پرش به محتوا

عصر اسکندر: تفاوت میان نسخه‌ها

از ویکی ایران
Azadeh (بحث | مشارکت‌ها)
بدون خلاصۀ ویرایش
Samei (بحث | مشارکت‌ها)
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(یک نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
زندگانی مردم و حقوق آنان در عصر اسکندر مقدونی شدیداً آسیب دید و نه‌تنها سکنه ایران، بلکه مردم تمامی آسیا و حتی ساکنان یونان نیز از نظر تأمین جانی، آزادی مذهبی و اقتصادی امنیت نداشتند. برخلاف تسامح کوروش و حکمت و تعلّم [https://iranology-e.ir/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4 داریوش]، اسکندر فقط به جهانگیری و جهانشاهی می‌اندیشید؛ درنتیجه قتل و غارت و از میان بردن آزادی ملت‌های مغلوب، با اقدامات وی قرین و همراه بود. از سوی دیگر سیاست‌های نظامیگری أسکندر و سردارانش، یونان و جامعه ایرانی را به انحطاط کشانید. یونان دیگر هرگز عصر طلایی پریکلس را، در دوران تسلط اسکندر بر یونان و بعد از آن ندید. ایران نیز دهه‌ها درگیر ظلم و زورگویی‌های، سرداران اسکندر بود تا توانست در عصر پارت‌ها نفسی تازه کند و متجاوزان و زورگویان را بیرون براند. به تعبیر گیرشمن: <blockquote>«اسکندر برای اطمینان از عقب دستور داد تبس را، که مردم آن ساخلو مقدونی را به قتل رسانیده‌بودند، بسوزانند و سکنه آن را به بردگی بفروشند»<ref>۱- رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸.</ref></blockquote>و:<blockquote>«شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شد و آزادی آنها اعلام گردید، اما در بین آنها شهرهایی مانند «هالیکارناسوس» یاهانیکارناس وجود داشت که خواستند نسبت به شاه بزرگ وفادار بمانند و بدین‌وسیله ثابت کردند که یوغ پارسیان برای آنها سنگین نبوده‌است. هالیکارناسوس در مدت محاصره دچار حریق‌گردید!»<ref>۲- همان، ص ۲۳۹.</ref></blockquote><blockquote>«از میان همه شهرهای فنیقیه فقط «تیر» مقاومتی لجوجانه نشان داد. در نتیجه هفت ماه کار اسکندر را به تعویق انداخت. تیر سقوط کرد و مغلوبیت آن موجب انهدام تفوق بحری و تجارتی فنیقیه گردید. اسکندریه - شهر جدیدی که اسکندر بنا کرد - جانشین تیرگردید و نیروی دریایی یونان جانشین نیروی دریایی آسیایی شد»<ref>۱- همان، ص ۲۴۱.</ref></blockquote>نکته دیگر آنکه:<blockquote>«در اواخر ایام اقامت اسکندر در تخت جمشید، حادثه‌ای شدید موجب شد شهر شاهی دچار حریق گردد. آیا اسکندر مصمماً دستور این تخریب را برای انتقام آتن - که خشایارشا آن را خراب کرده‌بود - صادر کرد، چنانکه برخی بر این عقیده‌اند؟»<ref>۲- همان، ص ۲۴۵.</ref></blockquote>گیرشمن، که سعی می‌کند تهاجمات غرب به شرق را با تخفیف بیان‌کند، در مورد حریق تخت‌جمشید سعی، کرده‌است آن را اتفاقی قلمداد کند. این امر چندان قابل قبول نیست و طبق نظر مورخان قدیم از قبیل دیودوروس و ژوستن و فلوطرخس (پلوتارک)، اسکندر آن را تخریب و تاراج کرد و با سکنه اَنجا در نهایت خشونت رفتار کرد. وی در ادامه مطالب مربوط به اسکندر می‌نویسد:<blockquote>«اسکندر آخرین ماه‌های حیات خود را در تنظیم امور شاهنشاهی خود گذرانید. با الهاماتی عمیق که از افکار شاهان بزرگ هخامنشی در اقدامات خودگرفت، اصولی جدید - وسیع‌تر و انسانی‌تر - در آنها داخل کرد و تقسیم شاهنشاهی را به ایالات (شهربانی‌ها) قبول کرد و عده‌ای از ولات پارسی را به شغل خود باقی گذاشت، از جمله والیان شوش، بابل، پاراتکین، هرات و ماد بود.»<ref>۳- همان، صص ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۵، ۲۴۹.</ref></blockquote>عبارات اخیر به‌خوبی نشان می‌دهد که اسکندر یک سردار نظامی و یک سرباز بیش نبود و اساساً جهانگشا و جنگ سالار بود و طرحی و برنامه‌ای خاص برای تغییر نظام و روش و مجموعه دستگاه اداری ایران نداشت و ناگزیر بود که طرح هخامنشیان و برنامه آنها را ادامه دهد. مورخ مشهور عصر ناصری، محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه صاحب کتاب دررالتیجان، که حیات او در شرایط خاص استبدادی گذشته است، و این امر در نوشته‌هایش به‌خوبی مشهود است تحقیقی گسترده و وسیع، با توجه به زمان خود، درباره اشکانیان نموده‌است به نام دُرَرُالتّیجان فی اَخبارِ بَنی‌الاشْکان. حتی او نیز بر اساس روش سنتی، اسکندر را که روزی این مملکت را غارت کرده بود، «اسکندر کبیر» می‌نامد. وی که به خوبی از تحقیقات قرون معاصر اروپاییان بهره برده‌است، می‌نویسد:<blockquote>«مورخین یونانی و رومی، حتی بعضی نویسنده‌های متعصب این عصر، اسکندر را ملامت می‌نمایند که چرا زی ایران را اختیار کرد و به این لباس ملبّس شد؟ اما صاحب‌نظران می‌دانند که او مردی مدبّر بود و گمان نمی‌کرد با عظمتی که او را حاصل شده در جوانی از این جهان می‌رود و خلفی او را نمی‌ماند که در ممالک وسیعه اسکندری خلیفه او باشد. لذا می‌خواست بنای سلطنت خود و اخلاف را به همرنگ کردن آمر و مأمور و پادشاه و رعیت محکم نماید. دلیل این مدعا آنکه با کمال قدرت، قوانین جمهوری و رسوم آزادی یونان را به حال خود گذاشت و استقلال ایران را - چنانکه بود - حفظ نمود. مثلاً در زمان کیان، ولات در ولایات تسلط کامل داشتند و نسلاً بعد نسل حکمرانی می‌نمودند. بعد از دارا همین‌قدر که تمکین اسکندر کردند، او وضع آنها را به هم نزد و حکومت آنها را تصدیق نمود و سردارهای یونانی را، که با او بودند و به فرمانروایی ولایات و تاراج کردن آن چشم داشتند، فقط به اعتبارات و امتیازات و مال ساکت و راضی ساخت و حتی آنها را در مشاوره‌ای که راجع به مهام و امور ایران بود دخالت نداد. در این باب تنها عقلا و وزرای ایرانی طرف مشورت او بودند، اگرچه یونانی‌ها در نفس‌الامر مکدر گشتند و از نظامی و قلعی، بلکه فلاسفه و علمای یونان، عاقبت با هم در قتل اسکندر مواضعه‌کردند.»<ref>۱- محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ۱۳۷۱، ص ۵۲.</ref></blockquote>وی در جای دیگر درباره اسکندر می‌نویسد:<blockquote>«اسکندر کبیر چون بر ممالک ایران دست یافت، جمعی کثیر از مردم یونان را کوچانیده، در اقطار ایران سکنی داد. بعد از او خلفای او هم مادامی که حکومت این نواحی را داشتند این طریقه او را پیروی نمودند. بنابراین در شهرهای بزرگ عراق عرب و شامات و آسیای صغیر و ایران و ترکستان، بلکه تا حدود هندوستان، مهاجرین یونانی جای‌گرفته‌بودند و اینان در تربیت و تمدن به هیچ وجه با ملت پارت و اشکانی‌ها طرف مقایسه و نسبت نمی‌شدند؛ چه ملت یونان در آن دوره از حیث علوم و معارف و حرف و صنایع و فنون نظامی و آداب قشون کشی - اعم از اینکه تعرضی باشد یا دفاعی - با ایرانی‌های قدیم هم، نسبتی نداشته تا چه رسد به پارت‌ها که از کلیه این مزایا به کلی عاطل بوده‌اند. و از آنجا که هیچ دولت و سلطنتی را از وجود هنرمندان عالم و کاردانان عاقل و صاحب‌صنعتان ماهر و نویسندگان کافی گریزی نیست، آن جماعت یعنی یونانی‌های متمدن طرف ملاحظه و احترام اشکانیان‌گردیدند.»<ref>۱- همان، ص ۱۷۴.</ref></blockquote>با اینکه نویسنده مزبور کار قابل‌توجه و تقدیری برای تاریخ اشکانیان انجام داده، اما به چند نکته در تحلیل خود توجه نکرده است؛ اولاً اسکندر با دیدن قدرت، تجمل و امکانات شاهان هخامنشی شیفته مقام و موقعیت شاهی شد و خود نیز روش فرد محوری را برگزید و برای ادامه روش استبدادی ناگزیر بود به ایرانیان روی بیاورد و به یونانیان‌کم‌مهری‌کند. از سوی دیگر با کشوری عظیم به نام امپراتوری هخامنشی و ساختاری منسجم و مخصوص به خود مواجه بود و نمی‌توانست به‌سادگی آن را تغییر دهد. از سوی دیگر او شخصی خودپرست بود و قدرت‌طلبی را دوست داشت و طبیعی بودکه طبعی استبدادی داشته باشد. اما در مورد مهاجرت یونانی‌ها به ایران، اسکندر از نظر منافع خود درست عمل کرد و تغییر ساختار سیاسی، اجتماعی، را در طی زمان مورد توجه قرار داد. از سوی دیگر جماعات یونانی حداکثر بهره را از تجارت و کشاورزی و دامداری ایران می‌بردند. این تغییر ساختار اجتماعی - سیاسی تا پایان‌کار اشکانیان به عنوان یک عامل مهم در مقابل حکومت اشکانی‌ها عمل می‌کرد.
