تاریخ قبل از اسلام: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش |
|||
| (۱۱ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۳ کاربر نشان داده نشد) | |||
| خط ۱: | خط ۱: | ||
تاریخ دقیق حضور [[ماد]]<nowiki/>ها در [[کشور ایران|ایران]] و استقرار آنها در مناطق غربی و مرکزی این سرزمین مشخص نیست و احتمال زیادی دارد که این کار بین هزارههای دوم و اول پیش از میلاد، یعنی هنگامی اتفاق افتاده باشد که دیگر قبایل [[آریاییان|آریایی]] از مناطق مسکونی خود به سوی صفحات جنوبیتر حرکت کردهاند. علیرغم حدسهای مختلفی که درباره موطن اولیه هند و اروپایی زده میشود، همه محققین در یک امر اتفاقنظر دارند که اقوام مزبور در بخشهای شمالیتر سکونت داشتهاند و به مرور زمان، بر اثر کثرت جمعیت و افزایش سرمای محیط و فشار اقوام دیگر مهاجم، اعم از آریایی و غیرآریایی، ناچار به مهاجرت شدهاند و به طور قطع قسمتی از آنان راه دیار گرم هند را در پیشگرفتهاند و شماری نیز در مناطق مختلف [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] استقرار یافتهاند. در حوالی سده نهم پیش از میلاد در [[کشور ایران|ایران]]، به استثنای بخشهای غربی و شاید بخشهایی، از نواحی شرقی، قبایلی میزیستند که به لهجههای مختلف ایرانی منسوب به گروه آریایی زبانهای هند و اروپایی سخن میگفتند. به تعبیر دیاکونوف:<blockquote>«البته نباید چنین تصورکردکه کلیه این قبایل از مهاجرین بودند. ظاهراً تحت نفوذ و تأثیر عوامل مختلف، اقوامی از ایالات مجاور وارد سرزمین [[کشور ایران|ایران]] میشدند و به زبان جدید سخن میگفتند، که از طرف بومیهای [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] زبان آنها پذیرفته شد<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۱.</ref>.» </blockquote>تیگلات پل سر اول، از پادشاهان آشور (حدود ۱۱۰۰ ق.م) به سرزمینهایی که بعدها جزو قلمرو مادها محسوب میشد، لشکر کشید و از زاگرس گذشت ولی اسمی از [[مادها]] نبردهاست. | |||
''' | اما پس از او شلم نصر سوم در ۸۴۴ق.م. به کردستان حمله کرد و در خلال جنگهایی که تا سال ۸۳۸ ق.م. تداوم یافت، بخشهایی از آمادای (ماد) و پارسواش (پارسوا) را تسخیر کرد. در این که «اَمادای» همان [[ماد]] تاریخی است تردیدی وجود ندارد، چون آشوریان از این پس نیز تا روزگار انقراض خود در کتیبههایشان از [[ماد]] نام بردهاند<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۶۹.</ref>. اداد نیراری سوم (۷۸۲-۸۱۰ ق.م.) پادشاه آشور و مادر او سمیرامید هشت بار به [[کشور ایران|ایران]] حمله کردند و متصرفات آشور را تا حوالی «دریای طلوع خورشید» (یعنی تا دریاچه ارومیه یا [[دریاچه خزر|دریای خزر]])گسترش دادند و بدینگونه مناطقی از اقلیم ماد را اشغال کردند<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۲.</ref>. آشوریان خود در مناطق سخت و کممحصول شمال دجله میزیستند و بنابراین تواناییکشت و کار در زمینهای زراعی و یا حوصله کافی برایگلهداری را نداشتند و به همین جهت در خلال قرون متمادی، از اواسط هزاره دوم تا اواخر سده هفتم پیش از میلاد، بیشتر به لشکرکشی و غارت سرزمینهای مجاور میپرداختند و به همین دلیل اقوام همجوار همواره از آنها در بیم بودند. | ||
آخرین باریکه آشوریان به صورت جدی به سرزمینهای [[ماد]] حمله کردند سال ۷۴۴ ق.م بود که تیکلات پلسر سوم، پس از شکست دادن اقوام اوارتو، نواحی زاگرس را از ارومیه تا مرز عیلام به تصرف درآورد. اضافه بر آن سردار آشوری دانینانی به ماد شرقی حمله برد و ظاهراً تا حوالی کوه دماوند و کرانه دشت پیش رفت. جمعیت قابل توجه مادها و آبادانی سرزمینهای آنان از آنجا معلوم میشود که آشوریان در این حملات گروه کثیری از آنها را به اسارت بردند و غنایم بسیاری نیز به چنگشان افتاد<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۴.</ref>. | |||
اما | شاید در این روزگار [[مادها]] هنوز تجارب کافی سیاسی برای تشکیل دولتی متحد کسب نکرده بودند تا بتوانند در برابر همسایگان قدرتمند خود، یعنی آشوریها در مغرب و سکاییها در شمال مقاومتکنند به همین دلیل است که میبینیم هر چند این «مادهای نیرومند»[1] برای حفاظت از خود و خانواده و دستاوردهای دراز مدت خویش رشادت زیادی نشان میدادند، اما باز به دلیل پراکندگی اقوام همنژاد، اسیر دست دشمنان میشدند و گرفتار حیلهها و ترفندهای آنان بودند. با این همه محرز است که به مرور زمان بر ضعفهای خود چیرهشدند و با ساختن استحکامات قوی در مرزهای غربی کشور، که تصاویر آنها در آثار آشوری باقی ماندهاست، ضعفهای عملی خود را برطرف کردند و آرامآرام به صورت قدرتی قابل ملاحظه درآمدند. مادها با تشکیل اتحادیهای از شش قبیله بزرگ قوم بر توانایی خود افزودند و بهتدریج نشان دادند که رقیب خطرناکی برای کشورهای همسایه به حساب میآیند. این شش قبیله عبارتند از: «پارتاکنها» که محتملاً «فریدن» کنونی در نزدیکی اصفهان، از این نام مشتق شده است و «آریزانتها» در بخشهای شرقی، و قبایل «بوسها»، «تروخاتها»، «بودیها» و «مغها» که محل اقامت آنها معلوم نیست. دیاکونوف معتقد است: <blockquote>«با مطالعه نامهایی که در دسترس ماست و وجه اشتقاق آنها که روشن است، این طور میتوان نتیجه گرفت که مادها از نژاد هند و اروپایی هستند و زبان آنها ایرانی بودهاست<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۶.</ref>.» </blockquote>براساس خراجی که آشوریان از اقوام مادی، میگرفتند میتوان دریافت که زندگی اساسی آنان، و یا دست کم گروههای عمدهای از اقوام مادی، از طریق دامداری میگذشته است و آنان در پرورش احشام و خاصه اسب «نیسایه» یا «نسا» شهرتی ممتاز داشتهاند[2]. اگر قول هرودوت را، که در حقیقت نخستین و منحصر بهفردترین مورخی است که درباره مادها به تفصیل سخن گفتهاست، معتبر بشماریم؛ اینان تا اواسط سده هشتم پیش از میلاد، هنوز موفق به تشکیل حکومت واحدی نشدهبودند، ولی حملات مکرر آشوریان و نیز اقوام «اورارتو» و «مانایی» موجب شد که از تجارب تلخ تاریخی درس عبرت بگیرند و صلاح کار را در تشکیل دولت متحد و یگانهای ببینند که توانایی ماندگاری در برابر دشمنان را داشته باشد. در سال ۷۱۵ ق.م. نامی از «دیااکو» برده میشود که با روسای اول پادشاه اورارتو توطئههای ناموفقی علیه «اولوسونو» پادشاه مانایی کرد که با مداخله سارگون دوم به شکست انجامید ولی این واقعه تاریخی شاید یادآور همان نامی باشد که هرودوت از آن، به عنوان بنیانگذار حکومت [[ماد]] یاد کردهاست<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۰-۶۶.</ref>. | ||
هجوم اقوام متعدد کیمری و سکایی،که هر دو خود از تبار [[آریاییان|آریایی]] بودند و بیشتر در طلب غارت و غنیمت به این سوی کوههای قفقاز و رود ارس حمله میکردند، برای مدتها گرفتاریهای زیادی برای مادها به وجود آوردو شایداین امر بیش از هر عامل دیگری باعث شد که انقراض آشوریان به دست [[مادها]] به تعویق بیفتد. سلطنت آسورهادون (حدود ۳-۶۷۲ ق.م.) همراه با جنگهای آشوریان با مردمان آریایی تباری است که پیوسته به نینوا فشار میآوردند و میخواستند که آشور را منهدم کنند<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۷۲.</ref>. | |||
باری به نظر میرسد فشار شدیدی که از طرف سارگون دوم بر ماد وارد میآمد، در زمان سلطنت جانشین وی، سنا خریب (۶۸۱-۷۰۵ ق.م)کمتر شده باشد. چه، او در مواضع دیگر مشغول جنگ با مدعیان متعدد بابلی و مصری و یهودی بود. این را شاید بتوان یکی از دلایل اتحاد اقوام ماد در تحت قیادت خاندان دیااکو شمرد: <blockquote>«وی ابتدا حاکم یک شهر بود و به زودی به ریاست اتحادیهای قوی منصوب گردید. او محققاً مردی ارجمند بود، زیرا آسورهادون، که جانشین سنا خریب شد، سفیری به سوی او فرستاد<ref>رومن گیرشمن، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۹۶.</ref>.»</blockquote>در حقیقت وی نه تنها مادها را با یکدیگر متحد ساخت بلکه اقوام همنژاد مانایی و کیمری، را جمع کرد. قوم اخیر از اقوام ایرانیالاصل بودند که همراه با سکاییان در مهاجرتی نو از قفقاز عبورکردند و در مرزهای دو کشور به عنوان رقیب آشور و اورارتو ساکن شدند. با این که تدوین دقیق تاریخ ماد کار سادهای نیست و دو روایت بازمانده از هرودوت و کتزیاس، طبیب یونانی، دربار اردشیر دوم، با یکدیگر سازگاری ندارد؛ ولی مورخان نوشتههای هرودوت را، که محتملاً از زبان نجیبزادگان مادی عصر خود نقل کرده است، به حقیقت نزدیکتر میدانند. بر این اساس تشکیل دولت ماد را در حدود سالهای ۷۰۸ یا ۷۰۱ ق.م تخمین میزنند که در مجموع طول سلطنت آنان به یکصد و پنجاه سال میرسد. ولی کتزیاس از قبایل متعدد مادی و حکومتهای، نیمهمستقل و کوچکی نیز که در مناطق مختلف فرمانروایی داشتهاند، به صورت حکمرانان نام میبرد و بدین طریق طول دوران فرمانروایی آنان را به دو برابر افزایش میدهد<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۱۷۶.</ref>. تعداد فرمانروایان مادی را هم به نه نفز میرساند. اضافه کنیم که برخی از دانشمندان اروپایی نظیر هرتسفلد نیز سعی کردهاند که سلاطین کهن تاریخی [[کشور ایران|ایران]] را، که مقامی اسطورهای یافتهاند، با پادشاهان کم و بیش داستانی ماد تطبیق کنند، چنانکه به عنوان مثال کوروش [[هخامنشیان|هخامنشی]] را با «هئوسروه» یا کیخسرو یکی میدانند<ref>کریستن سن.'''''کیانیان(۱۳۴۳)'''''.ترجمه ذبیحالله صفا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص۲.</ref>. در این که نام دیااکو لقبی بودهاست که فرضاً بر «دهیو پِت»ها اطلاق میشده است مورخان اتفاقنظر دارند، ولی فقدان مدارک کافی، مانع آن است که بتوان تاریخ دقیق و جامع سلسله ماد را از نخستین دهیوپت بزرگ یا دیااکو تا پایان دوران حکومتشان تدوین کرد. به تعبیر دکتر زرینکوب: <blockquote>«از مجموع این اسناد این اندازه برمیآید که تا مدتها بعد از عهد دیااکو، طوایف [[مادها|ماد]] همچنان به وسیله سرکردگان خویش اداره میشدهاند و دولت واحدی که تمام طوایف از آن فرمانبرداریکنند، هنوز وجود نداشتهاست. آنگونه که از قراین مستفاد میشود بعد از پایان غائله سکاها و فتح نینوا بود که سرکردگان ماد توانستند با جلب اتحاد پارسها یا مطیع کردن رؤسای قبایل آنها دولتی مستقل و واحد به وجود بیاورند. از روایات یونانی، روایت منقول ازکتزیاس شاید در این نکته که تاریخ ماد را از انقراض آشور آغاز میکند، درستتر باشد»<ref>زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). '''''تاریخ مردم ایران قبل از اسلام'''''، تهران: امیر کبیر ، ص ۷۸.</ref>. </blockquote>مسلم است که قرابت موجود در میان [[مادها]] و پارسها زمینه اساسی پیوستگیهای این دو قوم بزرگ را به گونهای فراهم کرده بود که به طور عمده دشمنان قوم دیگر را دشمن خود بپندارند و دوستان خود را نیز دوست آن دیگر تلقیکنند؛ این همان پیوستگی صحیح و مطلوبی است که تقریباً در طول تمامی ادوار حکمرانی هر دو سلسله مشهود است و چنانکه در فصل [[هخامنشیان]] خواهیم دید، حتی باعث شده است مورخان یونانی نیز آنان را یکی بپندارند و جنگهای بین خود و ایرانیان را «جنگهای مادی» بنامند. | |||
قدر متیقن این است که طرایف متعدد [[ماد]]، برای پیشرفت کار خود به این نتیجه رسیدهبودند که باید شر دشمن قری را از سر خود کم کنند و این را نیز به همسایگان آریایینژاد خود یعنی اورارتوها، سکاها،کیمریها، ماناییها و [[هخامنشیان]] قبولانده بودندکه تأمین ثبات و اَرامش و پیشرفت، جز در سایه کم کردن اختلافات داخلی و اتحاد نظر، امکانپذیر نیست. شاید هم کثرت قبایل مادی و مبارزات دایمی آنان با هجومهای بیوقفهای که از هر سمت پیش میآمد، عنصر اساسی تقویت حکومت و اساساً سبب پیدایش فکر دولت متحد در میان آنها بوده باشد. این عامل اخیر به گونهای افسانهای در آثار هرودوت، نمایان است و به همین صورت نخستین دولت بزرگ آریایی شرق را به صحنه تاریخ کشانیدهاست<ref>Herodatus Histories, (2 Vols) translated by George Rawlinson: Dent - London, 1964. PP. 96-107.</ref>. | |||
اگر بپذیریم که نحوه انتخاب دیااکو (حدود ۷۲۸ ق.م.) به روش معمول آریاهای آن زمان بوده و پیر قبیله و ریش سفید قومی را، که دارای فضل و عدل و کاردانی بوده، در رأس کارهای عمومی قرار دادهاند، باید بر این نکته نیز اذعان کرد که رؤسای دیگر قبایل اعتبار و حیثیت سیاسی-نظامی خود راکماکان حفظ کردهاند، اما صلاح کار را در تقویت هسته قدرت مرکزی،که نهاد سیاسی حاکمیت را تشکیل میداده، دیدهاند. بر اساس درک و احساس همین ضرورت تاریخی است که دیااکو پس از پنجاه و سه سال حاکمیت چنان موقعیت مستحکمی داشت که توانست با وجود مخالفتهای آشکار و نهان آشور، فرزندش فرورتیش را به عنوان جانشین خود برگزیند<ref>زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). '''''تاریخ مردم ایران قبل از اسلام'''''، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۸۹.</ref><ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۱۷۶.</ref>. | |||
این شهریار در ابتدا سیاست پدر خود را تعقیب کرد، چون میدانست که دولت [[ماد]] هنوز آن اندازه قوی نیست که از قید آشوریها خلاص شود. ظاهراً در دوران بیست و دو ساله حکومت او (۶۳۳-۶۵۵ق.م) متصرفات [[مادها]] توسعه بیشتری یافت. او علاوه بر این که با پارسیان پیمان اتحاد بست، بخشهای دیگری را نیز در هر سوی، ضمیمه قلمرو خود کرد. احساس قدرتی که به دلیل تدابیر دقیق کشورداری و تقویت بنیه نظامی برای این مرد کاردان حاصل شدهبود، موجب شد که برای دفع شر دشمن قهار، و در عین حال به فسادگراییده خود، اقدام قاطعی کند. غافل از این که قوای مسلح ماد هنوز آنقدر ورزیده نبود که بتواند با آشوریهای جنگجو، که همه ملل آسیای پیشین را عاجز کردهبودند، بجنگد. شاه ماد جان بر سر اشتباه خود نهاد و در نتیجه حمله بینتیجهای که به آشورکرد،کشته شد. مقدر این بود که سرنوشت نهایی جنگ و پیروزی در آن، نصیب جانشین وی، هووخشتره شود<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۸۰. </ref>. | |||
در | این مرد که در سلسله پادشاهان مادی منقول از هرودوت، سومین پادشاه محسوب میشود، سلطنتی طولانی داشت (۵۸۵-۶۳۳ ق.م.) و از آنجا که نام او و پدر و فرزندش در کتیبههای داریوش اول آمده، معلوم میشود که شخصیتی حقیقی و برجسته و نامدار داشتهاست. استحکام مبانی قدرت نظامی، و به تبع آن قدرت سیاسی دولت ماد به رأی و تدبیر او انجام گرفت و در حقیقت بنیاد اساسی حاکمیت ایرانیان بر سرزمین خود و بر مناطقی که بعداً در ذیل لوای مادیها و [[پارسیان]] به [[کشور ایران|ایران]] پیوستند به وسیله وی نهاده شد. نخستین مسئله او این بود که از شکست پدر درس عبرتیگیرد و سپاه درهم شکسته و از بین رفته را سروسامانی دهد. تجربه پدر ثابت کردهبود که سپاهیان نامنظم ماد از عهده نظامیان ورزیده و جنگآزموده آشور برنمیآیند. بنابراین ارتشی دایمی به وجود آورد. در ارتش جدید پیادهنظام مسلح به تیر و کمان و شمشیر شد. سوارهنظام نیز تیراندازان ماهری بودند که اسبسواری را از دوران کودکی تجربه میکردند، چون اسبهای مادی و بهخصوص اسبهای نیسایه شهرتی بسزا داشتند و چنانکه پیشتر یادآوری شد آشوریها به جای خراج از این اسبها طلب میکردند. | ||
هووخشتره با اغتنام فرصتی که دو سردار آشوری در درون کشور خود برای احراز تخت و تاج پدید آورده و با یکدیگر به منازعه برخاسته بودند، به آن سرزمین حمله برد<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۷.۷۸.</ref>. این دو رقیب سین - شومی - لیشر و سینشارو و ایشکون (بعد از سالهای ۶۲۸ ق.م.) بودند. چیزی نمانده بود که این لشکرکشی موفق بنیاد حکومت آشوری را براندازد و جهان آن روز را از وجود خصمی قوی آسوده سازد، چون با وجود مقاومت شدید سردار آشوری، سرانجام شکست خوردند و سپاه ماد برای بار دوم وارد سرزمین آشور شد و نینوا پایتخت آن را محاصره کرد. هووخشتره چون میدانست که به واسطه استحکامات نینوا، محاصره آن به طول میانجامد بخشی از سپاه را مأمور غارت و خراب کردن جلگههای حاصلخیز اطراف کرد، زیرا تصمیم گرفته بود که دشمن را منهدم و نام آشور را از صفحه روزگار محو کند، «از اینجا بهخوبی استنباط میشود که کینهورزی مادیها از جهت مظالم آشوریها به چه اندازه بوده<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۱۸۱.</ref>.» | |||
البته دولت آشور نیز در این هنگام بیکار نماندهبود و گروههای سکایی را، که از دربند قفقاز گذشته و سیلآسا راهی جنوب شدهبودند، تشویق به هجوم به ماد کرد. این واقعه مصیبتبار سبب شد که هووخشتره برای محافظت از کشور و ملت نوپای خویش دست از محاصره نینوا بردارد وبه جنگ سکاها بشتابد. گیرشمن تاریخ این واقعه را ۶۵۳ ق.م. ذکر میکند و مینویسد: <blockquote>«خشتریته از پشت مورد حمله سکاییان تحت فرماندهی مادیس(Madyes) پسر پارتاتوا، یکی از متحدان آشور واقع شده، شکست یافت و جان خود را نیز از دست داد<ref>گیرشمن، همان کناب، ص ۹۹.</ref>.»</blockquote>اما محرز است که هووخشتره از شکست جان سالم به در برد ولی ناگزیر شد که به تعبیر هرودوت «مدت بیست و هشت سال تاخت و تاز آنان را تحمل کند<ref>هرودوت، متن اصلی، همان، صص ۹۸.۱۰۰.</ref>، این طوایف سکایی که همراه کیمریها و یا در تعقیب آنان در عهد آسارهادون به [[کشور ایران|ایران]] غربی آمدهبودند، قبایلی غارتگر از طوایف جنگجوی آریایی بودند که مانند اسلاف مادی و هخامنشی خرد، به سوی مناطق حاصلخیز و مستعد دامداری و کشاورزی [[فلات پهناور ایران|فلات ایران]] به راه افتادهبودند. طبایع خشن و ناآرام آنها، جز به غارت و انهدام و خونریزی نمیاندیشید و چنین معلوم است که در برابر طوایف و قبایلی که قبلاً در این سرزمین ساکن شده بودند به ارعاب و خشونت زیادی توسل میجست. از مطالعه تورات بهخوبی معلوم میشود که چه رعبی از سکاها (اشکنازیها) و کشت و کشتار آنان در دل مردمان آن روز به وجود آمده بود. ارمیای نبی گوید: «ای بنیبنیاسین! از اورشلیم فرار کنید.کرنا را در تقوع (شهری در نزدیکی بیتاللحم) بنوازید و علامتی بر بیت هگاریم (نزدیک قوع) برافرازید، زیرا بلایی از طرف شمال و شکستی عظیم روی خواهد داد... خداوند چنین میگوید: <blockquote>اینک قومی از شمال میآورم، امتی عظیم از اقصای زمین برخواهند خاست و کمان و نیزه خواهند گرفت. ایشان مردانی ستمکیش میباشند که ترحم ندارند. به آواز خود مثل دریا خروش خواهند کرد و بر اسبان سوار شده مثل مردان جنگی، به ضد قوای دختر صهیون خودآرایی کنند. آوازه این را شنیدیم. دستهای ما سست گردید و درد مثل زنی که میزاید بر ما مستولی شدهاست. به صحرا بیرون مشوید و به راه مروید، زیرا شمشیر دشمنان و خوف از هر طرف است. ای دختر قوم من! پلاس بپوش و خویشتن را در خاکستر بغلتان، ماتم پسر یگانه و نوحهگری تلخ برای خود بکن. زیرا تاراجکننده ناگهان بر ما میآید... دم پر زور میدمد، سرب در آتش فانی میگردد و قالگر عبث قال میگذارد. زیرا شریران جدا نمیشوند»<ref>گیرشمن، همان کتاب، صص ۹۹.۱۰۰.</ref><ref>کتاب مقدس، ارمیای نبی، باب ششم.</ref><ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص 180.</ref>.</blockquote>همین تورات،که رنج و درد یهودان را از ستم آشوریان پنهان نمیکند، در جای دیگری نیز خبر خوش حمله مادیها به نینوا سخن میگوید و پیداست که در دل مردم محنتکشیده آن روز، شادمانی عمیقی از موفقیتهای مادیها به وجود آمده بوده است<ref>کتاب مقدس، کتاب ناحوم، باب دوم</ref>. | |||
هووخشتره ناگزیر شد مدتهای مدیدی ترکتازیهای چپاولگران را تحمل کند سرانجام پادشاه سکاها، مادویس را با تمامی سرکردگان وی به مهمانی فراخواند و پس از مست کردن آنان، همه را به قتل رساند. مورخان در این که آیا واقعاً مدت سلطه سکاها بر مادها بیست و هشت سال طول کشیدهاست و یا کمتر و این که کلاً این گرفتاریها در زمان فرورتیش پیش آمده و یا هووخشتره، اختلاف نظر دارند، ولی واضح است که تحریکات آشوریان به موقع انجام شده و مادویس فرمانده سکاییان، فرزند پارتاتوا یعنی همان سرکردهای بودکه آسارهادون دختر خود را نامزده او کرده بود<ref>زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص ۱۲- ۹۱</ref>. | |||
ابتکار عمل هووخشتره نه تنها [[کشور ایران|ایران]]، بلکه کلیه ملل آسیای غربی و حتی مصر راکه باجگزار سکاها شدهبودند، نجات بخشید و از آن پس دیگر مانع عمدهای در میان نبود تا آشور به انقراض گراییده را از زوال حتمی نجات دهد. به تعبیر درستتر، این کشور در نیمه قرن هفتم قبل از میلاد یعنی تقریباً چهل سال قبل از انقراض، به اوج عظمت رسیدهبود؛ مصر مطیع آن دولت شده بود، ولیدیه خاضع شده بود و دولت عیلام، دشمن موروثی آشور، ویران شدهبود. مملکت وان دیگر جرأت تخطی نداشت. در داخل کشور درخشندگی تمدن مادی به طور برجستهای ظاهر بود، اما برای مردم و سرزمین کوچکی مانند آشور نگهداری آن همه ممالک دشوار، بلکه محال بود. آنان برای آرام نگاه داشتن ملل مغلوب از شیوههای خشن ارعاب و قتل و چپاول استفاده میکردند. ولی با تمامی احوال از زمانی که همسایگان قدرتمند آریایی به میدان آمدند، از شیوههای دیگر، یعنی تزویر و اختلاف و نفاق، نیز بهرهگرفتند<ref>زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۸-۹۴.</ref>. | |||
در نهایت، عصر قدیم به مرحلهای پای میگذاشت که نیروهای توانمند تازهای به میدان آمدهبودند و نه تنها جمعیت قابل اعتنا و روزافزونی برای اقامت و اسکان در سرزمینهای فتح شده داشتند، بلکه مبشر راه و رسمهای جدیدی نیز بودند که مبتنی بر اخلاق و فضیلت و قانونمندی در امور ملکداری بود. جهانبینی و شیوه کشورداری مادها همان است که بعدها تجلی کاملتر و درخشانتر آن را در عصر [[هخامنشیان|هخامنشی]] میبینیم. این جهانبینی بهحقیقت برخاسته از فرهنگ مدنی خاصی بود که ایرانیان متدیّن به وحدانیّت خداوند بی چون، از قرنها و شاید هزارههای پیشتر تجربه کردهبودند و اساس آن بر محترم شمردن انسانها و اعتقادات قومی و مذهبی آنان نهاده شدهبود. این شیوه در واقع ندای انسانی و فریاد ضرورتی بود که برای ایجاد تحولی شگرف بلکه ارائه انقلابی اخلاقی در دنیای قدیم برخاستهبود و خواه ناخواه تفکر مبتنی بر قهر و غلبه و نابرد کردن شهرها و مراکز زندگی و هدم و هتک مردمان را به بوته فراموشی میسپرد. | |||
آشوریان در برابر حملات حسابشده و منظم دو دولت ماد و بابل، که دست به دست هم داده بودند، توانایی ایستادگی نداشتند. مرگ آشور بانیپال در سال ۶۲۶ ق.م و سلطنت کوتاه دو پسر وی که با مدعیان و مخالفان در کشمکش بودند، علائم انقراض حکومت آشور را آشکارتر گردانید. نبوپلسر، حاکم محلی بابل نیز که در همین سال حکومت را در دستگرفتهبود، به دلیل بیحرمتیهای آنان به خدایان شهر خود، درصدد طغیان بود<ref>دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.</ref> و از مساعدتهای دولت ماد استقبال میکرد. پس هر دو دولت، که از آشوریان ستم فراوان دیده بودند، دست به دست هم دادند و با حمله به نینوا و درهم شکستن حصنهای حصینی که داشت، سین شارشکین را با دشواری و دستپاچگی روبه رو کردند. حکمران بابل در حملهای که به مواضع سرحدی آشور کرد توفیقی نیافت، ولی حمله سریع هووخشتره آشوریان را ذلیل کرد<ref>زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۹۹.</ref>. | |||
سرانجام پس از یک سلسله جنگهای خونین دولت آشور خلع سلاح شد و نینوا در پایان محاصرهای طولانی از پای درآمد. تاریخ این واقعه را سال ۶۱۲ ق.م. نوشتهاند. ولی «اوسویوس تاریخ آن را سال اول چهل و سو مین المپیاد معین کرده، پرونیم یک سال پیشتر رفته، [[تورات]] این سال را سال کشتهشدن یوشینا در جنگ با مصریها دانسته، نبونید پادشاه بابل گوید که معبد خزان را پنجاه و چهار سال بعد از انهدام آن از نو بساخت. بنابراین اطلاعات، تاریخ انهدام نینوا را در سال ۶۰۷ ق.م میدانند، بعضی ۶۰۵ و ۶۰۶ ق.م هم مینویسند.»[3]<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص 190.</ref>. | |||
به هرحال آشور پس از این ضربت دیگر کمر راست نکرده و در هنگام تقسیم، به طور اساسی سهم دولت [[ماد]] شد. پس از انقراض دولت ماد نیز به اسم «آثورا» جزو امپراتوری هخامنشی شد و بعدها به دست اسکندر و سلوکیها افتاد. انقراض این دولت مقتدر، آن هم درست چهل سال پس از نابودکردن عیلام موجب حیرت است و نشان میدهد که اساس ان تنها بر قدرت و قوت نظامی بوده و همینکه شمشیرشان شکست، دیگر عاملی وجود نداشت تا آنان را به عنوان دولتی مستقل حفظ کند. | |||
به هرحال آشور پس از این ضربت دیگر کمر راست نکرده و در هنگام تقسیم، به طور اساسی سهم دولت ماد شد. پس از انقراض دولت ماد نیز به اسم «آثورا» جزو امپراتوری هخامنشی شد و بعدها به دست اسکندر و سلوکیها افتاد. انقراض این دولت مقتدر، آن هم درست چهل سال پس از نابودکردن عیلام موجب حیرت است و نشان میدهد که اساس ان تنها بر قدرت و قوت نظامی بوده و همینکه شمشیرشان شکست، دیگر عاملی وجود نداشت تا آنان را به عنوان دولتی مستقل حفظ کند. | |||
بعد از این واقعهکه از مهمترین وقایع دنیای قدیم بود، نبوپلسر بینالنهرین سفلی را تصرف کرد و پسر خود بختالنصر دوم را مأمور تسخیر مصر نمود. او که به دلیل مرگ ناگهانی پدر به بابل بازگشتهبود، دو کرّت دیگر، به صفحات شرقی مدیترانه لشکر کشید و خرابیهای بسیار به بار آورد. ازجمله، صدمات زیادی بر مردم بیتالمقدس وارد کرد و سپاهیان خود را در کشتار و غارت آزاد گذاشت، به نحویکه انعکاس اعمال او در خلال هزارههای متمادی باقی ماندهاست. در تورات آمده است: «پس پادشاه کلدانیان، جوانان ایشان را در خانه مقدس ایشان به شمشیر کشت و بر جوانان، دوشیزگان، پسران و ریشسفیدان ترحم نکرد. او سایر ظروف خانه خدا را از بزرگ و کوچک، خزانههای خانه خداوند،گنجهای پادشاه و سرورانش را تماماً به بابل برد و خانه خد؛ را سوزانید. حصار اورشلیم را منهدم ساخت. همه قصرهایش را به آتش سوزانیدند. جمیع آلات نفیسه آنها را ضایع کردند و بقیةالسیف را به بابل به اسیری برد که ایشان تا زمان سلطنت پادشاهان پارس او و پسرانش را بنده بودند.» | بعد از این واقعهکه از مهمترین وقایع دنیای قدیم بود، نبوپلسر بینالنهرین سفلی را تصرف کرد و پسر خود بختالنصر دوم را مأمور تسخیر مصر نمود. او که به دلیل مرگ ناگهانی پدر به بابل بازگشتهبود، دو کرّت دیگر، به صفحات شرقی مدیترانه لشکر کشید و خرابیهای بسیار به بار آورد. ازجمله، صدمات زیادی بر مردم بیتالمقدس وارد کرد و سپاهیان خود را در کشتار و غارت آزاد گذاشت، به نحویکه انعکاس اعمال او در خلال هزارههای متمادی باقی ماندهاست. در تورات آمده است: «پس پادشاه کلدانیان، جوانان ایشان را در خانه مقدس ایشان به شمشیر کشت و بر جوانان، دوشیزگان، پسران و ریشسفیدان ترحم نکرد. او سایر ظروف خانه خدا را از بزرگ و کوچک، خزانههای خانه خداوند،گنجهای پادشاه و سرورانش را تماماً به بابل برد و خانه خد؛ را سوزانید. حصار اورشلیم را منهدم ساخت. همه قصرهایش را به آتش سوزانیدند. جمیع آلات نفیسه آنها را ضایع کردند و بقیةالسیف را به بابل به اسیری برد که ایشان تا زمان سلطنت پادشاهان پارس او و پسرانش را بنده بودند.» | ||
هووخشتره با تیزبینی و درک قوی سیاسی میدانست که بهتر است در تقسیم سرزمینهای بازمانده از آشور، تنها به گرفتن حدودی قناعت ورزد که مجاور سرزمین ماد بود، چون اداره مناطق شرقی دریای مدیترانه را متعذر میدید. اما بعدها تلاش زیادی برای به زانو درآوردن دولت لیدی به کار بست و از این جهت معلوم میشود که به طور واقعبینانه، توسعه متصرفات دولت مترقّی و رو به رشد خود را به سمت بحرالجزایر (دریای اژه) مفیدتر میشمرده است. این لشکرکشی که گویا قریب پنج سال طول کشید به این دلیل که لیدیها همه امکانات خود را علیه مادها به کارگرفتند، به توقف انجامید، چه نخست این که، لیدیان در خانه خود میجنگیدند و مادیها از پایگاههایشان فاصله بسیار داشتند. دیگر این که، دولت لیدی عدهای از سپاهیان یونانی راکه دارای اسلحه سنگین بودند اجیر کرده بود و آنان در فنون جنگی بسیار ماهر بودند و سهدیگر آنکه سوارهنظام لیدی تفوق خیره کنندهای داشت | هووخشتره با تیزبینی و درک قوی سیاسی میدانست که بهتر است در تقسیم سرزمینهای بازمانده از آشور، تنها به گرفتن حدودی قناعت ورزد که مجاور سرزمین [[ماد]] بود، چون اداره مناطق شرقی دریای مدیترانه را متعذر میدید. اما بعدها تلاش زیادی برای به زانو درآوردن دولت لیدی به کار بست و از این جهت معلوم میشود که به طور واقعبینانه، توسعه متصرفات دولت مترقّی و رو به رشد خود را به سمت بحرالجزایر (دریای اژه) مفیدتر میشمرده است. این لشکرکشی که گویا قریب پنج سال طول کشید به این دلیل که لیدیها همه امکانات خود را علیه مادها به کارگرفتند، به توقف انجامید، چه نخست این که، لیدیان در خانه خود میجنگیدند و مادیها از پایگاههایشان فاصله بسیار داشتند. دیگر این که، دولت لیدی عدهای از سپاهیان یونانی راکه دارای اسلحه سنگین بودند اجیر کرده بود و آنان در فنون جنگی بسیار ماهر بودند و سهدیگر آنکه سوارهنظام لیدی تفوق خیره کنندهای داشت<ref name=":0">پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۸.</ref>. | ||
باری، نبرد به دلیل کسوفی که روی داد، و معروف است که تالس میلتی آن را پیشبینی کردهبود، به صلح انجامید و با پادرمیانی سوبنیوس «پادشاهکیلیکیه» و بختالنصر، پادشاه بابل، مقرر شد که رود هالیس (قزلایرماق کنونی) سرحد دولتین گردد | باری، نبرد به دلیل کسوفی که روی داد، و معروف است که تالس میلتی آن را پیشبینی کردهبود، به صلح انجامید و با پادرمیانی سوبنیوس «پادشاهکیلیکیه» و بختالنصر، پادشاه بابل، مقرر شد که رود هالیس (قزلایرماق کنونی) سرحد دولتین گردد<ref name=":0" />. | ||
البته هووخشتره به فتح اشور و بینالنهرین شمالی اکتفا نکرد و به تعبیر هرودوت تعدادی از استانهای ایران را نیز به ماد ملحق ساخت. بخشهای مزبور عبارتند از: هیرکانی (گرگان) و پارت و همچنین منطقه بلخ، «بدین طریق حدود دولت ماد در صفحات شمال خاوری محتملاً دشت قرهقوم در ترکمنستانکنونی و حتی آمودریا بودهاست که در آنجا مادها طبق گفته کتزیاس با سکاها رو به رو شدند. پارس و عیلام در شمار حکومتهایی بود که در تحت اطاعت و انقیاد ماد قرار داشت | البته هووخشتره به فتح اشور و بینالنهرین شمالی اکتفا نکرد و به تعبیر هرودوت تعدادی از استانهای [[کشور ایران|ایران]] را نیز به [[ماد]] ملحق ساخت. بخشهای مزبور عبارتند از: هیرکانی (گرگان) و پارت و همچنین منطقه بلخ، «بدین طریق حدود دولت ماد در صفحات شمال خاوری محتملاً دشت قرهقوم در ترکمنستانکنونی و حتی آمودریا بودهاست که در آنجا مادها طبق گفته کتزیاس با سکاها رو به رو شدند. پارس و عیلام در شمار حکومتهایی بود که در تحت اطاعت و انقیاد ماد قرار داشت<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۰.</ref>.» | ||
دیاکونوف در دنباله سخن میافزاید که هووخشتره ناگزیر بود که برای ادامه جنگ با لیدی، مدت زمانی، تمامی ارمنستان یا به عبارت دیگر «سرزمین اورارتو» را در تحت تصرف خود داشتهباشد. بدینگونه قسمتهای مهمی از قفقازیه نیز جزو این دولت بزرگ قرار گرفتهاست | دیاکونوف در دنباله سخن میافزاید که هووخشتره ناگزیر بود که برای ادامه جنگ با لیدی، مدت زمانی، تمامی ارمنستان یا به عبارت دیگر «سرزمین اورارتو» را در تحت تصرف خود داشتهباشد. بدینگونه قسمتهای مهمی از قفقازیه نیز جزو این دولت بزرگ قرار گرفتهاست<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۲.</ref>. پس از این جنگها، آلیات پادشاه لیدی، دختر خود را به فرزند هووخشتره داد و او که کمی بعد جانشین پدر شد، به نام آستیاگس (ایختوویگو = آژیدهاک) زمام امورکشوری مهم و مشهور را در دستگرفت. | ||
معروف است که چهارمین و آخرین پادشاه ماد، درخشندگی شخصیتی و قدرت رهبری پدر خود را نداشت. چه، مورخان بهحق هووخشتره را یکی از سرداران نامی جهان و از رهبران مواقع مهم تاریخ میشمارند. زمان سلطنت آژیدهاگ را از ۵۸۵ تا ۵۵۰ ق.م میدانند و میتوان باور داشت که این مدت به طور عمده در آرامش و صلح گذشتهاست. دلایل این کار نیز تا حدی روشن است، زیرا اگر او میخواست با دولتهای لیدی و بابل به جنگ برخیزد، هر دو توانایی کافی برای حفاظت سرحدات خویش را داشتند. آلیات، پدر زن آژیدهاگ، نیز با فرزند خویش کرزوس درسهای مهمی از منازعه پنج شش ساله با مادیها گرفته بودند و با اجیر کردن . | معروف است که چهارمین و آخرین پادشاه ماد، درخشندگی شخصیتی و قدرت رهبری پدر خود را نداشت. چه، مورخان بهحق هووخشتره را یکی از سرداران نامی جهان و از رهبران مواقع مهم تاریخ میشمارند. زمان سلطنت آژیدهاگ را از ۵۸۵ تا ۵۵۰ ق.م میدانند و میتوان باور داشت که این مدت به طور عمده در آرامش و صلح گذشتهاست. دلایل این کار نیز تا حدی روشن است، زیرا اگر او میخواست با دولتهای لیدی و بابل به جنگ برخیزد، هر دو توانایی کافی برای حفاظت سرحدات خویش را داشتند. آلیات، پدر زن آژیدهاگ، نیز با فرزند خویش کرزوس درسهای مهمی از منازعه پنج شش ساله با مادیها گرفته بودند و با اجیر کردن . | ||
| خط ۶۵: | خط ۵۲: | ||
منابع تاریخی به نحو محسوسی حکایت از آن دارند که بین او و آژیدهاگ کشمکشهایی بوده است. لوحههای به جای مانده از نبونید پر از آگاهی درباره آثار عتیقه بابل و استوانههایی است که در ویرانههای معابد قدیم شهر میتوان یافت و به طور اجمال اشارهای نیز به لشکرکشی، پادشاه کرده است و معلوم میکند که اگر کوروش بر آژیدهاگ خروج نکردهبود، جنگ ماد و بابل ادامه مییافت. | منابع تاریخی به نحو محسوسی حکایت از آن دارند که بین او و آژیدهاگ کشمکشهایی بوده است. لوحههای به جای مانده از نبونید پر از آگاهی درباره آثار عتیقه بابل و استوانههایی است که در ویرانههای معابد قدیم شهر میتوان یافت و به طور اجمال اشارهای نیز به لشکرکشی، پادشاه کرده است و معلوم میکند که اگر کوروش بر آژیدهاگ خروج نکردهبود، جنگ ماد و بابل ادامه مییافت. | ||
در منابع آمدهاست که آژیدهاک فرزند پسری نداشت و طبق گفته کتزیاس قرار بود که سلطنت وی به دامادش سپتاما برسد. این نام خانوادگی [ | در منابع آمدهاست که آژیدهاک فرزند پسری نداشت و طبق گفته کتزیاس قرار بود که سلطنت وی به دامادش سپتاما برسد. این نام خانوادگی [[زرتشت]] است و جالب است که عقاید پیغمبر ایرانی، از هر کجای کشور که برخاسته باشد، در بین مادیها و پارسها و مردم ایران شرقی و آسیای میانه طرفدارانی بسیار یافتهبود و «برای تمام [[کشور ایران|ایران]] اهمیت فوقالعادهای داشت<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۳.</ref>.» | ||
تقدیر این بود که بر اساس نوشته مورخ دیگر یونانی، هرودوت، امپراتوری وی نصیب نواده او، کوروش دوم شود که از سال ۵۵۷ ق.م. در مناطق پارس و انزان حکومت میکرد و از میان بازماندگان جدّ مادریش، هووخشتره، شایستهترین فردی بودکه میتوانست آرمانهای بلند وی را دنبال و تکمیلکند. اینکه این جابجایی بزرگ قدرت بی هیچگونه درگیری بزرگی انجام شده، دلیل دیگری، است که مردمان ماد و پارس با یکدیگر پیوند بسیار داشتهاند و خاصه رجال دربار آژیدهاگ را به داشتن منزلتی مطمئن در دربار شاه جدید امیدوار میساخته است<ref>زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۳.</ref>. | |||
میراث عمدهای که پس از انتقال مرکز قدرت از [[هگمتانه]] به پارسه برای [[کشور ایران|ایران]] باقی ماند، بدون شک همان وارث برجسته این خاندان، کوروش بود؛ چرا که این پادشاه هخامنشی نه فقط تربیت و فرهنگ دربار [[ماد]] را از طریق مادرش ماندانا آموخته بود، بلکه در عین حال تمام سنتها و آداب حکومت دیااکوئیان را نیز همراه قلمرو آستیاگ در حوزه اختیار خویش درآوردهبود. به علاوه این نکته جالب که مغان ماد و کاهنان قوم پارس همچنان مجری و ناظر اداب و مراسم دینی باقی ماندند، نشان میدهد که طوایف ماد و پارس با آنکه طی چندین قرن از سایر طوایف ایرانهوئجه جدا شده بودند، همچنان مراسم و عقاید دیرینه خود را نگه داشته بودند و آداب و اصول هر دو قوم چنان مشترک و مشابه بود که اجرای مراسم دینی طوایف پارسی هم به وسیله کاهنان قبایل ماد به عمل میآمد<ref>زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۸- ۱۰۷.</ref>. | |||
=== [[هخامنشیان]] === | |||
با ملاحظه وسعت دولت ماد در عصر هووخشتره اگر آن را دولتی جهانی بدانیم و امپراتوری جانشین آن، [[هخامنشیان|هخامنشی]] را دومین قدرت بزرگ [[آریاییان|آریایی]] مشرق زمین به حساب آوریم اشتباه نخواهد بود. گسترش یافتن پارس، از وقایع مهم تاریخ قدیم است. پارسیان دولتی تأسیس کردند که جهان کهن را بهاستثنای دو ثلث یونان در تحت تسلط خود درآورد و مدت دو قرن و نیم با افکار و آرمانهای ارزشمند انسانی خود مردمان را راه برد، رسم و راههای جدیدی بنا نهادکه تا آن روز یگانه و بینظیر بود و بعدها نیز شاید هیچگاه همانندی پیدا نکرد. وقتی هم که آن دولت عظیم رو به زوال آورد به دست فاتح سعادتمندی، که فقط مرد رزم بود از پای درآمد. از خوش اقبالیهای این سرباز فاتح آن بود که در برابر مرد ضعیف و زبون و جبونی قرار گرفته بود و در جنگی که به مثابه یک نبرد تن به تن بود او را هلاک کرد. با این همه پارسیان از تاریخ خارج نشدند، بلکه در مدت دو هزار و چند صد سال، مکرر بلندیها و پستیها را پیمودند و مدام از اوج به حضیض و از حضیض به اوج رسیدند. این استکه نام آنان از عهد قدیم تا امروز در بیرون از مرزهای [[کشور ایران|ایران]]، به صورت پارس یا فرس، قائممقام نام [[کشور ایران|ایران]] شدهاست<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۶.</ref>. | |||
درباره زمان ورود [[پارسیان]] به سرزمینی که بعدها مسکن مألوف ایشان و همراهان آنها از دیگر اقوام آریایی گشت به طور محقق نمیتوان اظهارنظر کرد. آنچه در این باره در مبحث مادیها گفته شد، بیگمان در مورد پارسیها نیز صحیح است، چه، این دو قوم یگانه، همواره در کنار هم بودهاند و در طول حرکتهای تاریخی خرد و مهاجرتی، که محتملاً مدیدی به طول انجامیده دوش به دوش یکدیگر میزیستهاند<ref>جنیدی، فریدون(۱۳۷۴)، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، تهران: چاپگیتی. ج ۲، ص ۱۶۶</ref>. کتیبههای آشوری از سده نهم پیش از میلاد نام آمادای و پارسراً و پارسوماش را ثبتکردهاند. یکی از سلاطین آشورکه در قرن ۹ ق. م. سلطنت داشته، افتخار میکند که بیست و هفت نفر از پادشاهان پارسوا را مطیع نموده و نیز معلوم است که در زمان سارگن شلم نصر پادشاه آشور (۷۳۱ -۷۱۳ ق. م.) و نیز در زمان آشورهادون (تا ۶۶۷ ق. م.) پادشاهان یا بهتر است گفته شود رؤسای قبایل پارس دستنشانده آنها بودند<ref>پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۶۰.</ref>. | |||
با اوجگیری اقتدار مادیها و ضعف روزافزون توان آشوریها، پارسیان نیز حمایت مادیها را پذیرفتند و سود خود را کماکان در همراهی با برادران هم نژادشان دیدند. این وضع، چنانکه در مبحث تاریخ [[ماد]] ذکر شد، تا حوالی سال ۵۵۰ ق .م. ادامه یافت، تا اینکه بنا بر روایات، در آن سال کوروش سوم نواده آژیدهاگ بر پدربزرگ خود شورید و پس از نبردهای مختصری توانست قلبهای سپاهیان و سرداران مادی را به سوی خود برگرداند و با ورود به هگمتانه، وحدت اساسی هر دو قوم را در زیر لوایی واحد اعلام کند. آنچه از کتیبه [[بیستون]] [[داریوش]] دانستهمیشود، این است که پیش از کوروش بزرگ شش تن دیگر به عنوان شاه پارس شناختهشدهاند که همه از فرزندان [[هخامنشیان|هخامنش]] جدّ این خانوادهاند. شاهان مزبور به ترتیب عبارتند از: | |||
# چیش پش؛ | |||
# کمبوجیه؛ | |||
# [[کورش|کوروش]]؛ | |||
# چیشپش؛ | |||
# [[کورش|کوروش]]؛ | |||
# کمبوجیه؛ | |||
# کوروش سوم (بزرگ). | |||
هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه میشمارد که شش طایفه از آنها شهری و دهنشین (ساکن) بودهاند که اسامی آنها عبارت است از: پاسارگادیها، مَرّفی، ماسپیانها، پانتالیها، دروزیها، گرمانها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتیها، مردها، دروپیکها و دائنها تشکیلمیدادند | هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه میشمارد که شش طایفه از آنها شهری و دهنشین (ساکن) بودهاند که اسامی آنها عبارت است از: پاسارگادیها، مَرّفی، ماسپیانها، پانتالیها، دروزیها، گرمانها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتیها، مردها، دروپیکها و دائنها تشکیلمیدادند<ref>مشکور، محمد جواد(۱۳۴۳)، ایران در عهد باستان، تهران: اشرفی، ص ۱۶۶-۱۶۴</ref>. به عقیده هرودوت، [[هخامنشیان]] از طایفه پاسارگادیها هستند و از نجیبترین و مهمترین خاندانهای پارسی محسوب میشدند. | ||
شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمانها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پیافکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون ادارهکند. روشهای مملکتداری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوههای حکومتی دولتهای پیش از خودشان نداشت و بیتردید میتوان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راههای اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمیکردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم میداشتند. بیان درستتر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمینهای با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را میپوشیدند، به معابدشان پای مینهادند و همانند خود آنان به عبادت میپرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهانبینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند | شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمانها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پیافکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون ادارهکند. روشهای مملکتداری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوههای حکومتی دولتهای پیش از خودشان نداشت و بیتردید میتوان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راههای اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمیکردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم میداشتند. بیان درستتر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمینهای با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را میپوشیدند، به معابدشان پای مینهادند و همانند خود آنان به عبادت میپرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهانبینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند<ref>رومن گیرشمن، همانکتاب، ص ۱۳۴.</ref>. | ||
اصل مسئله در نظر هخامنشیان این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالیتر برسانند، حرمتهای آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیریهای کوروش و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدنهای قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازهای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بینالنهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی خلیج فارس بود | اصل مسئله در نظر [[هخامنشیان]] این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالیتر برسانند، حرمتهای آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیریهای کوروش و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدنهای قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازهای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بینالنهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی [[خلیج فارس]] بود. | ||
اگر پارسیان بر سر لجاجت و کینهتوزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشههای خود بر شکستخوردگان بر میآمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن میگفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمیترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگهای قدیم محفوظ بماند | اگر [[پارسیان]] بر سر لجاجت و کینهتوزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشههای خود بر شکستخوردگان بر میآمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن میگفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمیترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگهای قدیم محفوظ بماند<ref>رومن گیرشمن، همانکتاب، صص ۱۳۶-۱۳۵.</ref>. | ||
تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی میکردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت میگذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود میپنداشتند. پیروزیهای سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطرههای آنان در هالهای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمانبندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت میشناختند و خراج مربوط را میپرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند. | تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی میکردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت میگذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود میپنداشتند. پیروزیهای سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطرههای آنان در هالهای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمانبندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت میشناختند و خراج مربوط را میپرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند. | ||
بدیهی است که هخامنشیان در اصول مملکتداری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگتر آنان محسوب میشدند و در امور کشورداری برآنان حقتقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولتهای مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست هخامنشی درآمدند، شماری از رسم و راههای کشورداری را به هخامنشیان آموختند. درست استکه عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سههزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شدهبود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی ماندهبود، کافی بود که سلطه فوری هخامنشیان را امکانپذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بیشک هخامنشیان قوم تازهای را که در خود مستحیل ساختهبودند، سخت عزیز میشمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیشپش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب میکردند. | بدیهی است که [[هخامنشیان]] در اصول مملکتداری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگتر آنان محسوب میشدند و در امور کشورداری برآنان حقتقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولتهای مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست [[هخامنشیان|هخامنشی]] درآمدند، شماری از رسم و راههای کشورداری را به [[هخامنشیان]] آموختند. درست استکه عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سههزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شدهبود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی ماندهبود، کافی بود که سلطه فوری [[هخامنشیان]] را امکانپذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بیشک [[هخامنشیان]] قوم تازهای را که در خود مستحیل ساختهبودند، سخت عزیز میشمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیشپش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب میکردند. | ||
مردمی چنین باتدبیر از پادشاهی کوچک گمنامی، که در دامنههای جنوب غربی [[کشور ایران|ایران]] مستقر بود، بیرون آمدند و امپراتوری وسیعی را در دوران یک نسل به وجود آوردند که نه تنها شأن و شوکت پیشینیان خود را حفظ کرد، بلکه چون بنای آن بر تخریب نبود و در صدد خونریزی و نابودکردن سرزمینهای دیگر برنمیآمد، توانست جایگاه هر یک از اقوام تابع خود را نیز در همان موقعیتی که بودند، محفوظ نگاه دارد. چنانکه [[همدان]] نه تنهامحفوظ ماند، بلکه همچنان به صورت پایتخت باقی بود و عمال مادی هم در مشاغل خود باقی ماندند. یادآورشدیم که انتقال قدرت از ماد به هخامنشیان چنان مخفیانه صورتگرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه میکرد<ref>هرار، کلمان(۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر، ص ۷۲-۷۱.</ref>. | |||
چنانکه اشارت رفت، نظیر همین امر برای حوزههای مدنی دیگر روزگار اعم از شوش، بابل، سارد و مصر و غیره پیش آمد و حکومت جهانی [[پارسیان]]، [[کشور ایران|ایران]] را به صورت پل ارتباطی و حد واسط تمدنهای شرق و غرب درآورد. آنگاه که کوروش سواحل مدیترانه و آسیای صغیر و سرزمین پرآوازه لیدی را از سمت غرب تسخیر کرد، به فکر بخشهای شرقی کشور افتاد و متصرفات [[مادها]] را، که به رود آمودریا رسیده بود، توسعه داد و تا آن سوی سیر دریا و نواحی سغد و فرغانه و پامیر، که شاید جایگاه زندگی نخستین اجداد او و دیگر [[آریاییان|آریاییان ایران]] بود، رسانید. | |||
