پرش به محتوا

آموزش و پرورش در دوره سلجوقیان

از ویکی ایران

تاریخچه سیاسی ظهور سلجوقیان در تاریخ اسلام از وقایع مهم و به منزله شروع دوره جدیدی از حکومت خلفای عباسی است. در آغاز استیلای این قوم، خلافت عباسی دچار ضعف شده بود و کشورهای اسلامی تحت حکومت واحدی نبودند. وقتی سلجوقیان، که از ترکمانان بدوی بودند، اسلام آوردند، بر اثر سادگی طبع، دچار تعصب شدند و به این سبب به مدد دولت و خلافتی که رو به سقوط بود؛ شتافتند و آن را احیا کردند.

طغرل بیک که از نوادگان سلجوق بود بعد از پیروزی بر امرای سامانی و غزنوی، در سال ۴۴۷ ق وارد بغداد شد و حکومت آل بویه را در بغداد برانداخت. خلیفه عباسی خطبه به نام او خواند و لقب سلطان به او عطا کرد. وزیر طغرل بیک، ابونصر منصور بن محمد کندری مردی کاردان و مسلط به دو زبان فارسی و عربی بود که مذهب ابوحنیفه داشت و به شیعیان و شافعیان سخت می‌گرفت. بعد از طغرل بیک، الب ارسلان و ملکشاه به قدرت رسیدند. این دوران زمان اوج قدرت سلجوقیان بود. بعد از این دو پادشاه، سلجوقیان رو به ضعف نهادند.

در دوره سلجوقیان ادبیات و هنر ایران رو به کمال رفت. گویندگانی مانند فخر الدین گرگانی، عمرخیام، ناصرخسرو، انوری و جلالی هجویری از مشاهیر این دوره‌اند[۱]. «از نظر سیاسی این دوران مقارن بود با پیشرفت دولت سلجوقی و تشکیل یک دولت واحد متمرکز، که نتیجه‌اش از بین رفتن حکومت‌های محلی ایرانی بود. از نظر دینی مقارن با تقویت یک مذهب خاص و رسمی و حمایت بی‌دریغ از آن، و از نظر فکری مقارن با مبارزه بسیار شدید امام محمد غزالی با فلسفه و تشکیک او در قدرت عقل و اندیشه دریافتن راه صواب بود»[۲][۳].

در زمینه ریاضی و نجوم، حکیم عمرخیام نیشابوری (۵۱۷ ق) از دوستان نزدیک نظام‌الملک بود که با رباعیات و تحقیقات در جبر و مقابله شهرت یافت. در حکمت، یحیی بن حبش معروف به شهاب الدین سهروردی مقتول به سال ۵۸۷ ق مبدع حکمت الاشراق و امام فخررازی که علاوه بر حکمت و فلسفه، در طب، نجوم، فقه، کلام و تفسیر نیز دستی قوی داشت، از پیشتازان علوم عقلی بودند.

دوره استیلای سلجوقی از اعصار مهم در تاریخ ادبیات فارسی به شمار می‌رود. زبان فارسی، زبان رسمی قلمرو وسیع سلجوقی گردید. شعر و نثر فارسی به موازات نظم و نثر ربی رواج یافت. ناصر خسرو قبادیانی (۴۸۱ ق) شاعر و جهانگرد معروف که به هیچ درباری انتساب نداشت، از شعرا و نویسندگان این دوره بود[۲].

نظام‌الملک و تأسیس مدارس نظامیه

بغداد، پایتخت عباسیان در دوران هارون الرشید و مأمون، از نظر علمی و اجتماعی به اوج اعتلای خود رسید و دیگر مراکز علمی را تحت الشعاع قرار داد. تأسیس مراکز تحقیقاتی و بیت الحکمه بغداد و ترجمه و تدوین کتاب‌های متفاوت در این مراکز بیشتر بر اهمیت این شهر افزود. با انتقال مرکز خلافت از بغداد به سامره، در دوران معتصم، کم‌کم از اهمیت بغداد کاسته شد و شهرهای خراسان و ماوراءالنهر، که پایگاه قدرت سلجوقیان بود، از این لحاظ برِ بغداد پیشی گرفتند. در دوران سلجوقیان، دوباره به بغداد توجه شد. تأسیس مدارس نظامیه در بغداد، دوباره آن شهر را به مرکز تجمع دانشمندان و علما تبدیل کرد.