زندگانی مردم و حقوق آنان در عصر اسکندر مقدونی شدیداً آسیب دید و نه‌تنها سکنه ایران، بلکه مردم تمامی آسیا و حتی ساکنان یونان نیز از نظر تأمین جانی، آزادی مذهبی و اقتصادی امنیت نداشتند. برخلاف تسامح [[کورش|کوروش]] و حکمت و تعلّم داریوش، اسکندر فقط به جهانگیری و جهانشاهی می‌اندیشید؛ درنتیجه قتل و غارت و از میان بردن آزادی ملت‌های مغلوب، با اقدامات وی قرین و همراه بود. از سوی دیگر سیاست‌های نظامیگری أسکندر و سردارانش، یونان و جامعه ایرانی را به انحطاط کشانید. یونان دیگر هرگز عصر طلایی پریکلس را، در دوران تسلط اسکندر بر یونان و بعد از آن ندید. ایران نیز دهه‌ها درگیر ظلم و زورگویی‌های، سرداران اسکندر بود تا توانست در عصر پارت‌ها نفسی تازه کند و متجاوزان و زورگویان را بیرون براند. به تعبیر گیرشمن: «اسکندر برای اطمینان از عقب دستور داد تبس را، که مردم آن ساخلو مقدونی را به قتل رسانیده‌بودند، بسوزانند و سکنه آن را به بردگی بفروشند»<ref>رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸.</ref> و: «شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شد و آزادی آنها اعلام گردید، اما در بین آنها شهرهایی مانند «هالیکارناسوس» یاهانیکارناس وجود داشت که خواستند نسبت به شاه بزرگ وفادار بمانند و بدین‌وسیله ثابت کردند که یوغ پارسیان برای آنها سنگین نبوده‌است. هالیکارناسوس در مدت محاصره دچار حریق‌گردید!»<ref>رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۹.</ref> «از میان همه شهرهای فنیقیه فقط «تیر» مقاومتی لجوجانه نشان داد. در نتیجه هفت ماه کار اسکندر را به تعویق انداخت. تیر سقوط کرد و مغلوبیت آن موجب انهدام تفوق بحری و تجارتی فنیقیه گردید. اسکندریه - شهر جدیدی که اسکندر بنا کرد - جانشین تیرگردید و نیروی دریایی یونان جانشین نیروی دریایی آسیایی شد»<ref>رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۱</ref> نکته دیگر آنکه: «در اواخر ایام اقامت اسکندر در [[تخت جمشید]]، حادثه‌ای شدید موجب شد شهر شاهی دچار حریق گردد. آیا اسکندر مصمماً دستور این تخریب را برای انتقام آتن - که [[خشایارشا]] آن را خراب کرده‌بود - صادر کرد، چنانکه برخی بر این عقیده‌اند؟»<ref>رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۵.</ref> گیرشمن، که سعی می‌کند تهاجمات غرب به شرق را با تخفیف بیان‌کند، در مورد حریق [[تخت جمشید|تخت‌جمشید]] سعی، کرده‌است آن را اتفاقی قلمداد کند. این امر چندان قابل قبول نیست و طبق نظر مورخان قدیم از قبیل دیودوروس و ژوستن و فلوطرخس (پلوتارک)، اسکندر آن را تخریب و تاراج کرد و با سکنه اَنجا در نهایت خشونت رفتار کرد. وی در ادامه مطالب مربوط به اسکندر می‌نویسد: <blockquote>«اسکندر آخرین ماه‌های حیات خود را در تنظیم امور شاهنشاهی خود گذرانید. با الهاماتی عمیق که از افکار شاهان بزرگ [[هخامنشیان|هخامنشی]] در اقدامات خودگرفت، اصولی جدید - وسیع‌تر و انسانی‌تر - در آنها داخل کرد و تقسیم شاهنشاهی را به ایالات (شهربانی‌ها) قبول کرد و عده‌ای از ولات پارسی را به شغل خود باقی گذاشت، از جمله والیان شوش، بابل، پاراتکین، هرات و [[ماد]] بود.»<ref>رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۵، ۲۴۹.</ref></blockquote>عبارات اخیر به‌خوبی نشان می‌دهد که اسکندر یک سردار نظامی و یک سرباز بیش نبود و اساساً جهانگشا و جنگ سالار بود و طرحی و برنامه‌ای خاص برای تغییر نظام و روش و مجموعه دستگاه اداری ایران نداشت و ناگزیر بود که طرح [[هخامنشیان]] و برنامه آنها را ادامه دهد. مورخ مشهور عصر ناصری، محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه صاحب کتاب دررالتیجان، که حیات او در شرایط خاص استبدادی گذشته است، و این امر در نوشته‌هایش به‌خوبی مشهود است تحقیقی گسترده و وسیع، با توجه به زمان خود، درباره اشکانیان نموده‌است به نام دُرَرُالتّیجان فی اَخبارِ بَنی‌الاشْکان. حتی او نیز بر اساس روش سنتی، اسکندر را که روزی این مملکت را غارت کرده بود، «اسکندر کبیر» می‌نامد. وی که به خوبی از تحقیقات قرون معاصر اروپاییان بهره برده‌است، می‌نویسد:<blockquote>«مورخین یونانی و رومی، حتی بعضی نویسنده‌های متعصب این عصر، اسکندر را ملامت می‌نمایند که چرا زی ایران را اختیار کرد و به این لباس ملبّس شد؟ اما صاحب‌نظران می‌دانند که او مردی مدبّر بود و گمان نمی‌کرد با عظمتی که او را حاصل شده در جوانی از این جهان می‌رود و خلفی او را نمی‌ماند که در ممالک وسیعه اسکندری خلیفه او باشد. لذا می‌خواست بنای سلطنت خود و اخلاف را به همرنگ کردن آمر و مأمور و پادشاه و رعیت محکم نماید. دلیل این مدعا آنکه با کمال قدرت، قوانین جمهوری و رسوم آزادی یونان را به حال خود گذاشت و استقلال ایران را - چنانکه بود - حفظ نمود. مثلاً در زمان کیان، ولات در ولایات تسلط کامل داشتند و نسلاً بعد نسل حکمرانی می‌نمودند. بعد از دارا همین‌قدر که تمکین اسکندر کردند، او وضع آنها را به هم نزد و حکومت آنها را تصدیق نمود و سردارهای یونانی را، که با او بودند و به فرمانروایی ولایات و تاراج کردن آن چشم داشتند، فقط به اعتبارات و امتیازات و مال ساکت و راضی ساخت و حتی آنها را در مشاوره‌ای که راجع به مهام و امور ایران بود دخالت نداد. در این باب تنها عقلا و وزرای ایرانی طرف مشورت او بودند، اگرچه یونانی‌ها در نفس‌الامر مکدر گشتند و از نظامی و قلعی، بلکه فلاسفه و علمای یونان، عاقبت با هم در قتل اسکندر مواضعه‌کردند.»<ref>اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۵۲.</ref></blockquote>وی در جای دیگر درباره اسکندر می‌نویسد: «اسکندر کبیر چون بر ممالک ایران دست یافت، جمعی کثیر از مردم یونان را کوچانیده، در اقطار ایران سکنی داد. بعد از او خلفای او هم مادامی که حکومت این نواحی را داشتند این طریقه او را پیروی نمودند. بنابراین در شهرهای بزرگ عراق عرب و شامات و آسیای صغیر و ایران و ترکستان، بلکه تا حدود هندوستان، مهاجرین یونانی جای‌گرفته‌بودند و اینان در تربیت و تمدن به هیچ وجه با ملت پارت و اشکانی‌ها طرف مقایسه و نسبت نمی‌شدند؛ چه ملت یونان در آن دوره از حیث علوم و معارف و حرف و صنایع و فنون نظامی و آداب قشون کشی - اعم از اینکه تعرضی باشد یا دفاعی - با ایرانی‌های قدیم هم، نسبتی نداشته تا چه رسد به پارت‌ها که از کلیه این مزایا به کلی عاطل بوده‌اند. و از آنجا که هیچ دولت و سلطنتی را از وجود هنرمندان عالم و کاردانان عاقل و صاحب‌صنعتان ماهر و نویسندگان کافی گریزی نیست، آن جماعت یعنی یونانی‌های متمدن طرف ملاحظه و احترام اشکانیان‌گردیدند.»<ref>اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۷۴.</ref>


