تعلیم و تربیت در نخستین حکومتهای مستقل ایرانی
در اینجا، پس از آنکه ویژگیهای عمده سیاسی - فرهنگی نخستین سلسلههای مستقل ایرانی، پس از حدود دویست سال سلطه خلفای عرب، را به اختصار بیان کردیم، به وضعیت نهاد تعلیم و تربیت در این دوران میپردازیم. بدین منظور ویژگیهای آموزگاران، دانشآموزان، مکانهای تدریس، استادان معروف، محتوای دروس و اهداف تعلیم و تربیت را مورد بررسی قرار میدهیم و در پایان دیدگاههای برخی از مشهورترین فلاسفه و صاحبنظران این دوره مانند بیرونی، بوعلی سینا، رازی و... را در زمینه تعلیم و تربیت به اختصار ارائه میکنیم.
هدفهای تعلیم و تربیت در قرنهای سوم و چهارم
هر یک از این سلسلهها، چنانکه گفته شد، بر اساس اعتقادات و اهداف سیاسی و اقتصادی خود برنامههای خاصی برای تعلیم و تربیت داشتند؛ برخی از آنها مانند سامانیان و غزنویان پیرو تسنن و برخی مانند علویان و آل بویه پیرو خاندان علی (ع) بودند. با این حال، همه آنان در توجه به فرهنگ و آداب و رسوم ایرانیان پیش از اسلام و به ویژه توجه به رواج زبان فارسی تا حدودی اتفاق نظر داشتند.
در این دوره نیز مانند دورههای قبل معلمان، پدران و مادران میکوشیدند تا کودکان و نوجوانان، دانش و تجربه پدران و خویشان خود را فراگیرند و حرفه مناسبی بیاموزند تا در بزرگسالی بتوانند پیشه پدران خود را دنبال کنند. تعلیم و تربیت مانند گذشته در دو شاخه کنار هم و با تأثیرپذیری از یکدیگر صورت گرفته است. این دو شاخه که یکی به اصطلاح امروزی آموزش و پرورش دولتی بود؛ هدفش تربیت نیروهایی برای کارهای دولتی بود. این نیروها که از میان اشراف و خانوادههای برگزیده و گاه از میان دهقانان انتخاب میشدند؛ هم از آموزشهای تخصصی و صنعتی و هم از آموزشهای دینی، اخلاقی و تربیتی بهرهمند می شدند. شاخه دوم تعلیم و تربیت همگانی بود که در چند قرن اولیه اسلامی بسیاری از مردم را به خود جلب کرد. به طور کلی شاید بتوان اهداف تعلیم و تربیت در این دوره را در سه مورد خلاصه کرد:
- ایجاد خیر مستمر مانند: ساختن مدارس، مراکز فرهنگی، بیمارستان، پل، مسجد و عمران و آبادانی یک منطقه با ایجاد قنات و حفر چاه؛
- انتشار علم و دانشی که مردم از برکتها و نعمتهای آن بهرهمند شوند؛
- داشتن فرزند صالح و نیکنهادی که به کارهای خیر همت گمارد[۱].
دانشآموزان
دانشآموزان بعد از طی آموزش ابتدایی در مکتب، آموزش متوسطه و آموزش عالی را در مدارس میگذراندند. شاگردان مدارس یعنی طلبهها دست کم پانزده سال داشتند. مدت تحصیل در مدارس برای دانشآموزان محدود نبود. شرط ورود کودکان به مکتب این بود که کودک از عهده شستشو و طهارت خود برآید و معمولاً سن تحصیل در مکتب بین ۵ تا ۱۴ سال بود.
اصمعی (۲۱۶-۱۲۳ ق) از روایت کنندگان بزرگ عرب، درباره معلم و شاگرد مینویسد: «اگر معلم را چهار خصلت و شاگرد را نیز چهار خصلت باشد، کار آنها بدون نقص میباشد و کمال یابد. معلم باید: عاقل، صبور، اهل مدارا و بخشنده باشد و شاگرد را چیزی بیاموزد. شاگرد نیز باید: عاقل، حریص به علم، دارای دقت کافی و حافظه خوب باشد. معلمی که عاقل نباشد شاگرد را به کوره راه برد، اگر صبور نباشد علاقه و اشتیاق به تحصیل علم را از شاگرد سلب کند. اگر خشن باشد و اهل مدارا نباشد، شاگرد را نسبت به علم بدبین ساخته و اگر در علم خود خست نماید نفعی به دانشآموز نرسد و شاگرد باید عاقل باشد وگرنه از درک علم عاجز ماند. حریص به علم باشد وگرنه در دانش پیشرفت ننماید، فرصت کافی داشته باشد تا از معلم خود به قدر کافی بهره برد، حافظه خوب داشته باشد وگرنه کوشش هر دو بینتیجه ماند»[۲][۳].
