ادب غنایی
ادب غنایی اشعار و آثاری است که احساسات و عواطف شخصی و خصوصی را بیان میکند. در این نوع شعر، حس از تخیل اهمیت بیشتری داردکه در واقع خیالانگیزی از حس ناشی میشود[۱]. در ادب غنایی حس بدان معناست که انسان از صور ادراکی متأثر شود و این تأثر انواع مختلفی مانند لذت، غم، شادی و... داشته باشد. این نوع اشعار در یونان قدیم با نواختن سازی به نام لیر (lyre) خوانده میشد، بدین سبب به آن «آوازی» یا «لیریک» میگفتند. در ایران نیز احتمالا این رسم وجود داشته و اشعار غنایی را همراه با آهنگ و موسیقی میخواندهاند و این کار توسط افرادی که به آنها «خنیاگر» گفته میشد صورت میگرفت و این نوع اشعار راگاه «قول» یا «غزل» میگفتند.
شعر غنایی فارسی معمولاً عاشقانه است که همین نوع شعر در سیر تحول خود شکل عارفانه هم مییابد اما از قدیم ادبا و علمای ایرانی موضوعات مختلفی در غزل بیان میکردند: مدح، هجو، فخر، سوگند، شکایت، عرفان، نگرانی از زندگی، شرابنامه (خمریه)، زنداننامه (حبسیه)، دوستینامه (اخوانیات)، اشعار سرگرم کننده و تفننی چون لغز و معما، شعر بیمعنی، ماده تاریخ، مناظره، مفاخره، وصف طبیعت، شهرها، اطلال و دمن، اسب، شتر[۲]. این موضوعات در شعر فارسی در انواع قالبها میآید از جمله: رباعی، قطعه، دوبیتی، قصیده، غزل، ترجیع بند، ترکیب بند، مسمط، مستزاد و مثنوی که مهمترین قالبهای نوع غنایی است، نخستین نمونههای شعر غنایی فارسی را باید در اشعار آغازین زبان دری جستجو کرد اشعار شاعرانی چون محمود وراق، فیروز مشرقی، شهید بلخی و.... در سرود این شاعران آنچه اهمیت دارد وصف است؛ چون توصیف باعث تحریک و برانگیختن سخن میشود. این توصیفات مستقیم یا غیرمستقیم است و آنچه وصف نامیده میشود در واقع بیان یک حالت، شکل و بُعد است، مثل وصف یک دشت، کوه، جنگل، شادی، هیجان و غم.
گاهی وصف با اغراق همراه است و بدین واسطه شاعر معانی بزرگ را خرد و معانی خرد را بزرگ میکند و اگر این در مورد اشیاء بهکار رود، «وصف شاعرانه» پدید میآید[۳]. اگر وصف در بیان مفاخر خود یا قوم یا تبار خود باشد «مفاخره» پدید میآید. اگر توصیف مربوط به حالات میان عاشق و معشوق باشد «غزل» و اگر این وصف دربارهی عزیز از دست رفته باشد «مرثیه» یا «رثا»ست. زمانی که توصیف به تمجید و تملق کشانده شود «مدح» است و اگر دربارهی کسی به دیدهی تحقیر و تهدید باشد، «هجو» و «هجا»ست. در تمام موارد فوق تفاوت بارز در طبع است[۴].گاهی شعر غنایی در بیان حالات شاعر یا شخص در حبس است و شاعر زندان و دوران اسارت را توصیف میکند که «حبسیه» نامیده میشود.گاهی توصیف با حالاتی از شوخی و طنز همراه است و گاهی با مطایبه و خنده، در نوع غنایی «مناجات» هم یافت میشود و همینگونه «شکایت» یا «بّثالشکوی». «ساقینامه» هم در ادب غنایی رواج داردکه شاعر وصفی از شراب و میخانه و ساقی میآورد. در ادب فارسی از موضوعات یادشده مدح، غزل، حبسیه، مرثیه، هزل و طنز و هجو، خمریه و ساقینامه بیشتر مورد توجه است، البته نمونههای دیگری هم مثل «شهرآشوب» و «ماده تاریخ» و... یافت میشود. برای اینکه روند ادب غنایی را بهتر بشناسیم، قالبهای رایج آن را از نظر میگذرانیم و با نگرش به سیر تاریخی این شکلها و قالبها، تصویری از ادب غنایی ارایه میشود. این تقسیم بندی در یازده عنوان به ترتیب ذیل خواهد آمد:
رُباعی
رُباعی منسوب به رُباع به معنی چهارگان است؛ چه هرچیزیکه دارای چهار جزء باشد «رُباع» نامیده میشود. در اصطلاح «رباعی» شعری است که دارای چهار جزء یا مصراع است و گاهی در آثار قُدما دوبیتی خوانده میشود'. طرح قافیه در رباعی بر اساس تصریع بیت اول و پیروی مصراع آخر از قافیهی بیت اول است و کاربرد این طرح قافیه در مصراع سوم اختیاری است به عنوان مثال اگر قافیه در مصراع اول الف باشد در مصراع دوم و چهارم هم الف است، ولی در مصراع سوم اختیاری است یعنی ممکن است الف باشد یا ب یا ...)، طرح قافیه در رباعی به صورت ذیل است:
۱) ___-الف
۳) _______-(الف/ب/...)
۲) ____الف ۴) ______-الف
اگر مصراع سوم در رباعی مقفی باشد آن رباعی را «مُصرع» و اگر مصراع سوم بیقافیه باشد آن را «خصی» میخوانند[۵]. رباعی به خاطر شکل ظاهری چهار مصراعی خود در بعضی از آثار قدیمی «چهارخانه» یا «چهاردانه» نامیده شد. و گاهی به خاطر مضمون آن ترانه ذکر کردند. افزون بر شکل نسبتاً خاص، رباعی از وزن عروضی ویژهای برخوردار است. این امر را از دیرباز قدما لحاظ کردهاند. شمسقیس در کتاب المعجم فی معاییر الاشعار العجم افسانهی پیدا شدن وزن رباعی را [یا ترانه] را به رودکی شاعر نسبت میدهد. براین اساس برحسب تصادف، روزی رودکی در حین گردش در غزنین به کودکی بر خورد که به هنگام گردوبازی با زبان کودکانه در گفتار خود سجع متوازن و متوازی به کار میبرد و در اثنای بازی جملهایگفت[۶]:
«غلتان غلتان همی رود تا بُن گو»
رودکی این گفتار پسرک را پسندید و براساس تتبع و مقایسهی آن با اوزان عروضی، وزن آن را از شعبات وزن هزج استخراج کرد[۷]. با توجه به این افسانه میتوان دریافت که رباعی شعری است که وزن عروضی آن از سرودههای مردم است[۸]. ژیلبر لازار فرانسوی منشأ وزن رباعی را در ترانههای ایرانی میجوید. از این لحاظ رباعی به دلیل آنکه با موسیقی آمیختهاست، یادآور سنتهای شعری پیش از اسلام است و از سوی دیگر چون وزن هزج در فهلویات و اشعار عامیانهی مردم حضور مشخص دارد، میتوان این نظر را مقبول دانست.
وزن رباعی براساس آخرین تحقیقات علمی از وزن اصلی آن یعنی: «مفعول مفاعیل مفاعیل فعل» که اصطلاحاً «هزج مشخص اخرب مکفوف مجبوب» نامیده میشود، به دست میآید و براساس تغییراتی که در ارکان عروضی و ساختار هجایی آن داده میشود تا دوازده وزن گسترش مییابد[۹].
عدهای بر این باورند که رباعی منشأ ترکی دارد و از آسیای مرکزی به ایران راه یافتهاست، اما این احتمال در هیچ سندی در دورههای قبل به دست نیامدهاست. فقط در اشعار منوچهری دامغانی شاعر قرن پنجم به گونهای مبهم اشاره شدهاست. ظاهراً این احتمال از آنجا پیش آمده است که نوعی شعر شبیه به رباعی که اصطلاحاً «هایکو» نامیده میشود، در چین و ترکستان رواج داشته است.
از نظر محتوا
در ادب فارسی رباعی از نظر محتوا سه گونه است.
- رباعی عاشقانه یا رباعیّات قدیم که در اشعار شاعران دورهی اول و دوم در حوزههای شرق و خراسان و آذربایجان یافت میشود، مثل رودکی، فرخی، منوچهری، مُعزی و...
- رباعی صوفیانه، گویا نقطهی آغاز این نوع رباعیات، رباعیات ابوسعید است و با عطار و مولوی به اوج خود میرسد؛
- رباعی فلسفی.
اهمیت رباعیات صوفیانه قابل تأمل است، به دلیل آنکه صوفیه هیچگاه با نوع ادبی رسمی و درباری - قصیده -کاری نداشتند و به رباعی علاقهمند بودند؛ چه مخاطب آنان مردم کوچه و بازار بودند و صوفیه در آغاز به همین سبک مینوشتند و مجلس میگفتند. از دیگر صوفیان رباعیسرا در ادب فارسی، ابوالعباس قصاب آملی در قرن چهارم، ابوالحسن خرقانی، خواجه عبدالله انصاری، محمد غزالی در قرن پنجم، احمد غزالی، عینالقضاة، احمد جام، ابوالفضل میبدی، روزبهان بقلی شیرازی، مجدالدین بغدادی در قرن ششم، نجمالدین کبری، اوحدالدین کرمانی، نجمالدین رازی، سیفالدین باخرزی در قرن هفتم هستند. میتوان گفت اکثر صوفیان ایرانی به سرودن رباعی تمایل داشتند در این میان اهمیت ابوسعید ابیالخیر از همه بیشتر است؛ چه آنکه با سرودن رباعیهای عارفانه حتی پیش از سنایی، عرفان را وارد شعر فارسی ساخت.
فضل الله بن ابیالخیر معروف به بوسعید مهنه، از عرفا و محدثّان قرن پنجم هجری است. سرگذشت زندگی او در قرن ۶ از سوی نوادگان او مدون گشت. او در ۳۵۷ق در روز یکشنبه، ماه محرم تولد یافت۱. ظاهراً پدرش اهل عرفان و تصوف بودهاست و به نام بابو بوالخیر معروف بوده و با سلطان محمود مراوده داشته است. بوسعید در کودکی به همراه پدر خویش در مجلس سماع درویشان حضور مییافت. او در نزد خواجه امام ابومحمد عیاری قرآن فراگرفت[۱۰] و ظاهراً در نزد او اشعار دوران جاهِلی را آموخت. در نزد ابوالقاسم بشر یاسین با تصوف آشنا گشت و به گفتهی خودش مسلمانی را از وی آموخت. ابوالقاسم بشر عنایت خاصی به بوسعید داشت و نمونهی این توجهات را کتابها ضبط کردهاند و حتی ابوسعید در بسیاری مواقع اشعار او را میخواند[۱۱].
ابوسعید در مرو در درس ابوعبدالله الحضری فقه را فراگرفت و در فقه شافعی مهارت خاصی یافت. بعد از مرگ الحضری، او در درس ابوبکر قفال حضور مییافت پس از او در درس ابوعلی زاهر در سرخس حدیث و تفسیر میآموخت. در درس او «بامداد تفسیر خواندی و نماز پیشین علم اصول وکلام، نماز دیگر احادیث رسولالله»[۱۲]، او در سرخس با ابوالفضل حسن آشناگشت که در طریقت شیخ بود و مرید ابونصر سراج ملقب به «طاووسالفقرا» و صاحب کتاب اللمع. بوسعید در سرخس سر از خانقاه درآورد و این راه را به سبب راهنمایی عاقلی دیوانهنما به نام لقمان سرخسی یا لقمان مجنون، یافت. به گفتهی محمد منور در اسرار التوحید، بوسعید هرچه داشت از پیر ابوالفضل بود و همهی درجات علمی و کمالات معنوی بوسعید مدیون نظر اوست[۱۳]. بوسعید در خانقاه او به مَستکی تبدیل گشت که از همهی دروس زمانه دست شست و به ریاضت و عبادت در گوشهای میپرداخت. او پس از هفت سال ریاضت به دیدار ابوالعباس قصاب آملی به شهر آمل در خراسان قدیم میشتافت و گویا هنگام این سفر سی ساله بودهاست و بعد از رحلت پیر ابوالفضل به این دیدار اقدام کردهاست. او یک سال در آمل توقفکرد و از ابوالعباس قصاب خرقه ستد و به مهنه بازگشت.
روایتی در اسرارالتوحید آمده که او از عبدالرحمن سلمی خرقه دریافت[۱۴]. بوسعید در مهنه و سپس چندی در نیشابور به سلوک و ارشاد مشغول گشت و به ریاضات سخت اقدام میکرد؛ به گونهای که از قول او آوردهاند:
«در بینایی کور بودیم، در شنوایی کر بودیم و در گویایی گنگ بودیم، یک سال باکس سخن نگفتیم، نام دیوانگی بر ما نهادند[۱۵].»
او پس از ۸۳ سال و چهار ماه زندگی در روز پنجشنبه ماه شعبان ۴۴۰ق درگذشت[۱۶]. از حوادث برجستهی زندگی بوسعید دیدار و ملاقات او با ابوعلیسینا فیلسوف بزرگ است.گویا میان این دو استاد مکاتباتی هم وجود داشتهاست. در پایان این دیدارکه سه شبانه روز به طول انجامید، از بوعلی دربارهی بوسعید پرسیدند، گفت:
«هرچه من میدانم او میبیند»
و از بوسعید دربارهی بوعلی پرسیدند، گفت:
«هرچه ما میبینیم او میداند[۱۷].»
براساس آنچه در کتابهای مربوط به او آمده و آنچه از سخنان او دریافت میشود، نظر او این است که شادخواری و سبکروحی اهمیت فراوان دارد و اهمیت زهد در مقهورداشتن هواهای نفسانی است[۱۸]. محور فکری تصوف او در زهد و مبارزه با نفس، عدم ستیزه با خوشی، جز حق ندیدن و ترک خودبینی است. البته اندکی از جلوههای ملایم وحدت وجود در آرای او وجود دارد که فکر حلاج و بایزید را به خاطر میآورد.
بوسعید به نقل از بعضی منابع، اصلاً خود شعر نگفت، ولی اشعار عربی و فارسی را در مجلس خود نقل میکرد که سرودهی دیگران است. اینک آنچه به او نسبت میدهند، حدود ۱۵۰۰ بیت است که متأسفانه بیشتر، اشعار شاعران قرون بعد از شیخ است که نسخهنویسان آنها را انتحال کردند. اما مجموع چند رباعی را که مستقیم یا غیرمستقیم به شیخ نسبت دادهاند میتوان احتمالاً از آن عارف بزرگ دانست[۱۹].
در قرن نهم عبیداللهبن محمد شاشی معروف به خواجهی احرار (م ۸۹۵ق) در شرح رباعی بوسعید، رسالهی حورائیه را نگاشت که مرحوم بهمنیار در خاتمهی اسرارالتوحید آن را آوردهاست. خواجهی احرار رباعی زیر را شرح کرده است:
حورا به نظارهٔ نگارم صف زد
رضوان به عجب بماند و کف بر کف زد
آن خال سیه بر آن رخ مطرف زد
ابدال ز بیم چنگ در مُصْحَف زد
او در شرحی کاملاً ذوقی و شهودی از این رباعی میآورد: این رباعی یاددهنده است آن حالی را که ارواح محبان را در آن حال به صدهزار ذوق و شوق، رجوع به حق سبحانه خواهد بود[۲۰]. او به تفسیر و تأویل نمادین رباعی میپردازد؛ حورا، فرشتگانی که در حال مرگ بر انسان نازل میشوند؛ نگار، اشاره به روح انسانی است؛ رضوان، نماد عقل است که پاسبان بهشت دل است؛ خال سیاه، نشانهی مذلت و خواری و انکسار است که در شخص در حال مرگ ظاهر میشود؛ ابدال، نماد قوای انسانی است که در حال تحول است؛ و منظور از مُصحف، حقیقت انسانی و مظهریت انسان است؛ و چنگ زدن ایشان، اشاره به درآویختن قوای انسانی به روح است. از دیگر مضامین برجسته در رباعیات او رابطهی میان عشق و بندگی و آزادگی است که گویا برگرفته از سخن قصاب آملی است که:
«تا آزاد نباشی بنده نگردی[۲۱]:»
آزادی و عشق چون همی نامد راست
بنده شدم و نهادم از یکسو خواست
زین پس چونان که داردم دوست رواست
گفتار و خصومت از میانه برخاست
وافریادا ز عشق وافریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ورنه من و عشق و هرچه بادا بادا
چشمی دارم همه پر از دیدن دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوان
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست
در دیده بهجای خواب آب است مرا
زیرا که بدیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خواب است مرا
از واقعهای ترا خبر خواهم کرد
و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک برخواهم کرد.
خیام
این نوع رباعی با سرودههای خیام به اوج خود میرسد. به گزارش چهارمقاله در مقالهی نجوم، خواجه امام عمر خیامی چچةالحق، حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم الخیامی در نیشابور متولد شد و گویا اصالتاً از همان شهر است. از آغاز زندگی او اطلاع چندانی نیست و از مختصر اطلاعات بهدستآمده مشخص میشود که بلاد خراسان را دیده و حتی به بغداد و به روایتی به زیارت حج رفتهاست[۲۲]. با توجه به تحقیقات مرحوم اقبال آشتیانی، خیام از شاگردان ابن سیناست؛ چه، خیام در جواب یکی از شاگردان ابن سینا رسالهی کون و مکان را در ۴۷۳ق نگاشت[۲۳]. براین اساس، او در زمان درگذشت بوعلی در ۴۲۸ق جوانی پخته و کامل بودهاست و میتوان حدس زد که در آغاز قرن پنجم ولادت یافته باشد[۲۴]. بعضی بر این باورند که او تا ۵۳۰ق زیسته و عمری طولانی داشتهاست. چهار مقاله زندگی او را تا ۵۰۶ق ذکر میکند، اما در ادامه میگوید قبل از ۵۳۰ق درگذشت[۲۵]. مرحوم اقبال آشتیانی ۵۱۷ق را سال وفات او میداند.
از زندگی او داستانهایی نقل میکنند مبنی بر اینکه کتابی را هفت بار در اصفهان خواند و سپس در بازگشت به نیشابور آن را از حفظ نوشت.گفتهاند غزالی صوفی معروف با او دیداری داشتهاست و در ایام کودکی سنجر، او را که به مرض آبله دچار شدهبود مداوا کرد. عدهای گفتهاند فقها با خیام مخالفت میکردند و رشیدالدین فضلالله از دوستی حسن صباح، خواجه نظامالملک و خیام سخن میگوید، که در اوان کودکی در نزدیک استاد درس میخواندند. از حوادث مهم زندگی او تدوین و ترتیب «تقویم جلالی» است که در ۴۶۷ق در سلطنت جلال الدین ملکشاه سلجوقی و وزارت خواجه نظامالملک اتفاق افتاد.
بیشک اهمیت خیام در تاریخ ادب به سبب رباعیات معروف اوست. و همینگونه شهرت او در جهان غرب که او را شاعری بلامنازع در جهان معرفی میکند و هیچ شاعر فارسی به پای او نمیرسد.
