ادبیات حماسی
در لغت به معنای دلاوری و شجاعت است. حماسه از قدیمیترین انواع ادبی است، و آن شرح وقایع قبل از دوران تاریخی و گزارشی از روزگار نخستین است. حماسه بیان کنندهی آرمانهای ملت است در زمانی که تاریخ، اساطیر، خیال و حقیقت در هم میآمیزند. شاعر حماسه، مورخ ملت است[۱]. موضوعات شعر حماسی فارسی، شرح پهلوانی و ازخودگذشتگی شخصیتهای اساطیری و ملی در راه دفاع از اقوام و تمدن ایرانی است که به سبکی رزمی سروده شدهاست. حماسه در ادب فارسی از دیگر انواع ادبی غنیتر و متقدمتر است و البته این تقدم طبیعی مینماید؛ زیرا قبل از آنکه انسان به سرودن و بیان عواطف مدنی بپردازد، احساس خود را در برخورد با جهان اطراف به نمایش میگذارد و درواقع بشر بعد از بیان عین و جهان عینی (Objective) به جهان ذهنی (Subjective) پرداخت؛ چه، در آغاز انسان شاهد اعمال خدایان و پهلوانان بودهاست و حماسه، توصیف این مشاهده و نظاره است. این سیر در حرکت شعر حماسی به سوی شعر غنایی کاملاً محسوس است و از خصوصیات برجستهی شعر فارسی است؛ زیرا قصاید حماسی دربار غزنوی جای خود را به قصاید وصفی و غنایی سدههای بعد دادهاست[۲].
قدمت
از آنجا که حماسه به زندگی و اعمال پهلوانان میپردازد، نام «شعر پهلوانی» (Heroic poem) را بر آن نهادهاند. حماسه در آغاز سینه به سینه و به صورت شفاهی نقل میشد و عموماً به سبب نیاز و ضرورت به رشتهی کتابت درمیآمد، از این رو حماسهها از لحاظ قدمت سه دستهاند:
حماسهی سنتی
حماسهی سنتی (Traditional Epic) که اصلیترین نوع حماسه است و به آنها «حماسههای نخستینه» و «شفاهی» نیز میگویند مثل شاهنامهی منثور ابومنصوری، گرشاسب نامهی اسدی، بهمننامه، برزونامه و شاهنامهی فردوسی. روایت شاهنامهی فردوسی چون بقیه این آثار براساس کتب کهن، روایات پراکنده و قصص شفاهی است.
حماسههای ثانوی و ادبی
حماسههای ثانوی و ادبی (Literary Epic) که بر مبنای حماسههای قدیمی نوشته میشوند. در این نوع، شاعر موضوعی را ابداع میکند و براساس معیارهای قدیمی حماسه میسراید؛ چون بهشت گمشدهی میلتون.
حماسهی متأخر یا سومی
حماسهی متأخر یا سومی (Tertiary Epic) که از روی حماسهی ثانوی ساخته شدهاند، مثل داستانهای عامیانهای که براساس داستان رستم به نثری ساده نوشته شدهاست[۳].
تقسیم دیگری از حماسه وجود دارد که حماسهها را به دو دستهی «طبیعی و ملی» و منظومههای «حماسی مصنوع» تقسیم میکند[۴].
موضوع
از دیدگاه موضوع، حماسهها به انواع متنوعتری تقسیم میشوند:
- حماسهی اساطیریکه قدیمیترین نوع حماسه است. در ادب فارسی بخش اول شاهنامه تا داستان فریدون و ایاتکار زریران از این نوعاند؛
- حماسهی پهلوانی که جنبهی اساطیری هم دارد، مثل زندگی رستم در شاهنامه و بعضی جنبهی تاریخی دارند، مثل ظفرنامهی حمدالله مستوفی و شهنشاهنامهی صبا در دورهی بازگشت ادبی؛
- حماسههای دینی یا مذهبی، مثل خاوراننامهی ابن حسام و اردیبهشتنامهی سروش؛
- حماسههای عرفانی که خاص ادب فارسی است. همانند داستان حلاّج در تذکرةالاولیاء عطار، و نیز منطق الطیر او[۵].
از لحاظ صورت و شکل ظاهری حماسه انواع مختلف دارد که این تقسیمبندی در نزد محققان کمتر رواج دارد، مثل حماسههای اساطیری منظوم و منثور و حماسههای پهلوانی منظوم و منثور.
ویژگی ها
محققان برای حماسه بیش از ۲۰ ویژگی ذکر کردهاند[۶]، اما میتوان این مختصات را در چهار دسته بازنویسی کرد:
- دستهای از مختصات که مربوط به شخصیتهای حماسه و اعمال و رفتار آنهاست. چون نبرد قهرمان حماسه با پهلوانان دشمن، نبرد با غولان و دیوان، رفتن به سفرهای دور و دراز، عبور از هفت خوان،کُشتن اژدها و... از آنجاکه قهرمان حماسه، موجودی فوق طبیعی است و از نسل خدایان، در حماسههای ایرانی دارای عمر درازی است. ایزدبانویی در حماسه حضور دارد که معمولاً عاشق قهرمان حماسه میشود مثل عشق تهمینه مادر سهراب به رستم، عشق سودابه به سیاووش. اصولاً در اندک مواردی قهرمان حماسه، زن است و تنها در داستان رستم و سهراب این استثنا هست که یک پهلوان زن به نامگردآفرید وجود دارد، از دیگر شخصیتهای داستانهای حماسی، ضد قهرمان (Antagonist) است. رستم در مقابل افراسیاب، اهورامزدا در مقابل اهریمن. همین تقابل شخصیتها و اعمال آنان است که حماسه را به غمنامه (Tragedy) بدل مینماید، مثل داستان رستم و سهراب، رستم و اسفندیار. مرگ قهرمان در حماسه هم به دور از دیدگان مردم است؛
- مختصاتی که با زمان و مکان حماسه مرتبط است. عموماً حماسهها از ابهام زمانی و مکانی برخوردارند.گاهی از مکان جغرافیایی نام برده میشود، اما بهدرستی نمیدانیم؛
- مختصاتی که حالات جادویی در حماسه است، ازجمله شخصیتهای جادویی مثل سیمرغ، گیاهان جادویی مثل درخت گز در داستان رستم و اسفندیار و نیز اعمال آنان؛ مثل پروردن زال پدر رستم به دست سیمرغ، کمک به تولد رستم از پهلوی مادر که در آن سیمرغ به نقش ماما ظاهر گردید، از این دسته موجودات میتوان از اسب رستم هم نام برد؛
- مختصاتی که مربوط به اعمال و رفتار عمومی در حماسه است، نبرد تن به تن قهرمان و ضد قهرمان، اعمال و کارهای حیوانات و دیوان،کشتن حیوانات مهیب، رویین تنشدن، سخنگفتن با خدا، رجزخوانی دو قهرمان که معمولاً اموری خارق العاده میباشند، همراه با شگفتی و اعجاب که اصولا از منطقی حماسی پیروی میکند.
