عصر ساسانی
عصر ساسانی
از نگاه جامعهشناسی تاریخی همواره پنج نهاد مهم و بنیادی، تقریباً در همه شئون زندگی فردی و اجتماعی تعامل یا تقابلی تنگاتنگ دارند و آنگاه که بستر مناسبی برای ظهور و تجلی این نهادها فراهم آمد، آن جامعه به دوران تاریخی پای میگذارد و مراحل مختلف تکامل و توسعه را درپیش میگیرد. این نهادها عبارتند از نهاد خانواده، نهاد پرورش و آموزش، نهاد دین، نهاد حکومت و نهاد اقتصاد. نهاد حکومت گرچه به لحاظ قدمت تاریخی، نخستین نهاد تشکلیافته نیست، اما به لحاظ اهمیت، میزان تأثیر و نفوذ، گستردگی و جایگاه برترش شاید بحثانگیزترین و مناقشهبرانگیزترین نهاد تمدن بشری باشد که میتواند نهادهای دیگر را در مسیرها و عرصههای موردنظر هدایت کند..به این دلیل نحوه ارتباط و برخورد نهاد حاکمیت ساسانی با چهار نهاد دیگر، از اهم مسائل داخلی آن عصر مهم است که بیشترین تأثیرات را نیز بر تحولات سیاسی- نظامی جامعه و همچنین تحولات مختلف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن روزگار باقی نهادهاست.
ایالت فارس در آستانه تشکیل دولت ساسانی
چنانکه در بخشهای گذشته یادآور شدیم، شکلگیری اساسی کشور ایران در زمان مادها و هخامنشیان تحقق کامل یافت. اما ساختار سیاسی و اجتماعی ایران عهد هخامنشی، در فترت دوران سلوکی و عهد فرمانروایان یونانیتبار، فراز و فرودهای فراوانی را پشتسر نهاد. حکومت قدرتمند اشکانی نیز، علیرغم دوره طولانی اقتدار خود، هیچگاه نتوانست آثار شوم هجوم اسکندر و حکومت سلوکیان را بزداید و جامعه ایران را به عصر پادشاهان کیانی پیوند زند. از همان آغاز آشکار بود که شکاف عظیمی میان قبایل چادرنشین و بیابانگرد پارتی که زندگی، سادهای داشتند با دیگر اقوام شهرنشین و ساکن ایران وجود دارد. این اختلافات بیش از همه در شیوه معیشت، افکار و اعتقادات، دیدگاه آنها نسبت به کائنات و بینش سیاسی - اجتماعی آنان خودنمایی میکرد.
پارتیان به عنوان جانشینان امپراتوری منحط سلوکی، وارث اداره سرزمینی شدهبودندکه از امیرنشینهای متعدد و مجزا و «پولیس»های نوظهور تشکیل میگردید. در مورد تعداد این ایالات همواره اختلافنظر وجود داشتهاست اما اشکانیان، که از ایجاد تغییر یا تحول بنیادی در پیکره این نظام عاجز بودند، یا به علت نوع زندگی خود که بر پایه ساختار عشیرهای بود تجارب کمتری در امور سیاسی و اداری داشتند، از عزل فرمانروایان و شاهان خردهپا خودداری میکردند. البته این سیاست تا آنجا اجرا میشد که آن والیان حاضر به تبعیت و گردن نهادن به حاکمیت اشکانی بودند، بنابراین حاکمانی که از پذیرش سیطره اشکانیان سر باز میزدند نابود میشدند و شاهانی جدید جایگزین آنان میگردیدند. حکامی که با آنان از سر اطاعت درمیآمدند، ملزم به اجرای احترام، دادن خراج، تدارک قشون و اجابت هر نیازی بودند که از سوی حاکمیت مرکزی ضرورت مییافت، بسیاری از آن والیان، از اشراف و خاندانهای حکومتگر ایران باستان بودند. گفتیم که ساختار اجتماعی دولت پارت آمیزهای بود از سنتها و اسلوبهای معیشتی، دوران هخامنشی، آیینهای هلنی با آداب و فرهنگ خاص خود، حکومتهای محلی، سلطه خاندانهای اشرافی، نفوذ کمرنگ اما مستمر عشایر بیابانگرد پرنی وداهه و استمرار نوعی دموکراسی قبیلهای. طبیعتاً در چنین جامعهای عناصر و زمینه های تضاد به شکلی آشکار وجود داشت و هراس از نارضایی، شورش و طغیان ایالات تابع به صورت کابوسی بزرگ یا معضلی لاینحل پیشچشم حاکمان اشکانی بود. چنانکه یادآور شدیم نجبای بزرگیکه در آغاز کار نیروی حمایتی شاهان پارت را تشکیل میدادند، خود زمینهساز سقوط این سلسله نیز شدند. زمینداران بزرگ و حاکمان محلی با ضعف شاهان اشکانی، قدرتی اندوختند که اوضاع را دگرگون میساخت و روابط شاه را با رعایا دچار مشکل میکرد. در سراسر تاریخ پارت، نجبا از راههای گوناگون از جمله استفاده از دستهبندیهای درون گروهی و همراهی با روحانیون وارد عرصه میشدند و گاه به اتکای خارجیان (غالباً روم) پادشاهان را عزل و نصب میکردند.[۱] هر بار اکه پادشاهی در صدد تثبیت پایههای قدرت خود برمیآمد، به عنوان ستمگری سرنگون میگردید. تقریباً در زمان تغییر پادشاه، جنگی داخلی رخ میداد و بسیاری از مدعیان خود را شاه میخواندند، بدون آنکه مردم بدانند حق با کیست.
در این میان در سرزمین پارس نهضتی برای بنیانگذاشتن دولتی نوین، نشو و نما یافت. هرچند این ایالت تا آغاز سده سوم میلادی شهرت پیشین خویش را، که یادآور خاطرات درخشان تختجمشید پایتخت دولت جهانی هخامنشیان بود، تا حدی از دست داده بود، اما در کنار تخت جمشید، تختگاهی نوین موسوم به «استخر» ظهور یافتکه شاهان محلی آن به حفظ سنتهای کهن، میراث گذشته و نامهای بلندآوازه شاهنشاهان هخامنشی چون اردشیر و دارا میپرداختند. آنان، و اغلب پرچمداران فرهنگ کهن، صرفنظر از خصومتی که با تمدن یونانی داشتند، قوم پارتی را به چشم بدویانی غاصب مینگریستندکه با زور حق آنان را پایمالکردهاند. این نگرش بدون شک نزد پارسیان شدیدتر بود، زیرا آنان با پشتکار و جدیت تمام به حفاظت خصایص عصر هخامنشیان ازگزند یونانی مآبی و اشکانیگری و اشاعه آن همت گماشته بودند. هنگامی که مهرداد اول برای سرکوبی نهایی سلوکیها میجنگید، پارسیها به عوض کمک به وی جانب یونانیان را گرفتند.[۲] زیرا به تصور آنان تابعیت از حکومت ضعیف شده سلوکی بر اطاعت از اقوام تازه نفس جویای نام اشکانی برتری داشت. بویژهکه هر دوی آنان در نزد پارسیان بیگانه مینمودند. این نخستین واکنش آشکار به غلبه قوم جدید، نشان میدادکه در میان خادم و مخدوم اختلافات اساسی و رو به گسترشی وجود دارد. مهرداد پس از غلبه بر سلوکیها، بهسختی از پارسها انتقام گرفت. پارتیان هیچگاه در صدد تکیهکردن بر نیروهای داخلی برنیامدند، بلکه همواره متوجه استپ نشینان شرق دریای مازندران بودند.
آنگاه که از رابطه پارت و پارس سخن میرفت بیان شد که از نحوه اداره ایالت پارس در دوره اشکانی اطلاعات فراوانی در دست نیست. عمدهترین منبع در این باره بیشک سکههاست. شاهان پارس نیز، همانند برخی دیگر از شاهان نیمهمستقل اشکانی، حق ضرب سکه به نام خویش را داشتند که این امر از زمان سلوکیان معمول شده بود. فرمانروایان پارس خود را «فره ترکه» میخواندند، که به معنای «فرمانروا» بود. این عنوان از سده دوم میلادی به «شاه» تغییر یافت.[۳] روی سکههای آنان افسر و نشانههای شاهی، تصویر پرستشگاه، آتشدان با آتشی شعلهور و مظاهری از ماه و ستاره و نقش اهورامزدا ضرب شدهاست،که نشان از اعتقادات مذهبی و ملی آنان و پرستش ایزدان زرتشتی دارد. این شواهد نشان میدهد که اغلب شاهزادگان هخامنشی فرمانروای پارس، همچنان حکومتهای اجدادی و محلی خویش را در دوره سلوکی و اشکانی به واسطه انتساب به دودمان پراهمیت کیانی و حفظ استقلال داخلی، ادامه میدادند. از زمان بغدات اول تا حکومت اردشیر بابکان، حدود سی تن در این منطقه حکمرانی کردند.[۴] و جالب آنکه هیچ پراکندگی و انقطاعی در حکومت ایشان در طی ادوارگوناگون مشاهده نمیشود. همین موضوع دلیلی محکم بر قدرت و پایگاه مستحکم اجتماعی این سلسلههای محلی است، که مسلماً در پیشبرد مقاصد اردشیر نیز نقش اساسی بر عهده داشته است.
پایگاه سیاسی-اجتماعی خاندان ساسانی
خاندان نجیبزاده، روحانی و صاحب نفوذ ساسانی، همانند همه وابستگان و منتسبان به دودمان هخامنشی، خود را از نژاد «دارای دارایان» میشمردند و به پارسی بودن خویش فخر میفروختند. آنها در حفظ و اشاعه سنتهای ملی و فرهنگ کهن این سرزمین تلاشی صمیمانه میورزیدند،ایالت پارس را بالاتر از همه ممالک میدانستند و در محو آثار یونانی مآب و تمدن هلنی کوشش وافر به کار میبردند. اینان به این دلیل که نخستین اقوام آریایی بودند که در ایران اقامتگزیده بودند، اینک مدعیان تاج و تخت و پرچمدار نبرد با غاصبان برای احیای حاکمیت گذشته محسوب میشدند و سلطنت را حق مسلم خویش میپنداشتند. در فارس آداب و سنتهای عمده هخامنشی پابرجاتر از سایر نقاط بود، و هواداران این فرهنگ سرزمین فارس را به کانون نیروهای ضد اشکانی و ضدهلنی تبدیل کرده بودند.
در این ایالت ظاهراً همه شهرهای نسبتاً مهم فرمانروایان مخصوص به خود را داشتند. مهمترین این امارات، شهر استخر بود که در حقیقت پایتختی باستانی بود و از مراکز بسیار مهم سیاسی و دینی بهحساب میآمد. این شهر مهم و استراتژیک، تا قرن سوم میلادی به دست سلسله «بازرنگی» اداره میشد و از مهمترین حکومتهای ایالت پارس و یا نواحی مرکزی ایران به شمار میرفت. آنچه در این شهر جلوهای تمام داشت، عبادتگاه یا معبد آناهیتا بود که با حفظ اعتبار و نفوذ پیشین خویش در دل مردم و در چشم شاهان جایگاهی استوار و درخور ستایش داشت. شعله فروزان و اهورایی «آتور آناهیت» یا «آتش مقدس» همواره در این معبد فروزان بود. خاندان ساسانی نیز، که اصل و نسب خود را به مغان میرسانید و در زمره گروههای قدرتمند ساکن در فلات ایران و خاصه منطقه فارس بود، به دلیل رهبری مذهبی و فکری این قوم، از دیرباز جایگاهی معتبر و قابل احترام در میان اقشار مختلف جامعه ایران یافتهبود. بیشک در جوامع کهن آریایی هیچ عنصری نمیتوانست جایگاه بلند مذهب و اعتقادات دینی را اشغال نماید و هیچ منصبی با مقام رفیع روحانیان برابری نمیکرد. ساسان و اجداد وی نیز به دلیل داشتن مقام روحانیت و ریاست مهمترین معبد ایالت پارس، موقعیت و نفوذی انکارناپذیر داشتند.
ساسان روحانی زیرکی بود که اوضاع زمان خویش را به خوبی زیرنظر داشت. وقتی بروز دگرگونیهایی را در خاندان «با زرنگی» دید، با دختری از آن خاندان ازدواج نمود تا قدرت مذهبی خویش را با قدرت سیاسی درهم آمیزد. وی از همان زمان خیالات جاه طلبانه و آرزوهای بلندپروازانه خود را در قالب جملاتی عامپسند بیان میکرد، چنانکهگفته بود: «اگر روزی ملک به من رسد، من روی زمین از اشکانیان پاک کنم.»[۵] این نخستین و اساسیترین گام در جدال با حاکمیت موجود بود.
پس از مرگ ساسان، پسرش بابک وارث مقام روحانی پدر شد. او نیز بایکی از دختران بازرنگی ازدواج کرد و با این کار بر اهمیت مذهبی-سیاسی خویش و خانوادهاش افزود. شاید با نفوذ در خاندان بازرنگی توانسته است که به مناصب سیاسی و اجرایی نیز دست یافته باشد، چنانکه در کارنامه اردشیر به آن اشارت رفتهاست. وی احتمالاً مرزبانی از مرزبانان فارس شد. در چنین منزلت استواری بود که بابک فرزندش اردشیر را به سمت ارگبذی دارابگرد منصوب کرد و راه صعود به قدرت را برای وی هموار نمود. از دید محققان به نظر میرسد «پرستشگاه آناهیتا» همان «کعبه زرتشت» باشد که در آغاز سده سوم میلادی «آتش آناهیتای استخر» نامگرفتهاست.[۶]
کعبه زرتشت بنایی است بزرگ و باشکوه که بنای آن را در اوایل شاهنشاهی هخامنشیان میدانند. ساختن معابدی نظیر آن در دورانهای متقدمتر، بویژه در نزد اورارتوها، رواج داشت. تصویری از کعبه زرتشت به همراه شاه پارس در سکههای شاهان این دیار متعلق به سالهای ۲۵۰ تا ۱۵۰ ق.م. دیده شدهاست.۱[۷]سرپرست این عبادتگاه را «پریستار» نام مینهادند که این شغل تا روزگار بهرام دوم ادامه یافت. بدین ترتیب در مورد رابطه باستانی کعبه زرتشت، پرستشگاه ورجاوند ایرانیان، با پادشاهان پارس، که از بازماندگان دودمان هخامنشی بودند، تردیدی نیست. اسلاف خاندان ساسانی متولیان بزرگترین عبادتگاه زرتشتیان بودند که مظهری، هم از اهورامزدا و هم از سلسله کیانی بود. ساسانیان این قدرت سیاسی و مذهبی را که در اختیار داشتند، چون کانونی برای فعالیتهای سیاسی و انقلاب ضد پارتی به کار گرفتند و با حربه توانمند دین به عرصه نبرد برای کسب حاکمیت گام نهادند و چنانکه معلوم است خیلی زود به نتیجه رسیدند.
بدین نحو، ساسانیان بخشی از جامعه مغان ایران بودند که از مهمترین و متنفذترین طبقات کشور محسوب میشدند، و با استفاده از آزادیهای مذهبی، که اشکانیان هوادار آن بودند، به گسترش اندیشههای مذهبی و نفوذ سیاسی خویش همت گماشتند، دلهای بسیاری را به تسخیر درآوردند، با بسیج نیروی عظیم روحانیت و تحریک محافل دینی، از پشتیبانی طبقات گسترده مردم بویژه مؤمنان زرتشتی، که در اقلیم فارس بزرگترین جامعه مذهبی به شمار میرفت، برخوردار شدند و با اعطای امتیازات فراوان دنیوی و اخروی به همکیشان و روحانیون از حمایت آنان اطمینان یافتند. آنها به خوبی از عواید اتشکدهها و وجوه برّ مؤمنان استفاده کردند و با طرح اندیشه حاکمیت مذهبی و احیای مظاهر عصر هخامنشی که در آن زمان رونقی خاص داشت، به تقویت بنیه اقتصادی خویش همت گماشتند. ساسانیان مغها را تمجید میکردند و با احترامی زایدالوصف بدیشان مینگریستند. آنان تقریباً میتوانستند در جمیع امور دینی و دنیایی زرتشتیان، از عبادات و فرایض شخصیگرفته، تا محاکمات سیاسی مداخلهکنند. این حوزه گسترده فعالیت ایشانکه به طورکلی از مهد تا لحد افراد جامعه را دربر میگرفت نشان از اعتبار و اقتدار و نفوذ کلمه آنان داشت.
در اواخر عهد اشکانی،که تکاپوی ساسانیان پرای تاج و تخت حساسترین مراحل خود را میگذراند، پایگاه اجتماعی و نفوذ سیاسی - مذهبی مغها آن قدر بالاگرفتکه تنسر، موبد بزرگ آن روزگار که در عهد پارتها جایگاهی بسیار والا داشت، برای ساسانیان و سلطنت آنان به دعوت پرداخت. او ظهور اردشیر را مژده داد و برای این منظور مبلغانی به ولایتها فرستاد.[۸] علاوه بر این بسیاری از اشراف و اعیان اصیل، که وارثان کیانیان محسوب میشدند، اینک خواستار احیای مجد و عظمت گذشته خویش بودند و این شعاری بود که ساسانیان آن را بر زبانها جاری ساخته بودند، بنابراین با این عناصر قدرتمند و صاحبنفوذ پیوندی نزدیک یافتند.