حسن پیرنیا محقق عالم و پرکار تاریخ ایران باستان در مورد اسکندر قضاوت واقع‌بینانه و بسیار دقیق‌تر و کامل‌تری دارد. وی می‌نویسد:
با اینکه نویسنده مزبور کار قابل‌توجه و تقدیری برای تاریخ اشکانیان انجام داده، اما به چند نکته در تحلیل خود توجه نکرده است؛ اولاً اسکندر با دیدن قدرت، تجمل و امکانات شاهان هخامنشی شیفته مقام و موقعیت شاهی شد و خود نیز روش فرد محوری را برگزید و برای ادامه روش استبدادی ناگزیر بود به ایرانیان روی بیاورد و به یونانیان‌کم‌مهری‌کند. از سوی دیگر با کشوری عظیم به نام امپراتوری هخامنشی و ساختاری منسجم و مخصوص به خود مواجه بود و نمی‌توانست به‌سادگی آن را تغییر دهد. از سوی دیگر او شخصی خودپرست بود و قدرت‌طلبی را دوست داشت و طبیعی بودکه طبعی استبدادی داشته باشد. اما در مورد مهاجرت یونانی‌ها به ایران، اسکندر از نظر منافع خود درست عمل کرد و تغییر ساختار سیاسی، اجتماعی، را در طی زمان مورد توجه قرار داد. از سوی دیگر جماعات یونانی حداکثر بهره را از تجارت و کشاورزی و دامداری ایران می‌بردند. این تغییر ساختار اجتماعی - سیاسی تا پایان‌کار اشکانیان به عنوان یک عامل مهم در مقابل حکومت اشکانی‌ها عمل می‌کرد.


اسکندر مقدونیه را توسعه داد، یونان را مطیع کرد و ممالک ایران هخامنشی را به‌استثنای قفقازیه، شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه به تصرف درآورد. تصمیم داشت به عربستان نیز لشکرکشی کند که اجل مهلتش نداد. برای اسکندر رسیدن به اهداف خود، به هر قیمتی، مهم بود و روش او بیش از هرچیز دیگر مبتنی بر خشونت بود؛ به همین جهت شهر تب را از بیخ و بن برکند، اهالی یونانی میلت را برده کرد، هالیکارناس را و یران کرد، صور (شهر مهم واسطه تجارت شرق و غرب) را برانداخت، غزّه را منهدم نمود، تخت جمشید و قصرهای آن را در آتش سوخت، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر ممانس‌ها، کشتار اهالی سغد، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن، رفتار وحشیانه با مریض‌های آن، قتل‌عام در شهر مالیان و هر شهری‌که مقاومت می‌کرد، برده‌کردن و فروختن اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب می‌شد و ... .<ref>۲- حسن پیرنیا، همان‌کتاب، ص ۱۹۴۲.</ref>راستی جنگ‌های اسکندر به چه بهایی تمام شد؟ مورخین هر بار قتل‌عام‌های او را هزاران یا ده‌ها هزار نفر گفته‌اند. دیودور در یک جاکه سخن از شورش اهالی سغد می‌کند، می‌نویسد که اسکندر اهالی سغد را به عدد ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در برابر این همه کشتار و ویرانی، تنها ساختن شهر اسکندریه مصر و چند شهر دیگر را به اسکندر منسوب می‌کنند که از میان آنها، اسکندریه مصر برای نسل‌های بعد باقی مانده و آن هم محل استقرار نظامیان پیر و از کار افتاده مقدونی بوده‌است. در حقیقت اهالی مقدونیه و اسکندر برای مردم آسیا چیزی به ارمغان نیاوردند، و در اصل هم چیز جدیدی برای مردم آسیای غربی نداشتند؛ زیرا از نظر تمدن در سطح پایینی قرار داشتند. اسکندر در موارد چندی درباره مقدونی‌ها به استهزا می‌گفت:<blockquote>«آیا چنین نیست که یونانی‌ها در میان مقدونی‌ها مانند نیم‌خدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند».<ref>۱- همان.</ref></blockquote>در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل می‌کردند. اگر برخورد اسکندر با ملت‌های مغلوب را با برخورد کوروش و داریوش مقایسه‌کنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه هخامنشی هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک می‌کنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمی‌شد در یک جمع‌بندی‌کلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمی‌کردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتل‌عام‌ها و جنگ‌ها، نخستین و اساسی‌ترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین می‌رود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد.
حسن پیرنیا محقق عالم و پرکار تاریخ ایران باستان در مورد اسکندر قضاوت واقع‌بینانه و بسیار دقیق‌تر و کامل‌تری دارد. وی می‌نو یسد: «اسکندر مقدونیه را توسعه داد، یونان را مطیع کرد و ممالک ایران هخامنشی را به‌استثنای قفقازیه، شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه به تصرف درآورد. تصمیم داشت به عربستان نیز لشکرکشی کند که اجل مهلتش نداد. برای اسکندر رسیدن به اهداف خود، به هر قیمتی، مهم بود و روش او بیش از هرچیز دیگر مبتنی بر خشونت بود؛ به همین جهت شهر تب را از بیخ و بن برکند، اهالی یونانی میلت را برده کرد، هالیکارناس را و یران کرد، صور (شهر مهم واسطه تجارت شرق و غرب) را برانداخت، غزّه را منهدم نمود، تخت جمشید و قصرهای آن را در آتش سوخت، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر ممانس‌ها، کشتار اهالی سغد، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن، رفتار وحشیانه با مریض‌های آن، قتل‌عام در شهر مالیان و هر شهری‌که مقاومت می‌کرد، برده‌کردن و فروختن اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب می‌شد و ... .<ref name=":2">پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۴.</ref>


=== جانشینان اسکندر (سرداران) ===
راستی جنگ‌های اسکندر به چه بهایی تمام شد؟ مورخین هر بار قتل‌عام‌های او را هزاران یا ده‌ها هزار نفر گفته‌اند. دیودور در یک جاکه سخن از شورش اهالی سغد می‌کند، می‌نویسد که اسکندر اهالی سغد را به عدد ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در برابر این همه کشتار و ویرانی، تنها ساختن شهر اسکندریه مصر و چند شهر دیگر را به اسکندر منسوب می‌کنند که از میان آنها، اسکندریه مصر برای نسل‌های بعد باقی مانده و آن هم محل استقرار نظامیان پیر و از کار افتاده مقدونی بوده‌است. در حقیقت اهالی مقدونیه و اسکندر برای مردم آسیا چیزی به ارمغان نیاوردند، و در اصل هم چیز جدیدی برای مردم آسیای غربی نداشتند؛ زیرا از نظر تمدن در سطح پایینی قرار داشتند. اسکندر در موارد چندی درباره مقدونی‌ها به استهزا می‌گفت: «آیا چنین نیست که یونانی‌ها در میان مقدونی‌ها مانند نیم‌خدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند»<ref name=":2" />.
عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام می‌خواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخی به حساب می‌آید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرت‌طلبی‌های فراوان از خود نشان دادند، چگونه می‌خواستند نسبت به ملت‌های مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمی‌کرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئه‌ای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را می‌شناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین هم‌کرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرت‌طلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار می‌نمود. درنتیجه زمینه برای کشمکش‌هایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایان‌ناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشه‌ای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟


پیرنیا در تفصیل این مطالب می‌نویسد:
در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل می‌کردند. اگر برخورد اسکندر با ملت‌های مغلوب را با برخورد [[کورش|کوروش]] و [[داریوش]] مقایسه‌کنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه [[هخامنشیان|هخامنشی]] هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک می‌کنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمی‌شد در یک جمع‌بندی‌کلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمی‌کردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتل‌عام‌ها و جنگ‌ها، نخستین و اساسی‌ترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین می‌رود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد<ref name=":2" />.


پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمده‌اش را به قصر طلبیدند تا مشورت‌های لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عده‌ای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباس‌ها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت:<blockquote>خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که می‌خواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را بگیرد.</blockquote>سردار دیگر اسکندر گفت:<blockquote>سلطنت حق اعقاب اسکندر است، در انتظار پادشاه نزاده بودن خطاست، تاج حق پسر اسکندر از برسین است.</blockquote>مردم را خوش نیامد و صدای زدن نیزه‌ها به سپرها بلند شد. نزدیک بود شورش روی دهد که بطلمیوس تشکیل جلسه با حضور سرداران مورد مشورت اسکندر را صلاح دید؛ طرفداران چندی یافت اما اکثریت رأی پردیکاس را صلاح دیدند و از او خواستند انگشتری را بردارد. آریستوتوس‌گفت:<blockquote>وقتی از اسکندر پرسیدند پس از خود چه کسی را برمی‌گزینی گفت: لایقترین را و انگشتری را به پردیکاس داد، در حالی که همه حضور داشتند. اما پردیکاس پس از تردید و تذبذب طولانی انگشتری را نپذیرفت و در میان کرسی‌های ردیف اول عقب نشست.</blockquote>مل‌آگر یکی از جسورترین سرداران اسکندر، پس از دیدن تردید پردیکاس فریاد زد:<blockquote>خدا نکند ملک اسکندر و چنین بارگرانی بر چنین دوش‌هایی قرار گیرد. شجاعان زیر بار نخواهند رفت. پردیکاس با عنوان قیمومیت پسر رکسانه می‌خواهد خود بر قدرت تسلط داشته باشد. اگر اسکندر می‌خواست پردیکاس جانشین او باشد من از میان تمام اراده‌های او این یکی را قبول نمی‌کردم، بروید و خزانه‌های اسکندر را تاراج کنید که این حق شماست و ثروت اسکندر به مقدونی‌ها می‌رسد.</blockquote>مل‌آگر آماده غارت می شد و عده زیادی از سربازان اطراف او جمع شده بودند که ناگهان صدایی برخاست و آریده پسر فیلیپ و برادر اسکندر را لایق پادشاهی اعلان‌کرد. پی‌تون با این نقشه مخالفت کرد، اما طرفداری مل‌آگر، که شدیداً با پردیکاس مخالف بود، همچنین هلهله جمعیت، «آریده» ضعیف‌العقل را روی کار آورد! سرداران بزرگ به ویژه پی تون این رأی را نپسندیدند و رأی دادند که پردیکاس و لئوناتوس، که هر دو از خانواده، سلطنت هستند، قیم‌های پسر رکسانه باشند. کراتر و آنتی پاتر کارهای اروپا را بگردانند و همه قسم یادکنند که به پسر اسکندر از رکسانه صادق و وفادار باشند. همه پذیرفتند، اما مل‌آگرکه از جان خود می‌ترسید، بیرون رفت و با آریده برگشت و با نطق‌های مؤثر، مردم را طرفدار او کرد، چنانکه سربازان آریده را شاه خواندند، جامه اسکندر به او پوشانده شد مل‌آگر با اسلحه و جوشن به صف هواخواهان او پیوست. پیاده نظام شادی و شعف کردند و زوبین‌ها را بر سپرها زدند. مل‌آگر گفت:<blockquote>کسانی که بخواهند تاج را به کسی دهند که از آن او نیست معدوم می‌شوند. نام فیلیپ همه سربازان را به وجد آورده‌بود.<ref>۱- همان، صص ۱۹۵۹-۱۹۵۴.</ref></blockquote>روایات دیگر مبین کشمکش جدی بین دو جناح قدرت‌طلب به ریاست پردیکاس و مل‌آگر است، که پردیکاس سواره‌نظام و مل آگر پیاده‌نظام را در اختیار داشتند. کشمکش‌های درونی قدرت بین دو سردار، سرانجام با تسلط پردیکاس برآریده پسر فیلیپ علنی‌تر شد و طبق طرحی از قبل تعیین شده در مراسم پاک کردن، پردیکاس موفق شد سیصد تن از سپاهیان مؤثر و طرفدار مل‌آگر را از میان بردارد و بعدها مل‌آگر هم که به معبدی پناه برده‌بود معدوم شد.
'''جانشینان اسکندر (سرداران)'''
 
عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام می‌خواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخی به حساب می‌آید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرت‌طلبی‌های فراوان از خود نشان دادند، چگونه می‌خواستند نسبت به ملت‌های مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمی‌کرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئه‌ای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را می‌شناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین هم‌کرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرت‌طلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار می‌نمود. درنتیجه زمینه برای کشمکش‌هایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایان‌ناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشه‌ای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟. پیرنیا در تفصیل این مطالب می‌نویسد:<blockquote>«پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمده‌اش را به قصر طلبیدند تا مشورت‌های لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عده‌ای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباس‌ها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت: خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که می‌خواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را بگیرد».</blockquote>نه‌آرخ - سردار دیگر اسکندر گفت:<blockquote>«سلطنت حق اعقاب اسکندر است، در انتظار پادشاه نزاده بودن خطاست، تاج حق پسر اسکندر از برسین است. مردم را خوش نیامد و صدای زدن نیزه‌ها به سپرها بلند شد. نزدیک بود شورش روی دهد که بطلمیوس تشکیل جلسه با حضور سرداران مورد مشورت اسکندر را صلاح دید؛ طرفداران چندی یافت اما اکثریت رأی پردیکاس را صلاح دیدند و از او خواستند انگشتری را بردارد».</blockquote>آریستوتوس‌گفت:<blockquote>«وقتی از اسکندر پرسیدند پس از خود چه کسی را برمی‌گزینی گفت: لایقترین را و انگشتری را به پردیکاس داد، در حالی که همه حضور داشتند. اما پردیکاس پس از تردید و تذبذب طولانی انگشتری را نپذیرفت و در میان کرسی‌های ردیف اول عقب نشست».</blockquote>مل‌آگر یکی از جسورترین سرداران اسکندر، پس از دیدن تردید پردیکاس فریاد زد:<blockquote>«خدا نکند ملک اسکندر و چنین بارگرانی بر چنین دوش‌هایی قرار گیرد. شجاعان زیر بار نخواهند رفت. پردیکاس با عنوان قیمومیت پسر رکسانه می‌خواهد خود بر قدرت تسلط داشته باشد. اگر اسکندر می‌خواست پردیکاس جانشین او باشد من از میان تمام اراده‌های او این یکی را قبول نمی‌کردم، بروید و خزانه‌های اسکندر را تاراج کنید که این حق شماست و ثروت اسکندر به مقدونی‌ها می‌رسد».</blockquote>مل‌آگر آماده غارت می شد و عده زیادی از سربازان اطراف او جمع شده بودند که ناگهان صدایی برخاست و آریده پسر فیلیپ و برادر اسکندر را لایق پادشاهی اعلان‌کرد. پی‌تون با این نقشه مخالفت کرد، اما طرفداری مل‌آگر، که شدیداً با پردیکاس مخالف بود، همچنین هلهله جمعیت، «آریده» ضعیف‌العقل را روی کار آورد! سرداران بزرگ به ویژه پی تون این رأی را نپسندیدند و رأی دادند که پردیکاس و لئوناتوس، که هر دو از خانواده، سلطنت هستند، قیم‌های پسر رکسانه باشند. کراتر و آنتی پاتر کارهای اروپا را بگردانند و همه قسم یاد کنند که به پسر اسکندر از رکسانه صادق و وفادار باشند. همه پذیرفتند، اما مل‌آگرکه از جان خود می‌ترسید، بیرون رفت و با آریده برگشت و با نطق‌های مؤثر، مردم را طرفدار او کرد، چنانکه سربازان آریده را شاه خواندند، جامه اسکندر به او پوشانده شد مل‌آگر با اسلحه و جوشن به صف هواخواهان او پیوست. پیاده نظام شادی و شعف کردند و زوبین‌ها را بر سپرها زدند. مل‌آگر اگفت:<blockquote>«کسانی که بخواهند تاج را به کسی دهند که از آن او نیست معدوم می‌شوند. نام فیلیپ همه سربازان را به وجد آورده‌بود».<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۱۹۵۹-۱۹۵۴.</ref></blockquote>روایات دیگر مبین کشمکش جدی بین دو جناح قدرت‌طلب به ریاست پردیکاس و مل‌آگر است، که پردیکاس سواره‌نظام و مل آگر پیاده‌نظام را در اختیار داشتند. کشمکش‌های درونی قدرت بین دو سردار، سرانجام با تسلط پردیکاس برآریده پسر فیلیپ علنی‌تر شد و طبق طرحی از قبل تعیین شده در مراسم پاک کردن، پردیکاس موفق شد سیصد تن از سپاهیان مؤثر و طرفدار مل‌آگر را از میان بردارد و بعدها مل‌آگر هم که به معبدی پناه برده‌بود معدوم شد.


معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت می‌کردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتن‌دوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیده‌می‌شود و جز نفع‌طلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان می‌داد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه می‌توانستند به فکر دیگران باشند و چگونه می‌توانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌هایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموخته‌بودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورش‌های آسیای علیا و یونان، با جنگ‌های سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیده‌شدند. در شهر شورشی درپی‌سیدیه، مردم پس از محاصره و جنگ‌های سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسان‌های سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگ‌های فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهره‌ای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند.
معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت می‌کردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتن‌دوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیده‌می‌شود و جز نفع‌طلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان می‌داد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه می‌توانستند به فکر دیگران باشند و چگونه می‌توانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌هایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموخته‌بودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورش‌های آسیای علیا و یونان، با جنگ‌های سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیده‌شدند. در شهر شورشی درپی‌سیدیه، مردم پس از محاصره و جنگ‌های سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسان‌های سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگ‌های فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهره‌ای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند.


