيازهاي فردي و جمعي و آسايش اعضاي خانواده در زندگي روزانه دارند، بر چند مجموعة بزرگ و متنوع مانند اسباب آشپزخانه، سفره و اسباب سفره و پاي سفره، اسباب اتاق نشيمن، اسباب خواب، اسباب روشنايي، اسباب گرمازا و سرمازا، اسباب شست و شو و رفت و روب، اسباب قهوه و چاي و اسباب دود و دم يا تدخين تقسيم مي‌شوند. هر دسته از اين اسباب و اشياء با جنس و موادي خاص، متناسب با كاربريشان، ساخته شده‌اند: اسباب و وسايل سنگي، چوبي، گلي يا سفالي، فلزي (ساخته شده از مس، برنج، فولاد، روي، نقره و طلا)، شيشه‌اي، چيني، پوستي و چرمي، و چيزهاي بافته شده از الياف پنبه و كتان و ابريشم و الياف خرما و ني‌خيزران و...

اسباب آشپزخانه: مجموعه‌اي از وسايل و اشيائي كه در پخت و پز و آماده كردن و نگهداري و پخش غذا در خانه‌ها به كار مي‌روند. اسباب پخت و پز كه از كهن‌ترين دوره‌ها در خانواده‌هاي مسلمانان به كار مي‌رفته، اينهاست: 1. ابزار و وسايل خُرد و نرم كردن دانه‌ها مانند هاونهاي كوچك و بزرگ و دستاسها؛ 2. ابزار بيختن آرد و دانه‌هاي حبوب و غله مانند الك و غربال؛ 3. ابزار و وسايل پختن نان مانند ساج يا طبق نان‌بندي، تختة چوبي ورزِ خمير، چوبه يا شوبق براي باز كردن چانة خمير، لاوك يا تشت خمير زني، سيخ و انبرك نان‌پزي، كاردك خمير، و سبد و سفرة خمير؛ 4. ابزار و وسايل خوراك‌پزي مانند ديگچه و ديگ و پاتيل يا قِدر، تا به يا مِقلا، كماجدان، كفگير، كفچه يا قاشق، كاسه و سُكْره، و سيخ كباب‌پزي يا سَفّود؛ 5. ابزار بريدن و تكه كردن گوشت و سبزي، و ابزار شكستن و خرد كردن استخوان و چوب و هيزم، و ابزار پوست كردن ميوه‌ها مانند كارد و كاردچه و گزليك و چاقو و رنده و ساطور و تبر؛ 6. ابزار تيز كردن مانند سنگِ فسان يا سنگ ساب و چاقو تيزكن و آژينه؛ 7. ظرف‌هاي ذخيره و نگهداري مواد خوراكي، از جامدات و نباتات گرفته تا مايعات، مانند خم و خمره و خمچه، مَشك و خيك، كندو و تاپو، جوال و كيسه، سبو و كوزه، و جعبه‌ها و قوطي‌هاي مخصوص نگهداري ادويه‌ها و سبزي‌هاي خشك. اين اسباب و ابزارها را از جنس‌هاي گوناگون مثل سنگ و سفال و چوب و فلز، به خصوص مس و برنج و آهن و فولاد مي‌ساختند. شهرهايي از سرزمين‌هاي اسلامي و ايران به ساختن و صادر كردن برخي از اين اسباب و ابزارها معروف بوده‌اند؛ مثلاً شهر آمل به ساختن اسباب چوبين آشپزخانه مانند كفچه و كاسه و طبق و امثال آن، از چوب ششماد، در جهان اسلام بنام بود (حدودالعالم، 145-146). همچنين شهرهاي طوس، مرو، سغد و سمرقند در ساختن ديگ‌هاي بزرگ سنگي (همان، 90؛ لسترنج، 471؛ مقدسي، 2/324؛ مناظر احسن، 136)، و شهر گرگان و شهرهاي كنارة درياي خزر به ساختن ظرف‌هاي چوبي آشپزخانه از خلنگ (= ششماد) معروف بوده‌اند )متز، 386). براي تيز كردن كارد و چاقو و ابزارهاي برندة ديگر، سنگ فسان از طوس (حدودالعالم، همانجا) و از كوه رضوي نزديك مدينه به همه جا مي‌بردند. سنگ ساب‌كوه رضوي در جهان اسلام و ايران به «سنگ‌فسان‌مَكّي» معروف بوده است (نكـ: همان، 33).

اسباب پخت  و پز و ذخيره كردن و نگهداري موادغذايي عشاير و قبايل كوچنده به سبب نقل و انتقال مستمر از مكاني به مكاني ديگر بيشتر مسي، چوبي، پوستي، گليم‌باف بوده است. ظرف‌هاي مسي «جُم» يا پياله، ديگ يا ديس، «كيل» يا لگن، «كماج» و قاشق‌هاي چوبي مانند «كمچة چوبي»، چند ديگ بزرگ براي جوشاندن شير و تهية ماست، چند مشك و «مشكول» (مشك كوچك) براي دوغ‌زني و كره‌زني و ذخيرة كرة آب كرده و آب خوراكي، «هور» يا خورجين براي ذخيرة گندم و آرد، «هورژين» براي گذاشتن اسباب و ظرف‌ها و ملزومات ديگر و «همبون» (انبان) براي نگهداري مواد ديگر خوراكي، از جمله اسباب آشپزخانة عشاير بختياري ايران را تشكيل مي‌دادند (نكـ: ديگار، 223،215).

در ابتدا ، اجاق آشپزخانه‌ها را از خشت و خام و گل، و يا گل و آجر مي‌ساختند و دودكشي هم در بالاي آن- كه به پشت‌بام راه داشت- مي‌گذاشتند. پس از رواج منقل‌هاي فلزي و چراغ‌هاي نفتي و خوراك‌پزي و به دنبال آن انواع اجاق فرنگي و اجاق‌هاي مبلي نفت‌سوز و گازي و برقي و چراغ‌هاي گوناگون خوراك‌پزي، اجاق‌هاي خشتي و آجري به تدريج بر افتاد. آن‌گاه رفته رفته دولابچه و قفسه و كابينت در و شيشه‌دار و چوبي و فلزي ساده و تزييني نيز جاي طاقچه و رف سنتي را در آشپزخانه‌ها گرفت.

سفره و اسباب سفره: سفره، يا خوان چيزي كه روي آن ظروف غذا و خوردني‌ها و نوشيدني‌ها را مي‌گذارند. سفره‌ها معمولاً از چرم يا پارچه يا مشمع بوده است. سفرة عامة مردم عموماً يك تخته پارچة كتاني يا يك قطعه چرم بود. شهرنشينان، به خصوص قشر مرفه و اعيان، سفره‌هاي پارچه‌اي دستبافت نقش‌دار و گلدوزي شده، يا پارچه‌هاي حرير و قلمكار به كار مي‌برند. بسياري از مردم هم از مجمعه براي خوردن غذا استفاده مي‌كردند. مجمعه دو گونه بود، يكي گرد و بزرگ به نام «خوان» و ديگري گرد و كوچك به نام «خوانچه». خوان و خوانچه را از چوب و مس و گاهي از نقره مي‌ساختند. نوعي خوان پايه‌دار هم بود كه آن را «قوائمي» مي‌خواندند و بيشتر در خانة بزرگان  به كار مي‌رفت (فقيهي، 686).