حماسه های ایرانی
آغاز حماسههای ایرانی و تکوین آنها قبل از زمان مهاجرت قوم آریایی به ایران و سکونت این قوم در ایران است. زمانی که این قوم به سرزمین ایران وارد شدند. داستانهای اساطیری خود را آوردند. این داستانها میان ایران و آریاییهای شاخهی شرقی - هندوان - مشترک است، مثل اسطورهی جمشید[۷]. از این رو حماسههای ملی ایران از روزگار پیش از مهاجرت به ایران آغاز شد و پس از ورود به ایران با افزایش عناصر جدید تکامل و توسعه یافت و در اواخر عهد ساسانی به حد کمال رسید[۸]. سیر تکاملی ادب حماسی در ایران در سه دوره است:
دورهی نخست
از اواخر قرن سوم هجری تا اواخر قرن ششم، که مهمترین حماسههای اساطیری و پهلوانی ایران به نظم و نثر درآمد، از شاهنامهی منثور ابومنصوری تا شاهنامهی استاد ابوالقاسم فردوسی.
دورهی دوم
از قرن ششم شروع میشود که در آن حماسههای تاریخی مورد توجه قرار میگیرند. در این دوره اندکاندک نظم داستانهای ملی متروک میشود. علت واقعی این امر مسایل سیاسی حاکم بر ایران و تسلط اقوام غیر ایرانی و نفوذ عوامل دینی و ضعف افتخارات نژادی و ملی است. حماسههای تاریخی که در باب رجال و مردان تاریخی است جانشین حماسههای ملی گشت، مثل اسکندرنامه از نظامی، شاهنشاهنامه از مجدالدین محمد پاییزی نسوی.
دورهی سوم
از اواخر قرن نهم به بعد است که علاوه بر حماسههای تاریخی، حماسههای دینی نیز مورد توجه قرار میگیرد[۹]. از این دستهی اخیر که عموماً به «حماسههای مصنوعی» تعبیر میشود، میتوان شاهنامهی حضرت شاهاسماعیل سرودهی عبدالله هاتفی (م ۹۲۷ق)، شهنامهی قاسم گنابادی شاعر قرن دهم هجری را نام برد.
مهمترین آثار حماسی فارسی
البته با ورود عرفان و تصوف در شعر فارسی حماسههای عرفانی همسنگ با حماسههای تاریخی و دینی رشد مییابد. مهمترین آثار حماسی فارسی عبارتند از:
۱) حماسههای اساطیری مانند مهریشت، زامیادیشت در اوستا، ایاتکار زریران و کارنامهی اردشیر بابکان به پهلوی، بخش نخست شاهنامهی فردوسی و گرشاسبنامهی اسدی طوسی، شاهنامهی ابوالموید بلخی و ابومنصوری؛
۲) حماسههای پهلوانی مانند بخش دوم شاهنامهی فردوسی تا مرگ رستم، داستان سمک عیار و حسین کرد شبستری؛
۳) حماسههای تاریخی مانند ظفرنامهی حمدالله مستوفی، شهنشاهنامهی صبا[۱۰]. برجستهترین این شاعران حماسی، فردوسی طوسی و اسدی طوسی هستند.
فردوسی
استاد ابوالقاسم فردوسی شاعر بزرگ حماسهسرای ایران، یکی از گویندگان مشهور و از مفاخر نامبردار ایران است. به دلیل همین عظمت مقام، داستان زندگی او با افسانهها آمیخته است. قدیمیترین مأخذی که از زندگی او در دست است، تذکرهی چهارمقاله از نظامیعروضی است که در ۵۵۰ ق به رشتهی تحریر درآمدهاست که حدود ۱۵۰ سال پس از فوت اوست. او در مقالهی شعر (مقالهی دوم) در حکایت نهم از داستان زندگی او چنین نقل میکند:
«استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین (دهقانهای) طوس بود. از دیهی که آن دیه را باژ خوانند از ناحیت طبران»[۱۱].
بعد از نظامی عروضی، البُنداری در ترجمهی عربی شاهنامه که در حدود ۶۲۰ق صورت گرفته از او یاد میکند، پس از البُنداری، زکریا بن محمدبن محمود قزوینی (م ۶۸۲ق) در آثار البلاد از او سخن میگوید و داستان معروف برخورد فردوسی با عنصری، عسجدی و فرخی را میآورد. پس از قزوینی، حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده که به سال ۷۳۰ق تحریر یافت، محمد عوفی در لباب الالباب در قرن هفتم، دولتشاه در تذکرة الشعرا در قرن نهم هم از فردوسی یاد میکنند. منابع و مآخذ متأخر به واسطه یا بیواسطه از منابع مذکور استفاده کردهاند. اصولاً در منابع مربوط به زندگی هر شاعری هرچه فاصلهی تاریخی افزایش یابد، صحّت منابع هم کاهش مییابد.
فردوسی که نام وی و پدرش مکرر و به اشکال مختلف در متون قدیمی با نام منصوربنحسن و براساس گفتهی البُنداری، ابوالقاسم منصوربنالحسنالفردوسی آمدهاست، کنیهاش ابوالقاسم است. دربارهی نام او روایات مختلف دیگری هم وجود دارد چون حسن، احمد و منصور و نام پدرش علی و اسحاقبن شرفشاه و احمدبنفرخ نیز ضبط شده است[۱۲].