بار دیگر «آنتی‌پاتر» نایب‌السلطنه شد و ولایات تقسیم شدند و جنگ‌هایی از نو شروع شد. آنتی‌پاتر با اِوْمِن جنگید و با توطئه و کشتار او را وادار به تسلیم کرد. هم‌چنین با آل‌ستاس جنگ کرد. آل‌ستاس برادر پردیکاس، نایب‌السلطنه سابق بود. جنگ در پی‌سیدیه واقع شِد و آخرین محل درگیری شهر تِرمِس بود که آل‌ستاس به آن پناه برده‌بود. هنگامی‌که آنتی‌گون شهر را محاصره کرد، نفاقی بین اهالی واقع شد؛ زیرا آنتی‌پاتر خواستار استرداد آل‌ستاس بود. پیرمردان تصمیم گرفتند پس از کشیده‌شدن جنگ به بیرون از شهر و دور شدن جوانان از شهر، آل‌ستاس را تحویل آنتی‌پاتر دهند. در نتیجه هنگامی که جوانان مشغول نبرد در شهر بودند، پیرمردان با غلامان خود به آل‌ستاس حمله کردند. اما آل‌ستاس خود را نابود کرد تا به دست آنتی‌پاتر نیفتد. آنان جسد او را برای آنتی‌پاتر فرستادند. اما آنتی‌پاتر جسد را دفن نکرد تا به حال تجزیه افتاد. پس از رفتن قشون آنتی‌پاتر جوانان جسد وی را دفن کردند. آنها ابتدا تصمیم گرفتند شهر را آتش بزنند، اما بعدها ترجیح دادند راهزنی کنند. آنتی‌پاتر وقتی احساس کرد که زمان مرگ او فرا رسیده‌است، سردار دیگر اسکندر را که «پولیس پرخون» نام داشت، به نایب‌السلطنگی برگزید و پسر خود کاساندر را به مقام «خیلی‌آره‌خ» (رئیس هزار نفر) که از مناصب مهم درباری اسکندر و برگرفته از اسلوب پارس ها بود، رسانید. اما دور جدیدی از کشمکش‌ها و کشتارها در بین سرداران به راه افتاد. حتی مدتی بعد المپیاس، مادر اسکندر، بر تخت نشست و دور جدیدی از کشتارها را به راه انداخت.
بار دیگر «آنتی‌پاتر» نایب‌السلطنه شد و ولایات تقسیم شدند و جنگ‌هایی از نو شروع شد. آنتی‌پاتر با اِوْمِن جنگید و با توطئه و کشتار او را وادار به تسلیم کرد. هم‌چنین با آل‌ستاس جنگ کرد. آل‌ستاس برادر پردیکاس، نایب‌السلطنه سابق بود. جنگ در پی‌سیدیه واقع شِد و آخرین محل درگیری شهر تِرمِس بود که آل‌ستاس به آن پناه برده‌بود. هنگامی‌که آنتی‌گون شهر را محاصره کرد، نفاقی بین اهالی واقع شد؛ زیرا آنتی‌پاتر خواستار استرداد آل‌ستاس بود. پیرمردان تصمیم گرفتند پس از کشیده‌شدن جنگ به بیرون از شهر و دور شدن جوانان از شهر، آل‌ستاس را تحویل آنتی‌پاتر دهند. در نتیجه هنگامی که جوانان مشغول نبرد در شهر بودند، پیرمردان با غلامان خود به آل‌ستاس حمله کردند. اما آل‌ستاس خود را نابود کرد تا به دست آنتی‌پاتر نیفتد. آنان جسد او را برای آنتی‌پاتر فرستادند. اما آنتی‌پاتر جسد را دفن نکرد تا به حال تجزیه افتاد. پس از رفتن قشون آنتی‌پاتر جوانان جسد وی را دفن کردند. آنها ابتدا تصمیم گرفتند شهر را آتش بزنند، اما بعدها ترجیح دادند راهزنی کنند. آنتی‌پاتر وقتی احساس کرد که زمان مرگ او فرا رسیده‌است، سردار دیگر اسکندر را که «پولیس پرخون» نام داشت، به نایب‌السلطنگی برگزید و پسر خود کاساندر را به مقام «خیلی‌آره‌خ» (رئیس هزار نفر) که از مناصب مهم درباری اسکندر و برگرفته از اسلوب پارس ها بود، رسانید. اما دور جدیدی از کشمکش‌ها و کشتارها در بین سرداران به راه افتاد. حتی مدتی بعد المپیاس، مادر اسکندر، بر تخت نشست و دور جدیدی از کشتارها را به راه انداخت. سرانجام کاساندر با سپاهی‌گران به سمت مقدونیه رفت تا انتقام قتل آریده و فیلیپ و همسر او و همچنین انتقام قتل برادر کاساندر را از المپیاس بگیرد. المپیاس در پیدنای مقدونیه محصور شد و کاساندر راه رساندن هر نوع کمکی را به وی بست. هیچ‌گونه کمکی به شهر نمی‌رسید. دیری نگذشت که قحطی در شهر رخ داد. سربازان و سواران فراوان همراه با پیل‌های بسیار تلف شدند، کوچه‌ها پر از اجساد مردگان شد و عده‌ای به خوردن‌گوشت مردگان پرداختند. در بهار قحطی شدت یافت، عده‌ای از سربازان از المپیاس خواستند که آنها را مرخص کند زیرا او نمی‌توانست غذای آنها را بدهد. پس از خروج سربازان از شهر،کاساندر آنها را به گرمی پذیرفت؛ در نتیجه المپیاس با چند نفری ماند. المپیاس تصمیم گرفت با کشتی از شهر بگریزد، اما خبر به کاساندر رسید و کشتی توقیف شد. ملکه به شرط در امان ماندن جانش تسلیم شد، ولی اندکی بعد در مجلسی مرکب از سران مقدونی به اعدام محکوم شد.کاساندر به ملکه پیشنهاد کرد که به آتن بگریزد. ملکه که از برنامه خبر داشت نپذیرفت و حاضر شد شخصاً در مجلس محاکمه حاضر شود، اما کاساندر نپذیرفت و از عواقب آن ترسید. لذا دویست نفر از سربازان را مأمور قتل ملکه کرد. سرانجام ملکه به دست اقربای‌کسانی که قبلاً به قتل رسانده‌بود، کشته شد. ملکه راگرفتند سرش را جدا کردند، اما ملکه حتی فریاد هم نکشید. این عاقبت المپیاس همسر فیلیپ و مادر اسکندر بود که در مدت عمر آن همه احترام دیده بود. چنین بود مرگ دختر نئوب تولم پادشاه اپیر، خواهر اسکندری که به ایتالیا قشون‌کشید، زن فیلیپ یکی از مقتدرترین پادشاهان اروپا، و مادر اسکندری که آنقدر کارهای بزرگ انجام داد.
 
سرانجام کاساندر با سپاهی‌گران به سمت مقدونیه رفت تا انتقام قتل آریده و فیلیپ و همسر او و همچنین انتقام قتل برادر کاساندر را از المپیاس بگیرد. المپیاس در پیدنای مقدونیه محصور شد و کاساندر راه رساندن هر نوع کمکی را به وی بست. هیچ‌گونه کمکی به شهر نمی‌رسید. دیری نگذشت که قحطی در شهر رخ داد. سربازان و سواران فراوان همراه با پیل‌های بسیار تلف شدند، کوچه‌ها پر از اجساد مردگان شد و عده‌ای به خوردن‌گوشت مردگان پرداختند. در بهار قحطی شدت یافت، عده‌ای از سربازان از المپیاس خواستند که آنها را مرخص کند زیرا او نمی‌توانست غذای آنها را بدهد. پس از خروج سربازان از شهر،کاساندر آنها را به گرمی پذیرفت؛ در نتیجه المپیاس با چند نفری ماند. المپیاس تصمیم گرفت با کشتی از شهر بگریزد، اما خبر به کاساندر رسید و کشتی توقیف شد. ملکه به شرط در امان ماندن جانش تسلیم شد، ولی اندکی بعد در مجلسی مرکب از سران مقدونی به اعدام محکوم شد.کاساندر به ملکه پیشنهاد کرد که به آتن بگریزد. ملکه که از برنامه خبر داشت نپذیرفت و حاضر شد شخصاً در مجلس محاکمه حاضر شود، اما کاساندر نپذیرفت و از عواقب آن ترسید. لذا دویست نفر از سربازان را مأمور قتل ملکه کرد. سرانجام ملکه به دست اقربای‌کسانی که قبلاً به قتل رسانده‌بود، کشته شد. ملکه راگرفتند سرش را جدا کردند، اما ملکه حتی فریاد هم نکشید. این عاقبت المپیاس همسر فیلیپ و مادر اسکندر بود که در مدت عمر آن همه احترام دیده بود. چنین بود مرگ دختر نئوب تولم پادشاه اپیر، خواهر اسکندری که به ایتالیا قشون‌کشید، زن فیلیپ یکی از مقتدرترین پادشاهان اروپا، و مادر اسکندری که آنقدر کارهای بزرگ انجام داد.


