پرش به محتوا

غزل

از ویکی ایران

غزل در عربی به معنای سخن‌گفتن با زنان و عشق بازی و حکایت کردن از جوانی و محبت‌ورزیدن و وصف زنان است[۱]. در اصطلاح، «غزل» یکی از انواع مشخص شعر است و شامل چند بیت (معمولاً هفت بیت) متحدالوزن است که همه‌ی مصراع‌های دوم ابیات با مصراع اول بیت نخست (مطلع) هم قافیه هستند. بیت آخر غزل را «مقطع» گویند که معمولاً شاعر، اسم شعری و ادبی خود را در آن ذکر می‌کند و اصطلاحاً آن را «تخلص» می‌نامند. نمونه‌ی کامل این‌گونه شعر غزلیات سعدی و حافظ است[۲].

موضوع غزل غالباً ذکر زیبایی معشوق و بی‌وفایی و سنگ‌دلی او و قصه‌ی فراق و محنت‌کشیدن عاشق است. در اشعار شاعران نخستین فارسی، گاه به کلمه‌ی «غزل» برمی‌خوریم، اما به‌درستی معلوم نیست مقصود از آن چیست؟ مثلاً عنصری از غزل‌های رودکی‌وار سخن می‌گوید. احتمالاً مراد از غزل در این گونه از اشعار تغزلات آغازین قصاید است که ابیات مدحی آن از بین رفته‌است؛ چه قصیده‌سرایان در مقدمه‌ی قصاید، به مضمون‌های عاشقانه هم اشاره می‌کردند، به احتمال دیگر، مقصود از غزل همان رباعیات عاشقانه یا ترانه‌ها و اشعار ملحون باشد که اکثر شاعران فارسی بدان متمایل بودند. به‌هر روی، قدما به جنبه‌ی معنایی غزل، که همان عشق و عاشقی است، توجه داشتند. مولف سیر غزل در شعر فارسی چهار معنا برای غزل فارسی در نظر می‌گیرد:

  1. غزل به معنی مقطعات چندبیتی فارسی که ملحون بوده‌است. این نوع غزل ظاهراً در اوایل مقید به وزن رباعی بوده و سپس این قید برداشته شده این نوع غزل تا اواخر قرن پنجم مرسوم بوده است؛
  2. غزل به معنای تغزل قصیده. این نوع تا قرن نهم و دهم معمول بوده‌است؛
  3. غزل به معنای مطلق شعر عاشقانه؛
  4. غزل به معنای مصطلح[۳].

غزل به معنی شعری که با موسیقی خاصی همراه باشد، مترادف با «قول» است و به‌هر شعری که بر وزن رباعی آمده باشد هم اطلاق می‌گردد. به‌هر روی در شعر فارسی قول و غزل بارها مترادف هم به کار رفته‌است و به معنی اشعاری است که ملحون باشد. تا زمان سنایی یعنی قرن ششم، شکل شعری غزل اندک است و نسبت غزل به قصیده بسیار کم است، اگر هم غزلی رواج دارد، در واقع «تغزل» است که معمولاً در اول قصیده می‌آمد و در آن از عشق و عاشقی، وصف معشوق یا طبیعت سخن می‌رفت، سپس این تغزل را در دوبیت به مدح ممدوح مرتبط می‌ساختند که در ساختار قصیده از آن به نام «تخلص» یاد کردیم. محتمل است که غزل به معنای مصطلح آن از این نوع تغزلات گرفته شده باشد. با این همه در آثار قدما اشعاری به شکل غزل دیده می‌شود و می‌توان معتقد بود که غزل به موازات تغزل از دیرباز نوعی شعر بوده، ولی رواج نداشته و بسامد آن بسیار اندک است. اولین غزل از این دست را می‌توان در اشعار شهید بلخی (م ۳۲۵ق) و رودکی (م ۳۲۹ق) یافت.

اکثر شاعران قرن چهارم و پنجم به غزل گرایش داشته‌اند، اما شمار غزلیات در دیوان این شاعران اندک است. در قرن ششم و با ظهور دولت‌های ترک‌نژاد مثل سلجوقی، اوضاع سیاسی اندک تغییری یافت و قصیده‌سرایانی که در دوره‌های قبل (سامانی و غزنوی) حضور داشتند در این قرن نبودند، اگرچه شاعرانی چون انوری و خاقانی به قصیده ارج دادند و قصاید عالی بر جای نهادند، اما تا حد زیادی از تعداد قصیده نسبت به دوره‌ی قبل کاسته شد.

رواج تصوف در حوزه‌های معارف دینی، تغییر مرکزیت قدرت از خراسان به عراق عجم، تأسیس مدارس دینی و کاستن رونق مدح باعث شد تا شاعران به غزل روی آورند و در دیوان شاعرانی چون خاقانی و انوری هم می‌توان غزل یافت. اهمیت رسوخ مفاهیم صوفیانه، شاید مهم‌ترین عامل در گسترش غزل فارسی در قرن ششم باشد. چه قالب قصیده، قالبی مناسب برای بیان عواطف صوفیانه نبود و صوفیان هم از قالب‌های رسمی و رایج عدول می‌کردند، به گونه‌ای که بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان فارسی تا پایان قرن ششم از صحنه‌ی روزگار محو شدند و قصیده از رونق افتاد. از این‌رو در کنار غزل عاشقانه‌ی سنتی، نوعی غزل عارفانه‌ی جدید در اشکال گوناگون می‌یابیم که دارای محتوای فکری تصوف است. صوفیه در حقیقت با تغییر مدلولهای غزل و بالا بردن مقام معشوق و تغییر معشوق از زمینی به آسمانی، همان شکل سنتی را دارای محتوایی عرفانی کردند، و با تعابیر نمادین از عناصر موجود در جهان عاشقان، آن را وارد حوزه‌ی عارفان ساختند؛ از این رو غزل‌های عاشقانه‌ی اولیه با اندکی تغییر به صورت غزلیات عارفانه درآمدند.

سنایی

سنایی (م ۵۳۵ق) نقطه‌ی آغاز غزل کلاسیک عرفانی است. افزون بر این، او غزلیات سنتی و عاشقانه هم دارد. آغاز زندگی را به مداحی شاهان گذراند. او در غزنه می‌زیست و به سنایی‌غزنوی مشهور است. نام او به صورت حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی آمده‌است و عوفی نام او را مجدالدین آدم سنایی ذکر کرده[۴]. او در حدیقه نام خود را ابوالمجد مجدود گفته است. گویا نام دیگری هم داشته و به حسن معروف بود، لذا عده‌ای گمان می‌کنند نام او اصلاً حسن است[۵]. ولادت او در اواسط یا اوایل نیمه‌ی دوم قرن پنجم در غزنین رخ داد و بعد از رشد در شاعری به دربار غزنویان راه یافت و تنی چند از سلاطین غزنوی را مدح گفت. زندگی او در این مرحله به خوشی زندگانی درباریان بود، اما گویا درباریان چنانکه باید صله‌ی اشعارش را نمی‌دادند و او از این امر گله مند بود، بنابراین به یک‌باره از آنان دست کشید و وارد حلقه‌ی صوفیان گشت. خود در این‌باره می‌گوید:

شاه خرسندیم جمال نمود جمع منع و طمع محال نمود

عده‌ای بر این باورند که او به‌خاطر تعریض و طعن یکی از مجذوبان لای‌خوار به عرفان روی آورده و به اهل سلوک پیوسته است. اما او در واقع به واسطه‌ی بلوغ علمی و معرفتی خویش بدین مرحله از زندگی رسیده و روی به عالم حقیقت آورده است. مساماً وی با سالکان راه عرفان معاشرت داشته است. او از غزنه به نقاط مختلف خراسان سفر کرده و گویا در همان ایام که در بلخ بوده راه کعبه در پیش‌گرفته است. پس از سفر مکه مدتی در بلاد خراسان، سرخس، مرو، نیشابور به سر می‌برد و تا حدود ۵۱۸ق به غزنین بازمی‌گردد. در مدت اقامت در بلخ کارنامه‌ی بلخ را می‌سراید.

دولتشاه در تذکرة الشعرا معتقد است که او شاگرد و پیرو شیخ ابویوسف همدانی است که از بزرگان تصوف خراسان محسوب می‌شود. سنایی پس از بازگشت به غزنین به خواهش یکی از درباریان و خواجگان دربار، دیوان خود را جمع‌آوری کرد و خود مقدمه‌ای به نثر بر آن نوشت. سنایی تا پایان حیات در غزنین به‌سر برد وگویاگوشه‌گیری و انزوا اختیار کرد و در ۵۳۵ق وفات کرد. مقبره‌ی او در شهر غزنین است و به دلیل علاقه‌ی سنایی به خاندان پیامبر و ذکر نیکی که از ایشان در جای‌جای آثارش آمده، آرامگاه او زیارتگاه خاص و عام است.

