پرش به محتوا

صوفیه

از ویکی ایران

صوفیه، منسوف به صوفی؛ پیروان طریقه تصوف؛ صاحبدلی که خدای را عاشقانه پرستد.

صوفیه، فرقه‌ای است، متشکل از آنان که از طریق ریاضت و تعبّد، طالب راه یافتن به حق و حقیقت‌اند[۱]. اینان، در اواخر قرن دوم هجری[۱] و با شعارها و علامات خود از قبیل خرقه، خانقاه، سماع و ... به دنیا شناخته شدند. این فرقه، در توجیه تفکر و افعال خود، موضع استحسان و استنباط برگزیده‌اند. مراد از مستحسنات، به عقیده عزالدین محمود کاشانی، استحباب امری و اختیاری رسمی است که متصّوفه، خود آن را به اجتهاد خود، وضع کرده‌اند، بی‌آنکه دلیل واضح و برهانی لایح. از سنت، بر آن شاهد باشد[۲].

مستنبطات، نیز به عقیده سرّاج طوسی، عبارت است از استنباط اهل فهم متحقق، از ظاهر و باطن کتاب‌ خدای عزوجلّ و ظاهر و باطن اعمال و اقوال رسول خدا(ص)[۳][۴]. پس، اینان که معتقدند، به یاری تصفیه باطن، می‌توانند به حقایقی دست یابند که دیگران را به آن راهی نیست، اعمال خود را مستند به سنت نبوی کرده‌اند، چنان‌که قطب‌الدین مروزی، در «مناقب الصوفیه»[۵] و سهروردی در «عوارف المعارف»[۶] روایاتی از پیامبر اسلام(ص) نقل کرده‌اند. از اعمال و خصوصیات صوفیه است:

  1. خانقاه: که قرارگاه و محل اجتماع صوفیه است جهت انجام مراسم خاص ایشان[۷][۸]؛
  2. خرقه یا مرقعه، جامه پشمینه پاره دوخته صوفیان[۹] و بزرگ‌ترین شعار ایشان است[۸]؛
  3. پیر، یا شیخ، یا مرید، او، پیشوای صوفیان است[۱۰] و راهنمای سالک در سیر و سلوک[۱۱] که سالک، بی‌مدد آن به حق واصل نمی‌شود[۱۲]؛
  4. سماع، نغمه خوشی است به منظور صفای دل، حضور قلب و توجه به قلب[۱۳]، سرودی است، فردی یا جمعی، گاه همراه با دف و نی، رقص و وجد و گاه بدون آن‌ها[۱۴]؛
  5. خلوت و چله‌نشینی؛ که انقطاع از خلق است و اشتغال به حق[۱۵]؛
  6. ذکر، صوفی، ذکر را به دو گونه می‌شناسد: خفی و جلی، چنان‌که گاه نام خدا را بر  زبان جاری کرده و گاه یاد او را در دل دارد[۱۶]؛
  7. سعه یا علم سعت، دوره بهره‌مندی سالک است از لذایذ مادی، پس از تحمل ریاضت و خلوت[۱۷]؛
  8. سیاحت و سفر، صوفیان، سیر و سفر در آفاق را به دستور خدا نیکو دانسته و به سنت، لوازم خویش را برای سفر، عصا و رکوه (کشکول) و میان بند می‌دانند[۱۸][۱۹].

درباره وجه تسمیه صوفی، نظرات فراوان موجود است:

  1. برخی، صوفی و مشتقات آن را تنها یک لقب دانسته و معتقدند که مبنایی برای این لفظ وجود ندارد. چنان‌که ابوالقاسم قشیری، به نقل از استادش ابوعبدالرحمن سلمی نیشابوری می‌نویسد: «استعمال این نام، بر این طایفه، جا افتاده که بر یک شخص، صوفی و به جماعت آنان، صوفیه و منسوبان آن را نیز، متصوف و متصوفه می‌گویند و هیچ مبنای قیاسی و اشتقاقی در زبان عربی ندارد. ظاهراً، این کلمه، همانند یک لقب به کار برده شده است[۲۰]؛
  2. گروهی، صوفی را منسوب به اصحاب صفه، که در صفه مسجد پیامبر منزل داشته و در فقر، زندگی می‌کرده‌اند، دانسته‌اند[۲۰][۲۱][۲۲]؛ گروهی نیز، به این دلیل که صوفی، در اثر ریاضت، به صفا و روشنی دل نائل شده[۲۰] و ظاهر و باطن ایشان، روشن و پاک است[۲۳]، کلمه صوفی را به صفا، منسوب می‌دانند و توجیهاتی چنین دارند: اگر کلمه صوفی، منسوب به «صُفوه» بر وزن «غُرفه» باشد، به معنی برگزیده، صوفی، برگزیده افراد بشر و نسبت او «صفوی» است، نه «صوفی»[۲۴]؛ اگر کلمه صوفی را منسوب به «صَفْوَ» به معنی نخبه و برگزیده بدانیم، باز هم، نسبت او «صفوی» است، نه «صوفی»[۲۴]؛ نسبت صوفی به «صفی» به معنی اهل صفا نیز، جایز نیست، زیرا نسبت «صفی»، «صفوی» است، نه صوفی[۲۵][۲۴]؛
  3. برخی، صوفی را به «صفا»، مفرد «صفات» به معنی سنگ سخت، منسوب دانسته‌اند، زیرا که صوفی، در ایمان، متصلب است[۲۶][۲۷]؛ و در آخر این‌که، اگر صوفی را مشتق از «مصافاه» بدانیم، کلمه «صوفی»، فعل ماضی مجهول، از باب مفاعله است که به دلیل کثرت استعمال، به صورت «یاء» نسبت، تغییر یافته است[۲۸]؛
  4. برخی، صوفی را به جهت استقرار ایشان در صف اول حضور قلب و تقرب ایشان به درگاه الهی، منسوب به «صف» می‌دانند[۲۹][۳۰][۳۱][۳۲]، اما قشیری، این نسبت را، مخالف قواعد عربی شمرده و نسبت، «صف» را «صفی» دانسته است، نه «صوفی»؛
  5. به عقیده ابوریحان بیرونی و همچنین تأیید برخی محققان غرب و متشرقین، نظیر فون‌هامر و عبدالعزیز اسلامبولی و ...، صوفی و تصوف از کلمه یونانی «سوفیا»، «سوفوس»، «تئوسوفیا» به معنی حکیم، حکمت و عرفان، گرفته شده است[۳۳][۳۴][۳۵][۳۶]، اما اکثر محققان، نظر مذکور را منطقی ندانسته‌اند، به طوری که «نولدکه»، متشرق آلمانی، در مجله شرق شناسان آلمان[۳۷]، اظهار داشته است که حرف «سیگما» در یونانی، در همه متون ترجمه عربی «سین» ترجمه شده است، نه «صاد» و به همین دلیل نسبت «صوفی» به «سوفیا» و نظایر آن را صحیح نمی‌شمارد[۳۸]؛
  6. برخی معتقدند که «صوفی» از «صوفانه» که به معنی گیاهی نازک و کوتاه است، گرفته شده است، زیرا صوفیه، به گیاه صحرا قناعت می‌کردند، اما به دلیل این‌که نسبت «صوفانه»، «صوفانی» است، این عقیده نیز صحیح نیست[۳۹]؛
  7. برخی نیز، صوفی را منسوب به «صوفه القفا» به معنی موهایی که در پشت سر می‌روید، می‌دانند، زیرا صوفی، همانند این موها، آرام و نرم است[۴۰]؛
  8. گروهی نیز، معتقد به اشتقاق کلمه «صوفی» از «صوفه» هستند که لقب مردی به نام «غوث بن مرّ» بود؛ وی نخستین کسی بود که به خاطر خدا از دنیا دست کشید، پس از آن زهادی که خود را وقف خدمت به خدا می‌کردند، صوفی نامیده شدند[۴۱]؛
  9. اکثر محققان همچون ابونصر سراج طوسی، سهروردی، ابن‌خلدون، بافعی، ادوارد براون، معصومعلی شاه، زرین‌کوب، همایی، دهخدا، عمر و فرخ، زکی‌مبارک و هانری کوربن، معتقدند که «صوفی» از «صوف» به معنای پشم اخذ شده است[۴۲][۴۳].

اول کسی که وی را صوفی خواندند، ابوهاشم کوفی «صوفی» از صوفیه قرن دوم هجری بوده است[۴۴]. در قرن اول هجری، آن عده از زاهدان که واقع‌بین‌ترند و تفکر و تَدبُّر در آیات قرآن را لازم می‌شمارند و ذکر و قرائت قرآن را در ردیف واجبات می‌دانند و توکل آن‌ها بر خدا در حد اعلاست، شایسته دریافت عنوان صوفی هستند[۴۵]،در نیمه دوم قرن دوم، نام صوفی به مردم منزوی غارنشین یا صحراگرد پشمینه پوش اهل ریاضتی  اطلاق می‌شد که زهد و ترک دنیا و نعمات مادی را به حد افراط رسانده بودند[۴۶]. قرن سوم و چهارم آغاز تحول و پختگی تصوف و ایجاد شناخت به اصطلاحات صوفیه است. در این زمان، تصوف از جنبه سیاسی مورد توجه قرار داشته است[۴۶].