براساس گفتهی چهار مقاله، اصل او از ده باژ بود در تبران از توابع طوس که میان طوس و نیشابور قرار داشت. تاریخ تولد او بهدرستی معلوم نیست اما شاید تاریخ محتمل تولد او حدود سالهای ۳۲۹ یا ۳۳۰ق باشد، زیرا او در زمان جلوس سلطان محمود غزنوی در ۳۸۷ق ۵۸ سال داشت:
بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت
در جای دیگر در اتمام شاهنامه گوید:
چو سال اندر آمد به هفتاد و یک
جوان بودم و چون جوانی گذشت
همی زیر شعر اندر آمد فلک
یعنی او در حدود سال ۴۰۰ق که شاهنامه را به پایان برد، ۷۱ سال داشت بنابراین تولّد او برابر با سال ۳۲۹ و ۳۳۰هجری است. نلدکه، تاریخ تولد او را ۳۲۳ یا ۳۲۴ق ذکر کرده^{۱} و فروزانفر هم این قول را ظاهراً درست میداند^{۲}. بنا به گفتهی نظامیعروضی او در زادگاه خود شوکتی تمام داشت و بینیاز از دیگران میزیست. او خود در شاهنامه به این مسئله اشاره کردهاست:
الا ای برآورده چرخ بلند چو بودم جوان برترم داشتی چه داری به پیری مرا مستمند به پیری مرا خوار بگذاشتی
اما فردوسی بر اثر سرودن شاهنامه به مدت ۳۰ سال سرمایه و مال خود را از دست داد و در پیری دچار تهیدستی شد:
به جای عنانم، عصا داد سال دو گوش و دو پای من آهو گرفت پراکنده شد مال و برگشت حال ... تهیدستی و سال نیرو گرفت
از شاهنامه چنین بر میآید که او علاوه بر زبان و ادب پارسی به ادب عربی هم آشنایی کامل داشته اما به درستی از کیفیت معلومات او اطلاعی در دست نیست. او در اوایل با علاقهی فراوان در پییافتن و جمعآوری افسانه و داستانهای ایرانی برآمد و خانوادهی او این محیط را برای او مهیا ساختند و تا موقعی که گرفتار فقر و تهیدستی نگشت، به دربار شاهان و جوایز ایشان توجهی ننمود[۱۳]. آغاز نظم شاهنامه ظاهراً بعد از قتل دقیقی شاعر در ۳۶۹ یا ۳۶۷ق است و نخستین داستان آن، داستان بیژن و منیژه یا رزم بیژن و گرازان است که از داستانهای مشهور قدیم است و چنین برمیآید فردوسی این داستان را از شاهنامهی ابومنصوری هم نگرفته؛ چه، فردوسی چند سال پس از مرگ دقیقی به این شاهنامه دست یافت و چنان که خود در مقدمهی این داستان آورده شخصی (بانویی) آن را از کتابی که در زمان باستان به تحریر درآمدهبود، برای او نقل کرده است:
بخواند آن بت مهربان داستان ز دفتر نوشته گه باستان
افزون بر این، فردوسی داستانهای منفرد دیگری چون داستان سهراب، اکوان دیو، رزمهای رستم را جداجدا نظم کردهاست^{۲}، اما ظاهراً تاریخ نظم داستانها مشخص نیست و به جز چند داستان اندک؛ نظیر داستان سیاووش که در ۳۸۷ق سروده و داستان کیخسرو که بلافاصله بعد از آن نظمگردیده و داستان شکار رستم در شکارگاه افراسیاب که در ۳۸۹ق منظوم شد، تاریخ بقیه را نمیتوان بهدرستی دریافت.
ظاهراً یکی از دوستان فردوسی نسخهای را که شاعر مقتول، دقیقی از آن استفاده کردهبود در اختیار او نهاد و فردوسی از روی شاهنامهی ابومنصوری نظم شاهنامه را آغاز کرد، بدین منظور که کتاب مدون و مرتبی ترتیب دهد. تاریخ این رویداد ظاهراً ۳۷۱ق بودهاست، زیرا فردوسی از اوضاع آشفتهی خراسان سخن میگوید که مربوط به حوادث و جنگ سخت میان آل سامان و آل بویه بودهاست.
فردوسی در آغاز شاهنامه در حمایت حُییَ قُتَیبه یا حسین قُتَیبه عامل طوس قرار داشت[۱۴]. غیر از او اشخاصی چون علیدیلم به عنوان نساخ و ابودلف به عنوان راوی او را یاری رساندند و بنا به گفتهی چهارمقاله، عامل طوس او را از پرداخت خراج معاف ساخت.
اینکه تذکرهنویسان او را «دهقان» نامیدهاند، نباید به معنی کشاورز و برزیگر گرفته شود؛ بلکه باید آن را به مفهوم قدیمی این واژه در نظر آورد یعنی زمیندار (مالک، ملّاک) یا دارنده زمین بزرگ که اصطلاحاً «دهخدا» منظور است. اینگروه از مردم در قرن چهارم در آزادی و توانگری میزیستند و از علایق اصلی آنان توجه به تاریخ و فرهنگ ملی ایران بودهاست. چه، در این قرن ایرانیان درپیاحیای دوبارهی رسوم و آیینهای قبل از اسلام بودند و خود را متعهد میدانستند تاریخ و فرهنگ ایرانی را تدوین کنند. یکی از این کارها، جمعآوری و تدوین داستانهای ملی بود که این داستانها تحت عنوان «خُتای نامک» گردآوری شدند. از قدیمیترین این مجموعهها در قرن چهارم، اثر منثور شاهنامهی ابوالموید بلخی و شاهنامهی ابوعلی محمد بن احمدالبلخی است و سومین شاهنامهی شناختهشده، شاهنامهی فردوسی است[۱۵].
منابع شاهنامه کتاب اوستا و تألیفات دیگر مربوط به اوستا چون بندهشن و دینکرت است. سخن از یزدان و اهریمن و روایات راجع به زرتشت و داستان آفرینش و حکایات کیومرث و شاهان کیان، و قصهی جم و فریدون و نظایر آن، از اوستاست. بعضی از این داستانها مانند داستان جم و کاوه و کیکاووس به افسانههای مشترک آریایی برمیگردد و حتی از افسانههای مشترک هند و اروپایی سرچشمه میگیرد، مثل داستان تغذیه زال از شیر حیوان، رویینتنی اسفندیار، داستان هفتخوان که در افسانههای جهان مشترک است، قصههایی مانند رستم و اسفندیار در شاهنامه بعد از دورهی هخامنشی از منابع دیگر ایرانیگرفته شدهاست، اغلب این مطالب در شاهنامهی پهلوی - خوتای نامک یا خُتای نامک -مندرج بود، داستان اسکندر هم از منابع یونانی به سریانی و به عربی انتقال یافت و از آنجا به منابع ایرانی پیوست.
مهمترین منبع شاهنامهی فردوسی، همانا شاهنامهی ابومنصوری است که به حکم ابومنصور محمدبن عبدالرزاق توسی در اوایل قرن چهارم جمعآوری گردید. آخرین شاهنامهسرای قبل از فردوسی، دقیقی توسی است که آغاز به نظم شاهنامه نمود و ۱۰۰۰ بیت از شاهنامهی دقیقی را که در شرح ظهور زرتشت و جنگ گشتاسب و ارجاسب است، فردوسی در شاهنامه آوردهاست.
دقیقی که اسم اصلی او ابومنصور محمدبناحمد است، دومین شاعری است که به نظم شاهنامه اقدام کرد وگویا لقب «دقیقی» را بنا به گفتهی عوفی به سبب دقّت معانی و رقّت الفاظ به دست آوردهاست. بعضی بر این باورند که این کلمه از دقیق به معنی آرد گرفته شده و شاید خود او یا پدرش یا اجدادش آردفروش بودهاند[۱۶]. ولادت او احتمالاً در حدود ۳۳۰ق اتفاق افتاد و در همان اوان جوانی در حدود سالهای ۳۶۵ تا ۳۷۰ق به قتل رسید[۱۷]. هدایت در مجمع الفصحا آورده که برخی او را بلخی میدانند و برخی سمرقندی[۱۸]. دقیقی بر آیین زرتشت بود و این از اشعاری که از او بر جای مانده آشکار است. دقیقی در اواخر عمرش به نظم شاهنامه پرداخت و همین نشان میدهد که او شاعری معروف بودهاست و فردوسی هم از او به عنوان شاعری گشادهزبان و کسی که سخن به خوبی میگوید و طبع روانی دارد، یاد میکند. او شاهنامه را به فرمان نوحبنمنصور سامانی (۸۷ - ۳۶۵ق) که داعیهی پرورش فرهنگ ایرانی داشت، به نظم آورد و ظاهراً این کار را بعد از ۳۴۶ق انجام داد، چون شاهنامهی ابومنصوری بعد از این تاریخ در خراسان مورد توجه قرارگرفت، اما دقیقی هنوز ۱۰۰۰ بیت از آن را نسرودهبود که به دست غلامی کشته شد. ۱۰۰۰ بیت دقیقی در شاهنامه با داستان گشتاسب و به تخت نشستن او آغاز میشود و با قصد ارجاسب تورانی در جنگ دوم علیه گشتاسب پایان مییابد و این سرانجامی غیرمنتظره و ناگهانی است. مطالب ۱۰۰۰ بیت دقیقی منطبق بر کتاب حماسی ایاتکار زریران است که ظاهراً در شاهنامهی ابومنصوری از آن استفاده شدهاست. این ۱۰۰۰ بیت دقیقی به نام گشتاسبنامه نیز معروف است که به همان وزن عروضی شاهنامه است. از دقیقی غیر از این ۱۰۰۰ بیت اشعار دیگری در مدح و چند قصیده باقی ماندهاست.