کشتار سرداران همچنان ادامه داشت.کاساندر سپهسالار قشون چون دید که پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. پس به گلرسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و فرزند او اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان‌کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری‌گردید،کاساندر، لیزیماک، بطلمیوس و آنتی‌گون از این واقعه خشنود شدند؛ چه، آنها همواره نگران بودند که مبادا اسکندر بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنان بخواهد. لذا از این هنگام به بعد امیدوار شدند که بدون منازع بر ممالک تحت تصرف خود سلطنت خواهند کرد. (۳۱۱ ق.م)
کشتار سرداران همچنان ادامه داشت.کاساندر سپهسالار قشون چون دید که پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. پس به گلرسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و فرزند او اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان‌کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری‌گردید،کاساندر، لیزیماک، بطلمیوس و آنتی‌گون از این واقعه خشنود شدند؛ چه، آنها همواره نگران بودند که مبادا اسکندر بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنان بخواهد. لذا از این هنگام به بعد امیدوار شدند که بدون منازع بر ممالک تحت تصرف خود سلطنت خواهند کرد. (۳۱۱ ق.م)
خط ۲۴: خط ۲۳:
المپیاس، مادر اسکندر، نیز میل به فرمانروایی را پنهان نمی‌کرد. مردم پیدنای مقدونیه به سختی تاوان آنچه را که به دیگران نموده‌بودند، دادند. طعم بدبختی، کشتار و قحطی تا سرحد خوردن اجساد را چشیدند. المپیاس مادر اسکندر، محصول کار خود را از کاساندر دریافت کرد و ترجیح داد برای آرامش روح سردار بزرگ مقدونیه (پسرش) موقعی که سرش را جدا می‌کنند حتی فریاد هم نکشد. رکسانا همسر اسکندر و پسر او اسکندر نیز محبوس و مقتول شدند. دموکراسی دولت شهرها و هلنیسم نتوانست حتی خانواده اسکندر را هم نجات دهد.
المپیاس، مادر اسکندر، نیز میل به فرمانروایی را پنهان نمی‌کرد. مردم پیدنای مقدونیه به سختی تاوان آنچه را که به دیگران نموده‌بودند، دادند. طعم بدبختی، کشتار و قحطی تا سرحد خوردن اجساد را چشیدند. المپیاس مادر اسکندر، محصول کار خود را از کاساندر دریافت کرد و ترجیح داد برای آرامش روح سردار بزرگ مقدونیه (پسرش) موقعی که سرش را جدا می‌کنند حتی فریاد هم نکشد. رکسانا همسر اسکندر و پسر او اسکندر نیز محبوس و مقتول شدند. دموکراسی دولت شهرها و هلنیسم نتوانست حتی خانواده اسکندر را هم نجات دهد.


وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسان‌ها کمترین اهمیتی نداشت. چرخ‌های سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداخته‌بود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهره‌ای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بی‌کفایت خود داریوش سوم، آن‌همه ستم و رنج بی‌قیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستاده‌بود، لگدکوب ستم ستوران مقدونی‌ها شد.
وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسان‌ها کمترین اهمیتی نداشت. چرخ‌های سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداخته‌بود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهره‌ای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بی‌کفایت خود داریوش سوم، آن‌همه ستم و رنج بی‌قیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستاده‌بود، لگدکوب ستم ستوران مقدونی‌ها شد.  


== نیز نگاه کنید به ==
== نیز نگاه کنید به ==


* [[تاریخ قبل از اسلام]]
* [[سلوکی ها]]
* [[سلوکی ها]]
* [[پارت ها]]
* [[پارت ها]]
خط ۴۱: خط ۴۱:
== '''نویسنده مقاله''' ==
== '''نویسنده مقاله''' ==
رضا شعبانی
رضا شعبانی
[[رده:تاریخ و باستان شناسی]]
[[رده:تاریخ]]
[[رده:تاریخ]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۱ ژانویهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۰۷:۳۱

زندگانی مردم و حقوق آنان در عصر اسکندر مقدونی شدیداً آسیب دید و نه‌تنها سکنه ایران، بلکه مردم تمامی آسیا و حتی ساکنان یونان نیز از نظر تأمین جانی، آزادی مذهبی و اقتصادی امنیت نداشتند. برخلاف تسامح کوروش و حکمت و تعلّم داریوش، اسکندر فقط به جهانگیری و جهانشاهی می‌اندیشید؛ درنتیجه قتل و غارت و از میان بردن آزادی ملت‌های مغلوب، با اقدامات وی قرین و همراه بود. از سوی دیگر سیاست‌های نظامیگری أسکندر و سردارانش، یونان و جامعه ایرانی را به انحطاط کشانید. یونان دیگر هرگز عصر طلایی پریکلس را، در دوران تسلط اسکندر بر یونان و بعد از آن ندید. ایران نیز دهه‌ها درگیر ظلم و زورگویی‌های، سرداران اسکندر بود تا توانست در عصر پارت‌ها نفسی تازه کند و متجاوزان و زورگویان را بیرون براند. به تعبیر گیرشمن: «اسکندر برای اطمینان از عقب دستور داد تبس را، که مردم آن ساخلو مقدونی را به قتل رسانیده‌بودند، بسوزانند و سکنه آن را به بردگی بفروشند»[۱] و: «شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شد و آزادی آنها اعلام گردید، اما در بین آنها شهرهایی مانند «هالیکارناسوس» یاهانیکارناس وجود داشت که خواستند نسبت به شاه بزرگ وفادار بمانند و بدین‌وسیله ثابت کردند که یوغ پارسیان برای آنها سنگین نبوده‌است. هالیکارناسوس در مدت محاصره دچار حریق‌گردید!»[۲] «از میان همه شهرهای فنیقیه فقط «تیر» مقاومتی لجوجانه نشان داد. در نتیجه هفت ماه کار اسکندر را به تعویق انداخت. تیر سقوط کرد و مغلوبیت آن موجب انهدام تفوق بحری و تجارتی فنیقیه گردید. اسکندریه - شهر جدیدی که اسکندر بنا کرد - جانشین تیرگردید و نیروی دریایی یونان جانشین نیروی دریایی آسیایی شد»[۳] نکته دیگر آنکه: «در اواخر ایام اقامت اسکندر در تخت جمشید، حادثه‌ای شدید موجب شد شهر شاهی دچار حریق گردد. آیا اسکندر مصمماً دستور این تخریب را برای انتقام آتن - که خشایارشا آن را خراب کرده‌بود - صادر کرد، چنانکه برخی بر این عقیده‌اند؟»[۴] گیرشمن، که سعی می‌کند تهاجمات غرب به شرق را با تخفیف بیان‌کند، در مورد حریق تخت‌جمشید سعی، کرده‌است آن را اتفاقی قلمداد کند. این امر چندان قابل قبول نیست و طبق نظر مورخان قدیم از قبیل دیودوروس و ژوستن و فلوطرخس (پلوتارک)، اسکندر آن را تخریب و تاراج کرد و با سکنه اَنجا در نهایت خشونت رفتار کرد. وی در ادامه مطالب مربوط به اسکندر می‌نویسد:

«اسکندر آخرین ماه‌های حیات خود را در تنظیم امور شاهنشاهی خود گذرانید. با الهاماتی عمیق که از افکار شاهان بزرگ هخامنشی در اقدامات خودگرفت، اصولی جدید - وسیع‌تر و انسانی‌تر - در آنها داخل کرد و تقسیم شاهنشاهی را به ایالات (شهربانی‌ها) قبول کرد و عده‌ای از ولات پارسی را به شغل خود باقی گذاشت، از جمله والیان شوش، بابل، پاراتکین، هرات و ماد بود.»[۵]

عبارات اخیر به‌خوبی نشان می‌دهد که اسکندر یک سردار نظامی و یک سرباز بیش نبود و اساساً جهانگشا و جنگ سالار بود و طرحی و برنامه‌ای خاص برای تغییر نظام و روش و مجموعه دستگاه اداری ایران نداشت و ناگزیر بود که طرح هخامنشیان و برنامه آنها را ادامه دهد. مورخ مشهور عصر ناصری، محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه صاحب کتاب دررالتیجان، که حیات او در شرایط خاص استبدادی گذشته است، و این امر در نوشته‌هایش به‌خوبی مشهود است تحقیقی گسترده و وسیع، با توجه به زمان خود، درباره اشکانیان نموده‌است به نام دُرَرُالتّیجان فی اَخبارِ بَنی‌الاشْکان. حتی او نیز بر اساس روش سنتی، اسکندر را که روزی این مملکت را غارت کرده بود، «اسکندر کبیر» می‌نامد. وی که به خوبی از تحقیقات قرون معاصر اروپاییان بهره برده‌است، می‌نویسد:

«مورخین یونانی و رومی، حتی بعضی نویسنده‌های متعصب این عصر، اسکندر را ملامت می‌نمایند که چرا زی ایران را اختیار کرد و به این لباس ملبّس شد؟ اما صاحب‌نظران می‌دانند که او مردی مدبّر بود و گمان نمی‌کرد با عظمتی که او را حاصل شده در جوانی از این جهان می‌رود و خلفی او را نمی‌ماند که در ممالک وسیعه اسکندری خلیفه او باشد. لذا می‌خواست بنای سلطنت خود و اخلاف را به همرنگ کردن آمر و مأمور و پادشاه و رعیت محکم نماید. دلیل این مدعا آنکه با کمال قدرت، قوانین جمهوری و رسوم آزادی یونان را به حال خود گذاشت و استقلال ایران را - چنانکه بود - حفظ نمود. مثلاً در زمان کیان، ولات در ولایات تسلط کامل داشتند و نسلاً بعد نسل حکمرانی می‌نمودند. بعد از دارا همین‌قدر که تمکین اسکندر کردند، او وضع آنها را به هم نزد و حکومت آنها را تصدیق نمود و سردارهای یونانی را، که با او بودند و به فرمانروایی ولایات و تاراج کردن آن چشم داشتند، فقط به اعتبارات و امتیازات و مال ساکت و راضی ساخت و حتی آنها را در مشاوره‌ای که راجع به مهام و امور ایران بود دخالت نداد. در این باب تنها عقلا و وزرای ایرانی طرف مشورت او بودند، اگرچه یونانی‌ها در نفس‌الامر مکدر گشتند و از نظامی و قلعی، بلکه فلاسفه و علمای یونان، عاقبت با هم در قتل اسکندر مواضعه‌کردند.»[۶]