در ايران از سفره‌هاي چرمي، كتاني و كرباسي، به خصوص سفره‌هاي كتاني و كرباسي قلمكار بافت يزد و اصفهان استفاده مي‌كردند. در ميهماني‌هاي عمومي، سفره‌هاي بزرگ كرباسي گازرشو (گازر شست) مي‌گستردند (محمد بن منور، 1/69). در دورة قاجار نخست سفره‌اي چرمين روي قالي مي‌گستردند، سپس روي آن يك سفره از پارچة كتان گلدار مي‌كشيدند، آن‌گاه اسباب سفره و ظرف‌هاي خواركي‌ها را روي آن مي‌چيدند (پولاك، 95). خانواده‌هاي شهري، غني يا فقير، معمولاً يك قطعه مشمع رنگي يا پارچة كتاني و دستبافت روي فرش پهن مي‌كردند و دور آن مي‌نشستند و غذا مي‌خوردند (رايس، 131). گيلانيان و ديلميان نوعي سفرة محلي كه از «گالي» (نوعي گياه مردابي) بافته شده بود و «گالي سفره» ناميده مي‌شد، استفاده مي‌كردند (پاينده، 107، حاشيه).

رفته رفته در فضاي خانة شهرنشينان، به ويژه خانه‌هاي حكومت‌گران و رجال و بزرگان و خانه‌هاي ملاكين و خانه‌هاي عشاير و روستايي ايران، اتاقي مخصوص براي «سفره‌خانه» يا «ناهارخانه» اختصاص يافت. پس از گسترده شدن ارتباطات اقتصادي و فرهنگي ميان سرزمين‌هاي اسلامي و ايران با سرزمين‌هاي اروپايي، انواع ميزها و صندلي‌هاي ناهارخوري نيز به اتاق‌هاي ناهارخوري و سفره‌خانه‌ها راه يافت.

اسباب سفره: مجموعة ظرفها و وسايلي كه بر هنگام خوردن غذا روي سفره مي‌چينند و در پاي سفره فراهم مي‌آورند. جنس اسباب سفره، و يا ساده يا نقش‌دار بودن، و اندك و بيش بودن آن به نوع جامعه، و دوراني كه مردم در آن زندگي مي‌كرده‌اند و موقعيت اجتماعي و اقتصادي خانواده بستگي داشته است. انواع كاسه و بشقاب به اندازه‌هاي كوچك و بزرگ، قاب و قدح و لنگري، انواع دوري لب‌تخت پهن و توگرد، كوزه و تنگ و جام و پياله و افشره خوري، قاشق، چنگال و كفگير و ملاقه، نمكدان، فلفلدان و سماقدان از جمله اسباب سفره بوده است. خانواده‌هاي طبقة متوسط و مرفه جامعه معمولاً از ظروف چيني يا ظروف مسين كنده‌كاري شده  و كعب‌دار، و خانواده‌هاي كم‌درآمد از ظروف گلين و سفالي لعابدار و مسي ساده استفاده مي‌كرده‌اند. پلو را در قاب و لنگري چيني يا مسي، خورش را در بشقاب‌هاي توگرد و به اصطلاح خورش‌خوري، آش و آبگوشت و هليم را در كاسه و قدح‌هاي بزرگ چيني يا سفالي يا مسي، دوغ و شربت را در تنگ بلور و قدح چيني، ماست و ترشي و مربا را در پياله‌هاي ماست‌خوري و ترشي‌خوري و مرباخوري، پنير و سبزي را در دوري‌هاي لب تخت‌ چيني يا لعابي، و نمك و فلفل و سماق را در نمكدان و فلفلدان و سماقدان مي‌ريختند. روستاييان خوراك را در سيني يا مجمعه مي‌ريختند. هر يك از افراد نشسته در پاي سفره يك قرص نان ضخيم و بزرگ پيش خود مي‌گذاشت و روي آن از سيني خوراك مي‌ريخت و با دست مي‌خورد (رايس، 131). گيلانيان پلو را در سيني يا «بلوط» (= قاب) مي‌ريختند. هركس كه در پاي سفره نشسته بود، مقداري پلو با دست در كاسة خود مي‌كشيد و با قاشق چوبي خورش روي آن مي‌ريخت و با دست مي‌خورد (پاينده، 110). برخي از خانواده‌هاي رجال و اعيان ايراني نيز از قاشق براي خوردن غذا استفاده مي‌كردند. برخي با قاشق‌هاي متعدد غذايشان را مي‌خوردند. بستن پيش‌بند به هنگام آشپزي و در سر خوان به هنگام خوردن غذا پيشينة دراز دارد و جامعه‌هاي اسلامي و ايراني از قديم رسم بوده است. پيش‌بندهاي سر سفره معمولاً از كتان و كرباس دوخته مي‌شد. در قديم ميان برخي از خانواده‌ها رسم بود كه در پاي سفرة غذا ظرفي هم براي انداختن استخوان و هسته و آشغال و آب دهان بگذارند. الئاريوس از اين ظرف با نام «توفتان» (= تفدان) نام مي‌برد و مي‌نويسد: ايرانيان بيشتر در ميمهاني‌هايشان از تفدان استفاده مي‌كنند و در ميان هر دو نفر نشسته در پاي سفره يك تفدان مي‌گذارند (ص270).

شست و شوي دست و دهان با آب، پيش و پس از خوردن غذا، در سر سفره از ديرباز ميان ايرانيان رسم بوده است. اسباب شست و شو آفتابه و لگن بود كه معمولاً آن‌ها را از سفال و يا مس و يا برنج مي‌ساختند. برخي خانواده‌ها آفتابه و لگن‌هاي ورشو يا نقره‌هاي كنده‌كاري شده و پر نقش و نگار به كار مي‌بردند (كونل، 123؛ نيز نكـ: رايس، 131-132). ايرانيان، در ميهماني‌هاي پرشكوه، گرد گياه خوشبوي «اُشتان» در كف دست ميهمان مي‌ريختند و آفتابه و لگن مي‌آوردند تا دستهايشان را با آب  اشنان بشويند و با دستمال دبيقي دستهايشان را خشك كنند (قفيهي، همانجا). از رسم‌هاي ديگر در ميهماني‌هاي بزرگان، افشاندن عطر و گلاب بر دست و روي ميهمانان پس از خوردن غذا و شستن دست‌ها بوده است. عنصرالمعالي فرزند را به پاسداري از اين رسم سفارش مي‌كند و مي‌گويد: «چون ميهمانان نان خورده باشند، بعد از دست شستن، گلاب و عطر فرماي» (ص72). در خانه‌هاي اغنياي كاشان، پيش از شام خادمي با آفتابه و لگن به سر سفره مي‌آمد. ميهمانان دست در لگن مي‌شستند. پس از برچيدن سفره و اسباب سفره، خادماني با آفتابه و لگن به اتاق مي‌آمدند و اين بار آب گرم روي دست ميهمانان مي‌ريختند، تا چربي دستشان را بشويند. بعد هم گلاب به ايشان مي‌دادند، تا با آن دست و صورت خود را معطر كنند (كلانتر، 245-246).

