پرش به محتوا

حال: تفاوت میان نسخه‌ها

از ویکی ایران
Maedeh (بحث | مشارکت‌ها)
بدون خلاصۀ ویرایش
Samei (بحث | مشارکت‌ها)
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(۷ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۲ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
'''[[حال]]،''' در لغت به معنی اکنون و لحظه و وضعیت و حالت جسمی است و اصطلاحی است در عرفان و کلام:
'''[[حال]]،''' در لغت به معنی اکنون و لحظه و وضعیت و حالت جسمی است و اصطلاحی است در عرفان و کلام:


1)  '''در عرفان:''' حال عبارت است از وارد غیبی که بدون کوشش و جستجوی سالک بر دل وی وارد می‌شود مثل حزن (= اندوه عشق) و قبض و بسط و همانندان‌ها. حال را موهبت دانسته‌اند که به لطف حق بر دل‌های پاک وارد می‌شود<ref>کاشانی. '''''اصطلاحات الصوفیه'''''. تحقیق دکتر محمد کمال ابراهیم جعفر، قم: افست کتابخانه بیدار، 1370، ص57؛ جرجانی. '''''التعریفات'''''. چاپ مصر، 1306، ص36؛ قشیری. رساله قشیریه (ترجمه فارسی)، تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، تهران:  </ref>. حال در «وقت» یعنی لحظه‌ای که سالک دران به سر می‌برد و از گذشته واینده جدا شده است بر دل وی ورود می‌کند و وقت او را خوش می‌سازد و به تعبیر هجویری وقت او را مزین می‌کند چنان‌که روح، جسد را زینت می‌بخشد<ref>هجویری. '''''کشف''''' '''''المحجوب'''''. چاپ ژوکوفسکی، تهران: ؟ ؛ کاشانی. '''''اصطلاحات''''' '''''الصوفیه'''''. ص57.</ref>. در پرتو حال، سالک جلوه‌های حقیقت را مشاهده می‌کند و بهره‌هایی از حقیقت را در می‌یابد. حال را به برق جهنده تشبیه کرده‌اند، ازان رو که پایدار نیست و چون پایدار و دائمی شود ازان به مقام<sup>*</sup> تعبیر می‌گردد<ref>لاهیجی. '''''شرح''''' '''''گلشن''''' '''''راز'''''. چاپ زوار، تهرن: 1371، ص23.</ref>. گرچه احوال، گوناگون است اما ابونصر سراجان را ده گونه دانسته‌ است:<ref>  سراج نیشابوری، ابونصر. '''''اللّمع''''' '''''فی''''' '''''التصوف'''''. به کوشش نیکلسن، لیدن، 1914م، ص 43- 54- 64.</ref>
=== در عرفان ===
حال عبارت است از وارد غیبی که بدون کوشش و جستجوی سالک بر دل وی وارد می‌شود مثل حزن (= اندوه عشق) و قبض و بسط و همانندآن‌ها. حال را موهبت دانسته‌اند که به لطف حق بر دل‌های پاک وارد می‌شود<ref>کاشانی. '''''اصطلاحات الصوفیه'''''. تحقیق دکتر محمد کمال ابراهیم جعفر، قم: افست کتابخانه بیدار، 1370، ص57.</ref><ref>جرجانی. '''''التعریفات'''''. چاپ مصر، 1306، ص36.</ref><ref>قشیری. رساله قشیریه (ترجمه فارسی)، تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، تهران: [بی نا]، [بی تا].</ref>. حال در «وقت» یعنی لحظه‌ای که سالک درآن به سر می‌برد و از گذشته و آینده جدا شده است بر دل وی ورود می‌کند و وقت او را خوش می‌سازد و به تعبیر هجویری وقت او را مزین می‌کند چنان‌که روح، جسد را زینت می‌بخشد<ref>هجویری. '''''کشف''''' '''''المحجوب'''''. چاپ ژوکوفسکی، تهران: ؟ ؛ کاشانی. '''''اصطلاحات''''' '''''الصوفیه'''''. ص57.</ref>. در پرتو حال، سالک جلوه‌های حقیقت را مشاهده می‌کند و بهره‌هایی از حقیقت را در می‌یابد. حال را به برق جهنده تشبیه کرده‌اند، از آن رو که پایدار نیست و چون پایدار و دائمی شود از آن به [[مقام]] تعبیر می‌گردد<ref>لاهیجی. '''''شرح''''' '''''گلشن''''' '''''راز'''''. چاپ زوار، تهرن: 1371، ص23.</ref>. گرچه احوال، گوناگون است اما ابونصر سراج، آن را ده گونه دانسته‌ است:<ref>  سراج نیشابوری، ابونصر. '''''اللّمع''''' '''''فی''''' '''''التصوف'''''. به کوشش نیکلسن، لیدن، 1914م، ص 43- 54- 64.</ref>