گفتهاند زمانی که از بحث و فحص فلسفی و علمی خسته میشد، به سرودن شعر میپرداخت و بدین وسیله افکاری بزرگ را در بیانی موجز میآورد. از میان رباعیات منسوب به او، صحت ۶۶ رباعی بیتردید است[۲۶]. در رباعیات او با زبانی ساده و به دور از تکلف و تصنع روبرو میشویم و در جملات رباعیاتش استواری و فصاحتی به چشم میخورد که در نوع خود بینظیر است. واژگانی که او بر میگزیند برجستگی خاصی به اشعارش میبخشد، به گونهایکه نظیر آن را در دورههای بعد در اشعار سعدی و حافظ میتوان یافت. تغییر واژهای در بیت، ساخت زیباشناسانهی آن را دگرگون میسازد. حوزههای واژگانی رباعیاتش عموماً در شراب و مستی است و تکرار واژگان روانشناختی هم زیاد است. واژگانی چون می، شراب،کوزه، نوش، پیاله، مطرب و...، و رنج، خشم، جاودان، حیله، غره، سودا.... او در رباعیاتش نهتنها شاعری تصویرساز است بلکه تصاویر شعری او با تأملات فلسفی و حقایق علمی درآمیخته است. در شعر او از یک سو خواننده با پدیدهای ملموس که از محیط شاعر گرفته شده برخورد میکند و از سوی دیگر با یک صورت انتزاعی از افکار فلسفی و علمی. به زبان دیگر، در یک طرف واقعیت جهان منطق و از طرف دیگر واقعیت شهودی و شعوری شاعر وجود دارد. در این رباعی:
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
سه عنصر معنایی حضور دارد:
- اندیشهی مرگ که برخاسته از یک تجربهی منطقی است.
- عاطفهی خاص انسان در برابر مرگ و این اندیشه.
- افسوس شاعر.
مجموع این سه عنصر، بافت معنایی و هنری شعر را پدید میآورد. در یک تجربهی عادی از مرگ با تصویر «جامی که عقل» بر زمین میزند «و با تصویر» کوزهگر دهر که این جام لطیف را میسازد و باز بر زمین میزند، هنر شاعر مشخص میشود[۲۷]. تصاویر اشعار خیام بیانی کاملاً انفسی و درونی دارد و کمتر بیرونی و حسی است و این دقیقاً از وجوه تمایز رباعیات او با اشعار آن دوره است. یکی دیگر از رباعیات خیام که نمایانگر تناسب عالی عاطفهی روانشناختی با تصاویر، و موضوع و مفهوم با لفظ و تصویر است این رباعی است:[۲۸]
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانهای و در خواب شدند
خیام بحثانگیزترین شاعر در زمینهی ساختار فکری در ادب فارسی است. شاید آگاهی خیام از حکمت و فلسفه و نزدیکی او به ابنسینا و آشنایی با آراء فلاسفهی یونان قدیم باعث شده تا مفاهیمی چون شک و تردید، شادیطلبی در رباعیاتش راه یابد، اما دلیل آن را واقعاً نمیتوان دریافت. او چون شخصی است که بسیار کتاب خوانده و بسیار اندیشه کرده در پایان دریافته آنچه از حقیقت میداند فینفسه حقیقت نیست بلکه سایهی حقیقت است، لذا ما از دستیابی به حقیقت عاجزیم. شاید همین دلایل باعث شده به او تهمت الحاد بزنند؛ زیرا میگفته که دست انسان به حقیقت نمیرسد[۲۹]. بن مایهی اشعارش ناله وگلایه از آغاز و انجام بشر است؛ در واقع پرسشی از راز آفرینش و معمای جهان هستی دارد که در ذهن یک فیلسوف از حضوری فعال برخوردار است:
دوری که درو آمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست!
از دیگر بنمایههای برجسته در اشعارش، اندوه است. اندوه از اینکه چرا زندگی آخرش فناست، چرا همه چیز به مرگ مبدل میشود. این افکار در ذهن هر محققی این فکر را میپروراند که او بدبینی داشتهاست، البته بدبینی خاص خیام نیست، زکریای رازی و ابوالعلاء معری قبل از او با این دید به جهان نگریستند[۳۰]. خیام، بشر را اسیر حوادث میداند چون به عقیدهی او بشر بازیچهای بیش نیست که به دست بازیگر فلک میچرخد. در رباعی زیر این طرز فکر کاملاً آشکار است:
ما لُعْبَتِکانیم و فلک لُعبَتباز
از روی حقیقتی نه از روی مَجاز
یکچند درین بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوقِ عدم یکیک باز!
اندیشهی عشرتطلبی و فرصتجویی از لذات اینجهانی در اشعارش دیده میشود که بیشباهت به اندیشهی حکمای یونان چون ذیمقراطیس و ابیقور، نیست[۳۱]. در رباعی زیر میآورد:
برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران
بههر روی محورهای فکری خیام را میتوان در پرسش از راز آفرینش، درد زندگی، ازل،گردش دوران، ذرات گردنده، غنیمتشمردن دم، هیچی و پوچی در جهان خلاصه کرد[۳۲].
تحقیقات اخیر دربارهی خیام بسیار قابل توجه است. فیتزجرالد رباعیاتش را به انگلیسی ترجمه کرده و ژوکوفسکی روسی رباعیاتش را جمع آوری نموده و دربارهی آنها تحقیقات ارزندهایکرده است. آرتور آربری هم دربارهی سبک و تفکر او بحثهای انتقادی ارزندهای ارایه کرده و در ایران، فروغی و صادق هدایت با تحقیقات انتقادی و نسخهشناسی عالمانه، اشعار او را شناسایی کردهاند. اما خیام تنها رباعی از خود بر جای ننهاد بلکه کتابهای علمی و فلسفی گوناگونی چون نوروزنامه، رسالهی وجودیه یا روضة القلوب، ترجمهی خطبة الغراء ابنسینا نگاشت[۳۳].

دو بیتی
دوبیتی یا ترانه هم مانند رباعی است. شکل ظاهری آن از چهار مصراع تشکیل یافتهاست و قافیهی آن نیز مانند رباعی است. نام دیگر این شعر «فهلوی» یا «فهلویات» است. فهلوی، معرّب پهلوی، زبان عصر ساسانی است که بعد از اسلام به صورت لهجههای متعدد در اطراف و اکناف ایران باقی مانده بود و به این نوع اشعار، «فهلویات» گفتهاند؛ لذا گویندهی بسیاری از اشعار دوبیتی معلوم نیست[۳۴].
این قالب شعری تفاوت اندکی با رباعی دارد و آن در وزن عروضی، دوبیتی است. وزن این شعر که از متفرعات بحر هزج است از تکرار دوبار مفاعیلن و یکبار مفاعیل یا فعولن تشکیل یافتهاست[۳۵]. به عبارت دیگر وزن عروضی دوبیتی مفاعیلن مفاعیلن فعولن یا مفاعیل است. این وزن با توجه به تحقیقات ملک الشعرا بهار، از اوزان شعری ساسانی است که در عهد تمدن اسلامی تغییراتی در آن ایجاد شده و به قالب عروضی درآمدهاست. از نمونههای قدیم آن درخت آسوریک به پهلوی برجای ماندهاست[۳۶].شمس قیس در المعجم سه وزن برای دوبیتی یاد میکند:
«مفاعیلن مفاعیلن فعولن «فاع لاتن مفاعیلن فعولن» و «فاعی لاتن مفاعیلن فعولن».
دربارهی وزن نخست میگوید: خوشترین اوزان فهلویات است[۳۷] و وزن دستهی دوم را از زحافات «فاع لاتن مفاعیلن مفاعیلن» میداند که آن را «بحر مشاکل» میدانند و گفته است که بر نوع محذوف این بحر نیز فهلویات گفتهاند[۳۸]. بعدها آراء او مورد تردید قرار گرفت و استاد جلال الدین همایی عقیده دارندکه همین وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن وزن ترانه است[۳۹]. دکتر خانلری در کتاب ارزشمند وزن شعر فارسی، مسایل عروضی و زبانشناختی دوبیتی را با دیدی علمی مینگرد؛ او معتقد است که تکیه و امتداد هجاهای بلند و کوتاه و عدم تساوی در شمارههای هجاهای مصاریع، نقش اساسی در دوبیتی دارد[۴۰]. از سوی دیگر آنچه در بررسی ساختار دو بیتی باید افزود بافت گویشی و محلی زبان آن است که بیتردید بر اوزان عروضی و ساختار نحوی آن تأثیر میگذارد. از آنجا که این گونه اشعار بازمانده از سنت شعری ایرانی است روی دوم این سکه، اشعار فولکلوریک است؛ لذا نباید آن ساختار منسجم و مرتب شعر کلاسیک را در آن انتظار داشت.
خواجه کمالالدین بندار رازی
دوبیتی در سیر تاریخی خود علاوه بر رواج در میان مردم، در آثار شاعران معدودی آمدهاست. در حوزهی مرکزی در قرن پنجم شاعری به نام خواجه کمالالدین بندار رازی که شاعر دربار آل بویه و معاصر مجدالدولهی دیلمی است، اشعاری سرودهاست که به لهجهی مردم ری است که امروز در جنوب تهران قرار دارد، اما به نظر شمس قیس، زبان او به لغت دری نزدیک بودهاست[۴۱]. امروزه به درستی نمیتوان دربارهی اشعار او اظهار نظر کرد، زیرا دریافتن لهجهی مردم ری در قرن پنجم دشوار و احتی غیرممکن است. شمس قیس که خود اهل ری بوده دربارهی اشعار بندار رازی گفتهاست:
«همانا بندار رازی مقلّد بوده است نه مستبعد[۴۲].»
این شاعر در مدح هم دستی داشتهاست و در المعجم نمونهای از اشعار او آمده است[۴۳].
ای همه فر و تایید زمانه ولایت به توّاج هروی مصفا
حمدالله مستوفی دربارهی دیوان او میگوید:
«دیوان او مشهور است و معتبر ... و چموشنامهی بنداری شهرتی تمام دارد[۴۴].»
باباطاهر
در قرن پنجم بزرگترین شاعر دوبیتی سرای فارسی، باباطاهر، ظهور میکند. او از شاعران اواسط قرن پنجم و معاصر طغرل سلجوقی است. ولادت او در سالهای آخر قرن چهارم روی داد؛ زیرا در ۴۴۷ق طغرل با او دیدار کرد و او در این موقع عارفی کامل و صاحب مقامات بود. صاحب راحة الصدور داستان این برخورد را در صفحات ۹۹-۹۸ کتاب خود آورده است.
رشید یاسمی تولدش را تقریباً در ۹۱-۳۹۰ میداند و مولد او را شهر همدان یا ولایت لرستان ذکر میکند[۴۵]. هدایت تاریخ وفات باباطاهر را ۴۱۰ق میداند که بسیار بعید به نظر میرسد[۴۶]. عدهای از منابع، او را همدانی و عدهای لَر خواندهاند. محتمل است که زندگی شاعر در میان این دو جا سپریگردیده باشد. اکنون در خرم آباد محلهای به نام باباطاهر وجود دارد. از سوی دیگر در اشعار او از همدان و کوه الوند یاد شدهاست. مزار او در همدان بر تپهای در شمال غربی شهر در محلهای که به بُن بازار معروف بود واقع است.
از باباطاهر مجموعهای از کلمات قصار به عربی باقی مانده که عقاید عرفانی او را بیان میکند. این مجموعه مبتنی بر ذکر، معرفت، وجد و محبت ... است، اما مجموعهی ترانههای او اهمیت خاصی دارد. اشعاری پر از عواطف بکر و تازهی عاشقانه با زبانی زیبا و صمیمی. ما در ترانهها و دوبیتیهایش با مردی روبرو هستیم که نغمه میسراید و آنهم حزنانگیز. عدهای بر این باورند که زبان باباطاهر لَری است اما تحقیقاتی که هَدَنک انجام داده نشان میدهد که زبان باباطاهر خاص گویش لرستان نیست بلکه درهمآمیزی از گویشهای مختلف است. کلمان هوار اصطلاح «پهلوی اسلامی» را برای زبان باباطاهر پیشنهاد کرده است.
محتوای دوبیتیهای باباطاهر بسیار محدود است. تعدادی از آنها عاشقانه است و اندکی در عشق عارفانه. پارهای دوبیتیهای او سرودهای سادهای برای خداوند است و باقیماندهی دوبیتیهای او اغلب فردی و شخصی است و توصیفی از زندگی یک درویش قلندر است. ولی توصیف او از این درویش بسیار زیباست؛ او به جای بالش بر خشتی سر مینهد و از تشویش روحانی بیزار است، ولی بههرروی در غم و اندوه به سر میبرد. یکی از محققان معاصر، موضوعات دوبیتیهای او را جمعآوری کردهاست. او موضوعاتی چون طبیعتگرایی، خودشناسی، خدابینی، عشقورزی، وصف دلبر، شوریدگی، سرگردانی، مویه و زاری، سوز و گداز، گیله و فریاد، خشم گرفتن و مرگاندیشی را از عمدهی مضامین دوبیتیهای باباطاهر ذکر میکند[۴۷]. برای اینکه با دوبیتیهای او آشنا شویم یکی از دوبیتیهایش را از نظر میگذرانیم:[۴۸]
مو آن رندُم که نامُم بی قلندر
نه خان دیرُم نه مان دیرُم نه لنگر
چو روج آیو بگردُم گرد گیتی
چو شو آیو به خشتی وانهُم سر
این دوبیتی علاوه بر مفهوم عرفانی، بیان حیرانی و سرگردانی عارف است. بنابر آنچه آوردیم در ساخت زبانی از لهجهای خاص در قرن پنجم است. مو(من)، خون (خانه)، مون (مان)، آیه (آید)، شو (شب) بافت گویشی آن است و از فرهنگ عامه و مردمی در ترکیب زیباشناختی استفاده کردهاست. مثل: رندی و قلندری، گرد کوی گشتن، سر بر خشت نهادن که خود مختصات سبکی هم هستند. چنین به نظر میرسد هنر باباطاهر در این موارد طبیعی و خودجوش است و همین خصوصیات باعث شده تا دوبیتیهای باباطاهر در میان عامهی مردم رواج یابد و از نوعی همنوایی اجتماعی برخوردار شود. البته این روند مشکل بزرگی در جمعآوری اشعار او ایجاد کردهاست؛ زیرا بسیاری از اشعار محلی دیگران در اشعارش راه یافتهاست. از دوبیتیهای او چاپهای متعدد شدهاست. نخستین آن در ۱۲۷۴ق با چاپ سنگی در تهران انتشار یافت که به همراه رباعیات خیام است. بعد از آن چاپ بمبئی، پاریس، لندن موجود است. در این میان چاپ مرحوم وحید دستگردی در سالهای ۱۳۱۱ ش و ۱۳۳۱ با ۳۵۶ دوبیتی از بقیه معروفتر است که به همراه کلمات قصار چاپ شد. آخرین چاپ از اشعار او در ۱۳۵۰ صورتگرفته است[۴۹]. نمونههایی از دوبیتیهای معروف او:
جره بازی بدم رفتم به نخجیر
سبکدستی بزد بر بال من تیر
برو غافل مچر در کوهساران
هرآن غافل چرد غافل خورد تیر
یکی برزیگرک نالان درین دشت
به خون دیدگان آلاله میکشت
همی کشت و همی گفت ای دریغا
بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت
اگر دل دلبر و دلبر کدام است؟
وگر دلبر دل و دل را چه نام است؟
دل و دلبر به هم آمیته وینم
ندونم دل که و دلبر کدام است
دلم از دست خوبان گیج و ویجه
مژه بر هم زنم خونابه ریجه
دل عاشق مثال چوبتر بی
سری سوجه سری خونابه ریجه
دیِم آلالهای در دامَن خار
واتِم آلالیا کِی چینِمِت بار؟
بگفتا باغبان معذور میدار
درخت دوستی دیر آوَرِد بار
دیگر شاعران
در قرن ششم، پورفریدون که از مردم شیراز بود دوبیتی میسرود. در قرن هشتم شرفشاه عارف گیلکی در این قالب اشعار سروده که آقای ابراهیم فخرایی آنها را جمعآوری کرده است. محمد مغربی تبریزی (م ۸۰۹ق) تعدادی دوبیتی دارد که به لهجهی آذری است. در عهد صفویه ملاسحریطهرانی و صوفی مازندرانی (م ۱۰۳۵ق) دوبیتی میسرودند. نجمای شیرازی، حسینا سیستانی، اسکندر بابادای از دوبیتیسرایانی هستند که کسی از زندگی آنها اطلاعی ندارد. دوبیتی حتی تا دورهی معاصر هم ادامه داشت و کسانی چون فایز دشتستانی (م ۱۳۳۰ق) اشعاری به دوبیتی دارند.
قصیده
قصیده یعنی قصد کرده شده و مقصود خاص و در اصطلاح شعری راگویند که در آن قصد خاصی باشد و گفتهاند آن قصد در اصل «مدح» است[۵۰].گویا اولین قالب شعر فارسی است که در ادب فارسی بعد از اسلام، شاید به تقلید از شعر عرب شکل یافتهاست. شکل و ساختار ظاهری آن از دیگر قالبهای شعر فارسی متمایز است. معمولاً مصراع اول قصیده با مصراعهای دوم هر بیت همقافیه است. تعداد ابیات آن را گاهی از ۲۰ تا ۱۷۰ بیت ذکر کردهاند اما بعضی از شعرا به ۱۵ بیت هم قصیده آوردهاند و این کاهش و افزایش ابیات در قصیده به موضوع آن بستگی دارد و همینگونه به مهارت شاعر و انتخاب اوزان عروضی و ساختارهای موسیقایی آن چون ردیف و قافیه. بدین لحاظ قصیدهی فارسی با موضوع فتحنامهگاهی به بیش از ۱۷۰ بیت میرسد[۵۱].
موضوعات قصیده، معمولاً متفاوت است؛ مدح، وعظ، حکمت، تهنیت، تعزیت، شکایت، وصف، فتحنامه و خمریه از موضوعات رایج آن است. یکی از خصوصیات قصاید تجدید مطلع است و این، خاص قصاید فارسی است کهگاه شاعر با سرودن مطلع مصرّع دیگر در اثنای قصیده تجدید مطلع میکند، به قول المعجم اگر در قصیدهی فارسی تجدید مطلع نکنند به شکل قطعه خواهد بود[۵۲]. ساختمان ظاهری قصیده از چهار قسمت تشکیل شده است:
- به آغاز قصیده «تشبیب» یا «نسیب» یا «تغزّل» گویند که معمولاً در مدح معشوق و وصف زیباییهای طبیعت، مجلس بزم و... است. این بخش ظاهراً تأثیر روانشناختی بر ممدوح داشتهاست و ذهن او را آماده میساخته تا به اصل - مدح - بپردازند. از سوی دیگر نگرشهای شاعرانه در حد بیانات استعاری و زبان تصویری در این قسمت از قصیده یافت میشود، به گونهای که گاه به عنوان شعری مستقل چون اشعار رمانتیک جلوه میکند. البته قصیدهای که فاقد این قسمت باشد «مقتضب» نامیده.