در دورة صفوي، گذاشتن دستمال سر سفره ظاهراً رسم نبوده است. دلاواله در شرح ضيافت‌هاي شاهان صفوي مي‌نويسد: هر يك از ميهمانان در پَرِ شال كمر خود دستمال بزرگ و پر نقش و نگاري داشت كه در بافت آن ابريشم يا تارهاي طلا به كار رفته بود. ميهمانان پس از خوردن غذا، دستمال‌هايشان را از پر شال خود بيرون مي‌آوردند و دستها و دهانشان را پاك مي‌كردند (ص26).

اسباب اتاق نشيمن: مجموعة اسباب و وسايلي كه در فضا يا فضاهايي از چادر يا خانه براي نشستن و لميدن و آسودن اعضاي خانواده و ميهمانان، مي‌گسترند و مي‌چينند. چادرنشينان دام‌دار، به شيوة زندگي صحراگردي، پيش از اين‌كه از پشم گوسفند و موي بز و كرك شتر براي بافتن اسباب و وسايل و ابزار زندگي خود استفاده كنند، از پوست حيوانات و ني و شاخه و چوب اسباب و وسايل خود را مي‌ساختند. مردم جامعه‌هاي عشايري، نخستين گروه از اجتماعات انساني بودند كه از پشم ريسيدة گوسفند زيراندازي شبيه گليم و قالي بافتند و در زيستگاه‌هاي خود به كار بردند. رفته رفته فن و هنر گليم‌بافي و قالي‌بافي از ميان عشاير به ميان مردم روستانشين و شهرنشين راه يافت و كم‌كم صنعت گليم‌بافي و قالي‌بافي، و كاربرد گليم‌باقي و قالي به صورت كفپوش در خانه‌ها رواج و توسعه يافت و در همة سرزمين‌هاي اسلامي جا باز كرد. عام‌ترين كفپوش در خانه‌هاي ايرانيان حصير بود كه آن را به تنهايي يا همراه قالي يا نمد در اتاق مي‌گستردند و روي آن مي‌نشستند. حصير را از نوع گياهان آبي مانند پيزُر (جگن) و ني و بَردي (پاپيروس، گياهي جگن‌مانند) و برگ خرما مي‌بافتند.  

كاربرد كفپوش گليم و قالي در خانه‌هاي مردم ايران، از زمان‌هاي بسيار دور، احتمالاً از زمان ساسانيان، مرسوم بوده است. گزارش مؤلف حدود العالم از «زيلوهاي‌ قالي» كه در برخي از شهرهاي آذربايجان مانند خوي و نخجوان مي‌بافتند (ص160)، بافت «جامه‌هاي فرش» در سيستان (ص102)، «فرش‌ها و زيلوها و گليم‌هاي با قيمت» در فارس (ص130)، و «فرش طبري» در آمل (ص145) نشان‌دهندة كاربرد عام كفپوش قالي بافت در سدة 4ق در ايران است. در همين دوره، بنابر اطلاعاتي كه حدود العالم مي‌دهد، نمد و زيلو و گليم، به خصوص انواع گليم مانند «گليم سپيدگوش»، «گليم كبود» و «گليم ديلمي‌زربافت» (ض146،145) از كفپوش‌هاي رايج در خانه‌هاي مردم ايران بوده است.

نمد، زيلو، گليم، پلاس، حصير و نوعي قالي درشت بافت معمولي، كفپوش اتاق بيشتر خانواده‌هاي كم‌درآمد و متوسط، و قالي و قاليچه و گليم‌هاي خوش‌بافت و گرانبها، كفپوش خانه‌هاي مردم مرفه بوده است. اعيان و اشراف كف اتاق‌هاي خانه‌هاي خود را در تابستان با حصيرـ كه گرما را به خود نمي‌گيردـ مي‌پوشاندند. كفپوش خانة ايرانيان، به خصوص شهرنشينان، قالي و «كناره» و «سرانداز» و «پادري» بود. قالي را در ميان اتاق مي‌انداختند و اطراف آن را با چند تكه كناره مي‌پوشاندند. در بالاي اتاق، روي قالي و كناره يك سرانداز يا «كلگي» مي‌گستردند. در پايين اتاق و دم در هم يك پادري، قاليچة بسيار كوچك مي‌انداختند، تا از ورود خاك و گل به اتاق جلوگيري كند. در قديم، به خصوص در دورة قاجار، در بسياري از خانه‌ها حصيري بر كف اتاق مي‌انداختند و روي آن را با قالي فرش مي‌كردند. سراندازهايي نميدن يا قالي بافت هم روي قالي در اطراف اتاق مي‌گستردند (رايش، 131؛ بروگش، 1/262). تا يك سدة پيش، اتاق مردم طبقة متوسط كاشان با گليم و نمد نراقي و كاشي فرش شده بود (كلانتر، 251).

از اسباب ديگر اتاق‌نشيمن بايد از كرسي (تخت) و صندلي و ميز كه از چوب ساخته مي‌شد، نام برد. از نقش‌هاي برخي از مهرها و سكه‌هاي بازمانده از دوره‌هاي كهن ايران، مي‌توان دريافت كه نوعي صندلي در برخي جامعه‌هاي ايراني به كار مي‌رفته است. طبق سند به دست آمده از عيلام، عيلامي‌ها در ميانة هزارة دوم ق‌م نوعي صندلي پشت‌ نردباني به كار مي‌برده‌اند. شايد كاربرد اين صندلي در جامعة عيلامي آن زمان جنبة آييني داشته، و فقط در مراسم و مناسك مذهبي به كار مي‌رفته است (نكـ: پوپ، VI/2629). اگر‌ چه اين سند پيشينة كاربرد صندلي را به عنوان وسيله‌اي براي نشستن، به بيش از 4 هزار سال مي‌رساند، اما مسلماً صندلي در آن زمان از اسباب استفاده شده براي نشستن، نزد عامة مردم نبوده است. از سدة 14ق، استفاده از انواع صندلي تاشو و راحتي و دسته‌دار با نشيمنگاه چوبي، چرمي، حصيري، پارچه‌اي و ميز «مبل» (نوعي نيمكت‌هاي يك و چند نفره) در خانه‌هاي مردم ايران معمول شد.

