پرش به محتوا

هنر ایران پس از اسلام تا پیروزی انقلاب اسلامی

از ویکی ایران
نسخهٔ تاریخ ‏۱۴ فوریهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۰:۲۸ توسط Samei (بحث | مشارکت‌ها)

ایران ساسانی در عهد خسرو دوم، پرویز، به اوج عظمت خود رسید. پرویز نخستین پادشاهی است که توانست پس از بیش از ۱۱ سده، متصرفات ایران را به مرزهای آن، در دوران داریوش بزرگ برساند. لیکن این امر سبب دو پدیده‌ی زیان‌بارگردید: نخست آنکه پرویز را چنان مغرورکرد که چیزی نمانده بود دعوی خدایی کند و نامه‌ی پیامبر اسلام(ص) را پاره‌ کرد؛ دوم، به سبب جنگ‌های متعدد، مردم ایران را خسته و فرسوده کرد، تا اینکه حتی بهترین سردار او، بهرام چوبین، علم مخالفت برافراشت. جنگ‌های پی‌درپی، مالیات‌هایی که می‌بایستی صرف سپاه و لشکرکشی‌ها گردد، خوش‌گذرانی‌های شاه مغرور، سبب شد که مردم ایران از خداوند مفرّ و گریزگاهی طلب کنند و این مفرّ و گریزگاه همانا اسلام بود.

اسلام در بسیاری از معتقدات، آداب و اخلاقیات با دین مزدیسنا همانند بود و در اکثر موارد برتری‌های چشمگیری نسبت به آیین زردشت داشت. این بهترین انگیزه بود تا ایرانیان، برای رهایی از زور و محنت دوران آخر ساسانیان، اسلام را با جان و دل بپذیرند. پرویز به دست پسرش شیرویه کشته شد و شیرویه، پس از کمتر از یک سال، به همان بلا گرفتار آمد. او به نام اردشیر سوم فرمانروایی کرد و سپس به دست خسرو سوم از میان رفت، و خسرو سوم پس از چند ماه به دست چهرانشهر برانداخته شد. سپس دختر خسرو سوم، پوراندخت، و پس از او شوشتازبنده، و چند ماه بعد آذرمیدخت، دختر دوم خسرو سوم، و پس از او به ترتیب: هرمزد پنجم، خسرو چهارم، فیروز دوم، خسرو پنجم، در کمتر از ۵ سال، پادشاهی کردند، و سپس یزدگرد سوم بود. پادشاهی یزدگرد سوم ۱۹ سال به طول انجامید و در سال ۵۳۰ از برابر سپاه اسلام گریخته و برای گرد آوردن سپاهی دیگر به سوی خراسان رفت و در شب هنگام به دست آسیابان فقیری،که طمع به جواهرات او بسته بود، کشته شد.

پس از آن فرزند پسرش فیروز به چین پناه برد و دو دخترانش، که شهربانو نامیده می‌شدند، اسیر سپاهیان اسلام شدند که یکی به عقد محمد بن ابوبکر و دیگری به نکاح حسین بن علی(ع) درآمدند. تا سال ۱۹۹ه اعراب، یعنی نمایندگان خلفای اموی و سپس عباسی، بر ایران حکمرانی می‌کردند. در این سال طاهر بن حسین، سردار لشکر مأمون، (پس از شهادت امام علی بن موسی، الرضا(ع) و بازگشت مأمون به بغداد) فرمانروای خراسان شد و در آنجا، در سال ۲۰۱ه علم استقلال برافراشت و سلسله‌ی طاهریان را تأسیس کرد. در سال ۲۱۵هش، المعتصم، خلیفه‌ی عباسی پایتخت خود را از بغداد به سامرا منتقل کرد و برای در امان بودن از توطئه‌های ایرانیان، سربازان مزدور ترک را به نگهبانی خود و پایتخت گماشت. آنها در سال ۲۴۱هش او را کشتند و المستعین را به جای او منصوب کردند و ۴ سال بعد، المستعین را نیز خلع کرده و المعتزّ را به خلافت نشاندند. این تغییرات سبب ضعف دستگاه خلافت شد، تا اینکه ایرانیان خاور کشور را تصرف و فتح کردند. در سال ۲۱۶هش، یعقوب لیث هرات را به تصرف درآورد و در ۲۵۱هش. به حکومت تخارستان (ایالت بین بلخ و بدخشان){1} رسید. ۲ سال پس از آن حکومت طاهریان را برانداخت و در نیشاپور جای‌گزید. در ۲۵۵هش در حمله به بغداد شکست خورد. در ۲۵۸، عمرولیث جانشین او شد و در ۲۷۷ فرمانروای کل ماوراء النهر و خاور ایران گردید و تا سال ۲۷۹ کرمان و فارس را نیز در تصرف خود داشت.

در سال ۲۵۳ سامانیان، که ابتدا در خدمت طاهریان بودند، ظاهراً با یک فرمان از سوی بغداد، پس از سقوط طاهریان، در مرو مستقر شدند. سپس رفته‌رفته کارشان بالا گرفت و ماوراء النهر، خراسان، سیستان،کرمان، گرگان، ری و طبرستان را به تصرف خود درآوردند، و در


سال ۲۷۹ عمرولیث را برکنار کرده و قلمرو او را نیز گرفتند. آن‌ها تا سال ۳۷۸ به حکومت پرداختند. سامانیان خود را از ساسانیان می‌پنداشتند و با مردم به مدارا رفتار می‌کردند و طرفدار دانش و هنر و مشوق دانشمندان بودند.