تأسیس سلسله ساسانی
در مباحث پیشین تا حدودی پایگاه خاندان ساسانی را روشن ساختیم و با نگاهیکوتاه به نظام سیاسی و اداری عهد اشکانی، تضادهای موجود و شکافهای بالقوه آن را که به شکلی فزاینده تمایل به واپسگرایی داشت، نمایانگردانیدیم. علاوه بر مسائل مزبور، عوامل و عناصر دیگری نیز در ساختار سیاسی دولت اشکانی ریشه دوانده بود که عرصه را برای ظهور جانشینی، قدرتمند فراهم میساخت؛ در همه منابع عصر ساسانی، بیان شدهاست که قدرتهای محلی بسیاری در عرصه حکومت اشکانی پا گرفتهبودند و حضور حدود ۹۰ تا ۲۴۰ حکومت خودمختار با اقتصاد سیاسی ناهمگون و فرهنگهای فرعی متفاوت در قلمرو این امپراتوری همواره باعث ناپایداری و تزلزل سیاسی دولت مرکزی میشدند. این وضع به هنگام تعویض پادشاهان یا جنگهای خارجی، دولت را به سوی بحران، آشوب داخلی و ضعف سیاسی سوق میداد. از سویی دیگر جنگهای مداوم و متوالی با رومیان و شرق و نیز اتخاذ مواضع سیاسی متفاوت وگاه معارض حاکمان خودمختار داخلی و حتی خود شاهزادگان اشکانی،که علیالدوام در جریان بود، علاوه بر ناتوان ساختن دولت در مواجهه با اقوام مهاجم خارجی، به تشنج داخلی، بیثباتی سیاسی، بحران اقتصادی و آشوب اجتماعی نیز منجر میشد. بویژه در اواخر حاکمیت پارتیان این جنگها و پیامدهای آن آشکارا چهره مینمود. چنانکه در آغاز قرن سوم میلادی بلاش چهارم اشکانی از سپتیموس سوروس قیصر روم شکست سختی خورد، پایتختش تیسفون تسخیر شد و عرصه تاراج و یغما گشت. پس از درگذشت وی در ۹-۲۰۸ م. بر سر شاهنشاهی اشکانی میان دو برادر، یعنی بلاش پنجم و اردوان پنجم، نزاع درگرفت و هرج و مرجهای سیاسی و ناپایداری اجتماعی حکومت اشکانی کاراکالای رومی را وسوسه کرد تا با تدبیر شوم و ابلهانه خود نقشههای جهانگیری اسکندر مقدونی را ادامه دهد و چنانکه در فصل مربوط ذکر آن رفت هجوم وی صدمات بسیاری بر کشور واردکرد. این حوادث،که مقارن با آغاز جنبش ساسانیان بود، تزلزل و ضعف مفرط حاکمیت اشکانی را نشان میدهد.
هرچند پارتیان ایرانی و از نژاد آریایی بودند، اما به لحاظ شکل زندگی، نوع فرهنگ، نگرششان به مذهب و اعتقادات و سنتهای موجود، همواره دارای نوعی حالت بدویت بودند یا دست کم تمدنی بهمراتب پایینتر از مادیها و پارسیان داشتند و در چشم دیگر ایرانیان، یک جانشینکمفرهنگ برای آن حکومتها تلقی میشدند. پنج قرن حکومت این قوم هرگز نتوانست آنان را با فرهنگ سیاسی - اجتماعی موجود در ایران هماهنگ و به آن یگانه سازد. آنچه موجب تشدید این امر میشد، تأکیدی بود که شاهان اشکانی در تمایل به فرهنگ غاصب هلنی، میکردند و این امر در انتخاب عباراتی چون «فیل هلن» برای خود یا ابقای آثار سلوکیان مشخص است، عناصر بیگانهای که هیچگاه در چشم ایرانیان اصیل محبوبیت نیافتند. اما در نظر پارسیان حقیقی اصرار اشکانیان در پایداری این فرهنگ اجنبی چیزی جز احیای خاطرات تلخ و شرمآور سقوط امپراتوری جهانی و افتخارآمیز هخامنشی و تاراج و ترکتازی مقدونیان در قلب این سرزمین خدایی نبود. این امر قطعاً پایگاه اشکانیان را نزد مردم به مخاطره میانداخت. اما ساسانیان با درک بهموقع این حقیقت، درفش مخالفت و براندازی مظاهر شوم بیگانه را برافراشتند و با پیوند دادن خویش به «فرّه ایزدی» و خاندان کیانی،که پارتیان تا حدودی از آن غافل مانده بودند، و با تبلیغ فراوان در پیرامون اصالتهای ملی و دینی که با مساعدت متولیان مذهبی و مؤمنان زرتشتی و اعیان و اشراف ریشهدار، همراهی میشد، بهسرعت پایههای قدرت خویش را تحکیم بخشیدند.
پیکارهای خونین کاراکالا، که در قلب سرزمینها و پایتخت اشکانیان تا سال ۲۱۸ م. جریان داشت، نیروی حیاتی طرفین را تحلیل برد و سبب شد تا دولتهای کوچک نواحی غربی ایران، که اغلب در عرصه منازعات مستمر ایران و روم قرارداشتند، سیاستی مستقل در پیش گیرند و کمتر نگران سرسپردگی به رومیان یا پارتیان باشند. در این زمان انسجام و وحدت امپراتوری اشکانی به افسانه بیشتر میمانست تا واقعیت. بحران اقتصادی، کشاکش داخلی، ناامنی سرحدات و انهدام نیروی منسجمکننده قلمرو اشکانی، فرمانروایان کوچک را تشویق به دستدرازی و نبرد برای احراز تاج و تخت میکرد. اردشیر معروفترین آنها بود که عزمی استوار برای تصاحب قدرت داشت.
در سوابق این دفتر یادآوری شد که اردشیر نواده ساسان بود. ساسان سرپرست و روحانی، بزرگ معبد آناهیتای پارس بود که نفوذ فوقالعادهای برجامعه داشت و با خاندان بزرگترین شاهان پارس موسوم به «بازرنگیان» وصلت نمود. باز یادآوری شد که فرزندش بابک،که موبدی، بلندپایه بود و بعد از پدر متولی معبد آناهیتا شد، درست پا در جای پای پدر نهاد و با خاندان «بازرنگی» پیوند زناشویی بست. بدینگونه قدرت سیاسی را با قدرت مذهبی درآمیخت و به مناصب اجرایی مهمتری نظیر «شهرداری» هم ارتقا یافت. چنانکه در کتیبه کعبه زرتشت بدان اشارت رفتهاست، اردشیر بابکان در چنین خاندانی که از پایگاه سیاسی - اجتماعی و مذهبی، استواری برخوردار بود، تولد یافت. هنگامی که هفتساله بود پدرش وی را نزد «گوچهر» یا «گوزهر» پادشاه بازرنگی استخر برد. ظاهراً غلامی اخته به نام «تیرا» از جانب گوزهر ارگبذ دارابگرد بود که مقام حاکم یا فرمانده نظامی و سیاسی شهر و قلعه را داشت. بابک پدر اردشیر همه نفوذ و قدرتش را به کار بست، تا صعود اردشیر به مقام ارگبذی فراهم آید. جایگاه بلند خاندان بابک و موقعیت احترامانگیزی که اکنون با وصلتهای مکرر این خاندان با دودمان بازرنگی جلوهای خاص یافته بود، سببگردید تاگوزهر طی فرمانی خطاب به تیرا، از او بخواهد که اردشیر را شاگرد و قائم مقام خویش گرداند. تیرا که از موهبت داشتن فرزند محروم بود، از اردشیر استقبالی تمام کرد، تا آنجا که وی را پسرخوانده خویش خواند[۹] و به تربیت و کارآموزی او اهتمام کامل ورزید.
سمت «ارگبذی» مهمترین مقام سپاهی آن دوران و برابر با فرماندهی سپاه یک منطقه بود.[۱۰] دارابگرد هم از شهرهای مهم سرحدات شرقی ایالت پارس در مرز کرمان (داراب امروزی) بود. با مرگ تیرا کوکب اقبال اردشیر درخششی تمام یافت. او که در دوران آشفته حاکمیت پارتی نشوونما مییافت، از عمق گسیختگی سیاسی - اجتماعی، هرج و مرج و آشفتگی بیلجام آن حکومت شناخت کافی داشت. در آن زمان حاکمیتهای محلی به دلیل ضعف روزافزون اشکانیان و جنگهای خانمانسوز داخلی و خارجی و منازعه بر سر تاج و تخت، واپسین دم حیات خویش را میگذراندند، و به جان هم افتادهبودند. ساسانیانکه در مقایسه با آنان از اعتبار و نفود و احترام بیشتری برخوردار بودند و پیروان و هواداران بیشمار و ثابتقدمتری داشتند، با درک درست شرایط روزگار بهسرعت قدم به عرصه منازعات سیاسی نهادند. ابتدا بابک طی نقشه ماهرانه و با اتکا به قدرت دینی و دنیایی و به کمک گروه یاران خویش، طیکودتایی بر پدرزن خویشگوزهْر (گوچهر) غلبه یافت. وی با این شیوه،گوچهر و مخالفان دیگر خود را نابود ساخت و بر تخت شاهی نشست. این ماجرا در حدود سال ۲۰۸م. اتفاق افتاده. دولت اشکانی، نسبت به اقدامات بابک واکنش نشان داد، اما از آنجا که گرفتار مسایل متعدد داخلی و خارجی، بود، نتوانست اقدامی عملی بهجا آورد؛ ولی فرمانروایی بابک را به رسمیت نشناخت. این سرآغاز مخالفت یا خصومت آشکار دو خاندان حکومتگر محسوب میشود.
اردشیر، که اینک موقعیت خویش را با توجه به سپاه تحت فرمان تحکیم بخشیدهبود به دنبال دریافت اخبار توفیقات روزافزون پدر و با پشتگرمی از جایگاه وی، برنامه جهانگیری خویش را به اجراگذاشت. مؤمنان زرتشتی، که تعدادشان در سرزمین پارس بر دیگر فرق میچربید، اکنون مژده ظهور حاکمیت دلخواه خود را، که متکی بر سنتهای عهد کیانی، فرّه ایزدی و فضایل دینی باشد، از سوی مغان میشنیدند و به انتظار نشستهبودند. اردشیر نیز با لیاقت و کاردانی خویش، آرام آرام، بر سراسر ایالت فارس تسلط مییافت. ابتدا بر حوالی دارابگرد و حاکم ان «فایسل» و سپس برکونس و پادشاهش «منوچهر» و برریزد حاکمش «داراشاه» پیروز شد و قلمروش را به سرحدات پدر رسانید. بابک برای اینکه به این اقدامات خودسرانه مشروعیت بخشد، به اردوان متوسل شد و طی نامهای التماسآمیز از پادشاه اشکانی، خواست تا از او حمایتکند و تاجگوزهر (گوچهر) را بر سر شاپور پسر ارشدش نهد. اما اردوان پاسخی سخت عتابآمیز به وی داد و تلاشهای او و پسرش، اردشیر، را در کشتن شاهان، خطایی بزرگ دانست و آنان را با عباراتی توهینآمیز به مبارزه فراخواند.[۱۱] وقتی شاپور به جای بابک نشست، درصدد مقابله با دولت مرکزی برآمد. اما اردشیر با درایت خویش دریافت که در این شرایط، که نبرد برای تاج و تخت میان اردوان پنجم و بلاش پنجم درگرفته است، باید صبر و انتظار درپیشگیرد و مترصد بهرهبرداری از فرصت بنشیند. پس از مرگ بابک، رقابت میان شاپور و اردشیر بالاگرفت. اما شاپور هنگامیکه برای جنگ با اشکانیان آماده میشد، بر اثر حادثهای، که شاید به تحریک عوامل اردشیر تدارک دیده شدهبود، درگذشت و راه سلطه بلامنازع اردشیر هموار گشت. او برادران دیگر را با خود همراه ساخت و با معدوم نمودن دشمنان سلطنت خویش را بر سراسر فارس گسترد. این مرد صاحبعزم و کاردان در فاصله سالهای ۲۱۲ تا ۲۲۴م. طی چندین نبرد متهورانه و موفقیتآمیز بر اردوان پنجم غلبه نمود و سراسر قلمرو اشکانیان را به تصرف خود درآورد.
تاریخ تغییر ضرب سکههای پارس را، که در آنها نام فرمانروایان ساسانی جایگزین نام دودمان پیشین گشته است، میتوان حدود سال ۲۰۹ م دانست. هرچند از بابک و یا پدرش ساسان سکهای در دست نیست، اما دستکم سکههای پنج درهم نقرهای به نام پسر بزرگترش شاپور شناسایی شده است.[۱۲]
یک سوی این سکهها تصویر شاپور بر تخت شاهی نقش شده است. بر افسر شاهی نشانه هلال ماه دیده میشود و بر پشت سکهها تصویر پدرش بابک است که هر دو عنوان شاهی دارند. نقش این سکهها با مضامین کتیبه کعبه زرتشت کاملاً هماهنگ است. این دو نقش در نگارگریهای تختجمشید نیز دیده میشود. نقش آتشدان و ایستادن شاه به حال نیایش در برابر پرستشگاه، صحنهای نمادین از وظیفه و مقام روحانی شاه است. در برابر بابک پسرش شاپور، سوار بر اسب به همراه ملتزمین رکاب وی دیده میشود که نماد بخشیدن تاج از سوی اهورامزداست. شاپور حلقهای با نوار آویخته، که نشانه فرّه ایزدی است. به دست دارد. نقشهای تختجمشید از جهت نشان دادن سابقه تاریخی امر بسیار در خور توجهاند. در این نگارهها، برخلاف نقشها و مراسم مربوط به اعطای حلقه شهریاری در زمان فرمانروایان اشکانی، بابک را در لباس موبدی نشان میدهد که حلقه شهریاری را به فرزندش شاپور اعطا میکند.[۱۳] در حالیکه در سنت اشکانیان این حلقه، یا نشان حاکمیت، به وسیله پادشاه اشکانی به حاکمان تابعه بخشیدهمیشود. این بیانگر حقیقتی آشکار است که ساسانیان حکومت پارس را با زور سرنیزه، و نه با توافق سلاطین اشکانی، به چنگ آوردهاند. این نقشها را تعمداً پدید آوردهاند. تا عدم وابستگی خویش را از شاهان اشکانی در نقشهای رسمی خود نمودار سازند. پیوند مذهبی - سیاسی (دینیخ دنیایی) که نخستین بار در سکهها و نقوش اولیه دیده میشود به عنوان خصلت برجسته حاکمیت ساسانی تا پایان کار این سلسله، با اندک نوسانی، امتداد مییابد.
دین و دولت؛ سیاست مذهبی و مذهب سیاسی
نخستین تلاشهای دولت نوبنیاد ساسانی، توجه به تبیین اهمیت دین و جایگاه آن در ساختار حاکمیت بود. آنچه ساسانیان را به این امر ناگزیر میساخت از یک سو خاستگاه مذهبی، و روحانی آنان بود،و از سوی دیگر پایگاه توانمند آتشگاهها و به طور مشخص معبد آناهیتای استخر، همچنین نقش موثر و انکارناپذیر مغان و موبدان بلندپایه، و به تبع آنان مؤمنان زرتشتی، در تأسیس و ترویج و تحکیم قدرت ساسانیان، چنین ضرورتی را ایجاب میکرد. بهعلاوه نیازی که حاکمان نخستین این سلسله به پشتیبانی اقشار مذهبی از فرمانروایی خود و توجیه سیاستها و برنامههایشان از سوی متولیان مذهبی احساس میکردند، بر دامنه این نیاز میافزود.
چنین ضرورتی ایجاب میکرد که اردشیر پیشه اجدادیاش را، که ریاست مذهبی و نگهبانی از معابد دینی بود، با افتخار و اهتمام تمام در دست داشته باشد، بدین ترتیب خطری که از جانب دین و پایگاه استوار آن احساس میکرد، مرتفع میگردید. او در نصایح حکیمانه خرد چنین میگفت: «بدانید در یک کشور هیچگاه یک سرداری دینی نهانی با یک شهریاری آشکار هرگز با هم نسازد. جز آنکه، سرانجام آنچه را در دست سررشتهدار شاهی بوده سردار دینی از او گرفتهاست. زیرا دین بنیاد است و شاهی ستون و کسی که بنیاد را در دست دارد بهتر تواند بر کسی، که ستون را دارد چیره شود و همه بنا را به دست گیرد. در پیشاپیش چیزهایی که از آنها برشما بیمناکم یکی آن استکه فرومایگان به خواندن دین و پژوهیدن و دریافتن آن دست یازند».[۱۴] در عبارتی دیگر شاه چنین ادامه میدهد: «شاه نباید برگ دهد که زاهدان و نیایشکاران و گوشهگیران بیش از او هواخواه دین نموده شوند و نگهدار آن جلوه کنند. نباید بگذارد سررشتهداران دین و جز ایشان از راه پرداختن به دین و نیایشکاری از فرمان بیرون باشند. زیرا بیرون ماندن نیایشکاران و جز ایشان از فرمان، نقصی بر شهریاران است و شکافی در کشورداری، شکافی که مردم از روزنه آن به زیان شاه و جانشینان او درخواهند نگریست».[۱۵] اگر این سخنان پرمعنی و عمیق واقعاً از اردشیر باشد، تا حدود زیادی جایگاه مذهب و نقش آن در جامعه و حکومت و همچنین سیاست مذهبی وی را، دست کم به شکلی آرمانی، نمایش میدهند. او شاید تنها پادشاه عصر ساسانی بود که رهبر مذهبی هم به شمار میرفت و به اهمیت هر دو نهاد و میزان ارتباط آن دو بهخوبی واقف بود. اما آیا سلاطین دیگر توانستند چنین موازنه دقیق و لازمی را دریابند و به آن عملکنند؟ و آیا توانستند رهبران پرنفوذ دینی را به رعایت خطوط ترسیمشده توسط وی وادارند یا نه؟ اینها سؤالهایی استکه تاریخ ساسانیان به شکلی مبهم به آن پاسخ گفتهاست. جز پادشاهان مقتدری که تعدادشان از انگشتان یک دست تجاوز نمیکند و همانها هستند که توانستهاند سیاست مذهبی منسجم و موفقی ارائه کنند بقیه پادشاهان این سلسله تحت تأثیر جریان قدرتمند مذهب سیاسی قرار گرفتند، و عملاً موبدان صحنهگردان سیاست کشور بودند و بسیاری از پادشاهان نیز در غوغای ارائه نقشهای اساسی و پشت پرده توسط روحانیان قدرتمندگم شدند.