اسباب روشنايي: ايرانيان دست كم از هزار سال پيش از ميلاد از نوعي چراغ كه با روغن مي‌سوخت، استفاده مي‌كردند. چراغ برنزي به دست آمده از مقبرة ارجان در هزارة اول ق‌م (نكـ: توحيدي، 305) مؤيد كاربرد آن در ايران بوده است. چراغ‌هايي كه در سده‌هاي نخستين اسلامي به كار مي‌رفته، عموماً سفالي، لعابي و مفرغي بوده است. اين چراغ‌ها با روغن مي‌سوختند. چند تكه سراميك و شماري مينياتور بر جاي مانده، چراغ‌هايي را نشان مي‌دهند كه از شيشه ساخته شده بودند و در مصر زمان مماليك به كار مي‌رفتند. اين چراغ‌ها در زمرة اسباب روشنايي تجملي محسوب مي‌شدند. در همين دوره شمعدان‌هاي مسيني هم براي روشنايي در موصل مي‌ساختند كه برخي از آن‌ها زركوبي و نقره‌كوبي شده بودند (نكـ: تاريخ صنعت، 1/394). دلاواله از كاربرد شمع‌هاي ستبر و بلندي كه هر يك دست كم 2 تا 3 شب مي‌سوخت، و پيه‌سوزهاي فلزي و نقره‌اي دهانه گشاد و كوتاه در ايران سخن مي‌گويد و مي‌نويسد: در خانه‌هاي شاهزادگان نيز از همين پيه‌سوزها استفاده مي‌شده است. وقتي پيه‌سوزها را روشن مي‌كردند، زيرشان ظرف‌هايي مي‌گذاشتند كه چربي آن‌ها روي قالي‌هاي كف تالارها و اتاقها نريزد (ص210-211). دوبُد در گزارش خود از لرستان و خوزستان به كاربرد شمع و فانوس شمعي براي روشنايي اشاره مي‌كند و مي‌نويسد: شمعها را در شمعدان‌هاي پايه بلند با لاله‌هاي شيشه‌اي دهانه باز، يا در فانوس‌هاي چوبي كه پيرامون آن را با پارچه پوشانده بودند، مي‌گذاشتند (ص340).

از دورة صفوي تا آخر دورة قاجار، چراغ‌هاي پيه‌سوز و روغني و نفتي و فانوس‌هاي پارچه‌اي شمع‌سوز و فانو‌س‌هاي بغدادي (فانوس‌هاي بادي) نفت‌سوز در ايران به كار مي‌رفته است. در همين دوره نيز به تدريج كاربرد جار يا چراغ لامپادار فتيله‌اي يك يا دو شعله با سرپيچ و انبار و پاية فلزي يا بلور يا مرمر يا چيني، چراغ‌هاي گردسوز، چلچراغ كه معمولاً از سقف مي‌آويختند، و سرانجام چراغ زنبوري يا توري در ميان خانواده‌هاي ايراني معمول شد. در دورة قاجار، اعيان تهراني در خانه‌هاي خود نفيس‌ترين چراغ‌ها را به كار مي‌بردند. در اتاق‌هاي اندروني از لاله‌هاي پايه‌بلند بلور، شعمدان‌هاي با مردنگي، لاله‌هاي فنري با كاسة لاله، و حقه‌هاي سرپوشدار، و در اتاق‌هاي بيروني خود از چراغ‌هاي بلوري ديواركوب و چلچراغ و لالة فنري استفاده مي‌كردند (نجمي، دارالخلافه، 345-346). تالار پذيرايي شاهزاده صارم‌ الدوله را چراغ‌هاي لالة چيني پايه‌دار و شمعداني‌هاي نقره‌اي نگين نشان روشن مي‌كرد. چند چراغ لاله هم روي ستون و ديوارها جاي داشت و چلچراغي مجلل و زيبا از ميان سقف تالار آويخته شده بود (ويلز، 152).

در صد سال اخير مردم ايران، از انواع اسباب روشنايي نوين استفاده مي‌كنند. چراغ‌هاي امروزي بيشتر با نيروي برق، گاز و باتري روشن مي‌شوند.

اسباب گرمازا و سرمازا:  نخستين روش ايجاد گرما و سرما بهره‌گيري از شيوه‌هاي گوناگون معماري در ساختمان خانه‌ها از جمله رو به آفتاب يا رو به نسا ساختن، ضخيم گرفتن ديوارها، بلند يا كوتاه ساختن سقف، اندازه‌هاي در و پنچره، ساخت بادگير و نصب سايبان و ساخت ايوان‌ها و آفتاب شكنهاي عمودي و افقي، ساخت سرداب، ساختن اتاق‌هايي با سقف دو پوشه و گل اندود كردن روزانة بام‌ خانه و هماهنگ كردن آن‌ها با آب و هوا و دماي اقليم‌ها و حوزه‌هاي مختلف جغرافيايي بوده است (لوبن، 461؛ پيرنيا، «مردم واري...»، 34؛ سلطان‌زاده، 384؛ متز، 2/119-120؛ مناظر احسن، 222-223؛ ثعالبي، 65-66).

اسباب گرمازا: نخستين منبع گرمازا نزد مردم چادرنشين و ده‌نشين، «چالة آتش» يا «آتشدان» يا «اجاق» بود كه از آن، هم براي پخت و پز هم گرم كردن فضاي چادر و خانه در هواي سرد بهره‌ مي‌بردند. آتشدان يا اجاق را روي زمين و در داخل چادر يا اتاق خانه مي‌كندند. گاهي هم دور لبة آن را با چيدن خشت يا سنگچين كردن و گِل رُس گرفتن بالا مي‌آوردند. در برخي خانه‌ها بالاي چالة آتش يا تنور، «خيشور» يا بادگيري با كلاه‌فرنگي كوچكي در طاق ساخته بودند (پيرنيا، «بادگير...»، 49) كه دود آتش را از فضاي خانه بيرون مي‌كشيد. يكي ديگر از وسايل گرم‌كنندة عمومي و رايج كرسي بوده است. كرسي، تخت يا چهار‌پاية چوبي مربع شكلي است كه در زمستان آن را برفراز چالة آتش، يا تنوريا كَلَكْ و منقل آتش مي‌گذاشتند و دور آن مي‌نشستند. اسباب كرسي اينهاست: منقل گلين (كلك) يا منقل فلزي گِرد و چند ضلعي و 8 ترك، كفگيرك و خاك انداز و ابريقچه‌هاي آب كه در زير كرسي روي سيني زير منقل و در كنار آن مي‌گذاشتند، لحاف بسيار بزرگي كه روي كرسي ‌مي‌انداختند، تشكچه‌هايي كه پاي كرسي در 4 طرف آن مي‌گستردند، و بقچه‌هاي رختخواب و متكا و مخده‌هايي كه دور را دور آن مي‌چيدند، تا به هنگام نشستن در پاي كرسي به آن‌ها تكيه دهند. دلاواله از كاربرد كرسي در زمان صفويان در سراسر ايران خبر مي‌دهد (ص14-15).

از وسايل گرمازاي ديگري كه به تدريج خانه‌ها معمول شد، بخاري‌هاي ديواري و بخاري‌هاي دستي بزرگ و كوچك بود كه با چوب و هيزم يا زغال سنگ و نفت مي‌سوخت.

اسباب سرمازا: در سده‌هاي نخستين اسلامي از وسيلة خنك كننده‌اي به نام خيش استفاده مي‌شده است. فرهنگ‌هاي قديم فارسي يكي از معناي مصطلح خيش را پارچة كتاني (نكـ: اوحدي، 93؛ برهان قاطع) و از «بدترين كتان» (ميداني، 35؛ سجزي، 1/108) دانسته‌اند.