- معمولاً میان مقدمهی قصیده و مرکز اصلی قصیده (مدح) یک یا دو بیت قرار دارد که از طریق آن شاعر از مقدمه به مدح میآید، گویی راه ارتباطی از جهان شاعرانهی ناب به جهانی ساختگی در مدح است. به این قسمت «تخلص» گویند و اینکه شاعر چگونه از مقدمه به مدح برسد، هنر او آشکار میشود. معمولاً به این عمل «حُسن تخلص» میگویند. برای نمونه منوچهری (م ۴۳۲ق) در قصیدهای بعد از وصف نوروز و باغ و گل و معشوق اینگونه به مدح میرسد:
مرغان بر گل کنند جمله به نیکی دعا
بر تن و بر جان میر بارخدای عجم
بار خدایی که او جز به رضای خدا
بر همه روی زمین میننهد یک قدم
که بعد از بیت اخیر به مدح سلطان مسعود غزنوی میپردازد.
- هستهی اصلی و مرکزی قصیده، مدح است. در مدح، شاعر به نوعی حماسهگرایش مییابد و گویا ممدوح همان قهرمان حماسی اوست که در قصیده حضور دارد، از این رویگاهی خصوصیات متافیزیکی قهرمان حماسه و اغراقهای طبیعی حماسی را دربارهی ممدوح میتوان دید. در مدح، بسامد واژگان حماسی و رزمی بالاست در توصیف هر صفت ممدوح چند بیت میآورند. اینکه واقعاً ممدوح واجد چنین شرایطی باشد، محل تردید است؛ چه در مدح شاعر باید به سلیقهی ممدوح شعر بگوید. از این روی زبان شعر از حالت تصویری و استعاری به ساختی کنایی میرسد، منتها کنایاتی که دریافت آن سریع باشد.گاهی در مدح، شاعر ممدوح را بر همه چیز برتری میدهد، حتی شجاعت او را از رستم و اسفندیار و پهلوانان اساطیری، افزونتر میدانند. ژرفساخت اصلی قصیده در مدح مشخص میشود، از این رو گفتهاند حماسه ژرفساخت قصیده است[۵۳].
- پایان قصیده به «شریطه» معروف است که شاعر در حق ممدوح دعا میکند که از آن به «دعای تأبید» (جاودانگی) یاد میکنند، اما چون جملات را به شرط میآورند به «شریطه» معروف است.
قصیده در سیر تاریخی خود تا اوایل قرن هفتم حضوری فعال داشت اما بزرگان قصیدهسرا در قرنهای ۴، ۵، ۶ میزیستند. در این سه قرن، قصیده قالب عمدهی اکثر حوزههای ادبی داخل و خارج از ایران بود، اما به سبب شرایط اجتماعی و سیاسی عصر در قرن هفتم رو به افول نهاد و سعدی آخرین کسی است که قصیدهی استادانه سرود، به گونهای که در قصیده از قصد مدح به نصیحت میرسد و اینگونه ممدوح را نصیحت میکند:
به نوبتاند ملوک اندرین سپنجسرای کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای
قصیده که سه قرن شکل و فرم آن اساس شعر فارسی را تشکیل میداد، کمکم بر اثر تغییر و تحول انواع ادبی، به غزل تبدیل میشود، بهویژه ساخت مقدمهی قصیده در غزل کاربردی گسترده مییابد.
قصیدهی فارسی گاهی با توجه به محتوا و موضوع یا قوافی آن به نامهای مختلف نامیده شده است؛ گاهی به خاطر قافیه با حرف روی الف به «الفی» و حرف ب به «بائیه» و حرف ت به «تائیه» معروف گشته است. اگر مقدمهی آن در وصف بهار باشد، «بهاریه» و اگر در وصف خزان باشد، «خزانیه» نامند. اگر موضوع قصیده مدح باشد آن را، مدحیه و اگر شکایت باشد، شکوائیه و اگر دربارهی زندان باشد، حبسیه مینامند[۵۴].
رودکی
اولین قصیدهسرای فارسی که قصاید او شکل و چهارچوب کاملی دارد رودکی است. ابوعبدالله جعفربن محمد در روستای رودک در حوالی مرز سمرقند چشم به جهان گشود. در زمانی که حکومت سامانی بر خراسان تسلط داشت، او به همراه ابوشکور بلخی، ابوالمؤید بخارایی، فرالاوی، شهید بلخی و چند تن از شاعران دیگر شعر فارسی را به اوج فصاحت رساندند و همتراز شعر عرب ساختند. از آغاز زندگی او اطلاع چندانی نداریم. او در حدود ۲۹۰ق در زادبوم خویش که اکنون در شمال تاجیکستان واقع است و به نام «قشلاق بنجرود» معروف است، به عنوان شاعر و خنیاگر شهرتی داشت، لذا به دربار سامانی حضور یافت.
ارتباط با دربار و مراوده با مقامات بزرگ سامانی، در سبک زندگی او نیز تأثیر گذاشت. رودکی ابتدا به نظم کلیله و دمنه پرداخت ولی امروزه تنها ابیاتی چند از آن باقی ماندهاست. از نکات مهم زندگی او کوری شاعر است. آیا او کورمادرزاد بوده است؟ عوفی و جامی بر این باورند که او کور مادرزاد است. اما اشعار شاعر خلاف این موضوع را نشان میدهد، گویا او در ۳۲۵ق به جرم قرمطیبودن از دربار رانده میشود و سپس به مجازات کوری محکوم میگردد[۵۵]؛ چه رودکی با ابوالفضل بلعمی وزیر محشور بود و این وزیر در ۳۲۶ق معزول گشت. آوردهاند که رودکی همیشه «راوی» شعر داشتهاست. این راوی در سنت شعر فارسی، کسی است که اشعار شاعر را به خاطر میسپارد و در مجالس به آواز میخواند. نام راوی رودکی مج یا ماج بودهاست. اگر به گزارش تذکرهها اعتماد کنیم، شاید او بزرگترین شاعر دنیا باشد؛ عدهای چون رشیدی سمرقندی (قرن ۶) در سعدنامه اشعار او را یک میلیون و سیصد هزار بیت گفتهاند. جامی تعداد اشعار او را یکصد هزار و سیصد بیت میداند. محتمل است که این تعداد با نظم کلیله و دمنه، داستان معروف سندباد نامه، منظومهی ارداویرافنامه که رودکی آنها را به نظم درآورده شمرده شده باشد. اما اهمیت رودکی در قصیده گونهای دیگر است. قصاید او فاقد اغراق و ستایش بیاندازه دربارهی ممدوح است حتی دعای قصاید او در مدح، آرزوی عمر طولانی برای ممدوح است. رودکی مرثیه را هم به سبکی استادانه سروده است. در مرثیهای برای شهید بلخی و مرثیه برای مرادی، استادی خود را نشان میدهد. بیت معروف:
کاروان شهید رفت از پیش
وان ما رفته گیر و می اندیش
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
در حکم مثل سایر در زبان فارسی است که در رثای شهید بلخیحکیم و فیلسوف سروده است. در قصاید او نمونههای هجو هم دیده میشودکه فاقد هرگونه مبالغه است و معمولاً ملایم و بیآزار به نظر میآید. تغزلات قصاید او در واقع پایهی غزلسرایی است. وصف معشوق و دنیای عشاق، به تغزلات شعر او برجستگی دادهاست. تنها در قرن بعد است که فرخی تغزلاتی چون او آوردهاست. خمریات که در ادبیات ملل دیگر از قبیل یونان، عرب نمونههایی دارد، در شعر رودکی اهمیت خاصی دارد. تشبیهات استوار و استعارات تازه از مشخصات سبک رودکی است:
بیار آن می که پنداری روان پاقوت نابستی و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی
او در این قصیده، خمریهی فارسی را به اوج میرساند:
مادر می را بکرد باید قربان بچهی او را گرفت و کرد به زندان
اشعار رودکی در ابتدای این قرن از سوی استاد سعید نفیسی شناسایی گردید و متأسفانه از آن همه اشعار امروزه ۱۰۴۷ بیت باقی ماندهاست که معمولاً در فرهنگهای قدیمی و تذکرهها ثبت شده است. تاریخ وفات رودکی را ۳۲۹ق ذکر کردهاند.
حکیم مجدالدین ابوالحسن
حکیم مجدالدین ابوالحسن یا ابواسحاق کسایی مروزی از دیگر قصیدهسرایان خراسان است. تولد او بنا به گفتهی خودش در ۳۴۱ق اتفاق افتاد و تا ۳۹۱ق در قید حیات بود. او هم در دربار آل سامان به سر برد و هم دورهی غزنویان را دریافت. در آغاز مداح بود ولی از این کار پشیمان شد و گویا بعد از این دوره به وعظ گرایش یافت. گویا شیعهمذهب است و اشعاری که در مدح علی (ع) و رثای شهدای کربلا دارد، دلیل این ادعاست. او نخستین کسی است که رثای شهدایکربلا را وارد ادب فارسی ساخت و در واقع نقطهی تکوین شعر شیعی است. تخصص شعریکسایی در قصیده است و در ابداع مضامین و بیان معانی و توصیفات و تشبیهات مهارت خاصی دارد. علاوه بر این، در موعظه و حکمت هم به مراحلی نایل آمد و مقدم شاعرانی چون ناصرخسرو است. او موضوعات فلسفی را در قصیده آوردهاست:
جان و خرد رونده برین چرخ اخضرند یا هردوان نهفته برین گوی اغبرند
که ناصرخسرو در قصیدهای آن را جواب گفته است، البته عدهای در صحت انتساب این قصیده به او تردید دارند[۵۶].
فرخیسیستانی
ابوالحسن علی فرزند جولوغ معروف به «فرخیسیستانی» قصیدهسرای بزرگ اواخر قرن چهارم است. موطن او به گفتهی چهارمقاله، سیستان است و در اشعار خود گفته:
«من قیاس از سیستان دارم که او شهرمن است.»
خاندان او وابسته به امیرخلفبانو بودند که به خاندان صفاری نسبت داشتند و در سیستان حکومت میکردند. آغاز کار او مشخص نیست و عباراتی که چهارمقاله آورده، موجز و اندک است. گفتهاند که به واسطهی حقوق اندکی که از دهقانی میگرفت گویا بین ۲۰ تا ۳۰ سالگی به دربار چغانیان رفت و این قصیده را در وصف «شعر» سرود که در دورهی خود بینظیر است:
با کاروان حُله برفتم ز سیستان باحُلهای تنیده ز دل بافته ز جان
این قصیده چنان تأثیری بر امیر نهاد که یکی از وزراگفت:
ای خداوند! ترا شاعری آوردهام که تا دقیقی روی در نقاب خاک کشیدهاست، کس مثل او ندیدهاست[۵۷].
فرّخی گویا با دربار غزنویان، که قدرتی در خراسان داشتند، ارتباط داشت و از شاعرانی است که تحولات سلسلهی غزنوی را در سالهای ۴۲۱ق دیده است. در دیوان او مدایح فراوانی در مدح غزنویان و امیران آنها آمدهاست.گویا فرخی در ۴۲۹ق در حالیکه جوان بود، در گذشت. از او دیوانی باقیمانده که بالغ بر ۹۰۰۰ بیت است و آخرین نسخهی منقّح آن به همّت دکتر محمد دبیرسیاقی منتشر گشت. اهمیت فرخی در قصیدهی فارسی به سبب تغزلات دلنشینی است که در مقدمهی قصیدههای خود آوردهاست. سبک او در این تغزلات، ساده و از نظر زبانی شفاف است. از تشبیهات دور از ذهن دوری میجوید و همان صمیمیت روستایی خویش را در اشعار میآورد. بدین روی اشعار او یادآور غزلیات سعدی شاعر بزرگ قرن هفتم است. قصیدهی زیر که در مدح یکی از وزرای غزنوی سروده شده با چنین تغزلی آغاز شده است:
دل من همی داد گفتی گوایی که باشد مرا روزی از تو جدایی
عنصری
از دیگر استادان قصیده، عنصری است. ابوالقاسم حسن فرزند احمد عنصری در بلخ متولد شد.گفتهاند که در ضمن سفری، دزدان بر او راه زدند و اموال او را به غارت بردند. دولتشاه گفته او شاگرد ابوالفرج سگزی شاعر قرن چهارم بود[۵۸].
گویا بعد از ۳۹۰ق به دربار غزنوی راه یافت و اندکاندک در دربار قدرت و نفوذ فراوانی یافت، به گونهای که حتی ثروت و سرمایهی او از سوی شاعران قرون بعد توصیف گشت. وفات او در ۴۳۱ق رخ داد. از او دیوانی مشتمل بر ۳۰۰۰ بیت ذکر کردهاند که امروزه تنها ۲۰۰۰ بیت آن باقی است. علاوه بر قصیده در مثنوی هم دستی داشت. به دلیل آنکه عنصری در فتوحات غزنویان حضوری مستقیم داشت، قصاید او در وصف این فتوحات است و به آنها «فتحنامه» میگویند. او نه تنها به مدح توجه دارد بلکه در قصایدش به دلیل مهارت در علوم عقلی و اصطلاحات علمی، از آنها سود میجوید. ذهن منطقی او باعث میشود تا بعضی از ابیاتش حکم مثل سایر داشته باشد.
منوچهری دامغانی
در قرن پنجم شاعری دیگر در قصیدهسرایی ظهور کرد به نام ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد منوچهری دامغانی. تولد او در بلخ روی داد، اما خود به دامغانی بودن خود اشاره دارد،گویا در اواخر قرن چهارم به دنیا آمده و در زمان سلطنت مسعود غزنوی (۳۲-۴۲۱ق) جوان بوده است. وفات او را ۴۳۲ق ذکر کردند. از القاب او شصت کُله است و این بدیندلیل است کهگویا تذکرهنویسان او را با شاعری دیگر به نام احمدبن منوچهر شصتکله که در عصر سلجوقی میزیسته است، یکی پنداشتهاند. منوچهری تخلص خود را از یکی از امرای معروف دیلم و طبرستان گرفتهاست، که اندکی از زندگیش را در دربار آنان گذراند. عدهای از تذکرهنویسان، او را شاگرد ابوالفرجسگزی میدانند، اما دکتر صفا به این مسئله با تردید مینگرد[۵۹]. عدهای بر این باورند که او با امامالحرمین جوینی ارتباط داشتهاست[۶۰]. عوفی در لباب الالباب او را مداح سلطان محمود غزنوی میداند. سبک قصیدهی او با دیگران اندکی تفاوت دارد. او به دلیل آگاهی گسترده از ادبیات عرب و آشنایی با اصطلاحات نجوم، طب، نحو و دین، از این اصطلاحات در اشعارش استفاده کردهاست. قصاید او از نظر ساخت موسیقایی از قصاید شاعران دیگر برجستهتر است.گاهی در کاربرد لغات، پای بند معیار خاصی نیست و حتی از لغات مهجور عرب استفادهکرده و یا به قیاس از عرب لغاتی ساخته و در شعر به کار بردهاست. اما مهارت و استادی او در تصاویر شعری اهمیت دیگری دارد. عموماً تصاویر اشعارش در محور عمودی از تخیلی منسجم و مرتبط حکایت دارد و از بسط کلام در میان موضوع ابا ندارد. حتی موضوعات اشعار عرب را به استادی در تصاویر شعری آوردهاست، به همین دلیل قصاید او نسبت به دورهاش از نظر تصاویر تنوع بیشتری دارد. از قصاید معروف اوست:
فغان ازین غراب بین و وای او که در نوا فکندمان نوای او
و یا قصیده:
الا یا خیمگی خیمه فروهِل که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل...
و قصیده:
پلاسین معجر و قیرینه گرزن شبی گیسو فروهشته به دامن
دیوان اشعار منوچهری به کوشش آقای دبیرسیاقی در ۱۳۲۹ ش در تهران چاپ و نشر گردید.
ناصرخسرو
قصیده در قرن پنجم با ظهور ناصرخسرو شکل دیگری یافت. او در مقابل قصیدهسرایان و مخاطبان قصیدهها ایستاد و با بینشی ژرف مفاهیمی تازه، وارد قصیده ساخت. ابومعین ناصربن خسرو بن حارث، از قبادیان بلخ است. لقب او به دلیل انتساب به مذهب اسماعیلی، «حجت» بود. او مدتی در مرو، شغل دیوانی داشت، بدین خاطر مروزی است. هدایت، نسبت او را به خاندان حضرت علی(ع) میرساند[۶۱]. شاید علاقهی او به خاندان علی علیهالسلام باعث شده تا او را علوی بنامند. خود در بیتی تاریخ تولدش را ۳۹۴ق ذکر کرده است:
بگذشت ز هجرت پس سیصد، نود و چار بگذاشت مرا مادر بر مرکز اغبر
ابتدا در دربار و در دستگاه غزنویان به سر میبرد و گویا با تصرف بلخ در ۴۳۲ق به دست سلاجقه به مرو رفت و در دستگاه سلیمان چغریبیک مقام دیوانی خود را حفظ کرد. او در آغاز در دربار حضور داشت و در لهو و لعب و خوشی زندگی غوطهور بود، اما تحولی در زندگی او پدید آمد که او را بر آن داشت تا از همهی آنها دوری جوید و جویای حقیقت شود. گویا آموختن دانش و فلسفه در مدتی که در دربار بود علت اصلی دگرگونی اوست. لذا او اندکی به سفر در ترکستان و سند و هند پرداخت و در پی یافتن آراء ادیان مختلف برآمد[۶۲]. در ۴۳۷ق مرحلهی دوم زندگی او آغاز گشت و بر حسب آنچه از کتاب سفرنامهی او باقی مانده، به بهانهی زیارت خانهی خدا تا ۴۴۴ق در سفر به سر برد و به اکثر سرزمینهای معروف اسلامی آن زمان سفرکرد و در واقع سفرنامهی او یادداشتی گرانبها از این سفر است[۶۳]. او در مصر با خلفای فاطمی یا اسماعیلی آشنا گشت و لقب «حجت» که درجهی سوم از مدارج اسماعیلیه بود، به او داده شد. از این مرحله، دورهی سوم زندگی او که آغاز نویسندگی و شاعری اوست، آغاز شد.
ناصرخسرو در دورهی سوم زندگی به دلیل عقاید دینی و مذهبیاش و بیان صریح و تند، از موطن خود دور گشت و به درهی یمگان در کوه بدخشان که امروزه در افغانستان قرار دارد، پناه برد و در ۴۸۱ق درگذشت. آثار عمدهای از او برجای مانده است، مانند: مثنویهای سعادتنامه، روشنایینامه و آثار منثور زادالمسافرین، وجه دین، خوان اخوان، شش فصل یا روشنایی نامهی منثور،گشایش و رهایش، بستانالعقول، عجایبالصنعه، لسانالعالم، جامعالحکمتین و چند اثر دیگر که همگی تا ۴۶۲ق به نگارش درآمدند.