در این اوقات، بابل شهری بلندآوازه بود که پس از انهدام آشور، بخش عمده متصرفات آن دولت و نیز ثروت و مکنت شهرهایش را در خود گرد آوردهبود. طرز تسخیر این شهر که بدون خونریزی عمدهای انجام پذیرفت، نشان میدهدکه آوازه جهانداریکوروش همه جا راگرفته بود و سیران و خاصه کاهنان بابل، مقاومت مهمی در پذیرش فاتح جدید نکردند. شهر به آسانی تصرف شد و کوروش به همه آنچه که وعده داده بود، عمل کرد. حقوق اجتماعی کلیه مردم را محترم شمرد، به تمدن و فرهنگ قدیمی و مقدسات مذهبی مردم بابل احترام گذاشت و مانند سلاطین روم، خدای بابلیان را لمس کرد و در همان نخستین سال فرمانروایی، فرمانی صادر کرد که ازادی قوم یهود را اعلام مینمود. به آنان اجازه داد به موطن اصلی خود، بیتالمقدس، بروند و باقیمانده داراییهای خود را با خود برگیرند و معابدشان را از نو بسازند<ref>هاشمی، ابوالقاسم (۱۳۶۷)، تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: (بینا) ، ج ۱. ص ۱۱۹-۱۱۸.</ref>. | |||
الطافکوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل میزیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلیشان شدند، به زودی با همکیشان ساکن در فلسطین دچار دشواریهای تازهای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکشهای داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کردهاست. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواستهاست خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیشپش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفتهاست، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیلهای بودهاست. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خونریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، که آوازهای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود. | شادمانی یهودیان از فرمان کوروش در کتابهای دینی آنان منعکس شدهاست، چنانکه میخوانیم: <blockquote>«کوروش پادشاه پارس چنین میفرماید: یهوه خدای آسمانها، جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرمودهاست که خانهای برای وی در اورشلیم، که در یهوداست، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد. او به اورشلیم که در یهوداست برود و خانه یهوه که خدی اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید<ref>کتاب مقدس، کتاب عزرا، باب اول.</ref>.»</blockquote>اشعیا گوید: «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته، چنین میگوید: من یهوه هستم و همه چیز را آفریدهام. درباره اورشلیم میگوید معمور خواهد شد و درباره شهرهای یهوداکه بنا خواهند شد... و درباره کوروش میگویدکه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید<ref>کتاب مقدس، کتاب اشعیاء، باب ۴۴.</ref>.» اشعیا متعاقباً میافزاید: <blockquote>«خداوند به مسیح خویش، یعنی به کوروش، میگوید من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امتها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. تا درها را به روی وی بازکنم و دروازهها به روی او دیگر بستهنشود. چنین میگوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جایهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل میباشم و تو را به اسمت خواندهام ... هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو رابستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست<ref>کتاب مقدس، کتاب اشعیاء، باب ۴۵.</ref>.»</blockquote>الطافکوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل میزیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلیشان شدند، به زودی با همکیشان ساکن در فلسطین دچار دشواریهای تازهای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکشهای داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کردهاست. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواستهاست خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیشپش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفتهاست، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیلهای بودهاست. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خونریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، که آوازهای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود. | ||
از الواح بابلی چنین بر میآید که کوروش نهتنها خدایان بابل را محترم میداشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی میشمرده و دستور داده بود بتهای شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز ایران شمرده شده است | از الواح بابلی چنین بر میآید که کوروش نهتنها خدایان بابل را محترم میداشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی میشمرده و دستور داده بود بتهای شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز [[کشور ایران|ایران]] شمرده شده است<ref>حسن پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۳۹۲-۳۸۶.</ref>. | ||
در باب خصال کوروش میتوان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل میجست. با شکستخوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم میشمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتلعام نمیکرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و میتوان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجاتدهنده و پیامبر یاد شدهاست. | در باب خصال کوروش میتوان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل میجست. با شکستخوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم میشمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتلعام نمیکرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و میتوان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجاتدهنده و پیامبر یاد شدهاست. | ||
دومین پادشاه بزرگ سلسله هخامنشی کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و پارت و کرمان بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورشهایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شدهبود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارسها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئههای آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد.کمبوجیه بر خلاف پیشبینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت | دومین پادشاه بزرگ [[هخامنشیان|سلسله هخامنشی]] کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و پارت و [[کرمان]] بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورشهایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شدهبود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارسها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئههای آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد. کمبوجیه بر خلاف پیشبینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت<ref>دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۸-۱۱۷</ref>. کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبهای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه: | ||
کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبهای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه : | |||
[[پاسارگاد]] (آرامگاه کوروش)؛ | |||
[[پاسارگاد]] (طرح بازسازی دیولافوا)؛ | |||
تعریف فراوان کرده و پادشاه [[کشور ایران|ایران]] را به رتبه و مقام الاهه نیت(NEYT) ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را ذکر کردهاست. از کتیبه او جاگررسنت استنباط میشود که کمبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس فرعون بر تخت صورت میگرفت، انجام داد. این کارها طبعاً برای آن بود که به فرمانروایی خود در مصر صورت قانونی و مشروع بدهد. | |||
شاه ایران همان روش سیاست ملایم و آرام پدر را تعقیب کرد و پس از دفع مقاومت مسلحانه مصریان از ویرانی آن کشور و قتلعام مردم امتناع ورزید و حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت<ref>دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۹.</ref>. کمبوجیه تصمیم گرفت بخش دیگری از ایالات آفریقا را به تصرف خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا تنها با میل و اراده خویش به اطاعت و انقیاد او درآمدند و اگر در نظر گرفته شود که منطقه قرطاجنه (کارتاژ = تقریباً تونس کنونی) نیز با قبول اطاعت فنیقیان، فرمانروایی ایرانیان را بر خود پذیرفتهبودند و در این هنگام به ارتش [[کشور ایران|ایران]] برای ایجاد امنیت در سواحل جنوبی دریای مدیترانه کمک میرسانیدند، میتوانگفت چنانکه بعدها داریوش ادعا کرد: نیزه مرد پارسی تا سرزمینهای دور رفتهاست. | |||
در این هنگام، کمبوجیه در صدد برآمد که به بخشهای جنوبیتر آفریقا و از جمله حبشه لشکرکشی کند. <blockquote>«منابع یونانی،که شاید تحت تأثیر و تحریک منابع مصری قرارگرفتهبودند، نقل میکنند که سفر جنگی به حبشه- که شخص پادشاه فرمانده آن بود- منجر به شکست گردید. سپاهیان آذوقه نداشتند و در مراجعت، قسمت اعظم افراد از بین رفتند. معهذا دلایلی در دست است که میرساند پارسیان به نبطه رسیدهبودند؛ زیرا پس از این عهد، دیگر ذکری از این حکومت در منابع تاریخی به میان نمیآید. شهری به نام زوجه کمبوجیه- مروئه- بنا نهادهشد و این امر هم ثابت میکند که سفر جنگی مورد بحث، چنانکه بعضی منابع آن را نکبتبار معرفی میکنند، نبودهاست<ref>رومنگیرشمن، همان کتاب، صص ۱۴۹-۱۴۸.</ref>.»</blockquote>بردیا و قتل او به دستکمبوجیه حسب انتخاب پدر، والی پارثه،گرگان، باختر و خوارزم بود. (کتیبه [[بیستون]]، بند ۳۵). | |||
کوروش غیر از کمبوجیه پسری داشت به نام «بردیا»،که برادر تنی کمبوجیه بود<ref>کتیبه بیستون بند ۱ ستون ۱، به نقل از شارپ، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۵.</ref>. وی بر اسم او در آثار مختلف چنین نوشته شده است: درکتیبه [[بیستون]] ستون ۱ بند ۱۰:«بردیا» در نسخه بابلی همانکتیبه «برزیا» هرودوت از او به عنوان بردیا نام برده و اشیل، مصنف یونانی، در تصنیف خود موسوم به «پارسیها» رفردیس نامیده و کتزیاس، او را «نای نک ساریس» و گزنفون «تانااکسارس» نامیدهاند. بنابراین معلوماست که مورخین یونانیایناسم راتصحیف کردهاند و اسم او بردیا بوده است<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۴۸۱.</ref>.در باب واقعه بردیا دو سند مهم وجود دارد؛ یکی سند رسمی و درباری یعنیکتیبه بیستون و دیگری تاریخ هرودوت که دارای تناقضاتی است. در ابتدا قول و روایت هرودوت را بیان میکنیم: | |||
«وی (کمبوجیه) درگذشته نیز عقل چندان صحیحی نداشت، اولین جنایت او این بود که برادر خود بردیا را،که با هم از یک پدر و مادر بودند، به قتل رسانید. این برادر را از مصر به پارس فرستادهبود و علت آن حسادتی بودکه به او میورزید؛ زیرا از بین تمام پارسها او تنها کسی بود که توانسته بود کمانی را که پادشاه حبشه به ایختیوفاژها داده بود، تا دو انگشت به آخر مانده بکشد. هیچ یک دیگر از پارسها نتوانستهبودند این عمل را انجام دهند. وقتی بردیا به پارس مراجعت میکرد، کمبوجیه در خواب دید که چاپاری از راه رسید و خبر داد که بردیا بر تخت سلطنت جلوس کرده و سر او به آسمان رسیده است وی بر خود بیمناک شد و ترسید که مبادا برادرش او را بکشد و سلطنت را به چنگ آورد. پس پرگزاسپ را،که مورد اعتماد و بیش از تمام پارسها به وی وفادار بود، به پارس فرستاد تا او را هلاک کند. پرگزاسپ به شوش رفت و بردیا را کشت. بعضی میگویند او را به بهانه شکار با خود برد و بعضی دیگر میگویند که وی را به دریای اریتره برده و در امواج آب افکند<ref>تاریخ هرودوت، ترجمه دکتر هادی هدایتی، ج ۳، بند ۳۰، صص ۴-۱۳۳</ref>. | |||
مطابق کتیبه [[بیستون]] (ستون ۱، بند ۱۰) داریوش شاه گوید: <blockquote>«این (است) آنچه به وسیله منکردهشد پس از آن که شاه شدم.کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود، بردی نام، از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت. به مردم معلوم شد که بردی کشته شدهبود. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد. وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد، هم در پارس و هم در ماد و هم در سایر کشورها.» </blockquote>بنابراین با مقایسه "تاریخ هرودوت" و "کتیبه بیستون" مشخص میشود که نظریه هرودوت، مبنی بر آنکه بردیا در سفر جنگیکمبوجیه به مصر با او بوده است و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را که شرح میدهد، کاملاً بیاساس است. | |||
بین نوشتههای هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را "آمیتیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشتهاست. | کتزیاس شرح قضیه را طوری دیگر نوشته است. مورخ مذکور میگوید: تای نک سارسس، برادر کمبوجیه، مغی را که نامش سپنتدات بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کمبوجیه رفت وگفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد. اگر میخواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید که نخواهد آمد.کمبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده، در آمدن عجله نکرد... و پس از احضار سوم روانه گشت. کمبوجیه در صدد کشتنش برآمد. مادر کمبوجیه، آمیتیس، از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار به تأخیر افتاد، ولی کمبوجیه همواره در صدد بود که مانع را برطرف کرده، نقشه خود را اجرا کند. در این احوال سپنت دات که مغ بود به کمک او آمد. توضیح آنکه سپنتدات شباهت بسیار به شاهزاده داشت و به کمبوجیه گفت شاهزاده را بکشد. سپس او لباس شاهزاده را خواهد پوشید به طوریکه هیچکس متوجه نشود که وی به قتل رسیدهاست."' تا آن که روزی خواجهای «تیبه ته» نام که به حکم مغ مجازات شدهبود، گریخته نزد مادر کمبوجیه، آمیتیس، رفت و سر را فاش کرد. او از کمبوجیه خواست که مغ مزبور را به وی تسلیم کند. کمبوجیه امتناع ورزید و آمیتیس علناً کمبوجیه را نفرین کرده و خود، زهر خورد و مرد. کمبوجیه از نفرین مادر سخت متأثر گردید و خواست اثر آن را بگرداند. با این مقصود امر کرد حیوانات زیاد قربانیکردند، ولی خون حیوانات جاری نشد و کمبوجیه از این قضیه به وحشت افتاد. چندی بعد «رکسانه» زن شاه، طفلی زایید که سرنداشت. کمبوجیه غیبگوها را جمع کرده تعبیر آن را پرسید.گفتند:<blockquote>"تو پسری نخواهی داشت که جانشین تو گردد".</blockquote>پس از آن کمبوجیه شکل مادر خود را در بیداری دید و مادرش به او گفت: <blockquote>" زود باشدکه به جزای عمل خود برسی ".</blockquote>شاه که در آن زمان در بابل بود، روزی چوبی را قطع میکرد و در این حال کارد به ران او آمده زخمی برداشت که بعد از یازده روز رنج و تعب شدید، از آن درگذشت<ref>پیرنیا، حسن. تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، ص ۴۸۳.</ref>." بین نوشتههای هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را "آمیتیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشتهاست. | ||
از مقایسه دو روایت معلوم میشود همه نوشتههای کتزیاس در این باب بیشتر به داستانگویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمیشناسند و به دنیا آمدن طفل بیسر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه اینگفتهها، شاخ و برگهای داستانی است. | از مقایسه دو روایت معلوم میشود همه نوشتههای کتزیاس در این باب بیشتر به داستانگویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمیشناسند و به دنیا آمدن طفل بیسر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه اینگفتهها، شاخ و برگهای داستانی است. | ||
==== قیام بردیای دروغین و حکومت وی ==== | ==== قیام بردیای دروغین و حکومت وی ==== | ||
در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه بیستون از داریوش است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت استکه به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شدهاست. | در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه بیستون از داریوش است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت استکه به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شدهاست. این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل میکنیم: | ||
این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل میکنیم: | |||
روایت داریوش در مورد قیام گئوماته (کتیبه بیستون، ستون ۱، بند ۱۱): | روایت داریوش در مورد قیام گئوماته (کتیبه بیستون، ستون ۱، بند ۱۱): | ||
| خط ۱۷۷: | خط ۱۳۲: | ||
هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشتهبود. آنگاه من با چند مرد آنگئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیکیووتیش» نام در سرزمینی «نیسای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود. | هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشتهبود. آنگاه من با چند مرد آنگئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیکیووتیش» نام در سرزمینی «نیسای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود. | ||
(بند ۱۴): داریوش شاهگوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شدهبود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاههایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاهها و رمهها و غلامان و خانههایی را که گئومات مغ ستاندهبود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را برداشته شدهبود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد | (بند ۱۴): داریوش شاهگوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شدهبود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاههایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاهها و رمهها و غلامان و خانههایی را که گئومات مغ ستاندهبود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را برداشته شدهبود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد<ref>به نقل از شارپ، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۹-۳۶.</ref>. | ||
(ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاهگوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی میخواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا» | (ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاهگوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی میخواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا»(Intaphernes) نام پسر «وایسپار» پارسی، «اوتان»( Otanes) نام پسر «ثوفر» پارسی، «گئوبروو»(Gobryas) نام پسر «مردونیی»(Mardonius) پارسی، «ویدرن»(Hydarnes) نام پسر «پگابیگ ن» پارسی، «بگ بوخش»(Megabyzus) نام پسر «داتو و ه ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر «و ه و ک» پارسی. | ||
(بند ۱۹): داریوش | (بند ۱۹): داریوش شاه گوید: تو که از این پس شاه خواهی بود، دودمان این مردمان را نیک نگهداریکن<ref>به نقل از شارپ، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، ص 73-72.</ref>.بنابراین از کتیبه بیستون چنین مستفاد میشود که اولاً نام مغ مزبور،گئومات بودهاست. | ||
دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر میداند. سوم آنکه مرگ کمبوجیه را به سبب خودکشی میشمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین ماد میخواند. | دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر میداند. سوم آنکه مرگ کمبوجیه را به سبب خودکشی میشمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین ماد میخواند. | ||
| خط ۱۹۱: | خط ۱۴۶: | ||
نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که میگوید هرکسی بعد از من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمانها یعنی هفت خاندانیکه به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند. </blockquote>روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته | نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که میگوید هرکسی بعد از من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمانها یعنی هفت خاندانیکه به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند. </blockquote>روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته | ||
(بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرتآور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند. | (بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرتآور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند[8]. کمبوجیه یکی از این دو نفر را به سمت ناظر، مأمور اداره اموال خود کردهبود و همین شخص بود که توطئه را طرح کرد[9]. این شخص متوجه شدهبود که مرگ بردیا را از مردم پنهانکردهبودند و فقط تعداد کمی از پارسها از آن باخبر بودند و دیگران هنوز او را زنده تصور میکردند. پس طرح خود را بر این اساس پایه گذارد و به خاندان سلطنتی تجاوز کرد. او برادری داشت که به شرحی که نقل کردم در شورش سهیم بود. این برادر به قدری به بردیا، فرزند کوروش و برادر کمبوجیه که به امر پادشاه کشته شدهبود، شباهت داشت که میتوانست ایجاد شبهه کند. نه تنها از لحاظ صورت به بردیا شبیه بود، بلکه نام او هم بردیا بود[10]. | ||
"پاتی زی تس" | "پاتی زی تس"[11] مغ به او اطمینان داد که شخصاً جریان را به نفع او رهبری خواهد کرد. سپس او، وی را به مقر سلطنت برد و بر تخت شاهی قرار داد. پس از آن رسولان به تمام نقاط و حتی تب و مصر فرستاد تا سپاه را مطلع کنند که از این پس باید از بردیا فرزند کوروش فرمانبری کنند نه از کمبوجیه<ref>'''''تاریخ هرودوت'''''، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.</ref>. | ||
(بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانتکرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بودهاست او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کردهای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده | (بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانتکرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بودهاست او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کردهای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده<ref>'''''تاریخ هرودوت'''''، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.</ref>. | ||
(بند ۶۳): سپسکمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافتکردهای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آنکسیکه شورش کرده را پرسید و چون نام "بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیدهبود و شبحیکه به او گفتهبود: شخصی "بردیا" نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بیجهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستنکرد، تا بیتأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعیکه او بر زین اسب میپرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطهای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر "اکباتان" نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کردهبود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید | (بند ۶۳): سپسکمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافتکردهای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آنکسیکه شورش کرده را پرسید و چون نام "بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیدهبود و شبحیکه به او گفتهبود: شخصی "بردیا" نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بیجهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستنکرد، تا بیتأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعیکه او بر زین اسب میپرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطهای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر "اکباتان" نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کردهبود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید<ref>'''''تاریخ هرودوت'''''، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۲-۱۶۱.</ref>. | ||
سپس کمبوجیه بزرگان را میطلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شدهام و شما اطمینان داشتهباشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی میکنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کردهام و برادرش بردیا. آن کسکه باید در برابر جسارت و گستاخی خفتآور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شدهاست که از خانواده او سرچشمه گرفت. | سپس کمبوجیه بزرگان را میطلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شدهام و شما اطمینان داشتهباشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی میکنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کردهام و برادرش بردیا. آن کسکه باید در برابر جسارت و گستاخی خفتآور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شدهاست که از خانواده او سرچشمه گرفت. | ||
| خط ۲۰۳: | خط ۱۵۸: | ||
پارسها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما میتوانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی میکنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بیقیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمهها برای شما برهها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید. | پارسها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما میتوانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی میکنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بیقیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمهها برای شما برهها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید. | ||
اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان میخواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت میکنم که علاوه بر آن، هر یک از پارسها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند | اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان میخواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت میکنم که علاوه بر آن، هر یک از پارسها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند<ref>'''''تاریخ هرودوت'''''، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۴-۱۶۳</ref>. هنگامی که کمبوجیه این عبارات را بر زبان جاری میکرد، بر سرنوشت خود میگریست. | ||
وقتی پارسها، پادشاه خود را در حال زاری دیدند، آنها همگریستند. مدتی بعد کمبوجیه که جمعاً هفت سال و پنج ماه سلطنتکردهبود و فرزندی از خود باقی نگذاردهبود، در گذشت. پارسهایی که در آن محل حاضر بودند، نمیتوانستند باور کنند که مغها سلطنت را به دست گرفتهاند و اطمینان داشتند که آنچه کمبوجیه درباره مرگ بردیا برای آنها نقلکرده، به قصد آن بوده که به برادر خود لطمه زند و تمام پارسهای امپراتوری را برضد او بشوراند. آنها مطمئن بودند که آنکس که سطنت میکند، همان بردیا فرزند کوروش است. از طرفی پرگزاسپ هم قتل بردیا را جداً انکار میکرد؛ زیرا بعد از مرگ کمبوجیه اعتراف به قتل فرزند کوروش برای او خطر داشت<ref>'''''تاریخ هرودوت'''''، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۵-۱۶۴.</ref>. از مقایسه روایت هرودوت وکتیبه بیستون در مورد واقعه بردیای دروغی، مستفاد میشود که بین آن دو اختلافاتی هست: | |||
# در کتیبه بیستون سخن از یک مغ است در حالی که در تاریخ هرودوت صحبت از دو مغ است که برادر بودند؛ | |||
# مطابق کتیبه داریوش در بیستون، گئوماته را در دژی از سرزمین ماد به قتل میرسانند و هرودوت آن را در شوش میداند؛ | |||
# در کتیبه بیستون، داریوش به نقش خود اهمیت بیشتری میدهد و عامل اصلی، سرکوبی بردیا را شخص خودش ذکر میکند. | |||
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارسها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معافاند | ==== ارزیابی قیام گئوماته مغ ==== | ||
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارسها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معافاند<ref>'''''تاریخ هرودوت'''''، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۸.</ref>. | |||
سئوالی که در اینجا مطرح میشود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شدهاست؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعثگرایش مردم به او شدهاست؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش میکرد، باعث توهم افکار میگردید؟ نمیتوان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن میرودکه در اندیشه ایران باستان شاه میبایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیقتر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق میکرد، و چونگئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، میبایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیتکند و چه شجرهای قویتر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن ؟ | سئوالی که در اینجا مطرح میشود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شدهاست؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعثگرایش مردم به او شدهاست؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش میکرد، باعث توهم افکار میگردید؟ نمیتوان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن میرودکه در اندیشه [[ایران باستان]] شاه میبایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیقتر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق میکرد، و چونگئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، میبایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیتکند و چه شجرهای قویتر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن ؟ | ||
اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب میآمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب میآمدند. به طوریکه همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض مینمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت مینمود. | اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب میآمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب میآمدند. به طوریکه همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض مینمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت مینمود. | ||
کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونتآمیز بود، و هم از لحاظ داخلی میخواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که "دولت" و "حکومت" و در رأس آن "شاه" قدرت داشته باشد و نیروهایگریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل میشدند. ویل دورانت مینویسد: "کمبوجیه برای آنکه زشتیهای حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حملههای دل درد سخت خویش انجام میداد، به این معنی که خواهر و همسر خود "رکسانا" و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان ایران را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون میدانست که حکم او را اجرا نکردهاند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زدهبودند، کیفر داد | کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونتآمیز بود، و هم از لحاظ داخلی میخواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که "دولت" و "حکومت" و در رأس آن "شاه" قدرت داشته باشد و نیروهایگریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل میشدند. ویل دورانت مینویسد: "کمبوجیه برای آنکه زشتیهای حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حملههای دل درد سخت خویش انجام میداد، به این معنی که خواهر و همسر خود "رکسانا" و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان [[کشور ایران|ایران]] را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون میدانست که حکم او را اجرا نکردهاند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زدهبودند، کیفر داد<ref>ویل دورانت. تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ج ۱، بخش اول، ص ۵۲۰.</ref>." | ||
اومستد میگوید: «داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت میدانستند | بنابراین از یک طرف اشراف، چون کمبوجیه آنها را در قدرت سهیم نکرد و امتیازاتی به آنها نداد، باعث تحریکاتی در جامعه و مهیا نمودن کودتایگئومات شدند؛ از طرف دیگر، بنا به نظر ریچارد فرای چون کمبوجیه از درآمد معابد کاست، کاهنان بر او شوریدند و داستانهای دروغین درباره او پراکندند. اومستد که در این مورد با فرای هم داستان است، میافزاید: <blockquote>«"بردیا " برادر تنی کمبر جیه است که در سال ۵۲۲ ق .م. خود را شاه خواند و مردم زیردست، پادشاهی او را پذیرفتند؛ زیرا او سه سال باجها و سربازگیری را معلق گذاشت. ولی آزادگان شهرستانها به تحریک داریوش علیه او قیام کردند و به وی فرصت ندادند که اصلاحات اجتماعی خود را استوار کند.» </blockquote>اومستد میگوید: <blockquote>«داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت میدانستند<ref>آلبرت تن ایک اومستد، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲، ص ۱۲۳.</ref>.» </blockquote>نتیجه آن که اشراف با کمبوجیه، که امتیازات آنها را محدود کردهبود، میانه خوبی نداشتند و احتمال دارد که برای از میان برداشتن او، ماجرایگئو ماته را بر پانموده باشند، بدین ترتیب که با گئوماته همدست شدهاند و وقتی کمبرجیه به دست خود کشته میشود (چنانکه داریوش میگو ید) و یا احتمال بسیارکم به دست همان اشراف از جمله داریوش،کشته میشود، تصمیم میگیرند که مانع مهمتر یعنیگئوماته را نیز از میان بردارند. دیاکونوف مؤلف کتاب تاریخ ماد این واقعه را چنین تحلیل میکند:<blockquote>«وضع مردم ماد در عهد هخامنشیان سخت به بدیگرایید و ایشان بالنتیجه ناراضی شدند. ممکن است حوادثی که پس از فتح آسیای صغیر و بابل و مصر در پایان پادشاهی کمبوجیه وقوع یافت، در این زمینه و محیط، تکوین یافته بودهاست<ref>دیاکونوف، ایگور میخائیلریچ (۱۳۴۵)، '''''تاریخ ماد'''''، ترجمه کریمکشاورز، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص۳۷۱.</ref>».</blockquote> | ||
وی مینویسد: <blockquote>«سبب اینکه گئوماته چنین بهآسانی تمام اقرام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بیخرد کوروش و ناکامیهای نظامی او در حبشه در این مورد دخیل بودهاست و اینکه به عادت پارسیان بخش عمده نیروی جنگی و دستگاه اداری مرکزیکشور، در لشکرکشی با پادشاه بودهاند، نیزکار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید در جای دیگر جستجو کرد. گئوماته به مردم ساکن امپراتوری چیزی وعده دادهبود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال برد نصیب ایشان شود، و این خود بیدرنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت و تمام آزادگان تابع گئوماته شدند، و سبب اتفاق کلمه ایشان همان علاقهای بود که به اصلاحات وسیع پیشنهادیگئوماته داشتند. ما نبایدگئوماته راکمال مطلوب مردمدوستی بشماریم؛ چرا که به خاطر رقابتی بود که میان اصناف مختلف کاهنان وجود داشته و بر سر قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر مبارزه میکردهاست. از جهت دیگر نیز نباید غلو کرد که گئوماته پهلوانی، انقلابی بوده و به خاطر اَزادی ماد مبارزه میکردهاست.کودتای گئوماته نهضت مردم نبود، تحولی درباری بود و خود گئوماته خویشتن را پارسی و هخامنشی میخوانده، اگر چه مادیان تکیهگاه او بودند. «بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحاتگئوماته زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند.گمان میرود که گئوماته به بزرگان درباری و سران لشکری دست نزد، زیرا که اولاً اینان نقطه اتکای سیاست مرکزیت کشور بودند و گئوماته کمتر از هووخشتره و کوروش به مرکزیت نیازمند نبود و ثانیاً بسیار نیرومند بودند و با وضعی که گئوماته داشته، تحریک ایشان خطرناک میبود.«دشمن عمده گئوماته، بخش معینی از بزرگان بودهاند؛ زیراکه مهمترین طرفداران داریوش از بزرگان بودهاند.» </blockquote> | |||
==== سرکوبی قیام گئوماته مغ ==== | |||
هرودوت بهتفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان میکند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگترین پارسها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شدهبود که مغ از ارگ خارج نمیشود و هیچیک از پارسهای بزرگزاده را به حضور نمیپذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواجکردهبود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآوردهبود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا میزیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او همبستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بیخبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمیداند چه کسی با او همخوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمیشناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی میکنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد<ref>تاریخ هرودوت، کتاب سوم، بندهای ۶۸۷۹، صص ۱۷۶-۱۶۸.</ref>.» | |||
هرودوت بهتفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان میکند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگترین پارسها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شدهبود که مغ از ارگ خارج نمیشود و هیچیک از پارسهای بزرگزاده را به حضور نمیپذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواجکردهبود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآوردهبود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا میزیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او همبستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بیخبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمیداند چه کسی با او همخوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمیشناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی میکنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد | |||
(بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمیتوانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست میکنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد کهگوشهای بردیا کندهشده. اگر توانستیگوشهای او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علیرغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد. | (بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمیتوانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست میکنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد کهگوشهای بردیا کندهشده. اگر توانستیگوشهای او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علیرغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد. | ||
| خط ۲۴۳: | خط ۱۸۶: | ||
(بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگترین شخصیتهای پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناریکشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس میزدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانیگفته او را باور کردند و تصمیمگرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند. | (بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگترین شخصیتهای پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناریکشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس میزدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانیگفته او را باور کردند و تصمیمگرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند. | ||
سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکرهکردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس میآمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود. | سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکرهکردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس میآمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود[4]. وقتی داریوش رسید، آن شش تن تصمیم گرفتند او را نیز با خود همراهکنند. | ||
سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفتگانه و نقشه آنها را توضیح میدهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیبزاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بیتأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئنترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفتکرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشتهبود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارسها برای او احترام زیادی قائل بودند. | سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفتگانه و نقشه آنها را توضیح میدهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیبزاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بیتأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئنترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفتکرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشتهبود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارسها برای او احترام زیادی قائل بودند. | ||
| خط ۲۴۹: | خط ۱۹۲: | ||
پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کردهبودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارسها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شدهبود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیانکرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند. | پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کردهبودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارسها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شدهبود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیانکرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند. | ||
در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بیتأمل به مغها حملهکنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تنبهتن صورتگرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشتهشد | در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بیتأمل به مغها حملهکنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تنبهتن صورتگرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشتهشد<ref>تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص صص ۱۶۸.۱۷۶</ref>. سپسکشتار مغان آغاز شد، هرجا مغی مییافتند خون او را میریختند. هرودوت مینویسد: «این روز، جشن بزرگ ملی پارسهاست. مراسم بزرگی در این روز برپا میکنند که به «قتلعام» معروف است. در موقع انجام این مراسم هیچ مغی حق ندارد خود را به مردم نشان دهد و در آن روز در خانه میمانند<ref>تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص ص ۱۷۶.</ref>.» | ||
البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانیها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارسها جور در نمیآمده است. | ==== اجلاس مشورتی سران خاندانهای بزرگ ==== | ||
هرودوت مینویسد: <blockquote>«وقتی اغتشاش آرام شد و پنج روز از این حادثهگذشت، کسانی که بر ضد مغها قیام کردهبودند برای مشورت جلسهای تشکیل دادند. نطقهایی ایراد شد که بیتردید برای بعضی از یونانیها باورکردنی نیست، ولی در هر حال صحّت دارد<ref>تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۸۰، ص ۱۷۷.</ref>».</blockquote>البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانیها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارسها جور در نمیآمده است. | |||
==== نطق هوتانه ==== | ==== نطق هوتانه ==== | ||
اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال میکرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. اینکار نه خوب است و نه مفید. شما میدانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجهای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردیکه به آن دست یابد نقشههای غیرعادی الهام میکند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش مییابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان میروید. این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمیآورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همهچیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار میافتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت میورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشتهباشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملقگویند به او برمیخورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفتهاید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت میگردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» مینامد، صحبت میکند و میگوید: «در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمیشود، مقامات به قید قرعه واگذار میشود و صاحبمنصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار میشود. بنابراین من پیشنهاد میکنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.» | اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال میکرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. اینکار نه خوب است و نه مفید. شما میدانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجهای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردیکه به آن دست یابد نقشههای غیرعادی الهام میکند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش مییابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان میروید. این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمیآورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همهچیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار میافتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت میورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشتهباشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملقگویند به او برمیخورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفتهاید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت میگردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» مینامد، صحبت میکند و میگوید: <blockquote>«در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمیشود، مقامات به قید قرعه واگذار میشود و صاحبمنصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار میشود. بنابراین من پیشنهاد میکنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.» </blockquote> | ||
===== نطق مگابیز ===== | ===== نطق مگابیز ===== | ||
چنانکه ازگفتههای هرودوت برمیآید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر میرسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیتگذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد. | چنانکه ازگفتههای هرودوت برمیآید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر میرسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیتگذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد. متن نطق مگابیز چنین است: <blockquote>«درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او همعقیدهام. اما وقتی او توصیه میکند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکردهاست؛ مردمیکه از آنها هیچ انتظاری نمیتوان داشت، ابلهترین و گستاخترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بیقید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیدهاند چگونه میتوانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟. ما باید دستهای از مردان برگزیده را انتخاب کنیم و حکومت را به دست آنان بسپاریم. ما خود بهیقین از این مردان خواهیم بود. به نظر میرسد که بهترین تصمیمات از بهترین اشخاص سرچشمه میگیرد<ref>تاریخ هرودت، ج ۳. بند 81، ص ۱۷۸۹.</ref>.» </blockquote> | ||