دیوان او شامل ۱۳۳۴۶ بیت به تصحیح استاد مدرس رضوی چاپ و نشر یافته که شامل مدایح، زهدیات، غزلیات و قلندریات و رباعیات و مقطعات است. به‌جز دیوان، از سنایی چند مثنوی به نام‌های حدیقةالحقیقه و شریعةالطریقه، سیرالعباد الی المعاد، طریق‌التحقیق، کارنامه‌ی بلخ، عشق‌نامه، عقل‌نامه و تجربةالعلم به جای مانده‌است. به جز کارنامه‌ی بلخ، به دیگر مثنوی‌های سنایی «ستّه‌ی سنایی» گویند.

به دلیل آنکه سنایی دارای دو مرحله‌ی زندگی بوده، ما در اشعار او دو نوع نگرش به جهان را می‌یابیم که باعث دوگانگی فکر و سبک اوست. در مرحله‌ی نخست، شاعری درباری و عیاش است که جز به مدح نمی‌اندیشد و حتی اشعار رکیک و هزل هم می‌سراید. در این مرحله، او متأثر از قصیده‌سرایان بزرگی چون عنصری، فرخی و مسعودسعد است. در مرحله‌ی دوم با سنایی عارف روبرو می‌شویم که به یکباره ترک مدح و هزل و...گفته و به وعظ و تحقیق، زهد و تمثیلات عرفانی روی آورده است. سبک سنایی در غزلیات و تغزلاتش، حتی در دوره‌ی اول زندگی، استادانه و خالی از پیچش است و همانند سبک شاعران همان دوره دارای مضامین عاشقانه است.

در این دست از غزلیات و تغزلات توصیفی، بیشتر به راز و نیاز عاشقانه و وصف معشوق می‌پردازد تا توصیف طبیعت.گاهی در بیان عاشقانه‌اش اصطلاحات دانش‌های گسترده مثل حکمت، کلام، فلسفه، هیأت، نجوم و طب به چشم می‌خورد که اندکی آنها را پیچیده کرده است، ولی غزلیات ساده هم در اشعارش هست، مانند غزل زیر:

زان چشم پر از خمار سرمست

پر خون دارم دو دیده پیوست

اندر عجبم که چشم آن ماه

ناخورده شراب چون شود مست

یا بر دل خسته چون زند تیر

بی دست و کمان و قبضه و شست

بس کس که ز عشق غمزهٔ او

زنار چهار کرد بر بست

تحول سنایی در دوره‌ی دوم زندگی در واقع تحول غزل فارسی است. عشق مجازی و زمینی در غزلیات مرحله‌ی دوم زندگی او جای خود را به غزلیات عارفانه و باشکوه الهی داد و عشق معنوی و جاذبه‌ی الهی در سراسر آن نمایان است در این دست از غزلیات سنایی جنبه‌ی زاهدانه‌ی آن مشهودتر است، اما نقطه‌ی مقابل زهدیات، قلندریات اوست. مفاهیم رایج این غزلیات بی‌علاقگی به دنیا و بی‌پروایی و لاابالی‌گری و تشویق به این امور با به کار بردن اصطلاحات ویژه‌ای مانند خرابات، میخانه، میکده و برخی اصطلاحات زرتشتی و عیسوی است. این دست از غزلیات او مورد توجه عطار، مولانا، عراقی و حافظ قرار گرفت. نکته‌ی دیگری که در اشعار سنایی چهره می‌نماید، گشایش درهای گلایه و شکایت از معشوق زمینی است که در غزلیات مرحله‌ی اول زندگی او سابقه نداشت، چنانکه در غزلی می‌گوید:

رو رو که دل از مهر تو بدعهد گسستیم

وز دام هوای تو برستیم و بجستیم

بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته‌ام

وز نشاط عشق خوبان توبه‌ها بشکسته‌ام

خسته‌ی او را که او از غمزه تیر انداخته‌است

من دل و جان را به تیر غمزه‌ی او خسته‌ام

هرکجا شوریده‌ای را دیده‌ام چون خویشتن

دوستی را دامن اندر دامن او بسته‌ام

دوستانم بر سر کارند در بازار عشق

من چو معزولان چرا در گوشه‌ای بنشسته‌ام

چون به ظاهر بنگری در کار من، گویی مگر

با سلامت هم‌نشینم وز ملامت رسته‌ام

این سلامت را که من دارم ملامت در قفاست

تا بپنداری که از دام ملامت جسته‌ام

تو بدان منگر که من نقد نشاط خویش را

از جفای دوستان از دیدگان بگسسته‌ام

باش تا بر گردن ایام بندد بخت من

عقده‌های نو که از درّ سخن پیوسته‌ام

انوری

در همان قرن ششم در کنار غزل عارفانه که نقطه‌ی آغاز آن در سنایی است، غزل عاشقانه‌ی سنتی هم به تکامل خود ادامه می‌داد. انوری (م ۹۷-۵۸۰ق) اگرچه قصیده‌سرای بزرگی بود ولی غزلیات استادانه‌ای دارد. غزلیات او به زبان محاوره نزدیک است و لطافت خاصی در غزل به واژگان شعری داده‌است. احتمالا او اول کسی است که تغزل قصیده را از غزل جدا کرد و زبان ساده و روان او در غزل با زبان او در قصیده و مدح کاملاً متفاوت است و همین سبک زبان اوست که به قول فروزانفر، سعدی و دیگر شاعران بزرگ از آن پیروی می‌کنند[۶]. در غزلیات او مفاهیم عرفانی وجود ندارد وگویا به حکایت و دیالوگ در غزل علاقه‌مند بوده است.

خاقانی

خاقانی (م ۵۹۵ق) مانند انوری علاوه بر قصیده، غزل نیز سروده است. در غزلیات او زبان شعر به مانند شاعران بزرگ غزل‌سرا تثبیت نشده‌است و هم بیت قوی و استادانه در آنها مشاهده می‌شود و هم بیت سست و ضعیف.

ظهیر فاریابی

ظهیر فاریابی (م ۵۹۸ق) هم چون انوری و خاقانی به هر دو گونه از شعر پرداخته‌است، اما در غزلیات او اندکی گرایشات و شور و حال صوفیانه دیده می‌شود ولی به‌هر روی واسطه‌ی میان سعدی و انوری است و دنباله‌رو انوری. شاعران بزرگ چون سعدی و حافظ به او توجه داشتند. قرن ششم قرن اوج غزل فارسی است و دوره‌ی گسترش آن در حوزه‌های ادبی. عدم استقبال از قصیده و رواج تصوف باعث شد تا قالب غزل گسترش چشم‌گیری یابد، به گونه‌ای که بزرگ‌ترین غزل‌سرایان فارسی در این قرن و قرن بعد از این بودند.

آرامگاه عطار-قابل بازیابی از https://img9.irna.ir

عطار

عطار (م ۶۲۷ق) غزل‌سرایی است که غزل او نشانه‌ی تحول غزل عارفانه است. سبک غزلیات او آمیزه‌ای از زبان انوری در غزلیات و مضامین سنایی در اشعارش است. ابداع و نوآوری عطار در غزل، آمیختن عرفان با عشق و تأکید بر این دو مقوله است. زبان غزلیات عطار، اگرچه خصوصیات زبان محاوره‌ای انوری را ندارد، اما فصاحت و روانی آن برجسته است. غزلیات عطار در سه دسته‌ی عاشقانه، عارفانه و قلندرانه تقسیم می‌شود. غزل عاشقانه‌ی او، که به نسبت از دیگر غزلیات کمتر است، در همان مضامینی است که شاعران قبل از وی سروده‌اند، اما دست‌مایه‌ی اندیشه‌ی وی در این اشعار با نوعی حرمت و دل‌نشینی همراه است. غزلیات او در این سطح دارای قدرت بیان و بی‌پیرایگی است. از این دست غزلیات او می‌توان به غزل‌های زیر اشاره‌کرد:

در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی

این همه دوری و پرهیز و تکبّر چه کنی؟

هر شبم سرمست در کوی افکنی

وز بر خویشم به هر سو افکنی

جانا ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز

با من بساز و جانم از این بیشتر مسوز

غزلیات قلندرانه در عطار معمولاً مضامینی چون عشق به ترسایان و ماه‌رویان، رسوایی، به کلیسا و خرابات رفتن و... است. از مضامین رایج در این نوع غزل، انتقاد از شیوه‌ی زاهدانه است. او هرجا مناسبتی می‌بیند به زاهدان می‌تازد و آنان را ریاکار می‌داند. اگرچه ظاهر این غزلیات، ملامتی می‌نماید ولی هدف آن نمودن همان عشق شورانگیز و پاکیزه‌ی خدایی است که برای رسیدن به آن طریقی دیگر انتخاب شده‌است. لذا بیان شور و حال و شوق عاشق است که در راه شناخت معبود حقیقی حتی از نام و ننگ هراسی ندارد. محور ابیات و موضوع و اندیشه در قلندریات، می و میکده و خرابات و رندی و مستی است، حال آنکه در سنایی این کیفیت به چشم نمی‌خورد. این غزلیات در شکل نهایی خود، روشی نمادین یا سمبولیسم را به نمایش می‌گذارند. عطار به جز نمادسازی از واژگان عرفانی، در ساختار کلی غزل نیز به شکلی نمادین اندیشه‌هایش را آورده‌است[۷]. از غزلیات قلندرانه‌ی معروف اوست:

مست شدم تا به خرابات دوش

نعره‌زنان رقص‌کنان دردنوش

جوش دلم چون به سر خم رسید

زآتشِ جوشش دلم آمد به جوش

پیر خرابات چو بانگم شنید

گفت درآی ای پسر خرقه‌پوش

گفتمش ای پیر چه دانی مرا

گفت ز خود هیچ مگو شو خموش

مذهب رندان خرابات گیر

خرقه و سجاده بیفکن ز دوش

کم زن و قلاش و قلندر بباش

در صف اوباش برآور خروش

صافی زهاد به خواری بریز

دردی عشاق به شادی بنوش

صورت تشبیه برون بر ز چشم

پنبهٔ پندار برآور ز گوش

تو تو نه‌ای چند نشینی به خود

پردهٔ تو بردر و با خود بکوش

قعر دلت عالم بی‌منتهاست

رخت سوی عالم دل بر بهوش

گوهر عطار به صد جان بخر

چند بود پیش تو گوهر فروش

عطار در غزلیات عرفانی از مقام عرفانی و صفات معشوق ازلی و وصف عاشق و سوختگی و فنا و محو و سیر و سلوک برای اتحاد با معشوق سخن می‌گوید، اینکه این جهان پرتوی از جمال اوست و باید برای رهایی از نفس و سر گذاشتن به خواست معشوق و دوری از تعلقات دنیوی تلاش کرد. مطلع چند غزل معروف عرفانی عطار در زیر می آید:

عاشقانی کز نسیم دوست جان می‌پرورند

جمله وقت سوختن چون عود خام مجمرند

عاشقان چون به هوش بازآیند

پیش معشوق در نماز آیند

هر که دایم نیست ناپروای عشق

او چه داند قیمت سودای عشق

مولانا

غزل عرفانی که در قرن ششم از سنایی آغاز شده بود، در سیر تکاملی خویش در قرن هفتم، پس از عطار به مولانا جلال الدین محمد بلخی می‌رسد. نام اصلی مولوی یا مولانا، مولانا جلال‌الدین محمدبن سلطان‌العلما بهاءالدین محمدبن حسین‌بن احمد خطیبی بکری بلخی است. جدش از بزرگان روزگار در قرن ششم بود و پدر او بهاء ولد (م ۶۲۸ق) از علما و کبار مشایخ صوفیه بود. گویا پدرش به دلیل اختلافی که با امام فخر رازی و پیروان او یافت، مجبور شد حدود ۶۰۹ یا ۶۱۰ق از مشرق ایران به مغرب کوچ کند و سرانجام به دعوت علاءالدین کیقباد سلجوقی، در قونیه اقامت‌کرد و در همان شهر پس از چند سال اقامت درگذشت.

جلال الدین محمد در ۶۰۴ق در بلخ تولد یافت و پنج یا شش ساله بود که در سفر همراه پدر شد و ذکر کرده‌اند که او در نیشابور فریدالدین عطار را زیارت کرده و عطار کتاب اسرارنامه‌ی خویش را به او هدیه داد[۸] و عطار پس از این دیدار، به پدر جلال الدین محمد در باره‌ی او سفارش فراوان کرد. مولانا در لارنده با دختری به نام گوهرخاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد و پس از خروج از لارنده به قونیه رفت و تا پایان عمر در این شهر ماند. قونیه در زمان مولانامرکز سیاسی سلاجقه‌ی روم بود و پناهگاهی برای مهاجران و متصوفان گریخته از هجوم مغول، لذا در همان زمان مولانا، بزرگانی چون صدرالدین قونوی، فخرالدین عراقی، شرف‌الدین موصلی و نجم دایه در آن شهر زندگی می‌کردند. پس از مرگ پدر، مولانا به خواهش مریدان، به جای پدر بر مسند وعظ و تذکیر نشست. چندی از مرگ پدر نگذشته‌بود که سید برهان‌الدین محقق ترمذی معروف به «سید سِردان» در طلب استاد به قونیه آمد و چون بهاء ولد درگذشته بود، جلال الدین محمد را به تربیت و ارشاد گرفت و او را جهت‌کمال در علوم شرعی و ادبی به دمشق و حلب رهنمون کرد. مولانا در حلب در درس کمال‌الدین ابن‌العدیم (م ۶۶۰ق) فقه حنفی آموخت. و در دمشق به ادامه‌ی تحصیل فقه حنفی پرداخت و ظاهراً در این شهر به فیض صحبت محی‌الدین ابن‌عربی نایل گشت و پس از اتمام این سفر هفت ساله در ۶۳۷ق به قونیه برگشت و پس از چندی دستور تعلیم و ارشاد از سید برهان‌الدین دریافت کرد. سید برهان‌الدین در ۶۳۸ق درگذشت و مولوی تا ۶۴۲ق به تدریس ادامه داد و مجلس وعظ و تذکیر او مورد استقبال همگان بود؛ به‌گونه‌ای‌که حدود ۱۰۰۰۰ مرید داشت.

در سال ۶۴۲ق مولانا با فردی روبرو شد که مسیر زندگی او را متحول ساخت. شمس‌الدین محمدبن علی‌بن ملک‌داد تبریزی که از او کتابی به نام مقالات در دست است، در ۶۴۲ق به قونیه رسید. او از تربیت‌یافتگان شیخ رکن‌الدین سجاسی، بابا کمال خجندی و ابوبکر سله‌باف است[۹]. مولانا پس از دیدار با شمس تبریزی به یکباره متحول گشت و پشت پا بر تمام مناصب دنیایی و اجتماعی زد. مولانا چنان شیفته‌ی او بود که تا ۶۴۵ق که گویا شمس پنهانی به‌دست عده‌ای کشته می‌شود، در ملازمت و صحبت او به سر می‌برد. پس از این تاریخ مولانا چندی منتظر شمس بود و حتی به امید یافتن او به شام سفری کرد، اما ناامید به قونیه برگشت. پس از شمس او به صلاح‌الدین زرکوب عشق می‌ورزید، چون او در ۶۵۷ق درگذشت، مولانا حسام‌الدین چلبی (م ۶۸۳ق) را مورد عنایت قرارداد و این شخص پس از مرگ مولانا جانشین او گردید.

زندگی ادبی مولانا پس از دیدار با شمس آغاز می‌شود. اگرچه او در علوم رایج در نزد استادان مختلف مهارت یافته‌بود، از توجه و عنایت شمس شخصیت دیگری یافت و با توجه به معارفی که از عرفان و تصوف یافت عده‌ای از مریدان او به نام «مولویه» در سرتاسر آسیای صغیر پراکنده شدند. وفات مولانا در پنجم جمادی‌الاخر ۶۷۲ق اتفاق افتاد. مرگ او در قونیه چون واقعه‌ای هولناک بود و مردم تا ۴۰ روز سوگ داشتند. افلاکی در مناقب العارفین داستان درگذشت او را کاملاً آورده است[۱۰]. مزار مولانا در شهر قونیه در کشور ترکیه قرار دارد و به «قبةالخضرا» معروف است.