نظام‌الملک دوران کودکی را در طوس و نیشابور سپری کرد. او که از طبقه دهقانان بیهق بود، بیشتر ایام کودکی را به کسب علم و معرفت گذراند. آنگاه به منظور تحصیل دانش سفری به مرو کرد و توفیق زیارت عارف بزرگ، شیخ ابوسعید ابی الخیر، در میهنه نیشابور نصیبش شد که تحت تأثیر شیخ قرار گرفت. خواجه نظام‌الملک در آغاز جوانی مدتی در خدمت سلطان محمود غزنوی بود و در آنجا تحت تأثیر سیاست‌ها و تعصب دینی او قرار گرفت و بعد از اینکه به خدمت دولت سلجوقی در آمد همچنان تحت تأثیر سیاست‌های محمود قرار داشت[۴][۵].

خواجه نظام‌الملک یک شافعی مذهب متعصب هوادار خلافت عباسی بود که تمام نفوذ خود را برای ریشه کن کردن دیگر فرقه‌ها به ویژه اسماعیلیه به کار برد و در این راه از هیچ کوششی دریغ نکرد. وی مدارس نظامیه را بدین منظور تأسیس کرد که بتواند دربرابر تبلیغات جامع الازهر مقاومت کند. فاطمیان مصر، این مرکز را در اواسط قرن چهارم هجری تأسیس کرده بودند. خواجه با تمام قدرت نظامی و تبلیغی و صرف مال و اعمال زور، بر اسماعیلیه سخت گرفت. او حتی بخشی از کتاب سیاست نامه خود را به بدگویی از باطنه اختصاص داد. حسن صباح، که خواجه نظام‌الملک او را از سلجوقیان دور کرده بود، با دعوت اسماعیلیان به مصر رفت و پس از بازگشت به ایران رئیس این فرقه شد. قبل از او این سمت بر عهده ناصر خسرو قبادیانی بود. اولین هدف حسن صباح و فدائیانش کشتن خواجه نظام‌الملک بود که اجرا شد[۶].

اختلافات عمیق فرقه‌های شیعه با اهل سنت و اشعریه و معتزله و نیز برخوردهای داخلی مذاهب اربعه به ویژه پیروان شافعی و حنفی در تمام بلاد اسلامی به خصوص در خراسان، اصفهان و بغداد (مرکز خلافت) از مسائل رایج آن روزگار بود. دیوان شاعرانی مانند سنایی و ناصرخسرو بازگو کننده این اختلافات دینی است. پادشاهان تازه مسلمان سلجوقی و غالب خلفای بغداد، حنفی مذهب بودند و نظام‌الملک، بزرگترین رجل سیاسی این دوران، یک شافعی متعصب بود و عقیده داشت:

«مسلمانان پاکیزه همه شافعی یا حنفی مذهب می‌باشند»[۷][۸].

خواجه قصد داشت که با حمایت از مذهب شافعی و تأسیس پایگاه‌هایی برای پرورش مبلغان زبر دست، این مذهب را اشاعه دهد و دامنه فعالیت سایر مذاهب را محدود کند و به این طریق وحدتی مذهبی در سراسر قلمرو سلجوقی و خلافت عباسی به وجود آورد. از مختصات علمی این دوره، به ویژه نیمه دوم سده پنجم و سرتاسر قرن ششم، گسترش روزافزون مدارس دینی در نواحی اسلامی و تدریس و تتبع علوم مذهبی است. در اواخر حکومت ملکشاه، بین او و نظام‌الملک کدورت و خصومت پیش آمد. ملکشاه علی رغم اختلاف خواجه تا آخرین روزها از عزل او خودداری کرد. تا آنکه نظام‌الملک در سال ۴۸۵ قمری بعد از حدود سی سال وزارت به دست یکی از فدائیان اسماعیلی کشته شد. ملکشاه نیز پس از مدتی قریب یک ماه بر اثر مسمومیت فوت کرد[۹][۱۰].

نهضت احداث مدارس

تعصب خواجه نظام‌الملک نسبت به مذهب شافعی به حدی بود که نظامیه‌ها را به علما و پیروان این مذهب اختصاص داد. هنگامی که سلطان ملکشاه در محله کران اصفهان مدرسه‌ای بنا کرد و آن را به پیروان هر دو فرقه حنفیان و شافعیان اختصاص داد و خواست که پیروان هر دو مذهب به طور مساوی در مدرسه باشند، هنگام نوشتن کتیبه سر در مدرسه خواستند که نام ابوحنیفه را مقدم بر نام امام شافعی بنویسند (زیرا ملکشاه مذهب حنفی داشت)؛ خواجه نظام‌الملک نگذاشت. سلطان گفت که هر طور خواجه صلاح بداند و راضی باشد، همان گونه عمل شود. پس از مدتی که نوشتن کتیبه به تأخیر افتاد سرانجام قرار بر این شد که بنویسند:

«وقف علی اصحاب الامامین».