پراکندگی ادیان و مذاهب، نحلههایگوناگون فکری و چنددستگیهای اعتقادی، از همان آغاز ساسانیان را، همچون همه متولیان دینی، واداشت تا به منظور ایجاد وحدت مذهبی در قلمرو کشورشان کیش خویش را به عنوان مذهب رسمی اشاعه دهند. آنان در آغاز برای اجتناب از دامن زدن به اختلافات دینی، از اعمال فشار پرهیز داشتند. اما با هدایت و حمایت آنان نهادهای مذهبی و رؤسای آن به این امر اهتمام کامل ورزیدند و اندکی بعد کیش زرتشتی به صورت مبنای اعتقادی غالب نمایانگردید. این اندیشه که با تبلیغات زیاد و مبالغات فراوان در مورد بنیانگذاران سلسله ساسانی همراه بود و در سکهها، کتیبهها، تصاویر و نقوش دیده میشود، تا آنجا پیش رفت که برخی از پادشاهان مزداپرست ساسانی را از نژاد خدایان و کسانی که چهره ایزدی دارند، معرفی کرد. این موضوع به کرات در کتیبههای ساسانی انعکاس یافته است.[۱۶]
به طورکلی ساسانیان، همچنان که از نظام زمینداری و پراکنده شاهی اشکانیان و عواقب آن هراس داشتند، از تفرقه مذهبی و فکری مردم نیز، که در حاکمیت اشکانی جلوهای نمایان داشت، بیمناک بودند و به همین دلیل خواستار گرد آوردن همه ملل تابعه، تحت لوای عنصر توانمند دینی واحد بودند. این اندیشه، که گرایشی آشکار به اتحاد افکار فلسفی و سیاسی داشت و از یک زبان ملی و تفکر دینی پشتیبانی میکرد، در اواخر سلسله اشکانی در شرف تکوین بود. ساسانیان این ضرورت را برای تسلط معنوی بر اقوام ایرانی نژاد، تحکیم مبانی حکومت خود و توجیه دینی آن دریافتند و به اجرا نهادند.
مسائل مذهبی دوران اولیه سلسله ساسانی بر محور دو شخصیت بزرگ و با نفوذ یعنی «تنسر» و سپس «کرتیر» میچرخید. اولی هیربذان هیربذ عصر اردشیر و دومی هیربذان هیربذ دوره شاپور و چهار شاه دیگر بود. تنسر از بزرگان عهد پارتی بود که به همراه پیروان خویش به جرگه یاران اردشیر پیوست، و بر ضد اشکانیان و به سود ساسانیان به تبلیغ در شهرها و بلاد مختلف پرداخت. بدعتها و دگرگونیهایی که اردشیر در دین ایجادکرد به وسیله او توجیه شد و مطابق با شرایط زمان تفسیر گردید. اما کرتیر موقعیتی فراتر از تنسر یافت و پس از شاپور، دومین مقام قدرتمند در سراسر کشور بود. این دو روحانی بلندپایه در ولایتهای ایران آتشکدههای بسیاری بنا نمودند و روحانیان را مورد تفقد قرار دادند. روحانیون که اینک موقعیت خویشتن را استوار و مستحکم میدیدند، به تحریف حقایق عصر اشکانی پرداختند و آزادمنشی، مذهبی آنان را تحقیر کردند.
چنانکه تنسر نوشت: «... شگفت از این دارد که جهانداری و مملکت عالم، چگونه صید کرد؟ نه تنها با آنکه همه زمین از شیران چشه خورده موج میزد و چهارصد سال برآمده بود (تا جهان پر بود از سباع و وحوش) و شیاطین آدمیصورت بیدین و ادب و فرهنگ و عقل و شرم. قومی بودند که جز خرابی و فساد جهان از ایشان چیزی ظاهر نشد و شهرها به پایان شده و عمارات پستگشت. به مدت چهارده سال و به حیلت و قوت و کفایت بدینجا رسانید. جمله بیابانها آبها روانگردانید و شهرها بنیاد نهاد و ... زمین را پادشاهی به راستینی چون او نبود و این در خیر و صلاح که او بر خلایق گشاد تا هزار سال بماند...گفتمی که او غم عالم تا ابد خوردهاست و اگرچه ما از اهل فنا و نیستیایم، لیکن در حکمت آن است که کارها برای بقا بسازیم و حیلت برای ابد کنیم...».[۱۷]
برخی از محققان اجتماعی بر آن سرندکه ساسانیان درصدد بودند تا با رسمیت بخشیدن به دین زرتشتی، مردمان را در جایگاه طبقاتی خویش ثابت نگاه دارند و مانع خواست آنان برای رشد و تعالی و رسیدن به طبقات بالاتر اجتماعگردند. یک نظر دیگر هم در این مورد آن است که ساسانیان با حمایت تعصبآمیز از دین، آن را وسیلهای برای تهدید منافع مردمی قرار دادند و بردگان و کشاورزان را واداشتند تا با رضایت برای ارباب کار کنند.[۱۸]تشریفات فراوان، و اغلب دست و پاگیری در دین زرتشتی به وجود آمده بود، هرچند این تشریفات همواره آدمی را تا آستانه آلودن عناصر مقدس پیش میبرد و امید فلاح و نجات مردمان را تنها منوط به انجام چنین مراسم کاملاً سرگرم کننده و وقتگیر میدانست که در نهایت مردمان دانا را از اندیشیدن باز میداشت؛ اما در آن زمان این امور ظلم و ستم طبقاتی را تحملپذیر میساخت مردم را در برابر فشارهای وارده آرام میکرد و از شورشها میکاست. بعلاوه از آنجا که دین زرتشتی دینی کاملاً ملی بود و رستگاری همه ابنای بشر را تضمین نمیکرد، در برابر اقوام خارجی نیز، هویتی ملی و مذهبی به ایرانیان میبخشید. این احساسات و هویت ملی در هنگام جنگ تا سر حد نفرت و انزجار از مهاجمان بالا میگرفت و ساسانیان از این امر بهره وافر میبردند.
با این همه اردشیر با درایت سیاسی خاص خود به زودی خطر فزاینده قدرت مغان را دریافت و دانست که توسعه بیرویه این نهاد، بنیان شاهنشاهی را متزلزل خواهد ساخت. او که عصارة مذهب و سیاست بود به درستی قدرت مغان را مهار کرد و در این باب سخنانی نغز و حکیمانه به جای نهاد. چنانکه گفتهبود: «پادشاه نباید اجازه دهد هیچکس بیش از او هواخواه و نگهدار دین جلوه کند.»[۱۹] یا «بیمناکترینگزندها از زبانها نیرنگ دینی است.»[۲۰]
اردشیر خطرناکترین تهدیدگران حکومت راکسانی میشناخت که دین را دستاو یز مقاصد خویش قرار داده و با سلاح برنده دین به عرصه کارزار قدم نهادهاند. چه، خود او یکی از همین افراد بود. لذا خود را به صورت بالاترین مقام مذهبی کشور شناساند. به عنوان نگهبان دین،برگزیده اهورامزدا و دارای فرّه یزدانی و حتی زاده ایزدان. وی تا آنجا پیش رفت که بدعتهای، دلخواه در دین ایجاد کرد و موبدان را وادار به توجیه آن نمود. در زمان حیات اردشیر دین زرتشتی به عنوان کیش رسمی در همهجای مملکت رسوخ یافت ولی اندکی بعد با تندرویهای مغان به عنوان معضل اصلی کشور تا پایان دوره ساسانی استمرار یافت.
روحانیان در رأس طبقات اجتماعی قرار گرفتند و در میان خود سلسله مراتبی به وجود آوردند و نوعی تقسیم کار ایجاد نمودند؛ در رأس طبقه روحانیون «موبدان موبد» قرار داشت که در حکم «پاپ» اعظم زرتشتیان بود. وی علاوه بر اداره سازمان بزرگ اجتماعی موبدان، در جمیع اموری که به دین ارتباط مییافت مشاور پادشاه محسوب میشد. از آنجا که وی رهبر اخلاقی و مرشد و مدبر روحانی شاه نیز بود،[۲۱]میتوانست نفوذ عظیمی در تمام امور کشور داشتهباشد. هنوز بهدرستی نمیتوان گفت که موبدان موبد را چهکسی به این مقام منصوب میکردهاست؛ شاه یا سازمان روحانیت؟ اما به هر صورت مغان از احترام زایدالوصف و اعتبار فراوانی، برخوردار بودند. همه معاملات و محاکمات، و اصولاً هر امری، میبایست بهوسیله آنان وجهه شرعی یابد تا قابل اجرا باشد. تشریفات، آیینها و مراسم مذهبی آنقدر گسترده بود که همه افراد ملت از گهواره تا گور زیر نظر روحانیان قرار میگرفتند.
نهاد حکومت و نهاد دین در اداره کوچکترین تا بزرگترین امور حیات و ممات مردم توافق و همکاری کامل داشتند، هرچند در میان آنها رقابتهای آشکاری نیز وجود داشت. مغان با استقلال زیادی مطابق شریعت و قوانین خود میزیستند. تاآنجا که میتوان گفت که احتمالاً آنها در قلب دولت ایران دولت دیگری ایجاد کردهبودند.[۲۲]همینقدر اشاره شود که آنها به عنوان مدیران اخلاقی، رهبران مذهبی و فکری مردم، قسمت بزرگی از تعالیم ابتدایی و کلیه معارف عالیه را در انحصار خود داشتند. موبدان متعصب با فرق دیگر کینهتوزانه رفتار میکردند. هر نوع دیگراندیشی یا پویش فکری به منزله کفر و ارتداد و همدستی با اهریمن بود. این نوع نگرش زمینههای تعارض و عصیان داخلی را فراهم میآورد و در مواجهه با ادیان دیگر به خوبی خود را مینمایاند.
شاه آرمانیاندیشه سیاسی حاکم بر ایران باستان
نفوذ چشمگیر اندیشههای دینی و اختلاط آن با قدرت سیاسی، موجب تغییرات عمدهای در نظام سیاسی کشور شد. برای درک حوادث عصر لازم است که به تشریح ساختار سیاسی و سازمانهای اداری ایران دوره ساسانی بپردازیم و سیمایی از «شاه آرمانی» را که محور تفکر غالب آن دوران بود، تصویر کنیم؛ زیرا این اندیشه به ملاحظات نظری مبنا و اساس حاکمیت ساسانی است.
نظام پادشاهی سنتی، تا انقلاب مشروطه، تنها شکل حکومت در ایران بود. اما این نظام با همه معایب خود در ایران باستان، مبتنی بر یک سلسله مبانی و اصولی بود که در چارچوب نظری و سیاسی آن پادشاه از ویژگیها، خصال و توانمندهای خاصی برخوردار بود، به نحوی که وی را تا سرحد یک اَبَرانسان بالا میبرد. شاه آرمانی نماینده مستقیم خداوند برای حکومت و هدایت سیاسی بندگان به شمار میرفت و صرفنظر از شیوهها و راههایی که برای رسیدن به قدرت برگزیده بود، مظهر اراده خداوند و موجودی ممتاز و استثنایی تلقی میشد. خلاصه این اندیشه را خواجه نظامالملک اینگونه منعکس میکند: «ایزد تعالی در هر عصری و روزگاری یکی را از میان خلق برگزیند و او را به هنرهای پادشاهانه و ستوده آراسته گرداند و مصالح جهان و آرام بندگان را بدو بازبندد و در فساد و آشوب و فتنه بدو بسته گرداند و هیبت و حشمت او اندر دلها و چشم خلایق بگستراند تا مردم اندر عدل وی روزگار میگذرانند.»[۲۳]
پادشاه دستکم میبایست دارای چهار خصیصه کلی باشد که عبارت بودند از: نژاد،گوهر، هنر و خرد.[۲۴] هرکدام از این خصوصیتها شامل طیف گستردهای از انواع تخصصها، مهارتها، ورزیدگیها، صفات اخلاقی،تواناییهای سیاسی، سلامت جسمانی و ... میشد. به عنوان نمونه جوانمردی، عشق به راستی در گفتار و کردار و اندیشه، دادگری، رعیتپروری، وفاداری به پیمان، خویشتنداری، عقل معاش و عقل معاد، آشنایی با فنون جنگی و هنرهای رزمی، آگاهی به اصول سیاسی، دینداری و حمایت از دین و آنچه با دین درست و اعتقاد نیکو مناسبت دارد، سلامت قلب و ضمیر، قدرت عفو، سهولت اخلاق، یادآوری دائم زوالپذیری ملک، علم به اینکه صاحبان تدبیر نیک را باید ترفیع مقام دهد و اصحاب تدبیر بد را مقهور سازد، با مردم به اشتراک آراء زیست کند بارعام دهد، احکام به استحقاق صادر نماید، عدل او شامل همهکس و در همه حال شود، رهانیدن مردم از بیم اقدام دشمن، هواداری از نیکان و پارسایان، مواظبت در
[۲۵]. ...
نصب عمال مملکت، خویشتن را برتر از همهکس دارد ..
از نظر نژاد پادشاه میبایست از تخمه کیانیان و منتسب به خاندان آنها باشد و سلسله نسب اصیل وی از طریق این خاندان تا به «کیومرث» انسان نخستین در آیین اوستایی برسد. چنانکه ساسانیان با اصرار و سماجت خاصی، به رغم برخی تردیدها، خود را از تیره کیانی و واجد اوصاف شاهی میشمردند.گوهر، که مهمترین عنصر اندیشه شاهی آرمانی به شمار میرفت، نماد باارزش فره ایزدی بود (در برابر دو نوع فرّه دیگر: فرّه کیانی یا شاهنشهی و فرّه موبدی). چنانکه فردوسی فرماید:
گهر آنکه از فر یزدان بود
نیازد به بد دست و بد نشنود
داشتن فره ایزدی درحقیقت اندیشهای بود که به حاکمیتهای ایران باستان، خاصه ساسانی، شکل حکومت دینی[۲۶] میبخشید. فره ایزدی را به مانند هالهای مرئی،کهگرداگرد شاهان در تجلی است، تصور میکردند. چنانکه در باب کیومرث نخستین پادشاه دوران اسطورهای این مطلب بیان شده است، این هاله ساطع بویژه در هنگام سقوط حکومتها یا هرج و مرج ناشی از بلایای طبیعی و مصایب اجتماعی، کسانی را که در جستجوی شاه واقعی بودند راهنمایی، میکرد. رستم از همین طریق کیقباد را شناخت، یا گیو پسر گودرز پس از هفت سال جستجو و تلاش کیخسرو پسر سیاوش را به همین کیفیت شناسائی کرد.[۲۷] شاهان صاحب فره ایزدی، صاحب کرامات و فتوحات فراوان بودند. به روایت شاهنامه چهار شاه نخست دوره اسطورهای؛ یعنی کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید با استفاده از فره خود حیوانات وحشی را اهلی و آتش را کشف کردند و زراعت را بنیاد نهادند، هنرهایی از قبیل آشپزی، خط و ذوب فلزات را به مردمان آموختند، طبقات اجتماعی و مراتب را بنا کردند.[۲۸] هرچند بعدها فرهایزدی جنبه تکوینی و مذهبی خود را تدریجاً از دست داد و جنبه کارکردی یافت. فرهایزدی به سلطنت مقام «موهبت الهی» میداد، و شاه را به دلیل این فروغ (خوارنه، خورنه) از دیگران بسی ممتاز میکرد و شایسته تاج و تخت میساخت. شاه با یاری فره آسایشگستر و دادگر میشد، در همه دشواریها، ناملایمات و جنگها همواره کامیاب و پیروز میگشت. پادشاه در اثر فرهایزدی نهتنها شکوه و عظمت را، که لازمه تکریم مردمان است، به دست میآورد، بلکه دانش و خرد واطمینان به نفس در وی دمیدهمیشد،[۲۹]حقایقی بر او آشکار میگردید که مردمان عادی توان دیدن آن را ندارند، لذا خردمندترین، منصفترین و نیرومندترین بشر زمانه خویش میگشت. ساسانیان به این دلیل که خود را دارای فرهایزدی میدانستند، از دایره معمول پا فراتر نهادند و در کتیبهها و آثار بجا مانده، خویش را زاده آسمان (بغپور)، از نژاد پاک خدایان و ... خواندند.[۳۰] در روایات عصر ساسانی، بویژه در کارنامه اردشیر بابکان،که محتمل است سالها و بلکه سدهها پس از عصر این پادشاه تدوین شدهباشد، فره ایزدی به شکل غُرم (قوچ نر) بسیار زیبایی تصویر شدهاست که به هنگام فرار اردشیر و کنیزک اردوان، ازپی آنها میدوید.[۳۱] اردوان و یارانش که در تعقیب وی بودند، زمانیکه اطلاع یافتند غرم درشت و زیبا، چالاک بر اسب اردشیر نشسته و به او ملحق گشتهاست، دانستند که اردشیر به فرکیانی رسیده و جدا ساختن او از آن بسیار دشوار و بلکه ناممکن است.