به هر روی فردوسی بعد از قتل دقیقی و به دست آوردن منابع مورد نیاز، در پی تدوین آنها برآمد و پس از ۳۰ سال رنج و تلاش در ۱ ۴۰ یا ۴۰۲ آن را به پایان رساند، اما این تاریخ ظاهراً مربوط به تجدید نظر نهایی فردوسی در اشعارش است و تاریخ اتمام نسخهی اول شاهنامه ۳۸۴ق میتواند باشد[۱۹]. فردوسی بر آن شد تا شاهنامه را به دربار پادشاهی که سزاوار آن است تقدیم کند و این سلطان بنا به آنچه تذکرهنویسان گفتهاند، سلطان محمود غزنوی بودهاست. این برخورد در ۶۵ یا ۶۶ سالگی فردوسی، یعنی حدود سالهای ۳۹۴ یا ۳۹۵ق اتفاق افتاد، زیرا بنابر آنچه گفتهاند فردوسی در این زمان دچار فقر و تهیدستی شدهبود و اموال و سرمایهی او از دست رفته و به دوران پیری و کهولت رسیدهبود. لذا به واسطهی یکی از وزرا به نام ابوالعباس فضل بن احمد اسفراینی به دربار سلطان غزنوی راه یافت تا شاهنامه را عرضه دارد. داستان این ملاقات را صاحب چهار مقاله چنین آوردهاست:
«فردوسی بودُلف را برگرفت و روی به حضرت نهاد به غزنین، به پایمردی خواجهی بزرگ احمد حسن کاتب، [شاهنامه] را عرضه کرد و قبول افتاد»[۲۰]
اما این وزیر در دربار سلطان غزنوی علیرغم مقام عالی و مرتبهی بلند، دشمنانی داشت که با چاپلوسی درپی تضعیف مقامش بودند و برای اینکه در این زمینه او را تحقیر نمایند به دیدهی تحقیر به فردوسی و اثر او مینگریستند و به فردوسی در نزد سلطان، تهمت رافضی و معتزلی بودن زدند و این بیت معروف را:
به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را
دلیل آوردند، سلطان به او ۲۰۰۰۰ درم بخشید و فردوسی از این درم و بخشش سلطان بهغایت رنجور گشت و صلهی سلطان را میان حمامی و فقاعی تقسیم نمود و از ترس عقوبت سلطان غزنوی شبانگاه از غزنین به سوی هرات رفت و از آنجا به طوس برگشت و شاهنامه را برداشت و به سوی مازندران نزد شهریاربن شروین پادشاه آن دیار رفت و در آنجا ۱۰۰ بیت در هجو محمود غزنوی سرود، اما این پادشاه هجونامهی فردوسی را صدهزار درم خرید. یکی از ابیات معروف این هجونامه این است:
چو اندر تبارش بزرگی نبود ندانست نام بزرگان شنود
محمود غزنوی بعدها از این برخورد پشیمان شد و برآن شد تا زحمت ۳۰ سالهی، استاد طوس را قدر بداند. نظامی عروضی این مطلب را اینگونه میآورد: در سنهی اربع عشرة و خمسمائة [سال ۵۱۴ق] به نشابور شنیدم از امیر معزی، که او گفت از امیر عبدالرزاق شنیدم به طوس، که او گفت: وقتی محمود به هندوستان بود و از آنجا بازگشتهبود ... در راه او متمرّدی بود، حصاری استوار داشت. دیگر روز محمود ... پیش او رسولی بفرستاد که فردا باید که پیش آیی و ... بارگاه ما را خدمت کنی و تشریف بپوشی و بازگردی، دیگر روز محمود برنشست و خواجهی بزرگ بر دست راست او همیراند که فرستاده بازگشتهبود و پیش سلطان همیآمد، سلطان با خواجه گفت چه جواب داده باشد؟ خواجه این بیت فردوسی بخواند:
اگر جز به کام من آید جواب من و گرز و میدان و افراسیاب
محمود گفت: این بیت کراست که مردی ازو همی زاید؟ گفت: بیچاره ابوالقاسم فردوسی راست که ۲۵ سال رنج برد و چنان کتابی تمام کرد و هیچ ثمره ندید. محمود گفت: سره کردی که مرا از آن یاد آوردی که من از آن پشیمان شدهام. آن آزاد مرد از من محروم ماند. به غزنین مرا یاد ده تا او را چیزی فرستم[۲۱]. اما محمود غزنوی وقتی در پی دادن صله به فردوسی برآمد که استاد طوس به پایان عمر خویش رسیده بود و در حالیکه در شهر طبران از یک در صلهی سلطان محمود میرسید، از در دیگر جنازهی فردوسی به بیرون میرفت و این حادثه ظاهراً مربوط به سال ۴۱۱ق است. پس از مرگ فردوسی واعظی در همان شهر از تدفین او در قبرستان مسلمانان جلوگیریکرد، زیرا به او تهمت رافضی نهادهبودند. لذا او را در ملک خودش در میان باغی دفن کردند که هنوز پابرجاست. از فردوسی دختری باقی ماندهبود که بعد از مرگش از دریافت صلههای سلطانی سر باز زد. و گویا پسری هم داشت که در زمان حیات پدر در سن ۳۷سالگی درگذشته است. او خود گفتهاست:
جوان را چو شد سال بر سیوهفت نه بر آرزو یافت گیتی برفت
اما آنچه امروز به نام شاهنامه معروف است نامی نیست که فردوسی بر آن نهاده باشد. در سرتاسر شاهنامه یکبار هم این واژه نیامدهاست. با این همه شاعران و نویسندگان آن را شاهنامه نامیدند، اسدی طوسی ۵۰ سال بعد از فردوسی گفتهاست:[۲۲]
که فردوسی طوسی پاکمغز به شهنامه گیتی بیاراستهست بدادهست داد سخنهای نغز بدان نامه نام نکو خواستهست
و یا نظامی عروضی دربارهی فردوسی گفته است:
«استاد ابوالقاسم فردوسی... شاهنامه را به نظم همی کرد»[۲۳].