از مولوی آثار متعددی در نظم و نثر باقی مانده‌است. مهم‌ترین اثر منظوم او، مثنوی‌معنوی است[۱۱]. رباعیات او با تصحیح استاد فروزانفر چاپ شده است؛ آثار منثور او عبارتند از: مکاتیب، مجالس، فیه‌مافیه. اما غزلیات او یا دیوان کبیر یا غزلیات شمس اهمیت دیگری دارند. او در این غزلیات به «خاموش»، «خمش» و «خموش» تخلص کرده، و در اغلب جاها به‌جای تخلص خود از اسم شمس‌الدین استفاده کرده‌است. چاپ منقح این دیوان به همّت استاد فروزانفر انجام شده است که افزون بر ۳۶۰۰۰ بیت دارد. غزل عارفانه در سیر تکاملی در دیوان شمس به اوج خود می‌رسد. میراث شعر عرفانی که از سنایی آغاز شده بود، از طریق عطار به مولانا می‌رسد و با تجربه‌های عارفانه‌ی مولانا در هم می‌آمیزد، برای آنکه اهمیت غزلیات او را دریابیم، لازم است نگاهی به ساختار این غزلیات بیفکنیم:

موسیقی در غزلیات مولانا، مهم‌ترین مختصه‌ی سبکی است. آشنایی مولانا با موسیقی وکیفیت خاص غزلیات عرفانی که در مجالس سماع خوانده می‌شد، باعث شد تا غزل مولانا در این زمینه برجستگی یابد. اوزان غزلیات او از نظر تنوع حدود ۴۸ وزن است و در سرودن آنها بیشتر از وزن‌های ضربی و آهنگین شش و هشت رکنی استفاده کرده، چنانکه عموماً ارکان عروضی غزلیات او یکسان است و کمتر از وزن‌های مختلف‌الارکان سود می‌جوید.

خاصیت این اوزان در تأثیر شورانگیزی و هیجانی آن است و بی‌راه نیست که سبک مولانااز این دید سبکی شورانگیز معرفی شود. اوزان عروضی در شعر عرفانی قبل از او عموماً اوزانی است که آرام و نوازشگر است؛ به گونه‌ای که ۸۷۰ غزل عطار در این ساختار عروضی با ۱۰۰ غزل آغازین دیوان‌کبیر قابل مقایسه نیست[۱۲]و چنین به نظر می‌رسد که ما با گونه‌ای از سنت شعری فارسی به نام «شعر ملحون» روبرو هستیم. در این نوع شعر علاوه بر وزن عروضی، وزن ایقاعی هم هست.گاهی حالات موسیقایی به‌قدری در غزلیات شدید است که چند غزل را با یک مطلع آغاز می‌کند، مثل غزل‌های شماره‌ی ۷۱۴ و ۷۱۵ یا ۹۳۱ و ۹۳۲ یا ۹۳۳ و ۹۳۴. مولانا گاهی از اوزان متروک در غزلیات خود استفاده می‌کند که کمتر مورد توجه شاعران دوره‌ی او بوده است، گاهی اوقات هنر او در کاربرد اوزان به گونه‌ای است که هر یک از مصراع‌های غزل در حکم بیتی است، مثل این غزل:

بیا بیا دلدار من دلدار من

درآ درآ در کار من در کار من

تویی تویی گلزار من گلزار من

بگو بگو اسرار من اسرار من

مولانا برای آنکه از شدت تأثیر اوزان عروضی نکاهد با انتخاب قافیه‌های پی‌در پی و متوالی در ابیات بدون توجه به جایگاه کلاسیک آن که معمولا در آخر مصراع یا بیت می‌آید، برجستگی خاصی به اشعارش بخشیده است. برای نمونه بیت:

ای رستخیز ناگهان، ای رحمت بی‌منتها ای آتش افروخته در بیشه‌ی اندیشه‌ها

این مسأله در بعضی از غزلیات به‌گونه‌ای است که واژه‌ای در یک بیت، پنج بار تکرار می‌شود:

نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی سینه‌ی مشروح تویی، بر در اسرار مرا

گزینش واژگان در غزلیات شمس اهمیت خاصی دارد. چنین می‌نماید که مولانا همیشه در پی انتخاب واژگان رسمی و فخیم رایج در شعر فارسی نبوده و گاهی از استعمال واژگان مردمی و عامیانه و ترکیبات نامأنوس، خودداری نکرده‌است. واژگانی مثل شلغم پخته، بز، تره، توبره، قوصره (زنبیل و انبان) و غرغره[۱۳] در غزلیات او آمده است. از نظر ساخت گویشی و زبانی از واژگان ترکی و حتی یونانی هم در غزلیات استفاده کرده است مثل بیت: ( غزل ۳۱۰۹)

کالی تیشبی آپا نسو، ای افندی چلبی نیم شب بر بام مایی، تا کرا می‌طلبی

از نظر محتوا و اندیشه،گستردگی غزلیات او به‌گونه‌ای است که سخن‌گفتن از آن مشکل می‌نماید؛ ولی می‌توان گفت تنوع مضمون از مختصات فکری اوست. دست مایه‌ی نخستین غزلیات مضمون رایج اشعار عرفانی، عشق است، ولی عشقی شورانگیز، پاک و والا، عشقی که مولانا آن را در وجود شمس تبریزی دیده‌است به‌گونه‌ای که هر که جز معشوق باقی جمله سوخت. پس از ناپدید شدن او این عشق در غم فراق و دوری آشکار شد و مضمون اصلی غزلیات شمس گشت.گاهی اوقات مولانا به‌واسطه‌ی همین عشق، در غزلیات، اندیشه‌های عاشقانه‌اش را بیان می‌کند. گاهی به وصف طبیعت می‌پردازد وگاهی پند و اندرز می‌دهد. عموماً غزلیات مولانا از نظر شکل و محتوا دو دسته‌اند:

  1. دسته‌ای که به شیوه‌ای قلندرانه و نهایت شورانگیزی سروده شده‌است؛
  2. دسته‌ای دیگر که بیان‌کننده‌ی مراتب انسانی و تهذیب نفس است.

در خلال غزل‌های دسته‌ی دوم او داستانی را هم می‌گنجاند و غزل داستانی عرفانی را شکل می‌دهد. این داستان‌ها گاهی به صورت گفت و شنید و نقل قول هم نمایان می‌شود. مثلاً در خلال یکی از غزل‌ها داستانی را در دو بیت می‌آورد:

روزی یکی همراه شد با بایزید اَندَر رَهی

پس بایزیدش گفت: «چه پیشه گُزیدی اِی دَغا؟»

گفتا که «مَن خَربَنده‌ام» پس بایزیدش گفت «رو»

یا رَب خَرَش را مرگ دِه تا او شود بنده خدا

شاید آنجا که گفته‌اند غزلیات او سرشار از عنصر باورداشت (believe) است، تمهیدات او به‌گونه‌ای است که خواننده باورها و ادعاهای او را باور می‌کند. یکی از غزلیات معروف مولانا[۱۴]:

بی‌همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود

دیدهٔ عقل مست تو، چرخهٔ چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو، بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند، دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند، بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من، باغ من و بهار من

خواب من و قرار من، بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی، مُلکت و مال من تویی

آب زلال من تویی، بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی؟ بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی، توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی، بی‌تو به سر نمی‌شود

بی‌تو اگر به سر شدی، زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی، بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری، قدم شوم، ور تو کفی، علَم شوم

ور بروی، عدم شوم، بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای، نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای، بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من، گشت خراب کار من

مونس و غم‌گسار من، بی‌تو به سر نمی‌شود

بی‌تو نه زندگی خوشم، بی‌تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کِشم؟ بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم «ای سند! نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود، بی‌تو به سر نمی‌شود

آرامگاه سعدی-قابل بازیابی از https://safarmarket.com

سعدی

زمانی که مولانا در قرن هفتم غزل عرفانی را به اوج رساند، در واقع یکی از قوس‌های غزل فارسی را به انتها آورد. اما در همین قرن، غزل‌سرایی دیگر قوس دوم غزل فارسی را کامل می‌کرد و آن سعدی شیرازی است که غزل عاشقانه‌ی فارسی را کمال بخشید. نام اصلی او ابومحمد مشرف الدین (شرف الدین)، مصلح‌بن عبدالله‌بن مشرف السعدی الشیرازی است[۱۵]. ولادت او به تقریب در ۶۰۶ق اتفاق افتاده، ماسه معتقد است تولد او در ۵۸۰ق بوده است[۱۶]. او در شیراز در میان خاندانی که از عالمان دین بودند، متولد شد و ظاهراً پدر شیخ، ملازم اتابک سعد بن زنگی بود. در دوران کودکی پدرش را از دست داد و در تحت تربیت نیای مادری خود قرارگرفت. مقدمات علوم ادبی و شرعی را در شیراز فرا گرفت و سپس برای ادامه‌ی تحصیلات به بغداد رفت. این سفر که در ۲۱-۶۲۰ق رخ داد، مقدمه‌ی سفرهای طولانی سعدی است. سعدی مدتی در مدرسه‌ی نظامیه‌ی بغداد درس خواند و در همین شهر به خدمت جمال‌الدین ابوالفرج عبدالرحمان‌بن الجوزی رسید.