آموزش دختران
دختران بیشتر از بستگان خود درس میآموختند. گفتهاند که ابن سکین (م ۲۷۸ ق) دختران برادر و نوههایش را در خانه درس میداد[۴]. در زمینه آموزش دختران از یکی از امامان اسماعیلی نقل شده است:
«از امروز طایفه اناث را در حبس و حجاب نگاه ندارید و ایشان را بیتربیت مگذارید. زیاد بر یک زن مگیرید. چنانکه من زیاد بر یک زن ندارم. هر کس بعد از این دختر کوچک خود را مثل پسر خود به خواندن و نوشتن مشغول نسازد و هر کس از بزرگ و کوچک و از غنی و فقیر زیاد بر یک زن بگیرد، مستحق بازخواست و سخط من خواهد بود»[۵].
آموزگاران
مدرسان، که بخشی از علما بودند، به علت اهمیت و منزلت علوم مذهبی دارای جایگاه اجتماعی والایی بودند و نزد طبقات و اقشار جامعه محترم شمرده میشدند. زندگی اغلب مدرسان در حد متوسطی بود. آنان که به نحوی با دستگاه خلفا و سلاطین در ارتباط بودند از رفاه و ثروت برخوردار بودند و در مقابل گروهی هم بودند که در مقابل تدریس کوچکترین دستمزدی نمیگرفتند و هم زمان با اشتغالات علمی به فعالیتهای تولیدی زراعی و گاه پیشهوری میپرداختند[۶]. ناصر خسرو (م ۴۸۱ ق) در بیت زیر نشان میدهد که یک معلم از یک نوآموز دبستانی در یک ماه یک درم حقالتدریس میگیرد.
از غم مزد سر ماه که ان یک درمست کودک خویش به استاد دبستان ندهی[۲]
گسترش دانشاندوزی در این دوران و زیادشدن تعداد طلبهها در حلقهها باعث شد که فرد یا افرادی در دو طرف کلاس درس سخنان استاد را برای طلبهها تکرار کنند. این استادیاران را معید یعنی تکرارکننده مینامیدند. بعد کمکم معمول شد که یکی از طلبهها درس را با صدای بلند میخواند و معلم دربارهاش توضیح میداد[۷].
روش تدریس
اصمعی میگوید:
«اگر بخواهیم در مجلسی بیازماییم که مردی عاقل است یا نه به بیان روایتهایی آغاز میکنیم که واقع نشده است. اگر شاگرد به آن گوش داد و توجه کرد، معلوم میشود که نادان است. ولی اگر بدان اعتراض و آن را انکار کرد معلوم میشود، عاقل است.»[۷]
از گفتههای اصمعی پیداست که در قرون دوم و سوم هجری باب گفتگوهای علمی و منطقی بازبود و شاگرد میتوانست سخنان معلمان را مورد بحث و نقد قرار دهد. معمولترین شیوه تدریس در این دوره شیوه املاء یعنی جزوهنویسی بود. استاد کتابی را میخواند و طلبهها آن را مینوشتند. سپس درباره هر نکته توضیح میداد و شاگردان این توضیحات را در حاشیه جزوه خود یادداشت میکردند. این جزوهها اَمالی یا املاها نامیده میشدند. استاد در پایان یک دوره درسی جزوههای عدهای از طلبههای برجسته را بررسی میکرد و به بعضی از شاگردان اجازه میداد تا آن درس را تدریس کنند. امضای استاد در جزوه طلبه نشانه اجازه تدریس بود.