خيش پردة كتاني يا كرباسي ستبر و خشني بود كه ريسماني به آن مي‌بستند و آن را مانند بادبان از سقف خانه مي‌آويختند. با كشيدن و رها كردن ريسمان، خيش به حركت در مي‌آمد و هوايي خنك و مطبوع در فضاي خانه مي‌پراكند. براي خنك‌تر كردن هواي خانه، خيش را با آب و گلاب خيس مي‌كردند (نكـ: متز، 2/120؛ نيزنك: مناظر احسن، 220).

اتاق‌ يا خانه‌اي را كه خيش در آن كار مي‌گذاشتند، «خيش‌خانه» مي‌ناميدند (بيهقي، 121؛ برهان قاطع، ذيل همين كلمات).

خيشها و خيش‌خانه‌ها را به شكل‌هاي گوناگون مي‌ساختند. گونه‌اي از خيش‌خانه‌ها به شكل يك چارطاقي كپر مانند بود كه آن را با خار شتر يا ني و يا پيش (شاخة درخت خرما) و معمولاً در كنار آب مي‌ساختند. تابستانها درون آن مي‌نشستند و از بيرون بر آن آب مي‌پاشيدند. با وزش باد نسيم به خار و ني، هواي تازه و خنكي از لا به لاي آن‌ها به فضاي داخل خيش‌خانه مي‌آمد (نكـ: برهان قاطع؛ آنندراج). اين‌گونه خيش‌خانه از هزارها سال پيش در ايران، به خصوص بلوچستان و سيستان، به كار مي‌رفته است و آن را «خارخانه» يا «آدوربند» (باستاني، 347) مي‌ناميدند. يكي ديگر از رايج‌ترين اسبا‌ب‌ خنك‌كننده در خانه‌ها بادبزن بوده است. بادبزن‌ها را معمولاً از ني و برگ خرما مي‌بافتند. در ساخت بادبزن پارچه و چوب و گاهي استخوان عاج‌ فيل هم به كار مي‌رفت. بادبزن‌ها عموماً سقفي يا دستي بودند. در ايران بادبزن‌هاي سقفي را كه با كشاكش ريسماني حركت مي‌كرد، «بادفر»، و نوعي بسيار بزرگ آن را كه «بادكش» مي‌ناميدند (نكـ: اوحدي، 29؛ برهان قاطع، ذيل همين كلمات). امروزه نيز، مردم بجز انواع بادبز‌ن‌هاي سنتي حصيربافت يا ني بافت، از بادبزن‌هاي نوين برقي و دستگاه‌ كولر آبي و گازي و سيستم‌هاي تهوية مطبوع براي خنك كردن فضاي زيستگاه‌هاي خود استفاده مي‌كنند. برف و يخ از عمده‌ترين سرد نگهدارنده‌هاي مواد فاسد شدني در فصول گرم سال بود. براي خنك نگه‌داشتن آب آشاميدني، بيشتر از كوزه‌هاي سفالي استفاده مي‌شد. كوزه‌هاي آب را شب در مسير جريان هوا مي‌گذاشتند تا نسيم و اياز شبانگاهي آب درون آن‌ها را خنك كند. سطح بيرون كوزه‌ها را نيز، گاهي با پارچة ستبر كتاني و كنفي مي‌پوشاندند، تا از اثر گرما بر كوزه و آب آن بكاهد. امروزه از انواع يخ‌دان يا صندوق، فلاسك، يخچال و فريزر نفتي و برقي و گازي براي سرد نگه‌داشتن مواد فاسد شدني در هواي گرم، استفاده مي‌كنند.

اسباب شست و شو:

اسباب حمام: اين‌گونه وسايل را در حمام‌هاي خصوصي و عمومي به كار مي‌بردند. استفاده از اسباب حمام شخصي در ميان ايرانيان وجود داشت. هر يك از اعضاي خانواده، به خصوص زنان، اسباب حمام مخصوص به خود داشت. اسباب حمام را از لحاظ نقش و محل كاربري مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد: نخست اسباب و اشيائي كه در گرم‌خانة حمام براي تن‌شويي و رنگ و حنا بستن به كار مي‌رفتند، مانند مائزر يا لنگ، طاس، طاسچه، مشربه، لنگچه يا پيالة رنگ و حنا، سنگ حنابندان، سيني يا مجمعة توگرد چرخي زيرپا براي نشستن (كتيرايي، 167)، مِحَكَّه يا اُسْتُره براي تراشيدن مو (نكـ: مناظر احسن، 234)، قيچي، آينة دستي، شانه، كيسه و ليف؛ نيز گل سرشو، سفيداب رو، اشنان، سدر و كافور و صابون. دوم اسباب و وسايلي كه در سربينه يا رختكن حمام براي خشك كردن سر و تن و نشستن به كار مي‌رفتند، مانند مئزر يا لنگ‌‌ سفيد يا صورتي- لنگ زنان معمولاً پارچة صورتي ساده يا گلدار توري‌دوزي شده و ناخنك زده بود (نكـ: شهري، تهران قديم، 1/527)- منشف يا منشفه يا حوله و قطيفه (دوزي، 393)، دستمال سرخشكان و پاخشكان، قاليچة زيرپا، يا «حمامي»، بقچة سوزني قالي ترمة يراق‌دوزي شده با آستر اطلس، سارُغ يا سفرة حمام كه آن را كتان يا چلوار سفيد مي‌دوختند و روي سوزني ترمه يا قاليچة زيرپا مي‌انداختند (شهري، همان، 1/526-529). يك تختة فرش حمامي يا يك طاقة سوزني‌ ترمه از اسباب ضرور حمام بانوان ايراني به شمار مي‌رفت. فرش حمامي را ظريف و پر نقش و نگار مي‌بافتند و كرمانشاه از شهرهايي بود كه اين نوع فرش در آن بافته مي‌شد (ويلز، 195).

اسباب رُفت و روب: وسايل رفت و روب و گردگيري و غباررويي از در و پنجره‌ها و ديواركوب‌ها و پرده و اشياء داخل طاقچه‌ها و رف‌ها، جاروها و گردگيرهاي گوناگون گياهي، پارچه‌اي و مويي از ديگر اسباب‌خانه محسوب مي‌شوند. در قديم، بهترين جارو را از ليف خرما يا از گياهان صحرايي مي‌ساختند. از ديرباز تاكنون، گيلان، مازندران و قزوين در صنعت جاروسازي معروفند. شهرت جاروي گيلان هم‌پاي حصير آن بود. مؤلف حدود العالم به صدور جاروي گيلان به همة جهان در سدة 4ق اشاره مي‌كند (ص150).

تهراني‌ها معمولاً با «جاروي قزويني» كفپوش‌هاي اتاق، با «جارو چِزه» قالي‌هاي خرسك و كُرك روي قالي و كف زمين اتاق و خانه، و با «جارو نرمه» گرد و غبار درگاه‌ها و طاقچه‌ها را مي‌رُفتند. بزرگان و اعيان كه پيش‌خدمت داشتند، حياط و باغشان را با «جارو فراشي» مي‌رُفتند. جارو فراشي همان جارو چزه است كه آن را به يك دستة چوبي بلند مي‌بندند. چون اين‌گونه جارو مخصوص جاركشان و فراشان مساجد و  زيارتگا‌ه‌ها و تكاياست، به آن اصطلاحاً «جارو فراشي» گفته‌اند (شهري، همان، 4/303).