به همین دلیل ادوارد براون میگوید: «احتمال میرود در هیچ مملکتی مانند ایرانِ عصر ساسانی، اصلی که به موجب آن حق آسمانی برای پادشاه قائل شوند پیروانی راسخالعقیدهتر از ایرانیان نداشته است.»[۳۲] بدین ترتیب مفهوم فره از بعد فلسفی و دینی مشروعیتدهنده حکومت و مقام و منزلت شاهی محسوب میشد. با این همه در اثر برخی خطاها، ضعفها، کاستیها، ناتوانیهای جسمی و فکری شکستهای پیاپی در جنگها، ناتوانی در تنظیم سیاست و اداره کشور بروز شکاف در میان مردم یا انشقاق ملی و مسائلی که به هر صورت حیثیت پادشاه یا منافع ملت و آیین رایج را به خطر اندازد، ممکن بود فره ایزدی نیز از پادشاه موردنظر دور شود و بر شخصی دیگر تجلیکند. البته این عقیده حربهای بود که در عصر ساسانی به موبدان قدرتمند و یکهتاز اجازه میداد شاهان انحصارگری را که مجال کمتری برای مداخلات لجامگسیخته متولیان مذهب در امور کشور باقی میگذاردند، از اریکه قدرت به زیر کشند و آنان را مستحق مقام اهورایی «شاهی» ندانند. چه، به زعم آنها چنینکسی ویژگیهای شاهی را از کف دادهاست و ادامه حکومت او ملک و ملت و دین و رعیت را به تباهی میکشاند.
از سوی دیگر مهمترین ویژگی اندیشه سیاسی ایران باستان، همترازی دین و سیاست است. لذا عرصه سیاست تابعی از چارچوب تفکر دینی بود. تمامی شاهان یکصدا از نزدیکی، دین و دنیا سخن گفتهاند و خود و موفقیتها و کامیابیهای خویش را یکسره مرهون خدایان دانستهاند. از نخستین سند مکتوب که در کتیبه اَرشام، جد کوروش، انعکاس یافته است تا حجم گسترده آثار عصر ساسانی این نکته را درمییابیم که: چو بردین کند شهریار آفرین نه بی تخت شاهی بود دین به پای چنان دین و دولت به یکدیگرند چو دین را بود پادشاه پاسبان برابر شود پادشاهی و دین نه بی دین بود شهریاری به جای تو گویی که در زیر یک چادرند تو این هردو را جز برادر مخوان
«برازندگی و بهبود آفریدگان در آن است که با یکی شدن7 شاهی و دیانت، شاهی راستین پدید آید و شاهی راستین با دین بهی یکی شود.» [۳۳]«بدین ترتیب غایت زندگی دنیایی، و به تبع آن زندگی سیاسی، کوششی است در جهت زیستن در چارچوب نظم کیهانی. ارباب قدرت و سیاست را نیرویی است که در جهت نظام دینی پیش میرود و نظمکیهانی راکشف میکند ولی در حکمداری و در معنای عام حکومت، که شامل جهانگیری و جهانداری هردو است، دخالت نمیکند.»[۳۴] «دین پشتوانه فکری حکومت است، یا به تعبیر دیگر، آرمانی است که حکومت بر بنیاد آن استوار بود. مفهوم دین در روزگار ساسانی بویژه پیش از رواج اندیشههای ترک دنیا و زهد و بدبینی به دنیا (گنستیکی) در جامعه و آشفتگی فکری و مذهبی، آیین زندگی بود.»[۳۵] درحقیقت دین نوعی سیاست مدنی بود که بر اخلاق تکیه داشت. نتیجه دین، اصلاح زندگی اجتماعی و ایجاد خوشبختی و آسایش برای مردم بود. به همین دلیل کشورداری و موضوعات دینی و اخلاقی سخت به هم آمیخته بود. با همه این درهم آمیختگی دین و سیاست، تلاش برای خارج ساختن آنها از حالت تعادل و همترازی،که در اندیشه سیاسی ایرانشهری بر آن تکیه میشد، در دوره ساسانی پیامدهای ناگواری داشت که در فصل بعد از آن سخن خواهیم گفت.
قدرت پادشاه آرمانی ایرانیان هیچگاه به شمشیر یا زور و غلبه و قهر متکی نبود، بلکه سیادت وی را بهجهت خصایص والای وی، به طوع و رضایت، میپذیرفتند.گاه اگر پادشاه ناگزیر بود به شمشیر متوسلگردد، جهت سرکوب یاغیان، متجاوزان و غاصبان خطاکار شمرده میشد که در صدد بودند ایرانشهر را به آشوب کشند، چه، به گفته اردشیر در چنین موردی شاه نباید از بهکار بردن زور بیمناک باشد. چرا که «به مصلحت بازمانده ایشان است و کسانی راکه با او بازماندهاند از دغلی و زیانکاری بازخواهد داشت.»[۳۶] «بدانید در مردمکسانی هست که هوس را بر خود چیره ساخته و دین را باری سنگین، و فرومایگان که از رشک و همچشمی همواره خشمگیناند. برای اینگونه کسان ناچار باید نرمی را با درشتی درآمیخت و جان بخشیدن را با کشتن».[۳۷] اما هنگامی که اردشیر برای استقرار حاکمیت خویش خون مردمان بسیاری را ریخت، حاکم مازندران علت آن را از تنسر، روحانی قدرتمند عصر اردشیر، پرسید. وی علت و دلیل این امر را عصیان مردمان و فساد آنها و عدم تبعیت از عقل و دین در قیاس با مردمان اعصار گذشته دانست و گفت: «قلت قتل و عقوبت در آن زمان و کثرت در این زمان از قبل رعیت است نه از پادشاه.»[۳۸] این نقض آشکار اندیشه شاهی آرمانی و تلاش برای استقرار حاکمیتی کاملاً متکی به زور و سرنیزه بود،که در مقایسه با اشکانیان و هخامنشیان یک مرحله عقبگرد شمردهمیشد. به همین دلیل ساسانیان هیچگاه در ذهن مردم ایران پایگاه دو سلسله مذکور را نیافتند.
در اندیشه شاهی آرمانی، پادشاه میباید از هرگونه نقصی در خلقتش مبرا باشد.[۳۹] یعنی همچنانکه مظهر سلامت فکری، اخلاقی و سیاسی است؛ نمادی از سلامت جسمانی نیز باشد. ازاینجاست که شاهان،گاهی افرادی از خاندان ساسانی را که از خطر رقابتشان ایمن نبودند،کور میکردند یا نقصی به یکی از اعضای ایشان وارد میساختند و بدین وسیله وی را از داشتن شرط عمده استحقاق شاهی محروم مینمودند.
به گفته تنسر: «یقین بباید دانست که پادشاه نظام است میان رعیت و اسفاهی، و زینت است روز زینت، و مقرع و ملجا و پناه است روز ترس از دشمن».۱[۴۰]علیرغم اینکه در اوستا از تعدد پادشاهان و پراکنده شاهی سخن رفته است، با تکامل جامعه و ظهور شهرهای بزرگ و گسترش ممالک میل به تمرکز قدرت و حکومت یک پادشاه گسترش یافت. اردشیر نیز معتقد بود: «نظم و انسجام کشور زمانی میسر است که تنها یک پادشاه بر ایرانشهر حکمرانی کند، چه، همه رعیت از وی فرمان برند، دین عزیز و زندگانی فراخگردد، دلهای مردمان نزدیک و در جنگ با دشمن یگانه شود...»[۴۱]
شناختن آیینها و قراردادهای اجتماعی بویژه آشنایی با «ارته» یا «اشه»، که از دید ایرانیان کهن نظم خاص حاکم بر عالم وجود است، خصیصه دیگر شاه آرمانی است. از آنجا که این نظم در قالب زرتشتیگری ارائه میشد، شاه میبایست به آیین زرتشتی مشرف باشد و در چارچوب آن بیندیشد و عمل کند.[۴۲]در نتیجه پادشاه نماینده خاص اهورامزدا بر زمین بودکه با فرّه ایزدی و نیروهای فراانسانی، فرمانروای ممالک بسیاری بود که خداوند به آنان محبت میورزیدهاست. پادشاه نگهبان «ارته» در پیشگاه اهورامزدا مسئول بود که حکومتش بر بنیاد اخلاقی باشد و محور زندگیش گفتار نیک، کردار نیک و اندیشه نیک باشد. زیردستان شاه یا رعایا مؤظف به خدمت یا فرمانبرداری از او هستند. چه، به تعبیر داریوش «چه حکومتی ممکن است بهتر از حکومت لایقترین فردی (پادشاه) باشد که در تمام مملکت هست.»[۴۳] بروز و تحقق این اصول تحت لوای یک چارچوب، میتواند به روی کارآمدن شاهی آرمانی بینجامد و در پی آن «به دینی و شاهی خوب پیوند خورد، جهان از کاستی پاک، هنر افزون، پتیارگی اندک، عیاری بیش، راستکرداری فراوان، دروغگویی در میان مردمان ناچیز، نیکان بسیار و توانا، بدان ناچیز و ناتوان، جهان آبادان، همه آفرینش شاد و نیکی پدرام و آراسته گردد.گزند اهریمنی یکسره نابود و آفرینش از آن آسوده و پاک شود و نه شکرت روی نماید...»[۴۴]
با سیری اجمالی در اندیشه شاه آرمانی، به روشنی درهییابیم که پادشاه در این تفکر مستبد نیست. دلایل فراوانی وجود دارد تا نشان دهد که پادشاه حاکمی ستمگر و خودکامه نیست. به شرط آنکه از نگرش تاریخی اجتناب ورزیم و این اندیشه را تنها در عرصه نظر ارزیابی کنیم، نه در صحنه عمل. چه، رویکرد تاریخی آن نتایجی بهغایت متفاوت داشتهاست. مهم این است که از دیدگاه آن تفکر و از منظر دستاندرکاران حکومت به قضایا نگریستهشود که جهدی، عظیم برای اثبات حقانیت سلطه خود به کار میبردند. به دیگر سخن، «استبداد» زیر پا نهادن حق دیگران شمردهمیشد و از دید عدهای مستبد فعال مایشائی بودکه حق دیگری را پایمال میکند؛ یعنی مستبد رقیب دارد و دیگرانی هستند که دستکم با او ادعای برابری دارند.[۴۵] حال آنکه در تعبیر خردورزان ساسانی، «پادشاه» هماورد و همانند ندارد. او شخصیتی یگانه و در حقیقت یک «اَبّر انسان» باقوا و خصایل نیمهمطلق است. بنابراین هیچکس نمیتواند در جایگاه وی قرار گیرد و با وی توان برابری داشته باشد. همانند خداوند که علیرغم همه اختیاراتش مستبد نیست چون شریک ندارد. شاه نیز شأنی مشابه خداوند داشت لذا میبایست قدرت و اختیار مطلق داشته باشد، چه بر حقایق عالم آگاه است. شاید بتوان «شاه ارمانی» را با اندیشه «شاه فیلسوف» در افکار افلاطون،که واجد جمیع صفات پادشاه مطلوب است، قابل مقایسه دانست، و این نکته را هم افزودکه هنگام تنزل قدرت شاه و ایجاد تردید در تواناییهای وی فره ایزدی از وی روی، میتافت، و بدین ترتیب اهرم کارآمدی برای مراقبت از استبداد و خودکامگی شاه بهدست میداد.
اندیشه شاهی در عمل؛ تداوم و تحول
اما اینکه اندیشه شاه آرمانی چقدر در عمل قابل تحقق بود، سؤالی است که تاریخ ساسانی باید به آن پاسخگوید. در یک نگاه اجمالی میتوانگفت که بین عرصه نظر و عمل، تفاوتها و تنازعات اساسی بسیاری دیده میشود. حکومت ساسانی از همان آغاز راه از تفکر تعدد پادشاهان و «پراکنده شاهی» طرحشده در اوستا که همراه با خودمختاری داخلی و آزادیهای، سیاسی، مذهبی و اقتصادی ایالاتبود، فاصله گرفت و به تمرکز سیاسی - مذهبی گرایید و نظام «پراکندهشاهی» را نوعی هرج و مرج سیاسی و یادگار عصر سلطه هلنیسم و پارتی شمرد. اردشیر آشکارا میگفت: «ما تصمیم گرفتهایم که لقب پادشاه را به هیچ مخلوقی در کشور اجدادی خود ندهیم.»[۴۶] اگر پادشاهی برای اعمال قدرت از امکاناتکافی برخوردار میشد و تصمیم میگرفت خواست فردی خویش را تحقق بخشد، اندیشه «شاه آرمانی» بهترین توجیه این خودکامگی بود. چه، در این نگرش هیچ عامل قانونی نبود تا مراقب قدرت مادی و اجتماعی شاه و تحدید اختیارات او باشد، و شاه در نهایت، داور مطلق محسوب میشد. فرّه ایزدی نقش جامعهشناسانه کمرنگتری داشت. با این همه حاکم در ایران باستان نه مصداق تحقق کامل اندیشه «شاه آرمانی» بود و نه به طور صد درصد ستمگر، مستبد و غاصب. یک نظام پیچیده، قدرتمند و کارآمد دیوانسالاری اداره امور را به شکلی متمرکز در اختیار داشت و یک نظام طبقاتی و کاستی جامد و خشن، افراد اجتماع را نسل اندر نسل، در جایگاه خانوادگی خویش ثابت نگاه میداشت و جامعه را از پویایی و تحرک اجتماعی لازم میانداخت و استمرار حاکمیت ساسانی را، با توجیه مذهبی وضعیت موجود، تسهیل میکرد.
«شاه» در فارسی کهن به معنی «بزرگ» و «سالار تیرهها»ست و «پادشاه» که از ترکیب دوکلمه «پاد» و «شاه» ساخته شده است؛ یعنی «برتر از شاه».[۴۷]گویی کلمه «شاهنشاه» و «پادشاه» محصول دورهای است که در ایران حاکمیت مرکزی و قدرتمند در حال تکوین بود. نخستین وظیفه پادشاه یا شاهنشاه بازداشتن شاهانکوچک از ستمگری در حق مردمان است،لذا با مفهوم «امپراتور»، که حاکمیتی غاصبانه و توأم با زور و غلبه را در ذهن تداعی میکند، تفاوتهای بنیادی، داشتهاست (حداقل در حوزه نظر). در عصر ساسانی هرگاه نیروی بزرگان کشور بویژه اعیان، روحانیون و سرداران بزرگ از حد خویش تجاوز میکرد، لاجرم از نفوذ و اقتدار پادشاه کاسته میشد. اگر در چنین شرایطی پادشاه سیاستی مستقل در پیش میگرفت که با منافع نجبا و روحانیان و نظامیان در تضاد بود، بهسرعت قربانی ساخت و پاختهای این گروه میگشت، و متهم به از دست دادن فرّه ایزدی میشد؛ درنتیجه کشته یا اسیر میگردید نظیر یزدگرد دوم، قباد، هرمزد و...از همین جا دخالت آشکار اشراف در امور سیاسی به خوبی دیده میشود.نفوذ مجلس اشراف و مغان در قرون چهارم و پنجم بسیار بود، اما در زمان انوشیروان در این مجلس تغییراتی اعمال گردید، تعدادی از اعضای طبقه نوظهور دبیران نیز در آن عضویت یافتند، که در حقیقت حربهای کارآمد علیه اقتدار اشراف و حتی شخص شاه بود.هر چند پادشاهان مقتدری چون اردشیر بابکان، شاپور دوم، خسرو انوشیروان، خسروپرویز و دیگران با اقتدار تمام حکمراندند و همه موانع را درنوردیدند، اما تعداد آنها و مدت حکومتشان در مقایسه با دوران طولانی حاکمیتونفوذ بیچون و چرا و مداخلات لجام گسیخته اشراف چندان چشمگیر نبوده است.
درباره نحوه انتخاب جانشین یا ولیعهد در زمان ساسانی در منابع موجود اختلافنظر وجود دارد. این منابع،که اغلب از سوی روحانیان نگارشیافتهاند، این موضوع را به نحوی بیان کردهاند که گویی تصمیمگیران نهایی خود موبدان هستند. در نامه تنسر و همچنین در اندرز اردشیر از خطرات تعیین جانشین و معرفی آن بهکرات سخن رفتهاست:[۴۸] «یکی از آفتهای شهریاری آشکار شدن نام جانشین پادشاه است. نخستن زیان،کینه فزاینده میان شاه و جانشین اوست که هریک در صددند شکوه دیگری را تحتالشعاع قرار داده یا اصولا او را براندازند و با شکاف در جامعه سیاسی و مردمان کشور، به واسطه افزایش هواداران آنها هریک از آنها آرزوی مرگ دیگری را در سر پرورد و برای تحقق آن به انواع توطئهها و خیانتها متوسل گردد. لذا فرمانروا باید نخست خداوند و پس از او مردم و سپس خویشتن را درنظر بگیرد و جانشین خود را برگزیند. سه نسخه بنو یسد (در عهد اردشیر چهار نسخه آمدهاست) به خط خویش و هریک به امینی و معتمدی سپارد؛ یکی به رئیس موبدان و دیگری به مهتر دبیران و سوم به اسپهبد اسپهبدان، که حاوی ملاحظات عمومی درباره سجایا و استعداد نامزدهای مختلف شاهنشاهی، برحسب احتیاجات کشور خواهد بود. با مرگ شاه آن سه کس گرد آیند و مهر از نامهها بگشایند. اگر رأی موبدانموبد موافق آرای سهگانه باشد، شاه تعیین میشود. در غیر این صورت موبدان موبد با سایر مغان برای کسب تأیید اهورامزدا به تضرع و خضوع و ابتهال به طاعت و زمزم خلوت کند، تا خدای تعالی پس از نماز شام بر دل موبد افکند و آن شب به بارگاه رفته تاج بر سریر فرد نهند و مردم را به بشارت فلان پادشاه شاد گردانند».[۴۹] البته این روش در زمان تعیین جانشین برای پادشاهان ضعیف اجرا میشد، وگرنه شاهان قدرتمند خود در هنگام حیات پادشاه بعدی را انتخاب میکردند.