1)  '''مراقبه،''' یعنی مواظبت و نگاهبانی وان حال و دریافتی است که نسبت بهاگاهی حق بر ضمایر بندگاناغاز می‌شود، با تمرکز فکر یا حصر فکری سالک در حق (این که سالک جز به حق نیندیشد) ادامه می‌یابد، و سرانجام با بی‌خبری سالک از ماسوی الله به کمال می‌رسد.
==== 1)[[مراقبه]] ====
یعنی مواظبت و نگاهبانی و آن حال و دریافتی است که نسبت به آگاهی [[حق]] بر ضمایر بندگان آغاز می‌شود، با تمرکز فکر یا حصر فکری سالک در [[حق]] (این که سالک جز به [[حق]] نیندیشد) ادامه می‌یابد، و سرانجام با بی‌خبری سالک از ماسوی الله به کمال می‌رسد.


'''2) قرب،''' به معنی نزدیکی است و سالک چون به مراقبه دست یابد، نزدیکی به حق را احساس می‌کند و می‌کوشد تا با انجام دادن انواع طاعات خود را به حق نزدیک سازد (= قرب متقربان= مرحله ابتدایی) و در پیان به جایی رسد که به هر چه می‌نگرد خدا را بدان نزدیک ببیند (مقرب متحققان= مرحله متوسط) و سرانجام چنان از خود بی‌خود شود و در حق مستغرق گردد که جز حق، و حتی قرب خود، نبیند (= قرب منتهیان= مرحله نهایی).
==== 2) [[قرب]] ====
به معنی نزدیکی است و سالک چون به [[مراقبه]] دست یابد، نزدیکی به [[حق]] را احساس می‌کند و می‌کوشد تا با انجام دادن انواع طاعات خود را به [[حق]] نزدیک سازد (= [[قرب]] متقربان= مرحله ابتدایی) و در پیان به جایی رسد که به هر چه می‌نگرد خدا را بدان نزدیک ببیند (مقرب متحققان= مرحله متوسط) و سرانجام چنان از خود بی‌خود شود و در [[حق]] مستغرق گردد که جز [[حق]]، و حتی [[قرب]] خود، نبیند (= [[قرب]] منتهیان= مرحله نهایی).


'''3) محبت،''' به معنی دوست داشتن است و از محبت تام و تمام به عشق تعبیر می‌شود. اهل عرفان، از عشق سخن می‌گویند و محبت را هم در معنی عشق به کار می‌برند [← عرفان]، اما اهل تصوف (= اهل زهد) [← تصوف] با اصطلاح عشق کاری ندارند و از محبت بدان‌سان سخن می‌گویند که ابونصر سراج نیشابوری سخن گفته و محبت را سه گونه دانسته است: یک) '''محبت عامه،''' که از احسان خدا به بنده برمی‌خیزد، زیرا انسان کسی را که بدو احسان کند دوست می‌دارد؛ دو) '''محبت صادقان و متحققان،''' که حاصل دریافت باطنی و نظر قلب است نسبت به بی‌نیازی و جلال و عظمت خداوند ـ نتیجه این محبت، نابودی جمله صفات بشری است؛ سه) '''محبت صدیّقان و عارفان،''' که نتیجه نظر پاک و معرفتانان است به این‌که خداوند بدون سبب و به صرف فضل و رحمتان‌ها را دوست می‌دارد وانان هم بدون علت و بدون چشمداشت خدا را دوست می‌دارند.
==== 3) محبت ====
به معنی دوست داشتن است و از محبت تام و تمام به [[عشق]] تعبیر می‌شود. اهل عرفان، از [[عشق]] سخن می‌گویند و محبت را هم در معنی [[عشق]] به کار می‌برند [← عرفان]، اما اهل [[تصوف]] (= اهل زهد) [← [[تصوف]]] با اصطلاح [[عشق]] کاری ندارند و از محبت بدان‌سان سخن می‌گویند که ابونصر سراج نیشابوری سخن گفته و محبت را سه گونه دانسته است:


'''4) خوف،''' در لغت به معنی ترس و بیم است وان حالی است که نتیجه ترسیدن معقول و معتدل، و نه ترسیدن عوامانه و کودکانه، از خداست. این ترس سالک را به طاعت برمی‌انگیزد و از معصیت باز می‌دارد.
# '''محبت عامه،''' که از احسان خدا به بنده برمی‌خیزد، زیرا انسان کسی را که بدو احسان کند دوست می‌دارد؛
# '''محبت صادقان و متحققان،''' که حاصل دریافت باطنی و نظر قلب است نسبت به بی‌نیازی و جلال و عظمت خداوند ـ نتیجه این محبت، نابودی جمله صفات بشری است؛
# '''محبت صدیّقان و عارفان،''' که نتیجه نظر پاک و معرفت آنان است به این‌که خداوند بدون سبب و به صرف فضل و رحمتان‌ها را دوست می‌دارد و آنان هم بدون علت و بدون چشمداشت خدا را دوست می‌دارند.


'''5) رجا،''' به معنی امیدواری است وان نتیجه حال محبت و دوستداری حق است، و چون سالک بدین حال، که عین امیدواری است دست یابد، بدین باور می‌رسد که هر چه برایش پیشاید مطلوب است، بنابراین به پاداش و ثوابی که حق بدو می‌دهد، و به رحمت بی‌کران که حق شامل حالش می‌شود امیدوار است و سرانجام جز به حق امید نمی‌بندد و از دوست بجز دوست نمی‌طلبد و نمی‌خواهد. خوف و رجا در مراحلاغازین تصوف، با ترس از دوزخ و امید به بهشت پیوند داشت. با ورود عشق به تصوف از نیمه دوم سده دوم هجری قمری و شکل‌گیری عرفان عاشقانه تصوف از پرستش خدا به گونه عابدانه همراه با بیمی کودکانه، جای خود را به عشق و ارتباطی عاشقانه داد و عبارت شد از پرستش خدا براساس عشق و رسیدن به این باور که «از دوست بجز دوست نمی‌باید خواست» یعنی تنها باید خدا را جست و خدا را خواست.
==== 4) [[خوف]] ====
در لغت به معنی ترس و بیم است و آن حالی است که نتیجه ترسیدن معقول و معتدل، و نه ترسیدن عوامانه و کودکانه، از خداست. این ترس سالک را به طاعت برمی‌انگیزد و از معصیت باز می‌دارد.