وی در جای دیگر درباره اسکندر می‌نویسد: «اسکندر کبیر چون بر ممالک ایران دست یافت، جمعی کثیر از مردم یونان را کوچانیده، در اقطار ایران سکنی داد. بعد از او خلفای او هم مادامی که حکومت این نواحی را داشتند این طریقه او را پیروی نمودند. بنابراین در شهرهای بزرگ عراق عرب و شامات و آسیای صغیر و ایران و ترکستان، بلکه تا حدود هندوستان، مهاجرین یونانی جای‌گرفته‌بودند و اینان در تربیت و تمدن به هیچ وجه با ملت پارت و اشکانی‌ها طرف مقایسه و نسبت نمی‌شدند؛ چه ملت یونان در آن دوره از حیث علوم و معارف و حرف و صنایع و فنون نظامی و آداب قشون کشی - اعم از اینکه تعرضی باشد یا دفاعی - با ایرانی‌های قدیم هم، نسبتی نداشته تا چه رسد به پارت‌ها که از کلیه این مزایا به کلی عاطل بوده‌اند. و از آنجا که هیچ دولت و سلطنتی را از وجود هنرمندان عالم و کاردانان عاقل و صاحب‌صنعتان ماهر و نویسندگان کافی گریزی نیست، آن جماعت یعنی یونانی‌های متمدن طرف ملاحظه و احترام اشکانیان‌گردیدند.»[۷]

با اینکه نویسنده مزبور کار قابل‌توجه و تقدیری برای تاریخ اشکانیان انجام داده، اما به چند نکته در تحلیل خود توجه نکرده است؛ اولاً اسکندر با دیدن قدرت، تجمل و امکانات شاهان هخامنشی شیفته مقام و موقعیت شاهی شد و خود نیز روش فرد محوری را برگزید و برای ادامه روش استبدادی ناگزیر بود به ایرانیان روی بیاورد و به یونانیان‌کم‌مهری‌کند. از سوی دیگر با کشوری عظیم به نام امپراتوری هخامنشی و ساختاری منسجم و مخصوص به خود مواجه بود و نمی‌توانست به‌سادگی آن را تغییر دهد. از سوی دیگر او شخصی خودپرست بود و قدرت‌طلبی را دوست داشت و طبیعی بودکه طبعی استبدادی داشته باشد. اما در مورد مهاجرت یونانی‌ها به ایران، اسکندر از نظر منافع خود درست عمل کرد و تغییر ساختار سیاسی، اجتماعی، را در طی زمان مورد توجه قرار داد. از سوی دیگر جماعات یونانی حداکثر بهره را از تجارت و کشاورزی و دامداری ایران می‌بردند. این تغییر ساختار اجتماعی - سیاسی تا پایان‌کار اشکانیان به عنوان یک عامل مهم در مقابل حکومت اشکانی‌ها عمل می‌کرد.

حسن پیرنیا محقق عالم و پرکار تاریخ ایران باستان در مورد اسکندر قضاوت واقع‌بینانه و بسیار دقیق‌تر و کامل‌تری دارد. وی می‌نو یسد: «اسکندر مقدونیه را توسعه داد، یونان را مطیع کرد و ممالک ایران هخامنشی را به‌استثنای قفقازیه، شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه به تصرف درآورد. تصمیم داشت به عربستان نیز لشکرکشی کند که اجل مهلتش نداد. برای اسکندر رسیدن به اهداف خود، به هر قیمتی، مهم بود و روش او بیش از هرچیز دیگر مبتنی بر خشونت بود؛ به همین جهت شهر تب را از بیخ و بن برکند، اهالی یونانی میلت را برده کرد، هالیکارناس را و یران کرد، صور (شهر مهم واسطه تجارت شرق و غرب) را برانداخت، غزّه را منهدم نمود، تخت جمشید و قصرهای آن را در آتش سوخت، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر ممانس‌ها، کشتار اهالی سغد، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن، رفتار وحشیانه با مریض‌های آن، قتل‌عام در شهر مالیان و هر شهری‌که مقاومت می‌کرد، برده‌کردن و فروختن اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب می‌شد و ... .[۸]

راستی جنگ‌های اسکندر به چه بهایی تمام شد؟ مورخین هر بار قتل‌عام‌های او را هزاران یا ده‌ها هزار نفر گفته‌اند. دیودور در یک جاکه سخن از شورش اهالی سغد می‌کند، می‌نویسد که اسکندر اهالی سغد را به عدد ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در برابر این همه کشتار و ویرانی، تنها ساختن شهر اسکندریه مصر و چند شهر دیگر را به اسکندر منسوب می‌کنند که از میان آنها، اسکندریه مصر برای نسل‌های بعد باقی مانده و آن هم محل استقرار نظامیان پیر و از کار افتاده مقدونی بوده‌است. در حقیقت اهالی مقدونیه و اسکندر برای مردم آسیا چیزی به ارمغان نیاوردند، و در اصل هم چیز جدیدی برای مردم آسیای غربی نداشتند؛ زیرا از نظر تمدن در سطح پایینی قرار داشتند. اسکندر در موارد چندی درباره مقدونی‌ها به استهزا می‌گفت: «آیا چنین نیست که یونانی‌ها در میان مقدونی‌ها مانند نیم‌خدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند»[۸].

در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل می‌کردند. اگر برخورد اسکندر با ملت‌های مغلوب را با برخورد کوروش و داریوش مقایسه‌کنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه هخامنشی هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک می‌کنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمی‌شد در یک جمع‌بندی‌کلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمی‌کردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتل‌عام‌ها و جنگ‌ها، نخستین و اساسی‌ترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین می‌رود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد[۸].

جانشینان اسکندر (سرداران)

عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام می‌خواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخی به حساب می‌آید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرت‌طلبی‌های فراوان از خود نشان دادند، چگونه می‌خواستند نسبت به ملت‌های مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمی‌کرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئه‌ای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را می‌شناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین هم‌کرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرت‌طلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار می‌نمود. درنتیجه زمینه برای کشمکش‌هایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایان‌ناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشه‌ای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟. پیرنیا در تفصیل این مطالب می‌نویسد:

«پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمده‌اش را به قصر طلبیدند تا مشورت‌های لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عده‌ای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباس‌ها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت: خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که می‌خواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را بگیرد».

نه‌آرخ - سردار دیگر اسکندر گفت:

«سلطنت حق اعقاب اسکندر است، در انتظار پادشاه نزاده بودن خطاست، تاج حق پسر اسکندر از برسین است. مردم را خوش نیامد و صدای زدن نیزه‌ها به سپرها بلند شد. نزدیک بود شورش روی دهد که بطلمیوس تشکیل جلسه با حضور سرداران مورد مشورت اسکندر را صلاح دید؛ طرفداران چندی یافت اما اکثریت رأی پردیکاس را صلاح دیدند و از او خواستند انگشتری را بردارد».

آریستوتوس‌گفت:

«وقتی از اسکندر پرسیدند پس از خود چه کسی را برمی‌گزینی گفت: لایقترین را و انگشتری را به پردیکاس داد، در حالی که همه حضور داشتند. اما پردیکاس پس از تردید و تذبذب طولانی انگشتری را نپذیرفت و در میان کرسی‌های ردیف اول عقب نشست».

مل‌آگر یکی از جسورترین سرداران اسکندر، پس از دیدن تردید پردیکاس فریاد زد:

«خدا نکند ملک اسکندر و چنین بارگرانی بر چنین دوش‌هایی قرار گیرد. شجاعان زیر بار نخواهند رفت. پردیکاس با عنوان قیمومیت پسر رکسانه می‌خواهد خود بر قدرت تسلط داشته باشد. اگر اسکندر می‌خواست پردیکاس جانشین او باشد من از میان تمام اراده‌های او این یکی را قبول نمی‌کردم، بروید و خزانه‌های اسکندر را تاراج کنید که این حق شماست و ثروت اسکندر به مقدونی‌ها می‌رسد».