دیوان اشعار او نیز در دورهی سوم زندگیاش سروده شد. هستهی اصلی اشعار ناصر، موعظه و حکمت است، گویا از شاعر شیعی قبل از خود -کسایی -پیروی کرده و شعری از کسایی را هم جواب گفتهاست. پیوستن او به اسماعیلیه، باعث شده تا اشعارش رنگ و بوی اسماعیلی بیابد و به شکل ادبیات حکمی - دینی درآید. او در اشعارش افکار فلسفی را در سطح گستردهای آوردهاست و قصیده را به سمت نظم صرف متمایل ساختهاست. اگرچه نمیتوان هنرنمایی او را در بهکاربردن اصطلاحات سرهی فلسفی به فارسی نادیده گرفت، اما محتوا و موضوع رایج قصاید را متحول ساخت و قصد در قصیده راگسترش داد. از سوی دیگر در قصاید او اگر مدحی وجود دارد، مدح خاندان پیامبر یا خلفای فاطمی است و به دلیل شیعه بودن از امام علی (ع) بسیار یاد میکند. در قصایدش از بنمایههای سیاسی هم سود میجوید و در مقابل حاکمان و امرای سلجوقی، موضع سیاسی میگیرد، به دلیل آنکه پای بند به عقاید اسماعیلی است، به تأویل اهمیت فراوان میدهد و مفاهیم تأویلی را در دیوان خود فراوان میآورد. به باور او ظاهر قرآن بدون تأویل، مانند آب شور دریا است[۶۴]. در قصاید او شکواییه به دلیل پناهنده شدن به درهی یمگان و دوری از خراسان، نمود خاصی دارد. اشعار شکواییهی او لحن و سوزی دارد که همراه با نوعی استواری و استقامت است. در توصیف هم چیرهدست و استاد است و این احتمال وجود دارد که ناصرخسرو اشعار دورهی اول زندگی خود را، که عموماً مدح بودهاست، از بین برده باشد. در قصیدهای - در تغزل آن - در وصف شب گفتهاست:
شبی تاری چو بیساحل دمان پرقیر دریایی فلک چون پر ز نسرین برگ نیلاندوده صحرایی
دیوان اشعار ناصرخسرو ابتدا به تصحیح آقای نصرالله تقوی درآمد که شامل ۱۱۰۰۰ بیت بود، ولی نسخههای دیگر شامل ۷۵۰۰ بیت است. آخرین چاپ منقح از دیوان او به تصحیح مجتبی مینوی و دکتر مهدی محقق نشر گردید. از قصاید او:
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن ز سر باد و خیرهسری را
بری دان از افعال چرخ برین را
نشاید ز دانا نکوهش بری را
همی تا کند پیشه، عادت همی کن
جهان مر جفا را، تو مر صابری را
مسعودسعد
حبسیه در قصیدهسرایی را مسعودسعد آغاز کرد. در حقیقت آنجا که سخن از زندان و سیاهچال مخوف سلاطین ظالم باشد، قصیدهی مسعودسعد بهترین مُعرف آن است. او شاعر نیمهی دوم قرن پنجم و اوایل ششم است. لقبش «سعدالدوله» و «سعدالدین» است و به ابنسعد سلمان مشهور است، عوفی بر این باور است که مولد او شهر همدان است ولی او خود تولدش را در لاهور ذکر میکند:
ای لاوهور ویحک بی من چگونهای بی آفتاب روشن، روشن چگونهای...
در ادامهی همین قصیده که خطاب به لاهور است، خود را فرزند عزیز لاهور میداند:
ناگه عزیز فرزند از تو جدا شدهست با درد او به نوحه و شیون چگونهای...
پدر او، در دیوان غزنویان سمت استیفا داشته و از صاحبمنصبان محسوب میشد وگویا به واسطهی همین مقام درباری به لاهور رفته و مسعود در آنجا به دنیا آمده است. تولد او حدود ۴۰-۴۳۸ق است. شاعری او مصادف با سلطنت سلطان ابراهیم غزنوی (۹۲-۴۵۰ق) بود و همو بود که به علت غضب بر فرزند خود سیفالدوله در ۴۹۶ق و بنا به گفتهی چهارمقاله در ۴۷۲ق و به گفتهی دکتر صفا در ۴۸۰ق، سیفالدوله را از خدمت عزل کرد و او را با همراهانش محبوس ساخت. از همراهان سیفالدولهی معزول، مسعود سعد شاعر بود که به توطئهای بازداشت شدهبود و هفت سال در قلعهای به نام سو و سه سال در قلعهی نای محبوسگشت:
هفت سالم بکوفت سو و دهک پس از آنم سه سال قلعه نای
در زندان نای معروفترین حبسیههای فارسی را سرود. از جمله این قصیده:
چون نای بینوایم از این نای بینوا شادی ندید هیچکس از نای بینوا
گویا این زندان در جای بدی قرار داشته؛ چه، محل نگهداری زندانیان سیاسی در عصر غزنویان بودهاست و به قول مسعود، باد صبا و باد شمال هم جرأت نزدیک شدن بدان را نداشتهاند. مسعود بعد از آزادی از زندان، چندی ابونصر پارسی از رجال معروف دربار غزنوی را در هند مدح گفت و به سبب دوستی با او به حکومت چالندر یا جالهندر از توابع لاهور رسید. اما ابونصر پارسی مغضوب و محبوس شد و مسعود هم مجدداً به حبس درآمد و اموال او به غارت رفت.گویا با قصیدهای که در ذم مشاغل دیوانی سروده بود مورد خشم سلطان قرار گرفت و در زندان مرَنج محبوس شد. هشت سال در آنجا به سر برد و سرانجام در ۵۰۰ق به وساطت یکی از امرا از زندان آزاد گشت. او در این زمان حدوداً ۶۲ سال داشت، به گونهای که رنجور و پیر شده بود و خود چنین گفته است:
چو شانه شد جگرم شاخشاخ ز انده آن که موی دیدم شاخ سپید بر شانه
او پس از آزادی از زندان، در دارالکتب غزنویان به کار گمارده شد و در نهایت در ۵۱۵ ق درگذشت. دیوان مسعودسعد، دارای ۳۰۳ قصیده است و جامع دیوان او نخست حکیم سنایی شاعر است. قصاید او عموماً در مدح است، اما حسب حال و شکواییه و وعظ و اندرز هم در آن دیده میشود. اما در اثنای قصاید خود به وصف حال خود میپردازد و از زندان و رنج و اندوه میگوید. وصف حال او از زندان، شاید بینظیرترین توصیفات در شعر فارسی است. او چونکسی است که آنها را لمس کرده و زیستهاست و عاطفهی شعر او از تجربهای غنی برخوردار است، حتی اشعار مشابه مغرب زمین هم قابل قیاس با حبسیات او نیست. شعر زندانی شیلن، (The prisoner of Chillon) اثر قریحهی شاعر معروف انگلیسی «بایرن» با آنکه شعری مؤثر و دلنشین است قابل قیاس با شعر مسعود نیست[۶۵]. هستهی اصلی حبسیات مسعود، درد و رنج است. در این اشعار است که من واقعی شاعر خود را مینمایاند. این موقعیت اجتماعی حتی در تصاویر شعری او خود را نشان داده است. تصاویر او، اغلب ثابت و فاقد تحرک شعری است، بویژه عناصر طبیعت در شعر. اما در بیان مسایل عاطفی، فوقالعاده قوی است. تأثیر محیط هند، به شعر او رنگ اقلیمی ندادهاست و به جز اندک واژگان سنسکریت، نمودی دیگر در شعرش ندارد، اما اندکی رنگ فلسفی و علمی - بویژه نجوم - در آن دیده میشود. خطابههای او به طبیعت و اشیا در حبسیات او بینظیر است. جنبههای انتزاعی و تجریدی در اشعار او فراوان است و بدین لحاظ یادآور اشعار خیام، رباعیسرای معروف است. مطلع بعضی از قصاید معروف او:
تا کی دل خسته در گمان بندم
جرمی که کنم به این و آن بندم
بدها که ز من همی رسد بر من
بر گردش چرخ و بر زمان بندم
ممکن نشود که بوستان گرد
دگر آب در اصل خاکدان بندم
افتاده خسم چرا هوس چندین
بر قامت سرو بوستان بندم
وین لاشه خر ضعیف بد ره را
اندر دم رفته کاروان بندم
این سستی بخت پیر هر ساعت
در قوت خاطر جوان بندم
پس از مسعود سعد، کسانی چون مختاری، معزی، عمعق، سوزنی، ادیب صابر و انوری از قصیدهسرایان معروف محسوب میشوند.
انوری
در این میان، انوری از بقیه مشهورتر است و در واقع قصاید او شهرت خاصی دارد. محمدبنعلی انوری که بعضی او را اوحدالدین و عدهای فریدالدین مینامند، در یکی از روستاهای آبیورد یا باورد تولد یافت که در دشت معروف خاوران قرار داشت.گویا محل زندگی او در دو فرسنگی مهنه محل زندگی ابوسعید ابوالخیر بوده که امروزه در کشور ترکمنستان قرار دارد. سال تولد و وفات او به درستی مشخص نیست و بر اساس تحقیقات ژوکوفسکی حدود یازده روایت دربارهی وفات او وجود دارد که از ۵۴۰ق تا ۵۹۷ق را در بر میگیرد، ولی او بعد از مرگ سلطان سنجر (۵۵۲ق) میزیستهاست و محتملاً باید میان سالهای ۹۷-۵۸۰ق درگذشته باشد.
تحصیلات او عموماً در معارف عقلی و نقلی است و در دانشهایی چون ریاضیات، نجوم، هیأت، منطق، فلسفه، طب و طبیعیات و ادبیات عرب مهارت داشتهاست بهویژه مهارت او در حکمت و نجوم زبانزد همگان بود. گویا کتابی در حکمت یا نجوم داشته و به یکی از پادشاهان تقدیم کردهاست و گفتهاند کتاب عیون الحکمهی ابن سینا را رونویسی کرده و شرحی هم بر الاشارات او نوشته است. در طول زندگی به عراق بهویژه موصل، بغداد، بلخ، مرو، نیشابور و ماوراءالنهر سفر کرد و بیشتر مدت اقامت او در بلخ در پایتخت سلطان سنجر گذشتهاست. از میان گفتههایش درمییابیم که در جوانی، پدرش را از دست داده و وارث ثروت او گشته اما آن ثروت را به عیاشی و خوشگذرانی از دست داده و به دلیل تهیدستی به دربار روی آورده و به مداحی امرا پرداخته است[۶۶].
از حوادث معروف روزگار او جنگ میان سلطان سنجر و ترکان غّز است که منجر به اسارت سنجر به دست آنان گشت. گفتهاند شاعری به نام فتوحیمروزیکه قصد معارضه با او را داشتهاست، قطعهای در هجو مردم بلخ میسراید و به نام انوری شاعر، در میان مردم رواج میدهد. انوری به سبب این هجویهی منسوب به او،گرفتار خشم مردم میشود و با وساطت و پشتیبانی قاضی حمیدالدین بلخی صاحب مقامات و تنی چند از بزرگان، از مهلکه جان سالم بهدر میبرد. و این قصیدهی معروف خود:
ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری وز نفاق تیر و قصد ماه و کید مشتری
را در همین مورد سروده است. اما انوری یک بار دیگر نیز گرفتار خشم مردم شد؛ در اواخر قرن ششم در سراسر عالم اسلامی شایعهای بر سرزبانها بوده که به زودی ... جهان زیر و رو خواهد شد... این تفکر علاوه بر زمینهی نشوری (eschatology) در آن عصر به انتظار از قیامت و نشانههای رستاخیز وابسته بود. منجّمان حکم داده بودندکه به زودی سیارات هفتگانه در برج میزان اجتماع خواهند کرد و این سبب خرابی عالم خواهد شد. این حکم را نخست ابوالفضل خازنی منجم در بغداد صادر کرد ولی در جهان اسلام دنبال شد وگسترش یافت. یکی از کسانی که این پیشبینی را تأییدکرده بود، انوری شاعر بود، اما مهارت او در نجوم باعث شد تا مردم به سخنان او اهمیت بدهند. ولی در زمان تعیین شده - ۵۸۲ق - هیچ اثری از طوفان دیده نشد و این ماجرا، مایهی سرشکستگی شاعر گشت[۶۷]، انوری در جهان شعر و قصیدهسرایی اعتباری زیاد دارد، لذا او را یکی از سه تن پیامبران شعر میدانند:
در شعر سه تن پیمبرانند اوصاف و قصیده و غزل را هرچند که «لانبی بعدی» فردوسی و انوری و سعدی
برای دریافت اهمیت انوری در قصیدهسرایی باید محیط اجتماعی و بافت تاریخی عصر شاعر را در نظر بگیریم؛ زیرا در آن زمان قالب اصلی شعر و معیار توانایی شاعر قصیده بودهاست و باید دید انوری برای اینکه بتواند قصیدهی خود را از دیگران برجستهتر جلوه دهد چه تمهیداتی در نظر گرفتهاست. او هرگز عامهی مردم را مخاطب قصایدش نمیدانست و معمولاً درباریانی که با جهان شاعری آشنایی داشتند، مخاطب اصلی شعر او بودند. لذا او از دانش عصر و علوم رایج به مقدار فراوان در قصیده استفاده کردهاست. در مدح عموماً نوآوری کرده و به جای آنکه چون قصیدهسرایان عصر به قصاید فرخی و منوچهری توجه نشان داده باشد، ابتکار و ابداع کردهاست.
زبان قصیدههای او گاهی در ساختار نحوی به نثری فصیح نزدیک میشود، حتی در دیالوگهای قصایدش برجستگی خاص احساس میشود. در کاربرد صنایع ادبی هم استادی او مشاهده میشود و معمولاً دارای تناسبهای هنری است. قافیهها در قصاید او در بهترین جای ممکن قرار گرفتهاند. در کاربرد عناصر اساطیری ایرانی و سامی کمال تناسب را در نظر داشتهاست. اصطلاحات نظام خانقاهی و صوفیه را نیز با توجه به مقام مخاطب آوردهاست. او در قصاید خود به ذهنگرایی توجه دارد؛ چه او در عصری میزیسته که شاعران در پی رقابت بودهاند.
مطلع چند قصیدهی معروف انوری:
گر دل و دست بحر و کان باشد دل و دست خدایگان باشد
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر نامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر
دوش سرمست آمدم به وثاق با حریفی همه وفا و وفاق
قصیده در قرن ششم در بیرون از حوزهی خراسان اندکاندک تجلی مییابد. انوری از بزرگترین قصیدهسرایان و شاید آخرین قصیدهپرداز بزرگ خراسان بود، اما در حوزهی آذربایجان قصیده استقبال چشمگیری داشت.
خاقانی شروانی
خاقانیشروانی از جمله کسانی است که قصاید او در حوزهی آذربایجان اهمیت خاصی دارد. افضلالدین بدیلبن علی نجار، خاقانی شروانی در ۵۲۰ق از پدری نجار به نام علی و مادری نسطوری تازهمسلمان که پیشهی طباخی داشت، در شهر شروان متولد شد. استاد دوران کودکی او عمویش کافیالدین عمربن عثمان بود که مردی حکیم، طبیب و فیلسوف به شمار میرفت. خاقانی با آموزشهای کافیالدین در علوم ادب، لغت، قرآن، حدیث و قصص و سایر علوم عصر تبحر یافت و با نیروی خلاقه به آفرینشهای ادبی دست یازید و از عموی خود لقب «حسان العجم»گرفت.
پس از مرگ عمو در ۲۵ سالگی شاعر، او به نزد ابوالعلای گنجوی که استادالشعرا محسوب میشد، روی آورد. ابوالعلا او را به خاقان اکبر منوچهر شروانشاه معرفی کرد و تخلص «خاقانی» را از او گرفت و از این به بعد به «خاقانی» معروف شد. پیش از این، خاقانی، «حقایقی» تخلص میکرد. از حوادث مهم زندگی او مسافرتهای اوست. بین سالهای ۵۴۹ و ۵۵۰ق قصد دیدار خراسان داشت، اما به سبب بیماری در ری از رفتن بازماند. در ۵۵۱ق راه سفر مکه در پیش گرفت و قصیدهی معروف با کورة الاسفار را در وصف مکه سرود و در همین سفر مثنوی تحفة العراقین را نیز سرود. در ۵۶۹ق دومین سفر مکه را آغاز کرد و هنگام بازگشت از خرابههای شهر مداین گذشت و قصیدهی معروف ایوان مداین را به نظم آورد.
او در ۵۶۹ ق یا ۵۷۰ق مدت هشت ماه در زندان پادشاه شروان به بهانهای نامعلوم محبوس گشت و در همین وقت قصیدهی معروف به «ترساییه» را سرود و شاهزادهی مسیحی را به شفاعت خواند. مجموعاً ۵ حبسیه در دیوان خاقانی دیده میشود. خاقانی در طول زندگی خود شاهد مرگ و درگذشت چند تن از نزدیکانش بود؛ در جوانی عموی خود کافیالدین را از دست داد، در ۵۷۱ق پسر او، رشید و پس از او همسر و دختر خردسالش درگذشتند. در دیوان او مرثیههای رسایی در سوگ این افراد وجود دارد. خاقانی سرانجام در ۵۹۵ق در تبریز وفات یافت. دیوان خاقانی ابتدا از سوی آقای علی عبدالرسولی جمع آوری گردید و در ۳۳۸ش آقای سیدضیاءالدینسجادی با تصحیح انتقادی از روی چند نسخه آن را منتشر ساخت. مثنوی تحفة العراقین او را که حدود ۳۰۰۰ بیت است، آقای یحیی قریب منتشر کرد. در زمینهی نثر از خاقانی مجموعه نامهها که به منشآت خاقانی معروف است، به جای مانده که آخرین متن آن به تصحیح آقای محمد روشن انتشار یافته است.
درک قصاید خاقانی محتاج به دانستن علوم و فنون عصر شاعر است. سطوح مختلف معنایی در قصاید خاقانی، غالباً به سبب استفادهی فراوان شاعر از اخبار، احادیث، تاریخ ایران و اعراب، مفاهیم اساطیری، دانش طب، اصطلاحات بازی نرد و شطرنج و اصطلاحات دین مسیح، پدید میآید و این البته با سبک نسبتاً پیچیدهی حوزهی آذربایجان در هم میآمیزد، به گونهای که دریافت بعضی از ابیات آن مشکل مینماید. با اینکه اصول معانی و افکار در شعر خاقانی، ساده و موجز است، ولی شکل ابیات در قصاید او به گونهای است که احتیاج به شرح و توضیح دارد. مثلاً بیت زیر در بیان برآمدن صبح در قصیدهی معروف منطق الطیر است که به دلیل وجود استعارات نو و تمهیدات مختلف در صورت شعر پیچیده مینماید:
زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب خیمهی روحانیان کرد معنبر طناب
در قصاید خاقانی نه تنها مدح بلکه، رثا، شکایت وگلایه، حبسیه، وعظ و تحقیق، هجو و هزل هم دیده میشود. در دورهای که اکثر شاعران نسبت به احساسات ملی و میهنی تمایلی از خود بروز نمیدادند در حوزهی آذربایجان قصیدهسرایان معروف مثل خاقانی و فلکیشروانی با اشاراتی کم و بیش برخاسته از روح ملیت، به تاریخ ملی ایران روی آوردند، خصوصاً خاقانی در قصیدهی ایوان مداین این انگیزه را بیشتر نشان میدهد. بیت آغازین قصیده چنین است:
هان ای دل عبرتبین از دیده عبر کن هان ایوان مداین را آیینهی عبرت دان
خاقانی در قصیده، «من» واقعی خود را در شکل مردی بلندهمت و آزاده نشان میدهد. ژرفساخت حماسی قصایدش باعث برجستگی این ویژگی شخصیتی او شده است. در ساختار موسیقایی، قصیدههای او اغلب از قوافی مشکل و ردیفهایی برخوردارند که به استادی انتخاب شدهاند. از قصاید معروف اوست:
فلک کژروتر است از خط ترسا مرا دارد مسلسل راهبآسا
قلم بخت من شکسته سر است موی در سر ز طالع هنر است
رخسار صبح پرده به عمدا برافکن راز دل زمانه به صحرا برافکند
صبحدم آب خِضْر نوش از لب جامگوهری کز ظلمات بحر جست آینهی سکندری
صبحوارم کآفتابی در نهان آوردهام
آفتابم کز دم عیسی نشان آوردهام
دیگر شاعران
قصیده در دورهی مغول آخرین لحظات رونق خود را طی میکرد و از قصیدهسرایان بزرگ میتوان از کمالالدین اصفهانی یاد کرد، همعصر او اثیرالدین اومانی هم به قصیدهسرایی پرداخت. قصاید کمالالدین حد فاصلی میان قصیدهسرایی قدیم و جدید بود. در هند امیر خسرودهلوی قصایدی در مدح سلاطین و بزرگان هند و چند قصیدهای در عرفان و اخلاق سرود و به شیوهی قصاید خاقانی تمایل داشت. در قرن هشتم خواجویکرمانی به شیوهی انوری و خاقانی وکمال قصیده سرود، ولی بزرگترین قصیدهسرای قرن هشتم سلمان ساوجی است که مداح «آل جلایر» بود. اگرچه سبک او اقتباسی از قصاید قدما بود، ولی ابداعاتی در آن دیده میشود. پس از سلمان، قصیدهسرای بزرگی در شعر فارسی به چشم نمیخورد، مگر در دورهی بازگشت ادبی که عموماً قصاید تقلیدی از سوی شاعران بازگشت سروده شد. در سبک هندی قصیدههایی پراکنده از بعضی شعرا دیده میشود، اما قصیدههای سبک هندی سادهتر از غزلیات این سبک است. شاعرانی چون عرفی، صائب، محتشم کاشانی و کلیم همدانی از این دستهاند. قصیده با مرگ شاعرانی چون انوری و خاقانی، به رکود میرود، امّا شاعران بلندآوازهی دیگر، حیاتی مجدد در آن دمیدند. در قرن هفتم سعدی این ابتکار را به عمل آورد.