'''6) شوق،''' به معنیارزومندی و اشتیاق است وان حالی است که از محبت به بار می‌آید و عبارت از هیجان قلبی و شور درونی در دوران هجران برای وصول به معشوق.
==== 5) [[رجا]] ====
به معنی امیدواری است و آن نتیجه حال محبت و دوستداری [[حق]] است، و چون سالک بدین حال، که عین امیدواری است دست یابد، بدین باور می‌رسد که هر چه برایش پیش آید مطلوب است، بنابراین به پاداش و ثوابی که [[حق]] بدو می‌دهد، و به رحمت بی‌کران که [[حق]] شامل حالش می‌شود امیدوار است و سرانجام جز به [[حق]] امید نمی‌بندد و از دوست بجز دوست نمی‌طلبد و نمی‌خواهد. [[خوف]] و [[رجا]] در مراحل آغازین [[تصوف]]، با ترس از دوزخ و امید به [[بهشت]] پیوند داشت. با ورود [[عشق]] به [[تصوف]] از نیمه دوم سده دوم هجری قمری و شکل‌گیری عرفان عاشقانه [[تصوف]] از پرستش خدا به گونه عابدانه همراه با بیمی کودکانه، جای خود را به [[عشق]] و ارتباطی عاشقانه داد و عبارت شد از پرستش خدا براساس [[عشق]] و رسیدن به این باور که «از دوست بجز دوست نمی‌باید خواست» یعنی تنها باید خدا را جست و خدا را خواست.


'''7) اُنس،''' یعنی خو گرفتن وارامش یافتن و در اصطلاح حالی است که همانند شوق از محبت به بار می‌آید وان مسرّت درونی و شادمانی قلبی سالک است که از دیدار و مطالعه جمال محبوب حاصل می‌شود. این دیدار و مطالعه و در نتیجه این شادمانی درونی حاصل اعتماد سالک به خداوند و استعانت جستن از اوست.
==== 6) شوق ====
به معنی آرزومندی و اشتیاق است و آن حالی است که از محبت به بار می‌آید و عبارت از هیجان قلبی و شور درونی در دوران هجران برای وصول به معشوق.


'''8) اطمینان،''' در لغت به معنیارامش واسودگی خاطر است و در اصطلاح حالی است که از اعتماد دل سالک به خدا و باور داشتن این معنا که خداوند بهترین وکیل است، حاصل می‌شود و در پرتو همین اعتماد است که سالک باور می‌دارد که از خدا، که خیر مطلق است، برای او جز خیر به بار نمی‌آید و با همه وجود می‌پذیرد که جهان بهترین جهان ممکن است و هر چه روی می‌دهد خیر و نیک است و در پرتو چنین باوری است که سالک بهارامش می‌رسد . اطمینان وارامش به بارامده ازان، نتیجه «ذکر»<sup>*</sup> است. عوام از ذکر، دفع بلا و رسیدن روزی، خواص،ارامش باطنی و اخص خواص حیرت می‌جویند و در پرتو افزونی حیرت به مشاهده جمال حق می‌رسند.
==== 7) [[انس|اُنس]] ====
یعنی خو گرفتن و آرامش یافتن و در اصطلاح حالی است که همانند شوق از محبت به بار می‌آید و آن مسرّت درونی و شادمانی قلبی سالک است که از دیدار و مطالعه [[جمال]] محبوب حاصل می‌شود. این دیدار و مطالعه و در نتیجه این شادمانی درونی حاصل اعتماد سالک به خداوند و استعانت جستن از اوست.


'''9) مشاهده،''' در لغت به معنی دیدن است و در اصطلاح حالی است که دران سالک با چشم دل صافی که با نور یقین منور شده است [فراست<sup>*</sup>]، جمال حق را می‌بیند و به هدف نهایی خود که همانا هدف سیر و سلوک معنوی است دست می‌یابد و به مقام «فنا»<sup>*</sup> می‌رسد.  
==== 8) [[اطمینان]] ====
در لغت به معنی آرامش واسودگی خاطر است و در اصطلاح حالی است که از اعتماد دل سالک به خدا و باور داشتن این معنا که خداوند بهترین وکیل است، حاصل می‌شود و در پرتو همین اعتماد است که سالک باور می‌دارد که از خدا، که خیر مطلق است، برای او جز خیر به بار نمی‌آید و با همه وجود می‌پذیرد که جهان بهترین جهان ممکن است و هر چه روی می‌دهد خیر و نیک است و در پرتو چنین باوری است که سالک به آرامش می‌رسد . [[اطمینان]] و آرامش به بارآمده ازان، نتیجه «[[ذکر]]»<sup>*</sup> است. عوام از [[ذکر]دفع بلا و رسیدن روزی، خواص، [[آرامش در حضور دیگران|آرامش باطنی]] و اخص خواص حیرت می‌جویند و در پرتو افزونی حیرت به مشاهده [[جمال]] [[حق]] می‌رسند.