مل‌آگر آماده غارت می شد و عده زیادی از سربازان اطراف او جمع شده بودند که ناگهان صدایی برخاست و آریده پسر فیلیپ و برادر اسکندر را لایق پادشاهی اعلان‌کرد. پی‌تون با این نقشه مخالفت کرد، اما طرفداری مل‌آگر، که شدیداً با پردیکاس مخالف بود، همچنین هلهله جمعیت، «آریده» ضعیف‌العقل را روی کار آورد! سرداران بزرگ به ویژه پی تون این رأی را نپسندیدند و رأی دادند که پردیکاس و لئوناتوس، که هر دو از خانواده، سلطنت هستند، قیم‌های پسر رکسانه باشند. کراتر و آنتی پاتر کارهای اروپا را بگردانند و همه قسم یاد کنند که به پسر اسکندر از رکسانه صادق و وفادار باشند. همه پذیرفتند، اما مل‌آگرکه از جان خود می‌ترسید، بیرون رفت و با آریده برگشت و با نطق‌های مؤثر، مردم را طرفدار او کرد، چنانکه سربازان آریده را شاه خواندند، جامه اسکندر به او پوشانده شد مل‌آگر با اسلحه و جوشن به صف هواخواهان او پیوست. پیاده نظام شادی و شعف کردند و زوبین‌ها را بر سپرها زدند. مل‌آگر اگفت:

«کسانی که بخواهند تاج را به کسی دهند که از آن او نیست معدوم می‌شوند. نام فیلیپ همه سربازان را به وجد آورده‌بود».[۹]

روایات دیگر مبین کشمکش جدی بین دو جناح قدرت‌طلب به ریاست پردیکاس و مل‌آگر است، که پردیکاس سواره‌نظام و مل آگر پیاده‌نظام را در اختیار داشتند. کشمکش‌های درونی قدرت بین دو سردار، سرانجام با تسلط پردیکاس برآریده پسر فیلیپ علنی‌تر شد و طبق طرحی از قبل تعیین شده در مراسم پاک کردن، پردیکاس موفق شد سیصد تن از سپاهیان مؤثر و طرفدار مل‌آگر را از میان بردارد و بعدها مل‌آگر هم که به معبدی پناه برده‌بود معدوم شد.

معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت می‌کردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتن‌دوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیده‌می‌شود و جز نفع‌طلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان می‌داد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه می‌توانستند به فکر دیگران باشند و چگونه می‌توانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌هایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموخته‌بودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورش‌های آسیای علیا و یونان، با جنگ‌های سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیده‌شدند. در شهر شورشی درپی‌سیدیه، مردم پس از محاصره و جنگ‌های سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسان‌های سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگ‌های فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهره‌ای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند.

بار دیگر «آنتی‌پاتر» نایب‌السلطنه شد و ولایات تقسیم شدند و جنگ‌هایی از نو شروع شد. آنتی‌پاتر با اِوْمِن جنگید و با توطئه و کشتار او را وادار به تسلیم کرد. هم‌چنین با آل‌ستاس جنگ کرد. آل‌ستاس برادر پردیکاس، نایب‌السلطنه سابق بود. جنگ در پی‌سیدیه واقع شِد و آخرین محل درگیری شهر تِرمِس بود که آل‌ستاس به آن پناه برده‌بود. هنگامی‌که آنتی‌گون شهر را محاصره کرد، نفاقی بین اهالی واقع شد؛ زیرا آنتی‌پاتر خواستار استرداد آل‌ستاس بود. پیرمردان تصمیم گرفتند پس از کشیده‌شدن جنگ به بیرون از شهر و دور شدن جوانان از شهر، آل‌ستاس را تحویل آنتی‌پاتر دهند. در نتیجه هنگامی که جوانان مشغول نبرد در شهر بودند، پیرمردان با غلامان خود به آل‌ستاس حمله کردند. اما آل‌ستاس خود را نابود کرد تا به دست آنتی‌پاتر نیفتد. آنان جسد او را برای آنتی‌پاتر فرستادند. اما آنتی‌پاتر جسد را دفن نکرد تا به حال تجزیه افتاد. پس از رفتن قشون آنتی‌پاتر جوانان جسد وی را دفن کردند. آنها ابتدا تصمیم گرفتند شهر را آتش بزنند، اما بعدها ترجیح دادند راهزنی کنند. آنتی‌پاتر وقتی احساس کرد که زمان مرگ او فرا رسیده‌است، سردار دیگر اسکندر را که «پولیس پرخون» نام داشت، به نایب‌السلطنگی برگزید و پسر خود کاساندر را به مقام «خیلی‌آره‌خ» (رئیس هزار نفر) که از مناصب مهم درباری اسکندر و برگرفته از اسلوب پارس ها بود، رسانید. اما دور جدیدی از کشمکش‌ها و کشتارها در بین سرداران به راه افتاد. حتی مدتی بعد المپیاس، مادر اسکندر، بر تخت نشست و دور جدیدی از کشتارها را به راه انداخت. سرانجام کاساندر با سپاهی‌گران به سمت مقدونیه رفت تا انتقام قتل آریده و فیلیپ و همسر او و همچنین انتقام قتل برادر کاساندر را از المپیاس بگیرد. المپیاس در پیدنای مقدونیه محصور شد و کاساندر راه رساندن هر نوع کمکی را به وی بست. هیچ‌گونه کمکی به شهر نمی‌رسید. دیری نگذشت که قحطی در شهر رخ داد. سربازان و سواران فراوان همراه با پیل‌های بسیار تلف شدند، کوچه‌ها پر از اجساد مردگان شد و عده‌ای به خوردن‌گوشت مردگان پرداختند. در بهار قحطی شدت یافت، عده‌ای از سربازان از المپیاس خواستند که آنها را مرخص کند زیرا او نمی‌توانست غذای آنها را بدهد. پس از خروج سربازان از شهر،کاساندر آنها را به گرمی پذیرفت؛ در نتیجه المپیاس با چند نفری ماند. المپیاس تصمیم گرفت با کشتی از شهر بگریزد، اما خبر به کاساندر رسید و کشتی توقیف شد. ملکه به شرط در امان ماندن جانش تسلیم شد، ولی اندکی بعد در مجلسی مرکب از سران مقدونی به اعدام محکوم شد.کاساندر به ملکه پیشنهاد کرد که به آتن بگریزد. ملکه که از برنامه خبر داشت نپذیرفت و حاضر شد شخصاً در مجلس محاکمه حاضر شود، اما کاساندر نپذیرفت و از عواقب آن ترسید. لذا دویست نفر از سربازان را مأمور قتل ملکه کرد. سرانجام ملکه به دست اقربای‌کسانی که قبلاً به قتل رسانده‌بود، کشته شد. ملکه راگرفتند سرش را جدا کردند، اما ملکه حتی فریاد هم نکشید. این عاقبت المپیاس همسر فیلیپ و مادر اسکندر بود که در مدت عمر آن همه احترام دیده بود. چنین بود مرگ دختر نئوب تولم پادشاه اپیر، خواهر اسکندری که به ایتالیا قشون‌کشید، زن فیلیپ یکی از مقتدرترین پادشاهان اروپا، و مادر اسکندری که آنقدر کارهای بزرگ انجام داد.

کشتار سرداران همچنان ادامه داشت.کاساندر سپهسالار قشون چون دید که پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. پس به گلرسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و فرزند او اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان‌کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری‌گردید،کاساندر، لیزیماک، بطلمیوس و آنتی‌گون از این واقعه خشنود شدند؛ چه، آنها همواره نگران بودند که مبادا اسکندر بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنان بخواهد. لذا از این هنگام به بعد امیدوار شدند که بدون منازع بر ممالک تحت تصرف خود سلطنت خواهند کرد. (۳۱۱ ق.م)

قدرت‌طلبی بی پایان سرداران و رقابت آنها با هم، دائماً قربانیانی از سپاهیان دوطرف می‌گرفت و بدیهی است که در این میان حقوق مردم ممالک تابعه پایمال می‌شد. اهالی شهر ترمس باید تاوان قدرت‌طلبی‌های آل‌ستاس را بدهند. آنتی‌گون آن‌چنان کینه‌ای از آل ستاس به دل داشت که از دفن جسد او هم خودداری‌کرد. آنتی‌پاتر هنگامی که کاساندر پسر خود را به عنوان «خیلی‌آرخ پرلیس پرخون» نایب‌السلطنه جدید گمارد، ماهیت سرداران اسکندر را عریان و بی‌پرده نشان داد.

المپیاس، مادر اسکندر، نیز میل به فرمانروایی را پنهان نمی‌کرد. مردم پیدنای مقدونیه به سختی تاوان آنچه را که به دیگران نموده‌بودند، دادند. طعم بدبختی، کشتار و قحطی تا سرحد خوردن اجساد را چشیدند. المپیاس مادر اسکندر، محصول کار خود را از کاساندر دریافت کرد و ترجیح داد برای آرامش روح سردار بزرگ مقدونیه (پسرش) موقعی که سرش را جدا می‌کنند حتی فریاد هم نکشد. رکسانا همسر اسکندر و پسر او اسکندر نیز محبوس و مقتول شدند. دموکراسی دولت شهرها و هلنیسم نتوانست حتی خانواده اسکندر را هم نجات دهد.

وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسان‌ها کمترین اهمیتی نداشت. چرخ‌های سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداخته‌بود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهره‌ای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بی‌کفایت خود داریوش سوم، آن‌همه ستم و رنج بی‌قیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستاده‌بود، لگدکوب ستم ستوران مقدونی‌ها شد.

نیز نگاه کنید به

مآخذ

  1. رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸.
  2. رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۹.
  3. رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۱
  4. رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۵.
  5. رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۵، ۲۴۹.
  6. اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۵۲.
  7. اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنی‌اشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۷۴.
  8. ۸٫۰ ۸٫۱ ۸٫۲ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۴.
  9. پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)،  ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۱۹۵۹-۱۹۵۴.

منبع اصلی

شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.

نویسنده مقاله

رضا شعبانی