تا قبل از او شعرای مدیحهسرا جز یک سلسله مدح و ثنای مبالغه آمیز ... در حق ممدوحان خود چیزی نمیگفتند، ولی سعدی با جسارتی بیسابقه ممدوحان را پدرانه اندرز داد و حقایق گفتنی و تلخ را بیپرده بیان نمود'، البته قصاید سعدی بیشتر ویژگیهای غزل دارند تا قصیده و عموماً واژگان قصاید او رقت و لطافت خاصی دارند. در مدح، او گاهی به گونهای توصیف میکند که با قصاید دورههای قبل تفاوت دارد. در قصیدهای در مدح عطاملک جوینی صاحبدیوان، یکی از رجال سرشناس عصر، از شیر رایت او سخن گفته و آن را با شیر بیشهزار مقایسه کردهاست:
چو شیر رایت وی را کند صبا متحرک مجال حمله نماند ز هول شیر عرین را
خاقانی در قصیدهی ایوان مداین در وصف بارگاه مداین، شیر منقوش بر سراپرده را با شیر فلک مقایسه میکند که وجود خارجی ندارد و مبالغهآمیز است:
این هست همان صفه کز هیبت او بردی بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان
غزل
غزل در عربی به معنای سخنگفتن با زنان و عشق بازی و حکایت کردن از جوانی و محبتورزیدن و وصف زنان است[۶۸]. در اصطلاح، «غزل» یکی از انواع مشخص شعر است و شامل چند بیت (معمولاً هفت بیت) متحدالوزن است که همهی مصراعهای دوم ابیات با مصراع اول بیت نخست (مطلع) هم قافیه هستند. بیت آخر غزل را «مقطع» گویند که معمولاً شاعر، اسم شعری و ادبی خود را در آن ذکر میکند و اصطلاحاً آن را «تخلص» مینامند. نمونهی کامل اینگونه شعر غزلیات سعدی و حافظ است[۶۹].
موضوع غزل غالباً ذکر زیبایی معشوق و بیوفایی و سنگدلی او و قصهی فراق و محنتکشیدن عاشق است. در اشعار شاعران نخستین فارسی، گاه به کلمهی «غزل» برمیخوریم، اما بهدرستی معلوم نیست مقصود از آن چیست؟ مثلاً عنصری از غزلهای رودکیوار سخن میگوید. احتمالاً مراد از غزل در این گونه از اشعار تغزلات آغازین قصاید است که ابیات مدحی آن از بین رفتهاست؛ چه قصیدهسرایان در مقدمهی قصاید، به مضمونهای عاشقانه هم اشاره میکردند، به احتمال دیگر، مقصود از غزل همان رباعیات عاشقانه یا ترانهها و اشعار ملحون باشد که اکثر شاعران فارسی بدان متمایل بودند.
بههر روی، قدما به جنبهی معنایی غزل، که همان عشق و عاشقی است، توجه داشتند. مولف سیر غزل در شعر فارسی چهار معنا برای غزل فارسی در نظر میگیرد:
- غزل به معنی مقطعات چندبیتی فارسی که ملحون بودهاست. این نوع غزل ظاهراً در اوایل مقید به وزن رباعی بوده و سپس این قید برداشته شده این نوع غزل تا اواخر قرن پنجم مرسوم بوده است؛
- غزل به معنای تغزل قصیده. این نوع تا قرن نهم و دهم معمول بودهاست؛
- غزل به معنای مطلق شعر عاشقانه؛
- غزل به معنای مصطلح[۷۰].
غزل به معنی شعری که با موسیقی خاصی همراه باشد، مترادف با «قول» است و بههر شعری که بر وزن رباعی آمده باشد هم اطلاق میگردد. بههر روی در شعر فارسی قول و غزل بارها مترادف هم به کار رفتهاست و به معنی اشعاری است که ملحون باشد. تا زمان سنایی یعنی قرن ششم، شکل شعری غزل اندک است و نسبت غزل به قصیده بسیار کم است، اگر هم غزلی رواج دارد، در واقع «تغزل» است که معمولاً در اول قصیده میآمد و در آن از عشق و عاشقی، وصف معشوق یا طبیعت سخن میرفت، سپس این تغزل را در دوبیت به مدح ممدوح مرتبط میساختند که در ساختار قصیده از آن به نام «تخلص» یاد کردیم. محتمل است که غزل به معنای مصطلح آن از این نوع تغزلات گرفته شده باشد. با این همه در آثار قدما اشعاری به شکل غزل دیده میشود و میتوان معتقد بود که غزل به موازات تغزل از دیرباز نوعی شعر بوده، ولی رواج نداشته و بسامد آن بسیار اندک است. اولین غزل از این دست را میتوان در اشعار شهید بلخی (م ۳۲۵ق) و رودکی (م ۳۲۹ق) یافت. اکثر شاعران قرن چهارم و پنجم به غزل گرایش داشتهاند، اما شمار غزلیات در دیوان این شاعران اندک است. در قرن ششم و با ظهور دولتهای ترکنژاد مثل سلجوقی، اوضاع سیاسی اندک تغییری یافت و قصیدهسرایانی که در دورههای قبل (سامانی و غزنوی) حضور داشتند در این قرن نبودند، اگرچه شاعرانی چون انوری و خاقانی به قصیده ارج دادند و قصاید عالی بر جای نهادند، اما تا حد زیادی از تعداد قصیده نسبت به دورهی قبل کاسته شد.
رواج تصوف در حوزههای معارف دینی، تغییر مرکزیت قدرت از خراسان به عراق عجم، تأسیس مدارس دینی و کاستن رونق مدح باعث شد تا شاعران به غزل روی آورند و در دیوان شاعرانی چون خاقانی و انوری هم میتوان غزل یافت. اهمیت رسوخ مفاهیم صوفیانه، شاید مهمترین عامل در گسترش غزل فارسی در قرن ششم باشد. چه قالب قصیده، قالبی مناسب برای بیان عواطف صوفیانه نبود و صوفیان هم از قالبهای رسمی و رایج عدول میکردند، به گونهای که بزرگترین قصیدهسرایان فارسی تا پایان قرن ششم از صحنهی روزگار محو شدند و قصیده از رونق افتاد. از اینرو در کنار غزل عاشقانهی سنتی، نوعی غزل عارفانهی جدید در اشکال گوناگون مییابیم که دارای محتوای فکری تصوف است. صوفیه در حقیقت با تغییر مدلولهای غزل و بالا بردن مقام معشوق و تغییر معشوق از زمینی به آسمانی، همان شکل سنتی را دارای محتوایی عرفانی کردند، و با تعابیر نمادین از عناصر موجود در جهان عاشقان، آن را وارد حوزهی عارفان ساختند؛ از این رو غزلهای عاشقانهی اولیه با اندکی تغییر به صورت غزلیات عارفانه درآمدند.
سنایی
سنایی (م ۵۳۵ق) نقطهی آغاز غزل کلاسیک عرفانی است. افزون بر این، او غزلیات سنتی و عاشقانه هم دارد. آغاز زندگی را به مداحی شاهان گذراند. او در غزنه میزیست و به سناییغزنوی مشهور است. نام او به صورت حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی آمدهاست و عوفی نام او را مجدالدین آدم سنایی ذکر کرده[۷۱]. او در حدیقه نام خود را ابوالمجد مجدود گفته است. گویا نام دیگری هم داشته و به حسن معروف بود، لذا عدهای گمان میکنند نام او اصلاً حسن است[۷۲]. ولادت او در اواسط یا اوایل نیمهی دوم قرن پنجم در غزنین رخ داد و بعد از رشد در شاعری به دربار غزنویان راه یافت و تنی چند از سلاطین غزنوی را مدح گفت. زندگی او در این مرحله به خوشی زندگانی درباریان بود، اما گویا درباریان چنانکه باید صلهی اشعارش را نمیدادند و او از این امر گله مند بود، بنابراین به یکباره از آنان دست کشید و وارد حلقهی صوفیان گشت. خود در اینباره میگوید:
شاه خرسندیم جمال نمود جمع منع و طمع محال نمود
عدهای بر این باورند که او بهخاطر تعریض و طعن یکی از مجذوبان لایخوار به عرفان روی آورده و به اهل سلوک پیوسته است. اما او در واقع به واسطهی بلوغ علمی و معرفتی خویش بدین مرحله از زندگی رسیده و روی به عالم حقیقت آورده است. مساماً وی با سالکان راه عرفان معاشرت داشته است. او از غزنه به نقاط مختلف خراسان سفر کرده و گویا در همان ایام که در بلخ بوده راه کعبه در پیشگرفته است. پس از سفر مکه مدتی در بلاد خراسان، سرخس، مرو، نیشابور به سر میبرد و تا حدود ۵۱۸ق به غزنین بازمیگردد. در مدت اقامت در بلخ کارنامهی بلخ را میسراید.
دولتشاه در تذکرة الشعرا معتقد است که او شاگرد و پیرو شیخ ابویوسف همدانی است که از بزرگان تصوف خراسان محسوب میشود. سنایی پس از بازگشت به غزنین به خواهش یکی از درباریان و خواجگان دربار، دیوان خود را جمعآوری کرد و خود مقدمهای به نثر بر آن نوشت. سنایی تا پایان حیات در غزنین بهسر برد وگویاگوشهگیری و انزوا اختیار کرد و در ۵۳۵ق وفات کرد. مقبرهی او در شهر غزنین است و به دلیل علاقهی سنایی به خاندان پیامبر و ذکر نیکی که از ایشان در جایجای آثارش آمده، آرامگاه او زیارتگاه خاص و عام است.
دیوان او شامل ۱۳۳۴۶ بیت به تصحیح استاد مدرس رضوی چاپ و نشر یافته که شامل مدایح، زهدیات، غزلیات و قلندریات و رباعیات و مقطعات است. بهجز دیوان، از سنایی چند مثنوی به نامهای حدیقةالحقیقه و شریعةالطریقه، سیرالعباد الی المعاد، طریقالتحقیق، کارنامهی بلخ، عشقنامه، عقلنامه و تجربةالعلم به جای ماندهاست. به جز کارنامهی بلخ، به دیگر مثنویهای سنایی «ستّهی سنایی» گویند.
به دلیل آنکه سنایی دارای دو مرحلهی زندگی بوده، ما در اشعار او دو نوع نگرش به جهان را مییابیم که باعث دوگانگی فکر و سبک اوست. در مرحلهی نخست، شاعری درباری و عیاش است که جز به مدح نمیاندیشد و حتی اشعار رکیک و هزل هم میسراید. در این مرحله، او متأثر از قصیدهسرایان بزرگی چون عنصری، فرخی و مسعودسعد است. در مرحلهی دوم با سنایی عارف روبرو میشویم که به یکباره ترک مدح و هزل و...گفته و به وعظ و تحقیق، زهد و تمثیلات عرفانی روی آورده است. سبک سنایی در غزلیات و تغزلاتش، حتی در دورهی اول زندگی، استادانه و خالی از پیچش است و همانند سبک شاعران همان دوره دارای مضامین عاشقانه است.
در این دست از غزلیات و تغزلات توصیفی، بیشتر به راز و نیاز عاشقانه و وصف معشوق میپردازد تا توصیف طبیعت.گاهی در بیان عاشقانهاش اصطلاحات دانشهای گسترده مثل حکمت، کلام، فلسفه، هیأت، نجوم و طب به چشم میخورد که اندکی آنها را پیچیده کرده است، ولی غزلیات ساده هم در اشعارش هست، مانند غزل زیر:
زان چشم پر از خمار سرمست
پر خون دارم دو دیده پیوست
اندر عجبم که چشم آن ماه
ناخورده شراب چون شود مست
یا بر دل خسته چون زند تیر
بی دست و کمان و قبضه و شست
بس کس که ز عشق غمزهٔ او
زنار چهار کرد بر بست
تحول سنایی در دورهی دوم زندگی در واقع تحول غزل فارسی است. عشق مجازی و زمینی در غزلیات مرحلهی دوم زندگی او جای خود را به غزلیات عارفانه و باشکوه الهی داد و عشق معنوی و جاذبهی الهی در سراسر آن نمایان است در این دست از غزلیات سنایی جنبهی زاهدانهی آن مشهودتر است، اما نقطهی مقابل زهدیات، قلندریات اوست. مفاهیم رایج این غزلیات بیعلاقگی به دنیا و بیپروایی و لاابالیگری و تشویق به این امور با به کار بردن اصطلاحات ویژهای مانند خرابات، میخانه، میکده و برخی اصطلاحات زرتشتی و عیسوی است. این دست از غزلیات او مورد توجه عطار، مولانا، عراقی و حافظ قرار گرفت. نکتهی دیگری که در اشعار سنایی چهره مینماید، گشایش درهای گلایه و شکایت از معشوق زمینی است که در غزلیات مرحلهی اول زندگی او سابقه نداشت، چنانکه در غزلی میگوید:
رو رو که دل از مهر تو بدعهد گسستیم
وز دام هوای تو برستیم و بجستیم
بس که من دل را به دام عشق خوبان بستهام
وز نشاط عشق خوبان توبهها بشکستهام
خستهی او را که او از غمزه تیر انداختهاست
من دل و جان را به تیر غمزهی او خستهام
هرکجا شوریدهای را دیدهام چون خویشتن
دوستی را دامن اندر دامن او بستهام
دوستانم بر سر کارند در بازار عشق
من چو معزولان چرا در گوشهای بنشستهام
چون به ظاهر بنگری در کار من، گویی مگر
با سلامت همنشینم وز ملامت رستهام
این سلامت را که من دارم ملامت در قفاست
تا بپنداری که از دام ملامت جستهام
تو بدان منگر که من نقد نشاط خویش را
از جفای دوستان از دیدگان بگسستهام
باش تا بر گردن ایام بندد بخت من
عقدههای نو که از درّ سخن پیوستهام
انوری
در همان قرن ششم در کنار غزل عارفانه که نقطهی آغاز آن در سنایی است، غزل عاشقانهی سنتی هم به تکامل خود ادامه میداد. انوری (م ۹۷-۵۸۰ق) اگرچه قصیدهسرای بزرگی بود ولی غزلیات استادانهای دارد. غزلیات او به زبان محاوره نزدیک است و لطافت خاصی در غزل به واژگان شعری دادهاست. احتمالا او اول کسی است که تغزل قصیده را از غزل جدا کرد و زبان ساده و روان او در غزل با زبان او در قصیده و مدح کاملاً متفاوت است و همین سبک زبان اوست که به قول فروزانفر، سعدی و دیگر شاعران بزرگ از آن پیروی میکنند[۷۳]. در غزلیات او مفاهیم عرفانی وجود ندارد وگویا به حکایت و دیالوگ در غزل علاقهمند بوده است.
خاقانی
خاقانی (م ۵۹۵ق) مانند انوری علاوه بر قصیده، غزل نیز سروده است. در غزلیات او زبان شعر به مانند شاعران بزرگ غزلسرا تثبیت نشدهاست و هم بیت قوی و استادانه در آنها مشاهده میشود و هم بیت سست و ضعیف.
ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی (م ۵۹۸ق) هم چون انوری و خاقانی به هر دو گونه از شعر پرداختهاست، اما در غزلیات او اندکی گرایشات و شور و حال صوفیانه دیده میشود ولی بههر روی واسطهی میان سعدی و انوری است و دنبالهرو انوری. شاعران بزرگ چون سعدی و حافظ به او توجه داشتند. قرن ششم قرن اوج غزل فارسی است و دورهی گسترش آن در حوزههای ادبی. عدم استقبال از قصیده و رواج تصوف باعث شد تا قالب غزل گسترش چشمگیری یابد، به گونهای که بزرگترین غزلسرایان فارسی در این قرن و قرن بعد از این بودند.