«چوب پَرْ» وسيلة گردگيري بوده است. چوب پر را از بستن مشتي پر يا لَته يا تكه پارچه بر سر يك دستة چوبي كوتاه درست مي‌كردند. گرد و غبار چراغ‌ها و بلورجات و چيني‌ها و ديواركوب‌ها را با چوب پر مي‌زدودند. براي پاك كردن دودة تنور و دودكش بخاري‌ها ابزاري به نام «لوله پاك‌كن» به كار مي‌بردند. لوله پاك‌كن مقداري كهنه پارچه يا تار مو بود كه بر سر يك دستة چوبي مي‌بستند. از لوله پاك‌كن دسته بلند وپُر مو براي پاك كردن دودكش‌هاي بخاري، از لوله پاك‌كن دسته كوتاهِ كم مو براي تميز كردن حباب و لولة شيشه‌اي چراغ‌هاي روشنايي بهره مي‌جستند.

اسباب قهوه و چاي:  به دست آمدن قوري‌هاي سفالي و فلزي در كاوش‌هاي باستان‌شناسي نقاطي مانند لرستان و گيلان، نشان‌دهندة كاربرد اين اسباب در ايران باستان بوده است (ورتايم، 115). از تاريخ ورود قهوه به ايران اطلاع دقيقي در دست نيست، اما احتمالاً در زمان سلطنت شاه طهماسب (سلـ930-984ق) نوشيدن قهوه متداول بوده است (صفا، 5(1)/84). سياحاني كه در دورة صفوي به ايران سفر كرده‌اند، به رسم نوشيدن قهوه همراه با كشيدن قليان (تاورنيه، 644) اشاره مي‌كنند. چاي‌نوشي در ايران، پيش از كشت گياه چاي در اين سرزمين، و از دورة صفوي در ميان گروه‌هايي از مردم مرسوم بوده است. با تداول رسم نوشيدن قهوه و چاي در ايران اسباب مخصوص نوشيدن قهوه و چاي نيز به اسباب خانة مردم افزوده شد. در دربار پادشاهان و خانة بزرگان، فضاي ويژه‌اي را براي تهية قهوه و چاي اختصاص داده بودند. نويسندة تذكرة الملوك از اسباب قهوه‌نوشي مانند قهوه‌دان‌هاي طلا و نقره و مس و قرا آفتابه‌ها (آفتابه‌هاي سياه رنگ مخصوص قهوه) و قهوه ‌بريان‌كن و پياله و سيني در دربار صفوي ياد مي‌كند (1/32). قهوه را در قوري و ظرف‌هاي چيني و فلزي مي‌جوشاندند و دم مي‌كردند و دم كردة آن را در فنجان‌هاي چيني مخصوص قهوه‌خوري مي‌ريختند و در سيني مي‌گذاشتند. مستوفي در شرح قهوه‌خانة بخش بيروني خانة خود به اسباب قهوه‌خوري اشاره مي‌كند و مي‌نويسد: «در يكي از طاقچه‌ها قهوه‌جوش و قهوه‌ريز و سيني و فنجان قهوه‌خوري» چيده شده بود (1/228).

ورود سماور به ايران در دورة صفوي دانسته، و نوشته‌اند كه عامة مردم آن زمان سماور را «حمام برنجي» مي‌ناميدند (آدميت، 349). كاربرد سماور براي جوشاندن آب و دم‌كردن چاي روي آن در دورة قاجار فراگير شد و به هر خانه‌اي راه يافت. ساخت سماور در ايران از زمان صدارت اميركبير متداول شد. امير سماوري را كه ملك‌التجار روسيه در 1266ق به او ارمغان كرده بود، به يكي از صنعتگران زبردست اصفهان سپرد تا از روي آن سماور بسازد و به بازار بدهد (همو، 394-395). در آغاز، سماورها بيشتر زغال‌سوز بودند. بعدها ساخت سماورهاي نفت‌سوز و برقي نيز معمول شد. برخي از سماورهاي بزرگ داراي چند  شير بودند. سماورهاي يك شيره در خانه‌ها و سماورهاي 2 يا 3 شيره در مجالس عزاداري، ميهماني و برخي قهوه‌خانه‌ها به كار مي‌رفتند. اسباب سماور و پاي سماور، تنوره يا دودكش، تشتك يا جام برنجي يا ورشو، سيني زير سماور و پارچ آب بود. اسباب چاي‌خوري عامة مردم بسيار ساده، فقط براي برآوردن نياز بود، اما اسباب چاي‌خوري رجال مملكتي و توانگران مفصل و نفيس و گرانبها بود. مجموعة اسباب چاي‌خوري تشكيل مي‌شد از قوري سفالي يا چيني ساده و عكس‌دار يا فلزي، روقوري مخمل يا ترمة سوزن‌دوزي شده، پياله يا فنجان چاي، استكان و نعلبكي سفالي يا بلور و چيني، استكان‌هاي كمر باريك لب طلايي بلور، قاشق چاي‌خوري مسي يا ورشو يا رويي يا نقره‌اي و يا طلايي، انگاره‌هاي ورشو و نقره‌اي و طلايي، چايدان، چاي صاف‌كن، قندان برنجي يا چيني يا بلور، جام يا لگن استكان شويي، سيني زير استكاني، سفره يا كيسة قند، و قندشكن و سنگ قندشكن.

اسباب دود و دم: پيش از رواج تدخين و اسباب دودكشي، بسياري از مردم از «نشوق» يا «انفيه» استفاده مي‌كردند. نشوق و انفيه گياهان خوشبو و نشأه‌آوري بودند كه مردم آن‌ها را براي كيف و سرخوشي به بيني مي‌كشيدند يا در دهان مي‌گذاشتند و مي‌جويدند. اين گياهان را در قوطي‌هايي كه به آن «انفيه‌دان» مي‌گفتند، مي‌ريختند و پيوسته با خود همراه داشتند. پس از آشنايي مسلمانان با گياه توتون و تنباكو و دود كردن آن در اوايل سدة 11ق، رفته‌رفته اسباب دود كردن توتون و تنباكو نيز ميان آنان متداول شد. رايج‌ترين اسباب تدخين توتون و تنباكو در ايران چپق و قليان بود.

چوبي گرد و دراز و ميان تهي به اندازة يك چارك تا دو متر با سركي چوبي يا سفاي است. توتون را در سر چپق مي‌ريزند و آتش مي‌زنند و مي‌كشند. اين ابزار دودكشي نخستين بار در آغاز سدة 11ق، به ايران آمد (نكـ: كسروي، 8-9، 14-16). در گذشته، كشيدن چپق عادت عمومي مردم شده بود و مردم از هر قشر و گروه، توانگر و فقير چپق مي‌كشيدند.

در ايران نيز، شاه عباس اول و شاه صفي هر گاه كه مقتضي مي‌ديدند، مردم را از دود كردن چپق باز مي‌داشتند (نكـ: فلسفي، 2/280؛ تاورنيه، 538).