نیز نگاه کنید به

مآخذ

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ لغت‌نامه دهخدا. ذیل لغت صوفیه.
  2. کاشانی، عزالدین محمود. مصباح الهلایه و مفتاح الکفایه. باب پنجم، فصل اول.
  3. سراج‌ طوسی. ابونصر. اللمع. ص147.
  4. یحیی، باخزری. اوراد الاحباب و فصوص الآداب. ج2.
  5. مروزی، قطب‌الدین. مناقب‌الصوفیه.
  6. سهروردی، شهاب‌الدین. عوارف‌المعارف. باب پنجم.
  7. رجایی‌بخارایی، احمدعلی. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: انتشارات علمی، 1370، ص. 161.
  8. ۸٫۰ ۸٫۱ یثربی، سیدیحیی. عرفان نظری. قم: چاپخانه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1374، ص56.
  9. رجایی‌بخارایی، احمدعلی. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: انتشارات علمی، 1370، ص. 199.
  10. رجایی‌بخارایی، احمدعلی. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: انتشارات علمی، 1370، ص. 87.
  11. یثربی، سیدیحیی. عرفان نظری. قم: چاپخانه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1374، ص57.
  12. رجایی‌بخارایی، احمدعلی. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: انتشارات علمی، 1370، ص. 88.
  13. رجایی‌بخارایی، احمدعلی. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: انتشارات علمی، 1370، ص. 267.
  14. کاشانی، عزالدین‌محمود، افشار، ایرج. اوراد الاحباب و فصوص‌الآداب. ج2، ص180- 253.
  15. یثربی، سیدیحیی. عرفان نظری. قم: چاپخانه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1374، ص. 58.
  16. زرین‌کوب، عبدالحسین. ارزش میراث صوفیه. ص114.
  17. کاشانی، عزالدین‌محمود، افشار، ایرج. اوراد الاحباب و فصوص‌الآداب. ج2، ص73.
  18. کشف‌المحجوب. ص403- 449؛ ؟
  19. . احیاء علوم دین. ج2، ص244.
  20. ۲۰٫۰ ۲۰٫۱ ۲۰٫۲   قشیری، ابوالقاسم. رساله قشیریه. ص138، با تصحیح فروزانفر، چاپ دوم، ص468.
  21. کاشانی، عزالدین‌محمود. مصباح‌الهدایه. ص67، مقدمه جلال‌الدین همایی.
  22. هجویری. ؟. کشف‌المحجوب. ص97- 107. چاپ ژوکوفسکی.
  23. مستملی. شرح تعریف. ج1، ص49.
  24. ۲۴٫۰ ۲۴٫۱ ۲۴٫۲ سهروردی، شهاب‌الدین. عوارف‌المعارف.
  25. صفی‌علیشاه. حواشی زبده الاسرار. ص22.
  26. رجایی‌بخارایی، احمدعلی. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: انتشارات علمی، 137، ص. 384.
  27. یثربی، سیدیحیی. عرفان نظری. قم: چاپخانه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1374، ص. 61.
  28. سراج‌طوسی، ابونصر. اللمع. ص26.
  29. سهروردی، شهاب‌الدین. عوارف‌المعارف، ص. 149.
  30. طرائق الحقائق. ص57.
  31. رساله قشیریه. ص138.
  32. کشف‌المحجوب. ص34.
  33. بیرونی، ابوریحان. ماللهند. ص16.
  34. تاریخ تصوف غنی. ؟. ص44- 45.
  35. مبارک، زکی. التصوف الاسلامی. ج1، ص64.
  36. نفحات الانس. جامی عبدالرحمن. مقدمه مهدی توحیدی‌پور. ص14.
  37. Nooldeke ZDMG/ 1891
  38. اسلام و تصوف. ص3- 4.
  39. تاریخ تصوف غنی. ص39.
  40. تلبیس الابلیس. ص161.
  41. تلبیس الابلیس. ص161.
  42. نفحات‌الانس. ص31.
  43. البیان و التبیین. ص. 232.
  44. رجایی‌بخارایی، احمدعلی. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: انتشارات علمی، 1370، ص. 427.
  45. رجایی‌بخارایی، احمدعلی. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: انتشارات علمی، 1370، ص. 428.
  46. ۴۶٫۰ ۴۶٫۱ رجایی‌بخارایی، احمدعلی. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: انتشارات علمی، 1370، ص. 432.

منبع اصلی

سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، مرکز مطالعات راهبردی روابط فرهنگی (1398). دانشنامه ایران. تهران: موسسه فرهنگی هنری و انتشارات بین المللی الهدی،

نویسنده مقاله

اسدالله معظمی گودرزی