'''10) یقین،''' یعنی علمی که باان هیچ شک نیست و در اصطلاحاخرین حال از احوال دهگانه سالک راه حق است. بدین معنا که چون سالک به مشاهده حق دست یافت و فانی فی‌الله گشت و بقای بالله یافت به حقیقتی می‌رسد که دران هیچ شک نیست. از این حقیقت به دور از شک به یقین<sup>*</sup> تعبیر می‌شود.  
==== 9) مشاهده ====
در لغت به معنی دیدن است و در اصطلاح حالی است که درآن سالک با چشم دل صافی که با نور یقین منور شده است [فراست<sup>*</sup>]، [[جمال]] [[حق]] را می‌بیند و به هدف نهایی خود که همانا هدف سیر و سلوک معنوی است دست می‌یابد و به مقام «[[فنا]]»<sup>*</sup> می‌رسد.  


'''2) در کلام،''' متکلمان، حال را واسطه‌ای ثابت بین موجود و معدوم می‌دانند و برآنند که حال صفت شی موجود است، اما خود نه موجود است، نه معدوم مثل عالمیت یا علم (= دانایی)، قادریت یا قدرت (= توانایی) و نیز مثل تیزی و برندگی شمشیر و گردی گردو، که علم و قدرت، فی‌المثل، صفت انسان است و برندگی صفت شمشیر و گردی، صفت گردو که انسان، شمشیر و گردو موجود است، اما دانایی و توانایی و برندگی و گردی، موجود نیستند و به گمان متکلمان، معدوم هم نیستند؛ بلکه حالتی میانه موجودیت و معدومیت دارند<ref>جوینی. '''''الارشاد'''''. ص80؛ قوشچی. '''''شرح''''' '''''تجرید'''''. چاپ سنگی، ص19؛ تفتازانی. '''''شرح''''' '''''مقاصد'''''. چاپ سنگی، 1/84؛ علامه حلی. '''''کشف''''' '''''المراد'''''. چاپ قم، ص16؛ تهانوی. '''''کشاف''''' '''''اصطلاحات''''' '''''الفنون'''''. چاپ کلکته، 1/359.</ref>. در واقع متکلمان، به دلیل انکار وجود ذهنی، مجبور شده‌اند برای هستی مفاهیم مصدری (دانایی، توانایی، برندگی و...) قالبی بجویند وان قالب یا حالت بینابین هستی و نیستی است که ازان به حال تعبیر کرده‌اند<ref>  ابن‌سینا. '''''الهیات''''' '''''شفا'''''. چاپ ابراهیم مذکور، مقاله 1، فصل 5، ص29- 34؛ تهانوی. '''''کشاف''''' '''''اصطلاحات''''' '''''الفنون'''''. 1/80..</ref>.
==== 10) [[یقین]] ====
یعنی علمی که با آن هیچ شک نیست و در اصطلاح آخرین حال از احوال دهگانه سالک راه [[حق]] است. بدین معنا که چون سالک به مشاهده [[حق]] دست یافت و فانی فی‌الله گشت و بقای بالله یافت به حقیقتی می‌رسد که درآن هیچ شک نیست. از این حقیقت به دور از شک به [[یقین]]<sup>*</sup> تعبیر می‌شود.  