نکتهی مهم این است که در قرون چهارم و پنجم نام عمومی کتابهای تاریخ باستان، شاهنامه بود که ظاهراً ترجمهای از خوتای نامک پهلوی بودهاست و این واژه بدین شکل در ساختار عروضی شاهنامه جای نمیگرفت، اما شکل دیگر آن - شهنامه - میتوانست به کار رود، اما آن هم در شاهنامه نیامدهاست. فردوسی در شاهنامه از کتاب خود گاهی با نامهای نامهی باستان، نامورنامهی باستان، نامهی نامور شهریار، نامهی شهریار و نامهی شهریاران یاد میکند زیرا یکی از معانی نامه، کتاب بودهاست. پس آنچه امروزه به شاهنامه معروف است بر نهادهی فردوسی نیست. شمار ابیات شاهنامه حدود ۶۰,۰۰۰ بیت است و گویا خود فردوسی هم به این عدد اشاره دارد و تعداد ابیات شاهنامه را شش بیور [ده هزار] آوردهاست:
... بدو ماندم این نامه را یادگار به شش بیور ابیاتش آمد شمار
اما آنچه امروزه در اغلب نسخهها باقی مانده بین ۴۸۰۰۰ بیت تا ۵۲۰۰۰ بیت نوسان دارد. بعضی از نسخ افزون بر ۵۵۰۰۰ بیت دارند که نشان میدهد ابیات آنها الحاقی است. وزن عروضی شاهنامه فعولن فعولن فعولن فعول است و در قالب معروف شعر فارسی - مثنوی - سروده شده که بسیار برای داستانسرایی مناسب است. شیوهی داستانسرایی فردوسی اینگونه است که ابتدا براعت استهلالگونهای را در آغاز داستان میآورد که در واقع چکیدهی آرای فردوسی در داستان است که معمولاً با دیدگاههای ارزشی همراه است و گاهی در آن به فراخور موضوع، مفاهیم فلسفی و کلامی هم طرح میشود همانند آغاز داستانهای «رستم و سهراب» و «رستم و اسفندیار». این رسم میان تراژدینویسان یونان مانند سوفوکلس و اوریپیدس و بعد از آنها هم رواج داشته است. بعد از مقدمه، فردوسی به اصل داستان میپردازد و با زبان و سبک خاص خود داستان را به انتها میرساند. نکتهی جالب آنکه فردوسی در تمام لحظات داستان، حضوری برجسته دارد وگاهی همدردی و همنوایی خود را با قهرمانان داستان نشان میدهد، که عموماً هنری و زیباست. مثلاً در داستان «رستم و سهراب» که از نمونههای عالی تراژدی در جهان است بعد از آنکه رستم، سهراب را به قتل میرساند و درمییابد که قهرمان کشته شده، فرزندش است، با دلی پر از اندوه میگوید:
که اکنون چه داری ز رستم نشان؟
که کم باد نامش ز گردنکشان
به دشنه جگرگاه پور دلیر
دریدم که رستم مماناد دیر...
افزون بر وجود سبک والا و عالی در شاهنامه، رعایت امانتداری در روایات کهن، وصف مناظر طبیعی، میدانهای جنگ، پهلوانان، آوردن پند و موعظه و حکمت چشمگیر است و البته دقت فردوسی در رعایت هنر داستانسرایی شاهنامه خود جای بحث مبسوط دارد[۲۴].
مشخصترین عناصر سبکی در شاهنامه، کاربرد فراوان واژگان با آواهای خاص مثل ز، ژ، ک، گ، ب، دقت درگزینش واژگان حماسی و بسامد فراوان حوزهی جنگ در واژگان و تصاویر و اندکی واژگان عربی است. از سوی دیگر محور مرکزی تشبیهات، تصاویر و تخیل موجود در شاهنامه توصیفات حماسی است، لذا تشبیهات طبیعی و حماسی از مهمترین خصایص شاهنامه است[۲۵]. علاوه بر این مواردی چون اسطورهشناسی، مردمشناسی، جامعهشناسی، روانشناسی و تاریخ را هم در شاهنامه فراوان میتوان یافت.
اهمیت شاهنامه نه تنها در ایران بلکه از همان قرون نخست تنظیم، در ممالک دیگر شناخته شد. اولین ترجمه از شاهنامه به دست البنداری الاصفهانی به عربی بین سالهای ۴-۶۲۰ق صورت گرفت، در ۹۱۶ق علی افندی آن را به ترکی منظوم ترجمه کرد. در اروپا هم ژول مول آن را به فرانسوی، شاک (Schack) و فریدریش روکِرت (Friedrich Ruckert) داستان رستم و سهراب را به آلمانی، اتکینسن (Atkinson) به انگلیسی ترجمه کردهاند. افزون بر این پیزی (pizzi) آن را به ایتالیایی و ژوکوفسکی (Joukovsky) به روسی ترجمه کردهاند[۲۶].
برای اینکه بهتر با هنر فردوسی آشنا شویم، یکی از داستانهای معروف شاهنامه را که شاید معروفترین آنها باشد، به نام «رستم و اسفندیار» از نظر میگذرانیم و در پایان خلاصهای از داستان را به زبان فردوسی در ۱۰۰ بیت میآوریم. اصل این داستان در نسخ مختلف شاهنامه ۱۶۶۵ بیت تا ۱۶۷۵ بیت است. در این داستان سه شخصیت اصلی حضور دارند: رستم، قهرمان و پهلوان اصلی شاهنامه که در این داستان افزون بر ۵۰۰ سال عمر دارد. اسفندیار، پهلوان رویینتن و مروج دین زرتشت و نقطهی مقابل رستم. او هم شاهزاده است و هم پهلوان و هیچکس جز او دارای این دو صفت نیست. تنها آرزویش این است که به سبب پهلوانیاش به پادشاهی برسد که سرانجام ناکام میماند. گشتاسب، پسر لهراسب و پدر اسفندیار است، کسی که در دو راهی پدر بودن و پادشاه بودن درمیماند و با وجود یادآوری جاماسب حکیم، دانسته اسفندیار را به کام مرگ میفرستد. به جز این شخصیتها کسان دیگری هم در این داستان حضور دارند اما اهمیت این سه بیشتر است[۲۷].