از قرن چهارم به بعد، با پیدایش و توسعه مدارس، روش تدریس دچار تغییر و تحول شد. اما روش ساده تدریس با وجود تشکیلات جدید همچنان در بعضی مدارس ادامه یافت. در مورد روش تربیتی در این زمان باید گفت که بسیاری از مردم عقیده داشتند که کودک طبیعتی سرکش دارد و فقط با خشونت میتوان او را تربیت کرد. به همین سبب معلمان و مدیران، چه در مکتب و چه در خانه، تنبیه بدنی را برای آموزش و پرورش طفل لازم میدانستند. در مدارس عالی تنبیه بدنی معمول نبود. اگر خلافی از طلبهای سر میزد، تنها مجازات او اخراج از مدرسه بود[۸].
مکان آموزش
در این دوران مهمترین مرکز تعلیم و تربیت اسلامی، مسجد بود که از قرن اول در بلاد اسلامی، و از جمله ایران دایر شد. جایگاه درس عبارت بود از شبستان، رواق و ایوان مسجد. به نظر دکتر نصر
«عنوان مدرسه پیدا کردن مسجد از خلافت عمر آغاز شد که خطیبانی برای مساجد شهرهایی چون کوفه و بصره و دمشق تعیین کرد تا قرآن و احادیث نبوی را به مردم فراخوانند. رفتهرفته، تعلیم صرف و نحو و ادبیات عربی نیز وارد این شکل ابتدایی تعلیم و تربیت شد و هسته مؤسسات علمی پردامنه قرون بعد گردید. از همین مراکز، مدرسه عمومی ابتدایی یعنی مکتب تولد یافت»[۹][۱۰].
مجالس درس علاوه بر مساجد، در خانه علما نیز تشکیل میشدند. بیشتر اوقات هنگامی، تدریس و تعلیم در خانه برپا میشد که درس درباره علوم ادبی، فلسفی و دنیوی یا مواردی بود که بیم تحریم و تکفیر استاد از سوی مخالفان وجود داشت. ناصر خسرو درباره ابوالعلاء معّری (سال ۴۳۸ ق) میگوید که در خانه خود همواره بیش از دویست کس را برای تعلیم ادب و شعر میپذیرفت[۱۱][۱۲][۱۳]. برخی از ائمه در منزل خود مجالس علمی تشکیل میدادند و به تعلیم دانشپژوهان میپرداختند. پیش از احداث تعداد کافی کتابخانه در شهرهای بزرگ، بعضی دکانهای کتابفروشی تقریباً همان عملکرد را داشتند. تعدد مکتبهای فلسفی و مذهبی و ضرورت تعلیمات بلندمدت منجر به گسترش تعلیم و تربیت و ازدیاد طلاب گردید، و ضرورت پیدایی فضاهایی خاص برای این منظور، که هم بحث و جدل و غوغای طلاب، مزاحم عبادت کنندهها نشود و هم آمدوشد مردم در تدریس ایجاد اخلال نکند، سبب احداث مدرسهها شد. عموم منابع تاریخی، شهر نیشابور را، که در قرن چهارم بزرگترین شهر خراسان بود، مهد نخستین مدارس دانستهاند. شهرهای دیگری مثل بلخ، بخارا و هرات نیز از مراکز علمی بودند. آوردهاند که یک چهارم جمعیت شهر بلخ را روحانیان، فقها، طلاب و اعضای خانوادهشان تشکیل میدادند[۱۴]. عیسی صدیق در کتاب تاریخ فرهنگ ایران یادآور میشود:
«در دوره اسلامی در ایران، قبل از همه جا، مدرسه از مسجد جدا شد و استقلال حاصل کرد»[۱۵].
از جمله مدارسی که در ایران در قرن چهارم هجری درست شد، مدرسه «ابوحاتم بستی» در شهر «بست» بود که کتابخانه و حجراتی برای زندگی طلاب داشت و به آنها از محل موقوفات مدرسه کمک هزینه تحصیلی پرداخت میشد. هم چنین مدارسی مانند شافعیان، بیهقیه، معیدیه و صابونیه در نیشابور و مدارس و مساجد بزرگی که مرکز تعلیم بودند؛ در بلاد اسلامی فراوان دیده میشدند[۱۶]. مکتب، آموزش ابتدایی و مدرسه، آموزش متوسطه و عالی را به عهده داشت. مدرسه، بیشتر در کنار مسجدهای جامع یا در بازار و گاهی در کنار میدان شهر بنا میشد. تحصیل در مدرسهها رایگان بود و به طلبهها مسکن و کمک هزینه داده میشد[۱۷].