متن نطق مگابیز چنین است: «درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او همعقیدهام. اما وقتی او توصیه میکند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکردهاست؛ مردمیکه از آنها هیچ انتظاری نمیتوان داشت، ابلهترین و گستاخترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بیقید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیدهاند چگونه میتوانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟ | |||
===== نطق داریوش ===== | |||
داریوش نه با نظر اوتان، که معتقد به حکومت عوام بود، موافق بود و نه با نظر مگابیز، که معتقد به حکومت اشراف قبایل بود؛ بلکه خواهان یک حکومت سلطنتی مطلقه بود که در رأس آن یک نفر تصمیم بگیرد، اما به این شرط که این شخص متقی باشد. وی به این علل با این نوع حکومت موافق بود که: <blockquote>«بهتر از تقوای سلطانی که در عین شکوه و جلال است هیچچیز نمیتوان یافت. چنین پادشاهی با عدالتی که فرض وجود او است، در جهت خیر و صلاح ملت حکومت خواهد کرد و اسرار امور را در برابر بداندیشان بهتر محفوظ خواهدداشت. اما در حکومت اشرافی، اشراف که استعدادهای خود را در راه منافع عمومی به کار میاندازند غالباً گرفتار خصومتها÷ی شخصی بسیار تند میباشند<ref>تاریخ هرودت، ج ۳. بند 82، ص ۱۷۹.</ref>.»</blockquote>بایدگفت داریوش از اتحاد قبایل، به نحو احسن، در جهت رسیدن به قدرت استفاده نمود. لیکن نهایت هدف وی، تمرکز بخشیدن امور بر محور وجود شاه بود که از نظر او دارای نوعی قدرت معنوی بود. وی چنین استدلال کرد: <blockquote>«چون هریک از آنها میخواهند بر دیگران ریاست کنند و عقیده خود را تفوق دهند، سرانجام از یکدیگر بهشدت متنفر میشوند و این خود موجب جنایات و خیانات و بازگشت حکومت سلطنتی میشود. همین امر نشان میدهد که تا چه حد این حکومت بهترین نوع حکومت میباشد<ref>تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 179.</ref>.»</blockquote>نظریه [[داریوش]] و استدلال وی، تا حدی انعکاسی از نظریه افلاطون درباره حکومتهاست. داریوش مفاسد و ایرادات حکومت عوام را چنین برمیشمرد: <blockquote>«محال است که حکومت آزادی به فساد منتهی نشود. این فساد برای ملت مصیبتبار است، ولی بین مردمان فاسد نفاق و کینهای ایجاد نخواهد کرد و موجب استحکام دوستی آنها میشود، زیرا برای چپاول کردن دولت، بهتر آن است که آنها با هم متحد شوند<ref name=":1">تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 180.</ref>.»</blockquote>از این قرار حکومت اشرافی به نفاق و دشمنی، و حکومت عوام به اتحاد و اتفاق بیشتر عوامل فساد منجر میگردد. سپس [[داریوش]] در ادامه بحث پیرامون حکومت عوام میگوید: «این وضع(اتحاد اشراف مخالف) آنقدر ادامه مییابد تا مردی رهبری ملت را به عهدهگیرد و به این اقدامات خاتمه دهد. <blockquote>«خلاصه کلام آنکه آزادی را چه کسی به ما دادهاست؟ آیا ملت است یا اشراف یا سلطان آن را به ما اعطا کردهاند؟ به این دلایل من عقیده دارم اکنون که به کمک یک نفر آزاد شدهایم (کوروش) به نوع حکومت یکنفری وفادار بمانیم، و اگر این دلیل را هم کنار گذاریم سنن و رسوم اجدادی را، چون نیکو هستند، از بین نبریم؛ این عمل برای ما فایدهای نخواهد داشت<ref name=":1" />.» </blockquote>این سه عقیدهای بودکه درباره روش حکومت آینده، بعد از قیام بردیای دروغی، توسط سه تن از بزرگان پارسی ابراز شد. چهار تن پارسی دیگر، که باقی ماندهبودند، با نظر داریوش موافقت کردند. اوتان که مایل بود مساوات سیاسی در پارس مستقر شود، وقتی خود را در اقلیت دید، نطقی به این شرح برای دیگران ایراد کرد: <blockquote>«دوستان! از هماکنون معلوم است که یکی از ما،که از سران انقلاب هستیم، پادشاه خواهد شد؛ خواه آنکه انتخاب او را به مردم پارس واگذارکنیم یا اینکه از راه قرعه باشد و یا راه دیگری، برای آن برگزینیم. در هر حال من در برابر شما داوطلب نخواهم بود. آرزوی من این است که نه بر کسی حکومتکنم و نه ازکسی فرمان برم. پس من حاضرم از حکومت صرفنظر کنم. به شرط آن که خودم و هیچ یک از بازماندگانم تا ابد از هیچ یک از شما فرمان نبریم<ref>تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۸۳، ص ۱۸۰.۱.</ref>».</blockquote>آن شش تن دیگر با شرایط او موافقت کردند. پس چون او از قبول این مقام خودداریکرد، کنار رفت و امروز نیز در پارس این خانواده تنها خانواده ای است که آزاد است و اگر افراد آن برخلاف قوانین معمول رفتار نکنند تعهدی جز آنچه از روی میل بهعهده نگرفتهاند ندارند. همچنین قرار شدکه وقتی یکی از شش تن دیگر به سلطنت رسید برای او تان و آیندگان او امتیازات فوق العادهای قایل شود. از جمله امتیازات او این بود که هر سال یک دست لباس مادی[5] و جمیع پاداشهایی را که در نظر پارسها باارزشترین است دریافت کند. آنها این افتخارات را از آن جهت برای او تصویب کردند، که اولین کسی بود که طرح انقلاب را ریختهبود و آنها را گردهم جمع کردهبود. امتیازات مزبور اختصاص به هوتان داشت. سپس آنها امتیازات زیر را نیز برایخود قایل شدند: <blockquote>هریک از هفت نفر که مایل بود میتوانست آزادانه و بیاعلام قبلی به حرمسرای پادشاه وارد شود مگر در موردیکه پادشاه با یکی از زنان خود همبستر باشد. پادشاه نمیتوانست از غیر از خانواده یکی از سران انقلاب برای خود زن انتخاب کند. </blockquote>اما درباره اختلاف در تعیین پادشاه چنین تصمیم گرفته شد: اسب هرکس که در طلوع آفتاب در حومه شهر، در حالی که صاحب خود را بر پشت دارد، قبل از دیگر اسبان شیهه بکشد سلطنت از آن او خواهد بود. سپس هرودوت داستانی را برای تعیین شاه ذکر میکند که بیشتر به افسانه میماند<ref>تاریخ هرودوت، بند ۸۴.</ref>. | |||
چنانکه گفته شد، [[داریوش]] با دست یاری اشراف قبایل (شش تن) توانست بر اریکه سلطنت تکیه زند و چون در میان آن هفت تن وی از از نظر اصل و نسب، اصیلترین فرد پارسی بود، بعد از پدرش «ویشتاسب» نزدیکترین شخص به تخت سلطنت محسوب میشد و چون پارسیهای قدیم خیلی اشرافی بودند و عقیده راسخ داشتند که باید شخصی از خانواده سلطنت بر تخت بنشیند، بعید است، که در باب تقدم ویشتاسب یا داریوش اختلافنظری پیش آمدهباشد. تا به شیهه اسبی متوسل شدهباشند. کنارهگرفتن اتانس نیز به همین جهت بوده است، چه او میدانسته که شخص دیگری به جز داریوش نمیتواند سلطنتکند<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۵۳۰.</ref>. البته بزرگان پارسی، از طریق شرکت در شوراهای حکومتی، با حکومت در ارتباط بودند و شاه از آنها به عنوان مشاوران سیاسی استفاده مینمود. در مواقع اخذ تصمیمات مهم، شاهنشاه عقاید آنان را استماع میکرد و از راهنمایی آنان در اجرای مقاصد خود بهره میبرد و تصمیمات دولتی بر مشورت و آرا و عقاید این بزرگان مبتنی بود<ref>احتشام، مرتضی ( ۲۵۳۵/۱۳۵۵). ایران در زمان هخامنشیان، تهران: جیبی، ص ۴۴.</ref><ref>بختورتاش، نصرتالله(۱۳۵۳)، دیپلماسی هخامنشی، تهران: ستاد بزرگ ارتشتاران، ص ۴۴</ref>. | |||
بدین گونه مشاهده شد که نارضایی پارسها، خاصه سران قبایل هفتگانه از مجموع پیشامدها، تأثیر خود را بخشید. چون همه آنها از [[داریوش]]، که نزدیکترین فرد به دودمان سلطنت و شایستهترین آنها برای تصاحب قدرت بود، حمایت کردند. داریوش با پشتیبانی بزرگترین نجبای ایرانی، همراه گروه قلیلی از همدستان خود وارد قلعه «سیکایااوواتیش» واقع در ایالت نسادر [[ماد]] شد و گئومات و همکاران وی را به قتل رسانید. تاریخ این واقعه را ۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲ ق.م. ذکر کردهاند بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دستگرفت<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۲۳_۱۲۲.</ref>. سرعت اقدامات داریوش بعد از به تخت نشستن چندان بود که دو ماه بعد از مرگ کمبوجیه، گئومات اسیر و اعدام گردید و کشور در دستهای توانایی قرار گرفت که مقدّر عظمت [[کشور ایران|ایران]] بود<ref>رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۱.</ref>. | |||
===== [[داریوش|داریوش اول]] ===== | |||
شاید کمتر پادشاهی را در جهان بتوان یافت که مانند داریوش در آغاز کار با مشکلات عدیده روبرو شده باشد. با این همه او فردی بود که ثابت کرد نه تنها لایقترین جانشین برای مردی چون[[کورش|کوروش]] بزرگ است، بلکه شایستهترین پادشاهی است که [[کشور ایران|ایران]] در اوج گستردگی مرزها و پهناوری قلمرو خود میتوانست داشتهباشد. اراده آهنین و قوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته و کمنظیر تاریخ [[کشور ایران|ایران]] و جهان بدانها متصف است. صفات عالی او بعدها با شناختن مردم و ملل گوناگون همراه شد و فهم درستی از نحوه اداره یک امپراتوری بینظیر تاریخی را به وی داد، و موجب شد تا اصولیترین و استوارترین سازمانهای کشورداری را به وجود آورد. | |||
[[داریوش]] شورشهایی را که تقریباً در سراسر امپراتوری به وقوع پیوسته بود، بهسرعت دنبال و بهشدت سرکوب کرد. نخست [[ایلامیان|عیلامیها]] را بر سر جای خود نشانید. آنگاه روی به بابل آورد، زیرا شخصی به نام نیدنتو بعل، که تحت عنوان نبوکد نصر سوم پسر نبونید، قدرت را در آنجا در دست گرفته بود. طغیان کرده بود. داریوش بابل را متصرف شد و یاغی را به قتل رسانید. همزمان شورشهایی در ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (آراخوزی) و ساک . | |||
بهوقوع پیوست که حکایت از آشفتگی سراسری و اضمحلال امپراتوری داشت.کمی بعد (بهار ۵۲۱ ق.م.) شورش بسیار عظیمی در ارمنستان برخاستکه باعث تشدید وقایع تلخی میشد که در مقر اصلی هخامنشیان، پارس، میگذشت. مردی که به نام «وهیزدات» خود را بردیا معرفی میکرد تقریباً جای آرامی در قلمرو حکمرانی داریوش باقی ننهاده بود. داریوش با کمک اشراف نیرومندی که به او پیوسته بودند و تدبیر و کیاست و شجاعت خود، همه اغتشاشات را فرونشانید و آنگاه در سال ۵۱۹ ق.م. راهی مصر شد تا نافرمانی نیلنشینان را چاره کند. «اوجاگوررسنت» معروف، دوباره به عنوان واسطه بین پادشاه [[کشور ایران|ایران]] و خدایان مصر به صحنه آمد و مراسم تاجگذاری مخصوص فراعنه با همان تشریفات برای داریوش انجام شد. مستملکه یونانی کیرن(KIREN) و بخشهای دیگری از ایالات آفریقا به [[کشور ایران|ایران]] اضافه شد و داریوش بعدها قدرت خرد را در درّه هند و سرزمینهای دیگر توسعهداد<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳_۱۳۲.</ref>. | |||
آنگاه که [[داریوش]] نفوذ و قدرتخویش را مسجّل ساخت و با ارتش نیرومندو منضبط خؤد شورشها و مقاومتهای متعدد را درهم شکست، بهانجام یک سلسله اقداماتاداری و اقتصادی مبادرت ورزید که تجارب تلخ سالهای بحران، ضرورت انجام آنها را ثابت کردهبود. هرودوت قسمتهای اداری [[کشور ایران|ایران]] را بنا بر میزان مالیاتهایی که به خزانه دولت میدادند، بیست و شش ایالت ذکرکردهاست. ولی برطبق کتیبه داریوش در نقش رستم،تعداد آنها سی ایالت استو بدیننحو میتوان دولت [[هخامنشیان|هخامنشی]] را بزرگترین دولتی دانستکه تا آن زمان تشکیل شده بود. بهخصوص اگر درنظر آوریمکه ایالاتی چون بابل، سوریه، فنیقیه و تعدادی از نواحی مترقی آسیای صغیر،از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی آن عصر بهشمار میآمدند و از مقاصد و نیّات [[هخامنشیان]] مبنی بر تصرفکلیه کشورهای مشرق حمایت میکردند<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳.</ref>. با این که در ایالات مزبور چهل و شش گروه مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبانها و عادات و اخلاق گوناگون زندگی میکردند، همگان آزاد بودند که بر اساس معتقدات خود رفتار نمایند. مذهب [[هخامنشیان]] و اهالی [[کشور ایران|ایران]] هر چه که بود به هیچوجه بر احدی تحمیل نمیشد و گذشته از آن هر ایالتی مختار بود که مؤسسات ملی و سلسله امرا و روحانیون خود را حفظ کند. | |||
[[داریوش]] برای حفظ وحدت ممالک وسیع [[کشور ایران|ایران]]، تشکیلات جدیدی به وجود آورد که بر اساس آن، هریک از بخشهای امپراتوری، هم سوابق مألوف حکمرانی خود را حفظ کند و تا جایی که به ارکان عمده حکومت مرکزی خللی وارد نیاورد، در امور داخلی خود آزاد بماند و هم با دیگر قسمتهای قلمرو بزرگ پارس در ارتباط و پیوستگی مطلوب و مترقی باقی بماند. برخی از ملل، همانند بابلیان، به تمرکزگرایی متمایل بودند و تجاربی مهم در این زمینه به دست آوردهبودند که مورد استفاده ایرانیان قرار گرفت. آریاییان ساکن در بخشهای مختلف ایران هم، ترتیب حکومتهای وراثتی را از گذشتههای دور آزموده و بدان شیوه دل بستهبودند ولی بداهتاً کاربرد این روشها در مناطق غربی دشواریهای خاص خود را به وجود میآورد و برای شاه باتدبیر و دقیق [[کشور ایران|ایران]]، راهی باقی نگذاشت جز این که نظامات مختلف سنّتیشده سرزمینهای امپراتوری را رعایت کند<ref>پیرنیا، حسن، تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، صص ۱۲۰_۱۱۹</ref>. | |||
تمایلات آزادیخواهانه ملل مختلف ثابت کردهبود که فقط قوم پارس میتوانست مورداطمینان کامل پادشاه قرار گیرد. بنابراین قوم پارس میبایست به عنوان سرور و مخدوم حکومت کند و همه ممالکی را که وارد مجموعه امپراتوری میشدند، اداره نماید. بهاستثنای چند مورد محدود، در همهجا نمایندگان پارس، با داشتن املاک ارضی بسیار و معافیت از مالیات،که فقط شامل حال آنان میشد، در رأس تشکیلات جدید قرار داشتند<ref>رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۵</ref>. | |||
نظام کلی حکومت بر همان قاعده مبتنی بود که بخشهایگوناگون به خَشَترپاوننشین (شهرباننشین)ها یا ساتراپ یونانی تقسیم شود، که هرکدام تحت فرمانروایی یک شهربان باشند. این مأمور عالیرتبه، منشی یا دبیری داشت که وظیفه او چشمگماردن برکارهای شهربان و گزارش آنها به دربار بود<ref>هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۲.</ref>. برای این که اوامر و احکام مرکز در کمال سرعت به ایالات برسد و خاصّه در هنگام اردوکشیها معطّلی فراهم نیاید، راههای متعددی در این دوره ساخته شد که شرق و غرب کشور و همچنین بخشهای شمالی و جنوبی را به یکدیگر متصل کند. مشهورترین آنها راهی بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا پایتخت کشیده شده بود. هنوز هم شالوده اساسی راههای [[کشور ایران|ایران]] بر همان جادههای ساختهشده در عصر داریوش قرار دارد و به مرور زمان نیز اهمیت و اعتبار شاهراهی خود را ثابت و حفظ کردهاست. نکته مهم این است که به فرمان شاه، منازل و مهمان خانههای خوبی تهیه شده بود و چاپارخانههایی تأمین کردهبودند که به قدر کفایت اسبهای خوب داشت و پست دولتی [[کشور ایران|ایران]] را در ردیف ممتازترین سازمانهای ارتباطی جهان جلوه میداد<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۴۹۲ - ۱۴۸۹</ref>. | |||
علاوه بر منشیانی که [[داریوش]] برای خبرگیری تعیینکرده بود، سازمان بازرسی دقیقی نیز در ولایات، کارهای رؤسای محلی را زیرنظر داشت، همچنین مأمورانی که به «چشم و گوش شاه» شهرت داشتند، هر سال برای بررسی اوضاع و احوال به دورترین نواحی میرفتند. سازمان مرکزی حکومت به گزارشهای آنان توجه مخصوص میکرد و بر مبنای اطلاعات واصله، تصمیمات اساسی و تغییرناپذیر میگرفت. حکام ولایات به دربار فراخواندهمیشدند تا از تمامی امور منطقه زیرنظر، خبرهای مطمئنی بدهند و اگر احیاناً در مواردی نیز جرمی مرتکب شده بودند، در دادگاه صالحی که تشکیل میشد از خود دفاع کنند. داریوش چنان ترتیباتی اتخاذ کرده بود که هیچ حقی زایل نشود و هیچ باطلی لباس حق بر خود نپوشد. او اکیداً بر عدالت و انصاف حکام توجه میکرد و در نهایت به صورتی رفتار مینمودکه قدرت مطلق پادشاه، مصون از تعرض باشد. در موارد اضطراری شهربان اداره امور نظامی را عهدهدار میشد. این کار که از عصر داریوش متداول شده بود، در پایان عمر آن سلسله به صورت رسمی معمول انجام میپذیرفت. شاه در امور کیفری، خود بالاترین قاضی بود و حکم نهایی را صادر میکرد<ref>هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۴-۷۲.</ref>. گستردگی سرحدات اجازه میداد که شهربانان ولایات،گاه قدرت نامحدودی حس کنند و راهزنان و ستیزهجویان محلّی را مجازات نمایند؛ تا در جادهها و شهرها و روستاها امنیت برقرار بماند و از کشت و زرع و دامداری مردم حمایت شود. داریوش، چون خود روزگاری را به عنوان فرمانده نگهبانان شاهیگذرانیده بود، به نیروهای نظامی اهمیت مخصوص میداد. نگهبانان متشکل از پارسیان و مادیها محافظت از شخص شاه را برعهده داشتند. اینان در مجموع شامل دوهزار سوار و دوهزار پیاده بودند که همه از میان نجیبزادگان برگزیده میشدند و مسلح به نیزههایی بودند که در ته آن سیبی زرین یا سیمین تعبیه شدهبود. بعد از نگهبانان شاهی، سپاه دههزار نفری «جاویدان» بود که زبدهترین نیروهای نظامی محسوب میشدند. این سپاه به ده گردان تقسیم میشد و گردان اول مسلّح به نیزههایی بودند که آراسته به انار زرین بود. | |||
اقدام مهم دیگری که [[داریوش]] برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلف امپراتوری به عمل آورد، تدوین نظام مالیاتی مخصوص و ایجاد پول واحد بود. پایه این نظام بر سکه طلای «دریک» استوار بود که وزن آن 8/4گرم، یعنی برابرسای تالانت بود. سکّه نقرهای نیز به نام «سیکل» ضرب کرد که معادل با لب«دریک» بود و 5/6 کُرم وزن داشت. ضرب سکّه طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود، ولی فرمانروایان ایالات و سلاطین محلّی و شهرهایی که استقلال داخلی داشتند، میتوانستند سکّه نقره ضرب کنند<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۴.</ref>. فلز موردنیاز به [[کشور ایران|ایران]] وارد میشد و به شمش تبدیل میگردید و همین فلزات پشتوانه خزانه دولت به شمار میرفت. تقریباً تمامی مردان پارس، با پولی که به عنوان مالیاتها از سایر بخشهای کشور وصول میشد، میزیستند و ازاینرو تمامی آنان، اعم از نجبا و غیره، از حکومت [[هخامنشیان|هخامنشی]] حمایت میکردند. | |||
===== برخورد ایران و یونان ===== | |||
تقریباً در حدود سال ۵۱۵ ق.م. فرماندهان ارتش داریوش، مگابیز و هئوتانه (اوتانا)[6]، بر فریگیه استیلا یافتند و «آمنیت» پادشاه مقدونیه را مطیع خود ساختند. به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. در آغاز سده پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانینشین آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که شهرهای یونانی واقع در آن را مورد حمایت قرار دادند. آنان مترصد بودند که نیروهای پیشتاز [[کشور ایران|ایران]] را بهزودی در شهرهای خود ببینند. شورش شهرهای آسیای صغیر در ۴۹۴ق.م. سرکوب شد و از آن پس داریوش در صدد تأدیب دولت شهرهای یونانی برآمد. نبردی که درسال ۴۹۰ق.م. در دشت ماراتن اتفاق افتاد، بهظاهر از نابود شدن یونانیها جلوگیریکرد و عدم محاسبه درست قدرت خصم از سوی ایرانیان، باعث شد که یونانیان همانکه از پای نیفتاده و نابود نشده بودند خود را پیروز بدانند. داریوشکه تازه به اهمیت این نبرد پی بردهبود درصدد تهیه مقدمات برای یک لشکرکشی کاملعیار بود که در سال ۴۸۶ق.م. درگذشت و ابتکار عمل را برای پسر و جانشین خود [[خشایارشا]] باقی گذاشت<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۶۹۰.</ref>. | |||
===== [[خشایارشا|خشایارشاه]] ===== | |||
«[[خشایارشا]]» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر [[کورش|کوروش]] بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل بهوقوع پیوسته بود، به بینالنهرین بازگشت. او میدانست که باید برای تعیین تکلیف نهایی قدرت در دریای اژه، نبردی سرنوشتساز با دولت شهرهای یاغی یونانیکند و به همین دلیل درصدد تدارک ارتشی افتاد که به قول هرودوت نفرات آن به یک میلیون و هفتصدهزار نفر بالغ میشد. بدیهی است که این رقم سخت مبالغهآمیز است و محققان تعداد افراد نیروی اعزامی را قریب یکصد هزار تن ذکر میکنند،که خود به نسبت امکانات آن روز جهان، فوقالعاده به نظر میرسد[7]<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۴۱. </ref>. | |||
سپاه [[کشور ایران|ایران]] برای ورود به یونان باید از تنگه داردانل عبور میکرد، برای این کار پلی از قایق ساختند و به مدت هفت روز پیاپی از آن عبور کردند. تسالیه و مقدونیه هیچ مقاومتی از خود نشان ندادند و یونانیان شمال مطیع شدند. با درنظر گرفتن ممالک آسیا و آفریقا، بیش از نصف دنیای یونانی رعیت پادشاه [[کشور ایران|ایران]] بودند. آتنیها که در ابتدا مصمم بودند با ایرانیان متحد شوند، تحت تأثیر اسپارتیها به جنگ برخاستند و در تنگه ترموپیل شکست فاحشی خوردند. ارتش [[کشور ایران|ایران]] وارد آتن شد و به انتقام خساراتی که یونانیان به سارد وارد کردهبودند، آن شهر را به آتش کشیدند<ref>رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۱۴-۲۱۳</ref>. | |||
یونانیانکه به دریا پناه بردهبودند و درکشتیهای خود میجنگیدند، نیروی دریایی ایران[[کشور ایران]] را به سمت تنگه کوچک سالامین (سالامیس) راندند که میدان وسیعی برای مبارزه نداشت و به تعبیر ناپلئون: <blockquote>«همان که در زیر دست و پای ایرانیها منکوب نشدند و از میان نرفتند، خود را فاتح خواندند<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۸۱۶- ۸۱۰.</ref>.»</blockquote>تأثیر این وقایع، که یونانیها آن را به صورت مبالغهآمیزی ذکر کردهاند، بر [[کشور ایران|ایران]] مشخص نیست، همین قدر میتوانگفت که ایرانیان به هیچوجه از میدان بیرون نرفتند و اقتدارکامل خود را به مدت یکصد و پنجاه سال پس از این وقایع نیز در آنجا حفظ کردند و شاید آنچه را نتوانسته بودند به واسطه شتابزدگی و احیاناً غرور ناشی از فتوحات نظامی به دست بیاورند، در پناه درایت و پختگی و کاردانی بعدیکه از خود نمودند،کسبکنند و آن حفظ اقتدار سیاسی و نفوذ در دولت شهرهایکوچک یونانی بود. [[خشایارشا]]، سالهای آخر عمر خود را به شدت تحت تأثیر درباریان و خواجه سرایانی بود که هر روز بیش از پیش بر او تسلّط مییافتند، سرانجام هم زندگانی او به وجهی اسفآور به پایان رسید و در سال ۴۶۵ ق.م. در کاخ خویش کشته شد. | |||
===== اردشیر اول -(۴۲۴-۴۶۵ ق.م) ===== | |||
بعد از خشایارشا، جنگهای داخلی در میان فرزندان او به وقوع پیوست که مدت سه سال (۴۶۲-۴۶۵ ق.م) به درازا انجامید. سرانجام، اردشیر اول، ملقب به درازدست، به پادشاهی رسید، همه برادران خود را کشت. طبق روال متداول، بعد از مرگ هر پادشاه، ولایات مختلف طغیان میکردند و مدعیانگوناگون به میدان میآمدند. در این زمان نیز مصریها دوباره شوریدند ولی بهزودی سرکوب شدند و «بغابوخش» فاتح مصر، که خود از سوی اردشیر مورد بیحرمتی قرار گرفتهبود، دست به عصیان زد. این قیام نیز سرکوب شد و از آن پس، در طول حکمرانی طولانی شاه، اتفاق مهمّی به وقوع نپیوست. | |||
===== جانشینان اردشیر ===== | |||
«خشایارشاه دوم» بعد از پدر به مدت چهل و پنج روز پادشاهیکرد و به دست برادر دیگر خود «سغدیان» کشته شد. سغدیان نیز حدود شش ماه سلطنت کرد و به دست «وهوک» برادر دیگر خود که والی باختر بود، از پای درآمد. وهوک در تاریخ ملقب به «داریوش دوم» است. | |||
===== داریوش دوّم ===== | |||
در زمان این پادشاه، جنگهای داخلی یونانیان که به نام «پلوپونز» معروف است، آغاز شد و مدیدی به درازا انجامید. هر دو شهر درگیر جنگ یعنی آتن و اسپارت خواستار جلب مساعدت [[کشور ایران|ایران]] بودند، ولی داریوش به گونهای از اسپارتیها حمایت میکرد و بدانان پول میرسانیدکه نبردها ادامه یابد و هیچیک از دو طرف به طورکامل پیروز نشود. آنگاه که [[کورش|کوروش]]، پسر [[داریوش]]، والی آسیای صغیر شد؛ کمکهای زیاد به لیزاندر سردار سپاه اسپارتی کرد که در نتیجه آن آتنیها را شکست دادند و شهر و دیارشان را کاملاً منهدم کردند. در نتیجه کاردانی دو والی برجسته [[کشور ایران|ایران]] «تیسافرن» و «فرناباذ»، مشکلات نفوذ [[کشور ایران|ایران]] در مناطق یونانینشین آسیای صغیر و در خاک اصلی یونان از میان رفت و برخی از جزایر یونانی، مجدداً تابع [[کشور ایران|ایران]] شدند. داریوش دوم در ۴۰۴ ق.م. در حالی درگذشت که دربار او کانون فتنه و فساد شدهبود و همسر شاه و خواجگان حرم در رأس این فتنهها بودند. | |||
===== اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۶۱ ق.م) ===== | |||
اسم این شاه در آغاز «ارشک» بود و در دوران سلطنت به اردشیر ملقب گشت. یونانیها او را «باحافظه» خواندهاند. مهمترین واقعه آغاز پادشاهی او، عصیان برادرش [[کورش|کوروش]] بود که به نام «کوروش کوچک» خوانده میشود. این مرد که از خشم برادر رستهبود، سپاه بزرگی مرکب از یکصدهزار نفر تدارک دید و سیزده هزار نفر از مردم یونانی را نیز به خدمتگرفت. جنگ در محلّی به نام کوّناکسا در نزدیکی بابل بین دو برادر درگرفت و با وجود غلبه سپاه کوروش، به دلیل کشتهشدن خود وی، به زیان نیروهای طاغی تمام شد. یونانیان به همراهی فرمانده جدید خود، «گزنفون» از طریق ترابوزان به خاک وطن بازگشتند. این حادثه، موجب وهن تمام برای امپراتوری [[کشور ایران|ایران]] گردید که با وجود آن همه وسعت و قدرت نتوانستهبود از عقبنشینی دههزار یونانی جلوگیری کند<ref>زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص 186-188.</ref>. | |||
«پادشاه ایران عادلانه میداند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او میباشند و نیز عادلانه میداند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد | دههزار نفر مزبورکه از معرکه جان سالم بهدر بردهبودند، بار دیگر با اسپارت متحد شدند و به [[کشور ایران|ایران]] حمله کردند و ظاهراً در نزدیکی سارد فتح نمایانی کردند. ولی به زودی باتلاش سیاسی، [[کشور ایران|ایران]]، دشمنی بین شهرهای آتن و اسپارت بالاگرفت و کار به شکست اسپارتیان انجامید<ref>رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۲۴.۲۲۵</ref>. قدرت سیاسی و اقتصادی [[کشور ایران|ایران]] به نحوی بود که در سال ۳۸۷ ق.م. پیشنهاد صلحی به طرفین داد،که هردو آن را پذیرفتند. فرمان اردشیر دوم بدین مضمون صادر شد: <blockquote>«پادشاه [[کشور ایران|ایران]] عادلانه میداند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او میباشند و نیز عادلانه میداند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۱۱۸- ۱۱۱۷.</ref>.» </blockquote>دولت اسپارت در ازای مساعدت [[کشور ایران|ایران]] متعهد شد که هیچگونه همراهی با شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر نداشتهباشد. | ||
اردشیر سوم | ===== اردشیر سوم ===== | ||
این مرد در زمره کسانی است که در دوران انحلال و اضمحلال حکومتها بر تخت مینشینند. او پس از جلوس به تخت، همه خویشاوندان خود را کشت تا کسی مدعی، سلطنت وی نشود. او به کمک سردارانی که داشت، توانست مناطق شورشی غرب امپراتوری را وادار به تمکینکند. محاصره شهر صیدا در سوریه با خودکشی و خودسوزی مردم از میان رفت، جزیره قبرس تسلیم شد و مصر را، که از زمان پدر وی در آشوب و ناامنی بهسر میبرد، مجدداً تسخیر کرد. | |||
سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشتهشد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید. | سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشتهشد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید. | ||
داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.) | ===== داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.) ===== | ||
این پادشاه در نخستین اقدام خود، باگواس راکشت. مورخان همین امر را یکی از دلایل انقراض سلسله هخامنشی میدانند زیرا حکومت از وجود مردی بااراده محروم شد. در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سالهای ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیفالمزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ [[هخامنشیان|هخامنشی]] را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص 154-155.</ref>. | |||
در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سالهای ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیفالمزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ هخامنشی را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت | === [[عصر اسکندر]] === | ||
زندگانی مردم و حقوق آنان در [[عصر اسکندر|عصر اسکندر مقدونی]] شدیداً آسیب دید و نهتنها سکنه [[کشور ایران|ایران]]، بلکه مردم تمامی آسیا و حتی ساکنان یونان نیز از نظر تأمین جانی، آزادی مذهبی و اقتصادی امنیت نداشتند. برخلاف تسامح کوروش و حکمت و تعلّم داریوش، اسکندر فقط به جهانگیری و جهانشاهی میاندیشید؛ درنتیجه قتل و غارت و از میان بردن آزادی ملتهای مغلوب، با اقدامات وی قرین و همراه بود. از سوی دیگر سیاستهای نظامیگری أسکندر و سردارانش، یونان و جامعه ایرانی را به انحطاط کشانید. یونان دیگر هرگز عصر طلایی پریکلس را، در دوران تسلط اسکندر بر یونان و بعد از آن ندید. [[کشور ایران|ایران]] نیز دههها درگیر ظلم و زورگوییهای، سرداران اسکندر بود تا توانست در عصر پارتها نفسی تازه کند و متجاوزان و زورگویان را بیرون براند. به تعبیر گیرشمن: «اسکندر برای اطمینان از عقب دستور داد تبس را، که مردم آن ساخلو مقدونی را به قتل رسانیدهبودند، بسوزانند و سکنه آن را به بردگی بفروشند<ref>رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸.</ref>» و: «شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شد و آزادی آنها اعلام گردید، اما در بین آنها شهرهایی مانند «هالیکارناسوس» یاهانیکارناس وجود داشت که خواستند نسبت به شاه بزرگ وفادار بمانند و بدینوسیله ثابت کردند که یوغ پارسیان برای آنها سنگین نبودهاست. هالیکارناسوس در مدت محاصره دچار حریقگردید!<ref>رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۹.</ref>» «از میان همه شهرهای فنیقیه فقط «تیر» مقاومتی لجوجانه نشان داد. در نتیجه هفت ماه کار اسکندر را به تعویق انداخت. تیر سقوط کرد و مغلوبیت آن موجب انهدام تفوق بحری و تجارتی فنیقیه گردید. اسکندریه - شهر جدیدی که اسکندر بنا کرد - جانشین تیرگردید و نیروی دریایی یونان جانشین نیروی دریایی آسیایی شد<ref>رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۱</ref>» نکته دیگر آنکه: «در اواخر ایام اقامت اسکندر در [[تخت جمشید]]، حادثهای شدید موجب شد شهر شاهی دچار حریق گردد. آیا اسکندر مصمماً دستور این تخریب را برای انتقام آتن - که [[خشایارشا]] آن را خراب کردهبود - صادر کرد، چنانکه برخی بر این عقیدهاند؟<ref>رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۵.</ref>» گیرشمن، که سعی میکند تهاجمات غرب به شرق را با تخفیف بیانکند، در مورد حریق [[تخت جمشید|تختجمشید]] سعی، کردهاست آن را اتفاقی قلمداد کند. این امر چندان قابل قبول نیست و طبق نظر مورخان قدیم از قبیل دیودوروس و ژوستن و فلوطرخس (پلوتارک)، اسکندر آن را تخریب و تاراج کرد و با سکنه اَنجا در نهایت خشونت رفتار کرد. وی در ادامه مطالب مربوط به اسکندر مینویسد: <blockquote> | |||
«اسکندر آخرین ماههای حیات خود را در تنظیم امور شاهنشاهی خود گذرانید. با الهاماتی عمیق که از افکار شاهان بزرگ هخامنشی در اقدامات خودگرفت، اصولی جدید - وسیعتر و انسانیتر - در آنها داخل کرد و تقسیم شاهنشاهی را به ایالات (شهربانیها) قبول کرد و عدهای از ولات پارسی را به شغل خود باقی گذاشت، از جمله والیان شوش، بابل، پاراتکین، هرات و [[ماد]] بود<ref>رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۵، ۲۴۹.</ref>.» </blockquote> | |||
عبارات اخیر بهخوبی نشان میدهد که اسکندر یک سردار نظامی و یک سرباز بیش نبود و اساساً جهانگشا و جنگ سالار بود و طرحی و برنامهای خاص برای تغییر نظام و روش و مجموعه دستگاه اداری [[کشور ایران|ایران]] نداشت و ناگزیر بود که طرح [[هخامنشیان]] و برنامه آنها را ادامه دهد. مورخ مشهور عصر ناصری، محمدحسنخان اعتمادالسلطنه صاحب کتاب دررالتیجان، که حیات او در شرایط خاص استبدادی گذشته است، و این امر در نوشتههایش بهخوبی مشهود است تحقیقی گسترده و وسیع، با توجه به زمان خود، درباره اشکانیان نمودهاست به نام دُرَرُالتّیجان فی اَخبارِ بَنیالاشْکان. حتی او نیز بر اساس روش سنتی، اسکندر را که روزی این مملکت را غارت کرده بود، «اسکندر کبیر» مینامد. وی که به خوبی از تحقیقات قرون معاصر اروپاییان بهره بردهاست، مینویسد: <blockquote>«مورخین یونانی و رومی، حتی بعضی نویسندههای متعصب این عصر، اسکندر را ملامت مینمایند که چرا زی [[کشور ایران|ایران]] را اختیار کرد و به این لباس ملبّس شد؟ اما صاحبنظران میدانند که او مردی مدبّر بود و گمان نمیکرد با عظمتی که او را حاصل شده در جوانی از این جهان میرود و خلفی او را نمیماند که در ممالک وسیعه اسکندری خلیفه او باشد. لذا میخواست بنای سلطنت خود و اخلاف را به همرنگ کردن آمر و مأمور و پادشاه و رعیت محکم نماید. دلیل این مدعا آنکه با کمال قدرت، قوانین جمهوری و رسوم آزادی یونان را به حال خود گذاشت و استقلال [[کشور ایران|ایران]] را - چنانکه بود - حفظ نمود. مثلاً در زمان کیان، ولات در ولایات تسلط کامل داشتند و نسلاً بعد نسل حکمرانی مینمودند. بعد از دارا همینقدر که تمکین اسکندر کردند، او وضع آنها را به هم نزد و حکومت آنها را تصدیق نمود و سردارهای یونانی را، که با او بودند و به فرمانروایی ولایات و تاراج کردن آن چشم داشتند، فقط به اعتبارات و امتیازات و مال ساکت و راضی ساخت و حتی آنها را در مشاورهای که راجع به مهام و امور [[کشور ایران|ایران]] بود دخالت نداد. در این باب تنها عقلا و وزرای ایرانی طرف مشورت او بودند، اگرچه یونانیها در نفسالامر مکدر گشتند و از نظامی و قلعی، بلکه فلاسفه و علمای یونان، عاقبت با هم در قتل اسکندر مواضعهکردند<ref>اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنیاشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۵۲.</ref>.»</blockquote>وی در جای دیگر درباره اسکندر مینویسد: «اسکندر کبیر چون بر ممالک [[کشور ایران|ایران]] دست یافت، جمعی کثیر از مردم یونان را کوچانیده، در اقطار [[کشور ایران|ایران]] سکنی داد. بعد از او خلفای او هم مادامی که حکومت این نواحی را داشتند این طریقه او را پیروی نمودند. بنابراین در شهرهای بزرگ عراق عرب و شامات و آسیای صغیر و [[کشور ایران|ایران]] و ترکستان، بلکه تا حدود هندوستان، مهاجرین یونانی جایگرفتهبودند و اینان در تربیت و تمدن به هیچ وجه با ملت پارت و اشکانیها طرف مقایسه و نسبت نمیشدند؛ چه ملت یونان در آن دوره از حیث علوم و معارف و حرف و صنایع و فنون نظامی و آداب قشون کشی - اعم از اینکه تعرضی باشد یا دفاعی - با ایرانیهای قدیم هم، نسبتی نداشته تا چه رسد به پارتها که از کلیه این مزایا به کلی عاطل بودهاند. و از آنجا که هیچ دولت و سلطنتی را از وجود هنرمندان عالم و کاردانان عاقل و صاحبصنعتان ماهر و نویسندگان کافی گریزی نیست، آن جماعت یعنی یونانیهای متمدن طرف ملاحظه و احترام اشکانیانگردیدند<ref>اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنیاشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۷۴.</ref>.» | |||
با اینکه نویسنده مزبور کار قابلتوجه و تقدیری برای تاریخ اشکانیان انجام داده، اما به چند نکته در تحلیل خود توجه نکرده است؛ اولاً اسکندر با دیدن قدرت، تجمل و امکانات شاهان هخامنشی شیفته مقام و موقعیت شاهی شد و خود نیز روش فرد محوری را برگزید و برای ادامه روش استبدادی ناگزیر بود به ایرانیان روی بیاورد و به یونانیانکممهریکند. از سوی دیگر با کشوری عظیم به نام امپراتوری هخامنشی و ساختاری منسجم و مخصوص به خود مواجه بود و نمیتوانست بهسادگی آن را تغییر دهد. از سوی دیگر او شخصی خودپرست بود و قدرتطلبی را دوست داشت و طبیعی بودکه طبعی استبدادی داشته باشد. اما در مورد مهاجرت یونانیها به [[کشور ایران|ایران]]، اسکندر از نظر منافع خود درست عمل کرد و تغییر ساختار سیاسی، اجتماعی، را در طی زمان مورد توجه قرار داد. از سوی دیگر جماعات یونانی حداکثر بهره را از تجارت و کشاورزی و دامداری [[کشور ایران|ایران]] میبردند. این تغییر ساختار اجتماعی - سیاسی تا پایانکار اشکانیان به عنوان یک عامل مهم در مقابل حکومت اشکانیها عمل میکرد. | |||
حسن پیرنیا محقق عالم و پرکار [[ایران باستان|تاریخ ایران باستان]] در مورد اسکندر قضاوت واقعبینانه و بسیار دقیقتر و کاملتری دارد. وی مینو یسد: «اسکندر مقدونیه را توسعه داد، یونان را مطیع کرد و ممالک ایران هخامنشی را بهاستثنای قفقازیه، شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه به تصرف درآورد. تصمیم داشت به عربستان نیز لشکرکشی کند که اجل مهلتش نداد. برای اسکندر رسیدن به اهداف خود، به هر قیمتی، مهم بود و روش او بیش از هرچیز دیگر مبتنی بر خشونت بود؛ به همین جهت شهر تب را از بیخ و بن برکند، اهالی یونانی میلت را برده کرد، هالیکارناس را و یران کرد، صور (شهر مهم واسطه تجارت شرق و غرب) را برانداخت، غزّه را منهدم نمود، تخت جمشید و قصرهای آن را در آتش سوخت، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر ممانسها، کشتار اهالی سغد، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن، رفتار وحشیانه با مریضهای آن، قتلعام در شهر مالیان و هر شهریکه مقاومت میکرد، بردهکردن و فروختن اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب میشد و ...<ref name=":2">پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۴.</ref> | |||
راستی جنگهای اسکندر به چه بهایی تمام شد؟ مورخین هر بار قتلعامهای او را هزاران یا دهها هزار نفر گفتهاند. دیودور در یک جاکه سخن از شورش اهالی سغد میکند، مینویسد که اسکندر اهالی سغد را به عدد ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در برابر این همه کشتار و ویرانی، تنها ساختن شهر اسکندریه مصر و چند شهر دیگر را به اسکندر منسوب میکنند که از میان آنها، اسکندریه مصر برای نسلهای بعد باقی مانده و آن هم محل استقرار نظامیان پیر و از کار افتاده مقدونی بودهاست. در حقیقت اهالی مقدونیه و اسکندر برای مردم آسیا چیزی به ارمغان نیاوردند، و در اصل هم چیز جدیدی برای مردم آسیای غربی نداشتند؛ زیرا از نظر تمدن در سطح پایینی قرار داشتند. اسکندر در موارد چندی درباره مقدونیها به استهزا میگفت: «آیا چنین نیست که یونانیها در میان مقدونیها مانند نیمخدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند»<ref name=":2" />. | |||
در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل میکردند. اگر برخورد اسکندر با ملتهای مغلوب را با برخورد کوروش و داریوش مقایسهکنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه [[هخامنشیان|هخامنشی]] هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک میکنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمیشد در یک جمعبندیکلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمیکردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتلعامها و جنگها، نخستین و اساسیترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین میرود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد<ref name=":2" />. | |||
در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل میکردند. اگر برخورد اسکندر با ملتهای مغلوب را با برخورد کوروش و داریوش مقایسهکنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه هخامنشی هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک میکنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمیشد در یک جمعبندیکلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمیکردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتلعامها و جنگها، نخستین و اساسیترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین میرود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد | |||
'''جانشینان اسکندر (سرداران)''' | '''جانشینان اسکندر (سرداران)''' | ||
عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام میخواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دورههای تاریخی به حساب میآید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرتطلبیهای فراوان از خود نشان دادند، چگونه میخواستند نسبت به ملتهای مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمیکرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئهای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را میشناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین همکرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرتطلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار مینمود. درنتیجه زمینه برای کشمکشهایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایانناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشهای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟ | عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام میخواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دورههای تاریخی به حساب میآید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرتطلبیهای فراوان از خود نشان دادند، چگونه میخواستند نسبت به ملتهای مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمیکرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئهای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را میشناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین همکرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرتطلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار مینمود. درنتیجه زمینه برای کشمکشهایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایانناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشهای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟. پیرنیا در تفصیل این مطالب مینویسد: <blockquote>«پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمدهاش را به قصر طلبیدند تا مشورتهای لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عدهای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباسها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت: خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که میخواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را بگیرد». </blockquote>نهآرخ - سردار دیگر اسکندر گفت: <blockquote>«سلطنت حق اعقاب اسکندر است، در انتظار پادشاه نزاده بودن خطاست، تاج حق پسر اسکندر از برسین است. مردم را خوش نیامد و صدای زدن نیزهها به سپرها بلند شد. نزدیک بود شورش روی دهد که بطلمیوس تشکیل جلسه با حضور سرداران مورد مشورت اسکندر را صلاح دید؛ طرفداران چندی یافت اما اکثریت رأی پردیکاس را صلاح دیدند و از او خواستند انگشتری را بردارد». </blockquote>آریستوتوسگفت: <blockquote>«وقتی از اسکندر پرسیدند پس از خود چه کسی را برمیگزینی گفت: لایقترین را و انگشتری را به پردیکاس داد، در حالی که همه حضور داشتند. اما پردیکاس پس از تردید و تذبذب طولانی انگشتری را نپذیرفت و در میان کرسیهای ردیف اول عقب نشست». </blockquote>ملآگر یکی از جسورترین سرداران اسکندر، پس از دیدن تردید پردیکاس فریاد زد: <blockquote>«خدا نکند ملک اسکندر و چنین بارگرانی بر چنین دوشهایی قرار گیرد. شجاعان زیر بار نخواهند رفت. پردیکاس با عنوان قیمومیت پسر رکسانه میخواهد خود بر قدرت تسلط داشته باشد. اگر اسکندر میخواست پردیکاس جانشین او باشد من از میان تمام ارادههای او این یکی را قبول نمیکردم، بروید و خزانههای اسکندر را تاراج کنید که این حق شماست و ثروت اسکندر به مقدونیها میرسد». </blockquote>ملآگر آماده غارت می شد و عده زیادی از سربازان اطراف او جمع شده بودند که ناگهان صدایی برخاست و آریده پسر فیلیپ و برادر اسکندر را لایق پادشاهی اعلانکرد. پیتون با این نقشه مخالفت کرد، اما طرفداری ملآگر، که شدیداً با پردیکاس مخالف بود، همچنین هلهله جمعیت، «آریده» ضعیفالعقل را روی کار آورد! سرداران بزرگ به ویژه پی تون این رأی را نپسندیدند و رأی دادند که پردیکاس و لئوناتوس، که هر دو از خانواده، سلطنت هستند، قیمهای پسر رکسانه باشند. کراتر و آنتی پاتر کارهای اروپا را بگردانند و همه قسم یاد کنند که به پسر اسکندر از رکسانه صادق و وفادار باشند. همه پذیرفتند، اما ملآگرکه از جان خود میترسید، بیرون رفت و با آریده برگشت و با نطقهای مؤثر، مردم را طرفدار او کرد، چنانکه سربازان آریده را شاه خواندند، جامه اسکندر به او پوشانده شد ملآگر با اسلحه و جوشن به صف هواخواهان او پیوست. پیاده نظام شادی و شعف کردند و زوبینها را بر سپرها زدند. ملآگر اگفت: <blockquote>«کسانی که بخواهند تاج را به کسی دهند که از آن او نیست معدوم میشوند. نام فیلیپ همه سربازان را به وجد آوردهبود<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۱۹۵۹-۱۹۵۴.</ref>». </blockquote>روایات دیگر مبین کشمکش جدی بین دو جناح قدرتطلب به ریاست پردیکاس و ملآگر است، که پردیکاس سوارهنظام و مل آگر پیادهنظام را در اختیار داشتند. کشمکشهای درونی قدرت بین دو سردار، سرانجام با تسلط پردیکاس برآریده پسر فیلیپ علنیتر شد و طبق طرحی از قبل تعیین شده در مراسم پاک کردن، پردیکاس موفق شد سیصد تن از سپاهیان مؤثر و طرفدار ملآگر را از میان بردارد و بعدها ملآگر هم که به معبدی پناه بردهبود معدوم شد. | ||
پیرنیا در تفصیل این مطالب مینویسد | |||
«پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمدهاش را به قصر طلبیدند تا مشورتهای لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عدهای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباسها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت: خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که میخواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را | |||
معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت میکردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتندوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیدهمیشود و جز نفعطلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان میداد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه میتوانستند به فکر دیگران باشند و چگونه میتوانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهیها و خودپرستیهایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموختهبودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورشهای آسیای علیا و یونان، با جنگهای سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیدهشدند. در شهر شورشی درپیسیدیه، مردم پس از محاصره و جنگهای سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسانهای سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگهای فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهرهای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند. | معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت میکردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتندوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیدهمیشود و جز نفعطلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان میداد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه میتوانستند به فکر دیگران باشند و چگونه میتوانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهیها و خودپرستیهایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموختهبودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورشهای آسیای علیا و یونان، با جنگهای سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیدهشدند. در شهر شورشی درپیسیدیه، مردم پس از محاصره و جنگهای سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسانهای سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگهای فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهرهای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند. | ||
