پرش به محتوا

سیاست خارجی ایران

از ویکی ایران

تاریخچه سیاست خارجی ایران از تشکیل دولت صفوی تا پیروزی انقلاب اسلامی

سیاست خارجی هر کشور، تاریخی به گستردگی تاریخ آن ملت دارد. درخصوص ایران نیز سخن گفتن از مناسبات سیاسی با مدنظر قراردادن تاریخ تشکیل دولت در این سرزمین و تعیین محدوده جغرافیایی تحت حاکمیت آن معنا می‌یابد. بی‌تردید از آن هنگام تاکنون عوامل مختلف جغرافیایی، سیاسی و اقتصادی در شکل‌گیری و ماهیت سیاست خارجی ایران دخیل بوده‌اند. تامّل و تفحّص در تاریخ ایران بیانگر این مهم است که در شکل‌گیری و ماهیت سیاست خارجی این کشور، گاه در طول تاریخ حاکمان وقت عامدانه و آگاهانه نقش داشته‌اند و گاه نیز شرایط اجتناب‌ناپذیر تاریخی آنها را ناگزیر از انتخاب مشی خاصی در مناسبات سیاسی خود با دیگر دولتها می‌نموده است. به هر حال اگرچه سیاست خارجی ایران تاریخچه‌ای به قدمت تاریخ ایران زمین دارد، ولی مبنا در این پژوهش از زمان تشکیل دولت صفوی تا هنگام پیروزی انقلاب اسلامی در ایران است. علت انتخاب دوران صفویه به عنوان مبنا ناشی از نقش این دولت در اعاده وحدت ملی به ایران و برقراری واقعی روابط سیاسی از سوی پادشاهان این سلسله، بویژه شاه عباس، با دولتهای اروپایی بوده است. اما علت ختم موضوع به انقلاب اسلامی ناشی از عظمت این واقعه و تاثیر آن بر سیاست خارجی ایران است که خود پژوهشی مستقل را می‌طلبد. پیش از هر توضیحی پیرامون موضوع، طرح چندین پرسش ضروری به نظر می‌رسد:

  1. سیاست خارجی ایران را در خلال این مدت به چند دوره می‌توان تقسیم کرد؟
  2. تفاوت ماهوی هر مقطع با مقطع قبل و بعد چیست؟
  3. چهارچوب و ماهیت سیاست خارجی ایران در هر مقطع توسط رهبران و دولتمردان ایران ترسیم شده و یا اینکه دیگران بر آنان ایران تحمیل کرده‌اند؟
  4. سیاست خارجی ایران در هر مقطع تا چه اندازه موفق بوده و مجریان سیاست خارجی، ایران در هر دوره تا چه اندازه سعی در ارزیابی و پندآموزی از سیاست قبل خود داشته‌اند؟

پیشینه تاریخی سیاست خارجی ایران

تاریخ روابط سیاسی ایران با جهان خارج را می‌توان به دو دوره پیش و پس از اسلام تقسیم کرد. در دوران قبل از اسلام، ایرانیان با دولتهای همسایه در ارتباط بودند و حتی‌گاه سفرایی نیز نزد این دولتها اعزام می‌کردند. در دوران هخامنشیان سیاست خارجی ایران بیشتر در بردارنده روابط ایرانیان با یونانیان بود و در دوران اشکانیان و ساسانیان سیاست خارجی ایران بیشتر متوجه تحولات روابط دولتهای ایران با امپراتوران روم بود.

با گسترش اسلام به مرزهای خارج از عربستان پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) و پذیرش آن از سوی ایرانیان، ایران بخشی از امپراتوری اسلام در دوران حکومت خلفای اموی‌گردید. پس از سقوط امویان و سلطه عباسیان بر دستگاه خلافت، از اوایل قرن سوم به بعد در ایران ابتدا دولتهای محلی و ملی و سپس رؤسای قبایل ترک مهاجر به قدرت رسیدند. در این هنگام گرچه پیوندهای ایرانیان با خلفای عباسی مستقر در بغداد هرگز به طور کامل قطع نگردید و هر دو طرف، خلفا و امرا، سعی در حفظ روابط حتی به صورت نمادین داشتند، اما واقعیت این است که سیاست خارجی در حکومت امرا معنا نداشت؛ چرا که روابط امرا محدود به روابط آنان با خلفا و امرای دیگر بود.[۱]

وقوع جنگهای صلیبی بین مسیحیان و مسلمانان و آگاهی غربیان از قدرت و عظمت مسلمانان، آنان را مصمم کرد تا در مشرق زمین برای مقابله با مسلمانان متحدی بیابند و این امر منتهی به برقراری تماسهایی بین نمایندگان پاپ اینوسان[۲] چهارم و برخی دیگر از دولتهای اروپایی با برخی از رهبران طوایف مغول گردید؛گروههایی که به دلیل هجوم به سوی مشرق و فتح بغداد به عنوان ام‌القرای جهان اسلام، در سال ۱۲۴۲م/۶۵۶ ه ق متحدان خوبی برای ساکنان مغرب زمین برای مقابله با مسلمانان بودند. البته لازم به یادآوری است که به‌رغم تماسهای اولیه میان نمایندگان دو طرف، اتحاد میان اروپاییان با مغولان به دلیل اسلام آوردن برخی از پادشاهان مغول حاکم بر ایران نتیجه‌ای به دنبال نداشت.[۳]

مناسبات سیاسی ایران با دولتهای خارجی از زمان تشکیل دولت صفوی تا پایان قرن هجدهم ۱۸۰۰-۱۵۰۲م/۹۰۷ - ۱۲۱۵ه.ق

گذشت زمان یک‌بار دیگر همکاری اروپاییان با ایران را ضروری ساخت؛ تحولی که معلول وقوع دو رویداد بود. نخست بسط قدرت ترکان عثمانی و به مخاطره افتادن راههای تجارت سنتی غرب با مشرق زمین و دیگر به قدرت رسیدن صوفیان صفوی و تلاش این سلسله برای رسمی کردن مذهب تشیع در ایران. توضیح اینکه امپراتوری عثمانی که به دست ترکان عثمانی بنیان نهاده شده بود، بسرعت گسترش یافت و به یکی از قدرتهای بزرگ مطرح در قرون پانزده و شانزده تبدیل شد. قدرت امپراتوری عثمانی با فتح قسطنطنیه در سال ۱۴۵۳ م/۸۵۷ ه ق به دست سلطان محمد دوم، ملقب به فاتح، به اوج خود رسید و هنگامی‌که این امپراتوری موفق به بسط نفوذ خود تا پشت دروازههای وین گردید، به طور جدّی زنگ خطر را برای اروپاییان به‌صدا درآورد. آنچه بر اقتدار امپراتوری عثمانی افزود، اضافه شدن عنوان خلافت بر القاب سلاطین عثمانی و معرفی این امپراتوری به عنوان نماینده جهان اسلام بود.

کشورگشایی ترکان عثمانی نه تنها اروپاییان را به لحاظ سیاسی تهدید می‌کرد، بلکه سلطه آنان بر راههای تجارت سنتی اروپا با مشرق زمین، از جمله راه ابریشم، بازرگانان مغرب زمین را از یکی از منابع اصلی درآمد خود محروم ساخت. نکته مهم اینکه این امر - مسدود شدن راه تجارت سنتی - در حالی به وقوع می‌پیوست که بورژوازی اروپا، در حال تکوین و در تلاش برای دستیابی به بازارهای مشرق زمین بود. یکی از مهمترین راهکارهای غرب برای مقابله با این خطر انجام یک سلسه سفرهای دریایی توسط دریانوردان اروپایی و برخی اکتشافات جغرافیایی بود که مهمترین آنها سفر واسکودوگاما[۴] و دور زدن دماغه امیدنیک در قاره آفریقا توسط وی بود.

در همین هنگام شاه اسماعیل صفوی به سال ۱۵۰۲ م/۹۰۷ ه ق با حمایت صوفیان قزلباش تبریز، پایتخت ترکمانان آق قویونلو را فتح و سلسله جدید صفویه را در ایران بنیان نهاد. از نخستین اقدامات شاه اسماعیل پس از تاجگذاری، اعلان مذهب تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران و تلاش برای استفاده از این مهم به منظور اعاده وحدت ملی در ایران بود. یکی از بدیهی‌ترین مسائل برای دولتمردان صفوی پس از تشکیل دولت، رویارویی درآینده نزدیک با سلاطین عثمانی بود؛ چرا که صفویان درصدد ایجاد کشور شیعی مستقلی به مثابه جزیره‌ای، کوچک در دل اقیانوس بیکران اهل سنت برآمده‌بودند؛ لذا یک بار دیگر شرایط اجتناب‌ناپذیر تاریخی ایران و اروپا را به طور ناخودآگاه در کنار یکدیگر برای مقابله با دشمن مشترک یعنی عثمانی قرار داد. درست در همین هنگام - سالهای اوان تشکیل دولت صفوی - استعمارگران پرتغالی به رهبری آلبوکرک[۵] وارد خلیج فارس شدند؛ استعمارگرانی که انگیزه اقتصادی داشتند و پس از اطلاع از مشکلات شاه اسماعیل در داخل و ناتوانی او در مقابله با ترکان عثمانی موفق گردیدند با دادن وعده کمک به او در مقابل عثمانی امتیازات اقتصادی متعددی در خلیج‌فارس از جمله احداث تجارتخانه در بوشهر راکسب‌کنند.[۶]

اتحاد اولیه ایرانیان با پرتغالیان برای طرفِ ایرانی نتیجه‌ای به دنبال نداشت؛ چراکه آنان پس از اخذ امتیازات اقتصادی، نه شاه اسماعیل را در تحکیم پایه‌های حکومت در داخل یاری دادند و نه به حمایت از او در قبال تجاوزات سپاه عثمانی برخاستند. شکست ایرانیان در مقابل ارتش عثمانی در جنگهای متعدد از جمله جنگ چالدران، رقابت و اختلاف در درون خاندان صفوی از مرگ شاه‌اسماعیل به بعد، و عوامل دیگر، نه تنها زمینه‌های ضعف این دولت شیعی را فراهم ساخت، بلکه زمینه‌های تجزیه بخشهای وسیعی از ایران را قبل از به قدرت رسیدن شاه عباس اول - ملقب به شاه عباس کبیر - در ایران فراهم ساخت. شاه عباس در سالهای آغازین سلطنت خود نه تنها با مشکل اعاده حاکمیت ایران برمناطق از دست رفته مواجه بود، بلکه در این هنگام علاوه بر پرتغال در سایر کشورهای اروپایی نیز انگیزه‌های اقتصادی سبب تشکیل شرکتهای تجاری گردیده بود که خواهان حضور در خلیج‌فارس بودند. به عنوان مثال به سال ۱۶۰۰م در بریتانیا کمپانی هند شرقی به منظور تجارت با مشرق زمین تشکیل شد و دو سال بعد، ۱۶۰۲ م،کمپانی دیگریِ با همین نام در هلند و سپس در فرانسه تشکیل شد؛ لذا بدیهی به نظر می‌رسد که یکی از وظایف اصلی شاه عباس در سیاست خارجی استفاده از رقابت موجود بین این شرکتها به نفع ایران بوده باشد.

سرآغاز واقعی تاریخ روابط ایران با مغرب زمین را باید از زمان سلطنت شاه عباس‌کبیر در ایران به شمار آورد. وی پس از رسیدن به قدرت به منظور دستیابی به فنون جدید بویژه در امور نظامی، و یافتن متحدی در برابر عثمانی برای اعاده حاکمیت ایران برمناطق از دست رفته، درصدد گسترش روابط با مغرب زمین برآمد. استقبال از ورود برادران شرلی، سرآنتونی[۷] و رابرت[۸]، به ایران و سپس اعزام آنها به همراه حسینعلی بیگ به دربارهای اروپایی به همین منظور صورت گرفت. شاه عباس علاوه بر خشکی، در خلیج فارس نیز درصدد اعاده حاکمیت ایران و اخراج پرتغالیها برآمد؛ هدفی که امکان تحقق آن به تنهایی توسط خود ایران امکان نیافت و شاه عباس ناگزیر از اتحاد با انگلیسیها برای مقابله با پرتغالیهاگردید؛ اتحادی که گرچه به اخراج پرتغالیها از خلیج‌فارس انجامید، اما در مقابل زمینه‌ساز سلطه انگلیسیها بر خلیج‌فارس به جای پرتغالیها شد. پس از آن، انگلیسیها امتیاز احداث کنسولگری در بندرعباس، احداث تجارتخانه در جاسک، اخذ نیمی از عواید گمرکی هرمز و انحصار خرید ابریشم از ایران و صدور منسوجات به ایران را به دست آوردند.[۹]

علاوه بر بریتانیا، براساس قراردادی که بین دولت ایران و کمپانی هند شرقی هلند در سال ۱۶۲۳ م/۱۳۰۲ ه ق به امضا رسید، اتباع هلند امتیاز تجارت در ایران به همراه معافیت از پرداخت هرگونه حقوق و عوارض گمرکی را به دست آوردند. حدود نیم قرن.بعد در سال ۱۶۶۴ م/۱۰۷۵ ه ق نمایندگان کمپانی هند شرقی فرانسه نیز در زمان سلطنت شاه عباس دوم به ایران آمدند و امتیازات مشابهی نظیر آزادی مسافرت بازرگانان فرانسوی در ایران و معافیت آنان از حقوق و عوارض گمرکی را به دست آوردند. هدف شاه عباس دوم از اعطای این امتیازات، ترغیب فرانسویان به عنوان نیرویی ثالث برای کمک به ایران در مقابله با انگلیسیها و هلندیها بود؛ اما این مهم نیز به دلیل عدم توانایی فرانسویان هیچگاه تحقق نیافت.۱[۱۰]به این ترتیب در اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هیجدهم، انگلیسیها از طریق کمپانی هند شرقی تقریبا یگانه قدرت خارجی فعال مایشاء در خلیج‌فارس بودند.