نقطهی اوج داستان، کشمکش میان رستم و اسفندیار است. نلدکه به نقل از اشپیگل میگوید: اسفندیار، پهلوان دینی موبدان است و از هر حیث بر رستم برتر بودهاست[۲۸]. او از پدرش گشتاسب فرمان میگیرد و به تحریک او به نبرد با رستم می شتابد و به بهانهی دعوت به دین بهی از رستم میخواهد که تسلیم شود اما رستم سر باز میزند. این بدین مفهوم استکه جنگ و نبرد بین این دو، حتمی و قریبالوقوع است. رستم بهدرستی میداند هر کس اسفندیار را بکشد در این دنیا به رنج میمیرد و در آن دنیا مکافات مییابد و اگر از در تسلیم در آید تمام زندگی پهلوانانهی گذشته را بر باد دادهاست. برخورد این دو درواقع برخورد آزادی و اسارت، پیری و جوانی، کهنه و نو، تعقل و تعبد، سرنوشت و اراده و در پایان برخورد زندگی و مرگ است[۲۹]. اسفندیار وقتی که رستم را در میان دو راهی قرار میدهد - بند و آرامش یا آزادی و مرگ - اوج داستان شکل میگیرد. رستم در حیرتی عظیم فرومیرود، حتی نیروی پهلوانی او اسفندیار را کارگر نمیافتد. بهناچار به دامن جادو متوسل میشود و گویا ساحت جادویی و متافیزیکی این پهلوان، اسفندیار را از پای درمیآورد و زمانی که رستم به دستان زال او را از پا درمیآورد، چشمان اسفندیار به حقایق گشوده میشود و همهی دلمشغولیهای زندگی گذران را ناچیز میداند. اسفندیار که در جایی ،از شیر رویینتر شده بود گویا رویینتنی او در مقابل چوب گز رستم، هیچ دفاعی ندارد. اسفندیار از همان نخست میدانست که رستم سزاوار بند نیست و از پدر میخواهد که او را به جنگ با دیگری بفرستد. اما گشتاسب که عامل اصلی این جنگ است به تخت بیش از پسر میاندیشَد. او در این داستان کشندهی پسر است و در تمام شاهنامه کسی تبهکارتر و دلآسودهتر از این فرزندکش نیست. درست برخلاف کیخسرو، گشتاسب، شهریار دسیسه و خودپرستی است[۳۰].
خلاصهی داستان «رستم و اسفندیار»
کنون خورد باید می خوشگوار درم دارد و نقل و جام نبید مرا نیست، فرخ مر آن را که هست که داند که بلبل چه گوید همی همی نالد از مرگ اسفندیار ز بلبل شنیدم یکی داستان که چون مست بازآمد اسفندیار چنین گفت با مادر اسفندیار مرا گفت چون کین لَهراسب شاه همه پادشاهی و لشکر تراست ترا بانوی شهر ایران کنم سیم روز گشتاسب آگاه شد بخواند آن زمان شاه، جاماسب را چو بشنید دانای ایران سُخَن همیگفت بدروز و بداخترم ورا هوش در زاولستان بود وزآنجا بیامد سوی هیرمند که می بوی مشک آید از جویبار... سر گوسفندی تواند برید ببخشای بر مردم تنگدست... به زیر گل اندر چه موید همی؟.. ندارد به جز ناله زو یادگار... که برخواند از گفتهی باستان دژم گشته از خانهی شهریار... که با من همی بد کند شهریار... بخواهی به مردی ز ارجاسب شاه... همان گنج با تخت و افسر تراست... به زور و به دل جنگ شیران کنم... که فرزند جویندهی گاه شد... همان فالگویان لهراسب را... نگه کرد آن زیجهای کَهن ببارید آتش همی بر سرم ... بدست تَهَم، پور دستان بود... همی بود ترسان ز بیم گزند...
بفرمود تا بهمن آمدش پیش هم از راه تا خان رستم بران سخنهای آن نامور پیشگاه هم اندر زمان دیدهبانش بدید ندانست مرد جوان زال را چنین داد پاسخ که اسفندیار بدل گفت بهمن که این رستمست یکی سنگ زان کوه خارا بکند نه جنبید رستم، نه بنهاد گور بزد پاشنه، سنگ بنداخت دور بدو گفت رستم که تا نام خویش بدو گفت من پور اسفندیار چو بشنید رستم ز بهمن سخن به پیش تو آیم کنون بیسپاه ندیدهست کس بند بر پای من پس از لشکر نامور صد سوار از این سو خروشی برآورد رخش تُهمتَن زخشک اندرآمد به رود چو بشنید گفتارش اسفندیار گوپیلتن را به بر در گرفت چنین پاسخ آوردش اسفندیار تو خود بند بر پای نه بیدرنگ بدو گفت رستم که ای نامدار ورا پندها داد ز اندازه بیش . مکن کار بر خویشتن بر گران... چو بشنید بهمن بیامد به راه.. سوی زاولستان فغان برکشید. بیفراخت آن خسروی یال را... نفرمودمان رامش و میگسار... و یا آفتاب سپیدهدم است؟... فروهشت زان کوهسار بلند... زواره همیکرد زین گونه شور... زواره بر او آفرین کرد و پور... نگویی، نیابی ز من کام خویش سر راستان بهمن نامدار... پراندیشه شد نامدار کهن... ز تو بشنوم هرچه فرمود شاه.. نه بگرفت پیل ژیان جای من . برفتند با فرخ اسفندیار... وزان روی اسب یل تاجبخش پیاده شد و داد یل را درود... فرود آمد از بارهی نامدار چوخشنود شد، آفرین برگرفت... که ای از یلان جهان یادگار... نباشد ز بند شهنشاه ننگ... همی جستم از داور کردگار که خرم کنم دل به دیدارتو نبیند مرا زنده با بند کس نشست از بر رخش چون پیل مست به گیتی منم زو کنون یادگار بدو گفت رستم که آرام گیر اگر من نرفتی به مازندران چه نازی بدین تاج گشتاسبی بدو گفت زال ای پسر این سخن چو شد روز، رستم بپوشید گبر کمندی به فتراک زین بر ببست تهمتن همی رفت نیزه به دست بیامد چنان تا لب هیرمند چو نزدیک گشتند پیر و جوان خروش آمد از بارهی هر دو مرد نهادند پیمان دو جنگی که کس نخستین به نیزه برآویختند چنین تا سنانها به هم برشکست گرفتند زان پس دوال کمر همی زور کرد این بر آن، آن بر این فرود آمد از رخش رستم چو باد بدو گفت سیمرغ، شاها چه بود تن رستم شیردل خسته شد همان رخش گویی که بیجان شدهست کنون چون بدیدم من آزار تو... که روشن روانم بر این است و بس... یکی گرزهی گاوپیکر به دست... ایا شاهزاده یل اسفندیار... چه گویی سخنهای نادلپذیر؟... به گردن برآورده گرز گران... بدین تازه آیین لهراسپی؟.. مگوی و جداکن سرش را زبن... نگهبان تن کرد بر گبر، ببر بر آن بارهی پیلپیکر نشست... چو بیرون شد از جایگاه نشست... همه دل پر از باد و لب پر ز پند.، دو شیر سرافراز و دو پهلوان تو گفتی بدرید دشت نبرد... نباشد برآن جنگ فریادرس همی خون ز جوشن فروریختند به شمشیر بردند ناچار دست... دو اسپ تکاور فروبرده سر نجنبید یک شیر بر پشت زین... سر نامور سوی بالا نهاد... که آمد از این سان نیازت به دود؟... از آن خستگی جان من بسته شد. ز پیکان تنش زار و پیچان شدهست... چو رستم بر آن تند بالا رسید نگه کرد مرغ اندر آن خستگی از و چار پیکان به بیرون کشید بر آن خستگیها بمالید پر یکی پر من تر بگردان به شیر به رستم نمود آن زمان راه خشک گزی دید بر خاک، سر بر هوا بدو گفت شاخی گزین راستتر بدان گز بود هوش اسفندیار بر آتش مراین چوب را راست کن چو آمد بر لشکر نامدار بدانست رستم که لابه به کار کمان را به زه کرد و آن تیر گز همی راند تیر گز اندر کمان به بادافره این گناهم مگیر خم آورد بالای سرو سَّهی نگون شد سر شاه یزدانپرست همآنگه سر نامبردار شاه چنین گفت پردانش اسفندیار بدین چوب شد روزگارم به سر ز تاج پدر بر سرم بد رسید بگفت این و برزد یکی تیزدم همآنگه برفت از تنش جان پاک همان مرغ روشندل او را بدید... بدید اندرو راه پیوستگی به منقار از آن خستگی خون کشید هم اندر زمان گشت بازیب و فر... بمال اندر آن خستگیهای تیر... همی آمد از باد او بوی مشک... نشست از برش مرغ فرمانروا سرش برترین و تنش کاستتر تو این چوب را خوارمایه مدار نگه کن یکی نغز پیکان کهن... که کین جوید از رزم اسفندیار... نیاید همی پیش اسفندیار که پیکانش را داده بُد آب رز سرخویش کرده سوی آسمان... تو ای آفرینندهی ماه و تیر... ازو دور شد دانش و فرهی بیفتاد چاچیکمانش ز دست... نگون اندرآمد ز پشت سیاه... که ای مرد دانای بهروزگار... ز سیمرغ وز رستم چارهگر... در گنج را جان من شد کلید که بر من ز گشتاسب آمد ستم تن خسته افگنده بر تیره خاک...سرآمد همه کار اسفندیار دلش باد شادان و تاجش بلند که جاوید بادا سر شهریار به گردن بداندیش او را کمند.