| خط ۳۹۵: | خط ۲۸۹: | ||
وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسانها کمترین اهمیتی نداشت. چرخهای سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداختهبود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهرهای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بیکفایت خود داریوش سوم، آنهمه ستم و رنج بیقیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستادهبود، لگدکوب ستم ستوران مقدونیها شد. | وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسانها کمترین اهمیتی نداشت. چرخهای سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداختهبود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهرهای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بیکفایت خود داریوش سوم، آنهمه ستم و رنج بیقیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستادهبود، لگدکوب ستم ستوران مقدونیها شد. | ||
=== سلوکیها === | === [[سلوکی ها|سلوکیها]] === | ||
کشمکش بین سرداران و تلاشهای سلوکوس در نمایش توان جنگی خود، وی را به عنوان سرداری کارآمد و توانا در میان سرداران یونانی درگیر معرفی کرد. شرکت کردن سرداران در اتحادیههایی علیه یکدیگر، سرانجام ایران را سهم سلوکوس کرد. اشتغال سرداران به جنگ با یکدیگر، این فرصت را برای سلوکوس مهیا کرد که قلمرو خود راگسترش دهد و موقعیت خود را استحکام بخشد. سلوکوس به خوبی از این فرصت بهره برد و در جنگ بین داعیهداران، با قدرت و توان بیشتری شرکت کرد. سلوکوس پس از شکست دادن مدعیان برای وحدت بخشیدن به امپراتوری الوهیت داشتن حاکم را مطرح کرد. وی با ادامه سیاست افزایش و گسترش مهاجرنشینان، سعی کرد وحدت در امپراتوری ایجاد کند، اما انجام چنین چیزی ممکن نبود. سلوکوس و جانشینانش هیچگاه به عنوان یک سلسله ملی و ایرانی به حساب نمیآمدند هرچند که پسرش آنتیوخوس از مادری ایرانی به دنیا آمدهبود. به همین دلیل، حاکمان اتکای، همهجانبهای بر یونانیهایکوچیده به ایران داشتند. بخش نظامی و تشکیلاتی (اداری) حاکمیت در دست همین یونانیها بود. مسائل داخلی یونان در این ایام به انتقال یونانیها کمک کرد. ساختن شهرهای هرچه بیشتر در اطراف جادههای تجاری، نشاندهنده تمایل فراوان مقدونیها به تجارت است. تعمیر بعضی شهرها، ساختن چند شهر جدید و حتی تغییر نام شهرها به یونانی، سلوکیان را به «شهر گرایان» مشهور کردهاست. تقریباً در همه شهرها، ساخلویونانی مستقر بود و آنانٍ سعی در رواج سنن خود داشتند. | کشمکش بین سرداران و تلاشهای سلوکوس در نمایش توان جنگی خود، وی را به عنوان سرداری کارآمد و توانا در میان سرداران یونانی درگیر معرفی کرد. شرکت کردن سرداران در اتحادیههایی علیه یکدیگر، سرانجام [[کشور ایران|ایران]] را سهم سلوکوس کرد. اشتغال سرداران به جنگ با یکدیگر، این فرصت را برای سلوکوس مهیا کرد که قلمرو خود راگسترش دهد و موقعیت خود را استحکام بخشد. سلوکوس به خوبی از این فرصت بهره برد و در جنگ بین داعیهداران، با قدرت و توان بیشتری شرکت کرد. سلوکوس پس از شکست دادن مدعیان برای وحدت بخشیدن به امپراتوری الوهیت داشتن حاکم را مطرح کرد. وی با ادامه سیاست افزایش و گسترش مهاجرنشینان، سعی کرد وحدت در امپراتوری ایجاد کند، اما انجام چنین چیزی ممکن نبود. سلوکوس و جانشینانش هیچگاه به عنوان یک سلسله ملی و ایرانی به حساب نمیآمدند هرچند که پسرش آنتیوخوس از مادری ایرانی به دنیا آمدهبود. به همین دلیل، حاکمان اتکای، همهجانبهای بر یونانیهایکوچیده به ایران داشتند. بخش نظامی و تشکیلاتی (اداری) حاکمیت در دست همین یونانیها بود. مسائل داخلی یونان در این ایام به انتقال یونانیها کمک کرد. ساختن شهرهای هرچه بیشتر در اطراف جادههای تجاری، نشاندهنده تمایل فراوان مقدونیها به تجارت است. تعمیر بعضی شهرها، ساختن چند شهر جدید و حتی تغییر نام شهرها به یونانی، سلوکیان را به «شهر گرایان» مشهور کردهاست. تقریباً در همه شهرها، ساخلویونانی مستقر بود و آنانٍ سعی در رواج سنن خود داشتند. | ||
یونانیها، مقدونیها و مردم سرزمینهای همجوار آنها و مدافعان فرهنگ هلنیسم، در بخشهای مختلف ایران سکونت یافتهبودند. یونانیها و مقدونیها براساس اعتقادات خود، شاه و ملکه را به عنوان خدایان پذیرفتند. اما ایرانیها چه کردند؟ توده روستانشین و دامدار، که به روایت مورخان و محققان اساساً سنتهای یونانی و مقدونی را نپذیرفته بودند، چگونه میتوانستند ادعای خدایی و الوهیت آنان را بپذیرند؟ اما حاکمیت بیگانه، به قبول ظاهری آداب و سنن یونانی توسط مصلحتاندیشان ایرانی و یونانی و مقدونی قانع بود و در مورد ملت مغلوب با اغماض و تسامح نظر میکرد. ساختار ملوکالطوایفی سلوکیان نشاندهنده میزان سازش آنها در حاکمیت بود. در عین حال شاه مالک همه زمینها حتی ثروت معابد به حساب میآمد. زبان یونانی که از هنگام غلبه اسکندر بر ایران و به کارگیری ایرانیان در سپاه شروع به گسترش کرده بود، اینک جای زبان آرامی را میگرفت، به طوریکه در دوره اشکانی هم در سکهها وهم در بعضی اسناد دیده میشود، مردم بداهتاً زبان قوم حاکم را هم مانند سنن آنها نپذیرفتند و به راه خود ادامه دادند. ازدواجهای بین دو قوم، لطف و جذابیت معتقدات ایرانیان، بزرگواری و روح بزرگ آنان و فیالجمله شرقیان، به مرور زمان یونانیها را در خود غرق نمود! طبعاً در این میان عشایر دامدار و روستانشینان به شهرنشینان یونانی به چشم دشمن نگاه میکردند؛ زیرا علاوه بر دادن مالیات و بیگاری، باید یوغ بیگانه مسلط را تحمل میکردند طبیعی است که ولایت پارس تضاد بیشتری با یونانیان داشت. و روشن است که نواحی شرقی و چادرنشین به میزان ناچیزی تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفت؛ زیرا کاری چندان با آنان نداشت. چادرنشینان در ارتباط با حاکمیت، همیشه استقلال بیشتری داشتند. به موازات همین امر، سلوکیان به مرور زمان استثمار هر چه بیشتر مردم را مد نظر قرار دادند و به جور و غارت مردم پرداختند.کار به جایی رسید که مالیات بر افراد، منازل، چارپایان، مزرعهها، باغها، تولدها، ازدواجها، و مرگها تعلق میگرفت <ref>رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۲۸۱.</ref>این پولها صرف جلال و شکوه حاکمان، جنگهای آنها با رقبا، حفظ و نگهداری سپاه برای انجام مأموریتهای خارجی و سرکوب مردم و نیز اداره امور معابد و غیره میشد. بیگانه بودن حاکمیت در نمودی عریانتر هم مشخص شد، زیرا اندیشه وحدت سیاسی دو قوم با شکست قاطع مواجه شد و متعاقباً دولتی ملی تشکیل نگردید. ایرانیان دریافتندکه ترفند یونانی کردن ایران و رواج هلنیسم، در واقع ابزاری برای حاکمیت است. در نتیجه هلنیسم، که مورد قبول عامه مردم نبود، کاملاً واپس زده شد. واپس زدن هلنیسم با حمایت از اشکانیان همراه بود.گرچه طی نزدیک به هشتاد سال (۲۵۰-۳۳۰ ق .م) صرف این امرگشت، اما کاری مداوم و پیوسه بود که توسط ملتی مصمم صورت میگرفت. در سبب قیام اشکانیان علیه جانشینان اسکندر و تشکیل سلسله بزرگ پانصدساله آنان، معروف است که ارشک و تیرداد پسران «فری یاپت» بودند و فری یاپت پسر «ارشک». این دو برادر از باختر به پارت نزد «فرک لس» والی سلوکی آمدند. چون تیرداد صباحت منظر داشت و والی موافق عادت زشت یونانیهای آن زمان خواست تمتعی از جمال او برگیرد، این رفتار بر ارشک بسیار گران آمد. فرک لس راکه میزبانش بود شبانه به معاونت تیرداد وپنج نفراز همدستان کشت و پس از آن عزم خود را به قیام بر ضد سلوکیها جزم کرد | یونانیها، مقدونیها و مردم سرزمینهای همجوار آنها و مدافعان فرهنگ هلنیسم، در بخشهای مختلف [[کشور ایران|ایران]] سکونت یافتهبودند. یونانیها و مقدونیها براساس اعتقادات خود، شاه و ملکه را به عنوان خدایان پذیرفتند. اما ایرانیها چه کردند؟ توده روستانشین و دامدار، که به روایت مورخان و محققان اساساً سنتهای یونانی و مقدونی را نپذیرفته بودند، چگونه میتوانستند ادعای خدایی و الوهیت آنان را بپذیرند؟ اما حاکمیت بیگانه، به قبول ظاهری آداب و سنن یونانی توسط مصلحتاندیشان ایرانی و یونانی و مقدونی قانع بود و در مورد ملت مغلوب با اغماض و تسامح نظر میکرد. ساختار ملوکالطوایفی سلوکیان نشاندهنده میزان سازش آنها در حاکمیت بود. در عین حال شاه مالک همه زمینها حتی ثروت معابد به حساب میآمد. زبان یونانی که از هنگام غلبه اسکندر بر [[کشور ایران|ایران]] و به کارگیری ایرانیان در سپاه شروع به گسترش کرده بود، اینک جای زبان آرامی را میگرفت، به طوریکه در دوره اشکانی هم در سکهها وهم در بعضی اسناد دیده میشود، مردم بداهتاً زبان قوم حاکم را هم مانند سنن آنها نپذیرفتند و به راه خود ادامه دادند. ازدواجهای بین دو قوم، لطف و جذابیت معتقدات ایرانیان، بزرگواری و روح بزرگ آنان و فیالجمله شرقیان، به مرور زمان یونانیها را در خود غرق نمود! طبعاً در این میان عشایر دامدار و روستانشینان به شهرنشینان یونانی به چشم دشمن نگاه میکردند؛ زیرا علاوه بر دادن مالیات و بیگاری، باید یوغ بیگانه مسلط را تحمل میکردند طبیعی است که ولایت پارس تضاد بیشتری با یونانیان داشت. و روشن است که نواحی شرقی و چادرنشین به میزان ناچیزی تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفت؛ زیرا کاری چندان با آنان نداشت. چادرنشینان در ارتباط با حاکمیت، همیشه استقلال بیشتری داشتند. به موازات همین امر، سلوکیان به مرور زمان استثمار هر چه بیشتر مردم را مد نظر قرار دادند و به جور و غارت مردم پرداختند.کار به جایی رسید که مالیات بر افراد، منازل، چارپایان، مزرعهها، باغها، تولدها، ازدواجها، و مرگها تعلق میگرفت <ref>رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۲۸۱.</ref>این پولها صرف جلال و شکوه حاکمان، جنگهای آنها با رقبا، حفظ و نگهداری سپاه برای انجام مأموریتهای خارجی و سرکوب مردم و نیز اداره امور معابد و غیره میشد. بیگانه بودن حاکمیت در نمودی عریانتر هم مشخص شد، زیرا اندیشه وحدت سیاسی دو قوم با شکست قاطع مواجه شد و متعاقباً دولتی ملی تشکیل نگردید. ایرانیان دریافتندکه ترفند یونانی کردن [[کشور ایران|ایران]] و رواج هلنیسم، در واقع ابزاری برای حاکمیت است. در نتیجه هلنیسم، که مورد قبول عامه مردم نبود، کاملاً واپس زده شد. واپس زدن هلنیسم با حمایت از اشکانیان همراه بود.گرچه طی نزدیک به هشتاد سال (۲۵۰-۳۳۰ ق .م) صرف این امرگشت، اما کاری مداوم و پیوسه بود که توسط ملتی مصمم صورت میگرفت. در سبب قیام اشکانیان علیه جانشینان اسکندر و تشکیل سلسله بزرگ پانصدساله آنان، معروف است که ارشک و تیرداد پسران «فری یاپت» بودند و فری یاپت پسر «ارشک». این دو برادر از باختر به پارت نزد «فرک لس» والی سلوکی آمدند. چون تیرداد صباحت منظر داشت و والی موافق عادت زشت یونانیهای آن زمان خواست تمتعی از جمال او برگیرد، این رفتار بر ارشک بسیار گران آمد. فرک لس راکه میزبانش بود شبانه به معاونت تیرداد وپنج نفراز همدستان کشت و پس از آن عزم خود را به قیام بر ضد سلوکیها جزم کرد<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.</ref>. | ||
از آنجاکه چون حرص و طمع مقدونیها به غارت و چپاول معلوم بود؛ مردمان تایع، منتظر موقعی بودند که از قید بیگانگان برهند. آنتیوخوس دوم چنانکه از نوشتههای عهد قدیم دیده میشود، شخصی جاهطلب و دارای فساد اخلاق بود. جاهطلبی او از اینجا پیداست که بی آنکه کاری انجام دادهباشد عنوانی را پذیرفت که در آسیا سابقه نداشت و در انظار مردمان بسیار کفرآمیز بود، او را «آنتیوخوس خداوند خدایان» میخواندند. شهر میلت یونانی در آسیای صغیر این عنوان را به او داده بود. از طرف دیگر پادشاهی بود سستعنصر و پرورده ناز و نعمت،ک اوقات خود را به لهو و لعب میگذراند. زنان و محبوبههای او از مرد و زن مطلقالعنان بودند که هر چه میخواهند بکنند. بدترین جنایات آنها بیمجازات میماند. نتیجه این نوع اخلاق آن بود که ولات خود سر شدند و به جان مردم افتادند و ظلم بالاگرفت و مردم را به یاغیگری واداشت. وضع پارت هم چنین بود و توهین والی به ارشک یا تیرداد اگر راست باشد موقعی را برای قیام فراهم آورد | از آنجاکه چون حرص و طمع مقدونیها به غارت و چپاول معلوم بود؛ مردمان تایع، منتظر موقعی بودند که از قید بیگانگان برهند. آنتیوخوس دوم چنانکه از نوشتههای عهد قدیم دیده میشود، شخصی جاهطلب و دارای فساد اخلاق بود. جاهطلبی او از اینجا پیداست که بی آنکه کاری انجام دادهباشد عنوانی را پذیرفت که در آسیا سابقه نداشت و در انظار مردمان بسیار کفرآمیز بود، او را «آنتیوخوس خداوند خدایان» میخواندند. شهر میلت یونانی در آسیای صغیر این عنوان را به او داده بود. از طرف دیگر پادشاهی بود سستعنصر و پرورده ناز و نعمت،ک اوقات خود را به لهو و لعب میگذراند. زنان و محبوبههای او از مرد و زن مطلقالعنان بودند که هر چه میخواهند بکنند. بدترین جنایات آنها بیمجازات میماند. نتیجه این نوع اخلاق آن بود که ولات خود سر شدند و به جان مردم افتادند و ظلم بالاگرفت و مردم را به یاغیگری واداشت. وضع پارت هم چنین بود و توهین والی به ارشک یا تیرداد اگر راست باشد موقعی را برای قیام فراهم آورد<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱. ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.</ref>. | ||
پس از آنکه اردوان اول همدان را تصرف کرد، آنتیوخوس سوم (کبیر) لشکری نیرومند جمعکرده به طرف مشرق روانه شد، تا تمامی ایالات سابق دولت سلوکی را برگرداند. عده افراد او یکصد هزار پیاده و بیستهزار سواره بودند. پس از عبور ازکوههای زاگرس به همدان رفت و به سادگی آن شهر را تصرف و غارت کرد، حتی معبد آناهیتا با ذخایری به مقدار چهار هزار تالان غارت شد.<ref>حسن | پس از آنکه اردوان اول همدان را تصرف کرد، آنتیوخوس سوم (کبیر) لشکری نیرومند جمعکرده به طرف مشرق روانه شد، تا تمامی ایالات سابق دولت سلوکی را برگرداند. عده افراد او یکصد هزار پیاده و بیستهزار سواره بودند. پس از عبور ازکوههای زاگرس به همدان رفت و به سادگی آن شهر را تصرف و غارت کرد، حتی معبد آناهیتا با ذخایری به مقدار چهار هزار تالان غارت شد.<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.</ref> جنگهای خانگی، سلوکیها را کاملاً گرفتار و درمانده کردهبود. مدت بیست سال کشمکش در خانواده سلوکی فرصت خوبی برای مهرداد ایجاد کرده بود تا موقعیت پارتها را استحکام بخشد. راه دولت پارت از باختر تا بابل صاف شدهبود. سلوکیها به فرماندهی، دمتریوس، با آنکه جنگ خانگی کاملاً تمام نشدهبود، به مقابله با مهرداد تاختند. | ||
دمتریوس لشکری نیرومند داشت و امیدوار بود که ملل تابعه با وجود همه بدرفتاریهایی که میدیدند، اما چون چندسالی بود که به خدمت آنها خو کردهبودند، جانب او را بگیرند، همچنین مطمئن بود که شهرهای یونانیکه علمداران تمدن یونانی بودند، بیشک سلوکیها را بر پارتیهای شجاع و جسور ترجیح دهند و کمکهای معنوی به او کنند و بالاخره دمتریوس امید فراوانی به دولت یونانی باختر داشت؛ زیرا این دولت با پارت ها دشمنی میورزید و مصالح خود را در دوستی با سلوکیان میجست. دمتریوس با لشکری جرّارکه به قول ژوستن پارسیها، عیلامیها و باختریها هم جزو آن بودند به قصد مهرداد حرکتکرذ و پارتها را در چند جنگ شکست داد. ژوستنگوید: «مهرداد پس از چند شکست به حیلهای متوسل شد، مذاکرات صلح را بهانه قرار داد و دمتریوس را از قراولانش جداکرد. سپس بر او تاخته اسیرشکرد و شهر به شهر او را گرداند تا مردمانی که او را همراهی کردهبودند مأیوس شوند. پس از این واقعه، لشکر دمتریوس فرار کرد و تار و مار شد. محل اقامت او را درگرگان تعیین کرد و با او چنان رفتار نمود که با پادشاهیکنند. حتی به او وعده داد که دختر خود رد گونه را به حباله نکاهش درآورد. | دمتریوس لشکری نیرومند داشت و امیدوار بود که ملل تابعه با وجود همه بدرفتاریهایی که میدیدند، اما چون چندسالی بود که به خدمت آنها خو کردهبودند، جانب او را بگیرند، همچنین مطمئن بود که شهرهای یونانیکه علمداران تمدن یونانی بودند، بیشک سلوکیها را بر پارتیهای شجاع و جسور ترجیح دهند و کمکهای معنوی به او کنند و بالاخره دمتریوس امید فراوانی به دولت یونانی باختر داشت؛ زیرا این دولت با پارت ها دشمنی میورزید و مصالح خود را در دوستی با سلوکیان میجست. دمتریوس با لشکری جرّارکه به قول ژوستن پارسیها، عیلامیها و باختریها هم جزو آن بودند به قصد مهرداد حرکتکرذ و پارتها را در چند جنگ شکست داد. ژوستنگوید: «مهرداد پس از چند شکست به حیلهای متوسل شد، مذاکرات صلح را بهانه قرار داد و دمتریوس را از قراولانش جداکرد. سپس بر او تاخته اسیرشکرد و شهر به شهر او را گرداند تا مردمانی که او را همراهی کردهبودند مأیوس شوند. پس از این واقعه، لشکر دمتریوس فرار کرد و تار و مار شد. محل اقامت او را درگرگان تعیین کرد و با او چنان رفتار نمود که با پادشاهیکنند. حتی به او وعده داد که دختر خود رد گونه را به حباله نکاهش درآورد. آنتیوخوس سوم با سپاهی انبوه که مشتمل بر هشتاد هزار سپاهی و سیصدهزار خدمتکار و تجمل بسیار بود به سوی پارت تاخت.گویی این سپاه به میهمانی میرود. چند پادشاه مشرق زمین که از سختی رفتار پارتیها در عذاب بودند، به استقبال آنتیوخوس آمدند و خود و ممالکشان را تسلیم کردند. جنگ شروع شد. آنتیوخوس در سه جنگ غالب آمد. بابل راگرفت و خود را «کبیر» خواند. برای پارتها مملکتی جز پارت نماند. زیرا همه از اطاعت آنها سر برتافتند. فرهاد دمتریوس را با قشونی از پارتیها به سوریه فرستاد تا تاج و تخت را به دست آورد و آنتیوخوس را مجبور به بازگشتکند. از طرف دیگر او در هر جا دامهایی برای آنتیوخوسگسترد. آنتیوخوس در این حال از افزونی سپاه خود دچار رنج و تعب شد. سربازان را به شهرها تقسیم کرد تا زمستان را بگذرانند. به سبب بد رفتاری سربازان با اهالی و از جهت آن که اهالی ناچار بودند که به سربازان آذوقه بدهند، مردم به ستوه آمدند و طرفدار پارتها گردیدند و روزی ناگهان بر سپاهیان پراکنده پادشاه سلوکی حمله کردند. | ||
این خبر به آنتیوخوس رسید و او با لشکریکه در نزدیکیاش اردو زدهبود، بیرون رفت. در راه به فرهاد برخورد. جنگ شروع شد، سپاه فراری شد و آنتیوخوس شکست خورد و کشتهشد. فرهاد دفن شاهانهای برای او ترتیب داد و دختر دمتریوس راکه در اردوی آنتیوخوس بود به زنی گرفت. در مورد تعداد لشکریان وی ژوستنگو ید عده افراد مسلح سیصدهزار و خدمه هشتادهزار نفر بودند. اوسیوس، که نویسنده اوایل قرن پنجم میلادی است، سخن ژوستن را درست نمیداند | این خبر به آنتیوخوس رسید و او با لشکریکه در نزدیکیاش اردو زدهبود، بیرون رفت. در راه به فرهاد برخورد. جنگ شروع شد، سپاه فراری شد و آنتیوخوس شکست خورد و کشتهشد. فرهاد دفن شاهانهای برای او ترتیب داد و دختر دمتریوس راکه در اردوی آنتیوخوس بود به زنی گرفت. در مورد تعداد لشکریان وی ژوستنگو ید عده افراد مسلح سیصدهزار و خدمه هشتادهزار نفر بودند. اوسیوس، که نویسنده اوایل قرن پنجم میلادی است، سخن ژوستن را درست نمیداند<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۳۶،</ref>. در این جنگ یهودیها کمک فراوانی به آنتیوخوس کردند. لشکر یهودی به فرماندهی «ژان هیرکانوس» در ابتدا بابل راگرفتند و پادشاهان دستنشانده پارتیها هم، که از آنان ناراضی بودند، به آنها پیوستند<ref>یوسف فلاویوس. تاریخ عهد قدیم یهود، کتاب ۸.</ref>. رفتار فرک لس با تیرداد برادر ارشک، خودخداخوانی آنتیوخوس، تجاوز اطرافیان او بر مردم، خودسری ولات، غارت معبد آناهیتا و شکست و اسارت دمتریوس و پراکندگی سپاه وی، همه و همه نشاندهنده نفرت مردم از سلوکیهاست و دلیل حمایت مردم و جانبداری آنان از پارتیها، رفتار شاه اشکانی با دمتریوس اسیر و ایجاد قفس طلایی برای او (اشاره به ازدواج با ردگونه دختر مهرداد است) و متلاشی شدن سپاه آنتیوخوسکبیر سلوکی پس از تعدیات فراوان به اهالی، نشان دهنده دشواریهای زندگی مردم است. | ||
=== پارتها === | === [[پارتیان|پارتها]] === | ||
سرزمین پارت در قدیمترین منابع، یعنی کتیبههای | سرزمین پارت در قدیمترین منابع، یعنی کتیبههای [[بیستون]]، [[تخت جمشید]] و [[نقش رستم]] «پرثوه» نامیده شدهاست. یونانیها نیز آن را «پارثیا» یا «پارثرآیا» نامیدهاند. در واقع تلفظ صحیح کلمه پارت، «پارث» است اما برای آنکه این تلفظ با «پارس» اشتباه نشود، آن را پارت گویند. سرزمین پارت شامل خراسان امروزی و بلکه خراسان بزرگ است. نویسندگان قرون نخستین اسلامی، پادشاهان این دوره را «اشکانی» یا «اشغانی» نامیدهاند و از آن با عنوان «دوره ملوکالطوایف» یاد میکنند، که البته با توجه به شیوه زمینداری سنتی در [[کشور ایران|ایران]]، اصطلاح درستی نیست. | ||
بعضی از مورخین مثل ژوستن، پارتها را از مردمان سکایی دانستهاند و گفتهاند پارت در زبان سکایی، به معنی تبعیدشده است. استرابون پارتها را از مردم «داژ» میداند که آنان نیز سکایی بودهاند. در اینکه سکاهای ساکن ایران نیز، ایرانیتبار و آریایینژاد بودهاند، تردیدی نیست و تحقیقات علمای جدید نیز نشان میدهد که پارتها به زبان «پهلوی» تکلممیکردهاند. البته «پهلوی شمالی» که اندکی با «پهلوی جنوبی» تفاوت داشتهاست. پس پارتها آریایی هستند، اما بر اثر همجواری و همنشینی با سکاهای ایرانیتبار، اخلاق و عادات آنها در ایشان رسوخ کردهاست. هرودوت نیز | بعضی از مورخین مثل ژوستن، [[پارتیان|پارتها]] را از مردمان سکایی دانستهاند و گفتهاند پارت در زبان سکایی، به معنی تبعیدشده است. استرابون پارتها را از مردم «داژ» میداند که آنان نیز سکایی بودهاند. در اینکه سکاهای ساکن [[کشور ایران|ایران]] نیز، ایرانیتبار و آریایینژاد بودهاند، تردیدی نیست و تحقیقات علمای جدید نیز نشان میدهد که [[پارتیان|پارتها]] به زبان «پهلوی» تکلممیکردهاند. البته «پهلوی شمالی» که اندکی با «پهلوی جنوبی» تفاوت داشتهاست. پس [[پارتیان|پارتها]] آریایی هستند، اما بر اثر همجواری و همنشینی با سکاهای ایرانیتبار، اخلاق و عادات آنها در ایشان رسوخ کردهاست. هرودوت نیز [[پارتیان|پارتها]] را جزو ایرانیان ذکر کردهاست<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۶.</ref>. در کتیبههای پادشاهان سکاها سخن رفتهاست که خود نشان دهنده تقرب ممتاز نژادی آنان است. مؤدب به آداب یونانی را مورد مرحمت قرار میداد. ساختار اجتماعی- سیاسی جامعه عصر اشکانی اقتصاد شبانی چنین است: | ||
# خانوارهای چندی را در خود جای میدادند؛ | |||
# که کلیتی مستقل به شمار میرفت و میتوان آن را به «روستا» تعبیر کرد؛ | |||
# خانوارهای چندی را در خود جای | |||
# که کلیتی مستقل به شمار میرفت و میتوان آن را به «روستا» تعبیر | |||
# از ویس بود و میتوان آن را به «شهرستان» تعبیرکرد. | # از ویس بود و میتوان آن را به «شهرستان» تعبیرکرد. | ||
هخامنشی نیز، که انساب و نزدیکیها رعایت میشد، به ترتیب از پارسیان- مادها- پارتیان و به روایت اعتمادالسلطنه، پارتیها در دورهای از عمر پادشاهی خود، در مذاکرات با رومیها و سایر دول خارجه، با زبان یونانی میگفتند و مینوشتند. این امر بدون شک کنایه از اقداماتی دارد که برای جلب نظر عناصر یونانی به کار میرفت و از طرفی نیز جماعات شهرنشین اصولاً جامعه | [[هخامنشیان|هخامنشی]] نیز، که انساب و نزدیکیها رعایت میشد، به ترتیب از [[پارسیان]]- [[مادها]]- [[پارتیان]] و به روایت اعتمادالسلطنه، پارتیها در دورهای از عمر پادشاهی خود، در مذاکرات با رومیها و سایر دول خارجه، با زبان یونانی میگفتند و مینوشتند. این امر بدون شک کنایه از اقداماتی دارد که برای جلب نظر عناصر یونانی به کار میرفت و از طرفی نیز جماعات شهرنشین اصولاً جامعه [[پارتیان|پارتها]] جامعه کوچنشین آریایی بوده است. ساختار جامعه آریایی بر مبنای دسته بندی زیر بودند: | ||
# نمان(nman) یا دمان(dman) های مستقل (خانمانها یا دودمانها): این هسته که کوچکترین واحد جمعیتی جامعه به شمار میرفتند، همان خانواده گسترده یا «گروه خانوادگی» بودند؛ | |||
# ویس(Vis): چند گروه خانوادگی (نمان- دمان) بر روی هم یک «ویس» را پدید میآوردند؛ | |||
# زنتو(Zantu): چند «ویس» یک «زنتو» را پدید میآورد. زنتو از نظر اجتماعی و جمعیتی برتر؛ | |||
# دهیو(dahyu): دو تا سه «زنتو» بر روی هم یک «دهیو» را پدید میآورد، که بزرگترین واحد جمعیتی و اجتماعی مستقل جامعه به شمار میرفت. «بزرگ دهیو» فرمانروایی بود که بر فرمانرواهای کوچکتر زنتوها فرمان میراند. تسلط یک دهیو بر دیگر دهیوها معمولاً با جنگ یا از راههای سیاسی صورت میگرفت<ref>اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنیاشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۹۵.</ref>. | |||
قبایل ایرانی ساکن غرب [[کشور ایران|ایران]] در اثر تماس و تبادل نظر مدنی دایمی با بابل، عیلام و آشور بهمرور زمان در ساختار اجتماعی خود تغییراتی دادند که طبعاً تحولات ناشی از یکجانشینی هم در این امر مؤثر بوده. پادشاهان [[ماد]] و [[هخامنشیان|هخامنشی]] با گذشت زمان از اقتدار و قدرت رؤسای طوایف کاستند و به قدرت خود افزودند. طبیعتاً چون زندگی اقوام ساکن [[کشور ایران|ایران]] (آریاییهای شرق ایران) به شکل اولیه خود نزدیکتر بود، ساختار اجتماعی- سیاسی حیات کوچنشین بر محور اقتصاد شبانی را بیشتر حفظ کردهبود. اشکانیان از میان قوم [[پارتیان|پارتها]] با چنین ساختار سیاسی و اجتماعی رویکار آمدند. اما در [[کشور ایران|ایران]] به علت تقویت ریشهای حکام نیمه مستقل توسط اسکندر و سلوکیان، ناگزیر بودند به آنان امتیازاتی بدهند. محققین ایجاد و تشکیل دولت اشکانی را نوعی انتقال قدرت از غرب [[کشور ایران|ایران]] به شمال شرقی [[کشور ایران|ایران]] میدانند. همچنین دولت اشکانی را دولتی پاکتر به حساب میآورند و ویژگیهای ایرانیگری را در آنان چشمگیرتر میدانند. هر چند این دولت تا مدتی در ظاهر صبغه و رنگ یونانی داشت؛ اما به عنوان حافظان سنن ایرانی در برابر حاکمیت یونانی، یعنی وارثان اسکندر، و همچنین به عنوان حافظان بزرگ [[کشور ایران|ایران]] در مقابل روم و قبایل مهاجم شمال و شرق اهمیت عمدهای پیداکرد. چون اشکانیان نزدیکترین نوع زندگی را به حیات اولیه آریایی داشتند؛ خانوادههای هفتگانه آریایی را در جریان مبارزه با مهاجمان و حکام بیگانه به خدمتگرفتند و آنها را تقویتکردند، بویژه خانوادههای سورن و قارن که به نظر میرسد در این دوران اهمیت بیشتری یافتهاند. | |||
مالکیت زمینهای وسیع و اصالت خون، همچنین داشتن نیروی نظامی، و موروثی بودن مشاغل، روز به روز بر قدرت این خانوادهها میافزود. به نظر میرسد حکام ولایات نیز غالباً همین تیول داران و مالکان بزرگ بودند. اقتدار بزرگان به حدی بود که در انتخاب شاه بزرگ هم نقش اساسی داشتند و شاهان، که به تعبیر محمد حسنخان اعتمادالسلطنه در حکم «ملکالملوک» بودند، بویژه در ایام ضعف و سستی باید جانب این شرکا را رعایت میکردند. اما طبعاً هرگاه که شاهان قدرت مییافتند ملوکالطوایف قدرتمند را از میان برمیداشتند، ولو آنکه بزرگترین خدمتها را نیز به آنها کردهبودند، یکی از نمونههای بد رفتاری اُرُد با سورنا است. ملوک کوچک با رعایا و عوامل کار و تولید هم، مناسبات و روابط مستحکمی داشتند و در حقیقت شاه از طریق آنان با قاطبه رعیت ارتباط مییافت. اگر چه اقتدار نظامی این شرکای شاه متغیر بود، اما به نظر میرسد در مواردی قدرت آنها تعیینکننده بودهاست؛ مثلاً سورن در نبرد با کراسوس بیش از دههزار نیروی نظامی داشت در حالی که کل نیروی ارتش درگیر با کراسوس چهل یا پنجاه هزار نفر بودهاست. همه والیان ولایات هجدهگانه عنوان «شاه» نداشتند، بلکه آنان که از تخمه شاهی بودند سزاوار چنین لقبی به حساب میآمدند.گاهی دیده میشد که این عوامل قدرت در امپراتوری با همدستی یکدیگر شاه را خلع میکردند. عمده آنان عبارتند از: خاندانهای سورن پهلو در سیستان، قارن پهلو در نهاوند، مهران در ری، اسپندیاد در ری، زیک، اسپهبت در گرگان. گرچه اشکانیان کشوری وسیع و امپراتوری پهناوری همانند هخامنشیان تشکیل ندادند، اما در یک امر تفاوتی بین این دو سلسله دیده نمیشود و آن، قدرت شاهنشاه است. شاه در انجام اعمال خود در برابر هیچکس مسئول نبود.گاه دیده میشد که شاه همه افراد ذکور خاندان خود را از میان برمیداشت تا مبادا در آینده با مدعی یا مدعیانی روبرو شود. در واقع علاج واقعه را قبل از وقوع میکرد. | |||
هیچ یک از رعایا دسترسی به شاه نداشت و اساساً شاهان زندگی افسانهای داشتند. به موازات زندگی افسانهای شاهان، طبعاً عناصر مالک و قدرتمند نیز دارای امتیازات خاص بودند. هرکدام از اینها سعی میکردند از نظر تجملات و تشریفات مانند شاه زندگیکنند. تصویری که پلوتارک از باروبنه و همراهان و خدم و حشم سورنا، حتی در میدان جنگ، ارائه میدهد به خوبی موقعیت وی و سایر اشراف را مینمایاند. | |||
با این همه سلسله پانصدساله اشکانی را باید در ردیف بهترین دودمان های حکومتگر [[کشور ایران|ایران]] شمرد، چه در خلال تمامی دوران حکومت خود توانستند با کفایت بسیار در برابر دشمنان کشور در شرق و غرب ایستادگی کنند. خاصه آنکه دولت رو به توسعه روم، در اوج توانایی و قدرت نظامی بود و حکومت اشکانی تنها دولتی بود که توانست با شیوههای عملی و درست در برابر آن ایستادگی کند. اما فشار اقوام مهاجم زردپوست را نیز به هیچ وجه نمیتوان دست کم گرفت، چون این اقوام به طور مستمر در صدد پیدا کردن مراکز تازهای برای زندگی بودند. به گواهی تاریخ، این فقط تلاش دایمی پادشاهان اشکانی و بیداری مستمر آنان در برابر سیلهای بنیاد برافکن مهاجم بود که توانست موجودیت [[کشور ایران|ایران]] را حفظ کند<ref>آرتور امانوئل کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه غلامرضا رشید یاسمی، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۷۰، ص ۳۷.</ref> و حتی در سالهای پایانی عمر سلسله نیز به رومیان درس عبرتی دهد. آخرین سخن لازم به ذکر درباره نحوه کشورداری آنان این است که؛ سرانجام پس از پنج سده حکومت، قدرت [[کشور ایران|ایران]] را به گروه ایرانی دیگری، سپردند و در حالی صحنه ایرانبانی را وداع گفتند که از ورود اغیار به درون مرزهای مملکت جلوگیری کرده بودند. | |||
===== اوضاع اجتماعی ===== | |||
حقوق خانوادگی در عصر اشکانی از اهمیتی خاص برخوردار است. چون بررسی کم و کیف زندگی شهروندان، اعم از ایرانی و غیر ایرانی، بدون در نظرگرفتن چگونگی رعایت حقوق خانواده امکانپذیر نیست، و این قاعده در تمامی حکومتها و حاکمیتها مصداق بارز دارد؛ بنابراین ابتدا به بررسی نهاد خانواده و نحوه توجه حکام بدان میپردازیم. | |||
===== حقوق خانوادگی و توجه به اجداد ===== | |||
کار «اشک اول» در قیام علیه تجاوز سلوکیها اقدامی خطیر بود و کارهای دیگر شاهان اشکانی به پای او نمیرسد. افزودن نام اشک به اول نام همه شاهان اشکانی، حقشناسی آنان را نسبت به جد بزرگشان نشان میدهد. ضرب صورت اشک اول بر پشت بیشتر سکهها، به شکلهایگوناگون (در پشت بعضی از سکهها ارشک برروی سنگ مخروطی نشسته و کمانی به دست دارد، در بعضی دیگر ارشک عقاب و عصای سلطنت را به دست گرفته است)<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۷۶.</ref> از سوی پادشاهان بعدی به نوعی نیاپرستی تعبیر شدهاست، که این مسئله با توجه.به مجسمههای اجداد اشکانیان که در حفاریهای محل سکونت ایشان یافت شدهاست، توجیه میشود. | |||
اما باید توجه داشت روحیه پدرسالاری و احترام به پدر، در همه سلسلههای ایرانی قبل از اسلام حتی در دوره اسلامی نیز رعایت میشده است، وجود نام هخامنشیان به احترام هخامنش بنای نخستین این سلسله بر سنگ مخروطی یادآور عمل یونانیان هم است زیرا در معبد دلف مجسمه آپلون ربالنوع آفتاب، پسر زئوس، ربالارباب یونانی را بر چنین سنگی نصبکردهاند. سلسله ساسانی به احترام ساسان خود را به این نام نامیدهاند و حتی در دوره اسلامی نیز طاهریان- سامانیان و.... تا صفویان همه این سنت را رعایت کردهاند و نام جد خود را بر سلسله خویش نهادهاند. اما پارتها در رأس هرم حفظ و ارائه سنن خالص و قدیم پدرسالاری ایرانی قرار میگیرند؛ چون افراط آنان در این زمینه،گاه شائبه پرستش اجداد را به ذهنها متبادر کردهاست. | |||
===== حقوق خانوادگی شاه ===== | |||
تقدس شاه و احترام فوقالعاده به شخص وی نمونه دیگری از سنت احترام به بزرگان است. این امر نیز بیانگر احترام به ارزشها و سنن جامعه قدیم آریایی است. شاید قدیمیترین نشان آن را بتوان در ساختار سیاسی خاص آریاییهای مهاجر به آسیای صغیر در هزاره سوم قبل از میلاد یافت، مانند نظام حاکمیت خاص اشرافیت هند و اروپایی حاکم در میان میتانیها- هیتیها و کاسیها<ref>لوکاس، هنری(۱۳۶۸)، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران: یزدان، ج ۱، ص ۱۲۶-۱۲۷</ref>. اساساً در ساختار هرمیشکل جامعه آریایی، به خصوص در دوران مهاجرت از اورازی و ائرونج و مهاجرت به [[کشور ایران|ایران]]، احترام به سران خانواده متبلور است و همچنان تداوم مییابد. | |||
اشکانیان شخص شاه را مقدس میدانستند و پس از مرگش نام او را با تعظیم و تکریم میبردند. شاه اشکانی در موقع صرف غذا میزی جداگانه داشت که آن را بر جایی بلندتر از محل میز مدعوین میگذاردند و کسی از دوستان شاه بر سر میز او نمینشست. نزدیکان او خیلی پایینتر بر زمین مینشستند و از سفره شاه به آنها غذا میدادند. قراولان مخصوص، وزرا و آجودان ها در اطراف شاه میایستادند تا به یک اشاره حکم شاه را مجری دارند<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۵.</ref>.» | |||
''' | «شاه بر تخت زرین میخوابید و جز او احدی مجاز نبود بر بستری از زر بخوابد. یک نفر بیگانه نمیتوانست شاه را ببیند و اگر آمدن چنین کسی مقتضی میشد، صاحب منصبی مخصوص او را بهنزد شاه میبرد. شاه را مقدس میدانستند و پس از مرگش مجسمه او را میساختند و محترم میداشتند. حتی بعضی گفتهاند که میپرستیدند. بلندکردن دست بر شاه اشکانی، فعلی حرام بود، حتی مدعیان سلطنت هنگامی که شاهی را اسیر میکردند او را نمیکشتند<ref name=":3">پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۵.</ref>. این امر درباره شاه متخلف و خلعشده هم صادق بود. اما از هنگامی که تمدن مادّیگرای یونانی در خانواده اشکانی نفوذکرد، مسمومکردن پدر و پدرکشی بهخصوص از دوره نفوذکنیزک رومی، یعنی موزا، دیده میشود که فرهاد چهارم را مسموم کرد. این امر ثمره تسلط فرهنگ بیگانه است. شاه میتوانست هرکس را بدون محاکمه به قتل برساند و در برابر هیچکس (حتی مجلس مهستان) پاسخگو نبود. این قدرت فراوان توسط مورخان و محققان از هرودوت تا سرجان ملکم با این عبارت نقل شدهاست که <blockquote>«شاه در [[کشور ایران|ایران]] دارای بالاترین قدرت است»<ref name=":3" />. </blockquote>ارد حدود سی تن از برادران خود را به قتل رساند و این بدترین نوع سوء استفاده از قدرت بود. قتل سورنا توسط ارد را میتوان در همین ارتباط مورد بررسی قرار داد. | ||
===== ولیعهد ===== | |||
سلاطین اشکانی چنین قرار دادهبودند که فرزند ارشد خود را ولیعهد کنند، اما همیشه از این روال پیروی نمیشد.گاهی رشد و قابلیت یکی دیگر از فرزندان و علاقه پدر موجب میشد غیر از فرزند اول شخص دیگری ولیعهد شود. این تخلف باعث جنگ و جدال میشد؛ زیرا درگذشت پادشاه، طغیان سایر فرزندان حتی اعمام و بنیاعمام را به دنبال داشت و هر کدام داعیه سلطنت داشتند. امرا، رجال ، حکام بلاد و عمال نیز هر یک با توجه به حرفه خود با یکی از شاهزادگان همراهی میکردند. بدین سبب نفاق و خلاف درمیگرفت تا شاهزادهای به واسطه لیاقت و استعداد فطری یا اتفاقات خارجی بر سایرین غلبه یابد و آنها را مضمحل نماید و به سلطنت بپردازد.گاه پسر پادشاه با جمعی همدست میشده و پدر را با زور اسلحه مقهور میکرد. طبیعی است که حکام ولایات نیز، با آنکه وابسته به دودمان و دستگاه سلطنت بودند، اغتشاش میآفریدند. به قول اعتمادالسلطنه: «مکرر اتفاق میافتاد که سلاطین اشکانی فرزندان خود را هلاک و یا تبعید کردهاند؛ فرهاد چهارم پسرانش را به روم نزد اگوست اعزام داشت، بلاش اول پسرش را به خدمت نرون فرستاد. بعضی دیگر اولاد خود را به بیتالمقدس یا به پایتخت سلاطین عرب میفرستادند و پس از فراغت، پسری را که بیشتر دوست میداشتند در حیات خود لقب پادشاهی میدادند.گاهی نیز به جهت علاقه به همسر دوم، فرزند وی را، با آنکه کوچکتر بود، به ولیعهدی انتخاب میکردند. ولی پس از مرگ شاه ولیعهد اول حتی متوسل به دول اجنبی میشد و با عساکر خارجه به [[کشور ایران|ایران]] میآمد و بر سر تاج و تخت خونریزیهای فراوان میکرد، تا اینکه موفق شود و تاج را به دست آورد. اغلب اوقات مجلس شورای دولتی شاهزادهای را به ولیعهدی معین میکرد. اما در هنگام اجرای خیالات خود، رقبا و طامعین و متغلبین ناسخ شده و نگذاشتهاند مجرا شود، مگر بعد از زحمت بسیار و رنج بیشمار<ref>اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنیاشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۸۶.</ref>.» | |||
اما باید | پیرنیا توضیح میدهد که: <blockquote>«فرهاد اول قبل از مرگ جانشین خود را تعیین کرد. با آنکه چند پسر داشت اما چون نمیخواست مقدرات پارت به دست شخصی جوان و بیتجربه بیفتد، لذا مهرداد برادر خود را به سلطنت انتخاب کرد، حال آنکه موافق عادات پارتی باید پسر ارشد خود را انتخاب مینمود. ژوستن در این بابگوید: او پسران خود را از تخت دور کرده، برادر خود مهرداد را، که جنگی و دلاور بود، بر پسران ترجیح داد. زیرا او پنداشت که وظیفهاش نسبت به پسرش پایینتر از وظیفهای است که نسبت به سلطنت دارد او منافع وطنش را برتر از منافع پسرانش دانست»<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۱۹.</ref>. </blockquote>البته عمل فرهاد اول در تاریخ [[کشور ایران|ایران]] منحصربهفرد نیست. این بزرگواری و مصلحتاندیشی در مورد روی کار آمدن امیراسماعیل سامانی هم صادق است. اما مصلحت مهمی که فرهاد در نظر گرفت با توجه به موقعیت خاص دولت پارت در شرایط هجوم دولت سلوکی از غرب و دولت باختر از شرق بود و سرنوشت دولت جوان پارت چنین تصمیمگیریای را میطلبید. باگذشت ایّام و دور شدن [[پارتیان|پارتها]] از اخلاق بزرگوارانه آریایی و توجه به امیال شخصی و قرارگرفتن تحت تأثیرکنیزان و نفوذ فرهنگ و عوامل یونان و روم، در اراده حاکمیت، و به دنبال آن گسترش خوددوستیها؛ سنتهای صالح گذشتگان در انتخاب جانشین نقض شد و مصالح کشور و حتی قوم هم فراموشگردید. شاهانی چون فرهاد چهارم به خطا رفتند و تبعید فرزندان به روم مرسوم شد. تربیت رومی برای شاهزادگان اشکانی مشکلی شد، و اشراف و بزرگان را مجبور کرد تا آنان را کنار بزنند. جنگهای بیپایان جهت تعیین جانشین با دخالت امیال و مطامع اشراف، در ابعادی وسیع گسترش یافت و اشکانیان را دچار ضعف و انحطاط کرد تا آنکه سرانجام در کام انقراضشان فروبرد. | ||
''' | ===== ملکه، زنان و کنیزان ===== | ||
ملکه از میان زنان پارتی، و در اکثر موارد از میان شاهزاده خانمهای اشکانی، انتخاب میشد و به ندرت دختر یکی از شاهان دستنشانده به این مقام میرسید. ملکه محترمترین زن حرمسرا، زوجه شاه و شاهبانویکشور بود. بقیه زنان در حکم متعه، مغنیه و مطربه بودند. ملکه به هنگام جنگ در خانه میماند و سایرین عموماً همراه اردو میرفتند.گاهی شاهان اشکانی، مفتون رعنایی و زیبایی کنیزکانی رامشگر و غیر آنها میشدند و حتی کنیزکی را به مقام ملکه میرساندند. البته این کار در موارد استثنایی و معدودی اتفاق افتادهاست. زنان غیر عقدی شاهان اشکانی غالباً دختران رجال یونانی بودند.گرچه پلوتارک این مسئله را فقط در مورد «سورنا» گفته است اما ظاهراً عمومیت داشتهاست<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۶۱.</ref>. | |||
زنان به طور کلی از مردان جدا بودند و داخل مجالس مردان نمیشدند. شاهان اشکانی، بر خلاف هخامنشایان، اجازه دخالت در امور را به زنان نمیدادند. تنها استثناء خاص در این مورد «موزا» مادر فرهاد پنجم است، که نمونه کامل انحطاط اخلاقی جامعه اشکانی است. غیر از این مورد، شاه تحت نفوذ زنان نبود و با قدرت تمام مملکت را اداره میکرد. همچنین به هیچ خواجه یا وزیری اجازه دخالت نمیداد. بر روی سکههای اشکانی هرگز عکس زنان نقش نشدهاست، مگر در یک مورد و آن هم نفش موزا مادر فرهادپنجم است. در یک مورد دیگر هم نقش ملکه در حال دعا در کتیبهای دیده میشود<ref name=":4">پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۷۰۶ و ص ۲۶۵۸</ref>. شأن ملکه به حدی بوده که بعضی محققین معتقدند ملکه از حیث مقام خیلی پایینتر از شاه نبوده است. زنان غیرعقدی شاه از ملکه جدا بودند و برای هر یک قصری جداگانه میساختند<ref name=":4" />. حفظ حقوق ملکه و زنان و در عین حال عدم دخالت آنها در امور کشور، حفظ نسبی پاکدامنی دربار از دشواریهایی است که بر اثر وساوس زنان و نوجوانان حرمسرایی پدید میآمد. [[پارتیان|پارتها]] در مقایسه با [[هخامنشیان]] و [[ساسانیان]] از این نظر افتخارات بیشتری دارند، زیرا پارتها در این مورد از دو سلسله مقتدر نامبرده موفقترند. پیرنیا این امر را یکی از عوامل دیرپایی و دوام حکومت[[پارتیان|پارتها]] میداند. حقوق زنان در عصر اشکانی زن قبل از فوت شوهر میتوانست شوهری دیگر اختیارکند، یعنی طلاق جائز نبود. اما زن محترمه در صورت عدم رضایت از شوهر خود، بهآسانی طلاق میگرفتهاست. <blockquote>مرد فقط در چهار صورت زن خود را طلاق میداد: ۱- اگر زن عقیم بود. ۲-اگر جادوگری میکرد. ۳- اخلاقش فاسد بود ۴-ایام قاعده را از شوهر پنهان میکرد<ref>پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، '''''ایران باستان'''''، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۳.</ref>.</blockquote>زنهای [[پارتیان|پارتها]] با مردان آمیزش نداشتند. اندرونی از بیرونی جدا بود و زنان در کارهای خارج از خانه دخالت نمیکردند. چنانکه ذکر کردیم عدم مداخله زنان در امور، در دوره پارتها یک اصل بود. در موارد جنایات واقعشده در خانواده؛ مثل قتل زن به دست شوهر، یا قتل پسر و دختر به دست پدر، یا قتل خواهر به دست برادر و یا هرنوع جنایتی مابین پسران و برادران به عدلیه رجوع نمیشد. خانواده خود باید در این مورد تصمیمی میگرفت؛ زیرا [[پارتیان|پارتها]] این گونه جنایات را به حقوق عمومی مرتبط نمیدانستند، بلکه آنها را منحصراً مربوط به حقوق خانوادگی میدانستند. اما اگر این جنایت در مورد دختر یا خواهرشوهرداری اتفاق میافتاد، امر به عدلیه ارجاع میشد؛ زیرا زن شوهرکرده، جزو خانواده شوهر محسوب میشد. مجازات خیانت زن به شوهر خیلی سخت بود، در این زمینه مرد حتی حق کشتن زن را داشت. اگر کسی، مرتکب عمل شنیعی بر ضد طبیعت میشد، میبایست خودکشیکند، [[پارت ها|پارتیها]] در این باب هیچ استثنایی روا نمیداشتند<ref>سامی، علی. «آیین دادرسی در ایران باستان (عصر اشکانی)»، ''مجله بررسیهای تاریخی''، 6(1)، ص ۲۶۳.</ref>. | |||
===== ملکه شدن کنیزک و پیامدهای آن ===== | |||
«موزا» کنیزکی رومی بود که قیصر به عنوان هدیه برای فرهاد چهارم فرستاد و فرهاد مهر این زن را به دل گرفت و با او ازدواج کرد. او پسری به دنیا آورد به نام فرهادک (۲۰ ق .م.). فرهاد برای اینکه او را ولیعهد کند، بقیه پسرانش را به روم فرستاد و امرکرد در روم اقامتگزینند. این چهار شاهزاده به نامهای ونن، سراس پاران، رداسپ و فرهاد بودند. قطعاً موزا در انتخاب ولیعهد جدید دست داشت و کوشید تا فرهادک را به تخت بنشاند. فرهاد پدر را در سال ۲ ق .م. زهر داد و بعد با مادر مشترکاً به تخت نشست. در این هنگام روم در امور ارمنستان دخالت کرده و شاه آن را تغییر دادهبود. در عین حال به علت پیری «آگوست» و نداشتن سرداری لایق برای اداره امور، امپراتوری در حال ضعف بود. | |||
== نیز نگاه کنید به == | |||
* [[سلسله هخامنشیان]] | |||
* [[عصر اسکندر]] | |||
* [[سلوکی ها]] | |||
* [[پارت ها]] | |||
* [[عصر ساسانی]] | |||
== پاورقی == | |||
[1]. اصطلاحی است که آشوریان به کار میبرند. | |||
[2].رومن گیرشمن مینویسد: «تیگلات پلیسر سوم حدود شصت و پنج هزار اسبر از مادیها گرفت»<ref>'''''ایران از آغاز تا اسلام(۱۳۴۴)'''''، ترجمه دکتر محمد معینی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص ۹۳.</ref>. | |||
''' | [3]. دیاکونوف نیز بقایای لشکر آشور را در ۶۰۵ ق.م. شکست خورده میداند<ref>دیاکونوف، م.م. '''''تاریخ ایران باستان'''''، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.</ref>. | ||
[4]. برخلاف گفته هرودوت هیستاسب، پدر داریوش، حاکم ایالات پارت بود، نه فارس. (کتیبه بیستون، بند ۳۵). | |||
[5]. پوشیدن قبای بلند مادها با آستینهای گشاد بین بزرگان پارس مرسوم بود و این لباس یکی از بهترین خلعتهای پادشاهان محسوب میشد. | |||
[6]. این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانهوا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائیگردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است. | |||
[7]. منابع یونانی به قدری در این زمینهها مبالغه کردهاند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشتهاند<ref>گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱.</ref>. | |||
[8]. در کتیبه بیستون صحبتی از وجود دو برادر نیست و فقط از گئومات مغ گفتگر شده. به علاوه هیچ یک از مورخان باستان، غیر از هرودوت و ژوستن، قیام بردیای دروغی را با مشارکت برادر او ندانستهاند. | |||
[9]. در کتیبه بیستون درباره شغل بردیای دروغی قبل از آنکه به سلطنت برسد، چیزی گفته نشدهاست. | |||
[10]. چنانکه گفته شد در کتیبه بیستون نام مغ مزبور،گئومات ذکر شده است. | |||
[11]. برادر بردیای دروغین که نقشه توطئه را طرح کرد. | |||
== مآخذ == | |||
<references /> | |||
== | == منبع اصلی == | ||
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی]. | شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: [https://alhoda.ir/ موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی]. | ||
== | == نویسنده مقاله == | ||
رضا شعبانی | رضا شعبانی | ||
[[رده:تاریخ]] | [[رده:تاریخ]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۴ فوریهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۴:۰۶
تاریخ دقیق حضور مادها در ایران و استقرار آنها در مناطق غربی و مرکزی این سرزمین مشخص نیست و احتمال زیادی دارد که این کار بین هزارههای دوم و اول پیش از میلاد، یعنی هنگامی اتفاق افتاده باشد که دیگر قبایل آریایی از مناطق مسکونی خود به سوی صفحات جنوبیتر حرکت کردهاند. علیرغم حدسهای مختلفی که درباره موطن اولیه هند و اروپایی زده میشود، همه محققین در یک امر اتفاقنظر دارند که اقوام مزبور در بخشهای شمالیتر سکونت داشتهاند و به مرور زمان، بر اثر کثرت جمعیت و افزایش سرمای محیط و فشار اقوام دیگر مهاجم، اعم از آریایی و غیرآریایی، ناچار به مهاجرت شدهاند و به طور قطع قسمتی از آنان راه دیار گرم هند را در پیشگرفتهاند و شماری نیز در مناطق مختلف فلات ایران استقرار یافتهاند. در حوالی سده نهم پیش از میلاد در ایران، به استثنای بخشهای غربی و شاید بخشهایی، از نواحی شرقی، قبایلی میزیستند که به لهجههای مختلف ایرانی منسوب به گروه آریایی زبانهای هند و اروپایی سخن میگفتند. به تعبیر دیاکونوف:
«البته نباید چنین تصورکردکه کلیه این قبایل از مهاجرین بودند. ظاهراً تحت نفوذ و تأثیر عوامل مختلف، اقوامی از ایالات مجاور وارد سرزمین ایران میشدند و به زبان جدید سخن میگفتند، که از طرف بومیهای فلات ایران زبان آنها پذیرفته شد[۱].»
تیگلات پل سر اول، از پادشاهان آشور (حدود ۱۱۰۰ ق.م) به سرزمینهایی که بعدها جزو قلمرو مادها محسوب میشد، لشکر کشید و از زاگرس گذشت ولی اسمی از مادها نبردهاست.
اما پس از او شلم نصر سوم در ۸۴۴ق.م. به کردستان حمله کرد و در خلال جنگهایی که تا سال ۸۳۸ ق.م. تداوم یافت، بخشهایی از آمادای (ماد) و پارسواش (پارسوا) را تسخیر کرد. در این که «اَمادای» همان ماد تاریخی است تردیدی وجود ندارد، چون آشوریان از این پس نیز تا روزگار انقراض خود در کتیبههایشان از ماد نام بردهاند[۲]. اداد نیراری سوم (۷۸۲-۸۱۰ ق.م.) پادشاه آشور و مادر او سمیرامید هشت بار به ایران حمله کردند و متصرفات آشور را تا حوالی «دریای طلوع خورشید» (یعنی تا دریاچه ارومیه یا دریای خزر)گسترش دادند و بدینگونه مناطقی از اقلیم ماد را اشغال کردند[۳]. آشوریان خود در مناطق سخت و کممحصول شمال دجله میزیستند و بنابراین تواناییکشت و کار در زمینهای زراعی و یا حوصله کافی برایگلهداری را نداشتند و به همین جهت در خلال قرون متمادی، از اواسط هزاره دوم تا اواخر سده هفتم پیش از میلاد، بیشتر به لشکرکشی و غارت سرزمینهای مجاور میپرداختند و به همین دلیل اقوام همجوار همواره از آنها در بیم بودند.