با مرگ شاه‌عباس اول، اضمحلال امپراتوری صفوی به دلایل عدیده آغازگشت و با شورش افاغنه در اوایل قرن هجدهم و تصرف اصفهان پایتخت دولت صفویه توسط آنان به سال ۱۷۲۲ م/۱۱۳۵ ه ق به اوج خود رسید. فروپاشی سلسله صفویه در ایران درست در حالی به وقوع می‌پیوست که همسایه شمالی ایران، روسیه، علاوه بر تلاش برای سلطه بر سواحل بالتیک و دریای سیاه، درصدد پیشروی به سمت جنوب و دستیابی به آبهای‌گرم خلیج فارس بود. با توجه به چنین مقدماتی بود که اوضاع نابسامان داخلی ایران بر اثر هجوم افغانیها به همراه عدم توجه امرای افغانی مستقر در اصفهان به محدوده‌ای فراتر از این، پتر کبیر امپراتور روسیه را ترغیب به تجزیه بخشهای وسیعی از ایران در نواحی شمال و شمال غربی با توسل به دو اهرم نظامی و دیپلماسی نمود. این اقدام از سوی دولت عثمانی شدیدا مورد اعتراض واقع شد تا اینکه بالاخره بر اثر وساطت دولت فرانسه دو قدرت رقیب در ایران - روسیه و عثمانی - براساس عهدنامه اسلامبول در سال ۱۷۲۴ م/۱۳۶۶ ه ق نواحی شمال، شمال غربی و غرب ایران را بین خود تقسیم کردند.[۱۱]

تجزیه بخشهای وسیعی از ایران توسط دولتهای همسایه، ناتوانی افاغنه در اداره امور کشور و بروز رقابتهای درونی میان آنها بر سر کسب قدرت، سرآغاز دوره‌ای از انحطاط در تاریخ ایران بود. وجود چنین شرایطی کمپانیهای تجاری را از ادامه تجارت با ایران مایوس کرد و اکثر آنها تجارتخانه‌های خود را از سواحل ایران در جنوب به نقاط دیگری در خلیج‌فارس انتقال دادند. ظهور نادر، رئیس ایل افشار، و تواناییهای بالقوه او مجددا زمینه اعتلای ایران را فراهم ساخت. وی در طول حیات سیاسی خود، پیش و پس از تاجگذاری در دشت مغان، همت برآن گمارد تا با استفاده از اهرمهای دیپلماسی و نظامی، حاکمیت ایران را به تمامی نواحی از دست رفته براثر سقوط صفویه اعاده کند. توضیح اینکه نادر ابتدا در جنگ با دولت عثمانی موفق شد بخشهای وسیعی از خاک ایران را از اشغال این دولت آزاد سازد و پس از آن نیز به دنبال اوج‌گیری اختلافات بین روسیه و عثمانی و شعله‌ور شدن آتش جنگ بین دو کشور، هر دو را به خروج نیروهای خود از مابقی نواحی متصرفی ایران واداشت. نادرشاه افشار پس از اعاده مرزهای ایران به زمان شاه‌عباس در شمال، شمال غربی و غرب، برای مطیع ساختن افاغنه مستقر در قندهار عازم این ناحیه شد و پس از آن نیز عازم هندوستان گردید. هدف نادر از لشکرکشی به هند، تصرف این سرزمین نبود به همین دلیل پس از فتح آنجا و گرفتن برخی غنائم مجددا عازم ایران شد. آخرین اقدام نادر در خارج از مرزهای ایران به هنگام بازگشت از هندوستان، لشکرکشی به ترکستان و مطیع ساختن خانات آن ناحیه بود. او علاوه بر موفقیت در جبهه‌های خارجی، در داخل نیز موفق به اعاده آرامش و امنیت در جامعه شد که این مهم خود سبب فعالیت مجدد کمپانیهای تجاری در ایران و نهایتا رونق تجارت خارجی ایران‌گردید.[۱۲]

نهادینه نشدن قدرت در طول سلطنت نادر و تمرکز قدرت نزد وی سبب شد تا با قتل او توسط اطرافیانش یک بار دیگر وحدت ملی ایران با چالش مواجه شود. مشخصه اصلی جامعه ایران پس از مرگ نادر، اوج‌گیری تفکر قدرت خواهی در بین افراد جامعه، عدم اطاعت از دولت مرکزی و تلاش قبایل مختلف در هر گوشه از ایران برای تشکیل حکومتی مستقل است. به عنوان مثال، پس از مرگ نادر، افشارها در شرق و شمال شرقی، قاجارها در شمال و زندها در جنوب هرکدام حکومتی جداگانه تشکیل دادند و درصدد گسترش حاکمیت خود بر سراسر ایران برآمدند. ماحصل این وضع وقوع یک سلسله جنگهای خونین بین این سه طایفه، رخت بربستن امنیت از جامعه و نهایتا رکود تجارت خارجی بود. تنها در مقطع کوتاه حکمرانی کریم‌خان زند ۱۷۷۹-۱۷۵۷م/۱۱۹۳-۱۱۷۱ ه ق بود که تا اندازه زیادی آرامش به جامعه ایران بازگشت و بازرگانی خارجی ایران، بویژه با انگلیسیها، رونق یافت. اما با مرگ کریم خان زند یک‌بار دیگر ایران دچار جنگهای خانگی شد و به همین دلیل اکثر کمپانیهای تجاری خارجی، به استثنای کمپانی هند شرقی بریتانیا، ایران را ترک کردند.[۱۳] سرانجام کشاکش قدرت بین این سه طایفه با پیروزی قاجارها و تشکیل سلسله قاجار به دست آقامحمدخان در سال ۱۷۹۵ م/۱۲۱۰ ه ق. پایان یافت.

ورود ایران به صحنه سیاست بین‌الملل و رقابت استعمارگران در ایران (۱۸۰۰ م/۱۲۱۵ ه ق به بعد)

همزمان با به قدرت رسیدن قاجارها در ایران، در همسایگی این کشور وقایعی در حال تکوین بود که سیاست خارجی ایران را بشدت تحت تاثیر قرار می‌داد. در این هنگام در همسایگی جنوب ایران کمپانی هند شرقی موفق به برقراری سلطه خود بر تقریبا سراسر هندوستان‌گردید؛ لذا از این پس خلیج‌فارس نه فقط به لحاظ تجاری بلکه از نظر امنیتی نیز برای بریتانیا حائز اهمیت بود. به همین دلیل از اواخر قرن هجدهم تا زمان اکتشاف نفت در ایران در اوایل قرن بیستم، حفظ هندوستان در مقابل تهدیدات خارجی، اساس سیاست خارجی بریتانیا را در منطقه تشکیل می‌داد. درست در همین زمان با به قدرت رسیدن کاترین دوم در روسیه - همسایه شمالی ایران - این کشور نیز پس از وقفه‌ای کوتاه درصدد تعقیب مجدد سیاست خارجی پتر کبیر در منطقه یعنی پیشروی به سمت جنوب، دستیابی به آبهای گرم خلیج‌فارس و نهایتا نزدیکی به هندوستان برآمد.[۱۴] سیاست اخیر دولت روسیه طبعا خوشایند دولت بریتانیا نبود و این دولت به مقابله با آن برآمد. تکوین این دو رویداد نقشی اساسی در شکل‌گیری و ماهیت سیاست خارجی ایران طی بیش از یک قرن داشت؛ چرا که این کشور از یک طرف یگانه راه برای دولت روسیه جهت اجرای برنامه‌هایش در پیشروی به سمت جنوب بود و از سوی دیگر هدف بریتانیا نیز ممانعت از تحقق این مهم به هر ترتیب بود. لذا بدیهی می‌نماید که ایران جولانگاه اصلی رقابت این دو قدرت باشد. اگرچه تکوین این مهم مربوط به سالهای آغازین سلطنت قاجارها در ایران بود، اما این رقابت تا زمان سلطنت فتحعلی شاه - جانشین آقامحمدخان -عیان نگردید. آقامحمدخان قاجار، هر چند با توسل به خشونت، موفق شد مرزهای ایران را برای، آخرین بار در طول تاریخ معاصر حفظ کند ولی تعیین سرنوشت همه امور به جانشین وی - فتحعلی شاه - موکولموکول شد.

موقعیت استراتژیک ایران به همراه شرایط اجتناب‌ناپذیر تاریخی ناشی از ظهور ناپلئون در صحنه سیاست اروپا سبب‌گردید تا آغاز سلطنت فتحعلی شاه در ایران با ورود رسمی فرانسه به دایره سیاست بین‌الملل مصادف شود. به قدرت رسیدن ناپلئون در فرانسه و تلاش وی برای ضربه‌زدن به بریتانیا در مستعمرات این دولت، بویژه هندوستان، امپراتور فرانسه را ناگزیر از نزدیکی به دولتهای منطقه برای نیل بدین منظور نمود. مهمترین راهکار ناپلئون برای دستیابی به این هدف نزدیکی به پل اول -امپراتور روسیه - و اتحاد با او جهت ضربه‌زدن به بریتانیا از طریق لشکرکشی به هند از راه ایران و افغانستان بود. وقوع این رویداد و به دنبال آن امکان تشکیل مثلثی مرکب از فرانسه، روسیه و ایران برای لشکرکشی به هندوستان، بریتانیا را ناگزیر از اعزام نماینده خود - سرجان ملکم[۱۵] - به ایران و انعقاد نخستین عهدنامه تجاری، سیاسی، نظامی با ایران در سال ۱۸۰۱ م/۱۲۱۶ ه ق به منظور جلوگیری از شکل‌گیری چنین اتحادی نمود. توافق ایران و بریتانیا زودگذر بود؛ چرا که اتحاد روسیه و فرانسه از هم گسست و بریتانیا و روسیه در جبهه‌ای واحد علیه فرانسه قرار گرفتند. رویکرد مجدد رهبران روسیه به سیاستهای پترکبیر و توسل به زور برای پیشروی به سمت جنوب - سیاستی که منجر به جنگهای اول و دوم ایران و روسیه شد - رهبران ایران را به دلیل تفوق نظامی روسیه ناگزیر از انتخاب متحدی دیگر برای خود نمود. این متحد، فرانسه بود؛ زیرا با شعله‌ور شدن مجدد آتش جنگ بین این کشور و روسیه در اروپا، ناپلئون درصدد برآمد تا با کمک به ایران در مقابل روسیه بخشی از ارتش روسیه را از جبهه اروپا متوجه جنگ با ایران کند. بدین‌ترتیب شرایط اجتناب‌ناپذیر تاریخی، یک بار دیگر ایران و فرانسه را در کنار هم قرار داد و مو جب انعقاد عهدنامه فین‌کنشتاین [۱۶]بین دو کشور در سال ۱۸۰۷ م/۱۲۲۲ ه ق گردید. اما این‌بار نیز تلاشهای ایران ناکام ماند؛ چرا که مدتی بعد براساس پیمان تیلسیت، ۱۸۰۷ م/۸۵۷ هق، بین فرانسه و روسیه صلح برقرار شد. پس از چندی نیز درپی لشکرکشی ناموفق ناپلئون به روسیه، کنگره وین در سال ۱۸۱۵م برای همیشه به حیات سیاسی ناپلئون خاتمه داد.[۱۷]

پایان حیات سیاسی ناپلئون به معنای پایان رقابت قدرتهای بزرگ، روسیه و انگلستان، در ایران نبود؛ چرا که نه دولت روسیه حاضر به کنار گذاردن سیاست سنتی خود در مشرق زمین - دستیابی به خلیج‌فارس و نزدیکی به هند - بود و نه دولت بریتانیا حاضر به چشم‌پوشی از هندوستان بود. از این رو ایران جولانگاه اصلی رقابت این دو قدرت بزرگ در طول قرن نوزدهم و سالهای آغازین قرن بیستم باقی ماند. حاکم بودن چنین وضعیتی بر روابط دو قدرت بزرگ، روس و انگلیس، در ایران طی بیش از یک قرن سبب شکل‌گیری تحولات سیاست خارجی ایران طی این مدت در چهارچوب دکترین موسوم به تعادل گردید؛ به این معنا که هر دو قدرت خواهان نفوذی یکسان در ایران و مخالف تفوق طرف مقابل بودند. مهمترین پیامد این وضعیت برای ایران تبدیل این کشور به کشوری حائل در طول بیش از یک سده بود.

پیامدهای منفی این سیاست برای ایران، دولتمردان ایرانی را در سده‌های نوزدهم و بیستم به اتخاذ راهکارهایی برای مقابله با آن ترغیب کرد. مهمترین رهیافت ایرانیان در این زمینه، بهره‌گیری از رقابت موجود بین دو قدرت و استفاده از نفوذ یکی علیه دیگری و تلاش برای کشاندن پای قدرت ثالثی به ایران برای خنثی‌سازی رقابت دولتین روسیه و انگلستان بود. به نظر می‌رسد تلاشهای ایرانیان برای نزدیکی به دولت فرانسه در اوایل دوره قاجار، بروز گرایشهای، هواخواهی از آلمان در میان برخی از ملیون ایرانی در سالهای آغازین قرن بیستم، دعوت مشروطه‌خواهان در مجلس دوم از هیات مستشاری امریکا به ریاست مورگان شوستر[۱۸] برای سفر به ایران به منظور اصلاح امور مالی و اداری و سرانجام تلاش برخی از سیاستمداران ایرانی در سالهای پس از پایان جنگ جهانی اول برای بازکردن پای کمپانیهای نفتی امریکا به ایران همگی باید در چهارچوب سیاست ایرانیان مبنی بر توسل به نیروی سوم موردنظر قرارگیرد. به این ترتیب، رقابت روسیه و انگلستان، استفاده از یکی از دو قدرت علیه دیگری و تلاش برای کشاندن پای قدرت ثالث به ایران، سه رکن اساسی سیاست خارجی ایران طی قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم بود. اما با توجه به ناکارآمد بودن هر دو سیاست توسل به نیروی سوم و امکان استفاده از رقابت موجود بین دو دولت علیه یکدیگر، بدیهی است تحولات سیاست خارجی ایران درخلال این مدت را عمدتا باید براساس عملکرد دولتین روسیه و انگلستان بررسی کرد. اساس روابط دو قدرت در ایران رقابت بود؛ هر چندگاه مقتضیات تاریخی دو رقیب را ناگزیر از همکاری با یکدیگر می‌کرد. این رقابت به چند دوره به شرح ذیل قابل تقسیم است:

دوره نخست از ابتدای تشکیل سلسله قاجار را در برمی‌گیرد تا پایان جنگ دوم ایران و روس. مهمترین رویداد این مقطع، جنگهای اول و دوم ایران و روسیه است که با انعقاد دو عهدنامه ننگین گلستان و ترکمنچای به ترتیب در سالهای ۱۸۱۳ و ۱۸۲۸ م/۱۲۲۸ و ۱۲۴۳ ه ق خاتمه یافت و سبب تفوق نفوذ روسیه در ایران بر نفوذ بریتانیا شد؛ زیرا براساس این دو عهدنامه روسها نه تنها موفق به تجزیه بخشهای وسیعی از ایران و پیشروی به سمت جنوب شدند، بلکه براساس مفاد عهدنامه ترکمنچای حق کاپیتولاسیون را در ایران به دست آوردند. مضافا اینکه براساس مفاد بند ۷ این عهدنامه، به دلیل تضمین سلطنت قاجارها در اعقاب عباس میرزا از سوی دولت روسیه، زمینه برای مداخله این دولت در امور سیاسی ایران فراهم شد.[۱۹]

دوره دوم مربوط به تحولات سیاست خارجی ایران بین سالهای ۱۸۲۹و ۱۸۹۲م/۱۲۴۳ و ۱۳۰۹ ه ق است؛ مقطعی که سرآغاز آن پایان جنگهای دوم ایران و روس و پایان آن لغو امتیاز توتون و تنباکو از سوی دولت ایران است. مشخصه اصلی این دوره تشدید رقابت دولتین روسیه و انگلستان در ایران است که در نهایت با پیروزی دولت روسیه خاتمه یافت. توضیح اینکه در سالهای آغازین این مقطع، اساس سیاست خارجی بریتانیا در ایران تلاش برای کسب امتیازاتی شبیه امتیازات اخذ شده توسط روسیه در عهدنامه ترکمنچای و اتخاذ راهکاری به منظور ایجاد حریمهای جدید امنیتی برای هندوستان - به دلیل نزدیکی روسها از طریق ایران و آسیای مرکزی به هند - بود. انگلیس براساس مفاد عهدنامه تجاری منعقده با ایران به سال ۱۸۴۱ م/۱۲۵۷ ه ق تقریبا موفق شد امتیازاتی شبیه آنچه روسها در ترکمنچای به دست آورده بودند، کسب کند. ضمن آنکه برای نیل به منظور دوم، طی یک سناریوی چند مرحله‌ای هرات را از ایران تجزیه کرد و با ایجاد افغانستان متحدالشکل و وابسته ساختن حکام آن به خود، حریم امنیتی جدیدی برای، هندوستان تشکیل داد. با تحقق این دو مهم، مجددا رقابت روسیه و انگلستان در ایران تشدید گردید. نقطه عطف این رقابت در زمان سلطنت ناصرالدین شاه بر سر کسب امتیازات اقتصادی و سیاسی در ایران بود که در پایان روسیه برنده این میدان شد.[۲۰]

دوره سوم تاریخ سیاست خارجی ایران مربوط به واپسین سالهای قرن نوزدهم و سالهای نخست قرن بیستم، ۱۸۹۲ تا ۱۹۰۷م / ۱۳۰۹ تا ۱۳۲۵ ه ق، است؛ مقطعی که مشخصه اصلی آن تفوق نفوذ روسیه بر بریتانیا در ایران است. اما در پایان کار، شرایط اجتناب‌ناپذیر خارجی و داخلی، دو رقیب را ناگزیر از همکاری با یکدیگر نمود. توضیح اینکه به دنبال اعطای امتیاز توتون و تنباکو - موسوم به رژی -از سوی ناصرالدین شاه به تالبوت - تبعه انگلستان - قشرهای مختلف مردم به رهبری روحانیون علیه آن موضع گرفتند. قیام مردم، صدراعظم وقت - امین‌السلطان - را ناگزیر از لغو امتیاز کرد. اما وی به دلیل نگرانی از واکنش دولت بریتانیا در برابر لغو امتیاز، به دولت روسیه پناه برد. این رویداد سرآغاز تفوق نفوذ روسیه در ایران بر نفوذ بریتانیا بود که با امضای قرارداد گمرکی ۱۹۰۱ م/۱۳۱۹ ه ق[۲۱] ایران و روسیه به اوج خود رسید و ناقوس مرگ سیاست تعادل در سیاست خارجی ایران را به صدا درآورد.