حکیم ابونصر علیبن احمد اسدی طوسی
حکیم ابونصر علیبن احمد اسدی طوسی از حماسهسرایان بزرگ ایرانی در قرن پنجم است. نام وی در تذکرهها و کتابهای تاریخ ادبی به همین شکل آمدهاست و خود شاعر در صفحهی پایانی کتاب الابنیه عن حقائق الادویه از ابومنصور موفقبن علی الهروی آورده:
«علیبن احمد الاسدی الطوسی الشاعر».
مولد او شهر طوس است. لذا با حماسهسرای بزرگ ایران -فردوسی - در یک شهر زاده شدهاند. از آغاز زندگی او اطلاع کافی در دست نیست و نمیتوان بهدرستی در این باره سخن گفت. دولتشاه سمرقندی در تذکرة الشعرا، افسانهای را از ارتباط اسدی و فردوسی آوردهاست[۳۱]. بر اساس این افسانه او استاد فردوسی است و فردوسی در واپسین لحظات عمر ۴۰۰۰ بیت از پایان شاهنامه را از او خواسته تا به نظم درآورد و اسدی رفت و «تا نماز دیگر چهارهزار بیت باقی شاهنامه را به نظم درآورد.» این افسانه کاملاً بیاساس است، اما همین امر باعث شد تا محققانی چون هرمان اِته و ادوارد براون قایل به وجود دو اسدی شوند و به پدر و پسری به نامهای ابونصر احمد بن منصور و علی حماسهسرای معروف باور یابند[۳۲]. این اقوال با توجه به قدیمیترین منابع دربارهی زندگی فردوسی مردود است؛ چه در هیچ مأخذی از شاگردی فردوسی در نزد اسدی یا استادی بدین نام سخن نرفته است و ۴۰۰۰ بیت آخر شاهنامه هیچ مغایرتی با دیگر جاهای شاهنامه ندارد و نشان میدهد که از خود فردوسی است. بههرروی تاریخ ولادت اسدی در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم و مصادف با اوضاع نابسامان خراسان است که غلبهی سلاجقه و برافتادن اقتدار غزنویان از مهمترین حوادث سیاسی این دوره است. لذا شاعر از مشرق ایران - خراسان - به سوی مغرب - آذربایجان -کوچ کرد و در آن دیار از صلهها و هدایای پادشاهان نخجوان و پادشاهان شدادی (۵۰۴-۴۵۶ق) بهرهمند شد[۳۳].
بعضی از تذکرهنویسان، نسب اسدی را به پادشاهان ایرانی میرسانند، اما هیچ سند معتبری در این باره ارایه نگشته است، ولی محتمل است که اسدی منسوب به قبیلهای عرب باشد که عدهای از گذشتگان بدین اسم شهرت داشتند و یا به جهت ولاء باشد که بسیاری از ایرانیان به قبایل عرب منسوب شدهاند[۳۴]. تاریخ وفات اسدی بنا به گفتهی هدایت ۴۶۵ق است[۳۵].
آثار اسدی شامل قصاید مناظره و گرشاسبنامه است.گرشاسبنامه اثر حماسی اوست که در قالب مثنوی است. نسخ مختلف آن از ۷ تا ۱۰ هزار بیت دارد و بر همان وزن عروضی شاهنامهی فردوسی است. اسدی آن را در ۴۵۸ق به پایان رسانده و به نام پادشاه نخجوان نظم کرده و از آنچه خودگفته درمییابیم که سه سال در سرودن آن وقت صرف شدهاست.
گرشاسب پهلوان بزرگ سیستان و عموی نریمان، نیای رستم است. داستان گرشاسب با شرح سلسلهی اجداد و انساب او آغاز میشود، بدینترتیب که از جمشید پسری به نام تور زاده میشود و از تور پسری به نام اَثرّط میآید و گرشاسب پسر اثرط است و از این مرحله سرگذشت گرشاسب آغاز میشود.گرشاسب به سفرهای دور و دراز به توران، افریقا و هند میرود و با حوادث خارقالعادهای روبرو میشود. نبرد با دیو و شگفتیهای موجود در جهان دوردست، که در واقع تصور ایرانیان از نواحی دوردست است، از نکات برجستهی این اثر است[۳۶]. منبع و مأخذ اسدی در نظم گرشاسبنامه، گرشاسبنامهی منثور ابوالمؤید بلخی شاعر و نویسندهی قرن چهارم است که ظاهراً جزیی از شاهنامهی ابومنصوری به شمار میرود[۳۷]. اگرچه نمیتوان گرشاسبنامهی اسدی را با شاهنامهی فردوسی مقایسه کرد، اما بهدلیلآنکه اثری کاملاً حماسی است، دارای خصایص منظومههای پهلوانی است و بنا به گفتهی ژول مول میتوان آن را با سندبادنامه یکی دانست[۳۸].