سعدی از او در آثارش به عنوان مربی و شیخ یاد می‌کند. این شخص نواده‌ی ابن‌الجوزی معروف صاحب کتاب تلبیس ابلیس و کتاب المنتظم متوفی ۵۹۷ق است. ابن‌الجوزی دوم ظاهراً استاد سعدی در علوم شرعی بود و استاد او در تصوف و عرفان شهاب‌الدین ابوحفص‌عمر بن‌محمد سهروردی (م .۶۳۲ق) است. ظاهراً سعدی در بعضی از اقوال از این عارف تأثیر پذیرفته‌است. سعدی گویا در بغداد صرفاً به تعلیم و تکرار علوم مشغول بود و بعد از این سفرهای معروف خود را به حجاز، شام، لبنان و روم آغاز کرد. بنا به آنچه خود گفته در اقصای عالم گشته و با هر کسی به سر برده و از هر جا بهره‌ای یافته و از هر خرمنی خوشه برداشته است. دولتشاه گفته که او چهارده نوبت حج رفته است[۱۷]. ظاهراً سعدی به بلاد شرق مثل کاشغر و هند سفر کرده و در آنجا بت سومنات را شکسته است! اما در صحت این سفرها تردید وجود دارد و گویا از جهت تلفیق حکایت و داستان‌پردازی آنها را آورده‌است.

سفر سعدی در ۶۵۵ق پایان یافت و به شیراز بازگشت و در دربار سعدبن ابی‌بکربن سعدبن زنگی نه به عنوان مداح، بلکه چون شخصی آزاده و دیندار حضور یافت. زندگی او در شیراز به وعظ و تذکیر و تألیف و تدوین آثارش می‌گذشت و در این دوره، سفری به مکه کرد و از راه تبریز به شیراز برگشت و در آنجا با شمس‌الدین صاحب دیوان جوینی و برادرش دیدار کرد. سعدی در این زمان چنان پایگاه اجتماعی به‌دست آورده بود که صاحب دیوان و آباقاخان، که پادشاه آن دیار بود، به احترام دیدار با او بر روی زمین نشستند تا آنجا که در مقابل او خدمت به‌جای آوردند.در تاریخ وفات او میان تذکره نویسان اختلاف است و معمولاً سال‌های ۶۹۰، ۶۹۱، ۶۹۴، ۶۹۵ را ذکر می‌کنند[۱۸]. خاندان سعدبن زنگی به سعدی ارادت می‌ورزیدند و سعدی نیز به آنان عنایت داشت و حتی نام شعری خود را از نام امرای این خاندان برگرفت. در دیوان او قصایدی در مدح آن امرا وجود دارد.

آثار سعدی به دو دسته‌ی نظم و نثر تقسیم می‌شود. آثار منثور او شامل گلستان و رسالات است که در بحث سبک سعدی از آن سخن‌گفتیم. آثار منظوم او شامل بوستان یا سعدی نامه که مثنویی در ادب تعلیمی و مفاهیم اخلاقی است و در ۶۵۵ق به اتمام رسید، قصاید عربی در حدود ۷۰۰ بیت، قصاید فارسی، مراثی، قطعات، ترجیعات، ملمعات است. چهار کتاب طیبات، بدایع، خواتیم و غزل‌های قدیم مجموعه‌ی غزلیات سعدی را تشکیل می‌دهد. البته از سعدی رباعی و مفرد و خبیثات هم باقی مانده است. آثار سعدی را محمدعلی فروغی تحت عنوان کلیات سعدی منتشر کرده‌است.

غزلیات سعدی در چهار کتاب و با چهار نام آمده‌است. عنوان نخستین «طیبات» است که نزدیک به ۴۰۰ غزل است. ظاهراً سعدی آنها را پیش از قصاید خود سروده و آنها به حدس قوی بعد از ۶۰۶ق سروده شده‌اند. در «طیبات» مشخصه‌های تاریخی هم یافت می‌شود که در مدح بعضی از امرا آمده‌است. دومین قسمت از غزلیات، «بدایع» نام دارد که افزون بر ۱۹۰ غزل است. محتوای آن نظیر طیبات است. سومین کتاب، مجموعه‌ی «خواتیم» است که افزون بر ۶۰ غزل است و ظاهراً اوج تکامل سعدی در غزل‌سرایی است. چهارمین قسمت به نام «غزلیات قدیم» است که ظاهراً از نظر محتوا کم‌اهمیت است.

اهمیت سعدی در سرودن غزل عاشقانه در آن است که زبان غزل را کمال بخشید. از آنجا که به سبک انوری توجه داشته، زبان غزل را هموار کرده‌است به گونه‌ای که در غزلیات او زودفهمی مطلب، اصل برجسته‌ای است. بدین منظور او غزل را به زبان توده‌ی مردم نزدیک ساخت. عباراتی که در غزلیات آورده بسیار ساده به نظر می‌رسد، ولی قابل تقلید نیست. از این رو آن را شیوه‌ی «سهل و ممتنع» نامیده‌اند.کلمات و واژگان غزل او در اوج فصاحت ولی در کمال سادگی قرار دارند. او با تدوین مفاهیم عشق و عاشقی و زیبایی و لطافت صوری و معنوی با هم در غزل به‌گونه‌ای نوآوری‌کرده که قبل از او سابقه نداشته‌است. غزلیات سعدی درواقع تکامل تغزلات دوره‌های قبل است، ولی در خلال آن از مضامین اخلاقی، اجتماعی و عرفانی سخن رانده‌است. قدرت حقیقت‌نمایی سعدی در غزلیاتش باعث شده تا تجارب و مفاهیم مطرح‌شده در آن برای خواننده، طبیعی بنماید و معمولاً چنین به نظر می‌رسد که او با معشوق مخصوصی سخن می‌گوید.

بعضی بر این باورند که زبان سعدی زبانی معیار برای فصاحت و بلاغت است[۱۹]. بیان آنکه چگونه سعدی بدین حد از فصاحت رسیده، درحد این مقاله نیست، اما می‌توان گفت سعدی از صنایع ادبی با توجه به محتوای غزلیاتش، در حد اعتدال استفاده می‌کند. او مفاهیم عالی غنایی و دقایق عاطفی را با تشبیهات و استعارات ساده و استوار بیان می‌کند. مضمون غزل‌های سعدی از سادگی شعر غنایی اولیه و ابهام غزل عرفانی به دور است. او در غزلیات خود همواره یک مضمون روشن و مشخص را در هر غزلی می‌آورد. موضوع در غزل سعدی ابتدا طرح می‌شود ولی به کمک اندیشه و تصویرهای شعری، استدلالی هنری می‌یابد. به عبارت دیگر مضمون در بیت نخست، تکوین می‌یابد و اندک‌اندک در ابیات بعدی رشد و غنا می‌پذیرد و در پایان از ساختار نهایی غزل احساس می‌شود.

در غزل سعدی وحدت موضوع و شکل وجود دارد و این دو به‌گونه‌ای در تار و پود ابیات با هم درآمیخته است و به صورت آغاز و میانه و انجام در غزل ترتیب یافته‌است. موضوعات غزل سعدی عموماً عشق، دوستی، شیفتگی به زیبایی، پایداری در عشق و دوستی و وفاداری و جز آن است، و با درآمیختن این موضوعات با بایدهای اخلاقی و اجتماعی در غزل نوآوری‌کرده‌است. سعدی در بیان مضمون‌ها در غزل خود از تمهیدات تمثیلی بهره نمی‌جوید. از آنجا که به تمثیل گرایش ندارد، زبان تصاویر او ایهامی و ابهامی نمی‌شود و این از آنجا ناشی می‌شود که او در پی بیان امری کاملاً تجریدی و معقول نیست، تا آن را محسوس و دریافتنی گرداند و به جای این کار، به توصیف و بیان علاقه‌مند است وگاهی مطلب را بسط می‌دهد. منابع او به طور معمول از تصویر طبیعت و وصف بهار و از این گونه امور است که رنگ عاطفی می‌یابد، اما در آن مبالغه و اغراق نمی‌کند و به اعتدال می‌آورد[۲۰]. در پایان یکی از غزلیات سعدی را می‌آوریم[۲۱].

سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

گونهٔ زردش دلیل ناله زارش گواست

مایهٔ پرهیزگار قوت صبر است و عقل

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشدهٔ پایبند گردن جان در کمند

زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

دیگر شاعران

غزل فارسی پس از سعدی و مولوی در قرن هفتم به راه تعالی خود ادامه داد. شاعرانی چون امامی هروی (م ۶۷۷ق)، فخرالدین عراقی (م ۶۸۰ق)، همام تبریزی (م ۷۱۴ق)، امیر خسرو دهلوی (م ۷۲۵ق) و حسن دهلوی (م ۷۷۷ق)، اوحدی مراغه‌یی (م ۷۳۸ق)، خواجوی کرمانی (م ۷۵۳ق)، عماد فقیه (م ۷۷۳ق)، سلمان ساوجی (م ۷۷۸ق)، ناصر بخارایی (م ۷۷۹ق) به غزل‌سرایی پرداختند. در این میان عراقی به سبکی نزدیک به سبک مولانا غزل می‌سرود و همام به سبکی همانند سعدی. امیرخسرودهلوی در حوزه‌ی ادبی هند اهمیت فراوان داشت و بسیاری از شاعران به او توجه داشتند. اوحدی مراغه‌یی با آنکه صوفی بود، به سبک سعدی توجه داشت ولی زبان او به حافظ نزدیک است. خواجو و عمادفقیه درواقع افکار عرفانی را با سبک سعدی درآمیختند و سبکی میان غزل عاشقانه و عارفانه را بنیان نهادند اما اوج این سبک در غزل‌سرایی، حافظ است. شاعری که غزل او را «غزل تلفیق» می‌نامند.

حافظ

نام اصلی حافظ، شمس‌الدین محمدبن محمدبن محمد حافظ شیرازی است. لقب پدرش در اکثر منابع بهاءالدین است. اجداد او اصلاً از اصفهان بودند و چنانکه نوشته‌اند پدرش بهاءالدین محمد بازرگان بود و در ایام حکومت سلغری خانواده او به شیراز آمدند. مادرش اهل‌کازرون بود و پس از آمدن به شیراز در دروازه‌ی کازرون شیراز ساکن شدند.

ولادت حافظ در حدود ۷۲۷ق واقع شد و محل تولد او شیراز است. او کوچک‌ترین پسر بهاءالدین است. پس از مرگ پدر، برادران او پراکنده شدند و او به همراه مادر زندگی را در تنگ‌دستی گذراند. در جوانی در نانوایی به کار مشغول شد و در همین ایام برای کسب علم در مکتب‌خانه حضور می‌یافت. اندک‌اندک به تفحص و تتبع در علوم شرعی و ادبی پرداخت و کتاب‌های کشاف زمخشری و مطالع‌الانظار بیضاوی و مفتاح‌العلوم سکاکی را آموخت و در مجلس درس قوام‌الدین ابوالبقای شیرازی مشهور به ابن الفقیه (م ۷۷۲ق) حضور می‌یافت. وی در دو رشته‌ی علوم شرعی و علوم ادبی تبحر یافت و از آنجا که قوام‌الدین ابوالبقای شیرازی به علم قراآت آشنا بود، حافظ، قراآت چهارده‌گانه‌ی قرآن را به استادی آموخت و به تفحص در کلام‌الله پرداخت و ظاهراً تخلص حافظ را بدین جهت به‌دست آورد و چون علوم ادبی مقدمه‌ای بر تحصیل علوم دینی بود، در علوم ادبی هم مهارت لازم را به‌دست آورد. شیراز در عصر حافظ، پناهگاه عالمان و بزرگان ادب بود و همین امر در نحوه‌ی تحصیلات او تأثیر شگرفی داشت. در کنار تحصیلات شرعی و ادبی، او به شغل دیوانی و اداری هم علاقه‌مند بود و به‌آنها توجه می‌کرده است.

حافظ با چند تن از پادشاهان شیراز هم‌عصر بوده و گاهی در اشعارش آنان را مدح کرده است؛ از جمله، شاه شیخ ابواسحاق اینجو (م ۷۵۸ق)، شاه شجاع (م ۷۸۶ق)، شاه منصور (م ۷۹۵ق) و چند تن از امرای آل جلایر مثل سلطان احمدبن شیخ اویس ایلکانی (م ۸۱۳ق). او تعدادی از وزرای معروف آل‌اینجو و آل مظفر را نیز مدح گفته‌است، از آن عده می‌توان به حاجی قوام‌الدین حسن (م۷۵۴ق) و حاجی قوام الدین محمد صاحب عیار و وزیر شاه شجاع (م ۷۵۵ق) اشاره کرد. البته این افراد به حافظ ارادت داشتند و حتی حافظ محرم اسرار کسانی چون ابواسحاق اینجو محسوب می‌شد، یک‌بار نیز فرمانروای بنگال، سلطان غیاث‌الدین را در غزلی معروف مدح گفت. چه، این سلطان مصراعی را بدین‌گونه «ساقی حدیث سرو وگل و لاله می‌رود» فرستاد و حافظ در جوابش این غزل معروف را سرود و نزد او ارسال نمود:

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود

وین بحث با ثلاثه‌ی غساله می‌رود

و نام غیاث‌الدین را در پایان غزلش آورد[۲۲].

گفته‌اند یک‌بار قصد دیدار هند کرد و به دعوت سلطان محمود دکنی عازم آن دیار شد، اما در جزیره هرمز به دلیل طوفان از سوار شدن بر کشتی خودداری کرد و به شیراز برگشت و این غزل معروف را برای وی فرستاد:

دمی با غم به سربردن جهان یکسر نمی‌ارزد به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی‌ارزد[۲۳]

یک‌بار هم به یزد سفر کرد ولی به‌زودی از آنجا بازگشت و در غزلی از آنجا به نام «زندان اسکندر» یاد کرده‌است[۲۴]. این قراین نشان می‌دهد که او علاقه‌ی چندانی به سفر نداشته است. وفات حافظ بین ۷۹۱ و ۷۹۲ق واقع شده‌است. محمد گلندام، جامع نخستین دیوان حافظ در ماده تاریخی، سال وفات وی را ۷۹۲ق ذکر کرده‌است[۲۵]. حافظ نسبت به مسایل سیاسی زمانه حساس بوده‌است. در دیوان او اشعاری است که در رثای شیخ ابواسحاق اینجو سروده و از عهد او به نیکی و خوبی یاد کرده‌است. از امیر مبارزالدین محمد، پادشاه مظفری به زشتی یاد می‌کند و از او با لفظ «محتسب» سخن می‌آورد. به‌هر روی در دیوان او حدود ۱۰۰ غزل هست که به اسم شخص یا امیر و پادشاهی اشاره کرده است[۲۶].

سیر تکامل غزل، که از سنایی شروع شده بود، با حافظ به انتها رسید. او عالی‌ترین مضامین عاشقانه را با مضامین عارفانه در هم آمیخت و بدین لحاظ وارث سعدی و مولوی است. غزل او از نظر گستره‌ی جامعه‌شناختی، آشناترین غزل برای عوام و خواص است. این ویژگی را در کمتر شاعری سراغ داریم و این باعث شد تا غزل‌سرایان پس از وی دربی تقلید از او برآیند. توجه حافظ به گذشتگان باعث شد تا در سبک او، زمینه‌های اقتباسی دیده شود، ولی این اقتباسات در غزل او مستحیل می‌شود و از شکل اولیه خارج می‌گردد. توجه حافظ به گذشتگان، عموماً به ساختارهای برجسته‌ی قبلی است و بدین لحاظ غزل او مجموعه‌ای از بهترین غزلیات فارسی است.

مهارت حافظ در لفظ و معنی به‌گونه‌ای است‌که نزدیک شدن به او تقریباً برای هر شاعری محال است، به گونه‌ای که غزل فارسی پس از او به تغییر سبک می‌رسد. حافظ در واقع زبان غزل‌های خود را از غزلیات سعدی‌گرفته و آن را با تنوع مضمون و موضوع و اندکی تفکر خیامانه در هم آمیخته است. افزون بر این، جامعه‌ی عصر وی گاهی به اشعار او شکل ویژه داده‌است، مثل طنز. او دردهای اجتماعی خود را در غزلیات نشان داده و هر جا که اقتضا می‌کرده به مبارزه با زاهدان ریاکار و امیران ستم‌کار پرداخته است. مشخصه‌ی اصلی زبان ادبی او، ایهام است؛ یعنی به کار گرفتن واژه‌ای که دارای چند معنی باشد.