== '''مآخذ:''' ==
=== در کلام ===
متکلمان، حال را واسطه‌ای ثابت بین موجود و معدوم می‌دانند و برآنند که حال صفت شی موجود است، اما خود نه موجود است، نه معدوم مثل عالمیت یا علم (= دانایی)، قادریت یا قدرت (= توانایی) و نیز مثل تیزی و برندگی شمشیر و گردی گردو، که علم و قدرت، فی‌المثل، صفت انسان است و برندگی صفت شمشیر و گردی، صفت گردو که انسان، شمشیر و گردو موجود است، اما دانایی و توانایی و برندگی و گردی، موجود نیستند و به گمان متکلمان، معدوم هم نیستند؛ بلکه حالتی میانه موجودیت و معدومیت دارند<ref>جوینی. '''''الارشاد'''''. ص80.</ref><ref>قوشچی. '''''شرح''''' '''''تجرید'''''. چاپ سنگی، ص19.</ref><ref>تفتازانی. '''''شرح''''' '''''مقاصد'''''. چاپ سنگی، 1/84.</ref><ref>علامه حلی. '''''کشف''''' '''''المراد'''''. چاپ قم، ص16.</ref><ref>تهانوی. '''''کشاف''''' '''''اصطلاحات''''' '''''الفنون'''''. چاپ کلکته، 1/359.</ref>. در واقع متکلمان، به دلیل انکار وجود ذهنی، مجبور شده‌اند برای هستی مفاهیم مصدری (دانایی، توانایی، برندگی و...) قالبی بجویند و آن قالب یا حالت بینابین هستی و نیستی است که از آن به حال تعبیر کرده‌اند<ref>  ابن‌سینا. '''''الهیات''''' '''''شفا'''''. چاپ ابراهیم مذکور، مقاله 1، فصل 5، ص29- 34.</ref><ref>تهانوی. '''''کشاف''''' '''''اصطلاحات''''' '''''الفنون'''''. 1/80.</ref>.


== نیز نگاه کنید به ==
== نیز نگاه کنید به ==
* [[تصوف]]
* [[حق]]
* [[عشق]]<br />
== مآخذ ==
<references />


== منبع اصلی ==
== منبع اصلی ==
دانشنامه ایران
[https://icro.ir/ سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، مرکز مطالعات راهبردی روابط فرهنگی] (1398). دانشنامه ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی هنری و انتشارات بین المللی الهدی]،


== نویسنده مقاله ==
== نویسنده مقاله ==
'''اصغر دادبه'''
اصغر دادبه
[[رده:عرفان، فلسفه و کلام]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱ مهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۲:۴۹

حال، در لغت به معنی اکنون و لحظه و وضعیت و حالت جسمی است و اصطلاحی است در عرفان و کلام:

در عرفان

حال عبارت است از وارد غیبی که بدون کوشش و جستجوی سالک بر دل وی وارد می‌شود مثل حزن (= اندوه عشق) و قبض و بسط و همانندآن‌ها. حال را موهبت دانسته‌اند که به لطف حق بر دل‌های پاک وارد می‌شود[۱][۲][۳]. حال در «وقت» یعنی لحظه‌ای که سالک درآن به سر می‌برد و از گذشته و آینده جدا شده است بر دل وی ورود می‌کند و وقت او را خوش می‌سازد و به تعبیر هجویری وقت او را مزین می‌کند چنان‌که روح، جسد را زینت می‌بخشد[۴]. در پرتو حال، سالک جلوه‌های حقیقت را مشاهده می‌کند و بهره‌هایی از حقیقت را در می‌یابد. حال را به برق جهنده تشبیه کرده‌اند، از آن رو که پایدار نیست و چون پایدار و دائمی شود از آن به مقام تعبیر می‌گردد[۵]. گرچه احوال، گوناگون است اما ابونصر سراج، آن را ده گونه دانسته‌ است:[۶]

1)مراقبه

یعنی مواظبت و نگاهبانی و آن حال و دریافتی است که نسبت به آگاهی حق بر ضمایر بندگان آغاز می‌شود، با تمرکز فکر یا حصر فکری سالک در حق (این که سالک جز به حق نیندیشد) ادامه می‌یابد، و سرانجام با بی‌خبری سالک از ماسوی الله به کمال می‌رسد.

2) قرب

به معنی نزدیکی است و سالک چون به مراقبه دست یابد، نزدیکی به حق را احساس می‌کند و می‌کوشد تا با انجام دادن انواع طاعات خود را به حق نزدیک سازد (= قرب متقربان= مرحله ابتدایی) و در پیان به جایی رسد که به هر چه می‌نگرد خدا را بدان نزدیک ببیند (مقرب متحققان= مرحله متوسط) و سرانجام چنان از خود بی‌خود شود و در حق مستغرق گردد که جز حق، و حتی قرب خود، نبیند (= قرب منتهیان= مرحله نهایی).