آخرین باریکه آشوریان به صورت جدی به سرزمینهای ماد حمله کردند سال ۷۴۴ ق.م بود که تیکلات پلسر سوم، پس از شکست دادن اقوام اوارتو، نواحی زاگرس را از ارومیه تا مرز عیلام به تصرف درآورد. اضافه بر آن سردار آشوری دانینانی به ماد شرقی حمله برد و ظاهراً تا حوالی کوه دماوند و کرانه دشت پیش رفت. جمعیت قابل توجه مادها و آبادانی سرزمینهای آنان از آنجا معلوم میشود که آشوریان در این حملات گروه کثیری از آنها را به اسارت بردند و غنایم بسیاری نیز به چنگشان افتاد[۴].
شاید در این روزگار مادها هنوز تجارب کافی سیاسی برای تشکیل دولتی متحد کسب نکرده بودند تا بتوانند در برابر همسایگان قدرتمند خود، یعنی آشوریها در مغرب و سکاییها در شمال مقاومتکنند به همین دلیل است که میبینیم هر چند این «مادهای نیرومند»[1] برای حفاظت از خود و خانواده و دستاوردهای دراز مدت خویش رشادت زیادی نشان میدادند، اما باز به دلیل پراکندگی اقوام همنژاد، اسیر دست دشمنان میشدند و گرفتار حیلهها و ترفندهای آنان بودند. با این همه محرز است که به مرور زمان بر ضعفهای خود چیرهشدند و با ساختن استحکامات قوی در مرزهای غربی کشور، که تصاویر آنها در آثار آشوری باقی ماندهاست، ضعفهای عملی خود را برطرف کردند و آرامآرام به صورت قدرتی قابل ملاحظه درآمدند. مادها با تشکیل اتحادیهای از شش قبیله بزرگ قوم بر توانایی خود افزودند و بهتدریج نشان دادند که رقیب خطرناکی برای کشورهای همسایه به حساب میآیند. این شش قبیله عبارتند از: «پارتاکنها» که محتملاً «فریدن» کنونی در نزدیکی اصفهان، از این نام مشتق شده است و «آریزانتها» در بخشهای شرقی، و قبایل «بوسها»، «تروخاتها»، «بودیها» و «مغها» که محل اقامت آنها معلوم نیست. دیاکونوف معتقد است:
«با مطالعه نامهایی که در دسترس ماست و وجه اشتقاق آنها که روشن است، این طور میتوان نتیجه گرفت که مادها از نژاد هند و اروپایی هستند و زبان آنها ایرانی بودهاست[۵].»
براساس خراجی که آشوریان از اقوام مادی، میگرفتند میتوان دریافت که زندگی اساسی آنان، و یا دست کم گروههای عمدهای از اقوام مادی، از طریق دامداری میگذشته است و آنان در پرورش احشام و خاصه اسب «نیسایه» یا «نسا» شهرتی ممتاز داشتهاند[2]. اگر قول هرودوت را، که در حقیقت نخستین و منحصر بهفردترین مورخی است که درباره مادها به تفصیل سخن گفتهاست، معتبر بشماریم؛ اینان تا اواسط سده هشتم پیش از میلاد، هنوز موفق به تشکیل حکومت واحدی نشدهبودند، ولی حملات مکرر آشوریان و نیز اقوام «اورارتو» و «مانایی» موجب شد که از تجارب تلخ تاریخی درس عبرت بگیرند و صلاح کار را در تشکیل دولت متحد و یگانهای ببینند که توانایی ماندگاری در برابر دشمنان را داشته باشد. در سال ۷۱۵ ق.م. نامی از «دیااکو» برده میشود که با روسای اول پادشاه اورارتو توطئههای ناموفقی علیه «اولوسونو» پادشاه مانایی کرد که با مداخله سارگون دوم به شکست انجامید ولی این واقعه تاریخی شاید یادآور همان نامی باشد که هرودوت از آن، به عنوان بنیانگذار حکومت ماد یاد کردهاست[۶].
هجوم اقوام متعدد کیمری و سکایی،که هر دو خود از تبار آریایی بودند و بیشتر در طلب غارت و غنیمت به این سوی کوههای قفقاز و رود ارس حمله میکردند، برای مدتها گرفتاریهای زیادی برای مادها به وجود آوردو شایداین امر بیش از هر عامل دیگری باعث شد که انقراض آشوریان به دست مادها به تعویق بیفتد. سلطنت آسورهادون (حدود ۳-۶۷۲ ق.م.) همراه با جنگهای آشوریان با مردمان آریایی تباری است که پیوسته به نینوا فشار میآوردند و میخواستند که آشور را منهدم کنند[۷].
باری به نظر میرسد فشار شدیدی که از طرف سارگون دوم بر ماد وارد میآمد، در زمان سلطنت جانشین وی، سنا خریب (۶۸۱-۷۰۵ ق.م)کمتر شده باشد. چه، او در مواضع دیگر مشغول جنگ با مدعیان متعدد بابلی و مصری و یهودی بود. این را شاید بتوان یکی از دلایل اتحاد اقوام ماد در تحت قیادت خاندان دیااکو شمرد:
«وی ابتدا حاکم یک شهر بود و به زودی به ریاست اتحادیهای قوی منصوب گردید. او محققاً مردی ارجمند بود، زیرا آسورهادون، که جانشین سنا خریب شد، سفیری به سوی او فرستاد[۸].»
در حقیقت وی نه تنها مادها را با یکدیگر متحد ساخت بلکه اقوام همنژاد مانایی و کیمری، را جمع کرد. قوم اخیر از اقوام ایرانیالاصل بودند که همراه با سکاییان در مهاجرتی نو از قفقاز عبورکردند و در مرزهای دو کشور به عنوان رقیب آشور و اورارتو ساکن شدند. با این که تدوین دقیق تاریخ ماد کار سادهای نیست و دو روایت بازمانده از هرودوت و کتزیاس، طبیب یونانی، دربار اردشیر دوم، با یکدیگر سازگاری ندارد؛ ولی مورخان نوشتههای هرودوت را، که محتملاً از زبان نجیبزادگان مادی عصر خود نقل کرده است، به حقیقت نزدیکتر میدانند. بر این اساس تشکیل دولت ماد را در حدود سالهای ۷۰۸ یا ۷۰۱ ق.م تخمین میزنند که در مجموع طول سلطنت آنان به یکصد و پنجاه سال میرسد. ولی کتزیاس از قبایل متعدد مادی و حکومتهای، نیمهمستقل و کوچکی نیز که در مناطق مختلف فرمانروایی داشتهاند، به صورت حکمرانان نام میبرد و بدین طریق طول دوران فرمانروایی آنان را به دو برابر افزایش میدهد[۹]. تعداد فرمانروایان مادی را هم به نه نفز میرساند. اضافه کنیم که برخی از دانشمندان اروپایی نظیر هرتسفلد نیز سعی کردهاند که سلاطین کهن تاریخی ایران را، که مقامی اسطورهای یافتهاند، با پادشاهان کم و بیش داستانی ماد تطبیق کنند، چنانکه به عنوان مثال کوروش هخامنشی را با «هئوسروه» یا کیخسرو یکی میدانند[۱۰]. در این که نام دیااکو لقبی بودهاست که فرضاً بر «دهیو پِت»ها اطلاق میشده است مورخان اتفاقنظر دارند، ولی فقدان مدارک کافی، مانع آن است که بتوان تاریخ دقیق و جامع سلسله ماد را از نخستین دهیوپت بزرگ یا دیااکو تا پایان دوران حکومتشان تدوین کرد. به تعبیر دکتر زرینکوب:
«از مجموع این اسناد این اندازه برمیآید که تا مدتها بعد از عهد دیااکو، طوایف ماد همچنان به وسیله سرکردگان خویش اداره میشدهاند و دولت واحدی که تمام طوایف از آن فرمانبرداریکنند، هنوز وجود نداشتهاست. آنگونه که از قراین مستفاد میشود بعد از پایان غائله سکاها و فتح نینوا بود که سرکردگان ماد توانستند با جلب اتحاد پارسها یا مطیع کردن رؤسای قبایل آنها دولتی مستقل و واحد به وجود بیاورند. از روایات یونانی، روایت منقول ازکتزیاس شاید در این نکته که تاریخ ماد را از انقراض آشور آغاز میکند، درستتر باشد»[۱۱].
مسلم است که قرابت موجود در میان مادها و پارسها زمینه اساسی پیوستگیهای این دو قوم بزرگ را به گونهای فراهم کرده بود که به طور عمده دشمنان قوم دیگر را دشمن خود بپندارند و دوستان خود را نیز دوست آن دیگر تلقیکنند؛ این همان پیوستگی صحیح و مطلوبی است که تقریباً در طول تمامی ادوار حکمرانی هر دو سلسله مشهود است و چنانکه در فصل هخامنشیان خواهیم دید، حتی باعث شده است مورخان یونانی نیز آنان را یکی بپندارند و جنگهای بین خود و ایرانیان را «جنگهای مادی» بنامند.
قدر متیقن این است که طرایف متعدد ماد، برای پیشرفت کار خود به این نتیجه رسیدهبودند که باید شر دشمن قری را از سر خود کم کنند و این را نیز به همسایگان آریایینژاد خود یعنی اورارتوها، سکاها،کیمریها، ماناییها و هخامنشیان قبولانده بودندکه تأمین ثبات و اَرامش و پیشرفت، جز در سایه کم کردن اختلافات داخلی و اتحاد نظر، امکانپذیر نیست. شاید هم کثرت قبایل مادی و مبارزات دایمی آنان با هجومهای بیوقفهای که از هر سمت پیش میآمد، عنصر اساسی تقویت حکومت و اساساً سبب پیدایش فکر دولت متحد در میان آنها بوده باشد. این عامل اخیر به گونهای افسانهای در آثار هرودوت، نمایان است و به همین صورت نخستین دولت بزرگ آریایی شرق را به صحنه تاریخ کشانیدهاست[۱۲].
اگر بپذیریم که نحوه انتخاب دیااکو (حدود ۷۲۸ ق.م.) به روش معمول آریاهای آن زمان بوده و پیر قبیله و ریش سفید قومی را، که دارای فضل و عدل و کاردانی بوده، در رأس کارهای عمومی قرار دادهاند، باید بر این نکته نیز اذعان کرد که رؤسای دیگر قبایل اعتبار و حیثیت سیاسی-نظامی خود راکماکان حفظ کردهاند، اما صلاح کار را در تقویت هسته قدرت مرکزی،که نهاد سیاسی حاکمیت را تشکیل میداده، دیدهاند. بر اساس درک و احساس همین ضرورت تاریخی است که دیااکو پس از پنجاه و سه سال حاکمیت چنان موقعیت مستحکمی داشت که توانست با وجود مخالفتهای آشکار و نهان آشور، فرزندش فرورتیش را به عنوان جانشین خود برگزیند[۱۳][۱۴].
این شهریار در ابتدا سیاست پدر خود را تعقیب کرد، چون میدانست که دولت ماد هنوز آن اندازه قوی نیست که از قید آشوریها خلاص شود. ظاهراً در دوران بیست و دو ساله حکومت او (۶۳۳-۶۵۵ق.م) متصرفات مادها توسعه بیشتری یافت. او علاوه بر این که با پارسیان پیمان اتحاد بست، بخشهای دیگری را نیز در هر سوی، ضمیمه قلمرو خود کرد. احساس قدرتی که به دلیل تدابیر دقیق کشورداری و تقویت بنیه نظامی برای این مرد کاردان حاصل شدهبود، موجب شد که برای دفع شر دشمن قهار، و در عین حال به فسادگراییده خود، اقدام قاطعی کند. غافل از این که قوای مسلح ماد هنوز آنقدر ورزیده نبود که بتواند با آشوریهای جنگجو، که همه ملل آسیای پیشین را عاجز کردهبودند، بجنگد. شاه ماد جان بر سر اشتباه خود نهاد و در نتیجه حمله بینتیجهای که به آشورکرد،کشته شد. مقدر این بود که سرنوشت نهایی جنگ و پیروزی در آن، نصیب جانشین وی، هووخشتره شود[۱۵].
این مرد که در سلسله پادشاهان مادی منقول از هرودوت، سومین پادشاه محسوب میشود، سلطنتی طولانی داشت (۵۸۵-۶۳۳ ق.م.) و از آنجا که نام او و پدر و فرزندش در کتیبههای داریوش اول آمده، معلوم میشود که شخصیتی حقیقی و برجسته و نامدار داشتهاست. استحکام مبانی قدرت نظامی، و به تبع آن قدرت سیاسی دولت ماد به رأی و تدبیر او انجام گرفت و در حقیقت بنیاد اساسی حاکمیت ایرانیان بر سرزمین خود و بر مناطقی که بعداً در ذیل لوای مادیها و پارسیان به ایران پیوستند به وسیله وی نهاده شد. نخستین مسئله او این بود که از شکست پدر درس عبرتیگیرد و سپاه درهم شکسته و از بین رفته را سروسامانی دهد. تجربه پدر ثابت کردهبود که سپاهیان نامنظم ماد از عهده نظامیان ورزیده و جنگآزموده آشور برنمیآیند. بنابراین ارتشی دایمی به وجود آورد. در ارتش جدید پیادهنظام مسلح به تیر و کمان و شمشیر شد. سوارهنظام نیز تیراندازان ماهری بودند که اسبسواری را از دوران کودکی تجربه میکردند، چون اسبهای مادی و بهخصوص اسبهای نیسایه شهرتی بسزا داشتند و چنانکه پیشتر یادآوری شد آشوریها به جای خراج از این اسبها طلب میکردند.
هووخشتره با اغتنام فرصتی که دو سردار آشوری در درون کشور خود برای احراز تخت و تاج پدید آورده و با یکدیگر به منازعه برخاسته بودند، به آن سرزمین حمله برد[۱۶]. این دو رقیب سین - شومی - لیشر و سینشارو و ایشکون (بعد از سالهای ۶۲۸ ق.م.) بودند. چیزی نمانده بود که این لشکرکشی موفق بنیاد حکومت آشوری را براندازد و جهان آن روز را از وجود خصمی قوی آسوده سازد، چون با وجود مقاومت شدید سردار آشوری، سرانجام شکست خوردند و سپاه ماد برای بار دوم وارد سرزمین آشور شد و نینوا پایتخت آن را محاصره کرد. هووخشتره چون میدانست که به واسطه استحکامات نینوا، محاصره آن به طول میانجامد بخشی از سپاه را مأمور غارت و خراب کردن جلگههای حاصلخیز اطراف کرد، زیرا تصمیم گرفته بود که دشمن را منهدم و نام آشور را از صفحه روزگار محو کند، «از اینجا بهخوبی استنباط میشود که کینهورزی مادیها از جهت مظالم آشوریها به چه اندازه بوده[۱۷].»
البته دولت آشور نیز در این هنگام بیکار نماندهبود و گروههای سکایی را، که از دربند قفقاز گذشته و سیلآسا راهی جنوب شدهبودند، تشویق به هجوم به ماد کرد. این واقعه مصیبتبار سبب شد که هووخشتره برای محافظت از کشور و ملت نوپای خویش دست از محاصره نینوا بردارد وبه جنگ سکاها بشتابد. گیرشمن تاریخ این واقعه را ۶۵۳ ق.م. ذکر میکند و مینویسد:
«خشتریته از پشت مورد حمله سکاییان تحت فرماندهی مادیس(Madyes) پسر پارتاتوا، یکی از متحدان آشور واقع شده، شکست یافت و جان خود را نیز از دست داد[۱۸].»
اما محرز است که هووخشتره از شکست جان سالم به در برد ولی ناگزیر شد که به تعبیر هرودوت «مدت بیست و هشت سال تاخت و تاز آنان را تحمل کند[۱۹]، این طوایف سکایی که همراه کیمریها و یا در تعقیب آنان در عهد آسارهادون به ایران غربی آمدهبودند، قبایلی غارتگر از طوایف جنگجوی آریایی بودند که مانند اسلاف مادی و هخامنشی خرد، به سوی مناطق حاصلخیز و مستعد دامداری و کشاورزی فلات ایران به راه افتادهبودند. طبایع خشن و ناآرام آنها، جز به غارت و انهدام و خونریزی نمیاندیشید و چنین معلوم است که در برابر طوایف و قبایلی که قبلاً در این سرزمین ساکن شده بودند به ارعاب و خشونت زیادی توسل میجست. از مطالعه تورات بهخوبی معلوم میشود که چه رعبی از سکاها (اشکنازیها) و کشت و کشتار آنان در دل مردمان آن روز به وجود آمده بود. ارمیای نبی گوید: «ای بنیبنیاسین! از اورشلیم فرار کنید.کرنا را در تقوع (شهری در نزدیکی بیتاللحم) بنوازید و علامتی بر بیت هگاریم (نزدیک قوع) برافرازید، زیرا بلایی از طرف شمال و شکستی عظیم روی خواهد داد... خداوند چنین میگوید:
اینک قومی از شمال میآورم، امتی عظیم از اقصای زمین برخواهند خاست و کمان و نیزه خواهند گرفت. ایشان مردانی ستمکیش میباشند که ترحم ندارند. به آواز خود مثل دریا خروش خواهند کرد و بر اسبان سوار شده مثل مردان جنگی، به ضد قوای دختر صهیون خودآرایی کنند. آوازه این را شنیدیم. دستهای ما سست گردید و درد مثل زنی که میزاید بر ما مستولی شدهاست. به صحرا بیرون مشوید و به راه مروید، زیرا شمشیر دشمنان و خوف از هر طرف است. ای دختر قوم من! پلاس بپوش و خویشتن را در خاکستر بغلتان، ماتم پسر یگانه و نوحهگری تلخ برای خود بکن. زیرا تاراجکننده ناگهان بر ما میآید... دم پر زور میدمد، سرب در آتش فانی میگردد و قالگر عبث قال میگذارد. زیرا شریران جدا نمیشوند»[۲۰][۲۱][۲۲].
همین تورات،که رنج و درد یهودان را از ستم آشوریان پنهان نمیکند، در جای دیگری نیز خبر خوش حمله مادیها به نینوا سخن میگوید و پیداست که در دل مردم محنتکشیده آن روز، شادمانی عمیقی از موفقیتهای مادیها به وجود آمده بوده است[۲۳].
هووخشتره ناگزیر شد مدتهای مدیدی ترکتازیهای چپاولگران را تحمل کند سرانجام پادشاه سکاها، مادویس را با تمامی سرکردگان وی به مهمانی فراخواند و پس از مست کردن آنان، همه را به قتل رساند. مورخان در این که آیا واقعاً مدت سلطه سکاها بر مادها بیست و هشت سال طول کشیدهاست و یا کمتر و این که کلاً این گرفتاریها در زمان فرورتیش پیش آمده و یا هووخشتره، اختلاف نظر دارند، ولی واضح است که تحریکات آشوریان به موقع انجام شده و مادویس فرمانده سکاییان، فرزند پارتاتوا یعنی همان سرکردهای بودکه آسارهادون دختر خود را نامزده او کرده بود[۲۴].
ابتکار عمل هووخشتره نه تنها ایران، بلکه کلیه ملل آسیای غربی و حتی مصر راکه باجگزار سکاها شدهبودند، نجات بخشید و از آن پس دیگر مانع عمدهای در میان نبود تا آشور به انقراض گراییده را از زوال حتمی نجات دهد. به تعبیر درستتر، این کشور در نیمه قرن هفتم قبل از میلاد یعنی تقریباً چهل سال قبل از انقراض، به اوج عظمت رسیدهبود؛ مصر مطیع آن دولت شده بود، ولیدیه خاضع شده بود و دولت عیلام، دشمن موروثی آشور، ویران شدهبود. مملکت وان دیگر جرأت تخطی نداشت. در داخل کشور درخشندگی تمدن مادی به طور برجستهای ظاهر بود، اما برای مردم و سرزمین کوچکی مانند آشور نگهداری آن همه ممالک دشوار، بلکه محال بود. آنان برای آرام نگاه داشتن ملل مغلوب از شیوههای خشن ارعاب و قتل و چپاول استفاده میکردند. ولی با تمامی احوال از زمانی که همسایگان قدرتمند آریایی به میدان آمدند، از شیوههای دیگر، یعنی تزویر و اختلاف و نفاق، نیز بهرهگرفتند[۲۵].
در نهایت، عصر قدیم به مرحلهای پای میگذاشت که نیروهای توانمند تازهای به میدان آمدهبودند و نه تنها جمعیت قابل اعتنا و روزافزونی برای اقامت و اسکان در سرزمینهای فتح شده داشتند، بلکه مبشر راه و رسمهای جدیدی نیز بودند که مبتنی بر اخلاق و فضیلت و قانونمندی در امور ملکداری بود. جهانبینی و شیوه کشورداری مادها همان است که بعدها تجلی کاملتر و درخشانتر آن را در عصر هخامنشی میبینیم. این جهانبینی بهحقیقت برخاسته از فرهنگ مدنی خاصی بود که ایرانیان متدیّن به وحدانیّت خداوند بی چون، از قرنها و شاید هزارههای پیشتر تجربه کردهبودند و اساس آن بر محترم شمردن انسانها و اعتقادات قومی و مذهبی آنان نهاده شدهبود. این شیوه در واقع ندای انسانی و فریاد ضرورتی بود که برای ایجاد تحولی شگرف بلکه ارائه انقلابی اخلاقی در دنیای قدیم برخاستهبود و خواه ناخواه تفکر مبتنی بر قهر و غلبه و نابرد کردن شهرها و مراکز زندگی و هدم و هتک مردمان را به بوته فراموشی میسپرد.
آشوریان در برابر حملات حسابشده و منظم دو دولت ماد و بابل، که دست به دست هم داده بودند، توانایی ایستادگی نداشتند. مرگ آشور بانیپال در سال ۶۲۶ ق.م و سلطنت کوتاه دو پسر وی که با مدعیان و مخالفان در کشمکش بودند، علائم انقراض حکومت آشور را آشکارتر گردانید. نبوپلسر، حاکم محلی بابل نیز که در همین سال حکومت را در دستگرفتهبود، به دلیل بیحرمتیهای آنان به خدایان شهر خود، درصدد طغیان بود[۲۶] و از مساعدتهای دولت ماد استقبال میکرد. پس هر دو دولت، که از آشوریان ستم فراوان دیده بودند، دست به دست هم دادند و با حمله به نینوا و درهم شکستن حصنهای حصینی که داشت، سین شارشکین را با دشواری و دستپاچگی روبه رو کردند. حکمران بابل در حملهای که به مواضع سرحدی آشور کرد توفیقی نیافت، ولی حمله سریع هووخشتره آشوریان را ذلیل کرد[۲۷].
سرانجام پس از یک سلسله جنگهای خونین دولت آشور خلع سلاح شد و نینوا در پایان محاصرهای طولانی از پای درآمد. تاریخ این واقعه را سال ۶۱۲ ق.م. نوشتهاند. ولی «اوسویوس تاریخ آن را سال اول چهل و سو مین المپیاد معین کرده، پرونیم یک سال پیشتر رفته، تورات این سال را سال کشتهشدن یوشینا در جنگ با مصریها دانسته، نبونید پادشاه بابل گوید که معبد خزان را پنجاه و چهار سال بعد از انهدام آن از نو بساخت. بنابراین اطلاعات، تاریخ انهدام نینوا را در سال ۶۰۷ ق.م میدانند، بعضی ۶۰۵ و ۶۰۶ ق.م هم مینویسند.»[3][۲۸].
به هرحال آشور پس از این ضربت دیگر کمر راست نکرده و در هنگام تقسیم، به طور اساسی سهم دولت ماد شد. پس از انقراض دولت ماد نیز به اسم «آثورا» جزو امپراتوری هخامنشی شد و بعدها به دست اسکندر و سلوکیها افتاد. انقراض این دولت مقتدر، آن هم درست چهل سال پس از نابودکردن عیلام موجب حیرت است و نشان میدهد که اساس ان تنها بر قدرت و قوت نظامی بوده و همینکه شمشیرشان شکست، دیگر عاملی وجود نداشت تا آنان را به عنوان دولتی مستقل حفظ کند.
بعد از این واقعهکه از مهمترین وقایع دنیای قدیم بود، نبوپلسر بینالنهرین سفلی را تصرف کرد و پسر خود بختالنصر دوم را مأمور تسخیر مصر نمود. او که به دلیل مرگ ناگهانی پدر به بابل بازگشتهبود، دو کرّت دیگر، به صفحات شرقی مدیترانه لشکر کشید و خرابیهای بسیار به بار آورد. ازجمله، صدمات زیادی بر مردم بیتالمقدس وارد کرد و سپاهیان خود را در کشتار و غارت آزاد گذاشت، به نحویکه انعکاس اعمال او در خلال هزارههای متمادی باقی ماندهاست. در تورات آمده است: «پس پادشاه کلدانیان، جوانان ایشان را در خانه مقدس ایشان به شمشیر کشت و بر جوانان، دوشیزگان، پسران و ریشسفیدان ترحم نکرد. او سایر ظروف خانه خدا را از بزرگ و کوچک، خزانههای خانه خداوند،گنجهای پادشاه و سرورانش را تماماً به بابل برد و خانه خد؛ را سوزانید. حصار اورشلیم را منهدم ساخت. همه قصرهایش را به آتش سوزانیدند. جمیع آلات نفیسه آنها را ضایع کردند و بقیةالسیف را به بابل به اسیری برد که ایشان تا زمان سلطنت پادشاهان پارس او و پسرانش را بنده بودند.»
هووخشتره با تیزبینی و درک قوی سیاسی میدانست که بهتر است در تقسیم سرزمینهای بازمانده از آشور، تنها به گرفتن حدودی قناعت ورزد که مجاور سرزمین ماد بود، چون اداره مناطق شرقی دریای مدیترانه را متعذر میدید. اما بعدها تلاش زیادی برای به زانو درآوردن دولت لیدی به کار بست و از این جهت معلوم میشود که به طور واقعبینانه، توسعه متصرفات دولت مترقّی و رو به رشد خود را به سمت بحرالجزایر (دریای اژه) مفیدتر میشمرده است. این لشکرکشی که گویا قریب پنج سال طول کشید به این دلیل که لیدیها همه امکانات خود را علیه مادها به کارگرفتند، به توقف انجامید، چه نخست این که، لیدیان در خانه خود میجنگیدند و مادیها از پایگاههایشان فاصله بسیار داشتند. دیگر این که، دولت لیدی عدهای از سپاهیان یونانی راکه دارای اسلحه سنگین بودند اجیر کرده بود و آنان در فنون جنگی بسیار ماهر بودند و سهدیگر آنکه سوارهنظام لیدی تفوق خیره کنندهای داشت[۲۹].
باری، نبرد به دلیل کسوفی که روی داد، و معروف است که تالس میلتی آن را پیشبینی کردهبود، به صلح انجامید و با پادرمیانی سوبنیوس «پادشاهکیلیکیه» و بختالنصر، پادشاه بابل، مقرر شد که رود هالیس (قزلایرماق کنونی) سرحد دولتین گردد[۲۹].
البته هووخشتره به فتح اشور و بینالنهرین شمالی اکتفا نکرد و به تعبیر هرودوت تعدادی از استانهای ایران را نیز به ماد ملحق ساخت. بخشهای مزبور عبارتند از: هیرکانی (گرگان) و پارت و همچنین منطقه بلخ، «بدین طریق حدود دولت ماد در صفحات شمال خاوری محتملاً دشت قرهقوم در ترکمنستانکنونی و حتی آمودریا بودهاست که در آنجا مادها طبق گفته کتزیاس با سکاها رو به رو شدند. پارس و عیلام در شمار حکومتهایی بود که در تحت اطاعت و انقیاد ماد قرار داشت[۳۰].»
دیاکونوف در دنباله سخن میافزاید که هووخشتره ناگزیر بود که برای ادامه جنگ با لیدی، مدت زمانی، تمامی ارمنستان یا به عبارت دیگر «سرزمین اورارتو» را در تحت تصرف خود داشتهباشد. بدینگونه قسمتهای مهمی از قفقازیه نیز جزو این دولت بزرگ قرار گرفتهاست[۳۱]. پس از این جنگها، آلیات پادشاه لیدی، دختر خود را به فرزند هووخشتره داد و او که کمی بعد جانشین پدر شد، به نام آستیاگس (ایختوویگو = آژیدهاک) زمام امورکشوری مهم و مشهور را در دستگرفت.
معروف است که چهارمین و آخرین پادشاه ماد، درخشندگی شخصیتی و قدرت رهبری پدر خود را نداشت. چه، مورخان بهحق هووخشتره را یکی از سرداران نامی جهان و از رهبران مواقع مهم تاریخ میشمارند. زمان سلطنت آژیدهاگ را از ۵۸۵ تا ۵۵۰ ق.م میدانند و میتوان باور داشت که این مدت به طور عمده در آرامش و صلح گذشتهاست. دلایل این کار نیز تا حدی روشن است، زیرا اگر او میخواست با دولتهای لیدی و بابل به جنگ برخیزد، هر دو توانایی کافی برای حفاظت سرحدات خویش را داشتند. آلیات، پدر زن آژیدهاگ، نیز با فرزند خویش کرزوس درسهای مهمی از منازعه پنج شش ساله با مادیها گرفته بودند و با اجیر کردن .
یونانیهای آسیای صغیر، قدرتی مهم به شمار میرفتند. دولت بابل نیز، که تحت اداره مرد صاحبارادهای چون بختالنصر بود، توانایی خود را برای نگاهداری و حتی توسعه سرزمینهای خود نشان داده بود. بختالنصر استحکامات بابل را تقویت کرد و در بخشهای شمالی و جنوبی شهر، در میان دو رود دجله و فرات، چنان حصاری ساخت که به هنگام خطر تبدیل به دریاچههایی شوند و مانع ورود دشمنان به آنجا گردند. با این همه بعد از مرگ بختالنصر آرامش حاصلشده دیری نپایید و چند تن که پیاپی بر تخت نشستند، به زودی کشته شدند و یا درگذشتند. سرانجام کاهنان بابل شخصی به نام نبونید (بابلی نبونهخه) را، که از خانواده سلطنتی نبود، به حکومت برگزیدند. از لوحههای بهدستآمده، معلوم میشود که پدر این مرد، کاهن معبد «سین» یا ربالنوع ماه در حران بوده و احیاناً قرابتی نیز با دودمان سلطنتی آشور داشتهاست.
منابع تاریخی به نحو محسوسی حکایت از آن دارند که بین او و آژیدهاگ کشمکشهایی بوده است. لوحههای به جای مانده از نبونید پر از آگاهی درباره آثار عتیقه بابل و استوانههایی است که در ویرانههای معابد قدیم شهر میتوان یافت و به طور اجمال اشارهای نیز به لشکرکشی، پادشاه کرده است و معلوم میکند که اگر کوروش بر آژیدهاگ خروج نکردهبود، جنگ ماد و بابل ادامه مییافت.
در منابع آمدهاست که آژیدهاک فرزند پسری نداشت و طبق گفته کتزیاس قرار بود که سلطنت وی به دامادش سپتاما برسد. این نام خانوادگی زرتشت است و جالب است که عقاید پیغمبر ایرانی، از هر کجای کشور که برخاسته باشد، در بین مادیها و پارسها و مردم ایران شرقی و آسیای میانه طرفدارانی بسیار یافتهبود و «برای تمام ایران اهمیت فوقالعادهای داشت[۳۲].»
تقدیر این بود که بر اساس نوشته مورخ دیگر یونانی، هرودوت، امپراتوری وی نصیب نواده او، کوروش دوم شود که از سال ۵۵۷ ق.م. در مناطق پارس و انزان حکومت میکرد و از میان بازماندگان جدّ مادریش، هووخشتره، شایستهترین فردی بودکه میتوانست آرمانهای بلند وی را دنبال و تکمیلکند. اینکه این جابجایی بزرگ قدرت بی هیچگونه درگیری بزرگی انجام شده، دلیل دیگری، است که مردمان ماد و پارس با یکدیگر پیوند بسیار داشتهاند و خاصه رجال دربار آژیدهاگ را به داشتن منزلتی مطمئن در دربار شاه جدید امیدوار میساخته است[۳۳].
میراث عمدهای که پس از انتقال مرکز قدرت از هگمتانه به پارسه برای ایران باقی ماند، بدون شک همان وارث برجسته این خاندان، کوروش بود؛ چرا که این پادشاه هخامنشی نه فقط تربیت و فرهنگ دربار ماد را از طریق مادرش ماندانا آموخته بود، بلکه در عین حال تمام سنتها و آداب حکومت دیااکوئیان را نیز همراه قلمرو آستیاگ در حوزه اختیار خویش درآوردهبود. به علاوه این نکته جالب که مغان ماد و کاهنان قوم پارس همچنان مجری و ناظر اداب و مراسم دینی باقی ماندند، نشان میدهد که طوایف ماد و پارس با آنکه طی چندین قرن از سایر طوایف ایرانهوئجه جدا شده بودند، همچنان مراسم و عقاید دیرینه خود را نگه داشته بودند و آداب و اصول هر دو قوم چنان مشترک و مشابه بود که اجرای مراسم دینی طوایف پارسی هم به وسیله کاهنان قبایل ماد به عمل میآمد[۳۴].
هخامنشیان
با ملاحظه وسعت دولت ماد در عصر هووخشتره اگر آن را دولتی جهانی بدانیم و امپراتوری جانشین آن، هخامنشی را دومین قدرت بزرگ آریایی مشرق زمین به حساب آوریم اشتباه نخواهد بود. گسترش یافتن پارس، از وقایع مهم تاریخ قدیم است. پارسیان دولتی تأسیس کردند که جهان کهن را بهاستثنای دو ثلث یونان در تحت تسلط خود درآورد و مدت دو قرن و نیم با افکار و آرمانهای ارزشمند انسانی خود مردمان را راه برد، رسم و راههای جدیدی بنا نهادکه تا آن روز یگانه و بینظیر بود و بعدها نیز شاید هیچگاه همانندی پیدا نکرد. وقتی هم که آن دولت عظیم رو به زوال آورد به دست فاتح سعادتمندی، که فقط مرد رزم بود از پای درآمد. از خوش اقبالیهای این سرباز فاتح آن بود که در برابر مرد ضعیف و زبون و جبونی قرار گرفته بود و در جنگی که به مثابه یک نبرد تن به تن بود او را هلاک کرد. با این همه پارسیان از تاریخ خارج نشدند، بلکه در مدت دو هزار و چند صد سال، مکرر بلندیها و پستیها را پیمودند و مدام از اوج به حضیض و از حضیض به اوج رسیدند. این استکه نام آنان از عهد قدیم تا امروز در بیرون از مرزهای ایران، به صورت پارس یا فرس، قائممقام نام ایران شدهاست[۳۵].
درباره زمان ورود پارسیان به سرزمینی که بعدها مسکن مألوف ایشان و همراهان آنها از دیگر اقوام آریایی گشت به طور محقق نمیتوان اظهارنظر کرد. آنچه در این باره در مبحث مادیها گفته شد، بیگمان در مورد پارسیها نیز صحیح است، چه، این دو قوم یگانه، همواره در کنار هم بودهاند و در طول حرکتهای تاریخی خرد و مهاجرتی، که محتملاً مدیدی به طول انجامیده دوش به دوش یکدیگر میزیستهاند[۳۶]. کتیبههای آشوری از سده نهم پیش از میلاد نام آمادای و پارسراً و پارسوماش را ثبتکردهاند. یکی از سلاطین آشورکه در قرن ۹ ق. م. سلطنت داشته، افتخار میکند که بیست و هفت نفر از پادشاهان پارسوا را مطیع نموده و نیز معلوم است که در زمان سارگن شلم نصر پادشاه آشور (۷۳۱ -۷۱۳ ق. م.) و نیز در زمان آشورهادون (تا ۶۶۷ ق. م.) پادشاهان یا بهتر است گفته شود رؤسای قبایل پارس دستنشانده آنها بودند[۳۷].
با اوجگیری اقتدار مادیها و ضعف روزافزون توان آشوریها، پارسیان نیز حمایت مادیها را پذیرفتند و سود خود را کماکان در همراهی با برادران هم نژادشان دیدند. این وضع، چنانکه در مبحث تاریخ ماد ذکر شد، تا حوالی سال ۵۵۰ ق .م. ادامه یافت، تا اینکه بنا بر روایات، در آن سال کوروش سوم نواده آژیدهاگ بر پدربزرگ خود شورید و پس از نبردهای مختصری توانست قلبهای سپاهیان و سرداران مادی را به سوی خود برگرداند و با ورود به هگمتانه، وحدت اساسی هر دو قوم را در زیر لوایی واحد اعلام کند. آنچه از کتیبه بیستون داریوش دانستهمیشود، این است که پیش از کوروش بزرگ شش تن دیگر به عنوان شاه پارس شناختهشدهاند که همه از فرزندان هخامنش جدّ این خانوادهاند. شاهان مزبور به ترتیب عبارتند از:
هرودوت قبایل پارسی را ده طایفه میشمارد که شش طایفه از آنها شهری و دهنشین (ساکن) بودهاند که اسامی آنها عبارت است از: پاسارگادیها، مَرّفی، ماسپیانها، پانتالیها، دروزیها، گرمانها و چهار طایفه چادرنشین را ساگارتیها، مردها، دروپیکها و دائنها تشکیلمیدادند[۳۸]. به عقیده هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادیها هستند و از نجیبترین و مهمترین خاندانهای پارسی محسوب میشدند.
شهرت عظیم این دودمان، در به وجود آوردن سازمانها و تشکیلاتی است که توانست شالوده امپراتوری پهناوری را پیافکند و با وضع قوانین مترقی انسانی، برای نخستین بار، جوامع زیردست را زیر لوای قانون ادارهکند. روشهای مملکتداری آنان به هیچ وجه شباهتی با شیوههای حکومتی دولتهای پیش از خودشان نداشت و بیتردید میتوان گفت که در اعصار بعد نیز در میان همه ممالکی که موفق به ایجاد امپراتوری شدند و مرزهایشان را وسعت دادند، مانند نیافت. آنها هرگز ملل مغلوب را وادار به پیروی از رسم و راههای اخلاقی و دینی و سیاسی خود نمیکردند و آداب و سنن قومی زیردستان را به حد کمال محترم میداشتند. بیان درستتر آنست که در این زمینه از چنان بساطت نظری برخوردار بودند که غالباً در هر یک از سرزمینهای با نام و نشان تابع خود، لباس آنان را میپوشیدند، به معابدشان پای مینهادند و همانند خود آنان به عبادت میپرداختند. به حقیقت شیوه عمل و جهانبینی آنها چنین بود که همه ملل راقیه عصر به زندگانی مدنی ادامه دهند و ایرانیان در پناه دلاوری و جسارت و توان سازماندهی خویش، صفوف اول هدایت و راهنمایی آنها را در اختیار خود داشته باشند[۳۹].
اصل مسئله در نظر هخامنشیان این بود که ملل مختلفی که تابع آنها بودند، یعنی مجموع مردمی که منشأ و ریشه آنان، مانند سنن و استعدادهای ایشان، مختلف بود، خود را به درجات عالیتر برسانند، حرمتهای آنان حفظ شود و اعتبار و شخصیتشان، در هر موقعیتی که بودند، محفوظ بماند، با ادامه کشورگیریهای کوروش و کمبوجیه و داریوش، کشوری مرکب از تمدنهای قدیم به وجود آمد؛ چون سرزمین تازهای که تحت نام «امپراتوری هخامنشی» شکل گرفت شامل بینالنهرین، سوریه، مصر، آسیای صغیر شهرها و جزایر یونان، قسمتی از هند، ماوراءالنهر و آسیای میانه تا سیر دریا و فلات پامیر، قفقازیه، حوزه جغرافیایی خلیج فارس بود.
اگر پارسیان بر سر لجاجت و کینهتوزی بودند و همانند بسیاری از دول نیرومند، در صدد تحمیل سنن و آداب و اندیشههای خود بر شکستخوردگان بر میآمدند، یقین است که تاریخ به گونه دیگری از آنان سخن میگفت. ولی روش درستی که هر سه پیشتاز نامدار این سلسله در برخورد با تبعة متنوع از خود نشان دادند باعث شد که قدیمیترین دموکراسی مقتدر جهانی، با حفظ استقلال داخلی کشورهای تحت سلطه، به وجود آید و فرهنگهای قدیم محفوظ بماند[۴۰].
تأکیدی که پادشاهان عمده این سلسله بر وفاداری رعایا به خاندان شاهی میکردند، برای آن بودکه تمامی بنای عظیم امپراتوری بر احساس واحدی متکی شود. مردم نماد شاهان را چون خدایی حرمت میگذاشتند و شکوه تشریفات و تکلفات درباری را از خود میپنداشتند. پیروزیهای سریع سه حکمران نخستین سلسله نیز برای گروه حاکم اعتبار فراوانی به همراه داشت و موجب شد تا خاطرههای آنان در هالهای از شکوه جاودان قرارگیرد. اقوام تابع نیز مخیر بودند سازمانبندیهای اجتماعی، دینی و حتی رؤسای خود را همچنان حفظ کنند و تا هنگامی، که قدرت مرکزی و سلطه شخص شاه را به رسمیت میشناختند و خراج مربوط را میپرداختند، در آرامش و اطمینان به سر برند.
بدیهی است که هخامنشیان در اصول مملکتداری خود، بسیار مدیون مادها هستند که برادران بزرگتر آنان محسوب میشدند و در امور کشورداری برآنان حقتقدم داشتند. شکوه و جلوه دربارهایشان نیز تا حدی به دوران آخر حکومت مادها و خاصه آژیدهاگ، که سی و پنج سال را در ناز و نعمت به سر برده بود، شباهت داشت. سهم دولتهای مقتدری چون آشور و لیدی و بابل نیز به حدّ خود قابل اعتناست، زیرا از روزگاری که آنان به جرگه ملل زیردست هخامنشی درآمدند، شماری از رسم و راههای کشورداری را به هخامنشیان آموختند. درست استکه عیلام تاریخی با تمدن تقریباً سههزار ساله خود در ثلث آخر سده هفتم ق .م از میان رفته و آثار مهم مدنی آن نیز محو شدهبود، ولی آن مقدار از آبادانی و عمرانی هم که باقی ماندهبود، کافی بود که سلطه فوری هخامنشیان را امکانپذیرتر گرداند و خط و زبان و آداب مدنی این قوم کهنسال را قوتی دیگر بخشد. بیشک هخامنشیان قوم تازهای را که در خود مستحیل ساختهبودند، سخت عزیز میشمردند، تا آنجا که سلاطین سلف کوروش سوم از چیشپش دوم (حدود ۶۴۵ ق .م.) خود را هم زمان، «پادشاه پارس و انزان» خطاب میکردند.
مردمی چنین باتدبیر از پادشاهی کوچک گمنامی، که در دامنههای جنوب غربی ایران مستقر بود، بیرون آمدند و امپراتوری وسیعی را در دوران یک نسل به وجود آوردند که نه تنها شأن و شوکت پیشینیان خود را حفظ کرد، بلکه چون بنای آن بر تخریب نبود و در صدد خونریزی و نابودکردن سرزمینهای دیگر برنمیآمد، توانست جایگاه هر یک از اقوام تابع خود را نیز در همان موقعیتی که بودند، محفوظ نگاه دارد. چنانکه همدان نه تنهامحفوظ ماند، بلکه همچنان به صورت پایتخت باقی بود و عمال مادی هم در مشاغل خود باقی ماندند. یادآورشدیم که انتقال قدرت از ماد به هخامنشیان چنان مخفیانه صورتگرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه میکرد[۴۱].
چنانکه اشارت رفت، نظیر همین امر برای حوزههای مدنی دیگر روزگار اعم از شوش، بابل، سارد و مصر و غیره پیش آمد و حکومت جهانی پارسیان، ایران را به صورت پل ارتباطی و حد واسط تمدنهای شرق و غرب درآورد. آنگاه که کوروش سواحل مدیترانه و آسیای صغیر و سرزمین پرآوازه لیدی را از سمت غرب تسخیر کرد، به فکر بخشهای شرقی کشور افتاد و متصرفات مادها را، که به رود آمودریا رسیده بود، توسعه داد و تا آن سوی سیر دریا و نواحی سغد و فرغانه و پامیر، که شاید جایگاه زندگی نخستین اجداد او و دیگر آریاییان ایران بود، رسانید.
در این اوقات، بابل شهری بلندآوازه بود که پس از انهدام آشور، بخش عمده متصرفات آن دولت و نیز ثروت و مکنت شهرهایش را در خود گرد آوردهبود. طرز تسخیر این شهر که بدون خونریزی عمدهای انجام پذیرفت، نشان میدهدکه آوازه جهانداریکوروش همه جا راگرفته بود و سیران و خاصه کاهنان بابل، مقاومت مهمی در پذیرش فاتح جدید نکردند. شهر به آسانی تصرف شد و کوروش به همه آنچه که وعده داده بود، عمل کرد. حقوق اجتماعی کلیه مردم را محترم شمرد، به تمدن و فرهنگ قدیمی و مقدسات مذهبی مردم بابل احترام گذاشت و مانند سلاطین روم، خدای بابلیان را لمس کرد و در همان نخستین سال فرمانروایی، فرمانی صادر کرد که ازادی قوم یهود را اعلام مینمود. به آنان اجازه داد به موطن اصلی خود، بیتالمقدس، بروند و باقیمانده داراییهای خود را با خود برگیرند و معابدشان را از نو بسازند[۴۲].
شادمانی یهودیان از فرمان کوروش در کتابهای دینی آنان منعکس شدهاست، چنانکه میخوانیم:
«کوروش پادشاه پارس چنین میفرماید: یهوه خدای آسمانها، جمیع ممالک زمین را به من داده و مرا امر فرمودهاست که خانهای برای وی در اورشلیم، که در یهوداست، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد. او به اورشلیم که در یهوداست برود و خانه یهوه که خدی اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید[۴۳].»
اشعیا گوید: «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته، چنین میگوید: من یهوه هستم و همه چیز را آفریدهام. درباره اورشلیم میگوید معمور خواهد شد و درباره شهرهای یهوداکه بنا خواهند شد... و درباره کوروش میگویدکه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید[۴۴].» اشعیا متعاقباً میافزاید:
«خداوند به مسیح خویش، یعنی به کوروش، میگوید من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امتها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم. تا درها را به روی وی بازکنم و دروازهها به روی او دیگر بستهنشود. چنین میگوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جایهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل میباشم و تو را به اسمت خواندهام ... هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو رابستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست[۴۵].»
الطافکوروش فقط شامل یهودیانی که در بابل میزیستند نشد، هر چندکه آن چهل و دو هزار نفر یهودی که به همراه هفت هزار غلام و کنیز خود راهی دیار اصلیشان شدند، به زودی با همکیشان ساکن در فلسطین دچار دشواریهای تازهای گردیدند و طبق معمول تاریخ یهود به کشمکشهای داخلی پرداختند، ولی مهمترین سندی که از فضیلت و کمال خصایل انسانی ایرانیان قدرتمند باقی است، البته همان سندی است که به «استوانه بابل» معروف گشته و در چهل سطر است. در این استوانه،کوروش خود را شاه بابل خوانده و حسّیات ملی آنان را رعایت کردهاست. آنگاه خود را شاه چهار مملکت دانسته که مراد باید پارس و انزان (عیلام)، لیدیه، ماد و بابل باشد. مهم این است که او خواستهاست خود را پادشاه هر چهار کشور بنامد نه اینکه کشورهای بزرگ زمان، و خاصه بابل، را مستملکه پارس بشمارد. دیگر این که چون تا چیشپش دوم را «شاه پارس و انزان» خطاب کرده، هویداست از اعتبار آبا و اجدادی خویش سخن رانده و از آن بالاتر نرفتهاست، چون هخامنش در حکم شاهان کوچک قبیلهای بودهاست. نکته دیگر همان است که در بالا اشاره شد و آن وارد شدن به بابل بدون جنگ و خونریزی است که خکایت از نارضایی مردم، و خاصه روحانیون، از نبونید دارد و خشنودی آنان از آمدن کوروش، که آوازهای بلند در رفتار مردمی و آزادمنشانه پیداکرده بود.
از الواح بابلی چنین بر میآید که کوروش نهتنها خدایان بابل را محترم میداشته، بلکه دیگر معابد منطقه را نیز گرامی میشمرده و دستور داده بود بتهای شهرهای مجاور را، که اسلاف حکمران بابلی وی به شهر آورده بودند، به جای خود بازگردانند. در این استوانه به نوعی از حقوق بشر صحبت شده است که یقیناً تا آن روز همانندی نداشته و به همین جهت از مهمترین اسناد مربوط به حفظ شرف و حیثیت و اعتقادات دینی همه ملل تابع آن روز ایران شمرده شده است[۴۶].
در باب خصال کوروش میتوان گفت که به اجماع مورخان مردی با عزم و حزم و عاقل و رئوف بود. در موارد مشکل، به عقل بیش از زور توسل میجست. با شکستخوردگان مهربان بود. مذاهب و معتقدات دیگران را محترم میشمرد و هیچ شهر و دیاری را بعد از تصرف قتلعام نمیکرد. نوعی انقلاب اخلاقی در عالم قدیم به وجود آورد و میتوان افزود که تنها فرد غیریهودی است که در کتاب مقدس از او به عنوان مسیح و نجاتدهنده و پیامبر یاد شدهاست.