در ایران باختری و مرکزی نیز حکومت‌های کوچک محلی به وجود آمد، که اغلب شیعی مذهب بودند. ازجمله، سلسله‌ی آل زیارکه از ۴۵۶ - ۳۰۷هش بر بخشی از فلات مستولی شدند و مرکزیت خود را طبرستان و گرگان برگزیدند. تقریباً مقارن همین هنگام سلسله‌ی آل‌بویه (۴۳۴ - ۳۲۱) از فرزندان ابوشجاع بویه، پا به عرصه‌ی سیاست و فعالیت گذاشتند. چون آن‌ها دیلمی، بودند، مذهب شیعه را برگزیدند. آل بویه نخست در خدمت مرداویج بن زیار بودند و سپس در سال ۳۱۴ خود را مستقل ساختند و پی‌درپی خوزستان، فارس، کرمان و عراق را به‌ آسانی به تصرف خود درآوردند. در سال ۳۲۴ احمد بویه بغداد را گرفت و خلیفه المستکفی مقام امیرالامرایی را به او داد و ملقب به معزالدوله نمود و برادرانش علی و حسن، به ترتیب، عمادالدوله و رکن‌الدوله لقب یافتند. درخشان‌ترین دوران آل‌بویه، دوره‌ی پادشاهی عضدالدوله، پسر رکن‌الدوله، بود. او نیز در سال ۳۵۷ بر بغداد مستولی گشت و تا سال ۳۶۲ پادشاهی کرد. پسرش بهاء الدوله تا سال ۴۳۴ بر عراق حکومت کرد. در این سال با ورود طغرل سلجوقی به بغداد، سلسله‌ی آل‌بویه منقرض شد.

در میانه‌ی سده‌ی چهارم هجری شمسی، ایران چنین تقسیم شده بود: شمال خاوری کشور را سامانیان اداره می‌کردند؛ آل زیار ناحیه‌ی گرگان و مازندران؛ و آل‌بویه بخش بزرگی از فلات ایران، یعنی فارس و کرمان و ناحیه‌ی مرکزی ایران مشهور به عراق عجم را در تصرف خود داشتند، و عملاً بر بغداد نیز حکومت داشتند. در این هنگام زبان فارسی زبان ادبی و دیوانی کشور شد و دربار آل‌بویه و دیگر مراکز فرهنگی محل اجتماع شعرا و دانشمندان‌ گردید. در این زمان است که نفوذ شیعه در ایران زیاد شد، به‌ویژه در ایران باختری که میان ایران خاوری و میانْ دورودِ سنّی مذهب قرار گرفته بود. آل‌بویه صلح‌طلب بودند و کوشش آنان برای سازندگی، کشور اهمیت بسزایی داشت، به‌ویژه در زمان عضدالدوله که در راه عمران و آبادانی کشور کوشش فراوانی کرد. او حامی دانش و فرهنگ بود. مساجد و بیمارستان‌ها و مؤسسات عام‌المنفعه بنا کرد. کاریزها را بازسازی‌ کرد و جوانمردانه به کمک مستمندان و بیماران شتافت. او هنگامی که شیراز را پایتخت خود کرد دستور داد شهری در جنوب آن بسازند که محل استقرار سپاهیان و درباریان و دیوانیان باشد تا مردم شیراز مورد بی‌احترامی احتمالی سپاهیان واقع نشوند. در همین سده‌ی چهارم بود که ترک‌ها در ایران مدارج ترقی را پیمودند. تا آن زمان سربازان ساده و حداکثر فرماندهان لشکری در خدمت حکام ولایات، مقام‌های کشوری و لشکری را به دست آوردند. یکی از آنان، آلب تکین، از طرف سامانیان به حکومت غزنه در افغانستان کنونی، رسید. پسرش سبکتکین ادعای استقلال کرد و خراسان را به غزنه افزود (۳۵۵هش) در ۳۶۹ تغراخان، رئیس ترک‌های کرلوک، بخشی از متصرفات سامانیان را در ماوراء النهر اشغال کرد. در ۳۷۶ محمود، پسر سبکتیکین، به جای پدر بر تخت نشست. محمود در آغاز بلخ و سپس غزنه را پایتخت خود کرد، آن گاه سیستان و عراق باختری را به تصرف خود در آورد، و با لشکرکشی به هند و ماوراء النهر بر وسعت قلمرو خود افزود، درحالی که پادشاهان آل‌بویه (دیلمیان) در جنوب و باختر ایران حکومت می‌کردند. محمود نیز مانند آل‌بویه و سامانیان دربار خود را میعادگاه شعرا و نویسندگان و مرکز فرهنگ و ادب کرد. اغلب شاعران بزرگ مکتب ادبی خراسان در دربار محمود بودند. حماسه‌ی بزرگ ملی ایرانیان، شاهنامه‌ی فردوسی، در زمان محمود سروده شد. هرچند، به‌رغم ثروت بی‌کرانی که محمود از جنگ‌ها به دست آورده بود به عهد خود با فردوسی وفا نکرد و او را از خود رنجاند. علت این امر را یکی مال‌پرستی و خسّت محمود و دیگری شیعی بودن فردوسی و سنّی بودن محمود ذکر کرده‌اند. چنان‌که فردوسی خود فرماید:

مرا غمز کردند کان خوش سخن

به مهر نبی و وصی شد کهن

به قدرت رسیدن محمود، و پس از او پسرش مسعود، سبب شد که ترک‌ها مهاجرت‌های وسیعی به داخل ایران بکنند که بعضی از این مهاجرت‌ها حالت یورش و تهاجم داشت. از جمله، سبب هجوم ترک‌های سلجوقی و استقرار قدرت آنان در ایران و در فراسوی مرزهای آن شد. سرکرده‌ی این ترکان، طغرل بیگ، در مدت کوتاهی متصرفات غزنویان و سامانیان را از دست آن‌ها بیرون آورد، و شمال ایران را گرفته به سوی بغداد روان شد، و در سال ۴۳۴ آل‌بویه را از میان برداشت و بار دیگر ایران وحدت سیاسی خود را زیر سلطه‌ی آنان بازیافت. طغرل بیگ مرو و بغداد را پایتخت‌های خود اعلام کرد و به همین دلیل خلیفه به او لقب «سلطان شرق و غرب» داد. او پس از گرفتن بغداد در ری مستقر گردید. فرزند او، آلب ارسلان، امپراتور روم خاوری «دیوژن رومانوس» را اسیر کرد، ولیکن با او جوانمردانه رفتار کرد. جانش را بخشید و تنها خراج سالیانه‌ای را برای او مقرر کرد. پس از آلب ارسلان پسرش، ملک شاه، به پادشاهی رسید.

(۴۵۱هش) در این هنگام برای دومین بار ایران، در تاریخ امپراتوری به مرزهای زمان داریوش بزرگ رسید؛ یعنی از مرزهای چین تا سوریه و از ماوراء النهر تا عربستان‌گسترده شد. این همه به یاری وزیر خردمند آلب ارسلان و ملک شاه، یعنی خواجه نظام‌الملک، بود که شخصی سیاستمدار، متفکر و نویسنده‌ای توانا بود. او مدارس علمی زیادی را به نام «نظامیه» در بغداد و سایر شهرهای ایران بنیان‌گذارد. و از این زمان است که معماری ایوانی ایرانی از مرزهای ایران فرا گذشت. از آثار ادبی خواجه، کتاب سیاست‌نامه در دست است.

آخرین پادشاه سلجوقی، سنجر است که نتوانست قلمرو وسیع ملکشاه را نگهدارد و قلمرو فرمانروایی او به خراسان کوچک محدود شد. گویند که علت ضعف حکومت او این بود که «کارهای بزرگ را به مردان کو چک و کارهای کوچک را به مردان بزرگ وا می‌گذاشت». سلجوقیان از مذهب تسنن پیروی می‌کردند و گفته می‌شود که ملک شاه در اواخر حکومت خود به مذهب تشیع گروید. سلجوقیان حکومتی همانند اشکانیان، یعنی نوعی روش تیول‌داری نظامی و موروثی، تشکیل دادند. همین امر سبب تجزیه‌ی ایران شد و حکام محلی ترک، به نام اتابک، هرکدام ایالتی را در دست داشتند که معروف‌ترین آن‌ها اتابکان آذربایجان و اتابکان فارس بودند و لرستان و کرمان نیز به آن افزوده شد.

در سال ۵۲۸ ترکان غوری غزنین را متصرف شده و غزنویان را برانداختند و تا سال ۵۸۸ بر آن‌جا حکومت کردند. در سال ۵۵۱ علاء الدین تکش خوارزمشاهی؛ پس از مرگ سلطان سنجر؛ خراسان را تصرف کرد و به سرعت اصفهان را نیز به آن ملحق نمود. او و پسرش، سلطان محمد خوارزمشاه، امپراتوری عظیمی را به وجود آوردند که باعث حیرت همسایگان ایران گردید. علاء الدین تکش فرزند مردی ترک بود که در دربار سلجوقیان ساقی شاه بود. ملکشاه به پاس خدمت‌های او حکومت خوارزم را، که ناحیه‌ای از صحراهای خیوه، در ساحل پایینی رود جیحون است، به او واگذار کرد. قدرت خوارزمشاهیان چنان شد که غوریان بخش بزرگی از متصرفات خود را که شامل ایران خاوری بود به آن‌ها واگذاشتند. علاء الدین محمد پس از سلطان محمد به پادشاهی رسید (۵۸۸هش)، و افغانستان را از چنگ غوریان به در آورد. او که بسیار مغرور شده بود، دستور قتل بازرگانان مغول را صادر کرد و بدین طریق مغولان را به سوی ایران کشاند. مغولان، به سرپرستی چنگیز، ماوراء النهر، خراسان و شمال ایران را گرفتند (۵۹۷ هش). در سال ۶۰۲، سلطان جلال‌الدین، پسر سلطان محمد خوارزمشاه ایران را از چنگ مغولان بیرون آورد. در ۶۰۶ چنگیز مُرد و پس از مرگ سلطان جلال‌الدین در سال ۶۱۰، مغولان دوباره بر ایران تاختند و به قتل‌عام ایرانیان و ویران کردن مساجد و مدارس و غیره پرداختند.