با اَغاز قرن بیستم در حالی نفوذ روسیه در ایران بر نفوذ بریتانیا پیشی می‌گرفت که دولت اخیر در این هنگام علاوه بر منافع سنتی خود در مشرق زمین، یعنی دفاع از هندوستان، به دلیل اکتشاف نفت در ایران و بعدا تغییر سوخت نیروی دریایی انگلستان از زغال‌سنگ به نفت، دارای علائق و منافع استراتژیک نیز در منطقه بود. لذا بدیهی می‌نماید که با آغاز قرن بیستم هدف اصلی سیاستمداران بریتانیا در ایران مقابله با سیاستهای تفوق‌طلبانه روسها در ایران باشد. راهکار بریتانیا برای نیل به این‌منظور بر دو پایه متکی بود: اولا این دولت سعی کرد از آن دسته وقایع داخلی در ایران که سبب تغییر وضع موجود (که ضامن تفوق روسیه بود) می‌شد، حمایت کند و با توجه به همین موضوع بود که انگلستان در مراحل اولیه شکل‌گیری نهضت مشروطه از آن استقبال کرد. ثانیا بریتانیا کوشید با چشم‌پوشی از شمال ایران و تبدیل جنوب این کشور به منطقه انحصاری نفوذ خود، صرفا درصدد دفاع از مناطقی برآید که در آنجا منافع اساسی داشت. به نظر می‌رسد گذاردن نام دریاچه بریتانیا بر خلیج‌فارس از سوی سیاستمداران انگلیسی در آغاز قرن بیستم و واگذاری چهار جزیره ایرانی تنب بزرگ و کوچک، ابوموسی و سری از سوی بریتانیا به شیخ‌نشین شارجه در سال ۱۹۰۳ م/۱۳۲۱ ه ق در چهارچوب این سیاست بوده باشد.[۲۲]

آخرین مرحله از تاریخ سیاست خارجی ایران را در دوران رقابت روسیه و انگلستان می‌توان دوره تفاهم و همکاری این قدرتها نامید؛ مقطعی که با امضای قرارداد ۱۹۰۷ م/۱۳۲۶ ه ق بین دولتین مذکور آغاز و با وقوع انقلاب اکتبر در سال ۱۹۱۷ م/۱۳۳۶ ه ق در روسیه خاتمه یافت. به نظر می‌رسد برخی وقایع در داخل و خارج ایران زمینه‌ساز همکاری ده ساله دو رقیب در ایران شده باشد. توضیح اینکه به دنبال پیروزی نهضت مشروطه در ایران در سال ۱۹۰۶ م/۱۳۲۴ ه ق و به دنبال آن تشکیل مجلس، برخی اقدامات استقلال‌طلبانه مجلس اول نظیر مخالفت با استقراض خارجی و عزل نوز بلژیکی[۲۳] از ریاست گمرکات، همراه با بروزگرایشهای، هواخواهی از آلمان در میان ملّیون، خوشایند دولتین روسیه و انگلستان نبود. افزون بر این، به لحاظ بین‌المللی نیز افزایش خطر آلمان و گسترش نفوذ این دولت در مشرق زمین همراه با تلاشهای دولت فرانسه برای تشکیل جبهه‌ای در مقابل اتحاد مثلث، سرانجام سبب شد تا دولتین روس و انگلیس در سال ۱۹۰۷ بر اساس قراردادی اختلافات خود را در مشرق زمین، بویژه ایران، پایان دهند. براساس مفاد این قرارداد ایران به سه منطقه نفوذ تقسیم گردید؛ شمال منطقه نفوذ روسیه، جنوب منطقه نفوذ بریتانیا و مرکز نیز به عنوان منطقه بی‌طرف تعیین شد. در واقع موافقت دولت بریتانیا با امضای قرارداد ۱۹۰۷ به معنای عدول این کشور از سیاست سنتی خود در ایران و اتخاذ موضعی در قبال اقدامات رقیب (روسیه) در ایران بود؛ تحولی که سر ادوارد گری،[۲۴] وزیر خارجه وقت بریتانیا، بنیانگذار آن بود. وی اعتقاد داشت که دولت بریتانیا برای تامین منافع خود در مشرق زمین، بین ایران و روسیه، باید کشور اخیر را انتخاب کند. با توجه به همین رهیافت بود که بریتانیا در مقابل حمله قزاقان به مجلس اول سکوت اختیار کرد و پس از تشکیل مجلس دوم نیز هنگامی که در سال ۱۹۱۱ م/۱۳۲۹ ه ق روسیه طی اولتیماتومی به ایران خواهان عزل و خروج هیات مستشاری امریکا به ریاست مورگان شوستر شد، انگلستان نه تنها با روسیه مخالفت نکرد بلکه به رهبران ایران توصیه کرد که اولتیماتوم روس ها را بپذیرند.

با آغاز جنگ جهانی اول، ۱۸-۱۹۱۴ م/۳۶-۱۳۳۲ ه ق، هر دو قدرت روسیه و بریتانیا، بی‌اعتنا به اعلان بی‌طرفی از سوی ایران، نیروهای خود را وارد خاک ایران کردند؛ مضافا اینکه نیروهای عثمانی نیز از غرب و شمال غربی ایران را مورد تعرض قرار دادند. به‌رغم این موضوع که در طول جنگ، دولتین روسیه و انگلستان همت برآن داشتند تا در مناطق تحت سلطه خود حداکثر امتیازات سیاسی و اقتصادی را کسب کنند، اما واقعیت این است که اساس سیاست این دو قدرت در این مدت همکاری و تفاهم با یکدیگر بود؛ فرآیندی‌که با انعقاد قرارداد قسطنطنیه در سال ۱۹۱۵ م/۱۳۳۳ ه ق به اوج خود رسید. براساس مفاد این قرارداد دولت بریتانیا دست روسیه را در نواحی شمالی ایران به لحاظ سیاسی و اقتصادی باز می‌گذاشت و در مقابل دولت روسیه نیز با الحاق منطقه بی‌طرف به حوزه نفوذ استعماری بریتانیا موافقت می‌کرد. سیاست همکاری از سوی دولتین در ایران ادامه یافت تا اینکه وقوع انقلاب اکتبر به سال ۱۹۱۷ م/۱۳۳۵ه ق در روسیه به حیات آن خاتمه داد.[۲۵]

وقوع انقلاب اکتبر در روسیه و تاثیر آن بر سیاست خارجی این کشور، سبب چشم‌پوشی موقّت این دولت از ایران و پایان عصر حاکمیت نظریه تعادل بر سیاست خارجی ایران بود. توضیح اینکه رهبران شوروی پس از پیروزی انقلاب اکتبر، از یک طرف به منظور نهادینه ساختن انقلاب در داخل و از سوی دیگر به منظور خروج از انزوای بین‌المللی، سیاست نوینی را در قبال مشرق زمین به طور اعم و ایران به طور اخص اعلان داشتند که می‌توان آن را سیاست تحبیب قلوب نامید. رهیافت رهبران شوروی برای تحقق این مهم، انتقاد از سیاست تزارها، چشم‌پوشی از امتیازات اخذ شده توسط آنان در کشورهای همسایه و ترغیب رهبران منطقه به مبارزه علیه امپریالیسم بود. براساس همین سیاست بود که اندک مدتی پس از پیروزی انقلاب، شوروی نیروهای خود را از ایران خارج کرد و اکثر امتیازاتی را که روسها در طول قرن نوزدهم در ایران به دست آورده بودند، به این کشور بازگرداند.

چشم‌پوشی موقت روسیه از ایران در حالی به وقوع می‌پیوست که نیروهای دولت رقیب (بریتانیا) در نقاط مختلف ایران حضور داشتند و زمینه برای انجام اقدامات بعدی از هر نظر برای این دولت مهیا بود. درخصوص سیاست انگلیسیها در قبال ایران دو دیدگاه در لندن وجود داشت؛ هواخواهان دیدگاه نخست بر این باور بودند که به دلیل پایان خطر روسیه، نیروهای بریتانیا باید ایران را ترک و این کشور را به حال خود رها کند و در مقابل، عده قلیلی بویژه لرد کرزن[۲۶] وزیر خارجه وقت بریتانیا معتقد بودند که سیاست تحبیب قلوب روسها موقتی است؛ مضافا اینکه منافع نفتی بریتانیا در ایران اتخاذ سیاست فعالی را در قبال این کشور ایجاب می‌کند. نهایتا نظر کرزن بر دیگران غالب شد. مهمترین راهکار کرزن برای سلطه بر ایران، استقرار نظام مستشاری بر این کشور بود؛ سیاستی که منتهی به انعقاد قرارداد استعماری ۱۹۱۹ م/۱۲۹۸ ه ش بین ایران و بریتانیا گردید.

کودتای سوم اسفند، ظهور پهلوی در ایران و آغاز استعمار نو ۱۹۲۱-۱۹۷۹م/۱۲۹۹-۱۳۵۷ ه ش

پس از امضای قرارداد ۱۹۱۹، سه رویداد -که هر سه تا اندازه زیادی به یکدیگر وابسته‌اند - نه تنها سیاست خارجی ایران بلکه تحولات آتی ایران را به طور کلی تحت تاثیر قرار داد. حادثه اول، ناکامی دولت بریتانیا در اجرای قرارداد ۱۹۱۹ به دلایل مختلف خارجی و داخلی بویژه مخالفت مرحوم مدرس و ملیون ایران با آن بود. همزمان با آن، سیاست دولت شوروی در قبال ایران دگرگون شد و طوفان جایگزین تفاهم در روابط بین دو کشورگردید. مهمترین پیامد دوران جدیدکه با هجوم نیروهای شوروی به شمال ایران در ماه مه ۱۹۲۰/ اردیبهشت ۱۲۹۹ اغاز شد، نزدیکی شورویها به نهضت جنگل، تشکیل نخستین حکومت جمهوری در شمال ایران و تکوین موضوعی با عنوان مساله شمال برای دولت ایران بود. حادثه سوم، تصمیم دولت بریتانیا مبنی برخروج نیروهایش از ایران، به دلایل اقتصادی، تا پایان آوریل ۱۹۲۱/فروردین ۱۳۰۰ ه ش بود. درخصوص سیاست آتی بریتانیا در قبال ایران، دو دیدگاه در لندن وجود داشت. دیدگاه نخست که از سوی کرزن و همفکرانش مطرح شد، بر این اساس مبتنی بود که دولت بریتانیا باید صرفا در صدد حفظ منافع خود در جنوب ایران از طریق تشکیل کنفدراسیونی مرکب از رؤسای ایلات و قبایل برآید و از مابقی ایران صرف‌نظر کند. در مقابل، هواخواهان دیدگاه دوم که بیشتر از سوی نظامیان انگلیسی مستقر در ایران مطرح می‌شد، براین باور بودند که مساله اصلی برای آنان نه حفظ منافع سنتی بریتانیا در ایران بلکه خروج نیروهای انگلیسی مستقر در ایران است. از دیدگاه اینان،که آیرون ساید[۲۷] فرمانده نیروهای انگلیسی مستقر در شمال ایران در راس آن قرار داشت، یگانه رهیافت ممکن برای انجام این مهم، استقرار یک دیکتاتوری، نظامی در ایران پیش از آغاز خروج نیروهای انگلیسی از ایران بود.

کشاکش بین هواخواهان این دو دیدگاه با پیروزی نظامیان خاتمه یافت و حادثه‌ای را در تاریخ معاصر ایران رقم زد که به کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ مشهور شد؛ واقعه‌ای که رضا خان میرپنج سوادکوهی و سید ضیاء الدین طباطبایی به ترتیب مهره‌های نظامی و سیاسی آن بودند.مشخصه اصلی تاریخ معاصر ایران در سالهای نخست پس از کودتا، ۱۹۲۵ - ۱۹۲۱م/ ۱۲۹۹ - ۱۳۰۴ ه ش، صعود روزافزون قدرت رضاخان است؛ فرایندی که یکی از مهمترین دلایل آن حمایت هر دو قدرت انگلستان و شوروی از رهبر نظامی کودتا بود. انگلیسیها در این زمان به دلیل رویگردانی از سیاست سنتی خود مبنی بر بازی با ایلات و عشایر و رویکرد به سیاست تمرکز گرایانه در ایران، رضاخان را بهترین راه حل برای نیل به این منظور می‌دانستند؛ اضمن آنکه دولت شوروی نیز پس از شکست در سیاست صدور کمونیسم و امضای عهدنامه مودّت با ایران در فوریه ۱۹۲۱م/ اسفند ۱۲۹۹ هش به دلیل تامین امنیت مرزهای جنوبی خود و تحلیل نادرست درباره رضاخان به عنوان رهبر بورژوا دموکراتیک ایران، سیاست حمایت از او را پیشه کرد و تنها در صدد بسط روابط تجاری با ایران و گسترش کمونیسم در مواقع مقتضی برآمد.[۲۸]

حمایتهای داخلی و خارجی از رضاخان سبب شد تا وی ابتدا در سال ۱۹۲۴م/۱۳۰۳ هش عهده‌دار پست نخست‌وزیری‌گردد و یک سال بعد در آبان ۱۹۲۵م/۱۳۰۴ ه ش احمدشاه آخرین پادشاه قاجاریه را از سلطنت خلع و تشکیل سلسله پهلوی را اعلان کند. تاریخ سلطنت سلسله پهلوی در ایران پنجاه و سه سال طول کشید که می‌توان آن را به دو دوره تقسیم کرد؛ یکی یکی دوره ۱۶ ساله سلطنت رضا شاه و دیگری دوره سی و هفت ساله سلطنت فرزندش محمدرضا شاه.

سیاست خارجی‌ایران در زمان سلطنت رضاشاه ۱۹۲۵ تا ۱۹۴۱م/ ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ هش تحلیل سیاست خارجی رضاشاه بدون در نظر گرفتن تحولات درونی ایران ممکن نیست. هدف رضاشاه در داخل، استقرار جامعه‌ای نو و مقابله با ضعفهای ایران بود. رهیافت وی برای نیل بدین منظور، نوسازی در ایران از بالا و براساس دو پایه ناسیونالیسم و غربگرایی بود. در زمینه سیاست خارجی نیز اگرچه رضاشاه مدعی تعقیب سیاست مستقلی بود، اما حقیقت امر این است که وابستگی اقتصاد ایران به عایدات نفت جنوب و نفوذ سنتی بریتانیا در میان ایلات و عشایر، همراه با سلطه شوروی بر اقتصاد شمال ایران و مرزهای طولانی این کشور با ایران، سیاست خارجی مستقل مورد ادعای رضاشاه را ناممکن می‌ساخت. بنابراین بهتر است ارکان سیاست خارجی رضاشاه را وابستگی به غرب، حفظ روابط توام با احتیاط با شوروی و تلاش برای کشاندن پای یک قدرت ثالث به ایران تعریف کنیم.[۲۹]

رضا شاه در تحلیل کلان در مدار سیاست غرب قرار داشت و ماموریت اصلی او مقابله با نفوذ کمونیسم در ایران بود. انگلیسیها نه تنها وی را در ایران به قدرت رساندند، بلکه پس از رسیدن او به سلطنت نیز به انحاء مختلف از او حمایت کردند تا سه ماموریت اصلی خود را که مقابله با کمونیسم، دفاع از هندوستان و تامین منافع نفتی بریتانیا در جنوب بود، انجام دهد. با توجه به چنین ماموریتهایی بود که رضا شاه در سال ۱۹۳۳م/۱۳۱۲ ه ش حاضر به تمدید مدت امتیاز نفت جنوب شد و چهار سال بعد نیز، ۱۹۳۷م/۱۳۱۶ ه ش، به همراه کشورهای عراق، ترکیه و افغانستان پیمان سعدآباد را تشکیل داد؛ اتحادیه‌ای که هدف اصلی آن مقابله با نفوذ کمونیسم در خاورمیانه بود.