کم‌کم در چنین فضایی، آزادی عقیده و مذهب از بین رفت و گروه‌های اقلیت مانند اسماعیلیان پنهانی به تبلیغ پرداختند. اسماعیلیان برای از بین بردن دشمنان و مخالفان خود از هیچ کوششی روی گردان نبودند. آنها علاوه بر تبلیغات قلمی خود به مبارزه مسلحانه، تطمیع، تهدید و ترور شخصیت‌ها نیز می‌پرداختند. فاطمیان مصر در نیمه دوم قرن چهارم هجری جامع الازهر را بنا نهادند. پس از مدت کوتاهی به فرمان خلیفه فاطمی (۳۸۵-۳۶۵ ق) این مرکز به یک مؤسسه آموزشی تبدیل شد[۱۱]. در آنجا هر گروه از طلاب رواق خاصی داشتند؛ مانند رواق شامیان، رواق ایرانیان و رواق مغربیان. آنها پس از تعلیمات لازم، برای تبلیغ روانه شهرهای خود می‌شدند. در ایران قبل از قرن چهارم هجری بزرگان و علما برای ترویج مذهب خود و مقابله با مخالفان اقدام به تأسیس مدرسه می‌کردند. این گونه اقدامات در این دوره به شدت رواج یافت. سیاست زیرکانه خواجه نظام‌الملک چنین بود:

«اگر در شهری کسی را می‌یافت که در دانش سر آمد شده بود، برای او مدرسه بنا می‌کرد و موقوفاتی قرار می‌داد و کتابخانه تأسیس می‌کرد. اگر استعداد تدریس و تعلیم در دانشمندی می‌دید، او را در کارهایش بی‌نیاز می‌کرد. گاهی چنین دانشمندی را به شهری که از زیور فضل برهنه بود روانه می‌کرد تا حق را پایدار و باطل را نابود کند»[۱۲][۱۳].

همواره معروفترین علمای عصر را برای تدریس در نظامیه بغداد که از مشهورترین نظامیه‌ها بود بر می‌گزیدند. ساخت بنای این مدرسه در ۴۵۷ ق آغاز شد و در ۴۵۹ ق پایان یافت. ابواسحق شیرازی به عنوان نخستین مدرس مدرسه نظامیه بغداد برگزیده شد. او در روز افتتاح مدرسه به دلیل دریافت خبری مبنی بر غصبی بودن زمین مدرسه نظامیه حاضر نشد در مراسم افتتاحیه شرکت کند. به ناچار مسئولیت تدریس در مدرسه را به ابی نصر صباغ، صاحب کتاب شامل، سپردند. پس از آنکه خواجه نظام‌الملک از ماجرا مطلع شد، با تلاش زیاد رضایت ابواسحق شیرازی را جلب کرد و او پس از بیست روز در نظامیه بغداد مشغول به تدریس شد. با آنکه نظامیه نیشابور پیش از نظامیه بغداد بنا شده بود و نیز نظامیه بصره از نظامیه بغداد «نیکوتر و بزرگ‌تر بوده است»[۱۴][۳]، اما هیج یک به منزلت نظامیه بغداد نرسیدند. در این باب گفته‌اند که حتی برخی از علمای غیرشافعی برای احراز مقام تدریس در آنجا تغییر مذهب می‌دادند. زیرا نظامیه‌ها تنها به شافعیان اختصاص داشتند. احمدبن علی بن برهان (م ۵۱۸ ق)، که حنفی مذهب بود، برای کسب امتیاز تدریس مذهب شافعی را پذیرفت. نظامیه بغداد تا سال ۶۳۰ قمری، یعنی سال تأسیس مدرسه مستنصریه، موقعیت ممتاز خود را حفظ کرد. در آن سال مدرسه مستنصریه افتتاح شد. مهمترین امتیاز مستنصریه نسبت به مدارس نظامیه این بود که این مدرسه فقط مخصوص یک مذهب نبود؛ بلکه پیروان چهار مذهب اهل سنت هر یک ایوان خاصی در مسجد و مدرسه داشتند. در این مدرسه علاوه بر آشپزخانه، وضو خانه، داروخانه و دیگر تأسیسات لازم، گرمابه‌ای هم برای طلاب ساخته بودند و همراه با تأمین تمامی نیازهای طلاب به آنها شهریه‌ای هم پرداخت می‌شد. به غیر از بغداد و نیشابور، شهرهای اصفهان، بلخ، هرات، مرو، آمل و موصل نیز دارای نظامیه بودند. در برخی منابع به تعداد زیاد این گونه مدارس اشاره شده است. نظامیه‌ها تنها مدارسی نیستند که نظام‌الملک بنا کرد؛ بلکه او در بسیاری از شهرها مدرسه ساخت. برخی از این مدرسه‌ها به نام مدرس یا محل بنای آنها خوانده می‌شد؛ مثلاً مدارس اصفهان به خاطر مدرسان آنها (صدرالدین) به صدریه مشهور بودند[۱۵]. ابوشامه در این باره چنین گفته است:

«مدرسه‌هایی که نظام‌الملک ساخت در سراسر جهان زبانزد اند: هیچ شهر و روستایی از این مدرسه‌ها تهی نیست. حتی در جزیره ابن عمر که در گوشه دوردستی از جهان قرار گرفته است و چندان سرنشینی ندارد، مدرسه‌ای بزرگ ساخته شده است که اکنون آن را مدرسه «رضی الدین» می‌خوانند»[۱۶].

خواجه نظام‌الملک علاوه بر مدارس علمیه در برخی از شهرها مسجد و خانقاه هم بنا کرد. بسیاری از وزیران و امیران و حکام از نظام‌الملک در ساختن مدارس تقلید کردند؛ مثلاً تاج الملک (مقتول ۴۵۸ ق) که از رقیبان نظام‌الملک بود مدرسه تاجیه را در بغداد ساخت[۱۷][۱۸][۱۹][۲۰]. مدارسی که به دستور نظام‌الملک ساخته شدند ظاهراً بر دو گونه بودند: مدارسی در حکم مدارس ابتدایی و متوسطه که در شهرهای کوچگ و قرای پرجمعیت بنا می‌شدند و دیگر مدارس بزرگی که مرکز تعلیمات عالیه بود و در شهرهای بزرگ تأسیس می‌شدند.

در این عهد علاوه بر مدارس تعداد کثیری خانقاه و رباط برای صوفیان ساخته شد. رباط‌ها که در قرون اولیه هجری در مرزها، اردوگاه سربازان بودند؛ کم‌کم مفهومی مترادف با مسجد و مدرسه پیدا کردند. در ایران رباط‌ها مخصوص صوفیان و اهل عرفان و ریاضت بودند. مجلس درس و املا، علاوه بر مدرسه، مسجد، خانقاه و رباط در گنبد خانه یا بخشی از آرامگاه محصور و مسقف شخصی موسوم به خطیره هم تشکیل می‌شد. به تدریج قلمرو فرمانروایی سلاجقه به حدود ساسانیان رسید. نکته مهم اینکه در این دوره زبان فارسی، زبان رسمی مملکت و دیوان‌ها و سازمان‌های کشور پهناور ایران بود. این موضوع موجب رونق زبان فارسی شد. به علاوه، فرمانروایی سلجوقیان سبب انتشار زبان و ادب فارسی، در آسیای صغیر گردید.

محتوای درس

برنامه مدارس عبارت بود از زبان و ادبیات عرب، حدیث، تفسیر، فقه، اصول، منطق، حکمت، پزشکی، علوم ریاضی و آموزش فنی. این دروس را دانشمندان علوم و مبانی دین مدون کردند و در هر یک از رشته‌ها کتاب‌هایی نوشتند. در نتیجه، برنامه مدارس رو به تکامل نهاد. درس‌هایی که در هر مدرسه داده می‌شد، به اهمیت مدرسه، داشتن مدرس و موقوفه کافی بستگی داشت. در نظامیه‌ها تدریس علوم عقلی و فلسفی ممنوع بود و فقط علوم شرعی و کلامی تدریس می‌شد[۲۱][۲۲].

دانش‌آموزان نظامیه

یکی از شروط ورود به مدارس نظامیه داشتن مذهب بانیان این مدارس بود. از لحاظ معلومات، شرطی برای ورود دانش‌آموز قید نمی‌شد. ولی بدون تحصیلات مقدماتی یعنی خواندن و نوشتن و قرائت قرآن و شاید اندکی صرف و نحو زبان عربی که در مکتب می‌آموختند، یادگرفتن درس‌ها ممکن نبود. زیرا آموزش دروس متوسطه و عالی با هم صورت می‌گرفت. مدت تحصیل ممکن بود از ۱۵ تا ۲۰ سال طول بکشد.