در سال ۶۳۵ هلاکو، نوه‌ی چنگیز، سلسله‌ی پادشاهان مغول ایران را تأسیس کرد و مراغه را پایتخت خود قرار داد. استقرار هلاکو در آذربایجان برای مسیحیان و بودایی‌ها، که هنوز هم در آنجا زندگی می‌کردند، سودمند بود؛ زیرا هلاکو بودایی شده بود و همسرش دوقوز خان مسیحی به دنیا آمده بود. لذا مسیحیان نسطوری از این حمایت خوب استفاده کردند و به ساختن کلیساها و تبلیغ دین خود پرداختند. گفته می‌شود که هلاکو در اواخر عمر میل به اسلام آورد و مسلمان شد، لیکن سندی تاریخی بر این گفتار نیست. پس از او اباقاخان پسرش حکومت کرد. او هم با مسیحیان خوش رفتاری کرد. در زمان سلطنت او یهودیان تازه مسلمان شده مشاغل مهمی در دربار یافتند.

ارغون، نوه‌ی هلاکو، درصدد اتحاد با کشورهای باختری برآمد تا علیه مملوکان ترک مصر بتازد (۶۶۷هش). پس از او فرزندش احمد تکو داد (۶۷۱هش)، و سپس غازان‌خان به حکومت رسیدند. غازان‌خان به اسلام‌ گروید و مذهب شیعی را برگزید (۶۷۴هش) پس از مرگ او برادرش محمد اولجایتو، ملقب به خدابنده که شیعی مذهب بود، به حکومت رسید. او به تمام کشورهای اسلامی نمایندگانی فرستاد و میل به اتحاد به آن‌ها را اعلام کرد. نیز قراردادهایی با دربارهای فرانسه و انگلستان منعقد کرد و باب مکاتبه با پاپ و مصر را نیز باز نمود. او مقبره‌ی باشکوهی را، که در معماری درخور توجه است، در سلطانیه بنا کرد تا پیکر مقدس حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام را به ایران منتقل کند، که با مخالفت علما روبرو شد، او را پس از مرگش، که در جوانی اتفاق افتاد، در همان بنا به خاک سپردند. فرزندش ابوسعید، که کودکی بیش نبود، در سال ۶۹۳هش زمام امور را در دست گرفت. حکومت او معاصر با استقرار شیخ صفی‌الدین اردبیلی، عارف بزرگ و جدّ صفویان، در اردبیل بود. جامع‌التواریخ رشیدی در این زمان نوشته شد و حمدالله مستوفی قزوینی (متولد ۶۶۰هش) ظفرنامه را، که می‌توان گفت ادامه‌ی شاهنامه‌ی فردوسی است، سرود. در همین دوره مکتب نقاشی ایرانی از قید نفوذ عرب و چین آزاد شد و شیوه‌ی ویژه‌ی خود را، که در زمان صفویان به کمال رسید، پیش‌ گرفت.

ابوسعید برای وحدت ایران رنج فراوان برد. لیکن پس از مرگش در ۷۱۳، حکام محلی هریک در ایالتی دم از استقلال زدند؛ از جمله آل مظفر در فارس و کرمان و مرکز ایران، آل جلایر از بغداد تا آذربایجان، سربداران در خراسان و سلسله‌ی کرت در هرات. از میان آن‌ها آل مظفر بیش از دیگران حکومت‌کردند (۷۷۱ - ۷۱۹ه ش)؛ تا در سال ۷۷۱که دستگاه حکومتی آنان در فارس به دست تیمور مغول برچیده شد. آن‌ها به هنگام حکومت خود موفق شده بودند بخش بزرگی از جنوب و باختر ایران (فارس، کرمان، بخش‌های مرکزی، آذربایجان) را یکپارچه کنند. آذربایجان و باختر ایران پس از اَل مظفر میان آل جلایر و یکی از خوانین مغول حاکم بر جنوب روسیه دست به دست می‌گشت و خاور ایران هم در دست‌های فرمانروای هرات و یک حکومت کوچک مغول، که در سبزوار مستقر شده بود، بازیچه‌ای شده بود. تا در اواخر سده‌ی هشتم که تیمور تهاجم ویرانگر خود را آغاز کرد. او خود را از اعقاب چنگیز می‌دانست و فرمانروایی بر ایران را حق خود می‌نامید. در سال ۷۴۹ بلخ را به تصرف خود در آورد، و در سال ۷۵۹ خراسان و سیستان و مازندران را گرفت، و در ۷۶۲ آذربایجان و عراق عجم و فارس را نیز بر متصرفات خود افزود. او در لشکرکشی به اصفهان، به طرز وحشیانه‌ا 70/000 نفر از مردم آن‌جا را سر برید و تمام خانواده‌ی آل مظفر را کشت. او هرگز مدت زیادی در ایران نماند و متصرفات ایرانی خود را میان پسرانش تقسیم کرد. خراسان و سیستان را به شاهرخ داد (۷۷۶هش)، ولی پس از مرگ تیمور در ۸۷۴، شاهرخ توانست وحدت سیاسی ایران را برقرار کند و تا سال ۸۲۶هش کوشید ویرانی‌های پدرش را ترمیم نماید و خسارت‌ها را جبران کند. همچنان‌که خاور ایران در دست شاهرخ بود، باختر ایران را میرانشاه اداره می‌کرد. لیکن در مدت کوتاهی تمام سرزمین‌های ایران از ماوراءالنهر تا باختر و جنوب در دست شاهرخ قرار گرفت. این دوره‌ی درخشان، تاریخ سلسله‌ی گورکانیان یا تیموریان است. شاهرخ شیعی مذهب بود و در تمام دوران خود از هنر و دانش حمایت می‌کرد. پس از مرگ او دوره‌ی تشتّت و زوال حکومت تیموریان آغاز شد. هر یک از شاهزادگان مدعی بخشی از ایران شدند و شگفتا که در این‌ گیرودار تجدید حیات علمی، ادبی، و هنری متوقف نشد. این دوران عصر طلایی ارباب ادب و دانش و هنر بود، به‌ویژه در زمان حکومت سلطان حسین بایقرا که خود نقاش و خوش‌نویس بود و قرآنی عظیم به خط خود نوشت (آستان قدس رضوی). برخی از آثار این دوره از آسیب زمان برکنار مانده‌اند، مانند شاهنامه‌ی قاهره که تاریخ آن ۳-۷۷۲هش است، و کلیله و دمنه‌ی کتابخانه‌ی ملی پاریس، و برخی از نسخه‌های آثار خواجوی‌ کرمانی، که یکی از آن‌ها مجموعه‌ی قصایدی است که در سال ۷۹۸ هجری (۸۸۵هش) در بغداد به دست میرعلی تبریزی استنساخ شده و هم‌اکنون در موزه‌ی لندن نگاه‌داری می‌شود. این کتاب را جنید، شاگرد شمس‌الدین مظفر، در شیراز مصور کرده است. با این حال، بستگی این نقاشی‌ها به مکتب شیراز کمتر است از بستگی آن‌ها به آثار دوران آل جلایر در بغداد. عامل اساسی این نقاشی‌ها ترکیب و تناسب مطلوب بازیکنان صحنه‌های، نقاشی شده با قابی است که در آن در حرکت‌اند، و دقت وسواس‌آمیز در نشان دادن جزییات و غیره می‌باشد.