رضاشاه در عین وابستگی اقتصادی و امنیتی به غرب، کوشید روابط با شوروی را حفظ کند. به نظر می‌رسد او در سیاست خارجی خود در قبال همسایه شمالی دو نکته را درنظر داشته است؛ اولا روابط بین دو کشور هیچگاه به طور کامل قطع نگردد و ثانیا با فعالیت عناصر هواخواه شوروی در ایران بشدت مقابله شود. در راستای سیاست اخیر بود که رضاشاه در سال ۱۹۳۱ م/ ۱۳۱۰ ه ش قانون منع فعالیتهای کمونیستی در ایران را تصویب کرد و در سال ۱۹۳۷ م/ ۱۳۱۶ ه ش نیز اعضای گروه کمونیستی معروف به ۵۳ نفر را دستگیر و زندانی کرد.[۳۰]

چالشها و تنگناهای فراروی سیاست خارجی ایران، ناشی از دخالتهای شوروی و انگلستان همراه با پیامدهای منفی رقابت این دو قدرت در ایران، یک بار دیگر رضاشاه را نیز به پیگیری سیاست بازکردن پای دولت ثالثی در ایران ترغیب کرد. سابقه سیاست‌گرایش به قدرت ثالث به سالهای پیش از کودتای سوم اسفند برمی‌گشت که وجه بارز آن گرایش به عثمانی و آلمان بویژه در جنگ جهانی اول و نیز تلاش برای کشاندن پای کمپانیهای نفتی امریکا به ایران بود. این سیاست بعد از کودتا نیز ادامه یافت اما به دلیل مخالفت بریتانیا نتیجه‌ای به دنبال نداشت.[۳۱]

رضاشاه، هم در دوران نخست‌وزیری و هم پس از رسیدن به سلطنت کوشید سیاست گرایش به قدرت ثالث را تداوم بخشد که این امر سرانجام به نزدیکی ایران و آلمان منتهی شد؛ به طوری که یکی از وجوه بارز سیاست خارجی ایران در این مقطع را افزایش نفوذ آلمان در ایران بویژه در زمان زمامداری هیتلر تشکیل می‌دهد. عوامل سیاسی و اقتصادی متعددی در نزدیکی ایران و آلمان در زمان سلطنت رضاشاه نقش داشتند اما در این مهم نباید یک نکته نادیده انگاشته شود و آن اینکه افزایش نفوذ آلمان درایران در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم تنها با نظر مساعد بریتانیا امکان تحقق یافت؛ چرا که این دولت به دلیل تحلیل مثبت از رژیم رضاشاه از هر اقدامی که وی را در تحکیم پایه‌های رژیم و مقاومت در برابر کمونیسم یاری می‌داد، حمایت می‌کرد و سیاست نزدیکی به آلمان تامین‌کننده این دو هدف بود.[۳۲]

با شروع جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۳۹ م/۱۳۱۸ ه ش دولت ایران طی بیانیه‌ای بی طرفی خود را اعلان و هر سه قدرت آلمان، شوروی و انگلستان نیز از این سیاست ایران استقبال و حمایت کردند. اما در ژوئن ۱۹۴۱ م/ خرداد ۱۳۲۰ ه ش به دنبال نادیده گرفتن پیمان عدم تجاوز از سوی آلمان و حمله این کشور به شوروی همه چیز دگرگون شد. مهمترین پیامد این تحول، نزدیکی دو خصم دیرین یعنی شوروی و انگلستان به یکدیگر و تشکیل جبهه‌ای واحد علیه آلمان بود. از نخستین موضوعاتی که پس از تهاجم آلمان به شوروی در روابط ایران با دولتین شوروی و انگلستان مطرح شد، تداوم فعالیت کارشناسان آلمانی در ایران بود. انگلستان و شوروی بر این باور بودند که به دلیل فعالیتهای جاسوسی و خرابکاری توسط کارشناسان آلمانی، آنها باید از ایران اخراج شوند و حال آن که انجام این مهم برای رضاشاه ممکن نبود؛ چرا که از یک طرف ناقض سیاست بی‌طرفی ایران بود و از سوی دیگر به دلیل وابستگی صنایع ایران به کارشناسان آلمانی، اخراج آنان به بروز بحران در داخل ایران می‌انجامید.

تامل در اسناد و مدارک بیانگر این مهم است که حضور اتباع آلمانی در ایران بهانه‌ای بیش نبوده است و شرایط اجتناب‌ناپذیر جنگ، اشغال ایران را ایجاب می‌کرده است. دفاع از هندوستان، تامین امنیت حوزه‌های نفتی در جنوب ایران و خلیج‌فارس همراه با تبدیل ایران به یک راه مواصلاتی برای ارسال سلاح به شوروی سبب شد تا بریتانیا در سپتامبر ۱۹۴۱ شهریور ۱۳۲۰ شوروی را به اشغال ایران ترغیب کند. هنگامی که در سحرگاه سوم شهریور ۱۳۲۰ نیروهای دولتین انگلستان و شوروی وارد خاک ایران شدند، هدف آنان برکناری رضاشاه از تخت سلطنت نبود اما تحولات بعدی بریتانیا را مصمم به برکناری وی‌کرد. جانشین وی، به‌رغم اکراه اولیه انگلیسیها، کسی جز فرزندش محمدرضا نبود. بدین ترتیب دوران سی و هفت ساله سلطنت پهلوی دوم آغاز شد که این دوران را نیز به دو دوره می‌توان تقسیم کرد: یکی دوره‌ای دوازده ساله، ۱۹۵۳-۱۹۴۱/۱۳۳۲-۱۳۲۰، که با اشغال ایران در سپتامبر ۱۹۴۱/ شهریور ۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت آغاز و با کودتای اوت ۱۹۵۳ / مرداد ۱۳۳۲ و سرنگونی حکومت ملی دکتر محمد مصدق پایان می‌پذیرد و دیگری دوره‌ای بیست و پنج‌ساله، ۱۹۷۹-۱۹۵۳/۱۳۵۷-۱۳۳۲، که با بازگشت محمدرضا شاه درپی کودتای ۲۸ مرداد آغاز و با پیروزی انقلاب اسلامی در فوریه ۱۹۷۹/بهمن ۱۳۵۷ خاتمه می‌یابد. مشخصه دوره نخست، استقرار دموکراسی در داخل ایران همراه با رقابت امریکا و انگلستان در صحنه سیاست خارجی، ایران است که درنهایت با پیروزی امریکا خاتمه می‌یابد. ویژگی دوره دوم، از میان رفتن دموکراسی و اعاده دیکتاتوری در ایران همراه با وابستگی شدید به غرب بویژه امریکاست.

سیاست خارجی ایران در دوره اول سلطنت محمدرضا شاه؛ دموکراسی و رقابت امریکا و انگلستان ۱۹۴۱ تا ۱۹۵۳م/۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ ه ش

مشخصه اصلی این دوره دوازده ساله تاریخ معاصر ایران به لحاظ داخلی از میان رفتن استبداد دیرینه و استقرار دموکراسی است. با رفتن رضاشاه از ایران استبداد از میان رفت و فضای باز سیاسی بر کشور حاکم شد. به برکت وجود چنین فضایی بودکه یکی از آزادترین مجالس در تاریخ مشروطه ایران - مجلس چهاردهم - شکل گرفت و اندیشه هواخواهی از قانون، احیای مشروطه، تفکیک قوا، اعاده قدرت به نهادهای قانونی و کوتاه‌کردن دست بیگانگان از منافع ملی کشور رشد و گسترش یافت. غایت اصلی آزادیخواهان، اعم از نیروهای ملی و مذهبی، این بود که به لحاظ داخلی، شاه سلطنت کند نه حکومت، و به لحاظ خارجی نیز ایرانیان خود سرنوشت خود را تعیین کنند. باور نخست منجر به تلاش برای اعاده مشروطیت و عقیده دوم منتهی به اکوشش برای ملی‌کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست بریتانیا از منافع ملت ایران شد. البته هیچ یک از این دو منظور کاملا تحقق نیافت؛ چرا که مردم سالاری نوپای ایران به دلیل مواجه شدن با چالشهای متعدد از مرحله طفولیت فراتر نرفت و تلاش ایرانیان برای کوتاه کردن دست بیگانگان از کشورشان و احقاق حقوق خود نیز به دلیل رویارویی مشترک امریکا و انگلستان با این نهضت، به‌رغم وجود برخی اختلافات بین این دو قدرت و همراهی اولیه امریکا با ملّیون ایرانی در مراحل نخست این مبارزه، راه به جایی نبرد. تحقق این دو امر، محو دموکراسی و مقابله با نهضت ملی و ضد استعماری ایران، این بار نیز از طریق همکاری استبداد داخلی و استعمار خارجی میسر شد؛ فرآیندی که نقطه عطف آن کودتای انگلیسی - امریکایی اوت ۱۹۵۳ / مرداد ۱۳۳۲ بود.

مشخصه اصلی این مقطع دوازده ساله از نظر سیاست خارجی، رقابت امریکا و انگلیس برای سلطه بر ایران است. امریکا در زمان جنگ جهانی دوم، به دلیل مقتضیات زمان، به تقاضای انگلستان وارد ایران شد. اما با گذشت زمان، این دولت به دائمی کردن نفوذ خود در ایران علاقه‌مند شد. به نظر می‌رسد که منابع نفتی ایران و بازارهای تجاری همراه با موقعیت استراتژیک ایران، امریکا را به تداوم نفوذ خود در ایران علاقه‌مند کرده باشد. پشتوانه امریکا برای نیل به این اهداف در ایران، دیدگاه مثبت برخی ناسیونالیستها و نخبگان ایرانی نسبت به افزایش حضور امریکا در کشورشان بود. اما شکل‌گیری علائق استراتژیک امریکا در ایران بتدریج با بروز اختلاف بین این دولت و متحدش انگلستان در ایران همراه شد. تامل در اسناد و مدارک بیانگر این مهم است که اختلاف امریکاو انگلیس در ایران بیشتر حول سه محور نفت، دموکراسی و نحوه مقابله با شوروی استوار بوده است.

توضیح اینکه به دنبال انتقال مرکز ثقل اقتصاد و صنعت جهان از اروپا به امریکا براثر جنگ جهانی دوم، امریکا خواهان مشارکت در حوزه‌های نفتی خاورمیانه به طور اعم و ایران به طور اخص بود؛ علاوه بر نفت، نحوه مقابله با جنبشها و حرکتهای ناسیونالیستی مشتعل در میان ملتهای جهان سوم بعد از جنگ، بین امریکا و انگلستان شکاف افکند. بریتانیا برای مقابله با این جنبشها معتقد به استفاده از همان اصول استعمار کلاسیک یعنی برخورد خشن بود و حال آنکه امریکاییها با اتکا به شعارهای روزولت و سپس ترومن خواهان همدردی با این حرکتها بودند.

علاوه براین دو، عملکرد شوروی در ایران و نحوه مقابله با آن، نه تنها اختلافات امریکا و انگلستان را تشدید کرد، بلکه جایگزینی امریکا به جای انگلیس را در ایران سرعت بخشید. همان‌طور که قبلا گفته شد، شوروی در جنگ جهانی دوم به درخواست بریتانیا ایران را اشغال کرد. اما پس ازگذشت اندک زمانی دولت شوروی نیز ماهیت سیاستهای تجاوزکارانه خویش را هو یدا ساخت؛ ابتدا تقاضا کرد که امتیاز نفت شمال به این دولت اعطا شود و هنگامی که با پاسخ منفی ایران مواجه شد، با پایان جنگ برخلاف مفاد عهدنامه‌های زمان جنگ نه تنها نیروهای خود را از ایران خارج نکرد، بلکه همزمان در دو نقطه از ایران دو حرکت تجزیه‌طلبی به وجود آورد. در آذربایجان حزب دموکرات به رهبری پیشه‌وری تشکیل و خواستار خودمختاری این ایالت شد و همزمان حزب کمونیست کومله کردستان به رهبری قاضی محمد جمهوری خودمختار کردستان با مرکزیت مهاباد را اعلام کرد. سیاست بریتانیا در قبال این اقدامات شوروی، تن دادن به وضع موجود، به دلیل تاثیر سیاسی و اقتصادی جنگ بر انگلستان، و عدم اتخاد موضعی صریح و قاطع بود؛ رویکردی که خوشایند رهبران امریکا نبود.

نتیجه اینکه علاقه‌مندی امریکا به ایران، به دلیل منافع نفتی و تجاری همراه با موقعیت استراتژیک ایران به دلیل همسایگی با شوروی، پس از تکوین جهان دو قطبی، همراه با تنفر ایرانیان از بریتانیا به سبب سیاستهای استعماری دیرین این کشور در ایران و عدم موضع‌گیری انگلیسیها در قبال سیاستهای تجاوزگرانه شوروی، همه و همه زمینه را برای جایگزینی امریکا به جای انگلیس در صحنه سیاست خارجی ایران فراهم ساخت؛ به گونه‌ای که در سال ۱۹۴۷م /۱۳۲۶ هش هنگامی که ترومن دکترین خود را اعلام کرد، اگرچه به صورت علنی نامی از ایران به میان نیاورد، اما ایران در زمره کشورهایی بود که کمکهای اقتصادی و نظامی امریکا را در قالب این طرح دریافت می‌کرد.[۳۳] ارسال این کمکها از سوی امریکا به ایران که در راستای سیاست کلی امریکا در جهان برای مقابله با کمونیسم صورت می‌گرفت، نقش اساسی در افزایش نفوذ امریکا در ایران داشت. آخرین مرحله از تحقق این فرآیند -جایگزینی امریکا به جای انگلیس - با کودتای ۲۸ مرداد جامه عمل پوشید؛ رویدادی‌که پیامد آن اعاده استبداد و نابودی دموکراسی در داخل ایران بود.

در داخل، چنانکه اشاره شد، دموکراسی نوپای ایران در این سالها با چالشهای اساسی، مواجه گردید. یکی از مهمترین این موارد، تلاش محمدرضا شاه برای سلب قدرت از نهادهای قانونی، نظیر مجلس و کابینه، و تمرکز قدرت مطلقه فردی به منظور استقرار یک دیکتاتوری بود. شانس نامبرده برای اعاده دیکتاتوری، حمایت دولتهای بیگانه بویژه دولت بریتانیا از این منظور وی به دلیل جهت‌گیری ناسیونالیسم ایرانی برعلیه شرکت نفت ایران و انگلیس بود. سوء قصد به جان شاه توسط ناصر فخرایی در دانشگاه تهران، ۴ فوریه ۱۹۴۹/ ۱۵ بهمن ۱۳۲۷، فرصت مناسبی برای اجرای برنامه‌هایش در اختیار وی قرار داد. شاه با مستمسک قراردادن این حادثه نه تنها حزب توده را غیرقانونی ساخت و آیت‌الله کاشانی را به تبعید فرستاد، بلکه مجلس فرمایشی مؤسسان سوم را تشکیل داد و اختیار انحلال مجلسین را از مجلس مؤسسان گرفت. اقدام بعدی محمدرضا شاه تلاش برای تشکیل مجلسی دست نشانده بود. شاه برای نیل به این منظور تا حد ممکن در انتخابات مجلس شانزدهم دخالت کرد؛ اقدامی که با مخالفت جمع گسترده‌ای از نیروهای ملی و مذهبی مواجه شد و به تشکیل جبهه ملی ایران به رهبری دکتر محمد مصدق در ۲۳ اکتبر ۱۹۴۹ / اول آبان ۱۳۲۸ انجامید. هدف بنیانگذاران این جبهه، آزادی انتخابات، اجرای قانون اساسی، واداشتن شاه به سلطنت نه حکومت، و احقاق حقوق ملت ایران از شرکت نفت انگلیس و ایران بود.