بیشتر طلاب مدارس در علوم دینی تخصص پیدا می‌کردند. این دانشجویان در پایان تحصیل عموماً به کارهای مدرسی، دادرسی، پیش نمازی و وعظ می‌پرداختند. عده‌ای هم خود را برای مشاغل «دنیوی» مانند دبیری، شاعری، منجمی و پزشکی آماده می‌کردند. غالباً به هر یک از طلاب ماهانه کمک هزینه‌ای داده می‌شد. در مدرسه حجره‌هایی بود که طلاب به تنهایی، یا با دیگری در آنها زندگی می‌کردند. در پایان تحصیلات امتحان گرفتن مرسوم نبود. دانشجویان در جلسات بحث شرکت می‌کردند و استاد از توان آنها با خبر می‌شد. هر گاه دانشجویی کتابی در یکی از مواد تحصیلی به پایان می‌رساند و مدرسان او را شایسته تدریس و روایت می‌دانستند، پشت کتاب را امضا می‌کردند و اجازه تدریس می‌دادند[۲۳].

آموزگاران نظامیه

مدرسان مدارس را نظام‌الملک از بین علمای مشهور شافعی برمی‌گزید و پس از وی انتخاب مدرسان به عهده سلطان یا فرزندان او بود. برای آنکه از علما برای تدریس دعوت شود در نظامیه‌های بزرگ فرمانی از طرف خلیفه یا سلطان صادر می‌شد. در اکثر موارد، علاوه بر تدریس، نظارت بر اداره امور آموزشی و اداری مدرسه و اجرای شرایط وقف هم از وظایف علما محسوب می‌شد[۲۴]. مدرسان مدارس رسمی و وابسته به سلاطین همواره موظف بودند که ملاحظات سیاسی را رعایت کنند. امام محمد غزالی پس از کناره گیری از تدریس در نظامیه بغداد، عرفان و تصوف برگزید و از جدل و مناظره و رسم پیشین کناره گرفت و به وطنش طوس مراجعت کرد. او اوقاتش را به تعلیم طلاب و تربیت صوفیان می‌گذراند. وقتی در سال ۵۰۴ ق خلیفه و سلطان سنجر دوباره از او برای تدریس در نظامیه بغداد دعوت کردند، دعوت آنها را رد کرد و پاسخ نوشت:

«امروز قریب پانزده سال است که سه نذر کردم. یکی آنکه از هیچ سلطانی هیچ مالی قبول نکنم. دیگر آنکه به سلام هیچ سلطانی نروم و سوم آنکه مناظره نکنم. اگر در این، دل و وقت شوریده گردد هیچ کار دین و دنیا میسر نشود و در بغداد از مناظره کردن چاره نباشد و از سلام دار الخلافه امتناع نتوان کرد»[۲۵].

در همه مدارس به مدرسان، معیدان، وعاظ و طلاب مستمری و کمک هزینه پرداخت می‌شد که مقدار آن بستگی به اهمیت و مقام بانی مدرسه و مدرسان داشت. امام محمد غزالی در کتاب احیاء العلوم علما را به دو گروه طبقه‌بندی کرده است:

«گروهی که علم را بدون طمع و چشم داشت به مردم می‌رسانند و گروهی دیگر که در ازای کارشان بهایی می‌ستانند»[۲۶].

علمایی که با دستگاه خلافت کار می‌کردند، در ازای مستمری، در مناسبت‌های معمول به سلام دارالخلافه می‌رفتند و در مناظرات، که غالباً جنبه سیاسی داشت، شرکت می‌کردند.

روش تدریس

«تدریس در نظامیه بغداد از همان ابتدا مطالعه مستمر لازم داشت و بحث و تحقیق دائم. به علاوه تبحر در مناظره را ایجاب می‌کرد که وسیله تفوق در آن آشنایی با منطق بود و حتی با فلسفه. با این همه در محیط فقها و اهل کلام، فلسفه به قدری منفور بود که به هیچ وجه نمی‌بایست آشنایی با فلسفه از اقوال و افکار فقیه و مدرس ظاهر شود.»[۲۷][۲۸].

روش آموختن پیش از مغول بدین صورت بود که مدرس بر کرسی می‌نشست و مطالبی را که به نظرش می‌رسید، می‌گفت و در هر موضوعی اظهار نظر می‌کرد و طلاب می‌نوشتند و بعد به کتاب‌های مختلفی که در مدرسه بود، مراجعه می‌کردند. آنگاه دو به دو با هم مباحثه و دروس را کاملاً موشکافی می‌کردند. اگر شماره طلاب زیاد بود، دو معید در دو طرف استاد، سخنان او را تکرار می‌کردند تا همه بشنوند. برای مطالعه استادان و دانشجویان در هر مدرسه کتابخانه‌ای بود که همه به آسانی از آنجا کتاب امانت می‌گرفتند. ابن بطوطه که در سال ۷۲۷ قمری به بغداد سفر کرد درباره نحوه تدریس در آنجا نوشت که استاد با وقار روی کرسی می‌نشست و دو نفر معید برای تکرار درس و املای آن در طرفین وی قرار می‌گرفتند. احتمالاً در نظامیه‌ها هم به همین گونه عمل می‌شده است[۲۹].