اسدی با سرودنگرشاسبنامه در واقع نوعی نظیرهگویی در برابر استاد فردوسی کردهاست و در مقابل رستم پهلوان داستانهای شاهنامه، او گرشاسب را با بعضی وجوه برتر ارایه کرده است[۳۹]. افزون بر این، او در این حکایات به وعظ و اندرز توجه دارد و معمولاً در آغاز بخشهای داستان به مسایل کلامی چون توحید، کیفیت خلقت، مبدأ و معاد میپردازد. اما گاهی اوقات به دلیل اغراق زیاد و وصفهای بیش از حد و آوردن تشبیهات عقلی و وهمی، شکل حماسی اثر را از بین میبرد و آن را تخیلی میکند و به ادب غنایی نزدیک میسازد، و این باعث میشود که برخلاف شاهنامه، تأثیر حماسی اثر او کمتر مشهود گردد. چنین برمیآید که او در این حماسه جز داستانپردازی و قصهسازی غایت دیگری در نظر نداشتهاست و این خلاف انگیزهی ملی فردوسی در حماسهسرایی است.
علاوه بر شعر، از اسدی، فرهنگی بر جای مانده که به لغت فَرس معروف است. اهمیت آن، در این استکه نخستین فرهنگ فارسی دری است و گویا اسدی نخستین بار به فرهنگنویسی پرداخته است. تاریخ تدوین فرهنگ مذکور بعد از اتمام گرشاسبنامه در ۴۵۸ق است.
نیز نگاه کنید به
مآخذ
- ↑ شمیسا، سیروس. انواع ادبی. تهران: نشر فردوس،1383، ص ۴۸.
- ↑ عبادیان، محمدرضا. تکوین غزل و نقش سعدی. تهران: نشر قطره،1379، ص ۱۲.
- ↑ شمیسا، سیروس. انواع ادبی. تهران: نشر فردوس،1383، ص ۵۲.
- ↑ صفا، ذبیحالله. حماسهسرایی در ایران. تهران: انتشارات فردوس، ۱۳۷۲، ص ۶.
- ↑ شمیسا، سیروس. انواع ادبی. تهران: نشر فردوس،1383، ص ۵۳.
- ↑ صفا، ذبیحالله. حماسهسرایی در ایران. تهران: انتشارات فردوس،1383 و شمیسا، سیروس. انواع ادبی. تهران: نشر فردوس،1383.
- ↑ کریستنسن، آرتور. نمونههای نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانهای ایرانیان (ژ. آموزگار، ا. تفضلی، مترجمان). تهران: نشر چشمه،۱۳۸۳.
- ↑ صفا، ذبیحالله. حماسهسرایی در ایران. تهران: انتشارات فردوس، ۱۳۷۲، ص ۲۸.
- ↑ رزمجو، قاسم . انواع ادبی. تهران: سمت، ۱۳۸۶، ص ۵۹
- ↑ شمیسا، سیروس. انواع ادبی. تهران: نشر فردوس،1383، ص ۵۹.
- ↑ نظامی عروضی. چهارمقاله (تصحیح: م. قزوینی و م. معین). تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۶، ص ۷۵.
- ↑ فروزانفر، بدیع الزمان. سخن و سخنوران. تهران: انتشارات زوار، ۱۳۶۸، ص ۴۵.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۸، ج ۱، ص ۴۶۳، همچنین رک به: 918 Encyclopedia of Islam, p ۲.
- ↑ نظامی عروضی. چهارمقاله (تصحیح: م. قزوینی و م. معین). تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۶، ص ۷۷.
- ↑ Encyclopedia
- ↑ فروزانفر، بدیع الزمان. سخن و سخنوران. تهران: انتشارات زوار، ۱۳۶۸، ص ۲۸.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۸، ج ۱، ص ۴۰۸ و فروزانفر، بدیع الزمان. سخن و سخنوران. تهران: انتشارات زوار، ۱۳۶۸، ص ۲۹.
- ↑ هدایت، ابوالقاسم. مجمع الفصحا. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی،۱۳۶۵، ج 1، ص ۲۱۴.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۸، ج ۱، ص ۴۱۳.
- ↑ نظامی عروضی. چهارمقاله (تصحیح: م. قزوینی و م. معین). تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۶، ص ۷۸.
- ↑ نظامی عروضی. چهارمقاله (تصحیح: م. قزوینی و م. معین). تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۶، ص ۸۲-۸۱.
- ↑ اسدی طوسی. گرشاسبنامه (تصحیح: م. موحد). تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۳، ص ۱۴
- ↑ نظامی عروضی. چهارمقاله (تصحیح: م. قزوینی و م. معین). تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۶، ص ۷۵،
- ↑ حمیدیان، سعید. درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی. تهران: نشر ناهید،۱۳۹۳
- ↑ شفیعی کدکنی، احمد. صور خیال در شعر فارسی. تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۷۰، ص ۴۴۰.
- ↑ صفا، ذبیحالله. حماسهسرایی در ایران. تهران: انتشارات فردوس، ۱۳۷۲، ص ۲۱۲-۲۱۵.
- ↑ اسلامی ندوشن، هوشنگ. داستان داستانها. تهران: انتشارات توس،۱۳۷۴، ص ۲۶۷.۲۹۹.
- ↑ Nöldeke, T. Das Iranische Nationalepos [حماسه ملی ایران] (بزرگ علوی، مترجم). تهران: نگاه، ص ۱۱۴.
- ↑ اسلامی ندوشن، محمدعلی. داستان داستانها: رستم و اسفندیار در شاهنامه. تهران: شرکت سهامی انتشار، ۱۴۰۱، ص ۹۵.
- ↑ مسکوب، شاهرخ. مقدمهای بر رستم و اسفندیار. تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۲، ص ۱۶.
- ↑ دولتشاه سمرقندی. تذکرةالشعراء. تهران: پدیدهخاور، 1338، ص ۱۶.
- ↑ E.G.Brown: A Literary History of persia vol:Il p:148
- ↑ ۱. شوشتری، قاضی نورالله: مجالس المؤمنین، مجلس دوازدهم، هدایت: مجمع الفصحا، ج ۱، ص ۱۰۷.
- ↑ فروزانفر، بدیع الزمان. سخن و سخنوران. تهران: انتشارات زوار، ۱۳۶۸، ص ۴۳۹.
- ↑ فروزانفر، بدیع الزمان. سخن و سخنوران. تهران: انتشارات زوار، ۱۳۶۸، ص ۴۳۹.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۸، ج ۲، ص ۴۰۸.
- ↑ فروزانفر، بدیع الزمان. سخن و سخنوران. تهران: انتشارات زوار، ۱۳۶۸، ص ۴۴۳
- ↑ مول، ژول. مقدمه بر شاهنامه فردوسی (در شاهنامه، ویرایش ژول مول). پاریس: نشر مول، ۱۸۳۷–۱۸۷۸، ج ۱، ص ۵۸
- ↑ رضازاده شفق، صادق. تاریخ ادبیات ایران. تهران: آهنگ، ۱۳۶۹، ص ۲۴۶.
منبع اصلی
تمیم داری، احمد (1379). کتاب ایران: تاریخ ادب فارسی: مکتب ها، دورها، سبک ها و انواع ادبی. تهران: موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.
نویسنده مقاله
احمد تمیم داری