خلاصه‌ی وقایع دوران دوم عصر تیموری را می‌توان چنین تشریح کرد: در ۷۸۷هش، ایل صحرا نشین قراقویونلو آذربایجان را از قلمرو تیموری جدا کرده و حکومتی برای خود تأسیس کرد؛ در ۷۸۹ بغداد را نیز بر متصرفات خود افزود. در سال ۸۱۴ ق جهانشاه به امارت قراقویونلو منصوب شد. در ۸۲۶ الغ‌بیک در سمرقند مستقر شد و در ۸۲۹ ابوسعید ماوراء النهر و خراسان و کابل را به فرمان خود درآورد. در ۸۳۲ امیر قراقویونلو اراک، فارس و اصفهان را متصرف شد. در ۸۴۰ اوزن حسن، رئیس ایل آق قویونلو، از ترکان عثمانی شکست خورد و در ۸۴۶ دست جهانشاه قراقویونلو را از باختر ایران کو تاه کرد. در ۸۴۸ سلطان حسین بایقرا بر هرات حکومت کرد (مکتب هرات در نقاشی). در ۸۷۰ اسماعیل صفوی آذربایجان را از امیر آق‌قویونلو گرفت و در ۸۷۹ باکو را به تصرف خود درآورد. او در سال ۸۸۱هش در تبریز رسماً تاجگذاری‌کرد. حوادثی که در آذربایجان، پس از مرگ تیمور، رخ داد مقدمات ایجاد سلسله‌ی صفوی را فراهم کرد. جدّ صفویان، شیخ صفی‌الدین، از سادات عظیم‌الشأن بود که نسب او به امام کاظم(ع) می‌رسید و شیخ عرفان و صاحب کرامات فراوان بود. او معاصر با سلطان محمد خدابنده و سلطان ابوسعید ایلخانی بود و در سال ۷۱۳هش درگذشت. فرزندش، شیخ صدرالدین، به جای پدر به ارشاد مریدان پرداخت و تاریخ وفات او را ۵۷۷۳ ش ذکر کرده‌اند. ریاست و ارشاد مریدان او به فرزندش رسید و او خواهر اوزن حسن را به همسری پسرش شیخ جنید در آورد. شیخ جنید لشکری از مریدان پدر تشکیل داد و برای دفع شیروان شاه، که به آذربایجان حمله می‌کرد، گسیل داشت و در جنگ با او کشته شد. پسرش شیخ حیدر ریاست فرقه‌ی صفوی را به عهده گرفت و دختر خالوی خود اوزن حسن را به همسری برگزید و از او سه پسر آورد که فرزند بزرگ‌تر او هنگام مرگ وی در جنگ با شیروانشاه ۱۳ سال بیشتر نداشت. سلطان یعقوب، پسر اوزن حسن، می‌خواست آن‌ها را از میان بردارد، ولی چون آن‌ها خواهرزاده‌ی او بودند و از طرفی هم مریدان پدرشان بسیار بود از کشتن آن‌ها منصرف شد و آن‌ها را در جزیره‌ای در دریاچه‌ی وان زندانی کرد.