عطار
عطار (م ۶۲۷ق) غزلسرایی است که غزل او نشانهی تحول غزل عارفانه است. سبک غزلیات او آمیزهای از زبان انوری در غزلیات و مضامین سنایی در اشعارش است. ابداع و نوآوری عطار در غزل، آمیختن عرفان با عشق و تأکید بر این دو مقوله است. زبان غزلیات عطار، اگرچه خصوصیات زبان محاورهای انوری را ندارد، اما فصاحت و روانی آن برجسته است. غزلیات عطار در سه دستهی عاشقانه، عارفانه و قلندرانه تقسیم میشود. غزل عاشقانهی او، که به نسبت از دیگر غزلیات کمتر است، در همان مضامینی است که شاعران قبل از وی سرودهاند، اما دستمایهی اندیشهی وی در این اشعار با نوعی حرمت و دلنشینی همراه است. غزلیات او در این سطح دارای قدرت بیان و بیپیرایگی است. از این دست غزلیات او میتوان به غزلهای زیر اشارهکرد:
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
این همه دوری و پرهیز و تکبّر چه کنی؟
هر شبم سرمست در کوی افکنی
وز بر خویشم به هر سو افکنی
جانا ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز
با من بساز و جانم از این بیشتر مسوز
غزلیات قلندرانه در عطار معمولاً مضامینی چون عشق به ترسایان و ماهرویان، رسوایی، به کلیسا و خرابات رفتن و... است. از مضامین رایج در این نوع غزل، انتقاد از شیوهی زاهدانه است. او هرجا مناسبتی میبیند به زاهدان میتازد و آنان را ریاکار میداند. اگرچه ظاهر این غزلیات، ملامتی مینماید ولی هدف آن نمودن همان عشق شورانگیز و پاکیزهی خدایی است که برای رسیدن به آن طریقی دیگر انتخاب شدهاست. لذا بیان شور و حال و شوق عاشق است که در راه شناخت معبود حقیقی حتی از نام و ننگ هراسی ندارد. محور ابیات و موضوع و اندیشه در قلندریات، می و میکده و خرابات و رندی و مستی است، حال آنکه در سنایی این کیفیت به چشم نمیخورد. این غزلیات در شکل نهایی خود، روشی نمادین یا سمبولیسم را به نمایش میگذارند. عطار به جز نمادسازی از واژگان عرفانی، در ساختار کلی غزل نیز به شکلی نمادین اندیشههایش را آوردهاست[۷۴]. از غزلیات قلندرانهی معروف اوست:
مست شدم تا به خرابات دوش
نعرهزنان رقصکنان دردنوش
جوش دلم چون به سر خم رسید
زآتشِ جوشش دلم آمد به جوش
پیر خرابات چو بانگم شنید
گفت درآی ای پسر خرقهپوش
گفتمش ای پیر چه دانی مرا
گفت ز خود هیچ مگو شو خموش
مذهب رندان خرابات گیر
خرقه و سجاده بیفکن ز دوش
کم زن و قلاش و قلندر بباش
در صف اوباش برآور خروش
صافی زهاد به خواری بریز
دردی عشاق به شادی بنوش
صورت تشبیه برون بر ز چشم
پنبهٔ پندار برآور ز گوش
تو تو نهای چند نشینی به خود
پردهٔ تو بردر و با خود بکوش
قعر دلت عالم بیمنتهاست
رخت سوی عالم دل بر بهوش
گوهر عطار به صد جان بخر
چند بود پیش تو گوهر فروش
عطار در غزلیات عرفانی از مقام عرفانی و صفات معشوق ازلی و وصف عاشق و سوختگی و فنا و محو و سیر و سلوک برای اتحاد با معشوق سخن میگوید، اینکه این جهان پرتوی از جمال اوست و باید برای رهایی از نفس و سر گذاشتن به خواست معشوق و دوری از تعلقات دنیوی تلاش کرد. مطلع چند غزل معروف عرفانی عطار در زیر می آید:
عاشقانی کز نسیم دوست جان میپرورند
جمله وقت سوختن چون عود خام مجمرند
عاشقان چون به هوش بازآیند
پیش معشوق در نماز آیند
هر که دایم نیست ناپروای عشق
او چه داند قیمت سودای عشق
مولانا
غزل عرفانی که در قرن ششم از سنایی آغاز شده بود، در سیر تکاملی خویش در قرن هفتم، پس از عطار به مولانا جلال الدین محمد بلخی میرسد. نام اصلی مولوی یا مولانا، مولانا جلالالدین محمدبن سلطانالعلما بهاءالدین محمدبن حسینبن احمد خطیبی بکری بلخی است. جدش از بزرگان روزگار در قرن ششم بود و پدر او بهاء ولد (م ۶۲۸ق) از علما و کبار مشایخ صوفیه بود. گویا پدرش به دلیل اختلافی که با امام فخر رازی و پیروان او یافت، مجبور شد حدود ۶۰۹ یا ۶۱۰ق از مشرق ایران به مغرب کوچ کند و سرانجام به دعوت علاءالدین کیقباد سلجوقی، در قونیه اقامتکرد و در همان شهر پس از چند سال اقامت درگذشت.
جلال الدین محمد در ۶۰۴ق در بلخ تولد یافت و پنج یا شش ساله بود که در سفر همراه پدر شد و ذکر کردهاند که او در نیشابور فریدالدین عطار را زیارت کرده و عطار کتاب اسرارنامهی خویش را به او هدیه داد[۷۵] و عطار پس از این دیدار، به پدر جلالالدین محمد در بارهی او سفارش فراوان کرد. مولانا در لارنده با دختری به نام گوهرخاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد و پس از خروج از لارنده به قونیه رفت و تا پایان عمر در این شهر ماند. قونیه در زمان مولانا مرکز سیاسی سلاجقهی روم بود و پناهگاهی برای مهاجران و متصوفان گریخته از هجوم مغول، لذا در همان زمان مولانا، بزرگانی چون صدرالدین قونوی، فخرالدین عراقی، شرفالدین موصلی و نجم دایه در آن شهر زندگی میکردند. پس از مرگ پدر، مولانا به خواهش مریدان، به جای پدر بر مسند وعظ و تذکیر نشست. چندی از مرگ پدر نگذشتهبود که سید برهانالدین محقق ترمذی معروف به «سید سِردان» در طلب استاد به قونیه آمد و چون بهاء ولد درگذشته بود، جلال الدین محمد را به تربیت و ارشاد گرفت و او را جهتکمال در علوم شرعی و ادبی به دمشق و حلب رهنمون کرد. مولانا در حلب در درس کمالالدین ابنالعدیم (م ۶۶۰ق) فقه حنفی آموخت. و در دمشق به ادامهی تحصیل فقه حنفی پرداخت و ظاهراً در این شهر به فیض صحبت محیالدین ابنعربی نایل گشت و پس از اتمام این سفر هفت ساله در ۶۳۷ق به قونیه برگشت و پس از چندی دستور تعلیم و ارشاد از سید برهانالدین دریافت کرد. سید برهانالدین در ۶۳۸ق درگذشت و مولوی تا ۶۴۲ق به تدریس ادامه داد و مجلس وعظ و تذکیر او مورد استقبال همگان بود؛ بهگونهایکه حدود ۱۰۰۰۰ مرید داشت.
در سال ۶۴۲ق مولانا با فردی روبرو شد که مسیر زندگی او را متحول ساخت. شمسالدین محمدبن علیبن ملکداد تبریزی که از او کتابی به نام مقالات در دست است، در ۶۴۲ق به قونیه رسید. او از تربیتیافتگان شیخ رکنالدین سجاسی، بابا کمال خجندی و ابوبکر سلهباف است[۷۶]. مولانا پس از دیدار با شمس تبریزی به یکباره متحول گشت و پشت پا بر تمام مناصب دنیایی و اجتماعی زد. مولانا چنان شیفتهی او بود که تا ۶۴۵ق که گویا شمس پنهانی بهدست عدهای کشته میشود، در ملازمت و صحبت او به سر میبرد. پس از این تاریخ مولانا چندی منتظر شمس بود و حتی به امید یافتن او به شام سفری کرد، اما ناامید به قونیه برگشت. پس از شمس او به صلاحالدین زرکوب عشق میورزید، چون او در ۶۵۷ق درگذشت، مولانا حسامالدین چلبی (م ۶۸۳ق) را مورد عنایت قرارداد و این شخص پس از مرگ مولانا جانشین او گردید.
زندگی ادبی مولانا پس از دیدار با شمس آغاز میشود. اگرچه او در علوم رایج در نزد استادان مختلف مهارت یافتهبود، از توجه و عنایت شمس شخصیت دیگری یافت و با توجه به معارفی که از عرفان و تصوف یافت عدهای از مریدان او به نام «مولویه» در سرتاسر آسیای صغیر پراکنده شدند. وفات مولانا در پنجم جمادیالاخر ۶۷۲ق اتفاق افتاد. مرگ او در قونیه چون واقعهای هولناک بود و مردم تا ۴۰ روز سوگ داشتند. افلاکی در مناقب العارفین داستان درگذشت او را کاملاً آورده است[۷۷]. مزار مولانا در شهر قونیه در کشور ترکیه قرار دارد و به «قبةالخضرا» معروف است.
از مولوی آثار متعددی در نظم و نثر باقی ماندهاست. مهمترین اثر منظوم او، مثنویمعنوی است[۷۸]. رباعیات او با تصحیح استاد فروزانفر چاپ شده است؛ آثار منثور او عبارتند از: مکاتیب، مجالس، فیهمافیه. اما غزلیات او یا دیوان کبیر یا غزلیات شمس اهمیت دیگری دارند. او در این غزلیات به «خاموش»، «خمش» و «خموش» تخلص کرده، و در اغلب جاها بهجای تخلص خود از اسم شمسالدین استفاده کردهاست. چاپ منقح این دیوان به همّت استاد فروزانفر انجام شده است که افزون بر ۳۶۰۰۰ بیت دارد. غزل عارفانه در سیر تکاملی در دیوان شمس به اوج خود میرسد. میراث شعر عرفانی که از سنایی آغاز شده بود، از طریق عطار به مولانا میرسد و با تجربههای عارفانهی مولانا در هم میآمیزد، برای آنکه اهمیت غزلیات او را دریابیم، لازم است نگاهی به ساختار این غزلیات بیفکنیم:
موسیقی در غزلیات مولانا، مهمترین مختصهی سبکی است. آشنایی مولانا با موسیقی وکیفیت خاص غزلیات عرفانی که در مجالس سماع خوانده میشد، باعث شد تا غزل مولانا در این زمینه برجستگی یابد. اوزان غزلیات او از نظر تنوع حدود ۴۸ وزن است و در سرودن آنها بیشتر از وزنهای ضربی و آهنگین شش و هشت رکنی استفاده کرده، چنانکه عموماً ارکان عروضی غزلیات او یکسان است و کمتر از وزنهای مختلفالارکان سود میجوید.
خاصیت این اوزان در تأثیر شورانگیزی و هیجانی آن است و بیراه نیست که سبک مولانا از این دید سبکی شورانگیز معرفی شود. اوزان عروضی در شعر عرفانی قبل از او عموماً اوزانی است که آرام و نوازشگر است؛ به گونهای که ۸۷۰ غزل عطار در این ساختار عروضی با ۱۰۰ غزل آغازین دیوانکبیر قابل مقایسه نیست[۷۹]و چنین به نظر میرسد که ما با گونهای از سنت شعری فارسی به نام «شعر ملحون» روبرو هستیم. در این نوع شعر علاوه بر وزن عروضی، وزن ایقاعی هم هست.گاهی حالات موسیقایی بهقدری در غزلیات شدید است که چند غزل را با یک مطلع آغاز میکند، مثل غزلهای شمارهی ۷۱۴ و ۷۱۵ یا ۹۳۱ و ۹۳۲ یا ۹۳۳ و ۹۳۴. مولانا گاهی از اوزان متروک در غزلیات خود استفاده میکند که کمتر مورد توجه شاعران دورهی او بوده است، گاهی اوقات هنر او در کاربرد اوزان به گونهای است که هر یک از مصراعهای غزل در حکم بیتی است، مثل این غزل:
بیا بیا دلدار من دلدار من
درآ درآ در کار من در کار من
تویی تویی گلزار من گلزار من
بگو بگو اسرار من اسرار من
مولانا برای آنکه از شدت تأثیر اوزان عروضی نکاهد با انتخاب قافیههای پیدر پی و متوالی در ابیات بدون توجه به جایگاه کلاسیک آن که معمولا در آخر مصراع یا بیت میآید، برجستگی خاصی به اشعارش بخشیده است. برای نمونه بیت:
ای رستخیز ناگهان، ای رحمت بیمنتها ای آتش افروخته در بیشهی اندیشهها
این مسأله در بعضی از غزلیات بهگونهای است که واژهای در یک بیت، پنج بار تکرار میشود:
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی سینهی مشروح تویی، بر در اسرار مرا
گزینش واژگان در غزلیات شمس اهمیت خاصی دارد. چنین مینماید که مولانا همیشه در پی انتخاب واژگان رسمی و فخیم رایج در شعر فارسی نبوده و گاهی از استعمال واژگان مردمی و عامیانه و ترکیبات نامأنوس، خودداری نکردهاست. واژگانی مثل شلغم پخته، بز، تره، توبره، قوصره (زنبیل و انبان) و غرغره[۸۰] در غزلیات او آمده است. از نظر ساخت گویشی و زبانی از واژگان ترکی و حتی یونانی هم در غزلیات استفاده کرده است مثل بیت: ( غزل ۳۱۰۹)
کالی تیشبی آپا نسو، ای افندی چلبی
نیم شب بر بام مایی، تا کرا میطلبی
از نظر محتوا و اندیشه، گستردگی غزلیات او بهگونهای است که سخنگفتن از آن مشکل مینماید؛ ولی میتوان گفت تنوع مضمون از مختصات فکری اوست. دست مایهی نخستین غزلیات مضمون رایج اشعار عرفانی، عشق است، ولی عشقی شورانگیز، پاک و والا، عشقی که مولانا آن را در وجود شمس تبریزی دیدهاست بهگونهای که هر که جز معشوق باقی جمله سوخت. پس از ناپدید شدن او این عشق در غم فراق و دوری آشکار شد و مضمون اصلی غزلیات شمس گشت. گاهی اوقات مولانا بهواسطهی همین عشق، در غزلیات، اندیشههای عاشقانهاش را بیان میکند. گاهی به وصف طبیعت میپردازد وگاهی پند و اندرز میدهد. عموماً غزلیات مولانا از نظر شکل و محتوا دو دستهاند:
- دستهای که به شیوهای قلندرانه و نهایت شورانگیزی سروده شدهاست؛
- دستهای دیگر که بیانکنندهی مراتب انسانی و تهذیب نفس است.
در خلال غزلهای دستهی دوم او داستانی را هم میگنجاند و غزل داستانی عرفانی را شکل میدهد. این داستانها گاهی به صورت گفت و شنید و نقل قول هم نمایان میشود. مثلاً در خلال یکی از غزلها داستانی را در دو بیت میآورد:
روزی یکی همراه شد با بایزید اَندَر رَهی
پس بایزیدش گفت: «چه پیشه گُزیدی اِی دَغا؟»
گفتا که «مَن خَربَندهام» پس بایزیدش گفت «رو»
یا رَب خَرَش را مرگ دِه تا او شود بنده خدا
شاید آنجا که گفتهاند غزلیات او سرشار از عنصر باورداشت (believe) است، تمهیدات او بهگونهای است که خواننده باورها و ادعاهای او را باور میکند. یکی از غزلیات معروف مولانا[۸۱]:
بیهمگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمیشود
دیدهٔ عقل مست تو، چرخهٔ چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند، دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند، بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من، باغ من و بهار من
خواب من و قرار من، بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی، مُلکت و مال من تویی
آب زلال من تویی، بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی؟ بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی، توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی، بیتو به سر نمیشود
بیتو اگر به سر شدی، زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی، بیتو به سر نمیشود
گر تو سری، قدم شوم، ور تو کفی، علَم شوم
ور بروی، عدم شوم، بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای، نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای، بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من، گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من، بیتو به سر نمیشود
بیتو نه زندگی خوشم، بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کِشم؟ بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم «ای سند! نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود، بیتو به سر نمیشود

سعدی
زمانی که مولانا در قرن هفتم غزل عرفانی را به اوج رساند، در واقع یکی از قوسهای غزل فارسی را به انتها آورد. اما در همین قرن، غزلسرایی دیگر قوس دوم غزل فارسی را کامل میکرد و آن سعدی شیرازی است که غزل عاشقانهی فارسی را کمال بخشید. نام اصلی او ابومحمد مشرف الدین (شرف الدین)، مصلحبن عبداللهبن مشرف السعدی الشیرازی است[۸۲]. ولادت او به تقریب در ۶۰۶ق اتفاق افتاده، ماسه معتقد است تولد او در ۵۸۰ق بوده است[۸۳]. او در شیراز در میان خاندانی که از عالمان دین بودند، متولد شد و ظاهراً پدر شیخ، ملازم اتابک سعد بن زنگی بود. در دوران کودکی پدرش را از دست داد و در تحت تربیت نیای مادری خود قرارگرفت. مقدمات علوم ادبی و شرعی را در شیراز فرا گرفت و سپس برای ادامهی تحصیلات به بغداد رفت. این سفر که در ۲۱-۶۲۰ق رخ داد، مقدمهی سفرهای طولانی سعدی است. سعدی مدتی در مدرسهی نظامیهی بغداد درس خواند و در همین شهر به خدمت جمالالدین ابوالفرج عبدالرحمانبن الجوزی رسید.
سعدی از او در آثارش به عنوان مربی و شیخ یاد میکند. این شخص نوادهی ابنالجوزی معروف صاحب کتاب تلبیس ابلیس و کتاب المنتظم متوفی ۵۹۷ق است. ابنالجوزی دوم ظاهراً استاد سعدی در علوم شرعی بود و استاد او در تصوف و عرفان شهابالدین ابوحفصعمر بنمحمد سهروردی (م .۶۳۲ق) است. ظاهراً سعدی در بعضی از اقوال از این عارف تأثیر پذیرفتهاست. سعدی گویا در بغداد صرفاً به تعلیم و تکرار علوم مشغول بود و بعد از این سفرهای معروف خود را به حجاز، شام، لبنان و روم آغاز کرد. بنا به آنچه خود گفته در اقصای عالم گشته و با هر کسی به سر برده و از هر جا بهرهای یافته و از هر خرمنی خوشه برداشته است. دولتشاه گفته که او چهارده نوبت حج رفته است[۸۴]. ظاهراً سعدی به بلاد شرق مثل کاشغر و هند سفر کرده و در آنجا بت سومنات را شکسته است! اما در صحت این سفرها تردید وجود دارد و گویا از جهت تلفیق حکایت و داستانپردازی آنها را آوردهاست.
سفر سعدی در ۶۵۵ق پایان یافت و به شیراز بازگشت و در دربار سعدبن ابیبکربن سعدبن زنگی نه به عنوان مداح، بلکه چون شخصی آزاده و دیندار حضور یافت. زندگی او در شیراز به وعظ و تذکیر و تألیف و تدوین آثارش میگذشت و در این دوره، سفری به مکه کرد و از راه تبریز به شیراز برگشت و در آنجا با شمسالدین صاحب دیوان جوینی و برادرش دیدار کرد. سعدی در این زمان چنان پایگاه اجتماعی بهدست آورده بود که صاحب دیوان و آباقاخان، که پادشاه آن دیار بود، به احترام دیدار با او بر روی زمین نشستند تا آنجا که در مقابل او خدمت بهجای آوردند.در تاریخ وفات او میان تذکره نویسان اختلاف است و معمولاً سالهای ۶۹۰، ۶۹۱، ۶۹۴، ۶۹۵ را ذکر میکنند[۸۵]. خاندان سعدبن زنگی به سعدی ارادت میورزیدند و سعدی نیز به آنان عنایت داشت و حتی نام شعری خود را از نام امرای این خاندان برگرفت. در دیوان او قصایدی در مدح آن امرا وجود دارد.
آثار سعدی به دو دستهی نظم و نثر تقسیم میشود. آثار منثور او شامل گلستان و رسالات است که در بحث سبک سعدی از آن سخنگفتیم. آثار منظوم او شامل بوستان یا سعدی نامه که مثنویی در ادب تعلیمی و مفاهیم اخلاقی است و در ۶۵۵ق به اتمام رسید، قصاید عربی در حدود ۷۰۰ بیت، قصاید فارسی، مراثی، قطعات، ترجیعات، ملمعات است. چهار کتاب طیبات، بدایع، خواتیم و غزلهای قدیم مجموعهی غزلیات سعدی را تشکیل میدهد. البته از سعدی رباعی و مفرد و خبیثات هم باقی مانده است. آثار سعدی را محمدعلی فروغی تحت عنوان کلیات سعدی منتشر کردهاست.