مدرسهها محل کسب تعلیمات عالی بود و کسانی میتوانستند وارد آنها شوند که پیش از آن از طریق مکتبها یا دبستانها دوره آموزش مقدماتی را گذرانده و آمادگی لازم را برای رفتن به مدرسه کسب کرده بودند. مدارس ابتدایی در ایران به ادبستان، دبستان و دبیرستان موسوم بودند.
«سیدرضی (۴۰۶-۳۵۹ ق) گردآورنده نهجالبلاغه در همین سالها نخستین دارالعلم شبانهروزی جهان اسلام را، هشتاد سال پیش از نظامیه، در بغداد به وجود آورد. با این حال سنت تدریس در مساجد، کتابخانهها، دکان ورّاقان و بیمارستانها، حتی پس از تأسیس نخستین دانشگاه شیعی به دست توانمند شیخ طوسی در سال ۴۴۸ قمری ادامه داشت.»^{۱۵}
روش اداره مدارس
هر مدرسه موقوفاتی داشت که بانی و مؤسس مدرسه، آن را برای تأمین هزینههای مدرسه وقف میکرد. واقف در سندی موسوم به وقفنامه، املاک و دارایی و ابنیه موقوفه و چگونگی، استفاده از آن و روش اداره مدرسه و ملحقات آن را مشخص میکرد.
حفظ وحدت و یکپارچگی جامعه اسلامی ایجاب میکرد که در هر شهری تنها یک مسجد جامع باشد و در همان مسجد نماز جمعه برگزار شود. مسجد جامع و منبر از نظر حقوقی و سیاسی از ویژگیهای شهر محسوب میشد و احداث آن در روستاها ممنوع بود. اهمیت مساجد جامع طوری بود که باید در قلب و مرکز شهر جای میگرفت[۱۸].^{۱۶}
کتابها و متون درسی، انتشار کتاب
انتشار کتاب در شرق و غرب کاری دشوار بود. این کار بر عهده کاتبان و صنف «ورّاق» بود. در حدود قرن سوم هجری در بغداد حدود هزارنفر از راه نوشتن و نسخهبرداری از کتابها امرار معاش میکردند. «اتفاق میافتاد که خریداران یک کتاب به قدری زیاد بودند که از یک کتاب بایستی پنجاه نسخه یا یکصد نسخه نوشته شود. در آن موقع یک کتاب پانصد صفحهای را بین یکصد کاتب تقسیم میکردند و به هر یک از آنها پنج صفحه میرسید و هر کاتب باید پنجاه نسخه یا صد نسخه مینوشت و به هر نسبت که نسخهها فراهم میشد (روزی چهار - ۱۵. حوزه، ش۷۴-۷۳، فروردین، اردیبهشت، خرداد و تیر ماه ۱۳۵۷.
پنج نسخه) جزوهها را از کاتبان میگرفتند و به هم میپیوستند و کتابهایی به وجود میآوردند و به خریداران میفروختند و به این ترتیب صنف ورّاق در بغداد به وجود آمد. باید دانست این صنف برخلاف آنچه بعد معروف شد، صنف صحافان نبود، بلکه در شمار صنف کاتبان بهشمار میآمد... . اگر در قرن چهارم ورّاق به صحاف هم اطلاق میشد، برای این بود که وراقها برای اینکه کتابی را استنساخ کنند، ناگزیر بودند، جزوههای آن را به هم بپیوندند و به حکم حرفه خود رفتهرفته در صحافی دارای سررشته میشدند»[۱۹][۲۰].