آن‌ها پس از مدتی به لاهیجان،که در آن‌جا مریدان پدرشان فراوان بودند، گریختند. اسماعیل سیزده ساله با ۱۱ تن از یاران پدرش از لاهیجان به سوی اردبیل حرکت کرد و هرچه به آنجا نزدیک‌تر شد مریدان بیشتری به وی پیوستند. بالاخره تعداد زیادی از مریدان پدر و برخی از قبایل ترک، که طرفدار خاندان صفوی بودند، به او پیوستند و سپاه کوچکی تشکیل دادند. اسماعیل با این سپاه به جنگ شیروانشاه، که قاتل پدر و پدربزرگ او بود، رفت و در حمله‌ای سخت او و تمام خاندانش کشته شدند. اسماعیل از این پس به عنوان شیخ فرقه‌ی صفوی جانشین پدر شد. او در مدت یک‌سال معارضان خود را برانداخت و در سال ۸۴۱هش رسماً در تبریز تاج گذاری‌ کرد و خود را پادشاه ایران خواند. او در مدت ۱۵ سال جنگ‌های متوالی و خونین در سراسر ایران امرای ترک را برانداخت و به همین دلیل مورد توجه مردم ایران قرار گرفت. اسماعیل پس از تاج گذاری مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران اعلام کرد و مبلغان زیادی را به اطراف و اکناف کشور گسیل داشت. او سپاهی منظم تشکیل داد که کلاه‌های سرخ بر سر داشتند و آن‌ها را قزلباش می‌نامیدند. با رسمیت یافتن مذهب شیعه در ایران، ترکان عثمانی بنای تحریک را گذاشتند. سلطان سلیم اول، که پدر خود را کشته و بجای او نشسته بود، در سال ۸۹۳هش با سپاهی بیش از 100/000 تن به آذربایجان حمله برد. به‌رغم شجاعت بی‌مانند شاه اسماعیل، که با زوبین خود به مقدم توپخانه‌ی ترکان حمله کرد، سپاه او در چالدران، نزدیک خوی، شکست خورد؛ ولیکن سپاه عثمانی نتوانست در برابر مقاومت و پایداری مردم آذربایجان نتیجه‌ای به دست آورد و به خاک عثمانی بازگشت.

شاه اسماعیل، بنیان‌گذار سلسله‌ی صفویه است. او پادشاهی بزرگ، شجاع و جوانمرد بود. وی وحدت سیاسی و دینی ایران را برقرار کرد و شیعه را از انزوا بیرون آورد. در جنگ‌ها همیشه پیش قدم و مقدم سپاه بود و می‌خواست در سراسر کشور نفوذ بیگانگان را براندازد و دولتی مستقل از دیگر دولت‌های اسلامی تشکیل دهد و دست سلاطین عثمانی را، که پیوسته به مرزهای ایران می‌تاختند، از ایران قطع کند. دوره‌ی پادشاهی او متأسفانه کوتاه بود. او پس از تاج‌گذاری، عنوان «شیخ» فرقه را رها کرد و با عنوان «شاه» اسماعیل به فرمانروایی پرداخت. شیروان و آذربایجان و عراق عجم را گرفت، کربلا و نجف را در تصرف خود آورد و مرزهای ایران را از خاور تا هرات و از باختر تا بغداد گسترش داد و در شمال ارمنستان و گرجستان را متصرف شد. با سلطان حسین بایقرا، که پایتختش هرات بود و حکمرانی هنرمند، ادیب و فاضل بود، تا آخر عمرش مناسبات نیکی برقرار کرد. لیکن دشمنان نیرومندی نیز داشت که همیشه مترصد فرصت کوچکی برای حمله بر ایران بودند: ازبک‌ها و ترک‌ها. شاه اسماعیل با ازبک‌ها در مرو جنگ کرد. در این جنگ رئیس ازبک‌ها، شیبان خان، کشته شد؛ لیکن در جنگ با ترکان عثمانی، شکست خورد و تبریز و موصل و میانْ‌دورود و ارمنستان غربی را از دست داد. او با فتح گرجستان تا اندازه‌ای این شکست را جبران کرد. او در سال ۹۰۳ در اردبیل درگذشت و در خانقاه جدّش و در کنار قبر او به خاک سپرده شد. اسماعیل پادشاهی متشرع، و هنر دوست بود، علما و دانشمندان و هنرمندان را محترم می‌شمرد و بیش از اندازه گرامی می‌داشت. او ۴ پسر داشت و پس از او فرزند بزرگ‌ترش، طهماسب میرزا، بنام شاه طهماسب به پادشاهی نشست. شاه طهماسب، همانند پدر، هنرمندان و دانشمندان را گرامی می‌داشت و در کارگاه‌های هنری، سلطنتی، بر کار هنرمندان نظارت می‌کرد و خود نیز به کار هنری می‌پرداخت. او مدت ۵۲ سال (۹۵۵ - ۹۰۳هش) پادشاهی کرد. در دوران پادشاهی او، هنر ایران شیعی به اوج ترقی خود رسید. بهزاد (کمال‌الدین)، نقاش نامدار دربار سلطان حسین بایقرا که والاترین نقاش مکتب هرات بود، و سپس، در تبریز در خدمت شاه اسماعیل کار می‌کرد، کارگاه‌های نقاشی و خوشنویسی و صحافی شاه طهماسب را تا سال ۹۱۶ اداره می‌کرد و هنرمندان بسیار برجسته‌ای را چون قاسم علی، مظفر علی، آقا میرک، بنیان‌گذاران مکتب تبریز، تربیت کرد. همایون پادشاه هند در هنگام اقامت خود در دربار شاه طهماسب هنر ایرانی را شناخت و مکتب جدید نقاشی هندی را که زاییده‌ی هنر ایران است، در هند به وجود آورد.