غزلیات سعدی در چهار کتاب و با چهار نام آمدهاست. عنوان نخستین «طیبات» است که نزدیک به ۴۰۰ غزل است. ظاهراً سعدی آنها را پیش از قصاید خود سروده و آنها به حدس قوی بعد از ۶۰۶ق سروده شدهاند. در «طیبات» مشخصههای تاریخی هم یافت میشود که در مدح بعضی از امرا آمدهاست. دومین قسمت از غزلیات، «بدایع» نام دارد که افزون بر ۱۹۰ غزل است. محتوای آن نظیر طیبات است. سومین کتاب، مجموعهی «خواتیم» است که افزون بر ۶۰ غزل است و ظاهراً اوج تکامل سعدی در غزلسرایی است. چهارمین قسمت به نام «غزلیات قدیم» است که ظاهراً از نظر محتوا کماهمیت است.
اهمیت سعدی در سرودن غزل عاشقانه در آن است که زبان غزل را کمال بخشید. از آنجا که به سبک انوری توجه داشته، زبان غزل را هموار کردهاست به گونهای که در غزلیات او زودفهمی مطلب، اصل برجستهای است. بدین منظور او غزل را به زبان تودهی مردم نزدیک ساخت. عباراتی که در غزلیات آورده بسیار ساده به نظر میرسد، ولی قابل تقلید نیست. از این رو آن را شیوهی «سهل و ممتنع» نامیدهاند.کلمات و واژگان غزل او در اوج فصاحت ولی در کمال سادگی قرار دارند. او با تدوین مفاهیم عشق و عاشقی و زیبایی و لطافت صوری و معنوی با هم در غزل بهگونهای نوآوریکرده که قبل از او سابقه نداشتهاست. غزلیات سعدی درواقع تکامل تغزلات دورههای قبل است، ولی در خلال آن از مضامین اخلاقی، اجتماعی و عرفانی سخن راندهاست. قدرت حقیقتنمایی سعدی در غزلیاتش باعث شده تا تجارب و مفاهیم مطرحشده در آن برای خواننده، طبیعی بنماید و معمولاً چنین به نظر میرسد که او با معشوق مخصوصی سخن میگوید.
بعضی بر این باورند که زبان سعدی زبانی معیار برای فصاحت و بلاغت است[۸۶]. بیان آنکه چگونه سعدی بدین حد از فصاحت رسیده، درحد این مقاله نیست، اما میتوان گفت سعدی از صنایع ادبی با توجه به محتوای غزلیاتش، در حد اعتدال استفاده میکند. او مفاهیم عالی غنایی و دقایق عاطفی را با تشبیهات و استعارات ساده و استوار بیان میکند. مضمون غزلهای سعدی از سادگی شعر غنایی اولیه و ابهام غزل عرفانی به دور است. او در غزلیات خود همواره یک مضمون روشن و مشخص را در هر غزلی میآورد. موضوع در غزل سعدی ابتدا طرح میشود ولی به کمک اندیشه و تصویرهای شعری، استدلالی هنری مییابد. به عبارت دیگر مضمون در بیت نخست، تکوین مییابد و اندکاندک در ابیات بعدی رشد و غنا میپذیرد و در پایان از ساختار نهایی غزل احساس میشود.
در غزل سعدی وحدت موضوع و شکل وجود دارد و این دو بهگونهای در تار و پود ابیات با هم درآمیخته است و به صورت آغاز و میانه و انجام در غزل ترتیب یافتهاست. موضوعات غزل سعدی عموماً عشق، دوستی، شیفتگی به زیبایی، پایداری در عشق و دوستی و وفاداری و جز آن است، و با درآمیختن این موضوعات با بایدهای اخلاقی و اجتماعی در غزل نوآوریکردهاست. سعدی در بیان مضمونها در غزل خود از تمهیدات تمثیلی بهره نمیجوید. از آنجا که به تمثیل گرایش ندارد، زبان تصاویر او ایهامی و ابهامی نمیشود و این از آنجا ناشی میشود که او در پی بیان امری کاملاً تجریدی و معقول نیست، تا آن را محسوس و دریافتنی گرداند و به جای این کار، به توصیف و بیان علاقهمند است وگاهی مطلب را بسط میدهد. منابع او به طور معمول از تصویر طبیعت و وصف بهار و از این گونه امور است که رنگ عاطفی مییابد، اما در آن مبالغه و اغراق نمیکند و به اعتدال میآورد[۸۷]. در پایان یکی از غزلیات سعدی را میآوریم[۸۸].
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوستتر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونهٔ زردش دلیل ناله زارش گواست
مایهٔ پرهیزگار قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشدهٔ پایبند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بیوفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
دیگر شاعران
غزل فارسی پس از سعدی و مولوی در قرن هفتم به راه تعالی خود ادامه داد. شاعرانی چون امامی هروی (م ۶۷۷ق)، فخرالدین عراقی (م ۶۸۰ق)، همام تبریزی (م ۷۱۴ق)، امیر خسرو دهلوی (م ۷۲۵ق) و حسن دهلوی (م ۷۷۷ق)، اوحدی مراغهیی (م ۷۳۸ق)، خواجوی کرمانی (م ۷۵۳ق)، عماد فقیه (م ۷۷۳ق)، سلمان ساوجی (م ۷۷۸ق)، ناصر بخارایی (م ۷۷۹ق) به غزلسرایی پرداختند. در این میان عراقی به سبکی نزدیک به سبک مولانا غزل میسرود و همام به سبکی همانند سعدی. امیرخسرودهلوی در حوزهی ادبی هند اهمیت فراوان داشت و بسیاری از شاعران به او توجه داشتند. اوحدی مراغهیی با آنکه صوفی بود، به سبک سعدی توجه داشت ولی زبان او به حافظ نزدیک است. خواجو و عمادفقیه درواقع افکار عرفانی را با سبک سعدی درآمیختند و سبکی میان غزل عاشقانه و عارفانه را بنیان نهادند اما اوج این سبک در غزلسرایی، حافظ است. شاعری که غزل او را «غزل تلفیق» مینامند.
حافظ
نام اصلی حافظ، شمسالدین محمدبن محمدبن محمد حافظ شیرازی است. لقب پدرش در اکثر منابع بهاءالدین است. اجداد او اصلاً از اصفهان بودند و چنانکه نوشتهاند پدرش بهاءالدین محمد بازرگان بود و در ایام حکومت سلغری خانواده او به شیراز آمدند. مادرش اهلکازرون بود و پس از آمدن به شیراز در دروازهی کازرون شیراز ساکن شدند.
ولادت حافظ در حدود ۷۲۷ق واقع شد و محل تولد او شیراز است. او کوچکترین پسر بهاءالدین است. پس از مرگ پدر، برادران او پراکنده شدند و او به همراه مادر زندگی را در تنگدستی گذراند. در جوانی در نانوایی به کار مشغول شد و در همین ایام برای کسب علم در مکتبخانه حضور مییافت. اندکاندک به تفحص و تتبع در علوم شرعی و ادبی پرداخت و کتابهای کشاف زمخشری و مطالعالانظار بیضاوی و مفتاحالعلوم سکاکی را آموخت و در مجلس درس قوامالدین ابوالبقای شیرازی مشهور به ابن الفقیه (م ۷۷۲ق) حضور مییافت. وی در دو رشتهی علوم شرعی و علوم ادبی تبحر یافت و از آنجا که قوامالدین ابوالبقای شیرازی به علم قراآت آشنا بود، حافظ، قراآت چهاردهگانهی قرآن را به استادی آموخت و به تفحص در کلامالله پرداخت و ظاهراً تخلص حافظ را بدین جهت بهدست آورد و چون علوم ادبی مقدمهای بر تحصیل علوم دینی بود، در علوم ادبی هم مهارت لازم را بهدست آورد. شیراز در عصر حافظ، پناهگاه عالمان و بزرگان ادب بود و همین امر در نحوهی تحصیلات او تأثیر شگرفی داشت. در کنار تحصیلات شرعی و ادبی، او به شغل دیوانی و اداری هم علاقهمند بود و بهآنها توجه میکرده است.
حافظ با چند تن از پادشاهان شیراز همعصر بوده و گاهی در اشعارش آنان را مدح کرده است؛ از جمله، شاه شیخ ابواسحاق اینجو (م ۷۵۸ق)، شاه شجاع (م ۷۸۶ق)، شاه منصور (م ۷۹۵ق) و چند تن از امرای آل جلایر مثل سلطان احمدبن شیخ اویس ایلکانی (م ۸۱۳ق). او تعدادی از وزرای معروف آلاینجو و آل مظفر را نیز مدح گفتهاست، از آن عده میتوان به حاجی قوامالدین حسن (م۷۵۴ق) و حاجی قوام الدین محمد صاحب عیار و وزیر شاه شجاع (م ۷۵۵ق) اشاره کرد. البته این افراد به حافظ ارادت داشتند و حتی حافظ محرم اسرار کسانی چون ابواسحاق اینجو محسوب میشد، یکبار نیز فرمانروای بنگال، سلطان غیاثالدین را در غزلی معروف مدح گفت. چه، این سلطان مصراعی را بدینگونه «ساقی حدیث سرو وگل و لاله میرود» فرستاد و حافظ در جوابش این غزل معروف را سرود و نزد او ارسال نمود:
ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود
وین بحث با ثلاثهی غساله میرود
و نام غیاثالدین را در پایان غزلش آورد.[۸۹]
گفتهاند یکبار قصد دیدار هند کرد و به دعوت سلطان محمود دکنی عازم آن دیار شد، اما در جزیره هرمز به دلیل طوفان از سوار شدن بر کشتی خودداری کرد و به شیراز برگشت و این غزل معروف را برای وی فرستاد:
دمی با غم به سربردن جهان یکسر نمیارزد به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمیارزد[۹۰]
یکبار هم به یزد سفر کرد ولی بهزودی از آنجا بازگشت و در غزلی از آنجا به نام «زندان اسکندر» یاد کردهاست[۹۱]. این قراین نشان میدهد که او علاقهی چندانی به سفر نداشته است. وفات حافظ بین ۷۹۱ و ۷۹۲ق واقع شدهاست. محمد گلندام، جامع نخستین دیوان حافظ در ماده تاریخی، سال وفات وی را ۷۹۲ق ذکر کردهاست[۹۲].
حافظ نسبت به مسایل سیاسی زمانه حساس بودهاست. در دیوان او اشعاری است که در رثای شیخ ابواسحاق اینجو سروده و از عهد او به نیکی و خوبی یاد کردهاست. از امیر مبارزالدین محمد، پادشاه مظفری به زشتی یاد میکند و از او با لفظ «محتسب» سخن میآورد. بههر روی در دیوان او حدود ۱۰۰ غزل هست که به اسم شخص یا امیر و پادشاهی اشاره کرده است[۹۳]. سیر تکامل غزل، که از سنایی شروع شده بود، با حافظ به انتها رسید. او عالیترین مضامین عاشقانه را با مضامین عارفانه در هم آمیخت و بدین لحاظ وارث سعدی و مولوی است.
غزل او از نظر گسترهی جامعهشناختی، آشناترین غزل برای عوام و خواص است. این ویژگی را در کمتر شاعری سراغ داریم و این باعث شد تا غزلسرایان پس از وی دربی تقلید از او برآیند. توجه حافظ به گذشتگان باعث شد تا در سبک او، زمینههای اقتباسی دیده شود، ولی این اقتباسات در غزل او مستحیل میشود و از شکل اولیه خارج میگردد. توجه حافظ به گذشتگان، عموماً به ساختارهای برجستهی قبلی است و بدین لحاظ غزل او مجموعهای از بهترین غزلیات فارسی است.
مهارت حافظ در لفظ و معنی بهگونهای استکه نزدیک شدن به او تقریباً برای هر شاعری محال است، به گونهای که غزل فارسی پس از او به تغییر سبک میرسد. حافظ در واقع زبان غزلهای خود را از غزلیات سعدیگرفته و آن را با تنوع مضمون و موضوع و اندکی تفکر خیامانه در هم آمیخته است. افزون بر این، جامعهی عصر وی گاهی به اشعار او شکل ویژه دادهاست، مثل طنز. او دردهای اجتماعی خود را در غزلیات نشان داده و هر جا که اقتضا میکرده به مبارزه با زاهدان ریاکار و امیران ستمکار پرداخته است. مشخصهی اصلی زبان ادبی او، ایهام است؛ یعنی به کار گرفتن واژهای که دارای چند معنی باشد.
تفکر حافظ در اشعارش محوری مشخص و یگانه ندارد.گاهی در اشعارش مضامین عاشقانهی محض میآید، گاهی عارفانهی محض وگاهی موضوعات اجتماعی. لذا در بهکارگیری ایهام توجه خاصی نشان میدهد. در کنار ایهام، از دیگر هنرهای حافظ در غزل میتوان به تناسب لفظی و معنوی، رمزپردازی یا نماد گرایی و لحن طنز و عناد اشاره کرد. هر یک از عوامل مذکور باعث ایجاد ظرفیت نامتناهی مفاهیم و بهوجود آمدن زمینهای نامحدود برای تخیل میگردد. در پایان، لازم به ذکر است که چاپهای متعددی از دیوان حافظ وجود دارد که منقحترین آنها از علامه قزوینی و دکتر قاسمغنی است و آخرین تصحیح علمی دیوان حافظ در دوران کنونی از دکتر پرویز ناتل خانلری است.
پس از حافظ
غزل بعد از حافظ به راه انحطاط رفت و شاعران، بیشتر مقلد سبکهای پیشینیان بودند تا مبدع سبکهای جدید و هنری، اصول رایج در غزل پس از حافظ، مفاهیم صوفیانه مثل وحدت وجود، اتحاد خالق و مخلوق، عارف و معروف، تجلی وحدت در کثرت، توحید ذات و اسما و افعال است[۹۴]. در این عصر دو سبک غزل یافت میشود؛ اول، شاعرانی که به ساختارهای زبانی و لفظی توجه داشتند و عموماً پیرو سعدی یا حافظ بودند؛ مثل مغربی تبریزی، قاسم انوار، شاه نعمتالله ولی. دستهی دوم شاعرانی بودند که به دنبال مضامین و معانی باریک بودند و در سبک از شاعران حوزهی هند در قرن هفتم پیروی میکردند، مثل کمال خجندی، شیخ آذری،کاتبی ترشیزی.
در غزل عاشقانه پس از حافظ نوعی دیگر از غزل رواج مییابد که به «غزل سگیه» معروف است. در این غزل، عاشق موجودی محروم و بدبخت است و آرزو میکند سگ کوی معشوق شود، مثل اشعار کاتبی، در غزل عارفانه، شاعران بیشتر به اصطلاحات توجه داشتند تا مفاهیم، لذا غزل عارفانه لطافت خود را از دست داد. غزل قلندرانه هم تقلیدی از غزل عصر حافظ و قبل از آن است و عموماً در وصف رندی و شراب و بادهنوشی و تعریض به زاهدان و صوفیان است[۹۵].
غزل فارسی بعد از دورهی شاهرخ در نیمهی دوم قرن نهم مقدمات تغییر سبک را مهیا کرد، چه در این زمان تنها شاعر معروف غزلسرا در سبک عراقی، عبدالرحمان جامی است. صورت غزل در این دوره، مرتبتر و منظمتر گشت. ابیات غزل به حدود هفت بیت نزدیک شد و تخلص از لوازم غزل گشت. صحت قوافی و وزن عروضی از مشخصات غزل نیمهی دوم قرن نهم است. مختصات زبانی این دوره در غزل هم یافت میشود. زبان، فساد پذیرفت و لغات ترکی و مغولی وگاهی عامیانه وارد غزل شد. معانی غزل معمولاً تکراری و تقلیدی گردید و عموماً استعارات و تشبیهات کهن و قدیمی تکرار میشدند.
جامی
جامی (م ۸۹۸ق) از بزرگترین غزلسرایان این دوره است. اشعار او عموماً مطالب عرفانی را در طرح و بافت عاشقانه ارایه میکند. با آنکه غزل در دورهی جامی در حال تحول به سبکی جدید است، اما در غزل جامی این تحول مشهود نیست و غزل او نشانی از تحول ندارد. او غزلیاتش را به پیروی از حافظ و سعدی سرودهاست.
بابافغانی
در نیمهی دوم قرن نهم زمینهی تحول در غزل ایجاد میشود و در نیمهی اول قرن دهم با ظهور بابافغانی شکل تازهای میگیرد. غزل بابافغانی، حد واسط غزل حافظ و غزل جدید است. در همین زمان «مکتب شعر وقوع» رواج مییابدکه غزلیات این مکتب معمولاً خالی از صنایع بدیعی و اغراق است و بسیار ساده مینماید.
وحشی بافقی
غزل در نیمهی دوم قرن دهم با رواج شعر «واسوخت» به «غزل وقوعی» تبدیل میشود. این نوع غزل با نهایت سادگی و واقعنمایی سروده میشد. نمونهی غزل واسوخت در دیوان وحشی بافقی یافت میشود.
سبک هندی
غزل در اوایل قرن یازدهم، تحت سیطرهی سبک هندی است و اصولا یکی از مشخصات سبک هندی، رواج و غلبهی قالب غزل است؛ زیرا شعر مدحی به سبک قدیم در عصر صفویه از رونق افتاد. در غزل سبک هندی، تکرار قافیه عیب نیست، ولی هدف هر شاعری ایجاد مضمونی تازه در غزل است، لذا مضامین تازه به نحوی گسترده در غزل راه مییابد. شاعران در انتخاب واژگان غزل، تأملی از خود نشان نمیدادند، لذا لغات عامیانه وارد غزل شد. ایجاد معادله میان امر معقول با محسوس در غزل هندی بسامد بالایی دارد. کارکرد این معادله آن است که مصراع معقول از کارکرد هنری خارج میشود و کارکردی ارزشی و اخلاقی مییابد و تمام هنر شاعر در مصراع محسوس است. برای نمونه، صائب میگوید:
تیرهبختی لازم طبع بلندافتاده است پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ
ابیات غزل در سبک هندی، ارتباط معنایی ندارند و فقط بهواسطهی قافیه و ردیف مشترک به همدیگر متصل هستند و از اینجاست که «تک بیت» یا «مفردات» در شعر فارسی گسترش مییابد. کلیم کاشانی (م ۱۰۶۱ق) در سرودن غزل به سبک هندی از جمله کسانی است که به مضمون جدید اهمیت میدهد. او که در هند به سر میبرد، همانند دیگر غزلسرایان سبک هندی معناگرا بوده است.
صائب تبریزی
بزرگترین شاعر غزلسرای سبک هندی صائب تبریزی (م ۱۰۸۰ق) است. او مبدع سبک تازهای است و خود هم بدین امر آگاهی دارد. مضامین دیوان او عموماً عرفانی، عاشقانه، اخلاقی، فلسفی و حکمی است. او به اشعار قدما هم توجه داشته و در دیوان او اقتباساتی از سعدی، حافظ و مولوی دیده میشود، خصوصاً ایهام فراوان در اشعار او نشانهی توجه صائب به حافظ است. گاهی اوقات از مضمونهای عامیانه در غزل استفاده میکند. تعداد ابیات برخی از غزلهای صائب به ۲۵ و ۳۱ بیت میرسد. در دیوان صائب افزون بر ۲۲۰۰ غزل وجود دارد. چاپ معروف دیوان صائب با مقدمهی امیری فیروزکوهی در ۱۳۴۵ش نشر یافت. افراط در مضمونیابی و گرایش بیاندازه به معنا، باعث شد غزل این سبک در ایران از رونق بیفتد. پس از صائب، در سبک هندی، غزلسرای معروفی ظهور نکرد و تنها شاعرانی اندک، مثل بیدل دهلوی به غزلسرایی ادامه دادند. غزل در سبک بیدل دو وجه دارد:
- چهرهی اول همان غزل صائب و کلیم است که اعتدال سبک هندی است؛
- چهرهی دوم افراط در غزل سبک هندی و خیالبندی و نازکاندیشی مفرط است.