صاحب نظران تعلیم و تربیت در دوره سلجوقی امام محمد غزالی

در پایان این بخش کتاب نظری می‌افکنیم بر دیدگاه‌های برخی از متفکران این دوره در خصوص تعلیم و تربیت. از جمله می‌توان از امام محمد غزالی نام برد که از مشهورترین صاحب نظران در زمینه تعلیم و تربیت در عصر سلجوقی و از استادان و مدرسان نظامیه بود. دیدگاه‌های او بیانگر رشد نظریه پردازی در زمینه تعلیم و تربیت است. در این دوره، علاوه بر غزالی می‌توان از خواجه نظام‌الملک و به ویژه علمای اسماعیلیه نام برد که روش‌ها و نگرشهای ویژه‌ای در زمینه تعلیم و تبلیغ داشتند؛ اما کمتر متن منسجمی از آنان بر جای مانده است. به این سبب به ذکر دیدگاه غزالی بسنده می‌کنیم.

امام محمد غزالی در سال ۴۵۰ قمری در توس به دنیا آمد. در مدارس توس مقدمات صرف و نحو و علوم دینی را فراگرفت. سپس در گرگان نزد ابونصر اسماعیلی، که از علمای عصر بود، تحصیلات خود را تعقیب کرد؛ سپس به توس بازگشت و به مدت سه سال آنچه را خوانده بود مرور کرد. سپس به نیشابور پایتخت خراسان رهسپار شد و نزد امام الحرمین ابوالمعالی جوینی بود تا در ادبیات، منطق، کلام، فقه، اصول و حدیث استاد شد و شروع به تألیف کرد.

غزالی در بیست و هشت سالگی به بغداد رفت و در ۴۸۴ قمری استاد نظامیه بغداد شد. او چهار سال در این سمت بود و بعد به قصد حج بغداد را ترک کرد. او بعد از ده سال سفر در پی کشف حقیقت، عرفان و تصوف به توس بازگشت و کتاب‌های احیاءالعلوم و المنقذ من الضلال را تألیف کرد. مهمترین کتاب او به فارسی کیمیای سعادت است که بیشتر آرای تربیتی خود را، در آن بیان کرده است. نثر پارسی غزالی، فصیح و شیوا و ساده است و در عباراتش روشنی و صراحت خاصی است که بیانگر توانایی او در نگارش به زبان پارسی است[۳۰]. از مطالعه احوال غزالی و بررسی تحولات و انقلابات فکری او به خوبی می‌توان دریافت که وی در تعلیم و تربیت عامه مردم دیدگاه خاص خود را دارد و بر آن است که تعالیم مذهبی، اخلاقی و اجتماعی باید متناسب با رشد و بلوغ فکری افراد جامعه باشد، در غیر این صورت نه تنها نتیجه مطلوبی به دست نمی‌آید، بلکه گاه نتیجه‌ای معکوس حاصل می‌شود. غزالی ضمن گزارشی از احوال خویش با صراحت به این معنا اشاره می‌کند و می‌گوید:

«از دوران بلوغ تا هم اکنون که سنم به پنجاه و اندی رسیده است، همواره خود را بر پهنه این دریای ژرفناک (تحقیق و پژوهش) می‌افکنم و همانند فردی جسور و گستاخ، در میان امواج متلاطم آن فرو می‌روم... بر مشکلات علمی یورش می‌برم... در ژرفای عقاید و افکار هر فرقه‌ای غوررسی می‌کنم.... تا سرانجام اسرار این فرقه‌ها را کشف کرده و امتیاز میان حق و باطل را بازیافته و به نوآوری‌های سخیف و بی‌بنیاد بدعتگزاران واقف و آگاه شوم.»

آرای غزالی در باب تربیت، در دو کتاب کیمیای سعادت و نصیحه الملوک به فارسی و سه رساله به عربی نوشته شده است. غزالی برای تربیت اهمیت زیادی قایل است و می‌گوید:

«دل پاک کودک چون گوهری نفیس است و نقش پذیر است چون موم؛ و از همه نقش‌ها خالی است؛ و چون زمینی پاک است که هر تخم که در آن افکنی بروید... هر کار که عظیم بود تخم آن در کودکی افکنده باشد».