یکی از دانشمندانی که به علت نیاز، کتابها را صحافی میکرد ابنراوندی بود. او در بغداد برای امرار معاش از مطلّب بصری کتابی جهت استنساخ گرفت و در موقع نسخهبرداری چون گفته مؤلف را با حقیقت مباین دید، در حاشیه هر صفحه نظر خود را نوشت. روز بعد مطلب بصری به این امر اعتراض کرد. «میگویند بدبختی مؤلفین کتاب از روزی شروع شد که دانشمندان از روی احتیاج مجبور شدند که کاتب بشوند و استنساخ کنند. تا آن روز چون کاتبان اهل دانش نبودند و نمیتوانستند بفهمند آنچه در متن نوشته شده صحیح است یا نه، هر چه میدیدند مینوشتند و اظهارنظر نمیکردند. ولی روزی که دانشمندان کاتب شدند دوران بدبختی مؤلفان شروع شد.»[۲۰].
نظریههای صاحبنظران در زمینه تعلیم و تربیت
قرن پنجم هجری دوره ظهور علما و اعتلای علوم عملی در تمدن اسلامی است. در این دوران است که صدها دانشمند بزرگ، که بیشترشان شهرت جهانی یافتهاند، در شهرها و مراکز متعدد علمی ایران آن روز تربیت شدند. بعضی از آنها هنوز هم بسیاری از حوزههای علمی را تحت نفوذ خود گرفتهاند. دانشمندانی مانند خوارزمی، ابومعشر بلخی، رازی، ابوعلی سینا و ابوریحان بیرونی مورد توجه پادشاهان سامانی، غزنوی، زیاری و آل بویه بودند.
تحصیلات دانشمندان بزرگ دوره اسلامی بدین صورت بود که ابتدا همه در تحصیلات ابتدایی یکسان بودند. همه از تعلیم قرآن و خط شروع میکردند. سپس به کسب مقدمات ادبیات و علوم میپرداختند و بعد از این مقدمات به تحصیلات دقیق در رشتههای مورد علاقه روی میآوردند. در اینجا به شرح نظریات برخی از آنان درباره تعلیم و تربیت میپردازیم. باید یادآور شویم که دیدگاههای فلاسفه یونان نظیر ارسطو و افلاطون در زمینه تعلیم و تربیت بر آرای متفکران این دوره بیتأثیر نبوده است.
زکریای رازی
زکریای رازی، پزشک و دانشمند مشهور (۳۳۰-۲۵۱ ق) در ری به تحصیل فلسفه، ریاضیات، نجوم و ادبیات پرداخت. او در سن بالا به تحصیل طب پرداخت و به خدمت ابوصالح سامانی حاکم ری درآمد و ریاست بیمارستان تازه تأسیس آن شهر را به عهده گرفت. چندی نیز در بغداد همین شغل را ادامه داد؛ او دارای آثاری در فلسفه است. اهمیت زکریای رازی در فلسفه به خاطر انتقاداتی است که به آرای ارسطو وارد کرد. مهمترین تألیفاتش در زمینه طب، الحاوی، طبالمنصوری و الشکوک علی جالینوس است[۲۱].
ابن ندیم در شرح حال رازی مینویسد که در مجلس درس رازی نخست گروهی از شاگردانش نزد او قرار میگرفتند. سپس شاگردان شاگردانش پایینتر از آنها و در آخر سایر شاگردانش مینشستند[۲۲][۲۳].
شیوه تدریس و تعلیم رازی
از معلمان و مدرسان آن دوره میتوان روش تدریس زکریای رازی را مشابه روش تدریس پزشکان معاصر دانست. بدین ترتیب که «استاد در مجلس درس در صدر مینشست. وقتی بیماری برای معاینه و معالجه میآمد، نخست شاگردان ضعیف برای تشخیص بیماری اظهار نظر میکردند. بعد شاگردان قویتر و سرانجام استاد، بیمار را معاینه میکرد و نظر نهایی خود را در مورد معالجه بیمار اظهار میکرد.»[۲۴]
نظریههای ابن سینا در زمینه تعلیم و تربیت
ابن سینا نخستین دانشمند بزرگی است که در این دوره مستقیماً درباره پرورش و آموزش سخن گفته است. وی در بخارا نزد محمود مساح حساب و هندسه تحصیل کرد و از اسماعیل زاهد فقه را فراگرفت و نزد ابوعبدالله ناتلی که از مازندران بر پدرش وارد شده بود، منطق و اقلیدس و هیئت را آموخت. استاد پزشکی او حسینبن نوحقمری بخارایی بود. ابنسینا در سال ۳۸۹ قمری با انحطاط سلسله سامانی از بخارا عازم خوارزم و در آنجا با ابوریحان آشنا شد. او در سال ۴۰۳ قمری به قصد دیدار قابوسبن وشمگیر به گرگان رفت. از سال ۴۰۶ تا ۴۱۱ قمری وزارت شمسالدوله دیلمی را در همدان به عهده گرفت وی در ضمن کار مطالعه، تألیف و تدریس را رها نکرد. ابنسینا اواخر عمرش را نزد علاءالدوله کاکویه از خاندان بویه، به تألیف و تصنیف پرداخت. او در سفری همراه علاءالدوله نزدیک همدان بیمار شد و در گذشت.