دورهی بازگشت ادبی(نیمهی دوم قرن دوازدهم)
در دورهی بازگشت ادبی، در نیمهی دوم قرن دوازدهم، یعنی از دوره افشاریه، غزل فارسی به سبکهای خراسانی و عراقی گرایش یافت. اما غزل بازگشت تقلید محض از قدما نبود، بلکه واکنشی در برابر افراط غزل سبک هندی بود. بیشتر غزلسرایان دوران بازگشت به گلچین کردن اشعار قدما علاقهمند بودند و این اشعار را گاه با مضامینی جدید و زبانروان عرضه میکردند. از این دست غزلها میتوان به غزلیات فروغی بسطامی اشاره کرد. غزلیات دوران اولیهی بازگشت عموماً دارای مضامین عاشقانه است و در مرحلهی دوم است که غزل بازگشت از مضامین عارفانه هم استفاده میکند. طبیب اصفهانی، یغمای جندقی، مجمر اصفهانی و چند شاعر دیگر غزلیات ارزندهای برجای نهادند. غزلسرایان دورهی بازگشت به سعدی، مولوی و حافظ توجه بیشتری نشان میدادند و ازاینرو دیوان غزلیات این شاعران عصارهای از مضامین غزل کلاسیک فارسی است.
دورهی مشروطه و معاصر
غزل در دورهی مشروطه و معاصر در مسیری تازه قرار گرفت. عمدهترین غزلهای این دوره «غزل وطنی» و «غزل نو و تصویری» است. در کنار اینها غزل تقلیدی و سنتی هم به چشم میخورد. در نیمهی دوم قرن سیزدهم و بعد از آن، شاعرانی چون عارف قزوینی، فرخی یزدی، لاهوتی و عشقی با درآمیختن مضامین کهن ادبی و احساسات جدید وطنی، شکل دیگری از غزل را به نام «غزل وطنی» پدید آوردند. در این غزل، اگر چه از تعبیراتی تقلیدی و بیان وصف حال رایج در غزل استفاده میشد ولی موضوعات وطنی به همراه واژگانی جدید وارد غزل شد. از نیمهی قرن چهاردهم به بعد، غزل سه شیوهی عمده داشت؛ عدهای از شاعران غزلهایی به شیوهی عراقی با مضامین عاشقانه شکوه و شکایت میسرودند، از این عده شهریار، پژمان بختیاری و احمد گلچینمعانی از دیگران معروفترند. عدهای از شاعران به سبک هندی به شکلی، متعادل و منطقی نظیر آنچه در غزل صائب بود، غزل سرودند. امیری فیروزکوهی، معروفترین غزلسرای این روش است. دستهی سوم در سبکی میان شیوهی عراقی و هندی غزل سرودند. اینان از ساختار ادبی سبک عراقی، نظیر روانی، استواری و فصاحت و نیز از ساختار تخیلی و معناگرایی سبک هندی استفاده کردند.
رهی معیری، علی اشتری، نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی، پروین دولتآبادی و ... از شاعران معروف این روش هستند. شاعران دستهی سوم هم با ادب کلاسیک آشنا بودند و هم از ادب اروپایی اطلاع داشتند. بنابراین تأثیر محیط تازه، آشنایی مستقیم یا غیرمستقیم با ادب اروپایی، بههمراه نگرش تازه و بیان شاعرانهی جدید در ساختار غزل، غزل فارسی را به شکل امروز رساند. به بیان دیگر تکامل غزل فارسی به «غزل نو و تصویری» رسید. این نوع غزل تحت سیطرهی شعر نو فارسی قرار دارد و از امکانات شعر نو، چه از نظر زبان و چه از نظر مضمون، استفاده میکند. نمونههائی این غزل را میتوان در اشعار فروغ فرخزاد، سیمین بهبهانی، حسین منزوی، ولیالله درودیان دید. لازم به ذکر است که «غزلواره» در شعر نو، که بیان مطالب و مضامین غزلی با قالب شعر نو است قالب غزل به حساب نمیآید زیرا در غزل تنها جنبهی معنوی و ساخت مضامین مطرح نیست، بلکه شکل و قالب سنتی هم در نظر میآید.
نیز نگاه کنید به
مآخذ
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین. شعر بی دروغ، شعر بی نقاب: بحث در فنون شاعری، سبک و نقد شعر فارسی. تهران: علمی، ۱۳۹۲، ص ۱۴۳.
- ↑ فرشیدورد، خسرو. دربارۀ ادبیات و نقد ادبی. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۳، ج ۱، ص ۶۶
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین. شعر بی دروغ، شعر بی نقاب: بحث در فنون شاعری، سبک و نقد شعر فارسی. تهران: علمی، ۱۳۹۲، ص ۱۴۵.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین. شعر بی دروغ، شعر بی نقاب: بحث در فنون شاعری، سبک و نقد شعر فارسی. تهران: علمی، ۱۳۹۲، ص ۱۴۵.
- ↑ شمیسا، سیروس. سیر رباعی در شعر فارسی. تهران: قطره،۱۳۶۳، ص ۱۳.
- ↑ کمالالدین حسین واعظ کاشفی سبزواری. بدایع الافکار فی صنایع الاشعار. تهران: نشر مرکز، ۱۳۶۹، ص 72.
- ↑ شمسِ قیس رازی. المعجم فی معاییر أشعار العجم (به کوشش بدیعالزمان فروزانفر). تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۳۸،ص 120 119.
- ↑ شمیسا، سیروس. سیر رباعی در شعر فارسی. تهران: قطره،۱۳۶۳، ص ۲۶.
- ↑ شمیسا، سیروس. سیر رباعی در شعر فارسی. تهران: قطره،۱۳۶۳، ص ۲۳۷.
- ↑ ابوروح، جمال الدین. حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر (محمدرضا شفیعی کدکنی، مصحح). تهران: سخن، ۱۳۸۶، ص ۱۳.
- ↑ ابوروح، جمال الدین. حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر (محمدرضا شفیعی کدکنی، مصحح). تهران: سخن، ۱۳۸۶، ص ۹۲.
- ↑ ابوروح، جمال الدین. حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر (محمدرضا شفیعی کدکنی، مصحح). تهران: سخن، ۱۳۸۶، ص ۱۴.
- ↑ محمد بن منوّر. اسرارالتوحید فی مقامات ابوسعید (بهکوشش محمدرضا شفیعی کدکنی). تهران: سخن، ۱۳۸۶، ص ۱۷.
- ↑ محمد بن منوّر. اسرارالتوحید فی مقامات ابوسعید (بهکوشش محمدرضا شفیعی کدکنی). تهران: سخن، ۱۳۸۶، ص ۲۴.
- ↑ ابوروح، جمال الدین. حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر (محمدرضا شفیعی کدکنی، مصحح). تهران: سخن، ۱۳۸۶، ص ۳۲.
- ↑ ابوروح، جمال الدین. حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر (محمدرضا شفیعی کدکنی، مصحح). تهران: سخن، ۱۳۸۶، ص ۱۰۹.۱۱۰.
- ↑ محمد بن منوّر. اسرارالتوحید فی مقامات ابوسعید (بهکوشش محمدرضا شفیعی کدکنی). تهران: سخن، ۱۳۸۶، ص ۱۵۹.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین. جستجو در تصوف ایران. تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۶، ج ۱، ص ۶۴.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۱، ص ۶۰۴.
- ↑ محمد بن منوّر. اسرارالتوحید فی مقامات ابوسعید (بهکوشش محمدرضا شفیعی کدکنی). تهران: سخن، ۱۳۸۶، ص۳۲۴. به نقل از رساله حورائیه.
- ↑ ابوروح، جمال الدین. حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر (محمدرضا شفیعی کدکنی، مصحح). تهران: سخن، ۱۳۸۶، ص ۲۲.
- ↑ رضازاده شفق، صادق. تاریخ ادبیات ایران. تهران: آهنگ، ۱۳۶۹، ص ۲۸۲.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۲، ص ۵۲۳.
- ↑ فروغی، محمدعلی. مقدمه رباعیات خیّام (در: رباعیات خیّام، تصحیح محمدعلی فروغی و قاسم غنی). تهران: ناهید، ۱۳۸۴، ص ۲.
- ↑ نظامی عروضی. چهارمقاله (تصحیح: م. قزوینی و م. معین). تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۶، ص ۱۰۰.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج۲، ص ۵۲۹.
- ↑ شفیعی کدکنی، احمد. صور خیال در شعر فارسی. تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۷۰، ص ۲۷ ۲۶.
- ↑ هدایت، صادق. ترانههای خیام. تهران: امیرکبیر، ۱۳۱۳، ص ۷۴.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین. با کاروان حُله. تهران: علمی، 1399، ص ۱۳۲.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین. با کاروان حُله. تهران: علمی، 1399، ص ۱۳۷.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین. با کاروان حُله. تهران: علمی، 1399، ص ۱۳۷.
- ↑ شمیسا، سیروس. سیر رباعی در شعر فارسی. تهران: قطره،۱۳۶۳، ص ۱۵۱.۱۵۵.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۲، ص ۹۱۴.
- ↑ شمیسا، سیروس. سیر رباعی در شعر فارسی. تهران: قطره،۱۳۶۳، ص ۲۶۴
- ↑ مؤتمن، زینالعابدین. تحول شعر فارسی. تهران: کتابخانه طهوری، ۱۳۷۲، ص ۹۹.
- ↑ بهار، محمدتقی. (۱۳۹۳). بهار و ادب فارسی: مجموعه یکصد مقاله از ملکالشعرای بهار (محمد گلبن، گردآورنده؛ غلامحسین یوسفی، مقدمهنویس). تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۹۳، ج ۲، ص ۷۲.
- ↑ شمسِ قیس رازی. المعجم فی معاییر أشعار العجم (به کوشش بدیعالزمان فروزانفر). تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ص 112.
- ↑ شمسِ قیس رازی. المعجم فی معاییر أشعار العجم (به کوشش بدیعالزمان فروزانفر). تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ص ۱۱۳.
- ↑ شمیسا، سیروس. سیر رباعی در شعر فارسی. تهران: قطره،۱۳۶۳، ص ۳۰۹.
- ↑ خانلری، پرویز ناتل. وزن شعر فارسی. تهران: توس، ۱۳۹۹، ص ۷۱.
- ↑ شمسِ قیس رازی. المعجم فی معاییر أشعار العجم (به کوشش بدیعالزمان فروزانفر). تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ص ۱۶۴.
- ↑ شمسِ قیس رازی. المعجم فی معاییر أشعار العجم (به کوشش بدیعالزمان فروزانفر). تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ص ۱۶۴.
- ↑ شمسِ قیس رازی. المعجم فی معاییر أشعار العجم (به کوشش بدیعالزمان فروزانفر). تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ص ۱۶۳.
- ↑ مستوفی، حمدالله. تاریخ گزیده. تهران: دنیای کتاب، ۱۳۶۱، ص ۷۲۳.
- ↑ ریپکا، یان. تاریخ ادبیات ایران از دوران باستان تا قاجاریه (عیسی شهابی, مترجم). تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۸۱، ص ۳۵۷.
- ↑ هدایت، رضاقلیخان. تذکره ریاضالعارفین. تهران: دارالخلافه، ۱۳۰۵، ص ۱۶۷.
- ↑ اذکایی، پرویز. باباطاهرنامه. تهران: توس، ۱۳۷۵، ص ۲۵۵.
- ↑ باباطاهر: دیوان اشعار، ص ۸.
- ↑ اذکایی، پرویز. باباطاهرنامه. تهران: توس، ۱۳۷۵، ص ۲۳۲.
- ↑ شمیسا، سیروس. انواع ادبی. تهران: نشر فردوس،1383، ص ۲۶۵.
- ↑ همایی، جلالالدین. فنون بلاغت و صناعات ادبی. تهران: اهورا، ۱۳۸۹، ص ۱۰۳.
- ↑ شمسِ قیس رازی. المعجم فی معاییر أشعار العجم (به کوشش بدیعالزمان فروزانفر). تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ص ۳۶۱.
- ↑ شمیسا، سیروس. انواع ادبی. تهران: نشر فردوس،1383، ص ۲۷۱.
- ↑ همایی، جلالالدین. فنون بلاغت و صناعات ادبی. تهران: اهورا، ۱۳۸۹، ص۱۱۶.
- ↑ رودکی سمرقندی، جاآبعبدالله. دیوان رودکی سمرقندی (تصحیح: سعید نفیسی، یوسیف س. براگینسکی). تهران: آرشام، ۱۳۸۹، ص ۱۴.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۱، ص ۴۴۵
- ↑ نظامی عروضی. چهارمقاله (تصحیح: م. قزوینی و م. معین). تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۶، ص ۶۳.
- ↑ دولتشاه سمرقندی. تذکرة الشعراء. تهران: پدیده خاور، ۱۳۳۸، ص ۱۸.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۱، ص ۵۸۱.
- ↑ هدایت، رضاقلیخان. مجمع الفصحا. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۴۸، ج ۱، ص ۵۴۳.
- ↑ هدایت، رضاقلیخان. مجمع الفصحا. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۴۸، ص ۶۰۷.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۱،ص ۴۴۷.
- ↑ ناصرخسرو. سفرنامه (محمد دبیر سیاقی، گردآورنده و مصحح). تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۰.
- ↑ براون، ادوارد گرانویل. تاریخ ادبیات ایران: از آغاز عهد صفویه تا زمان حاضر (رشید یاسمی، مترجم). تهران: برادران فردین، ۱۳۲۹، ج ۲، ص ۴۲۸.
- ↑ رضازاده شفق، صادق. تاریخ ادبیات ایران. تهران: آهنگ، ۱۳۶۹،ص ۲۹۹.۳۰۰.
- ↑ شفیعی کدکنی، محمدرضا. مفلس کیمیا فروش: پژوهشی در مثنویسرایی فارسی. تهران: توس، ۱۳۷۲،ص ۲۷.
- ↑ شفیعی کدکنی، محمدرضا. مفلس کیمیا فروش: پژوهشی در مثنویسرایی فارسی. تهران: توس، ۱۳۷۲،ص ۳۳_۳۲.
- ↑ مؤتمن، زینالعابدین. تحول شعر فارسی. تهران: کتابخانه طهوری، ۱۳۷۲، ص ۱۶۹.
- ↑ شمیسا، سیروس. سیر غزل در شعر فارسی. تهران: نشر نگاه، ۱۳۷۷، ص ۱۲.
- ↑ شمیسا، سیروس. سیر غزل در شعر فارسی. تهران: نشر نگاه، ۱۳۷۷، ص ۲۵.
- ↑ عوفی، محمدبن. لبابالألباب: مجموعه اشعار و اخبار شعرا (تصحیح محمدعلی فروغی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۵، ج 2، ص 252.
- ↑ فروزانفر، بدیع الزمان. سخن و سخنوران. تهران: انتشارات زوار، ۱۳۶۸، ص ۲۷۶.
- ↑ فروزانفر، بدیع الزمان. سخن و سخنوران. تهران: انتشارات زوار، ۱۳۶۸، ص ۳۳۴.
- ↑ صبور، داریوش . آفاق غزل فارسی: سیر انتقادی در تحول غزل و تغزل از آغاز تا امروز. تهران: پدیده، ۱۳۵۵، ص ۲۰۶-۲۰۵.
- ↑ جامی، نورالدین عبدالرحمن. نفحات الانس: شرح حال و اخلاق و آثار صوفیان (تصحیح و مقدمه محمدعلی فروغی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۵، ص ۴۶۰.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۳۱، ص ۴۵۴.
- ↑ افلاکی، شفیعالدین. مناقبالعارفین: شرح حال و کرامات صوفیان سلسلهٔ قادریه (تصحیح محمدتقی دانشپژوه). تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۶۴، ص ۵۹۵.
- ↑ مثنوی.
- ↑ صبور، داریوش. آفاق غزل فارسی: سیر انتقادی در تحول غزل و تغزل از آغاز تا امروز. تهران: پدیده، ۱۳۵۵، ص ۲۲۰.
- ↑ صبور، داریوش. آفاق غزل فارسی: سیر انتقادی در تحول غزل و تغزل از آغاز تا امروز. تهران: پدیده، ۱۳۵۵، ص ۲۲۹.
- ↑ ۱. غزل شماره ۵۵۳، ج ۲ غزلیات.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۱/۳، ص ۵۸۵.
- ↑ ماسه، هنری. تحقیق درباره سعدی (مترجمان: م.ح. مهدویاردبیلی، غ. یوسفی). تهران: توس، ۱۳۷۰، ص ۱۷.
- ↑ دولتشاه سمرقندی. تذکرةالشعراء. تهران: پدیده خاور، ۱۳۳۸، ص ۲۲۳.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۱ و ۳. ص ۵۹۸.
- ↑ صبور، داریوش. آفاق غزل فارسی: سیر انتقادی در تحول غزل و تغزل از آغاز تا امروز. تهران: پدیده، ۱۳۵۵، ص ۳۶۸.
- ↑ عبادیان، محمود. تکوین غزل و نقش سعدی: مقدمهای بر مبانی جامعهشناختی و زیباشناختی غزل فارسی و غزلیات سعدی. تهران: اختران، ۱۳۸۴، ص ۱۲۴.
- ↑ سعدی. کلیات سعدی (تصحیح: محمدعلی فروغی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۵، ص ۴۷.
- ↑ حافظ شیرازی. دیوان حافظ (تصحیح: م. قزوینی و ق. غنی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۲، ش ۲۲۵.
- ↑ حافظ شیرازی. دیوان حافظ (تصحیح: م. قزوینی و ق. غنی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۲، ش ۱۵۱.
- ↑ حافظ شیرازی. دیوان حافظ (تصحیح: م. قزوینی و ق. غنی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۲، ش ۳۵۹.
- ↑ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۲ و ۳.
- ↑ غنی، قاسم. بحث در آثار و افکار و احوال حافظ. تهران: توس، ۱۳۵۰، ج ۱.
- ↑ یارشاطر، احسان. (۱۳۳۴). شعر فارسی در عهد شاهرخ: (نیمۀ اول قرن نهم) یا آغاز انحطاط در شعر فارسی. تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۴، ص ۲۴.
- ↑ شمیسا، سیروس. سیر غزل در شعر فارسی. تهران: نشر نگاه، ۱۳۷۷، ص ۱۴۹.
منبع اصلی
تمیم داری، احمد (1379). کتاب ایران: تاریخ ادب فارسی: مکتب ها، دورها، سبک ها و انواع ادبی. تهران: موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.
نویسنده مقاله
احمد تمیم داری