کشاکش قدرت بین سه نیروی اصلی حاضر در صحنه سیاست ایران یعنی جبهه ملی، حزب توده و دربار، با پیروزی جبهه ملی خاتمه یافت؛ چرا که در مارس ۱۹۵۱/ ۱۷ اسفند ۱۳۲۹ کمیسیون نفت مجلس، قانون ملی شدن نفت را تصویب و یک هفته بعد مجلس شورا آن را تایید کرد و سرانجام در ۲۹ اسفنده ۱۳۲۹ مجلس سنا نیز بر آن صحه گذارد. به دنبال تصویب این قانون،کمیسیون نفت مجلس، قانون ۹ ماده‌ای درخصوص نحوه ملی‌کردن نفت تصویب کرد. با کناره‌گیری حسین علا از پست نخست‌وزیری، دکتر محمد مصدق قبول نخست وزیری را مشروط به تصویب قانون ۹ ماده‌ای و لایحه اصلاح امور شهرداریها در مجلس‌کرد؛ تقاضایی که پذیرفته شد و دکتر مصدق نیز بلافاصله مامور تشکیل کابینه گردید. هدف مصدق در طول ۲۷ ماه صدارت خود از آوریل ۱۹۵۱ تااوت ۱۹۵۳/اردیبهشت ۱۳۳۰ تا مرداد ۱۳۳۲ به‌استثنای، صدارت چند روزه قوام در ژوئیه ۱۹۵۲/تیر ۱۳۳۱، به لحاظ داخلی اعاده مشروطه و از نظر خارجی پایان دادن به غارت نفت ایران توسط شرکت نفت ایران و انگلیس بود. مصدق بر این باور بود که بهترین راهکار در داخل برای اعاده مشروطیت، اجرای قانون اساسی، رعایت اصل تفکیک قوا و انتقال قدرت از دربار به مجلس و دولت است؛ ضمن آنکه از نظر خارجی نیز به نظر وی بهترین راهکار برای تامین منافع ملی، اجرا و تعقیب دکترین موازنه منفی در سیاست خارجی بود.

تاکید مصدق بر اجرای این اصول، بو یژه قانون اساسی، سبب شد تا در دوران صدارت وی دموکراسی در ایران بیش از هر مقطع دیگری تحقق یابد. اما به‌رغم تاکید مصدق بر قانونگذاری و قانونمند کردن امور، تامل در وقایع و رویدادهای دوران بیست و هفت ماهه نخست‌وزیری وی بیانگر این مهم است که به دلیل اهمیت موضوع نفت برای وی، نه به لحاظ اقتصادی بلکه به لحاظ سیاسی، او همه هم و غم خود را در خلال این مدت صرف اجرای قانون ۹ ماده‌ای مربوط به نحوه ملی‌کردن نفت نمود. با توجه به این امر بدیهی می‌نماید که تبیین موقعیت دموکراسی در داخل همراه با ارزیابی سیاست خارجی مصدق تنها با درنظر گرفتن سیاستها و برنامه‌های وی برای ملی‌کردن نفت و موضع‌گیری دولتهای بزرگ در قبال آن میسر می‌شود.

دولت بریتانیا از آغاز مخالف جنبش ملی شدن نفت و معتقد به سرنگونی حکومت ملی مصدق بود. خواست اخیر دولت بریتانیا دلایل اقتصادی و سیاسی داشت؛ به لحاظ اقتصادی بریتانیا با توجه به وضعیت وخیم اقتصادی پس از جنگ به عایدات حاصل از نفت ایران نیاز داشت؛ مضافا اینکه بریتانیا ازگسترش دامنه ناسیونالیسم ایرانی به سایر کشورهای منطقه نگران بود. از این رو هدف اساسی این دولت، سرنگونی مصدق بود اما برای نیل به این منظور دو مانع اساسی رودرروی خود داشت؛ یکی حمایت وسیع داخلی از مصدق و دیگری مخالفت امریکا با سرنگونی وی. به این علت، بریتانیا برای نیل به هدف خود استراتژی سه پایه‌ای اتخاذکرد؛ اولا کوشید با راه انداختن شبکه تبلیغاتی وسیعی در داخل علیه مصدق و اعطای کمکهای مالی به مخالفان او پایه‌های مردمی حکومت وی را سست کند؛ دومین پایه این استراتژی تبدیل منازعه بین دولت ایران و شرکت نفت ایران و انگلیس به منازعه دو دولت و کشاندن مساله به مجامع بین‌المللی نظیر دیوان داوری لاهه و شورای امنیت و نهایتا محکومیت اقدام مصدق بود. سومین پایه همراه کردن امریکا با خود برای سرنگونی دولت مصدق از دو طریق بود: نخست اینکه با ارائه پیشنهادهای مختلف به مصدق، که همه آنهابه نحوی از انحا با مفاد قانون ۹ ماده‌ای در تضاد بود، و رد آنها از سوی ایران، به رهبران امریکا چنین وانمود می‌کرد که مصدق عنصری انعطاف‌ناپذیر و لجوج است. دوم اینکه با تحریم بین‌المللی نفت ایران و ایجاد شورشهای خیابانی توسط عناصر انگلیسی موسوم به توده نفتی چنین وانمود کرد که بقای مصدق در ایران به معنای سلطه کمونیسم است.

دولت امریکا در مراحل آغازین شکل‌گیری جنبش ملی شدن نفت ایران از این حرکت حمایت می‌کرد؛ چرا که ترومن، رئیس جمهور وقت امریکا، معتقد به پشتیبانی از جنبشهای ناسیونالیستی برای مقابله با کمونیسم در جهان سوم بود و از نظر او و دیگر همکارانش مصدق مظهر ناسیونالیسم ایرانی بود. اما بتدریج این دولت سیاست پشتیبانی از مصدق را کنار گذارد و کوشید با میانجیگری بین او و دولت بریتانیا طرفین را آشتی دهد. به نظر می‌رسد در این دگردیسی سیاست خارجی امریکا دو عنصر سیاسی و اقتصادی نقش داشته است: به لحاظ اقتصادی اقدام مصدق در ایران منافع شرکتهای نفتی امریکا در منطقه را تهدید می‌کرد؛ چرا که مبنای فعالیت این کمپانیها در منطقه براساس اصل تنصیف یا ۵۰-۵۰ بود نه ملی شدن نفت. علاوه براین، تکوین جنگ سرد و وقوع رویدادهایی نظیر جنگ کره، امریکا را ناگزیر از حفظ متحد سنتی خود در اروپا، یعنی انگلستان، کرد. وجود چنین محظوریتهایی امریکا را به اتخاذ رهیافت میانجیگرایانه واداشت. هدف دولتمردان امریکا در این مرحله واداشتن بریتانیا به پذیرش اصل ملی شدن نفت ایران و ترغیب دکتر محمد مصدق به حل مساله نفت به صورت ۵۰-۵۰ و یا راهکار دیگری بود که عایدات حاصل از آن برای ایران بیش از این نباشد. تلاش ترومن ناکام ماند؛ چراکه دکتر مصدق به مساله بیشتر به لحاظ سیاسی می‌نگریست تا اقتصادی و به هیچ وجه حاضر به عدول از قانون ۹ ماده‌ای نبود و این درحالی بود که دولت بریتانیا نیز به دلیل نگرانی از پیامدهای اقدام مصدق به هیچ وجه حاضر به گذشت در قبال دولت ایران نبود. پایان زمامداری ترومن و ریاست جمهوری آیزنهاور از حزب جمهوریخواه، که معتقد به دکترین جدیدی موسوم به نگرش نو در کشورهای جهان سوم و اطراف شوروی برای مقابله با کمونیسم بود، فرصت مناسبی در اختیار بریتانیا قرار داد تا طرح سرنگونی حکومت ملی مصدق را از طریق کودتای ۲۸ مرداد تحقق بخشد.

در خصوص سیاست شوروی نسبت به مصدق پیش از هرگونه توضیحی توجه به دو نکته حائز اهمیت است: اول اینکه موضع دولت شوروی در قبال تحولات ایران تا اندازه زیادی براساس اطلاعات و خط‌مشی ارائه شده از سوی حزب توده ترسیم می‌شد. این حزب نیز در ماههای نخست جنبش ملی شدن نفت نه تنها نظر مثبتی نسبت به مصدق نداشت، بلکه او را عامل امپریالیسم امریکا معرفی می‌کرد. علاوه براین، نگرش حاکم در سیاست خارجی شوروی در این زمان براساس تفکر دو قطبی بود و استالین اعتقاد داشت که هر که با ما نیست بر ماست». از این رو تلقی نادرست حزب توده از جنبش ملی شدن نفت ایران و رهبر جنبش همراه با بی‌اعتنایی استالین به جنبشهای ملی همراه با یک سلسله عوامل دیگر نظیر ناخوشایند بودن کارنامه سیاسی مصدق برای دولت شوروی، به دلیل مخالفت با امتیاز نفت شمال، همه و همه سبب شد تا دولت شوروی نسبت به این جنبش سیاست بی‌اعتنایی و بدگمانی اتخاذ کند و عامل این دولت در داخل ایران (حزب توده) گاه به طور تاکتیکی با دولت بریتانیا همکاری نماید.[۳۴]

کشاکش بین مصدق و انگلیس به نفع انگلیسیها تمام شد. انگلستان در داخل ایران با بهره‌گیری از ضعفهای جبهه ملی از طریق تبلیغات وسیع و توزیع کمکهای مالی گسترده میان مخالفان مصدق موفق شد بتدریج پایه‌های مردمی حکومت او را سست کند؛ مضافا اینکه در جبهه خارجی نیز با روی کار آمدن آیزنهاور در امریکا دولتمردان بریتانیا موفق شدند توافق رهبران کاخ سفید را برای سرنگونی مصدق کسب کنند؛ سناریویی که به رهبری کرمیت روزولت[۳۵] در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آخرین برگ آن ورق خورد.

تامل در اسناد نقلی و شواهد عقلی بیانگر این مهم است که مسؤولیت اصلی سرنگونی مصدق در ایران برعهده امریکاست؛ چرا که پیش از آن تمام راهکارهای بریتانیا برای سرنگونی او با شکست مواجه شده بود و برنامه‌های اقتصادی حکومت مصدق موسوم به اقتصاد بدون نفت تا اندازه زیادی قرین با موفقیت بود و مهمتر از همه اینکه شکست وی بر اثر اختلافات درونی جبهه ملی و یا از طریق کودتای حزب توده در آینده نزدیک ناممکن بود. دخالت امریکا را در کودتای ۲۸ مرداد نه براساس انگیزه‌های اقتصادی بلکه تنها براساس دلایل سیاسی می‌توان تحلیل کرد. آیزنهاور پس از به دست گرفتن زمام امور، دکترین جدیدی را در سیاست خارجی موسوم به نگرش نوین اعلام کرد. هدف اصلی از دکترین نوین تعقیب مشی ضدکمونیستی ترومن با شدت بیشتری بود؛ لذا از دیدگاه مجریان این سیاست، برنامه‌های مصدق برای مقابله با حزب توده کافی نبود و امکان تبدیل ایران به یک چین ثانی وجود داشت؛ از این رو وی می‌بایست سرنگون شود.[۳۶]

کودتای ۲۸ مرداد پیامدهای داخلی و خارجی چندی برای ایران داشت؛ مهمترین پیامد آن به لحاظ داخلی مساعدت به محمدرضا برای استقرار دولتی سلطه‌گر در ایران و به لحاظ خارجی ملموس‌ترین پیامد کودتا، جایگزینی رسمی امریکا به جای انگلیس در صحنه سیاست خارجی ایران و دست‌نشاندگی دولت ایران بود.

سیاست خارجی ایران در دوره دوم سلطنت محمدرضا شاه؛ دیکتاتوری و دست‌نشاندگی ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹ م/ ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ ه ش

کودتای امریکایی - انگلیسی ۲۸ مرداد نه تنها محمدرضا پهلوی را در بازگشت به ایران و به دست گرفتن مجدد زمام امور یاری داد، بلکه تداوم سلطنت او را به مدت ۲۵ سال دیگر ممکن ساخت. وجه بارز تحولات داخلی ایران در خلال این مدت تلاش فزاینده شاه برای از میان بردن نیروهای مخالف به انحاء مختلف و استقرار حکومتی خودکامه، و به لحاظ خارجی وابستگی روزافزون به غرب، بویژه امریکا، و تبدیل ایران به یکی از متحدان اصلی ایالات متحده در منطقه خاورمیانه بود. البته یادآوری این نکته ضروری است که به دلیل حاکم بودن تفکر دو قطبی بر روابط بین‌الملل در خلال این مدت سیاست خارجی ایران در سطح کلان و در سطح منطقه به تبع تحولات روابط بین دو ابرقدرت دچار تحولات و دگردیسیهایی شد. از این رو، صرف‌نظر از عناوینی که از سوی دولتمردان ایران در مقاطع مختلف برای تبیین سیاست خارجی ایران به کار می‌رفت، ماهیت سیاست خارجی کشور در این مقطع وابستگی به غرب بویژه امریکا بود.

ناسیونالیسم مثبت و وابستگی به غرب

محمدرضا شاه پس از بازگشت به قدرت به برکت کودتا و تحکیم پایه‌های قدرت خود اصطلاح ناسیونالیسم مثبت را برای تبیین سیاست خارجی ایران به کار برد. و یژگیهای اصلی، سیاست خارجی ایران در دهه ۱۹۵۰/۱۳۳۰ در چهارچوب ناسیونالیسم مثبت را می‌توان تحکیم پیوندهای ایران و امریکا، ایفای نقش فعال بازدارندگی در مقابل کمونیسم از سوی ایران در منطقه، بروز برخی تنشها در روابط ایران و شوروی و با فاصله‌گیری ایران از کشورهای مترقی و رادیکال عرب ذکر کرد.[۳۷]

توضیح اینکه در دهه پس از کودتا دولت امریکا رژیم ایران را به طرق مختلف سیاسی، اقتصادی، امنیتی و نظامی کمک کرد تا به تحکیم پایه‌های حکومت خود بپردازد. هدف دولتمردان امریکا از ارائه چنین کمکهایی، آماده ساختن ایران برای ایفای نقش فعالتر در برابر کمونیسم در چهارچوب دکترین نگرش نوین آیزنهاور بود. براساس این رهیافت، ایران می‌بایست به جای بی‌طرفی در صحنه بین‌المللی به کشوری ضد کمونیست و فعال در عرصه جهانی تبدل شود. راهکار دالس وزیر خارجه وقت امریکا، برای نیل به این منظور، ترغیب ایران و دیگر کشورهای منطقه به تشکیل پیمانهای منطقه‌ای در اطراف شوروی برای مقابله با کمونیسم بود، طرحی که منتهی به شکل‌گیری پیمان بغداد در سال ۱۹۵۵/۱۳۳۴ مرکب از کشورهای ایران، پاکستان، ترکیه، عراق و انگلستان شد. امریکا هر چند به طور رسمی در این پیمان عضویت نداشت، اما تشکیل پیمان بغداد در راستای سیاستهای دالس برای مقابله با کمونیسم بود.