دومین پادشاه بزرگ سلسله هخامنشی کمبوجیه است که در زمان پدر حکومت بابل را داشت و پس از مرگ وی جانشین او شد. معروف است که کمبوجیه بر برادر دیگر خود، بردیا،که حاکم خوارزم و باختر و پارت و کرمان بود، رشک برد و پس از کشتن او به مدت سه سال شورشهایی را که در سرحدات وسیع امپراتوری حاصل شدهبود، سرکوب کرد. آنگاه به اندیشه توسعه جهانگیری پارسها افتاد و با شنیدن اخباری درباره توطئههای آمازیس فرعون مصر، در سال ۵۲۶ ق.م. عزم آن دیار کرد. در همین ایام آمازیس درگذشت و جانشین وی پسامتیک سوم ناگزیر به مقابله شد. کمبوجیه بر خلاف پیشبینی مصریان، نه از راه دریا، بلکه از طریق خشکی، و صحرای سینا به آن کشور حمله کرد. در نزدیکی پلوزیوم در مرز آفریقا و آسیا جنگ درگرفت. این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت[۴۷]. کمبوجیه در مصر همان سیاستی را در پیش گرفت که پدرش در بابل داشت. یکی از فرماندهان دریایی مصر، به نام اوجاگررسنت، در کتیبهای که باقی نهاده، از صفات کمبوجیه:
پاسارگاد (آرامگاه کوروش)؛
پاسارگاد (طرح بازسازی دیولافوا)؛
تعریف فراوان کرده و پادشاه ایران را به رتبه و مقام الاهه نیت(NEYT) ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را ذکر کردهاست. از کتیبه او جاگررسنت استنباط میشود که کمبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس فرعون بر تخت صورت میگرفت، انجام داد. این کارها طبعاً برای آن بود که به فرمانروایی خود در مصر صورت قانونی و مشروع بدهد.
شاه ایران همان روش سیاست ملایم و آرام پدر را تعقیب کرد و پس از دفع مقاومت مسلحانه مصریان از ویرانی آن کشور و قتلعام مردم امتناع ورزید و حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت[۴۸]. کمبوجیه تصمیم گرفت بخش دیگری از ایالات آفریقا را به تصرف خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا تنها با میل و اراده خویش به اطاعت و انقیاد او درآمدند و اگر در نظر گرفته شود که منطقه قرطاجنه (کارتاژ = تقریباً تونس کنونی) نیز با قبول اطاعت فنیقیان، فرمانروایی ایرانیان را بر خود پذیرفتهبودند و در این هنگام به ارتش ایران برای ایجاد امنیت در سواحل جنوبی دریای مدیترانه کمک میرسانیدند، میتوانگفت چنانکه بعدها داریوش ادعا کرد: نیزه مرد پارسی تا سرزمینهای دور رفتهاست.
در این هنگام، کمبوجیه در صدد برآمد که به بخشهای جنوبیتر آفریقا و از جمله حبشه لشکرکشی کند.
«منابع یونانی،که شاید تحت تأثیر و تحریک منابع مصری قرارگرفتهبودند، نقل میکنند که سفر جنگی به حبشه- که شخص پادشاه فرمانده آن بود- منجر به شکست گردید. سپاهیان آذوقه نداشتند و در مراجعت، قسمت اعظم افراد از بین رفتند. معهذا دلایلی در دست است که میرساند پارسیان به نبطه رسیدهبودند؛ زیرا پس از این عهد، دیگر ذکری از این حکومت در منابع تاریخی به میان نمیآید. شهری به نام زوجه کمبوجیه- مروئه- بنا نهادهشد و این امر هم ثابت میکند که سفر جنگی مورد بحث، چنانکه بعضی منابع آن را نکبتبار معرفی میکنند، نبودهاست[۴۹].»
بردیا و قتل او به دستکمبوجیه حسب انتخاب پدر، والی پارثه،گرگان، باختر و خوارزم بود. (کتیبه بیستون، بند ۳۵).
کوروش غیر از کمبوجیه پسری داشت به نام «بردیا»،که برادر تنی کمبوجیه بود[۵۰]. وی بر اسم او در آثار مختلف چنین نوشته شده است: درکتیبه بیستون ستون ۱ بند ۱۰:«بردیا» در نسخه بابلی همانکتیبه «برزیا» هرودوت از او به عنوان بردیا نام برده و اشیل، مصنف یونانی، در تصنیف خود موسوم به «پارسیها» رفردیس نامیده و کتزیاس، او را «نای نک ساریس» و گزنفون «تانااکسارس» نامیدهاند. بنابراین معلوماست که مورخین یونانیایناسم راتصحیف کردهاند و اسم او بردیا بوده است[۵۱].در باب واقعه بردیا دو سند مهم وجود دارد؛ یکی سند رسمی و درباری یعنیکتیبه بیستون و دیگری تاریخ هرودوت که دارای تناقضاتی است. در ابتدا قول و روایت هرودوت را بیان میکنیم:
«وی (کمبوجیه) درگذشته نیز عقل چندان صحیحی نداشت، اولین جنایت او این بود که برادر خود بردیا را،که با هم از یک پدر و مادر بودند، به قتل رسانید. این برادر را از مصر به پارس فرستادهبود و علت آن حسادتی بودکه به او میورزید؛ زیرا از بین تمام پارسها او تنها کسی بود که توانسته بود کمانی را که پادشاه حبشه به ایختیوفاژها داده بود، تا دو انگشت به آخر مانده بکشد. هیچ یک دیگر از پارسها نتوانستهبودند این عمل را انجام دهند. وقتی بردیا به پارس مراجعت میکرد، کمبوجیه در خواب دید که چاپاری از راه رسید و خبر داد که بردیا بر تخت سلطنت جلوس کرده و سر او به آسمان رسیده است وی بر خود بیمناک شد و ترسید که مبادا برادرش او را بکشد و سلطنت را به چنگ آورد. پس پرگزاسپ را،که مورد اعتماد و بیش از تمام پارسها به وی وفادار بود، به پارس فرستاد تا او را هلاک کند. پرگزاسپ به شوش رفت و بردیا را کشت. بعضی میگویند او را به بهانه شکار با خود برد و بعضی دیگر میگویند که وی را به دریای اریتره برده و در امواج آب افکند[۵۲].
مطابق کتیبه بیستون (ستون ۱، بند ۱۰) داریوش شاه گوید:
«این (است) آنچه به وسیله منکردهشد پس از آن که شاه شدم.کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود، بردی نام، از یک مادر و یک پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت. به مردم معلوم شد که بردی کشته شدهبود. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد. وقتی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد، هم در پارس و هم در ماد و هم در سایر کشورها.»
بنابراین با مقایسه "تاریخ هرودوت" و "کتیبه بیستون" مشخص میشود که نظریه هرودوت، مبنی بر آنکه بردیا در سفر جنگیکمبوجیه به مصر با او بوده است و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را که شرح میدهد، کاملاً بیاساس است. کتزیاس شرح قضیه را طوری دیگر نوشته است. مورخ مذکور میگوید: تای نک سارسس، برادر کمبوجیه، مغی را که نامش سپنتدات بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کمبوجیه رفت وگفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد. اگر میخواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید که نخواهد آمد.کمبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده، در آمدن عجله نکرد... و پس از احضار سوم روانه گشت. کمبوجیه در صدد کشتنش برآمد. مادر کمبوجیه، آمیتیس، از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار به تأخیر افتاد، ولی کمبوجیه همواره در صدد بود که مانع را برطرف کرده، نقشه خود را اجرا کند. در این احوال سپنت دات که مغ بود به کمک او آمد. توضیح آنکه سپنتدات شباهت بسیار به شاهزاده داشت و به کمبوجیه گفت شاهزاده را بکشد. سپس او لباس شاهزاده را خواهد پوشید به طوریکه هیچکس متوجه نشود که وی به قتل رسیدهاست."' تا آن که روزی خواجهای «تیبه ته» نام که به حکم مغ مجازات شدهبود، گریخته نزد مادر کمبوجیه، آمیتیس، رفت و سر را فاش کرد. او از کمبوجیه خواست که مغ مزبور را به وی تسلیم کند. کمبوجیه امتناع ورزید و آمیتیس علناً کمبوجیه را نفرین کرده و خود، زهر خورد و مرد. کمبوجیه از نفرین مادر سخت متأثر گردید و خواست اثر آن را بگرداند. با این مقصود امر کرد حیوانات زیاد قربانیکردند، ولی خون حیوانات جاری نشد و کمبوجیه از این قضیه به وحشت افتاد. چندی بعد «رکسانه» زن شاه، طفلی زایید که سرنداشت. کمبوجیه غیبگوها را جمع کرده تعبیر آن را پرسید.گفتند:
"تو پسری نخواهی داشت که جانشین تو گردد".
پس از آن کمبوجیه شکل مادر خود را در بیداری دید و مادرش به او گفت:
" زود باشدکه به جزای عمل خود برسی ".
شاه که در آن زمان در بابل بود، روزی چوبی را قطع میکرد و در این حال کارد به ران او آمده زخمی برداشت که بعد از یازده روز رنج و تعب شدید، از آن درگذشت[۵۳]." بین نوشتههای هرودوت و کتزیاس اختلاف زیاد است: مادر کمبوجیه، طبق نوشته هرودوت «کاسان دان» بود، که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را "آمیتیس» نوشته است و گوید که کمبوجیه را نفرین کرد و بعد زهر خورد و مرد. طبق گفته کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد، حال آن که هرودوت محل درگذشت او را اکباتان شام نوشتهاست.
از مقایسه دو روایت معلوم میشود همه نوشتههای کتزیاس در این باب بیشتر به داستانگویی شباهت دارد و آمیخته به افسانه است. مثلاً اینکه تمام درباریان کمبوجیه، به استثنای سه نفر، و حتی عیال و اطفال، میرآخورو خدمه نزدیک شاهزاده مقتول در مدت پنج سال او را نمیشناسند و به دنیا آمدن طفل بیسر و جاری نشدن خون حیوانات قربانی و غیره، همه اینگفتهها، شاخ و برگهای داستانی است.
قیام بردیای دروغین و حکومت وی
در مورد این واقعه نیز همانند ماجرای بردیا دو منبع دست اول وجود دارد؛ منبع اول کتیبه بیستون از داریوش است که منبع رسمی است و در عین حال معاصر و هم زمان واقعه است. منبع دوم تاریخ هرودوت استکه به فاصله تقریبی یکصد سال بعد از واقعه نوشته شدهاست. این دو منبع در ذکر قیام گئوماته اختلافاتی با هم دارند. ابتدا روایت منبع رسمی و هم زمان را نقل میکنیم:
روایت داریوش در مورد قیام گئوماته (کتیبه بیستون، ستون ۱، بند ۱۱):
داریوش شاه گوید:
پس از آن مردی مغ بود گئومات نام از «پَ- شیشی یا وودا» برخاست. کوهی است «ارکدریش» نام، چون از آنجا برخاست ۱۴ روز از ماه «وی یخن» گذشتهبود. او به مردم چنان دروغ گفت که من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند، هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را او برای خود گرفت. ۹ روز از ماه "گرم پد "گذشته بود. آنگاه شاهی را او برای خودگرفت، پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد.
(بند ۱۲): داریوششاهگوید: این شاهی، که گئومات مغ ازکمبوجیه ستانده بود، این شاهی، از دیرگاهان در تخمه ما بود. پس از آنگئومات مغ آن را از کمبوجیه ستاند هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها را او تصرف نمود. از آن خود کرد. او شاه شد.
(بند ۱۳): داریوش شاهگوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کسی از تخمه ما، که شاهی را از آن گئومات مغ بازستاند. مردم شدیداً از او ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناختهبودند، بکشد. بدان جهت مردم رامیکشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم."
هیچکس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من یاری ارزانی فرمود. ۱۰ روز از ماه «باگ یادیش» گذشتهبود. آنگاه من با چند مرد آنگئومات مغ و آنهایی راکه برترین مردان دستیار (او) بودند، کشتم. دژی «سیکیووتیش» نام در سرزمینی «نیسای» نام در ماد، او را کشتم، شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من عطا فرمود.
(بند ۱۴): داریوش شاهگوید: شاهی را که از تخمه ما برداشته شدهبود، آن را من بر پا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این بود همان طور من کردم. من پرستشگاههایی را که گئومات مغ ویران کرده بود، مرمت نمودم. به مردم چراگاهها و رمهها و غلامان و خانههایی را که گئومات مغ ستاندهبود، باز گرداندم. من مردم را در جایشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنانکه پیش از این بود. همان طور من آنچه را برداشته شدهبود، پس آوردم. به خواست اهورامزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندانمان را در جایش استوار نمایم چنانکه پیش از این بود. آن طور من کوشیدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برندارد[۵۴].
(ستون ۴، بند ۱۸): داریوش شاهگوید: اینها هستند مردانی که چون من گئومات مغ را که خود را بردی میخواند کشتم، آن موقع در آنجا بودند. در آن موقع این مردان همکاری کردند، همدستان من بودند. «ویدفرنا»(Intaphernes) نام پسر «وایسپار» پارسی، «اوتان»( Otanes) نام پسر «ثوفر» پارسی، «گئوبروو»(Gobryas) نام پسر «مردونیی»(Mardonius) پارسی، «ویدرن»(Hydarnes) نام پسر «پگابیگ ن» پارسی، «بگ بوخش»(Megabyzus) نام پسر «داتو و ه ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر «و ه و ک» پارسی.
(بند ۱۹): داریوش شاه گوید: تو که از این پس شاه خواهی بود، دودمان این مردمان را نیک نگهداریکن[۵۵].بنابراین از کتیبه بیستون چنین مستفاد میشود که اولاً نام مغ مزبور،گئومات بودهاست.
دوم آنکه، مرگ بردیای واقعی را قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر میداند. سوم آنکه مرگ کمبوجیه را به سبب خودکشی میشمرد و محل قتل گئومات را در سرزمین ماد میخواند.
داریوش ویران نمودن معابد را به گئومات نسبت میدهد و این نشاندهنده آن است که در مذهب وی ساختن معابد مرسوم نبودهاست.
همچنین داریوش بعد از سرکوبی قیام میگویدکه اموال مردم را به آنها پس دادم. منظور از کلمه "مردم" در این کتیبهها، "اشراف" است نه تودههای مردم. و این نشان میدهد که مغ مزبوراموال اشراف را مصادره نموده بوده است.
نکته حائز اهمیت دیگر، وصیت داریوش به اخلاف خود است که میگوید هرکسی بعد از من به پادشاهی رسید، در حفظ این دودمانها یعنی هفت خاندانیکه به داریوش در امر سرکوبی قیام گئوماته کمک نمودند، کوشش کند.
روایت هرودوت در مورد قیام گئوماته
(بند ۶۱ از کتاب سوم): در همان موقع که کمبوجیه، فرزند کوروش، در مصر به انجام کارهای حیرتآور خود مشغول بود و اقامت او در آنجا به درازا کشید، دو مغ که با هم برادر بودند بر ضد او قیام کردند[8]. کمبوجیه یکی از این دو نفر را به سمت ناظر، مأمور اداره اموال خود کردهبود و همین شخص بود که توطئه را طرح کرد[9]. این شخص متوجه شدهبود که مرگ بردیا را از مردم پنهانکردهبودند و فقط تعداد کمی از پارسها از آن باخبر بودند و دیگران هنوز او را زنده تصور میکردند. پس طرح خود را بر این اساس پایه گذارد و به خاندان سلطنتی تجاوز کرد. او برادری داشت که به شرحی که نقل کردم در شورش سهیم بود. این برادر به قدری به بردیا، فرزند کوروش و برادر کمبوجیه که به امر پادشاه کشته شدهبود، شباهت داشت که میتوانست ایجاد شبهه کند. نه تنها از لحاظ صورت به بردیا شبیه بود، بلکه نام او هم بردیا بود[10].
"پاتی زی تس"[11] مغ به او اطمینان داد که شخصاً جریان را به نفع او رهبری خواهد کرد. سپس او، وی را به مقر سلطنت برد و بر تخت شاهی قرار داد. پس از آن رسولان به تمام نقاط و حتی تب و مصر فرستاد تا سپاه را مطلع کنند که از این پس باید از بردیا فرزند کوروش فرمانبری کنند نه از کمبوجیه[۵۶].
(بند ۶۲): رسولان این پیام را منتشر کردند و آن که مأمور مصر شده بود، با کمبوجیه و سپاه او در اکباتان سوریه روبرو گردید. وی در میان سربازان ایستاد و پیام مغ را اعلام کرد. کمبوجیه سخن رسول را شنید و تصورکرد که گفته او حقیقت دارد و پرگزاسپ به او خیانتکرده و با اینکه مأمور قتل بردیا بودهاست او را نکشته، پس در حالی که به جانب پرگزاسپ نظر افکنده بود، به وی گفت: پرگزاسپ این طور امر مرا اجرا کردهای. و بعد چون مطمئن شد پرگزاسپ مأموریت خود را انجام داده، پرگزاسپ به وی گفت که از رسول بپرسیم که چه کسی او را فرستاده[۵۷].
(بند ۶۳): سپسکمبوجیه از رسول پرسید: «آیا برای دادن این امر، بردیا شخصاً خود را در نظر تو آشکارکرده و یا این دستور را از یکی از زیردستان او دریافتکردهای؟» رسول پاسخ دادکه وی شخصاً او را ندیده و توسط مغی آن دستور راگرفته.کمبوجیه از وی نام آنکسیکه شورش کرده را پرسید و چون نام "بردیا را شنید به یاد خوابی افتادکه دیدهبود و شبحیکه به او گفتهبود: شخصی "بردیا" نام بر تخت سلطنت جلوس خواهد کرد. سپس کمبوجیه دریافت که برادر خود را بیجهت به قتل رسانیده و بر مرگ او گریست. از پیش آمد این حوادث نالید و سپس بر اسب خود جستنکرد، تا بیتأمل به شوش رود و مغ را دستگیر کند. ولی در موقعیکه او بر زین اسب میپرید، حلقه غلاف خنجرش گسیخت و خنجر عریان ران او را آسیب رسانید.کمبوجیه از همان نقطهای از بدن مجروح شد که خود چندی قبل گاو آپیس را مجروح کرده بود. چون جراحت خود را کشنده دید، نام شهری را که در آن توقف داشت سؤال کرد. به او گفتند که این شهر "اکباتان" نام دارد. اتفاقاًمدتی قبل هاتف بوتو برای او پیشگویی کردهبود که حیات او در شهر اکباتان به پایان خواهد رسید[۵۸].
سپس کمبوجیه بزرگان را میطلبید و جریان خواب خود و فرستادن پرگزاسپ به شوش و کشتن بردیا را برای آنان شرح داد و اشتباه خود را اظهار داشت و گفت تفسیر خواب او این بوده است که بردیای دروغی علیه او شورش خواهد کرد، و سپس افزود: به هر حال من مرتکب این قتل شدهام و شما اطمینان داشتهباشید که بردیا، فرزند کوروش، زنده نیست و اکنون در کاخ شاهان پارس،: مغان فرمانروایی میکنند؛ همان مغی که اداره امور خود را به او واگذار کردهام و برادرش بردیا. آن کسکه باید در برابر جسارت و گستاخی خفتآور این مغان مدافع اول من باشد، امروز دیگر زنده نیست و قربانی جنایت شومی شدهاست که از خانواده او سرچشمه گرفت.
پارسها! چون او دیگر زنده نیست، من آخرین وصایای خود را در پایان عمر فقط به شما میتوانم بکنم. من این وصیت را به همه شما و به خصوص به آنهایی میکنم که از خاندان هخامنشی هستند و در اینجا حاضرند: بازگشت سلطنت را به مادها با بیقیدی تلقی نکنید. اگر آنها سلطنت را به حیله به چنگ آوردند، شما نیز برای بازگرفتن آن متوسل به حیله شوید. اگر آن را با زور به دست آوردند، شما نیز آن را به زور اسلحه بازستانید. اگر شما چنین کنید، امیدم آن است که زمین به شما محصول دهد و زنان برای شما اطفال به یادگار گذارند و رمهها برای شما برهها آورند. امیدم آن است که شما همیشه مردمانی آزاد بمانید.
اما اگر سلطنت را باز نستانید و برای پس گرفتن آن نکوشید، از خدایان میخواهم که امراض مختلف بر شما نازل کنند، و از آنها مصراً مسئلت میکنم که علاوه بر آن، هر یک از پارسها را با عاقبتی نظیر آنچه که من امروز با آن روبرو هستم، روبرو کنند[۵۹]. هنگامی که کمبوجیه این عبارات را بر زبان جاری میکرد، بر سرنوشت خود میگریست.
وقتی پارسها، پادشاه خود را در حال زاری دیدند، آنها همگریستند. مدتی بعد کمبوجیه که جمعاً هفت سال و پنج ماه سلطنتکردهبود و فرزندی از خود باقی نگذاردهبود، در گذشت. پارسهایی که در آن محل حاضر بودند، نمیتوانستند باور کنند که مغها سلطنت را به دست گرفتهاند و اطمینان داشتند که آنچه کمبوجیه درباره مرگ بردیا برای آنها نقلکرده، به قصد آن بوده که به برادر خود لطمه زند و تمام پارسهای امپراتوری را برضد او بشوراند. آنها مطمئن بودند که آنکس که سطنت میکند، همان بردیا فرزند کوروش است. از طرفی پرگزاسپ هم قتل بردیا را جداً انکار میکرد؛ زیرا بعد از مرگ کمبوجیه اعتراف به قتل فرزند کوروش برای او خطر داشت[۶۰]. از مقایسه روایت هرودوت وکتیبه بیستون در مورد واقعه بردیای دروغی، مستفاد میشود که بین آن دو اختلافاتی هست:
- در کتیبه بیستون سخن از یک مغ است در حالی که در تاریخ هرودوت صحبت از دو مغ است که برادر بودند؛
- مطابق کتیبه داریوش در بیستون، گئوماته را در دژی از سرزمین ماد به قتل میرسانند و هرودوت آن را در شوش میداند؛
- در کتیبه بیستون، داریوش به نقش خود اهمیت بیشتری میدهد و عامل اصلی، سرکوبی بردیا را شخص خودش ذکر میکند.
ارزیابی قیام گئوماته مغ
بدین ترتیب بردیای دروغین با خیال راحت و با سوء استفاده از نام فرزند کوروش، در هفت ماه آخر سلطنت کمبوجیه سلطنت کرد. بنا به گفته هرودوت، او در این مدت چنان به همه اتباع خود خوبی کرد، که هنگام مرگ او تمام اقوام آسیایی، به استثنای پارسها، بر او افسوس خوردند. این مغ کسانی را به تمام نقاط امپراتوری فرستاد و اعلام کرد که برای مدت سه سال از انجام خدمت نظام و پرداخت مالیات معافاند[۶۱].
سئوالی که در اینجا مطرح میشود این است که: چرا مغ مزبور هویت واقعی خود را ابراز نکرده و به اسم فرزند کوروش متشبث شدهاست؟ آیا صرف اسم بردیا و انتساب به خاندان هخامنشی باعثگرایش مردم به او شدهاست؟ اگر اسم و در نتیجه هویت واقعی خود را، که مغی، از طبقه روحانیون مادی بود، فاش میکرد، باعث توهم افکار میگردید؟ نمیتوان به این سؤال پاسخ دقیق داد، اما احتمال آن میرودکه در اندیشه ایران باستان شاه میبایست از طبقات بالای جامعه باشد، و یا به تعبیر دقیقتر شاه، جزو طبقه نبود بلکه ماوراء طبقات بود، به طوری که نسب و خون و هویت او در اندیشه ایرانیان باستان با دیگر اقشار فرق میکرد، و چونگئوماتِ نه از طریق انتخابات بلکه از طریق کودتای درباری روی کار آمد، میبایست اصل و نسبی داشته باشد که سلطنت وی را تثبیتکند و چه شجرهای قویتر از شجره هخامنشی و فرزند کوروش بودن ؟
اما هویت واقعی مغ مزبور تفاوت فاحشی با اسم جعلی او نداشت، زیرا مغان که در زمان مادها جزو طبقه روحانیون بودند که کارشان اجرای مراسم مذهبی و تعبیر خواب شاه و ... بودند و از لحاظ ماهیت طبقاتی، جزو اشراف به حساب میآمدند، از جمله نیروهای صاحب نفوذ در هیأت حاکمه به حساب میآمدند. به طوریکه همواره آنها بودند که حلقه سلطنت را به شاه تفویض مینمودند و در ازای آن شاه نیز همیشه منافع این طبقه را رعایت مینمود.
کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، سیاستی در پیش گرفت که هم از لحاظ خارجی، خشونتآمیز بود، و هم از لحاظ داخلی میخواست حکو مت صد در صد متمرکز را اجراکند، به طوری که "دولت" و "حکومت" و در رأس آن "شاه" قدرت داشته باشد و نیروهایگریز از مرکز که شامل اشراف قبایل بودند و خراهان احیای حکومت قبیلگی به شیوه قبل از مادها بودند، قدرتشان محدود شود. از جمله این اشراف، که معارض حکومت کمبوجیه بودند، هفت خاندان پارسی را شامل میشدند. ویل دورانت مینویسد: "کمبوجیه برای آنکه زشتیهای حکومت مطلقه را هر چه بیشتر آشکار کند، همان کاری را کرد که نرون بر اثر حملههای دل درد سخت خویش انجام میداد، به این معنی که خواهر و همسر خود "رکسانا" و پسر پرگزاسپ را به تیرزد و ۱۲ تن از بزرگان ایران را زنده به گور کرد و به کشتن کراسوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون میدانست که حکم او را اجرا نکردهاند، خوشحال شد ولی کسانی را که از اجرای آن تن زدهبودند، کیفر داد[۶۲]."
بنابراین از یک طرف اشراف، چون کمبوجیه آنها را در قدرت سهیم نکرد و امتیازاتی به آنها نداد، باعث تحریکاتی در جامعه و مهیا نمودن کودتایگئومات شدند؛ از طرف دیگر، بنا به نظر ریچارد فرای چون کمبوجیه از درآمد معابد کاست، کاهنان بر او شوریدند و داستانهای دروغین درباره او پراکندند. اومستد که در این مورد با فرای هم داستان است، میافزاید:
«"بردیا " برادر تنی کمبر جیه است که در سال ۵۲۲ ق .م. خود را شاه خواند و مردم زیردست، پادشاهی او را پذیرفتند؛ زیرا او سه سال باجها و سربازگیری را معلق گذاشت. ولی آزادگان شهرستانها به تحریک داریوش علیه او قیام کردند و به وی فرصت ندادند که اصلاحات اجتماعی خود را استوار کند.»
اومستد میگوید:
«داریوش فقط از راه یک شاخه فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی، داشت. هیچ دلیلی نیست باورکنیم که او را پس از شاه وارث تاج و تخت میدانستند[۶۳].»
نتیجه آن که اشراف با کمبوجیه، که امتیازات آنها را محدود کردهبود، میانه خوبی نداشتند و احتمال دارد که برای از میان برداشتن او، ماجرایگئو ماته را بر پانموده باشند، بدین ترتیب که با گئوماته همدست شدهاند و وقتی کمبرجیه به دست خود کشته میشود (چنانکه داریوش میگو ید) و یا احتمال بسیارکم به دست همان اشراف از جمله داریوش،کشته میشود، تصمیم میگیرند که مانع مهمتر یعنیگئوماته را نیز از میان بردارند. دیاکونوف مؤلف کتاب تاریخ ماد این واقعه را چنین تحلیل میکند:
«وضع مردم ماد در عهد هخامنشیان سخت به بدیگرایید و ایشان بالنتیجه ناراضی شدند. ممکن است حوادثی که پس از فتح آسیای صغیر و بابل و مصر در پایان پادشاهی کمبوجیه وقوع یافت، در این زمینه و محیط، تکوین یافته بودهاست[۶۴]».
وی مینویسد:
«سبب اینکه گئوماته چنین بهآسانی تمام اقرام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بیخرد کوروش و ناکامیهای نظامی او در حبشه در این مورد دخیل بودهاست و اینکه به عادت پارسیان بخش عمده نیروی جنگی و دستگاه اداری مرکزیکشور، در لشکرکشی با پادشاه بودهاند، نیزکار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید در جای دیگر جستجو کرد. گئوماته به مردم ساکن امپراتوری چیزی وعده دادهبود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال برد نصیب ایشان شود، و این خود بیدرنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت و تمام آزادگان تابع گئوماته شدند، و سبب اتفاق کلمه ایشان همان علاقهای بود که به اصلاحات وسیع پیشنهادیگئوماته داشتند. ما نبایدگئوماته راکمال مطلوب مردمدوستی بشماریم؛ چرا که به خاطر رقابتی بود که میان اصناف مختلف کاهنان وجود داشته و بر سر قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر مبارزه میکردهاست. از جهت دیگر نیز نباید غلو کرد که گئوماته پهلوانی، انقلابی بوده و به خاطر اَزادی ماد مبارزه میکردهاست.کودتای گئوماته نهضت مردم نبود، تحولی درباری بود و خود گئوماته خویشتن را پارسی و هخامنشی میخوانده، اگر چه مادیان تکیهگاه او بودند. «بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحاتگئوماته زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند.گمان میرود که گئوماته به بزرگان درباری و سران لشکری دست نزد، زیرا که اولاً اینان نقطه اتکای سیاست مرکزیت کشور بودند و گئوماته کمتر از هووخشتره و کوروش به مرکزیت نیازمند نبود و ثانیاً بسیار نیرومند بودند و با وضعی که گئوماته داشته، تحریک ایشان خطرناک میبود.«دشمن عمده گئوماته، بخش معینی از بزرگان بودهاند؛ زیراکه مهمترین طرفداران داریوش از بزرگان بودهاند.»
سرکوبی قیام گئوماته مغ
هرودوت بهتفصیل چگونگی افشای نیرنگ بردیا در ماه هشتم سلطنت را بیان میکند: (- بند ۶۸ از کتاب سوم): اوتان فرزند فارناسپ و از حیث نژاد و ثروت با بزرگترین پارسها برابر بود. او اولین کسی بود که حدس زد این مغ بردیا، فرزند کوروش، نیست و هویت واقعی او را کشف کرد. او متوجه شدهبود که مغ از ارگ خارج نمیشود و هیچیک از پارسهای بزرگزاده را به حضور نمیپذیرد. همین که سوء ظن او بیدار شد به ترتیب زیر اقدام کرد: کمبوجیه با یکی از دختران او،که «فدیمه» نام داشت، ازدواجکردهبود. آن مغ نیز این دختر را به عقد خود درآوردهبود و او با دیگر زنان کمبوجیه در حرمسرا میزیست. اوتان کس به نزد دختر خود فرستاد و پرسید: «مردی که با او همبستر است چه کسی است، بردیا فرزند کوروش است یا شخص دیگر؟» دختر برای او جواب فرستاد که از این مطلب بیخبر است؛ زیرا بردیا، - فرزند کوروش، را هرگز ندیده و نمیداند چه کسی با او همخوابه است. پس اوتان پیغام دیگری برای او فرستاد و پرسید: «اگر تو خود بردیا فرزند کوروش را نمیشناسی، از آتوسا درباره مردی که هردو با او زندگی میکنید سؤال کن؛ زیرا او باید لااقل برادر خود را بشناسد[۶۵].»
(بند ۶۹): دختر اوتان به او چنین پاسخ فرستاد: «من به هیچ وسیله نمیتوانم با آتوسا سخن گویم و یا یکی از زنانی را که در این قصر زیست میکنند ببینم.» سپس اوتان از طریق دیگری متوجه شد و به دخترش پیغام داد کهگوشهای بردیا کندهشده. اگر توانستیگوشهای او را لمس کن، اگر گوش نداشت بدان بردیاست و در صورت غیر، وی بردیا نیست. فدیمه، علیرغم خطر جانی که برای او داشت، امر پدر را اطاعت کرد و متوجه شدکه این مردگوش دارد و به پدر پیغام فرستاد.
(بند ۷۰): آنگاه اوتان، اسپاتین و گوبارو، بزرگترین شخصیتهای پارس را که بیش از دیگران برای رازگویی مناسب بودند، به کناریکشید و ماجرا را برای آنها افشا کرد. خود آنها هم حدس میزدند که چنین باشد و وقتی اوتان آنها را در جریان امر گذارد به آسانیگفته او را باور کردند و تصمیمگرفتندکه هریک از آنها یکی از پارس ها را، که بیش از دیگران مورداعتماد بود، از این راز باخبر کند.
سپس اوتان این راز را با اینتافرن در میان نهاد و گوبارو با مگابیز و آسپاتین با هیدارن مذاکرهکردند. از این قرار آنها شش تن بودند، ولی در همین موقع داریوش، فرزند هیستاسپ که از پارس میآمد، از راه رسید. پدر او حاکم پارس بود[4]. وقتی داریوش رسید، آن شش تن تصمیم گرفتند او را نیز با خود همراهکنند.
سپس هرودوت چگونگی اجلاس سران هفتگانه و نقشه آنها را توضیح میدهد: «آنها به همدیگر سوگند یاد کردند که وفادار باشند. داریوش تأمل را جایز ندانست، لیکن او تان گفت: فرزند هیستاسپ، تو از پدری نجیبزاده هستی و به نظر من فضیلت تو از پدر کمتر نیست. با این حال بیتأمل در کار شتاب مکن و بکوش تا از مطمئنترین راه قدم برداری، باید قبل از عمل تعداد بیشتری را با خود همراه کنیم. داریوش مخالفتکرد و گفت همین امروز باید دست به کار شد وگرنه راز پیش مغ فاش خواهد شد.گوبارو نیز با حرف داریوش موافقت کرد و دیگران نیز تأیید کردند. سپس هفت تن تصمیم گرفتند پرگزاسپ را با خود همراه کنند؛ زیرا از یک طرف کمبوجیه، پسر وی را کشته بود و از طرف دیگر چون او بردیا را به دست خود کشتهبود؛ تنها کسی بود که از سرنوشت بردیا، فرزندکوروش، باخبر بود و علاوه بر آن پارسها برای او احترام زیادی قائل بودند.
پرگزاسپ به آنها قول مساعد داد و سپس از او خواستند که بر بالای برجی قرار گیرد و موعظه کند که پادشاه کنونی بردیا فرزند کوروش است. انها عمداً این تقاضا را از او کردهبودند، زیرا معتبرتر از او در نظر پارسها کسی نبود و به علاوه او بارها وجود بردیا فرزند کوروش را تأیید کرده و افسانه قتل او را منکر شدهبود. لیکن پرگزاسپ خلاف آنچه به او گفته بودند، یعنی حقیقت را بیان نمود و قتل بردیا را بیانکرد و سپس خود را از بالای برج به پایین افکند.
در همان موقع هفت تن تصمیم گرفتند بیتأمل به مغها حملهکنند و وارد کاخ شدند و بعد از ورود به کاخ، مبارزه تنبهتن صورتگرفت. آسپاتین از ران و اینتافرن از چشم مجروح شدند و دو تن دیگر یعنی داریوش و گوبارو به مغ حمله نمودند و در اثر اصابت خنجر داریوش، مغ مزبور کشتهشد[۶۶]. سپسکشتار مغان آغاز شد، هرجا مغی مییافتند خون او را میریختند. هرودوت مینویسد: «این روز، جشن بزرگ ملی پارسهاست. مراسم بزرگی در این روز برپا میکنند که به «قتلعام» معروف است. در موقع انجام این مراسم هیچ مغی حق ندارد خود را به مردم نشان دهد و در آن روز در خانه میمانند[۶۷].»
اجلاس مشورتی سران خاندانهای بزرگ
هرودوت مینویسد:
«وقتی اغتشاش آرام شد و پنج روز از این حادثهگذشت، کسانی که بر ضد مغها قیام کردهبودند برای مشورت جلسهای تشکیل دادند. نطقهایی ایراد شد که بیتردید برای بعضی از یونانیها باورکردنی نیست، ولی در هر حال صحّت دارد[۶۸]».
البته مقصود هرودوت از سخنانی که برای یونانیها باور کردنی نیست، سخنان اوتان در مورد حکومت است که چندان با خلق و خوی پارسها جور در نمیآمده است.
نطق هوتانه
اوتان عقیده داشت که باید امور حکومت را به ملت پارس واگذار کنند و چنین استدلال میکرد: «من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خود به عنوان پادشاه انتخاب کنیم. اینکار نه خوب است و نه مفید. شما میدانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجهای از افراط رسید و جسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوا و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملاً معاف است، چگونه ممکن است تعادلی به وجود آید؟ این قدرت به باتقواترین مردیکه به آن دست یابد نقشههای غیرعادی الهام میکند.کبر و غرور در وجود نسل موجود، قهراً افزایش مییابد و ریشه حسادت از آغاز تولّد در وجود انسان میروید. این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیرانسانی درمیآورد. خواهید گفت که یک فرمانروای مطلق، که همهچیز دارد، چگونه ممکن است حسادت بورزد؟ اما برعکس، حسادت با استبداد آمیخته است و برضد مردم به کار میافتد. فرمانروای مستبد حتی نسبت به طول عمر مردمان نیکو به آنها حسادت میورزد و دوست ندارد در شهر او غیر از مردمان شرور کس دیگری هم وجود داشتهباشد... ولی بدترین عیب آن، این است که اگر او را با احتیاط تملقگویند به او برمیخورد که چرا با خفت و خواری تملق نگفتهاید؟ و اگر با ذلت تملق بگویند نیز ناراحت میگردد.» سپس او تان در مدح حکومت ملت، که آن را «حکومت مساوات» مینامد، صحبت میکند و میگوید:
«در این حکومت سلطان مرتکب افراط کاری نمیشود، مقامات به قید قرعه واگذار میشود و صاحبمنصبان مسئول کار خود هستند و تمام تصمیمات به رأی ملت واگذار میشود. بنابراین من پیشنهاد میکنم که سلطنت را ترک گوییم و حکومت ملی برقرار سازیم.»
نطق مگابیز
چنانکه ازگفتههای هرودوت برمیآید، مگابیز طرفدار حکومت اولیگارشی، یا حکومت اشرافی، بود. به نظر میرسد هم اوتان و هم مگابیز هر دو با حکومت استبدادی - مونارشی، مخالف بودند، لیکن اوتان با حکومت دموکراسی و اهمیتگذاردن به رأی ملت موافق بود و دومی موافق حکومت اشراف بر مردم یا به عبارتی طرفدار حکومتی بود که در آن امتیازات از آنِ اتحاد قبائل و اشراف باشد. متن نطق مگابیز چنین است:
«درباره آنچه اوتان بر ضد سلطنت اظهار کرد من با او همعقیدهام. اما وقتی او توصیه میکند که حکومت را به ملت واگذار کنیم، بهترین راه را انتخاب نکردهاست؛ مردمیکه از آنها هیچ انتظاری نمیتوان داشت، ابلهترین و گستاخترین کسانند. قابل قبول نیست که ما از گستاخی یک فرمانروای مستبد بگریزیم و خود را گرفتار گستاخی مردم بیقید کنیم... مردمی که هرگز تعلیم ندیده و هرگز کار خوب و درست در خود ندیدهاند چگونه میتوانند بد و خوب امور را تشخیص دهند؟. ما باید دستهای از مردان برگزیده را انتخاب کنیم و حکومت را به دست آنان بسپاریم. ما خود بهیقین از این مردان خواهیم بود. به نظر میرسد که بهترین تصمیمات از بهترین اشخاص سرچشمه میگیرد[۶۹].»
نطق داریوش
داریوش نه با نظر اوتان، که معتقد به حکومت عوام بود، موافق بود و نه با نظر مگابیز، که معتقد به حکومت اشراف قبایل بود؛ بلکه خواهان یک حکومت سلطنتی مطلقه بود که در رأس آن یک نفر تصمیم بگیرد، اما به این شرط که این شخص متقی باشد. وی به این علل با این نوع حکومت موافق بود که:
«بهتر از تقوای سلطانی که در عین شکوه و جلال است هیچچیز نمیتوان یافت. چنین پادشاهی با عدالتی که فرض وجود او است، در جهت خیر و صلاح ملت حکومت خواهد کرد و اسرار امور را در برابر بداندیشان بهتر محفوظ خواهدداشت. اما در حکومت اشرافی، اشراف که استعدادهای خود را در راه منافع عمومی به کار میاندازند غالباً گرفتار خصومتها÷ی شخصی بسیار تند میباشند[۷۰].»
بایدگفت داریوش از اتحاد قبایل، به نحو احسن، در جهت رسیدن به قدرت استفاده نمود. لیکن نهایت هدف وی، تمرکز بخشیدن امور بر محور وجود شاه بود که از نظر او دارای نوعی قدرت معنوی بود. وی چنین استدلال کرد:
«چون هریک از آنها میخواهند بر دیگران ریاست کنند و عقیده خود را تفوق دهند، سرانجام از یکدیگر بهشدت متنفر میشوند و این خود موجب جنایات و خیانات و بازگشت حکومت سلطنتی میشود. همین امر نشان میدهد که تا چه حد این حکومت بهترین نوع حکومت میباشد[۷۱].»
نظریه داریوش و استدلال وی، تا حدی انعکاسی از نظریه افلاطون درباره حکومتهاست. داریوش مفاسد و ایرادات حکومت عوام را چنین برمیشمرد:
«محال است که حکومت آزادی به فساد منتهی نشود. این فساد برای ملت مصیبتبار است، ولی بین مردمان فاسد نفاق و کینهای ایجاد نخواهد کرد و موجب استحکام دوستی آنها میشود، زیرا برای چپاول کردن دولت، بهتر آن است که آنها با هم متحد شوند[۷۲].»
از این قرار حکومت اشرافی به نفاق و دشمنی، و حکومت عوام به اتحاد و اتفاق بیشتر عوامل فساد منجر میگردد. سپس داریوش در ادامه بحث پیرامون حکومت عوام میگوید: «این وضع(اتحاد اشراف مخالف) آنقدر ادامه مییابد تا مردی رهبری ملت را به عهدهگیرد و به این اقدامات خاتمه دهد.
«خلاصه کلام آنکه آزادی را چه کسی به ما دادهاست؟ آیا ملت است یا اشراف یا سلطان آن را به ما اعطا کردهاند؟ به این دلایل من عقیده دارم اکنون که به کمک یک نفر آزاد شدهایم (کوروش) به نوع حکومت یکنفری وفادار بمانیم، و اگر این دلیل را هم کنار گذاریم سنن و رسوم اجدادی را، چون نیکو هستند، از بین نبریم؛ این عمل برای ما فایدهای نخواهد داشت[۷۲].»
این سه عقیدهای بودکه درباره روش حکومت آینده، بعد از قیام بردیای دروغی، توسط سه تن از بزرگان پارسی ابراز شد. چهار تن پارسی دیگر، که باقی ماندهبودند، با نظر داریوش موافقت کردند. اوتان که مایل بود مساوات سیاسی در پارس مستقر شود، وقتی خود را در اقلیت دید، نطقی به این شرح برای دیگران ایراد کرد:
«دوستان! از هماکنون معلوم است که یکی از ما،که از سران انقلاب هستیم، پادشاه خواهد شد؛ خواه آنکه انتخاب او را به مردم پارس واگذارکنیم یا اینکه از راه قرعه باشد و یا راه دیگری، برای آن برگزینیم. در هر حال من در برابر شما داوطلب نخواهم بود. آرزوی من این است که نه بر کسی حکومتکنم و نه ازکسی فرمان برم. پس من حاضرم از حکومت صرفنظر کنم. به شرط آن که خودم و هیچ یک از بازماندگانم تا ابد از هیچ یک از شما فرمان نبریم[۷۳]».
آن شش تن دیگر با شرایط او موافقت کردند. پس چون او از قبول این مقام خودداریکرد، کنار رفت و امروز نیز در پارس این خانواده تنها خانواده ای است که آزاد است و اگر افراد آن برخلاف قوانین معمول رفتار نکنند تعهدی جز آنچه از روی میل بهعهده نگرفتهاند ندارند. همچنین قرار شدکه وقتی یکی از شش تن دیگر به سلطنت رسید برای او تان و آیندگان او امتیازات فوق العادهای قایل شود. از جمله امتیازات او این بود که هر سال یک دست لباس مادی[5] و جمیع پاداشهایی را که در نظر پارسها باارزشترین است دریافت کند. آنها این افتخارات را از آن جهت برای او تصویب کردند، که اولین کسی بود که طرح انقلاب را ریختهبود و آنها را گردهم جمع کردهبود. امتیازات مزبور اختصاص به هوتان داشت. سپس آنها امتیازات زیر را نیز برایخود قایل شدند:
هریک از هفت نفر که مایل بود میتوانست آزادانه و بیاعلام قبلی به حرمسرای پادشاه وارد شود مگر در موردیکه پادشاه با یکی از زنان خود همبستر باشد. پادشاه نمیتوانست از غیر از خانواده یکی از سران انقلاب برای خود زن انتخاب کند.
اما درباره اختلاف در تعیین پادشاه چنین تصمیم گرفته شد: اسب هرکس که در طلوع آفتاب در حومه شهر، در حالی که صاحب خود را بر پشت دارد، قبل از دیگر اسبان شیهه بکشد سلطنت از آن او خواهد بود. سپس هرودوت داستانی را برای تعیین شاه ذکر میکند که بیشتر به افسانه میماند[۷۴].
چنانکه گفته شد، داریوش با دست یاری اشراف قبایل (شش تن) توانست بر اریکه سلطنت تکیه زند و چون در میان آن هفت تن وی از از نظر اصل و نسب، اصیلترین فرد پارسی بود، بعد از پدرش «ویشتاسب» نزدیکترین شخص به تخت سلطنت محسوب میشد و چون پارسیهای قدیم خیلی اشرافی بودند و عقیده راسخ داشتند که باید شخصی از خانواده سلطنت بر تخت بنشیند، بعید است، که در باب تقدم ویشتاسب یا داریوش اختلافنظری پیش آمدهباشد. تا به شیهه اسبی متوسل شدهباشند. کنارهگرفتن اتانس نیز به همین جهت بوده است، چه او میدانسته که شخص دیگری به جز داریوش نمیتواند سلطنتکند[۷۵]. البته بزرگان پارسی، از طریق شرکت در شوراهای حکومتی، با حکومت در ارتباط بودند و شاه از آنها به عنوان مشاوران سیاسی استفاده مینمود. در مواقع اخذ تصمیمات مهم، شاهنشاه عقاید آنان را استماع میکرد و از راهنمایی آنان در اجرای مقاصد خود بهره میبرد و تصمیمات دولتی بر مشورت و آرا و عقاید این بزرگان مبتنی بود[۷۶][۷۷].
بدین گونه مشاهده شد که نارضایی پارسها، خاصه سران قبایل هفتگانه از مجموع پیشامدها، تأثیر خود را بخشید. چون همه آنها از داریوش، که نزدیکترین فرد به دودمان سلطنت و شایستهترین آنها برای تصاحب قدرت بود، حمایت کردند. داریوش با پشتیبانی بزرگترین نجبای ایرانی، همراه گروه قلیلی از همدستان خود وارد قلعه «سیکایااوواتیش» واقع در ایالت نسادر ماد شد و گئومات و همکاران وی را به قتل رسانید. تاریخ این واقعه را ۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲ ق.م. ذکر کردهاند بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دستگرفت[۷۸]. سرعت اقدامات داریوش بعد از به تخت نشستن چندان بود که دو ماه بعد از مرگ کمبوجیه، گئومات اسیر و اعدام گردید و کشور در دستهای توانایی قرار گرفت که مقدّر عظمت ایران بود[۷۹].
داریوش اول
شاید کمتر پادشاهی را در جهان بتوان یافت که مانند داریوش در آغاز کار با مشکلات عدیده روبرو شده باشد. با این همه او فردی بود که ثابت کرد نه تنها لایقترین جانشین برای مردی چونکوروش بزرگ است، بلکه شایستهترین پادشاهی است که ایران در اوج گستردگی مرزها و پهناوری قلمرو خود میتوانست داشتهباشد. اراده آهنین و قوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته و کمنظیر تاریخ ایران و جهان بدانها متصف است. صفات عالی او بعدها با شناختن مردم و ملل گوناگون همراه شد و فهم درستی از نحوه اداره یک امپراتوری بینظیر تاریخی را به وی داد، و موجب شد تا اصولیترین و استوارترین سازمانهای کشورداری را به وجود آورد.
داریوش شورشهایی را که تقریباً در سراسر امپراتوری به وقوع پیوسته بود، بهسرعت دنبال و بهشدت سرکوب کرد. نخست عیلامیها را بر سر جای خود نشانید. آنگاه روی به بابل آورد، زیرا شخصی به نام نیدنتو بعل، که تحت عنوان نبوکد نصر سوم پسر نبونید، قدرت را در آنجا در دست گرفته بود. طغیان کرده بود. داریوش بابل را متصرف شد و یاغی را به قتل رسانید. همزمان شورشهایی در ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (آراخوزی) و ساک .
