فلک
فلك ، يا آسمان در علم هيئت، جسمي كه محيط بر عالم هستي باشد. تا پيش از اختراع تلسكوب و تحول علم ستارهشناسي جديد، وجود فلك در علم هيئت (هيئت و وضع قرار گرفتن ستارگان و افلاك) مسلم گرفته ميشد. مطابق جهانشناسي پيشينيان، جهان مجموعة زمين و ستارگان ثابت و سياري بود كه براي آنان قابل رؤيت و تشخيص بود. اين مجموعه در حال گردش هميشگي است و فلك به همان چيزي اطلاق ميشد كه مسير حركت دايرهاي آنان را تشكيل ميداد. افلاك در اين نظريه، در مجموع شكلي كرهاي دارد با محوري كه شمال آن رأس سرطان و جنوبش رأس جدي است و بر دور اين محور ميگردد. زمين مركز اين كره به شمار ميرود و ثابت است و فلكها كه عدة آنها 9 تاست به ترتيب، هر يك محيط بر ديگري، مانند طبقات پياز، بر گرد آن در حركتند: فلك سيارات يا افلاك سيارات سبعه (ماه، عطارد، زهره، خورشيد، مريخ، مشتري، زحل)، فلك ستارگان ثابت يا فلك البروج و فلك استوا (= فلك اطلس= فلكالافلاك). به اين ترتيب فلك استوا بزرگترين و بيرونيترين مدار را دارد و محيط بر همة افلاك است. جنس افلاك را تا پيش از ارسطو، اغلب از همان طبايع عناصر چهارگانة زميني ميپنداشتند كه به نظر قدما عنصر آتش بر آن غلبه داشت، گرچه نه آتشي سوزنده، بلكه همچون سوزنده بلكه همچون آتشي غريزي كه در بدن است. اما به نظر ارسطو، طبيعت فلك غير از طبايع چهارگانه و در واقع طبيعت پنجم است.1
به اين ترتيب، اين خود افلاك هستند كه ميگردند نه ستارگان آن. فلك جسم است اما نه جسم عنصري، بلكه جسم اثيري است. هر نُه فلك، زنده و داراي جان (نفسناطقه) هستند و حركت دائمي آنها به مدد نُه عقلي است كه نفس و فلك خاص آن عاشقانه به آن ميانديشد.2
مآخذ:
1. مسعودي، علي بن حسن. التنبيه و الاشراف. ترجمة ابوالقاسم پاينده، تهران: 1381، 7- 9.
2. سبزواري، ملاهادي. شرح منظومه. «فلسفه»، سنگي، قم: مكتبه المصطفوي، 267- 269.
منوچهر پزشک