به نظر غزالی زنی که طفل را شیر می‌دهد باید صالح و نیکو خصال و حلال خوار باشد. زیرا خوی بد از شیر به کودک سرایت می‌کند و بعد از بلوغ آثارش ظاهر می‌شود. منظور از تربیت سه چیز است:

  1. سعادت دین و دنیا؛
  2. خشنودی خدا؛
  3. تسلط بر نفس و تهذیب اخلاق و احیای شریعت نبوی.

در روش تربیتی او برنامه مکتب شامل خواندن و نوشتن، قرآن، تاریخ و حکایات پارسایان، سیرت صحابه و سلف، اشعاری که شهوت انگیز نباشد، اخلاق، ادب و روزی یک ساعت بازی بود. غزالی سه مرحله برای پرورش کودک ذکر می‌کند:

  • مرحله اول از هفت تا ده سالگی که باید کودک را به طهارت و خواندن نماز عادت دهند؛
  • مرحله دوم از ده سالگی تا بلوغ است که اگر طفل قصور کند باید تنبیه شود و باید در حضورش از کارهای زشت بد گفت و مذمت کرد؛
  • مرحله سوم زمان بلوغ است که در این مرحله باید علت آدابی را که قبلاً به وی آموخته‌اند بیان کنند.

غزالی شنیدن موسیقی و تفریح را برای کودکان مباح می‌داند و می‌نویسد:

«دنیا همه لهو و لعب است و روا نبود که سماع (موسیقی) حرام باشد به آن سبب که خوش است. چه خوشی‌ها همه حرام نیست و آنچه از خوشی‌ها حرام است نه از آن حرام است که خوش است؛ بلکه از آن حرام است که اندرو ضرری باشد و فسادی».

روش تعلیم و تربیت از نظر غزالی

  1. اولاً: مطالب را از راه تلقین باید در دل و سر کودک جای داد؛
  2. ثانیاً: طفل را باید تا آنجا که ممکن است تشویق و همیشه آبروی او را حفظ کرد تا شخصیت یابد.

غزالی می‌نویسد: چون کودک کار نیک کند و خوی نیکو در وی پدید آمد پدر یا معلم، وی را بدان مدح گوید و چیزی دهد وی را تا بدان شاد شود. در جایی دیگر می‌گوید:

«طفل اگر بیاموخت و بدان کار نکرد، پدر یا معلم نصیحت کند و پند دهد و او را از خدای عزوجل بترساند؛ ولیکن باید که این صحبت در خلوت بود تا شفقت باشد که نصیحت برملا، فضیحت کردن بود و آنجه گوید به لطف گوید نه به عنف.»

این نکات را رشید الدین و طواط در قطعه زیر آورده است:

گر نصیحت کنی به خلوت کن هر نصیحت که برملا باشد

که جز این شیوه نصیحت نیست أن نصیحت به جز فضیحت نیست

کمک نمی‌کند و اثری بر آن مترتب نیست. به فرموده او: گرمی دو هزار رطل می‌پیمایی

ثالثاً: هر چه به طفل آموخته شود، باید بدان عمل کند؛ زیرا علم مجرد و نظری به انسان

تا می نخوری نشایدت شیدایی

رابعاً: با کودکان باید به مهربانی رفتار کرد و از بازی آنان خوشحال شد و در شادی آنان شرکت کرد.

خامساً: تأدیب طفل باید حتی الامکان با تهدید انجام شود و در صورتی که مؤثر نیفتاد باید وی را زد.

سادساً: پدر باید حشمت خود را با فرزند نگاه دارد.

درباره دختران، غزالی محرومیت آنان را در جامعه آن روز متذکر می‌شود و توصیه می‌کند که به آنان با احساس و مدارا رفتار شود و همین که به سن بلوغ رسیدند، شوهرشان دهند. غزالی محل تربیت را خانه و سپس مکتب می‌داند. از نظر او، شاگرد باید معلم را گرامی دارد و از پدر عزیزتر. زیرا پدر سبب زندگی فانی و استاد موجب زندگی باقی است. معلم باید با تقوا و نیکوکار باشد[۳۱][۳۲].