بهوقوع پیوست که حکایت از آشفتگی سراسری و اضمحلال امپراتوری داشت.کمی بعد (بهار ۵۲۱ ق.م.) شورش بسیار عظیمی در ارمنستان برخاستکه باعث تشدید وقایع تلخی میشد که در مقر اصلی هخامنشیان، پارس، میگذشت. مردی که به نام «وهیزدات» خود را بردیا معرفی میکرد تقریباً جای آرامی در قلمرو حکمرانی داریوش باقی ننهاده بود. داریوش با کمک اشراف نیرومندی که به او پیوسته بودند و تدبیر و کیاست و شجاعت خود، همه اغتشاشات را فرونشانید و آنگاه در سال ۵۱۹ ق.م. راهی مصر شد تا نافرمانی نیلنشینان را چاره کند. «اوجاگوررسنت» معروف، دوباره به عنوان واسطه بین پادشاه ایران و خدایان مصر به صحنه آمد و مراسم تاجگذاری مخصوص فراعنه با همان تشریفات برای داریوش انجام شد. مستملکه یونانی کیرن(KIREN) و بخشهای دیگری از ایالات آفریقا به ایران اضافه شد و داریوش بعدها قدرت خرد را در درّه هند و سرزمینهای دیگر توسعهداد[۸۰].
آنگاه که داریوش نفوذ و قدرتخویش را مسجّل ساخت و با ارتش نیرومندو منضبط خؤد شورشها و مقاومتهای متعدد را درهم شکست، بهانجام یک سلسله اقداماتاداری و اقتصادی مبادرت ورزید که تجارب تلخ سالهای بحران، ضرورت انجام آنها را ثابت کردهبود. هرودوت قسمتهای اداری ایران را بنا بر میزان مالیاتهایی که به خزانه دولت میدادند، بیست و شش ایالت ذکرکردهاست. ولی برطبق کتیبه داریوش در نقش رستم،تعداد آنها سی ایالت استو بدیننحو میتوان دولت هخامنشی را بزرگترین دولتی دانستکه تا آن زمان تشکیل شده بود. بهخصوص اگر درنظر آوریمکه ایالاتی چون بابل، سوریه، فنیقیه و تعدادی از نواحی مترقی آسیای صغیر،از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی آن عصر بهشمار میآمدند و از مقاصد و نیّات هخامنشیان مبنی بر تصرفکلیه کشورهای مشرق حمایت میکردند[۸۱]. با این که در ایالات مزبور چهل و شش گروه مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبانها و عادات و اخلاق گوناگون زندگی میکردند، همگان آزاد بودند که بر اساس معتقدات خود رفتار نمایند. مذهب هخامنشیان و اهالی ایران هر چه که بود به هیچوجه بر احدی تحمیل نمیشد و گذشته از آن هر ایالتی مختار بود که مؤسسات ملی و سلسله امرا و روحانیون خود را حفظ کند.
داریوش برای حفظ وحدت ممالک وسیع ایران، تشکیلات جدیدی به وجود آورد که بر اساس آن، هریک از بخشهای امپراتوری، هم سوابق مألوف حکمرانی خود را حفظ کند و تا جایی که به ارکان عمده حکومت مرکزی خللی وارد نیاورد، در امور داخلی خود آزاد بماند و هم با دیگر قسمتهای قلمرو بزرگ پارس در ارتباط و پیوستگی مطلوب و مترقی باقی بماند. برخی از ملل، همانند بابلیان، به تمرکزگرایی متمایل بودند و تجاربی مهم در این زمینه به دست آوردهبودند که مورد استفاده ایرانیان قرار گرفت. آریاییان ساکن در بخشهای مختلف ایران هم، ترتیب حکومتهای وراثتی را از گذشتههای دور آزموده و بدان شیوه دل بستهبودند ولی بداهتاً کاربرد این روشها در مناطق غربی دشواریهای خاص خود را به وجود میآورد و برای شاه باتدبیر و دقیق ایران، راهی باقی نگذاشت جز این که نظامات مختلف سنّتیشده سرزمینهای امپراتوری را رعایت کند[۸۲].
تمایلات آزادیخواهانه ملل مختلف ثابت کردهبود که فقط قوم پارس میتوانست مورداطمینان کامل پادشاه قرار گیرد. بنابراین قوم پارس میبایست به عنوان سرور و مخدوم حکومت کند و همه ممالکی را که وارد مجموعه امپراتوری میشدند، اداره نماید. بهاستثنای چند مورد محدود، در همهجا نمایندگان پارس، با داشتن املاک ارضی بسیار و معافیت از مالیات،که فقط شامل حال آنان میشد، در رأس تشکیلات جدید قرار داشتند[۸۳].
نظام کلی حکومت بر همان قاعده مبتنی بود که بخشهایگوناگون به خَشَترپاوننشین (شهرباننشین)ها یا ساتراپ یونانی تقسیم شود، که هرکدام تحت فرمانروایی یک شهربان باشند. این مأمور عالیرتبه، منشی یا دبیری داشت که وظیفه او چشمگماردن برکارهای شهربان و گزارش آنها به دربار بود[۸۴]. برای این که اوامر و احکام مرکز در کمال سرعت به ایالات برسد و خاصّه در هنگام اردوکشیها معطّلی فراهم نیاید، راههای متعددی در این دوره ساخته شد که شرق و غرب کشور و همچنین بخشهای شمالی و جنوبی را به یکدیگر متصل کند. مشهورترین آنها راهی بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا پایتخت کشیده شده بود. هنوز هم شالوده اساسی راههای ایران بر همان جادههای ساختهشده در عصر داریوش قرار دارد و به مرور زمان نیز اهمیت و اعتبار شاهراهی خود را ثابت و حفظ کردهاست. نکته مهم این است که به فرمان شاه، منازل و مهمان خانههای خوبی تهیه شده بود و چاپارخانههایی تأمین کردهبودند که به قدر کفایت اسبهای خوب داشت و پست دولتی ایران را در ردیف ممتازترین سازمانهای ارتباطی جهان جلوه میداد[۸۵].
علاوه بر منشیانی که داریوش برای خبرگیری تعیینکرده بود، سازمان بازرسی دقیقی نیز در ولایات، کارهای رؤسای محلی را زیرنظر داشت، همچنین مأمورانی که به «چشم و گوش شاه» شهرت داشتند، هر سال برای بررسی اوضاع و احوال به دورترین نواحی میرفتند. سازمان مرکزی حکومت به گزارشهای آنان توجه مخصوص میکرد و بر مبنای اطلاعات واصله، تصمیمات اساسی و تغییرناپذیر میگرفت. حکام ولایات به دربار فراخواندهمیشدند تا از تمامی امور منطقه زیرنظر، خبرهای مطمئنی بدهند و اگر احیاناً در مواردی نیز جرمی مرتکب شده بودند، در دادگاه صالحی که تشکیل میشد از خود دفاع کنند. داریوش چنان ترتیباتی اتخاذ کرده بود که هیچ حقی زایل نشود و هیچ باطلی لباس حق بر خود نپوشد. او اکیداً بر عدالت و انصاف حکام توجه میکرد و در نهایت به صورتی رفتار مینمودکه قدرت مطلق پادشاه، مصون از تعرض باشد. در موارد اضطراری شهربان اداره امور نظامی را عهدهدار میشد. این کار که از عصر داریوش متداول شده بود، در پایان عمر آن سلسله به صورت رسمی معمول انجام میپذیرفت. شاه در امور کیفری، خود بالاترین قاضی بود و حکم نهایی را صادر میکرد[۸۶]. گستردگی سرحدات اجازه میداد که شهربانان ولایات،گاه قدرت نامحدودی حس کنند و راهزنان و ستیزهجویان محلّی را مجازات نمایند؛ تا در جادهها و شهرها و روستاها امنیت برقرار بماند و از کشت و زرع و دامداری مردم حمایت شود. داریوش، چون خود روزگاری را به عنوان فرمانده نگهبانان شاهیگذرانیده بود، به نیروهای نظامی اهمیت مخصوص میداد. نگهبانان متشکل از پارسیان و مادیها محافظت از شخص شاه را برعهده داشتند. اینان در مجموع شامل دوهزار سوار و دوهزار پیاده بودند که همه از میان نجیبزادگان برگزیده میشدند و مسلح به نیزههایی بودند که در ته آن سیبی زرین یا سیمین تعبیه شدهبود. بعد از نگهبانان شاهی، سپاه دههزار نفری «جاویدان» بود که زبدهترین نیروهای نظامی محسوب میشدند. این سپاه به ده گردان تقسیم میشد و گردان اول مسلّح به نیزههایی بودند که آراسته به انار زرین بود.
اقدام مهم دیگری که داریوش برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلف امپراتوری به عمل آورد، تدوین نظام مالیاتی مخصوص و ایجاد پول واحد بود. پایه این نظام بر سکه طلای «دریک» استوار بود که وزن آن 8/4گرم، یعنی برابرسای تالانت بود. سکّه نقرهای نیز به نام «سیکل» ضرب کرد که معادل با لب«دریک» بود و 5/6 کُرم وزن داشت. ضرب سکّه طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود، ولی فرمانروایان ایالات و سلاطین محلّی و شهرهایی که استقلال داخلی داشتند، میتوانستند سکّه نقره ضرب کنند[۸۷]. فلز موردنیاز به ایران وارد میشد و به شمش تبدیل میگردید و همین فلزات پشتوانه خزانه دولت به شمار میرفت. تقریباً تمامی مردان پارس، با پولی که به عنوان مالیاتها از سایر بخشهای کشور وصول میشد، میزیستند و ازاینرو تمامی آنان، اعم از نجبا و غیره، از حکومت هخامنشی حمایت میکردند.
برخورد ایران و یونان
تقریباً در حدود سال ۵۱۵ ق.م. فرماندهان ارتش داریوش، مگابیز و هئوتانه (اوتانا)[6]، بر فریگیه استیلا یافتند و «آمنیت» پادشاه مقدونیه را مطیع خود ساختند. به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. در آغاز سده پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانینشین آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که شهرهای یونانی واقع در آن را مورد حمایت قرار دادند. آنان مترصد بودند که نیروهای پیشتاز ایران را بهزودی در شهرهای خود ببینند. شورش شهرهای آسیای صغیر در ۴۹۴ق.م. سرکوب شد و از آن پس داریوش در صدد تأدیب دولت شهرهای یونانی برآمد. نبردی که درسال ۴۹۰ق.م. در دشت ماراتن اتفاق افتاد، بهظاهر از نابود شدن یونانیها جلوگیریکرد و عدم محاسبه درست قدرت خصم از سوی ایرانیان، باعث شد که یونانیان همانکه از پای نیفتاده و نابود نشده بودند خود را پیروز بدانند. داریوشکه تازه به اهمیت این نبرد پی بردهبود درصدد تهیه مقدمات برای یک لشکرکشی کاملعیار بود که در سال ۴۸۶ق.م. درگذشت و ابتکار عمل را برای پسر و جانشین خود خشایارشا باقی گذاشت[۸۸].
خشایارشاه
«خشایارشا» پسر داریوش اول از «آتس سا» دختر کوروش بود و در سن سی و پنج سالگی به تخت نشست او پیش از آن به مدت دوازده سال حکمران بابل بود. در آغاز ناگزیر شد که با لشکری عازم مصر شود و شورشی را که در آن کشور درگرفته بود، فرونشاند. پس برادر خود «هخامنش» را والی آن دیار کرد و برای سرکوب طغیانی که در بابل بهوقوع پیوسته بود، به بینالنهرین بازگشت. او میدانست که باید برای تعیین تکلیف نهایی قدرت در دریای اژه، نبردی سرنوشتساز با دولت شهرهای یاغی یونانیکند و به همین دلیل درصدد تدارک ارتشی افتاد که به قول هرودوت نفرات آن به یک میلیون و هفتصدهزار نفر بالغ میشد. بدیهی است که این رقم سخت مبالغهآمیز است و محققان تعداد افراد نیروی اعزامی را قریب یکصد هزار تن ذکر میکنند،که خود به نسبت امکانات آن روز جهان، فوقالعاده به نظر میرسد[7][۸۹].
سپاه ایران برای ورود به یونان باید از تنگه داردانل عبور میکرد، برای این کار پلی از قایق ساختند و به مدت هفت روز پیاپی از آن عبور کردند. تسالیه و مقدونیه هیچ مقاومتی از خود نشان ندادند و یونانیان شمال مطیع شدند. با درنظر گرفتن ممالک آسیا و آفریقا، بیش از نصف دنیای یونانی رعیت پادشاه ایران بودند. آتنیها که در ابتدا مصمم بودند با ایرانیان متحد شوند، تحت تأثیر اسپارتیها به جنگ برخاستند و در تنگه ترموپیل شکست فاحشی خوردند. ارتش ایران وارد آتن شد و به انتقام خساراتی که یونانیان به سارد وارد کردهبودند، آن شهر را به آتش کشیدند[۹۰].
یونانیانکه به دریا پناه بردهبودند و درکشتیهای خود میجنگیدند، نیروی دریایی ایرانکشور ایران را به سمت تنگه کوچک سالامین (سالامیس) راندند که میدان وسیعی برای مبارزه نداشت و به تعبیر ناپلئون:
«همان که در زیر دست و پای ایرانیها منکوب نشدند و از میان نرفتند، خود را فاتح خواندند[۹۱].»
تأثیر این وقایع، که یونانیها آن را به صورت مبالغهآمیزی ذکر کردهاند، بر ایران مشخص نیست، همین قدر میتوانگفت که ایرانیان به هیچوجه از میدان بیرون نرفتند و اقتدارکامل خود را به مدت یکصد و پنجاه سال پس از این وقایع نیز در آنجا حفظ کردند و شاید آنچه را نتوانسته بودند به واسطه شتابزدگی و احیاناً غرور ناشی از فتوحات نظامی به دست بیاورند، در پناه درایت و پختگی و کاردانی بعدیکه از خود نمودند،کسبکنند و آن حفظ اقتدار سیاسی و نفوذ در دولت شهرهایکوچک یونانی بود. خشایارشا، سالهای آخر عمر خود را به شدت تحت تأثیر درباریان و خواجه سرایانی بود که هر روز بیش از پیش بر او تسلّط مییافتند، سرانجام هم زندگانی او به وجهی اسفآور به پایان رسید و در سال ۴۶۵ ق.م. در کاخ خویش کشته شد.
اردشیر اول -(۴۲۴-۴۶۵ ق.م)
بعد از خشایارشا، جنگهای داخلی در میان فرزندان او به وقوع پیوست که مدت سه سال (۴۶۲-۴۶۵ ق.م) به درازا انجامید. سرانجام، اردشیر اول، ملقب به درازدست، به پادشاهی رسید، همه برادران خود را کشت. طبق روال متداول، بعد از مرگ هر پادشاه، ولایات مختلف طغیان میکردند و مدعیانگوناگون به میدان میآمدند. در این زمان نیز مصریها دوباره شوریدند ولی بهزودی سرکوب شدند و «بغابوخش» فاتح مصر، که خود از سوی اردشیر مورد بیحرمتی قرار گرفتهبود، دست به عصیان زد. این قیام نیز سرکوب شد و از آن پس، در طول حکمرانی طولانی شاه، اتفاق مهمّی به وقوع نپیوست.
جانشینان اردشیر
«خشایارشاه دوم» بعد از پدر به مدت چهل و پنج روز پادشاهیکرد و به دست برادر دیگر خود «سغدیان» کشته شد. سغدیان نیز حدود شش ماه سلطنت کرد و به دست «وهوک» برادر دیگر خود که والی باختر بود، از پای درآمد. وهوک در تاریخ ملقب به «داریوش دوم» است.
داریوش دوّم
در زمان این پادشاه، جنگهای داخلی یونانیان که به نام «پلوپونز» معروف است، آغاز شد و مدیدی به درازا انجامید. هر دو شهر درگیر جنگ یعنی آتن و اسپارت خواستار جلب مساعدت ایران بودند، ولی داریوش به گونهای از اسپارتیها حمایت میکرد و بدانان پول میرسانیدکه نبردها ادامه یابد و هیچیک از دو طرف به طورکامل پیروز نشود. آنگاه که کوروش، پسر داریوش، والی آسیای صغیر شد؛ کمکهای زیاد به لیزاندر سردار سپاه اسپارتی کرد که در نتیجه آن آتنیها را شکست دادند و شهر و دیارشان را کاملاً منهدم کردند. در نتیجه کاردانی دو والی برجسته ایران «تیسافرن» و «فرناباذ»، مشکلات نفوذ ایران در مناطق یونانینشین آسیای صغیر و در خاک اصلی یونان از میان رفت و برخی از جزایر یونانی، مجدداً تابع ایران شدند. داریوش دوم در ۴۰۴ ق.م. در حالی درگذشت که دربار او کانون فتنه و فساد شدهبود و همسر شاه و خواجگان حرم در رأس این فتنهها بودند.
اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۶۱ ق.م)
اسم این شاه در آغاز «ارشک» بود و در دوران سلطنت به اردشیر ملقب گشت. یونانیها او را «باحافظه» خواندهاند. مهمترین واقعه آغاز پادشاهی او، عصیان برادرش کوروش بود که به نام «کوروش کوچک» خوانده میشود. این مرد که از خشم برادر رستهبود، سپاه بزرگی مرکب از یکصدهزار نفر تدارک دید و سیزده هزار نفر از مردم یونانی را نیز به خدمتگرفت. جنگ در محلّی به نام کوّناکسا در نزدیکی بابل بین دو برادر درگرفت و با وجود غلبه سپاه کوروش، به دلیل کشتهشدن خود وی، به زیان نیروهای طاغی تمام شد. یونانیان به همراهی فرمانده جدید خود، «گزنفون» از طریق ترابوزان به خاک وطن بازگشتند. این حادثه، موجب وهن تمام برای امپراتوری ایران گردید که با وجود آن همه وسعت و قدرت نتوانستهبود از عقبنشینی دههزار یونانی جلوگیری کند[۹۲].
دههزار نفر مزبورکه از معرکه جان سالم بهدر بردهبودند، بار دیگر با اسپارت متحد شدند و به ایران حمله کردند و ظاهراً در نزدیکی سارد فتح نمایانی کردند. ولی به زودی باتلاش سیاسی، ایران، دشمنی بین شهرهای آتن و اسپارت بالاگرفت و کار به شکست اسپارتیان انجامید[۹۳]. قدرت سیاسی و اقتصادی ایران به نحوی بود که در سال ۳۸۷ ق.م. پیشنهاد صلحی به طرفین داد،که هردو آن را پذیرفتند. فرمان اردشیر دوم بدین مضمون صادر شد:
«پادشاه ایران عادلانه میداند که شهرهای یونانی، و نیز جزیره قبرس، متعلق به او میباشند و نیز عادلانه میداند که شهرهای دیگر یونانی هرکدام مستقل بمانند و اتحادی با یکدیگر علیه ثالثی نکنند والّا او با پول و بحریه، علیه متخلّف اقدام خواهد کرد[۹۴].»
دولت اسپارت در ازای مساعدت ایران متعهد شد که هیچگونه همراهی با شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر نداشتهباشد.
اردشیر سوم
این مرد در زمره کسانی است که در دوران انحلال و اضمحلال حکومتها بر تخت مینشینند. او پس از جلوس به تخت، همه خویشاوندان خود را کشت تا کسی مدعی، سلطنت وی نشود. او به کمک سردارانی که داشت، توانست مناطق شورشی غرب امپراتوری را وادار به تمکینکند. محاصره شهر صیدا در سوریه با خودکشی و خودسوزی مردم از میان رفت، جزیره قبرس تسلیم شد و مصر را، که از زمان پدر وی در آشوب و ناامنی بهسر میبرد، مجدداً تسخیر کرد.
سرانجام «باگوآس خواجه» که معروف است نژاد مصری داشت، شاه را مسموم کرد و از پای درآورد. این شاه آخرین فردی است که مملکت را در وسعت عصر داریوش اول نگاه داشت. ارشک (۳۳۸۳۳۶ق.م.) - پس از مرگ اردشیر، پسر او به نام «ارشک» بر تخت نشست و او نیز به دست باگواس خواجه کشتهشد و چون شخص دیگری نبود، خواجه مزبور یکی از نوادگان داریوش دوم را به نام داریوش سوم بر تخت نشانید.
داریوش سوم(۳۳۰-۳۳۶ ق.م.)
این پادشاه در نخستین اقدام خود، باگواس راکشت. مورخان همین امر را یکی از دلایل انقراض سلسله هخامنشی میدانند زیرا حکومت از وجود مردی بااراده محروم شد. در این روزگار، اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پابه صحنه جهانگیری نهاد و در خلال سه جنگ «ایسوس» و «گوگامل» و «اربل» که در خلال سالهای ۳۳۳ تا ۳۳۰ق.م اتفاق افتاد، شاه ضعیفالمزاج و خائف را به شکست و هزیمت واداشت و امپراتوری بزرگ هخامنشی را، بعد از قریب دو قرن و نیم درخشش در عرصه جهانداری و مدنیّت، از میان برداشت[۹۵].
عصر اسکندر
زندگانی مردم و حقوق آنان در عصر اسکندر مقدونی شدیداً آسیب دید و نهتنها سکنه ایران، بلکه مردم تمامی آسیا و حتی ساکنان یونان نیز از نظر تأمین جانی، آزادی مذهبی و اقتصادی امنیت نداشتند. برخلاف تسامح کوروش و حکمت و تعلّم داریوش، اسکندر فقط به جهانگیری و جهانشاهی میاندیشید؛ درنتیجه قتل و غارت و از میان بردن آزادی ملتهای مغلوب، با اقدامات وی قرین و همراه بود. از سوی دیگر سیاستهای نظامیگری أسکندر و سردارانش، یونان و جامعه ایرانی را به انحطاط کشانید. یونان دیگر هرگز عصر طلایی پریکلس را، در دوران تسلط اسکندر بر یونان و بعد از آن ندید. ایران نیز دههها درگیر ظلم و زورگوییهای، سرداران اسکندر بود تا توانست در عصر پارتها نفسی تازه کند و متجاوزان و زورگویان را بیرون براند. به تعبیر گیرشمن: «اسکندر برای اطمینان از عقب دستور داد تبس را، که مردم آن ساخلو مقدونی را به قتل رسانیدهبودند، بسوزانند و سکنه آن را به بردگی بفروشند[۹۶]» و: «شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شد و آزادی آنها اعلام گردید، اما در بین آنها شهرهایی مانند «هالیکارناسوس» یاهانیکارناس وجود داشت که خواستند نسبت به شاه بزرگ وفادار بمانند و بدینوسیله ثابت کردند که یوغ پارسیان برای آنها سنگین نبودهاست. هالیکارناسوس در مدت محاصره دچار حریقگردید![۹۷]» «از میان همه شهرهای فنیقیه فقط «تیر» مقاومتی لجوجانه نشان داد. در نتیجه هفت ماه کار اسکندر را به تعویق انداخت. تیر سقوط کرد و مغلوبیت آن موجب انهدام تفوق بحری و تجارتی فنیقیه گردید. اسکندریه - شهر جدیدی که اسکندر بنا کرد - جانشین تیرگردید و نیروی دریایی یونان جانشین نیروی دریایی آسیایی شد[۹۸]» نکته دیگر آنکه: «در اواخر ایام اقامت اسکندر در تخت جمشید، حادثهای شدید موجب شد شهر شاهی دچار حریق گردد. آیا اسکندر مصمماً دستور این تخریب را برای انتقام آتن - که خشایارشا آن را خراب کردهبود - صادر کرد، چنانکه برخی بر این عقیدهاند؟[۹۹]» گیرشمن، که سعی میکند تهاجمات غرب به شرق را با تخفیف بیانکند، در مورد حریق تختجمشید سعی، کردهاست آن را اتفاقی قلمداد کند. این امر چندان قابل قبول نیست و طبق نظر مورخان قدیم از قبیل دیودوروس و ژوستن و فلوطرخس (پلوتارک)، اسکندر آن را تخریب و تاراج کرد و با سکنه اَنجا در نهایت خشونت رفتار کرد. وی در ادامه مطالب مربوط به اسکندر مینویسد:
«اسکندر آخرین ماههای حیات خود را در تنظیم امور شاهنشاهی خود گذرانید. با الهاماتی عمیق که از افکار شاهان بزرگ هخامنشی در اقدامات خودگرفت، اصولی جدید - وسیعتر و انسانیتر - در آنها داخل کرد و تقسیم شاهنشاهی را به ایالات (شهربانیها) قبول کرد و عدهای از ولات پارسی را به شغل خود باقی گذاشت، از جمله والیان شوش، بابل، پاراتکین، هرات و ماد بود[۱۰۰].»
عبارات اخیر بهخوبی نشان میدهد که اسکندر یک سردار نظامی و یک سرباز بیش نبود و اساساً جهانگشا و جنگ سالار بود و طرحی و برنامهای خاص برای تغییر نظام و روش و مجموعه دستگاه اداری ایران نداشت و ناگزیر بود که طرح هخامنشیان و برنامه آنها را ادامه دهد. مورخ مشهور عصر ناصری، محمدحسنخان اعتمادالسلطنه صاحب کتاب دررالتیجان، که حیات او در شرایط خاص استبدادی گذشته است، و این امر در نوشتههایش بهخوبی مشهود است تحقیقی گسترده و وسیع، با توجه به زمان خود، درباره اشکانیان نمودهاست به نام دُرَرُالتّیجان فی اَخبارِ بَنیالاشْکان. حتی او نیز بر اساس روش سنتی، اسکندر را که روزی این مملکت را غارت کرده بود، «اسکندر کبیر» مینامد. وی که به خوبی از تحقیقات قرون معاصر اروپاییان بهره بردهاست، مینویسد:
«مورخین یونانی و رومی، حتی بعضی نویسندههای متعصب این عصر، اسکندر را ملامت مینمایند که چرا زی ایران را اختیار کرد و به این لباس ملبّس شد؟ اما صاحبنظران میدانند که او مردی مدبّر بود و گمان نمیکرد با عظمتی که او را حاصل شده در جوانی از این جهان میرود و خلفی او را نمیماند که در ممالک وسیعه اسکندری خلیفه او باشد. لذا میخواست بنای سلطنت خود و اخلاف را به همرنگ کردن آمر و مأمور و پادشاه و رعیت محکم نماید. دلیل این مدعا آنکه با کمال قدرت، قوانین جمهوری و رسوم آزادی یونان را به حال خود گذاشت و استقلال ایران را - چنانکه بود - حفظ نمود. مثلاً در زمان کیان، ولات در ولایات تسلط کامل داشتند و نسلاً بعد نسل حکمرانی مینمودند. بعد از دارا همینقدر که تمکین اسکندر کردند، او وضع آنها را به هم نزد و حکومت آنها را تصدیق نمود و سردارهای یونانی را، که با او بودند و به فرمانروایی ولایات و تاراج کردن آن چشم داشتند، فقط به اعتبارات و امتیازات و مال ساکت و راضی ساخت و حتی آنها را در مشاورهای که راجع به مهام و امور ایران بود دخالت نداد. در این باب تنها عقلا و وزرای ایرانی طرف مشورت او بودند، اگرچه یونانیها در نفسالامر مکدر گشتند و از نظامی و قلعی، بلکه فلاسفه و علمای یونان، عاقبت با هم در قتل اسکندر مواضعهکردند[۱۰۱].»
وی در جای دیگر درباره اسکندر مینویسد: «اسکندر کبیر چون بر ممالک ایران دست یافت، جمعی کثیر از مردم یونان را کوچانیده، در اقطار ایران سکنی داد. بعد از او خلفای او هم مادامی که حکومت این نواحی را داشتند این طریقه او را پیروی نمودند. بنابراین در شهرهای بزرگ عراق عرب و شامات و آسیای صغیر و ایران و ترکستان، بلکه تا حدود هندوستان، مهاجرین یونانی جایگرفتهبودند و اینان در تربیت و تمدن به هیچ وجه با ملت پارت و اشکانیها طرف مقایسه و نسبت نمیشدند؛ چه ملت یونان در آن دوره از حیث علوم و معارف و حرف و صنایع و فنون نظامی و آداب قشون کشی - اعم از اینکه تعرضی باشد یا دفاعی - با ایرانیهای قدیم هم، نسبتی نداشته تا چه رسد به پارتها که از کلیه این مزایا به کلی عاطل بودهاند. و از آنجا که هیچ دولت و سلطنتی را از وجود هنرمندان عالم و کاردانان عاقل و صاحبصنعتان ماهر و نویسندگان کافی گریزی نیست، آن جماعت یعنی یونانیهای متمدن طرف ملاحظه و احترام اشکانیانگردیدند[۱۰۲].»
با اینکه نویسنده مزبور کار قابلتوجه و تقدیری برای تاریخ اشکانیان انجام داده، اما به چند نکته در تحلیل خود توجه نکرده است؛ اولاً اسکندر با دیدن قدرت، تجمل و امکانات شاهان هخامنشی شیفته مقام و موقعیت شاهی شد و خود نیز روش فرد محوری را برگزید و برای ادامه روش استبدادی ناگزیر بود به ایرانیان روی بیاورد و به یونانیانکممهریکند. از سوی دیگر با کشوری عظیم به نام امپراتوری هخامنشی و ساختاری منسجم و مخصوص به خود مواجه بود و نمیتوانست بهسادگی آن را تغییر دهد. از سوی دیگر او شخصی خودپرست بود و قدرتطلبی را دوست داشت و طبیعی بودکه طبعی استبدادی داشته باشد. اما در مورد مهاجرت یونانیها به ایران، اسکندر از نظر منافع خود درست عمل کرد و تغییر ساختار سیاسی، اجتماعی، را در طی زمان مورد توجه قرار داد. از سوی دیگر جماعات یونانی حداکثر بهره را از تجارت و کشاورزی و دامداری ایران میبردند. این تغییر ساختار اجتماعی - سیاسی تا پایانکار اشکانیان به عنوان یک عامل مهم در مقابل حکومت اشکانیها عمل میکرد.
حسن پیرنیا محقق عالم و پرکار تاریخ ایران باستان در مورد اسکندر قضاوت واقعبینانه و بسیار دقیقتر و کاملتری دارد. وی مینو یسد: «اسکندر مقدونیه را توسعه داد، یونان را مطیع کرد و ممالک ایران هخامنشی را بهاستثنای قفقازیه، شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه به تصرف درآورد. تصمیم داشت به عربستان نیز لشکرکشی کند که اجل مهلتش نداد. برای اسکندر رسیدن به اهداف خود، به هر قیمتی، مهم بود و روش او بیش از هرچیز دیگر مبتنی بر خشونت بود؛ به همین جهت شهر تب را از بیخ و بن برکند، اهالی یونانی میلت را برده کرد، هالیکارناس را و یران کرد، صور (شهر مهم واسطه تجارت شرق و غرب) را برانداخت، غزّه را منهدم نمود، تخت جمشید و قصرهای آن را در آتش سوخت، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر ممانسها، کشتار اهالی سغد، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن، رفتار وحشیانه با مریضهای آن، قتلعام در شهر مالیان و هر شهریکه مقاومت میکرد، بردهکردن و فروختن اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب میشد و ...[۱۰۳]
راستی جنگهای اسکندر به چه بهایی تمام شد؟ مورخین هر بار قتلعامهای او را هزاران یا دهها هزار نفر گفتهاند. دیودور در یک جاکه سخن از شورش اهالی سغد میکند، مینویسد که اسکندر اهالی سغد را به عدد ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در برابر این همه کشتار و ویرانی، تنها ساختن شهر اسکندریه مصر و چند شهر دیگر را به اسکندر منسوب میکنند که از میان آنها، اسکندریه مصر برای نسلهای بعد باقی مانده و آن هم محل استقرار نظامیان پیر و از کار افتاده مقدونی بودهاست. در حقیقت اهالی مقدونیه و اسکندر برای مردم آسیا چیزی به ارمغان نیاوردند، و در اصل هم چیز جدیدی برای مردم آسیای غربی نداشتند؛ زیرا از نظر تمدن در سطح پایینی قرار داشتند. اسکندر در موارد چندی درباره مقدونیها به استهزا میگفت: «آیا چنین نیست که یونانیها در میان مقدونیها مانند نیمخدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند»[۱۰۳].
در حالی که ایرانیان از لحاظ تمدن و معتقدات مذهبی و اجتماعی بسیار بالاتر بودند و در برخورد با سایر اقوام، حتی پس از تسلط بر آنها، بسیار کریمانه عمل میکردند. اگر برخورد اسکندر با ملتهای مغلوب را با برخورد کوروش و داریوش مقایسهکنیم و توجه کنیم که این دو پادشاه هخامنشی هیچ شهری را از بیخ و بن نکندند و مردمی را به بردگی نکشاندند، میزان اهمیت کار آن دو بزرگوار و حتی سایر شاهان هخامنشی را بهتر درک میکنیم. به یک معنی اسکندر مرد تشکیلات، اندیشه، فکر و تدبیر نبود. او البته در جنگ سرداری شجاع بود، درنتیجه در عصر وی اصلاً به حقوق انسانی توجه نمیشد در یک جمعبندیکلی، عصر اسکندر، دوران جنگ و خونریزی و کشتار است. بویژه که این جنگ در برابر یک نظام سیاسی بود که دچار انحطاط اخلاقی و جنگ خانگی بود و مردم هم دفاع چندانی از آن نمیکردند و اساساً در چنین شرایطی سخن گفتن از حق انسانی و حقوق شهروندی تا حدی عبث است؛ زیرا در قتلعامها و جنگها، نخستین و اساسیترین حقوق هر انسان، که حق حیات و ادامه آن است، از بین میرود، بدیهی است که سایر حقوق هم محلی از اعراب ندارد. در عین حال اسکندر برای اداره جامعه و ادامه حاکمیتی، که به بهای نه چندان زیادی به دست آورده بود تشکیلات و ساختار سیاسی - اجتماعی هخامنشیان را مورد توجه قرار داد و این مایه افتخار قوم ایرانی آن روز بود؛ زیرا در عین مغلوب شدن از نظر نظامی و سیاسی، در بعد فرهنگی این بالندگی و توان را داشتند که فرهنگ شیوه حاکمیت و ساختار تشکیلاتی آنان بتواند راه ادامه حیات سیاسی و حاکمیت کشور غالب را ممکن سازد[۱۰۳].
جانشینان اسکندر (سرداران)
عصر جانشینان اسکندر به دلیل تحمیل حاکمیت بیگانه برکشور از یک طرف، و از سوی، دیگر خودمحوری و خودخواهی سرداران، و اینکه هرکدام میخواستند اسکندری دیگر شوند، یکی از دشوارترین دورههای تاریخی به حساب میآید. مدعیان جانشینی سردار مقدونی، که به حقوق متقابل یکدیگر و حقوق بازماندگان او هیچ توجهی نکردند و در هر حرکت سیاسی - نظامی امیال و قدرتطلبیهای فراوان از خود نشان دادند، چگونه میخواستند نسبت به ملتهای مغلوب رفتاری عادلانه داشته باشند؟ از سوی دیگر سردار مقدونی هیچگاه فکر نمیکرد این چنین به سرعت مرگ به سراغ او بیاید و یا قربانی توطئهای شود! در نتیجه به طور جدی و حقیقی جانشینی برای خود تعیین نکرد و موقعیت چنان جانشینی را هم در میان سرداران تشنه قدرت، که خود بیش از هرکس آنان را میشناخت، تثبیت ننمود. هرچند که اگر چنین همکرده بود اصولاً پذیرش چنین فردی، با توجه به فرهنگ و دیدگاه دموکراسی دولت شهری و قدرتطلبی و خودخواهی سرداران مقدونی، بسیار دشوار مینمود. درنتیجه زمینه برای کشمکشهایی دیرپا و طولانی آماده شد که برای مردم ممالک مفتوحه آتش و خاکستر و حرمان و ناکامی به بار آورد و عطش پایانناپذیر مدعیان خونریز را اندکی فرونشاند. در آن زمان که جهان واحد اسکندرانی ناشی از امتزاج شرق و غرب را، از هرگوشهای آتش فتنه فراگرفته بود، مردم و شهروندان چه کشیدند؟ حقوق انسانی آنان چقدر رعایت شد؟. پیرنیا در تفصیل این مطالب مینویسد:
«پس از مرگ اسکندر قراولان، دوستان و سرداران عمدهاش را به قصر طلبیدند تا مشورتهای لازم را انجام دهند. به دنبال آن سربازان هم وارد قصر شدند تا بدانند با ملک اسکندر چه خواهند کرد. ازدحام به حدی شد که عدهای از سرداران نتوانستند به قصر وارد شوند! و بالاخره مجبور شدند مجلس مشورت را تشکیل داده، هرکس را به نام صداکنند که وارد شود. پردیکاس، که اسکندر انگشتری خاص خود را به او داده بود، آن را مسترد کرد و بر روی لباسها و وسایل جنگی اسکندر، که بر روی تختش بود،گذاشت و صلاح کار را در استرداد مهر سردار بزرگ به سردارانش دید. آنگاه گفت: خدایان اسکندر را به بشر دادند تا کارهایی را که در طالعش بود انجام دهد، سپس او را از بشرگرفتند و به منشأ خود بازگشت. حفظ موقعیت در میان مغلوبین و درک شرایط را به اعضای مجلس مشورت توصیه کرد و با تذکر به آبستن بودن رکسانه از آنان خواست کسی را انتخاب کنند که میخواهند مطیع او باشند تا خدا به رکسانه پسری دهد و جای پدر را بگیرد».
نهآرخ - سردار دیگر اسکندر گفت:
«سلطنت حق اعقاب اسکندر است، در انتظار پادشاه نزاده بودن خطاست، تاج حق پسر اسکندر از برسین است. مردم را خوش نیامد و صدای زدن نیزهها به سپرها بلند شد. نزدیک بود شورش روی دهد که بطلمیوس تشکیل جلسه با حضور سرداران مورد مشورت اسکندر را صلاح دید؛ طرفداران چندی یافت اما اکثریت رأی پردیکاس را صلاح دیدند و از او خواستند انگشتری را بردارد».
آریستوتوسگفت:
«وقتی از اسکندر پرسیدند پس از خود چه کسی را برمیگزینی گفت: لایقترین را و انگشتری را به پردیکاس داد، در حالی که همه حضور داشتند. اما پردیکاس پس از تردید و تذبذب طولانی انگشتری را نپذیرفت و در میان کرسیهای ردیف اول عقب نشست».
ملآگر یکی از جسورترین سرداران اسکندر، پس از دیدن تردید پردیکاس فریاد زد:
«خدا نکند ملک اسکندر و چنین بارگرانی بر چنین دوشهایی قرار گیرد. شجاعان زیر بار نخواهند رفت. پردیکاس با عنوان قیمومیت پسر رکسانه میخواهد خود بر قدرت تسلط داشته باشد. اگر اسکندر میخواست پردیکاس جانشین او باشد من از میان تمام ارادههای او این یکی را قبول نمیکردم، بروید و خزانههای اسکندر را تاراج کنید که این حق شماست و ثروت اسکندر به مقدونیها میرسد».
ملآگر آماده غارت می شد و عده زیادی از سربازان اطراف او جمع شده بودند که ناگهان صدایی برخاست و آریده پسر فیلیپ و برادر اسکندر را لایق پادشاهی اعلانکرد. پیتون با این نقشه مخالفت کرد، اما طرفداری ملآگر، که شدیداً با پردیکاس مخالف بود، همچنین هلهله جمعیت، «آریده» ضعیفالعقل را روی کار آورد! سرداران بزرگ به ویژه پی تون این رأی را نپسندیدند و رأی دادند که پردیکاس و لئوناتوس، که هر دو از خانواده، سلطنت هستند، قیمهای پسر رکسانه باشند. کراتر و آنتی پاتر کارهای اروپا را بگردانند و همه قسم یاد کنند که به پسر اسکندر از رکسانه صادق و وفادار باشند. همه پذیرفتند، اما ملآگرکه از جان خود میترسید، بیرون رفت و با آریده برگشت و با نطقهای مؤثر، مردم را طرفدار او کرد، چنانکه سربازان آریده را شاه خواندند، جامه اسکندر به او پوشانده شد ملآگر با اسلحه و جوشن به صف هواخواهان او پیوست. پیاده نظام شادی و شعف کردند و زوبینها را بر سپرها زدند. ملآگر اگفت:
«کسانی که بخواهند تاج را به کسی دهند که از آن او نیست معدوم میشوند. نام فیلیپ همه سربازان را به وجد آوردهبود[۱۰۴]».
روایات دیگر مبین کشمکش جدی بین دو جناح قدرتطلب به ریاست پردیکاس و ملآگر است، که پردیکاس سوارهنظام و مل آگر پیادهنظام را در اختیار داشتند. کشمکشهای درونی قدرت بین دو سردار، سرانجام با تسلط پردیکاس برآریده پسر فیلیپ علنیتر شد و طبق طرحی از قبل تعیین شده در مراسم پاک کردن، پردیکاس موفق شد سیصد تن از سپاهیان مؤثر و طرفدار ملآگر را از میان بردارد و بعدها ملآگر هم که به معبدی پناه بردهبود معدوم شد.
معلوم است که سربازان نسبت به سرداران تا چه حد حقوق را رعایت میکردند و سرداران نسبت به هم تا چه اندازه موظف به ادای تکالیف بودند. همچنین جنگ قدرت و خودپرستی و خویشتندوستی در عملکرد سرداران به وضوح کامل دیدهمیشود و جز نفعطلبی و خودخواهی، چیز دیگری در میان نبود. روش سرداران به خوبی وضعیت آینده را نشان میداد؛ سردارانی که اینگونه در صدد قدرت طلبی بودند، چگونه میتوانستند به فکر دیگران باشند و چگونه میتوانستند حکومت مردم را در آسیا مستقر گردانند؟ رفتار آنان مشحون از خودخواهیها و خودپرستیهایی بود که درواقع از سردار خود اسکندر آموختهبودند. نخستین کار پردیکاس در دوره نیابت سلطنت، تشکیل مجلس مشورتی و تقسیم ایالات بین سرداران بود، تعیین اینکه هر ولایت به کدام یک از سرداران اسکندر برسد تا از عایدات آن بهره خود برگیرند. شورشهای آسیای علیا و یونان، با جنگهای سخت و تلفات فراوان و در عین حال با قساوت و خونریزی، سرکوب شد. در جنگ با کاپادوکیه تعداد زیادی از قشون کاپادوکی تلف شدند. آریارات و خانواده او وحشیانه به صلیب کشیدهشدند. در شهر شورشی درپیسیدیه، مردم پس از محاصره و جنگهای سخت، خود را به طور کامل در آتش سوزاندند و پردیکاس بر شهر کاملاً سوخته دست یافت و با انسانهای سوخته روبرو شد، اما در عین حال طلا و نقره قابل توجهی به دست آورد. جنگهای فراوان دیگر مدعیان قدرت چون جنگ «اِوْمِنْ» با «کاتر» و پردیکاس با بطلمیوس، قتل و کشتار فراوان سپاهیان را به همراه داشت و قطعاً مردم مناطق دیگر اطراف هِلِس پنت و مصر بهرهای جز تجاوز و کشتار به دست نیاوردند.
بار دیگر «آنتیپاتر» نایبالسلطنه شد و ولایات تقسیم شدند و جنگهایی از نو شروع شد. آنتیپاتر با اِوْمِن جنگید و با توطئه و کشتار او را وادار به تسلیم کرد. همچنین با آلستاس جنگ کرد. آلستاس برادر پردیکاس، نایبالسلطنه سابق بود. جنگ در پیسیدیه واقع شِد و آخرین محل درگیری شهر تِرمِس بود که آلستاس به آن پناه بردهبود. هنگامیکه آنتیگون شهر را محاصره کرد، نفاقی بین اهالی واقع شد؛ زیرا آنتیپاتر خواستار استرداد آلستاس بود. پیرمردان تصمیم گرفتند پس از کشیدهشدن جنگ به بیرون از شهر و دور شدن جوانان از شهر، آلستاس را تحویل آنتیپاتر دهند. در نتیجه هنگامی که جوانان مشغول نبرد در شهر بودند، پیرمردان با غلامان خود به آلستاس حمله کردند. اما آلستاس خود را نابود کرد تا به دست آنتیپاتر نیفتد. آنان جسد او را برای آنتیپاتر فرستادند. اما آنتیپاتر جسد را دفن نکرد تا به حال تجزیه افتاد. پس از رفتن قشون آنتیپاتر جوانان جسد وی را دفن کردند. آنها ابتدا تصمیم گرفتند شهر را آتش بزنند، اما بعدها ترجیح دادند راهزنی کنند. آنتیپاتر وقتی احساس کرد که زمان مرگ او فرا رسیدهاست، سردار دیگر اسکندر را که «پولیس پرخون» نام داشت، به نایبالسلطنگی برگزید و پسر خود کاساندر را به مقام «خیلیآرهخ» (رئیس هزار نفر) که از مناصب مهم درباری اسکندر و برگرفته از اسلوب پارس ها بود، رسانید. اما دور جدیدی از کشمکشها و کشتارها در بین سرداران به راه افتاد. حتی مدتی بعد المپیاس، مادر اسکندر، بر تخت نشست و دور جدیدی از کشتارها را به راه انداخت. سرانجام کاساندر با سپاهیگران به سمت مقدونیه رفت تا انتقام قتل آریده و فیلیپ و همسر او و همچنین انتقام قتل برادر کاساندر را از المپیاس بگیرد. المپیاس در پیدنای مقدونیه محصور شد و کاساندر راه رساندن هر نوع کمکی را به وی بست. هیچگونه کمکی به شهر نمیرسید. دیری نگذشت که قحطی در شهر رخ داد. سربازان و سواران فراوان همراه با پیلهای بسیار تلف شدند، کوچهها پر از اجساد مردگان شد و عدهای به خوردنگوشت مردگان پرداختند. در بهار قحطی شدت یافت، عدهای از سربازان از المپیاس خواستند که آنها را مرخص کند زیرا او نمیتوانست غذای آنها را بدهد. پس از خروج سربازان از شهر،کاساندر آنها را به گرمی پذیرفت؛ در نتیجه المپیاس با چند نفری ماند. المپیاس تصمیم گرفت با کشتی از شهر بگریزد، اما خبر به کاساندر رسید و کشتی توقیف شد. ملکه به شرط در امان ماندن جانش تسلیم شد، ولی اندکی بعد در مجلسی مرکب از سران مقدونی به اعدام محکوم شد.کاساندر به ملکه پیشنهاد کرد که به آتن بگریزد. ملکه که از برنامه خبر داشت نپذیرفت و حاضر شد شخصاً در مجلس محاکمه حاضر شود، اما کاساندر نپذیرفت و از عواقب آن ترسید. لذا دویست نفر از سربازان را مأمور قتل ملکه کرد. سرانجام ملکه به دست اقربایکسانی که قبلاً به قتل رساندهبود، کشته شد. ملکه راگرفتند سرش را جدا کردند، اما ملکه حتی فریاد هم نکشید. این عاقبت المپیاس همسر فیلیپ و مادر اسکندر بود که در مدت عمر آن همه احترام دیده بود. چنین بود مرگ دختر نئوب تولم پادشاه اپیر، خواهر اسکندری که به ایتالیا قشونکشید، زن فیلیپ یکی از مقتدرترین پادشاهان اروپا، و مادر اسکندری که آنقدر کارهای بزرگ انجام داد.
کشتار سرداران همچنان ادامه داشت.کاساندر سپهسالار قشون چون دید که پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. پس به گلرسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و فرزند او اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنانکند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجریگردید،کاساندر، لیزیماک، بطلمیوس و آنتیگون از این واقعه خشنود شدند؛ چه، آنها همواره نگران بودند که مبادا اسکندر بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنان بخواهد. لذا از این هنگام به بعد امیدوار شدند که بدون منازع بر ممالک تحت تصرف خود سلطنت خواهند کرد. (۳۱۱ ق.م)
قدرتطلبی بی پایان سرداران و رقابت آنها با هم، دائماً قربانیانی از سپاهیان دوطرف میگرفت و بدیهی است که در این میان حقوق مردم ممالک تابعه پایمال میشد. اهالی شهر ترمس باید تاوان قدرتطلبیهای آلستاس را بدهند. آنتیگون آنچنان کینهای از آل ستاس به دل داشت که از دفن جسد او هم خودداریکرد. آنتیپاتر هنگامی که کاساندر پسر خود را به عنوان «خیلیآرخ پرلیس پرخون» نایبالسلطنه جدید گمارد، ماهیت سرداران اسکندر را عریان و بیپرده نشان داد.
المپیاس، مادر اسکندر، نیز میل به فرمانروایی را پنهان نمیکرد. مردم پیدنای مقدونیه به سختی تاوان آنچه را که به دیگران نمودهبودند، دادند. طعم بدبختی، کشتار و قحطی تا سرحد خوردن اجساد را چشیدند. المپیاس مادر اسکندر، محصول کار خود را از کاساندر دریافت کرد و ترجیح داد برای آرامش روح سردار بزرگ مقدونیه (پسرش) موقعی که سرش را جدا میکنند حتی فریاد هم نکشد. رکسانا همسر اسکندر و پسر او اسکندر نیز محبوس و مقتول شدند. دموکراسی دولت شهرها و هلنیسم نتوانست حتی خانواده اسکندر را هم نجات دهد.