چپق‌هاي نفيس را از چوب آ‌بنوس و عناب يا توت و انجير مي‌ساختند و آن‌ها را تراش مي‌دادند و روي آن‌ها نگين‌هاي ياقوت و فيروزه مي‌نشاندند. چپق‌هاي معمولي را از چوب گيلاس و آلبالو مي‌ساختند. چوب‌ چپق‌هاي نقره‌اي قلم‌زده يا كنده‌كاري شده و چوب چپق‌هاي فولادي طلا يا نقره‌كوب و چوب چپق‌هاي خاتم‌كاري و منبت‌كاري شده نيز ميان برخي از مردم مرفه شهري به كار مي‌رفت (نكـ: سمسار، 24-25). سر چپق چپق‌هاي نفيس را بيشتر از چوب نازك‌كاري شده يا از چيني عكس‌دار انتخاب مي‌كردند. كاربرد چپق در دورة صفوي چنان فراگير شده بود كه در اصفهان بازاري به «بازار چپق‌سازان» اختصاص داشت(7/139).

چوب چپق مجالس اشراف بسيار بلند بود و به دو متر مي‌رسيد. سرك اين‌گونه چپق‌ها هم چند برابر چپق‌هاي معمولي بود. در مجالس ميهماني، چپق‌ چاق‌كن، چپق مجلسي را مي‌آورد و سر چپق را به دست ارباب يا ميهمان مي‌داد. سپس توتون در سر چپق مي‌ريخت و رويش زغال افروخته مي‌گذاشت تا بكشند. چپق مجلسي دهان به دهان در ميان ميهمانان مجلس، به ترتيب شأن و مقام يا سن وسال مي‌گشت. نخستين پك و آخرين پك را ارباب بزرگ مجلس به چپق مي‌زد. پس از آن ميهمانان مي‌توانستند چپق‌هاي خود را روشن كنند و بكشند (شهري، تاريخ اجتماعي...، 6/445-446).

چپق‌هاي مردم عادي بيشتر ساده و معمولي، و دستة چپق‌هاي آنان معمولاً چوبي و سر چپق‌ها سفالي بود. بهترين سرچپق‌هاي سفالين نقش و نگاردار را سفالگران همدان مي‌ساختند. چپق چاروادارها، خركچي‌ها، ساربان‌ها، و عمله‌ها سرة چوبي درشت و زمخت داشت و در برابر ضربه مقاوم بود و زود نمي‌شكست.

كيسة چپق يا كيسة توتون چپق‌كش‌ها از چرم يا پارچه دوخته شده بود. كيسة توتون‌هاي چرمي را از پوست بز دباغي شده (تيماج) يا پوست ميش دباغي شده (ميش) مي‌دوختند و روي آن‌ها را معمولاً خامه‌دوزي يا مليله‌دوزي مي‌كردند و گل‌ميخ‌هاي طلايي و نقره‌اي به آن‌ها مي‌دوختند (همان، 2/183). كيسة چپق‌هاي پارچه‌اي را معمولاً از مخمل يا شال گلدوزي و سوزن‌كاري شده درست مي‌كردند. برخي كيسه چپق‌ها هم قالي‌بافت بود. چپق‌كش‌ها به هنگام بيرون رفتن از خانه، يا رفته به سفر، چپق و كيسة توتونشان را در پر شال كمرشان مي‌زدند يا در «چنته» مي‌گذاشتند و از كمر خود مي‌آويختند.

قليان: پديدآورندة قليان شناخته نشده است. برخي (مثلاً كسروي، 18،17) ايرانيان را سازندة قليان دانسته، و گفته‌اند كه قليان از ايران به سرزمين‌هاي مسلمان ترك و عرب راه يافت.

پورداود ورود تنباكو را به ايران در سال‌هاي بعد از 920ق و به دست پرتغالي‌ها و از راه جنوب دانسته است. همو به استناد شعري از اهلي شيرازي (د942ق) كه در آن به دود كردن تنباكو با قليان اشاره شده، رواج دودكشي با قليان را در نيمة نخست سدة 10ق در ايران قطعي مي‌داند («تنباكو»، 219،198؛ نيز نكـ: فلسفي، 657-658). سياحاني كه از دورة صفوي به اين سو به ايران سفر كرده‌اند، به عادت ايرانيان به دودكردن قليان اشاره دارند. تاورنيه در وصف عادت سخت ايرانيان به دودكردن تنباكو و نوشيدن قهوه مي‌نويسد: نخستين چيزي كه خانواده‌هاي ايراني در سر سفرة غذا مي‌آورند، قليان است و قهوه (ص644-645).

قليان‌كشي نخست ميان مردم قشرهاي بالاي اجتماع و سپس ميان تودة مردم رواج يافت و از آن پس اسباب قليان در زمرة اسباب‌خانة مردم درآمد. بزرگان و توانگران، قلياندار، مرد و زن داشتند تا براي مردان و زنان خانه و ميهمان قليان چاق كنند.

يك قليان از چند تكه به نام‌هاي كوزه، ميانه، سر يا سرك، ميلاب، ني يا ني‌پيچ و بادگير ساخته شده، و به هم آمده است. تكه‌هاي قليان را از جنس‌هاي مختلف مي‌ساختند: كوزة قليان را از نارگيل يا نارگيله (كدوي قلياني)، سفال، شيشه يا بلور، چيني نقش‌دار يا صورت‌دار و فلز، به خصوص نقره و برنج؛ ميانه را معمولاً از چوب با تراش‌هاي گوناگون؛ ميلاب و ني را عموماً از چوب يا ني؛ ني‌پيچ را از مفتول سيمي بلند بافته با پوست يا پارچه و يا لولة لاستيكي پيچش ‌پذير؛ سرك را يا تماماً از سفال يا چيني، يا آتشگير آن را از فلز و پايه‌اش را از چوب يا سفال لعابدار و يا چيني؛ و بادگير يا كلاهك قليان را هم از مس يا نقرة تمام مشبك.

در اسباب دود و دم خانة بزرگان افزون بر قليان‌هاي ساده و معمولي قليان‌هاي نفيس و گرانبها نيز بود كه در مجلس رسمي و ميهماني‌ها از آن‌ها استفاده مي‌كردند. اين‌گونه قليان‌ها، كوزه‌اي نقره‌اي مليله‌كاري و نگين‌نشان، يا برنجي مطلاي پر نقش و نگار يا چيني عكسي و صورت‌دار؛ ميانه و سركي از طلا يا نقرة فيروزه و ياقوت نشان؛ و بادگيري از طلا يا نقره و يا ورشو داشتند. نمونه‌هايي از اين قليان‌هاي نفيس در موزة هنرهاي تزئيني و موزة مردم‌شناسي ايران نگهداري مي‌شود (نكـ: سمسار، 20-24).

كوزة قليان‌هاي چيني و بلور در دورة قاجار ميان بزرگان و توانگران جامعه طرفدار بسيار داشت. قليان در ميان خانواده‌هاي ايراني چنان جا باز كرده بود كه خراطان و قليان فروشان بازار شهرها در جشن‌هايي مانند نوروز، دكان‌‌هايشان را با اسباب قليان آذين مي‌بستند.