حمله اسکندر و میانپرده حکومت سلوکی، که درصدد اشاعه و تحمیل تفکر و فرهنگ خاص یونانی بر ایران بود، در عمل توفیق چندانی نیافت. این تأثیر بیشتر در حیطه حکومت و تا حدودی هنر نمودارگشت. در پهنه اندیشه بویژه در اندیشه «شاه آرمانی» تقریباً بیتأثیر بود. چه، اشکانیان اندیشه شاهی را با قدرت تمام توسعه دادند و آن را تداوم بخشیدند و درحقیقت نمودار کاملی از حاکمیت آزادمنشانه را به تصویر کشیدند. اما ظهور ساسانیان موبدزاده از همان آغاز، حکومت را در چارچوب اندیشههای دینی قرار داد. برای اولین بار ایرانشهر دارای مذهب رسمیگردید که بر تفسیری متشرعانه و برداشتی خاص و یک سویه از آیین زرتشتی استوار بود. این امر، که متولیان آن موبدان متعصب بودند، پیامدهایی خاص برای جامعه، سیاست و اندیشه ایرانیان داشت؛ از بین رفتن تساهل و تسامح فکری و مذهبی، عقیم شدن رشد اندیشه و رکود اندیشه با دگراندیشی، افزایش چشمگیر قشر دینیاران، گسترش سلسله مراتب و اتحادیه صنفگونه و کاملاً پیچیده دستگاه مذهبی، دخالت هواداران مذهب در تمام شئون سیاسی و اداری کشور و توجیه آن مطابق منافع خود، دخالت بیش از حد روحانیان در زندگانی و معیشت مردم، پیچیده شدن و توسعه آداب و تشریفات دست و پاگیر، توجیه برخی مظالم و مفاسد حاکمان و خودکامگان، گسترش «خرمی» مسلکی و پیچیده شدن تقدیراندیشی و سرنوشتباوری، مهار عقل، متابعت علم و اندیشه از سیاست و مذهب حاکم، استفاده از حربه تکفیر برای تخریب یا سرکوب مخالفان، نفوذ روحانیان در نهاد قضاوت و سلطه بر شخص شاه به عنوان نگهبان روان پادشاه، مربی دینی و رئیس دادگاه عالی کشور و ظهور مانی و تفسیر وی از مبانی مذهب زرتشتی و وضع مذهبی عرفانی و فلسفی، که گزیدههایی از ادیان مسیحی و زرتشتی و بودایی را در خود داشت، نه تنها نقدی بر قدرت بلامنازع موبدان و دین یاران بود، بلکه به راستی اعتراضی اَشکار و بیّن بر بنیاد نظری مشروعیّت قدرت سیاسی شاه به حساب میآمد. او آیین خویش را چنان گسترده طرح کرد که با هر فرهنگ و ملتی سازگار افتد و به زعم خویش جامع همه حقایق دین زرتشتی، مسیحی و بودایی و افکار فلسفی یونانی و گنوستیک باشد. حمایت شاپور از وی، صرفنظر از هر تفسیری که ممکن است درباره آن بشود، به این حقیقت اشاره دارد که احتمالاً شاپور از نفوذ روحانیت زرتشتی در حاکمیت سیاسی به شدت نگران بود، لذا در صدد حمایت از دینی برآمد که ضمن کوتاه نمودن دست موبدان، زمینه جهانی شدن اندیشههای دینی را نیز در سرزمینهای وسیع امپراتوری میسر سازد، و این تصمیم از بلندپروازی او جهت ایجاد تحرک و تحول در امور اقتصادی و سیاسی سرچشمه میگرفت. هرچند تعمیق و گسترش آن ممکن بود بنیانهای حاکمیت و مبانی فکری، حاکم را، که پیوندی نزدیک با زرتشتیگری داشت، متزلزل سازد. چه، در اندیشه مانی طبقات اجتماعی و کاستی ساسانی نفی میشد و سلسله مراتبی مذهبی جایگزین آن میشد. در نتیجههم، منزلت شاه و هم نظام طبقات اجتماعی لطمات اساسی میدید. به عقیده او اصل و جوهر آدمی و زندگی او، گوهر دوگانهای دارد که در آغاز از یکدیگر جدا بودهاند، اما دنیایی شدن بیش از حد آدمی سبب شد که نیروی خیر و شر به جای جدایی، با یکدیگر درآمیزند[۵۰] و این سراغازگرفتاریهای بشر است. راه حلّ این است که انسان در درجه اول متوجه این دوگانگی نور و ظلمت در وجود خویشگردد و آنگاه با پرهیز از لذایذ مادی، توالد و تناسل و خوردن گوشت و روی آوردن به تناول گیاهان بخش نورانی هستی خویش را پرورش دهد و تقویت کند و پاک گرداند تا به فلک عروجکند و آسمانیگردد. به همین دلیل جامعه آرمانی وی، جامعهای است که مبتنی بر شاه نیست بلکه مبتنی بر برگزیدگان و قدیسان است.[۵۱] این اندیشه واکنشی نسبت به اوضاع حاکم برکشور و احساس نیاز به وحدت عقیدتی مردمان ساکن در حریم امپراتوری بود.[۵۲] شاید هم قدرت اشرافیت او را به ترس واداشتهبود و چون مانی راه دیگری برای پایان دادن به نفوذ و مداخلات اشراف نمیشناخت، لذا تلاش وی در راستای مبارزه با نابرابریها و اختلافات طبقاتی و نظام عبودیت حاکمان قابل تفسیر بود. هرچند این تفکر نیز به جای اتخاذ تدابیری قانونی، یا ایجاد یک چارچوب فکری جهت تحدید قدرت شاه و اشراف و ارائه شیوههای، اصولی برای مهار گروه قدرت، بشر را به نوعی واکنش منفی، صوفیگری و اجتناب از مواهب طبیعی رهنمون میشد تا غرایز ناسازگار،کینه، افزونخواهی، برتری طلبی و سلطهجویی انسان را مهار کند. لذا، همچون همه نحلههای فکری شرقی، به جای نظریهپردازی سیاسی رنگ مذهبی دارد.
موبدانکه متوجه عمق خطر مانی و تعلیمات وی بودند، بهزودی با دستیاری هرمزد او را کشتند و آثار وی را محو کردند. قدرت فزاینده روحانیان و گسترش کمی آنها، که در سراسر کشور ریشه دوانیده بود، دولت ساسانی را، که نفوذش در میان خاندانهای بزرگ نیز رو به کاهش نهاده بود، واداشت تا برای تداوم و حفاظت از پایگاه خویش به تقویت دو گروه عمده دیگر بپردازد؛ یعنی رزمآوران (سپاهیان) و دیوانیان (دبیران). به همین دلیل سپاهیگری با ترکیب و سلسله مراتب جدید رو به توسعه نهاد. از طرف دیگر طبقه دبیران نیز به دستگاه عظیم اداری و دیوانسالاری تبدیلگردید. چون چهار طبقه اول، یعنی نجبا و شاهزادگان، روحانیان، جنگیان و دبیران، که اینک تعداد آنها رو به فزونی نهاده بود، صرفاً ماهیت خدماتی داشتند، نظام اقتصادی، و مناسبات ارضی و تولیدی خاصی پدید آوردند،که درنتیجه ساختار جامعه طبقاتی را به شکل محکمی درآورد. منازعات خارجی با روم و هیاطله در دو سوی کشور و افزایش مالیاتها برای تأمین هزینههای گزاف، جنگهای دائمی و خانمانسوز با دشمنان، ایران را با بحران بزرگ اجتماعی مواجه ساخت و زمینه را برای شکلگیری اندیشهای نو فراهم ساخت. منادی این اندیشه نو «مزدک» بود که نماینده و سخنگوی منافع آسیبدیدگان زمان نیز بود. این مرد، تا جایی که خبری از او در دست است، همه مناسبات موجود را به زیر سؤال برد و مردم را به انجام تغییراتی اساسی در جامعه فراخواند.
هرچند مزدک با اندیشه سیاسی غالب درنیفتاد، اما به شیوههای رفتار حاکمان و انحصارگری اشراف و روحانیون و قوّت و قدرت طبقاتی و سیطره دو عنصر خون و مالکیت اعتراض اساسی داشت. با اینکه در منابع موجود حتی یک سطر نیز، به طور مستقیم، ازگفتهها و موعظههای وی یافت نمیشود و همهجا قلم در دست دشمنان او است، اما باز پیداست که عدم مساوات در جامعه را دارای علت طبیعی نمیدانسته، بلکه آن را به نابسامانیهای اجتماعی و شرایط حاکم سیاسی منتسب میکرده است. چنین مستفاد میشود که معتقد بوده همه افراد انسانی برابرند، ولی دیوان بدخواهی که میخواهند جهانِ خدایی را صحنه رنج بیپایانگردانند، با وضع مفهوم مالکیت انفرادی، بشر را به نامردمی میکشانند.[۵۳]لذا تنها با اندیشه دینی نمیتوان با این اوضاع مقابله کرد مگر آنکه با برنامههایی خاص به این کشمکش طبقاتی پایان بخشید. مهمترین جنبه اندیشه مزدک «تفکر مساوات» بود،که معتقد بود برای رسیدن به اجتماعی بر پایه عدل، لازم است همه مردم به طور مساوی، از زن و خواسته بهرهبرگیرند. اصل و تکیه سخن مزدک مبارزه برای تغییر نظام مالکیت بود و همین امر، مایه اصلی انقلاب و اصلاحات اجتماعی مزدک، به عنوان رهبر مردمگرای ایران باستان شده است. او را مبارز و مصلح اجتماعی نیز شمردهاند که درصدد بوده تا نابسامانیها را رفع کند و رفاه و راحت نسبی اقشار ضعیف را فراهم گرداند. به اعتقاد نولدکه: «تعلیمات اشتراکی مزدک با سوسیالیسم عصر ما تفاوت دارد. چه، اندیشههای اشتراکی مزدک اساسی مذهبی و دنیاگریز داشت، حال آنکه سوسیالیسم زمان ما بر مادیگرایی استوار است.»[۵۴]در نتیجه قیام او جامعه را به سوی آشفتگی شدید و هرج و مرج سیاسی کشانید و منافع گروههای انحصارگر و محافظهکار را به مخاطره افکند. او درصدد احقاق حقوق مردمانی بود که از زن و مالکیت محروم بودند و در پی درهم شکستن چارچوبههای نابرابری و عدم مساوات بود و میخواست ریشه اینگونه گرفتاریها و ناملایمات بشر را که از کینه، رشک، خشم، جنگ و دیگر رذایل برمیخاست، بخشکاند و نابرابری در استفاده از نعم مادی را از میان بردارد. اما سرانجام قربانی اقدامات مشترک شاه و روحانیان گردید و در یک توطئه حسابشده به قتل رسید. چه، به عقیده میرزا آقاخان کرمانی، «انوشیروان به فراست دریافت که مال و نتیجه سخنان مزدک،که نام آن را مساوات حقوق و دادگری نهادهبود، به ابطال حق سلطنت و تأسیس جمهوریت منتهی میگردد.» این نیز واقعه بحرانزای بزرگ عصر ساسانی با اندیشه تحریفشده «شاه آرمانی» به شمار میرفت که ساسانیان متولی آن به شمار میرفتند.
سازمان سیاسی حاکمیت ساسانی [۵۵]دربارنهاد قدرتمند سلطنت از هرجا که ریشه گرفته بود، دست کم تا دوره مشروطه بالاترین، مهمترین و بنیادیترین رکن حکومت و درحقیقت شالوده آن بود. زیرا هم در صحنه عمل و هم در عرصه نظر، در سراسر تاریخ ایران، موجودیت ممتاز خود را حفظ کردهبود و حافظ شاه و خاندان او بود. درباره جایگاه شاه، میزان نفوذ و نقش وی در ساختار حاکمیت و اندیشه «شاه آرمانی» در مباحث پیشین سخن رفت و حاجت به تکرار آن نیست، همینقدر اضافه شود که بر اثر تبلیغات پردامنه، شاه به عنوان یک «اَبّر انسان» و نماینده مستقیم اهورامزدا، دارای فرّه ایزدی، گوهر و نژاد برتر، خرد وهنر شناخته میشد و دارای اختیارات مطلق و بیحد و حصری در همه امور و شئون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و نظامی بود و هیچکس را حتی نمیتوان با وی مقایسه کرد. او بالاترین مرجع قانونی، عالیترین مقام سیاسی و اجرایی و مقتدرترین فرد مملکت بود که به همراه سازمانهای دیگر کشور را اداره میکرد، و این مطلب موضوع گفتار دیگری است که در پی میآید، اما اینک به برخی از جنبههای تشریفاتی موقعیت و مقام وی نظری افکنده میشود:
طبق رسوم دربازی، شاه جز در ایام بارعام، خویش را به مردم نمینمایاند. بین شاه و نزدیکانش پردهای آویختهبودند که «خرمباش» نگهبان آن بود. هروقت شاه اجازه ملاقات میداد به دستور خرمباش یک نفر بر بالای بام میرفت و فریاد میزد: «زبان خود را نگهدارید زیرا که در برابر شاهید».[۵۶] «در مجالس جشن و آواز نیز درباریان و اطرافیان شاه اجازه سخن گفتن نداشتند. در مواقع رسمی با لباسی فاخر بر تخت مینشست و بالای سر او تاج گرانبهای جواهرنشانی به زنجیری زرین آویختهبود. هیچکس از خوابگاه شاه اطلاع نداشت، سعی میشد نه خفتنگاه وی بر کسی معلوم گردد و نه آسایشگاه وی به روز مشهود و هویدا باشد. اردشیر بابکان، شاپور، بهرام، یزدگرد، خسرو پرویز و انوشیروان را هریک چهل خوابگاه بود که درهریک چهل تخت نهاده و چهل رخت گسترده و قابل تشخیص نبود شاید هم پادشاه در هیچیک از این شبستانها نبوده و به جایی خسبیده دور ازگمان و نه جایی در خور پادشاهان و چه بساکه در چنین محلی آرنج خود را زیر سر نهاده به خواب میرفت.»[۵۷]
«پادشاهان ایران»،از اردشیر سردودمان ساسانی تا یزدگرد واپسین، هیچیک در مجالس خوشگذرانی آشکارا و برابر دیگران نمینشستند و میان پادشاه و نخستین طبقه ندیمان پردهای افکنده و آن پرده نیز بهاندازه ده بازو از نشیمن شاه بهدور بود.ندیمان، که بهجانب دیگر بودند، به اندازه ده ذراع از آن پرده دورتر مینشستند.لذا از شاهنشین تا ندیمان حدود بیستذراع فاصله بوده است.[۵۸]» شاه میبایست از همه کس حذر کند مگر پدر و مادر که در نزدیکی آنها زیانی نیست.
«آیین تاجگذاری،که مهمترین آیین پادشاهی است، با شکوه تمام انجاممیشد تا فرّهایزدی، که راهنمای شاه به سوی خیر و نیکی است، در نهادش جایگزین گردد. تاج برابر سنت های باستانی نشانه فرّه ایزدی است و تخت نشانه فرمانروایی بر جهان مادی.»[۵۹] لذا تاجگذاری قداست والایی داشت و مردمان آن را نیایشی عملی یا شکرگزاری به درگاه اهورامزدا میشمردند. عظمت و شکوه دربار شاهان ساسانی تجملاتی حیرتانگیز داشت. به گفته سایکس: «در تاریخ عالم نظیر آن در هیچیک از خاندانهای سلطنتی دیده نشده است.»[۶۰] مجموعه این مسائل نشان میدهد که شاه شخصیتی دست نیافتنی بود.
شاهزادگانی که انتظار میرفت بر تخت بنشینند میبایست برای پادشاهی ممارستکنند و تجربه لازم را با حکومت کردن در ولایاتی خاص کسب نمایند. نداشتن سابقه حکمرانی در ولایاتی خاص و بسیار مهم، بویژه در ایالات مجاور روم، عاملی بود که بزرگان و اشراف به وسیله آن شاهزادگانی را که گاه با مطامع آنان همسو نبودند، از حق شاهی محروم گردانند؛ نظیر بهرام گور، نرسی و .
شاه در مسائل مهم و عمده کشور، اعم از مذهبی، سیاسی، روابط خارجی و جنگ، معمولاً با خبرگان این فن که در شورایی خاص گرد میآمدند، به مشورت مینشست و نظر بزرگان، موبدانموبد، اسپهبد اسپهبدان، ایران دبیربذ و دیگران را جویا میشد.
صرفنظر از شاه و خاندان وی، دربار برای خود تشکیلات خاصی داشت، که مهمترین افراد این تشکیلات عبارتند از: «۱- «تگرید» یا رئیس دربار، یعنی وزیر دربار، ۲- «اندریمانکاران» یا رئیس تشریفات، ۳- «خرم باش» یا حاجبسالار (پردهدار)، ۴- «خوان سالار» رئیس آشپزخانه، ۵- «میبد» یا رئیس ساقیان، ۶- «سکایان» یا «سفکیان» رئیس عمله خلوت، ۷- «آخوربد» یا آخورسالار رئیس اسطبل شاهی، ۸-«آستوران» رئیس ستوران، ۹-«دربار سالار» رئیس درباریان، ۱۰- «پشتیگان سالار» رئیس خدمه و مستحفظین شاه، ۱۱- «مردبد» یا رئیس خواجهسرای، شاهی، ۱۲-«دربد» یا مسئول درهای کاخ شاهی و ۱۳-«دربار اندرزبد» و ... بهعلاوه عده زیادی، از خدمه و کنیزان و شکارچیان و خوانندگان و رامشگران و غیره بودند که تعداد آنها در برخی از دربارهای سلاطین گاه به چندینهزار میرسید. اشخاصی نیز بودند که پادشاه را در زمان راحت یا افسردگی یا در محفل بزم با سخنان شیرین و مطایبه به خنده درمیآوردند، ولی اینان در سه موقع رزم، بارعام و پوشش اجازه نداشتند به وی نزدیک گردند.» ۲-دستگاه اداری کشور یا دیوان سالاری
میدانیم که بابک خود درباری کوچک داشته که نام اعضای برجسته آن در «کتیبه شاپور» آمده است. شاید این دربار را بتوان با دربار شاهان دستنشانده یا حکام ولایات مقایسه کرد. سازمانهای سیاسی و اداری عصر اردشیر نیز در آغاز، تا حد زیادی به ساختارهای دوره اشکانیان شباهت داشت. اما اردشیر پس از استقرار حاکمیت خود در آنها تغییرات عمدهای ایجاد نمود مهمترین این تغییرات، که چهره حکومت وی را دگرگون ساخت، پایهگذاری تمرکز سیاسی، و مذهبی، به جای پراکندهشاهی و آزادمذهبی بود.