ابنسینا آرای تربیتی خود را در رساله تدابیرالمنازل و کتابهای قانون و شفا آورده است. به عقیده ابن سینا منظور از تربیت تحقق پنج امر است: ایمان، اخلاق نیکو، تندرستی، سواد، هنر و پیشه. برای نیل به این مقاصد. پدر باید نام نیکو برای فرزند برگزیند و او را به دایهای بسپارد که روحاً و جسماً سالم باشد و همین که از شیر گرفته شد به تربیت او بپردازد و از عادات زشت و رفیق بد دور دارد.
دانشآموز
تا شش سالگی نباید کودک را از خواستههایش محروم ساخت و آنچه مورد تنفر وی است بر او تحمیل کرد؛ در غیر این صورت ممکن است خشمناک یا ترسو یا مغموم شود و در نتیجه بیمار یا نسبت به کار سست و بیرغبت شود. وقتی کودک شش ساله شد باید او را به مکتب فرستاد و تا چهارده سالگی به تحصیل گماشت.
آموزگار
ابنسینا مینویسد: آموزگار باید پاکیزه، بادین، باانصاف، باوقار، درستکار و خردمند باشد. او باید آداب معاشرت بداند و به روش تعلیم اطفال و تهذیب اخلاق آنها آشنا باشد. آموزگار باید کودک را بشناسد و طبع و قریحه او را بیازماید تا بتواند در انتخاب هنر و پیشه وی را کمک کند و شغلی را که با استعداد و قابلیت او متناسب باشد، برگزیند.
روش تعلیم و تربیت
نباید کودک را در مکتب تنها گذاشت. بلکه باید او را با اطفال خانوادههای نجیب، محشور ساخت تا هم بین آنها رقابت ایجاد شود و هم از یکدیگر آداب نیکو را فرا گیرند. گاهی لازم است کودک را تشویق و زمانی تهدید کند و چنانکه نتیجه نگرفت، او را بزند. به هنگام آموختن، اعتدال را همواره رعایت کند؛ یعنی این که خود را نه چندان عبوس نشان دهد که طفل را یارای پرسش و صحبت نباشد و نه آن قدر ملایمت کند که کودک جسور شود و به بیانات او توجه نکند. در هنگام انتخاب هنر و پیشه باید ذوق و شوق طفل رعایت شود و وقتی هنری را فرا گرفت بایدش به استفاده از آن ترغیب کرد تا به کسب معاش عملاً خوی گیرد[۲۵].
آنچه باید آموخته شود
برنامه تحصیل کودک در مکتب باید عبارت باشد از: قرآن، تعلیمات دینی، زبان، اشعار اخلاقی، ورزش، هنر و پیشه و هر چه برای آموختن هنر و پیشه ضروری است. گاهی باید به طفل این اختیار را داد تا به کاری اشتغال جوید که دلخواه او است. تا چهارده سالگی قسمتی از وقت باید صرف ورزشهایی چون پیادهروی، پرش، توپ بازی، دو، کشتی، طناب بازی، اسب سواری و شمشیربازی شود. همین که فرزند هنری آموخت و توانست معیشت خود را تأمین کند، بایدش متأهل کرد و خانه جدا ساخت.
عنصرالمعالی
کاووس پسر اسکندر ملقب به عنصرالمعالی، نوه قابوسبن وشمگیر، از دودمان زیار بود. او در شصت و سه سالگی، در سال ۴۷۵ قمری نتیجه تجربیات و مطالعات خود را به صورت پند و اندرز به زبان فارسی شیرین و فصیح خطاب به فرزندش گیلانشاه به رشته تحریر درآورد. این کتاب که به قابوسنامه معروف است از شاهکارهای ادبیات فارسی است. او که داماد سلطان محمود غزنوی بود در فارسی، عربی، عروض، نجوم، پزشکی و موسیقی اطلاعاتی عمیق داشت و سواری و شکار میدانست و از امور لشکری و سیاسی آگاه بود.