از اسباب ديگر قليان بايد چهارپاية زير قليان، سيني زير قليان، منقل، انبر، آتشگردان، جام زغال، و كيسه يا كيف تنباكو را نام برد. سنگ چخماق و فولاد آتش‌زنه، پيش از ساختن كبريت و فندك، از اسباب آشپزخانه و قليان و چپق بود. سنگ چخماق را بر يك قطعه فولاد مي‌كشيدند، تا اخگري از سنگ بر جهد و پنبه يا فتيله و كهنه‌اي را بگيراند و از آتش آن زغال قليان را بيفروزند.

سيگار: با ورود سيگار به ايران، احتمالاً در نيمة دوم سدة 13ق، و رواج سيگار پيچي و سيگاركشي ميان مردم ايران، كم‌كم ابزار ساده و اندك اين نوع دودكشي نيز پديد آمد و در زمرة اسباب دود و دم و اسباب خانه جاي گرفت. در آغاز، به طوري كه كسروي مي‌گويد، اعيان و بازرگانان رسم سيگار كشي را خوار مي‌شمردند و سيگار كشي ميان تودة مردم، به خصوص جوانان و روستاييان رواج داشت. به تدريج سيگار بر چپق و قليان پيشي گرفت و در ميان همة گروه‌ها و طبقات از جمله بزرگان و اعيان جا بازكرد (ص24-25).

چوب‌سيگار، قوطي سيگار يا جعبة سيگار، زير سيگاري يا جاسيگاري، و جاي كبريت از اسباب سيگار است. چوب سيگاري‌ها را كوتاه و بلند و از چوب و سنگ مرمر و يشم و صدف دريايي مي‌تراشيدند. برخي چوب‌سيگارها ساده و برخي ديگر كنده‌كاري و تزيين شده بود. گاهي حلقه‌اي ورشو يا نقره يا برنج نيز بر سر و ته چوب‌سيگارهاي چوبي مي‌انداختند. توانگران از چوب‌سيگارهاي نقره‌اي مليله‌كاري و خاتم‌كاري شده- كه آن‌ها را استادان هنرمند اصفهاني ساخته بودند- براي دودكردن سيگار استفاده مي‌كردند. قوطي سيگار يا جعبة سيگار دو گونه بود: جيبي و مجلسي. قوطي سيگارهاي جيبي را از برنج، ورشو و نقره، و مجلسي را از چوب ساده يا چوب خاتم‌كاري و منبت‌كاري شده و نيز از سنگ و نقره و طلا مي‌ساختند. چوب‌سيگارهاي سنگي را تراشه‌هايي زيبا و هنرمندانه مي‌دادند و چوب‌سيگارهاي نقره‌اي را مليله‌كاري مي‌كردند و سري كهربا بر آن‌ها مي‌گذاشتند. نمونه‌هايي از چوب‌سيگارهاي تراشه‌دار سنگي و چوب‌سيگارهاي نقره‌اي تزيين شده در موزة هنرهاي تزييني نگهداري مي‌شود (نكـ: سمسار، 24-25). قوطي سيگارها معمولاً مستطيل شكل، و عرض آن‌ها به اندازة قد سيگار بود. كساني كه سيگار را خود مي‌پيچيدند، همواره يك قوطي توتون و كاغذ مخصوص سيگار پيچي همراه داشتند. زير سيگاري يا جاسيگاري را معمولاً از جنس نسوز چون سفال، فلز يا شيشه، و جاكبريتي را از چوب و خاتم مي‌ساختند.


مآخذ:

آدميت، فريدون. اميركبير و ايران. تهران: 1354؛ آل‌علي، نورالدين. اسلام در غرب. تهران: 1370؛ آنندراج، محمدپادشاه. تهران: 1335-1336؛ ابن بطان، مختار. تقويم الصحة. ترجمة فارسي، به كوشش غلامحسين يوسفي، تهران: 1350؛ ابن‌بطوطه، محمد. رحلة. به كوشش محمد عبدالمنعم، بيروت: 1987؛ ابن‌خلدون، العبر؛ ابن‌سعد، محمد. الطبقات‌ الكبري. بيروت: 1960؛ ابن شهر آشوب، محمد. مناقب. قم: انتشارات علامه؛ ابوالحجاج بلوي، يوسف.  الف باء. به كوشش مصطفي وهبي، قاهره: 1287؛ ابوعلم، توفيق. فاطمة‌الزهرا(س). ترجمة علي‌اكبر صادقي. تهران: 1364؛ اصطخري، ابراهيم. مسالك و ممالك. به كوشش ايرج افشار، تهران: 1347؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن. صدرالتواريخ. به كوشش محمد مشيري، تهران: 1349؛ همو، المآثر و الآثار. چهل سال تاريخ ايران. به كوشش ايرج افشار، تهران: 1363؛ افشاري، مهران. «جوانمردي پيشه‌وران»، چيستا. تهران:1369، شمـ8؛ الئاريوس، آدم. سفرنامه. ترجمة احمد بهپور، تهران: 1363؛ اوحدي‌بلياني، محمد. سرمة سليماني، به كوشش محمود مدبري، تهران: 1364؛ باستاني‌پاريزي، ابراهيم. از پاريز تا پاريس. تهران: 1357؛ بخاري، محمد. صحيح. استانبول: 1982؛ بروگش، هاينرويش. سفري به دربار سلطان صاحبقران. ترجمة كردبچه، تهران: 1367؛ برهان قاطع.  محمد حسن خلف تبريزي. به كوشش محمد معين، تهران: 1357؛ بيروني، ابوريحان. صيدنه. ترجمة ابوبكر بن علي بن عثمان كاساني، به كوشش منوچهر ستوده و ايرج افشار، تهران: 1358؛ بيهقي، ابوالفضل. تاريخ. به كوشش علي‌اكبر فياض و قاسم غني، تهران: 1324؛ پاينده، محمود. آيين‌ها و باورداشت‌هاي گيل وديلم. تهران: 1355؛ پورداود، ابراهيم. «تبناكو- توتون»، هرمزد نامه. تهران: 1331؛ همو، «خاموش بودن ايرانيان در سرخوان»، آناهينا. به كوشش مرتضي‌ گرجي، تهران: 1343؛  پولاك، ياكوب‌ادوارد. سفرنامة ايران و ايرانيان. ترجمة كيكاووس جهانداري، تهران: 1361؛ پيرنيا، محمدكريم. «بادگير و خيشخان». باستان ‌شناسي و هنر ايران، تهران: 1348؛ شمـ4؛ همو، «مردم واري در معماري ايران»، معماري ايران. به كوشش آسيه جوادي، تهران: 1363، ج1؛ تاريخ صنعت و اختراع ، مباني تمدن صنعتي. به كوشش موريس دوما، ترجمة عبدالله اردكاني، تهران: 1362؛ تذكرة الملوك. به كوشش محمد دبيرسياقي، تهران: 1332؛ توحيدي، فائق و علي محمد خليليان. «بهبهان گنجينة ارجان»، شهرهاي ايران. به كوشش يوسف كياني، تهران: 1366: ثعالبي، عبدالملك. لطائف..