با این همه، عصر ساسانی در حقیقت شامل مجموعهای از دولتهای متحد و نیمهمستقل هم میشد. حاکمان این دولتها که اغلب از مرکز فرستادهمیشدند، گاه با عنوان «شاه» و گاهی «صاحباختیار» یا «خدا» یا القابی از این دست خواندهمیشدند.
سازمان ساده اداری عصر بابک و اردشیر در پایان چنانگسترش و توسعه فزایندهای یافت که به سازمانی دیوانی و پیچیده تبدیل گردید و در بسیاری از ساختارهای تشکیلاتی به تشکیلات حکومت رومی شباهت داشت. در عصر انوشیروان، به دلیل توسعه شهرها، تحولات اجتماعی و پیامدهای شورش مزدکیان، لزوم تجدیدنظر در نظام سیاسی کشور مشهود گردید. مهمترین این ابتکارات شاید نیرو گرفتن بزرگان فرودست یا دهقانان باشد،[۶۱]که تا پایان فرمانروایی ساسانی و حتی در عهد اسلامی زمینها را در تصرف داشتند و اداره میکردند. اینان در برابر خاندانهای بزرگ هفتگانه، از سوی شاه حمایت میشدند. این سیاست که به ثبات درآمد خزانه کمک میکرد، تحولات اداری و نظامیای درپی داشت که به طور جداگانه مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.
به طور کلی سیاست خسرو اول منجر به از بین رفتن برخی از امتیازات و حقوق سلطنت گشت؛ چه، با اجرای سیاست تمرکز قدرت، نیروی دیرین خاندانهای حکومتگر هفتگانه کاستی پذیرفت و دستگاه اداری، دیوانی و سرداران سپاه جایگزین آنگردیدند. این قدرتمندان نوظهور، توان خویش را علیه سلطنت حاکم به کار میگرفتند.[۶۲] برخی از این صاحبمنصبان بزرگ کشوری روحانی بودند. در حقیقت پیش از اسلامگروهی از سرداران، پیشوایان دینی و دیوانیان بر کشور حکم میراندند. شاه قدرتی نداشت، تنها بازیچهای بود، چرا که دهقانان و دبیران و سپاهیان از این سران حکومت پشتیبانی میکردند. ساختار حاکم و ثابت، مملکت را پریشان ساخت و راه زوال را هموار نمود.
اینک به عمدهترین سازمانها و مناصب ساسانیان نظری اجمالی خواهیم افکند.
۳-وزیر اعظم یا بزرگ فرمذار
صدر اعظم در ابتدا «هزاربد» خوانده میشدکه این عنوان یادگاری از عصر هخامنشی است. شاه امور دولت را به وسیله دستهای توانای وی میچرخاند. لقب رسمی وزیر، تا آخرین روزهای حکومت ساسانی «وزرگ فرماذار» بود. در باب دامنه اختیارات وی اطلاعات کافی در دست نیست، اما مسلم است که امور کشور را تحت نظارت شاه و با هدایت وی، و نه از روی، اراده یا ملاحظات شخصی، اداره میکرد. او هم وزیر تفویضی است و هم وزیر تنفیذی، هنگامی، که شاه به سفر یا جنگ میرفت یا به نحوی پایتخت را ترک میگفت، تا زمان بازگشت او، وزیر میبایست جانشین او باشد. وزارت مختار و سفارت غیرعادی به دربار دول دیگر نیز از جمله کارهای او محسوب میشد. در زمان بروز جنگ نیز ممکن بود مسئولیتهایی در فرماندهی لشکر به او داده شود. وی به عنوان مستشار عمده شاه بر تمام شئون و سازمانهای سیاسی، نظامی و مذهبیکشور احاطه و نفوذ کامل داشت. در اغلب امور حق مداخله داشت. وی میبایست در فرهنگ، هنر، ادب، سیاست و توانایی در مشاوره با شاه، بر همه اقران برتر باشد. در مزاج شاه نفوذ کند، جانب رعیت را حفظ نماید و اخلاق شاه را به اصلاح آورد. این مقام، علیرغم اهمیتش به عنوان مهمترین و قدرتمندترین شخص کشور پس از شاه، هیچگاه به ارث منتقل نمیشد.[۶۳]چه، اگر شاه در انتخاب این بزرگترین مقام رأیی نداشت و آن را موروثی میساخت، با توجه به میزان اختیارات وزیر اعظم، شاه عملاً بازیچه دست وی میگردید و این امر، با استمرار و اقتدار قدرت استبدادی ساسانی منافات داشت و سریعاً آن دولت را با خطر سقوط مواجه میساخت. هرچند در نهایت این مقام از میان خاندانهای بزرگ انتخاب میگردید و متکفل تعهدات و خدمات فراوان میشد و بر همه دیوانها و نظام اداری کشور سلطه کامل داشت.
۴-دیوانهای عصر ساسانی
حل و عقد و رتق و فتق مهمات مملکت در چندین اداره انجام میگرفتکه در آنها امور با نهایت دقت و وسواس انجام میشد. اطلاع دقیقی درباره تعداد دیوانها و شعبههای اداری هریک از آنها در دست نیست. همین قدر مسلم است که شاه برای کتابت اسرار و رسایل خود و نیز برای نوشتن فرمانهای قتل و تنظیم امور سجلات و اقطاعات، منشورهای تشریف و تنفیذ مناصب، ثبت خراج، اداره امور برید، راهداری، سپاه و همچنین برای محاسبه نقود نقره و طلا و ضیاع و عقار خاصه شاهی مهرهای مختلف و دفاتر متفاوتی داشته است.
نسخه اصلی فرمان شاهی را نزد «بزرگ فرماذار»،که انگشتری و مهر نیز در خدمت وی بود، میبردند و او آن را برای مسئولان اجرای اوامر یا رؤسای دیوانها میفرستاد و شاه را در جریان کارهای انجام شده میگذاشت. در دیوان رسایل، منشورها و سجلات شاهی، عهود و سایر اسناد دولتی بایستی نوشته میشد و با انگشتری شاه که نقش خاص (احتمالاً گراز) بر آن تصویر شدهبود، مهر میشد. اگر سند درباره تعهدات دولت ایران در برابر یک منطقه مستقل یا تابع ایران بود یک کیسه نمک ممهور به مهر پادشاه نیز به نشان ثبات عهد و حفظ سوگند همراه نامه ارسال میشد.[۶۴]
مطابق شواهد موجود دیوان برید دو وظیفه بزرگ برعهده داشت، یکی بهدست آوردن آگاهی از همه رویدادهای درونی و بیرونی کشور جهت برنامهریزی سیاسی، و دیگری نگهداری شاهراههای اصلی و چاپارخانهها، کاروانسراها، گماشتن نامهرسانان، آماده کردن اسبان و استران و شتران تیزرو،کبوتران نامهبر اما کسب اطلاعات از سراسر کشور، بویژه از اوضاع ممالک همجوار و دشمنان از اهم امور بود. شاهان بزرگ نظیر اردشیر، خسرو اول و دوم برای این امر اهمیت فراوان قائل بودند تا حفاظت از ایرانشهر بهسهولت ممکن گردد. حفظ و نگهداری راهها، چاپارخانهها، پلها و معابر علاوه بر استفادههای تجاری، لشکرکشیها و خبرگیریها را تسهیل مینمود چه غفلت از این کارها شهریاری را با دشواری مواجه میساخت.
بر پادشاه بود که هر روز درباره کار وزیر، درباریان، دبیران، دیوانها، روحانیون و لشکریان پژوهشکند، چه وزیر ستون شهریاری، و ندیم او زبان دانایی و دبیر او نماینده دلآگاهی و نشانهای از شیوه فرمانروایی او بودند. احتمالاً این امور و نظارت بر حسن جریان آن از سوی «سازمان برید» به اطلاع شاه میرسید. در دیوان برید شاخهای ویژه رازنویسی بود که در آن شاخه، دفتری بود که همه گزارشهای نمایندگان برید در آنجا نگاشته می شد.[۶۵] دیوان برید همچون سایر دیوانها مهری ویژه داشت که آن را به نامهها و طومارها میزدند. برید مختص حمل نامهها و پیامهای دولت بود و به مراسلات عادی کاری نداشت. تلاش برید تنها معطوف به سهولت و سرعت وصول مکاتبات و رد و بدل کردن پیغامهای میان حکومت مرکزی با دول مجاور و عمال ولایات بود. در چاپارخانههای میان راه، افراد و اسبان آماده و تیزرو مأموریتها را ادامه میدادند. اداره همه دیوانها بهوسیله طبقه نوظهور و رو به گسترش دبیران تمشیت مییافت.
شاید مهمترین دیوان عصر ساسانی از دیدگاه اقتصادی، و تا حدود زیادی سیاسی، «دیوان خراج» باشد. مستوفی دیوان مزبور «واستریوشانسالار» (واستریوشبذ) به معنای «سرکرده کشاورزان» مسئول جمع و جبایت مالیات ارضی بود. سرچشمههای اصلی درآمد دولت ساسانی عبارت بودند از:
۱- مالیات زمینهای کشاورزی و باغها (خراج).
۲- مالیات بر درآمد بازرگانان، پیشهوران، صنعتگران، کارگران (گزیت یا مالیات سرانه). ۳- مالیات بر خرید و فروش اموال و اجناس.
۴- مالیات گمرکی و دهیک (عشر) که در مرزها اخذ میشد و در داخل به «راهداری» موسوم بود.
۵-کارمزد سکه زدن زر و سیم و پشیز در سکهخانهها.
۶- منابع متغیر نظیر غنیمت جنگی در صورت پیروزی، دریاف مبالغ حفاظت از دربندهای قفقاز و داریال، جریمه گناهکاران، مصادره اموال، ارمغانها و هدایای اعیاد و نظایر آنها.
عمدهترین ممرّ عایدی دولت مالیات ارضی بود که سالانه یکجا وضع میگردید و سپس در میان مناطق مختلف کشور برحسب تواناییهایشان تقسیم میگردید. «واستریوشانسالار» با عمال و مأموران خود مسئول این محاسبات بود. بهعلاوه وی ریاست صنعتگران، غلامان، دهقانان و به طورکلی همه طبقات مالیاتپرداز را، از جهت تصدی امور مالی، برعهده داشت. در واقع وزیر کشاورزی، مالیه، تجارت و صنعت محسوب میشد. عمدهترین زیردستان و کارپردازان دیوان خراج، دهقانان بودند که خود املاک گستردهای داشتند و دارای نفوذ و جایگاه محلی بالایی بودند و آنان کار جمعآوری و تقسیم خراج در میان کشاورزان و روستاییان را برعهده داشتند. این دیوان برای خود سلسله مراتب مجزا و گستردهای داشت که شاید مهمترین آن خزانهدار یا گنجور بود.
دیوان بنیادی دیگری، که مسئولیت حفاظت از نظم و امنیت داخلی و خارجی را بویژه در سرحدات بهعهده داشت، دیوان سپاه (وزارت جنگ) نامیدهمیشد، که همواره بیشترین توجهات، امعاننظرها و نگاهها به سوی آن معطوف بود، هرچند پرهزینهترین سازمان کشور نیز به شمار میآمد دفترهایی بود که نام همه سپاهیان و افسران و پایگاه ایشان، پیشینه و سابقه فعالیت آنها در آن درج میگردید[۶۶]و خود شعبات تخصصیتری نظیر دیوان ستوران، دیوان انبار اسلحه و ... داشت. طبیعی است که این سازمان تنها مسئول انجام امور مالی و اداری سپاهیان بود؛ امور فرماندهی، نظارت نظام و فعالیتهای سیاسی آن به عهده «ایران سپهبذ» بود که بیگمان حوزه خاص خود را داشت. تا حد زیادی میتوانگفت تلاش نظام مالیاتی در راستای تأمین هزینههای این دیوان بود. از انوشیروان منقول است که: «آبادیهای آبادکنندگان جز با پشتیبانی جنگیان پدید نیاید و اگر جنگیان از آنان حفاظت نکنند، آبادکنندگان بیپناه گردند، دشمن بر آنها غلبه خواهد کرد و هستی آنان را به باد خواهد داد. پس حق آن است که برای امنیت خویش، فزونی مالشان را به خزانه سپارند.»[۶۷]خسروپرویز در نصایح خویش به پسرش شیرویه گفت: «زندگانی سپاهیان را به حدی توسعه مده که از تو بینیازگردند و چندان به مضیقه نیفکن که به جان آمده از تو شکایت کنند. حقوق مناسب آنان را بده به خوشرویی تقاضای آنان را رد کن، زیاد امیدوارشان کن ولی در عطایا زیادهروی مکن.»[۶۸] اینگونه سخنان درحقیقت سرسلسله همان بحثهایی است که امروزه در ذیل عنوان «ارتش و سیاست» در «جامعهشناسی سیاسی» جایگاه درخشانی یافتهاست. و لزوم مراقبت از ارتشیان و نظارت در کار سپاه، این شمشیر دوپهلو را که همواره چون سنانی آخته ممکن بود که هستی و استمرار حاکمیت دولت را به مخاطره افکند، گوشزد میکرد.
۵-اداره ایالات، تقسیمات کشوری و مرزبانان
ایران عصر ساسانی در حقیقت مجموعهای از دولتهای متحد و نیمهمستقل بود که تحت حاکمیت اشخاص بلندمرتبهای، اداره میگردید. این افراد عموماً به نام شاه و گاهی خدا و یا القاب دیگر خوانده میشدند، و همه آنها از فرمانده و مرکز واحدی به نام «شاهنشاه» تبعیت میکردند و در امور داخلی تا حدی مستقل بودند، به شرط آنکه مالیاتهای مقرر را بپردازند و تعهدات خود را به دولت مرکزی در حسن اداره امور و حفاظت از حدود و ثغور ایالت ها به خوبی انجام دهند و در مواقع لازم سپاه برای جنگ در اختیار حکومت مرکزی قرار دهند. هرچند نظارتهای خاصی بر اعمال آنها از طریق اهرمهای و یژه دولت مرکزی اعمال میگردید. طبیعتاً برای ممانعت از تشکیل حاکمیتی پایدار در ولایات، حکومت آن نواحی را موروثی نمیکردند، بلکه پیوسته به مقتضای حال آنان را تغییر میدادند تا از امکان یاغیگری آنها بکاهند و سیطره سیاسی و اقتصادی آنان را بیثبات و متزلزل نگاه دارند. در ایالات مهم و پرآشوب، بویژه مناطق مرزی، شاهزادگان را به عنوان والی برای تمرین پادشاهی و تجربهاندوزی سیاسی و کسب فنون کشورداری اعزام میداشتند.
هر ناحیهای به تناسب اوضاع جغرافیایی، فرهنگی، نژادی، زبانی، دینی، سیاسی و مرزی اختیارات خاصی داشت، چنانکه برخی از آنها حق ضرب سکه داشتند؛ منتها نقش سکه و عیار آن مانند سکههای پایتخت بود.[۶۹] برخی زبان و خط مخصوص داشتند. در صورت بروز جنگ آنان میباید به نسبت توان خود سپاهیانی مجهز با امکانات لازم تحت فرماندهی خویش به جبههها بفرستند. و نیز موظف بودند خراج مقرر شده را بپردازند. حاکمان ولایات راگاه «استاندار» مینامیدند. بخشی از مسئولیت آنها اداره املاک خالصه بود. آنها در امور داخلی استقلال نسبی داشتند، اما به هنگام تغییر پادشاه ضرورتاً به پایتخت میآمدند و نزد پادشاه جدید اظهار اطاعت میکردند و به تعبیر درست «تاج آن شناسدکه پادشاه بر سر او نهد و ملک آن داند که او به وی سپارد اگر چنین کرد نام شاهی از وی نیفکنیم.»[۷۰]
در اواخر عهد ساسانی در این نظام تغییراتی حاصل شد که نتیجه عمده آن سپرِدن اداره ولایات منحصراً به «اسپاهبذان» بود که «پاذگوسپان» زیردست او بود، یا آنکه کار او را نیز به وظایف خویش ضمیمه میکرد. «اسپاهبذ» به واسطه داشتن اختیارات فوقالعاده، توان نظامی و اقتصادی، در حقیقت یک ربع از مملکت را در اختیار داشت و حدود و توان او از ساتراپهای هخامنشی پیشی گرفته بود و حتی به سوی ارثی شدن سیر میکرد.[۷۱]
حکام هر ولایت متناسب با نام آن سرزمین عنوان خاصی داشتند. مثلاً حاکم کابل را «کابلشاه»، حاکم خوارزم را «خوارزمشاه»، حاکم کوشان را «کوشانشاه»، حاکم طبرستان را «پذشخوارگرشاه»، شاهان فرغانه را «اخشید»، شاهان اشروسنه را «افشین»، شاهان سیستان را «رتبیل»، شاهان زابلستان را «پیروز»، شاهان ابیورد را «بهمنه» و به همین ترتیب ... مینامیدند.[۷۲]تقسیمات کشور و وضعیت ایالات مختلف بویژه ایالتهای مرزباننشین به دلایل سیاسی، نظامی و اداری همواره در حال تغییر بود. شهرهای ایالات را «شهرداران» و روستاها را «کدخدایان» اداره میکردند. فرمانروایی ایالات و حدود آنها در حکومت ساسانی همواره تحولی اَشکار داشت، تا اینکه سرانجام خسرو انوشیروان در پی اصلاحات گوناگون خویش، سراسر قلمرو ایرانشهر را به چهار حوزه بزرگ بر اساس جهات چهارگانه تقسیم کرد؛ اپاختر (شمال)، خوراسان (شرق)، نیمروز (جنوب)، خوروران (مغرب). برای هریک از این «پادگس»ها نایبالسلطنهای تعیین نمود موسوم به «پاذگسبان» یا «ایران سپاهبذ» و در تشکیلات نظامی، منصب «ایران سپهبذ» را ملغی کرد.۱ این سپاهبذان در چهار سوی کشور حکومت میکردند: «سپاهبذ خراسان» امور کرمان، سیستان و خراسان را برعهده داشت، «سپاهبذ نیمروز» ریاست پارس و خوزستان، و «سپاهبذ خوروران» ریاست عراق تا مرزهای روم و «سپاهبذ شمال» ریاست ماد بزرگ واران را به همراه فرماندهی نظامی سپاهیان و اداره آن حوزه برعهده داشتند. استوار و غیرقابل نفوذ نگهداشتن مرزهای کشور، به عهده مرزبانان و در حکم بالاترین وظایف شاه بود. تا دوره انوشیروان «مرزبان» به معنای عام حکام و والیان سرزمینهای مرزی است و در معنای اخص، بر فرماندهان نظامی نواحی سرحدی، یعنی «اصحاب ثغور» اطلاق میگردید که به هنگام جنگ تحت فرماندهی سپاهبذان به عنوان سرهنگان سپاه به کارزار مشغول میشدند.[۷۳] ظاهراً مرزبانان همواره تغییر مییافتند و کار آنها بیشتر جنبه نظامی داشت تا اداری. در زمان انوشیروان مرزبانان تابع سپاهبذان چهارگانه شدند.