محمدرضا شاه به‌رغم ناخشنودی از پیمان بغداد - به دلیل عدم عضویت امریکا در آن - برای مقابله با ناصریسم در خاورمیانه و دریافت کمکهای بیشتر اقتصادی و نظامی از امریکا به عضویت آن درآمد و از آن پس نیز به دنبال اعلان دکترین آیزنهاور از سوی رئیس جمهور وقت امریکا، اعضای آسیایی پیمان بغداد از جمله ایران رسما حمایت خود را از آن اعلام داشتند. اما هنوز مدت زمان زیادی از اعلان این دکترین نگذشته بود که سیاست ایالات متحده در خاورمیانه در پی‌کودتای ۱۹۵۸ / ۱۳۳۷ عراق توسط نظامیان با چالشی اساسی روبرو شد. مهمترین پیامد این کودتا که به سرنگونی رژیم پادشاهی در عراق و استقرار نظام جمهوری توسط عبدالکریم قاسم در این کشور انجامید. خروج عراق از پیمان بغداد، تغییر نام پیمان از بغداد به سنتو، و انتقال مقر آن از بغداد به آنکارا بود. جهت‌گیریهای جدید رهبران کودتا در عراق و گرایش آنان به ناصر و شوروی سبب نزدیکی بیشتر ایران و امریکا شد؛ تحولی که با انعقاد قرارداد دو جانبه دفاعی میان دو کشور در سال ۱۹۵۹/۱۳۳۷ به اوج خود رسید. تحکیم پیوندهای ایران و امریکا همراه با کمکهای‌گسترده اقتصادی و نظامی این کشور به ایران طی دهه ۱۳۳۰ به محمدرضا شاه کمک کرد تا با تشکیل سازمان اطلاعات و امنیت کشورر (ساواک) با همه گروهها و نهادهای مخالف که به نحوی قدرت وی را تهدید می‌کردند، مقابله کند. اما با روی کار آمدن کندی در امریکا همه چیز به یکباره دگرگون شد.

در انتخابات ریاست جمهوری امریکا در سال ۱۹۶۰/۱۳۳۹ کندی از حزب دموکرات به پیروزی رسید. وی پس از استقرار در کاخ سفید و مشاهده گسترش‌کمونیسم در اکثر نقاط جهان، بویژه امریکای لاتین، بر این باور شد که سیاستهای آیزنهاور برای مقابله با کمونیسم کارایی لازم را نداشته و استراتژی جدیدی لازم است.کندی در این راستا، استراتژی نوینی با عنوان «پاسخ نرمش‌پذیر» اتخاذ کرد. مهمترین راهکار کندی در چهارچوب دکترین جدید برای مقابله با کمونیسم در امریکای لاتین ارائه برنامه‌ای با عنوان «اتحاد برای پیشرفت» بود؛ این برنامه دو پایه داشت. انجام اصلاحات از بالا و استفاده از نظامیان برای سرکوب در صورتی که این اصلاحات منجر به بروز شورشهای اجتماعی شود.

پس از تدوین الگوی «اتحاد برای پیشرفت» برای کشورهای امریکای لاتین، وقوع برخی رویدادها در صحنه بین‌المللی و در داخل ایران، رهبران امریکا را مصمم به دیکته طرحی مشابه برای انجام اصلاحات در ایران‌کرد. توضیح اینکه وقوع برخی ناآرامیها و شورشهای اجتماعی در ایران در اواخر دهه ۱۹۵۰/۱۳۳۰ همراه با تشبیه ایران به سیب رسیده آماده سقوط در دامن کمونیسم از سوی خروشچف رهبر شوروی در ملاقات با والترلیپمن[۳۸] روزنامه‌نگار امریکایی، کندی را مصمم به انجام اصلاحات در ایران کرد. کاندیدای مورد نظر امریکا برای انجام این اصلاحات در ایران دکتر علی امینی بود؛ تکنوکراتی که سرانجام در اردیبهشت ۱۳۴۰ با اصرار امریکاییها از سوی شاه مامور تشکیل کابینه شد. هدف دولتمردان امریکا از روی کار آوردن امینی در ایران انجام اصلاحات از بالا با اتکا به طبقه متوسط بدون بروز شورش و نابسامانیهای اجتماعی در این کشور بود. علی امینی نیز بی‌درنگ پس از شروع به کار در راستای ماموریت خود درصدد انجام برخی اصلاحات در ایران برآمد که مهمترین آنها برنامه اصلاحات ارضی توسط دکتر حسن ارسنجانی وزیر کشاورزی‌کابینه او بود.

دوران صدارت دکتر امینی چهارده ماه بود. مهمترین دلیل سقوط وی در داخل ناتوانی او در جلب حمایت طبقه متوسط و روشنفکران و در سطح خارجی تغییر نظر دولت امریکا نسبت به کابینه او و قطع کمکهای اقتصادی و سیاسی بود. احتمال می‌رود دو عامل عمده در تغییر سیاست امریکا نسبت به امینی نقش داشته است؛ نخست ناتوانی امینی در جلب حمایت طبقه متوسط و نامشخص بودن آینده اصلاحات او بخصوص در زمینه اصلاحات ارضی و دوم مسافرت شاه به امریکا و تعهد وی به رهبران این کشور مبنی بر انجام اصلاحات در ایران در صورت موافقت با برکناری امینی.

برکناری علی امینی و سپردن زمام امور به امیراسدالله علم به معنای پایان اصلاحات در ایران نبود. ابتدا علم لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی را به مجلس برد و پس از شکست در تصویب آن، شاه اصول ششگانه برنامه اصلاحات خود را که به آن عنوان «انقلاب شاه و مردم» داده بود، اعلام کرد و سپس طی رفراندومی نمایشی در بهمن ۱۳۴۱ آن را به تایید مردم رساند اما خیلی زود آشکار شد که تعقیب برنامه اصلاحات کندی در ایران با چالشهای اساسی مواجه است که مهمترین آنها مخالفت جناح مذهبی به رهبری امام خمینی با آن بود. ایشان که پس از رحلت آیةالله بروجردی زعامت حوزه علمیه قم را عهده‌دار شده بود، ابتدا با لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی مخالفت ورزید و سپس انتخابات را تحریم کرد و سرانجام با سازماندهی قیام خرداد ۱۳۴۲ پایه‌های انقلاب ۱۳۵۷ را بنیان نهاد. برپایی تظاهرات و ابراز مخالفتها نسبت به برنامه‌های رفورمیستی شاه، رهبران ایران را به استفاده از شق دوم برنامه کندی یعنی استفاده از زور برای سرکوبی شورشها ترغیب کرد؛ فرآیندی که نقطه عطف آن سرکوب قیام سال ۱۳۴۲ بود. هنوز زمان زیادی از این سرکوب نگذشته بود که در نوامبر ۱۹۴۳ آذر ۱۳۴۲کندی ترور شد و شاه نفس راحتی کشید. بدین‌ترتیب گرچه دوران کندی در را بر روی انجام اصلاحات در ایران گشود، اما از سوی دیگر زمینه را برای افزایش نفوذ امریکا در ایران فراهم ساخت.[۳۹]

سیاست خارجی مبتنی بر ناسیونالیسم مثبت در ایران که ماحصلی جز نزدیکی بیشتر ایران به غرب بویژه امریکا و انگلیس درپی نداشت، به هیچ‌وجه خوشایند همسایه شمالی ایران، شوروی، نبود و سبب شد تا فضای حاکم بر روابط دو کشور طی این دهه، از همزیستی تا تهدید در نوسان باشد. در سالهای نخست پس از کودتا گامهای اساسی از سوی هر دو طرف برای حل برخی اختلافات فیمابین در زمینه‌های مالی و مرزی برداشته شد ولی با نزدیکی بیشتر ایران به ایالات متحده و به مخاطره افتادن امنیت مرزهای جنوبی شوروی بر اثر استقرار پایگاههای امریکا در داخل ایران، تهدید جایگزین تفاهم در روابط دو کشور گردید. با توجه به همین موضوع بود که شوروی به عضویت ایران در پیمان بغداد اعتراض کرد و جنگ سرد بین دو کشور با امضای قرارداد دفاعی مشترک ایران و امریکا به اوج خود رسید؛ به گونه‌ای که رهبران شوروی، ایران را مورد حملات تبلیغاتی شدیدی قرار دادند و ایران نیز در پاسخ به طور یک جانبه بندهای، ۵ و ۶ عهدنامه مودّت را لغو کرد. سیاستهای همسو با اردوگاه غرب بویژه امریکا، به فاصله گرفتن ایران از کشورهای رادیکال و مترقی عرب مثل مصر و تحکیم پیوندهای ایران و اسرائیل نیز منجر شد.[۴۰]

سالهای تنش‌زدایی و سیاست مستقل ملی شاه

با روی کار آمدن کندی در امریکا و آغاز دهه ۱۹۶۰ /۱۳۴۰ تحولاتی در سطح جهان و منطقه به وقوع پیوست که ناخودآگاه بر تحولات داخلی و خارجی ایران تاثیر گذارد. در سطح جهانی پس از ملاقات رهبران امریکا و شوروی در ژوئیه ۱۹۶۱/خرداد ۱۳۴۰ دوران جدیدی در روابط دو ابرقدرت آغاز شد. مهمترین ویژگی دوران جدید، به‌رغم وقوع برخی بحرانها نظیر بحران موشکی کوبا، تلاش دو ابر قدرت برای جایگزین ساختن تنش‌زدایی به جای جنگ سرد در روابط بین‌الملل بود. علاوه بر این، وقوع برخی رویدادهای منطقه‌ای نظیر تشکیل سازمان کشورهای صادرکننده نفت (او پک) در سال ۱۹۶۰/۱۳۳۹، شکل‌گیری جنبش عدم تعهد در سال ۱۹۶۱/۱۳۴۰، تشکیل اتحادیه اقتصادی اروپا و سرانجام دستیابی چین به سلاحهای هسته‌ای و بروز شکاف در اردوگاه شرق میان چین و شوروی، شاه را به تجدیدنظر در سیاست خارجی خود ترغیب نمود.[۴۱] ارکان سیاست خارجی نوین را که شاه از آن با عنوان «سیاست مستقل ملی» یاد می‌کرد، می‌توان تداوم برنامه نوسازی در داخل همراه با تحکیم و گسترش پیوندهای اقتصادی و نظامی با امریکا، تفاهم و همکاری با شوروی در امور بازرگانی و صنعتی به‌رغم داشتن تعارضات سیاسی با این کشور و تلاش برای بهبود روابط سیاسی و اقتصادی با کشورهای منطقه دانست.

به دنبال ترورکندی و به دست‌گرفتن زمام امور توسط معاون او، جانسون، محمدرضا شاه همچنان به تعقیب اجرای برنامه نوسازی در داخل پرداخت. مهمترین اقدام او در این زمینه افزودن اصولی دیگر بر اصول ششگانه انقلاب سفید و گسترش ساختار اداری کشور برای جذب طبقه متوسط و روشنفکر بود. گسترش نوسازی در داخل با تحکیم و گسترش پیوندهای اقتصادی، سیاسی و نظامی ایران و امریکا همراه بود. مشخصه اصلی روابط دو کشور در دهه ۱۹۶۰/۱۳۴۰، به استثنای برخی اختلافات موجود بین دو کشور در زمینه نفت و تسلیحات، تحکیم و گسترش پیوندهای اقتصادی، سیاسی و نظامی بود. به نظر می‌رسد هدف محمدرضا شاه از این روابط دریافت کمکهای اقتصادی و مالی از امریکا برای انجام برنامه‌های نوسازی در داخل و درَیافت سلاحهای مدرن از این کشور برای تقویت ارتش بوده باشد. در مقابل، یک سلسله عوامل سیاسی، اقتصادی و امنیتی جانسون را نیز در امریکا مصمم به گسترش روابط با ایران نمود. از نظر اقتصادی منابع نفت و گاز ایران همراه با بازارهای مناسب برای کمپانیهای، امریکایی جهت سرمایه‌گذاری، به لحاظ سیاسی همسویی سیاستهای ایران با امریکا در ویتنام و خاورمیانه، و به لحاظ امنیتی نیز مرزهای طولانی ایران با شوروی همراه با حمایت از اسرائیل، متحد استراتژیک امریکا در منطقه، همه و همه جانسون را مصمم نمود پیوندهای امریکا و ایران را تقویت نماید.[۴۲]دو رویداد بیانگر اوج پیوندهای دو کشور طی این دهه بود: نخست اول اعطای حق برون مرزی یا کاپیتولاسیون از سوی ایران به نظامیان امریکا و خانواده‌هایشان همانند دیپلماتها در سال ۱۹۶۴/۱۳۴۳ و دیگر برگزاری سمینار سرمایه‌گذاری تهران در ماه مه ۱۹۷۰/اردیبهشت ۱۳۴۹ با حضور شرکتها و کمپانیهای امریکایی برای شناسایی فرصتهای، سرمایه‌گذاری در ایران گسترش نوسازی همراه با افزایش نفوذ امریکا درایران از سوی‌گروههای مختلف ایرانی مورد اعتراض قرار گرفت. شدیدترین اعتراضها از سوی جناح مذهبی به رهبری امام خمینی بود که در مخالفت با کاپیتولاسیون ظاهر شد و به تبعید ایشان به ترکیه انجامید. صرف‌نظر از شخصیتها و گروههای مذهبی، طی این دهه، افراد و گروههایی نیز با عقاید مارکسیستی و با الهام از اقدامات کاسترو و چه‌گوارا در امریکای لاتین علیه رژیم شاه مبارزه می‌کردند که بعدا دو سازمان مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق را تاسیس کردند.[۴۳]

علاوه بر تحکیم پیوندهای ایران و امریکا در دهه ۱۹۶۰م/۱۳۴۰، روابط ایران و شوروی نیز در این مقطع دچار تحولات اساسی شد؛ اساس روابط جدید را تفاهم، گسترش همکاریهای اقتصادی و صنعتی همراه با برخی تعارضات سیاسی تشکیل می‌داد. توضیح اینکه با آغاز دهه جدید، تفاهم جایگزین جنگ سرد در روابط دو کشورگردید. مهمترین نشانه این تحول در روابط دو کشور، تعهد ایران به شوروی در سپتامبر ۱۹۶۲/ شهریور ۱۳۴۱ مبنی بر عدم واگذاری پایگاههای موشکی به دولتهای خارجی در ایران بود. امضای این توافقنامه زمینه‌ساز اعلان مرزهای دو کشور به عنوان مرزهای صلح و دوستی شد. پابپای این همزیستی، همکاریهای دو کشور در زمینه بازرگانی و صنعتی نیز گسترش یافت؛ به عنوان مثال در ژوئن ۱۹۶۴/ خرداد ۱۳۴۳ توافقنامه‌ای میان دو کشور برای ترانزیت کالا به امضا رسید و یک سال بعد همکاریهای اقتصادی و صنعتی دو کشور با امضای توافقنامه‌ای میان طرفین درخصوص بر احداث خط لوله گاز در ایران برای صدور گاز به شوروی در ازای احداث کارخانه ذوب آهن اصفهان و ماشین سازی اراک توسط روسها به نقطه اوج خود رسید. لازم به یادآوری است که به‌رغم امضای چنین موافقتنامه‌هایی میان طرفین و حاکم شدن همزیستی بر فضای روابط سیاسی دو کشور، برخی تضادهای سیاسی نیز همچنان بر روابط ایران و شوروی سایه افکنده بود. به عنوان مثال، ایران از تلاش شوروی برای افزایش نفوذ در خلیج‌فارس و همکاری این کشور با کشورهای رادیکال عرب نگران بود و در مقابل شوروی نیز از باقی‌ماندن ایران در اردوگاه غرب از طریق عضویت در پیمان سنتو و همکاریهای نفتی با کمپانیهای غربی ناراضی بود. بهبود روابط ایران و شوروی طی دهه ۱۹۶۰/۱۳۴۰ را باید در ارتباط با مجموعه‌ای از عوامل منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای بررسی کرد. به لحاظ بین‌المللی با آغاز این دهه به دنبال فروکش کردن آتش جنگ سرد و وزش نسیم تنش‌زدایی، شوروی درصدد برآمد تنش‌زدایی با ایران را مقدمه تنش‌زدایی با امریکا قرار دهد تغییر دیدگاههای امنیتی امریکا و شوروی نیز در تکوین این فرآیند - بهبود روابط ایران و شوروی - نقش عمده‌ای داشت؛ چرا که رهیافت رهبران شوروی برای تامین امنیت خود از این پس مبتنی بر برچیدن پایگاههای موشکی غرب از اطراف خاک خود و در عوض استقرار پایگاههای موشکی در اطراف امریکا بود و این درست در حالی بود که با افزایش توان موشکی امریکا این کشور دیگر نیازی به استقرار پایگاه موشکی در اطراف شوروی نداشت. علاوه بر این از نظر منطقه‌ای نیز هر یک از رهبران ایران و شوروی انگیزه‌های خاصی از بهبود روابط داشتند.