وقتی سرنوشت خانواده اسکندر و بستگان درجه اول او اینگونه بود؛ بدیهی است که شهروندان و مردم امپراتوری در حال فروپاشی چه وضعی داشتند؛ جان انسانها کمترین اهمیتی نداشت. چرخهای سنگین ماشین قدرت و جنگ قدرت، افراد و وابستگان اول خانواده سردار را به چنان روزی انداختهبود، بدیهی بود که وضع دیگران چگونه خواهد بود. خلاصه سخن آن است که ایرانیان نه تنها از تطاول و تاراج و حکومت اسکندر بهرهای نبردند، بلکه بر اثر ضعف نفس پادشاه بیکفایت خود داریوش سوم، آنهمه ستم و رنج بیقیاس را نیز تحمل کردند. دلاورانی چون آریوبرزن با سی هزار کس از همراهان خود طعم شهادت در راه وطن را چشیدند. اما سرانجام تمدنی که به بهای سه قرن تلاش همه فرزندان کشور شکل گرفته و بر سر پای ایستادهبود، لگدکوب ستم ستوران مقدونیها شد.
سلوکیها
کشمکش بین سرداران و تلاشهای سلوکوس در نمایش توان جنگی خود، وی را به عنوان سرداری کارآمد و توانا در میان سرداران یونانی درگیر معرفی کرد. شرکت کردن سرداران در اتحادیههایی علیه یکدیگر، سرانجام ایران را سهم سلوکوس کرد. اشتغال سرداران به جنگ با یکدیگر، این فرصت را برای سلوکوس مهیا کرد که قلمرو خود راگسترش دهد و موقعیت خود را استحکام بخشد. سلوکوس به خوبی از این فرصت بهره برد و در جنگ بین داعیهداران، با قدرت و توان بیشتری شرکت کرد. سلوکوس پس از شکست دادن مدعیان برای وحدت بخشیدن به امپراتوری الوهیت داشتن حاکم را مطرح کرد. وی با ادامه سیاست افزایش و گسترش مهاجرنشینان، سعی کرد وحدت در امپراتوری ایجاد کند، اما انجام چنین چیزی ممکن نبود. سلوکوس و جانشینانش هیچگاه به عنوان یک سلسله ملی و ایرانی به حساب نمیآمدند هرچند که پسرش آنتیوخوس از مادری ایرانی به دنیا آمدهبود. به همین دلیل، حاکمان اتکای، همهجانبهای بر یونانیهایکوچیده به ایران داشتند. بخش نظامی و تشکیلاتی (اداری) حاکمیت در دست همین یونانیها بود. مسائل داخلی یونان در این ایام به انتقال یونانیها کمک کرد. ساختن شهرهای هرچه بیشتر در اطراف جادههای تجاری، نشاندهنده تمایل فراوان مقدونیها به تجارت است. تعمیر بعضی شهرها، ساختن چند شهر جدید و حتی تغییر نام شهرها به یونانی، سلوکیان را به «شهر گرایان» مشهور کردهاست. تقریباً در همه شهرها، ساخلویونانی مستقر بود و آنانٍ سعی در رواج سنن خود داشتند.
یونانیها، مقدونیها و مردم سرزمینهای همجوار آنها و مدافعان فرهنگ هلنیسم، در بخشهای مختلف ایران سکونت یافتهبودند. یونانیها و مقدونیها براساس اعتقادات خود، شاه و ملکه را به عنوان خدایان پذیرفتند. اما ایرانیها چه کردند؟ توده روستانشین و دامدار، که به روایت مورخان و محققان اساساً سنتهای یونانی و مقدونی را نپذیرفته بودند، چگونه میتوانستند ادعای خدایی و الوهیت آنان را بپذیرند؟ اما حاکمیت بیگانه، به قبول ظاهری آداب و سنن یونانی توسط مصلحتاندیشان ایرانی و یونانی و مقدونی قانع بود و در مورد ملت مغلوب با اغماض و تسامح نظر میکرد. ساختار ملوکالطوایفی سلوکیان نشاندهنده میزان سازش آنها در حاکمیت بود. در عین حال شاه مالک همه زمینها حتی ثروت معابد به حساب میآمد. زبان یونانی که از هنگام غلبه اسکندر بر ایران و به کارگیری ایرانیان در سپاه شروع به گسترش کرده بود، اینک جای زبان آرامی را میگرفت، به طوریکه در دوره اشکانی هم در سکهها وهم در بعضی اسناد دیده میشود، مردم بداهتاً زبان قوم حاکم را هم مانند سنن آنها نپذیرفتند و به راه خود ادامه دادند. ازدواجهای بین دو قوم، لطف و جذابیت معتقدات ایرانیان، بزرگواری و روح بزرگ آنان و فیالجمله شرقیان، به مرور زمان یونانیها را در خود غرق نمود! طبعاً در این میان عشایر دامدار و روستانشینان به شهرنشینان یونانی به چشم دشمن نگاه میکردند؛ زیرا علاوه بر دادن مالیات و بیگاری، باید یوغ بیگانه مسلط را تحمل میکردند طبیعی است که ولایت پارس تضاد بیشتری با یونانیان داشت. و روشن است که نواحی شرقی و چادرنشین به میزان ناچیزی تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفت؛ زیرا کاری چندان با آنان نداشت. چادرنشینان در ارتباط با حاکمیت، همیشه استقلال بیشتری داشتند. به موازات همین امر، سلوکیان به مرور زمان استثمار هر چه بیشتر مردم را مد نظر قرار دادند و به جور و غارت مردم پرداختند.کار به جایی رسید که مالیات بر افراد، منازل، چارپایان، مزرعهها، باغها، تولدها، ازدواجها، و مرگها تعلق میگرفت [۱۰۵]این پولها صرف جلال و شکوه حاکمان، جنگهای آنها با رقبا، حفظ و نگهداری سپاه برای انجام مأموریتهای خارجی و سرکوب مردم و نیز اداره امور معابد و غیره میشد. بیگانه بودن حاکمیت در نمودی عریانتر هم مشخص شد، زیرا اندیشه وحدت سیاسی دو قوم با شکست قاطع مواجه شد و متعاقباً دولتی ملی تشکیل نگردید. ایرانیان دریافتندکه ترفند یونانی کردن ایران و رواج هلنیسم، در واقع ابزاری برای حاکمیت است. در نتیجه هلنیسم، که مورد قبول عامه مردم نبود، کاملاً واپس زده شد. واپس زدن هلنیسم با حمایت از اشکانیان همراه بود.گرچه طی نزدیک به هشتاد سال (۲۵۰-۳۳۰ ق .م) صرف این امرگشت، اما کاری مداوم و پیوسه بود که توسط ملتی مصمم صورت میگرفت. در سبب قیام اشکانیان علیه جانشینان اسکندر و تشکیل سلسله بزرگ پانصدساله آنان، معروف است که ارشک و تیرداد پسران «فری یاپت» بودند و فری یاپت پسر «ارشک». این دو برادر از باختر به پارت نزد «فرک لس» والی سلوکی آمدند. چون تیرداد صباحت منظر داشت و والی موافق عادت زشت یونانیهای آن زمان خواست تمتعی از جمال او برگیرد، این رفتار بر ارشک بسیار گران آمد. فرک لس راکه میزبانش بود شبانه به معاونت تیرداد وپنج نفراز همدستان کشت و پس از آن عزم خود را به قیام بر ضد سلوکیها جزم کرد[۱۰۶].
از آنجاکه چون حرص و طمع مقدونیها به غارت و چپاول معلوم بود؛ مردمان تایع، منتظر موقعی بودند که از قید بیگانگان برهند. آنتیوخوس دوم چنانکه از نوشتههای عهد قدیم دیده میشود، شخصی جاهطلب و دارای فساد اخلاق بود. جاهطلبی او از اینجا پیداست که بی آنکه کاری انجام دادهباشد عنوانی را پذیرفت که در آسیا سابقه نداشت و در انظار مردمان بسیار کفرآمیز بود، او را «آنتیوخوس خداوند خدایان» میخواندند. شهر میلت یونانی در آسیای صغیر این عنوان را به او داده بود. از طرف دیگر پادشاهی بود سستعنصر و پرورده ناز و نعمت،ک اوقات خود را به لهو و لعب میگذراند. زنان و محبوبههای او از مرد و زن مطلقالعنان بودند که هر چه میخواهند بکنند. بدترین جنایات آنها بیمجازات میماند. نتیجه این نوع اخلاق آن بود که ولات خود سر شدند و به جان مردم افتادند و ظلم بالاگرفت و مردم را به یاغیگری واداشت. وضع پارت هم چنین بود و توهین والی به ارشک یا تیرداد اگر راست باشد موقعی را برای قیام فراهم آورد[۱۰۷].
پس از آنکه اردوان اول همدان را تصرف کرد، آنتیوخوس سوم (کبیر) لشکری نیرومند جمعکرده به طرف مشرق روانه شد، تا تمامی ایالات سابق دولت سلوکی را برگرداند. عده افراد او یکصد هزار پیاده و بیستهزار سواره بودند. پس از عبور ازکوههای زاگرس به همدان رفت و به سادگی آن شهر را تصرف و غارت کرد، حتی معبد آناهیتا با ذخایری به مقدار چهار هزار تالان غارت شد.[۱۰۸] جنگهای خانگی، سلوکیها را کاملاً گرفتار و درمانده کردهبود. مدت بیست سال کشمکش در خانواده سلوکی فرصت خوبی برای مهرداد ایجاد کرده بود تا موقعیت پارتها را استحکام بخشد. راه دولت پارت از باختر تا بابل صاف شدهبود. سلوکیها به فرماندهی، دمتریوس، با آنکه جنگ خانگی کاملاً تمام نشدهبود، به مقابله با مهرداد تاختند.
دمتریوس لشکری نیرومند داشت و امیدوار بود که ملل تابعه با وجود همه بدرفتاریهایی که میدیدند، اما چون چندسالی بود که به خدمت آنها خو کردهبودند، جانب او را بگیرند، همچنین مطمئن بود که شهرهای یونانیکه علمداران تمدن یونانی بودند، بیشک سلوکیها را بر پارتیهای شجاع و جسور ترجیح دهند و کمکهای معنوی به او کنند و بالاخره دمتریوس امید فراوانی به دولت یونانی باختر داشت؛ زیرا این دولت با پارت ها دشمنی میورزید و مصالح خود را در دوستی با سلوکیان میجست. دمتریوس با لشکری جرّارکه به قول ژوستن پارسیها، عیلامیها و باختریها هم جزو آن بودند به قصد مهرداد حرکتکرذ و پارتها را در چند جنگ شکست داد. ژوستنگوید: «مهرداد پس از چند شکست به حیلهای متوسل شد، مذاکرات صلح را بهانه قرار داد و دمتریوس را از قراولانش جداکرد. سپس بر او تاخته اسیرشکرد و شهر به شهر او را گرداند تا مردمانی که او را همراهی کردهبودند مأیوس شوند. پس از این واقعه، لشکر دمتریوس فرار کرد و تار و مار شد. محل اقامت او را درگرگان تعیین کرد و با او چنان رفتار نمود که با پادشاهیکنند. حتی به او وعده داد که دختر خود رد گونه را به حباله نکاهش درآورد. آنتیوخوس سوم با سپاهی انبوه که مشتمل بر هشتاد هزار سپاهی و سیصدهزار خدمتکار و تجمل بسیار بود به سوی پارت تاخت.گویی این سپاه به میهمانی میرود. چند پادشاه مشرق زمین که از سختی رفتار پارتیها در عذاب بودند، به استقبال آنتیوخوس آمدند و خود و ممالکشان را تسلیم کردند. جنگ شروع شد. آنتیوخوس در سه جنگ غالب آمد. بابل راگرفت و خود را «کبیر» خواند. برای پارتها مملکتی جز پارت نماند. زیرا همه از اطاعت آنها سر برتافتند. فرهاد دمتریوس را با قشونی از پارتیها به سوریه فرستاد تا تاج و تخت را به دست آورد و آنتیوخوس را مجبور به بازگشتکند. از طرف دیگر او در هر جا دامهایی برای آنتیوخوسگسترد. آنتیوخوس در این حال از افزونی سپاه خود دچار رنج و تعب شد. سربازان را به شهرها تقسیم کرد تا زمستان را بگذرانند. به سبب بد رفتاری سربازان با اهالی و از جهت آن که اهالی ناچار بودند که به سربازان آذوقه بدهند، مردم به ستوه آمدند و طرفدار پارتها گردیدند و روزی ناگهان بر سپاهیان پراکنده پادشاه سلوکی حمله کردند.
این خبر به آنتیوخوس رسید و او با لشکریکه در نزدیکیاش اردو زدهبود، بیرون رفت. در راه به فرهاد برخورد. جنگ شروع شد، سپاه فراری شد و آنتیوخوس شکست خورد و کشتهشد. فرهاد دفن شاهانهای برای او ترتیب داد و دختر دمتریوس راکه در اردوی آنتیوخوس بود به زنی گرفت. در مورد تعداد لشکریان وی ژوستنگو ید عده افراد مسلح سیصدهزار و خدمه هشتادهزار نفر بودند. اوسیوس، که نویسنده اوایل قرن پنجم میلادی است، سخن ژوستن را درست نمیداند[۱۰۹]. در این جنگ یهودیها کمک فراوانی به آنتیوخوس کردند. لشکر یهودی به فرماندهی «ژان هیرکانوس» در ابتدا بابل راگرفتند و پادشاهان دستنشانده پارتیها هم، که از آنان ناراضی بودند، به آنها پیوستند[۱۱۰]. رفتار فرک لس با تیرداد برادر ارشک، خودخداخوانی آنتیوخوس، تجاوز اطرافیان او بر مردم، خودسری ولات، غارت معبد آناهیتا و شکست و اسارت دمتریوس و پراکندگی سپاه وی، همه و همه نشاندهنده نفرت مردم از سلوکیهاست و دلیل حمایت مردم و جانبداری آنان از پارتیها، رفتار شاه اشکانی با دمتریوس اسیر و ایجاد قفس طلایی برای او (اشاره به ازدواج با ردگونه دختر مهرداد است) و متلاشی شدن سپاه آنتیوخوسکبیر سلوکی پس از تعدیات فراوان به اهالی، نشان دهنده دشواریهای زندگی مردم است.
پارتها
سرزمین پارت در قدیمترین منابع، یعنی کتیبههای بیستون، تخت جمشید و نقش رستم «پرثوه» نامیده شدهاست. یونانیها نیز آن را «پارثیا» یا «پارثرآیا» نامیدهاند. در واقع تلفظ صحیح کلمه پارت، «پارث» است اما برای آنکه این تلفظ با «پارس» اشتباه نشود، آن را پارت گویند. سرزمین پارت شامل خراسان امروزی و بلکه خراسان بزرگ است. نویسندگان قرون نخستین اسلامی، پادشاهان این دوره را «اشکانی» یا «اشغانی» نامیدهاند و از آن با عنوان «دوره ملوکالطوایف» یاد میکنند، که البته با توجه به شیوه زمینداری سنتی در ایران، اصطلاح درستی نیست.
بعضی از مورخین مثل ژوستن، پارتها را از مردمان سکایی دانستهاند و گفتهاند پارت در زبان سکایی، به معنی تبعیدشده است. استرابون پارتها را از مردم «داژ» میداند که آنان نیز سکایی بودهاند. در اینکه سکاهای ساکن ایران نیز، ایرانیتبار و آریایینژاد بودهاند، تردیدی نیست و تحقیقات علمای جدید نیز نشان میدهد که پارتها به زبان «پهلوی» تکلممیکردهاند. البته «پهلوی شمالی» که اندکی با «پهلوی جنوبی» تفاوت داشتهاست. پس پارتها آریایی هستند، اما بر اثر همجواری و همنشینی با سکاهای ایرانیتبار، اخلاق و عادات آنها در ایشان رسوخ کردهاست. هرودوت نیز پارتها را جزو ایرانیان ذکر کردهاست[۱۱۱]. در کتیبههای پادشاهان سکاها سخن رفتهاست که خود نشان دهنده تقرب ممتاز نژادی آنان است. مؤدب به آداب یونانی را مورد مرحمت قرار میداد. ساختار اجتماعی- سیاسی جامعه عصر اشکانی اقتصاد شبانی چنین است:
- خانوارهای چندی را در خود جای میدادند؛
- که کلیتی مستقل به شمار میرفت و میتوان آن را به «روستا» تعبیر کرد؛
- از ویس بود و میتوان آن را به «شهرستان» تعبیرکرد.
هخامنشی نیز، که انساب و نزدیکیها رعایت میشد، به ترتیب از پارسیان- مادها- پارتیان و به روایت اعتمادالسلطنه، پارتیها در دورهای از عمر پادشاهی خود، در مذاکرات با رومیها و سایر دول خارجه، با زبان یونانی میگفتند و مینوشتند. این امر بدون شک کنایه از اقداماتی دارد که برای جلب نظر عناصر یونانی به کار میرفت و از طرفی نیز جماعات شهرنشین اصولاً جامعه پارتها جامعه کوچنشین آریایی بوده است. ساختار جامعه آریایی بر مبنای دسته بندی زیر بودند:
- نمان(nman) یا دمان(dman) های مستقل (خانمانها یا دودمانها): این هسته که کوچکترین واحد جمعیتی جامعه به شمار میرفتند، همان خانواده گسترده یا «گروه خانوادگی» بودند؛
- ویس(Vis): چند گروه خانوادگی (نمان- دمان) بر روی هم یک «ویس» را پدید میآوردند؛
- زنتو(Zantu): چند «ویس» یک «زنتو» را پدید میآورد. زنتو از نظر اجتماعی و جمعیتی برتر؛
- دهیو(dahyu): دو تا سه «زنتو» بر روی هم یک «دهیو» را پدید میآورد، که بزرگترین واحد جمعیتی و اجتماعی مستقل جامعه به شمار میرفت. «بزرگ دهیو» فرمانروایی بود که بر فرمانرواهای کوچکتر زنتوها فرمان میراند. تسلط یک دهیو بر دیگر دهیوها معمولاً با جنگ یا از راههای سیاسی صورت میگرفت[۱۱۲].
قبایل ایرانی ساکن غرب ایران در اثر تماس و تبادل نظر مدنی دایمی با بابل، عیلام و آشور بهمرور زمان در ساختار اجتماعی خود تغییراتی دادند که طبعاً تحولات ناشی از یکجانشینی هم در این امر مؤثر بوده. پادشاهان ماد و هخامنشی با گذشت زمان از اقتدار و قدرت رؤسای طوایف کاستند و به قدرت خود افزودند. طبیعتاً چون زندگی اقوام ساکن ایران (آریاییهای شرق ایران) به شکل اولیه خود نزدیکتر بود، ساختار اجتماعی- سیاسی حیات کوچنشین بر محور اقتصاد شبانی را بیشتر حفظ کردهبود. اشکانیان از میان قوم پارتها با چنین ساختار سیاسی و اجتماعی رویکار آمدند. اما در ایران به علت تقویت ریشهای حکام نیمه مستقل توسط اسکندر و سلوکیان، ناگزیر بودند به آنان امتیازاتی بدهند. محققین ایجاد و تشکیل دولت اشکانی را نوعی انتقال قدرت از غرب ایران به شمال شرقی ایران میدانند. همچنین دولت اشکانی را دولتی پاکتر به حساب میآورند و ویژگیهای ایرانیگری را در آنان چشمگیرتر میدانند. هر چند این دولت تا مدتی در ظاهر صبغه و رنگ یونانی داشت؛ اما به عنوان حافظان سنن ایرانی در برابر حاکمیت یونانی، یعنی وارثان اسکندر، و همچنین به عنوان حافظان بزرگ ایران در مقابل روم و قبایل مهاجم شمال و شرق اهمیت عمدهای پیداکرد. چون اشکانیان نزدیکترین نوع زندگی را به حیات اولیه آریایی داشتند؛ خانوادههای هفتگانه آریایی را در جریان مبارزه با مهاجمان و حکام بیگانه به خدمتگرفتند و آنها را تقویتکردند، بویژه خانوادههای سورن و قارن که به نظر میرسد در این دوران اهمیت بیشتری یافتهاند.
مالکیت زمینهای وسیع و اصالت خون، همچنین داشتن نیروی نظامی، و موروثی بودن مشاغل، روز به روز بر قدرت این خانوادهها میافزود. به نظر میرسد حکام ولایات نیز غالباً همین تیول داران و مالکان بزرگ بودند. اقتدار بزرگان به حدی بود که در انتخاب شاه بزرگ هم نقش اساسی داشتند و شاهان، که به تعبیر محمد حسنخان اعتمادالسلطنه در حکم «ملکالملوک» بودند، بویژه در ایام ضعف و سستی باید جانب این شرکا را رعایت میکردند. اما طبعاً هرگاه که شاهان قدرت مییافتند ملوکالطوایف قدرتمند را از میان برمیداشتند، ولو آنکه بزرگترین خدمتها را نیز به آنها کردهبودند، یکی از نمونههای بد رفتاری اُرُد با سورنا است. ملوک کوچک با رعایا و عوامل کار و تولید هم، مناسبات و روابط مستحکمی داشتند و در حقیقت شاه از طریق آنان با قاطبه رعیت ارتباط مییافت. اگر چه اقتدار نظامی این شرکای شاه متغیر بود، اما به نظر میرسد در مواردی قدرت آنها تعیینکننده بودهاست؛ مثلاً سورن در نبرد با کراسوس بیش از دههزار نیروی نظامی داشت در حالی که کل نیروی ارتش درگیر با کراسوس چهل یا پنجاه هزار نفر بودهاست. همه والیان ولایات هجدهگانه عنوان «شاه» نداشتند، بلکه آنان که از تخمه شاهی بودند سزاوار چنین لقبی به حساب میآمدند.گاهی دیده میشد که این عوامل قدرت در امپراتوری با همدستی یکدیگر شاه را خلع میکردند. عمده آنان عبارتند از: خاندانهای سورن پهلو در سیستان، قارن پهلو در نهاوند، مهران در ری، اسپندیاد در ری، زیک، اسپهبت در گرگان. گرچه اشکانیان کشوری وسیع و امپراتوری پهناوری همانند هخامنشیان تشکیل ندادند، اما در یک امر تفاوتی بین این دو سلسله دیده نمیشود و آن، قدرت شاهنشاه است. شاه در انجام اعمال خود در برابر هیچکس مسئول نبود.گاه دیده میشد که شاه همه افراد ذکور خاندان خود را از میان برمیداشت تا مبادا در آینده با مدعی یا مدعیانی روبرو شود. در واقع علاج واقعه را قبل از وقوع میکرد.
هیچ یک از رعایا دسترسی به شاه نداشت و اساساً شاهان زندگی افسانهای داشتند. به موازات زندگی افسانهای شاهان، طبعاً عناصر مالک و قدرتمند نیز دارای امتیازات خاص بودند. هرکدام از اینها سعی میکردند از نظر تجملات و تشریفات مانند شاه زندگیکنند. تصویری که پلوتارک از باروبنه و همراهان و خدم و حشم سورنا، حتی در میدان جنگ، ارائه میدهد به خوبی موقعیت وی و سایر اشراف را مینمایاند.
با این همه سلسله پانصدساله اشکانی را باید در ردیف بهترین دودمان های حکومتگر ایران شمرد، چه در خلال تمامی دوران حکومت خود توانستند با کفایت بسیار در برابر دشمنان کشور در شرق و غرب ایستادگی کنند. خاصه آنکه دولت رو به توسعه روم، در اوج توانایی و قدرت نظامی بود و حکومت اشکانی تنها دولتی بود که توانست با شیوههای عملی و درست در برابر آن ایستادگی کند. اما فشار اقوام مهاجم زردپوست را نیز به هیچ وجه نمیتوان دست کم گرفت، چون این اقوام به طور مستمر در صدد پیدا کردن مراکز تازهای برای زندگی بودند. به گواهی تاریخ، این فقط تلاش دایمی پادشاهان اشکانی و بیداری مستمر آنان در برابر سیلهای بنیاد برافکن مهاجم بود که توانست موجودیت ایران را حفظ کند[۱۱۳] و حتی در سالهای پایانی عمر سلسله نیز به رومیان درس عبرتی دهد. آخرین سخن لازم به ذکر درباره نحوه کشورداری آنان این است که؛ سرانجام پس از پنج سده حکومت، قدرت ایران را به گروه ایرانی دیگری، سپردند و در حالی صحنه ایرانبانی را وداع گفتند که از ورود اغیار به درون مرزهای مملکت جلوگیری کرده بودند.
اوضاع اجتماعی
حقوق خانوادگی در عصر اشکانی از اهمیتی خاص برخوردار است. چون بررسی کم و کیف زندگی شهروندان، اعم از ایرانی و غیر ایرانی، بدون در نظرگرفتن چگونگی رعایت حقوق خانواده امکانپذیر نیست، و این قاعده در تمامی حکومتها و حاکمیتها مصداق بارز دارد؛ بنابراین ابتدا به بررسی نهاد خانواده و نحوه توجه حکام بدان میپردازیم.
حقوق خانوادگی و توجه به اجداد
کار «اشک اول» در قیام علیه تجاوز سلوکیها اقدامی خطیر بود و کارهای دیگر شاهان اشکانی به پای او نمیرسد. افزودن نام اشک به اول نام همه شاهان اشکانی، حقشناسی آنان را نسبت به جد بزرگشان نشان میدهد. ضرب صورت اشک اول بر پشت بیشتر سکهها، به شکلهایگوناگون (در پشت بعضی از سکهها ارشک برروی سنگ مخروطی نشسته و کمانی به دست دارد، در بعضی دیگر ارشک عقاب و عصای سلطنت را به دست گرفته است)[۱۱۴] از سوی پادشاهان بعدی به نوعی نیاپرستی تعبیر شدهاست، که این مسئله با توجه.به مجسمههای اجداد اشکانیان که در حفاریهای محل سکونت ایشان یافت شدهاست، توجیه میشود.
اما باید توجه داشت روحیه پدرسالاری و احترام به پدر، در همه سلسلههای ایرانی قبل از اسلام حتی در دوره اسلامی نیز رعایت میشده است، وجود نام هخامنشیان به احترام هخامنش بنای نخستین این سلسله بر سنگ مخروطی یادآور عمل یونانیان هم است زیرا در معبد دلف مجسمه آپلون ربالنوع آفتاب، پسر زئوس، ربالارباب یونانی را بر چنین سنگی نصبکردهاند. سلسله ساسانی به احترام ساسان خود را به این نام نامیدهاند و حتی در دوره اسلامی نیز طاهریان- سامانیان و.... تا صفویان همه این سنت را رعایت کردهاند و نام جد خود را بر سلسله خویش نهادهاند. اما پارتها در رأس هرم حفظ و ارائه سنن خالص و قدیم پدرسالاری ایرانی قرار میگیرند؛ چون افراط آنان در این زمینه،گاه شائبه پرستش اجداد را به ذهنها متبادر کردهاست.
حقوق خانوادگی شاه
تقدس شاه و احترام فوقالعاده به شخص وی نمونه دیگری از سنت احترام به بزرگان است. این امر نیز بیانگر احترام به ارزشها و سنن جامعه قدیم آریایی است. شاید قدیمیترین نشان آن را بتوان در ساختار سیاسی خاص آریاییهای مهاجر به آسیای صغیر در هزاره سوم قبل از میلاد یافت، مانند نظام حاکمیت خاص اشرافیت هند و اروپایی حاکم در میان میتانیها- هیتیها و کاسیها[۱۱۵]. اساساً در ساختار هرمیشکل جامعه آریایی، به خصوص در دوران مهاجرت از اورازی و ائرونج و مهاجرت به ایران، احترام به سران خانواده متبلور است و همچنان تداوم مییابد.
اشکانیان شخص شاه را مقدس میدانستند و پس از مرگش نام او را با تعظیم و تکریم میبردند. شاه اشکانی در موقع صرف غذا میزی جداگانه داشت که آن را بر جایی بلندتر از محل میز مدعوین میگذاردند و کسی از دوستان شاه بر سر میز او نمینشست. نزدیکان او خیلی پایینتر بر زمین مینشستند و از سفره شاه به آنها غذا میدادند. قراولان مخصوص، وزرا و آجودان ها در اطراف شاه میایستادند تا به یک اشاره حکم شاه را مجری دارند[۱۱۶].»
«شاه بر تخت زرین میخوابید و جز او احدی مجاز نبود بر بستری از زر بخوابد. یک نفر بیگانه نمیتوانست شاه را ببیند و اگر آمدن چنین کسی مقتضی میشد، صاحب منصبی مخصوص او را بهنزد شاه میبرد. شاه را مقدس میدانستند و پس از مرگش مجسمه او را میساختند و محترم میداشتند. حتی بعضی گفتهاند که میپرستیدند. بلندکردن دست بر شاه اشکانی، فعلی حرام بود، حتی مدعیان سلطنت هنگامی که شاهی را اسیر میکردند او را نمیکشتند[۱۱۷]. این امر درباره شاه متخلف و خلعشده هم صادق بود. اما از هنگامی که تمدن مادّیگرای یونانی در خانواده اشکانی نفوذکرد، مسمومکردن پدر و پدرکشی بهخصوص از دوره نفوذکنیزک رومی، یعنی موزا، دیده میشود که فرهاد چهارم را مسموم کرد. این امر ثمره تسلط فرهنگ بیگانه است. شاه میتوانست هرکس را بدون محاکمه به قتل برساند و در برابر هیچکس (حتی مجلس مهستان) پاسخگو نبود. این قدرت فراوان توسط مورخان و محققان از هرودوت تا سرجان ملکم با این عبارت نقل شدهاست که
ارد حدود سی تن از برادران خود را به قتل رساند و این بدترین نوع سوء استفاده از قدرت بود. قتل سورنا توسط ارد را میتوان در همین ارتباط مورد بررسی قرار داد.
ولیعهد
سلاطین اشکانی چنین قرار دادهبودند که فرزند ارشد خود را ولیعهد کنند، اما همیشه از این روال پیروی نمیشد.گاهی رشد و قابلیت یکی دیگر از فرزندان و علاقه پدر موجب میشد غیر از فرزند اول شخص دیگری ولیعهد شود. این تخلف باعث جنگ و جدال میشد؛ زیرا درگذشت پادشاه، طغیان سایر فرزندان حتی اعمام و بنیاعمام را به دنبال داشت و هر کدام داعیه سلطنت داشتند. امرا، رجال ، حکام بلاد و عمال نیز هر یک با توجه به حرفه خود با یکی از شاهزادگان همراهی میکردند. بدین سبب نفاق و خلاف درمیگرفت تا شاهزادهای به واسطه لیاقت و استعداد فطری یا اتفاقات خارجی بر سایرین غلبه یابد و آنها را مضمحل نماید و به سلطنت بپردازد.گاه پسر پادشاه با جمعی همدست میشده و پدر را با زور اسلحه مقهور میکرد. طبیعی است که حکام ولایات نیز، با آنکه وابسته به دودمان و دستگاه سلطنت بودند، اغتشاش میآفریدند. به قول اعتمادالسلطنه: «مکرر اتفاق میافتاد که سلاطین اشکانی فرزندان خود را هلاک و یا تبعید کردهاند؛ فرهاد چهارم پسرانش را به روم نزد اگوست اعزام داشت، بلاش اول پسرش را به خدمت نرون فرستاد. بعضی دیگر اولاد خود را به بیتالمقدس یا به پایتخت سلاطین عرب میفرستادند و پس از فراغت، پسری را که بیشتر دوست میداشتند در حیات خود لقب پادشاهی میدادند.گاهی نیز به جهت علاقه به همسر دوم، فرزند وی را، با آنکه کوچکتر بود، به ولیعهدی انتخاب میکردند. ولی پس از مرگ شاه ولیعهد اول حتی متوسل به دول اجنبی میشد و با عساکر خارجه به ایران میآمد و بر سر تاج و تخت خونریزیهای فراوان میکرد، تا اینکه موفق شود و تاج را به دست آورد. اغلب اوقات مجلس شورای دولتی شاهزادهای را به ولیعهدی معین میکرد. اما در هنگام اجرای خیالات خود، رقبا و طامعین و متغلبین ناسخ شده و نگذاشتهاند مجرا شود، مگر بعد از زحمت بسیار و رنج بیشمار[۱۱۸].»
پیرنیا توضیح میدهد که:
«فرهاد اول قبل از مرگ جانشین خود را تعیین کرد. با آنکه چند پسر داشت اما چون نمیخواست مقدرات پارت به دست شخصی جوان و بیتجربه بیفتد، لذا مهرداد برادر خود را به سلطنت انتخاب کرد، حال آنکه موافق عادات پارتی باید پسر ارشد خود را انتخاب مینمود. ژوستن در این بابگوید: او پسران خود را از تخت دور کرده، برادر خود مهرداد را، که جنگی و دلاور بود، بر پسران ترجیح داد. زیرا او پنداشت که وظیفهاش نسبت به پسرش پایینتر از وظیفهای است که نسبت به سلطنت دارد او منافع وطنش را برتر از منافع پسرانش دانست»[۱۱۹].
البته عمل فرهاد اول در تاریخ ایران منحصربهفرد نیست. این بزرگواری و مصلحتاندیشی در مورد روی کار آمدن امیراسماعیل سامانی هم صادق است. اما مصلحت مهمی که فرهاد در نظر گرفت با توجه به موقعیت خاص دولت پارت در شرایط هجوم دولت سلوکی از غرب و دولت باختر از شرق بود و سرنوشت دولت جوان پارت چنین تصمیمگیریای را میطلبید. باگذشت ایّام و دور شدن پارتها از اخلاق بزرگوارانه آریایی و توجه به امیال شخصی و قرارگرفتن تحت تأثیرکنیزان و نفوذ فرهنگ و عوامل یونان و روم، در اراده حاکمیت، و به دنبال آن گسترش خوددوستیها؛ سنتهای صالح گذشتگان در انتخاب جانشین نقض شد و مصالح کشور و حتی قوم هم فراموشگردید. شاهانی چون فرهاد چهارم به خطا رفتند و تبعید فرزندان به روم مرسوم شد. تربیت رومی برای شاهزادگان اشکانی مشکلی شد، و اشراف و بزرگان را مجبور کرد تا آنان را کنار بزنند. جنگهای بیپایان جهت تعیین جانشین با دخالت امیال و مطامع اشراف، در ابعادی وسیع گسترش یافت و اشکانیان را دچار ضعف و انحطاط کرد تا آنکه سرانجام در کام انقراضشان فروبرد.
ملکه، زنان و کنیزان
ملکه از میان زنان پارتی، و در اکثر موارد از میان شاهزاده خانمهای اشکانی، انتخاب میشد و به ندرت دختر یکی از شاهان دستنشانده به این مقام میرسید. ملکه محترمترین زن حرمسرا، زوجه شاه و شاهبانویکشور بود. بقیه زنان در حکم متعه، مغنیه و مطربه بودند. ملکه به هنگام جنگ در خانه میماند و سایرین عموماً همراه اردو میرفتند.گاهی شاهان اشکانی، مفتون رعنایی و زیبایی کنیزکانی رامشگر و غیر آنها میشدند و حتی کنیزکی را به مقام ملکه میرساندند. البته این کار در موارد استثنایی و معدودی اتفاق افتادهاست. زنان غیر عقدی شاهان اشکانی غالباً دختران رجال یونانی بودند.گرچه پلوتارک این مسئله را فقط در مورد «سورنا» گفته است اما ظاهراً عمومیت داشتهاست[۱۲۰].
زنان به طور کلی از مردان جدا بودند و داخل مجالس مردان نمیشدند. شاهان اشکانی، بر خلاف هخامنشایان، اجازه دخالت در امور را به زنان نمیدادند. تنها استثناء خاص در این مورد «موزا» مادر فرهاد پنجم است، که نمونه کامل انحطاط اخلاقی جامعه اشکانی است. غیر از این مورد، شاه تحت نفوذ زنان نبود و با قدرت تمام مملکت را اداره میکرد. همچنین به هیچ خواجه یا وزیری اجازه دخالت نمیداد. بر روی سکههای اشکانی هرگز عکس زنان نقش نشدهاست، مگر در یک مورد و آن هم نفش موزا مادر فرهادپنجم است. در یک مورد دیگر هم نقش ملکه در حال دعا در کتیبهای دیده میشود[۱۲۱]. شأن ملکه به حدی بوده که بعضی محققین معتقدند ملکه از حیث مقام خیلی پایینتر از شاه نبوده است. زنان غیرعقدی شاه از ملکه جدا بودند و برای هر یک قصری جداگانه میساختند[۱۲۱]. حفظ حقوق ملکه و زنان و در عین حال عدم دخالت آنها در امور کشور، حفظ نسبی پاکدامنی دربار از دشواریهایی است که بر اثر وساوس زنان و نوجوانان حرمسرایی پدید میآمد. پارتها در مقایسه با هخامنشیان و ساسانیان از این نظر افتخارات بیشتری دارند، زیرا پارتها در این مورد از دو سلسله مقتدر نامبرده موفقترند. پیرنیا این امر را یکی از عوامل دیرپایی و دوام حکومتپارتها میداند. حقوق زنان در عصر اشکانی زن قبل از فوت شوهر میتوانست شوهری دیگر اختیارکند، یعنی طلاق جائز نبود. اما زن محترمه در صورت عدم رضایت از شوهر خود، بهآسانی طلاق میگرفتهاست.
مرد فقط در چهار صورت زن خود را طلاق میداد: ۱- اگر زن عقیم بود. ۲-اگر جادوگری میکرد. ۳- اخلاقش فاسد بود ۴-ایام قاعده را از شوهر پنهان میکرد[۱۲۲].
زنهای پارتها با مردان آمیزش نداشتند. اندرونی از بیرونی جدا بود و زنان در کارهای خارج از خانه دخالت نمیکردند. چنانکه ذکر کردیم عدم مداخله زنان در امور، در دوره پارتها یک اصل بود. در موارد جنایات واقعشده در خانواده؛ مثل قتل زن به دست شوهر، یا قتل پسر و دختر به دست پدر، یا قتل خواهر به دست برادر و یا هرنوع جنایتی مابین پسران و برادران به عدلیه رجوع نمیشد. خانواده خود باید در این مورد تصمیمی میگرفت؛ زیرا پارتها این گونه جنایات را به حقوق عمومی مرتبط نمیدانستند، بلکه آنها را منحصراً مربوط به حقوق خانوادگی میدانستند. اما اگر این جنایت در مورد دختر یا خواهرشوهرداری اتفاق میافتاد، امر به عدلیه ارجاع میشد؛ زیرا زن شوهرکرده، جزو خانواده شوهر محسوب میشد. مجازات خیانت زن به شوهر خیلی سخت بود، در این زمینه مرد حتی حق کشتن زن را داشت. اگر کسی، مرتکب عمل شنیعی بر ضد طبیعت میشد، میبایست خودکشیکند، پارتیها در این باب هیچ استثنایی روا نمیداشتند[۱۲۳].
ملکه شدن کنیزک و پیامدهای آن
«موزا» کنیزکی رومی بود که قیصر به عنوان هدیه برای فرهاد چهارم فرستاد و فرهاد مهر این زن را به دل گرفت و با او ازدواج کرد. او پسری به دنیا آورد به نام فرهادک (۲۰ ق .م.). فرهاد برای اینکه او را ولیعهد کند، بقیه پسرانش را به روم فرستاد و امرکرد در روم اقامتگزینند. این چهار شاهزاده به نامهای ونن، سراس پاران، رداسپ و فرهاد بودند. قطعاً موزا در انتخاب ولیعهد جدید دست داشت و کوشید تا فرهادک را به تخت بنشاند. فرهاد پدر را در سال ۲ ق .م. زهر داد و بعد با مادر مشترکاً به تخت نشست. در این هنگام روم در امور ارمنستان دخالت کرده و شاه آن را تغییر دادهبود. در عین حال به علت پیری «آگوست» و نداشتن سرداری لایق برای اداره امور، امپراتوری در حال ضعف بود.
نیز نگاه کنید به
پاورقی
[1]. اصطلاحی است که آشوریان به کار میبرند.
[2].رومن گیرشمن مینویسد: «تیگلات پلیسر سوم حدود شصت و پنج هزار اسبر از مادیها گرفت»[۱۲۴].
[3]. دیاکونوف نیز بقایای لشکر آشور را در ۶۰۵ ق.م. شکست خورده میداند[۱۲۵].
[4]. برخلاف گفته هرودوت هیستاسب، پدر داریوش، حاکم ایالات پارت بود، نه فارس. (کتیبه بیستون، بند ۳۵).
[5]. پوشیدن قبای بلند مادها با آستینهای گشاد بین بزرگان پارس مرسوم بود و این لباس یکی از بهترین خلعتهای پادشاهان محسوب میشد.
[6]. این نام به صور مختلف هثوتانه، اوتانهوا و تانس نیز در منابع گوناگون ذکر شده است همچنانکه دیگر اسامی یونانی شده و در سنوات اخیر اروپائیگردیده بمانند مگابیز و گئوبرووه و نظایر آنها نیز مبلغی تصحیف به خود گرفته است.
[7]. منابع یونانی به قدری در این زمینهها مبالغه کردهاند که عدد ارتش مهاجم داریوش به یونان را نیزکمتر از هفتصد هزار ننوشتهاند[۱۲۶].
[8]. در کتیبه بیستون صحبتی از وجود دو برادر نیست و فقط از گئومات مغ گفتگر شده. به علاوه هیچ یک از مورخان باستان، غیر از هرودوت و ژوستن، قیام بردیای دروغی را با مشارکت برادر او ندانستهاند.
[9]. در کتیبه بیستون درباره شغل بردیای دروغی قبل از آنکه به سلطنت برسد، چیزی گفته نشدهاست.
[10]. چنانکه گفته شد در کتیبه بیستون نام مغ مزبور،گئومات ذکر شده است.
[11]. برادر بردیای دروغین که نقشه توطئه را طرح کرد.
مآخذ
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۱.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۶۹.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۲.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۴.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۶۶.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۰-۶۶.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۷۲.
- ↑ رومن گیرشمن، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۹۶.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۱۷۶.
- ↑ کریستن سن.کیانیان(۱۳۴۳).ترجمه ذبیحالله صفا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص۲.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۷۸.
- ↑ Herodatus Histories, (2 Vols) translated by George Rawlinson: Dent - London, 1964. PP. 96-107.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۸۹.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص۱۷۶.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی ، ص ۱۸۰.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۷.۷۸.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۱۸۱.
- ↑ گیرشمن، همان کناب، ص ۹۹.
- ↑ هرودوت، متن اصلی، همان، صص ۹۸.۱۰۰.
- ↑ گیرشمن، همان کتاب، صص ۹۹.۱۰۰.
- ↑ کتاب مقدس، ارمیای نبی، باب ششم.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص 180.
- ↑ کتاب مقدس، کتاب ناحوم، باب دوم
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص ۱۲- ۹۱
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۸-۹۴.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۹۹.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص 190.
- ↑ ۲۹٫۰ ۲۹٫۱ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۸.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۰.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۲.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۸۳.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۳.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر ، ص ۱۰۸- ۱۰۷.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۶.
- ↑ جنیدی، فریدون(۱۳۷۴)، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، تهران: چاپگیتی. ج ۲، ص ۱۶۶
- ↑ پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۶۰.
- ↑ مشکور، محمد جواد(۱۳۴۳)، ایران در عهد باستان، تهران: اشرفی، ص ۱۶۶-۱۶۴
- ↑ رومن گیرشمن، همانکتاب، ص ۱۳۴.
- ↑ رومن گیرشمن، همانکتاب، صص ۱۳۶-۱۳۵.
- ↑ هرار، کلمان(۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر، ص ۷۲-۷۱.
- ↑ هاشمی، ابوالقاسم (۱۳۶۷)، تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: (بینا) ، ج ۱. ص ۱۱۹-۱۱۸.
- ↑ کتاب مقدس، کتاب عزرا، باب اول.
- ↑ کتاب مقدس، کتاب اشعیاء، باب ۴۴.
- ↑ کتاب مقدس، کتاب اشعیاء، باب ۴۵.
- ↑ حسن پیرنیا، حسن(۱۳۰۸)، ایران قدیم، تهران: وزارت معارف، مطبعه مجلس، ص ۳۹۲-۳۸۶.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۸-۱۱۷
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۱۹.
- ↑ رومنگیرشمن، همان کتاب، صص ۱۴۹-۱۴۸.
- ↑ کتیبه بیستون بند ۱ ستون ۱، به نقل از شارپ، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۵.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۴۸۱.
- ↑ تاریخ هرودوت، ترجمه دکتر هادی هدایتی، ج ۳، بند ۳۰، صص ۴-۱۳۳
- ↑ پیرنیا، حسن. تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، ص ۴۸۳.
- ↑ به نقل از شارپ، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، ص ۳۹-۳۶.
- ↑ به نقل از شارپ، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، ص 73-72.
- ↑ تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.
- ↑ تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۱.
- ↑ تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۲-۱۶۱.
- ↑ تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۴-۱۶۳
- ↑ تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۵-۱۶۴.
- ↑ تاریخ هرودوت، ترجمه هادی هدایتی، ۶ ج، ج ۳، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۳۶ - ۱۳۴۱، ص ۱۶۸.
- ↑ ویل دورانت. تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ج ۱، بخش اول، ص ۵۲۰.
- ↑ آلبرت تن ایک اومستد، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدّم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲، ص ۱۲۳.
- ↑ دیاکونوف، ایگور میخائیلریچ (۱۳۴۵)، تاریخ ماد، ترجمه کریمکشاورز، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص۳۷۱.
- ↑ تاریخ هرودوت، کتاب سوم، بندهای ۶۸۷۹، صص ۱۷۶-۱۶۸.
- ↑ تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص صص ۱۶۸.۱۷۶
- ↑ تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ به تلخیص ص ۱۷۶.
- ↑ تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۸۰، ص ۱۷۷.
- ↑ تاریخ هرودت، ج ۳. بند 81، ص ۱۷۸۹.
- ↑ تاریخ هرودت، ج ۳. بند 82، ص ۱۷۹.
- ↑ تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 179.
- ↑ ۷۲٫۰ ۷۲٫۱ تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۷۹ ۶۸ ، ص 180.
- ↑ تاریخ هرودت، ج ۳. بند ۸۳، ص ۱۸۰.۱.
- ↑ تاریخ هرودوت، بند ۸۴.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۵۳۰.
- ↑ احتشام، مرتضی ( ۲۵۳۵/۱۳۵۵). ایران در زمان هخامنشیان، تهران: جیبی، ص ۴۴.
- ↑ بختورتاش، نصرتالله(۱۳۵۳)، دیپلماسی هخامنشی، تهران: ستاد بزرگ ارتشتاران، ص ۴۴
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۲۳_۱۲۲.
- ↑ رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۱.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳_۱۳۲.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۳.
- ↑ پیرنیا، حسن، تاریخ ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان، تهران: خیام، ج ۷، صص ۱۲۰_۱۱۹
- ↑ رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۱۵۵
- ↑ هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۲.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۴۹۲ - ۱۴۸۹
- ↑ هرار، کلمان( ۱۳۶۳)، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران: امیرکبیر ، ص ۷۴-۷۲.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۳۴.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۶۹۰.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۴۱.
- ↑ رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۱۴-۲۱۳
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۸۱۶- ۸۱۰.
- ↑ زرینکوب، عبدالحسین(۱۳۶۳). تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران: امیر کبیر، ص 186-188.
- ↑ رومن گیرشمن، همان کتاب، صص ۲۲۴.۲۲۵
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۱۱۸- ۱۱۱۷.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص 154-155.
- ↑ رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸.
- ↑ رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۹.
- ↑ رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۱
- ↑ رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۴۵.
- ↑ رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۵، ۲۴۹.
- ↑ اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنیاشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۵۲.
- ↑ اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنیاشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۷۴.
- ↑ ۱۰۳٫۰ ۱۰۳٫۱ ۱۰۳٫۲ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۱۹۴.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کنابهای جیبی، ص ۱۹۵۹-۱۹۵۴.
- ↑ رومن گیرشمن، همان کتاب، ص ۲۸۱.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۷ و ۲۲۰۱. ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۰۹ و ۲۲۲۹.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۳۶،
- ↑ یوسف فلاویوس. تاریخ عهد قدیم یهود، کتاب ۸.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۱۹۶.
- ↑ اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنیاشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۹۵.
- ↑ آرتور امانوئل کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه غلامرضا رشید یاسمی، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۷۰، ص ۳۷.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۷۶.
- ↑ لوکاس، هنری(۱۳۶۸)، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران: یزدان، ج ۱، ص ۱۲۶-۱۲۷
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۵.
- ↑ ۱۱۷٫۰ ۱۱۷٫۱ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۵.
- ↑ اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان(۱۳۷۱)، دررالتیجان فی اخبار بنیاشکان، به کوشش و اهتمام نعمت احمدی، تهران: اطلس، ص ۱۸۶.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۱۹.
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۲۶۱.
- ↑ ۱۲۱٫۰ ۱۲۱٫۱ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۷۰۶ و ص ۲۶۵۸
- ↑ پیرنیا، حسن (مشیرالدّوله)( ۱۳۴۱)، ایران باستان، جلد ۱، تهران: سازمان کتابهای جیبی، ص ۲۶۹۳.
- ↑ سامی، علی. «آیین دادرسی در ایران باستان (عصر اشکانی)»، مجله بررسیهای تاریخی، 6(1)، ص ۲۶۳.
- ↑ ایران از آغاز تا اسلام(۱۳۴۴)، ترجمه دکتر محمد معینی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، ص ۹۳.
- ↑ دیاکونوف، م.م. تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۷۸.
- ↑ گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۶۱.
منبع اصلی
شعبانی، رضا(1381). کتاب ایران: گزیده تاریخ ایران. تهران: موسسه فرهنگی، هنری و انتشاراتی بین المللی الهدی.
نویسنده مقاله
رضا شعبانی