به گفته محققان مشکل دیگری که دولت ساسانی با آن مواجه بود، محل نامناسب و مخاطرهآمیز پایتخت آنان بود که در معرض حملات روم و اعراب قرار داشت.[۷۴] به تعبیر دیگر دوری پایتخت از مناطق شرقی، ساسانیان را از توجه بیشتر به این نواحی غافل میکرد در حالی این نواحی با خطر هیاطله، هونها، ترکها و ... مواجه بودند.
درنتیجه پیشرویهای قوای مخاصم همواره پایتخت را در موقعیتی خطرناک و هراسانگیز قرار میداد که این امر با اصول مملکتداری چندان سازگار نبود. چنانچه در زمان دولت امویان در اندلس نیز پس از نخستین شکستهای نظامی، هر بار پایتخت به اشغال قوای مخالف درمیآمد و طومار حکومت را درهم میپیچید. در پایان لازم است از طبقهای دیگر نیز در زمان ساسانیان یاد کنیم که جایگاه نسبتاً مهمی از لحاظ اقتصادی و طبعاً سیاسی داشتند. این طبقه یعنی «آزادان» پایینتر از نجبا بودند و افراد زیادی از آنها در سازمان اداری کشور اشتغال داشتند. ۱- عسکر حقوقی، سهم ایران در سیاست کشورداری، تهران: [بینا]، ۱۳۵۴، ص ۸۶۲. ۲- آرتور امانوئلکریستنسن، همانکتاب، ص ۶۲.
۳- حسن تقیزاده، از پرویز تا چنگیز، تهران: انتشارات فروغی، ۱۳۸۸، ص ۱۷.
کار آنها مشخصاً سرپرستی دهکدهها و مالکیت آنها بود.کدخدایان و دهقانان نیز از این گروه هستند. اداره امور دهکدهها به شکل موروثی به آنها میرسید[۷۵] و در مقام عامل، نماینده و واسطه میان روستاییان و رعایا با حاکمیت مرکزی محسوب میشدند و شاخصترین وظیفه آنها جبایت مالیاتها و خراج بود.
۶-سفیران و آیین سفارت
در روزگار ساسانی طبیعتاً هنوز ارتباط کشورها به اندازهایگسترده نبودکه کشوری در میان ممالک دیگر نمایندگان دائمی داشته باشد، اما متناسب با زمان خود، از الگویی خاص پیروی میکرد. روابط ایران بادولتهایکهنسال شرقی یعنی چین و هند پیوسته حسنه بود، اما با روم و اعراب و همسایگان شرقی تشنج و بحران همواره بر دوستی میچربید. احتمالاً روابط با ملل دیگر زیرنظر شخص شاهنشاه بود و دیوان «ایران دبیربد» یا «ایران دبربد» متصدی آن به شمار میرفت.[۷۶]ساسانیان در تلاش بودند ضمن حفاظت از قلمرو خویش، آن را از رخنه خارجیان، چه از دیدگاه سیاسی و چه مذهبی، مصون نگاه دارند و کلیت و یکپارچگی ایران را حفظ کنند. لذا همسایگان نمیبایست آنقدر قدرتمندگردند که چشم طمع به ایران شهر بدوزند و مهاجمات اسکندر و خاطرات تلخ آن را زندهکنند. بنابراین، بهاستثنای خسروپرویز، سایر حاکمان ساسانی تلاش میکردند از قلمرو تاریخی فلات ایران تجاوز نکنند. چه، هرگونه تغییر و بیثباتی در مرزها، ایران را با آماج حملات سهمگین ترکان، هیاطله، خونها (هونها) در شرق و رومیان در غرب مواجه میساخت.
ساسانیان در انتخاب سفرا وسواس و دقت فوقالعادهای به خرج میدادند، چه، سفیر نماینده یک کشور محسوب میشد و بر اثر هرگونه اهمال او در مأموریتش، ممکن بود پیمانهای متعددی نقض گردد، خونها ریخته شود و جنگها برافروخته شود. لذا سفرا میبایست آزمایشها و امتحانات مختلفی را پشتسر میگذاشتند. نخست آنها را به همراه پیامی نزد یکی از مرزداران و استانداران اعزام میکردند و بر آنان جاسوسی میگماردند تاگفتار و کردارشان را تحت نظارتگیرد و آنچه میبیند نهانی به شاه گزارش دهد.گفتار سفیر را با گزارش جاسوس مطابقت میکردند تا اگر نیرنگی یا دروغی رفتهاست هویدا شود. اگر به درستی و شایستگی از عهده آن برامدهبود با مأموریتی دیگر آزموده میشد. این بار به سرزمین دشمن فرستاده میشد و در پی وی خبرگیر ماهری میرفت تا گزارش مأموریتش را منعکس کند. نتایج گزارش او و جاسوس مقابله میشد تا مشخص شود آیا توانسته است از دشمنی بیگانگان بکاهد یا برعکس بر خصومتها افزودهاست، پیام را به درستی رسانده یا دخل و تصرفی در آن نموده و ...؟ اگر در همه موارد صدق گفتار و کردارش تأیید میشد، او را به ممالک دیگر به سفارت میفرستادند.[۷۷]
اما در پذیرش سفرای بیگانه، شاه پس از وقوف بر موضوع مسافرت، عدهای از دیوانیان ایران دبیربد را مأمور میکرد که وی را تحت مراقبت داشتهباشند تا در طی مسافرت خویش به نفع دولت متبوعش جاسوسی نکند، هرچند نمایندگان ایران میباید در این زمینه اطلاعات سودمندی کسب نمایند.
در دربار ساسانی، همچون هخامنشیان، جاسوسانی به عنوان چشمهای پادشاه در نقاط مختلف مملکت مراقب اوضاع بودند و به کار حکام و کارگزاران رسیدگی میکردند. ظاهراً از عهد خسرو اول، سازمان جاسوسی در ایران وسعت یافت.[۷۸] چنانکه بزرگان عهد خسرو اول سنگینی بار مراقبتهای خفیه را احساس میکردند.
۷-خاندانهای بزرگ (واسپهران)
در سراسر تاریخ باستانی ایران، علیرغم تحولات اجتماعی و سیاسی بویژه جابجایی، سلسلهها، هفت خاندان بزرگ همواره اهمیت، نفوذ و پایگاه خویش را به دور از جریانات موجود حفظ کردهاند و در سازمان سیاسی- اقتصادی هر عصر نقشهای اساسی و کلیدی را برعهده داشتهاند. این هفت خاندان عبارتند از: قارن، سورن، اسپندیار، سپهبد، مهران، زیک و هفتمی آن خود خاندان ساسانی. هرکدام از این خاندانهای حکومتگر، ضمن حکومت در قلمروی خاص و اداره آن ناحیه پیوسته با حاکمیت مرکزی روابط حسنهای داشتند. خاندان قارن در نهاوند و ماد، خاندان سورن در سیستان، اسپندیار در حوالی ری، اسپهبد درگرگان، مهران در خراسان و ساسانیان در پارس. برخی مشاغل به شکل موروثی به رؤسای بیوتات هفتگانه تعلق داشته، اما قطعاً این امر شامل مناصب حساسی چون «بزرگ فرمذار» یا «ایران سپهبذ» نمیشدهاست. به نظر میرسد برخی مشاغل و مناصب اداری و سیاسی در خاندان آنها به شکل موروثی تداوم مییافت. هرچند تعیین وظایف و اختیارات آنها به صورت تفکیکشدهای مشخص نیست اما به طور کلی آنها متصدی مناصب زیر بودند:[۷۹]
۱- نهادن تاج بر سر شاه، حفظ رتبه شاهی و خدمت به آن
. ۲- تصدی امور نظامی
. ۳-اداره امور کشوری.
۴- فیصله دادن به محاکمات متداعیین (امور قضایی).
۵-فرماندهی اسواران.
۶- تعهد جبایت خراج رعایا و مواظبت از خزائن شاهی.
۷- حفاظت از زرادخانه و مأموریت تهیه ملزومات نظامی.
۷- حفاظت از زرادخانه و مأموریت تهیه ملزومات نظامی.
هریک از این شغلها سلسله مراتب و مناصب دیگری را در زیرمجموعه خویش داشت. از مناصب فوق سه منصب کشوری است مانند رئیس کل امور کشوری، قاضی دعاوی و موکل جبایت خراج و ناظر خزاین شاهی و سه منصب دیگر لشکری است مانند سردار اسواران، رئیس مخازن و ذخایر سپاهیان (ایران انبارگبذ) و فرمانده کل قوا. با این همه، مناصب بلندپایه و حساس هیچگاه موروثی نبود؛ هرچند ممکن است برخی از اعضای این خاندان به آن مناصب دست یافتهباشند.
نامه تنسر در باب فساد بیوتات مینویسد: «فساد بیوتات و درجات دو نوع است؛ یکی آنکه خانه را حرم کنند و درجه به غیر حق روا دارند یا آنکه روزگار خود بیسعی دیگری عز و بها و جلالت قدر ایشان بازگیرد. و اعقاب ناخلف در ایشان افتد. چون مهنه به کسب مال مشغول شوند از ادخای فخر باز ایستند و مصاهره با فرومایه قدر ایشان پیش عامه برود. شاهنشاه برای تشرف ایشان فرمود به مرکب و لباس و سرای و بستان و زن و خدمتکار میان ارباب درجات تفّاوت نهند و ...».[۸۰]تعداد اعضای این خاندانها طبق برآورد محققان به هفتصدهزار تن.میرسیده است، که در برابر جمعیت یکصد و چهل میلیونی ایران آن روز، صاحبان اصلی منابع ثروت کشور، دارای ضیاع و عقار گسترده، بردهاند.[۸۱] تلاش میشد تا این خاندانها همواره جایگاه بلندشان را در حیات سیاسی - اجتماعی ایران حفظ کنند و آن را تداوم بخشند.
۸-دیوان قضا و دادکستری
داد و دادگری از مبانی استقرار حاکمیتهای سیاسی و استمرار آنهاست. عدالت نه تنها یکی از شاخصههای برجسته و متمایز انسان است، بلکه محور عمده مبارزهها و تلاشهای فکری بشر و نهضت انبیا بودهاست. در بستر حاکمیتهای سیاسی، شاید عدالت مهمترین و بزرگترین رهاورد یا آرمان موردانتظار بشر تلقی گردد. در تفکر ایرانیان همواره بر عدالت و دادگری تأکید شدهاست. این موضوع، رکن اصلی اندیشه سیاسی ایرانی، یعنی شاهی آرمانی، را قوام میبخشد. پادشاهانگذشته ایران صرفنظر از پایبندی آنان به مذهب یا عدم پایبندی به آن، همواره در گفتار یا در عرصه نظر، بر لزوم گسترش داد اصرار داشتهاند. اجتناب از داد ممکن بود فره ایزدی را از شاه دور کند و شاه شاهان را از سریر عزت و اقتدار به زیر کشد. از اردشیر منقول است: «آنجا که پادشاه ستم کند آبادی پدید نیاید، شهریار دادگر از فراوانی یاران بهتر است و شیر درنده از پادشاه ستمگر بهتر، هر زمان شهریار از دادگری سر بپیچد مردم از فرمانبری او سرپیچند. دادگر رستگار است و زورگو در سراشیب تباهی».[۸۲] یا گفتهاست: «نیرو جز با سپاه پدید نیاید و سپاه جز به مال و مال جز به آبادانی و آبادانی جز از راه نیکورهبری و دادگری».[۸۳] چنانکه فردوسی علیهالرحمه از زبان او سرودهاست:[۸۴]
سرتخت شاهان بپیچد سه کار
دوم آنکه بیمایه را برکشد
سهدیگر که با گنج خویشی کند
اگر پادشه از گنج آورد
نخستین زبیدادگر شهریار ز مرد هنرمند برتر کشد به دینار کوشد که بیشی کند تن زیردستان به رنج آورد
۱- سعید نفیسی، همان کتاب، ص ۲۵.
۲- احسان عباس، همان کتاب، ترجمه محمدعلی شوشتری، ص ۱۱۳؛ محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۲۵۳.
۳- شوشتری، ایران نامه یاکارنامهی ایرانیان در عصر ساسانی، تهران: آسیا، ۱۳۴۲، ص ۵۲.
۴- حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش دبیر سیاقی، تهران: علمی، ج ۴، ۱۳۳۵، ص ۱۷۴۷.
کجا گنج دهقان بود گنج اوست نگهبان بود شاه گنج ورا
وگرچند بر کوشش و رنج اوست به بار آورد شاخ رنج ورا
در رأس تشکیلات قضایی شاه قرار داشت او بزرگترین قاضی بود.کسانی از رعایا که موفق به اخذ حقوق خود نمیشدند، حق داشتند به وی مراجعه کنند.[۸۵] چنانکه از روایات برمیآید، شاه سالی دوبار در اعیاد نوروز و مهرگان طی بارعامی افراد ملت را به اقامه دعاوی فرا میخواند. اگر کسی سخن بهحق میگفت، پاداش مییافت و اگر موفق به اثبات حقش نمیشد، بهشدت مجازات میدید و اعدام میشد و میگفتند: «این است سزای کسی که خواسته است به پادشاه نسبت ظلم دهد».[۸۶] با این همه اراده فرمانروایان به منزله قانون بود، هرچند خلاف موازین انسانی و اخلاقی باشد. به همین جهت مونتسکیو معتقد است: «در ایران وقتی که پادشاه کسی را محکومکند نمیتوان به او در این باره حرفی زد یا استدعای عفو کرد، ولو اینکه فرمانی در حال مستی و بدون تعقل صادر شدهباشد باید فوراً اجرا گردد، چه تأخیر به معنای نقض قانون؛ که همان فرمان شاهی است، تعبیر میشود. این طرز فکر در ایران همیشگی بودهاست».۳ [۸۷]اگر پادشاه حکم داوری را مناسب خویش نمییافت وی را مجازات میکرد. معمولاً وقتی شاه از اطرافیان خود میرنجید، به جای کشاندن آنها به دادگاه، خود حکمی فوری صادر میکرد و گاه برای، حضور متهمان به دادگاه تنها به آوردن بخشی از اعضای بدن ویکفایت میکرد[۸۸]
از آنجا که دین زرتشتی، به عنوان مذهب رسمی، بر پیوستگی انفکاکناپذیرکیش و اخلاق و حقوق استرار است قوه قضائیه مالاً در اختیار رهبران دینی بود و چنانکه عملکرد تاریخی آن مینمایاند، روحانیان و موبدان زرتشتی همه امور مربوط به قضاوت را با سلسله مراتب خویش در شهر و روستا در اختیار داشتند. آنان به عنوان آشنایان به حقوق و علوم الهی محاکم عدلیه را اداره میکردند. «شهرداور» یا «داور داوران» در رأس تشکیلات حقوقی قرار داشت. در هر شهر و هر ناحیه و هر روستایی قضاتی مخصوص موسوم به «دستوران» به حل و عقد امور مردمان از هر طبقه اشتغال داشتند. مسائل قضایی لشکریان نیز برعهده داوری مخصوص به نام «سپاه داور» بود. در دیوانها، سازمانها و تشکیلات و طبقات دیگر نیز، به همین ترتیب، قاضیان کارکشته فعالیت داشتند که در زمینه کار خود آموزش دیده و اطلاعات و دانش لازم را آموختهبودند. در منابع عصر ساسانی موارد متعددی از شکایات مردمان، از حاکمان و فرمانروایان و صاحبان قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی نقل گردیدهاست، هرچند این شکایات نتایج و پیامدهای متفاوتی داشته است.