شاه در پی آن بود تا با نزدیکی به شوروی از یک طرف امریکا را به ارسال کمکهای بیشتر اقتصادی و نظامی به ایران وادارد و از طرف دیگر برخی از نیازهای صنعتی خود را در زمینه ماشین‌آلات سنگین نظیر ذوب آهن از شوروی تامین کند؛ ضمن آنکه بازارهای این کشور نیز فرصت مناسبی در اختیار صاحبان صنایع ایران برای صادرات کالا قرار می‌داد. در مقابل، رهبران کرملین نیز درصدد بودند تا از طریق بهبود روابط با ایران مانع از نزدیکی بیشتر ایران به امریکا و تبدیل این امر به تهدیدی علیه امنیت خود شوند.[۴۴]

علاوه بر شوروی، روابط ایران با دیگر کشورهای منطقه هم طی این دهه تحول اساسی یافت. درخصوص پیمان سنتو، با فروکش‌کردن آتش جنگ سرد بتدریج این پیمان اهمیت خود را از دست داد و سازمان همکاری عمران منطقه‌ای (آر سی دی) [۴۵]با عضویت ایران، ترکیه و پاکستان جایگزین آن شد. در مورد کشورهای عربی نیز روابط ایران با کشورهای رادیکال جهان عرب، مانند سوریه و مصر، بهبود نیافت و مذاکرات ایران با عراق بر سر شط‌العرب نتیجه‌ای به دنبال نداشت. اما در مقابل، ایران کوشید روابط خود را با اسرائیل و دیگر کشورهای میانه‌رو عرب، نظیر عربستان، گسترش دهد.

دکترین نیکسون و ژاندارمی ایران

تحولات منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای در پایان دهه ۱۹۶۰/۱۳۴۰ زمینه‌ساز وقوع برخی دگرگونیها در سیاست خارجی ایران شد. تصمیم دولت بریتانیا مبنی بر خروج نیروهای خود از منطقه شرق سوئز و خلیج‌فارس، راهکارهای دولت امریکا برای مقابله با این چالش، تنش‌زدایی در روابط دو ابرقدرت، افزایش قیمت نفت و آمادگی محمدرضا شاه برای ایفای نقشی فعال در منطقه از مهمترین رویدادهای مؤثر برشکل‌گیری و ماهیت سیاست خارجی ایران در اَغاز دهه ۱۹۷۰/۱۳۵۰ بود. مهمترین ویژگیهای سیاست خارجی نوین ایران را می‌توان تحکیم پیوندهای، ایران و امریکا و تبدیل ایران از متحد درجه دوم به متحد درجه اول و استراتژیک امریکا در منطقه، تداوم همزیستی با شوروی و تبدیل ایران به یک بازیگر فعال منطقه‌ای دانست. بدین ترتیب با آغاز دهه ۱۹۷۰/۱۳۵۰ به‌رغم ادعاهای رهبران ایران مبنی بر تعقیب الگوی سیاست مستقل ملی در سیاست خارجی و عدم اختلاف ماهوی بین ارکان سیاست خارجی، برخی ویژگیها سیاست خارجی ایران را در این دهه از دهه قبل متمایز می‌کند. احتمال می‌رود وجود چنین تفاوتهایی بیشتر ناشی از آغاز سیاست نقش‌آفرینی یا به اصطلاح ژاندارمی ایران در منطقه طی این دهه بوده باشد؛ فرآیندی که بارزترین پیامد آن در سیاست خارجی منطقه‌ای ایران، چشم‌پوشی از ادعاهای تاریخی خود در خصوص مالکیت بحرین در سال ۱۹۷۰/۱۳۴۹ و همزمان با آن اعاده حاکمیت خود بر جزایر سه‌گانه تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی در خلیج فارس، حل اختلافات دیرینه با عراق درخصوص مرزهای آبی دو کشور در شط‌العرب براساس معاهده ۱۹۷۵ الجزیره، و مداخله در امور داخلی برخی از کشورهای منطقه نظیر عراق و عمان بوده باشد.

تامل در اسناد و شواهد بیانگر این است که علت اصلی تبدیل ایران به ژاندارم منطقه در دهه ۱۹۷۰/۱۳۵۰ اجرای دکترین نیکسون از سوی امریکا در خلیج‌فارس بود. توضیح اینکه تصمیم دولت بریتانیا در سال ۱۹۶۸/۱۳۴۷ مبنی بر خروج نیروهای خود تا پایان سال ۱۹۷۱/۱۳۵۰ از منطقه شرق سوئز و خلیج‌فارس، منطقه را با خلا امنیتی مواجه می‌ساخت؛ منطقه‌ای که چشم‌پوشی از آن برای غرب به دلیل وابستگی صنایع آن به نفت غیرممکن بود. اما در این هنگام دو نیروی عمده، ناسیونالیسم و کمونیسم، امنیت آن را در معرض چالش قرار داده بود. یگانه راهکار تجربه شده در غرب پس از جنگ جهانی دوم برای مقابله با این خطر یعنی جایگزینی نیروهای امریکا به جای انگلیس در منطقه به دلیل درگیر بودن امریکا در بحران ویتنام و امکان افزایش احساسات ناسیونالیستی در منطقه بر اثر حضور نیروهای امریکایی ممکن نبود. پاسخ رهبران وقت امریکا به این چالش، اتخاذ سیاستی بود که به دکترین گوام یا نیکسون معروف است. اساس دکترین نوین، به‌رغم پایبندی امریکا به پیمانهای منعقده با کشورهای، جهان سوم و تعهد به حمایت از آنها در مقابل تهدیدات شوروی، واگذاری مسائل منطقه‌ای ازجمله تامین امنیت به متحدان خود در منطقه بود. هدف ریچارد نیکسون رئیس جمهور و هنری کیسینجر[۴۶] مشاور امنیت ملی و یکی از طراحان این سیاست از طرح این دکترین، تحقق تئوری جنگ به دست دیگران برای امریکا و جایگزین ساختن سیاست فروش آن به جای صدور آن برای جذب دلارهای نفتی بود.[۴۷]

با اعلان دکترین‌گوام، دو کشور ایران و عربستان سعودی، هر کدام به دلایلی خاص، مامور اجرای این سیاست در خلیج فارس شد. انتخاب عربستان برای انجام این ماموریت به دلیل توانایی مالی و انتخاب ایران به دلیل موقعیت آن در خلیج‌فارس، ارتش کارآمد و آمادگی رهبران وقت ایران برای تبدیل شدن به یک بازیگر فعال منطقه‌ای بود. به‌رغم انتخاب اولیه هر دو کشور ایران و عربستان از سوی امریکا برای تعقیب این سیاست که به سیاست دو ستون موسوم شد، باگذشت زمان عواملی نظیر ساحل طولانی ایران در خلیج‌فارس، ارتش قدرتمند آن، درگیربودن عربستان درتحولات یمن و عدم توجه کافی آن به تحولات خلیج‌فارس و سرانجام سوءظن این کشور به برخی از سیاستهای ایران همه و همه سبب شد تا ماموریت اصلی برای اجرای دکترین نیکسون در منطقه به ایران واگذار شود. مهمترین اقدام ایران در چهارچوب این سیاست، اعزام نیرو به عمان برای سرکوب شورش منطقه ظفار بود؛ جنبشی که ماهیت کمونیستی داشت و در صورت گسترش به دلیل تعلق ساحل جنوبی تنگه هرمز به عمان، امنیت صدور نفت منطقه را در معرض تهدید قرار می‌داد. علاوه بر راهکار نظامی، ایران کوشید با برقراری روابط دیپلماتیک با پکن و امضای قرارداد ۱۹۷۵/۱۳۵۳ الجزیره با عراق، شورشیان ظفار را از دو منبع مهم تامین تسلیحات خود محروم سازد. نتیجه اقدامات ایران، پایان شورشهای منطقه ظفار در تابستان ۱۹۷۶/۱۳۵۵ بود. علاوه برکمک به دولت عمان، در راستای همین دکترین نیکسون بود که ایران همسو با امریکا سیاست کمک به کردهای مخالف دولت عراق را در پیش گرفت و در جنگ ۱۹۷۳/۱۳۵۲ اعراب و اسرائیل نیز نه فقط از سیاست تحریم نفتی اعراب حمایت نکرد، بلکه به انحاء مختلف به اسرائیل کمک کرد.[۴۸]

دکترین نیکسون نه تنها ایران را به بازیگری فعال در منطقه مبدل ساخت، بلکه پیوندهای اقتصادی و نظامی ایران و امریکا را استحکام بخشید. با اجرای این سیاست، سرمایه‌گذاری شرکتها و بانکهای امریکایی در ایران افزایش یافت و ایران به یکی از بزرگترین خریداران سلاح از امریکا تبدیل شد؛ مضافا اینکه، باوجود ادعاهای برخی منابع درخصوص حاکم بودن ابرهای تیره بر روابط ایران و امریکا در این مقطع درخصوص قیمت نفت، ایران همراه با عربستان در اوپک مانع از افزایش بی‌رویه قیمت نفت توسط جناح رادیکال اوپک شدند.[۴۹]

روابط ایران با همسایه شمالی خود، شوروی، در دهه ۱۹۷۰/۱۳۵۰ همانند دهه پیش براساس همزیستی استوار بود و دو کشور به ادامه همکاری با یکدیگر در زمینه‌های صنعتی و اقتصادی معتقد بودند. در این دهه به دنبال تنش‌زدایی در روابط دو ابرقدرت، روابط سیاسی ایران و شوروی نیز تحت تاثیر آن بهبود یافت و دو کشور به طرح دیدگاههای مشترک درباره مسائل منطقه‌ای پرداختند؛ به عنوان مثال، با مطرح شدن خروج نیروهای انگلیسی از منطقه، شوروی نیز همانند ایران خواهان خروج نیروهای بیگانه از منطقه و تامین امنیت توسط کشورهای منطقه شد. ابرهای حاکم بر روابط سیاسی دو کشور طی این دهه بیشتر ناشی از تلاش شوروی برای افزایش نفوذ خود در خلیج‌فارس و اقیانوس هند بود که با انعقاد پیمان دوستی عراق و شوروی در سال ۱۹۷۲/۱۳۵۱ به اوج خود رسید و با مخالفت شدید دولت ایران مواجه شد. ولی وجود چنین تعارضاتی هیچگاه مانع از ادامه همکاریهای صنعتی و بازرگانی ایران و شوروی نشد؛ چرا که شوروی در روابط خود با ایران هیچگاه معیارهای ایدئولوژیک را مدنظر قرار نمی‌داد. سیاست شوروی در قبال همسایه جنوبی خود براساس دو اصل اقتصاد و امنیت استوار بود؛ اصولی که لازمه تحقق آن استقرار ثبات و آرامش در ایران بود. همان طور که در مقابل، ایران نیز نزدیکی با شوروی را در این سالها برای چانه‌زنی در سیاست خارجی خود با غرب بویژه امریکا، تبدیل شدن به یک بازیگر فعال منطقه‌ای، دستیابی به برخی صنایع نظیر ذوب آهن و تصاحب بخشی از بازارهای شوروی ضروری می‌دانست.[۵۰]

اجرای دکترین نیکسون، همزیستی با شوروی و افزایش قیمت نفت طی دهه ۱۹۷۰/۱۳۵۰ سبب شد تا شاه نه تنها در منطقه مدعی ایفای نقش ژاندارمی شود بلکه در داخل نیز با ایجاد حزب واحد رستاخیز و اجباری‌کردن عضویت در آن چنان وانمود کند که کشورش در اوج قدرت است اما در سال ۱۹۷۶/۱۳۵۵ همه چیز یکباره دگرگون شد. در این سال در انتخابات ریاست جمهوری امریکا، جیمی‌کارتر، نامزد حزب دموکرات به پیروزی رسید و پس از استقرار درکاخ سفید در ژانویه ۱۹۷۷/دی ۱۳۵۵، برنامه‌های جدیدی را در سیاست خارجی این کشور اعلام کرد. محدود ساختن فروش سلاح به کشورهای جهان سوم و اجرای سیاست حقوق‌بشر از مهمترین برنامه‌های کارتر در سیاست خارجی خود بود که هیچ یک خوشایند محمدرضا شاه نبود. اگرچه روزنامه‌های ایران پس از اعلان دکترین جدید از سوی کارتر از سیاست حقوق بشر وی استقبال کردند و مدعی پیشتاز بودن ایران در این اصل بودند، ولی حقیقت امر این است که طرح چنین شعارهایی از سوی کارتر نه تنها یادآور سالهای تلخ زمامداری کندی برای شاه بود بلکه او را به انجام برخی اصلاحات نظیر کاستن از اختناق موجود، سانسور حاکم بر مطبوعات و نهایتا ایجاد فضای باز سیاسی واداشت.[۵۱] اما با گذشت اندک زمانی یخهای به وجود آمده در روابط ایران و امریکا ذوب شد و روابط دو کشور بهبود یافت. نفوذ شخصی محمدرضا شاه در میان برخی از اعضای‌کنگره، همسایگی با شوروی، همسویی با اسرائیل، وجود منابع غنی نفت و گاز و سرانجام اهمیت بازارهای ایران برای شرکتهای امریکایی بتدریج کارتر و همفکران او را به این نتیجه رساند که از وارد آوردن فشار به ایران برای اجرای سیاست حقوق بشر خودداری ورزند و صدور سلاح به ایران ادامه یابد. در پی این توافقات، محمدرضا شاه در نوامبر ۱۹۷۷/ آبان ۱۳۵۶ به امریکا رفت و در ملاقات با کارتر به او اطمینان داد که مانع از افزایش قیمت نفت شود و در مقابل کارتر نیز شاه را مطمئن ساخت که فروش سلاح به ایران ادامه خواهد یافت. پس از آن‌کارتر نیز در شب سال نو مسیحی ۱۹۷۸/۱۰ دی ۱۳۵۶ در سفر خود به ایران ضمن ستایش از عملکرد محمدرضا شاه در ایران، کشور تحت حاکمیت او را جزیره ثبات نامید و بر ادامه پشتیبانی از وی تاکید کرد.