قابوسنامه دارای چهل و چهار باب در مسائل اخلاقی، آداب و رسوم زندگی و کار است. باب بیست و هفتم آن در پرورش فرزند، باب سی و یکم در جستن دانش و باب ششم در افزونی هنر و فروتنی است. آرا و عقاید عنصرالمعالی درباره تربیت در این سه باب ذکر شده است.
عنصرالمعالی بر آن است که کودک استعداد را از پدر و مادر خود به ارث میبرد؛ لیکن به تأثیر تربیت هم معتقد است. چنان که در باب بیست و هفتم مینویسد: «ولیکن تو ادب و هنر و فرهنگ را میراث خویش گردان، به وی (به فرزند) بگذار تا حق وی گذارده باشی که فرزندان را میراثی به از ادب نیست.»[۲۶]. به نظر او تعلیم هنر و پیشه برای تمام طبقات مردم از ضروریات است. او پس از نقل حکایتی نشان میدهد که در ایران باستان به فرمان شاهنشاه، اشراف و اعیان و شاهزادگان هم به فرزندان خود صنعت میآموختند.
وی منظور از تربیت را تحقق چهار امر میداند: شناختن خدا و انجام دادن وظایف دینی، آماده شدن برای زندگانی شایسته اصل و تبار کودک، پیداکردن اخلاق نیکو یعنی راستگویی، فروتنی، حقشناسی، جوانمردی و مانند آن و کسب دانش و هنر. برنامه تحصیل از نظر او شامل مواد زیر است:
قرآن، ادب، دانش یعنی زبان و ادبیات فارسی، عروض، تاریخ، ریاضی، زبان عربی، هنر و پیشه، سواری و شنا و به کار بردن سلاح. مقصود او از هنر و پیشه شغلی است که انسان در آن ماهر شود و در پرتو آن معیشت خویش را تأمین کند. او برای بعضی از مشاغل مثل طبابت کتاب درسی هم تعیین کرده و اوصاف کسانی را که بخواهند به آن کارها مشغول شوند را ذکر کرده است.
روش تربیت
بنا بر نظر عنصرالمعالی، تربیت باید سخت و متکی به هیبت و قدرت معلم باشد و اگر کودک کاهلی کند، معلم باید وی را بزند تا بر تن خود کاملاً مسلط شود. در موقع زدن، پدر نباید بر فرزند شفقت برد؛ لیکن خود او هم نباید کودک را تنبیه کند، بلکه باید به وسیله معلم سیاست کند تا کودک کینه پدر در دل نگیرد. کودک هر چه را بیاموزد باید بدان عمل کند. به نظر عنصرالمعالی مصاحبت و همنشینی تأثیر بسیار در اخلاق دارد. به همینسبب مکرر توصیه میکند که کودک را با مردمان نیکو خصال محشور و از اشخاص بد دور نگه دارند. وقتی فرزند بالغ شد، بایدش متأهل ساخت؛ ولی نباید از خویشان، زن اختیار کرد؛ بلکه باید با خانوادههای دیگر وصلت کرد تا بر نفوذ خاندان افزوده شود.
عنصرالمعالی نسبت به دختر شفقت میورزد و از پدر و مادر میخواهد که با او پیوسته مهربانی کنند و از خواسته خویش نخست او را شوهر دهند تا وضع ناروای او کمی جبران شود[۲۶].
نیز نگاه کنید به
مآخذ
- ↑ راوندی، مرتضی ( 1367)، سیر فرهنگ و تاریخ تعلیم و تربیت در ایران و اروپا، تهران: انتشارات پگاه، جلد ۲، ص.59.
- ↑ ۲٫۰ ۲٫۱ (مرزبانی، ۶۸ ب، ۲۶ ب، ۳۰ ب).
- ↑ راوندی، مرتضی ( 1367)، سیر فرهنگ و تاریخ تعلیم و تربیت در ایران و اروپا، تهران: انتشارات پگاه، جلد۲، ص ۱۶.