۹-طبقات اجتماعی
ساختمان اجتماعی در آغاز فرمانروایی ساسانیان، میراثی از عهد اشکانی بود و به نظر میرسد که تا اواسط دوران ساسانی نیز طبقات عمده اجتماعی دستنخورده باقی مانده باشد. از این زمان به بعد، و درپی تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه ایران، بو یژه گسترش شهرنشینی، توسعه تجارت و گسترش نظام دیوانسالاری و قوای نظامی در برابر سازمان گسترده و قدرتمند روحانیت، طبقه نوظهور دبیران به ترکیب دیگر طبقات جامعه ساسانی اضافه شد. چه در روایات اوستایی سازمان اجتماعی جامعه به سه طبقه عمده نجبا، جنگیان، روحانیان و عامه مردم تقسیم میگردید. حال آنکه در نامه تنسر آمدهاست: «بدان که مردم در دین چهار اعضااند، سر آن پادشاه است و عضو اول اصحاب دین، شامل حکام و عباد و زهاد و سدنه و معلمان. عضو دوم مردان کارزار، شامل پیاده و سواره و تقسیمبندیهای دیگر. عضو سومکُتّاب و ایشان شاملکُتّاب رسایل،کُتّاب محاسبات،کُتّاب اقضیه و سجلات و شروط،کُتّاب سیر، اطبا، شعرا، منجمان. عضو چهارم مهنه شامل برزگران، رعایا، تجّار و دیگر صاحبان حرف».۱ این ساختار به دلایل متعدد مانع هرگونه تحرک اجتماعی میگردید. هرچند تنسر مینویسد: «اگر در جبایت یکی از طبقات پایین اهلیتی شایع ببینند آن را بر شهنشاه عرضه دارند، اگر تجربت موبدان و هرابذه و طول مشاهدات و آزمایشات، استحقاق وی را مسلم شمرد برحسب استعدادش به یکی از طبقات دبیران، جنگیان میپیوندد. لیکن چون مردم به روزگار فساد و سلطانیکه صلاح عالم را ضابط نبود، افتادند به چیزهایی طمع بستندکه حق ایشان نبود، آداب ضایع کردند. سخت فروگذاشته رای رها کرده به اقتحام، سر در راهها نهاده که پایان آن پیدا نبود و ... تا عیش و دین بر جمله تمام گشت. لذا شهنشاهبهعقلمحض , و فیض فضل، این اعضا راکه از همشده بودند باهم اعاده فرمودو همه را بامقر و مفصل خویش برد و به مرتبهای، فروداشت و از آن منع کرد که یکی از ایشان به غیرصنعتی که خدای جل جلاله برای آن آفریدهباشد، مشغول باشند. بر هریک از طبقات رئیسی برپایکرد و بعد رئیس عارضی تا ایشان را شمرده دارد و بعد از او مفتشی امین تا تفتیش دغل ایشان کند و معلمی دیگر تا از کودکی باز هریک را به حرفه و عمل او تعلیم دهد و همواره به فعالیت اشتغال داشتهباشند؛ چه دل فارغ از کار پیوسته تفحص محالات و تتبع خبرهای آراکند و از آن فتنه زاید و دست بیصنعت در بزه آویزد».[۸۹]
اردشیر، به عنوان پایهگذار و طراح سیاسی و نظریهپرداز و عامل اجرایی عصر ساسانی، و متعاقب او دیگر سلاطین این سلسله، از خطرات هراسانگیز تحرک و جابجایی طبقاتی و ناپایداری اجتماعی آگاهی داشتند. لذا برای استقرار یک نظام طبقاتی باثبات همتگماشتند تا افراد جامعه و نسلهای بعدی را به مشاغل پدرانشان پایبند سازند. چه، توفیق در این مرحله، از خطر تهدید حاکمیت آنان بهشدت میکاست و یک نظام ارزشی توأم بر تفاسیر دینی، سرنوشت باوری و تخدیر فکری استمرار مییافت، و تحرک طبقاتی را، که در صورت تداوم ممکن بود به حریم حکومت تجاوز کند، در نطفه خفه میکرد. چنانکه اردشیر گفتهاست: «هیچ بلایی به آن اندازه ویرانی نیارد و حکومتی را منقرض نسازد که طبقات با هم مختلط شوند و فرومایگان به گاه پرمایگان برآیند و بهنژادان جاهمند از ایشان فروتر نشینند».[۹۰]یا: «از هیچ چیز چندان ترس نداشتهباشید مگر از سریکه دمگشته یا از دمی که سرگشته؛ زیرا ازگرویدن مردم از حالی به حال دیگر، هرکس چیزهایی فراتر از پایه و منزلت خویش میجوید و چون دریافت، چیزی برتر آرزو کند و در طلب آن همت گمارد. در نتیجه طبقاتی که به شاهان نزدیکترند در شاهی طمع بندند و هوس مقام ایشان کنند».[۹۱]
تقسیم جامعه به طبقات محدود و ثبات نظام تولیدی و عدم امکان تحرک افراد جامعه و. ارتقاء به طبقات بالاتر، قبول سلطه حکام و شاهان بر همهچیز، لایتغیر پنداشتن همه امور کائنات و لزوم حفاظت از هنجارها و سنن کهن و توجیه کردن معضلات سیاسی و اجتماعی به وسیله مذهب، مسلماً جامعه را به نوعی محافظه کاری و دشمنی با تحول و تکامل میکشاند. لذا نهتنها همه عرفها و موازین موجود در شکل و موقعیتی که جایگرفته بودند نه مجال استمرار مییافتند، بلکه مانع اصلی هرگونه نوخواهی و تغییر موازین جامعه نیز میشدند. بنابراین طبقات حاکم، بویژه نجبا و روحانیان، به عنوان حافظان و میراثداران این رژیم، حفظ و تداوم آن را راهبرد پایدار خویش میدانستند. شاید با ملاحظه شرایط آن عصر بتوان از کارآیی و فایدهبخشی این نظام در بخش عمده دوران ساسانیان سخنگفت، ولی این شیوه از تفکر و عملکرد ناشی از آن در دوره دوم حیات این سلسله، دشواریهای خاص خود را نیز درپی داشت. موازین مربوط به وضع موجود میباید حتی در ظاهر هم رعایت گردد. اشراف میبایست به لباس و مراکب و آلات تجمل از محترفه و مهنه ممتاز باشند. زنان ایشان به جامههای ابریشمین و قصرهای منیف و رائین و کلاه و حدید و آنچه آیین اشراف است مزین شوند.[۹۲] و از معاشرت با طبقات پائین بپرهیزند، چه،گاه باشد که صاحب معرفت از یک ماه معاشرت با فرومایگان سفله، روزگاری دراز عقل خویش را تباه یابد.[۹۳] درنتیجه، همه کسانی که متعلق به طبقه ممتاز نبودند به هر قسم خدمتی تن درمیدادند، مثلاً اینکه در ساختمان کاخ شاهی شرکتکنند، در تهیه مواد بکوشند، ایستگاههای چاپار را حفظ نمایند و در آنها بیگاریکنند، از سپاهیان پذیرایی نمایند، اغنام و احشام شاه را بچرانند و به زندگی به سبک موجود کاملاً راضی، باشند و همواره به درگاه اهورامزدا خاضع و شکرگزار باشند. برطبق قوانین روزگار و عرف موجود، باید تلاشکرد تا خون خاندانهای بزرگ با خون خانوادههای پست به هم نیامیزد. یک فرومایه هیچگاه جرأت آن نداشت که حتی افتخارات مختصر مردمانکریمالاصل را توقع یا ادعا کند. لذا سعی میشد تا اینگونه مردمان در امور مختلفکمتر مورد خطاب قرارگیرند.
هنگامیکه خسرو دوم از سلطنت خلعگردید یکی از انتقادات علیه وی، برکشیدن یکی از فرومایگان به مقام «واستریوشانسالار» (وزارت مالیه) بود. بدین ترتیب کل جامعه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران ثبات نسبتاً پایداری داشت که معیارهای فکری، مذهبی و عرفی و سنتهای ریشهدار برآنصحه میگذاشت و تثبیتواستمرار حاکمیت ساسانی را تسهیلمینمود.
نیز نگاه کنید به
منبع اصلی
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.
نویسنده مقاله
رضا شعبانی
- ↑ رومن گیرشمن، همان کناب، ص ۲۹۴.
- ↑ -شیرین بیانی، شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان. تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۵۵، ص ۲.
- ↑ ولادیمیرگریگورویج نوکونین، تمدن ساسانی، ترجمه عنایتا... رضا، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵، ص ۴۳.
- ↑ شیرین بیانی، شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان، ص ۳.۲.
- ↑ همان، ص ۶.
- ↑ ولادیمیر گریگورویچ لوکونین، همان کتاب، ص ۴۵.
- ↑ همان، ص ۴۵.
- ↑ ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، التنبیه والاشراف، ترجمه ابوالقاسم پابنده، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۵، ص ۹۳.
- ↑ محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: انتشارات اساطیر، ۱۳۶۲، ص ۵۸۱
- ↑ شیرین بیانی، همانکتاب، ص ۷.
- ↑ محمدبن جریر طبری، همانکتاب، ج ۲، ص ۵۸۱.
- ↑ ولادیمیر گریگورویچ لوکونین، همان کتاب، ص ۴۳.
- ↑ همان، ص ۴۴.
- ↑ احسان عباس، عهد اردشیر، ترجمه محمدعلی شوشتری، تهران: انجمن آثار ملی، ۱۳۵۶، ص ۶۷.
- ↑ همان، ص 71.70.
- ↑ ولادیمیر گریگورویج لوکونین، همان کتاب، ص ۴۳.
- ↑ تنسر، نامه تنسر به گشنسب، به کوشش مجتبی مینوی، تهران: مطبعه مجلس، ۱۳۱۱، ص ۴۳ ۴۵.
- ↑ فریدون شایان، سیری در تاریخ ایران باستان، تهران: (رز)، ۱۳۵۱، ص ۲۰۱
- ↑ احسان عباس، همان کتاب، صص ۷۱-۷۰
- ↑ شیرین بیانی، همانکتاب، ص ۵۰
- ↑ آرتور امانوئلکریستنسن، همان کتاب، ص ۵۲
- ↑ همان، ص ۹۷-۹۵.
- ↑ نظامالملک، ابوعلی حسنبن علی، سیاستنامه، تصحیح هیورت دارک، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۷، ص 7.
- ↑ فرهنگ رجایی، اندیشه سیاسی در شرق باستان، تهران: نشر قومس، ۱۳۷۱، ص ۷۵.
- ↑ این اوصاف را کریستنسن با تفصیل بیشتری در کتاب خویش ذکر کردهاست. ر.ک. ایران در زمان ساسانیان، صص ۱۲۰-۱۱۹.
- ↑ Theocracy.
- ↑ محمود صدری، «تحلیل جامعهشناختی مفهوم فره ایزدی در شاهنامه فردوسی»، مجله کیان، شماره ۲۹، ص ۵۵.
- ↑ همان
- ↑ مید نیرنوری، سهم ایران در تمدن جهان، تهران: انتشارات شرکت ملی نفت ایران، ۱۳۴۵، ص ۲۰۳.
- ↑ این معنی در اغلب کتیبهها و سنگ نوشتههای ساسانی انعکاس یافتهاست.
- ↑ کارنامه اردشیر بابکان، ترجمه بهرام فرهوشی، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۵۴، ص ۴۱.
- ↑ ادوارد گرانویل براون، تاریخ ادبی ایران، ترجمه علی پاشا صالح، تهران، ۱۳۳۳، ج ۱، ص ۱۹۳.
- ↑ فرهنگ رجایی، همان کتاب، ص ۵۹
- ↑ - همان، ص ۶۴.
- ↑ محمدعلی امام شوشتری، تاریخ شهریاری در شاهنشاهی ایران، تهران:انتشارات فرهنگ و هنر،۱۳۵۰،ص ۲۰۸.
- ↑ احسان عباس، همانکتاب، صص ۸۱،۸۰.
- ↑ همان، ص ۷۴.
- ↑ تنسر، نامه تنسر به گشنسب، گردآوری و تحقیقات مجتبی مینوی، محمداسماعیل رضوانی، تهران: انتشارات خورازمی، ۱۳۵۴، ص ۱۵.
- ↑ آرتور امانوئلکریستن سن، همانکتاب، ص ۱۳۴.
- ↑ تنسر، همان کتاب، ص ۲۰.
- ↑ حمزه اصفهانی، تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶. ص ۴۳ و ۴۴.
- ↑ فرهنگ رجایی، همان کتاب، ص ۸۵.
- ↑ محمدرضا فشاهی، از گاتها تا مشروطیت، تهران:گوتنبرگ، ۱۳۵۴، ص ۳۹
- ↑ فرهنگ رجایی، همانکتاب، ص ۸۹
- ↑ همان، ص 92.
- ↑ عبدالله رازی، تاریخ کامل ایران، تهران: اقبال، ۱۳۶۹، ص ۱۱۳. ۲
- ↑ محمدعلی امام شوشتری، همانکتاب، ص ۲
- ↑ ننسر، همان کتاب، ص ۲۶ و عهد اردشیر. صص ۸۲ و ۸۳
- ↑ همان. صص 39، ۴۰.
- ↑ فرهنگ رجایی، همانکتاب، ص ۱۰۸
- ↑ همان، ص ۱۰۹.
- ↑ مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۴، ص ۷۱۴.
- ↑ علامه محمد اقبال لاهوری، سیر فلسفه در ایران، ترجمه امیرحسین آریانپور، تهران: مؤسسه فرهنگی منطقهای، ۱۳۵۴، ص ۲۹.
- ↑ سیدعلی مهدی نقوی، عقاید مزدک، تهران: انتشارات عطائی، ۱۳۵۲، ص ۲۴
- ↑ رحیم رئیسنیا، از مزدک تا بعد، تهران: انتشارات پیام، ۱۳۵۸، ص ۶.
- ↑ مرتضی راوندی، همان کتاب، ص ۴۵.
- ↑ ابرعثمان عمروبن مجیر جاحظ، تاج در اخلاق پادشاهان و منش ایشان، حبیبا... نوبخت، تهران: تابان، ۱۳۲۸، ص ۱۵۹
- ↑ همان، ص ۳۷.
- ↑ محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ج ۱، ص ۱۳.
- ↑ سایکس سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه محمدتقی فخرداعیگیلانی، تهران: انتشارات علمی، ۱۳۴۳، ج ۱، ص ۶۴۱.
- ↑ ریچارد فرای، میراث باستانی ایران، ترجمه مسعود رجبنیا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۶، ص ۳۶۶.
- ↑ همان، ص 375.
- ↑ آرتور امانوئل کریستنسن، همانکتاب، ص ۴۰.
- ↑ همان، صص ۸۲-۸۱.
- ↑ محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۳۲۹.
- ↑ همان، ص ۱۹۵.
- ↑ همان، ص ۱۸۱.
- ↑ محمدجواد مشکور، تاریخ سیاسی ساسانیان، تهران: انتشارات دنبایکتاب، ۱۳۶۶، ص ۱۰۴.
- ↑ سعید نفیسی، تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی، ۱۳۴۲، ص ۴.
- ↑ تنسر، همان کتاب، ص ۹.
- ↑ آرتور امانوئل کریستن سن، همان کتاب، ص ۶۴. ۴- همان، صص ۳۰ و ۳۱.
- ↑ عسکر حقوقی، سهم ایران در سیاست کشورداری، تهران: [بینا]، ۱۳۵۴، ص ۸۶۲
- ↑ آرتور امانوئلکریستنسن، همانکتاب، ص ۶۲
- ↑ حسن تقیزاده، از پرویز تا چنگیز، تهران: انتشارات فروغی، ۱۳۸۸، ص ۱۷.
- ↑ مرتضی راوندی، همان کتاب، ج ۱، ص ۶۳۲
- ↑ محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۷۴.
- ↑ برای تفصیل بیشتر رجوع کنید به: جاحظ، تاج در اخلاق پادشاهان و منش ایشان، ص ۱۵۵ به بعد
- ↑ مرتضی راوندی، همان کتاب، ج اول، ص ،۶۴۷.
- ↑ آرتور امانوئل کریستنسن، همان کتاب، صص ۳۷ و ۳۸
- ↑ تنسر، همان کتاب، ص ۱۸
- ↑ سعید نفیسی، همان کتاب، ص ۲۵.
- ↑ احسان عباس، همان کتاب، ترجمه محمدعلی شوشتری، ص ۱۱۳؛ محمدعلی امام شوشتری، همان کتاب، ص ۲۵۳.
- ↑ شوشتری، ایران نامه یاکارنامهی ایرانیان در عصر ساسانی، تهران: آسیا، ۱۳۴۲، ص ۵۲.
- ↑ ۴- حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش دبیر سیاقی، تهران: علمی، ج ۴، ۱۳۳۵، ص ۱۷۴۷.
- ↑ رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۳۷۴.
- ↑ مرتضی راوندی، همان کتاب، ج اول، ص ۶۸۵.
- ↑ علیاکبر صبحی، سیری در جامعهشناسی ایران، تهران: دهخدا، ۱۳۴۹، ص ۴۳ و ۴۴.
- ↑ علیاکبر صبحی، سیری در جامعهشناسی ایران، تهران: دهخدا، ۱۳۴۹، ص ۴۳ و ۴۴.
- ↑ همان، صص ۱۶_۱۳ نقل به تلخیص.
- ↑ ابوعثمان جاحظ، تاج در اخلاق پادشاهان و منش ایشان، ص ۳۳.
- ↑ مرتضی راوندی، همانکتاب، ج ۱، ص ۲۴، و ۶۲۵: احسان عباس، همان کتاب، ص ۷۹.
- ↑ تنسر، همان کتاب، ص ۲۳ و ۲۴.
- ↑ ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، همانکتاب، ص ۲۳۹.