تفکر حافظ در اشعارش محوری مشخص و یگانه ندارد.گاهی در اشعارش مضامین عاشقانه‌ی محض می‌آید، گاهی عارفانه‌ی محض وگاهی موضوعات اجتماعی. لذا در به‌کارگیری ایهام توجه خاصی نشان می‌دهد. در کنار ایهام، از دیگر هنرهای حافظ در غزل می‌توان به تناسب لفظی و معنوی، رمزپردازی یا نماد گرایی و لحن طنز و عناد اشاره کرد. هر یک از عوامل مذکور باعث ایجاد ظرفیت نامتناهی مفاهیم و به‌وجود آمدن زمینه‌ای نامحدود برای تخیل می‌گردد. در پایان، لازم به ذکر است که چاپ‌های متعددی از دیوان حافظ وجود دارد که منقح‌ترین آنها از علامه قزوینی و دکتر قاسم‌غنی است و آخرین تصحیح علمی دیوان حافظ در دوران کنونی از دکتر پرویز ناتل خانلری است.

پس از حافظ

غزل بعد از حافظ به راه انحطاط رفت و شاعران، بیشتر مقلد سبک‌های پیشینیان بودند تا مبدع سبک‌های جدید و هنری، اصول رایج در غزل پس از حافظ، مفاهیم صوفیانه مثل وحدت وجود، اتحاد خالق و مخلوق، عارف و معروف، تجلی وحدت در کثرت، توحید ذات و اسما و افعال است[۲۷]. در این عصر دو سبک غزل یافت می‌شود؛ اول، شاعرانی که به ساختارهای زبانی و لفظی توجه داشتند و عموماً پیرو سعدی یا حافظ بودند؛ مثل مغربی تبریزی، قاسم انوار، شاه نعمت‌الله ولی. دسته‌ی دوم شاعرانی بودند که به دنبال مضامین و معانی باریک بودند و در سبک از شاعران حوزه‌ی هند در قرن هفتم پیروی می‌کردند، مثل کمال خجندی، شیخ آذری،کاتبی ترشیزی .

در غزل عاشقانه پس از حافظ نوعی دیگر از غزل رواج می‌یابد که به «غزل سگیه» معروف است. در این غزل، عاشق موجودی محروم و بدبخت است و آرزو می‌کند سگ کوی معشوق شود، مثل اشعار کاتبی، در غزل عارفانه، شاعران بیشتر به اصطلاحات توجه داشتند تا مفاهیم، لذا غزل عارفانه لطافت خود را از دست داد. غزل قلندرانه هم تقلیدی از غزل عصر حافظ و قبل از آن است و عموماً در وصف رندی و شراب و باده‌نوشی و تعریض به زاهدان و صوفیان است[۲۸].

غزل فارسی بعد از دوره‌ی شاهرخ در نیمه‌ی دوم قرن نهم مقدمات تغییر سبک را مهیا کرد، چه در این زمان تنها شاعر معروف غزل‌سرا در سبک عراقی، عبدالرحمان جامی است. صورت غزل در این دوره، مرتب‌تر و منظم‌تر گشت. ابیات غزل به حدود هفت بیت نزدیک شد و تخلص از لوازم غزل گشت. صحت قوافی و وزن عروضی از مشخصات غزل نیمه‌ی دوم قرن نهم است. مختصات زبانی این دوره در غزل هم یافت می‌شود. زبان، فساد پذیرفت و لغات ترکی و مغولی وگاهی عامیانه وارد غزل شد. معانی غزل معمولاً تکراری و تقلیدی گردید و عموماً استعارات و تشبیهات کهن و قدیمی تکرار می‌شدند.

جامی

جامی (م ۸۹۸ق) از بزرگ‌ترین غزل‌سرایان این دوره است. اشعار او عموماً مطالب عرفانی را در طرح و بافت عاشقانه ارایه می‌کند. با آنکه غزل در دوره‌ی جامی در حال تحول به سبکی جدید است، اما در غزل جامی این تحول مشهود نیست و غزل او نشانی از تحول ندارد. او غزلیاتش را به پیروی از حافظ و سعدی سروده‌است.

بابافغانی

در نیمه‌ی دوم قرن نهم زمینه‌ی تحول در غزل ایجاد می‌شود و در نیمه‌ی اول قرن دهم با ظهور بابافغانی شکل تازه‌ای می‌گیرد. غزل بابافغانی، حد واسط غزل حافظ و غزل جدید است. در همین زمان «مکتب شعر وقوع» رواج می‌یابدکه غزلیات این مکتب معمولاً خالی از صنایع بدیعی و اغراق است و بسیار ساده می‌نماید.

وحشی بافقی

غزل در نیمه‌ی دوم قرن دهم با رواج شعر «واسوخت» به «غزل وقوعی» تبدیل می‌شود. این نوع غزل با نهایت سادگی و واقع‌نمایی سروده می‌شد. نمونه‌ی غزل واسوخت در دیوان وحشی بافقی یافت می‌شود.

سبک هندی

غزل در اوایل قرن یازدهم، تحت سیطره‌ی سبک هندی است و اصولا یکی از مشخصات سبک هندی، رواج و غلبه‌ی قالب غزل است؛ زیرا شعر مدحی به سبک قدیم در عصر صفویه از رونق افتاد. در غزل سبک هندی، تکرار قافیه عیب نیست، ولی هدف هر شاعری ایجاد مضمونی تازه در غزل است، لذا مضامین تازه به نحوی گسترده در غزل راه می‌یابد. شاعران در انتخاب واژگان غزل، تأملی از خود نشان نمی‌دادند، لذا لغات عامیانه وارد غزل شد. ایجاد معادله میان امر معقول با محسوس در غزل هندی بسامد بالایی دارد. کارکرد این معادله آن است که مصراع معقول از کارکرد هنری خارج می‌شود و کارکردی ارزشی و اخلاقی می‌یابد و تمام هنر شاعر در مصراع محسوس است. برای نمونه، صائب می‌گوید:

تیره‌بختی لازم طبع بلندافتاده است پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ

ابیات غزل در سبک هندی، ارتباط معنایی ندارند و فقط به‌واسطه‌ی قافیه و ردیف مشترک به همدیگر متصل هستند و از اینجاست که «تک بیت» یا «مفردات» در شعر فارسی گسترش می‌یابد. کلیم کاشانی (م ۱۰۶۱ق) در سرودن غزل به سبک هندی از جمله کسانی است که به مضمون جدید اهمیت می‌دهد. او که در هند به سر می‌برد، همانند دیگر غزل‌سرایان سبک هندی معناگرا بوده است.

صائب تبریزی

بزرگ‌ترین شاعر غزل‌سرای سبک هندی صائب تبریزی (م ۱۰۸۰ق) است. او مبدع سبک تازه‌ای است و خود هم بدین امر آگاهی دارد. مضامین دیوان او عموماً عرفانی، عاشقانه، اخلاقی، فلسفی و حکمی است. او به اشعار قدما هم توجه داشته و در دیوان او اقتباساتی از سعدی، حافظ و مولوی دیده می‌شود، خصوصاً ایهام فراوان در اشعار او نشانه‌ی توجه صائب به حافظ است.گاهی اوقات از مضمون‌های عامیانه در غزل استفاده می‌کند. تعداد ابیات برخی از غزل‌های صائب به ۲۵ و ۳۱ بیت می‌رسد. در دیوان صائب افزون بر ۲۲۰۰ غزل وجود دارد. چاپ معروف دیوان صائب با مقدمه‌ی امیری فیروزکوهی در ۱۳۴۵ش نشر یافت. افراط در مضمون‌یابی و گرایش بی‌اندازه به معنا، باعث شد غزل این سبک در ایران از رونق بیفتد. پس از صائب، در سبک هندی، غزل‌سرای معروفی ظهور نکرد و تنها شاعرانی اندک، مثل بیدل دهلوی به غزل‌سرایی ادامه دادند. غزل در سبک بیدل دو وجه دارد:

  1. چهره‌ی اول همان غزل صائب و کلیم است که اعتدال سبک هندی است؛
  2. چهره‌ی دوم افراط در غزل سبک هندی و خیال‌بندی و نازک‌اندیشی مفرط است.