درخشان‌ترین دوران پادشاهی صفوی، پادشاهی شاه عباس اول، نوه‌ی شاه طهماسب بود. پدرش، محمد خدابنده، ۱۱ سال بیشتر پادشاهی نکرد. شاه عباس بغداد راکه ترکان در سال ۹۱۳ گرفته بودند پس‌گرفت، و در جنگی که در نزدیکی تبریز با عثمانیان کرد، آنان را شکست سختی داد و در پیمان صلحی که با آنان بست خراجی معادل ۱۰۰ بار ابریشم بر آنان تحمیل کرد. چند سال بعد موصل و گرجستان را نیز گرفت و در شمال خاوری، ازبکان را که تا مشهد پیش آمده بودند شکست خونینی داد و آنان را تا ماوراء جیحون عقب راند. سپس جزیره‌ی هرمز را از پرتغالی‌ها گرفت و پایتخت خود را از قزوین به اصفهان منتقل کرد و این شهر تا پایان دوران صفوی پایتخت ایران ماند. او در سال ۱۰۰۷هش در فرح‌آباد مازندران درگذشت.

پس از تغییر پایتخت از قزوین به اصفهان، شاه عباس به احداث باغ‌ها،کاخ‌ها و خیابان‌ها و مساجد و میدان‌های باشکوه اقدام کرد. هنرمندان و صاحبان صنایع را گرامی داشت و ساکنان جلفا در کنار رود ارس را، که عموماً صنعت‌گران و فناوران بودند، به اصفهان آورد و شهرکی در کنار اصفهان به نام جلفا برای آنان ساخت، که هم‌اکنون محله‌ای از شهر اصفهان است. او در سراسر کشور راه‌ها، کاروانسراها، پل‌ها و کاخ‌ها و مساجد و مدرسه‌ها بنا کرد. با تعقیب و قلع‌وقمع راهزنان، امنیّت راه‌ها را تأمین کرد. علاوه بر این‌ها، استقرار مؤسسات خارجی را، چه مذهبی و چه بازرگانی، در ایران و سرمایه‌گذاری‌های خارجی را تشویق کرد و با کشورهای، اروپایی مناسبات نیکویی برقرار ساخت. او نخستین پادشاهی است که، پس از داریوش، از سوی مردم به لقب «بزرگ» مفتخر شده است.

پس از شاه عباس اول، دیگر پادشاهان صفوی چندان شایستگی از خود نشان ندادند. در ۱۰۰۸ شاه صفی به پادشاهی نشست. در زمان او ترکان دوباره بغداد را متصرف شدند (۱۰۱۷هش) و در ۱۰۱۸ او قرارداد صلحی با ترک‌ها منعقد کرد. در ۱۰۲۱ شاه عباس دوم، که شاهی سخت‌دل بود، به پادشاهی رسید. در ۱۰۴۶ شاه سلیمان روابط خود را با کشورهای اروپایی تقویت و مستحکم کرد. در ۱۰۷۳ آخرین پادشاه صفوی، شاه سلطان حسین، به پادشاهی رسید. او مردی ضعیف‌النفس و نالایق بود. در سال ۱۰۸۸ قبایل افغان در قندهار شورشی برپا کردند. آنها پیرو تسنن بودند و ادعای استقلال کردند و شاه سلطان حسین نتوانست آنها را مهار کند. آنها در سال ۱۱۰۱ به سرکردگی محمود افغان به ایران هجوم آوردند و اصفهان را گرفته تمام خاندان صفوی را، به استثنای طهماسب میرزای دوم که توانسته بود فرار کند، به قتل رساندند. طهماسب به ساحل دریای خزر پناهنده شد و رئیس یکی از قبایل خراسان، به نام نادرقلی، او را پذیرفت و خدمت خود را به او عرضه کرد.