- ↑ شلبی، احمد(1361)، تاریخ آموزش در اسلام، ترجمه حسین ساکت، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص ۲۶.
- ↑ راوندی، مرتضی (1356). تاریخ اجتماعی ایران. تهران: امیرکبیر، ج ۹، ص ۱۴۰.
- ↑ محمد سلطانزاده، همان، ص ۴۲۳.
- ↑ ۷٫۰ ۷٫۱ راوندی، مرتضی ( 1367)، سیر فرهنگ و تاریخ تعلیم و تربیت در ایران و اروپا، تهران: انتشارات پگاه، چ ۲، ص.14.
- ↑ شورای کتاب کودک (1371)، فرهنگنامه کودکان و نوجوانان، تهران: شرکت تهیه و نشر فرهنگنامه، ص.185.
- ↑ راوندی، مرتضی ( 1367)، سیر فرهنگ و تاریخ تعلیم و تربیت در ایران و اروپا، تهران: انتشارات پگاه، چ ۲، ص.50.
- ↑ آرام، احمد (1366)، علم و تمدن در اسلام، تهران: سروش، جلد ۱، ص. ۵۳.
- ↑ ناصر خسرو (1358)، سفرنامه ناصر خسرو، به کوشش دکتر نادر وزین پور، تهران: جیبی، ص ۱۵.
- ↑ محمد سلطانزاده، همان، ص ۹۲
- ↑ حوزه، شماره ۷۴-۷۳، خرداد و تیر ۱۳۵۷، ص ۱۸۰.
- ↑ محمد سلطانزاده، همان، ص ۹۴.
- ↑ صدیق، عیسی (1319)، تاریخ مختصر آموزش و پرورش، تهران: شرکت طبع تهران، ص. 459.
- ↑ راوندی، مرتضی ( 1367)، سیر فرهنگ و تاریخ تعلیم و تربیت در ایران و اروپا، تهران: انتشارات پگاه، ص. 13.
- ↑ شورای کتاب کودک (1371)، فرهنگنامه کودکان و نوجوانان، تهران: شرکت تهیه و نشر فرهنگنامه، ص. 182.
- ↑ ابن حوقل، صورة الارض، ص ۱۹۶؛ علی محمد مقدسی: همان، ج ۲، ص ۵۸۵؛ محمد سلطانزاده، همان، ص .۴۰۴
- ↑ مرکز مطالعات استراسبورگ، مغز متفکر جهان شیعه، ترجمه ذبیح الله منصوری، ص ۱۵۰ به بعد
- ↑ ۲۰٫۰ ۲۰٫۱ راوندی، مرتضی ( 1367)، سیر فرهنگ و تاریخ تعلیم و تربیت در ایران و اروپا، تهران: انتشارات پگاه، ص. 15و 16.
- ↑ معین، محمد (1362)، فرهنگ فارسی، تهران: امیر کبیر، ج ۵، ص ۵۷۱.
- ↑ ابن ندیم، محمد بن اسحاق (1346)، الفهرست، ترجمه رضا تجدد، تهران: بانک بازرگانی ایران (چاپخانه)، ص ۵۳۱.
- ↑ سلطان زاده، حسین( 1364)، تاریخ مدارس در ایران ( از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون)، تهران: نشر آگاه، سپهر خرد، ص.95.
- ↑ ابوبکر محمد زکریای رازی، قصص و حکایات المرضی، به اهتمام دکتر محمود نجم آبادی، ص ۱۷.
- ↑ غلام حسین مصاحب، همان، ص ۳۴؛ علی محمد الماسی، همان، ص ۳۴۱؛ عیسی صدیق، تاریخ مختصر آموزش و پرورش، ص ۳۲۳؛ مرتضی راوندی، همان، ص ۲۶.
- ↑ ۲۶٫۰ ۲۶٫۱ علی محمد الماسی، همان، ص ۳۴۹؛ عیسی صدیق، همان، ص ۳۲۷.
منبع اصلی
ملک، حسن (1387). کتاب ایران: تاریخ آموزش و پرورش در ایران. ویراستاری مرضیه مرآت نیا. تهران: موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.
نویسنده مقاله
حسن ملک