نیز نگاه کنید به

مآخذ

  1. معین، محمد (1362)، فرهنگ فارسی، تهران: امیر کبیر، ج ۵، ص ۷۸۰.
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ محمدی، محمد (1352)، «سیر اندیشه و علم در جهان اسلام تا زمان ابوریحان و پس از او»، نشریه دانشکده الهیات، شماره ۱۶-۱۳، ص 22.
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ کسایی، نورالله (1374)، مدارس نظامیه و تاثیرات علمی و اجتماعی آن، تهران: امیرکبیر، شرکت کتابهای جیبی فرانکلین، ص 22
  4. محمدی، محمد (1352)، «سیر اندیشه و علم در جهان اسلام تا زمان ابوریحان و پس از او»، نشریه دانشکده الهیات، شماره ۱۶-۱۳، ص ۱۴.
  5. سلطان زاده، محمد( 1364)، تاریخ مدارس در ایران ( از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون)، تهران: نشر آگاه، سپهر خرد، ص ۱۰۷
  6. محمدی، محمد (1352)، «سیر اندیشه و علم در جهان اسلام تا زمان ابوریحان و پس از او»، نشریه دانشکده الهیات، شماره ۱۶-۱۳، ص ۱۶.
  7. محمدی، محمد (1352)، «سیر اندیشه و علم در جهان اسلام تا زمان ابوریحان و پس از او»، نشریه دانشکده الهیات، شماره ۱۶-۱۳، ص ۱۸.
  8. سیاست نامه، ص ۱۹۳.
  9. ابوالحسن، على بن زيد بيهقى، ابن فندق (1361)، تاریخ بیهق، تهران: فروغی، ص ۷۶.
  10. سلطان زاده، محمد( 1364)، تاریخ مدارس در ایران ( از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون)، تهران: نشر آگاه، سپهر خرد، ص ۱۱۲.
  11. فیلیپ، حتی، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تبریز: شفق تبریز، جلد2، ص ۷۸۸.
  12. بنداری اصفهانی، زبده‌النصر، ص ۶۶.
  13. سلطان زاده، محمد( 1364)، تاریخ مدارس در ایران ( از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون)، تهران: نشر آگاه، سپهر خرد، ص ۱۱۵.
  14. هندوشاه نخجوانی، تجارب السلف، ص ۲۷۱؛
  15. نفیسی، سعید، «مدرسه نظامیه بغداد»، مجله مهر، 2(2)، ص ۱۸.
  16. حمد شلبی، تاریخ آموزش در اسلام، ص ۱۰۱.
  17. ابن الأثير (1385)، الكامل فی التاريخ، بیروت: دار صادر، دار بیروت ج ۱۷، ص ۱۹۳.
  18. الماسی، علی محمد(1374)، تاریخ آموزش و پرورش اسلام و ایران، تهران: دانش امروز (امیر کبیر)، ص 308.
  19. مصاحب، غلامحسین، دائرةالمعارف فارسی، تهران: انتشارات فرانکلین، ج 1، ص ۹۵۱.
  20. سلطان زاده، محمد( 1364)، تاریخ مدارس در ایران ( از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون)، تهران: نشر آگاه، سپهر خرد، ص ۱۲۳.
  21. صدیق، عیسی (1319)، تاریخ مختصر آموزش و پرورش، تهران: شرکت طبع تهران، ص ۳۱۵.
  22. سلطان زاده، محمد( 1364)، تاریخ مدارس در ایران ( از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون)، تهران: نشر آگاه، سپهر خرد، ص ۱۲۰.
  23. صدیق، عیسی (1319)، تاریخ مختصر آموزش و پرورش، تهران: شرکت طبع تهران، ص ۳۱۹.
  24. عطار نیشابوری (1355)، تذکره اولیاء، تصحیح دکتر محمد استعلامی، تهران: زوار، ص ۸۱۵.
  25. همایی، جلال الدین (1356)، غزالی نامه، تهران: فروغی، ص ۲۱۱.
  26. ابومحمد غزالی، احیاء العلوم الدین، ص ۱۸۳.
  27. زرین کوب، عبدالحسین (1303)، فرار از مدرسه، تهران: انجمن آثار ملی، ص ۸۹ به بعد.
  28. راوندی، مرتضی ( 1367)، سیر فرهنگ و تاریخ تعلیم و تربیت در ایران و اروپا، تهران: انتشارات پگاه، ص ۴۹.
  29. ابن بطوطه (1359)، سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه دکتر علی موحد، تهران: ترجمه و نشر کتاب، جلد ۱، ص ۲۴۲.
  30. راوندی، مرتضی ( 1367)، سیر فرهنگ و تاریخ تعلیم و تربیت در ایران و اروپا، تهران: انتشارات پگاه، ص ۴۷.
  31. الماسی، علی محمد(1374)، تاریخ آموزش و پرورش اسلام و ایران، تهران: دانش امروز (امیر کبیر)، ص 347-349.
  32. صدیق، عیسی (1319)، تاریخ مختصر آموزش و پرورش، تهران: شرکت طبع تهران، ص ۳۳۰.

منبع اصلی

ملک، حسن (1387). کتاب ایران: تاریخ آموزش و پرورش در ایران. ویراستاری مرضیه مرآت نیا. تهران: موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.

نویسنده مقاله

حسن ملک