3) محبت

به معنی دوست داشتن است و از محبت تام و تمام به عشق تعبیر می‌شود. اهل عرفان، از عشق سخن می‌گویند و محبت را هم در معنی عشق به کار می‌برند [← عرفان]، اما اهل تصوف (= اهل زهد) [← تصوف] با اصطلاح عشق کاری ندارند و از محبت بدان‌سان سخن می‌گویند که ابونصر سراج نیشابوری سخن گفته و محبت را سه گونه دانسته است:

  1. محبت عامه، که از احسان خدا به بنده برمی‌خیزد، زیرا انسان کسی را که بدو احسان کند دوست می‌دارد؛
  2. محبت صادقان و متحققان، که حاصل دریافت باطنی و نظر قلب است نسبت به بی‌نیازی و جلال و عظمت خداوند ـ نتیجه این محبت، نابودی جمله صفات بشری است؛
  3. محبت صدیّقان و عارفان، که نتیجه نظر پاک و معرفت آنان است به این‌که خداوند بدون سبب و به صرف فضل و رحمتان‌ها را دوست می‌دارد و آنان هم بدون علت و بدون چشمداشت خدا را دوست می‌دارند.

4) خوف

در لغت به معنی ترس و بیم است و آن حالی است که نتیجه ترسیدن معقول و معتدل، و نه ترسیدن عوامانه و کودکانه، از خداست. این ترس سالک را به طاعت برمی‌انگیزد و از معصیت باز می‌دارد.

5) رجا

به معنی امیدواری است و آن نتیجه حال محبت و دوستداری حق است، و چون سالک بدین حال، که عین امیدواری است دست یابد، بدین باور می‌رسد که هر چه برایش پیش آید مطلوب است، بنابراین به پاداش و ثوابی که حق بدو می‌دهد، و به رحمت بی‌کران که حق شامل حالش می‌شود امیدوار است و سرانجام جز به حق امید نمی‌بندد و از دوست بجز دوست نمی‌طلبد و نمی‌خواهد. خوف و رجا در مراحل آغازین تصوف، با ترس از دوزخ و امید به بهشت پیوند داشت. با ورود عشق به تصوف از نیمه دوم سده دوم هجری قمری و شکل‌گیری عرفان عاشقانه تصوف از پرستش خدا به گونه عابدانه همراه با بیمی کودکانه، جای خود را به عشق و ارتباطی عاشقانه داد و عبارت شد از پرستش خدا براساس عشق و رسیدن به این باور که «از دوست بجز دوست نمی‌باید خواست» یعنی تنها باید خدا را جست و خدا را خواست.

6) شوق

به معنی آرزومندی و اشتیاق است و آن حالی است که از محبت به بار می‌آید و عبارت از هیجان قلبی و شور درونی در دوران هجران برای وصول به معشوق.

7) اُنس

یعنی خو گرفتن و آرامش یافتن و در اصطلاح حالی است که همانند شوق از محبت به بار می‌آید و آن مسرّت درونی و شادمانی قلبی سالک است که از دیدار و مطالعه جمال محبوب حاصل می‌شود. این دیدار و مطالعه و در نتیجه این شادمانی درونی حاصل اعتماد سالک به خداوند و استعانت جستن از اوست.

8) اطمینان

در لغت به معنی آرامش واسودگی خاطر است و در اصطلاح حالی است که از اعتماد دل سالک به خدا و باور داشتن این معنا که خداوند بهترین وکیل است، حاصل می‌شود و در پرتو همین اعتماد است که سالک باور می‌دارد که از خدا، که خیر مطلق است، برای او جز خیر به بار نمی‌آید و با همه وجود می‌پذیرد که جهان بهترین جهان ممکن است و هر چه روی می‌دهد خیر و نیک است و در پرتو چنین باوری است که سالک به آرامش می‌رسد . اطمینان و آرامش به بارآمده ازان، نتیجه «ذکر»* است. عوام از ذکر، دفع بلا و رسیدن روزی، خواص، آرامش باطنی و اخص خواص حیرت می‌جویند و در پرتو افزونی حیرت به مشاهده جمال حق می‌رسند.