دوره‌ی بازگشت ادبی(نیمه‌ی دوم قرن دوازدهم)

در دوره‌ی بازگشت ادبی، در نیمه‌ی دوم قرن دوازدهم، یعنی از دوره افشاریه، غزل فارسی به سبک‌های خراسانی و عراقی گرایش یافت. اما غزل بازگشت تقلید محض از قدما نبود، بلکه واکنشی در برابر افراط غزل سبک هندی بود. بیشتر غزل‌سرایان دوران بازگشت به گلچین کردن اشعار قدما علاقه‌مند بودند و این اشعار را گاه با مضامینی جدید و زبان‌روان عرضه می‌کردند. از این دست غزل‌ها می‌توان به غزلیات فروغی بسطامی اشاره کرد. غزلیات دوران اولیه‌ی بازگشت عموماً دارای مضامین عاشقانه است و در مرحله‌ی دوم است که غزل بازگشت از مضامین عارفانه هم استفاده می‌کند. طبیب اصفهانی، یغمای جندقی، مجمر اصفهانی و چند شاعر دیگر غزلیات ارزنده‌ای برجای نهادند. غزل‌سرایان دوره‌ی بازگشت به سعدی، مولوی و حافظ توجه بیشتری نشان می‌دادند و ازاین‌رو دیوان غزلیات این شاعران عصاره‌ای از مضامین غزل کلاسیک فارسی است.

دوره‌ی مشروطه و معاصر

غزل در دوره‌ی مشروطه و معاصر در مسیری تازه قرار گرفت. عمده‌ترین غزل‌های این دوره «غزل وطنی» و «غزل نو و تصویری» است. در کنار اینها غزل تقلیدی و سنتی هم به چشم می‌خورد. در نیمه‌ی دوم قرن سیزدهم و بعد از آن، شاعرانی چون عارف قزوینی، فرخی یزدی، لاهوتی و عشقی با درآمیختن مضامین کهن ادبی و احساسات جدید وطنی، شکل دیگری از غزل را به نام «غزل وطنی» پدید آوردند. در این غزل، اگر چه از تعبیراتی تقلیدی و بیان وصف حال رایج در غزل استفاده می‌شد ولی موضوعات وطنی به همراه واژگانی جدید وارد غزل شد. از نیمه‌ی قرن چهاردهم به بعد، غزل سه شیوه‌ی عمده داشت؛ عده‌ای از شاعران غزل‌هایی به شیوه‌ی عراقی با مضامین عاشقانه شکوه و شکایت می‌سرودند، از این عده شهریار، پژمان بختیاری و احمد گلچین‌معانی از دیگران معروف‌ترند. عده‌ای از شاعران به سبک هندی به شکلی، متعادل و منطقی نظیر آنچه در غزل صائب بود، غزل سرودند. امیری فیروزکوهی، معروف‌ترین غزلسرای این روش است. دسته‌ی سوم در سبکی میان شیوه‌ی عراقی و هندی غزل سرودند. اینان از ساختار ادبی سبک عراقی، نظیر روانی، استواری و فصاحت و نیز از ساختار تخیلی و معناگرایی سبک هندی استفاده کردند.

رهی معیری، علی اشتری، نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی، پروین دولت‌آبادی و ... از شاعران معروف این روش هستند. شاعران دسته‌ی سوم هم با ادب کلاسیک آشنا بودند و هم از ادب اروپایی اطلاع داشتند. بنابراین تأثیر محیط تازه، آشنایی مستقیم یا غیرمستقیم با ادب اروپایی، به‌همراه نگرش تازه و بیان شاعرانه‌ی جدید در ساختار غزل، غزل فارسی را به شکل امروز رساند. به بیان دیگر تکامل غزل فارسی به «غزل نو و تصویری» رسید. این نوع غزل تحت سیطره‌ی شعر نو فارسی قرار دارد و از امکانات شعر نو، چه از نظر زبان و چه از نظر مضمون، استفاده می‌کند. نمونه‌هائی این غزل را می‌توان در اشعار فروغ فرخزاد، سیمین بهبهانی، حسین منزوی، ولی‌الله درودیان دید. لازم به ذکر است که «غزل‌واره» در شعر نو، که بیان مطالب و مضامین غزلی با قالب شعر نو است قالب غزل به حساب نمی‌آید زیرا در غزل تنها جنبه‌ی معنوی و ساخت مضامین مطرح نیست، بلکه شکل و قالب سنتی هم در نظر می‌آید.

نیز نگاه کنید به

مآخذ

  1. مؤتمن، زین‌العابدین. تحول شعر فارسی. تهران: کتابخانه طهوری، ۱۳۷۲، ص ۱۶۹.
  2. شمیسا، سیروس. سیر غزل در شعر فارسی. تهران: نشر نگاه، ۱۳۷۷، ص ۱۲.
  3. شمیسا، سیروس. سیر غزل در شعر فارسی. تهران: نشر نگاه، ۱۳۷۷، ص ۲۵.
  4. عوفی، محمدبن. لباب‌الألباب: مجموعه‌ اشعار و اخبار شعرا (تصحیح محمدعلی فروغی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۵، ج 2، ص 252.
  5. فروزانفر، بدیع الزمان. سخن و سخنوران. تهران: انتشارات زوار، ۱۳۶۸، ص ۲۷۶.
  6. فروزانفر، بدیع الزمان. سخن و سخنوران. تهران: انتشارات زوار، ۱۳۶۸، ص ۳۳۴.
  7. صبور، داریوش . آفاق غزل فارسی: سیر انتقادی در تحول غزل و تغزل از آغاز تا امروز. تهران: پدیده، ۱۳۵۵، ص ۲۰۶-۲۰۵.
  8. جامی، نورالدین عبدالرحمن. نفحات الانس: شرح حال و اخلاق و آثار صوفیان (تصحیح و مقدمه محمدعلی فروغی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۵، ص ۴۶۰.
  9. صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۳۱، ص ۴۵۴.
  10. افلاکی، شفیع‌الدین. مناقب‌العارفین: شرح حال و کرامات صوفیان سلسلهٔ قادریه (تصحیح محمدتقی دانش‌پژوه). تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۶۴، ص ۵۹۵.
  11. مثنوی
  12. صبور، داریوش. آفاق غزل فارسی: سیر انتقادی در تحول غزل و تغزل از آغاز تا امروز. تهران: پدیده، ۱۳۵۵، ص ۲۲۰.
  13. صبور، داریوش. آفاق غزل فارسی: سیر انتقادی در تحول غزل و تغزل از آغاز تا امروز. تهران: پدیده، ۱۳۵۵، ص ۲۲۹.
  14. ۱. غزل شماره ۵۵۳، ج ۲ غزلیات.
  15. صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۱/۳، ص ۵۸۵.
  16. ماسه، هنری. تحقیق درباره سعدی (مترجمان: م.ح. مهدوی‌اردبیلی، غ. یوسفی). تهران: توس، ۱۳۷۰، ص ۱۷.
  17. دولتشاه سمرقندی. تذکرة‌الشعراء. تهران: پدیده خاور، ۱۳۳۸، ص ۲۲۳.
  18. صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۱ و ۳. ص ۵۹۸.
  19. صبور، داریوش. آفاق غزل فارسی: سیر انتقادی در تحول غزل و تغزل از آغاز تا امروز. تهران: پدیده، ۱۳۵۵، ص ۳۶۸.
  20. عبادیان، محمود. تکوین غزل و نقش سعدی: مقدمه‌ای بر مبانی جامعه‌شناختی و زیباشناختی غزل فارسی و غزلیات سعدی. تهران: اختران، ۱۳۸۴، ص ۱۲۴.
  21. سعدی. کلیات سعدی (تصحیح: محمدعلی فروغی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۵، ص ۴۷.
  22. حافظ شیرازی. دیوان حافظ (تصحیح: م. قزوینی و ق. غنی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۲، ش ۲۲۵.
  23. حافظ شیرازی. دیوان حافظ (تصحیح: م. قزوینی و ق. غنی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۲، ش ۱۵۱.
  24. حافظ شیرازی. دیوان حافظ (تصحیح: م. قزوینی و ق. غنی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۲، ش ۳۵۹.
  25. صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران . تهران: فردوس، ۱۳۶۶، ج ۲ و ۳.
  26. غنی، قاسم. بحث در آثار و افکار و احوال حافظ. تهران: توس، ۱۳۵۰، ج ۱.
  27. یارشاطر، احسان. (۱۳۳۴). شعر فارسی در عهد شاهرخ: (نیمۀ اول قرن نهم) یا آغاز انحطاط در شعر فارسی. تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۴، ص ۲۴.
  28. شمیسا، سیروس. سیر غزل در شعر فارسی. تهران: نشر نگاه، ۱۳۷۷، ص ۱۴۹.

منبع اصلی

تمیم داری، احمد (1379). کتاب ایران: تاریخ ادب فارسی: مکتب ها، دورها، سبک ها و انواع ادبی. تهران: موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.

نویسنده مقاله

احمد تمیم داری