پشتیبانیهای امریکا از شاه او را به آزمودن قدرت مخالفان خود بویژه جناحهای مذهبی، ترغیب کرد. در راستای این سیاست روزنامه اطلاعات ژانویه ۱۹۷۸/ ۱۷ دی ۱۳۵۶ مقاله‌ای با عنوان ایران، ارتجاع سرخ و سیاه به قلم شخصی با نام مستعار احمد رشیدی مطلق چاپ کرد و نیروهای مذهبی بویژه امام خمینی، را مورد حمله و هتک حرمت قرار داد. این مقاله جرقه‌ای بود برای شعله‌ور شدن آتش انقلابی که درفوریه ۱۹۷۹ / بهمن ۱۳۵۷ به پیروزی رسید. ماهیت قیام و رهبری کاریزماتیک امام‌خمینی سبب شد تا رهبران امریکا به دلیل عدم شناخت صحیح از قیام ملت ایران و رهبری آن قادر به اتخاذ تصمیم واحد برای مقابله با آن نباشند. در مقابل،شورویها نیز به دلیل منافع اقتصادی خود و ماهیت مذهبی این انقلاب تا هنگام قطعی شدن پیروزی انقلاب به سیاست همکاری با رژیم شاه و حمایت از او ادامه دادند.[۵۲]

نتیجه

مناسبات سیاسی ایران با جهان خارج، به قدمت تاریخ ایران است. پیش از اسلام روابط خارجی ایران بیشتر مربوط به روابط ایران با امپراتوریهای یونان و روم بود. با فتح ایران از سوی اعراب و پذیرش اسلام از سوی ایرانیان، ایران جزئی از امپراتوری اسلام شد. از اوایل قرن سوم هجری در ایران دولتهایی تشکیل شدند که ابتدا ماهیت ملی داشتند اما بتدریج جای خود را به دولتهای قبیله‌ای ترکان مهاجر به ایران دادند. لذا در این مقطع نمی‌توان به صراحت از مناسبات سیاسی ایران سخن گفت؛ چرا که ایران ابتدا جزئی از امپراتوری اسلام بود و پس از تشکیل دولتهای مذکور نیز روابط خارجی آنها منحصر به روابط با خلفای مستقر در بغداد و امرای دیگر بود. با سقوط دستگاه خلافت و سلطه مغولان بر ایران نیز به‌رغم تماسهای میان فرمانروایان مغول و غربیان این ارتباط نتیجه‌ای به دنبال نداشت.

سراغاز واقعی تاریخ روابط خارجی ایران با غرب به زمان تشکیل دولت صفوی در ایران، قرن ۱۶/۱۰ باز می‌گردد. در این هنگام انگیزه‌های سیاسی و اقتصادی، اروپاییان را به برقراری تماسهایی با ایران ترغیب نمود. این تماسها به دلیل شرایط و مقتضیات خاص آن زمان، با استقبال دولتمردان ایران مواجه شد و زمینه را برای همکاریهای بعدی مهیا ساخت. تاریخ سیاست خارجی ایران را از این هنگام تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، ۱۵۰۲ تا ۱۹۷۹/۹۰۷ تا ۱۳۵۷ می‌توان به سه مقطع تقسیم کرد.

مقطع نخست از زمان تشکیل دولت صفوی در ایران تا پایان قرن ۱۸/۱۲ را دربرمی‌گیرد. در این دوره سیصد ساله، روابط ایران با کشورهای اروپایی براساس احترام متقابل استوار بود و دولتهای اروپایی کمتر در امور داخلی ایران مداخله می‌کردند؛ چراکه انگیزه آنان از ارتباط با ایران بیشتر اقتصادی بود تا سیاسی و نمایندگان آنها برای تماس با ایران کمپانیهای تجاری بودند. در مقابل، ایرانیان نیز با برقراری این تماسها درصدد بسط تجارت و در صورت امکان بهره‌گیری از دانش و فن‌آوری اروپاییان برای دفاع از تمامیت ارضی ایران در مقابل تجاوزات بیگانگان بویژه سیاست خارجی ایران عثمانی بودند.

مقطع دوم سیاست خارجی ایران از ابتدای قرن ۱۹/۱۳ تا ورود رضاخان به صحنه سیاست ایران بر اثر کودتای سوم اسفند را دربرمی‌گیرد. با آغاز دوران جدید پس از انقلاب صنعتی در اروپا، استعمار غرب دومین مرحله از هجوم خود را به مشرق زمین آغازکرد. موقعیت استراتژیک ایران و بازارهای تجاری آن سبب شد تا ایران از همان ابتدا با این هجوم مواجه شود. پیامد این برخورد، ورود ایران به دایره سیاست بین‌الملل و آغاز رقابتهای استعماری در ایران بود. رقابت اصلی در ایران در خلال این مدت میان دو دولت روسیه و انگلستان جریان داشت و مهمترین پیامد این وضع تبدیل شدن ایران به یک دولت حائل در مدت زمانی بیش از یک قرن بود.

مقطع سوم تاریخ سیاست خارجی ایران از کودتای سوم اسفند تا هنگام پیروزی انقلاب اسلامی در ایران را در برمی‌گیرد. به دنبال پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه و خروج این کشور از صحنه سیاست ایران، بریتانیا دو هدف عمده را در ایران دنبال می‌کرد؛ اول مستعمره‌سازی و دوم ممانعت از نفوذ کمونیسم در ایران. راهکار بریتانیا برای نیل به این اهداف در ایران، امضای قرارداد استعماری ۱۹۱۹/۱۲۹۸ با دولت ایران بود. شکست بریتانیا در اجرای این قرارداد، این کشور را ترغیب به انجام کودتای نظامی و ایجاد دیکتاتوری در ایران کرد. این تلاش به کودتای سوم اسفند و ورود رضاخان به صحنه سیاست ایران انجامید. وقوع این رویداد به منزله آغاز استعمار نو در ایران بود که منجر به تشکیل سلسله پهلوی شد.

تاریخ سلطنت پهلوی در ایران خود به دو مقطع تقسیم می‌شود؛ یکی دوران شانزده ساله سلطنت رضاشاه و دوران سی و هفت ساله سلطنت فرزندش محمدرضا شاه. هدف اصلی رضاشاه در جبهه خارجی تقریبا در طول سلطنت وی مقابله با نفوذ کمونیسم در ایران بود و با توجه به چنین هدفی بود که ایران همراه با ترکیه، عراق و افغانستان پیمان سعدآباد را تشکیل دادند و نیز ایران در زمان رضاشاه درصدد بسط روابط با آلمان برآمد.

اشغال نظامی ایران در جنگ جهانی دوم توسط نیروهای شوروی و انگلستان منجر به استعفای رضاشاه و به قدرت رسیدن فرزندش محمدرضاشاه انجامید. دوران سی‌وهفت ساله سلطنت پهلوی دوم را به دو دوره می‌توان تقسیم کرد؛ دوره دوازده ساله نخست، ۱۹۴۱ تا ۱۹۵۳/ شهریور ۱۳۲۰ تا مرداد ۱۳۳۲، و دوره بیست و پنج ساله دوم، ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹ / مرداد . ۱۳۳۲ تا بهمن ۱۳۵۷ ویژگی بارز دوران نخست، اعاده دموکراسی همراه با رقابت انگلستان و امریکا در صحنه سیاست خارجی ایران بود که در پایان با انجام کودتای ۲۸ مرداد، دموکراسی نوپای ایران در مرحله طفولیت از بین رفت و امریکا رسما جایگزین بریتانیا در ایران شد. در خلال این مدت شاه بتدریج تمامی مخالفان خود را قلع و قمع کرد و موفق به استقرار یک دیکتاتوری در ایران شد؛ ضمن آنکه در صحنه بین‌المللی نیز ایران به یکی از متحدان اصلی غرب، بویژه امریکا در منطقه مبدل گردید که ماموریت اصلی آن بازدارندگی در مقابل کمونیسم بود. نزدیکی ایران به امریکا در آخرین سالهای این مقطع، به واگذاری نقش ژاندارمی به شاه در منطقه از سوی امریکا و تجهیز ارتش ایران به مدرنترین سلاح‌ها منجر شد. وابستگی ایران به امریکا سبب شد تا در خلال این مدت رابطه ایران با دیگر کشورها بویژه شوروی تحت تاثیر روابط ایران و امریکا باشد تا اینکه سرانجام انقلاب ۱۹۷۹/۱۳۵۷ به این وضعیت پایان داد.

نیز نگاه کنبد به

مآخذ

  1. برای اطلاع از تاریخچه سیاست خارجی ایران ن.ک به: نجفقلی حسام معزی، تاریخ روابط سیاسی ایران با دنیا، تهران: نشر علم، .۱۳۶۶
  2. Inocent
  3. ر.ک به: شیرین بیانی، دین و دولت در ایران عهد مغول، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۶۷، ج ۱.
  4. Vasca Degama
  5. Alfonso D. Albuquerque
  6. جعفر فتح‌الهی: سوابق تاریخی و وجه تسمیه خلیج فارسی درکتاب مجموعه مقالات سمینار بررسی مسائل خلیج‌فارس، تهران: دفتر مط نعات سیاسی و بین‌المللی، ۱۳۶۹، صص ۲۹-۴۲۶.
  7. Sir Anthony Shirley
  8. Robert Shirley
  9. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران: امیرکببر، ۱۳۶۴، صص ۹۳-۹۰.
  10. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران: امیرکببر، ۱۳۶۴، صص 99-120.
  11. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران: امیرکببر، ۱۳۶۴، صص 140-160.
  12. برای اطلاع از دیپلماسی نادر شاه ن.ک به: رضا شعبانی، تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه، تهران: قومس، ۱۳۷۶، ج ۱.
  13. برای اطلاع از تحولات ایران در دوران کریم‌خان ر.ک. به: پرویز رجبی، کریم‌خان و زمان او، تهران: انتشارات ندا، ۱۳۷۶.
  14. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران: امیرکببر، ۱۳۶۴، صص 192-198.
  15. John Malcom
  16. Finkenstein
  17. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران: امیرکببر، ۱۳۶۴، صص ۲۱۵-۱۹۵ و نیز محمود محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، تهران: اقبال، ۱۳۶۷، ج ۱.
  18. Morgan Shuster
  19. برای اطلاع از این رقابتها ن. ک. به: سعید نفیسی، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در دوره معاصر، تهران: انتشارات بنباد، ۱۳۶۴، ۲ ج.
  20. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران: امیرکببر، ۱۳۶۴، صص 245 به بعد.
  21. براساس مفاد این قرارداد تعرفه کالاهای صادراتی روسیه برای ورود به ایران به نصف و یک چهارم کاهش یافت اما در مقابل تعرفه کالاهای انگلیَسی صددرصد افزایش یافت.
  22. ر.ک. به: فیروز کاظم‌زاده، روسی و انگلیس در ایران (۱۹۱۴-۱۸۶۴)، ترجمه منوچهر امیری، تهران: انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۷۱، ص ۲۴۰ به بعد.
  23. Gozef Nuse
  24. Sir Edward Gery
  25. ایرج ذوقی، تاریخ روابط سیاسی ایران و قدرتهای بزرگ در قرن بیستم، تهران: پاژنگ، ۱۳۶۷، صص ۱۷۸-۲۷.
  26. Curzon
  27. Sir, A. Ironside
  28. حسین مسعودنیا، «نظری بر غوغای جمهوری‌خواهی و نقش مدرس در فرجام آن»، مجله سیاست خارجی، ش ۴ و ۳ صص ۸۵۴-۸۴۸
  29. برای اطلاع از سیاست خارجی رضاشاه ر.ک. به: علی اصغر زرگر، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، ترجمه کاوه بیات، نهران: انتشارات پروین و معین، ۱۳۷۲.
  30. برای اطلاع از سیاست خارجی رضاشاه ر.ک. به: علی اصغر زرگر، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، ترجمه کاوه بیات، نهران: انتشارات پروین و معین، ۱۳۷۲، صص 129 به بعد.
  31. حسین مسعودنیا، «نظری بر غوغای جمهوری‌خواهی و نقش مدرس در فرجام آن»، مجله سیاست خارجی، ش ۴ و ۳ صص 2-871.
  32. برای اطلاع از علل نزدیکی ایران و آلمان در زمان رضاشاه ر.ک. به: همایون الهی، اهمیت استراتژیک ایران در جنگ جهانی دوم، تهران: مرکزنشردانشگاهی، ۱۳۶۵، صص ۴۱-۱۷.
  33. ابرج ذوقی، ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، صص ۱۵۸ به بعد.
  34. رای اطلاع از تحولات دوره مصدق ن.ک. به: جیمز بیل و ویلیام راجرلونس (گردآورنده)، مصدق، نفت، ناسیونالیسم ایرانی، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و کاوه بیات، تهران: نشر گفتار، ۱۳۷۲، و نبز عبدالرضا هوشنگ مهدوی، سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی، ۱۳۵۷-۱۳۰۰، تهران: البرز، ۱۳۷۳، صص ۲۴۰-۱۹۰.
  35. Kermit Roosevelt
  36. مارک ج. گازیوروسکی، سیاست خارجی امریکا و شاه، ترجمه جمشید زنگنه، تهران: رسا، ۱۳۷۱ صص ۱۹۴-۱۸۹.
  37. جیمز بیل، شیر و عقاب، ترجمه دکتر فروزنده برلیان، تهران: فاخته، ۱۳۷۱، صص ۱۶۷ -۱۶۰.
  38. Walter Lippman
  39. جیمز بیل، شیر و عقاب، ترجمه دکتر فروزنده برلیان، تهران: فاخته، ۱۳۷۱، صص 183-214.
  40. علیرضا ازغندی، روابط خارجی ایران (۵۷-۱۳۲۰)، تهران: قومس، ۱۳۷۶، صص ۲۶۷-۲۵۷.
  41. علیرضا ازغندی، روابط خارجی ایران (۵۷-۱۳۲۰)، تهران: قومس، ۱۳۷۶، صص 85-283.
  42. جیمز بیل، شیر و عقاب، ترجمه دکتر فروزنده برلیان، تهران: فاخته، ۱۳۷۱،؛ عبدالرضا هوشنگ مهدوی، ، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران: امیرکببر، ۱۳۶۴، صص ۴۸-۳۴۱.
  43. جیمز بیل، شیر و عقاب، ترجمه دکتر فروزنده برلیان، تهران: فاخته، ۱۳۷۱، صص 214-334.
  44. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، ، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران: امیرکببر، ۱۳۶۴، صص ۳۳۵-۳۲۳.
  45. Regional Cooperation For Development (RCD)
  46. Henrey Kissinger
  47. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، ، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران: امیرکببر، ۱۳۶۴، صص 214-334.
  48. پیروز مجتهدزاده، کشورها و مرزها در منطقه ژئوپلتیک در خلیج‌فارس، ترجمه حمبدرضا ملک محمدی نوری، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی، ۱۳۷۲، صص۱۴۲-۱۳۵.
  49. رضا رئیس طوسی، نفت و بحران انرژی، تهران:کیهان، ۱۳۶۳، صص ۱۷۷-۱۶۲.
  50. علیرضا ازغندی، روابط خارجی ایران (۵۷-۱۳۲۰)، تهران: قومس، ۱۳۷۶، صص ۳۳۴-۳۱۷؛ برای اطلاع بیشتر ر.ک. به: فرد هالیدی، دیکتاتوری و توسعه سرمایه‌داری در ایران، ترجمه فضل‌الله نیک‌آئین، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۸.
  51. صادق زیباکلام، مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی، صص ۱۶۲ به بعد.
  52. هوشنگ مهدوی،تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران: امیرکببر، ۱۳۶۴، صص ۴۶۱ به بعد و جیمز بیل: شیر و عقاب، ترجمه دکتر فروزنده برلیان، تهران: فاخته، ۱۳۷۱، صص ۳۰۸ به بعد.

منبع اصلی

منوچهری، عباس(1381). کتاب ایران: نظام سیاسی در ایران. ویراستاری محسن شانه چی. تهران: سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، معاونت پژوهشی و آموزشی، مرکز مطالعات فرهنگی – بین المللی.

نویسنده مقاله

عباس منوچهری