پطر بزرگ روسیه و دولت عثمانی چون از این ماجرا آگاهی یافتند با هم متحد شده و متصرفات شمال باختری و باختر ایران را تقسیم کردند. ترک‌ها ایروان و همدان را متصرف شدند و پطر دربند و باکو را اشغال کرد. نادر سال ۱۱۱۵هش، پس از برکنار کردن طهماسب دوم از پادشاهی، خود تاجگذاری کرد و سرزمین‌های از دست رفته را دوباره پس‌گرفت و سپاهیان خود را در خاور تا دهلی و در شمال خاوری تا بخارا و در باختر تا بغداد پیش راند. او به سبب غرور و خشونت نسبت به سران قبایل و بزرگان ایران، در سال ۱۱۲۶هش کشته شد. نوه‌ی او شاهرخ میرزا بر خراسان حکومت کرد. در این هنگام شخصی به نام کریم‌خان از طایفه‌ی زندیه شورش‌های دیگر نقاط ایران را فرو نشاند و زمام امور را در دست‌ گرفت و به نام وکیل‌الرعایا در ۱۱۲۹ حکومت را در دست گرفت و تا ۱۱۵۸هش پادشاهی کرد. او پادشاهی صلح‌خواه و مهربان بود. مالیات ۲۰ سال را بر مردم بخشید. وحدت ایران را بازگردانید و در استقرار امنیت و آرامش آن همت گماشت. شیراز را پایتخت خود قرار داد. در تمام راه‌ها و بر قله‌های کوه‌ها برج‌های دیده‌بانی، برای حفظ امنیت راه‌ها ساخت، که بسیاری از آن‌ها هنوز برپا هستند. پس از او لطفعلی‌خان حکومت را در دست‌ گرفت؛ ولی ایل قاجار به سرپرستی آغا محمدخان، که بزرگ شده‌ی دربار زند بود، طغیان کردند و میان او و لطفعلی جنگ‌هایی درگرفت و به سبب خیانت قوام، فرماندار شیراز، شهر به دست قاجارها افتاد و لطفعلی نیز در کرمان اسیر و تحویل آغا- محمدخان شد. آغا محمدخان در سال ۱۱۶۵ در تهران، که پایتخت نخست کریم‌خان زند بود، بر تخت نشست و سلسله‌ی قاجاریه را تأسیس کرد. او در سال ۱۱۷۶، به سبب قساوت‌ها و بی‌رحمی‌های خود کشته شد و برادرزاده‌اش فتحعلیشاه بر تخت نشست. وی در ۱۲۰۸، در جنگی که با روسیه داشت و براساس قراردادی که به عهدنامه‌ی ترکمن چای مشهور است، ارمنستان، ایروان و نخجوان را از دست داد. در ۱۲۱۳ نوه‌ی او، محمدشاه، پادشاه شد. در زمان این پادشاه است که فتنه‌ی محمدعلی باب در شیراز به وقوع پیوست (۱۲۲۳هش). ۴ سال بعد نیز محمدشاه مرد و فرزند ارشد او، ناصرالدین، بر تخت جلوس کرد. او فرمان کشتن میرزا محمدعلی باب را صادر کرد و میرزا محمدتقی خان امیرکبیر، نخست‌وزیر، را که اقدامات زیادی، در راه اصلاح امور و رهایی هند از یوغ استعمار انگلستان کرد به قتل رساند. ناصرالدین شاه در سال ۱۲۷۵ در حرم حضرت عبدالعظیم، در شهر ری، به ضرب گلوله از پای درآمد و مظفرالدین زمام امور را در دست گرفت. در زمان او قیام مشروطیّت برپا شد و او حکم آن را صادر کرد. در ۱۲۸۶ پسرش محمد علیشاه پادشاه شد و مشروطیّت را نپذیرفت، و در ۱۲۹۸، یک سال پس از جنگ بین‌المللی اول، ایران به وسیله‌ی انگلستان اشغال شد. در ۱۳۰۰، محمد علیشاه از پادشاهی برکنار شد و فرزندش احمدشاه بر تخت جلوس‌کرد و رضاخان میر پنج زمام امور را در دست گرفت. در سال ۱۳۰۴، رضاخان احمدشاه را از سلطنت برکنار کرد و خود به نام پادشاه تاج‌گذاری کرد. در ۱۳۲۰ ارتش‌های روس و انگلیس ایران را از شمال و جنوب اشغال کردند. رضاخان مستعفی شد و پادشاهی را به پسرش محمدرضا تفویض کرد. او در آغاز حکومتی ملایم داشت و براساس سیاست انگلستان پادشاهی می‌کرد. در سال ۱۳۲۹، دکتر محمد مصدق صنعت نفت ایران را ملی اعلام کرد. شاه به پشتیبانی امریکا علیه مصدق وارد عمل شد و او را دستگیر و زندانی کرد. از این پس، بتدریج، شکنجه و قتل طرفداران مصدق، ملی‌گراها و مذهبی‌ها افزایش یافت. در سال ۱۳۵۶، مردم ایران به رهبری مرجع تقلید زمان حضرت آیةالله خمینی دست به انقلابی خونین زدند. در بهمن ۱۳۵۷ شاه از ایران فرار کرد و انقلاب مردم پیروز شد و در فروردین ۱۳۵۸ مردم ایران با قاطعیت به جمهوری اسلامی رأی دادند.

نیز نگاه کنید به

پاورقی

[1]. تخارستان با ضمّ اول، بین بلخ و بدخشان در زمان ساسانیان و تسلط اعراب از ساحل جیحون تا معابر هندوکش وسعت داشته و به قول یاقوت دو بخش است: تخارستان بالا در خاور بلخ و باختر جیحون؛ و تخارستان پایین در باختر جیحون؛ منتهی دورتر از تخارستان بالا قرار داشته است. این ناحیه پیش از اشکانیان جزبی از پادشاهی سلوکیان بود. هپتال‌ها در اواخر روزگار یزدگرد دوم تخارستان راگرفتند و در حمله‌ی اعراب به تصرف آنان درآمد و سپس بخشی از حکومت غوریان (بامیان) شد[۱].

  1. معین، محمد (1371). فرهنگ معین، ذیل واژه