9) مشاهده

در لغت به معنی دیدن است و در اصطلاح حالی است که درآن سالک با چشم دل صافی که با نور یقین منور شده است [فراست*جمال حق را می‌بیند و به هدف نهایی خود که همانا هدف سیر و سلوک معنوی است دست می‌یابد و به مقام «فنا»* می‌رسد.

10) یقین

یعنی علمی که با آن هیچ شک نیست و در اصطلاح آخرین حال از احوال دهگانه سالک راه حق است. بدین معنا که چون سالک به مشاهده حق دست یافت و فانی فی‌الله گشت و بقای بالله یافت به حقیقتی می‌رسد که درآن هیچ شک نیست. از این حقیقت به دور از شک به یقین* تعبیر می‌شود.

در کلام

متکلمان، حال را واسطه‌ای ثابت بین موجود و معدوم می‌دانند و برآنند که حال صفت شی موجود است، اما خود نه موجود است، نه معدوم مثل عالمیت یا علم (= دانایی)، قادریت یا قدرت (= توانایی) و نیز مثل تیزی و برندگی شمشیر و گردی گردو، که علم و قدرت، فی‌المثل، صفت انسان است و برندگی صفت شمشیر و گردی، صفت گردو که انسان، شمشیر و گردو موجود است، اما دانایی و توانایی و برندگی و گردی، موجود نیستند و به گمان متکلمان، معدوم هم نیستند؛ بلکه حالتی میانه موجودیت و معدومیت دارند[۷][۸][۹][۱۰][۱۱]. در واقع متکلمان، به دلیل انکار وجود ذهنی، مجبور شده‌اند برای هستی مفاهیم مصدری (دانایی، توانایی، برندگی و...) قالبی بجویند و آن قالب یا حالت بینابین هستی و نیستی است که از آن به حال تعبیر کرده‌اند[۱۲][۱۳].

نیز نگاه کنید به

مآخذ

  1. کاشانی. اصطلاحات الصوفیه. تحقیق دکتر محمد کمال ابراهیم جعفر، قم: افست کتابخانه بیدار، 1370، ص57.
  2. جرجانی. التعریفات. چاپ مصر، 1306، ص36.
  3. قشیری. رساله قشیریه (ترجمه فارسی)، تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، تهران: [بی نا]، [بی تا].
  4. هجویری. کشف المحجوب. چاپ ژوکوفسکی، تهران: ؟ ؛ کاشانی. اصطلاحات الصوفیه. ص57.
  5. لاهیجی. شرح گلشن راز. چاپ زوار، تهرن: 1371، ص23.
  6.   سراج نیشابوری، ابونصر. اللّمع فی التصوف. به کوشش نیکلسن، لیدن، 1914م، ص 43- 54- 64.
  7. جوینی. الارشاد. ص80.
  8. قوشچی. شرح تجرید. چاپ سنگی، ص19.
  9. تفتازانی. شرح مقاصد. چاپ سنگی، 1/84.
  10. علامه حلی. کشف المراد. چاپ قم، ص16.
  11. تهانوی. کشاف اصطلاحات الفنون. چاپ کلکته، 1/359.
  12.   ابن‌سینا. الهیات شفا. چاپ ابراهیم مذکور، مقاله 1، فصل 5، ص29- 34.
  13. تهانوی. کشاف اصطلاحات الفنون. 1/80.

منبع اصلی

سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، مرکز مطالعات راهبردی روابط فرهنگی (1398). دانشنامه ایران. تهران: موسسه فرهنگی هنری و انتشارات بین المللی الهدی،

نویسنده مقاله

اصغر دادبه